***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

مضحکه ی تلخیه...

تمام فجازی (چه برانداز، چه وفادار به کشور) پر شده ند از فیلم و تحلیل لحظه به لحظه ی دخترکی که تو مترو بیهوش شده و تو کماست...

منِ ایرانی باید الان دغدغه م این باشه که دخترک باتوم خورده؟ یا با کسی بحثش شده و فشارش افتاده؟(کدوم کسی و سر ِ چی؟ مزدور حکومت سر حجاب؟! یا مغازه دار ِ تو مترو سر قیمت کیک؟! یا رفیقش سر ِ کراش مراش؟ یا پدرمادر خودش؟ یا...؟) یا اصلا صبحانه نخورده، گشنه بوده.‌.

اما یک ماه از «مرگ واقعی» ِ ۶تا معدنچی معدن طزره گذشته، من ِ ایرانی اسمشون رو هم حتی نباید بدونم !!!😔

تا چه برسه به اینکه «سوال» کنم که چرا بعد از دوبار حادثه ی کشته داده، به وضع ایمنی معدن رسیدگی نشده؟ چرا با وجود شواهد نشت کار، کارگرها فرستاده شدن برای کار؟ چرا برای کارگر معدن «بیمه ی آرایشگر» رد میکنند؟ چرا ناظر نظام مهندسی، خودش جزء ذی نفعان معدنه؟! و چرا ... و چرا... و چرا...

من ِ ایرانی باید ده ها اسم کشته های انقلاب (!) رو حفظ کنم و براشون عزادار باشم و تازه اگه خیلی اهل تحقیق و مستقل‌اندیش باشم و هر چی شنیدم رو چشم و گوش بسته باور نکنم، باید ساعتها وقت بذارم و جزئیات راست و دروغ مرگشون رو پیگیری کنم و فیلم فلان دوربین مداربسته و مشاهدات بهمان شاهد عینی و روایت اینوری و روایت اونوری و صحت سنجی عکس توی بیمارستان و ... ،

اما نباید حتی اسم ۶تا معدنچی ِ زیر آوار طزره رو بدونم

نباید درباره ی جزئیات مرگ یا کشته شدنشون سوال برام پیش بیاد

نباید ذهنم درگیر فهم ِ جزئیات قوانینِ زمینه ساز این فاجعه بشه

چرا؟

چون تحت کنترل «رسانه» هستم!

حتی اگر اونقدر خودآگاه باشم که حرفهای رسانه رو باور نکنم

باز هم در «انتخاب اولویتهای خبری»، تو زندان رسانه های اصلی ایم!

صداسیمای خودمون که فقط درصورتی به موضوعی میپردازه که اول حقوقبگیرهای ملکه واردش بشن.. اونها هم که قربونشون برم، قربانیهای دختر نوجوان ترگل ورگل بزک شده میخوان، مرد کارگر با صورت ذغالی و دستای پینه بسته بدردشون نمیخوره!😔😔😔

بازم چرا؟

👈👈چون اگه ذهن من ِ ایرانی، درگیر ِ کشته های معدن طزره بشه، بیشتر از اینکه قلبم به غلیان بیاد از «تراژدی قتل عام زیبارویان»!!!! مغزم به غلیان می افته دنبال «ریشه های مشکل» ...

مغزم به «راه های جلوگیری از تضاد منافع» فکر میکنه... به اصلاح قوانین...

👈👈👈ذهن من ایرانی، با خبر کشته های طزره، دنبال «راه اصلاح» میگرده ...

و این «اصلاح» رو نه رسانه های برانداز میخوان.. نه رسانه های محافظه کار...

پ.ن.بازم به همت و استقلال اون چهارتا دانشجو که رفته ن بجای همه ی رسانه های اینوری و اونوری، صدای این مظلومان واقعی شده ن


برچسب‌ها: معدن طزره, آرمیتا گراوند, ایران اینترنشنال, صدا و سیما
+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲ساعت 7:36  توسط فروزنده  | 

میگویی این فکت تاریخی یا علمی یا... را که فرمودید، ممکن تست مرحمت کنید مرجع و منبعش را...؟

میگویند : «از کسی که تولید علم میکند، استناد و ارجاع نخواهید!»

یک زمانی بود که رهبر انقلاب، سخن از نهضت نرم‌افزاری، تولید علم، تحول در علوم انسانی، استعمار فرانو، مراحل رسیدن به تمدن اسلامی، الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت (بجای الگوی توسعه!) ، و... میگفتند. از اواخر دهه هفتاد.

این سخنان اوایل فهم نمیشد، بعد تمسخر میشد و بعدتر مد شد!

اواخر دهه هشتاد بود که اهالی علوم انسانی بر اساس اعتقاد یا عدم اعتقاد به این مفاهیم، ۲ جبهه شدند:

یک طرف ریشخند و تمسخر هرچه بیشتر ِِاین عبارات «نان و نام» داو در طرف دیگر تکرار هرچه بیشتر و پرطمطراقتر و مقدس‌انگارانه‌تر !

چیزی نگذشت که اندیشکده ها و اتاق فکرها و.. با این عناوین از همه جا سر برآورد.. (کافیست لیست اندیشکده ها را با توجه به تاریخ تاسیسشان نگاه کنید!)

👈هر کدام مدعی بودند نظام جامع فلسفی ساخته ند. و (اگر کمی اغراق آمیز بگویم) معتقد بودند «در دنیا ۳ تا پارادایم بزرگ وجود دارد :لیبرالیسم و مارکسیسم و من! باقی ایسمهای دیگر هم خرده ریزهایی این وسط...»

👈و همگی هم مدعی «مبانی اسلامی» بودند : «نظر من، همان نظر اسلام است که شما و هیچکس تاحالا درست نفهمیده اش! »

👈حول هرکدام هم حلقه ای بزرگ یا کوچک از شاگردان وفادار بود که همین دعاوی را تایید و تاکید میکردند.

👈و همگی هم انتقادات وارده را ناشی از نفهمیدن میدانستند!

👈اکثرا هم «دانشگاه» را چیز بد و بدردنخوری میدانند(مگر آنکه در اختیار پارادایم آنها باشد)

همان سالها، وقتی تازه ترم اول ارشد بودیم (فلسفه علم) و یکی از آقایان سوپرحزب الهی میگفت «ما که نمیخواهیم آخرش مثل گلشنی و سعید زیباکلام بشویم که به دردی بجز تدریس نمیخورند!»

😳😳😳

از نظر آن دوست سوپرحزب الهی ، «بدرد خوردن» معنیش آن بود که یک نظریه ی جامع تمدن اسلامی بسازند!

راستی!

👈👈👈چرا امثال پروفسور مهدی گلشنی یا دکتر سعید زیباکلام ، هرگز سعی نکردند از این «نظریه ی جامع ِ رقیب لیبرالیسم!» بسازند؟!

برای پاسخ، باید کمی قصه بگویم...

از تجربه ی ۱۴ سال دانشجویی خودم!

که ۴ سال اولش در فضای همین مدل اساتید نظام ساز گذشت! ..البته به هیچکدام «ایمان» نیاوردم.. ولی کمابیش ازشان آموختم.. و اجمالا دنبال چیزی از عمان جنس بودم! و بدنبال همان هم برای ارشد ، رفتم سراغ «فلسفه علم»

و در ۱۰ سال بعدی ، با تجربه ی پدیده ی «پژوهش آکادمیک» ، کم کم حالیم شد که

چرا امثال گلشنی و سعیدزیباکلام ادعای پارادایم سازی ندارند!

لذا باید کمی، قصه ی این تجربه را تعریف کنم (پوزش از اطاله ی کلام):

فروزنده:

اما فرق اساسی دکتر گلشنی با بقیه (صاحبنظرهای غیردانشگاهی)

فرق اساسیش اینه که آدم دانشگاهیه. من تا قبل از دکترام نمیفهمیدم این فرق رو

فکر میکردم اساتید بزرگ دانشگاه (آنها که کار روزمره فقط میکنند منظورم نیست... آدمهای دغدغه مند و بزرگی مثل گلشنی، مثل سعید زیباکلام ..و...) یا «کم کاری» میکنند که نظریه ی جدید نمیدهند

یا خدانکرده «مرعوب غرب» ند!

میدیدم سالهاست رهبر دارد میگوید الگوی پیشرفت ایرانی -اسلامی ، ولی اینهایی که باید درباره ش کار کنند، نمیکنند ، یا لااقل کار بزرگ مفصلی (مثل این استاد جوان یا مثل دیگرانی که نام بردم) نمیکنند

ولی بعد در فرایند نوشتن رساله دکترام فهمیدم ماجرا چیست

تجربه ی کوچک ۱۰ سال پژوهشک(!) آکادمیک من (البته فقط درحد یک «دانشجو»ی ارشد و دکتری) این بود:

من میخواستم در پایاننامه ی ارشدم، «یه کار خیلی خیلی خیلی بزرگ بکنم»

می خواستم «جای علم، در تمدن با شکوه اسلامی» را مشخص کنم 😅😂

گفتم من تمام دوران لیسانسم (از ۸۳تا ۸۸) را دنبال حرفهایی از سنخ فرمایشات استاد شبیه این استاد عزیز میگشتم! دانشجوی مهندسی بودم (شریف) ولی با هزار انگیزه و دغدغه ارشد تغییر رشته دادم به «فلسفه علم»

میخواستم اندیشه های رهبر، درباره تمدن اسلامی و علم و ... را ، «نه بصورت ذوقی و دانشجویی و اماتور» ، بلکه بطور «آکادمیک و جدی» !!! دنبال کنم

ولی واقعا اساتید میخندیدند به این ادعای گزاف... آن هم توسط بچه ای که تازه دوسال فلسفه علم خوانده

گفتم « چه کنیم دیگه.... این دانشگاهی ها مرعوب و غربزده ند .... باشه...کوچیکترش میکنم»

نهایتا عنوان را، با رفیق شفیقم، گذاشتیم «علم ، از نگاه مکتب رئالیسم انتقادی،و ملاصدرا» یک جورهایی میخواستیم «سوال را از رئالیسم انتقادی بگیریم و جواب را فلسفه اسلامی بجوییم! و «حرف ملاصدرا درباره علم، و علوم انسانی» را استخراج و «کشف» کنیم!!!

با این ایده با دکتر افروغ شروع کردیم (تنها استادی که این ایده را تحویل گرفت! چون اساتید خودمان در گروه فلسفه علم شریف. همین را هم ادعای بزرگ میدانستند)

خب ما یکسال و نیم کار کردیم ، «۱ کتاب و نصفی» از فیلسوف اصلی رئالیسم انتقادی را ۱ دور خواندم، ۲، ۳ تا کتاب ترجمه شده هم «درباره ش»

بعد براحتی گفتم خب من نه فقط این فیلسوف را «فهمیده م» ، بلکه حتی چیزهایی در بک گراند اندیشه ش کشف کرده م و درباره ی «روش علوم انسانی در رئالیسم انتقادی» ، «تز» دارم و....😅

ولی دیگه واقعا به «تطبیق با صدرا» نرسیدیم!

دیدیم فهم خود صدرا هم اقلا یکسال و نیم کار داره...تا چه رسد به کشف نظر او درباره ی.... تازه اگر اصلا شدنی باشد!

👈چی شد؟

من یک مقدار خیلی خیلی کم «کار علمی» را «تجربه کردم» و این باعث شد «ادعاهام کوچک شود»!!!👉

خلاصه پایاننامه ارشد با راهنمایی دکتر افروغ خدابیامرز و داوری ِ دکتر گلشنی و دکتر پارسانیا به خوبی دفاع شد و همه راضی..

و خودم از همه راضی تر!!! حتی پایاننامه ی من و رفیق شفیق، بعنوان کتاب چاپ شد!!! و من کمابیش احساس صاحبنظر، که نه، ولی متخصص بودن داشتم!!!

گذشت و دکترا را شروع کردم، در جایی که خود را «اصیلترین گروه آکادمیک فلسفه، در ایران» میدانست!

و رسیدیم سر رساله دکترا، اول خواستم درمورد «جان لاک» کار کنم.. بعد بازهم با خواندن ۱ کتاب خودش و دوتا کتاب و چندتا مقاله درباره ش، به «حرف خودم» و «تز من» و «کشف من» رسیدم و پروپوزال نوشتم و باز همه راضی...و خودم راضی تر!

میخواستم کاری کنم که «هیچکی نکرده»

ربط دادن نظریه معرفت لاک با نظریه سیاسیش، و با برده داریش! و...

👈کار بزرگی میشد

یعنی واقعا ادعایی بود که اثباتش سخت بود و کسی نکرده بود

البته نه بزرگ به اندازه ی آنچه که زمان انتخاب موضوع ارشد انتظار و ادعا داشتم👉

ولی بدلایلی آن موضوع نشد، و من از قضای روزگار ناچار شدم با یک استاد بزرگ و واقعا جدی کار کنم...کسی که با وجود احترام و علاقه ای که داشتم به ایشان، ولی بخاطر «دقت و سختگیری بینظیرشان» واقعا نمیخواستم (میترسیدم!) باایشان کار کنم، ایشان هم نمیخواست! و در واقع مجبور شدیم!

«سعید زیباکلام»!

استاد در گام اول موضوع هی کوچک و کوچک و کوچکتر کردند!(و من هی ناراحتتر و ناراحتتر شدم!)

و رسیدیم به این👇

«بررسی بی طرفی نظریه ی عدالت جان راولز»

چی شد؟!

فقط «یک انتقاد»😳

به فقط«یک نظریه»😳

از فقط «یک فیلسوف» 😳!!!

قرار بود نشان بدهم که «نظریه ی عدالت جان راولز، بی طرف نیست» . همین!!!

(البته مهم بود ، ازین نظر که جان راولز برای خیلی از تصمیمسازان وطنی، خدا بود !!! ... ولی بهرحال «ادعای کوچکی» بود! )

اما این «موضوع کوچک»...۳ سااااال عمر از من گرفت !!!

چون باید:

👈 تقریبا همه ی کتابهای خود فیلسوف را خواندم!!!

نه فقط ۱و نصفی! (مثل ارشد)

نه «درباره ش»

نه ترجمه ش (چون در ترجمه، نگاه مترجم هم قاطی شده!)

👈تقریبا تمااام منتقدینش را هم باید میخواندم

(استاد انتظار داشت آن «تقریبا» ها نباشد..اما من خب، دانشجوی ایدآل ایشان نبودم واقعا)

👈 چرا اینهمه؟

👈👈چون بارها و بارها اون وسط گفتم «آها دیگه فهمیدم!!!»

ولی استاد مرا با چالشی مواجه میکرد که «می فهمیدم که نفهمیده م»!

و باز ناچار بودم بیشتر بخوانم

حتی خوانده های قبلی را دوباره و چندباره و از نگاه های دیگه بخونم...

👈👈 بارها و بارها گفتم «کشف من درباره راولز اینه...»

یا «انتقاد من به اصصصصصل و کننننه نظریه رولز اینه...»

بعد استاد میگفت برو انتقاد فلانی را هم ببین!

و من میدیدم «عه! کشف من رو قبلا یکی دیگه کشف کرده!»

(و جالبه همه ی این انتقادات هم قبل از ما و بیش از ما از خود غربیها کسی گفته بودش! )

👈من بالاخره تز خودم و کشف خودم را پیدا کردم و نوشتم

👈👈البته کشفی که بخش خیلی کوچکیش مال من بود!

خیلی هاش را از مقالات ِ آدمهای گمنامی برداشته بودم!

👈اگر من با این استاد بزرگ و «دقیق» کار نمیکردم، حتما خیلی زودتر می نوشتم

👈و حتما مقالات آن آدمهای گمنام در گوشه کنار مجلات یا دانشگاههای نه چندان مشهور آمریکا و... را هرگز نمیدیدم

و

👈حتما همه ی آن حرفها را «حرف خودم و کشف خودم» تصور میکردم!!!👉👉

در این پژوهش ۳ ساله من فهمیدم واقعا چرا بزرگانی مثل گلشنی، به این راحتی حاضر نیستند بگویند «نظریه ی من»... «کشف من» ... «پارادیم من»!!!...

👈آدم های بزرگ مثل دکتر گلشنی، «عجله ندارند برای ادعای نظریه پردازی» 👉

چون بر اثر بیشتر خواندن و بیشتر فهمیدن، دائما ندانسته های خودشان را بیشتر دیده ند! و ادعاهاشان را متعادل کرده اند!

پ.ن‌.من نمیگوم «نمیشود نظریه ی جدید داد»

حتما میشود. همانطور که تاریخ علم پر از این نظریه هاست

اما هیچکدام از آن نظریه پردازهای بزرگ در دنیا، در ۳۰ ، ۴۰ سالگی ، آن هم «یک نفری»! نظریه شان رو نساخته ند! و «خود را بی نیاز ار ارجاع و استناد» ندیده اند!

(بله! خیلی از بزرگان صاحب نظریه، «اصلا آدم آکادمیک نبودند»... اما فقط در قرن ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ ! و نه قرن ۲۰ و ۲۱ !)

مارکس ، تحت تاثیر بزرگترهایی مثل هگل و کانت و داروین و... و البته نبوغ و مشاهدات و تجربه ی خودش... و نه در اوان جوانی! .کتاب سرمایه را نوشت، و این کتاب «به تنهایی» نشد مکتب مارکسیسم! ... کتابهای نظریه پردازهای بزرگی مثل کوهن و پاپر پر از ارجاع به منابع دیگر است(!)

لیبرالیسم ، مکتبی که اقلا دویست سال است مسلط هست بر دنیا، و رقیب ِ اصلی این نظریه پردازان وطنی(!) ، توسط ۱ نفر و حتی ۱ گروه و حتی ۱ نسل ایجاد نشد! از جان لاک تا استوارت میل تا همین راولز تا هایک تا حتی منتقدینی مثل سندل و مک اینتایر و هابرماس و.... واقعا نمیتوان لیست کرد چند تا فقط فیلسوف صاحبنظر در این منظومه ی «تشکیل لیبرالیسم» هستند! (تازه خیلی با اغماض از لاک شروع کردم!!!) حالا بماند که بجز این «فیلسوفها» چندتا اقتصاددان و جامعه شناس و رماننویس و ... در پارادایم ساختن از لیبرالیسم نقش دارند!

آن هم «با تضارب آرائ شدید»!

همان نظریه ی عدالت و لیبرالیسم سیاسی جان راولز، طی ۲۰ سال و با جدی گرفتن ِانتقادات بعضا بنیان ‌کنِ «منتقدینش»، کلی «رشد» کرد و شد نظریه راولز!

بعد اینجا بعضی عزیزان بسیار کوشا، حتی شاید دارای نبوغ، «عجله دارند» که در جوانی ، یک نفره ، با گارد بسته دربرابر هر انتقادی، یک مکتب جدید پایه بگذارند

+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۴۰۲ساعت 13:43  توسط فروزنده  | 

زیر عکس مراسم عزاداری سنتی خیابانی و زنان تماشاگر، مینویسند "زنها همیشه در مراسم مذهبی منفعل بو ه اند"

بگذریم که با یک نما، یک عکس، از یک مراسم مثلا ، چقدر میتوان لایه های پنهان آن مراسم را درک کرد..یا درباره ی اندیشه و شخصیت و ته دل ِ آدمهای موجود در آن مراسم و آن عکس نظر داد.
بله.
در مراسم عزاداری سنتی، خانمها نقشی ندارند.
همان مراسمهایی که خیابان را برایش قرق میکنند..
همان که اگر فیلم هوایی اش را ببینی مسحور حرکات هماهنگ و زیبایی جابجایی منظم رنگهاش میشوی..
همان که وقتی توی خانه ات نشسته ای، صدایش را میشنوی که نزدیک میشود، و دقایقی بعد دور میشود
همان که هرچقدر هم تو عالم خودت باشی و "هیاتی نباشی" ، یادت می اندازد خبری در عالم شده...
همان که تجسم "باز این چه شورش است.." ِ محتشم است...
همان که هویت شیعه ی ایرانی را ساخته و حفظ کرده

بله، مداح و سینه زن و زنجیرزن و نوازندگان طبل و سنج و شیپور و تدارکاتچی و.... همه و همه از مردان هستند

اما آیا این یک نقیصه ایست برای این مراسم زیبا و باشکوه و هویتساز؟
آیا خانمهایی که به تماشای این مراسم میروند، خود را منفعل و درجه دوم میدانند؟

من بشخصه، این مدل مراسم را ترجیح میدهم.
(خاصه از نوع شهرستانی، مخصوصا شهرهای جنوبی تر، که ریشه دارتر هستند)
و اگر مداحش دری وری نخواند و از اشعار متناسب این برنامه (اشعار آشنا و معقول)
و اگر شامل خرافات و تحریفاتی مثل نمایش بر و بازو بنام بلند کردن علم و... نشود،
این مراسم‌ها را (با آن شروط) ترجیح میدهم به نشستن در چهاردیواری مسجد و حسینیه
چهاردیواری هایی که درونش و روضه ی مکشوف خوانده‌اید و زنها و مردها "بطور برابر!" شیون میکنند و غش میکنند!
اما آنطرف دیوارهایش جز ماشینهای پارک شده، خبری نیست..



* * *
اما گذشته از آن خاصیت اجتماعی و تاريخي و هویتی مراسم سنتی،
اصلا من همان "بی نقشی" ام را در مراسم سنتی دوست دارم!
همین تماشای "آشوب در تمامی ذرات عالم" را...
اصلا همین "هیچ بودن" را
همین یک کنجی لابلای مردم (همان خان،های تماشاگر) ايستادن و در میانه ی این هياهو، تمرکز کردن بر شعری که مداح میخواند...بر روایت هنرمندانه و مودبانه ی * آن واقعه ی بزرگ و فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن.. نرم نرمک اشک ریختن
به اینکه وقتی در دنیایی از افکار بزرگ و سهمگین و گاه سرنوشت‌ساز غرقی، "به چشم هیچکس نیایی"!
اصلا همین جمع ضدین عزاداری سنتی را دوست دارم:
درحالی که در برنامه ای شرکت کرده ای که "برای دیده شدن طراحی شده" ... در موقعیتی هستی که "هیچ دیده نمی شوی"!
و البته که آنچه گفتم از جمع ضدین و میل به توامان به "کمک به رونق و دیده شدن مراسم" و "تلاش برای دیده نشدن خود" و کنجی لابلای مردم... اصلا مخصوص خانم‌ها نیست.





پ.ن. البته که آنچه گفتم به معنی "کافی بودن"ِ مراسم سنتی نیست. هرچیزی بجای خود... فعال ترین محرمی که تجربه کردم، سال ۸۷ بود. همزمان با حمله ۲۲روزه به غزه
دانشجو بودیم.. بعد از آنکه فهمیدن شده بود که "کاری کردن برای فلسطین" معنایش فقط راهپیمایی و تحصن جلوی سفارتخانه ها نیست،
با جمعی از رفقا، شروع کردیم به جمع آوری و تحلیل سوالات و اعتراضاتی که بین مردم درمورد مساله ی فلسطین رایج بود (فلسطین به ما چه؟..پول ما چرا خرج محرومان خودمان نشود؟..خودشان زمینها و خانه هاشان را فروختند..اصلا چه کاری برمی آید از ما و...) ..جزوه هایی درست کردیم و پخش در مراسم‌ها..
طوماری هم برای تحریم قانونی برندهای حامی اسرائیل درست کردیم که در حاشيه مراسم‌ها و راهپیماییها برایش امضا جمع میکردیم..کنار اینها با مردم حرف هم میزدیم..

شبها جلسه همفکری آنلاین(!) داشتیم درمورد سوالات و محتوای جزوه ها...
روزها دوندگی برای چاپ و تکثیر و هماهنگی با هیاتها که بهمان اجازه ی توزیع و طومار و.. بدهند
خلاصه شب و روز نداشتیم..
و خلاصه آن تنها محرمی بود که من احساس کردم شیعه ی فعالی بوده ام! و بسی خدا را شاکر بودم ازین موهبت

ولی انصافا...
برای اینجور فعال بودنها (که هم زنانه میتواند باشد، هم اندیشمندانه!) نیاز نیست حتما ظالمی ۲۲شبانه روز شهری را بمباران کرده باشد!
اگر تنبلیم
اگر خلاق و نیازشناس نيستيم
اگر راه شیعه ی فعال بودن را زحمت نمی‌کنیم پیدا کنیم،

تقصیر را به گردن عزاداري سنتی نیندازیم لطفا!



*. توصیح: مودبانه روایت کردن عاشورا برایم مهم است. خیلی مهم. آنقدر که باعث شده پیدا کردن هیات یا مراسم مناسب ، کار سخت محرم هایم باشد...متاسفانه عادت کرده ایم به بهانه ی دوستی با ائمه(!) یا به قصد ایجاد ترحم و گریه ی هرچه بیشتر، طوری درباره ی این بزرگان سخن بگوییم که حاصر نیستیم درباره ی خرده قهرمانهای دور و بر خودمان آنگونه بی ادب حرف بزنیم و توصیف کنیم!..درباره ی یکی از استادهای که دوستش داریم... رجل سیاسی ای که طرفدارش هستیم.. سخنرانی که پامنبری اش میشویم..

توضیح دو: زنِ شرکت کننده در مراسم عزاداری، اعم از سنتی یا جدید، اگر مادر باشد، اساسا منفعل هم نيست! خودِ مدیریت بچه و نیازهایش و درکش و بهره اش از ماجرا، یک دنیا فعالیت است!!!
و من البته مراسم سنتی را (به همان شرطها) برای کودکم هم بیشتر ترجیح میدهم...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۱ساعت 18:2  توسط فروزنده  | 

۱. گشت ارشاد نه تنها مسئله ی ماست و نه مهمترین مسأله ی ما.
این فقط یکی از ده ها تیشه ایست که جمهوری اسلامی دارد به ریشه ی «سرمایه ی اجتماعی» خودش میزند.
و بالطبع خیلی از آنچه خواهم گفت نیز، مخصوص گشت ارشاد نیست و عام تر است.
۲. آیا اعلام مخالفت با گشت ارشاد، «همصدایی با دشمن» است ؟
کشور ما، چه مردم و جامعه، چه نظام سیاسی و نهادهای حاکمیتی، بدون خطا و بدون مشکل نیست. خب، دشمن برای عیب‌جویی و نفرت پراکنی و سیاه‌نمایی دست روی آن مشکلات میگذارد. اما اگر به بهانه ی "همصدایی با دشمن" ما دهان دوستان را نیز ببندیم که درمورد آن مشکلات سخنی نگویند و شرایط را گل و بلبل و بدون عیب وانمود کنیم حاصلی جز باقی ماندن و تعمیق مشکلات ندارد.
۳. من هفده سال در تهران زیسته م، در مناطق مرکزی شهر، خیابان انقلاب، آزادی، و خود دانشگاه تهران. تا حالا هیچوقت ون های کذای گشت را ندیده ام. و درعوض تا بخواهید خانمهای "بدون حجاب شرعی" دیده ام که اکثریت مطلق عابران مونث را تشکیل می‌دهند. و بنظر نمیرسد از چیزی درمورد نحوه پوششان بترسند.
اما فیلمهای برخورد نامناسب گشت را دیده ام و بنظرم فارغ از بود و نبود واقعی گشت، صِرفِ وجود و انتشار همان فیلمها هم کافیست که لازم باشد درمورد نکاتی که عرض میکنم، تامل کنیم.

باید هزینه ها و فایده های گشت ارشاد را سنجید.
۴. در مورد اولین و مهمترین هزینه اش: نابودکردنِ سرمایه ی اجتماعی نظام، من با #جان_رالز موافقم که آنچه شهروندان را به نظام سیاسی خوشبین و دلگرم میسازد، آن است که احساس کنند نظام سیاسی همه شان را به یک چشم نگریسته و همه ی آنها را محترم و ارزشمند میشمرد و هدفی را که در زندگی میجویند برسمیت میشناسد و آنها را به شهروندان درجه یک و درجه تقسیم نمیکند که به برخی درجات، حقوق شهروندی بیشتری تعلق گیرد.
نظام سیاسی وقتی پایدار می ماند که اکثریت شهروندانش چنین احساسی درموردش داشته باشند.
کاری که گشت ارشاد و گفتمانِ پشت آن میکند این است که به شهروندان بفهماند که شما در بهره مندی از حقوق شهروندی، برابر نیستید! بلکه بر اساس نوع پوششی که دارید، درجه بندی میشوید.
اینکه چرا زنها علاقمند به داشتن حجاب هستند یا نیستند نه مسئله ی من است و نه تخصص من.
اما من بعنوان کسی که فلسفه سیاست کار میکند، اینقدر میفهمم که هر زنی ، هر روز که به اجبار یا از ترس گشت، یا از ترس متزلزل شدنِ موقعیت شغلی یا تحصیلی اش، روسری میپوشد، یک بذر نفرت و دلزدگی از نظام سیاسی کشورش در دل می‌کارد.
هر شهروندی که هربار یکی از فیلمهای برخورد خشونت آمیز گشت را میبیند، یک بذر نفرت...
و باید ترسید از روزی که این بذرها، جنگلهای انبوه نفرت شوند.و باید بارها و بارها از خود پرسید که آیا یک تکه روسری، ارزش آن عاقبت هولناک (متنفر شدن اکثریت شهروندان از نظام سیاسی) را دارد یا نه؟

۵. هزينه ی بعدی گشت، آسیبی است که برای خود "پلیس" دارد. آقای قالیباف از قول رهبر نقل میکرد که وقتی رئیس پلیس شدم، رهبر بمن گفتند که پلیس باید امنیت را "برای همه" تامین کند، آنگونه که خورشید نور را به همه میرساند و کاری ندارد که این آدم گناهکار است و آن یکی ثواب کار..
پلیس "برای آنکه وظیفه ی تامین نظم و امنیت را بتواند انجام دهد، نیاز به همراهی و همدلی مردم دارد"
به یاد بیاوریم، ابتدای انقلاب را. مردم از پادگانهای شاهنشاهی اسلحه برداشته بودند و در خانه داشتند. اعلام شد که این اسلحه را به کمیته های مستقر در مساجد تحویل دهید. مردم براحتی میتوانستند اسلحه ها را پس ندهند و تصور کنید در آنصورت، در اختلاف نظرهای بعدی، چه فاجعه ی انسانی ای میتوانست منجر شود. چه چیزی غیر از "اعتماد مردم به ضابطان امنیت"باعث جمع آوری اسلحه ها از سطح شهر و پیشگیری از جنایات و فجایع آینده شد؟
همین اعتماد هم بود که امثال محمد بروجردی و ابراهیم همت را با دست خالی، بر تجزیه طلبان کردستان پیروز کرد.
آن اعتماد که باعث می‌شود مردم در دستگیری اشرار با پلیس همکاری کنند، الان نیست. بخاطر ه،ین فيلم‌هايي که از برخورد گشت ارشاد یا پلیس ص شورش درآمده. "حتی اگر آن خانمها مزدور مصی ۶لینژاد باشند یا بازیگر باشند یا.."
فیلمهایی رفتار های گشت ارشاد، یا پلیس ضدشورش، این اعتماد به پلیس(که نیاز حیاتی پلیس است) را می‌سوزاند.
ایکاش حتی اگر نمیتوانند از خیر گشت ارشاد بگذرند، لااقل ذیل پلیس تعریفش نکنند.
۶. هزینه ی بعدی، آسیبی است که رفتارهای گشت و فزل،های منتشره، به خانمهای محجبه میزند.
بله. به خانمهای محجبه. نفرتی که با این رفتارها ایجاد میشود، فقط نفرت از نظام سیاسی نيست، بلکه نفرت ازکسانی که نورچشمیِ این سیستم تصور میشوند، کسانی که شهروند درجه یک تصور میشوند نیز هست. درست آنچنان که اگر پدری ، یکی از فرزندان را بر سایر فرزندان ترجیح دهد، یا معلمی، یکی از شاگردان را.
تاوان خشونت موجود در فیلمهای گشت ارشاد را خانمهای محجبه در سطح شهر پارکها، خیابانها، مغازه ها، دانشگاه و اتوبوس و تاکسی و مترو میدهند. متولیان امر! اگر روانشناسی و جامعه شناسی را برسمیت نمیشناسید، قرآن که لااقل میخوانید! داستان یوسف و برادرانش را خدا هم در قرآنش تعریف کرده! تا منِ بشر بفهمم که: قشری که احساس سرکوب شدن دارد، زورش به سرکوبگر نمیرسد، ولی به نورچشمی ها که میرسد!
امروز درحد طعنه و نگاه سنگین و فحاشی است. تعجب نکنید اگر فردا به کتک و چاقوکشی و اسید پاشی و حمله ی عامدانه ی سگ و سگدارها هم رسید.

۷. این هزینه های گزاف گشت ارشاد. اما فایده هاش؟!
بعید می‌دانم کسی بتواند ادعا کند که گشت، موجب افزایش حجاب در جامعه بوده باشد! چون به وضوح وضع حجاب در سطح شهرها، الان خیلی بدتر از زمان شروع گشت است.

اما اغلب گفته می‌شود "اگر گشت ارشاد نبود، وضع حجاب و ترویج فساد ، از این خیلی بدتر میشد."
خب، این جمله را در فلسفه علم می‌گوییم "شرطی خلاف واقع". یعنی جمله ی شرطی که مقدمش محقق نشده و نمیتواند محقق بشود تا بتوان بررسی کرد که آن تالی را بدنبال دارد یا نه.
صدق و کذب چنین دعاوی ای را به سختی می‌توان سنجید. تنها قوانین پذیرفته شده ی علمی (که یک رابطه ی علت و معلولی ضروری را بیان میکنند) هستند که ما را مجاب میکنند که یک شرطی خلاف واقع صا ق است یا کاذب.
در این مورد، به یک نظریه ی علمی نیاز است که نشان دهد وجود چیزی مثل گشت ارشاد، ترویج بی حجابی را کُند میکند.
و چون بعید است چنین نظریاتی وجود داشته باشد، راهی جز دست به کار شدن برای انجام تحقيقات واقعا علمی نداریم. که وضعیت پوشش را در جاهایی که گشت بوده یا نبوده مقایسه کند. که مصاحبه های عمیق بکند با خانمهای با پوششهای متنوع.
و البته که این تحقیقات بسیار دشوار خواهند بود.
چون حجاب و پوشش اساسا قابل "کمّی سازی" و اندازه گیری نیست.
و چون اگر هم اندازه گیری و مقایسه شد، باز برای کمتر و بیشتر بودنش در مکانها و زمانها و محیطهای مختلف، می‌توان تبیین‌های بسیار متفاوتی داشت.
(مثلا سال‌ها قبل تحقیقی نشان داد که روابط ناسالم دختر و پسر در دانشگاه شریف کمتر از سایر دانشگاه‌هاست. اما این فکت را چطور میشد تبیین کرد؟آیا بچه های شریف مذهبیتر بودند؟!آیا سرشان به چیزهای مهمتری گرم بود؟آیا دختران شریف، روحیات زنانه ی کمتری داشتند؟آیا باهوشتر بودند؟آیا تحت نظارت‌های پوششی سختی بودند؟! اعتمادبنفس بالاتری داشتند؟ آیا ممکن بود براحتی یک تبیین را بر سایر تبیینها ترجیح داد؟)
لذا چنین تحقیقی واقعا نیاز به پژوهشگران باسواد و کارکشته و باهوش دارد که تمامی تبیینهای مختلف را بررسی کنند.
آقایان و خانمهای حامیِ گشت‌، لطفا به علوم انسانی و اجتماعی اعتماد کنید. اجازه دهید و حمایت کنید که تحقيقات علمی روشمند و گسترده ای زیرنظر بهترین اساتید دانشگاهی انجام شود و یکبار برای همیشه همگی ما و شما را روشن کند که چه عواملی باعث افزایش یا کاهش حجاب و پوشش میشود.

۸. نکته ی مهم: من اصلا از "آزادی مطلق پوشش" حمایت نمیکنم.
نه من، نه هیچ آدم عاقل و دلسوزی جامعه ای افراد (زن و مرد) در آن برهنه باشند را نمیخواهد.
و حتما نیاز به نوعی الزام قانونی برای حدودی از پوشش هست.
اما
اولا . این قانون باید شفاف باشد. تابلوی برخورد های سلیقه ای گرفته‌بود.
فرد باید دقیقا بداند که چه لباسی او را قانون‌شکن میکند؟ و در چارچوب و حدود مشخص و شفاف، از تنوع انتخاب بالایی هم برخوردار باشد(حوزه ی آزادی فردی است)

ثانیا. باید ماموران اجرای این قانون هم پروتکلهای رفتاری مشخصی داشته باشند. این پروتکلها را امروزه حتی برای پلیس ضدشورش هم (که با معترضینی که برای دعوا آمده اند طرف هستند) ضروری می دانند. چطور می‌توان برای برخورد با زنان عابر در خیابان، هیچ حد و مرز رفتاری ای نداشت؟!

ثالثا . باید مرجعی برای رسیدگی به شکایت مردم از مامورانی که آن پروتکلها را رعایت نکرده اند نیز تعریف شود. تا ه، روشهایی مثل "سلاح ما دوربین ما" مجالی برای ظهور و ترویج نیابند. و هم افراد از بابت حفظ شان و کرامت انسانی و حق شهروندی خود مطمئن باشند.

۹. درمورد تعیین حد و مرز پوشش و اینکه چه کسی و چه مبنایی باید این حد و مرز را تعیین کند؟
آیا "شرع"؟ طبق نظر شرع، پوشش زن باید تمام بدن او را بجز صورت و دستها تا مچ بپوشاند.
اما اگر حد قانونی پوشش بخواهد این باشد، آنگاه بیش از هشتاد درصد زنان قانون‌شکن و مجرمند!!!
و اینجا یک مسئله ی فلسفه اخلاقی و فلسفه حقوقی مهم اینجا داریم:
《آیا قانونی که طبق آن اکثریت شهروندان "مجرم" و قانون‌شکن تلقی شوند، قانون خوبی است؟
طبق چنین قانونی یا باید با اکثریت مردم همچون یک مجرم برخورد کرد. و این مقاومت و جبهه گیری مردم دربرابر قانون را در پی دارد. و یا باید "بر قانونشکنی، چشم پوشید"! مانند وضع کنونی! و این به مردم این پیام را الزامی نداشت که بسیا ی از قوانین لازم الاجرا نیستند!

این مسائل را باید عقلای قوم بررسی و بحث کنند.
بنظر من میتوان در "تعیین حد پوشش" ، بدلیل مصالح اجتماعی، مقید به حد شرعی ِ "وجه و کفّین" نبود ،
همانطور که قوانین بانکی کشور بدلیل مصالح اقتصادی(!) مقید به حکم شرعی "حرام بودن ربا" نیستند! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۱ساعت 21:23  توسط فروزنده  | 

خبر #امیرحسین_جیرانی_زاده را اگر پانزده سال قبل میشنیدم, حتما بحال او بعنوان"آدم عاقبت بخیر" غبطه میخوردم, و عمیقا آرزو میکردم "کاش من جای او بودم"...
اما همین خبر را وقتی من امروز، منِ بارها نحوه ی مدیریت این قبیل برنامه ها را دیده، و منِ مادر, میشنوم،
غبطه نمیخورم.
وحشت میکنم.
عمیقا ناراحت میشوم و هیچجوره نمیتوانم مسببین این ضایعه ی بزرگ را ببخشم..
ب مادری فکر میکنم که با چه خون دلی باید در چنین جامعه و زمانه ای, بچه مسلمانِ هدفدارِ نخبه ی تیزهوشِ متواضعِ بفکر کمک ب دیگران تربیت کند..
چقدر امیدها باید بسته باشد به این بچه..
وحالا چه راحت ازدستش داده..
به مملکتی فکر میکنم که مگر چندتا ازین دسته گلها دارد که به این راحتی بدست آبشان میدهد؟
به مادرهایی فکر میکنم که بچه های عزیزشان را با کدام اعتماد هرسال میفرستند هیات..و به هیأتهایی که ازین سوانح کم ندارند

دانشجوی بیست ساله ی شریف, هنگام باز کردن سیاهی ها(یا بروایتی, تجهیزاتی که برای"افزایش کیفیت صدا!" در گنبد مسجد نصب شده) از نردبان هست متری(یا از لبه ی پنجره گنبد در ارتفاع ده متر) سقوط میکند و..

حادثه تلخ است و.وحشتناک.. سهل انگاری در رعایت نکات#ایمنی

⭕اما وحشتناکتر آن است که کسانی که میباید پاسخ دهند که چرا آخر شب مراسم,دانشجوی خسته ی بی تجربه را بدون هیچ تجهیزات ایمنی, "هرسال" میفرستید در ارتفاع ده متری؟!… حالا همان موضعی را گرفته اند که گفتم "من پانزده سال قبل" ممکن بود بگیرم!

در پیام های تسلیت رییس دانشگاه و رییس نهاد رهبری,و هیات امنای مسجد و... حرفی از عذرخواهی یا پیگیری ماجرا نیست..
همه یکصدا میگویند امیرحسین عاقبت بخیر شد!...
بعضی بزگترهای هیات حتی
میگویند پدرش از ما ممنون است که بستری فراهم کردیم تا او در آخرت سربلند باشد!!!
میگویند "با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی"!!!
میگویند"باید ارباب یک چیزی در وجود کسی دیده باشد که او را بپسندد!"
این واقعه ی وحشتناک را دارند اینطور "موفقیت" جلوه میدهند! عاقبت بخیری و "مورد پسند ارباب واقع شدن"! قله ای که خوشبحال هرکسی ک به آن برسد!
حتی حتی تکه ای از لباس او را مثل چیز متبرک, استوری میگذارند:"لباس امیرحسین هنگام سقوط از گنبد"!!!
(عکسها, اسکرین شات استوریهای آقایان بزرگتر همین هیات است,آدمهای نزدیک پنجاه ساله..با کمال تاسف)
همینقدر کودکانه!...همینقدر مسؤلیتگریزانه.. شاید همینقدر فریبکارانه!..
این آقایان ده ها سال است هیأتداری میکنند, و بارها در بحرانهای اینچنینی قرار گرفته ند, و حسابی "با تجربه" شده ند در #مدیریت_بحران
البته اگر فکر میکنید این "تجربه", یعنی آسیبشناسی و بررسی علل بحران و #عبرت گرفتن و انتقاد شنیدن و #اصلاح_رویه_های_بحرانساز کاملا در اشتباهید!
بلکه این تجربه در مدیریت بحران, یعنی اینکه یاد بگیری چطور بعد از بحران, #وجدان_خودت و اعتراض و #انتقاد_دیگران را به بهترین وجه #سرکوب کنی..
این تجربه نسل به نسل هم منتقل میشود:
یکروزی جلوی چشم آقای ایکس جوان, حاجآقای معاون نهاد که یک اتوبوس دانشجوی جوان بی تجربه را با اتوبوس خراب, کنار اتوبان قم رها میکند و تشریف میبرد منزل, بعد که یکی ازین جوانها تصادف کرد و از دست رفت, با خونسردی تمام سالهای سال به معاونتش ادامه میدهد
و بعد آقای ایکس هم چندسال بعد وقتی با لجاجت و بی اخلاقی و بدقولی, تدفین شهدا را بزور برگزار کرده و موجب عصبانیت دانشجویان رکب خورده و توهینشان به شهدا شده,و حتی اعتراض رهبر را هم درآورده, رو به دانشجویان ایگرگ و زد و..ی جوانتر میگوید:"الحمدلله ازین بحران هم موفق گذشتیم"! و هرسال سالگرد این فتح الفتوح را مراسم بگیرید!..

و چندسال بعدتر آقای ایگرگ, جلوی جوانک مسؤل اعتکاف, وقتی ده نفر معتکف گازگرفته شده و دیر هم به بیمارستان رسیده اند, با خونسردی بگویی"اینها که اتفاقات عادی است"..
و امروز آن جوانکها, به جوانترهای هیات بگویند"هرچه بیشتر زخم زبان(ینی انتقاد!) بشنوید, اجرتان بیشتر است"


این فرهنگ مسؤلیتگریزی..فرهنگ مخفی کردن ناکارامدیها و خطاهای بزرگ, پشت مقدسنمایی.. فرهنگ انتقادناپذیری پوشیده در زرورق معنویت.. این فرهنگ پوستکلفتی بنام مدیریت بحران!..
که دارد نسل بنسل در این نهادهای "مسول مملکتی ساز!" بازتولید میشود..
این,حتی از حادثه ی تلخ شب آخرصفر۱۴۰۰، تلختر و وحشتناکتر است.




پ.ن. این قبیل حوادث در هیأتهای دیگر هم رخ داده(برق گرفتگی نوجوان هنگام آماده کردن داربست و تزیینات جشن نیمه شعباندریک هیأت دیگر,سرازیر شدن آبگوشت داغ روی کودک در یک هیأت دیگرتر, سقوط یک دانشجو از ساختمان ابن سینای همین دانشگاه شریف چند دهه قبل, هنگام نصب بلندگو یا پرچم برای همین مراسم,و..اصلا انبوه کشته های تشییع سردار, که دیگر کار یک هیأت فلان مسجد و بهمان دانشگاه نبود!..)

اما باز هم خدا را شکر اولین علتجوییها و تلاشها برای ملزم کردن مسؤلین هیأت به تصویب و رعایت دستورالعملهای ایمنی و معرفی یک متولی مسؤل و پاسخگو و آموزش دیده برای آن و برگزاری کارگاه های آموزشی ایمنی کار و... از طرف بخشی از بچه های قدیمی همین هیأت صورت گرفت, و این یعنی هنوز میشود امیدهایی داشت
واقعا "جان آدمها" اهمیتش کمتر از کیفیت صدای بلندگو و پخش چای و پختن غذا و...که نیست, که همه آنها متولی دارند و امنیت جانی مردم و خادمها ندارد!

+ نوشته شده در  جمعه ۲۳ مهر ۱۴۰۰ساعت 7:43  توسط فروزنده  | 

(در ادامه ی بحث پست قبل)

اتفاقا خیلی هم دست به "انیمیشن"ساختنمان خوب است! ... برای  شبیه سازی نحوه شهادت تک تک ائمه و معصومین و منتسبین! .. برای شبیه سازی معجزات پیامبران دقیقا طبق متن قرآن..حتی شبیه سازی حدیث کسا!.. برای شرح چگونگی رسیدنِ مادر امام دوازدهم به عراق!...

فیلم و کارتون، مخصوصا سریال، موثرترین شیوه تربیت است. اما چه فیلم و کارتونی؟!

یک انیمیشن خوب، اول از هرچیزی داستان خوب لازم دارد. حرفها را داستان میزند.. پیامها را، تربیت ها را...

*اما این اصلا به معنی «سخنرانی کردنِ شخصیتهای داستان نیست! *

داستان با فراز و فرودها و ماجراهایش حرف میزند

با شخصیتپردازیش حرف می زند

مهمترین و عمیقترین حرفهاش را در جهانبینیِ پشتِ داستان میزند.. یعنی در روابط علت و معلولی ای که نویسنده در پس ذهن خودش دارد وقتی داستان و ماجراها را خلق میکند.. اینکه کدام رفتارها و کنشهای شخصیتها منجر به کدام اتفاقها می شود..

کسی در داستان و انیمیشن و فیلم درباره ی جهانبینیِ نویسنده سخنرانی یا حتی اشاره ای نمی کند..

اما جهانبینیِ داستان ماندگارترین و عمیقترین اثری است که داستان و فیلم بر ذهن مخاطب دارد،

البته وقتی چندین و چند بار در داستاانهای مختلف تکرار شد

کارتونهای آمریکایی تقریبا همه­شان جهانبینیِ واحدی دارند.(چنانکه کارتون های ژانرهای مختلف ژاپنی هم هرکدام جهانبینی خود را...)

جهانبینیِ کارتونها (و بسیاری از فیلمها)ی آمریکایی را فلسفه ی مدرن لیبرال و علوم انسانی برآمده از آن تشکیل میدهد. اگر فلسفه، جامعه شناسی، یا روانشناسی میخوانید، یکبار یکی ازین کارتونهای آمریکایی را ،هرکدام را، رندوم، با این نگاه ببینید! بشمارید که چندتا از نظریه­هایی که توی دانشگاه خوانده اید را متجسم در داستان این کارتون میابید!اصلا توجه به همین ظرایف روانشناختی است که شخصیتها را ملموس و دلنشین و باورپذیر و همدلی برانگیز می­سازد.. همین فلسفه است که یک دنیای منسجم برای داستان میسازد و..

 

بعد از داستان خوب، یک انیمیشن، نیاز به نقاشی خوب دارد تا هرچه گویاتر و دلنشینتر منظور نویسنده را برساند،

بعد از همه­ی اینها، تازه کار میرسد به رایانه و تکنولوژی و به حرکت درآوردنها و...

 

 ** و مایه ی تأسف است که ما از تمام اینها، فقط همین آخری را خوب داریم!

*** و مایه ی تاسفتر است که ما فکر میکنیم همین آخری برای انیمیشن ساختن کافیست! اصلا انیمیشن یعنی فقط همین!!!

این میشود که متن قرآن یا روایت دینی و تاریخی را با داستان اشتباه میگیریم!

این "ما" که میگویم، منظورم گروه های بودجه بگیر متعددی است که یکسره دغدغه ی ترویج دین و سبک زندگی دینی و ازین حرفها دارند ... شبکه ی پویا ونهال هم با تمام امکاناتش دربست در اختیارشان است  (من هم اصلا جزئشان نیستم!)

 

و چه نتیجه ای دارد اینطور فروکاستنِ "دین"، به "شخصیتهای دینی" ( و نه فرهنگ زندگی خداپسندانه)..و فروکاستنِ شخصیتهای دینی به نحوه ی شهادت و ولادتشان! (و نه راه و رسم زندگیشان)... و باز فروکاستنِ واقعه ی شهادت، به مناسکِ عزاداری !!!؟

چه نتیجه ای غیر از تربیتِ نسلی که دین را فقط به معنی مناسک هیاتی و عزاداری میبیند؟ آدمهای بی هویت و سکولاری که هویتشان تابع مُد و جو است، و عزاداری و هیأت هم میروند... به عنوان یکجور دورهی!... یک جور نوستالژی بازی، ... یکجور تفریح و حال خوب کن! .. حتی بستری برای خودنمایی (خاصه درمورد مداحان و تدارکاتچی ها.. از آن نوع که "احسان" توی برنامه ی #سر_سفره_ی_خدا ترویج و تشویق میکند)

***

خلاصه دغدغه ی تربیت داریم ظاهرا... تکنولوژی انیمیشن ساختن هم داریم... پول هم داریم که خرج این تولیدات فرهنگی بشود... اما محتوا نداریم! محتوای فرهنگی  (نه فلسفه و جهانبینی، نه علوم انسانی، نه داستان..)... اساسا درکی از فرهنگ نداریم ظاهرا...

چرا؟!

 

سالها قبل، وقتی حجه الاسلام فلاح به دانشگاه شریف می­آمدند و ایده­های رشد همه­جانبه شان را مطرح میکردند و طرفداران بسیار ، خاصه از بین بچه های درسخوانتر و اندیشمندتر و درونگراتر داشتند و رفته رفته حتی مسئولین دانشگاه هم جذب ایده هایشان شدند... همیشه یک جمله میگفتند «اسلام هیچوقت ادعا نکرده که میخواهد شیمی و فیزیک  خاصی بسازد. اما همیشه گفته که میخواهد انسان خاصی بسازد.. ایده ی تربیتی خاصی دارد» میگفتند چرا کسی دنبال پیدا کردن این نگاه و ایده ی تربیتی خاص نیست؟ پیدا کردن با جزئیات و عملیاتی و...

 

هربار ،بحث که به اینجاها میرسید من فکر میکردم (و چندبار هم گفتم) که «خب چرا توی دانشگاه صنعتی شریف؟! این بحثها را اگر توی دانشکده های هنر، دانشکده های ادبیات، ..یا لااقل دانشکده های علوم انسانی میبردید مطرح میکردید، بهتر نتیجه نمی گرفتید؟؟؟!!»

پاسخ دندان شکن حاجآقا بگذرم... خلاصه حاج آقا فلاح و شاگردان مهندسی خوانده ی شریفیشان، چند سالی است مسئولین سازمان تبلیغات اسلامی و حوزه هنری اند!!!

 

شاید اینجور جاها باید دنبال ریشه های مشکل گشت...مشکل "عدم درک فرهنگ"...

 

پ.ن.1. انیمیشنهای خوب هم داریم تک و توک، ولی کارِ این "ما" نیست! انیمیشنهایی که رفتار اخلاقی ، و جهانبینی و زشت و زیباهای دین پسندانه ی مورد قبولِ همه­ی آدمها و بدردخور برای تربیت شهروندان یک جامعه ارائه میدهد. انیمیشنهایی که هم ارزش ترویج داخلی را دارند و هم قابلیت رقابت خارجی را... کارهایی مثل انیمیشنِ سینمایی بسیارخوبِ #امین-و_اکوان مثل انیمیشن سریالی عالی #پهلوانان ... و ،با فاصله ی زیاد، #قلب-خورشید و #آرش و #تندر و...   

اما هیچکدام ازینها  «کارِ این گروههای مدعی دغدغه سبک زندگی ایرانی اسلامی(!) نیستند»!

و متاسفانه این گروه های کذا، فقط خودشان را میبینند! چنان #شاهزاده­ی روم را تبلیغ می­کردند که انگار تنها انیمیشن ایرانی ساز است!

 

 

پ.ن. 2. البته تیم سازمان تبلیغات که عرض شد، فقط چندسال هست که مستقر شده، منظور این یادداشت، مقصر دانستنِ آنها نیست... فقط بعنوان «مشت نمونه ی خروار» مثالشان زدمده ها سال است که رویه ی فرهنگ همینجورهاست..

پ.ن.3. یادم هست حاج آقا فلاح بچه های بسیج و تشکلها را تحویل نمیگرفت زیاد..آنها فاقد تعمق و فهم میدانست و علاقمند به کارهای "ظاهر دار" و .. بچه های بسیج هم ایشان را "حجتیه ای" میخواندند! ... اما این تا قبل از آن بود که رئیس دانشگاه و معاونهاش، علاقمند به بحثهای ایشان بشوند! ... بوهای چرب و شیرین که از دور و بر این بساط آمد، همان مسئولین بسیج که حاجآقا را حجتیه ای میخواندند ، شدند ملازم رکاب حاجآقا و سرحلقه های شاگردان!!! البته حاجآقا فلاح هم خیلی زود رفت... اهل این فرصتطلبیها نبود.. رفت و به جای خودش حاجآقای گم نامی را معرفی کرد، که حالا رئیس سازمان تبلیغات است!

پ.ن.4. جواب طنازانه و دندانشکنِ حاجآقا: شریف، بچه های باهوش و جسور دارد؛ و «فضای فرهنگیِ بی صاحاب!»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت 6:26  توسط فروزنده  | 

مدتیست ساعت ده هر شب، شبکه تماشا سریال آمریکایی «پزشک دهکده» را برای چندمین بار پخش می کند. و همزمان شبکه یک، سریال جدیدِ «دودکش دو» را. آنهم با تبلیغات بسیار زیاد. گاهی به سرم میزند کانال را هی بین این دو شبکه بگردانم! آن وقت میبینم که در کمتر از پنج دقیقه:

در سریال قدیمیِ شبکه تماشا چند سکانس و چندین پلان آمده و رفته

اقلا پنج، شش نفر، با گفتنِ دیالوگهای کوتاهی، هم شخصیت خود را برای مخاطب آشناتر کرده اند و هم قصه را در مجموع پیش برده اند

احساس مخاطب کاملا با چالشهای دراماتیک و خانوادگی شخصیتها به تلاطم آمده

یک پرده از تاریخ شکلگیری آمریکا با چالشهای فرهنگی-اجتماعی خاصش خیلی نرم و تلویحی، نمایش داده شده

حداقل یک مسئله­ی عمیق وجدی ِ فلسفه ی اخلاق ، یا فلسفه ی حقوق ، ذهن بیننده را کاملا درگیر کرده

یکی از ارزشهای ایدئولوژی لیبرال درعقبه ی ذهن مخاطب کاشته شده!

 

برمیگردم شبکه یک: همچنان فیروز و نصرت روبروی هم نشسته اند و دارند داااااد میکشند!!!

 

پ.ن. سریال #پزشک_دهکده در دهه 1990ساخته شده! یعنی حدود سی سال قبل!!!
پنج گروه نویسنده با هدایت خانم بث سالیوان داستانها و شخصیتها را پراخته ند 
دهکده "شخصیت منفی" نداره!
آدمهای دهکده افکار غلط و  رفتارهای گاهی وحشتناکی دارند, اما آدمهای بد و سیاه نشون داده نمیشوند! بلکه آدمهاییند که درطول داستان, به اشتباه خودشان واقف شده و هرکس, به سبک و درحد خودش خودش, اصلاح میکند فکر یا رفتار خود را...  آدمهای در حال "شدن".. درحال "تربیت شدن!"
 سریال چندین جایزه میبرد,  ازجمله جایزه امی (معادل اسکار برای برنامه های تلوزیونی) 
سریال در صد کشور جهان پخش میشود
و ملکه انگلستان به جین سیمور, بازیگر دکتر کویین, القاب افتخاری میدهد..
 
سریال پزشک دهکده در صد و پنجاه قسمت, صد و پنجاه مسأله ی مهم فلسفی, اخلاقی, انسانی,اجتماعی,فرهنگی, مطرح میشوند و بعد از کشمکش زاویه نگاه های مختلف, در طول داستان, پاسخ خاصی میگیرند. 
 
و در تمام این مدت بیننده احساس میکند ک فقط یک درام خانوادگی-عاشقانه را دنبال کرده است!.. و مردم صد کشور جهان,نرم نرمک, "تربیت میشوند"..طبق نظام ارزشی خاصی! درست مانند مردم دهکده ی قصه..
این قدرت حیرت آور علوم انسانی و هنر است! قدرتی ک ملکه  میفهمد
و ما نمیفهمیم!


پ.ن.2. تمدن مدرن را «مردم» ساخته اند و نه پادشاهان (یا لااقل قرار است اینطور وانمود شود) و به همین دلیل است شاید که مشهورترین داستانها و رمانها و سریالها و کارتونهای درباره ی  این عصر (قرن 18 تا 20) ، زندگی آدمهای معمولی را روایت میکنند. خانواده های معمولی طبقه ی متوسط، که در حاشیه ی زندگیشان، تحولات بزرگ اجتماعی درجریان است و این آدمها و خانواده ها سهم اندکی در این اتفاقات مهم و بزرگ دارند. همین پزشک دهکده، قصه های جزیره، زنان کوچک، دکتر ارنست، بینوایان و...

 (چیزی شبیه آنچه که مثلا سریال کیمیا بطور خیلی کاریکاتوری می خواست باشد)

پ.ن.3. تنها سریال ایرانی که دیدم اندکی، خیلی اندک، به این قبیل سریالهای «روایت تاریخ واقعی، در حاشیه ی زندگیِ شخصیتهای معمولی داستانی»  نزدیک شده بود،  سریال «بانوی سردار» بود که قوی شروع کرد و ضعیف پایان یافت، و البته خیییلی هنوز جای بهتر شدن داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت 6:23  توسط فروزنده  | 

باختیم. به شورای نگهبان باختیم. چه شنبه به لطف شورای نگهبان و مصلحی، که بساط و بهانه ی "مظلومنمایی" را برای ظالمترین­ها و قدرتمندترینها جور کردند، و بدهکارها را در موضع طلبکاری نشاندند، همتی از صندوق دربیاید؛ چه رئیسی با درصد آراء پایین و اتهام ناجوانمردانه ی دوپینگی بودن. باختیم به ترکیب شورای نگهبان و هاشمیسم. ما هم قوی نیستیم، نه شبکه سازی بلدیم نه جنگ روانی نه لولوسازی، نه بازی نخوردن، نه "هر نفر ده نفر" نه حتی بلدیم با هم کنار بیاییم... و باختیم به آنها که همه ی اینها را بلدند، که کارکشته ی هدایت افکار عمومی اند... چهل سال است کارکشته شده ند. و حامیانی خارجی ای دارند با دو سه قرن تجربه ی سیاه کردن توده ها... باختیم در یک بازی نابرابر، که یکطرفش "ما" بودیم، و یک طرفش هاشمیسم و اصلاحطلب و اصولگرا و صداوسیما و شورای نگهبان و اپوزسیون و حتی دشمن خارجی، همه با هم!

باختیم و این اولین باخت ما نبود...از اولش هم همین بود..

از روزی که انقلاب پیروز شد! انقلابِ "ما".. انقلاب مردمِ پابرهنه ی صادقی که از جان و جوانی و زندگی شان برای آرمانشان خرج میکنند،

"ما" مردمی که همه چیزشان را می دهند و هیچ چیز، هیچ سهمی برای خود نمی خواهند.

از همان روزی که انقلابِ "ما" پابرهنه ها پیروز شد، سرو کله ی " زرنگها" پیدا شد ...

"ما" بی اعتنا به غنائم، رفتیم به دورترین مرزها و بیغوله ترین روستاها، رفتیم در مدرسه ها و کتابخانه ها و کف خیابانها...رفتیم به جنگ فقر و محرومیت و جهل و ...رفتیم که آباد کردن و ساختن کشورمان را از پایین شروع کنیم..

و "زرنگها" از بالا آمدند، ...آمدند و چنبره زدند بر سر سفره ی غنائم!..

چطوری؟ .. با رنگ کردنِ همین "ما"! .. با جلب اعتماد مایی که همه را چون خودمان صادق میپنداشتیم...با خرج کردن از آرمانی که ما همه چیزمان را خرجش میکردیم!

بعد از شاه و وابستگانش، نهضت آزادی و بنیصدر و رجوی و سایر مدعیان را به نیروی ما، از کنار سفره کنار زدند... و عرصه "بی رقیب" ، ماند برای خودشان.

وقتی "ما" در بیابنها ، با حداقل امکانات، با متجاوز خارجی میجنگیدیم، و کشته میشدیم،

زرنگها به نام انقلابِ ما، کاخها را برای خودشان مصادره می کردند و کم کم  میشدند "سرمایه دار"های چشم و دل سیر!

و مناصب را بین خودشان تقسیم کردند و شدند "مدیران با تجربه"..

 و دانشگاه را ، بنام انقلاب فرهنگی، قُرُق کردند

(اکثر پیشکسوتان علمی مدعی امروزند، جوانکهایی اند که بعد از انقلاب فرهنگی، عرصه را خالی از اهالی واقعیِ علم دیدند و  رئیس دانشگاه ها شدند و تا دهه80 هم رئیس ماندند!)

و بدونِ هیچ رقابتِ علمی ای (وقتی "ما" را به زور جنگ کنار زده بودند، و دیگران را به زور "گزینش")

 به خودشان "بورس تحصیلی" دادند و شدند  "متخصصین باسواد دانشگاهی" ..

(طبق آمارها 80درصد از بورسیه های دهه 60و اوایل 70 مدیران اجرایی کلان شدند)

در غیابِ روزنامه ها و رسانه های مختلف، صداوسیما را قبضه کردند و شدند "تنها صدای" موجود

(رئیس صداوسیما در دهه60 محمد هاشمی رفسنجانی و در دهه 70 علی لاریجانی بودند، یعنی در سالهای شدیدترین سانسور خبری)

و "ستاد تبلیغات برای جنگ" راه انداختند که ما را بیشتر و بیشتر در بیابانها نگه دارند..

(#محمد_خاتمی و #همتی اولین مناصب حکومتیشان همین ستادها بود!یکی در دولت، دیگری در تلوزیون)

تا ما مشغول جنگ بمانیم و "غافل" از غارت انقلابمان

بجنگیم و مزاحمِ تقسیمِ غنائم زرنگها نشویم

بجنگیم و با سادگی مخصوص خودمان، تکبیر بگوییم برای تشویقِ سیاستهایشان

بجنگیم و "افتخار کنیم" به مسئولینی که ظاهرشان شبیه خودمان بود اما "مدیران با تجربه و متخصصین دانشگاهی" هم بودند

به خودمان حقِ اعتراض یا تردید در برتریِ این "ذخایر و مفاخر انقلاب" ندهیم!

 

جنگ تمام شد... امام رفت...

برگشتیم.. خسته و  زخمی و یتیم و وامانده..

وامانده از دانشگاه...

از رسانه..

از مدیریت..

از کسب و کار..

از سیاست..

از "زندگی"..

برگشتیم و زرنگ ها با راه انداختن "بنیاد شهید"، تحقیرمان هم کردند...

به بهای جیره ی بخور و نمیری.. سهمیه ی استخدامی برای مشاغل پایین..سهمیه ای برای دانشگاهی که حالا خودشان بزرگانش بودند، "ما" را منزوی و بدهکار کردند!!! و به ناممان همچنان خوردند و بردند...

چشم و گوشمان را تکصداییِ دولت هاشمی و تلوزیونِ لاریجانی بسته بود

  و دهانمان را بنیاد شهید کروبی!

 و ما همچنان ، بدهکار و عقب مانده و تحقیر شده،

 و افتخارکننده به این خدایانِ علم و دانش و تخصص و مدیریت و تقوا! و...

(مایی که هرگز فرصت رقابت آزاد با حضرات، برای کسب این مفاخر، نداشتیم)

و ماله کشِ گندهایی که داشتند به کشور می­زدند..

مایی که نه نقشی در این گند زدنها داشتیم و نه سهم و بهره ای از آن میبردیم!

اما عادت کرده بودیم به دفاع از "مفاخر و ذخایر انقلاب"!!!

از "سرداران سازندگی"

تا سال 76،

که "زرنگها" دو دسته شدند!

و با جنگ زرگریِ اصلاحطلب-اصولگرا، سعی کردند "فرزندان خود ما را هم علیه ما کنند"!

و ما رسما "تمام بشویم"..!

تا "منقرض" بشویم

و برویم بتمرگیم کنجی، گوشه ی موزه ای، لای صفحات کتاب تاریخی، و هرطور که زرنگها خواستند روایتمان کنند

 

قرار بود بابتِ سیاستهای افراطی و سرکوبگرانه و دزدیهای حضرات، "ما" نزدِ مردم و نسل جدید، متهم شویم!

(همان #خاتمی ای که ما را میفرستاد به جنگی که هاشمی فرمانده اش بود! حالا شده بود رهبرِ جوانترها که ما را بخاطر جنگیدن بعد از آزادی خرمشهر، محکوم و تمسخر کنند!!!)

 

متهم و محکوم شدیم به جرایمِ نکرده..

اما "نمردیم"! منقرض نشدیم.. جوانهایی از ما زنده ماندند..

جوانهایی که به زحمت از زیر آوارِ خفقان و تحقیر و سانسور و رقابت نابرابر خود را به دانشگاه رسانده بودند..

و آنسوی پرده ی قداستِ حضرات را میدیدند

جوانهایی از "ما" که چشم و گوش و زبانشان را نمیشد بست!

زنده ماندیم

و پرده از دعوای زرگری حضرات برداشتیم!

و پرده از غارتها و سیاه بازی های حضرات..

به وقت خرداد 1384

انقلابمان را پس گرفتیم .. تا به راه اصلی خود بازگردانیم.. و تا شیرینیِ عدالت و پیشرفتی که "نسخه ی اصلیِ انقلاب" به ارمغان می آورد را به همه ی مردم بچشانیم

 

از آن روز بود که وارد این "جنگ نابرابر" شدیم

"ما"ی 27 سال دور از سیاست نگه داشته شده، با دستی خالی از زر و زور و تزویر

در برابرِ "زرنگ"های کارکشته ی سیاست، با جیب­های پُر و دستهایی پرتر از انواع تزویر

 

حالا آقایانی که دانشگاه را بدون رقابت برده و قبضه کرده بودند،

 به ما می­گفتند «جوات موات»!

و به منتخبمان میگفتند «پوپولیست»!

 

 زرنگها،  چه اصلاحطب و چه اصولگرا،

8 سال هرچه در توان داشتند کردند، تا "پشیمانمان کنند"

پشیمان ازینکه دستشان را از سفره ی انقلابمان کوتاه کرده ایم..

8 سال با آنچه در این 27سال (با مصادره،با خصوصی سازی، با اختلاس، با حقوق نجومی) انباشته بودند

و با تجربه ای که از 27 سال بازی دادنِ ما  کسب کرده بودند،

خودشان را بازسازی و تقویت کردند

تا بازگردند

جوری بازگردند که دیگر به این راحتی ها نروند!

اینبار ابرقدرتهای جهانی هم با آنها بودند!!!

(ابرقدرتهای جهان سرمایه داری، که تجربه ی ارزشمندی داشت در بازسازی و تقویتِ خود، بعد از انقلابهای کمونیستی، و برگشتن جوری که دیگر نرود!)

بازی خوردیم... بعضیمان به فریب "تقلب" ... بعضیمان به فریب "انحراف"!

دوباره ارزشهایمان را ضد ارزش کردند..

(ساده زیستی و پاکدستی مسئولین، شد "چشم گرسنگی!" و .. "مردمی بودن" شد پوپولیسم.. و استقلال خواهی در جهان شد جنگطلبی.. و تلاش برای عدالت، شد پولپاشیِ بدون سواد اقتصادی! ... و تلاش برای پیشرفت علمی و اقتدار کشور، شد ماجراجویی و...)

بازی خوردیم..پشیمان شدیم.. متفرق شدیم.. و عرصه را به زرنگها باختیم...

 

زرنگها ، قوی تر از قبل، برگشتند .. که نروند..

ما و کاندیداهایمان (رئیسی یا جلیلی) بازیچه ی این بازی نابرابریم...

بازی ای که آن طرفش زرنگها هستند، زرنگها، از شورای نگهبان  تا آنهایی که دوباره جنگ زرگری با شورای نگهبان راه انداخته اند

آنها که خودشان هم دست و هم سود  با شورای نگهبانند و با مظلومنمایی، اتهام ِ "منتخبِ شورای نگهبان" بودن را به ما میزنند..

 

اگر میخواهیم بمانیم، باید "بازی نابرابر" را باور کنیم

باید خودمان را بی جهت مدافع و بدهکار و پاسخگوی غلطکاریهای آقایان نکنیم

باید بزرگ شوم

حریف قدر است و 40 سال است استاد شده در بازی دادنِ ما

باید بازی نخوریم

مراقب باشیم، دوباره در این دعوای زرگری اصلاحطلبان و شورای نگهبان، بازی نخوریم..

مراقب باشیم دوباره هُل نخوریم به موضعِ دفاع از فسادِ هاشمی رفسنجانی ها و ناطق نوری ها

حواسمان باشد که همه شان با همند..

همه با هم، علیه "ما" و علیه مردم..

مراقب باشیم "ما" را علیهِ "مردم" جا نزنند..

باید با "خدا"یی باشیم که امرمان کرده به مدارا با مردم و خدمت به خلق.. امرمان کرده به صداقت و پاکدستی و آزادگی..

و به هوشیاری..

 

پس از همه مهمتر :

(چه این رقابت نابرابر را ببازیم, یا احیانا روزی روزگاری, ببریم)

مراقب باشیم 

هرگز 

"زرنگ" نشویم!

 

 

پ.ن. نسبت "زرنگها" با رهبری چیست؟ (چه امام، چه آیت الله خامنه ای،چه نفر بعدی، رئیسی باشد یا هرکسی)

همانی که تاجزاده از قول هاشمی گفت، که وقتی خاتمی میخواست بخاطر اختلاف نظرش با رهبری استعفا دهد، پدرخوانده توصیه کرده بود: با رهبر همان کن که ما با امام میکردیم! در کلام مطیع باش در عمل راه خودت را برو.. به قولِ فائزه هاشمی«آقا مگه کِی "آقا" بوده بجز زمانِ احمدینژاد؟!»..زرنگها رهبری را بعنوان یک مقام مقدس، میخواهند، یک شخصیتِ دوست داشتنی، با زندگیِ شخصیِ سالم و ستودنی، اما ضعیف، به نحوی که بشود همواره وِردِ «همانطور که رهبری فرمودند» گفت و راه خود را، خلافِ راه رهبری، رفت!..به نحوی که بشود گندِ کارهایمان که در آمد بگوییم دستور رهبری بود! #من_فقط_مجری_بودم !


برچسب‌ها: انقلاب, هاشمی رفسنجانی, دهه 60, دهه 70
+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ خرداد ۱۴۰۰ساعت 7:11  توسط فروزنده  | 

  1. شورای نگهبان کار خودش را کرد! از بین کاندیداهای جریان هاشمیسم فقط یکی را باقی گذاشت
  2. امید اصلیِ این جریان برای پیروزی، همواره (از 76 به بعد) به رأیِ اهالی #رأی_بی_رأی هست!
  3. برای جلب آراء این طیف، همیشه بهتر بوده کاندیدایی معرفی شود که  کمتر مشهور باشد، لااقل برای جوانترها... (خاتمیِ 76.. میرحسینِ 88... روحانیِ 92.. و شاید همتیِ 1400)

از یک آدمِ نسبتا،  راحتتر می توان  قهرمان ساخت!

و راحتتر میتوان او را بابت وضع نابسامان گذشته و حال، مسئول ندانست

  1. بار اصلی کار تبلیغاتی این جریان  به دوشِ  رسانه های "غیر رسمی"ست... پیجها و کانالها و سایتهایی ک اسمشان ستاد هیچکس  نیست! از هیچکس هم طرفداری نمیکنند

 بعضا حتی سیاسی هم نیستند

(از جوک گرفته, تا محتواهای زرد و سلبریتی باز, تا پیجهای آموزشی ، هنر و خلاقیت، خودآرایی، تبلیغات و فروش کالاهای مختلف، و دانستنیها و... مختلف, تا مدافع حقوق فلان و بهمانیها)

  1. این رسانه ها از هیچکس تعریف نمیکنند

در عوض، "فقط" پیامهایی منتشر میکنند با مضمونِ :

          "همه شون بدن"...

        "همه شون دروغگوند"...

        "همشون دزدن" ... 

       و خلاصه #رای_بی_رای

منتها ، مثالها و مصداقهای "همه شون" را فقط از کاندیداها و آدمهای رقیب می آورند و از آنها ، تحت عنوان کلیِ "همه شون" هیولا میسازند، و یک یا چند نفر به شکل کاملا هماهنگ و هدفمندانه ای از فرایندِ هیولاسازی کنار گذاشته میشود، و اسمش یا عکسش جزء این "همه شون" نیست!

بعد، روزهای آخر، وقتی که دیگه کاندیداهای رقیب، حسابی هیولا شده ند، حرف این رسانه های غیر رسمی ، به­شکل هماهنگ و هوشمندانه ای تغییر میکند: «مجبوریم #بین_بد_و_بدتر_ انتخاب-کنیم !»
و ناگهان کاندیدایی که بطور هماهنگ و هوشمندانه، از فرایند هیولاسازی دور نگه داشته شده، از صندوق میاد بیرون!
* رسانه های غیر رسمی خیلی مهمند..
اینها خیلی بدردخور هستند, چون اصلا لازم نیست هیچکس درقبال محتواشان پاسخگو باشد!...و خودشان هم لازم نیست خرابکاریهای دولت حاضر را بعهده بگیرند و مثلا دفاعی ازش بکنند!
مخاطبهاشان هم خیلی وسیعند.. و آدمهای غیرسیاسی ای هستند که معمولا مخاطب چندین پیج و کانال ازین دست هستند,

 این نوع مخاطب علاقه ای به فکر و تحقیق سیاسی ندارد, که صادق یا کاذب بودن مطالب را بررسی کند،

 ولی وقتی یک حرف واحد را همزمان از همه ی پیجهای ظاهرا مختلفی که دنبال میکند, میشنود, احساس میکند که آن حرف "متواتر"هست. و «هرچه که باشد» صادق پنداشته میشود. (مخصوصا که کامنت گذارها هم کم کم همراه میشوند با همین حرف متواتر و تقویتش میکنند..)

  1. اساسا آدم وقتی که به قصدِ شنیدنِ #حرف_جدی سراغ رسانه ای نرفته باشد، ذهنش #گارد_انتقادی ندارد. و پذیرای خیلی چیزها هست که اگر در حالت خودآگاه و انتقادی و "منتظر حرفِ جدی" می­بود، نمیپذیرفت.

(یه وقت هم میبینی بعدا ادمینهای همین رسانه های غیر رسمی،  تو شستا و وزارت نفت و... استخدام خواهند شد مزد خوشخدمتیشونو گرفتن!)

 

  1. نقش شورای نگهبان این وسط آن است که از بین گزینه های مختلفی که جریان اپوزسیون نما (که چشم امید به رای بی رای ها دارند) ارائه می دهد، بعضی را انتخاب کند.
  2. چند سالی هست که "دستوری رای دادن" رایج شده، و بلکه پسندیده هم قلمداد میشه(!) با توجیه اتحاد آراء و موثرتر بودن و ...
  3. اما طرفی که به کاندیدای "اپوزسیون نما" رای میده، از قضا خیلی هماهنگتر و دستوری تر رای میده (لیست امید مجلس با قاطعیت رای آورد, ولی لیست قالیباف خیلی مخالف داخلی داشت و رای حزب الهی ها صددرصد روش نبود... یعنی هرچند سبد رای هر دو جناح "به فرموده"ی گروههای مرجع، یا رسانه های مرجعشون رای میدن. ولی  بدنه ی غیر حزب الهی ها حرفگوش کن ترن!)
  4. چرا؟ باز هم اثر معجزه آسای #رسانه­های غیر_رسمی

 اینکه گروه مرجع حزب الهیها، آدم ها و کانالهای مشخصی هستن که رسما و مشخصا برای گفتن حرفهای "سیاسی" ساخته شده ند و از ابتدا و علنا عَلَمِ  دفاع از فرد یا گروه مشخصی رو بلند میکنن... خب، این باعث میشه اونها مزایای رسانه های غیر رسمی رو از دست بدن! مخاطبهاشون محدود بشه، و همون مخاطب محدود هم وقتی "خودآگاه هست" که داره در معرض پیام سیاسی قرار میگیره، ذهنش حالت انتقادی خودش رو حفظ میکنه و "هرچیزی"رو لزوما نمیپذیره

 

پ.ن. سایت اصلاحاتنیوز، حضور همتی در سازمان صدا و سیما در سالهای 59 تا 73 را محملِ رشدِ و ترقی او عنوان  میکنند.

دقت کنیم کدام صداو سیما؟! تو این دوره مدتی عمدتا ریاست سازمان با #محمد_هاشمی برادر هاشمی رفسنجانی بوده. و قبل از او هم ریاستهای شورایی و و گردشی بین آقایان محتشمی پور و لاریجانی و محمد هاشمی و عبدالله نوری.. (کلا بر و بچز هاشمی) 

مسئولیت جدیِ بعدی ایشان، در شورای عالی امنیت ملی بوده، درست زمانی که #حسن_روحانی دبیر این شورا بود

وقتی میگم #دولت_نهم_هاشمیسم یعنی این!

 


برچسب‌ها: انتخابات 1400, شورای نگهبان, رأی بی رأی, عبدالناصر همتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰ساعت 13:21  توسط فروزنده  | 

اونایی که به پسر بچه­ای که همبازیهاش دختر هستن، میگن «دخترنقش!»

اونایی که به پسری که از خاطرات و مسائل مدرسه و دانشگاهش با مادر و خواهرش حرف میزنه، میگن «بچه ننه»!

اونایی که از کودکی یه خط مرز پررنگ تو ذهن پسرکشون میکشن که همه چیز دنیا رو به «زنونه – مردونه» تقسیم می کنه

اونایی که هرزنی رو از زندگی و دنیای پسرشون حذف می کنن، حتی مادر و خواهرش رو!

اونا دارن مردی رو میسازند که نمی تونه زنها رو «انسان» ببینه.

اونا دارن مردی میسازن که ،اگه تقوا نداشته باشه، موجب آزارِ خانمهای همکلاسی یا همکارش میشه و اگه تقوا داشته باشه، خودش از وجود اونا آزار میبینه... مردی که هیچوقت نمیتونه همسرش رو درست درک کنه

اونا مقصرن!

من نمیخوام یک چنین مادری باشم و یک چنین مردی بسازم.

میگن پسرت رو باید «مرررد» تربیت کنی!!!...دخترت رو باید «خااانوم» بار بیاری... نه!

اگه بتونم بچه م رو «انسان» تربیت کنم خیلی خدا رو شاکر خواهم بود.. انسانی که هم ارزش خودش رو بدونه، هم برای دیگران ارزش قائل باشه،..هم در هر نقشی قرار گرفت مسؤلیتش رو بپذیره..

 

پ.ن.۱. مادر من هم چنین مردی تربیت نکرد. من ماجراهای فرهنگی دانشگاه خلیج فارس رو (بین سالهای 85تا 89 که برادرم اونجا دانشجو و فعال بود) چنان زنده در خاطر دارم، کأنّه خاطرات خودم باشن!..نمی دونم شاید داداشم هم وقایع دانشگاه شریف رو اینطور زنده در خاطر داشته باشه!


پ.ن.۲. آقای تعمیرکار کولر:  خانم کوچولو یه کم برو کنار...

مادرجون(در گوشِ آقا مصطفی) : نمیخوای بهشون بگی من آقامصطفام؟

آقا مصطفی: نه.. من خیلی ناراحت نمیشم که بعضیها فکر کنن دخترم..

(ما که بچه و نوجوون بودیم، دخترها همیشه آرزو داشتن پسر میبودن.. حالا یا بخاطر احترام بیشتری که پسرها تو بعضی اجتماعهای سنتی داشتن... یا بخاطر آزادی عمل بیشتری که پسرها داشتن.. با این حساب، جای شکر داره اگر این طرز تلقیِ آقا مصطفا، خبر از ارتقاء شأن اجتماعی و آزادی و اعتمادبنفس دخترها بده!)

 

 

 


برچسب‌ها: میگن «دخترنقش, میگن «بچه ننه»
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰ساعت 13:13  توسط فروزنده  | 

متن زیر -متاسفانه- طولانیست و دارای دقتهای علمی-روششناختی, پیشاپیش از حوصله و دقت شما سپاسگذارم. و خواهشمندم, برای جلوگیری از سوءتفاهم, اگر الان وقت و حوصله و دقت کافی ندارید, اصلا شروع به خواندن این یادداشت نفرمایید, تا فرصت مناسبتر.

سایت اعتماد(از سلسله رسانه های متعلق ب خاندان هاشمی) در کلیپ کوتاهی, دولت اصولگرای احتمالی را "ادامه ی مجلس یازدهم" معرفی کرده و با انتخاب چند خبر کوتاه و ناقص درباره ی این مجلس, سعی دارد مخاطب را از برسرکار آمدن دولتی شبیه به این مجلس, بترساند. در ادامه فقط به یکی از خبرهای ذکر شده در این کلیپ می پردازم, تا اندکی از شدت دروغ و شیطنت نهفته در این تاکتیکهای رقیبهراسی را ببینیم.


در این کلیپ کوتاه, لابلای گزاره های کوتاه و دم دستی درمعرفی(یا تخریب) مجلس یازدهم, یک ادعای خیلی ترسناک مطرح میشه:
"این مجلس, برای افزایش جمعیت, طرحی را تصویب کرده که ،به گفته کارشناسان، موجب میشود سالانه ۸۰۰۰کودک معلول در ایران متولد شود"
من نه پزشکم و نه پژوهشگر موضوع جمعیت و.. اما میدانم که منظور از این طرح سوپروحشتناک، طرح "اختیاری شدن غربالگریهای بارداری" است.
دقت کنیم:"اختیاری شدن!" و نه "ممنوع شدن"
اما واقعیت ماجرای این غربالگریها چیست که سازنده کلیپ,سعی دارد ما را از "اختیاری"شدنش اینچنین بترساند؟

قبل از ورود به بحث لازم به ذکر است که خود مسؤلین اذعان دارند که خطای آزمایش غربالگری در ایران از متوسط جهانی بسیار بالاتر است وآزمایش ژنتیک نشان داده است که از ۱۵۰هزار نوزادی که هرسال درغربالگری کنونی ایران, برچسب مونگولیسم میخورند, ۱۴۹هزار نوزاد, سالمند! درحالی که ۳۰۰نوزاد با سندرم دان بدنیا می آیند, درحالی که درغربالگری سالم معرفی شده اند.

این درحالیست که در ایران, برخلاف بسیاری از کشورهای پیشرفته جهان, "همه"ی مادران باردار مورد این آزمون قرار میگیرند. و مثلا در گایدلاین غربالگری انگلستان آمده که:"

در این گایدلاین اذعان شده است: «غربالگری به دلیل وجود موارد اجتناب‌ناپذیر مثبت کاذب و منفی کاذب ، پتانسیل آسیب زدن به افراد سالم جامعه را داشته و به کل جمعیت سود نمیرساند لذا طراحی آن باید با توجه به حداقل رساندن ضرر آن صورت گیرد؛ این بدین معناست که اگر مشکلات ناشی از ارائه خدمت غربالگری گسترده شود، ضرر انجام غربالگری بیشتر از سود آن خواهد بود.»

چرا میزان مثبت و منفی کاذب در فرآیند غربالگری در ایران بالاتر از استانداردهای جهانی ست؟ و چرا با این حال اینهمه اصرار بر اجباری بودن غربالگری, برای تمامی مادران هست؟

در این یادداشت, سعی دارم پاسخی برای این دو سوال بجویم.

از هرمادری در ماه سوم بارداری خواسته میشود که در آزمایش غربالگری شرکت کند که عبارت است از یک جلسه سونوگرافی(برای "تخمین" سن جنین, و اندازه گیری ضخامت پشت گردن و ارتفاع استخوان بینی او) و یک نمونه از خون مادر, بهمراه یک پرسشنامه که توسط مامور بهداشت و با سوال از مادر پر میشود.

این داده ها(گزارش سونوگرافی, نمونه خون, و کاغذ حاوی اطلاعات کلی درباره مادر) را از هر مادر میگیرند, و چندروز بعد برگه ای به او میدهند که در آن درج شده به احتمال چنددرصد, جنینش بیماریهای ژنتیک, مثلا "سندرم داون" خواهد داشت.
نتیجه ی قطعی را تنها با تست آمنیوسنتز, یعنی آزمایش ژنتیک از نمونه ی مایع اطراف جنین میتوان فهمید.تستی ک هم هزینه ی بالایی دارد و هم ریسک آسیب رساندن به جنین(هنگام نمونه برداری) و حتی سقط او.
درمواردی ک غربالگری, درصد احتمال قابل ملاحظه ای را نشان دهد, پزشکان از مادر میخواهد ک حتما تست آمنیوسنتز را انجام دهد, و یا اینکه برای "نگه داشتن بچه ی معلول"ش تصمیم بگیرد!(بگذریم از آثارمخرب روحی و روانی این حرف, بر مادر ک سلامت او و جنین را تهدید میکند)

اما ببینیم آن "درصد"های احتمالی (ک بعنوان "نتیجه ی قطعی" غربالگری اجباری, به مادر اعلام میشود) از کجا می آیند؟ و حقیقتا چقدر معتبر و بلحاظ "علمی" قابل اعتنا هستند؟
(درصدهایی که مبنای ادعای ۸۰۰۰کودک معلول هستند!)
آنچه ازینجا به بعد مینویسم, را معمولا هیچ پزشکی به هیچ مادری توضیح نمیدهد! (حاصل جستجوهای فشرده ی چندروزه و مطالعه ی چندمقاله علمیست که هفت سال قبل بزحمت زیاد در اینترنت پیداکردم و بعنوان کسی ک پزشکی نخوانده اما خنگ هم نیست(!)، بزحمت توانستم زبانشان را بفهمم و ازشان سردربیاورم)
پزشکان متخصص زنان, اغلب بی توجه به این مسایل, نتیجه تست غربالگری را "قطعی"وانمود میکنند.

در آزمایشگاه, مقدار (غلظت) سه فاکتور مختلف را در نمونه خون هر مادر اندازه گیری میکنند. این ۳عدد, همراه با فرم اطلاعات(مثل سن مادر و..) و آن سه عددی که سونوگرافی داده, بعنوان داده های این مادر خاص, با نمودارها و جدولهایی مقایسه میشود.نمودارها و جداولی که "از داده های سایر مادرها تشکیل شده اند!" . مثلا نموداری که درصد کودکان سنددرم داون را بر اساس غلظت فاکتور الف در خون مادرشان مثلا در هفته چهاردهم بارداری نشان میدهد. (یعنی محور افقی, مقدار فاکتور الف درخون مادر, و محور عمودی تعداد یا درصد کودکان بیمار. هر نقطه نمودار میگوید از صدنفر مادری ک مقدار فاکتور الفشان فلان مقدار بود, چند مادر, کودک معلول داشته اند.)

داده های این مادر, با نمودارهایی ک شرایط مشابه با خود او دارند, مقایسه میشود, و از هر نمودار, برمی آید که مثلا بیست درصد از جنینهایی که مادرشان فاکتور الف خونشان مثل شما بوده, جنینشان فلان معلولیت را داشته. پس بر اساس این فاکتور, احتمال این معلولیت جنین شما,ده درصد است. یا بر اساس ضخامت گردن جنین یا...میانگینی از این درصدها, آن "درصد احتمال معلولیت" است که درنهایت اعلام میشود.

ضمنا این نمودارها براساس سنین مختلف مادر و جنین, متفاوت میشوند. خیلی متفاوت. چون مقدار این فاکتورها در خون مادر, با تفزایش سن جنین تغییر میکند لذا مثلا اگر سن جنین را یک هفته کمتر یا بیشتر از سن واقعی او تخمین زده باشند, تست غربالگری نتیجه ی منفی کاذب یا مثبت کاذب خواهد داشت. یعنی مثلا جنینی ک اگر داده هایش را با نمودار همسنهای خودش مقایسه کنیم, احتمال معلولیتش ده درصد است, اگر اشتباها با نمودار جنینهای یک هفته بزرگتر مقایسه شود, احتمال معلولیتش نود درصد خواهد بود!
اشتباهی که متاسفانه خیلی زیاد رخ میدهد! چون محاسبه ی سن جنین پیچیدگیهایی دارد که آن مامور بهداشتی که فرم اطلاعات مادر را پر میکند, نه وقت و حوصله ی کافی برای چنین محاسبه ای دارد و نه سواد و ضریب هوشی کافی را. و آنچه در نتیجه سونوگرافی هم بعنوان سن جنین اعلام میشود, "تخمینی" است و نه دقیق. یعنی پزشک صرفا تصویری ک از جنین "میبیند" را با تصاویری ک از سنین مختلف جنین "در خاطرش مانده" تطبیق میدهد.(دیدن و به خاطر داشتن, هردو قوای خطاپذیر انسانند!)

سوالات مهمی اینجا هست که شاید هیچ مادر بارداری, از هیچ پزشکی نپرسیده باشد:
ارقام محور عمودی نمودارها, دقیقا از کجا آمده اند؟! به نموداری ک مثال زدم برگردیدم:محور افقی مقدار فاکتور الف در خون مادر را نشان می دهد,و محور عمودی, درصد جنینهایی که "واقعا" فلان معلولیت را داشته اند.(و هر نقطه نمودار:از هر صد مادر دارای این مقدار فاکتور الف, این تعداد جنین واقعا معلول.. )
میدانیم که همه ی مادرها ملزم به انجام غربالگری بارداری هستند, (که جای آنها را روی محور افقی مشخص کند) اما آیا هیچ وقت هیچ جا غربالگری از کودکان یا نوزادان انجام میشود؟ تا مشخص شود که فرزند هر مادری, با آن داده های مشخص, درنهایت معلولیت داشت یا نداشت؟!
من که چنین غربالگری ای را تاکنون ندیده و نشنیده ام. پس داده های این نمودارها از کجا آمده اند؟!
شاید بگویید از مراجعاتی که بعدا والدین کودکان معلول ب پزشکان میکنند و مثلا آمارهای بهزیستی و... اما اولا این فقط درمورد آن بخش از وتلدین است که مراجعه ای بکنند. و ثانیا بسیار بعید بنظر میرسد که پزشکی, هنگام مواجهه با کودک معلول, سراغ از داده های غربالگری جنینی او بگیرد!!! یا اساسا دسترسی به این داده ها داشته باشد. یا اصلا این داده ها جایی بمدت طولانی نگه داری شوند!
شاید بگویید ممکن است در برخی کشورها, غربالگری از نوزادان و کودکان وجود داشته و داده های هرکودک سالم یا معلول, به داده های قبلی مادرش ضمیمه شود.
اگر چنین چیزی بود, شاید میشد به نمودارهای مرجع غربالگری(همانها ک درصد کودکان معلول را بر اساس فاکتورهای مختلف خون مادر یا... نشان میدهند و داده های هر مادر با آنها مقایسه میشود) اعتماد بیشتری کرد.
اما نکته آنجاست ک طبق تحقیقات معتبر بین المللی, نمودارهای مرجع در مناطق جغرافیایی مختلف, مختلفند!!! بهمین دلیل مثلا در ایران, تست غربالگری بصورت "استانی" انجام میشود. یعنی هر استان, پایگاه داده ی مخصوص به خود و نمودارهای مرجع مخصوص ب خود را دارد. و مثلا یک مادر اگر در دو استان مختلف تست بدهد, (یعنی داده های یکسانی اگر ب مرکز غربالگری دو استان مختلف داده شود) ممکن است نتایج متفاوتی از درصد احتمال معلولیت فرزندش دریافت کند!

پس داده ها و ارقام محور عمودی نمودارها از کجا می آیند؟!
چه بسا که از نتایج همان تستهای آمنیوسنتزی که پزشکان "با اصرار زیاد" به مادرهای با نتیجه ی "مشکوک" پیشنهاد میدهند! این محتملترین پاسخیست که بذهن من میرسد. نتیجه ی "مشکوک" را میتوان از مقایسه با داده های دیگر نقاط جهان هم گرفت.. یا از مقایسه با پایگاه داده ی خیلی خیلی ضعیف خودی..

بهر حال, غربالگری, مانند هر بررسی آماری دیگری، تنها درصورتی نتایج قابل اعتنا دارد که از پایگاه داده ی قوی و بزرگی برخوردار باشد. (مثلا اگر کسی با بررسی وضعیت ده نفر, نتایجی در مورد چند میلیون نفر بگیرد, نتتیج ادعایی او چقدر قابل اعتنا و اعتماد است؟!) و پایگاه های داده ی ما, حتی اگر با نتایج قطعی آمنیوسنتز و آزمایش ژنتیک.هم تکمیل شده باشند, باز بسیار ضعیف و نامعتبرند. چون درصد اندکی از مادران این آزمایشها را انجام میدهند. مخصوصا در استانهای محرومتر. و اساسا غربالگری و آزمایش ژنتیک مدت زیادی نیست ک در ایران انجام میشود.

خوشبینانه این است که با الزام همه مادرها به غربالگری و با اصرار و تشویق بخش زیادی از آنها به آزمایش ژنتیک, میخواهند تدریجا پایگاههای داده ی وطنی را قوی کنند تا "در آینده" بتوانند نتیجه ی مشورتی قابل اعتناتری به مادران ارایه دهند.
اما اولا در اینصورت مادرها باید "بدانند" ک درحال همکاری با یک پروژه ی علمی ملی اند. و بلکه باید هزینه ی آن را نیز برگزارکنندگان این روژه بپرازند و نه خانواده ها و حتی باید جنین را در برابر آسیبهای احتمالی آمنیوسنتز بیمه کنند...
و نه اینکه مادر را "فریب" دهند که این آزمایش, حتما و قطعا معلولیت فرزند او را پیشبینی میکند!.... و یا اگر اصرار دارند که "همه" در غربالگری شرکت کنند, باید نوزاد یا کودک را بعد از تولد نیز مورد یک غربالگری همگانی قرارداده و نتایج آن را به داده های مادرانشان ضمیمه کنند.
در هر صورت, در بهترین حالت, برنامه غربالگری امروز, بتواند به مادران و نوزادان "آینده" کمک کند. آینده ای نسبتا دور.
از این توضیحات مفصل مشخص است ک آنچه امروز, بعنوان نتیجه غربالگری به مادران گفته میشود, فاقد حداقل اعتبار علمیست. و هیچ کمک خاصی به مادران برای نداشتن فرزند معلول نمیکند!
تنها شاید با "هرچه بیشتر کردن داوطلبین تستهای آمنیوسنتز که براحتی ضمیمه میشود به نتایج غربالگری، پایگاه داده ی محلی خود را "تقویت" کند!!!
(و پزشکانی که بواسطه ی منصبهایشان در وزارت بهداشت, به این پایگاههای داده دسترسی دارند, میتوانند مقالات ارزشمندی در ژورنالهای معتبر جهانی چاپ کرده! وبا مطالعه ی مادروکودکان ایرانی, در تحقیقات بین المللی در این زمینه مشارکت کنند! )

حالا مجددا به خبر هولناک اول بحث برگردیم"مجلس یازددهم, دنبال تصویب قانونی است که موجب تولد ۸۰۰۰کودک معلول در هرسال, در ایران میشود"!!!
خیلی وحشتناک است, و خیلی باید چنین قانونگذارانی جنایتکار و نفرت انگیز باشند... اما "چقدر دور است از واقعیت ماجرا!"
اصلا چندنفر از شنوندگان این جمله, به این سوال فکر میکنند که "چقدر حقیقت دارد؟"؟!
اینهمه را گفتم تا بگویم, به هر جمله ای که در تبلیغات انتخاباتی میشنویم, حساس باشیم... به جملاتی که"احساسات" ما را برمی انگیزند (ترس, نفرت,...) خیلی‌ حساستر!

پ.ن.۱. یکی از ۸۰۰۰کودکی که به نظر سازنده این کلیپ معلول بوده و "باید قبل از تولد نابود میشد", مصطفای من بود! بچه ای ک در چهارسالگی خواندن و نوشتن بلد بود و ضرب و تقسیم میفهمید! … اما با دیدن نتیجه ی غربالگری اش، چهار پزشک متخصص مشهور با قطعیت گفته بودند "سندرم داون دارد"..من, بعد از تحقیقاتی که خلاصه اش را اینجا آوردم, متوجه شدم اشکال از کجاست و بر اساس آن مجددا آزمایش غربالگری را تکرار کردم. اینبار نتیجه بجای ۹۲درصد, ۱۸درصد شد!!!

روش مرسوم محاسبه سن جنین در مراکز بهداشت ما و حتی توسط ثزشک متخصص زنان ما, اشتباه است. و بنابراین قطعا مادران زیادی با این درصد بالای کاذب مواجه میشوند. و پزشکی که طرف مشورت اوست, این نتیجه قطعی وانمود میکند, و هیچ اعتنایی هم به عوامل موثر بر بالا و پایین رفتن درصدها ندارند(چه بسا که اطلاعی هم نداشته باشند، بهرحال این موضوع درتخصص پزشک متخصص زنان نیست. در تخصص متصدی آزمایشگاه و بهدارها هم نیست) و هرگز توصیه به تکرار این آزمایش نمیکنند, یا توصیه به اینکه چگونه از بروز این خطاها پیشگیری کنند!

و اینچنین, آیا توجه به انبوه کودکان سالم کشته شده, کمتر از رقم تخیلی و بی اساس ۸۰۰۰کودک معلول هراس انگیز است؟

پن.۲.اگر دوستان پزشک یا غیر پزشک در این زمینه غربالگری تحقیق کرده یا تخصص دارند, اصلاحی را در عرایضم لازم میبینند, پذیرا هستم و ممنون..

( اما نه مخالفتهای کور و از سر "تعصب صنفی"را..).

پ.ن.۳.بعد نوشت:

هیچ عاقلی مخالف با "" استفاده از علم و تکنولوژی برای کاهش بیماری و رنج مردم نیست"

اما من بیشتر بحثم این هست که این هدف رو محقق نمیکنه. و باید سعی کرد که عواملی ک باعث نتیجه کاذب میشه رو شناخت و هم به پزشک و هم به مادرها تذکر داد...
آدم میخواد آزمایش خون بده بهش میگن ناشتا باش ک نتیجه ش درست و واقعنما بشه، درباره غربالگری خیییلی چیزا باید تذکر بدن ک نمیدن.. بحثم این بود ک بجای اینکه تا یکی انتقاد به غربالگری (به شکل کنونیش) کرد, فوری مردم رو بترسونن, که وااای اینا میخوان بچه های معلول بدنیا بیان و فلان...
برن یه فکری برا بدردخورتر کردنش بکنن!
و بنظرم میاد ک بیشتر هدفشون پژوهشیه تا درمانی ینی مردم رو موش آزمایشگاهی کرده ن, این ک کار پژوهشی کنن هم بد نیست.. ولی بشرطی ک بمردم بگن ک هدف ما کار پژوهشیه


برچسب‌ها: مجلس یازدهم, غربالگری, انتخابات, اصلاحطلبان
+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 10:29  توسط فروزنده  | 


۱.شاه بیت حرفها, از اول تا آخر آن است که #دیپلماسی_را_فدای_میدان_کردیم به زبان ساده تر, یعنی #فعالیت_نظامی_ما_در_سوریه_باعث_شکست_دیپلماسی_ما_شد 
این البته حرف جدیدی نیست.  همان است که روحانی هم سال نودوشش گفت (روی موشک شعار نوشتند..)
"فرض کنیم" این ادعا راست است و برعکس نیست(فرض کنیم شکستهای ما در میدان,  مثل تسلیم کشتی ای ک کمکهای غذایی و دارویی برای یمن میبرد, به عربستان, مثل تسلیم آب هیرمند به افغانستان, و آب اروند به ترکیه ک روی سرچشمه ش سد بزند…مثل شخم زدن ماهیان دریای عمان تپوسط کشتیهای چینی..مثل از دست دادن بازار صادرات محصولات غذایی و ساختمانی و..مان در عراق و سوریه..مثل انفجار نطنز, یا اصلا شاید ترور سردار و ترور شهید فخریزاده و... ربطی به دیپلماسی ضعیفمان نداشته)
حتی با این فرض هم این ادعا, عذر بدتر از گناه است! مگر آن روزی که همه ی مشکلات را به گردن #چرخیدن_سانتریفیوژها انداختید, نمیدانستید که تحریمهای ما عمدتا ربطی به موضوع هسته ای ندارد؟!
دلسوزان و آگاهان همان سال نود و دو,  ک حسن روحانی معرکه میگرفت و  #چرخ_سانتریفیوژ را عامل تحریم معرفی میکرد گفتند دروغ میگوید! گفتند تحریمها بخاطر ۴ اتهام است (اول حضور منطقه ای ما, ک اسمش را میگذارند حمایت از تروریسم!, دوم مسایل حقوق بشر که بخش زیادیش به استناد دعاوی سال ۸۸رفقای خودتان بود, سوم. صنایع موشکی, ک حق مسلم ما در دفاع از خودمان است, و بخش خیلی اندکی هم بخاطر هسته ای, ک بیشتر بهانه ست, تا ما انحصار صنعت هسته ای حضرات را نشکنیم).
همان سال عقلای قوم گفتند تحریمها را اگر بخواهید بردارید, باید در هر چهار زمینه تمام داشته های ملت را تسلیم کنید!…گفتند با تسلیم هسته ای, هیچ تحریم جدی ای برداشته نمیشود! ..

رفع تحریمها, #تسلیم_همه_جانبه میخواهد.. و بعد از تسلیم همه جانبه, معلوم نیست اصلا #ایران ی باقی بماند که بخواهید تحریم را ازش رفع کنید!

چرا همان روز چشم روی این واقعیت بزرگ بستید؟

#سعید_جلیلی همان سال گفت, دلیل تحریمها هسته ای نیست. گفت بجای تلاش برای #رفع_تحریم باید دنبال #خنثی_کردن_تحریم بود.. مثل ماجرای #خودکفایی_بنزین.
باید با #اصلاح_ساختارها ی درون کشور, نقاط ضعفمان را ک هدف تحریمند برطرف کنیم.. این وضعیت #ارز را وضعیت #مالیات را ک باعث میشود انواع #دلالی پرسودترین کسب و کار باشد و...

حالا بعد از هشت سال تازه رسیدید ب حرف منتقدین سال نود و دو! ک تحریم ها بخاطر هسته ای نیست..بخاطر باقی مولفه های قدرت ماست..! و میخواهید آنها را هم در اختیارتان بگذارند که یکی یکی فدای رفع تحریمها کنید! فدای سیاست غلط و قهقرایی #بهانه_زدایی از دشمن بهانه جو!!!!

 آنروز متکبرانه منتقدینتان را فاقد سواد و تخصص دیپلماسی دانستید و نشنیده شان گرفتید. هنوزهم با همان تکبر, متهمشان میکنید به اینکه ذهنشان در جنگ سرد مانده! و متکی بر روسیه اند!!!و حرفشان را که "راه حل مشکلات در داخل است" نشنیده میگیرید

دوم.قابل توجه دوستانی ک خوشحالند ک ظریف با این مصاحبه و اتهام به سردار, خودش را تخریب کرد!..مخاطب آقای ظریف من و شما نیستیم! مخاطب آقای ظریف, کسی است که دارد به او اصرار میکند که بیا کاندیدا شو! ظریف به "او" دارد میگوید "مشکل آن است که مردم, مرد میدانها را بیشتر از مرد دیپلماسی میپسندند"!
این حرف برای این مخاطب خاص, یعنی اگر میخواهید من بیایم, بروید سراغ تغییر این ذایقه ی مردم!!! کاری ک از عهده ی لشکر تبلیغاتی دولت و پشتوانه ی خارجیشان(تلوزیونهای فارسی زبان خارجی) کاملا برمی آید! لذا در انتخابات  امسال, ظاهرا قرار است سپاه و حضور منطقه ایش, سیبل اصلی شدیدترین حمله های دولتیها باشد و عامل همه مشکلات معرفی شود!
حواسمان باشد, آدرس غلطی نرویم.. سردارسلیمانی اگر محبوبتر از ظریف است, بخاطر "نظامی" بودنش نیست. وگرنه چرا باقی نظامیها محبوب نیستند؟!.. سردار محبوب مردم است, چون  بخاطر فتوحات کرده اش هم حاضر نیست #صد_سکه از جیب ملت جایزه بگیرد!..جایزه ای که شما برای فتح نکرده تان گرفتید... محبوب است چون دشمنی را که دایما مردمش را تهدید و تحریم میکند, واقعا دشمن میدارد!
شما هم مثل سردار باش, میبینی که با همین دیپلمات بودن, محبوب خواهی شد!

سوم. این  مصاحبه نشان میدهد کاندیدا شدن ظریف ، خییلی محتملتر از آنچیزی است که فکر میکنیم!..این کار, مزیت بزرگی که برای دولت روحانی دارد آن است که کاندیدایی خواهد داشت که اجازه نمیدهد بحثها به سمت #کارنامه_اقتصادی_دولت برود! ماجرای #بنزین ، ماجرای #بورس ، ماجرای #دلارهای_گمشده ی جهانگیری و.... همه و همه خیلی شیک و تخصصی, ارجاع داده میشود به مجموعه ی ناشناس و غیرپاسخگویی بنام "کارشناسان" که دلیل تصمیماتشان را نمیتوانند برای "عوام" توضیح دهند!

چهارم.همه ی آنهایی که دوست ندارید (نداریم) این هشت سال #مدیریت_قجری! ادامه پیدا کند و ایران عزیز را به ویرانه ای مثل لیبی و عراق تبدیل کند, بیاید بجایدعوا بر سر اینکه چه کسی رییس #دولت_جوان_انقلابی خیالیتان شود!؟, عقلهایتان روی هم بریزید که چطور دروغهای جدیدی ک امسال قرار است با شعبده های امثال #حسین_دهباشی به ذهن جامعه القا شود را چاره کنید؟!

(ما هم سعی میکنیم نشنیده بگیریم ک قالیباف پیشنهاد وزارت خارجه به ظریف داده بوده!)

بجای دعوا بر سر اینکه کدامتان بیشتر به سردار سلیمانی چسبیده بود(!) بهوش باشید که سردارتان را #ضدقهرمان نکنند و وابسته ی روسها جا نزنند!


میدانید و میدانیم که ازشان برمی آید

(همانطور که #مجاهدین_خلق وحشیتر از داعش را سال نود و شش مظلوم جا زدند!)


برچسب‌ها: جواد ظریف, مدیریت قجری, سعید لیلاز, بهانه زدایی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 9:25  توسط فروزنده  | 

خبر بیست و سی, شنبه چها اردیبهشت, یک گزارش عجیب انتخاباتی داشت: با محمد وکیلی و عطریانفر(همو که یک روز در جایگاه متهم به نمایشش گذاشته ند تا جلوی دوربین بگه "ما از آمریکا دستور گرفتیم فتنه کنیم!") شروع میشد که میگفتند "سیدحسن خمینی کاندیدای اصلاحطلبها بود که رهبر منعش کرد از حضور! و حالا مونده جوادظریف و علی لاریجانی  و چندی دیگه..#تا_ببینیم_شورای_نگهبان_کی_رو_تایید_میکنه؟!"
بعد چندنفر هم توضیح میدهند که کاندیدای اصولگرایان هم رییسی هست یا فلانی و بهمانی..
و بعد
کارشناس(ک معلوم نیس اصلا کی هست و  چقدر سواد و درک سیاسی دارد و از کجا پیداش کرده ن!) تو چشم مردم نگاه میکنه با اعتمادبنفس  میگه "کاندید مستقل اصلا معنی نداره!همه یا اصولگرایان یا اصلاحطلب"
!!؟!!
و میفرماید"هرکس هم ادعای مستقل بودن بکنه, بالاخره ما(با یک لبخند دانایانه!!!)میفهمیم از حرفهاش ک با اصولگراهاست یا اصلاحطلبها"
و خانم گزارشگر با تاکید بر اینکه "دوقطبی اصیل خوبه"(!!!) گزارش را تمام میکند!
نمیدانم اصلا خانم گزارشگر میفهمد #دوقطبی یعنی چه؟! و چرا خطرناک است؟ که از دوقطبی خوب و دوقطبی بد حرف میزند؟!
نمیدانم آقای کارشناس, اصلا میتواند چهارتا, نه, دوتا, اصلا یکی "خط مشی" مخصوص اصلاحطلبان یا یک خط مشی مخصوص اصولگرایان را نام ببرد؟!

#رانتخواری و #آقازاده_پروری و#باندبازی و#فساداقتصادی  و#نفوذی و#تصمیمات_سلیقه ای  و#گرایش_به_خارجیها و عادت به #خامفروشی و... را که هر دو قبیبه دارند 
# # # شفافیت و#شایسته_سالاری و #احترام_به_مردم# و#پاسخگویی و #خدمت_محوری و#حمایت_از_توانمندیهای _داخلی و #اقتدارآفرینی واقعی برای کشور و... را هم که هیچکدام ندارند!

فرقشان فقط در آن است که یکی سبد رأیهایش را "جامعه ی متدینین" میداند و دیگری "جامعه لیبرالمنش"... 
مردم را دو دسته کرده اند و بین خودشان تقسیم!
هرکدام بسته به سبد رأی فرضیشان "شعار"میدهد!
شعارهایی که هیچ نسبتی با عملهاشان ندارد…نه آنها "جهادی" مدیریت میکنند.. و نه اینها "حقی به شهروندان" میدهند...

یک عمر است عقلای قوم, دلسوزان کشور و مردم, دارند سعی میکنند پرده ی نمایش این دعوای زرگری را کنار بزنند... مردم را(با هر سلیقه دینی و سبک زندگی شخصی ک دارند) به سرنوشت مشترک و منافع مشترکی که دارند متوجه کنند و برای اصلاح واقعی کشور, متحد و متفق...
حالا خانم گزارشگر میگوید بیایید دوقطبی اصیل باشیم!!!
آقای کارشناس میگوید غیر از اصولگرا و اصلاحطلب هیچ راه دیگری اصلا قابل تصور نیست!
دست مریزاد! چه خوب راه امید و  اصلاح و یکپارچگی را  میبندید!
چه خوب مهر تایید میزنید بر اتهام چهل ساله ی دشمنان که "رییسجمهور ایران را شورای نگهبان انتخاب  میکند!"
چه خوب جمهوریت را از نظام میگیرید ( ک بدون جمهوریت، از اسلام هم جز پوستین ریاوتظاهر, چیزی باقی نخواهد ماند)

+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 8:46  توسط فروزنده  | 

در 1971جان رولز کتابی مینویسد که در همان اولین سالها، چندهزار کتاب و مقاله درباره ش نوشته میشود! و  به زبان­های مختلف دنیا ترجمه میشود و خیلی ها معتقدند فلسفه سیاسی با این کتاب وارد دوران جدیدی شده (حالا کاری ندارم که این سخن چقدر اغراق آمیز هست یا نه).

کتابی پر از ابهام و دوپهلویی و تناقض نما و بسیار مستعد برای سوءبرداشت. من تقریبا چهارماه طول کشید تا تمامش کنم! گذشته از زبان بیگانه و نثر سخت و جملات چند خطی(!)، خواندنِ کتاب سختی های خیلی بیشتری هم دارد :

کتابی پر از پراکنده گویی ..سَرِ نخِ سخن بارها و بارها گم می شود.. گاهی تا ده صفحه  میخوانی و بعد میفهمی فقط یک پرانتز(کامنتِ بی ربط با بحث) بزرگ

حاشیه ی صفحاتِ نسخۀ پرینت شدۀ من، پر است از این جملات:«منظورت الان این است که... ؟ یا آن است که...؟!»« این الان چه ربطی به باقی بحث داشت؟»«اینکه با آنکه در صفحه ی فلان گفتی نمیخواند؟!»«این فرض از کجا آمده؟»«کجا برای این ادعا استدلال کردی؟...»

اما مَنِ دانشجوی ایرانی، که بعد از پنجاه سال کتابِ "حضرت رولز بزرگ" را میخوانم، هرگز به خودم اجازه نمیدهم بگویم «این چه طرزِ نوشتن است؟!»

 من همواره اشکال را در خودم میجویم: من کم سوادم... من از زمینه ی بحثها اطلاع ندارم... من انگلیسی نمیفهمم... من حواسم پرت شده...من هوشِ کافی برای فهم منظور نویسنده را ندارم... من باید برگردم از اول بادقت بیشتر بخوانم!

برمیگردم از اول صفحه میخوانم... از اول مبحث... از اولِ فصل!!! بارها و بارها... تا بالاخره دوزاریم بیفتد و برگردم به آن سوالاتی که از سرِ استیصال  در حاشیه ی صفحه ها نوشته بودم، پاسخ دهم! و خیالم راحت شود که: «آها! حالا فهمیدم!» (و احساس فتح کنم!)

بعد از چهارماه سروکله زدن با کتاب اول، میروم سراغ کتاب بعدی رولزکه تقریبا پانزده سال بعد از این یکی نوشته. کتاب با این مقدمه شروع میشود: من دیدم که کتاب نظریه ی عدالتم انتقاداتی را برانگیخت که ناشی از سوء برداشت و سوءفهم از آن بوده. و فهمیدم که منظورم را نتوانسته ام خوب بیان کنم! و در این کتاب میخواهم با صورتبندی بهتری آن ایده را مطرح کنم!(نقل به مضمون!)

 سراغ مقالاتِ انتقادی از رولز (که اغلب مربوط به قبل از نشر کتاب دومی اند):  عه! خیلی از سوالاتِ حاشیه ای خودم!  هرکدام موضوعِ یک مقالۀ انتقادیِ مشهور شده! ... و مقالاتی که رولز در پاسخِ اینها نوشته اغلب پر از «منظورم را متوجه نشده اید!... من که همانجا گفته م که...» است!

بله! ماجرا این است:

 نویسنده کتابی "سخت خوان" نوشته...

 کسی به او نگفته اینها را چاپ نمیکنم چون سخت خوان و پراکنده گو و مبهم است!

خواننده ها (برعکس من!) کتاب را چهار ماهه نخوانده اند! و سعی کافی نکرده اند که منظور او را بفهمند

پس آن کتاب را دارای تناقضات دیده اند

اما نگفته اند «این کتاب که دری وری است! ..حیف وقتی که صرف خواندنش کنیم»

خواننده ها درباره ی تناقضهایی که در آن دیده اند، کتاب یا مقاله نوشته اند

رولز آن مقالات و کتابها را دیده، که ناشی از عدم دقت کافی بوده ند

رولز نگفته «چرا با دقت بیشتر نمیخوانید! حیف من که برای شما کتاب نوشته م!»

بلکه رولز هم درپاسخ مقالات و کتابهای دیگر نوشته! و همان حرفهاش را با بیان بهتر آورده!

حاصل:انبوهِ مقالات وکتب فقط «درباره ی رولز!»

حاصل: پخته تر شدنِ اندیشه ی رولز

حاصل: هرچه فربه تر شدنِ فلسفه ی آمریکا

حاصل: شهرتِ روز افزونِ رولز، منتقدین، و مجلاتِ چاپ کننده ی این بحثها

به یاد می آورم یکی از استادهام را که با تبختر خاصی میگفت کتابِ فلانی (یک استاد دومی، که من شاگردش نبوده م، ولی شاگردان و مریدان دارد و صاحب دعوی ست) را دادند من بخوانم... «هرچه خواندم سر در نیاوردم چی میخواهد بگوید؟!» انداختم کنار..گفتم من اصلا این حرفها را نمی فهمم . البته لحنشان حاویِ «این حرفهای چرت و پرت و بی سر و ته» بود!

و به یاد می آورم که یک استاد سومی، عین همین تعابیر و با همین لحن را درباره ی همان استادِ اولی میگفت!!!

و باز به یاد می آورم: فایرابند(فیلسوف علم) ابتدای کتابِ مشهورِ "علیه روش"، میگوید به لاکاتوش(یک فیلسوف علم دیگر) گفتم بیا "یک بازی را شروع کنیم" من هی مقاله بر علیه روشِ علمی مینویسم و تو هم هی درجوابم، مقاله ای در دفاع از روش علمی بنویس! خواننده ها سرگرم میشوند و دنبال میکنند، ما هم مشهور! (نقل به مضمون!) بعد همه ش را درکتابی بنام "له و علیه روش" چاپ میکنیم.. البته عمرِ لاکاتوش کفاف نمیدهد و فایرابند به تنهایی مینویسد و میشود کتابی که هست..

 

بله! اینجوری هاست که آنها آن میشوند و ماها این میمانیم!

 


برچسب‌ها: جان راولز, فلسفه سیاسی, فلسفه آمریکا, فلسفه در ایران
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹ساعت 18:5  توسط فروزنده  | 

تیرماه78 هم در خیابانهای تهران شعار "رفراندوم رفراندوم" سر داده شد. و یک عده خوشحال شدند که جمهوری اسلامی به آخر خط رسیده است. نرسیده بود. آن غائله با چندساعت دخالت پلیس (بدون صدمه زدنِ پلیس به کسی) و یک سخنرانی و یکروز ریختن مردم در دفاع از ج.ا. به خیابان و تَشَری به سیاسیونِ محرکِ غائله تمام شد. تمام شد چون خواسته اش خواسته ی "اکثریت مردم" نبود. اما حالا چطور؟ فرض کنیم در سقوطِ یک نظام سیاسی به دستِ مردمش 3 عامل موثر است: اول خودِ آن نظام سیاسی که با کارآمدی یا ناکارآمدی اش میتوان مردم را راضی یا ناراضی کند. این عاملیست که نفعش در ماندن نظام و عدمِ براندازی است و قاعدتا (اگر از عقلانیت برخوردار باشد) باید برای راضی کردنِ مردم تلاش کند. دوم اشخاص یا گروه ها یا دولتهایی که منافعشان در سقوطِ آن نظام است. اینها برای ناراضی کردنِ مردم تلاش میکنند. و بسته به میزانِ دسترسیشان به مردم، و میزان باورپذیریِ حرفهاشان و میزان جذابیت رسانه شان و.. در ناراضی سازی مردم موفق میشوند. و سوم خودِ مردم که زندگیشان متاثر ازعامل اول است و ذهنشان مخاطبِ عاملِ دوم. و انتخابگر نهایی آنها هستند. که ببینند آیا زندگی شخصی شان (زیر سایه ی نظام مستقر) آنچنان سخت و سیاه شده که به ریسکِ شرکت در شورش خیابانی به قصد براندازی بیرزد یا خیر؟ و آیا وضع جامعه¬شان چنان بی سامان هست که حتی وضعِ بی دولتی و آنارشیِ پس از براندازی، بهتر از آن باشد یا خیر؟ بنظر من عامل اول (ساختاهای سیاسی و اقتصادی و ..ی نظام) در دهه 70 به اندازه ی امروز ناراضی ساز بود: تورم و گرانی وحشتناک، تضاد طبقاتی شدید، نگاه ارباب-رعیتیِ پشتِ میزنشینان ، ضد و بند و معامله ی پشت پرده میانِ لیدرهای جریانهای سیاسیِ ظاهرا متضاد با هم! و.. (هرچند در سالهای دهه 80 تلاشی برای بهبود این وضع شد، اما بهرحال) الان هم کمابیش از این نظر، همان است که بیست سال قبل هم بود. عامل دوم به وضوح با رشد تکنولوژی، پیشرفت کرده. و از "رادیو فردا"ی آن سالها که نه هرکسی حوصله ی پیدا کردن فرکانسش را داشت و نه هرکسی اساسا حوصله ی گوش دادن به رادیو، رسیده است به "انبوه شبکه های اجتماعی" که هم دردسترس هرکسی حتی در دورترین شهرها و روستاهاست، و هم به حد کافی زیاد و متنوع و جذاب که اگر بیست و چهارساعته هم محتوا ارائه دهد، مخاطب از دنبال کردنش خسته نمیشود. درمورد دو عامل اول، زیاد بحث و تحلیل شده. اما بحث من الان روی عامل سوم است: مردم. مردم امروز، از نظر نسبتشان با نظام سیاسی، و ترکیبِ جمعیتیِ ناراضی¬ها و راضی ها و بی تفاوتها، با مردم دهه هفتاد خیلی فرق دارند. : سال 78 طیفِ معترضِ توی خیابان، فقط جوانها بودند. آن هم نه همه ی جوانها! بلکه فقط دانشجوها. آن هم نه همه ی دانشجوها! دانشجوهای خاصی از دانشگاههای خاصی "در تهران" و عمدتا هم از "خوابگاهی ها" (جوانهای دور از خانواده جامعه شان) جوانهای دانشجوی سال 78، میشوند متولدینِ دهه ی 1350.اینها در زمان وقوع انقلاب57 کودک یا نوزاد بودند، کودکیشان در شرایط جنگ گذشته و نوجوانیشان در در "خفقانِ دینفروشانه"ی دورانِ سازندگی. اغلب تجربه ی مدیر و مربی پرورشی هایی با چهره ی عبوسِ مذهبی دارند که هرگونه شادیِ نوجوانانه را برایشان غیرمجاز میشمرده. (مدرسه، اولین نماد از نظام سیاسی است که آدمها تجربه میکنند. و البته احیانا فقرِ پدرِ کارمندشان و اشرافیتِ مدیرِ اداره ی پدرشان!) والدینِ متولدین دهه50، نیز احتمالا به لحاظِ سن و سال، اکثریتشان از شرکت کنندگان پرشور انقلاب و دلداده های امام و آرمانهایش و درگیرشوندگان جدی در جنگ نبودند. بطور کلی فضای «بزرگترها»یی که دور و بر این بچه ها بودند، احتمالا کمتر به سیاست نگاه "همدلانه" داشته ند. البته بافت سنتیِ خانواده و جامعه بی آنکه ربطی به "نظام سیاسیِ حاکم" داشته باشد، همان پازلِ "سرکوب"ِ تمایلاتِ طبیعی را تکمیل میکرد. وقتی مثلا در برابرِ اصلاحِ صورتِ دخترها و شلوار جین پوشیدنِ پسرها لب میگزید و در پچ پچه ها از دختر و پسرِ کذا یک "فاسد اخلاقی هفت خط" میساخت. این بچه ها بعد از عبور از فضای سیاه جنگ و خفقان دوران سازندگی و جامعه ی سنتیِ سختگیر و مداخله جو، در تحولات فرهنگیِ دورانِ اصلاحات، از"آزادی" میشنوند و در باغ سبزی از آن را در سینما و ...میبینند. اما البته کماکان بخاطر بافت سنتی جامعه، چندان موفق به دستیابیِ به آن نمی شوند و جوانی و نوجوانی شان در این مشتاقی و مهجوری میگذرد. این نسل، به دلیلِ همان سرکوبهای کذا، "اعتماد بنفس" کافی برای شورش و اعتراض هم ندارد. و بیشتر تماشاچیِ اعتراضِ اقلیتِ سال 78 میشود. و بر عقده های فروخورده ی «نمی گذارند جوانی کنیم» (عمدتا یعنی: اجازه ی شادی و زیبایی، و جشن و موسیقی و تفریح و .. نداریم) ، حالا یکی هم اضافه میشود «اجازه ی اعتراض سیاسی هم نداریم». این نسل را می توان در تجربه ی این مشتاقی و مهجوری تقریبا "تنها" دانست: قبلیهاشان سنشان از تمنای چنین آزادیهایی گذشته بود، یا در دوران قبل از انقلاب ارضا شده بودند، یا بواسطه ی فرهنگ سنتی اصلا نداشتند. بعدیها هم وضعیتی بمراتب آزادتر و شادتر از اینها داشتند. مفهوم شکاف نسلها هم دقیقا همین سالها موضوعیت پیدا کرد:در جوانیِ متولدینِ دهه پنجاه. این نسل در "نارضایتی اش" اقلیت بود. و اعتمادبنفس شورش جدی را هم نداشت. اما با تمام عقده های فروخورده اش بزرگ شد و شد کارمند و کاسب و معلم و پدر و مادرِ نسلِ بعدی. (از سال 88 میگذرم. چون ماجرایش خیلی فرق داشت. برای "اکثریت"ِ کفِ خیابانِ آن سال، مسئله ی اصلی، که متولدین دهه60 بودند، اولش همان "انتخابات و تقلب" بود و بعدا شد "باتوم و بازداشت" . همین ترکیب جمعیتی و اعتماد بنفس بیشتر جوانها ی 88، بهمراهِ مطالبه ی عمومی تر و البته حداقلی تر (از رفراندوم و براندازی!) باعث شد جمعیتِ معترض خیلی خیلی بیشتر از 78 باشد. و البته این "جمعیتِ زیاد"، به "پشیمانها" و "تماشاچیها" و "سهمخواهانِ بدونِ سهم مانده"ی انقلابِ 57 هم جرأتِ ورود به میدان داده بود. و اتفاقا بین مردم معترض که میرفتی، آتش کینه ی این سن و سالدارها خیلی خیلی بیشتر از جوانها بود.) اما حالا... وضعیتیست که یک چشمه ش را در آبان 98 دیدیم.. جوانهای امروز اعتمادبنفس دارند، چون "سرکوب نشده اند". عقده ای ندارند، چون امکانات و آزادی کافی داشته اند. (والدینشان نه تنها نهیشان نمیکنند از جوانی کردن ، بلکه بطور افراطی، بعضا از کودکی، وادار به جوانی کردنشان میکنند!) اما با این حال «خشمناک و طلبکار» هستند. چون والدینشان با تلقینِ هرروزه ی «در این کشور، آزادی و امکانات و زندگی راحت نداریم» بزرگ کرده اند. معلم هم در مدرسه و استاد در دانشگاه همین را تکرار کرده ... «پیج دارها و کانال دارها»ی فضای مجازی هم همین را میگویند.. دور و برِ جوانِ امروز، «همه ی بزرگترها» دارند میگویند : در این کشور جوانی ما سوخته! تو فکری برای خودت بکن که نسوزی!!! تقریبا همه ی آنچه که جوانِ دهه ی 70 میخواست را جوانِ امروز دارد! اما با این حال «حسِ نداشتن» «حسِ محرومیت و سرکوب شدگی» و «حسِ همه ی دنیا خوشبختند بجز ما ایرانیها» را از نسل قبلی به ارث برده است. او احساس میکند محروم است، نه از ارضای نیازهای طبیعیِ جوانانه، بلکه از یک بهشتِ خیالیِ «رفاهِ بدونِ زحمت»، که گمان میکند «همه ی دنیا دارند» و تنها جمهوری اسلامی او را از آن محروم کرده. (البته که رسانه های عاملِ دوم هم دامن میزنند به این حس، اما رسانه به تنهایی نمیتواند حسی را اینگونه عمیق و ریشه دار کند در وجود مخاطبش) جوان امروز در "نارضایتی"اش تنها نیست! پدر و مادر و معلم و مدیر و استاد و شاخهای فضای مجازی و ... همه مشوقِ او هستند برای اعتراض. و تازه پدربزرگ و مادربزرگ هم (با همه ی سهمی که در سرکوبِ فرزندانِ خود داشتند) حالا شده اند «افسانه سرایان از بهشتِ آزادی و شادیِ قبل از انقلاب»!!! پیاده نظامِ شورشهای امروز، سه نسلِ خانواده ها در کنار همند. آوانگاردِ جوانِ بیخبر و بیگانه با انقلاب و تاریخ و سیاست، و دو نسلِ کینه ورز و ناراضی و متخاصم، پشتیبانِ او. در شورشهای احتمالیِ این روزها، بنزین و گرانی و اعدامِ فلانی و.. «بهانه»اند برای «گرفتنِ انتقامِ زندگیِ بهتری که فرض میشود بدونِ ج.ا. داشتیم!» خشم و نارضایتیِ امروز ریشه های عمیقِ روانی دارد. و کور هم هست. یعنی نمیداند یقه ی چه کسی را باید دقیقا بگیرد؟ همه را به یک چوب میراند. و فی المجموع، رفتنِ همه را یکجا می¬خواهد. نمیگوید «رفراندوم»؛ میگوید «بر اندازی» ... حرفهای روشنفکرانه نمی زند.. فحش می دهد! ... آتش زیر خاکستریست که با هربار سرکوب شدن، داغتر میشود. این ترکیب جمعیتی ناراضیان امروز، یک انبارِ باروت است ، حاصلِ سیاستهای نابخردانه ی گذشته . که هنوز هم با نادیده گرفتنش و ادامه ی بعضی از همان سیاستها، خودِ نظام دارد داغترش میکند و آماده تر برای انفجار. رسانه های دشمنِ ج.ا. هم که کار خودشان را میکنند... شاید وضعیت رضایت-نارضایتی، در سالهای بعد و با تغییر جمعیتِ فعال جامعه، کمی نرمالتر شود. اما به شرطِ آنکه این سالها، با «اصلاحاتِ جدیِ ساختارسیاسی و اقتصادی و اجتماعی» به خیر بگذرد، و نه با زور و سرکوب و قلدری و نادیده گرفتنِ نارضایتیهای عمیق. پ.ن. یک نکته درباره روش بحثم: اینکه میگویم «اکثریتِ فلان نسل»، تحلیل آماری نیست! چنین آماری را نه دارم و نه میتوانم داشته باشم. اما تحلیلِ علّت-معلولی است. یعنی خروجیِ چنان سیاستهای تربیتی و آموزشی و اقتصادی و فرهنگی ای، خواه ناخواه میشود چنین نسلی. البته آدمها تنها از یک عاملِ «سیاستهای عمومی» متاثر نیستند، بلکه عامل درونی و وقایع وتجارب زندگی شخصی هم تاثیرگذارند و اثرِ سیاستهای عمومی را کم و زیاد میکنند و آدمها را متنوع و متکثر. اما من اینجا فعلا با استثناهای ناشی از عوامل فردی کار نداشتم.


برچسب‌ها: تیر78, آبان 98, تفاوت نسل ها, ترکیب جمعیتی
+ نوشته شده در  جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹ساعت 12:52  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده