|
|
|
|
|
برادر محترم دو
هفته پیش، از فرصت بیکاری و علافی بنده استفاده نموده و پیامک داد که
"سابقه ی مصاحبه داری؟" گفتم "دادن یا گرفتن؟ ای..درحد بضاعت دانشجویی
چیزایی بوده" گفت نشریه ی «شهر سبز» بمناسبت روز زن میخواد اینت شماره
خانمها مطالبشو آماده کنند با «ننه ی الهی» میری مصاحبه؟! ...میشناختم
ایشونو از بچگی. یعنی تو نمازجمعه می دیدمش. یه پیرزن ساده، که همه رو
"ننه" خطاب میکنه. ولی جدی. درحد "انتظامات" بودن!... بازم از سوابقشون
پرسیدم...
گفت تو کمیته بودن ...تو سپاه...تو شهربانی... شاکی شدم : یعنی دیگه کسی ندارید بعنوان الگو معرفی کنید؟! انقلاب مگه آدمهای فرهیخته کم داره؟! بچه هایی که مثلا مربی تربیتی شدن تو مدارس... مبارزه ایدئولوژیک کرده ند... چرا کمیته؟ چرا شهربانی؟ ... گفت تو حالا این کارو راه بنداز... عوض کردن فکر بچه های شهرسبز، برای بعد...
رفتیم... و ...کلی شرمنده شدیم...از تصور و پیش داوریمون...می گفت مردم می گفتن خدا نکنه ما مثل تو باشیم! که میری زنهای مردم رو میگیری... ولی اینطور نیست. بروید از خود متهم ها و خانواده هاشان بپرسید... می گفت خودم صورتشان را می شستم، برایشان لالایی می خواندم...میگفتم بچههای مردمند،اینها هم برای پدرمادرهاشان عزیزند. من هم بچه دارم. چطور میتوانم به بچهی مردم ظلم کنم؟! صورتشان را میشستم، چادر دخترهای خودم را میبردم سرشان میکردم، مثل یک خانم، با احترام میبردمشان دادگاه. که قاضی نمیشناختشان! میگفت پس کو متهمتان؟! ... برایشان (برای همین منافقهایی که در درگیری مسلحانه دستگیر شده بودند) معلم خصوصی میگرفتیم، در یک سال، چهارکلاس میخواندن و میرفتند بالا. حالا خیلیهاشان دکتر شدهاند!حالا این روزها متهم را با غل و زنجیر و لباس خاص میآورند... هشت
سال بدون حقوق ، بیست و چهار ساعته کار کرده. در درگیری با اشرار چاقو
خورده... می گوید «اگر پول می گرفتم، فردای قیامت به برادرشهیدم چه داشتم
بگویم؟!» ... می گفت اگر طلا
میخواستم توی خانههایی که میرفتیم متهم را بگیریم، پر بود، اما پناه بر خدا من
مأمور بودم، دزدی کنم؟! رشوه بگیرم؟! آبروی دولت اسلامی را ببرم؟!
مشروح صحبتهاشان در ادامه مطلب
پ.ن. چندی پیش بنیادشهید پیامک سراسری ای فرستاده بود که برای یک سری مدارک و... به بنیاد مراجعه شود ... جالب بود، کلی از بچه ها را یک جا...بعد از 10-15سال دیدیم... بچه هایی که سابقا هیچ اشتراکی باهاشان حس نمی کردم و از خیلیهاشان بدم می آمد... اینیکی بخاطر خط سیاسیش، آن یکی به خاطر جوکهای بی مزه ش، آن یکی به خاطر حجاب کم یا زیادش آن یکی به خاطر درس نخواندنش آن دیگری بخاطر دوستهاش و این یکی هم به خاطر تکبرش و ... لاصه درعالم کودکی و نوجوانی سلام هم شاید به زور به هم میکردیم. کاری نداشتیم به کار هم. اما عجیب این بار حس می کردم در تمام دنیا تنها موجوداتی که درکم می کنند اینها هستند...(رفتار صمیمی آنها هم شاید خبر از متقابل بودن چنین حسی می داد!) دردمشترکی که بعد از بیست و پنج سال تازه می فهمیمش!... و خدا را شکر کردم بابت این درد! که باعث میشود بیست و چند سال بعد از جنگ، هنوز زنده ی زنده، به آن فکر کنیم! تازه از پدر بپرسیم که "تو چرا می جنگی؟!" و تازه بگویدمان :"تا چراغ از تو نگیرد دشمن!" ...
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 1:48 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ازیکی از برنامه های لوس شبکه دو آمده بودند ولایت ما...و از رؤسا دستور رسید که بروید بعنوان خانواده ی شهید موفق بصحبتید و از ما انکار و از روسا اصرار که رسالت دارید و حرف شهید زنده بشود و این شعارها... و خام شدیم و مادر صد و یک جور کار مدرسه را رها کرد و ما خواهرزاده ها را که مادرشان سپرده بود؛ و از ساعت 10 صبح درمحل حاضر شدیم و دقیقا تا ساعت12 ماندیم! (با هزار تا کار روی زمین مانده!) که حضرات بساط دولچه و حصیر و نمد و آش ماست و ... شان را ردیف کنند و طناب و طنابکشی و از کارگردان و مجری لوس پرسیدیم که قصه چیست؟ کی هستید؟ برنامه تان؟ هدفتان؟ کارتان؟ سوالتان؟چرا شهر ما؟ چرا...؟ بی هیچ توضیحی گفت نگران نباشید! ما برای "تکریم شهدا" خواستیم که شما هم... اما نفهمیدکه ما نگران گذران 2ساعت وقت زبان بسته بودیم! خلاصه با مادر سعی کردیم گفتنیها را از زندگی، مرور کنیم...آنگونه که به کار بیننده بیاید و به سفر این همه دم و دستگاه بیرزد! یعنی حرفی که جای دیگر شاید کمتر پیدا کنند و... ولی بعد از اینهمه در حد دو دقیقه معرفی و یکی دو جمله از ما و ده بیست جمله هم از مجری لوس و خداحافظ!... درحالی که چنین وانمود شد که خانواده ی موفق(!) آنقدر بیکارو علافند که سرظهر بیایند پارک و بنشینند به تماشای طنابکشی یک عده علافترین های شهر! باقی برنامه هم البته به تقلید لهجه ی کازرونی توسط مجری دلقک برنامه و همان آش ماست و غذای سنتی و پاتیل و دولچه وکاسه و کوزه و ... گذشت؛ به قول مامان : گویی خانواده ی شهید هم یکی از همین "اشیاء" !!! گویند انگلیسیها وقتی آفریقا را کشف کردند و برای "خوردن" آن لشکر کشیدند؛ یک قبیله ی آفریقایی را قتل عام کردند و تنها بازمانده اش را بردند "باغ وحش"!!! به عنوان "گونه ی در حال انقراض" به نمایش گذاردند... حالا حکایت برخورد صداوسیما با "شهرستان ها" هم از همین گونه است! می آیند "تماشا! می آیند مردم را نشان بدهند و مسخره کنند و بخندند! ... خانم متشخص مردم را بنشان به غذا پختن توی پارک، جلوی دوربین،بعدهم به اسم کوچک صداش بزن و سوالهای خصوصی ای که در شأن نیست بپرس و بخند و ...زر زیادی بزن...و همه ی کازرون را خلاصه کن در غذا و لهجه و اسم محلات و کاسه و بشقاب... شهری با این سابقه ی مبارزاتی و فرهنگی... اقلا "علامه دوانی"ش که معاصر بود! می شناختید.... بچه هاش که کارشناس صداسیمای خودتانند... مجری برنامه چنان از این گلیم به آن گلیم می رفت و با مردم صحبت که نه... "مردم را نشان می داد"؛ که انگار بین قفس زرافه و میمون و شیر و گوزن قدم می زند و نشان می دهد... تف به این رسانه ی مثلا ملی که پول مردم را خرج توهین به مردم میکند... تف به اینهمه وقت و آنتن که خرج نافهمیهای این مجری های دلقک...
بعدتر از خاله شنیدم که خانمهای مسجد گفته ند این خواهر زاده ت که گفت "کار فراوان است" چی سراغ داشته؟! تنهاخوری نکنید و ما را هم خبر کنید! من 4تا بچه ی دیپلم و لیسانس بیکار دارم... کلی بهمغزم فشار آوردم که منظور خانم محترم چه بوده؟! دیدم بله... بنده در چندثانیه وقتی که بالمنِّ و الأذا بهم دادند، فقط فرصت کردم که بگویم «موفقیت به مدرک تحصیلی نیست. موفق کسی است که بتواند و توفیق یابد که انقلاب اسلامی را گامی جلوتر ببرد. موفقیت به آن است که باری از دوش مردم و جامعه برداری و این انقلاب و این جامعه آنقدر کار روی زمین مانده دارد که حالا حالاها بدهکارش باشیم... » و حضرات اینطور برداشت فرموده اند که... به خاله عرض کردم:بفرمایید بله کار سراغ دارد! فراوان هم سراغ دارد! منتها "کار! و نه شغل!" ...یعنی کار بی مزد! با انواع سنگ اندازیها ... بی تشویق... برای انجام این کارها که بنده عرض کردم "فراوانند" باید از جیب خرج کنی. تازه فحش هم بخوری. متهم هم بشوی... در عوضش، اگر صبور بودی و غر نزدی و عُجبَت نگرفت، تازه "شاید" رضای خدا جلب شود و اجرت را از او گرفتی!!!...4تا بچه ی بیکارتان مشتری این کارها هستند؟! بسم الله!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 11:53 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله گفتند رکورد دارد! پرهزینه ترین فیلم در تاریخ فیلمسازی جهان! گفتند نبینی از دستت رفته! گفتند چیزی فراتر از لاست و بیست و چهار و امثالهم(که بحمدالله برای دیدن هیچکدوم وقت صرف نکردم!) گفتند گفتند طراحی صحنه و مناظرش بی نقص، گفتند دیالوگهاش عمیق و حکیمانه، گفتند داستانش پرماجرا و جذاب و مملو از نکات، گفتند Game of Thrones دروغ نگفتند البته! گویا یک سالی هست که همین فصل ده قسمتیش تا حالا در آمده و گویا قرار است تا اردیبهشت امثال فصل بعدیش... دروغ نگفته بودند البته، اما من چندان هم از اینکه شبی تا صبح نشستیم و براش وقت گذاشتیم خرسند نبودیم! به عللی که خواهم گفت. لذا بر خود وظیفه دیدیم که لااقل "نقدک"ی درموردش بنویسیم که زیاد هم اتلاف عمر نبوده باشد! یکم: داستان مانند بسیاری فیلمها یا کارتونهای مهم، تلاش شده که درقالب منطقه ای محدود، و شخصیتهای محدود، صحنه ی "جهان" به تصویر کشیده شود! اغلب این هدف، با مواجه شدنِ "انسان" با خطراتی از جنس "غیر انسان" محقق می شود، در این چنین مواجهه ای، بیننده ناخودآگاه خود وتمامی انسانها را ، فارغ از هر فرهنگ و منطقه و عقیده و موقعیت و...، با انسانهای فیلم، دربرابر خطر مذکور سهیم و همراه میابد. گاهی صراحتا حرف از خطری است که "نوع انسان" را تهدید می کند، مثل فیلمهای دربرابر دشمنان فضایی و... گاهی هم نه، فیلم دیدگاه جهانی خود را تصریح نمی کند. گاهی دشمن، یک موجود خیالی مثل گودزیلا یا آدم فضایی است، گاهی یک خطر طبیعی مثل بیماری یا زلزله یا... و گاهی هم خیلی صریحتر: انسانهای به دور از تمدن! سریال گیم آف تراونس، یا بازی تخت و تاج یا بازی سلطنت یا هرچی ترجمه کنید! نگاه جهانی خود را کاملا تصریح میکند:تیتراژ ابتدای داستان یک نقشه ی جهاننما است که برج و بارو و چرخ دنده ها و صنایع و خلاصه تمدنها از هر نقطه اش سربرمی آورند! البته نقشه، مطابق با هیچ جای نقشه ی واقعی جهان نیست و فضای فیلم هم با هیچ دوره ای از تاریخ مطابقت ندارد؛ شکل لباسها و ابزارها به قرون وسطی شبیه است و سیستم چندخدایی به روم باستان ... و همین لازمانی و لامکانی بیشتر فضای داستان را "استعاره ای از کل جهان" می سازد! قصه از هفت منطقه ی متمدن است با هفت حاکمیت تقریبا مستقل لردها؛ که یک تحت حکومت یک پادشاه باهم متحدند. تا اینجایی که قصه درجریان است، دو تا از از مناطق هفتگانه به رهبری لردهاشان، علیه "شاه دیوانه" شورش کرده اند و کشته ها داده اند ( البته بیشتر از بزرگان یکی از این دو خاندان یعنی خانواده ی "استارک"ها که حاکم شمالند و ظاهرا نقش "مثبت" قصه اند!) و نهایتا شاه دیوانه به دست یک خانواده ی سوم! (یعنی "لنیستر"ها که بعدتر معرفی خواهند شد) کشته شده و سلطنت به خانواده ی دوم می رسد! "ظاهرا" به پاس قتل شاه دیوانه، طی یک ازدواج صرفا سیاسی، ملکه از لنیسترها انتخاب شده و لنیسترها مقام دوم حکومت میشوند! فرزندان شاه دیوانه به "خارج از قلمرو هفت پادشاهی" تبعید می شوند. قصه از آنجا آغاز شده که مشاور اعظم شاه، به طرز مشکوکی مرده است و شاه، از لرد استارک برای جایگزین او شدن، دعوت می کند! این فصل ده قسمتی، با مرگ شاه عیاش، و اعدام لرد استارک و شورش انتقام جویانه ی خانواده ش، به پایان می رسد! خانواده ی استارکها و خانواده ی "لرد، جان آرین" مشاور قبلی شاه، نیز با استارکها متحد میشود، از طرف دیگر، میان برادر شاه، و لنیسترها(به حمایت از پسر شاه) نیز برسر ولایتعهدی دعواست. و از طرف سوم، دخترِ شاه دیوانه ی مقتول هم باتکیه بر قدرت ماوراءطبیعی و حمایت "وحشیهای خارج از قلمرو هفت پادشاهی"، نیز برای پس گرفتن تاج و تخت پدر باز میگردد! در حاشیه ی داستان، و فارغ از کشمکشهای داخلی بر سر قدرت، "خطر اصلی" در راه است! "زمستان"! خطری که فقط پیرها آن را جدی می گیرند و نگهبانهای شمال. بقیه ی مردم و مقامات، به خاطر اینکه در "تابستان طولانی" متولد شده و زیسته اند، چیزی از "زمستان" و آدمخوارهایی به نام "وایت واکر"ها که با زمستان می آیند، نمی دانند و آنرا چیزی درحد افسانه های غیر واقعی مضحک می دانند! پیرها،در حاشیه ی فیلم (شاید تنها در یکی، دو، سه سکانس!) از زمستانی خاطره میگویند که «مادرها بچه هاشان را میکشتند تا شاهد مرگ تدریجیشان از سرما و گرسنگی نباشند!...همه یخ می زدند و توان حرکت نداشتند و تنها وایت واکرها در شهر راه می رفتند و مردم را می خوردند و...» زمستان، از سمت "شمال" می آید. و مردم شمال و استارکها بیشتر حالت "محافظین مردم" را دارند! و بیشتر متوجه خطر هستند؛ اما باز هم نه کاملا، در وضعیتی تردیدگونه و نه مثل سایرین،مسخره کردن! منتها الیه شمالیِ این منطقهِ شمال، یک قلعه ی "ظاهرا نظامی"ست، که به نام "دیوار" معروفه؛ درواقع دیوارِ شمالیِ تمدنِ بشریست! انطرف دیوار، وحشیها هستند (نه اون وحشیهایی که قبلا ذکر شد!) و وایت واکرهای آدمخوار و هوای سوپر سرد! دیوار، ظاهرا برای حفاظتِ تمدن بشری(هفت پادشاهی) دربرابر خطر اصلیست؛ ولی درواقع، چون کسی به این خطر اعتقاد واقعی ندارد، دیوار، عملا محلیست برای نگهداریِ «آدم های از همه جا مانده و رانده!» زندانی ها و خلافکارها و مطرودها و ناقصها و حرامزاده ها و... از سراسر سرزمین متمدن جمع آوری شده و به دیوار فرستاده میشوند؛ با تمجیدهایی که چون همه می دانند الکیست، بیشتر به فحش شبیه است! خلاصه، در حاشیه ی داستانِ کشمکشهای سیاسی و خانوادگی، و معماها و جزئیات دیگر، خیلی آرام و بی صدا و بی جنجال، گه گاه سرکی به "دیوار" و اهالیش زده میشه؛ بی هیچ جذابیتی! فضایی تاریک و بی هویت و بریده از هرچه امید به زندگی؛ مجموعه ای از موجوداتی که وجه اشتراکشان "مطرود بودن" است. اسمشان سرباز و نظامی و محافظ است، اما در عمل فقط روز به شب می رسانند و شب به روز. صحنه ی ابتدایی فیلم، مواجههی سه سرباز دیوار با وایت واکرهاست؛ و بعد با اعدام "قانونی"ِ سرباز جان به در برده، به دست لرد استارک(همان شخصیت مثبت و اخلاقی قصه!)، فضای فیلم بالکل دگرگون میشود و از برف و سرما و خون و خشونتِ سه چهار دقیقه ی اول، به وارد فضاهای سیاسی و خانوادگی و رنگارنگ می شود! دوم: شخصیتهای داستان خانواده ی استارکها: "ند استارک"- یا همان لرد استارک، فرمانروای سرزمینِ شمالی، شخصیتی حر منش، که در سیاست به صداقت و صراحت و شرافت مقید است، ، از "جاسوس" استفاده نمی کند و به وجود جاسوسهای بقیه هم در اطرافش اعتنا ندارد! با کشتنِ نوزاد، از ترس اینکه روزی بزرگ شود و خطرناک، اجتناب می کند، اهل عیاشی نیست و مشروب نمیخورد (تنها مرد قصه ست که چنین نمی کند!) در عوض پدری محکم و مهربان برای خانواده ش است و ظاهرا مردمش هم به او علاقه مندند. تنها رجل سیاسی ست که "حرص قدرت" ندارد و . نهایتا همین حقیقتجویی و شجاعت و شرافت و تمام فضایل اخلاقی ش، او را به کشتن می دهد! البته همین ایشان، دارای یک فرزند نامشروع است که با بقیه ی خانواده ش زندگی می کند، البته با تحقیر! و نهایتا بواسطه ی همین تحقیر، داوطلبانه به دیوار می رود . او و عمویش(که هنوز شخصیتی مجهول دارد) تنها "آدم حسابی"ِ دیوارند، او سعی در ساماندهی و حتی رسیدگی روحی روانی به بچه های دیوار است. احتمالا این شخصیت، در ادامه قهرمان و منجیِ همگان از وایت واکرها باشد! دیگر شخصیتهای مهم خانواده ی استارک، کوچکترین پسر است که چون در بازی کودکانه اش، شاهد خیانت لنیسترها شد، فلج شد!(در سانحه ای ظاهرا طبیعی!) و بعد هم اقدام ناموفق به قتلش و... این شخصیت ساکت که موضوع حرفهای بسیاری در داستان است، احتمالا در ادامه ی سریال نقش مهمی داشته باشد. دیگر، مادرِ خانواده ی استارکهاست، که از سر احساسات مادرانه و هوش و کنجکاوی کارآگاهانه، درگیری استارکها و لنیسترها، را آغاز می کند، تا بعد که خبر قتل "ند استارک" در پایتخت، به شمال رسیده و جنگ، جنگ می شود! ند استارک، دختر کوچکی دارد که احتمالا شخصیت فمنیست سریال در ادامه خواهد بود! از آن نمونه ها که از تمام تشریفات زنان گریزان است و اهل تیروکمان و شمشیر و... او و پدرش و همان برادر نامشروع، تنها موجوداتی اند که به "مردم عامی" توجه می کنند، البته درحد دو سه سکانس فقط! دختر بزرگتر استارکها هم یک دختر به تمام معناست! که طی ازدواجی سیاسی، برای پابند شدنِ پدرش به پایتخت، با ولیعهد ، وارد بازی میشود و بعد از اعدام پدر و فرار مخفیانه ی خواهر کوچکتر، کماکان در پایتخت و کنار لنیسترها مانده. نماد استارکها "گرگ" است و شعار خانوادگیشان«زمستان می آید». خانواده ی لنیسترها: پدری که بیشتر اسمش هست تا خودش، اسمی که با "پول" گره خورده، شاه به اندازه ی نصف مملکت به او مقروض است! و لذا باید در همه ی امور منافع او را درنظر داشته باشد! دیگر اعضای خانواده، دختریست که ملکه است، و پسری که قاتل شاه دیوانه بود، و جنگجویی قهار است، و –با عرض پوزش- پدر اصلیِ بچه های ملکه. (درواقع رازی که دانستنِ آن سرِ ند استارک و پسر کوچکش و مشاور قبل از ند استارک را به باد داد، همین بود!) و پسر دیگری که "کوتوله" است، یعنی ناقص است و بارها در طول فیلم تاکید میکند که بخاطر این نقصش، مایه ی ننگ پدرش بوده و به همین جهت عقده ای شده! و البته تنها شخصیت کتابخوان داستان هم او ست! و شاید پرحرفترین شخصیت! خلاصه به تعبیر خودش: مغز او معادلِ شمشیرِ برادرش است. لنیسترها مشخصاتی دارند که وقتی بخواهیم فیلم را استعاره ای از وضع موجود جهان بدانیم، قابل تأمل می شوند: -پول! قطب اقتصادیِ تمدن مورد بحث، لنیسترها هستند؛ ثروتی که هم قدرت سیاسی را به آنها بخشیده و هم مایه ی نجات از تمامی مخمصه هاست. -تمامیتخواهی و نژادپرستی! البته تقریبا تمام فرمانروایان داستان، به صورتی داروینیستی(!) دغدغه ی "بقای نژاد خود" را دارند! اما نژادپرستیِ لنیسترها در آنچه که میان ملکه و برادرش میگذرد و اصرار این دو بر آنکه کسی بجز خودشان ارزش زنده ماندن ندارد، مشهودتر و موکدتر است. -بازیگردانِ پشت صحنه بودن! ظاهر امر حکومت به دست شاه است، اما عملا -تیزهوشی! که بطور خاص مشخصه ی کوتوله است، اما به نفع کل لنیسترها! این خصایل، بعلاوه ی نماد لنیسترها که "شیر" است، و بعلاوه ی رنگ موی بلوند، ذهن را به سمتِ "بریتانیا"...! و نکته ی قابل توجه آن است که لنیسترهای داستان، "شیطنت" دارند، اما "خطراصلی نیستند"! سیاسیون!: دو سه کاراکتر از هیئت مشورتی ِ شاه، دارای شخصیتهای مرموز، که همه جا جاسوس دارند، از هرچه می گذرد مطلعند، ظاهرا از تمام رازی که دانستنش برای دو مشاور اعظم، که شیوه های شرافتمندانه داشتند، به قیمت جان تمام شد، باخبرند، اما قصدی بر اقدامی یا افشایی ندارند. یکیشان به استارک خیانت کرده و باعث قتل او می شود. اینها هنوز نقش چندان مهمی ندارند، هریک رمز و رازهای زندگی گذشته و نقشه های آینده خود را دارند که هنوز پرداخته نشده؛ حضورشان فعلا فقط فضای سیاسی پایتخت را بهتر تصویر می کند، و یکی از پیامهای مهم فیلم را ابلاغ می دارد : ** «پیروزی سیاست کثیف. و شکستِ سیاست سالم!» ند استارک، نهایتا غریبانه و مظلومانه و درحالی که حق با اوست اما نمیتواند اثبات کند، و درحالی که این "حق" هم مسئله و منفعت شخصی خودش نیست! بلکه "صلاح مملکت"است! اعدام میشود و به تعبیری، یک نمیچه عاشورا راه می افتد! خلاصه "شهید" فیلم جور میشود! البته این شهید به خاطر اخلاقمداری زیادی که به کشتنش داده، موجود نسبتا ضعیفی به چشم بیننده می رسد و یا دست کم کسی تشویق نمی شود که از او الگو بگیرد! وحشی ها: یک قوم وحشی و تقریبا آدمخوار در شمال و اطراف منطقه ی استارکها هستند که گاه دردسری برای اهالی شمال، اگر در جنگلها گم شوند، ایجاد می کنند. اینها به "خشونت بی منطق" معروفند در همان سکانس اولی فیلم، صحنه ی چندش ناکی از سرهای بریده ی یخ زده روی نیزه هایی در برف است، از زن و مرد و کوک و نوزد و بزرگ...و توضیحِ «اینا حتی اگه یه غاز از هم بدزدند، جریمه ش مرگه!» درواقع مبالغه ای در اینکه خونریزی "عادت"ِ اینهاست! یک قوم وحشی هم در "جنوب" داریم. در "آنطرف دریا". همانجا که تارگارینها به آن تبعید شده اند!اینها آنقدری تمدن دارند که گروهی زندگی کنند، رئیس داشته باشند و تقسیم کار. شیوه ها و آداب و رسومی خاص خود هم داشته باشند و مهارتها و توانمندیهایی. این وحشیها خطری برای قلمرو هفت پادشاهی ، یعنی مهد تمدن عالم، محسوب میشوند، به شرطی که راهی برای عبور از دریا بیابند! فعلا اهالی پایتخت دلخوشند که اینان وسیله ای برای عبور از دریا ندارند! ضمنا زبانشان با زبان هفت پادشاهی متفاوت است. شاه! شخصیتی که یک روزی شوالیه ای مبارز بوده، اما امروز زن باره ای دائم الخمر است. بخشی از جستجوهای سربرباددهِ دو مشاورِ اعظم، جستجوی فرزندان نامشروع شاه، در گوشه و کنار شهر بود!یکی از اینها گمنام، بی آنکه خودش پدر خود را بشناسد، در یک آهنگری کار می کند و در انتهای این فصل او هم داوطلبانه به "دیوار" می رود، تا احتمالا در فصول بعدی، درکنار فرزند نامشروع استارک، نقش قهرمان را ایفا کنند! شاه، از خیانت همسر خود بی اطلاع است. به ند استارک ارادت ویژه دارد، به نحوی که حسادت دیگران را برمی انگیزد. دو برادر دارد، یکی لطیف و ضد جنگ و "ترسان از خون!" و البته همجنسباز؛ که کبریت بی خطر داستان است و چشم به تاج و تخت ندارد و همراه شاه است. و دیگری برادری خونریز و خشن که فرمانروای یکی از مناطق هفتگانه است و مدعی ِ شاهی! ** نکته ی جالب، قداستی است که لرد استارکِ شریف(!) برای او و خدمتِ به او قائل است. که نمی دانم حکایت از کودنیِ شخصیت اخلاقمدار داستان است، یا تشویقِ اندیشه ی "اطاعت از مافوق"؟! سوم: نمادها! استارکها، که آدم مثبتهای قصه اند و درد و دغدغه ی اصلی دنیا را می فهمند و با قدرت از بشریت محافظت می کنند! و مجموعه ای از فضایل اخلاقی اند! (البته نه مجموعه ای چندان خالص) لنیسترها، که عرض شد، بیشتر بریتانیا، یا شاید روحیه ی یهودی-صهیونیزم را تداعی می کنند! دیوار...دقیقا نمی توانم نماد چیز خاصی بدانمش؛ مهمترین و مغفولترین نقطه ی دنیاست! از جمله دیالوگهای حکیمانه این است «این شمشیرها که به روی هم کشیده شده، باید همه گی باهم به سمت دیوار کشیده شود!» وحشی ها: با رنگ پوستی، نسبتا تیره،برنزه!،و چشم و موی مشکی و اعضای نسبتا درشت در چهره، بیشتر شکل عربی-خاورمیانه ای دارند؛ ایضا تاکید بر زبان متفاوت ایشان( فارغ از اینکه به عربی شبیه هست یا نه)؛ و با توجه به قداست "اسب" برای اینها (که معروف است که بر پشت اسب به دنیا آمده و بر پشت اسب می خوابند و می میرند!) و بت توجه به "هلالی بودن"ِ شمشیرهاشان، و با توجه به "جنوب دریا" بودنشان و گرمای منطقه شان، به نظر نماد عربهای خاورمیانه را میخواهند نشان دهند!البته اسم قبیله، "دوتراکین" می تواند اشاره ای به ترکیه هم تلقی شود. زنها!-فاحشه ها- حرامزاده ها- درواقع، "زن"ِ این فیلم،بجر مادر استارکها و دو دختر و خواهرش (که زنِ مشاورِ مقتول قبلی ست، و فرمانروای سرزمین خود و نقش او هم در انتقام همسر خلاصه شده) و ملکه، و دختربچه ی شاه دیوانه که توسط برادرش به رئیس وحشیهای دوتراکین فروخته شده(درواقع ملکه ی متمدن و سفیدپوستِ دوتراکینهای متوحش و غیرسفید شد! قرار بود در ازای او،ذلشکری دراختیار برادرش قرارگیرد برای بازپسگیری تاج و تخت،اما خلف وعده شد و برادرش کشته!)، و مورد حمایت آنان است، دیگر انبوهی است از فاحشه هایی که در تمامی سکانسها یا خودشان هستند یا حرفشان! و به هیچ وجه هم تقبیح نمیشوند؛ حتی یکی از اینها که مدعیست از نه سالگی توسط مادرش به این مجموعه ها فروخته شده، یکی از شخصیتهای دانا و مهربان و و "دنیادیده" است! ه مدعیست اطلاعات عمومی زیادش را از مردهای زیادی یادگرفته. تاکید این فیلم، با آنهمه ادعای اندیشمندانه بودنش(!)، بر حضور پررنگ فاحشه ها و بچه های نامشروع، در ابتدا سوال برانگیز بود.آیا قصد فیلمسازها واقعا توهین به زن است؟! درحالی که اقلا نصف بیننده ها و مشتریهاشان زنانند! اما وقتی یادم افتاد که «در زبان نمادها، زن، نماد سرزمین است.»قضیه مکشوف شد: انبوه فاحشه ها = انبوه سرزمینهای بی صاحاب که با اندک مایه ای، به تملکِ "هرکسی" (هر اروپایی ای!) در میایند! و از این بابت ناراضی هم نیستند. زمستان! ... یا آخرالزمان، یا بزرگترین خطر، یا... حضور سیاست کثیف و شریف هم که بحث شد؛ و مذهب نیز امری ست صددرصد اعتباری و من درآوردی(چنان که هر شاهی می آید، هفت خدای جدیدبرای مردم وضع می کند!) برای استحمار و استثمار مردبم... چهارم: دلایل قوت سریال پرداختن بسیار زیاد و دقیق و نکته سنجانه به "جزئیات"! هم جزئیاات صحنه ها، هم جزئیات رفتار و افکار و روحیات شخصیتها، هم جزئیات ماجراها و پیچ و خم های داستان...این پرداخت به جزئیاتِ ظاهرا غیر ضروری، امری به شدت بی اهمیت در فیلم و سریالهای ماست. تعدد شخصیتها. تنوع آنها (مثلا یه لشکر دختر و پسر جوان کلیشه ای بریزی تو فیلم، نه واقعیست و نه خلاقانه و نه هنرمندانه.)شخصیتها، در عین تعدد، واقعی ایند، کاملا. پرتعداد بودن شخصیتهای فیلم، ضمن اینکه کاملا تسلط نویسنده را بر کار خود میرساند، به "باورپذیرتر شدن" فیلم هم کمک میکند؛ یعنی بیننده تقریبا انواع کاراکترهایی را که در زندگی خود دیده است، می تواند در فیلم پیدا کند! ضمنا حضور کودکانی که خوب بازی کنند! و پای دنیای کودکانه را همانگونه که هست ، به فیلم بکشانند و از پس تمام مسائل جدی، دغدغه های ود را داشته باشند، نیز، از دیگر عوامل "جامعیت" و جذابیت فیلم می شود. شخصیتها نه سیاهند نه سفید، و نه ابلق!!! (یعنی سیاه سفید! یعنی خوبی ها و حسنات خفن و بدیها و خطاهای خفن را د یک نفر نمی تواند حلبد کرد! شخصیتها باید خاکستری باشند... حرف اصلیِ قصه، کاملا درحاشیه ی فیلم دارد پیگیری می شود! (باز هم برخلاف عادات فیلمسازی کشور! یک مسئله ی واضح: یک فیلم، یک مقاله یا یک میزگرد نیست! دیالوگها، هرچند عمیق و کلیدی و حکیمانه هم که باشند، تنها جزء کوچکی از سریالند. البته نه از سنخ کارتونهای اکشن کودکانه، که اگر کلا صدای فیلم را هم قطع کنی چیزی را از دست نداده ای! بلکه جملات، در کنار دیگر ابزارهای دیداری وظیفه ی خود را در پیشبرد فیلم ایفا می کنند! فیلمهای ما عمدتا از این امتیاز هم بی بهره اند،یعنی کل داستان در گفتگوهای نامحدود شخصیتها تعریف می شود! بنحوی که شما اگر فقط صدای فیلم را بشنوید، کل ماجرا را به راحتی می فهمید!(لبت نمونه های استثنائی هم داریم، مثل یه حبه قند! یا برخی فیلمهای اوایل دهه هفتاد...) به تمام ابعاد وجودی و انسانی یک شخصیت پرداخته میشود! اینطور نیست که یک نفر شاه باشد و و فقط شاه باشد دستور بدهدو عیاشی کند و. یا یک نفر شوالیه باشد و بیننده هیچی جز جنگیدن از او نبیند یا... نه، شخصیتها با تمام ابعاد و تمام دغدغه هایی که یک آدم در زندگی اش و در طول شبانه روز دارد حضور دارند. شخصیتهای خشن و خونریز سریال بی بهره از عشق و لطافت نیستند؛ سیاستمدارترین و آرامترین شخصیتها، تنشها و عقده های روانی خود را دارند، خلاصه تقریبا هیچ کدام از نقشهای مهم، شخصیت تک بعدی ندارد! ند استارک هم که مجموعه ی تمام خوبیهای یک انسان! (البته به خاطر شکستش و شخصیتی نه چندان ستودنی!) از همه مهمتر هم اینکه بالاخره داستان و فیلمنامه باید کارشده باشد؛ فیلمی که هیچ جزئی از صحنه پردازی، هیچ دیالوگی، هیچ "نگاه و سکوت"ی و هیچ سکانس "اضافی" و "نا به جا"یی ندارد، همه چیزش حساب شده و فکرشده ست؛ خیلی فرق می کند با انبوه فیلمهایی که کارگردانش شب می خوابد و صبح با یک ایده ی فیلمسازی بیدار میشود و تا فرداش هم ایده ش را کرده یک سناریوی سرهم بندی شده! که حتی قابلیت دارد "احسن القصص" را هم به گند بکشد! خلاصه برای فیلم زیاد خرج شده، زیادتر فکر شده! و زحمت کشیده شده؛فیلم قوی ای است، چون سرسری و با پول مفت بیت المال مسلمین نساخته اندش. پنجم: کارکرد سریال برای بیننده خب، همه اینها مقدمه بود تا بهاین قسمت بحث برسم! سریال مختارنامه ی ما، که نسبتا سریال خوش ساختی بود؛ متهم میشد به "خشونت". جالب بود که این سریال، چندبرابر مختارنامه خونریزی و کشتارهای رقتبار چندش آور دارد، دقایقی بطور مستمر صرف خام خوردن قلب اسب توسط ملکه ی بچه سال دوتراکیهای وحشی می شود؛ شاه داستان، از سر بیکاری و تفریح دو شوالیه را به جان هم انداخته و از کشته شدنشان لذت می برد، وایت واکرها و وحشیهای شمال به راحتی سر روی نیزه می کنند! و...این قسم صحنه ها فراوان است، اما سرجمع بیننده نمی تواند فیلم را خشن ارزیابی کند! چرایش را دقیقا نمی دانم بنظر میرسد پخش بودن این صحنه ها در میان دیگر فضاهای خانوادگی که احساس بیننده را تعدیل می کند یا سکانسهای سیاسی که دقت و تمرکز بیننده را برمی انگیزد، و... باعث شده که بیننده با این همه کشتار بیرحمانه بتواند به سادگی کنار بیاید!
تماشای یک فیلم، با مطالعه ی یک کتاب (البته نه رمان) تفاوتی اساسی دارد. فیلم، نیامده است تا با مخاطب حرفهایی بگوید؛ بلکه آمده است،تا "تجربه"ای بر مخاطب بیفزاید! انسان هنگام تماشای فیلم، وارد زندگی و دغدغه های شخصیتها شده و با آنها در رنجها و لذتها و ترسهاشان همراه و سهیم میشود، رنج میکشد، لذت می برد و می ترسد. و این یعنی اینکه ما، یک "سوم شخص" نیستیم که فیلم را تماشا کنیم و از محتویات آن "مطلع شویم"، بلکه کاملا در کسوت "اول شخص"، یکی دو ساعت، در فضایی که کارگردان و فیلمساز خواسته اند، "زندگی میکنیم". بسته به قوّت فیلم، این زندگی واقعی تر می شود. سریالها دست باز تری در "تجربه ساختن" برای مخاطب دارند؛ هم به دلیل زمان بیشتری که با او میگذرانند، که چون انسان و شخصیت او به طور طبیعی از محیط اطرافش اثر میگیرد، هرچه زمان طولانیتری از عمر محدود خود را در یک فضا بگذراند، احتمال اثرپذیری او بیشتر می شود! (البته واضح است که "زمان طولانی" تنها عاملِ افزایش اثرگذاری محیط نیست، بل، "شدت" لذت بخش بودن، یا رنج آور بودن محیط و تجارب انسان در آن، و نیز موقعیت خود انسانِ اثرپذیر، از لحاظ سن، سواد، روحیات و... نیز در تاثیرپذیری او تعیین کننده اند). اما امتیاز دیگر سریال نسبت به فیلمهای سینمایی، گذشته از زمان طولانی تری که بیننده برای موانست و خویشتنپنداری با شخصیتها و ورود در فضای فیلم دارد؛، در "تکرار منظم" آن است! این که بیننده، هر روز در ساعتی مشخص، یا هرهفته در روزی مشخص، منتظر این سریال است، به خوبی جای سریال را در زندگی او باز می کند، و آن را جزئی از زندگیِ روزمره ی خودِ بیننده می سازد. همچنین اینکه سریال را در محیط خصوصیِ "خانه" می بینیم و نه در فضای اجتماعیِ سینما، راه را برای درونی شدنِ ماجراهای فیلم برای بیننده،هموارتر میسازد. از این رو؛ به زعم حقیر، بررسیِ یک فیلم، بیشتر یک تأمل "وجودشناختی" ست تا یک تأمل "معرفتشناختی". یعنی در بررسی یک فیلم، باید پرسید «چه تغییراتی در بیننده ایجاد می کند؟» و نه اینکه بپرسیم «چه معرفتها و دانشهایی به بیننده می دهد؟» شاید واضح ترین "دستکاری"ای که فیلم و سریال در وجودِ بیننده ی خود می کنند، دستکاری در "حب و بغض"های او باشد. طی زندگی ای که بیننده با سریال دارد، و تجاربی که از مواجه با امور مختلف میبد، علاقه یا انزجار او از این امور تغیراتی می کند؛ درست همانطور که علایق و انزجارهای ما، درطول "زندگی"مان شکل گرفته اند. به این ترتیب، سریال و فیلم، به صورتی خزنده و نرم و بی هیچ "موعظه" یا "جنجال"ی ، ارزشگذاریهای ذهن مخاطب را دستکاری کرده و در دراز مدت، یعنی با زیاد فیلم دیدن، این ارزشگذاریها و حب و بغض ها و "دوست دارم- دوست ندارم"ها و "خوب است- بد است" های بیننده، مطابق نظر کمپانیِ فیلمساز، جهت می گیرد. (به همین جهت است که برای کسی که ادعای حکومت بر جهان را دارد، می ارزد که چندبرابر هزینه های نظامی و تسلیحاتی اش را صرف ساختن فیلمها و کارتونهای قوی با مخاطب جهانی کند!) اما این، ساده ترین و واضحترین تغییری است که فیلم در مخاطب ایجاد میکند. جهتدهی حب و بغضها، گاهی با شنیدن یک خبر یا خواندن یک تحلیل هم میسر می شود؛ هرچند خب، با تماشای فیلم و زیستن در هوای مورد نظرکارگردان و تجربه کردن و واقع شدن در موقعیتهای مورد نظر او، به مراتب عمیقتر و "درونی"تر است. فیلم، قویترین و برترین و کارآمدترین ابزار جهتدهی به علایق و سلایق مردم است، دیگر ابزارها به گرد آن هم نمی زسند، اما تنها ابزار نیست! در اینجا میخواهم به تغییراتی اشاره کنم که هیچ ابزاری جز فیلم و سریال را توان ایجاد آن نیست. و به این سادگی ها هم بیننده ای که من و شما باشیم، مچ آن را نمی تواند بگیرد! البته این اساسا کار من نیست! کار انسانشناسیست! آنهم انسانشناسیِ اسلامی! که لایه های وجودی انسان را بشکافد و مشخص کند که هرکدام چگونه تغییر می کنند، و از چه طرقی دردسترس قرار می گیرند. من به عنوان شروع چنین تأملی فقط می خواهم عبارت «فلینظر الانسان علی طعامه» را یاد آوری کنم. چنانکه غذا، نه تنها با سیستم گوارش انسان مواجه است، بلکه با "جذب شدن" در بدن او، بر تمام سلولهای او اثر مخرب یا مقوی دارد؛ و بلکه تر! بر روح و روان او نیز (غذاهای مهیج، غذاهای عصبی کننده، آرامش بخش، قساوت آور، رقت آور و...به لحاظ نقلی و تجربی اثبات شده ند!) و با توجه به اینکه "طعام" در این آیه تفسیر شده به "تمام ورودیهای انسان"، اعم از خوردنی، خواندنی، دیدنی، شنیدنی، تجربه کردنی،...که هرکدام بخشی از وجود او را متأثر می سازد و تغییر می دهد، تقویت می کند و رشد می دهد و شکوفا می کند، یا تخریب و افساد می کند و از کار می اندازد! با این حساب، سریال، دست بازی دارد در ایجاد تغییرات وجودی در انسان؛ در رشددادن او، در بزرگ کردن او، و یا در افساد و کوچک کردن او. از بحث "تقوا"ی استاد پناهیان که همین دهه ی محرم اخیر ارائه شد و همینجا قرار گرفت، استفاده می کنم در اینکه اثرِ "عمل"ِ انسان در خود او، بمراتب از اثر تمام ورودیهای دیداری و شنیداری و خواندنی و... بیشتر است.شاید به حساب احادیثی مانند "اثر گناه در انسان، از اثر کارد در گوشت بیشتر است"! یا قانون "لیس لالانسان الا ما سعی"!(انسان چیزی جز آنچه که خود سعی کرده، عمل کرده، ندارد، یا نیست) باز هم در احادیث هست، و به لحاظ عقلی و فلسفی هم اثبات می شود، که رابطه ی مستقیم و دوطرفه ای میان "عمل" انسان با "عقل"او هست،(نه اینکه فقط عمل متناسب با عقل باشد؛ بلکه) عقل انسان، با بعضی اعمال، کم و زیاد می شود، اسلام، "گناه" را "عمل"ی که منجر به کاهش و زوال قوای شعوری و عقلانی انسان میشود. از این منظر، اینکه با تماشای برخی فیلمها و پیگیری برخی سریالها، "روحیات" و "شخصیت" بیننده تحت تأثیر قرار می گیرد، خشن میشود، لطیف می شود، شجاع می شود، ترسومی شود، خوشبین می شود، بدبینو شکاک می شود، "پست" و حیوانی و اسیر شهوت و خشم می شود، یا "متعالی" و "عاقل"و سوار بر خشم و شهوت، نه تنها "جوگیری"ست، بلکه تغییرات وجودیِ خود بیننده است، بیننده شبیه به شخصیتهای داستان می شود، نه به این دلیل که "جو آنها او را گرفته!" و نه به دلیل علاقه یا انزجاری که نسبت به آنها دارد و اعمال آنها را "آگاهانه" "تقلید" میکند؛ بلکه به این دلیل که مدتی را مانند آنها زندگی کرده است. هر آنچه که بر این شخصیت اثر کرده و او را اینچنین ساخته، بر بیننده هم همان اثر را میکند! منتها، با واسطه، و نه مستقیما. تنها تجربه که عینا و مستقیما میان شخصیتهای فیلم با بیننده یکسان است، "تجارب دیداری"ِ شخصیتهای داستان است. آنچه را که شخصیت قصه می خورد، بیننده نمی خورد، زخم یا خستگی ای که شخصیت داستان تجربه می کند، بیننده تجربه نمی کند، احساس پیروزی یا شکست یا ترس یا محبت یا آرامشی را که شخصیت داستان تجربه می کند، اگر فیلم قوی باشد، بیننده هم تا حدود زیادی تجربه می کند؛ اما آنچه را که شخصیتهای داستان "می بینند"، عینا همان را بیننده هم میبیند. و خوب یا بد، یا رشد آفرین یا مخرب بودنِ دیدنیها برای شخصیتهای داستان، به همان اندازه، موجب رشد یا تخریبِ شخصیتِ بیننده هم می شود. این شاید یکی از آثار نرم و مخفی و خزنده ایست که فیلم روی "وجود" مخاطب خود دارد. چنان که برخی خوردنیها زایل کننده ی عقلِ خورنده(!) است، یا موجب اعتیاد فرد به خوردن آنها یا استنشاق آنها میشود، برخی دیدنیها هم زایل کننده ی عقل یا اعتیاد آور است برای بیننده، و از این نظر، عقلِ بیننده و عقل کاراکترهای داستانی، به یک اندازه متآثر و زایل و معتاد می شود. فی المثل، چنانکه قبلا ذکر شد، پدیده ی فاحشه در این فیلم حضور خیلی پررنگی دارد. و دقایق زیادی از فیلم، صرف ایفای نقش مقتضیِ اینان می شود (که خب بنده ی "منتقد"!فی المجلس سانسور میکنم برای خودم،اما) جای این سوال باقیست: حذف این صحنه ها و این آدمها، هیچ ضربه ای به داستان نمی زند! درواقع، سکانسهای اینچنینی(اعم از مشروع یا نامشروع) هیچ ضرورتی برای هیچ جای قصه ندارند، بی ربطیِ این سکانسها به کلِ فیلم، چیزیست در حد بی ربطیِ پیام بازرگانیِ وسط فیلم، به فیلم! و به نظر هم می رسد که این حد از ابتذال، در شأن فیلمی با ادعاهای اینچنینی نیست. پس چرا؟ گمان می کنم، فارغ از معانی نمادین، کارکرد واقعیِ زوال عقل بیننده و "کاهش هشیاریِ انتقادی"ِ او را دارد. (این اثر، حتی برای بیننده ای که باید ذهن خود را آماده نگه دارد برای تشخیص مقدمات تجارب دیداری نامطلوب، و رد کردن، مثلا این بخشها از فیلم، هم به اندازه ی همان "آمادگر ذهن برای تشخیص و اجتناب" مخرب هست؛ تا چه رسد به بیننده های در سطح جهان که فیلم را مستقیما از تلوزیون میبیند و امکان رد کردن هم ندارد.) و عقل بیننده که زوال یابد، هشیاری بیننده که پایین بیاید، نگاه انتقادیِ او کُند و کم اثر می شود و همراه شدنش با قصه و تن به تجربه های مورد نظر فیلمساز دادنش سهل تر و میسرتر می شود! طبق همان قاعده ی «شما که مشروب و فحشا را میان مردمتان رواج نمی دهید و بل، ممنوع می کنید، پس چطوری می توانید حکومت را حفظ کنید؟!» به همین ترتیب اگر مغز بیننده را اینچنین از تیزی و تندی نیندازی، چطور می توانی بیننده را خلع سلاح کرده و با خود همراه کنی و دنیای دروغین مورد نظر خود را برای او بسازی؟! یعنی نگاه غیرواقعی خود را به دنیا، به او تحمیل کنی و او هم راضی باشد! اعتراض نکند! انتقاد نکند! بهرحال، رسالت فیلم، ارائه ی صریح و شسته رفته ی گزاره های معرفتیِ "هست" یا "باید"ی نیست. بلکه تغییر نرم و ساکت و بی صدای انسان است، "تهیه ی روحیات"ی خاص است برای او. روزگاری جلال آل احمد می نالید از اینکه لباس پوشیدن و دکور خانه و غذای مردم را کمپانی های فیلمسازی تعیین میکنند؛ امروز قضاوت آدمها، روحیات آدمها، جهانبینی آدمها را کمپانیهای فیلمسازی تعیین میکنند. از تمام ابزارها هم استفاده می کند: شخصیتهای واقعی و ملموس، تعدد شخصیتهای واقعی و ملموس، بازی سیاسی، معما و راز، صحنه های هیجان انگیز اکشن، دیالوگها، سکوت ها، نفس عمیق کشیدن و پلک زدن و خیره نگاه کردنهای به جا! جزئیات طبیعی و تکنولوژیک صحنه ها و زوایای فیلمبرداری دوربین، صحنه های عقل زایل کن، و... حالا تمام اینها برای چه؟! حرف حساب فیلم؟ یا به تعبیرِ من، آنچه که پذیرش آن از سوی بیننده مطلوب فیلمساز است؟ گذشته از تصویرسازیهای "خوبی مغلوب است"، "پول غالب است"، "جاسوسی مشروع است"، "حرامزادگی عیب نیست"، "عربها و غیر اروپایی ها وحشی اند"، "آنچه مهم است، اشراف هستند و نه مردم عادی"، "هر آدم خوبی، بالاخره حداقل یک سابقه ی سوء اخلاقی دارد!"، "آدمهای قدرتمند ثروتمند، هرچه باشند، پذیرفتنی اند!"و... که بحث شد؛ و هرچند تصریح نشده اند، اما چندان سخت نیست فهمیدنشان! بزعم حقیر، همین روحیه و همین نگاه به دنیا که «مسئله ی اصلی را بیخیال!» اینکه بیننده میداند که مسئله و خطر اصلی، زمستان و وایت واکرها هستند، اما ده ساعت می نشیند و دل می دهد به "بازی"ِ سلطنت!!! این، به نظر من، حرف اصلیِ سریال لاست هم بود، نکته ای که اعتراض اغلب علاقه مندان و منتقدان لاست را برانگیخته بود، به عنوان "ضعف" سریال که "سوالهای مهم ایجاد می کند و بعد بی اهمیت، از کنارشان می گذرد وحل نشده باقی شان میگذارد"... می خواهم بگویم تمام هدف لاست، چه بسا همین باشد! اینکه بیننده "عادت کند" که با وجود سوالهای مهم و بی جواب، مشغول به زندگی روزمره و ماجراهای کم اهمیت باشد! بیننده، حینِ دیدن این فیلم و زندگی در فضای آن، "عادت می کند" به اینکه تمام تمرکز و هیجان و دغدغه اش را صرف مسائل جزئی روزمره کند، درحالی که می داند که خبرهای مهمتری هست، اهمیتی به آن ندهد! این روحیه ی انسانها، (مشغول شدن به امور روزمره و فراموش کردن سوالات مهم دنیا) بیشترین و کلیدیترین کمک را به آمریکا و حکامِ جهان می کند! به کسانی که بزرگترین خطری که تهدیدشان میکند "توجه رعیتِ جهان، به تناقضات انبوه و بزرگِ حکومت جهانی"ست! مردم باید عادت کنند که سوالات مهم را جدی نگیرند! اهمیتی ندهند که چرا آمریکا درمورد تغییر حکومت مصر و بحرین تصمیم میگیرد؟! چرا باید در افغانستان و عراق در آنسوی دنیا، حضور داشته باشد؟ "منافع ملی"آمریکا در "ویتنام" چه می کند؟! چرا فلسطینیها را باید به جرم آلمان نازی گرفت؟! چرا صدو ودویست سال بریتانیا و دیگر کشورهای غربی، "انسان"های آفریقا و آمریکا و استرالیا را مانند ماشین، تا وقتی بمیرند، به کار میگرفتند یا مانند کالا مبادله میکردند؟ چرا آمریکا در سودان انتخابات برگزار می کند؟! چرا ناتو در دعوای قذافی و مخالفانش دخالت می کند؟ و چرا و چرا و چرا...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 15:9 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین بار کلاس پنجم دبستان بودم که این حس را تجربه کردم! حسِ "من اصلا برای این کار خلق نشده م! چون زبان این کار را نمیفهمم؛ چه رسد به اینکه مسئله هاش را بفهمم، و مسئله هاش را حل کنم!" یک امتحانهایی ان زمانها برگزار میشد، درسطح مدرسه و شهرستان و استان، به نام "مسابقهی علمی"! ما آزمون تستی را آنجا برای اول تجربه می کردیم. دوست داشتم این مسابقه را. چون به نظر خودم "سوادسنج"بود نه "محفوظات سنج"! برای همین بدون آمادگی قبلی، به عنوان بازی واردش میشدم و معلمهام را که مثلا روی من حساب باز کرده بودند که افتخار بیاورم برای مدرسه شان! حسابی حرص می دادم. حالا کلاس پنجم بودم و موعد مسابقه ی علمی بود! سال قبل چند مرحله ای پیش رفته بودیم و افتخار و آّرو شده بودیم برای مدرسه، و خلاصه امسال میدانستم که حسابی انتظار دارند! خودم هم بگی نگی انتظار داشتم از خودم! یعنی درواقع هندوانه های زیر بغلم را حس میکردم و دلم نمی خواست از دستم بیفتند و جایگاهم از دست برود. از طرفی کماکان هم سرخوشانه و بی مطالعه و گتره ای رفته بودم سر امتحان، به خیال "همه چیز را بلدم"! حالا برخورده بودم به یک کلمه و دنیا پیش چشمم تیره و ار شده بود! یعنی یک سوال که معنی یک کلمه اش را نمی فهمیدم! "جو"! با یک دایره به علامت "سکون" روی "و"! (یادم نیست کل سوالها تایپ نشده بودند یا فقط همین کلمه با علامت سکونش!) یک مسئله بود و اعداد و ارقام توش، و من نمی فهمیدم "جو" که من "جُو" می خواندمش وسط سوالات درس علوم تجربی ما، کنار این اعداد و ارقام چه میکند؟ چه مسئله ای را باید درمورد جو (که نوعی گیاه است مثل گندم!) باید حل کرد؟! اصلا "فشار جو" یعنی چه؟؟؟!!! چون عادت هم نداشتم هیچ وقت که سر امتحان، سوال بپرسم، من ماندم و تا اواخر امتحان درگیری با کلمه ی "فشار جو" و در واقع اولش با این کلمه، بعدش کم کم ناسزا گفتن (توی ذهنم!) به طراحان سوال، به خط بدشان، به بی سوادی شان! به سوال نابجا دادنشان، به... و کم کم تر که دیدم معلمها سوالات مبهم یا غلط را توضیح دادند و به این یکی اشاره ای نکردند، سر رگبار ناسزا را برگرداندم سمت خودم که تو اصلا خنگی، تو بی سوادی، تو بدرد هیچ کاری نمی خوری، مگر نمی بینی هیچ کس بجز تو با این سوال مشکل ندارد، همه میدادنند "فشار جُو" چیست، و چه ربطی به سوالات علوم دارد، تو اصلا روی چه حسابی فکر کردی باید داخل بازی مسابقات علمی بشوی؟! و... یادم نیست گریه هم کردم یا نه، ولی یادم هست که چطور "شکستم"! به اصطلاح کرک و پرم ریخت! به سوالهای دیگر هم جواب ندادم، ...تا بعدها (یادم نیست دقیقا کی) که فهمیدم "فشار جَو"، همان "فشار اتمسفر" بود!!! یک اصطلاح قدیمی تر که به گوش من نخورده بود! همین! این تجربه ی اول بود، و خیلی هم سنگین! بعدها در دوران لیسانس، بارها و بارها و بارها تکرار شد! بارها پیش آمد که فقط با متوجه شدن یکی از مفاهیم، در فاصله ی میان دو تا امتحان، نمره ی امتحانم از 5و6و8 به15و16و17 میرسید! تا اینکه سر کلاس ساختار و زبان ماشین دکتر ثنایی چیز جدیدی فهمیدم: مردم با این "نفهمیدن زبان!" مثل من برخورد نمی کنند! آخر کلاس بود و استاد داشت از کاربرد واقعی مباحث تئوریک آن جلسه میگفت و مسئله ی جدید مطرح میکرد که این نوع سیگنالی که امروز بحث شد و تحلیل کردیم و ... عملا اگر طول کابل از این پردازنده تا آن پردازنده از 30 متر (یادم نیست! شاید هم 30 سانتیمتر!) بیشتر شد، احتمال قاطی شدن و از دست رفتن اطلاعاتش زیاد است، و مثلا از کامپیوتری در این سر دانشگاه تا آن سر دانشگاه نمی رسد و چه باید کرد؟ سکوت بچه ها! و جواب استاد توأم با لبخندی حاکی از "سادگی جواب"! که «کَسکیدش (cascade) میکنیم» و لبخند بچه ها، حاکی از "آها!فهمیدیم! چه بامزه! چه ساده!" و من سخت درگیر که اینکه استاد گفت یعنی چه؟! یعنی طول کابل را کم میکنیم؟ یعنی قطر کابل را زیاد میکنیم؟ یعنی یه کابل یه جور دیگه به کار می بریم؟ اصلا به کابل ربط داره؟ شاید به سیگنال ربط داره! شاید یعنی قدرت سیگنال را زیاد...؟فاصله ی ارقامش را زیاد...؟رمزش را یک جور تغییر...؟! اصلا ازکجا باید این کلمه را فهمیده باشم؟ اول کلاس که من دیر رسیدم استاد گفته؟! سالهای قبل، در دروس دیگر باید خوانده باشیم؟! چرا هیچکس دیگری سوال نپرسید؟!؟!؟! خب همه میفهمند بجز من... اصلا من "زبان برق" را نمی فهمم. اصلا من برای برق خواندن خلق نشده م... L تا بعد از کلاس که از دوست بغل دستیم که وقتی استاد گفت «حالا اگر فاصله بازم بیشتر شد چی؟»، این دوستم فورا پاسخ داد که «خب یه بار دیگه م کسکیدش میکنیم!» و استاد با هیجان گفته بود «احسنت! همینطوره!» با ترس و تردید پرسیدم "فلانی! کسکیدش میکنیم یعنی چیکارش میکنیم؟!" و طرف –که اهل دروغ گفتن هم نبود!- خندید که "نمی دونم! فکر کنم مبحث بعدی باشه"!!!! و بله، چند جلسه ی بعد بهش رسیدیم و فهمیدم که کسکید کردن نه به کابل ربط داره نه به سیگنال، بلکه یعنی یک (یا چند) پردازنده ی دیگه بین مسیر بگذاریم که برنامه ریزی شده باشند که حسب دستور پردازنده ی اصلی، خودشان این سیگنالها را تولید کنند، یعنی درفاصله ی مناسب گیرنده! ولی یک چیز مهمتر هم فهمیدم: هیچکس با مواجه شدن با کلمه ای که تاحالا نشنیده، دست و پای خودش را گم نمی کند که "من زبانِ این حرف را نمی فهمم" "من توی این پارادایم نیستم!" و از بیخ در فلسفه ی وجودی خودش شک نمیکند... سالهای آخر بود که تازه فهمیدم برق (یعنی مشغله ی یک دانشجوی رشته ی مهندسی برق دانشگاه شریف) چیست؟ برق خواندن، یعنی اینکه دو تا مفهوم داری به نامهای ولتاژ الکتریکی و جریان الکتریکی، و انبوهی از ابزارهای ریاضی هم داری، مثل معادلات دیفرانسیل، انواع سریها، انواع ماتریس بازی ها و.... و چند رابطه (فرمول!) که این ولتاژ و جریان را به انحاء مختلف توی آن ابزارهای ریاضی چپانده اند؛ فرمولهایی که از فیزیک به عاریت گرفته شده اند، و به ما، بعنوان دانشجوی برق، ربطی ندارد که فیزیک چگونه به اینها رسیده. کار دانشجوی برق، اساسا "بعد" از این آغاز میشود! او باید تا جای ممکن، هر مسئله ای را در دنیا با همین ولتاژ و جریان و ابزارهای ریاضی حل کند! (البته اگر "شریف"ی بود، این "هرمسئله ای در دنیا" تقلیل خواهد یافت به "هرمسئله ای که در کتاب بود یا استاد داد"!) تفاوت گرایشهای مختلف قدرت و الکترونیک و کنترل و مخابرات، فقط در این است که ولتاژو جریانت "کیلو" و "مگا" باشد، یا "میلی" و "میکرو" و ابزارهایت بیشتر دیفرانسیل باشد یا ماتریس و با کدام فرمولهای از آسمان فیزیک فروافتاده، بیشتر سروکار داشته باشی... و وای اگر دانشجوی برق بخواهد بپرسد "ولتاژ چیست؟!" یا جریان چیست؟! آن وقت است که واقعا "زبان برق" را نخواهد فهمید! و این سوالی بود که من از اول تا آخر لیسانس، جواب درست و درمانی برایش نیافتم! و شاید همین تحجر و جمود فکری-علمیِ برق بود که ما را هل داد سمت فضای سوپررادیکال و درواقع بی در و پیکرِ فلسفه ی علم!... بگذریم، خلاصه اینروزها هم همان احساس کذاییِ "زبان نفهمیدن" را دارم! نفهمیدنِ زبانِ دنیا! نفهمیدنِ زبان زندگی! وقتی احساس میکنی زبان چیزی را نمیتوانی بفهمی، مسئله هایش را هم نمی فهمی! تا چه رسد به اینکه حل کنی مسئله هاش را! ... و دیگر راه حل این نیست که "خب مسابقه ی علمی نمی دهم!" "خب دیگر برق نمی خوانم!" خب دیگر...خب دیگر چی؟ دیگر زندگی نمی کنم؟! ... نمیدانم شاید... شاید به همین خاطر است که اینروزها بیشتر از هرکسی با محدثه (بچه ی سه ماهه ی خواهرم!) احساس تشابه و همزبانی و همدلی دارم! فقط اوست که مثل من نمیفهمد توی دنیا چه خبر است..هیچ ایده ای و هیچ فکری راجع به محیط اطرافش ندارد! مثل من. زبان دنیارا نمی فهمد... فقط یک موجود زنده به معنای زیستشناختی ست! درست مثل این روزهای من! دیروز اعتراض مادرم هم درآمد که یعنی چه با اینهمه ادعا نشستی کنج خانه؟! خب پاشو یک چرخی بزن توی شهر! ببین چه خبر است ببین چه کاری روی زمین مانده که از عهده ت برمیاد؟ مسئولی در برابر تواناییهایی که داری، چیزهایی که خواندی، و نیازهای شهر و... رسالت داری، و اینحرفها، که اگر 15 سالم بود، حسابی در من اثر میکردند و انگیزه م میدادند! حالا 25 سالم است! البته ساده ترین جوابی که میتوانستم بدهم این بود که شهر ما نه آنقدر بزرگ است که "حمل و نقل عمومی"ش خیلی قابل اتکا باشد، نه آنقدر کوچک که بتوان روی پیاده روی توش حساب کرد و تنها راه ممکنِ "توی شهر چرخیدن" رانندگی ست که بنده بلد نیستم! ولی جواب اصلی این نبود. مشکل من همان 25سالگیست! (در واقع تفاوت من و محدثه ی نوزاد هم همین است!) خسته م! و مقادیری تجربه م زیاد شده! می دانم سراغ هر کار به قول مادر، روی زمین مانده (ی فرهنگی)ای که بروم، یک آقای ریش دارِ 20الی 60 ساله ای بالای سرش ایستاده! کهفکر میکند همه ی صلاح های عالم را خودش میداند و هرکسی به جز او طفل هیچی نفهمِ ازراه رسیده ایست که باید اوامر او را اطاعت کند... الین بار این چنین موجودی را در همین شهر دیدم! 10-11سال پیش، که دلم یک "پژوهش میدانی درمورد شناخت مردم از ولایت فقیه" میخواست! حضرت ایشان سر راهمان سبز شدند و فرمودند که "کار تو نیست بچه!" و کتاب فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی را داد دستم که «اگر می خواهی تحقیق(!!!) کنی، این را بخوان!» ظاهرا تحقیق معادل بود با "خواندن"! این جور موجودات، دومین فکری که میکنند (اولیش این بود که دانای کل ند و تو یک بچه ی هیچینفهمی!) آن است که تو، اگر احیانا خانم باشی، فقط باید به مسأله ی "حجاب" و "فمنیسم" بیندیشید و لاغیر! ... آن روز خیلی جا خوردم و از کوره در رفتم و له شدم، دلم میخواست، کتاب را بکوبم روی سر متبختر و متکبر ایشان، که از رؤسای فرهنگی امروز شهرمان است!(که البت به دلیل همکاری مادر با ایشان و به دلیل لحن بسیار کریمانه!!!شان نتوانستم) اما حالا ده سال گذشته و آنقددددددددددر در دانشگاه هرجای فرهنگی دیگری در مملکت از این نمونه آدمها دیده ام که دیگر از کوره به درم نمی برند! عادت کرده م به وجودشانن و به مانع شدنشان دربرابر "هرکار فکر شده ی به جای به دردخوری"... یاد گرفته م که باید آنقدر وقت داشته باشم و به سوراخ و سمبه های کار واقف باشم که بتوانم یک باریکه راهی برای حل مشکلات جامعه(!) و انجام رسالات(!) انسان بیابم که گذرش به اینجور موجودات نیفتد! خلاصه اظهر من الشمس است که گریزی از این موانع نیست، و در شهرهای کوچکتر هم "خودخداپنداری"ِ این آدمها به کرات بیشتر است! و من هم نه حوصله و نه وقت کافی برای "واقف شدن به سوراخ سمبه ها" ندارم! ...عامل دیگر این "زبان زندگی را نفهمیدن"، وجود خواهرزاده ی پنج ساله ست! و بازیهاش... و جدیتی که در تمام بازیهاش نشان می دهد، درست عین جدیت ما در درس خواندن، پژوهش کردن، همایش برگزار کردن، گروه تشکیل دادن، تبلیغات یک کاندیدا را کردن، وبلاگ نوشتن! و... وجود محمدحسن دائما پیامک می دهد که چه فرقی ست بین بازی های تو با بازیهای من؟! ... پیامکی که جوابی برایش ندارم!... پ.ن.فکر کنم به جایی رسیده م که دیگه تصوری که تا حلا از خدا داشته م، جواب نمیده! باید یه لایه عمیقتر شه! خدایی لازم دارم که زورش به جهاد اکبر هم برسه...میادین تلاش و جنگ با دشمنهایی که کسی نمیبیندشون، گاهی حتی خودم!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 15:1 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
مطلب قبلی را حذف کردم. یعنی بحالت ثبت موقت! البته گفتن نداره که! دارید میبینید که نیستش! دلیلشم واضحه: خیلی دم دستی بود! هم خودش هم کامنتهاش! به جاش درمورد انتخابات و حضرات پرادعای مجلس هشتم،مطالب الف. لام . میم رو توصیه میکنم. سخن از زبان ما گفته! درمورد حضرات این روزها کرکره ی نوشتن پایینه! نه احوال بیرونیمون مساعده نوشتنه، نه احوال درونی! ... درده ها! وسط میدون جنگ تاریخ حق و باطل بشر وایستاده باشی، تو دلِ ایرانِ سال 1390! ولی هنگ کرده باشی!!! هاج و واج... تنها کار مفیده اینروزهام گاهی "بدایه الحکمه"ی حاجی فلاح گوش دادنه، گاه تر(!) هم سرکی به یه گوشه ی تاریخ کشیدنه...الکی... درواقع آرزوهایی که یه عمر وقت نشده بهشون برسم!... ولی اونم فقط بدرد حرص خوردن میخوره! برای بیشتر ایمان آوردن به دانسته های قبلی...فی المثل یکی از نتایج این خوندنها اینه که بابا این هیتلر بدبخت، فقط یه نمونه "اروپایی موفق" بوده! وگرنه هرکدوم ازین موجودات اعم از ارباب یا رعیت یا کاتولیک یا پروتستان یا تاجر یا فئودال یا انقلابی یا سلطنتخواه یا هرچی، هرکی هرچقدر دستش میرسیده هیتلر بوده!...هیتلر به معنای "من باشم، تو نباشی! من بخورم تا بترکم! تو نخوری تا بمیری!" ... اون هابز بیچاره هم اینا رو دید که برداشت نوشت "انسان گرگ انسان است"! بخوای بنویسی اینا رو، اینجوری!، میشه تکرار شعارها و سوالها و دردهای همیشگی...فوقش بعلاوه ی یه سری شاهد و سند که موافقان هم بیایند و مثل ما حرص بخورند ازشون! و مخالفان هم بیان بگن از کجا معلوم که راست میگی؟!... حق دارن! ...شوخی که نیست راست گفتن درباره ی تاریخ! ... البت همه ش بهونه ست. نمینویسم، چون نمی دونم برای کی و برای چی باید بنویسم؟...این روزها اصلا نمیدونم برای کی و برای چی بایس زندگی کنم! نوشتن که سهله! بازم شکر! به قول حاج آقا ماندگاری، از قول امام کاظم(ع): به تعداد تمااااااام مرضهایی که تو دنیا هست و من ندارم شکر! خدا رو شکر که سلامتی داد خدا رو شکر که امنیت داد خدا رو شکر که روزی داد خدا رو شکر که مامان داد خدا رو شکر که جمهوری اسلامی داد خدا رو شکر که رهبر داد خدا رو شکر که خمینی داد خدا رو شکر که اسلام داد خدا رو شکر که کربلا داد خدا رو شکر که تو این برهوت تلوزیون، سمت خدا داد! خدا رو شکر که تو برهوت "سیاست سالم"، حاج آقای "آقاتهرانی" رو داد، تا یادمون نره سیاستمون عین دیانتمونه و برعکس... یادمون نره مسئولیت گرفتن تو حکومت دینی، باید به اندازه ی شب قدر(!)، معنوی و پر از خدا باشه!و تا روی هرچی سیاستورزِ اسم اسلام آورِ عملاغربزده ست رو سیاه کنه... خدا رو شکر که همین عقل نصفه نیمه، "درد" نصفه نیمه، ذوق نصفه نیمه رو هم داد! که فی الحال کرکره ی هر سه ش پایینه! خدا رو شکر که داد...خیلی چیزا که نمیدونم
مصر –مجلس برآمده از اولین انتخابات آزادش- اولین تکان رو تو کشورهایعربی خورد... مثل همیشه ی تاریخ! ...خدا قوت بده بهشون غزه هم که...طبق معمول، عادت کردیم به مردنشون... کاروان الی بیت المقدس هم داره میرسه ایران! ...ما که نرفتیم باهاشون...چه فایده... اینم کلیپ منظومه درد کار بچه های امت واحده راستی سیمین دانشور هم رفت!...بی سروصدا...مثل کل زندگی بعد جلالش که بی سر و صدا بود! یه بار دیگه آه از نهاد ما برآورد که ندیدمش و رفت! ندیده ارادت داشتم-دارم- بهش. روحش شاد. از سنخ پوران شریعت رضوی نبود! که از اسم دکتر معروف بشه و اولین تحریف کننده ی دکتر هم باشه... که دکتر شریعتی همون زمان حیاتشم صاف بگه "من راه خودمو میرم،عقیده ی خودمو دارم. زنم هم عقیده خودش. کاری به هم نداریم" خانم دانشور، و شمس، برادر جلال، پای اصلی جلال بودند تو رفتنِ راههای نرفته! خودش میگه "هیچی از این قلم منتشر نشد الا اینکه سیمین اولین خواننده و منتقدش بود" بعد از جلال هم که...خلاصه اگر میخواست و مثل بعضیها اهلش بود، فرصت برا مطرح شدن و طلبکارشدن و خبرساز شدن و جریان ساز شدن و لیدر شدن! و... خلاصه زیاد داشت!
سرجمع، دعایمان کنید! پارسال سال تحویل بیمارستان بودیم و تحت سرُم! لابد برا همین تا این روزهای ته سال، رخوت و گیجی دست از سر کچلمون برنمیداره! نه از جهاد اقتصادی بویی بردیم...نه کلا از جهاد...نه کلا از بیداری...پرماجرا بود و ...ولش، شکر! شکر! شکر! التماس دعا! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 4:41 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
یک صبح بدون استرسهای «دیر شد و نخوندم و ننوشته م و ...»! پایاننامه ی ماهم دیروز بالاخره دفاع شد! یعنی دیشب... چه اتفاق مهمی!!! ... یه گوشه ی دنیا ... یکی از هفت هشت میلیارد نفر آدم روی زمین ... یک و نیم سال از ده هزار سال تاریخ آدمیت رو صرف کرد... و چند کلامی بر اوراق رئالیسم انتقادی افزوده شد! که گوشه ی کتابخونه ای خاک بخوره! ... یا دربهترین حالت، خاک نخوره و مطالعه شه و ادامه داده شه ...و چند نفر دیگه رو هم سر کار بذاره!!! ...
نه شهری از اشغال آزاد شد... نه طاغوتی سرنگون... نه پرچمی از لااله الا الله بر قله ای از کرامت انسانی افراشته شد... نه گمگشته ای به مقصودی رسید...
فقط یه پایاننامه ی کارشناسی ارشد، کنج یه دانشگاهی دفاع شد! و این البت برای صاحابش اتفاق مهمی بود خیلی خیلی مهم! ... به اندازه ی تغییر فاز 90 درجه ای سبک زندگیش... بعد 7-8 سال دانشجویی، دوباره –بقول مامانش- میخواد "به زندگی برگرده"!!!... (تغییر فاز نود درجه رو هنوز از برق یادم مونده: یعنی پیکِ اینیکی، روی صفرِ اونیکی! مثل سینوس و کسینوس!...)
خوب بودها...از اینکه رفقای شفیقم اینقدر براشون این لحظه ی تغییرفازم مهم بود و تشریف اوردن که شرمنده ی محبتشونم و شاکر بخاطر وجودشون اینکه همکلاسیهای محترمم سر دوساعت (که خودم فکر میکردم بیست دقیقه یا نهایتا نیم ساعت بوده) پرت و پلا گفتن ما بزرگواری کرده و چرت نزدن...
خوب بود... حتی این روزهای آخر، بدجوری جو علمی گرفته بودم! و تصمیم گرفتم جدی به دکترا فکر کنم... حتی دکتر افروغ هم فرمودند «کار این دو نفر (یعنی زینب و من) خستگی 14 ساله از تن من بیرون کرد!» اینکه دکتر گلشنیِ داور هم دفاع می کرد از کارمون...
ولی دیشب وقتی دکتر پارسانیا (داور) اونجوری اصل ادعامونو (یعنی رئالیست بودن و انتقادی بودن) رو به چالش کشید و من عاجز موندم از قانع کردنشون... رسما متوجه شدم که طی این یک سال و نیم حشر و نشر با جناب بسکار، هیچی ازش نوفهمیده م... و بازم نتیجه گرفته م که ما را چه به دنیای آکادمیک! ... -ما پی همون نوع علمیم که باس ز گهواره تا گور بجوریش!- البت میدونستم این اختلاف نظر قدیمی دکتر افروغ و دکتر پارسانیاست و من و پایاننامه م "نخودی"ای بیش نیستیم این وسط!!! خب بابا یارو (بسکار) زور زده که یه خط وسط رو بگیره، که بگه نه افراط پوزیتیویستی، نه تفریط نسبی گرایی. چه اصراریه که باز بچپونیمش تو یکی از این دو طیف؟ ... و اصن حالا گیریم این طرف باشه یا اونطرف باشه یا وسط باشه، که چی؟! چه گره ای از کار دنیا حل میشه؟! ولی بهرحال عجزم در اقناع دکتر داور انکار ناپذیر بود!... شایدم همینجا بایست زانوی "تسلیم" میزدم در برابر کوهن و وینچ و سایر نسبیگراهایی که درمقام "حرف" به نقد بستمشون، و بپذیرم که «خب داور محترم! شما نگاه خودتونو به واقعیت دارید و بنده نگاه خودم رو!!!»
حالا یه کم حرف جدی! : این کار، هرچی کاستی داشت، از تنبلی خودم بود... و هرچی قوت داشت از برکت "کار گروهی" ما (بخصوص تو فلسفه ی علم که مطالبش زیاده و فرصتش کم) اگر بخوایم هم «خلاقیت» داشته باشیم. هم «نیاز بومی واقعی» حل کنیم هم حرفمون«جامعیت» داشته باشه و همه ی جنبه های موضوع رو ببینه، هم ... بهترین راهکار «تعریف پروژه ی گروهی»ه!.... به تجربه عرض میکنم... : دوره ی کارشناسی ارشد واقعا کوتاهه... و اگر بخوای نپیچونی و جدی بگیری و عمیق بفهمی، واقعا مطالب زیاد و فشرده ست یعنی فکر «کار فوق برنامه» حتی از نوع علمی نمیشه کرد ... اما یه فرصت بکری داره به نام «پایاننامه» که همه به رسمیت میشناسندش! (از استادها...تا سیستم آموزشی تا خانواده ها!) و به لحاظ قانونی و آموزشی و اخلاقی و خلاصه همه جوره حق دارید که براش وقت بذارید و بابتش از استادها کمک بگیرید... واقعا دوره ی دو ساله ی ارشد، اونم تو فضای جدیدی که یه موجود تغییر رشته ای باهاش مواجهه، اصلا اصلن جای ازین شاخه ببه اون شاخه پریدن نیست حاصلی هم دست آخر برات میمونه، فقط و فقط همونیه که خودت رفتی تحقیقیدی و فکر کردی و نوشتی... و قلمبه تر از همه ی تحقیقها و فکرها و نوشته هات هم همین جناب پایاننامه! خدای خداییش، گره های مملکت هم جدی تر از اونند که بگی خودم یه نفره (و عمدتا بدون همراهی جدی استادراهنما!) بازش می کنم اونم تو 1ترم یا اسال پایاننامه!!! اونم با این سواد نیمدار! «جمع»، ازطرفی نیرو انسانی رو و بالتبع "وقت" و "کارمفید" رو بالا میبره... (مثلا ما اگر یه چند نفر دیگه هم داشتیم، میتونستیم سرک جدی تری تو فلسفه اسلامی و نگاهش به علم و به رئالیسم بزنیم و... و یا آرائ باقی رئالیستها رو هم بخونیم و...) و «جمع»، از طرف دیگه، با «تضارب آراء» و مباحثه و بکارگرفتن چندتا عقل، کمک میکنه مطالب رو "عمیقتر" و حتی سریعتر بفهمی! تازه پایاننامه یه بستر واقعی (و نه شعاری و موهومی و تو رویاها!) ه که میتونید رو «در آینده ادامه ش میدم» هم حساب کنید!
پ.ن. خیلی مضحکه که آدم، مهمترین اتفاق زندگیش اینقدر کوچیک و ناچیز و بی اهمیت باشه ها!... باز خوشا به مامان، که هنوزم اگر بزرگترین اتفاق زندگیش را بپرسی میبردت به بهمن 57.....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 6:56 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
دقیقه نود پایان نامه و وبلاگ بازی؟!... دو سه شب پیش پیامکی رسید که شبکه ۱ برنامه پارک ملت، دکتر عماد افروغ... نگاه کردیم و خب، مطلب خاص جدیدی نداشت... و از فرداشبش شروع شد... پیامکهای متوالی "امت حزب الله چه نشسته اید" و. "توهین و اهانت به ساحت مقدس..." و "استاد چیا گفته" و...
-بنده البته دقیقاً همفکر دکتر افروغ نیستم (حداقل بنده هنوز احمدی نژاد رو قبول دارم و دوست دارم!)، شاید بعنوان استاد و دانشجو هم چندان دل خوشی هم از هم دیگه نداشته باشیم... ولی دیگه این همه بی انصافی و جمود فکری آنهم به اسم ولایت و انقلاب را هم نمیتوان تحمل کرد...
قریب به یک و نیم ساله محضرشون شاگردم -به اجبار. اساساً دکتر افروغ "واضح" منظورشان را نمی رسانند. از اول تا آخر توضیحاتشان، فقط همان جمله ی آخر را تکرار می کنند. یک مقدار هم احساساتی اند! اصل حرفهای ایشون در برنامه پارک ملت را جلوی هر آدم عاقلی بگذاری میگوید بدیهیست. مشکل از جای دیگه ست. اون چیزی که آزادی بیان رو محدود میکنه یکیش کلیشه ای فکر کردن گوینده ها مشکل از اصرار استاد بر کلمه ی "انتقاد" است... وقتی هی فقط بنشینی و بگویی که "آقا باید انتقاد کرد" کم کم مخاطب اینطور برداشت میکند که شما لابد یک عالمه انتقاد دارید که توی گلویتان مانده و نمیگذارند بگویید! اشتباه اساسی دکتر افروغ آن بود که توجه نکردند (شاید هم کردند!) که این بحث را که سر کلاس درس خیلی بدیهی و راحت مطرح میکنند و بچه ها هم میپذیرند، در فضای عمومی، با "نوع مباحثی که مخاطب عمومی به آن عادت دارد" (که نوعاً "مرده باد و زنده باد"ی است!) چه تاثیری در مخاطب خواهد داشت. تلوزیون و فضای عمومی جاییست که به محتوای حرف کسی توجه نمیکنند، بلکه بیشتر به "تعداد تکرار کلمات" و به میزان گشاد شدن چشمها و تن صدای گوینده حین گفتن جملات دقت دارند. تلوزیون و فضای عمومیِ عادت کرده به ژورنالیسم و به سریال و فیلم(!(؛ جایی ست که یک متفکر که حرفش یک مقدار (حتی فقط یک مقدار!) عمیقتر از حرفهای روزمره باشد، باید خیلی خیلی خیلی مهارتِ تفهیم منظور خود را داشته باشد... باید خیلی مهارت داشته باشد که چگونه از آنچه توی ذهن مخاطب هست تا آنچه که توی ذهن خودش هست، پله پله گزاره ها را بچیند ... با این اشتباه تاکتیکی استاد (حرف حسابی را در جای ناحسابی گفتن) یک بار دیگر به توصیه ی رهبرم ایمان می آورم که کرسی نظریه پردازی را در دانشگاه راه بیندازید. خیلی حرفهای را در فضای عمومی نمی توان گفت... سعه ی صدر کافی در فضای عمومی نیست، برداشتهای ناصواب میشود؛ اما در دانشگاه، چنان فضای "آزاد" و "منطقی"ای ایجاد کنید که بتوان در مورد همه چیز بحث کرد و نظر داد... lمقاله ی دکتر سوزنچی در این مورد برچسبها: دکتر افروغ, نقد, حاشیه, تحجر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 23:6 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم /این را میتوانم سومین یادداشت از سریِ "از یک راه ِ رفته حرف میزنم" بدانم. اولیش یادداشتی بود درمورد مسائل فکرنپرداخته ی "دانشجوی غیربومی"، که دوستی خواست و اجازه ی انتشارش را نداد(؟!) و دومیش هم همین "انسانهای کوچک..". در این سری یادداشتها سعی کرده م خودم را "مشت نمونه ی خروار" ببینم برای مطالعه ییکی از مسائل اجتماعی که در خودم مصداق افته؛ چون علمِ به این مصداق، "حضوری" است و متقنترینِ علوم!... و البته این شیوه ی مطالعه ی انسان، در اندیشمندان غربی از ارسطو تا دکارت و حتی تا کانت،(یعنی تا وقتی که هنوز "ژست سوم شخص" در علوم،ارزش نشده بود) رایج است!/میگویند "فلانی که حتی معدلش به پیشدانشگاهی خواندن هم نرسید و رفت شبانه . فقط اهل قر و فر و خوشگذرانی و ...، حالا فوق لیسانسِ فلان گرفته از دانشگاه آزاد فلان جا و دارد هماننجا تدریس می کند!" ... فلانی بود، که دبیرستان رفت فنی حرفه ای و بعدش هم چطور و چطور کاردانی و کارشناسی را از فلان دارقوز آباد گرفت و... –که باهاش گفتگویی داشته م؛ هم از سئاد پیاده ست و هم از دغدغه و دلسوزی- از استان با چه کبکبه و دبدبه ای دعوت شده بود که درباره ی ارتباط صنعت و دانشگاه سخنرانی کند برای فلان مقامات شهرستان" و ... راستش این قبیل حرفها و نمونه ها که بسیار هم زیادند و در خانواده ی از بیخ آموزش پرورشیِ ما هم زیاد نقل میشوند و آمارشان موجود است!، نه فقط برای خانواده ام سنگین است، که یک عمر از همکارهاشان -که معلمهای بنده بودند!- از حماسه های علمی(!)ِ فرزندشان شنده اند و 7-8سال دوری فرزند دلبند را تحمل کرده ند که مهندس بشود و چرخهای صنعت انقلاب عزیز اسلامی شان را بچرخاند یا فیلسوف بشود و علوم انسانی را متحول کند و همیشه یا کتاب به دستش دیده اند و یا قلم؛ و از نطقهای آتشینش(!) اندر مسائل اجتماعی و دینی و ساسی و تاریخی و زمین و هوا و... لذتِ "بزرگ شدنش" را برده اند و شکرش را بجای آورده، و حالا تنها، جوجه فیلسوفِ نیمه روانپریشِ مردم گریزِ خانه نشینی را به جای او، با همه ی آینده ی روشنی که در جبینش میخواندند، میبینند. حاصل این 8سال، فوق لیسانسی شده(قرار است بشود!) که نه فقط هیچ توصیه ی بدردخور و حتی بدردنخوری برای زندگی بالفعل کسی ندارد، بلکه حتی نمی شود برای کسی توضیح داد که "دقیقا چه رشته ای می خوانم؟!" بلکه خودم را نیز بگویی نگویی به فکر میبرد: واقعا این آدمها را باید سرزنش کرد؟(صد البته که هرکس به هرجا رسیده انشاالله از حلال رسیده و نوش جانش...طوبی لمن شغلت عیوبه عن عیوب غیره! به من چه...) یعنی پس امثال من را باید سرزنش کرد؟..... که چرا "فرصت" غنیمت نشمردی؟ ...که چرا هیچ وقت بفکر کتاب کردنِ نوشته هات(!) نبودی؟ ... که چرا چرا مقاله هات را جایی ندادی چاپ کنند؟ ... چرا تشکیلات بازی هات را به "حافظه ی اوراق ممهور سازمانِ..." نسپردی؟ ... چرا کارت فعال فلان نگرفتی؟ ... چرا گواهی گذراندن دوره ی بهمان را پیگیر نشدی؟ ... چرا پیشنهادِ کوچکِ فلان کلّه ی گنده(!) را پشت گوش انداختی و جدی نگرفتی؟ ... تو اصلا "تنبلی میکنی" ... تو اصلا "آدمِ کار را تاآخر انجام دادن" نیستی... تو اصلا "به فکر آینده" نیستی ... تو اصلا به فکر نیستی که اگر شما سنگرهای انقلاب را رها کنید کی ها می چاپندش؟... خب، سرزنش اگر اینهاست، که راست است! من ذاتا تنبلم... من ذاتا استقامتم کم است... من زود خسته می شوم... خسته هم که بشوم، نه هیچ مشوقی (اعم از آینده ی روشن و امتیاز و نمره و پول و وجاهت و کف و سوت و...) می تواند راه بیندازدم و نه هیچ تهدید و خطر و هشداری! ... خسته که شدم، هرکاری را از هرجا که باشد رها میکنم... آینده نگر نیستم اصلا. بحثی نیست... کاهلی میکنم در حفظ سنگرهای انقلاب، بحثی نیست... برای همین هم دربرابر انواع سرزنشهای از این قبیل که در ادامه ی برشمردنِ نمونه هایی از آن قبیل، و نگاههای تأسف آمیز دلسوزان و مرورهای سوال برانگیز ذهن خودم، بر سرم نازل میشود، زبانم بسته ست و گردنم کج و همه ی ملامتهایی که لایقش هستم و نیستم را "دَرهَم" پذیرا هستم! ولی جای این بحث هست که "آخر ِ کار"، کجاست که من نرسیده بهش جا میزند؟! آخرِ کار، یعنی ثبت شدن در اوراقی؟! آخر کار یعنی مُهرِ تأییدِ فلان نهاد پای معرفی نامه ای؟! آخرِ کار یعنی شغل بی دردسر، احترام و شأن اجتماعی، حقوق خوب و مستمر؟! آخرِ کار یعنی انگشت به دهان کردنِ مردم ؟! آخر کار کجاست؟! به فکر آینده نیستم؛ ولی کدام آینده است که باید به فکرش بود؟! چجوری باید بود تا بگویندت به فکر آینده هستی؟! ... همیشه با دیدنِ حلقه ی سینه چاکانِ "به فکرِ آینده"(!) که بعد از کلاس، استادهامان را دوره می کردند و تا درب ماشین و یا درب اتاقش مشایعت، البت،آن دسته از استادها که وزیری یا وکیلی بودند، یا از آن دسته مدیرانِ جامحکم! که هرچه دولت اینوری و آنوری بیاید اینان سرجایشان ثابتند(!)... با این صحنه، حالم از هرچه "به فکر آینده بودن" بود به هم می خورد... وقتی آخرِ هرکاری مافوقِ مربوطه، "گزارش کار" می خواست، حالم از "به فکر آینده بودن" به هم میخورد!... وقتی می گفتند جلسه ی خصوصی با فلان کله ی گنده، حالم از "به فکر آینده بودن" به هم می خورد... وقتی میگفتند "این طرح را پروپزال کنید برای ارائه جلوی رئیسِ فلان" حالم از به فکر آینده بودن به هم می خورد، هنوز هم وقتی می گویندم رزومه بده... دست خودم نبود، کله ی گنده که میدیدم رگِ عدالتخواهی م بیشتر می گرفت، تا آینده نگریم! ... دست خودم نبود، رغبت نمی کردم به شعاع 4-5متری اش نزدیک شوم! ... دست خودم نبود که دوست نداشتم آینده ام را در دستِ کله های گنده ببینم! من واقعا به فکر حفظ سنگرهای انقلاب نبودم... هرجا آگهیِ استخدام دیدم، فکر کردم "آخر کارمندی بشوم، گوشه ی سازمانی یا شرکتی؟!...اجیرشده ی مسلوب الاراده ای گوش بفرمانِ مافوق؟! پیچ و مهره ی کوچکی، گوشه ی ماشینِ عظیم و ناکارآمد، بروکراسی یا ماشین معیوب و ضدبشرِ صنعت؟! از عالم آب و نانش را میداند و تورقی از روزنامه ای شاید..." (البته خب یک مقدار مبالغه آمیز وصف کرده م!) هرجا "فرصت علمی"ای بهم چشمکی زد، فکر کردم "آخر یک نظریه پردازِ هپروتیِ در خدمتِ علمِ ینگهی دنیا، که گوشه ای از نهاد استعماری و استحماریِ علم مدرن، نشسته به مقاله هایی که نه بدرد دنیای کسی میخورد نه آخرتش...ده ها سال عمر صرف میکند که یک معادله پنج درصد زودتر به جواب برسد و جایزه ای میگیرد و به دانشجو پز می دهد و دلش خوش میشود!"... هرجا به پیشنهادی از سنخِ مجله و سایت و ...برخوردم، فکر کردم "قلم به سفارشِ این و آن بچرخانم؟!! هرگز!" ... هرجا ترقیهای تشکیلاتی و سیاسی(!) در دسترس قرار گرفت، فکر کردم "این آب در هاون کوفتن های بچه گانه دیگر از ما گذشته"... چند جایی را هم اگر دوست داشتم (مثلا کارهایی از سنخ حاج عبدالله والی! از سنخ جلال، قصه قرآنی گفتنی در مهدکودکی...سفر غیردولتی ای به قصد صدور انقلاب و...) آنچنان بزرگ و رویایی و دست نیافتنی تصورش کردم که "خرمنی شد که کوفتنش کار هر بز(مثل بنده!) نبود و گاو و مردی کُهَنتر میخواست"... واقعش این است که شاید ، فکر کردنِ به کلانهای عالَم، اندیشه ای عمیق و کنجکاوی و هدف و درد و طبع بلند بخواهد و خیلی چیزهای دیگر که داشتنشان آدم را امیدوار می کند؛ اما وقتی به کلانهای عالم فکر کردی، خیلی خیلی باید "مرد" باشی که بتوانی به "قدم های خُرد" درقالبِ همان کارهایی که همه ی مردم میکنند، تن بدهی! ...... و من آنقدرها مرد نبودم... و نیستم... مدارک یکی از نزدیکان آموزش پرورشی را مرتب میکردم، شاخهایم در آمد: گواهینامه ی شرکت در فلان همایش چند ساعته!!! یادم نمی آید چندتا همایش –شرکت که بماند- برگزار کردیم در ایام دانشجویی؟! ...ولی یادم می آید که خودمان را میکشتیم برای هرکدام (اردو، همایش، میزگرد، نشریه، جلسه، نمایشگاه،...) که "در ازای پولی که از بیت المال صرف میکنیم و وقتی که از مخاطب میگیریم، چه چیزی واقعا به او خواهیم داد؟" چه دغدغه ی متعالیِ جدیدی برایش ایجاد میشود؟ چه نکته ی زندگی ساز ی یاد میگیرد؟ چه جرقه ای؟ چه تحولی در زندگی و کارش را موجب می شویم؟!...و تازه چه وسواسی داشتیم در صرفه جویی در بیت المال و چه دعواها که "چرا اینقدر خرج؟ ساده تر و بهینه تر هم میتوانستی"..... در مخیله مان نمیگنجید معادله ی "شرکت در هر همایش = یک برگه مأموریت"!!! همینجوری هاست که مبهوتم! مبهوت از زندگی مردم که با همین اموری میگذرد که من ِ مدعیِ فیلسوفِ بومی نگر، هیچ درکی، هیچ درکی ازشان ندارم! ... "دخل" مردم از همین مشاغل دولتی یا آزادی است که قادرم درباب بیخاصیت یا حتی مضر بودنِ هرکدامشان، یک منبرِ حداقل نیم ساعته ارائه دهم!(البت به استثناء برخی مشاغل) ... و "خرج"شان هم گفتنی نیست!...طرف 9میلیون تومان حاضر است بدهد برای تزیینات سقف خانه ش!! این یک مثال نسبتا خاص است البته، اما مثال عام ترش، همین پارادوکسِ "قفسه ی چند میلیون تومانی ای به نامِ دکور" که جزء لوازم ضروریِ منزل شده!!!! و یا همان مخارجِ زنانه ای که قبلا بحث شده... خلاصه، منم و انبوهی از سوالات، از خودم، از ذنیا، از کشورم، از ارزشهام، از تاریخ بشر، از شهرم، از وظیفه م، از گذشته، از آینده، از... منم و انبوهی از استفهام و فکر و فکر و فکر و پایاننامه ای که به نفسهای آخرش رسیده و کاری برایش از دستم برنمیآید... می نشینم به تماشای حرکات و سکنات "محدثه کوچولو" ...ساعتها!...میگفتند و میخواندیم که "هرکودکی که بدنیا می آید، با این پیام می آید که خدا هنوز از انسان (حتی با همین روال عادی زندگی اش که تو درک نمیکنی!) نا امید نشده!... دردی اگر هست، از آن است که میبینم بعد از اینهمه فکر و ادعا، نه دنیا را ترکاندم! ... نه ظهور امامم را ثانیه ای جلو کشاندم (تازه اگر با هزار مرض و ناخالصی عقب نینداخته باشم!) ... نه اخمی به چهره ی استعمار نشاندم ... و نه لبخندی به چهره ی رهبرم... گور بابای "ترقی"! ... از رهبرم یاد گرفته م که برای انقلاب، چایی ریختن هم توفیق است و شکر دارد... (و از ابنوهِ ترقی کرده های ناکارآمد، یادگرفته م که در رأس هم که باشی، برای انقلاب نباشی، به هیچ نمی ارزی...گم میشوی در تاریخ...) ... یاد گرفتیم که تنها چشم ی که دیدنش ارزش مراقبت و آبروداری دارد، چشم لاینامِ خدا ست...
(البت منظور از "اطرافیان دلسوز"، که غصه ی شکستهای ما را دربرابر فتوحات بی استحقاق بقیه می خورند!، مادرم نیست؛ که بنده اگر در این دنیا بویی از "شعور" برده ام، پرتو کوچکی از خورشید وجود فهیم حضرت ایشان است و ساحتشان از این بحثها منزه! ...جالب است که 3سال قبل که تصمیم گرفتم برای "فلسفه ی علم"، از میان طیفی از انتخابها، از ادامه ی برق گرفته تا انواع علوم انسانی و تا کارگردانی!، آنموقع،حساب میکردم که حاصلِ تمام لحظات و وقایع و فکرهای 22سال زندگی ام، شده است همین انتخاب! البته همینطور هم بود...بالاخره وقتی به تمام علوم انتقاد داری و تمام بدبختیها و ناهنجاریهای جهان را سوغات همین علم (چه فنی چه پایه چه انسانی) می دانی، یوغ هیچ رشته ی آکادمیکی را بجز همین فلسفه علم نمی توانی تحمل کنی! ... اما در جامعه ای که هنوز باید ملت را تشویق کردن به علم آموزی، "تا بتوانند سری توی سرها درآورند"، چه جای انتقاد از علم؟!!! ... و راستی!سر را باید توی کدام سرها درآورد که لازمه ش علم است؟!)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 0:59 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
حدود ده روز قبل بود ، جمعه، که خبر رسید هیأت شش نفره ای از اسرای فلسطینی ای که با شالیط مبادله شده ند، میان ایران؛ …به فکر استقبال می افتیم، و وقتی میشتویم که تو این هیأت، خانم ه هست، مطمئنتر میشویم که باید رفت. اما وقتی پیگیریها به نتیجه نمیرسند و تنبلیِ ساعت 3 بامداد فرودگاهامام رفتن(!) هم مزید علت!، میفتیم به توجیه کردن که "حالا فرودگاه چرا؟!آنجا که جای ملاقات نیست! ما هم که عربی بلد نیستیم؛ باشد همان دانشگاه تهران که آمدند، میرویم دیگر"... اما وقتی برنامه دانشگاه تهران کنسل میشود و به برنامه ی دانشگاه امام صادق هم نمیرسیم، و تازه به عمق آنچه از دست داده ایم فکر میکنیم: آخر، یکی از این اسرا، حین عملیات استشهادی دستگیر شده! همین کافی بود که آدم برای دیدنش سر از پا نشناسد! دیدنِ آدمی آنقدر بزرگ که پاره های وجود خودش را "تیر"ی کند از تیرهای خشم خدا. که تمام تمامِ خودش را برای خدا خواسته، عملا! نه در حرف و شعر و شعار!.. همین کافی بود که آدم برای دیدنشان سر از پا نشناسد، حتی اگر نمی گفتند که "فرزند ایشان هم در زندان اسرائیل متولد شد"... یوسف الزقِ 4 ساله، کوچکترین اسیر!
و این یعنی خانم "فاطمه الزق" حین عملیات استشهادی، باردار هم بودند؟؟؟!!! خدای من! برای زنهایی که ما تو عمرمان دیده ایم، بارداری، تازه موقعیست که نازشان حسابی از همه طرف خریدار دارد! موقعی که هربهانه گیری ای توجیه دارد و هر روز یک چیزی خواستن و کانون توجه تمام خانواده و فامیل شدن و همه گان در خدمتشان صف بستن است... نه وقت کمربند انفجاری بستن و راهیِ جنگلی از وحشی ترین و قسی ترین موجوداتی که تاریخ به خود دیده است شدن!!!؟؟؟!!! اما خانم الزق با "همه" فرق دارد. با همه ی آنهایی که من و تو هرروز میبینیم. خانم الزق، مالِ دنیای روزمره ی بخور و بخوابِ ما نیست... هیئت کذا رفته اند و ما مغبون از اینکه ندیدیمشان... تا رسیدن خبری مبتنی بر اینکه "خانم الزق، بخاطر امور درمانی –بابت مشکلاتی که تحت شکنجه های زندان برایشان ایجاد شده- یک هفته دیگر هم مهمان ایرانند." بی درنگ یادِ زینب میفتم که میخواست حتی هتل هم اگر شده، بروی ملاقاتشان... می گفت «شهید همینه دیگه...حتما باید بمیره که بهش بگیم شهید و دلمون بخوادش و...خدا خواسته بمونه، وگرنه او...» مایوسانه و ناباورانه و بیشتر برای رفع تکلیف و خفه کردن وجدان و به قاعده ی تیری در تاریکی، ایمیلی روانه ی گروپ میکنم که «حالا که ایشان هستند، اگر امکان دارد یک تجمع تقدیرآمیز دخترانه ای چیزی در هتل یا جلوی بیمارستانشان یا...بگذاریم؟» همین هم به تشویق ندا بود، که تا شنید خانم الزق مانده اند، از جا پرید که "پس ما چرا نشستیم؟! زنگ بزن به خانم شریعتمدار!"...همین اعلام آمادگیِ مُرده وار! و جواب میرسد که «خیر! نیازی نیست. استقبال مردم از ایشان به حد کافی بوده؛ بیشتر احتیاج نیست. ضمنا ایشان هم خسته اند و...» چند روزی میگذرد و فقط همین یک جواب رسیده، و از بچه های بسیج خواهران شریف –که ازشان مایه گذاشته بودم! در ایمیل کذا!- هم هیچ لبیکی نمیرسد. بی خیال قصه شده م و تو فکر پایاننامه م هستم و تو فکر هزار فلاکتی که آدمِ بدور از خدایی مثل من دارد...تا یکشنبه شب؛ که چک میل میکنم و لابه لای ایمیلها "فوری"ای میبینم و باز میکنم: «سلام علیکم خانم فروزنده! البته اگه اشتباه نکنم بنده "..."هستم! ...غرض از مزاحمت همانطور که میدانید از جمع اسرای فلسطینی خانم فاطمه الزق همچنان در تهران مانده اند و پیگیر کارهای درمانی ایشان هستیم...این هفته وقت ایشان بازتر است و برای روز سه شنبه ظهر یا حداکثر چهارشنبه میخواهیم برنامه ای را در جمع دانشجویان دختر تهرانی برگزار کنیم، لذا از انجایی که شما هم زیر ایمیل بنده اعلام امادگی برای برگزاری مراسم تجلیل بین خواهران کرده بودید تقاضا دارم که هر چه سریعتر به بنده خبر بدهید که توانایی این کار را دارید یا خیر؟ فرقی هم ندارد که در کدام دانشگاه باشد. پیشنهاد خود ما دانشگاه الزهرا یا تهران است ولی اگر فکر میکنید که دختران دانشجوی شریف هم استقبال میکنند، مانعی ندارد اگر هم قطعی شد لطفا هرچه سریعتر تماس بگیرید تا کارهای بعدی را هماهنگ کنیم»
سه شنبه یا چهارشنبه؟! یعنی فقط یک یا دو روز وقت داریم؟!! ایمیل را فوروارد میکنم به همین زینب و مسئول بسیج خواهران و یکی دو نفر بچه های پایه کار قدیمی!، و میروم میخوابم! صبح دوباره ندا آمار میگیرد که چی شد؟! و من تو رودربایستیِ ایشان و ودانِ خودم پیامک هم میزنم که "ایمیل دیشبمو دیدی؟ بنظرت شدنی هست الان؟ نظر؟"... اولین جواب از یکی از دوستان کنکوری میرسد: «معلومه که شدنیه! اگه تبلیغاتش سریع بره و مسئول بسیج خواهران زیاد برای نامه ها معطلمان نکند.. من خونه م. هرکاری از تو خونه ازم برمیاد بگو انجام بدم. تو هم اگه دانشگاه میری، یه مکان برا برنامه پیدا کن!» !!! نه مثل اینکه دارد جدی میشود! برای "تست میزان جدیتِ اوضاع!" میگویم"خب همین تبلیغات، غیرحضوریه دیگه! یه کم سرچ بزن دنبال اطلاعات اولیه و عکس و اندکی خلاقیت خودت و پوستر..." منتظرم بهانه بیاورد و بپیچاند و من هم مثل همیشه قیافه بگیرم که «ما خواستیم کار بکنیم؛ اما هیچ کس نبود!» اما جواب که میرسد «تا ساعت 4امروز میفرستم برات»!!! دو دو تا چهارتایی میکنم که اگه 4 برسه، تا شب وقت داریم پرینت بگیریم و همان شب هم نصب کنیم و...دیگر جای نشستن و بهانه آوردن و تست کردن و توجیه کردن نیست. بی معطلی راهی دانشگاه میشوم و هماهنگیهای پیامکی با همان خانم مسئول کذا که بنده ی خدا، آخر ترمی، درگیر کلاسهای فشرده و امتحان و...ست؛ و با وجود این فشارها، و فشارهای سازمانی"از بالا"! کم نمیگذارد... و پیامکی به آقای "..." که "انشاالله برای فردا یا پسفردا هماهنگ میکنیم!" و خودم هنوز نمیدانم دقیقا چی را هماهنگ میکنم؟! آخر ترم است و دفتر بسیج خالی! یکی دو نفر می آیند برای درس خواندن؛ کارهای مربوط به انتخابات و اردو جنوب و... هم در اتاقهای خصوصیتر(!) پیگیری میشود؛ یعنی تک و توک بچه هایی هم که هستند، هرکدام یک سرند و هزار سودا. روی برادرها هم که حسابی نمیشود باز کرد...حدود دو سالی هست که برای انجام کار توی این دفتر و سراغ این تیپ بچه ها نیامده م...هنگ کرده م... سرِ ظهری که همه تعطیل کرده ند رفته ند ناهار، نشسته م پای تلفن به "سالن جابر" و "آمفی تیاتر" و گام اول و لاینحلِ پروژه را این میدانم که این معادله ی سه مجهولی را حل کنیم: کی باشد؟(سه شنبه یا چهاشنبه؟) کجا باشد؟ (سالن بزرگ یا کوچیک؟) مشترک باشد یا ویژه خواهران؟... و سوالات حاشیه ای و فلسفی تر که "اساسا هدف از این برنامه چیست؟ میخواهیم جمعیت نشان بدهیم؟! خب معلومه که دخترها آنقدری جمعیت ندارند...رئیس دانشگاه هم بیاید باشوهتر میشودها!...ولی برادرها را الان کی میتواند توجیه کند و راضی به همکاری...سالن بزرگ خالی بماند "زشت است" و ... همچنان مشغول تلفن زدن و تفلسف و...دوستِ مسئول، کلاسش که تمام میشود، شماره موبایل مسئول یکی از سالنها را میدهد و دست درکارِ نوشتنِ نامه های مربوطه...برای حراست(جهت ورود) برای ریاست دانشگاه(جهت دعوت-نامه ای که امضا و ارسال نشد البت) و برای روابط عمومی(جهتِ مکان) ولی هنوز زمان و مکان مشخص نیست! آقای "..."(همان رابط خانم الزق) را هم درجریان مجهولاتِ عظیمه ام میگذارم؛ پیشنهاد خاصی ندارند-بنده ی خدا در جریان احوال شریف نیستند که- همین که سالن بزرگ نگیرید، نمیتوانید در این وقت کم پُرش کنید...در همین احوالم و همینطور که نه تلفنهام جواب میدهند و نه معادلات روی کاغذم سرزنش ندا ذهنم را پر کرده "فکر کردی کار خدا منتظر ما میمونه؟!"راست میگوید؛ باید بدوم ، بدویم، بلکه بتوانیم برسیم بهش، برای همین سمیه همیشه وقتی شاکی میشوم که خودت همه کارها را تمام نکن و قاعده ی "تقسیم کار" را بهش یادآوری میکنم؛ میگوید"نچ! فاستبقواالخیرات!"...باید دوید، باید سبقت گرفت از هم...من ندویده م. اصلا نخواسته م که در این مسابقه شرکت کنم... این بار قصه، قصه ی "یک کار رو زمین مانده ی اسلام و مسلمین؛ که باید انجام بشود نیست" این بار، قصه، قصه ی "من" است که روی زمین مانده! که باید به دادش رسید... که باید کمکش کرد که عقب نماند، باید عقب نمانم؛باید برگردم، باید توبه کنم! این کار با همهی کارها فرق دارد، نه بعد رسانه ایش مهم است، خانم الزق نیاز دارد که از چهارتا درمانده مثل من روحیه بگیرد! (انگیزه ای که مثلا توی کار دعوت خانم نجلاالقلیوبی بود) ...منم که نیاز دارم. شدیدا هم... خدایا! یعنی اجازه میدی؟!... ...و دارم کم کم به خودم جواب میدم که "معلومه ه اجازه نمیده! چرا باید اجازه بده؟!" که تلفن : «زینبم! گوشیم خاموشه. دارم میام کمکت!» حضار شهادت دادند که اگر همه ی دنیا را بهت میدادند اینهمه شادی در وجناتت نمودار نمیشد که با این تلفن! کمک اول : سالن بزرگ یعنی چی دختر! "زشت میشه" یعنی چی؟! حواست هست با کی طرفی؟! بنظرت برا آدمی که جز خدا کسی رو نمیبینه،، جمعیت و سالن ما چقدر اهمیت داره؟؟؟!! یه جمع کوچک و صمیمی و مشتاق کافیست. ما فقط سعی میکنیم هرکس –مثل ما- احساس میکند اگر فرصت زیارت یک شهید را از دست داد، ضرر بزرگی کرده؛ این فرصت را از دست ندهد... -هرچه فکر میکنم میبینم راست میگوید! چرا بفکر خودم نرسید؟! به قول آقای پناهیان(البته به قول امام معصوم که ایشان نقل کردند!) هرگناهی میکنی، بخشی از عقلت زایل میشود، دیگر هم برنمیگردد!...فکرم قفل شده، عقلم نمیکشد، ساعتها در این بدیهیات میمانم- خلاصه نیروی کمکی رسیده! نیروی کاربلد! برای منِ گیج و ویج! و نیروی پرهمّت، برای منِ پُراینرسی!... کارها یکی پس از دیگری انجام میشود...مشکلات و دست اندازها یکی پس از دیگری پیدا میشوند و حل میشوند...نامه ها دستِ مسئول بسیج خواهران است، تا از کانال بسیج ردش کند،و ما انشاالله فردا برسانیمشان به مقصد...آخرین کار امشب: باید روستاآزاد (ریاست محترم دانشگاه!) را ببینیم! منشی که بدیهی بود وقت نمیداد، زینب اما اینکاره ست! آنقدر کنار ماشینِ دکتر کشیک می ایستد تا بالاخره... از غروب دوشنبه ساعتی گذشته، تو سایت مشغول تبلیغاتم، که میرسد:«دیدمش! خودش خبر داشت این هیآت آمده ند ایران! –خلاف بسیاری از بچه های بسیج که خبر نداشتند!- استقبال کرد، سپرد که ورود خبرنگارها هماهنگ شود به دکتر شریفخانی هم سپرد که یک تقدیرنامه ای چیزی آماده کند.» (تقدیرِ کی از کی؟!) خیلی البته امیدوار نیستم که چهارتا جمله ی شفاهی به جایی برسد، ولی برای تقویت روحیه مان بد نیست. میرود و میمانم به ایمیل فرستادن به ملت و گوشی هم که –طبق معمول- در موقعیتهای حساس تنهامان گذاشته و خاموش...با چت و ایمیل و...هماهنگ و مشورت و اطلاع رسانی و ...پوستر همان ساعت4 رسیده، محتواش خوب است، ظاهرش ولی "در حد بضاعت کنکوری!" به لطف خدا اولین کسی که "آن" شده، تقبل میکند که نیم ساعته پوستر را خوشکل نموده برساند... تا منتظر پوسترم، آقای "..." هم "آن" میشوند و "یک خبر فوری"! چی؟ «پزشکِ خانم الزق، برای فردا احضارشان کرده. شاید افتاد دقیقا ساعت برنامه ی شما!» چند درصد ممکن است؟! 50 درصد!!!...تازه داشت باورم میشد که خدا دوستم داشته؛ نمیخواهم مخدوش شود این باور؛ میگویم «طوری نیست! من نشنیده میگیرم و کماکان فرض بر برگزاری برنامه ی فرداست. نامه ها را برای چهارشنبه تکرار میکنیم و همراه همین سه تا، امضاهاش را پیگیری میکنیم؛ زاپاس! فوقش اگر کنسل شد، خرجش یک پیامکِ تغییر زمان است و پوسترها را هم همان روی دیوار با ماژیک درست میکنیم. سالن خالی هم چهارشنبه ها فراوان است!» این یکی هم به خیر گذشت! تبلیغات کف دستی را یکی از دوستان ِ "آنلاین" شده ی دیگر قبول میکند و پوسترها را آ3 پرینت میگیرم(چون آنوقت شب آ2 و آ1 نیست-راستش بودجه م هم نمیرسید اگه بود!) شب هم که گوشی روشن شد، برای تبلیغات پیامکی...هنوز "مترجم" نداریم!!!!! زینب پیگیر است. پیگیر مدعوین دیگر هم:خانم دباغ، یا مادر یکی از شهدا یا خانم رجاییفر و...خلاصه کسی که دیدنش بیشتر از دیدنِ ما خانم الزق را خوشحال کند! که هیچکدام یافت نمیشوند... هنوز مترجم هم نداریم فردا صبح ، هنوز هیچکس خبر "قطعا می آیم" نداده!(تو ایمیل و پیامکها خواسته بودیم که ملت آمدنشان را اعلام کنند) کلافه میشوم پیامک به تمام دیشبیها «دوستان! جلسه ی امروز نیمه خصوصیست! اگر نمی آیید سریعا اطلاع بدهید که کنسل کنیم.» و پیامکها میرسند...تا ظهر دقیقا15نفر "قطعا میام" هستیم! و سی نفری هم "قطعا نمیام"...خوبه، اگر از پیامک عمومیها و تبلیغات در و دیوار هم 5نفر(!) مشتاق دیگه دربیاد، بیستنفری که آقای "..." تخمین میزدند میشیم! –بحثی شده بود که وقتی جلسه صمیمانه و خصوصیست، دیگه پوستر نزنیم..اما نمیشد که! درست که جمعیت برای کار مهم نیست، و این هم درست که ممکن است که اقلیتی بخواهند سواستفاده کنند و سوالاتِ "نه غزه نه لبنانی" بپرسند که نباید و اصلا جاش نیست؛ ولی اگر کسی مشتاق بود و بخاطر پنهانکاری ما مطلع نشد، چه جوابی داریم برای خدا؟! از دفتر دکتر شریفخانی زنگ میزنند –به هرکسی که احتمال میدهند ربطی به ماجرا داشته باشد- که "ما بلد نیستیم برای یک آزاده ی استشهادی فلسطینی چطور باید بنویسیم! بنویسید، بیاورید ما باقی کارهاش را و دکترروسستا امضا... و تا ظهر که متن میرسد به دستشان دقیقا هر ده دقیقه یک بار تلفن میزنند! –عجب اثری داشت همان چند جمله ی شفاهی!!!- نهاد رهبری هم دست در کار تهیه ی یک تقدیرنامه ی دیگر میشود(و انصافا، مسئول نهاد خواهران از ساعت3 تا خود 8شب پای کار میمانند و وقت میگذارند!)) و گویا که بسیج هم...این وسط گویا بنده بیخبر بوده ام از پدیده ی جدید "کمیته نظارت برنشریات" و قانون مصوبی که هر فعالیتی باید از امضای ایشان بگذرد! و ظاهرا کلی قانون شکنی کرده ایم و بزرگترها جمیعا شاکی...! هنوز نمیدونیم برنامه امروز هست یا کنسله؟! مترجم در دقایق نزدیک به نود پیدا میشود: یکی از دانشجوهای عراقیِ خودمان... و در دقیقه ی نود و یک کنسل میکند! مهندس میرزایی را برای امضای یکی از نامه ها از وسط جلسه ای در دانشکده برق بیرون میکشیم، خانم منشیش کلی مر دعوا میکند و کلی تر هم برای مسئول بسیج خواهران خط و نشان میکشد...مترجم جدید به محضی که –از مشهد- میرسد تهران، راهیِ دانشگاه ما میشود!!! مدعو عزیز ما یک ساعتی تاخیر دارد و ملت منتظرند –حدود40 نفری شده ند!- (ندا هم که صبح پیامک زد که استاد جلسه رو انداخت عصر، نمیتونم بیام L هست!ذوق میکنم از بودنش، ولی وقت نمیشه بپرسم آخه چطوری؟!...چندتا از بچه ها هم جلسه ی آخر کلاس دکتر سوزنچی را پیچونده ند!) جوانترهای بسیج در سوت ثانیه کلیپ مناسبی میابند و دانلود و پخش(کاری که به حلت عادی 5-6ساعت وقت میخواست!) مهرابی هم از راه میرسد و با توانایی ویژه ی خود –تا مهمانمان برسد- بحثی از فلسفه ی عملیات استشهادی راه می اندازد و پرسش و پاسخ و رفع شبهات! آنقدر به حراست و نگهبانی مراجعه کرده ام که با مهمانی که اینهمه دل بهش بسته شده و مبهوت عظمتش است، آن برخورد زشتی را نکنند که دوسال پیش با خانم نجلا القلیوبی کردند. آنقدر میروم و تذکر میدهم که صداشان درمی آید «خانم! خاطرجمع، دستور داریم 1 ثانیه هم معطلشان نکنیم» اما با این حال "تفکیکشان میکنند"! و آقای "..."و آقای مترجم تازه از سفر رسیده! و محمود، پسر بزرگ خانم الز را از درب برادران وارد کرده و خانم الزق و یوسف را می فرستند درب خواهران!!!! صحنه را که میبینم با عجله میدوم درب خواهران، مهمان ما متواضعانه و بی هیچ سوال و اعتراضی گذرنامه ش را نشان میدهد و خانم نگهبان تلفن به دست دارند اذن ورود میگیرند! دارم میمیرم...نمیدانم از هیجان لحظه ی اول دیدار این دریای آرامش و اقتدار و شکوه(ترکیبی که فقط از اولیای خدا سراغ داریم، از موجوداتی که ماسواالله هرچه باشد و هربرخورد زنده باد یا مرده بادی باهاشان بکنند، پشیزی ارزش توجه ندارند)...یا از خجالتِ این برخورد افتضاح... خانم الزق، مالِ این دنیای روزمره ی بخور و بخواب و تفاخرهای پوچِ ما نیست... میپرسیم«آخر، چرا استشهاد؟!» قاطعانه میگوید «قتل یهود» دشمنان باید بدانند که جایشان اینجا نیست... پس همسرتان؟! چطوری راضی شد؟! «اصلا خبر نداشت. مسئله امنیتی بود. وقتی من اسیر شدم فهمید» خانمِ الزق، از دنیای "جنگ" آمده. "جنگ ازلی و ابدیِ حق باطل"ی که من و تو و هانتینتون و فوکویاما و... حرفش را میزنیم، او ، لحظه لحظه زندگیش کرده!... «از زمان خردسالی در تظاهرات و... علیه رژیم اشغالگر شرکت میکردم. و ازدواجم و 8 فرزندم هم مانعی در این راهم ایجاد نکرد» عمری اگر بود و آدم بودم، روی فلسفه ی جنگ باید کار کنم! جنگ، بمثابه ی پدیده ای که "پرده های توهم و غفلت" را کنار میزند و زندگی آدمها را "واقعی" میکند! خودِ خودِ هرکسی را –وهرجامعه ای را!- "رو میکند"! ... جنگ، کودک 4 ساله را به درکهای حکیمانه میکشاند...چقدر دلم جنگ میخواد... چقدر کورم کرده این "صلح احمقانه ی ظاهری" دم رفتن از یوسف و جواب دندانشکنش به اطلاعاتیهای اسرائیل میگوید...دعا میکند «موقع نماز خواندن در مسجدالاقصی ببمینمتان» ... چشم میگردانم روی بچه هاُ انگار سعی دارند ژلک نزنند که خداحافظیمان بارانی نشود!فرصت نمیشود سراغ شهدای گمنام برویم؛ ولی به 5 عکسِ شهیدِ روی دیوار کنار درب اصلی، خیلی توجه میکند-برام جالب است این دقت! استادند یا دانشجو؟(که شهید عباسپور استاد بودند و بقیه دانشجو) و شهدای جنگند یا انقلاب و... منتظر آژانسیم. خانم الزق و چهار همراهشان و معاون خواهران نهاد رهبری و مسئول بسیج خواهران و گلشن و من. هوا سرد است. گلشن جلسه را از دست داده و تازه دارد باب گفتگو را با خانم الزق باز می کند. همه از سرما مچاله شده ند! البته میگویند قم "باردتر"بوده! آرام نیستم. نه از سرما. زبانم بند آمده. این عظمتی که اینطور دربرابرش دست و پایم را گم کرده ام و صدایم میلرزد، شکوهِ "بندگیِ خدا"ست! در دوران دانشجویی،چند بار تصمیم گرفتم آدم بشوم و آداب الصلاة حضرت روح الله را بخوانم. نمی شد. هربار، درهمان چندصفحه ی اول، کم می آوردم از "ما کجا این حرفها کجا! خواندنش هم به ما نیامده حتی!" حالا آن حرفهای امام، مجسم کنارم ایستاده. موجودی "کالجبل الراسخ"!...درست از جنس همان عظمتی که نیم نگاهِ پیرمرد نودساله ی جماراننشینِ ما را بر تمام لشکرکشیهای اقتصادی و رسانه ای و نظامی و فرهنگی و سیاسی دنیای مدرن پیروز کرد... مومن به معنای واقعی کلمه! موجودی چنان بزرگ که تمام دنیای بزرگ ما را حقیر میبیند... همان دنیایی که اگر یک گوشه ش به کام من نچرخید، اگر یک فصل از پاییاننامه م گیر کرد، اگر به عشقم نرسیدم، اگر بچه م یک هفته سرما خورد، اگر صاحبخانه م نرخ را بالا برد، اگر کنکور قبول نشدم، اگر کار پیدا نکردم، اگر مادرشوهرم دراموراتم دخالت کرد، اگر استاد گفت "قلمت بدرد لای جرز میخوره!" اگر وبلاگم را نخواندند، اگر تحلیلم را نپسندیدند، اگر دستت به آل سعود وآل خلیفه نرسید که حضورا خشمت را سرشان خالی کنی، اگر...اگر یک گوشه ی این دنیا به کامم نچرخید چنان آسمان و زمین را به هم میدوزم و منکر همه چیز میشوم و کفر میبافم و همه را متهم میکنم و... و همین دنیا –که ما اینطور برای گوشه گوشه اش حرص داریم!- اینچنین در نگاه او بی ارزش و ناچیز و "ندیدنی"ست! «شما و 8 تا بازجوی وحشی اسرائیلی؟!! آخر چطور توانستید تحملشان کنید و یک کلمه حرف نزنید؟!» «-لبخند-اصلا نمیدیدمشان!»... در همین هوای سرد دارم ذوب میشوم از شرم. دارم میمیرم از اینهمه تفاوت بین این دو موجودی که کنار هم ایستاده ند. گریه، شاید تنها راه نمردن است در این لحظات!فلسفه ش را نمیدانم! فقط میدانم اینجور مواقع خودش میرسد و نمی گذارد بمیرم راحت شوم، از فکر کردنِ به اینهمه حقارتم. ...اینبار هم میرسد، همان ثانیه هایی لابلای سیاهی چادرِ این شکوهِ مجسم گم میکنم خودم را... خدایا کاش این ثانیه ها بیشتر طول میکشید...کاش گم می ماتندم در او...در خدای او...در "جنگ دائمی او"...کاش دیگر هیچوقت پیدا نمیشدم در دنیای دنیِ روزمره ی توهمِ صلح... تشنه م هنوز-کم بود. قبول نیست! خودم اصلا نرسیدم! آخر کارهای تدارکاتیِ ساده، برای بی دست و پایی چون من، تمام وقت راگرفته...قبول نیست...خودم اصلا نرسیدم... آژانس نمیرسد؛ خانم شریعت(همان معاون خواهران نهاد رهبری) بنده خدا، جای آژانس را پر میکند!...خداحافظی میکنند... میروند... اما من هنوز انگار باورم نشده که ...تمام شد واقعا؟!...هنوز هنگ م...خدا اگر این آدمها را دارد؛ پس لنگ و لوک هایی مثل من چه غلطی میکنند در دنیا؟!... دارم میمیرم...نمیدانم چرا...لابد از حقارتی که سراپام را گرفته... شایدم از لطف بزرگ خدا که بالاخره یک "آدم" به مانشان داد...هرچند فقط دقایقی ... فایل صوتی نشست صمیمانه ی خانم الزق با دانشجویان دانشگاه شریف به کلاس دکتر سوزنچی نرسیده م –جلسه ی آخر بود؛ میدانم با بچه ها جلسه دارد؛ میروم که ام پی تری زینب را بگیرم که فایل این برنامه را ازش بردارم و لااقل غیر حضوری بشنوم خاطرات خانم الزق را... همان پشت درب اتاق، صدای استاد که میرسد، با همان انرژی و هشیاریِ زایدالوصفِ سرِ کلاس، و درست مثل سر کلاس،هرجمله ش گره گشای یک گوشه ی پازل به هم ریخته ی ذهن ما!... در معیت دو تا دوست دیگر، همان پشت درب میشینیم به فیض بردن(به سبک شریفِ استراق سمع!!! بعد از1.5سال کفشم پاره شده بالاخره! سر راه، یه نگاه به ویترین می اندازم، عجب تنوعی! فقط دو رنگ صورتی-توسی را 5-6 ترکیب زده- و یکی پیدا میکنم که ظاهرا نه "نایک" است، نه "آدیداس" می آورد و خوب است و دقیقتر که نگاه میکنم! إ! اینم آدیداس؟! بلمه خانم، بهترین مارکه دیگه... میذارمش رو میز. "کوچیک بود؟ بزرگ بود؟" "نه! صهیونیستی بود!" چشماش داره از حدقه میزنه بیرون! "خب معلومه که صهیونیستیه! مسلمون مگه عرضه داره چنین چیزی بسازه؟ مسلمون فقط میتونه تروریست باشه!...یه نگاه به دور و برت بنداز! همه ش صهیونیستیه!همه چیمون؛ صهیونیستها نبودن که زندگی نداشتیم (!!!)نوش جونش عرضه داره علم داره. همینی که سر خودته..." چادرم رو میگه؛ سعی نیکنم عصبانی نشم، "نه آقا این یکی دیگه نهایتا ژاپنی باشه!"...دلم میخواد بگم "تو اصلا ترور میدونی با کدوم "ت" مینویسن؟! چنان امنیتی برات درست کرده جمهوری اسلامیِ ما که اینقدر وقت و فراغت داری زیرابرو مرتب کنی!!!" ولی نمیگم،هنوز داره از مدیون بودنِ "زندگیمون" به صهیونیستا میگه...میگم "انحصار بازار میدونید یعنی چی؟! همه چی صهیونیستیه چون همه رو خفه کردن"... هنوز داره داد میزنه... میام بیرون و دارم"تکنیکهای سرکوبِ تازه وارد" رو که تو کلاس مدیریت تکنولوژی میخوندیم مرور میکنم...و یک راست سراغ کفش ملی میرم! تو خونه، ندا، داره از حرفهای خانم الزق میگه که من نبودم و نشنیده م...میگه همه ی بچه ها خیلی راضی بودن... هنوز هنگم...هنوز تشنه...هنوز در حسرتِ نبودن و نشنیدنش... پیامک میاد : «انصافا دستتون درد نکنه. جلسه ی خوب و صمیمی ای شد. خانم الزق تو ماشین گریه اش گرفت!از جو انقلابی خانمها خوششون اومده بود. قبول باشه...» سجده ی شکر را برا همین وقتها تعریف کرده اند...
پ.ن. خدا اینطوری حجت را تمام میکند بر آدم؛ ولی چه فایده؟ که انسان موجودیست بس فراموشکار؛ و دنیا سراسر دام و دانه و غفلت... دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 0:0 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چه حالی میده که یه نفر دیگه زحمت بکشه بچه بدنیا بیاره، ولی بعد بچه همه
رو یادِ تو بندازه!!!
یعنی 8 روز از زندگی دومین نوه ی خانواده میگذره! "محدثه" خانم! هنوز ندیدمش، فقط عکسش رسید: (که هرچی دارم تلاش میکنم نمیتونم اینجا آپلودش کنم) نمی دونم تو دنیای مدرن امروز، "خاله" چه معنایی داره؟ موجودی که لابد بصورت تشریفاتی سالی یک بار ملاقات میشه و رقابت و چشم همچشمی و ... ولی تو سنت قشنگی که ما بزرگ شدیم، مادرمون شیفت مدرسه ش رو با خاله مون تنظیم میکرد، که لااقل یکیشون پیش بچه های هردو بمونن! ... و وقتهایی که مامان سرکار و مدرسه بود یا دانشگاه ودرس و...، لفظ "خونه ی خاله" کاملا برامون معنای اصطلاحی معروف را میافت! ...منم سعی کردم اینچنین خاله ای باشم!... وقتگذارِ خسته نشوِ بی چشمداشتِ عاشق!...البت فقط سعی کرده م! محمدحسن که بدنیا اومد، به طور ملموسی، همه ی اعضای خانواده رو به اندازه ی "یک نسل" رشد داد! به تجربه و به علم حضوری(!) میگم : الفاظ مادربزرگ و خاله و دایی و...، خیلی بیشتر از لفظند. واقعا چیزیند از سنخ بزرگ شدن و احساس مسئولیت، و تأملات جدید و یک عالمه "فهم"های جدید! و... اینبار هم محدثه خانم، چنین رشد جهشی ای رو برای "داداش"ش به ارمغان آورد! ...
محمدحسن، درست وسط ایامی به دنیا اومد که ما –پای درس حاجی فلاح- در تاملاتِ "تربیت اسلامی و تناقضاتش در دنیای مدرن" بودم... که بچه نه دچار دین موروثی بشه، نه دین دولتی، نه بی دینی! بچه هم اهل سوال و تأمل باشه، هم –مثل بنده!-نیفته به تفلسفات زیاده و کم اعتقاد... ولی بحمدالله هرچی ما اهل بخون و فکر کن و فلسفه بباف و پیچیده کن و...ایم، خواهرمون اهل اقدام و "از تجربه آموختن"ه! و تو این 4 سال آنچه ما در کتب و پای سخنرانیها و... نیافتیم را در قالب یک انسان 4ساله ی واقعی مجسم کرد! خدا رو شکر... اینروزها دقیقا دارم به تناقضات تربیت دختر (که فقط یه دونه ش در متن فوق اشاره شده!) فکر میکنم...و به مصیبتهای مضاعفی که داره! (جدای دعوای ارزشها و مدرنیته) اصلا مشخص نیست که دختر را باید برای "چی شدن" آماده کرد؟! ... چطور هم آماده ی مادر شدن و اداره ی خانواده باشه، هم همه ی همّ و غمش منحصر نشه در به خود ور رفتن و ژست و رویای سیندرلا و باربی و... و بعدتر هم تو فکر پسرهای اطراف(!) و مادرهای پسرهای اطراف(!) و عمل دماغ و ارتدونسی و...! تازه علاوه بر مشکلِ "آخرش"، دختر، همان "اولش" هم مسئله ست! بشخصه دختربچه ی "کنجکاو" کمتر از پسربچه ی کنجکاو دیده م؛ L که صفِ مورچه ها رو تعقیب کنه ببینه کجا میرن و چه میکنن،... که در دو سالگی بپرسه «مشکل ابوبکر با حضرت فاطمه چی بود؟» ...یا در 3 سالگی بپرسه «شاه چیه؟» ...یا در 4سالگی بپرسه «مامان! رزمنده های ما با رزمنده های آمریکایی چه فرقی دارن؟!»...که تو زیرزمین سامرا بغض کنه...البته منکر نمیشم که دختر، اگه خط صحیح را پیدا کرد، بمراتب گوی سبقت خواهد ربود از... و به "ما رأیت الا جمیلا" خواهد رسید و... حالا باز منتظرم که محدثه خانم بزرگ شه، و انشاالله مرا به "مطالعه ی پسینی"ِ روش تربیت خواهر محترم بپردازم برا جواب سوالهام! شمام دعا کنید محدثه و داداشش عاقبت به خیر بشن...بقول محمد حسن : یار امام زمان! مطالب مرتبط: تاریخ را از گذشتگان به ارث نمیبریم، بلکه آن را برای ساختن، از آیندگان امانت گرفته ایم محمدحسن یک سال کامل را تجربه کرد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 0:0 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله ««البته حرفهای حساب تر را خانم دلاوری فرموده ند (شماره دومش هم)»» // بعنوان مثال من همین الان احساس میکنم مجاااز "کوچک" میشود با این یادداشت!// بهمان یاد دادند : «انسانهای بزرگ راجع به ارزشها فکر میکنند. انسانهای معمولی راجع به چیزها فکر میکنند. و انسانهای کوچک راجع به دیگر انسانها فکر میکنند!» می گوید: «می خوای بدونی چرا پسرا بیشتر پیشرفت می کنن؟! فقط کافیه تو دانشگاه (یا اتوبوس و مترو و خیابون و مهمونی و...) دقت کنی به گعده های پسرونه و دخترونه، ببینی راجع به چی حرف میزنن... آقایون از موضوعات درسی یا کاری و یا اجتماعی یا تازه های تکنولوژی یا... خانمها فقط راجع به زاویه ی نگاه فلان همکلاسی یا حرف فلان دخترخاله یا رفتار اون آقاهه یا خانومه تو خیابون یا سرنوشت فلان آشنا با نامزدش یا بچه دار شدن فلانی یا مادرشوهر بهمانی یا...یا فوقش خاطرات و حدیث نفسهای خودشون و...» می گوید «تو مترو با دوستم راجع به ویندوزی که تاه اومده بود صحبت میکردیم، یه خانومی با تعجب نگاه کرد و گفت شما دانشجویی؟!! چی می خونید؟!! اولین باره میبینم دو تا خانم در این مورد با هم حرف بزنن!!!»
و ما خوب یاد گرفتیم که اینچنین "حقیر" نباید بود! و چنین شد که با بسیاری از دوستان، 6-7 سال است که صمیمی ام، اما هنوز تعداد خواهر و برادرهاشان را هم نمی دانم!
درحالی که باید پذیرفت که حداقل 21سال از عمر مفید یک زن، به "مادر بودن" اختصاص دارد! (21 را به ازای 1 فرزند گفتم؛ با توجه به مأموریت سه مرحله ای تربیت؛ هر مرحله 7 سال! و "اختصاص" را به این جهت گفتم که آدم هرنقشی که در اجتماع دارد، منطقا مختص به خودش نیست، یعنی هر خلائی را که درجامعه پر کرده ایم، یا هر بارِ روی زمینی را که برداشته ایم، منطقا محال نیست که توسط شخص دیگری پر شود یا برداشته شود. بجز نقش "مادری". استاد شما میتواند به جای شما یک دانشجوی دیگر داشته باشد؛(یا برعکس!) برای شرکت شما، به جای شما، مدیر یا مهندس دیگری هم متصور هست؛ پروژه ی تحقیقاتی شما را یک پژوهشگر دیگر نیز میتواند ادامه بدهد؛ - حتی برق را هم اگر ادیسون اختراع نمیکرد، یکی دیگر...! اما فرزند شما، فقط همین یک مادر را دارد! ) به ازای هر انسانِ موجود در جامعه ای، لاجرم، باید یک نفر بنام مادر وجود داشته باشد که حداقل 21سال او و فقط او و بدون مرخصی و بدون جایگزین، متوجهِ این انسان بوده باشد!) یعنی هر مادری، خودش و فقط خودش مادرِ فرزند یا فرزندانش است! یعنی "کارویژه"ی زن "بماهی زن" را میتوان مادر بودن دانست. (و بیتعارف، تمام باقی نقشهای یک زن، در اهمیتِ بعدی قرار میگیرند) و مادری، در درجه ی اول یعنی مهارتِ "به انسانهای دیگر فکر کردن"!!! انسانهای دیگری که دردرجه ی اول فرزندان و در درجه ی بعد فامیل و آشنایان و دوستان فرزندان و... ست! مادری یعنی "مدیریت روابط انسانی"... مدیریت روحیات انسانی...رصد دائمی رشد انسانی و... یعنی دقیقا همان روحیه ای که در جامعه برای یک دختر "نقص" است؛ از ضروریات ایفای نقش اصلی اوست! این تنها یک نمونه از انبوه مهارتهاییست که جامعه (و درحد تجربه ی اصلیِ ما، دانشگاه) از زن انتظار دارد. عمده ی مهارتهایی که یک زن سعی میکند در دانشگاه کسب کند ( با هزینه ی سنگین "عمر"، و با زحمت زیادِ "تغییر شخصیت"ِ خود)، به هیچ کار مأموریت اصلیِ 21 ساله اش نخواهد آمد! روزگاری بود که زن را به همسرش پسرانش تعریف میکردند! برای او، "تشکیل خانواده"، بزرگترین اتفاق زندگی میشد، چون تنها عاملِ هویت بخشِ او بود! امروز اما، به لطفِِ شرایط برابر ِ مدارس، و به لطفِ جامعه ای که هویتِ و راههای پیشِ روی زندگیِ مردها را تا حدِ "رتبه ی کنکور و رشته ی تحصیلی و دانشگاه و..." محدود کرده و هویتِ و راههای پیشِ روی زنها را تا همین اندازه، باز و متنوع!، دیگر تمامِ هویتِ زن در ازدواجش شکل نمیگیرد؛ اما "اگر تصمیم داشته باشد مادر خوب و خداپسندانه ای باشد"، باز هم تشکیل خانواده، برای او "رخداد بسیار مهم" است: چون عاملِ "تغییر هویت"ِ انسانیِ اوست! چه باید کرد؟ یک حالت متصور این است که این دوره ی تقریبا بی حاصل از زندگی زن حذف شود! مثلا خانمها به دانشگاه رفتن تشویق نشوند!!! که بنده قطعا چنین پیشنهاد شاذ و رادیکالی نخواهم داشت! ... حالت دیگر آن است که این دوران، به نحوی درخدمتِ ، یا دست کم متناسب با، آن مأموریت اصلی زن باشد. اما درحقیقت، چون این "خود"ِ انسان است که روحیه یا مهارتی را در خود تقویت یا سرکوب میکند؛ بصورت آگاهانه و قصدمندانه، و باتوجه به "نیاز"هایی که با توجه به موقعیت اجتماعی خود احساس میکند، و با توجه به "اهداف"ی که تحت تاثیر آموخته های اجتماعی و تاملات درونی و... برای خود تعریف کرده است. پس مسئله در درجه ی اول، طراحیِ از بالای برنامه های درسی و غیر درسیِ "مهارتهای مادر بودن"(!) نیست؛ بلکه مسئله، در درجه ی اول، احساس نیاز خود فرد است به کسب این مهارتها. و شاید طبیعیترین و نرمالترین شکل ایجاد این نیاز، قرار گرفتن در محیط واقعیِ مادری ست! (پدیده ی ازدواج خانمها قبل از ورود به دانشگاه، پدیده ایست که اغلب در خانواده های بزرگان دینی قابل رویت است!-فی الواقع ایده ش از آنجا آمد!) ولی در این صورت هم سوالات بسیاری بی پاسخ خواهند ماند: آیا دبیرستانهای ما و نوع فضایی که دختران تا 18 سالگی تجربه میکنند، آنقدر ظرفیت دارد که آنها را برای نقش خطیر مادری مهیا کند؟! دختری که عمر دانش آموزیش را صرف آماده سازی خود برای اداره ی خانواده میکند، چند درصد احتمال موفقیت در کنکور و ورود به دانشگاه –های برتر- را خواهد داشت؟! اگر این رویه ی تمام دختران شود، ترکیب جنسیتی دانشگاهها چه تغییری خواهد کرد؟ راندمان درسی و علمی خانمهای دانشجو؟ (البته بصورت اعجاب آوری تجربه ی شخصی ما نشان میدهد که دانشجویانی که مادر هم هستند، دانشجویان نسبتا موفقی اند! –چرا؟ش را نمی دانم!) انتخاب رشته ی خانمهایی که مادر باشند، به احتمال زیاد، جهت خاصی خواهد گرفت... عمر مفید کار اجتماعی و تخصصی برای زن، در اینصورت، از چه سنی شروع خواهد شد؟! این تاخیر چه مشکلاتی برای او بازده کاری اش ایجاد خواهد کرد؟ و احیانا چه فرصتهایی؟ -با توجه به اینکه بخش عمده ای از رشد اجتماعی و بینشیِ فرد، در فضای تشکلهای دانشجوییست، جای این پرسش باقیست که درصورت متاهل بودن و مادر بودنِ اغلب خانمهای دانشجو، فضای این تشکلها چگونه خواهد بود؟! حالت دیگری نیز که متصور است، همراستا شدنِ کار تشکلی (یعنی محملی عام برای تاثیرگذاری اجتماعی و رشد اجتماعی، در فضای دانشجویی) این خانمها با یکی از این دو پروژه ی عظیمشان است. یعنی یا "تشکلِ تخصصمحور" یا "تشکل خانواده محور". اما تشکل تخصص محور، در دانشگاه و بعددانشگاه، یعنی محافلی برای تربیت "تیمهای تخصصی و با بینش اصیل اسلامی و انقلابی"، جز نیازهای مبرم امروز انقلاب است (فارغ از بحث زن و مرد) اما تحققش به این سادگی نیست! (با تجربه ی 4-5ساله در این راستا، عرض میکنم!) نه بسترهای اداری و قانونی و ...اش هست، نه به این سادگی جامعه و تریبوندارها و مسئولین و... و بدتر از همه، خودِ دانشجویان، ضرورت این امر را باور میکنند! -بگذرم، بحث مبسوطی دارد که جاش اینجا نیست! و برای تشکل خانواده محور نیز حالات مختلفی متصور است، مثلا آنکه "به لحاظ محتوایی"، تشکیلات مربوط به خانمها، معطوف به موضوعات خانواده و تربیت و زن و... باشد، یعنی همان تزِ معروفِ "تشکل خواهران=کارگروه مطالعات زنان"! و یا اینکه "به لحاظ قالب" معطوف به خانواده شود، که مدلی از این حالت که وجود خارجی دارد و به ذهن بنده میرسد، "تبعیت زنِ دانشجو، از تشکل و فعالیت اجتماعی همسر خود" است. (که دو سه سالیست که بعضی گروه های دانشگاه شریف چنین رویه ای پیش گرفته اند. خداییش بد هم نیست) حسنِ این رویه، آن است که به خوبی بسترِ لینکِ "نهاد خانواده" با جامعه را فراهم خواهد کرد و بسیاری از پارادوکسها را حل. و عیب آن هم خب، به هر حال عدم استقلال فکری تشکلهای خانمهاست! که اساسا تعریفش هم بالعرض بوده!(چرا ماها دور همیم؟ چون همسرهایمان دور همند!چنین تیمی، به این راحتی "تیم" نمیشود، هدف و ماهیت مشترک نمیابد،چون اعضا به انتخاب و تشخیص خود واردش نشده و یکدیگر را به نحوی که "هم افزایی"داشته باشند نیافته اند و... و ضمنا احتمالا با این نحو ورود و تعریف، اندیشه هم در این مجموعه ها "بالغیر" و بالعرض خواهد بود!) آیا اساسا تشکلهایی دانشجویی دخترانه، با اعضایی که هم دانشجو هستند و هم مادر، امکان وجود دارند؟! با توجه به اینکه خودِ درس خواندن یک کار و برنامه ی بشدت زمانبر است، و مادر بودن نیز به تنهایی یک کار سنگین و به شدت "دغدغه ساز"، دیگر چه جایی خواهد ماند برای حضور جدی تشکلی و فوق برنامه ای... و درصورت حضور کم مادران دانشجو در فضاهای تشکلی و اجتماعی و فوق برنامه، احوال بینش های اجتماعی-سیاسی-معرفتی ِ جامعه ی زنان و مادران جامعه به چه صورت خواهد بود؟! –با توجه به اینکه "دانشگاه" و برنامه ی درسیِ رسمیِ دانشگاه، به هیچ وجه توان و ظرفیتِ ارتقای این بینشها را در فرد ندارد!
با اینهمه تناقض میانِ حضور اجتماعی زن با نقش مادریِ او، هنوز نمی فهمم که چطور حضرت امام میفرمایند که «این انقلاب را زنان پیروز کردند!» مطلب مرتبط: زن بمثابه یک بازار
توضیح ضروری برای خلط نشدنِ این بحث با نمونه های مشابه: 1- این متن، صحبت از یک "تناقض" میکنه، تناقضی که خارج از اراده ی من وشما و دیگر آدمها وجود داره! و به هیچ وجه کسی (مثلا خانمهای فعال دانتشجویی!) را متهم به بی اخلاقی و تقصیر و ... نمیکنه 2- این متن بر آن نیست که وظایف "بدیهی"ای را که هر دانشجوی مسلمانی (فارغ از زن یا مرد بودن) دارد، به نفعِ این تناقضات و مجهولات، تخطئه کند! و منکر آن نیست که دانشگاه و جامعه به حضور و اخلاص و بصیرت و تحلیل و فعالیتِ همه (زن و مرد) نیازمند است و به بهانه ی این "مجهولات" نباید پیش پای انجام وظیفه های "معلوم"ِ خانمهای دانشجوی مسلمان انقلابی سنگ اندازی کرد. 3- راهکارهایی که بنده اینجا ذکر کرده م، "راه کارهای تا حالا ارائه شده ی بشری" است که دیده ام و بعنوان پیشنهاد(!) شنیده ام. و قصدم از ذکرشان آن است که نشان دهم هرکدام یک جایشان میلنگد راه حلِ یک تناقض واقعی (مثلا اینتناقض) را باید از "دین" گرفت؛ و نه از نسخه های آکنده از حب و بغضهای کودکانه وتسویه حسابهای شخصی و... 4- این قسم مسائل، البته که از مسائل مستحدثه اند؛ یعنی در تاریخ سابقه نداشته اند. اما هر مسئله ی مستحدثه ای لزوما یک "انحراف" و ناشی از کار دشمن(!) و مثلا مدرن زدگی و فمنیسم زدگی و... نیست. بلکه می تواند ناشی از "رشد دینی"ِ جامعه باشد که آن را با "سوالاتی از لایه های عمیقتر دین"مواجه کرده است. بطور خاص، این قسم مسائل، برای "زنِ مسلمانِ بعد از امام خمینی(ره)" رخ می نماید و قطعا راه حل آن نیست که او را به دورانِ جاهلی قبل از امام برگردانیم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 23:23 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
جناب آقای بان کی مون
دبیر کل سازمان ملل متحد سلام علیکم همانطور که اطلاع دارید، یک فروند هواپیمای بدون سرنشین که متلعق به ایالات متحده آمریکا می باشد، به طور غیرقانونی وارد حریم هوایی جمهوری اسلامی ایران شد و تا عمق 250 کیلومتر در داخل به گشت زنی مشغول بوده است. خوشبختانه با اقتدار نیروهای هوایی کشورمان این هواپیمای جاسوسی به دام افتاد. شما به عنوان دبیر کل سازمان ملل به خوبی می دانید که طبق بند 4 ماده 2 منشور سازمان ملل کلیه اعضای سازمان تعهد داده اند تا به تمامیت ارضی کشورها احترام بگذارند، و عدم رعایت این مساله سبب به خطر افتادن امنیت جهانی خواهد شد. ایالات متحده آمریکا با ارسال این هواپیما ثابت نمود که به قوانین بین المللی احترام نمی گذارد. همچنین این اقدام آمریکا تهدیدی برای امنیت جهانی محسوب می شود و اگر کشورهای عضو سازمان ملل اقدامات لازم را برای مقابله با این گونه اقدامات انجام ندهند، در آینده نیز شاهد تکرار آن خواهیم بود. لذا ما دانشجویان دانشگاه های ایران از شما می خواهیم تا به وظیفه خود در صیانت از امنیت جهانی و نیز منشور سازمان ملل، از شورای امنیت بخواهید تا این اقدام ایالات متحده آمریکا را محکوم نمایند و اقدامات مقتضی برای عدم تکرار این گونه اقدامات را انجام دهند. با تشکر دانشجویان دانشگاه های ایران پ.ن. كودتاچيان (همان به اصطلاح انقلابيون) ليبي، براي كمك به شوزشيهاي سووريه نيرو فرستادند به ترركيه... خدا را شكر خيلي زود داره ماهيت آمريكايي حضرات رو ميشه ...ليبي هم نسخه ي بدلي "بيداري اسلامي"ست هم القاعده ي 2! (يعني بهانه ي هر غلطي در آينده!) هم بهترين نثطه براي پايگاه آمريكا (وسط مصر و تونس و مديترانه و نزديك به سودان شمالي و .. و هم يه منشاء بي صاحاب نفت كه كه حضرات فرانسه و ايتاليا خرطومهاشونو فرو كردند به خاكش پ.ن.2.اگه خدا بخواد حدود يك ماه ي مرخص ميشيم از دنياي مجازي و محضر دوستان...ببينيم چه ميتوانيم كرد با پاياننامه ي بي استادمون...ملتمس دعاييم! (ضمنا درمورد سفارت انگليس و...هرچند كماكان با اقدام بچه ها موافق نيستم بعلل بسيار؛ اما حكايت "قطع رابطه با انگليس" را كاملا قبول دارم و پايه م. -طومارشم امضاكردم!- 300سال جنايت اين پليدترين دشمن اسلام پيش چشممان است ...و از امام ياد گرفتيم: ما هيچ نيازي به اين ابرقدرتها نداريم...)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 1:58 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
شب دوازدهم- بیت رهبری استاد پناهیان مقدمه: فرصت... امیرالمومنین وقتی میگویند"فرصتها سریع از دست میروند و بسیار دیر بازمیگردند" دارند از یک واقعیت در عالم صحبت میکنند نه اینکه صرفا یک حرفی برای انگیزه دادن به مردم زده باشند! "تسویف"، یعنی به تاخیر انداختن کار خوب، از تکنیکهای مهم شیطان است که ما باید برخلاف آن عمل کنیم؛ یعنی چه؟ یعنی ذهنمان دائم مترصد باشد که هیچ فرصتی را برای کار خوب از دست ندهد. برای کارهای خیرمان نقشه داشته باشیم. کار خیری که فرصتش کم پیش میآید: قربانی! تعریف و سابقه ی تاریخی: اما موضوع بحث امشبم درمورد "اغتنام فرصت" نیست! میخواهم درمورد موضوعی صحبت کنم که خیلی خیلی کم فرصتش برای انسان پیش می آید؛ و اگر پیش آمد و انسان استفاده نکرد پیامدهای سنگینی هم برای او دارد. : "فرصتِ قربانی دادن" (قربانی= چیز ارزشمندی را "برای قرب به خدا" از دست دادن) قله ی "قربانی"، شهادت است، و در دامنه ش انواع قربانیهای دیگر، انفاق و... قربانی دادن هم درطول تاریخ یک سنت رایج بوده از داستان هابیل و قابیل در ابتدای خلقت...تا زمانی که یهودیان می آیند نزد پیامبر و می گوییند علامت پیامبران این است که یک قربانی بکنند برای خدا اگر ما دیدیم که قبول شد، می فهمیم که راست میگویند...که وحی شد"بگوجز این بود که آن پیامبرانی که این علامت را هم برایتان آوردند کشتید؟!" و یا مثلا در روایت است که پیروان عیسی قرار شد چهل روز عبادت کنند، و بعد برای اینکه ببینند قبول است این عباداتشان یا نه، یک قربانی بدهند ببینند قبول شده یا نه؛ که بعد فقط قربانی یک نفر قبول نشد و عیسی(ع) پرسید که چرا؟ وحی شد که او تهِ دلش گاهی به ولایت تو شک دارد. کسی که ولایت ولی خدا را قبول نکند، عبادت و قربانی ش هم قبول نیست... فلسفه ی قربانی: قربانی دادن و اهمیتش، یک پیام و فلسفه ی خاصی دارد. این که : انسان، در این دنیا دارا نمی شود تا از دارایی اش لذت ببرد. بلکه دارا میشود تا –بعد از علاقه مند شدن به آن دارایی- به وسیله ی آن دارایی به خدا تقرب بجوید. مثلا انسان دارای نعمتِ "جان" است، برای اینکه همیشه آرزوی شهادت کند! همیشه از خدا تقاضا کند که فرصتی به او بدهد و جانش را بعنوان قربانی از او بپذیرد. البته سختترین قربانی دادن، دادنِ جان یا مال نیست. سختترین قربانی، دادن "آبرو" است؛ انسان مال خرج میکند که به مقام و عزت برسد. و فرصت این قربانی بالاخص برای سیاسیون پیش می آید که ارزشمندترین داراییشان آبرو و جایگاهشان است. اما به طور کلی، هرکس هر دارایی ای که دارد، آماده باشد که یک موقع خدا از او قربانی میخواهد، و فرصتِ این "قربانی خواستن خدا" را باید دریافت؛ کم پیش می آید چنین فرصتی... خدا از ابراهیمِ خلیل الرحمن گرفت این فرصت را! برای همین بود که وقتی خدا آن گوسفند را فرستاد که بجای پسرش ذبح کند، ابراهیم(ع) دلش گرفت... جهاد: یک فرصت کم یاب برای قربانی! یکی از "فرصتها"ی قربانی، عرصه ی جهاد(جنگ) است؛ و به همین دلیل که بسیار کم پیش می آورد خدا چنین فرصتی را، به همین دلیل هم خیلی "غضب" میکند به کسانی که به این فرصت پشت کنند! در جنگ تبوک، یک عده ای بهانه آوردند که ما نمیتوانیم الان با شما بیاییم جنگ و کار و زندگی داریم و... آیه آمد:« فَإِن رَّجَعَكَ اللّهُ إِلَى طَآئِفَةٍ مِّنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُل لَّن تَخْرُجُواْ مَعِيَ أَبَدًا وَلَن تُقَاتِلُواْ مَعِيَ عَدُوًّا إِنَّكُمْ رَضِيتُم بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُواْ مَعَ الْخَالِفِينَ اینهایی که 1 بار فرصتِ فرصت فداکاری و جهاد بهشان دادی، و عذر آوردند و نیامدند، اگر بعدا آمدند بگو هرگز به شما اجازه نمی دهم! شما بار اول که گفتم بیایید راضی به نیامدن و قعود شدید! ما نیازی به شما نداریم.»(سوره توبه- آیه 83) فرصت "اساسی"ست؛ اگر نشناسیش دیگر پیش نمی آید. سخن از "فداکاری" به تنهایی گفتن چندان فایده ندارد، باید بر "فداکاری به موقع" تأکید کرد... پیامدهای پشت کردن به فرصتِ فداکاری: یکی از غضبهای خدا بر کسی که پشت میکند (تَوَلّوا) به فرصتِ کمیاب فداکاری، "استبدال" است؛ این یک اصطلاح قرآنیست؛ «ای مومنان! اگر شما خوب پای دین نایستادید، فکر نکنید منتظر شما می مانم! بلکه یک عده ای بهتر از شما می آورم که ...»(سوره مائده-آیه 54) و یا می فرماید « هَاأَنتُمْ هَؤُلَاء تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَمِنكُم مَّن يَبْخَلُ وَمَن يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ وَاللَّهُ الْغَنِيُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاء وَإِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ وقتی گفته میشود انفاق کنید، بعضیها بخل می ورزند، بدانید خدا غنی ست، و شما فقرایید. اگر پشت کنید به این فرصت یک قوم دیگر را به جای شما می آورم که دیگر مثل شما نیستند.»(سوره محمد-آیه 47)
· خطرناکترین غضب خدا، برای کسی که "به موقع، فداکاری" نمیکند: ماهیت کربلا را اصلا بدون این بحث نمیشود توضیح داد؛ یک طرف داستان کرببلا، قربانی دادن های حسین(ع) هست؛ اما بحث مهمتر در این مورد را باید در فاز "عبرتها"ی کربلا جستجو کرد. بززرگترین عبرت عاشورا در همین بث اغتنام فرصت قربانی ست... : پس گفتیم: اولا فرصت قربانی را غنیمت نشماری، ازت میگیرد و خدا و دیگر هم نمی دهد(جنگ تبوک) . ثانیا اگر به ولی خدا شک داشته باشی، قربانیت قبول نیست. ثالثا اگر "کم گذاشتی در قربانی کردن برای دین خدا"، خدا استبدالت میکند، چون نیازی به تو و قربانیت ندارد. همین؟! نه خیر! خطرناکترین سنت الهی دربرابر کسی ست که فرصتِ فداکاری برای دین را از دست بدهد و "اهمال" کند در این فداکاری، چه سنتی؟ «من لم یمشِ فی حاجة ولی الله؛ اُبتلیَ ان یمشی فی حاجة عدوّ الله» کسی که در راه ولی خدا فداکاری نکرد؛ مبتلا خواهد شد به این که همان فداکاری را در راه دشمن خدا بکند! کربلا برای مردم کوفه، همین "ابتلا" بود! باور کنید مردم کوفه یزید را دوست نداشتند! اصلا هیچ امید خیری از یزید برای کوفه نمیرفت؛ اما بدبختها "فداکاری کردند برای یزید"! جان خودشان را بردند برای یزید جنگیدند و کشته هم شدند!!! چرا؟! چون آن روز که امیرالمومنین می گفت بیایید بجنگید، سستی می کردند. (نه این هم که "نیایند"ها! سه تا جنگ رفتند با امام علی! فقط جنگ صفین ش یک سال طول کشید! و آنهمه شهید داد کوفه؛ می رفتند، اما سست می رفتند؛ امام را ناراحت می کرد این سستی، تا جایی که امام، آن خطبه ی "یا اشباح الرجال و لا رجال ..." را خواند ... آمدند پای رکاب علی(ع) ! اما از "کربلا" معلوم می شود که "خوب نیامدند"! و کاش جریمه ی این "خوب نیامدن"، حداقل "جهنم" بود؛ نه! خیلی بدتر از جهنم؛ به تلافی آن خوب نیامدن، خدا مبتلایشان کرد به ریختن خون حسین(ع)!!! جان خودشان را بدهند برای کشتنِ حسین(ع)!!! مسئولین ما –به شکر خدا- آنقدر خوب هستند و مردم ما آنقدر هشیار هستند که اینجا کسی "برای جمع آوری مال" نرود مسئول بشود؛ اما توجه بکنند همه و بویژه مسئولین: فرصت قربانی را اگر از دست بدهند، اگر کم بگذارند برای ولی خدا، خدا با کسی شوخی ندارد! حالا "استبدال" هیچی، آن "ابتلا" را چه خواهید کرد؟! بعد ما اینها را با دانشجوها که گفتگو میکنیم، دانشجو میگوید "آقا پس آن کسی که نوکر بی جیره و مواجب اسرائیل شده، بدون اینکه چیزی بهش بدهند، دارد خودش را خرج اهداف دشمن خدا می کند، یک جایی حضرت امام را ناراحت کرده بوده؟!"... والا چی بگم؟! صحیفه ی نور هست، برید بخوانید خودتان...! دوستان! "بدی" در روحِ لشکر کوفه، تصاعدی بالا رفت! طب چند روز، چند ساعت، اینها به این درجه از بدی رسیدند، فکر کنید به این معمای تاریخی که «قلوبهم معک و سیوفهم علیک» خیلی حرفها دارد... خدایا فرصت قربانی کردن داراییهایمان را یک روز به ما بده. و ما را در آن لحظه، از غافلین قرار نده. (علمایی داشتیم، تمام سال را احیا میگرفت که نکند یکی از این شبها شب قدر باشد و او نداند و حاجتش را در آن شب نخواهد از خدا؛ حالا چی بود حاجتت مگر که اینقدر برات مهم بود؟! هیچی! "شهادت"! ... منت باید کشید از خدا که اجازه ی قربانی کردن بدهد) امیرالمونین می گوید «خداوند، بندگانی دارد که به شان نعمت هایی داده است برای منافع مردم! پس این نعمت را در دست اینها قرار داده که بذل کنند، اگر استنکاف بورزند، از آنها می گیرد و به دیگری میدهد» کاش مادرهای ما اینطور بچه هاشان را تربیت می کردند که :« فرزندم! درس بخوان زحمت بکش دکتر شو مهندس شو پول فراهم کن خانواده تشکیل بده فرزندان خوب تربیت کن داراییهای ارزشمندی برای خودت فراهم کن، شاید خدا یک روزی لطف کرد و بهت فرصت داد قربانی شان کنی! » خدا در طول تاریخ به هیچیک از انبیا و اولیا فرصت اینطور قربانی کردن نداد...ته ش حضرت ابراهیم بود که نیمه راه خدا گفت "بس ه دیگه!" فقط به یک نفر اجازه داد که «هرچه می خواهی بیاوری بیاور...همه ش قبول است!» حالا هی به اباعبدالله می گویند «این زن و بچه را دیگر کجا میبری؟!» حسین چه جوابی بدهد به اینها؟! چه میفهمند که عزیز ترین داراییهای حسین همینها هستند (که تا لحظه ی آخر، چشم امام به خیام است و نگران اینها)...و لاجرم، عزیزترین قربانی ها... "شکر"، یعنی نعمت را در جای خودش مصرف کردن؛ یعنی نعمت را در جهت قرب به خدا مصرف کردن؛ خب بهترین جای مصرف هر نعمتی(یعنی برترین شکر هر نعمتی) قربانی کردن آن است!... بعد شما دعای عرفه را که می خوانید؛ اصلا "عطشِ شکر" موج می زند در آن... چند صفحه امام حسین فقط یکی یکی نعمتهایی را که خدا داده نام می برد که "خدایا چطوری شکر کنم این را؟!" انگار که التماس کند که "خدایا! اجازه بده تک تک این نعمتها را فدای تو کنم..."
پ.ن. دعا کنید ما هم این شبها چیزی بیشتر از یک دستگاه ضبط و پخش بوده باشیم!... دعا کنید شنیدن این حرفها (بحث تقوا با جزئیاتش...بحث ترس...و این آخر که دیگه!...) نمود داشته باشه تو زندگی عملی و عینی مان ... سالهاست، محرم که میشد، دوست داشتم یکی برایم قصه ی دردِ اهل کوفه را بگوید...روضه ی عمر سعد بخواند!...چی شد که اینقدر بدبخت شدند... اگر هر انسانی قابلیت دارد که از بالاتر از فرشته تا پایینتر از شیطان، قابلیت تغییر دارد، آیا چنان سرنوشت شومی دور است برای من؟!... می ترسیدم......که خدای ناکرده یک روز شمشیر نکشیم بر... حالا فرصت جهاد را خدا به همه ی ما داده... رهبرمان دائم می گوید این "فرصت طلایی" امروز جمهوری اسلامی در دنیا را دریابید «فرصت مال شماست! فرصت شکوفایی، فرصت حرکتهای بزرگ سیاسی و انقلابی و اجتماعی مال شما جوانهاست؛ فرصت توجه به خدای متعال و مستحکم کردن رابطه ی قلبی با خدا هم متعلق به شماست.»(رهبرم-دیدار دانشآموزان11آبان1390) رهبرمان فرمان جهاد داده... فرمان جهاد نرم افزاری(علمی!) ... فرمان جهاد فرهنگی،سیاسی، رسانه ای، ... فرمان جهاد برای "تبیین انقلاب اسلامی" و شناختن و شناساندن آن به دنیا،... فرمان جهاد معنوی و "تقوا" و خودسازی... مخاطب این فراخوانی های رهبر ماییم...خودِ ما دانشجوها! ... دعا کنید "سستی نکنیم"... که مردم کوفه، آمدند پای رکاب امیر المومنین، اما سست آمدند... یعنی «هر چه داشتند، نگذاشتند برای امام» .... دعا کنید "هرچه داریم بگذاریم" برای رهبر...تا مبادا یک روز... پناه بر خود خدا... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 11:47 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله -امشب حرم آل علی آب.... آب دارد... چیزهای دیگری ندارد...- شب یازدهم: تقوای دل و ... در روایات داریم که "انما التقوا فی القلب"؛ حداقل دو مرتبه هم در قرآن برمیخوریم به تقوای قلب. یعنی نه تنها اینکه خب هر عملی (که میخواهیم "مراقب"ش باشیم) ریشه در قلب دارد و گرایشات و (رابطه ی عمل و گرایشات که شبهای قبل بحث شد) بلکه اساسا متعلَقِ مراقبت ، خودِ دل باشد! مراقب قلب باشی که سراغ بدی نرود! خیلی وقتها عمل بدی انجام نمیشود اما قلب برای خودش خیلی جاها رفته که نباید میرفت! مناسک حج مثلا یکی از شعائر(نشانه های) پروردگار است که خدا بعد از توضیح دادن آن، میگوید "هرکس شعائر الله را گرامی بدارد، این از تقوای قلب اوست!" گویی رعایتِ ادب در برابر "نشانه های" پروردگار، تقوای قلب است. اما این نشانه ها، خیلیهاش، آثار مستقیم پروردگار نیستند! بلکه آثار وجودی اولیاء خداست... "سعی" صفا و مروه، منی، مقام ابراهیم، و... آثار وجودی اولیای الهی بودند که "نشانه های خدا" شده اند... برخی از نشانه ها محصول وجود یکی از اولیای خداست، یا بعضی از نشانه ها مقدمه و استقبال از وجود ولی خداست!(مثل شکافتن خانه ی کعبه!... حضرت عیسا که خودِ تولدش معجزه ست، و مادرش همیشه مستقر در خانه ی خدا، موقع تولد، میفرستندش دور از آن مسجد...امام علی...!!! چی میخواهد بگوید خدا؟!) اگر خدا می خواست در کربلا مناسک درست کند،برای آن صحنه هایی که رباب برای تشنگی کودکش کرد، چه باید میکرد؟!(وقتی برای تشنگی طفل هاجر، سعی را گذاشت...) فقط اگر محل های به زمین خوردن امام را میخواست... بیجهت نیست که زیارت کربلا را معادل هفتاد حج مقبول...یک روزی هاجر دنبال آب برای بچه ش دوید، تا دنیا دنیاست همه باید جای او بدوند! شما اینهمه سال سینه مزنید به جای کتک خوردنِ کی؟!.. نشانه های خدا را اگر کسی بخواهد گرامی بدارد، باید اولیای خدا را گرامی داشته باشد: «کسانی که در برابر پیامبر ادب رعایت میکنند و صداشان را بلند نمی کنند؛ اینها کسانی اند که خداوند دلهای آنها را برای تقوا امتحان کرده است!» چه چیزی را می خواه توضیح بدهد خدا؟! تکریم اولیای خدا، بالاترین تکریم شعائر است، تقوای قلب را "تضمین" کرده، یعنی کسی که تکریم کرد اولیا الله را و حقشان را شناخت و... پیداست که قبلا "خیلی مراقب قلبش بوده"... بیجهت نیست که اشک بر امام اینچنین آثاری ... آیت الله قاضی میفرمایند "اساسا راهی بجز حسین برای سعادت وجود ندارد"!(نکنه آقای قاضی هم می خواهید بگویید بچه هیأتی بوده!؟) هیأتی یعنی چه؟ یعنی برنامه داشته باشد برای تعظیم این شعائر... حضرت زهرا هر هفته مسیر طولانیِ مدینه تا کوه احد را طی می کرد برای زیارت حمزه و شهدای احد...(هرچند واضح است که مقام حضرت فاطمه خیلی بالاتر ازحمزه ی سیدالشهداست!- با این حال حضرت زهرا مقید بود هر هفته برای او سوگواری کند! ...ما برنامه نداشته باشیم برای حسین؟! بی ادبی نیست؟!-دهه اول محرم تمام شد... تصمیمی بگیرید- یکی از علما گفته بود که تهران جلسات روضه ش زیاد است، تفسیر قرآنش کم است. خیلی حرف غلطیست! چطور بفهمیم اهنیتِ این مجالس را برای آدم... یک ماشینی که به اندازه ی آدم نمی ارزد، باید بیمه باشد، تو نباید بیمه شوی؟!... یک پیرمرد پاک انقلابی بود که کسی مکاشفه ای هم ازش سراغ ندارد، مقابل رضاخان ایستاده بود و... گذرش به پارکینگ خانه ی یکی از دوستان افتاده بود گفته بود تو اینجا مجلس روضه گذاشتی؟! – این روضه ست که امکان فهم قرآن می دهد. امکان فهم قرآن نباشد، با قرآن به جنگ اهل بیت خواهی رفت؛ مگر مردم کوفه نبودند؟ چندبار با قرآن به جنگ علی و حسن بن علی و حسین بن علی رفتند؟! ...در جلسات هیأت باید تفسیر قرآن بشود؛ "چه بسا قرآن خوانهایی که قرآن لعنتش میکند" نیاز هفتگی ماست روضه ی اباعبدالله، تا نور قرآن بتواند به دلشان بنشیند. هفتگی، چون گفتیم، تقوا یعنی "مراقبت دائمی". یک بار بیایی و دیگر نیایی چه بسا بی ادبی مضاعف باشد...حداقل زیارت عاشورایی بخوان برای خودت...) اینها، و فقط اینهایند که خدا "مهرِ امتحان پس دادگی" بر دلشان زده! خدا چنین مهری را بر دل "نماز خوانها" نزده که هیچ، "ویل لالمصلین" هم گفته! ... روشنفکرزده های کم فهم ی اول انقلاب میخواستند روضه ها را حذف کنند؛ امام بود که اجازه نداد "اسلام را این روضه ها و منبرها حفظ کرده؛ منبرها را هم همن روضه ها حفظ کرده"... علامه ی طباطبایی –عوام نیست! عارف است...اخباری نیست! فیلسوف است...مفسرکبیر قرآن است، قرآنی تر از همه، عقلانی تر از همه ست- یکی از علما که میشناسید میگفت، علامه ایام فاطمیه میرفت یک خانه ای که روضه ای داشتند، دم درب مینشستند! ...یک بار که می آیند میبینند تعمیراتی انجام داده ند، میگوید دیواری که دست نخورده باشد مانده؟ میگویند بله کنار منبر...میرود آنجا، میگویند شما که تاحالا بالای مجلس نمینشستید...میفرماید می خواستم از دیواری که سالها ناله ی یازهرا شنیده، نور بگیرم... علامه ی طباطباییست ها!... یک مقایسه ای را وعده داده بودیم بین تقوا و اخلاق...بعد از این مقدمه و تعریف تقوا، حالا میتوان... اخلاق بمعنای "علم اخلاق" که از یونان آمد؛ و سکولار بود و خیلیها اصرار دارند که کماکان هم سکولار بماند: اولا اخلاق، بر "ملکات " استوار است: اگر کسی مثلا ملکه ی شجاعت داشت، بافضیلت است (ملکه=خوی حسابی جاافتاده نادینه شده!) تقوا میگوید: بخاطر خدا باید سعی کنی شجاع باشی، این شجاعت اگر برایت ملکه شد، حالا بد هم نیست، اما نشد هم مهم نیست! آقا من آدمِ بیصبری هستم ذاتا! خب بخاطر خدا "تصبّر کن" : سعی کن صبور باشی! خب ملکه ی صبر نداری، "زجر بیشتر"ی میکشی، منِ خدا هم البته "اجر بیشتر"ی میدهم بهت! اخلاق میگوید: ملکه ی سخاوت داشته باش، تا "راحت" دست به خرج و بخشش بشوی! تقوا میگوید: به خاطر خدا دست بخرج شو، اگر در عین اینکه برایت سخت بود،کردی، اجر بیشتر! البته "اخلاق" چیز بدی نیست، در روایات داریم که "هدیه ای"ست که خد به بعضی از بنده ها داده: به بعضیها همینجوری ژنتیک ملکه ی تواضع دارند یا سخاوت یا حیا یا... خب ملکاتی که خود ما زور زده ایم کسب کرده ایم چطور؟! اگر برای خدا زور زدی که همان تقواست!... ادامه ی همان روایت" ملکات، هدایای خدا هستند، برخی شان سجیه هستند و برخیشان نیت" پرسیدند کدام بهتر است؟ فرمود «کسی که سجیه دارد، "مجبول" است ذاتا به این سجیه، (اگر نکند، حالش بد میشود، شجاعت نورزد، احساس حقارت میند، سخاوت نکند، عذاب وجدان میگیرد...) اما صاحب نیت، نه، زحمت می کشد و "تصبّر" میکند بر کاری که برایش عادت نیست ولی بخاطر نیتش... معلوم است که این دومی بهتر است» امام علی: «مردی میگوید من جهاد کردم، درحالی که جهاد نکرده، جهاد ترک گناه است و جنگ با دشمن. اما برخیها هستند که "دوست دارند جنگیدن" را برای نام آوری (ذکر) یا برای اجر مادی؛ بعضیها هم هستند که طبعشان شجاع است، از کسی که بشناسد یا نشناسد دفاع میکند، و "بالطبیعة" از جبن دوری میکند؛ ... امام "مهم این است که برای چه چیزی داری جنگ می کنی!" سگ هم برای دفاع از بچه اش میجنگد!!!» (گاهی ائمه ما را مثلا توصیه میکنند که "وفا را از سگ یاد بگیرید" اما نه به این معنا که ما هم مثل سگ وفا داشته باشیم همینجوری...حداقلی) در تقوا گفته میشه به این فضایل برسی خوب است. در تقوا گفته می شود به خدا برسی خوب است اخلاق "موثر و انگیزه بخش" نیست؛ تقوا هست... ما سوءظن داریم؛ وقتی بطور مشکوک یه دفعه یه کلماتی باب می شود... آا عارف باید بود عارف باید بود عارف باید بود... حالا یه دفعه هم وسطش "فقها عارف نیستند"! همین را میخواهی بگویی!!! آقا قانون...قانون...قانون...انسانیت...انسانیت...اخلاق...اخلاق...اخلاق... چه چیزی را میخواهی بزنی با این کلمات خوب؟! ته ش را بگو! تیزیم ما ایرانی ها! هر کسی زیادی بر یک چیزی تاکید کند، معمولا یک چیزی توش هست! یکی شروع می کند :آقا امام زمان امام زمان امام زمان...ته ش:خب ولی فقیه نه دیگه!... انگار یک جورهایی "نسبی گرا شدیم!" بله! آخر الزمان است، حواسمان جمع باشد هر حرف درستی ممکن است به آسیب کشیده بشود. در روایات داریم همه ی مفاهیم نسبی اند بجز تقوا! که تنها مفهوم "مطلق" است...مگر اینکه تقوای بدون ولایت که دیشب بحث شد یک جای قرآن، تقوای اللهی مطرح نشده، "تقوای از فتنه" اتقواالفتن...فتنه ای که تر و خشک را باهم میسوزاند...فقط ظالمها نمیسوزند؛ مظلوم هم میسوزد. فتنه یعنی چه؟ فریب بزرگ اجتماعی! خب این معلوم است که اشد من القتل است... در جریان که هستید که فتنه های بزرگتر از 88 هم در پیش داریم! پیامبر فرمودند "ناراحت نباشید از فتنه های آخر الزمان؛ چون اینها می آیند که منافقین را رسوا کنند" مثل فتنه های صدر اسلام نیست، که خانه نشین کند ولی خدا را... فتنه برای جامعه ی ما شده مثل "مین گوجه ای زیر تانک" که فقط تق تق میکرد...! بله؛ کسی پا در فتنه بگذارد به سرعت دفن می شود در تاریخ، چند تا سطل سوزاندند چندسال قبل، ببینید آنهایی که "در جهان" خوشحال شدند، امروز سرشان را نمیتوانند در دنیا بالا بگیرند از رسوایی... فتنه های آخرالزمان، اینجوری سریع رسوا میکند! امام علی فرمود فتنه با چه آغاز می شود؟ با بی تقوایی! «یک هوای نفس تبعیت میشود، فتنه کلید میخورد» آیت الله بهاالدینی میگفتند همیشه "زرنگ بازی در نیارید" ...حرامش باشد کسی که با زرنگباز ی برود مجلس... دوستان شهرداری قم، میگفتند خانه ی آیت الله بهجت توی طرح افتاد؛ گفتیم برویم، هم ببینیمشام هم مطلب را بگوییم؛ تا گفتیم، بلند شد رفت بیرون بیست دقیقه ای ماندیم، نیامد، گفتیم ناراحت شدند... رفتیم دیدیم در حیاط، مشغولِ جمع کردن اسباب شدند! گفتند دیگر نشستند در این خانه "شبهه ناک" است!!!قانون اسلام نبودها! حکم ولی فقیه هم نیست ها! ... مملکت امام زمان، شوخی نیست! بازی نداریم!... کسی با زرنگبازی بخواهد کار خوب بکند هم خدا پدرش را درمیآورد، با زرنگ بازی کار بد بخواد بکند؟!... زمان امام زمان سیاست چطوری تطهیر میشود؟ اینجوری که« غلط میکند کسی که صلاحیت ندارد برود در کار»... خدایا محافل سیاسی ما را نورانی تر مساجد ما قرار بده! ...خدایا سیاسیون ما را از کسانی قرار بده که بشود به خاک قدمشان تبرک جست(چنانکه درمورد فرماندهان سپاه امام زمان گفته اند)... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 23:23 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله خدا، خودش را توصیف می کند به "اهل التقوا و اهل المغفرة" همان خدایی که شایسته است مراقب رابطه ت باهاش باشی، همان خدایی که باید ازش ترسید، همان خدا هم گذشت میکند! سخت نمیگیرد... تو "تصمیم داشته باش" و بخواه و سعی کن که مراقب باشی، جایی از دستت دررفت، می بخشد...در سوره شعرا، میبینیم دائما از قول تمام انبیا قرآن میگوید "اتقواالله و اطیعوانی" تقوای الهی داشته باشید و از من اطاعت کنید! چرا از من؟! چرا نمیگوید اطیعواه؟! ...بعد تر هم آیه داریم اطیعواالله و اطیعوا الرسول و اولوالامر منکم... چرا برای اطاعت خدا یک "اطیعوا" آورده و برای رسول و اولوالامر هر دو یک اطیعوا؟ چون جنسشان فرق دارد، در اطاعت از امام و پیغمبر، شما ولایتمداری میکنید، ولی در اطاعت خدا، بندگی میکنی. حالا در دعوت همه انبیا، دنبال تقوا بلافاصله اطاعت از رسول مطرح میشود! همانطور که عمل خوب بدون تقوا فایده ندارد؛ تقوای بدون ولایت هم فایده ندارد! "اتقواالله و اطیعوانی"! از امام باقر پرسیدند متقینی که قرآن میگوید کی ها هستند؟ فرمودند "ما و شیعیان ما"! اصل تقوا ولایتمداریست. خدا فرموده "قطعا عذاب میکنم هرمسلمانی را که از امامی غیر از آنکه من معین کرده ام، اطاعت کند؛ ولو اینکه او متقی و نیکوکار باشد"! همان تقوا! همان تقوایی که آخرین وصیت همه ی انبیا بود! همان تقوایی که سبب قبولی اعمال بود، همان تقوا با اطاعت از امامِ غاصب بی فایده میشود! امام علی در مسجد کوفه می گویند"انا سید الوصیین و... و لقد کان حبیبی رسول الله، کثیرا مایقول (ای مردم کوفه که بیست و پنج سال "قال رسول الله"نشنیده اید...رسول الله زیاد این کلمات را میفرمودند) : یا علی! حبّک تقوا و ایمان! و بغضک کفرٌ و نفاقٌ!" علی! حب تو تقواست!... خدا در برابر نیرویی که "تعصب جاهلی(که یک فرهنگ است برای خودش)"بهشان داده است، من در مقابل، به مومنین 2 چیز می دهم : اول آرامش! که نترسند؛ و بعد "ملازم آنها قرار میدهم کلمه ی تقوا را". و بعد میفرماید مومنان اهل این تقوا هستند، و حقشان است. خدایا این یعنی چه؟ پیامبر بسیار میگفتند: خداوند از من عهد گرفت تا این را بیان کند :"یا محمد! اسمع!... علیٌّ کلمة الذی الزمه بالمومنین" آن کلمه ی تقوا علیست! مومن با ولایت علی ست که انرژی پیدا میکند! این را شب عاشورا باید فریاد زد؛ که شب ولایتمداریست. که امام به همه گفت "پاشید برید، من به هیچکدامتان نیاز ندارم" شبیست که کاسه های گدایی دراز شد که "آقا! ما به تو نیاز داریم!"... فردا، یک پدری شهید میشود، دوتا پسر جوانش گریه میکردند، امام گفت شما هم بزودی بهش ملحق میشوید، چرا گریه میکنید؟! گفتند برای خودمان گریه نمی کنیم؛ گریه میکنیم که چرا بدرد تو نمی خوریم؟ چرا نمی توانیم اماممان را از غربت در آوریم... امام رضا میفرماید "نحن کلمة التقوا و عروةالوثقی" امام حسن عسکری میگوید:هدی لالمتقین که در آغاز قرآن آمده، یعنی قرآن بیانیست برای هدایت شیعیان محمد و علی که..." امام علی از جایی رد میشد، جمع شدند دورش عرض ارادت که آقا ما از شیعیان شماییم...امام فرمودند نه شما از شیعیان ما نیستید! شیعیان ما کسان دیگریند...طوری گفتند که اینها هم شرمنده شدند هم شیفته ی آن شیعه ای که امام گفت ...شاید نه همه شان... اما "همام" بین آنها بود فوری گفت آقا میشه بگید چه صفاتی دارند؟! چه صفایی دارد همام، بهش برنمیخورد که "یعنی چه! مگر ما چه کرده ایم چه مان است که شیعه نیستیم؟!"...فورا شیفته ی کسانی میشود که برتر از اویند... عده ای آمدند خدمت امام رضا که ما شیعیان شماییم آمده ایم ببینیمتان عرض ارادت کنیم...روزها همین امام رضای رئوف راه ندادشان! دست آخر گفتند خب چرا بگویید چکار کردیم که راهمان نمیدهد امام؟! امام گفت بیایید؛ امام میخواهد چیزهایی را حفظ کند، هرکی هرکی نشود... گفتند شما شیعه نیستید، شیعه یعنی حسن و حسین که شیعه ی علی بودند! بعد مقداد و سلمان و... تقوا صبر نیست، قتوا سخاوت نیست، تقوا یک کار خاص نیست، تقوا یک ماهیت خاص رفتاری ندارد؛ یک روحیه ست؛ یک رویه ست، یک "بنا"ی خیلی کلی ست. عملها (که هرکدام حیثیت خودشان را دارند) و صفات (که هرکدام حیثیت خاص خود را دارند) با تقوا قبول میشود. چه حس میکنید از تقوا. ترجمه کرده اند "کلمه" را در قرآن به "روح"...تقوا هم "روح اعمال و صفات"ماست...
یک نکته ی رندانه ای هست که تقوا را در یک عملِ خاص متعین نکرده اند! یک روح کلی... چه نکته ای؟! نکته ای که ممکن است ششهزار سال عبادت کنی، بعد یک دفعه یک امر دیگه بکند خدا که کم بیاری! نکته ی "انی احب ان اطاع حیث ارید، و لا حیث ترید"! حرفی که به ابلیس زد خدا! تقوا سیال است! نمیخواهد بیایی به خدا بگویی "آقای خدا! لیست اعمالی که دوست داری بده ما برویم خودمان را باهاش تطبیق بدهیم"! نخیر! اساسا تقوا یعنی به ساز من برقص! مثال ساده ش این که آدم خودش را تطبیق میدهد با قوانین رانندگی، بعد افسر راهنمایی رانندگی دستور خلاف آن بدهد! تقوا یعنی تو آمادگر داشته باش هرموقع هر دستوری بهت دادم؛ یه دفعه یک دستور را که جلوت گذاشته میکشد کنار یکی دیگه میگذارد... میخواهد ببیند "خدا را میپرستی! یا این لیست دستورات را؟این صفات خوب و اعمال خوب را"؟! سر سجاده ی نماز، سرگرمِ منی؟ یا سرگرم نماز؟! ... خدا زاهدی را که داشت نماز میخواند، فرستاد بچه ها جلوش یک خروسی را تکه تکه میکردند، طرف فکر کرد، عجب ظلمی میکنند، حالا بگذار من نمازم را تمام کنم بعد...!!! ... "ولایت" یعنی دستورات سیال! بخواهی بازی دربیاوری در تقوا، محل امتحانش ولایت است... قرار نیست یک لیست دستورات بدهد خدا، بگوید برو دیگر طی یک مکانیزمِ خودکار می روی بهشت! ... طرف میگوید من با نمازت و زکاتت و جهادت و... مشکل ندارم؛ اینقدر اما بغض داشت از علی، که دست عبلی را که پیامبر برد بالا نپذیرفت "قراره این علی تکلیف مرا دربرابر خدا تعیین کند؟! اصلا ما نیستیم با این خدا اگر اینطور است!"...مچِ ابلیس را همینجا گرفت خدا! "این بار من میخوام به این آقا سجده کنی!" این عابد زاهد، در یک دقیقه شد رذلترین رذل تاریخ... عبادت پَر، اخلاق پَر! خودسازی پر! چرا روح تقوا میشود ولایت؟ چون ... امام یک دفعه یک روز گفت "حفظ اسلام از نماز واجب تر است"! بگذارید از اول صه بگوییم: یک عده بچه ها بودند که پدر و مادرشان نمیگذاشتند بروند جبهه، که تو بدون اجازه ی من بروی –طبق دستور اسلام!- نمیتوانی بروی جهاد نمازت هم قبول نیست و... ایضا مقدسنماهایی بودند که... اینجا امام "فتوا" دادند که بدون اذن پدر هم مشکل ندارد، وقتی مسئله حفظ اسلام است... تو جبهه میدویدیم و نماز صبحمان را میخواندیم...حالا تو بیا بگو آقا آداب نماز!!! ... (وزارت اطلاعات درست شده بود- گفتند آقا جاسوسی خوب نیست! امنیتی بازی خوب نیست و... چرا اطلاعات درست کردی؟! امام فرمودند (حالا ببینید من تندروز کردم یا نه اینها را میگویم؟!- آدم ر.ی منبر، حتی ولوم صداش هم بی حساب و حسب دلم میخواد بالا و پایین ببره...خدا حفظ کند) "این حرفهای احمقانه ایست که ازینگروهها نقل میشود که جاسوسی خوب نیست؛ ... اگر اسلام نیاز داشته باشد شرب خمر هم لازم است دروغ هم لازم است" ... یکی را فرستادید تو دل دشمن، اطلاعات لازم گیر بیاورد؛ همه دارند "..." میخورند، تقوا پیشه کند تا لو برود اسلام به آنچه نیاز داشت نرسد؟! آقا اینطوری که سنگ روی سنگ بند نمیشود همه چیز را هرطور دلشان بخواهد بالا پایین میکنند... نه عزیزم! کی حق دارد اینطور حکمی بدهد؟! امام عادلی که هیچ چیز برای خودش دلش نمی خواهد! ... کسی از من پرسید آقا امام علم غیب دارد یعنی چه؟ گفتم تو تاحالا "آدم" دیدی تو زندگیت که علم غیب داشته باشه؟ نه ندیده م! پس تو اصلا صلاحیت پرسیدن این سوال را نداری! ... طرف قبل انقلاب کتاب نوشته بود که اثبات کند که "امام حسین نمیدانست شهید میشود" خب دو روز صبر میکردی این جوجه بسیجیها را می دیدی که چطور میدانستند کی و چطور شهید میشوند... پیامبر کسی را که فرستاد به نمایندگی حکومت ِ مکه، گفت حرف او حرف من است (معصوم هم نبود) بدونِ مشورتِ با من هم حکم میکند! چرا این را تاکید کردند؟ که پس فردا برای هرحکمش گیر ندهی که شاید پیامبر نظرش این نبود... تو این سوال را میپرسی چون "آدم ندیدی"! خودت را دیدی و پسرعمه و پسرخاله ت را... آدم ندیدی ، آدمی ندیدی که هرچه بهش مسئولیت بیشتر میدادند تقواش بیشتر میشد... نماز شب نمیخواند، حالا میخواند، با چه گریه ای... چه میکشیم از انسان شناسی های ناقص غربی...کی گفته همیشه قدرت فساد می آورد؟ "آدم ندیده اند اینطور ی حکم کرده اند" به من بگویند حکومتی هستی این حرفها را میزنی؛ بگویند، نانی از کسی نگرفته م که برای گفتن یا نگفتن این حرفها کم و زیاد بشود... مرده شور آن محبوبیتی که با "ابوموسااشعری"بودن حاصل بشود... شب عاشورا،طرف آمده دنبال نیزه میگردد... میگوید پول داشته م اونقدر که خودم بیام فقط عمرسعد بگو چکار کنم؟ منم یک ثوابی ببرم در کشتن حسین...پول نیزه و شمشیر خریدن نداشتم... یک شبه به اوج نامسلمانی رسیدند خیلیها... بد نبودند با حسین اصلا تاریخ شهادت میدهد "قلوبهم الیک، و سیوفهم علیک"!!! عمرسعد تا آخرین ساعات تاسوعا، می گفت "میترسم این شمر ملعون آخرش دست مرا به خون حسین آلوده شدند" بزرگترین عبرت عاشورا همین است که چطور قومی که حسین را دوست داشتند طی کمترین زمان اینطور جنایتی کردند...مردم شام (که سنتی دشمن علی بودند! تحت تربیت معاویه) دیگر اسب نمیتاختند شاید روی... چرا؟ این شدیدترین غضبیست که خدا دارد نسبت به "مدعیان تقوا" که ولایت نداشتند... خدا با هیچ دعایی نمیشود تو را از تصمیمت برگرداند که امتحان نکن...غربال نکن... رحم کن به ما... بیاید به حسین "پناه" ببریم از این غربالها...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 2:36 توسط فروزنده
|
|
||