***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***
این هفته دکتر ظریف برای دومین بار(شاید هم چندمین بار) در سخنرانی دانشگاهی خود تاکید کرد: «ما تنها 1 ابرقدرت می شناسیم و آن هم خدا ست.» پیشتر هم در دیدار مهم رهبر با سفرا و مسئولین وزارت خارجه همین را تاکید کرده بود.

جمله ی کاملا درستی ست. اما «الا الله» است منهای «لا اله»!  باید مراقب بود که گوینده را غافل نکند از اینکه «برخی ها برای خودشان شأن ابرقدرتی قائلند» برای اثبات ابرقدرت واقعی جهان، راهی جز عبور از ابرقدرتهای تقلبی و خودساخته نیست. چیزی که آقای دکتر ظریف به وجودش اعتقادی ندارد! وقتی این حقیقت را «نادیده گرفتیم» که کسانی در دنیای ما خود را -به گزاف- ابرقدرت می دانند، آنگاه طبیعتا مطالبات آنان را هم «گزاف» نخواهیم دانست و به روی خودمان نخواهیم آورد که فی المثل مطالباتی که آمریکا از ما -و دیگر کشورها- دارد، مطالباتِ یک ابرقدرت از زیردستان است، و لذا (چون ابرقدرتی او نامشروع است و بقول آقای ظریف: فقط خدا ابرقدرت است) مطالبات او نامشروع است! و حتی ارزش مذاکره ندارد، چه رسد به ارزش «پذیرفتن»!


برچسب‌ها: ظریف, ابرقدرت, آمریکا, خدا
+ نوشته شده در  جمعه 14 آذر1393ساعت 10:48  توسط فروزنده  | 

میپرسم: از حدیث کوچولو (خواهرزاده ی سه ساله م) چه خبر؟ انگار دیگه سراغی از ما نگرفت!

میشنوم: حدیث کوچولو که دیگه حدیث کوچولو نیست که سراغ کسی رو بگیره! یکسره تبدیل شده به «لیلا»!

یادم می آید آخرین بار که دیدمش مادرش برایش قصه ی دزد عروسکها گفته بود و بچه از همه میخواست برایش «قصه ی لیلا و بهرام»(همان دزد عروسکها) تعریف کنند، من هم که قصه را -بعد از بیست و چند سال!-با جزئیات یادم نبود، دست به دامن اینترنت شدم و فیلمش را برایش دانلود کردم. طی همان دو روزی هم که با حدیث کوچولو بودم، حداقل 4-5بار فیلم را دید. چنان غرق میشد و دقت میکرد که حتی به ذهنش نمیرسید بنشیند تا پاهای کوچکش خسته نشود! شش دانگ حواسش جمع بود که حتی کلمه ای از دیالوگها را از دست ندهد، حرفها، شعرها، سیر داستان، حرکات، حتی جزئیترین چرخش چشم ها را مو به مو حفظ می کرد و تکرار می کرد! از همان موقع شروع شد: «من لیلا باشم تو بهرام، تو هم خورخور»...

از آن موقع حدود یک ماه گذشته و گویا با کشف علاقه ی وافر حدیث خانم به تماشای این قبیل فیلمها، مجموعه ای برایش تهیه کرده اند و بچه غرق در نقشهای رنگارنگ است و اطرافیانش هم ناچارند نقشهای مکمل را بعهده بگیرند!

البته این علاقه ی بچه به بازیهای تخیلی و در نقشهای مختلف فرو رفتن را دیرزمانیست که میبینیم. اوایل نقش اطرافیان را میگرفت و کارها و حرفهایی که ازشان دیده بود را تکرار میکرد: بچه های توی پارک، مامان فلان نی نی، پدربزرگ فلانی و... . بعدتر «خاله شادونه» هم اضافه شد و بعدترها «خاله دنا»، کارشناس محیط زیست برنامه کودک شبکه 2 . شال میپوشید و یک کلاه سرش میگذاشت و میشد خاله دنا! درمورد انواع مارمولک یا اینکه لاکپشتها چه می خورند و... هرچه از خاله دنا شنیده بود تکرار می کرد... تا اینکه یک روز اتفاق جالبی افتاد:

همین تابستان بود که حدیث کوچولو با کلافگی کلاهش را پرت کرد و شال را هم از سرش در آورد و داد کشید: «نمیشه! اینجوری که خاله دنا نمیشم. خاله دنا همه چی می دونه. من چرا همه چی نمی دونم؟!»

اینجا بود که دیدم ذهن بچه ی زیر 3 سال می تواند از شباهتهای ظاهری عبور کرده و فراتر برود و تفاوتهای باطنی (مثلا تفاوت سطح دانایی!) را هم تشخیص بدهد...

بچه مثل آینه است، هرچه دید تقلید میکند. حرفها را، حرکتها را، حتی شکل نگاه کردن و چرخش چشمها را، حتی تر «احساس»ها را، و حتی تر «حوزه ی داناییها»را... «لیلا»ی دزد عروسکها، دختربچه ایست که ضمن اینکه کودکی دارد، عروسکهاش را دوست دارد، موی بلند طلایی دارد، شعر می خواند، هوش و ذکاوت هم دارد، شجاعت هم دارد، احساس مسئولیت نسبت به مشکلات مادرش هم دارد...اما امان از وقتی که بجای «لیلا»، پرنسسهای والت دیسنی جلوی آینه ی بچه قرار بگیرند، آنها که بجز زیبایی(با تعریف خاص!) و آراستن چهره و لباس هیچ هنری ندارند و بجز معشوقه بودن هیچ چالش و وظیفه و دغدغه ای! آنان که نه هم سن و سال کودکند و نه ذهن بچه را به جایی فراتر از ظاهر تصویر دعوت می کنند.

بچه مثل آینه است، هرچه دید تقلید میکند. و البته چشم تیزبین بچه، محدود به دیدن و تقلیدکردن از فقط ظواهر هم نیست. منتها اگر جلوی این آینه شخصیتهایی را قرار دادیم که هیچ چیزی بیش از ظاهرشان ندارند، مسئولِ  «سطحی نگری» فردای فرزندمان، خودمانیم.


برچسب‌ها: کودک, تقلید, دزد عروسکها, ذهن
+ نوشته شده در  جمعه 14 آذر1393ساعت 10:39  توسط فروزنده  | 

توافقنامه ی ضعیف ژنو مجددا بعد از 1 سال و برای دومین بار تمدید شد.

با سه گانه ای که در ماجرای مذاکرات داریم، راهی بجز تمدید هم نمیشد برایش تصور کرد.حتی عجیب نیست اگر همین روند تمدیدهای چند ماهه را تا پایان دولت یازدهم ادامه دهیم! این سه گانه عبارتند از:

1. طرف غربی. که به چیزی کمتر از توقف کامل برنامه ی هسته ای راضی نیست و بارها و بارها هم این را تصریح کرده اند، از همان سال 82 تا کنون. یا اگر توقف نشد، «وابسته سازی»ِ برنامه هسته ای ایران به خارج. که این هم در واقع همان توقف است، منتها نرم نرمک و بی سروصدا. یعنی عملا عنان اختیار برنامه هسته ای از دست ایران خارج شود، و دست ما برای تامین نیازهای هسته ای مان همواره پیش حضرات دراز باشد، تا ایشان هروقت و هرجا که صلاح دیدند، نیاز ما را ندهند، یا بابتش باج بگیرند. حال یا با نابود کردن اورانیومهای بیست درصد در شرایطی که برای مصارف پزشکی مورد نیازند، یا با کاهش تعداد سانتریفیوژها در حدی که نیازهای اساسی کشور را نتوانند تامین کنند ؛ و یا با نظارتهای (بخوانید:مداخلات) بیش تر از حد متعارف، درجریان تمام جزئیات این برنامه ها (و هرچه که اندک ارتباطی بتوان میان آن با هسته ای تصور کرد!) قرار بگیرند تا بتوانند در مواقع دلخواه مداخله و کارشکنی مقتضی را بعمل آورند. چنان که در پروتکل الحاقی ای که سال 82 داوطلبانه پذیرفتیم (چیزی که تاکنون بجز ما هیچ کشوری زیر بار آن نرفته است!) به بازرسان آژانس حق نظارت «سرزده» (یعنی بدون اجازه و هماهنگی قبلی با مسئولین ایران) به «هر جایی که ناظر تشخیص بدهد که ممکن است مرتبط با برنامه هسته ای باشد» (یعنی درواقع«هرجا دلمون خواست» حتی صنایع نظامی!) و تحت نظر گرفتن «هر شخص حقیقی»ای که کمترین ربطی با تشکیلات هسته ای دارد (که منجر به ترورهای بعدی شد) داده شده بود.

باید توجه داشت که توقف کامل برنامه های هسته ای ایران، «کمترین» و در واقع «کف» مطالبات طرف غربی ست. مطالباتی که از روز اول انقلاب وجود داشت: در امور نظامی تان با ما مشورت کنید. قوانین خلاف حقوق بشر (بخوانید قوانین اسلامی! مثل قصاص، یا قوانین مربوط به حجاب و عفاف و خانواده، یا قوانین مربوط به ولایت فقیه و...) نداشته باشید. موجودیت اسرائیل را به رسمیت بشناسید. از گروه های تروریستی (بخوانید مظلومین مقاوم: حزب الله لبنان و حماس) حمایت نکنید.

اینها چالش های بزرگ جمهوری اسلامی(از بدو تاسیسش) با غرب و بویژه آمریکا بوده که ابتدا منجر به جنگ تحمیلی شده و بعد از جنگ و بر زمین گذاشتن تفنگها، همینها بعنوان موضوعات محاکمه ی ایران آقای ولایتی را کشانده پای میز مذاکره یا به بیان فریبنده تر «گفتگوهای منطقی» با غرب، علیرغم مخالفت رهبر. و بعد از اینکه راه حل نظامی و مذاکره نتوانستند منجر به تحقق خواسته های غرب شود، دقیقا همین چالشها شده اند دلیل وضع تحریمهای جامع علیه ایران. (علیرغم القائات دولت، دلیل تحریم ایران در قانون مصوب کنگره آمریکا، این مسائل ذکر شده و نه مسئله ی هسته ای)

2. رهبر ایران، و همفکران ایشان اعم از کارشناسان و مردم. که خط قرمزشان و درواقع کف مطالباتشان، «حفظ استقلال برنامه ی هسته ای» است! تا جایی که حتی عدد هم ذکر کرده و تصریح کردند که غنی سازی کمتر از صد و نودهزار سو را نمیپذیریم. همچنین در جریان مذاکرات سال 82، مقام معظم رهبری، به تصریح خودشان، وقتی دخالت کردند که دیدند دامنه ی تعلیق و توقف دارد به مراکز علمی و تحقیقاتی هم می رسد. و یا تاکید ایشان بر تولید اورانیوم بیست درصد در داخل، بعد از کارشکنی طرف غربی در بیانیه ی تهران که بنا بود اورانیوم بیست درصد بدهند و ندادند و تولید داخلی اورانیوم بیست درصد در اولویتهای نظام قرار گرفت. این شواهد حاکی از آن است که خط قرمز رهبر، «حفظ استقلال» این برنامه هاست. یعنی اینکه ما در هیچ یک از بخشهای اساسی این برنامه، «نیازمند» به خارج از کشور نباشیم.

در واقع خط قرمز رهبری، «حفظ استقلال» به طور کلی است. و ایشان بارها تصریح کرده اند که اهمیت موضوع هسته ای برای ما، گذشته از نیاز فنی کشور به این تکنولوژی، «خط مقدم» و «سنگر اول» بودنِ موضوع هسته ای است. ایشان تاکید میکنند که اگر ما در موضوع هسته ای کوتاه بیاییم، قدم بعدی غرب تکنولوژیهای نظامی ماست، یا نفت ما (هرچند در صنعت نفت چندان استقلالی نداریم) یا صنایع پزشکی ما و ... و به همین ترتیب برنامه ی دشمن فتح سنگر به سنگر «استقلال» کشور است، بعد از حوزه های علمی-صنعتی (که فتحشان راحتتر است) حوزه های اقتصادی، و نظامی- امنیتی و سیاسی...

کنار هم گذاشتن مطالبات این 2 طرف تاثیرگذار و تعیین کننده ی مذاکرات، نشان میدهد که دستیابی به توافق، امری نزدیک به محال است!  هرچند توافقنامه ی ژنو، با قبول نابود کردن تمام ذخایر اورانیوم بیست درصد، و با پذیرش مجددِ نظارتهای غیر متعارف (شبیه به سال 82) خیلی به عبور از خط قرمزهای رهبر نزدیک شد.

پارسال و در جریان توافق ژنو، استراتژی عاملین این توافق برای نزدیک شدن یا حتی عبور ازین خطوط قرمز، «محرمانه نگه داشتن متن توافقنامه» بود. چنان که دولت محترم، بدون انتشار متن توافقنامه، با جوسازی رسانه ای مفصل، به رهبری و مردم تبریک گفته و این همه شکست را پیروزی قلمداد کردند. اما کم کم با فاش شدن محتوای توافقنامه اعتراضات بالا گرفت؛ اعتراضات مردمی، اعتراضات برخی رجال و جناح های سیاسی، اعتراضات کارشناسان (که رسما توسط دولت محترم بایکوت شد!) ، و حتی اعتراضات تلویحی رهبر. و خب، آبِ رفته که نمی توانست به جوی بازگردد، اما دست کم، دولت محترم و تیم مذاکره کننده اش را متوجهِ این موضع کرد که به این راحتی نمیشود گامهای اینقدر بزرگ به سمت عبور از خطوط قرمز کشور و «راضی کردنِ دشمن» برداشت. پس همچنان، راه برای توافق نهایی (چنان که نظر طرف غربی را بیش از ژنو تامین کند؛ و در عین حال، نارضایتی رهبر و مردم و کارشناسان همفکر ایشان را بیش از ژنو  بر نینگیزد!) بسته است.

3. پس منطقا میبینیم که حصول به توافقی میان دو طرف فوق محال است. اما این داستان طرف سومی نیز دارد که تمام وجاهت و موفقیتش و بلکه اصل بقا و هویتش، در گروِ نیل به توافق است! : دولت ایران! دولتی که از روز نخست، با گره زدن تمام مشکلات کشور به «عدم توافق با غرب» آمد و با وعده ی حصول به این توافق رأی آورد. لذا طبیعیست که وزیر خارجه ی این دولت معتقد باشد که «هر توافقی بهتر از عدم توافق است.» چون عدم توافق عملا یعنی «اعلام شکست دولت روحانی»در برابر رقبای داخلی. و بدیهی ست که شکست برای دولتی که کمتر از دو سال از روی کار آمدنش گذشته و حالا حالاها برای فتح مجلس و... برنامه ها دارد، پذیرفتنی نیست.

حال که نه توافق ممکن است و نه عدم توافق(!) راهی بجز «کش آوردن بازی مذاکرات» باقی نمی ماند، یعنی تمدیدِ آخرین وضعیت! تمدید آخرین توافق. (شاید حتی تا پایان دوره ی چهارساله ی دولت!) منتها هر بار با افزودنِ «محرمانه»ی امتیازاتی جدید برای طرف غربی. و این ناشی از درسی است که دولت روحانی از توافق متهورانه ی پارسال گرفته، جامعه ی ایران ، هرچند به امید توافق به او رای داده اند و اغلب مشتاق توافقند، اما نسبت به امتیازدهی های به این شدت هم حساسند. و تحریک کردنِ این حساسیت، کار دولت را در انتخاباتهای بعدی خیلی دشوار خواهد کرد، لذا نباید در جلب رضایت طرف غربی آنقدرها هم «تند رفت». و امتیازات را باید خرد خرد داد تا صدای منتقدان داخلی در نیاید.! روشی قدیمی که مشهور است به «استراتژی پخت قورباغه»! (بلانسبتِ منتقدین! میگویند قورباغه را اگر بیندازید توی آب جوش، فورا بیرون میجهد، اما اگر در آب ولرم بگذاریدش و کم کم حرارت آب را تا درجه ی جوش بالا ببرید، چیزی نمی فهمد و بدون مقاومت، می پزد)

 

پ.ن. چندی قبل آقای شمخانی مصاحبه ای کردند که محورش بحث داعش بود و ابراز بی اعتمادی به شعارهای آمریکا و تیمش در مبارزه با داعش و اساسا پارادوکسیکال بودن این مبارزه و از کمکهای نظامی و با هلیکوپتر، مهمات بردن آمریکا برای داعش گفتند، حتی با ذکر جزئیات از زمان و مکان تحویل دادن محموله ها و... مصاحبه ای که چند بار هم از تلوزیون پخش شد. در خلال این مصاحبه ایشان به موضوع هسته ای هم مختصرا پرداختند و در راستای اثبات ِ «سر براه» بودنِ ایران و صداقتمان در انجام تعهدات، گفتند «اینها 4000 نفر-ساعت از مراکز نظامی ما هم بازدید کردند.» من این اعتراف عجیب و بزرگ را جز در این مصاحبه دیگر از کسی نشنیده م و ایشان هم توضیح ندادند که بازدید یعنی چه؟ مراکز نظامی یعنی دقیقا چه مراکزی؟  لذا امیدوارم که «گربه باشد»! اما ما قورباغه های درحال پخته شدن نباید از این قبیل سیگنالها غافل شویم. برای هر کشوری اطلاعات نظامی، امر محرمانه ای است. حتی کشورهای مفلوک آسیایی(از جمله  قبل از انقلاب خودمان) و آفریقایی هم که تشکیلات نظامی شان را آمریکا یا شوروی برایشان درست کرده اند، باز بجز همان آمریکا یا شوروی، کسی دیگر از اسرار نظامی این کشورها مطلع نیست. اساسا امنیت هر کشوری در گروِ بی خبریِ بیگانگان از توان نظامیِ اوست تنها دلیل شکست اعراب با آن کبکبه و دبدبه از اسرائیلِ نوپا در جنگ مشهور شش روزه، آن بود که اسرار نظامی کشورهای عرب، مطلقا در اختیار حامیان اسرائیل قرار داشت. لذا همان روز اول جنگ هرچه از عقبه (فرودگاه و پادگان و توپخانه و...) داشتند، نابود شد! ما هم اگر سر پاییم و با خاک یکسان نشده ایم، بابت ِ بی خبری دشمن از محل نگهداری موشکهای به اسرائیل رسنده است!


برچسب‌ها: تمدید, توافق ژنو, استراتژی پخت قورباغه, انتقادات به ژنو
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آذر1393ساعت 16:32  توسط فروزنده  | 

اخیرا بطور اتفاقی یک مقاله از استاد مطهری خواندم بنام «پیرامون محلل» . محلل یک حکم فقهی ست که استاد، به بهانه ی نقد یک فیلم مبتذل که در تحریف و تمسخر این حکم ساخته شده بوده، آن را و فلسفه اش را توضیح داده اند. بنظرم  حکم، چندان حکم مبتلابه و مهمی نبود، و لذا سوژه ی مقاله ی استاد هم برام زیاد جالب نبود. اما مقاله ی استاد یک نکته ی حاشیه ای خیلی جذاب داشت، چیزی که بنظر من مطهری را مطهری کرده است، و متفکرین مذهبی امروزی را از «مطهری» شدن دور نگه داشته:

استاد مطهری، هدفشان، وسیله شان را توجیه نمیکرده!

استاد، ابتدائا با وجود درخواستهایی که ازیشان میشده، از نقد نوشتن بر این فیلم امتناع کرده و خود را معذور دانسته اند؛ و گفته اند «نقد فیلم کار من نیست.» اما بعد از اینکه شرح مکتوب فیلم در اختیارشان قرار گرفته، عذر خود را برطرف شده دیده اند! یعنی عذر ایشان فقط بی خبری از جزئیات فیلم بوده! و جالب این است که گویی اصلا و ابدا به مخیله ی استاد هم نیامده که «بروم فیلم را ببینم!»

استاد حاضر بوده قید یک مقاله ی خوب و هدایتگر(!) را بزند، اما چشمهایش را به دیدن هرچیزی نسپرد!

آن وقت ماها تا حالا چند تا فیلم نادیدنی را با انگیزه ی «می خوام نقدش کنم» دیده ایم؟! چه بسا مقاله ی انتقادی دقیق و عمیق و خوبی هم حاصل شده و کلی تلفن و پیامک و کامنت «احسنت احسنت» دریافت کرده ایم  و به خیال خودمان خدمتی متفکرانه و هنرمندانه به دین خدا شده(!!!) اما...  خودمان را از مطهری شدن محروم کرده ایم...

+ نوشته شده در  شنبه 1 آذر1393ساعت 15:14  توسط فروزنده  | 

بسم الله

 

امروز صبح شبکه 2 تلوزیون مستندی پخش میکرد به نامِ «بچه ها و مشکل ریاضی». این مستند یک دبستان را نشان میداد در مناطق فقیرنشینِ (اگر اشتباه نکنم) لندن؛ که دانش آموزان یازده ساله اش از ریاضیات تقریبا فقط شمردن را یاد گرفته بودند! در نگاه اول، اینهمه «خنگی» حیرت آور بود! بچه ای که 5یا6 سال ریاضی خوانده است و نمی تواند مثلا یک چهارم را با یک دوم جمع بزند! یا نمی داند که اگر طول یک دیوارِ ده قسمتی،40متر است، طول هر قسمت چند متر است؟! یا حتی نمی داند ده ضربدر ده چند می شود؟! مدیر مدرسه و مقامات بالاتر وقتی وضع را چنین میبینند از یک استاد قدیمی ریاضی برای بررسی این مسئله کمک میگیرند.

اما در نگاه دوم، میبینیم که موضوع، فقط «خنگیِ بچه ها» نیست: استاد قدیمی ریاضی، اقدام به گرفتنِ یک امتحان ریاضی، در حد دبستان!) از معلمین دبستان می کند. و در کمال تعجب می بیند که میاگین نمره ی ریاضیِ صد و پنجاه معلم دبستان، زیر نصف است!!! و تنها 1 نفر بوده که به تمام سوالات پاسخ داده است. پای حرف معلمها که مینشیند می بیند که تقریبا همه شان در کودکی با فهم ریاضی مشکل داشته و نمرات خیلی پایینی(در حد 3 از100) گرفته اند! و اینجاست که میبینیم بچه هیچ تقصیری در اینهمه خنگی ندارد!(آنهم بچه ای از خانواده ای فقیر با هزاران مشکل) بلکه مقصر...

من البته بحمدالله در حد «دبستان» اینهمه بی سوادی را در معلمین شهر و کشور خودم سراغ ندارم. (هرچند البته اخیرا برای کلاس تازه تاسیس ششم، با ریاضی نسبتا پیچیده ای که دارد، خیلی معلمین بی ربطی گرفته اند: در حد لیسانس تربیت بدنی!یا لیسانس حرفه و فن! یا از ین دست. ولی لااقل در دوران دبستان ما، معلمها ریاضی را خوب درس میدادند) اما در سطح دبیرستان الی ماشاالله فراوانند معلمهای ریاضی و فیزیک بی سواد و کم هوش و بی انگیزه. و من در دو سه تجربه ای که از تدریس خصوصی داشته ام،دانش آموزهای این معلم ها را بسیار دیده ام. و جزوه های این معلم ها را! دانش آموزهایی که یکسال یا دو یا سه سال سر کلاس فیزیک یا ریاضی رفته اند ولی تقریبا هیچی بلدنیستند حتی در حد حل کردن مثالهای ابتداییِ کتاب درسی! و همان در نگاه اول به حیرت آمده ام از اینهمه خنگی! و مشکل را به گردن وضع نابسامان اقتصادی و خانوادگیشان انداخته ام. یا وضع خراب اخلاقی جامعه! اما حیرت بزرگتر، زمانی است که میبینی این بچه با همین بی سوادی، نمرات بدی از معلمش نگرفته است! و تا حالا مشکلی نداشته، و حالا مثلا چون امتحان نهایی «سراسری» است به مشکل برخورده. اینجاست که کنجکاو میشوی که سری به جزوه ی درسی و سوالات امتحانش بیندازی، و به «نگاه دوم» برسی: درواقع این معلم است که بخش عمده ای از مطالب کتابی که قرار است تدریس کند را بلد نیست!!!متاسفانه.

البته در این کشورها  چون همه چیز مبتنی بر اقتصاد است و یکی از ارکان اقتصاد هم ریاضیات است، بزرگان قوم ، به فکر بهبود اوضاع سواد معلمین و تغییر در روشهای تدریس ریاضیات افتاده بودند. اما در ایران ما (که ریاضی خواندن بچه ها هیچ ربطی به به هیچ جای مملکت ندارد!) این معضل دارد به طریق دیگری و تقریبا بصورت خودبخودی حل می شود:با کنار هم قرار گرفتنِ  تصادفیِ یک «واقعیت» و یک «قانون».

واقعیت: بحران بیکاری فارغ التحصیلان دانشگاه ها!

زمانی که ما (فرض کنید دهه شصتی ها) 18سالمان بود و بعد از اعلام نتایج درخشان کنکورمان،  یک مداد سیاه نرم برمی داشتیم و با هزاران رویایی که درسر می پروراندیم، سراغ پر کردن فرم انتخاب رشته ی دانشگاه می رفتیم، اگر کسی از راه می رسید و می گفت «بزن تربیت معلم»، محترمانه ترین پاسخی که از ما میگرفت احتمالا این بود که «حیف استعداد من نیست؟! یعنی با این آی کیو بروم معلم بشوم؟!» یا احیانا «مگر مُرده ی دوزار و دوقران حقوق آموزش و پرورشم که آینده ی تابناک علمی ام را به پای معلمی که سالها و روزها میگذرد و او همچنان در همان پله از علم که بود، درجا میزند، بسوزانم؟!»

و خلاصه شأن خود را اجلّ از این حرفها میدیدیم. هم اجلّ از دل بستن به حقوق ثابت و بی دردسر. هم اجل از شغل آموزگاری. و شاید درواقع اجلّ از آنچه که خودمان در طول 12سال ، به عنوان «آموزگار» دیده بودیم! این شأن خود را بالاتر دیدن، دلایلی داشت، که این روزها ظاهرا خبری از آن دلایل نیست:

«نان» توی معلمی نبود!

به هر حال، دورانی در تاریخ این کشور گذشت که –بی تعارف- آدمهای از همه جا رانده و مانده می رفتند تربیت معلم یا حتی نمیرفتند تربیت معلم، و با یک دیپلم نیمدار و لیسانس نیمدارتری، به اتکای پارتی ای، رانتی، دلسوزی ای، چیزی، سر از آموزش و پرورش در می آوردند و متولی تعلیم فرزندان بیگناه مملکت می شدند. و خلاصه «معلم خوب» از نوادر گوهرهای عالم بود.

اما گذشته از کم سوادی بسیاری از معلمان، یکی از این دلایلِ نامطلوب بودن شغل معلمی، شاید، حقوق ناچیز و لذا زندگی محقرانه ی معلمین بود. که خب به لطف دولت نهم این وضعیت تغییرات خیلی جدی ای کرد.(البته ظاهرا عمر زندگی غیرمحقرانه ی معلمین زیاد هم بیشتر از عمر دولت محمود نخواهد بود!)

و شاید یکی دیگر از دلایل، این بود که در زمان ما، شغلهای «مهندسی» و «پزشکی» حایز درآمدهای بالا محسوب میشدند. یا لااقل برخی از پدر و مادرها اینگونه خیال می کردند. البته درمورد پزشکی زیاد هم خیال اشتباهی نیست[1]، چون همواره «جان» آدمها دست پزشکهاست و آدم هم بابت «جان»ش هرچه بخواهی حاضر است خرج کند! اما درمورد مهندسی اینطور نیست، ذات مهندسی پولساز نیست! بلکه احتمالا این پدر و مادرها چون در زمان جوانی خودشان، پزشک و مهندس و کلا «دانشگاه رفته» کم بوده و لذا همین اندک ظرفیت ناچیز صنعتی  که کشور دارد و امروز اشباع است، آن روز جلوی این نادره های روزگار فرش قرمز پهن می کرده. و خلاصه خاطره ی «آقا مهندس»های باکلاسی که پولشان از پارو بالا میرفته و زندگی لوکس می داشته اند، در اذهان برخی والدین نقش بسته، و تحلیلی هم وجود نداشته که آیا واقعا این ثروت و گرمیِ بازار، بخاطر «مهندسی» است؟! یا دلیل دیگری دارد؟

 بهرحال، ظرفیت ناچیز صنعتی کشور ما امروز کاملا اشباع است و دانشکده های مهندسی هم البته چیزی به دانشجویان خود یاد نمی دهند که بتوان با آن «ظرفیتسازی» یا کارآفرینی کرد. که هم اینهمه مهندسی بیکار را به کار گرفت و هم نیازی از نیازهای انبوه صنعتی کشور را مرتفع کرد. شعار اشتغال آفرینی و اقتصاد دانش بنیان و اینها هم تا وقتی «برنامه ی درسی دانشگاه ها» تغییر نکند، درحد همین شعار خواهد ماند. برنامه ی درسی دانشکده های مهندسی ما، در بهترین حالت(مثلا در دانشگاه شریف) کپی شده از دانشگاه های کشورهاییست که از دویست سال قبل که ما نفت می فروختیم، آنها کارخانه می ساخته اند! صنعت، بخصوص صنایع قدیمی ای مثل برق و خودرو و... زیرساختهای زیادی (از بازار و تجارت و اقتصاد و صنایع زنجیروار وابسته و نیرو انسانی متنوع و توان رقابت و تاسیسات و ...) لازم دارد که طی ده ها و بلکه صدها سال ایجاد میشود ، بهرحال ما این صدسال دویست سال را از آنهایی که برنامه درسی مان را از ایشان قرض گرفته ایم، عقبیم! و بخاطر ذاتِ رقابتیِ این عرصه، عقب هم خواهیم ماند!

اما اصلامسئله «نان» نبود! (انگیزه های فانتزی نسل ما)

اما بهرحال  من فکر میکنم آنچه که نسل ما را، و بهتر بگویم: آی کیو بالاهای نسل ما را، از معلمی گریزان میکرد، چیزی درونی تر از مسئله ی حقوق و سطح زندگی معلمان بود. چرا که بچه های نسل ما (بخصوص دخترها) در سنین دانش آموزی و حتی دانشجویی اصلا به چیزی به نام «پول» فکر نمی کردند. و پول و «درآمد» شاید در رده های هفتم هشتم دغدغه هایشان هم قرار نمی گرفت! تا چه رسد به این که بخواهند مهمترین انتخاب زندگیشان را بر محور سطح درآمد انجام دهند. این وضعیت هم البته در میان دانش آموزان و هجده ساله های امروز دیده نمی شود! خواهم گفت چرا.

اینجا البته یک نکته ی قابل ذکر هست: این بی تفاوتی نسل ما نسبت به پول را نباید به حساب «زهد» و دنیاگریزی ما گذاشت. و نباید هم به حساب ثروت انبوه و «بی نیازی» ما گذاشت. بلکه فکر میکنم بیش از هرچیز، به نحوه ی تربیت ما بازمیگشت.هم از طرف خانواده و هم از طرف مدرسه، دائما «ارزش»های دیگری به نسل ما القا می شد: «فرزندم! تو نگران هیچ چیز نباش؛فقط درس بخوان!» خانواده ها معمولا همه جور سختی ای به خود می دادند تا آب توی دل فرزندان احیانا نخبه شان تکان نخورد و هیچگاه بود و نبود چیزی بنام «پول» را حس نکنند و با خیال راحت «فقط درس بخوانند» و همه ی ما بارها و بارها از مادر و پدرهامان شنیده ایم که «بهترین هدیه ای که تو به ما می دهی، موفقیت تحصیلی ات است.» این «بیست»ِ تو یا «شاگرد اول شدن»ِ تو یا «فلان رشته و دانشگاه قبول شدن»ِ تو ما را سرافراز کرد, یا خستگی را از تن ما به در کرد یا از این دست جملات.

بله. نسل ما با «واقعیت زندگی» بیگانه بود. نسل ما تشویق می شد که به هیچ چیز به جز درس فکر نکند. نه به اخلاق و ایدئولوژی، نه به فوتبال و موسیقی و سینما! ، نه به سیاست(البته تا قبل از دانشگاه!)، نه به خانواده، نه به دردهای جامعه، نه به خیلی چیزها، و از جمله نه به «پول»! تلاش می شد که قهرمانهای زندگی ما نیوتون و انیشتین و در مدلِ بومی اش «دکتر حسابی» باشند. بچه ی خوب، کسی بود که از هرچیزی بریده، و یکسره شیفته ی «علم» و در تلاش هرچه بیشتر برای »علم آموزی» باشد. نسل ما، ارزش های «فانتزی» داشت. یادم هست زمان دبیرستان، در چشم انداز ده-بیست ساله ی زندگی خودم، فقط 3،4 تا «دکترا گرفتن» میدیدم!از رشته های مختلف مهندسی و علوم انسانی و هنر و ...! یعنی ده بیست سال فقط آموختن و آموختن و آموختن! و کسی نبود که بپرسد: پس هزینه ی زندگی ات را در طول این زمان طولانی «کار علمی» از کجا قرار است بیاوری؟! پس کی می خواهی مثلا ازدواج کنی؟ کی صاحب فرزند شوی؟ کی مادری یا پدری کنی؟ کی کار کنی و پول درآوری؟ اصلا اینهمه «آموختن» قرار است به چه دردی بخورد؟! و مسلما اگر هم کسی جسارت پرسیدن چنین سوالاتی می یافت، از طرف امثال من و ما متهم میشد به اینکه انسان «کودن»ی است که از زندگی چیزی بیشتر از یک «مرغ» نمی فهمد! و احتمالا ارزش هم کلام شدن هم ندارد!

و ارزشهای فانتزیِ ما، «انگیزه های فانتزی» به دنبال می آورد: انگیزه ی ما از دانشگاه رفتن و درس خواندن، در حالت خوش بینانه، «عشق به علم و دانش» بود. و در حالت بدبینانه، «عشق به کف و سوت و به به و چه چه دیگران»! شاید هم تقصیری نداشتیم: بهرحال نوجوان بطور غریزی، «هیجان» می خواهد. و هیجان در رقابت و «مسابقه» تأمین می شود. و زمین مسابقه ی زمان نوجوانی ما، درس بود و «کنکور». مسابقه ای که اتفاقا چشم تمامی فامیل و آشنایان و دوستان و در و همسایه ی دور و نزدیک به آن دوخته بود، و چه چیزی از بردنِ این مسابقه مهیج تر؟!  (چنان که روز اول دانشگاه، مجریِ برنامه ی افتتاحیه از آقای آرش فارسی، رتبه 1 کنکور ریاضی سال 83 پرسید: چرا می خواستی رتبه ی 1 بشوی؟ و ایشان بی هیچ رودربایستی ای گفت «می خواستم کَل بخوابونم»! یعنی روی بقیه را کم کنم!) همین.و واقعا همین!

هجده ساله های امروز، آخر راه فانتزی را دیده اند!

اما نسل ما، نه تنها به «پول» نرسید(بحث پاراگراف آخر از عنوان «نان توی معلمی نبود) ؛ بلکه «علم و دانش» را نیز در دانشگاه، آنگونه که خیال میکرد نیافت! نه بحثهای هیچ محفل علمی ای شبیه به «بازی دلچسب ریاضی و فیزیک دبیرستانی» است! و نه اصلا سیستم دانشگاه کسی را به سمت «دانشمند و پژوهشگر»شدن می برد. اگر جایی مثل دانشگاه صنعتی شریف جرأت می کرد و آماری ارائه میداد که مثلا چند درصد از فارغ التحصیلانِ ده-پانزده سال اخیرش، «مهندس کارآفرین پولدار» شده اند؟ یا چند درصدشان «دانشمند قهرمان»ی مثل دکتر حسابی یا انیشتین! یا دکتر شهریاری!؟ یقینا ادعای حقیر را تایید میشد.(چه کنیم که اینجا هیچ دانشگاهی دغدغه ی «خروجی کارم چه میشود؟» را ندارد و لذا اصلا چنین آماری وجود ندارد که کسی جرأت انتشارش بکند یا نکند! ولی خب بنده بعنوان آدمی که 7-8سال در این دانشگاه زیسته ام، مدعی ام که یقینا زیر 10 درصد! یعنی 90 درصد دیگر یا از قِبَلِ پول و پارتی پدر و آشنایان دستشان به جایی(بی ربط به تمام درسهایی که خوانده اند) بند شده. یا دستشان به جایی بند نشده و کُمیت زندگی شان لنگ است. یا کارمندی اند گوشه ی اداره ای، یا به امر شریف خانه داری مشغولند یا پناه برده به فوق لیسانس و دکترا گرفتن و همچنان در توهمِ علم ماندن اند! یا مسافر بلاد غربت که شاید علمشان آنجا به چیزی بیرزد. یا گریزان به دنیای علوم انسانی! و البته خیلی هاشان هم خرسندند به اینکه عاقبت کرسی «معلمی»ای یافته و لااقل علمشان را (با همان درجازدن ویژه ی شغل معلمی که روزگاری برایش ناز میکردند) در اختیار دیگران قرار دهند! و لااقل «معلم های خوب»ی باشند.

خلاصه که اکثر باهوشترینهای دهه شصتی که با هزار رویا و آرزو  مهندسی خوانده اند، از قِبَلِ مهندسی خواندنشان نه به پولی رسیده اند و نه به علم و دانشی! تنها همان «کف و سوت» مردم عایدشان شد! و آن هم همان یکی دو سال اول! آخر مردم هم نه بیکارند که «مفاخر علمی»ِ این و آن را به خاطر بسپارند؛ و نه «کور»ند که فلاکت و درماندگی بعد از فارغ التحصیلی شان را نبینند! و بچه های هجده ساله ی امروز، این وضعیت را دیده اند. و «فانتزی» فکر نمی کنند. و فانتزی تصمیم نمیگیرند.

این روزها پای حرف بچه کنکوری ها که مینشینی، از «رشته ی پول درآر» می گویند! اگر دختر باشند، حتی از «رشته ای که برای ازدواجمان مزاحمت نداشته باشد» هم می گویند!!! دیگر خبری از آن رویاهای هپروتی و انگیزه های فانتزی نیست. دانش آموزهای کنکوریِ امروز، میدانند که زندگی فقط درس خواندن و درس خواندن و علم و دانش نیست. و می دانند که آنچه که لازمه ی «زندگی موفق» است، در دانشگاهها و رشته های باکلاس پیدا نمی شود! (بلکه مثلا در رشته هایی که از آغاز بورسیه ی یک ارگانی هستند: وزارت نفت، وزارت نیرو، وزارت بهداشت، صنایع نظامی، و... و دست و دل باز تر از همه: وزارت آموزش و پرورش! یعنی همان تربیت معلم دیروز و دانشگاه فرهنگیان امروز!) و احتمالا می دانند که حتی علم و دانش هم لزوما شبیه آنچه که در دبیرستان می خوانند نیست.

این از «واقعیت». اما «قانون»ی که گفتم کنار این واقعیت قرار گرفته:  محدود شدن استخدام معلم، به فارغ التحصیلان دانشگاه فرهنگیان.

و نتیجه در کمال تعجب این می شود که مثلا امسال تنها کسانی در دانشگاه فرهنگیان پذیرفته شدند که نمره ی ترازی در حد پزشکی یا دانشگاه­های درجه اول مهندسی داشتند (تراز 9000 و 10000به بالا)!!! [2]

یعنی بحران بیکاری عمومی و ناکامی فارغ التحصیلان دانشگاه های برتر از یک سو، و بهبود نسبی زندگی معلمین از دیگر سو، معلمی را از یک شغلِ ناپسند و درجه چندم، تبدیل به یکی از پرطرفدارترین و مطلوبترین مشاغل کرد و هر روز بر طولِ صفِ آرزومندانِ منتظرِ «آزمون استخدامی آموزش و پرورش» افزود. و از سوی دیگر وضعِ قانونِ کذا، نخبگان امروز کشور را به سمتِ دانشگاه فرهنگیان هدایت کرد! و این یعنی لااقل «خوش به حال فرزندان ما که اقلا از معلمین باهوشی برخوردار خواهند بود!»

 



[1] این روزها گذرم زیاد به مطب پزشکان محترم می افتد و وقتی میبینم به ازای هر دو دقیقه ای که برای یک بیمار وقت می گذارند،25-6هزار تومان مطالبه می کنند، یعنی تقریبا ساعتی700-800 هزار تومان! و میبینم که آدمی با ضریب هوشی و میزان تحصیلاتی به اندازه ی همین حضرت پزشک، در رشته های علوم پایه یا انسانی یا حتی مهندسی، اگر ساعتی یک دهم این را هم بتواند کاسب شود، احساس خوشبختی مفرط خواهد کرد؛ ایمان می آورم به جمله ی کلیدیِ «کیمیا این است! نه آنچه تو در جستجوی آنی!» - این جمله را یک طبیب به زکریای رازیِ کیمیاگر گفت، وقتی در ازای معالجه ی چشمان او، تقریبا تمام داراریی اش را مطالبه کرد! و همین جمله باعث رو آوردن زکریا به پزشکی شد!

[2]  یکی از آشنایان که با رتبه ی سه رقمی دانشگاه فرهنگیان قبول نشد و چون فکر کرد که اشتباهی رخ داده،برای پیگیری به سازمان سنجش مراجعه کرد، این گزاره را از کارشناسان این سازمان دریافت کرد.


برچسب‌ها: بحران بیکاری, دانشگاه فرهنگیان, سواد معلمین, دهه شصتی ها
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مهر1393ساعت 10:38  توسط فروزنده  | 

...

میخواستم بنویسم حتی اگر یادمان رفته باشد که آمریکا تا بیاید بشود «کدخدا» و ابرقدرت و مونوپل، 60-70میلیون سرخپوست را قتل عام کرد و از ده ها میلیون سیاه پوست مثل چهارپا کار کشید و با هیروشیما چه کرد؟ با افغانستان و عراق ... حتی اگر باور نکنیم که سلاحهای هسته ای آمریکا چند میلیون نوزاد ناقص الخلقه در فلوجه ی عراق متولد کرد... حتی اگر خبر نداشته باشیم که کارخانه های سلاح سازی آمریکا با دامن زدن به جنگ های جهانی و اول و دوم و هرجنگ دیگری، و بعد  وام دادنها و... تمام دنیا را به فلاکت نشاند تا آمریکا سروری کند و..... و حتی اگر چشممان را روی خیلی از واقعیتهای دنیای حاضر و کدخدایش ببندیم، چهره ی خونین همین بچه های بیگناه کافیست تا اعتراف کنیم «ثروت انبوه تو، خون دل توده هاست...»

ننوشتم. بنظرم بدیهی رسید که «نمی شود»! که نمی شود «انسان» بود و این وضعیت را دید و از« آمریکا» متنفر نبود.

اما این روزها از کنار دکه های روزنامه فروشی که رد می شوم با کمال حیرت میبینم که «نه! انگار میشود!»

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مهر1393ساعت 18:35  توسط فروزنده  | 

و فرشتگان گفتند: آیا موجودی در زمین قرار می دهی که در آن فساد کند و خونها بریزد؟...

باز هم ایام جام جهانی ست و باز هم لابلای اخبار انبوه اخبار و جشن و پایکوبیهای مربوط به این اتفاق بزرگ، خرده اخباری هم از جنگهای خونین از اقصا نقاط  دنیا درز میکند!... آفریقا،  افغانستان ، اوکراین، غزه(طبق معمول) ، سوریه (همچنان)، و حتی عراق...

و سود تمامی جنگها را کسی می برد که چرخ اقتصادش با تولید و فروش سلاح(به دو طرف جنگ!) میچرخد.

و سود ناامنی عراق را کسی میبرد که به دنبال زیرسوال بردن حکومت مردمی عراق یا به دنبال بازگشت دوباره به بهانه ی برقراری امنیت در آنجاست

و سود تمام ویرانیها را کسی میبرد که میخواهد در دنیای «رقابتی» امروز، یکه تاز آبادانی باشد و دستهای گدایی تمام جهان، برای دریافت وامهای «بازسازی کشور» به سویش دراز...و جان انسانها...؟! اصلا چه اهمیتی دارد؟!

بعد از ویرانی کشور آرام و زیبای سوریه، قطب صنعتی عراق، موصل،(مفت و مجانی و طی خیانت آقای استاندار) ویران می شود، یکی از وحشی ترین اقوامی که تاریخ به خودش دیده، داعش، علاوه بر سلاحهای سبکی که دائما از آمریکا دریافت می کند، به سلاحهای سنگین پادگان موصل هم دست میابد(اینها که با همان چاقوی دستی هم سرها بریده اند، اینکه با هواپیما و تانک چه کنند، خدا عالم است!)، 1700 نفر دانشجوی عراقی یکجا به دست داعش کشته میشوند، کودکان و زنان روستاهای عراق سلاخی می شوند، مقامات بحرین(!!!) بحران عراق را «اعتراض مردمی» میخوانند!!!  دهها انگشت رای دهنده در افغانستان قطع می شوند و صدها نفر کشته، و دیده بان حقوق بشر نسبت به اعدام4زندانی در ایران اعلام خطر میکند! و رسانه ی ملی بیست و چهار ساعته برای مردم خیال کودکانه ی صعود ایران به مرحله ی بعد جام جهانی می بافد. و وقت وزیر محترم خارجه ایران ارزشمندتر از آن است که از «راضی کردن ابرقدرتها» گرفته شود و اندکی هم به مسائل همسایگان بپردازد و لااقل اندک اعتراضی به رفقای آمریکاییش بکند بابت ماهها حمایت از تروریسم سوریه و عراق...

و ما 1458 کیلومتر مرز مشترک با عراق داریم

از آذربایجان غربی...تا... خلیج فارس

شامل استانهای آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه، ایلام، خوزستان

و از مردم این استانها باید پرسید معنای مرز مشترک را، و معنای امنیت را، و معنای تروریسم را...

اینکه اسلام داعش چجور اسلام بی یال و دم و اشکمی ست و قرآنشان چطور قرآنیست که نمیگوید «هر کس انسانی را بکشد، گویی تمام مردم جهان را کشته است»  و پیامبرشان کدام پیامبر است که نگفته به جنازه ی (حتی دشمنان متجاوز!) هم بی حرمتی نکنید و سر بریده را توپ فوتبال نکنید وبه مردم بیگناهی که با شما نجنگیده اند، حمله نکید، من نمی دانم؛ این را هم که اعضایش چقدر احمقند که چنین رویه ای را به نام اسلام باور کرده اند، من نمی دانم... بهرحال دین made by Britain ست دیگر...

اما این را میدانم که داعش دشمن اول خود را «شیعیان» معرفی کرده. و جان و مال و ناموس دشمنانش را مهدور میداند. و شیعه ماییم! و بیجهت از سوریه به سمت همسایگان شرقی حرکت نکرده...

اینها را میگویم، فقط برای اینکه چند دقیقه با خودمان فکر کنیم: چطور با وجود دشمنی اینچنین قسم خورده و با مرزهایی اینچنین نزدیک، با آرامش توی خانه هامان نشسته ایم و شبها بدون استرس اینکه درب خانه باز شود و مشتی اسلحه به دست کله خر بریزند و هرغلطی خواستند با خودمان و همسر و فرزندانمان بکنند، پای تلوزیون لمیده ایم و فوتبال میبینیم؟

.

.

.

گلی به گوشه ی جمال سرهنگهایی که هرچند بودجه شان را امسال به یک هشتم کاهش دادند، اما هنوز آنقدر مرد هستند که اسرار نظامی و نقشه ی محل ادوات و کلید پادگانهایمان را نداده اند دست حقوق دانها که ببرند و بعنوان یک سری تیر و ترقه ی بی ارزش(1) با بال هواپیمایی، چیزی، طاقش بزنند!

دلگرمی ما به حقوق دانهایی نیست که آنقدر حقوق بین الملل بلد نیستند که بابت قول شفاهی، پای توافقنامه های مکتوب را امضا نکنند!(2) و به دیپلماتهایی نیست که میروند برای رفع تحریمها مذاکره کنند اما نمیداننددلیل تحریمها، طبق قانون مصوب آمریکا، نه برنامه های هسته ای ما، بلکه حمایت ما از حزب الله و قانونهای اسلامی کشور و همان چند موشک دوربرد(بی ارزش!) است! و به وزیر اطلاعات هم نیست که lمتوجه نیست که جلسات محرمانه ی مربوط به امنیت کشور جای «خبرنگار» نیست و مثل کودکان تهدید میکند که اگر این برود بیرون، من هم میروم!

دلگرمی ما به بچه پاسدارهاییست که هنوز هم برای حفظ امنیت کردستان کشته میشوند و ما شاید اسمشان را هم ندانیم... دلگرمی ما به تدبیر و نفوذ منطق محکم قاسم سلیمانیهاست، که آمریکا را از عراق بیرون کرد(اگر دوباره به بهانه ی داعش و خوشباوری حکام عراق و ایران بازنگردند!) ... دلگرمی ما به شاگردان شهید تهرانی مقدم است که با دست خالی و بی حمایت هیچ قدرتی، موشکهایی ساختند که خواب آرام از چشم نیتانیاهو گرفته...(3)

گلی به گوشه جمال این سرهنگهای چکمه پوش نظامی... که برای «دفاع» از مظلوم چکمه پوشیدن، شرف دارد به بگو بخند دوستانه و دیپلماتیک با ظالم.

 

پ.ن. یکی از مفاهیم دروغینی که داره به خورد ما داده میشه، مفاهیم صلح طلبی و جنگ طلبیه! و اینکه برسرکار بودن صلحطلبها، منجر به برقراری امنیت میشه! اما یک مرور کوتاه بر تاریخ همین سی سال خودمان نشان میده: اوج ناامنی را کشور ما در زمان حکمرانی دولتهای لیبرال مسلک مدعی صلح و نرمش تجربه کرده: بی توجهی های دولت مهندس بازرگان لیبرال منجر به قدرت گرفتن تجزیه طلبها در چهارگوشه ی کشور و کشتار مردم مرزنشین شد.(مراجعه به هرکتابی که قبول دارید درمورد مثلا شروع بحران کردستان!) بی توجهیهای بنیصدر لیبرال مسلک منجر به ورود بدون مقاومت عراق تا هویزه و سوسنگرد و...شد.(مراجعه به هرکتابی که قبول دارید درمورد آغاز جنگ،مثلا دا) در زمان حاکمیت اهالی «گفتگوی تمدنها» بود که متمدنین غربی با زبان تفنگ و سلاح اتمی تا پشت مرزهای شرقی و غربی ما آمدند. و امروز هم که...(اگر بالای بیست و هفت هشت سالتان هست،مراجعه بفرمایید به خاطرات خودتان)

 

(1)- اشاره به فرمایشات جناب وزیر خارجه که تصور می فرمایند آمریکا از توان نظامی ما نمیترسد و پای جنگ که میرسد، تمام سرمایه اش میشود «مردم مخلص جان برکف» همان مردم بی سوادی که هنگام صلح نامحرمند و هیچکاره ی کشور.

(2)- اشاره به توضیحات خود جناب روحانی که : من شفاها از البرادعی پرسیدم که این «تعلیق» که میگویید چیست؟ گفت فقط یعنی عدم تزریق مواد به سانتریفیوژها، ما هم امضا کردیم، بعد البرادعی زیر حرفش زد!!!

(3)-هرچند ربط میان امنیت کشور و سرهنگها و حقوقدانها، کاملا واضح است اما از بابت پاسخ به اعتراض و سوال برخی کامنتگذارها توضیحی عرض میکنم:

الان تنها چیزی که آمریکا و اسرائیل را از حمله به ایران بازداشته، وجود موشکهایی در ایران هست که آنها محل نگهداریشان را نمیدانند، و این موشکها بردشان به اسرائیل میرسد و نقاط حساس حیفا و تلاویو را نشانه رفته اند(مثلا مراجعه بفرمایید به مستند کابوس کرکسها). این یک طرف قضیه.

طرف دیگر قضیه آمریکاست که مقاماتش از روزی که مذاکرات آقای ظریف شروع شد، شروع کردند در تمام سخنرانیها و اظهارنظرهاشان به این حرف که «ایران باید درمورد کلیه ی فعالیتهای نظامیش شفافسازی کند.(مثلا مراجعه به این مقاله ی حقوقی) و ما نگرانی فعالیتهای موشکی ایران هستیم.» شفافسازی درمورد فعالیتهای موشکی و نظامی یعنی چی؟! یعنی مثلا اعلام همین محل نگهداری موشکهای کذا.

طرف سوم قضیه چیست؟ آقایان مذاکره کننده. که اصرار دارند هرطور شده با آمریکا به یک توافقی برسند. و طرف غربی در آن توافق اولیه این بند را گنجانده است که: یا تمام نگرانیهای ما درمورد ایران (دقت دارید که! بحث خیلی فراتر از صرف انرژی هسته ایست) رفع میشود و سر «همه چیز» توافق میکنیم؛ و یا اصلا سر هیچ چیز توافق نمیکنیم. که واقعا نمیدانم حضرات حقوقدان با کدام سواد حقوقی ای چنین چیزی را در ژنو امضا فرموده اند؟ولی بهر حال وضع این چنین است:توافق با آمریکا، که شدیدا مورد علاقه ی حقوقدانهای آمریکازیسته ی ماست، جز با فاش کردن تمام اسرار نظامی کشور(و البته خیلی امتیازدادنهای سیاسی و فرهنگی دیگر) به دست نخواهد آمد. حالا شما بفرمایید: توافق نکردن با آمریکا مساوی است با با خاک یکسان شدن کشور؟ یا توافق کردن با آمریکا؟!!

لازم به ذکر است که اطلاعات نظامی اغلب کشورهای جهان سوم، در اختیار آمریکا یا انگلستان یا روسیه هست. شاید ما تنها کشور جهان سومی باشیم که تجهیزات نظامی مان را هیچیک از این ابرقدرتها برایمان درست نکرده اند که از سیر تا پیازش را خبر داشته باشند.(مراجعه:توضیحات جلال آل احمد از دلیل شکست اعراب در جنگ با اسرائیل- قسمت آخر متن)


برچسب‌ها: عراق, داعش, حقوقدان, سرهنگ, جام جهانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 خرداد1393ساعت 19:57  توسط فروزنده  | 

فرمودند:

«تعلیم علم و دانش، وظیفه مهمی است

اما مهمتر از آن، یاد دادن تفکر به کودکان و نوجوانان است»

رهبر انقلاب «سطحی نگری و سطحی آموزی» را موجب زمین‌گیرشدن جامعه برشمردند و افزودند: اگر دانش آموز روحیه تفکر و روش فکر کردن صحیح را از معلم خود یاد بگیرد آینده کشور نیز بر پایه تفکر و منطق استوار می شود بنابراین معلمان عزیز در این زمینه، وظیفه سنگینی بر عهده دارند.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای «آموزش عملی رفتار و اخلاق» را سومین بعد حرفه افتخارآمیز معلمی خواندند و تأکید کردند: تحقق اهداف و آرمانهای بلند ملت احتیاج به انسانهای صبور، عاقل، متدین، مبتکر، مهربان، شجاع، پرهیزکار، مؤدب و پرتلاش دارد که «معلم» در پرورش چنین انسانهایی، نقش درجه اول، عمیق و ماندگار دارد.

رهبر انقلاب در همین زمینه یک نکته مهم را به جامعه معلمان خاطرنشان کردند و آن اینکه درس اخلاق و سبک زندگی، تنها با کتاب و بیان منتقل نمی شود، بلکه نیازمند رفتار صادقانه‌ی اخلاقی است.

رهبر انقلاب تأکید کردند: نیروهای جوان، انقلابی، متدین، با نشاط، پرانگیزه و عاشق کار را در اولویت قرار دهید و توجه جدی کنید که تمرکز بر اهداف آموزش و پرورش تنها مسئله‌ی مسئولان و مدیران این دستگاه باشد.




گفتنیها را خودتان فرموده اید آقاجان. قبلا هم فرموده بودید. بارها و بارها.

اما به گفتن نیست. به فرمودن نیست. تحول میخواهد.. تحول بنیادین!

خودتان هم فرموده بودید همین چندسال قبل: این تحول بنیادین در آموزش و پرورش با بخشنامه دادن و دفتر درست کردن و کارهای فرمایشی نمیشود...

اما آقای ویر هم خدمتتان گفتند: آموزش و پرورش بزرگترین دستگاه مملکت است. بزرگ از لحاظ تعداد نفرات پرسنل..

و مگر یک دستگاه با این بدنه ی مفصل، راهی بجز بخشنامه برای تکان خوردن و تغییر کردن دارد؟! و البته که تکانهای بخشنامه ای، ظاهری اند و جزئی و بی خاصیت..

قبلا هم گفته بودید آقا جان.. اما به گفتن نیست.

به خواستن است.

خواستن کی؟!

خواستن همه!

همه ی معلمها!

همه ی مدیرها!

همه ی والدین!

فی الواقع همه ی مردم! و مرکز کنترل «خواست»های  همه ی مردم کجاست؟!...تلوزیون؟ شبکه های فارسی زبان خارجی(1) ؟ بازار؟ تبلیغات؟ منافع شخصی؟ ... نمی دانم... هرکجا که هست، تا برسد به «اراده ی متفکر بار آوردن نسل بعد» خیلی راه درازی دارد. تازه اگر اصلا راهی داشته باشد!

بجز نوادر آدمهایی که از سر علاقه ای و دردی و هدفی معلم شده اند، یک نگاهی بیندازید ببینید معلمها کی ها هستند؟زمان انتخاب رشته ی لیسانس، ماها سودای دانشمند شدن و پژوهیدن و ساختن داشتیم، مشاورهای تحصیلی میگفتند :

«جوگیر نباش! به فکر فردات باش بچه! بزن تربیت معلم!شغلت تضمین میشه..»

لیسانسمان را که گرفتیم، دوست داشتیم کار بیافرینیم! باز از دلسوزان دنیادیده نصیحت میرسید:

«سر به دردسر نده، برو سراغ آموز و پرورش. آزمون استخدامی میگیرد! شغل از این بی دردسرتر؟!»

باید ورودیهای یک سیستم را دید، بعد از خروجیهاش انتظار داشت. ورودیهای آموزش و پرورش انگیزه هایی از این دست دارند. همه نه. ولی اکثریت قابل توجه!

آن وقت حضرات دلخوش هستند که دوره های مطالعاتی آثار شهید مطهری بگذارند برای اصحاب آموزش پرورش! امتحان اینترنتی هم بگیرند که مطمئن شوند دیگر تمام معلمها سرشار از اندیشه های استاد شهید شده اند! غافل ازینکه یکی از روشهای نسبتا مرسوم درآمدزایی کافینتها، «امتحان اینترنتی دادن به جای معلمها»ست!

«اطلاعات» را شاید بتوان به ضرب و زور جزوه های امتحان دار و دوره های اجباری ضمن خدمت به خورد کسی (از جمله معلمان) داد.  اما «انگیزه» و «خواست» را نه!

تصور کردند اگر پول بیشتری خرج معلمها کنند، «انگیزه»ی آنها برای خدمت بیشتر میشود...

اما در دنیایی که اصالت با «نفع شخصی» است، حقوق و مزایای بیشتر دادن به یک شغل، نه تنها موجب افزایش انگیزه ی عموم اهالی آن شغل نیست، بلکه موجب هجومو غیرقابل کنترل افراد سودجو به آن شغل است! اتفاقی که در دولت قبل به خصوص افتاد. (قبلی ها که اصلا معلم را به حساب نمی آوردند! محمود هم که آمد لطف کند، و سطح درآمد این قشر را درحد عادلانه ای بالا بکشد، موجب این فاجعه ی ناخواسته در بدنه آموزش و پرورش شد)

وضع دانش آموز هم بهتر از این نیست..

اصولا دانش آموز بر 3 نوع است: بچه مثبت - بچه خلاف - بچه های دنباله رو

بچه های خلاف که پناه بر خدا، پایینتر از «قتل» هر خلافی که بتوان تصور کرد را میانشان می تون یافت. خلاف کردن را «هنر» تلقی می کنند! (تا جایی که از نظر دخترهای یک هنرستان در یکی از شهرستانها، خودفروشی هم یک جور «استقلال مالی» است!) بچه های مثبت هم که تمام هدفشان از زندگی، کسب به به و چه چه و کف و سوت دیگران است و به قول رتبه ی یک کنکور دوره ی ما «می خواستم رتبه ی یک بشم تا کل بخوابونم!» یعنی تا روی دوستهام رو کم کنم!!!

خلاصه ش.. تا این وضعیت ورودی گرفتن آموزش و پرورش است (نوع افرادی که متقاضی معلم شدنند) و آن وضیت ارزیابی و امتیازدهی به خروجی حاصل از سیستم (یعنی صرفا کنکور و فوقش المپیادهای علمی)، اوضاع همین خواهد بود که هست...

نسل ما که معلمهای انگیزه مند داشتیم این شدیم! و این وضع نسل بعد تربیت کردنمان است، این بچه ها با یک چنین والدین و معلمهایی چه خواهند شد؟و بچه های اینها؟! همانها که قرار است شهروندان ایران 1435 باشند! شهروندان ایران اسلامی ایرانی نمونه!!!


(1) چندی پیش، انگلستان برای ترجمه و دوبله ی یک سریال به زبان ترکی، مبلغ خیلی زیادی را از ترکیه مطالبه کرده بود. اونوقت ببینید ایجاد اینهمه شبکه (نه دوبله ی یه دونه سریال!) ی فارسی زبان «رایگان» توسط حضرات غیرفارسی زبان، واقعا معنیش چیه؟!

***

پ.ن.1. همایش «دلواپسیم» این هفته برگزار شد، هرچند انتقادات کارشناسان و نخبگان دانشگاهی باز هم پاسخی جز جنجال و هیاهوی سیاسی از طرف مجیزگویان دولت نداشت، و البته پاسخی جز سکوت از سمت خود دولتیها! اما باز هم جای شکر دارد...من نتونستم برم. ولی منم دلواپسم..! دلواپس امضاهایی که دارند به «دشمن» میدند که قول میدیم آب تو دلت تکون نخوره! وگرنه حق داری هرچه خواستی با ما بکنی! قول میدیم «تمام نگرانی های غرب درمورد خود را رفع کنیم»!!! انصافا کی تو تاریخ تاحالا چنین امضایی کرده که اینا کردند؟ حتی سرسپرده ترین حکام هم شرم میکردند کتبا ازین امضاها بدهند! از مردم شرم میکردند. یا از اعتراض نخبگان میترسیدند!

تکنوکراتهای غربپرست اما مردم را اصلا آدم نمیدانند که شرم کنند ازشان. نخبگان را هم به ضرب انگ زدن و هوچی گری خفه می کنند...انصافا «ان کنتم تعقلون» به این ترکیب کلمات فکر کنید: «رفع» «تمام» «نگرانی های» «دشمن»!!! شما بگویید معنایش چیست؟!

منم دلواپسم. دلواپس دستاوردهای سی ساله ی انقلاب مردم و امام، که داره دو دستی تقدیم دشمن میشه.

رفع تمام نگرانیها، یعنی عدم حمایت از فلسطین. یعنی حمایت از اسرائیل! یعنی حذف قوانین اسلامی (مثلا حذف قصاص و آزادسازی فحشا و شرب خمر و لابد حمل سلاح و..) یعنی فاش کردن تمامی اطلاعات سری نظامی!(کاری که هیچ کشوری انجام نداده تو دنیا) یعنی طرف حق دارد که بصورت نامحدود،هرروز از هر چیزی که دلش خواست ابراز نگرانی کند و ما موظفیم آنقدر باج بدهیم تا نگرانی اش رفع شود. یعنی برگشتن به وضعیت زمان شاه! یعنی..و ما ساکتیم و تقریبا همه ساکتند... دیکتاتوری حقوقدانهاست...


پ.ن.2. فیلم «چ» را دوست داشتم برای بار دوم ببینم، بعد ازش بنویسم، توفیق نشد، ترسیدم دیر شه. همینقدر بگم که «تاریخ»ه. و تاریخ را باید به چشم «عبرت» نگاه کرد. هرچند واقعا به لحاظ فیلم بودنش هم خوش ساخت و لذتبخش هست، اما دردهاش و درس هاش خیلی هنرمندانه تر از هنرهای ظاهریش هستند. (و جالب اینکه در شوِ سخیف سیاسی ای که امسال به اسم جشنواره فجر برگزار شد، هیچ جایزه ای ب فیلمنامه ی بینظیر و کارگردانی عالی چ ندادند!)

چ را ببینیم، تا سیاست هویج و چماق را بفهمیم، تا واقعیتِ «مذاکره با کسی که آتش روی سر مردم میریزد» را ببینیم..

یه حسن بزرگ فیلم چ این بود که به لحاظ روایت تاریخی، تا اونجایی که مطالعات من قد میداد، کاملا امانتدار بوده. جریانات پاوه، ستون دستمال سرخها، استقبال مردم، محاصره ی شهر، بی توجهی ارتش و دولت بازرگان، جنایت حمله به بیمارستان و هلیکوپتر مجروحین و اشغال شهر و محاصره ی خانه ی پاسدار و آن پیام دم صبح امام...ریز به ریز..آنچه خوانده بودم و شنیده بودم از حاضرین در ماجرا، پیش چشمم آورد و چه تصاویر سختی..

حرف زدن درمورد جریانات کردستان خیلی سخت است، ترکیب عجیبیست از غربتی دردناک و توطئه ای گسترده و انسانیتی باشکوه و حیرانی.. و همه را حاتمی کیا توانسته به تصویر بکشد. بخصوص این آخری را! حیرانی مردمی که نمیدانند حق با کی ست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 7:56  توسط فروزنده  | 

پیش نوشت: مطلب زیر بعنوان یک بیانیه ی اعتراضی صنفی در توافق با دوستان هم-رشته ای نگاشته شد، برای تقدیم به سایتهای خبری، ولی نهایتا سر از وبلاگ خودم در آورد! ... میدونم در شرایطی که چوب حراج به خیلی از داشته های ارزشمندتر این ملت خورده، و صدای اعتراض از کسی(ازجمله خود بی غیرتم) در نمیاد، اعتراض صنفی داشتن واقعا شرم آوره، ولی قولی بوده که دادیم...

...

اما چند سالی است که سازمان سنجش، اختیار آزمون ورودی دکترای تخصصی را نیز (علاوه بر آزمونهای مقاطع پایینتر) ، از مراکز آموزشی تخصصی سلب کرده و به دست گرفته.  و یک کنکور«سراسری!» برای ارزیابی و انتخاب داوطلبین رشته­های «تخصصی» برگذار می­کند. حال آنکه اساسا برگزاری یک آزمون «سراسری» تنها زمانی قابل توجیه است که تمامی داوطلبین، دوره­ی آموزشی یکسانی را ،مانند دوره­ی دبیرستان، طی کرده باشند و منابع یکسانی مطالعه کرده باشند؛ و مرجع واحدی نیزبرای ادامه­ی تحصیل خروجی­های این آزمون برنامه ریزی کرده باشد، چنان که برنامه­ی درسی مثلا مهندسی برق قدرت، در سراسر کشور یکسان است و تغییرش چندان در اختیار خود دانشگاه­ها نیست؛ و این دو شرط  اساسی درمورد آزمون دکترای تخصصی به هیچ وجه برقرار نیست و مثلا برنامه­ی درسی دانشجویان ارشد دانشگاه شریف با دانشگاه امیرکبیر (حتی!) تفاوتهای اساسی دارد! لذا اساسا برگزاری آزمون یکسان برای داوطلبینی که آموزش یکسانی ندیده­اند و اهداف یکسانی هم برای ادامه تحصیل خود ندارند، به­طوری که  کار تخصصی دوران دکتری برای هر نفر، برنامه­ای متفاوت از دیگران دارد! علاوه بر این بی­عدالتی، این دخالت نابه­جای سازمان سنجش باعث شده همان منطق غلطِ انتخاب رشته­ی لیسانس که «همه­ی رشته­ها را بزن ببین از قضا کجا قبول می­شوی!» به دوران تخصصی دکترا هم سرایت کند، و البته به دنبال این منطق غلط، فاجعه­ی «بی­هدفی تحصیلی» نیز!

آسیبهای این مداخله­ی نسنجیده وقتی بیشتر رخ می­نماید که می­بینیم در این آزمون تمامیِ فلسفه­های مضاف، یعنی رشته­های مختلف و متفاوتی که عنوانشان با کلمه­ی «فلسفه» آغاز می­شود، یک کاسه شده و باید در 1 آزمون واحد به نام «فلسفه » شرکت کنند! یعنی تصمیم­گیرانِ آن سازمان محترم نمی­دانند که اشتراک فلسفه­های مضاف مختلف (فلسفه­ی اخلاق، فلسفه­ی هنر، فلسفه­ی سیاسی، فلسفه­ی علم، فلسفه­ی دین) اگر کمتر از اشتراک مهندسی­های مختلف با یکدیگر نباشد، بیشتر نیست! اشتراک این رشته­های مختلف تنها در «روش عقلی و ابزار منطق» است، چنان که اشتراک مهندسی­های مختلف نیز تنها در «روش تجربی» و «ابزار ریاضیات» است! و تازه این در حالیست که اساسا آزمون «چهارگزینه­ای» گرفتن در رشته­های عقلی (فلسفی) عاقلانه و عادلانه نیست، چرا که در قرائت و برداشت از آراء هر فیلسوف چندان اختلاف نظر در کتب مختلف هست، که اغلب دو سه گزینه از چهار گزینه را می­توان (هریک طبق قرائت یک کتاب!) درست تلقی کرد.

وانگهی، باز هم از میان تمامی آسیب­دیدگان این «کنکور سراسری» دانش­آموختگان «فلسفه­ی علم» قربانیان اختصاصیِ این تصمیم عجیب سازمان سنجش بوده­اند و از ادامه­ی تحصیلِ ضروری­شان باز مانده­اند. چرا که ناچارند از آزمونی بگذرند که هیچ سنخیت و نسبتی با زمینه­ی تخصصی­شان نداشته: آزمونی با سوالات کاملا تخصصی از فلسفه­ی اسلامی و فلسفه­ی غرب؛ یعنی مفاد درسیِ دوران 6 ساله­ی لیسانس و ارشدِ الهیات و فلسفه؛ باز لااقل دیگر شاخه­های فلسفه، 3سال دبیرستان و 4سال لیسانسشان را با این مباحث گذرانده­اند، اما  چنان که شرحش گذشت، دانش­آموختگان فلسفه­ی علم نه هیچگاه فرصت مطالعه­ی این متون را داشته­اند و نه چنین مطالعاتی سودی به­حال آنان و رسالت تخصصی­شان دارد. و شگفتا از این پارادوکس که همان سازمان سنجشی که در آزمون کارشناسی ارشد، فلسفه­ی علم را در شاخه­ی علوم پایه  جای داده و موجب شده کسانی که در دوران لیسانس فلسفه نخوانده­اند و با ریاضی و فیزیک عمرگذرانده­اند ، دانش­آموخته­ی فلسفه­ی علم شوند، همان سازمان، در مقطع دکترا از آنان انتظار دارد که به اندازه­ی لیسانسه­های فلسفه، فلسفه خوانده باشند!

...

متن کاملش در سایت «فرهنگ امروز» هست


حتی استادها هم نگران آینده ی علوم انسانی اند با این کنکور:

در گفتگو با قانعی راد، فکوهی و فیاض مطرح شد:

کنکور دکتری علوم انسانی فاجعه است/با این آزمون تیشه به ریشه فرهنگ می زنیم


نوشته های دیگر دوستان در همین مورد:


الان چه کسی پاسخگوی ماست؟ - وبلاگ «درباره ی فلسفه علم»

آزمون دکترای فلسفه علم: وقتی دانشجویان به کوچه های بن بست می خورند - سایت فلسفه شریف

آزمون دکترای فلسفه علم (2) : آزمون «بی ظرفیتی»؟! - سایت «فلسفه ی شریف»

از رنجی که میبیریم -وبلاگ شکواییه


عدالت آموزشی از نظر تا عمل -سایت فرهنگ امروز

پای آزمون دکتری فلسفه علم از کجا می لنگد؟ - سایت علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

+ نوشته شده در  شنبه 6 اردیبهشت1393ساعت 2:35  توسط فروزنده  | 


ایام تبلیغات انتخاباتی، نظرشان را درمورد «علم» و «دانشگاه» می پرسیدند، (به جای هرگونه تحلیل و آسیبشناسی ای از مسائل اساسی دانشگاه مثل اینکه: چرا آموزشهای دانشگاهی به کار صنایع کشور نمی آید؟ و...) تنها 1 کلمه می فرمود:

«نباید با دانشگاهیان برخورد سیاسی کرد!»

به «قدرت» که رسید، 16 آذر رفت دانشگاه بهشتی (در جمعی خالی از دانشجویان دانشگاه بهشتی!)  تعیین تکلیف کرد:

«دانشجویان باید از افراطیگری انتقاد کنند!»

به «قدرت» که رسید، اشتباهاتش که در محافل علمی تحلیل و بررسی شد، رفت چشت تریبون و این بار برای استادان تعیین تکلیف کرد:

«چرا دانشگاهیان از توافقنامه ژنو دفاع نمی کنند؟! »

(و البته پیش تر از این، حتی قبل از به قدرت رسیدن رسمی، هیأتی سه نفره را بهجهت تصفیه های سیاسی روانه ی دانشگاهها کرده بود!)

ایام انتخابات، نظرش را درمورد «فرهنگ» می پرسیدند، بجای هر تحلیل عمیقتری تنها 1 کلمه پاسخ می داد:

«نباید با اهالی هنر برخورد سیاسی کرد!»

به «قدرت» که رسید، در جشنواره فیلم فجر «جایزه ی ویژه ریاست جمهوری» تعیین کرد!

به «قدرت» که رسید، نماینده فرستاد تا در مراسم اختتامیه ی جشنواره سی و دوم فیلم فجر حتی برای هنرمندان هم  تعیین تکلیف کند:

«هنرمندان نباید نسبت به پیام 24خرداد بی تفاوت باشند»

«هنرمندان باید قهرمانان اعتدال را به مردم معرفی کنند»

!!!

دیر نباشد که فیلمسازانی که آثارشان به مزاق شخص ایشان خوش نیاید، مانند استادان «بی سواد!!!» مخالف با توافق ژنو، «بی هنر» شمرده شده و از جرگه هنرمندان کنار گذاشته شوند، بلکه حتی مثل نشریات منتقد توقیف شده، توقیف و سانسور و حذف گردند...

دانشجو و جنبش دانشجویی = کسانی که حرف جناب ایشان را «تکرار» کنند.

با سواد و اهل علم = کسی که از سیاستهای جناب ایشان تمجید کند.

هنرمند = کسی که جناب ایشان را به مردم معرفی کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1392ساعت 1:13  توسط فروزنده  | 

" جناب آقای دکتر حسن روحانی، ریاست محترم جمهوری

با سلام و آرزوی عاقبت بخیری،

در سخنرانی اخیر خود خطاب اظهار به دانشگاهیان تألم کرده‌اید که "چرا دانشگاه خاموش است؟" و "چرا دانشگاهیان و اساتید ما سکوت می‌کنند؟" و "چرا فریاد نمی‌زنید؟ چرا وارد میدان نمی‌شوید؟".

ـ جناب آقای رئیس‌جمهور! آیا اساتید دانشگاهی از جریان مذاکرات که همواره توسط وزیر خارجه دولت جنابعالی بر محرمانه‌بودن آن اصرار و تأکید ویژه‌ای داشته‌اند کمترین اطلاعی دارند که بتوانند پس از ارزیابی آن‌ها به میدان آمده اعلام نظر کنند؟

ـ آیا با توجه به نامه جنابعالی به مقام معظم رهبری در صبح اول وقت بعد از توافقات گام اول، و به راه افتادن کارناوال تبریک‌گویی و پایکوبیِ بسیاری از رسانه‌ها از جمله رسانه ملی، به‌راستی شما انتظار دارید اساتید دانشگاهی بی‌هیچ خوف و هراسی به ارزیابی صادقانه توافقنامه ژنو بپردازند؟


متن کامل

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 0:9  توسط فروزنده  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1392ساعت 17:28  توسط فروزنده  | 

 
 

«وچنین بود که ابراهیم گفت پروردگارا! این شهر را امن بگردان»

باز تصمیمی برای درس خواندن و باز وسوسه ی داستان خوانی!

 رمان «آواز بلند»، اثر علی اصغر عزتی پاک، که با جمله ی بالا آغاز می­شود؛ به صورت هنرمندانه ای سالهای 63-64 را بعنوان بستر زمانی انتخاب کرده. یعنی سالهای «میانی» جنگ. با این انتخاب، و به دلیل ذاتیِ رمان بودنش، خواننده را می برد به یک «زندگی در بستر جنگ». «زندگی» با تمام مولفه های زنده اش، در شرایطی که جنگ سالهاست شروع شده و سالها هم قرار است ادامه پیدا کند. «زندگی» ای با آدمهای دوست داشتنی آشنا؛ آدمهایی که ارزشش را دارند وقت بگذاری و نزدیکشان شوی و کشفشان کنی. ... و «به هم ریختن زنده گی» توسط چیزی بنام جنگ.  جنگ، همسایه ی جاافتاده و مانوس شده با این زندگیهاست. و گویی زندگی ها با تمام شور و نشاط و استحکام و ریشه داری شان، کم کم به این «ناپایداری»ِ ناشی از همسایه ی تحمیلی عادت کرده اند.  زندگی هایی که هر روز و هرساعت و هر سکانسش مملو است از  محتوا و حرف گفتنی و نوشتنی...


http://multimedia.mehrnews.com/original/2012/05/790567.jpg

کاراکترها دقیقند و ظریف و بی سر و صدا لابلای داستان جا گرفته اند: عزیز، خاله، آقاجان، مرد سفیدپوش، سرو سر کوچه، آرامگاه بوعلی و... نشانه های تاریخی و سیاسی وقت گاهی از حاشیه ی رمان میگذرند و حوادث و سرنخ ها را به دست خواننده ی کنجکاو میدهند، اما بی هیچ کزاحمتی برای داستان. بی هیچ خودنمایی یا شعاری. حکایت، حکایت زندگی یک شهر است، با خیابانها و میدانها و مدرسه ها و مغازه ها و باجه های تلفن و حتی آرایشگاه(!)، و انواع علاقه های مخفی و آشکار و مجاز و غیر مجاز و یکطرفه و دو طرفه، با دغدغه ی کنکور! با تصمیمهای مهم یک نوجوان برای اینده اش، با آدمهایی که با افکار مختلف، کنار همند و یکدیگر را دوست دارند، یا از هم بدشان می آید ، شهری مثل تمام شهرها، به اضافه ی آپارتمانهای جنگزده ها و آژیر گاه به گاه و صدای ضدهوایی و هواپیما و  موشک و انفجار و...

انفجارهایی که از کنار «اخبار»شان خیلی راحت میگذریم و منتظر خبرهای «مهمتر» میشویم، سری هم البته به تاسف تکان میدهیم، تحلیل سیاسی-نظامی-اقتصادی ای هم شاید افاضه بفرماییم و «اگر آمار کشته ها زیاد بود» روحمان هم دردی بگیرد و شایداعتراضی، یادداشتی، تجمعی، بیانیه ای، پیامکی، چیزی... و اگر هم «تعداد کشته ها کم بود» شاید حتی خدا را هم شکر بکنیم که «به خیر گذشت»!!!

هنر این رمانها و احیانا فیلمها همین است که یادمان بیندازند که موضوع حرفهای گوینده ی خبر جنگی، «آدم»ها هستند، نه اعداد و ارقام.

خدا صبر بدهد به «آدم»های سوریه، به «آدم»های غزه،... به همه ی آنهایی که «حق»ی میخواهند، یا «ارزش و قیمت»ی دارند و لذا همواره باید زیر سایه ی تهدید «لشکرکشی ناتو و آمریکا و اسرائیل» زنده گی کنند.. زیر سایه ی «جنگ»... و خدا تدبیر بدهد به کسانی که دانسته یا نادانسته قوای نظامی کشور را و تضعیف میکنند و با امنیت ملت، بازی.

یکی از جذابیتهای داستان بنظر من «انتخاب راوی» بود: حبیب، دانش آموز کلاس چهارم دبیرستان که اولیای مدرسه، امید زیادی به نتیجه درخشان گرفتن او در کنکور دارند. و درگیر مختصر جریانات عاشقانه ای هم هست. حبیب، یعنی راوی داستان، زندگی و دغدغه های خودش را دارد، کجا بهتر میتواند درس بخواند، چه زمانی بی دردسرتر میتواند چند کلام با محبوبش گفتگوکند، چگونه موضوع او را با مادر و خانواده ی خود درمیان بگذارد و... جنگ، در حاشیه ی زندگی اوست. پس زمینه ی زندگی او. پس زمینه ی زندگی اغلب مردم شهر. حبیب نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکند و آنان را از همان صفحات اول داستان «چشم به راه» میبینیم. چشم به راه دایی هادی که به جبهه رفته و مفقود شده. در نگرانیها و پیگیریهای پدربزرگ و مادربزرگ به دنبال خبری از دایی هادی ست که پای مقوله ی «جنگ» به گوشه از زندگی حبیب باز شده است. درحد چند دقیقه یا چندساعت همکلام شدن با پدربزرگ یا مادربزرگ یا خاله. پای جنگ، عراق، اسارت، سیاست، گروههای تروریستی تجزیه طلب مثل کوموله ها و... . البته «دود» نشسته روی برف خیابانها نیز اثری دیگر از «جنگ» و انفجارهای توی شهر است و «کلاس کمک های اولیه»ای که حبیب مجبور به شرکت در آن است و آژیرقرمز و پناه گرفتن هر از گاه. حبیب برای جنگ، یک راوی سوم شخص است! و این یعنی امتیاز بزرگ «بی طرفی» برای داستان!

خواننده، فضاها و پدیده های اجتماعی دهه ی شصت را خیلی نرم و غیرشعاری، بدنبال شخصیتهای اطراف حبیب  میبیند، فی المثل دایی هادی برای حبیب یک قفسه ی کتاب است و خاطره ی یکی دوتا دیالوگ کوتاه،ساده، اما عمیق؛ و الگوی «اول دانشگاه قبول شو بعد برو جبهه»! و یا «خاله مهناز» یک خاله ی جوان عادی ست در نسبت با خواهرزاده ای نوجوان، با روابطی گاه صمیمی و اعتمادآمیز و گاه لجبازانه.اما همواره درحاشیه، از جوان روستایی ساده ای که گه گاه درموقعیتهای مختلف سر راه حبیب سبز میشود و مصرانه و متواضعانه سراغ خاله را میگیرد و یکی دو برخورد خاله با او، خیلی نرم و غیرشعاری با پدیده ی اجتماعیِ «معلمین داوطلب نهضت سوادآموزی در روستاها» مواجه میشویم. که یکی از شاخصه های دهه شصت بوده. و یا با شخصیت «دایی مصطفی» یک رزمنده ی فراتر از بسیجی را میبینیم، یک چریک با دغدغه ها و توانمندیهای خاصتر، با ارتباطات جهانی حتی. با دیدن مادربزرگ و پدربزرگ،ضمن تصویرسازی مختصر و ملموسی از سبک زندگی دو نسل پیشتر از ما، «صبر و ایمان» والدین شهدا را میبینیم که باز هم از مولفه های دهه شصت است. و با شخصیت "پیکر" و برادرزاده ی ساکت و سفیدپوشش، دغدغه های اقلیتهای مذهبی را میبینیم: یهودیهای ایرانی مومن و دعوت اجباری(!) به ارض موعود و... 

اما نویسنده روی این  شخصیتها هیچ پرگویی و قلمبازی ای نمیکند و «فقط در نسبتی که با حبیب دارند» پرده از وجود آنها برمیدارد. یعنی بی هیچ تبلیغات و تشویق و تمجیدی. دایی هادی گم شده؛ پدربزرگ به جستجوی او میرود و مادربزرگ هرشب از حبیب میخواهد رادیو بغداد را برایش بگیرد تا اگر اسرا خود را معرفی کردند... پیکر،فقط بقال سرکوچه است، که خودکاری به حبیب میفروشد یا آمار باز و بسته بودن آرایشگاه و رفت و آمد محبوبش را به او میدهد! و ... خاله موجودیست که وقتهایی که قرار است از روستا بیاید مادربزرگ بفکر تهیه ی غذای مفصلتر می افتد و خانه به اندازه ی یکنفر شلوغتر میشود.  دایی مصطفی هم موجودیست که معمولا برای دلداری دادن به مادربزرگ و قول پیداکردن هادی پیدایش میشود و معمولا وقت رفتن مخ یک نفر را به کار میگیرد برای «مجاب کردن او به جبهه رفتن». (همینجا یکی از مهمترین و مغفولترین ویژگیهای سالهای جنگ رخ مینماید: آیا واقعا "همه"ی مردان کشور، دغدغه ی جنگ و جبهه را داشتند؟!! علیرغم تبلیغات رایج، پاسخ منفیست!) این افراد یا آقای همسایه ی طبقه بالاست، یا پدر حبیب است یا خود حبیب! و این هم یکی از دردسرهای حبیب است! و سوالی که گاهی خودش هم از خودش میپرسد: برای جبهه نرفتن چه بهانه ای بیاورم؟ اصلا واقعا آیا اینها بهانه ست؟ آیا من هم مثل بابام از جبهه میترسم؟ نه! من نمیترسم! فقط میخواهم بعد از کنکور...

و نکته ی کلیدی داستان شاید همینجاست: تو برای نزدیک شدن به جنگ بهانه می آوری و تعلل میکنی، اما «جنگ» برای نزدیک شدن به تو هیچ تعللی نمی ورزد! تو نروی، او می آید و  چنگ می اندازد به تمام داراییهایت، به تمام رویاها و برنامه ها و نقشه هایت. (نحوه ی هنرمندانه ی شروع داستان هم وقتی حبیب «تکه فلز سیاه داغ عجیب»ی را در حیاط خانه پیدا میکند؛ اشاره ای به همین پایان دارد) جنگ، «آواز بلند»یست، بخواهی یا نخواهی، به گوش تو خواهد رسید.

29آبان1392

 

 

 

 


پ.ن.1. مطلب فوق را 29 آبان نوشته م، منتها سیر حوادث جاریه ی سیاسی چنان سریع بود و حرفهای گفتنی چنان زیاد که مجال به نوشتن از امور فرهنگی نمیرسید، ولو اینکه آن گفتنیها را هم ناگفته بگذاریم.

پ.ن.2. حالا که بحث فرهنگ شد، از دو تا فیلمی هم که توفیق تماشایشان در این ایام سکوت نصیب گشت  بگویم بد نیست: اولی استرداد  و دومی تنهای تنهای تنها. اولی با سوژه ای ناب و بکر و خلاقانه و کیفیت ساختی کمنظیر؛ منتها تبلیغاتی نه چندان درخور، و تخریبهایی بعضا بیرحمانه! شخصا بعنوان یک ایرانی، ازینکه داستانی (ولو داستان!) از سرنوشت غرامتهای جنگ جهانی و آسیبی که به کشورم زدند و جبرانی که نکردند بشنوم، خوشحال میشوم،و بعنوان بیننده هم از تماشای فیلمی خوشساخت لذت میبرم. گویا اساتید ایراد حقوقی گرفته بودند که بنظر من بنا نیست یک فیلم داستانی، را معادل یک سند حقوقی تلقی کرده و نقد کنیم. برخی ایرادها هم ناظر به هزینه های فیلم بود که بهرحال بنظرم فی نفسه نباید یک فیلم تاریخی و ملی را از لحاظ هزینه با فیلمهای رایج خانوادگی و دختر-پسری مقایسه کرد.

فیلم دومی را، تنهای تنهای تنها، بیتعارف، در پی تمجیدات آقاسعید و آقاوحید جلیلی کنجکاو شدم که ببینم. علیرغم فرمایش عزیز اولی، تقریبا هیچ ربطی بین حقوق هسته ای ایران با این فیلم ندیدم. سوژه کاملا تکراری بود، سوژه ای اغلب فیلمهای پراحساس «کودک» اروپایی دارند: حکایت رفاقت یک کودک، با یک موجود «بیگانه» و نکوهش این رفاقت توسط بزرگترها. حالا در فیلمهای رایج کذا، این موجود بیگانه، خرس ی، گرگی، بچه دایناسوری، موجود فضایی ای ، آدم کوچولویی چیزی ست؛ و در فیلم آقای عبدیپور، «بچه ی سرمهندس روسی نیروگاه». و البته نفسِ اینکه در ان وانفسای فیلمهای خز و اغلب غیراخلاقی خانوادگی، کسی پیدا بشود و با کودکان فیلم بسازد، جای تجلیل و دست مریزاد دارد. خاصه آنکه کسی پیدا بشود و برای فیلم ساختن قدم از چهارچوب تهران بیرون نهد و با فرهنگ و بازیگران بوشهری کار کند، جای تجلیل دو چندان.

پ.ن.3. رهبر، 19 دی، بعد از مدتها سکوت را شکسته و دیدار عمومی داشتند. اما با تکرار سرخطهای کلی و «نامسموع» قبلی گذراندند: به لبخند دشمن اعتماد نکنید.. توهم نزنید که دشمن ممکن است دست از دشمنی بردارد (و لابد با شما دارای منافع مشترک بشود!-این پرانتز از بنده ست) ... برای پیشرفت و وادارکردن دشمن به عقبنشینی، بر نیروی داخلی تکیه کنید. (دقت:پیشرفت ما با عقبنشینی دشمن رابطه مستقیم داره!  پیشرفت مشترکی بین ما و 5+1 قابل تصور نیست) (آنوقت آقایان دولتی اینچنین تشنه ی تکیه به خارج و وارداتند!)... با شیطان مذاکره میکنیم، اما «برای رفع شرارت او» و نه برای رفاقت با او. (دقت: در نگاه آقا، آمریکا هنوز دشمن است، و علیرغم ایشان، تیم مذاکره کننده آمریکا را متحد «اعتدالگرا»ی خود میبیند!!! و منتقدین داخلی(هرکسی به نقد و بررسی توافقنامه ژنو بپردازد!) را با صهیونیستهای کنگره آمریکا یک کاسه کرده و هردو را بعنوان دشمن «افراطی» قلمداد میکند! (نمردیم و با اسرائیل در یک جبهه قرار گرفتیم!!!) ) نکته زیاد است و حوصله ها اندک. الغرض سکوت آقا خیلی نگرانم میکند ... اینروزها دعا برای سلامتی ایشان فراموشمان نشود.

پ.ن.4. این مطلب وبلاگ سوتک ، طولانیه ولی ارزش خوندن داره، نگاهی عمبق و متفاوت در رمزگشایی از شعارهای دولت: اعتدال، رفرمیسم عملگرا



برچسب‌ها: رمان, جنگ, جامعه, آواز بلند, عزتی پاک
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1392ساعت 2:53  توسط فروزنده  | 

(تأملی بر تفاوتهای عمیق میان «انواع فرزندان انقلاب» که با مواعظ ریش‌سفیدانه‌ی امثال آقای ناطق نوری، ماله‌کشی نمی‌شود.)

طیف موسوم به اصلاح‌طلبان، در چرخشی 180 درجه ای نسبت به مواضع 12 ساله‌ی خود، از همان آغازین روزهای تبلیغات ریاست جمهوری در سال 88 تلاش داشت که نسبتی میانِ خود با «واژه»هایی مثل انقلاب، امام، دفاع مقدس و... برقرار کند. همین تاکتیک در تبلیغات ریاست جمهوری 92 آقای روحانی نیز به صورت حرفه ای تری دنبال شد و حتی از ابراز ارادت و رفاقت با «رهبری» هم کم گذاشته نشد. تا آنجا که بخش قابل ملاحظه ای از رایهایی که به سبد آقای روحانی ریخته شد، مربوط به اقشار معتقد به ولایت فقیه بود. البته جلب اعتماد و «رای» این اقشار، در شرایطی که مردم نمیتوانستند وقت کافی برای تحقیق و تامل درمورد کاندیداها بگذارند، چندان سخت هم نبود : کافی بود روی رزومه­ی اجرایی و مناصب حکومتی پیشین کاندیدا تاکید و تبلیغ زیاد شود، بعلاوه ی چندقطعه عکس از حضور در جبهه یا کنار حضرت امام، یا قطعات بریده ای فیلم و کلیپ از صحبتهای رهبر،و... . و اکنون هم با تکرار دائمیِ این جمله­ی کلیدی که «ما کاری خلاف نظرات مقام معظم رهبری انجام نمیدهیم» هم دارد ادامه میابد..

  اینجا قصد ندارم نشان بدهم که چه میزان فاصله میان مفهوم و ماهیت این واژه ها، با گفتار و روش و منش اصلاح‌طلبان و دولت حاضرشان وجود دارد؛ که خود مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. [1]  بلکه می خواهم با این «واقعیت» آغاز کنم که: به هر حال، افرادی مانند حسن روحانی، میرحسین موسوی، آقای هاشمی و... کسانی اند که از روز اول پیروزی انقلاب تا امروز، مسئولیتهای کلانی در این نظام داشته اند. و بلکه حتی پیش از این پیروزی، زحمات و هزینه هایی برای مبارزه با رژیم شاه متحمل شده اند، از زندان و تبعید و... . پس چرا هیچ ردپایی از اندیشه ی امام و انقلاب در مواضع و تحلیلها و تصمیمات این آقایان نیست؟

یک پاسخ رایج و دم دستی آن است که این طیف از سیاسیون و انقلابیون نسل اول، مشمول «ریزش» شده و از کرده های انقلابی خود «پشیمان»ند و از راه اصیل انقلاب «منحرف» شده اند. بنظر من این پاسخ چندان قانع کننده نیست. چون اولا در کلام و شعارهای ایشان هنوز «تفاخر» به سوابق انقلابی وجود دارد. و بنظرم حق هم نداریم که خود را در جایگاه خدا فرض کنیم و بگوییم که این تفاخر و شعارهای انقلابی و از امام و رهبر اسم بردن، نوعی نفاق است. ثانیا، رخدادهایی مثل «پشیمانی» و تغییر نگاه و توبه و... اتفاقاتی انفسی اند، و به این سادگی نمیتوان گفت که یک طیف وسیع از سیاسیون پیشکسوت کشور، همزمان دچار چنین تحولاتی شده اند! بنظر من باید سررشته ی «تفاوت نگاه ها» را از همان ابتدای همراهی این افراد با انقلاب جستجو کرد.

چندی پیش، در محفلی نیمه خصوصی، یکی از نویسندگان شهیر و نسبتا مستقلِ سیاسی را دیدم. ایشان را از زمان دانش آموزی ام به خاطر داشتم، با جزوه های مفصل «جریان شناسی سیاسی»شان. به محفل دوستان ما آمده بودند تا با بچه های «کله اسب» حزب اللهی (یک ورژن متکاملتر از گونه ی حزب اللهی که حاضر به مطالعه و اندیشه و گفتگو هم هستند!) صحبت کنند و آنها را درمورد سیاست خارجی دولت یازدهم توجیه کنند و از اغتشاش آفرینی های آینده ی ما جلوگیری کنند و خلاصه به سهم خود، به آرامش و ثبات کشور کمک کنند. جلسه ی خوبی بود. هم ایشان و هم دوستان ما که بانی جلسه بودند، «جسارت» و «سعه ی صدر» قابل تحسینی به خرج دادند تا چنین گفتگوی پرچالش اما منطقی و مسالمت آمیزی میان دو دیدگاه مخالف و مهم جامعه  شکل بگیرد. (متاسفانه سفرهای پی درپی مانع از ادامه ی حضورم در این جلسه شد، اگر ادامه یافته باشد.)

آنجا، آقای نویسنده، برای آغاز بحث خود، نقطه­ی خوبی را برگزید که در پاسخ به سوالِ فعلی من هم خیلی راه گشاست: ایشان سعی کردند ابتدائا «ما را تعریف کنند.» و تفاوتهایمان را با خودشان (در قامت یک مدافعِ سیاست خارجی دولت یازدهم) روشن کنند :

«شما (یعنی ما!) کسانی هستید که تصور می کنید که انقلاب 57 ناشی از یک جهانبینی ِ ویژه و متفاوت با جهانبینی های موجود در دنیای مدرن امروز، بود، و در نتیجه راه حلهای متفاوتی هم برای اداره ی جامعه به دنیا عرضه کرده است، یا میتواند عرضه کند.»

خب قاعدتا ما این تعریف را پذیرفتیم و شاید حتی در لحظه امول تعجب هم کردیم که «مگر شما جور دیگه ای فکر میکنید؟!» اما با توضیح و مثال ایشان مسئله روشن شد : «این نگاه شما را در کاملترین شکل خود، سلفی ها دارند»! حالا یا سلفیهای سیاسی مثل القاعده؛ یا سلفیهای تئوری پرداز ضد مدرنیته مثل امثال آقای مهدی نصیری.

[جالب است که آقایان روحانی و ظریف هم دقیقا از همان لفظ ِ«افراطیون» که برای نام بردن از منتقدانشان استفاده میکردند، در وصفِ تروریستهای سوریه نیز استفاده کردند!!!]

ماجرا این بود که آقای نویسنده ی شهیر (و نگاهی که ایشان به نمایندگی و در دفاع از آن صحبت می­کردند)، انقلاب مردم ایران در سال 1357را بیشتر یک «رخداد اجتماعی» می­دانستند تا یک «رخداد معرفتی» . در این نگاه، حکومت شاه به عللی ناکارآمد قلمداد شده و گروه­های زیادی به «مخالفت سیاسی» (و نه لزوما مخالفت اعتقادی و از سر یک جهانبینی خاص) با آن پرداخته اند. وقتی این گروهها و بویژه مذهبیون (یعنی شاگردان و یاران امام) موفق شدند که توده های مردم را با اعتراضات خود همراه کنند، حکومت شاه ساقط شد. و حکومت جدیدی برقرار شد که وجه تمایز اصلی آن با رژیم سابق، آن بود که مسئولان آن، همان «مخالفان سیاسی»ِ دیروز بودند. و نه لزوما این وجه تمایز که «نگاه جدیدی به جهان و به سیاست دارد». این نگاه را اغلب تحلیلگران غربی نیز درمورد انقلاب 1979ایران دارند.

در این نگاه، کاملا هم به جاست که جامعه، دقیقا همان انتظاراتی را از حکومت فعلی داشته باشد که از حکومت قبلی نیز داشت (انتظار اولا: رفاه. ثانیا آزادی و امنیت و...) همان انتظاری که همه ی ابناء بشر در هرجای دنیا از حکومتشان دارند. 

و کاملا هم به جاست که هرگاه حکومت حاضر را در تحققِ همین انتظاراتشان ناموفق یافتند، مجددا انقلاب کرده و  اگر زورشان رسید ساقطش کنند. (جمله ای که سال 88 بارها و بارها از معترضین کف خیابان میشنیدم: مگه نمیگن سال57 انقلاب کرده ند؟ خب حالا هم ما میخوایم انقلاب کنیم!)

و لذا کاملا هم طبیعی و به جاست که برای تحققِ آن انتظارات که انتظارات «طبیعی»(=مادی) تمام نوع بشر است، همان راهی را برویم «که همه رفته اند.» حالا یا دقیقا، یا با اپسیلونی قلمگیری!  اما متاسفانه عده ای (ما!) تصور میکنند که باید «برگردند» و مسائل را به طریقی که پیامبر حل میکرد، حل کنند!

من فکر میکنم تمام سوتفاهمی که امثال آقای نویسنده ی شهیر و دولت انقلابی یازدهم دچارش شده اند، بواسطه ی همین کلمه ی «برگردند» است! این سوتفاهم که روش دینیِ اداره ی جامعه،  یعنی جامعه را 1400سال به عقب بازگرداندن، تازه آن هم نه به ایران1400سال قبل! بلکه به عربستان1400سال قبل!

 بله، اگر ما اینطور میدیدیم، سلفی بودیم؛ اما نگاه ما این نیست. ما اسلام را یک دین «زنده» میدانیم. که نه دچار جمود در 1400سال قبل است و نه آنچنان ولنگ و باز و بی اصول که بطور کامل در اقتضائات هر دورانی و هر جامعه ای مضمحل و استحاله شود! بلکه «اصلها ثابت و فرعها فی السماء» اصولی کلی و ثابت و لایتغیر دارد و فروع و جزئیاتی از این اصول نتیجه گیری میشود که میتواند برحسب اقتضائات زمان و مکان و فرهنگ و... روز به روز حیاتی دوباره به آن ببخشد و قواعدی از آن استنتاج کند که هم درد بشر امروز با تمام اقتضائاتش را درمان کند و وصله ی ناهمگونی به زندگی او نباشد؛ و هم هنوز بتوان آن را اسلامی نامید! (اصلا اجتهاد برای همین است دیگر)

 

آن روز، حضار آن محفل کذا سعی کردند (کردیم) برخی از اصول جهان بینی ای که انقلاب اسلامی را ایجاد کرد برای استاد مهمانشان برشمارند، اصولی مثل همین «خودکفایی»، و یا اینکه جهان را به دو قطبِ «مستضعف و مستکبر» تقسیم میکند (و نه مثلا به دو قطب شرق و غرب! یا دو قطب اسلام و کفر یا...) و... . پاسخ ابتدائی ِ ایشان این بود که «خب این برداشت و تفسیر شما از انقلاب اسلامی است.» و بعد که دوستان، این اصول را مستند کردند به تصریحات مکتوب حضرت امام، آقای نویسنده ی شهیر به رکنِ دوم از دیدگاه مورد بحث خود رسیدند :

«چرا فکر می­کنید تمام حرفها و تصمیمات امام، وحی منزَلند و لایتغیر؟!»

[یادآوری:رکن اول این بود: انقلاب 57 حرف خاصی برای گفتن نداشت و بیشتر یک «رخداد اجتماعی» بود تا یک اتفاق معرفتی.]

البته که ما اینطور فکر نمیکنیم و نعوذ بالله، معتقد به امامان سیزدهم و چهاردهم نیستیم! اما بیانات حضرت امام و رهبر را لااقل بعنوان دیدگاههای یک شخصِ مسلط به فقه و تفسیر و قرآن و روایت و فلسفه و حکمت و تاریخ (تاریخ صدر اسلام و تاریخ استعمار جهان امروز) و یک فرد کارکشته در سیاست روز، مورد استناد و مطالعه قرار داد و آن «اصول کلی و ثابت و لایتغیر اسلام» را در آنها جستجو کرد. اصولی که گفتم سوتفاهم امثال آقای نویسنده ی شهیر و فرزندان اصلاح‌طلب انقلاب!، در ندیده گرفتنِ آنها و خلط کردن آنها با تصمیمات و اعلام مواضع جزئیست. اما ما لااقل همانقدری که برای تفسیر المیزان اعتبار معرفتی قائلیم، برای کلام امام هم اعتبار معرفتی و «اسلامشناختی» قائلیم و در جستجوی آن اصول کلی و لایتغیر اسلام ، در قالبی قابل درک برای منِ بشرِ امروزی، به آراء این «اسلامشناسِ آگاه به زمان» مراجعه میکنیم

ایشان سپس استدلال آوردند که : امام، در اتخاذ تصمیماتشان، با دیگران «مشورت» میکردند. و از دیگران «گزارش: میگرفتند. «علم غیب» که نداشتند.  و پیشتر هم رفتند : اصلا خود پیامبر و ائمه نیز در تصمیماتشان با دیگران مشورت میکردند و اطلاعات خود را از گزارشاتی که دیگران به ایشان میدادند، تامین میکردند.

پس داستان باز هم برمیگردد به اینکه «آیا تفکیکی میان اصول کلی و تغییرناپذیرِ یک اندیشه، با حرفها و تصمیماتِ جزئیِ ناشی از آن می توان یافت یا نه؟! »  (البته اینکه اصول و خطوط کلی اندیشه ی امام، نباید با مواضع جزئیِ ایشان خلط شود و اثرگذاری مشورت گزارشات و اقتضائات زمان را در دومی میپذیریم و نه در اولی، به این معنا نیست که آن اصول را میتوان رفت و از تفسیرهای خودساخته ی مدعیانِ همپیالگی با امام گرفت! یا از خاطرات خصوصی غیر مستند. بلکه باید در همان مواضع و بیانات مکتوب رسمی و مستند ایشان، سرنخها را جست.)

بنظر بدیهی میرسد که یک چنین تفکیکی وجود دارد! در واقع، هر «نتیجه»ای (در منطق) از دو (یا چند) مقدمه استنتاج میشود که یکی از آن مقدمه ها «کبری» ست، که یک اصل کلی را بیان میکند و دیگری «صغری» ست که شرایط خاصِ آن موضوع را بیان میکند. در عالم علم هم همین است، مثلا در فیزیک: قواعد و «اصول ثابت و کلی»ای هستند که «متغیرها»یی مثل جریان و ولتاژ و میدان مغناطیسی و الکتریکی را به هم ربط میدهند. اما این قواعد کلی و تغییرناپذیر، بسته به «شرایط خاص(جزئی) هر مسئله» پیشنهادهای متفاوتی میدهند.

حال اینکه «اصول کلی و لایتغیر امام کدامند؟» را می توان بحث کرد. این را نیز که «آیا اصول کلی و لایتغیر امام، همان اصول کلی و لایتغیر اسلامند؟» یا بعبارتی «آیا اصول کلی و لایتغیر اسلام را باید در قول و عملِ حضرت امام بجوییم یا در قول و عمل کسی دیگر؟» را نیز می توان بحث کرد (که من فعلا این کس دیگری که از این بابت قابل قیاس با امام باشد را نمیشناسم)  همچنین این را نیز که «آیا اصول کلی و لایتغیر سیاسی مان را از اسلام بگیریم؟ یا مثلا از فلاسفه ی سیاسی غرب؟ یا...؟ » را نیز می توان بحث کرد(که اغلب سوژه ی بحثهای آقای رحیمپور ازغدی است). سوالاتی که فعلا مورد بحث من نیست.

پس تا اینجا، اجمالا اینکه:

 ما یک دسته فرزندان انقلاب داریم که به قول ساده و صریح شهید رجایی «افتخار میکنند که مقلد امامند.» (البته این تقلید، امروز و بعد از رحلت حضرت امام، دیگر نمیتواند تقلید کورکورانه و ظاهرگرا از «مواضع جزئی» باشد که بقول آقای نویسنده ی شهیر، سلفی گری بشود! بلکه تقلید از اصول ثابت و کلی و البته مستند امام)

و یک دسته هم فرزندان انقلاب داریم که درست مثل دسته ی اول برای انقلاب تلاش کردند و هزینه دادند و حتی بعد از انقلاب، همچنان ماندند و بعضا مسئولیتهای کلان پذیرفتند و نقشهای کلیدی در حوادث و تجربه های کشور داشتند؛ حتی جلسات متعدد خصوصی بسیاری با امام داشتند و حتی علاقه هم شاید به امام داشتند، اما «مقلد امام» نبودند و نمیخواستند باشند. بلکه به تعبیر صریح و روشنِ ابوالحسن بنی صدر : «همکار امام» بودند.

او (بنی صدر) در یکی از کتب قبل از انقلاب خود (خاطرم نیست کتاب «در روش» یا کتاب «تعمیم امامت») می نویسد :

 نه روشنفکری به تنهایی می تواند جامعه را نجات دهد و نه مذهب. بلکه باید روشنفکرهایی که گرایشات مذهبی دارند، با پیشوایان مذهبی ای که گرایشات و درک روشنفکری دارند، با یکدیگر «همکاری» کنند. او سپس خود را از جمله روشنفکران متمایل به مذهب میداند. و بعنوان پیشوایان مذهبی که گرایشات و فهم روشنفکری هم دارند، امام خمینی و شاگردانش را مثال میزند! مهمترین دلیل برای این همکاری آن است که پیشوایان مذهبی، جامعه ی سنتی ما را بهتر میشناسند و «توان بسیج کردن توده های مردم» را دارند! اتفاقی که در جریان مشروطه افتاد، اما بدلیل غرور و غفلت روشنفکران و درافتادنشان با مذهبیون، ادامه نیافت.

با این نگاه، کاملا طبیعی است که هرکجا که به بسیج توده های مردم نیازی نبود، به مذهب و پیشوایان مذهبی هم نیازی نباشد. مثلا در «سیاست خارجی». (چنان که داستان اختلاف نظرهای دولتمردان با ولی فقیه=پیشوای مذهبی، بر سر سیاست خارجی، از آغاز انقلاب تا همین امروز، سر دراز دارد!)

اینکه چند سال بعد، او در مصاحبه ای میگوید : «من به خمینی احتیاج دارم، همانطور که او به من احتیاج دارد.» به نظر من بیش از آنکه ناشی از غرور و مثلا خودبزرگبینی باشد، ناشی از همین نگاه معرفتی است: مذهب توان چندانی بر  تولید پیشنهاد برای اداره ی کشور ندارد. بلکه چنین پیشنهاداتی را باید از جامعه ی روشنفکری(= آموزنده های فلسفه و علوم انسانی غربی) اخذ کرد. مذهب فقط میتواند توده های مردم را بسیج کند و اقناع کند. و از این توانایی مهمِ مذهب، باید بصورتی «دوستانه» استفاده کرد. (چون به هر حال هر حکومتی نیازمند پایگاه و پشتوانه ی اجتماعی است.)

فکر میکنم پاسخ سوالم تا حد زیادی روشن شد. اینکه در بیانات سیاستمدارانی مانند آقایان روحانی و ظریف، دائما از مردم درخواست «دعا برای پیشرفت مذاکرات» میشود. و یا اینکه انتظار دارند که «ائمه ی جمعه»(=پیشوایان مذهبی!) از این مذاکرات حمایت کنند و روی حمایت رهبر (=پیشوای مذهبی) از این مذاکرات مانور داده می شود؛ اما از آن سو کمترین نیازی نمیبینند که درمورد کم و کیف این مذاکرات با کسی ازین دست، مشورتی بکنند (بنحوی که مسئولیت این مذاکرات را از شورای عالی امنیت ملی که محل اجتماع و «شورا»ی سه قوه و قوای نظامی و... بود! گرفتند و به وزارت خارجه دادند که یکسره در اختیار خودشان باشد) و بی آنکه به نظرات رهبر که بارها و بارها فرمودند که به آمریکا خوشبین نیستند و... اهمیت عملی خاصی داده شود.

و همچنین، به این دلیل است که تا پیش از سال 88، این طیف نیازی نمیبیند که در تبلیغات خود (مثلا برای انتخابات 76 و 80 و...) سراغ یک شخصیت با رزومه ی پربار از «دفاع مقدس و انقلاب» بروند یا روی رفاقت با شهدا و امام و رهبر و ... تبلیغات کنند. چون آن روزها برآوردشان آن است که اکثریت مردم از این مفاهیم خسته و دلزده اند، و به بیان بهتر «مذهب دیگر توان بسیج توده های مردم را ندارد.»

 

مطلب تمام؛ تنها یک موضوع که برای خودم، بعنوان کسی که دوست دارد مثل شهید رجایی، مقلد امام و رهبر باشد، جالب است: چرا «رهبر هم» بر طبل «فرزند انقلاب بودن»ِ جناح حاکم فعلی میکوبند؟ و روی این موضوع بصورت امیدوارانه ای تاکید دارند؟ قاعدتا نمیتوان پاسخ داد که رهبر هم مقهور شعارها و تبلیغات و ظاهر کلام شده! این تباین حرف با عمل را که حتی رسانه های خارجی هم فهمیده و گاه به استهزا گرفته اند (مثلا بعد از سخنرانی آقای رییس جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل، که میگفتند این نطق مصرف داخلی داشته و فقط برای خوشایند رهبر ایران ایراد شده! ) خب رهبر که نه کودک است و نه ساده لوح و نه ظاهرگرا. قطعا معنای جمله ای مثل «کلید حل مشکلات کشور در سیاست خارجیست» را می فهمند!  و قطعا تباین آن را نیز با اصول انقلاب اسلامی  می فهمند که فورا تذکر میدهند «برای توسعه و حل مسائل کشور روی توان و ظرفیت داخلی حساب کنید.» پس دلیل اینهمه تاکید بر اینکه اینها بچه های همین انقلابند و ما قبولشان داریم و... چیست؟

من گمان میکنم رهبر درک میکنند که در دنیای امروز، حتی همین حداقل که «توده های مردم ما، بوسیله ی مذهب، ولو ظواهر مذهبی، بسیج میشوند» خیلی خیلی موهبت بزرگیست. و اینکه دولت حاضر همین اندازه را هم پذیرفته باشد و سعی بر تغییرذائقه ی مردم نداشته باشد، باز هم موهبت بسیار بزرگیست که باید قدر دانسته شود و شکر گزارده.

رهبر نسبت به فضای تبلیغاتی و تربیتی ای که جهان و ازجمله مردم ما را فراگرفته است، «واقع بین»هستند، و با توجه به این فضا، در انتظاراتشان از مردم و مسولین منتخب مردم «منصف»ند. درحالی که خیلی جاهای دنیا مردم را مثلا با فوتبال یا ... تهییج و بسیج میکنند و تلاش شدید و اکید و شبانه روزی رسانه های بزرگ جهان بر آن است که همه اینگونه شوند.(درمطالب بعدی انشاالله به این جنگ رسانه ها با اندیشه، خواهم پرداخت) پس حتی علاقه ی مردم به ظواهر دینی و انقلابی و تقید و احترام  دولت به این علاقه ی مردم، سنگر خیلی استراتژیکیست که باید خدا را شاکر باشیم که هنوز حفظ شده و میتواند پایه ی پیشروی انقلاب باشد. مطالبات حداکثری ای از قبیل اینکه الگوی اسلامی-ایرانی برای پیشرفت بجوییم و  «کبراهای اسلامی» را  بر منطق اندیشه ورزی خود حاکم کنیم، و... باشد برای جمعهای خاصتر دانشگاهی و حوزوی.

20آبان1392



[1] (فقط برای کمک به جاافتادن مطلب، بعنوان نمونه همین تاکید دولت کنونی از زمان انتخابات تا هنوز، بر اینکه «کلید حل تمام مسائل کشور در سیاست خارجی ست.» در حالی که بنای انقلاب و خط مشی امام و رهبر  و دستاورد بزرگ دفاع مقدس از نظر امام، «استقلال و خودکفایی» و «تکیه بر ظرفیتهای داخل کشور» بوده. و یا نگرانی و دغدغه ای که دولت درمورد «انزوای ایران» داردف بمعنای کاهش روابط کشور با کشورهای اروپایی و عدم رابطه با آمریکا؛ درحالی که امام بارها هشدارهای صریح داده بودند که نکند مسئولان از قهر کردن سفرای کشورهای اروپایی با ما بترسند و گمان کنند که ما به رابطه با آنان نیازمندیم (مثلا در پیام قطعنامه،29/4/1367یا در جریان ارتداد سلمان رشدی و...) و یا این سکوت نسبی در قبال سوریه و ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1392ساعت 18:29  توسط فروزنده  | 

بدیهیه که شکست تلخه.

این روزها تلخم. تلخیم.

 نه بابت انتخابات. که انتخابات شکست نبود. فتح بزرگی بود، به بزرگی تثبیت نظام.

تلخیم، از شکست همه ی تلاشها برای رفع «نفاق» از فضای سیاسی کشور...

 تلخیم از احوال مجلس.

تلخیم از گیردادنهای وسواسگونه ی دیروز

   (که اصرار داشت به هربهانه ای شده، به افتخار «عزل رئیسجمهور» نائل بشه!)

و

سعه صدر و مسامحه ی سخاوتمندانه ی عجیب امروز!

   (بقول یکی از رفقا، اگر خود موسوی و کروبی هم بعنوان وزیر معرفی شده بودند امروز از این مجلس مثلا «اصولگرا» رای آورده بودند!)

برای جلب این رای کلی هم تمجید به ساحت رهبر معظم انقلاب ابراز میفرمودند... البته «برای جلب رای» که احتمالا زحمتهای چرب و شیرین دیگه ای باید میکشیدند، ولی حالا محض حفظ عنوان «اصولگرا»ی آقایان مجلسنشین هم که شده، بالاخره چهارتا شعار ولایی باید داد!

اونایی که دست و بال جهاد سازندگی رو بستند و چپاندند تو وزارت کشاورزی، به اسم «جهادگر» رای آوردند

اونایی که به دغدغه های «اقتصاد بدون نفت»ِ رهبر «لبخند انکار» میزدند، به اسم ستاره ی دولت و منجی نفت، رای آوردند

فکرهای تربیت شده ی سیاست آمریکایی بعنوان سفیر جمهوری اسلامی رای آوردند...

(تمام تکیه ی آقای روحانی و وزیر خارجه شون درمورد سیاست خارجی، تاکید روی «رفتار منطقی با دنیا»ست.  کاش کسی جایی از آقای روحانی میخواست که دقیقا  و مصداقا چند نمونه حرکت «بی منطق» رو مثال بزنند. تا منظورشون روشن بشه. چون هر رفتاری قاعدتا برای خودش منطقی داره.

مثلا منطق آنچه که غربیها بعنوان علم سیاست به خورد آموزندگان میدهند میگه «به زور طرف نگاه کن و متناسب باهاش امتیاز بده یا بگیر» اما منطق اسلام میگه «اگر شما ده نفر مومن صبور باشید، زورتون به صد نفر کافر مجهز به تمام امکانات مادی، میرسه!» و باید دید که منطق خوشآیند آقای روحانی دقیقا چیست؟)


نخواستیم آقایان.. از شما پیروی از خط رهبری نخواستیم.

لطفی کنید و «اسم» آقای ما رو اینقدر روی سیاستورزیهاتون نذارید

 

 



پ.ن.1. این یکی دو ماهه خیلی دارم تمرین «سکوت» میکنم. حرفها هست. حرفها... ولی وقتی طرف «رئیس جمهورمون» باید ساکت موند و سوخت و ساخت. رهبرمون گفت عیبجویی نکنید. رهبرمون گفت..(یه چندخطی درمورد استراتژی جدیدی که آقا از بچه ها خواستن تو افطاری امثال، باید بنویسم. بزودی انشاالله)

بچه ها تو دیدار کذا، از آقا خواستند اعتدال رو معنا کنه. آقا گفتن از خود رئیس جمهور بپرسید. حالا رئیسجمهور اعتدال رو معنا کردند، و بعضی کلمات دیگه رو:

اعتدال= لب مرز حق و باطل = پاک کردن فتنه از حافظه ی تاریخی مردم! = برگرداندن حامیان فتنه و  عناصر امیدبخش دشمن، به قدرت

تخصص = مدرک!(ولو مربوط به 40سال قبل) = شاگرد اول بودن!(برای یک وزیر، مهم این نیست که چقدر توان مدیریتی داره، بل مهم اینه که چندسال شاگرد اول بوده!)

تجربه = مدیران مادام العمر = وزیرانی که از روز اول انقلاب وزیر  و معاون و میزدار بودند تا هنوز!

 

دو حرف از هزاران: اپیدمی دروغ در دولت راستگویان!و بازگشت امیدوارانه ی یک جاسوس در دولت «امید»!


پ.ن.2. خسته نباشید و خداقوت و «قبول باشه» ی اساسی خدمت تک و توک نمایندگان «زنده» ی مجلس، امثال رسایی و نوباوه و ...

از اهالی تلوزیون هم بایست متشکر بود، که چندروزی احوال نمایندگان ملت را به ملت نشون دادند، و قدرت استدلالشون رو! و منطق تصمیمگیری و انتخابشون رو و صداقتشون و ... بلکه دو سال آینده چشمهامونو بیشتر وا کنیم.

پ.ن.3. یه حرف خوبی یکی در دفاع از زنگنه زد: اگر اینهمه اشکال به پرونده های نفتی زمان زنگنه مطرح هست، خب چرا اینهمه سال پیگیری قضایی نکردیدش؟!

تف سربالاست، ولی راست میگن خب. اگر بدنه ی حزب الله، اقلا بدنه ی دانشجویی حزب الله، نه، اقلا تر، بچه های بسیجی دانشکده های نفت و حقوق و ... این چندسال همت کرده بودند و بجای بیانیه های کپی-پیست بی خاصیت سیاسی دادن، یکی ازین پرونده ها رو قوی پیش میبردند، (نه دو تا نشریه ی دانشجویی که دستش به جایی بند نیست و وقتی پا روی دم کلفت صاحبان نفت گذاشت، مدیرمسئولش بازداشت شه و صداشم به جایی نرسه) حالا وضع این نبود!


پ.ن.4. توی مصر ظاهرا با 2-3سال تاخیر، آمریکا داره برنده ی میدان میشه: قدرت به آرامی از مبارک(حامی بینظیر اسرائیل) گرفته شد تا خطری اسرائیل را تهدید نکنه. فعلا حکومت مورد نظر آمریکا مستقر هست. اسم و ظاهر غیر دیکتاتوری هم داره. جنگ داخلی هم برای نابود کردن زیرساختهای کشور و برای «سی سال دیگه زمینگیر کردن انقلابیون» راه افتاده...خدا رحم کنه...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1392ساعت 23:49  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده