|
|
|
|
|
یک صبح بدون استرسهای «دیر شد و نخوندم و ننوشته م و ...»! پایاننامه ی ماهم دیروز بالاخره دفاع شد! یعنی دیشب... چه اتفاق مهمی!!! ... یه گوشه ی دنیا ... یکی از هفت هشت میلیارد نفر آدم روی زمین ... یک و نیم سال از ده هزار سال تاریخ آدمیت رو صرف کرد... و چند کلامی بر اوراق رئالیسم انتقادی افزوده شد! که گوشه ی کتابخونه ای خاک بخوره! ... یا دربهترین حالت، خاک نخوره و مطالعه شه و ادامه داده شه ...و چند نفر دیگه رو هم سر کار بذاره!!! ...
نه شهری از اشغال آزاد شد... نه طاغوتی سرنگون... نه پرچمی از لااله الا الله بر قله ای از کرامت انسانی افراشته شد... نه گمگشته ای به مقصودی رسید...
فقط یه پایاننامه ی کارشناسی ارشد، کنج یه دانشگاهی دفاع شد! و این البت برای صاحابش اتفاق مهمی بود خیلی خیلی مهم! ... به اندازه ی تغییر فاز 90 درجه ای سبک زندگیش... بعد 7-8 سال دانشجویی، دوباره –بقول مامانش- میخواد "به زندگی برگرده"!!!... (تغییر فاز نود درجه رو هنوز از برق یادم مونده: یعنی پیکِ اینیکی، روی صفرِ اونیکی! مثل سینوس و کسینوس!...)
خوب بودها...از اینکه رفقای شفیقم اینقدر براشون این لحظه ی تغییرفازم مهم بود و تشریف اوردن که شرمنده ی محبتشونم و شاکر بخاطر وجودشون اینکه همکلاسیهای محترمم سر دوساعت (که خودم فکر میکردم بیست دقیقه یا نهایتا نیم ساعت بوده) پرت و پلا گفتن ما بزرگواری کرده و چرت نزدن...
خوب بود... حتی این روزهای آخر، بدجوری جو علمی گرفته بودم! و تصمیم گرفتم جدی به دکترا فکر کنم... حتی دکتر افروغ هم فرمودند «کار این دو نفر (یعنی زینب و من) خستگی 14 ساله از تن من بیرون کرد!» اینکه دکتر گلشنیِ داور هم دفاع می کرد از کارمون...
ولی دیشب وقتی دکتر پارسانیا (داور) اونجوری اصل ادعامونو (یعنی رئالیست بودن و انتقادی بودن) رو به چالش کشید و من عاجز موندم از قانع کردنشون... رسما متوجه شدم که طی این یک سال و نیم حشر و نشر با جناب بسکار، هیچی ازش نوفهمیده م... و بازم نتیجه گرفته م که ما را چه به دنیای آکادمیک! ... -ما پی همون نوع علمیم که باس ز گهواره تا گور بجوریش!- البت میدونستم این اختلاف نظر قدیمی دکتر افروغ و دکتر پارسانیاست و من و پایاننامه م "نخودی"ای بیش نیستیم این وسط!!! خب بابا یارو (بسکار) زور زده که یه خط وسط رو بگیره، که بگه نه افراط پوزیتیویستی، نه تفریط نسبی گرایی. چه اصراریه که باز بچپونیمش تو یکی از این دو طیف؟ ... و اصن حالا گیریم این طرف باشه یا اونطرف باشه یا وسط باشه، که چی؟! چه گره ای از کار دنیا حل میشه؟! ولی بهرحال عجزم در اقناع دکتر داور انکار ناپذیر بود!... شایدم همینجا بایست زانوی "تسلیم" میزدم در برابر کوهن و وینچ و سایر نسبیگراهایی که درمقام "حرف" به نقد بستمشون، و بپذیرم که «خب داور محترم! شما نگاه خودتونو به واقعیت دارید و بنده نگاه خودم رو!!!»
حالا یه کم حرف جدی! : این کار، هرچی کاستی داشت، از تنبلی خودم بود... و هرچی قوت داشت از برکت "کار گروهی" ما (بخصوص تو فلسفه ی علم که مطالبش زیاده و فرصتش کم) اگر بخوایم هم «خلاقیت» داشته باشیم. هم «نیاز بومی واقعی» حل کنیم هم حرفمون«جامعیت» داشته باشه و همه ی جنبه های موضوع رو ببینه، هم ... بهترین راهکار «تعریف پروژه ی گروهی»ه!.... به تجربه عرض میکنم... : دوره ی کارشناسی ارشد واقعا کوتاهه... و اگر بخوای نپیچونی و جدی بگیری و عمیق بفهمی، واقعا مطالب زیاد و فشرده ست یعنی فکر «کار فوق برنامه» حتی از نوع علمی نمیشه کرد ... اما یه فرصت بکری داره به نام «پایاننامه» که همه به رسمیت میشناسندش! (از استادها...تا سیستم آموزشی تا خانواده ها!) و به لحاظ قانونی و آموزشی و اخلاقی و خلاصه همه جوره حق دارید که براش وقت بذارید و بابتش از استادها کمک بگیرید... واقعا دوره ی دو ساله ی ارشد، اونم تو فضای جدیدی که یه موجود تغییر رشته ای باهاش مواجهه، اصلا اصلن جای ازین شاخه ببه اون شاخه پریدن نیست حاصلی هم دست آخر برات میمونه، فقط و فقط همونیه که خودت رفتی تحقیقیدی و فکر کردی و نوشتی... و قلمبه تر از همه ی تحقیقها و فکرها و نوشته هات هم همین جناب پایاننامه! خدای خداییش، گره های مملکت هم جدی تر از اونند که بگی خودم یه نفره (و عمدتا بدون همراهی جدی استادراهنما!) بازش می کنم اونم تو 1ترم یا اسال پایاننامه!!! اونم با این سواد نیمدار! «جمع»، ازطرفی نیرو انسانی رو و بالتبع "وقت" و "کارمفید" رو بالا میبره... (مثلا ما اگر یه چند نفر دیگه هم داشتیم، میتونستیم سرک جدی تری تو فلسفه اسلامی و نگاهش به علم و به رئالیسم بزنیم و... و یا آرائ باقی رئالیستها رو هم بخونیم و...) و «جمع»، از طرف دیگه، با «تضارب آراء» و مباحثه و بکارگرفتن چندتا عقل، کمک میکنه مطالب رو "عمیقتر" و حتی سریعتر بفهمی! تازه پایاننامه یه بستر واقعی (و نه شعاری و موهومی و تو رویاها!) ه که میتونید رو «در آینده ادامه ش میدم» هم حساب کنید!
پ.ن. خیلی مضحکه که آدم، مهمترین اتفاق زندگیش اینقدر کوچیک و ناچیز و بی اهمیت باشه ها!... باز خوشا به مامان، که هنوزم اگر بزرگترین اتفاق زندگیش را بپرسی میبردت به بهمن 57.....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 6:56 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
دقیقه نود پایان نامه و وبلاگ بازی؟!... دو سه شب پیش پیامکی رسید که شبکه ۱ برنامه پارک ملت، دکتر عماد افروغ... نگاه کردیم و خب، مطلب خاص جدیدی نداشت... و از فرداشبش شروع شد... پیامکهای متوالی "امت حزب الله چه نشسته اید" و. "توهین و اهانت به ساحت مقدس..." و "استاد چیا گفته" و...
-بنده البته دقیقاً همفکر دکتر افروغ نیستم (حداقل بنده هنوز احمدی نژاد رو قبول دارم و دوست دارم!)، شاید بعنوان استاد و دانشجو هم چندان دل خوشی هم از هم دیگه نداشته باشیم... ولی دیگه این همه بی انصافی و جمود فکری آنهم به اسم ولایت و انقلاب را هم نمیتوان تحمل کرد...
قریب به یک و نیم ساله محضرشون شاگردم -به اجبار. اساساً دکتر افروغ "واضح" منظورشان را نمی رسانند. از اول تا آخر توضیحاتشان، فقط همان جمله ی آخر را تکرار می کنند. یک مقدار هم احساساتی اند! اصل حرفهای ایشون در برنامه پارک ملت را جلوی هر آدم عاقلی بگذاری میگوید بدیهیست. مشکل از جای دیگه ست. اون چیزی که آزادی بیان رو محدود میکنه یکیش کلیشه ای فکر کردن گوینده ها مشکل از اصرار استاد بر کلمه ی "انتقاد" است... وقتی هی فقط بنشینی و بگویی که "آقا باید انتقاد کرد" کم کم مخاطب اینطور برداشت میکند که شما لابد یک عالمه انتقاد دارید که توی گلویتان مانده و نمیگذارند بگویید! اشتباه اساسی دکتر افروغ آن بود که توجه نکردند (شاید هم کردند!) که این بحث را که سر کلاس درس خیلی بدیهی و راحت مطرح میکنند و بچه ها هم میپذیرند، در فضای عمومی، با "نوع مباحثی که مخاطب عمومی به آن عادت دارد" (که نوعاً "مرده باد و زنده باد"ی است!) چه تاثیری در مخاطب خواهد داشت. تلوزیون و فضای عمومی جاییست که به محتوای حرف کسی توجه نمیکنند، بلکه بیشتر به "تعداد تکرار کلمات" و به میزان گشاد شدن چشمها و تن صدای گوینده حین گفتن جملات دقت دارند. تلوزیون و فضای عمومیِ عادت کرده به ژورنالیسم و به سریال و فیلم(!(؛ جایی ست که یک متفکر که حرفش یک مقدار (حتی فقط یک مقدار!) عمیقتر از حرفهای روزمره باشد، باید خیلی خیلی خیلی مهارتِ تفهیم منظور خود را داشته باشد... باید خیلی مهارت داشته باشد که چگونه از آنچه توی ذهن مخاطب هست تا آنچه که توی ذهن خودش هست، پله پله گزاره ها را بچیند ... با این اشتباه تاکتیکی استاد (حرف حسابی را در جای ناحسابی گفتن) یک بار دیگر به توصیه ی رهبرم ایمان می آورم که کرسی نظریه پردازی را در دانشگاه راه بیندازید. خیلی حرفهای را در فضای عمومی نمی توان گفت... سعه ی صدر کافی در فضای عمومی نیست، برداشتهای ناصواب میشود؛ اما در دانشگاه، چنان فضای "آزاد" و "منطقی"ای ایجاد کنید که بتوان در مورد همه چیز بحث کرد و نظر داد... lمقاله ی دکتر سوزنچی در این مورد برچسبها: دکتر افروغ, نقد, حاشیه, تحجر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 23:6 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم /این را میتوانم سومین یادداشت از سریِ "از یک راه ِ رفته حرف میزنم" بدانم. اولیش یادداشتی بود درمورد مسائل فکرنپرداخته ی "دانشجوی غیربومی"، که دوستی خواست و اجازه ی انتشارش را نداد(؟!) و دومیش هم همین "انسانهای کوچک..". در این سری یادداشتها سعی کرده م خودم را "مشت نمونه ی خروار" ببینم برای مطالعه ییکی از مسائل اجتماعی که در خودم مصداق افته؛ چون علمِ به این مصداق، "حضوری" است و متقنترینِ علوم!... و البته این شیوه ی مطالعه ی انسان، در اندیشمندان غربی از ارسطو تا دکارت و حتی تا کانت،(یعنی تا وقتی که هنوز "ژست سوم شخص" در علوم،ارزش نشده بود) رایج است!/میگویند "فلانی که حتی معدلش به پیشدانشگاهی خواندن هم نرسید و رفت شبانه . فقط اهل قر و فر و خوشگذرانی و ...، حالا فوق لیسانسِ فلان گرفته از دانشگاه آزاد فلان جا و دارد هماننجا تدریس می کند!" ... فلانی بود، که دبیرستان رفت فنی حرفه ای و بعدش هم چطور و چطور کاردانی و کارشناسی را از فلان دارقوز آباد گرفت و... –که باهاش گفتگویی داشته م؛ هم از سئاد پیاده ست و هم از دغدغه و دلسوزی- از استان با چه کبکبه و دبدبه ای دعوت شده بود که درباره ی ارتباط صنعت و دانشگاه سخنرانی کند برای فلان مقامات شهرستان" و ... راستش این قبیل حرفها و نمونه ها که بسیار هم زیادند و در خانواده ی از بیخ آموزش پرورشیِ ما هم زیاد نقل میشوند و آمارشان موجود است!، نه فقط برای خانواده ام سنگین است، که یک عمر از همکارهاشان -که معلمهای بنده بودند!- از حماسه های علمی(!)ِ فرزندشان شنده اند و 7-8سال دوری فرزند دلبند را تحمل کرده ند که مهندس بشود و چرخهای صنعت انقلاب عزیز اسلامی شان را بچرخاند یا فیلسوف بشود و علوم انسانی را متحول کند و همیشه یا کتاب به دستش دیده اند و یا قلم؛ و از نطقهای آتشینش(!) اندر مسائل اجتماعی و دینی و ساسی و تاریخی و زمین و هوا و... لذتِ "بزرگ شدنش" را برده اند و شکرش را بجای آورده، و حالا تنها، جوجه فیلسوفِ نیمه روانپریشِ مردم گریزِ خانه نشینی را به جای او، با همه ی آینده ی روشنی که در جبینش میخواندند، میبینند. حاصل این 8سال، فوق لیسانسی شده(قرار است بشود!) که نه فقط هیچ توصیه ی بدردخور و حتی بدردنخوری برای زندگی بالفعل کسی ندارد، بلکه حتی نمی شود برای کسی توضیح داد که "دقیقا چه رشته ای می خوانم؟!" بلکه خودم را نیز بگویی نگویی به فکر میبرد: واقعا این آدمها را باید سرزنش کرد؟(صد البته که هرکس به هرجا رسیده انشاالله از حلال رسیده و نوش جانش...طوبی لمن شغلت عیوبه عن عیوب غیره! به من چه...) یعنی پس امثال من را باید سرزنش کرد؟..... که چرا "فرصت" غنیمت نشمردی؟ ...که چرا هیچ وقت بفکر کتاب کردنِ نوشته هات(!) نبودی؟ ... که چرا چرا مقاله هات را جایی ندادی چاپ کنند؟ ... چرا تشکیلات بازی هات را به "حافظه ی اوراق ممهور سازمانِ..." نسپردی؟ ... چرا کارت فعال فلان نگرفتی؟ ... چرا گواهی گذراندن دوره ی بهمان را پیگیر نشدی؟ ... چرا پیشنهادِ کوچکِ فلان کلّه ی گنده(!) را پشت گوش انداختی و جدی نگرفتی؟ ... تو اصلا "تنبلی میکنی" ... تو اصلا "آدمِ کار را تاآخر انجام دادن" نیستی... تو اصلا "به فکر آینده" نیستی ... تو اصلا به فکر نیستی که اگر شما سنگرهای انقلاب را رها کنید کی ها می چاپندش؟... خب، سرزنش اگر اینهاست، که راست است! من ذاتا تنبلم... من ذاتا استقامتم کم است... من زود خسته می شوم... خسته هم که بشوم، نه هیچ مشوقی (اعم از آینده ی روشن و امتیاز و نمره و پول و وجاهت و کف و سوت و...) می تواند راه بیندازدم و نه هیچ تهدید و خطر و هشداری! ... خسته که شدم، هرکاری را از هرجا که باشد رها میکنم... آینده نگر نیستم اصلا. بحثی نیست... کاهلی میکنم در حفظ سنگرهای انقلاب، بحثی نیست... برای همین هم دربرابر انواع سرزنشهای از این قبیل که در ادامه ی برشمردنِ نمونه هایی از آن قبیل، و نگاههای تأسف آمیز دلسوزان و مرورهای سوال برانگیز ذهن خودم، بر سرم نازل میشود، زبانم بسته ست و گردنم کج و همه ی ملامتهایی که لایقش هستم و نیستم را "دَرهَم" پذیرا هستم! ولی جای این بحث هست که "آخر ِ کار"، کجاست که من نرسیده بهش جا میزند؟! آخرِ کار، یعنی ثبت شدن در اوراقی؟! آخر کار یعنی مُهرِ تأییدِ فلان نهاد پای معرفی نامه ای؟! آخرِ کار یعنی شغل بی دردسر، احترام و شأن اجتماعی، حقوق خوب و مستمر؟! آخرِ کار یعنی انگشت به دهان کردنِ مردم ؟! آخر کار کجاست؟! به فکر آینده نیستم؛ ولی کدام آینده است که باید به فکرش بود؟! چجوری باید بود تا بگویندت به فکر آینده هستی؟! ... همیشه با دیدنِ حلقه ی سینه چاکانِ "به فکرِ آینده"(!) که بعد از کلاس، استادهامان را دوره می کردند و تا درب ماشین و یا درب اتاقش مشایعت، البت،آن دسته از استادها که وزیری یا وکیلی بودند، یا از آن دسته مدیرانِ جامحکم! که هرچه دولت اینوری و آنوری بیاید اینان سرجایشان ثابتند(!)... با این صحنه، حالم از هرچه "به فکر آینده بودن" بود به هم می خورد... وقتی آخرِ هرکاری مافوقِ مربوطه، "گزارش کار" می خواست، حالم از "به فکر آینده بودن" به هم میخورد!... وقتی می گفتند جلسه ی خصوصی با فلان کله ی گنده، حالم از "به فکر آینده بودن" به هم می خورد... وقتی میگفتند "این طرح را پروپزال کنید برای ارائه جلوی رئیسِ فلان" حالم از به فکر آینده بودن به هم می خورد، هنوز هم وقتی می گویندم رزومه بده... دست خودم نبود، کله ی گنده که میدیدم رگِ عدالتخواهی م بیشتر می گرفت، تا آینده نگریم! ... دست خودم نبود، رغبت نمی کردم به شعاع 4-5متری اش نزدیک شوم! ... دست خودم نبود که دوست نداشتم آینده ام را در دستِ کله های گنده ببینم! من واقعا به فکر حفظ سنگرهای انقلاب نبودم... هرجا آگهیِ استخدام دیدم، فکر کردم "آخر کارمندی بشوم، گوشه ی سازمانی یا شرکتی؟!...اجیرشده ی مسلوب الاراده ای گوش بفرمانِ مافوق؟! پیچ و مهره ی کوچکی، گوشه ی ماشینِ عظیم و ناکارآمد، بروکراسی یا ماشین معیوب و ضدبشرِ صنعت؟! از عالم آب و نانش را میداند و تورقی از روزنامه ای شاید..." (البته خب یک مقدار مبالغه آمیز وصف کرده م!) هرجا "فرصت علمی"ای بهم چشمکی زد، فکر کردم "آخر یک نظریه پردازِ هپروتیِ در خدمتِ علمِ ینگهی دنیا، که گوشه ای از نهاد استعماری و استحماریِ علم مدرن، نشسته به مقاله هایی که نه بدرد دنیای کسی میخورد نه آخرتش...ده ها سال عمر صرف میکند که یک معادله پنج درصد زودتر به جواب برسد و جایزه ای میگیرد و به دانشجو پز می دهد و دلش خوش میشود!"... هرجا به پیشنهادی از سنخِ مجله و سایت و ...برخوردم، فکر کردم "قلم به سفارشِ این و آن بچرخانم؟!! هرگز!" ... هرجا ترقیهای تشکیلاتی و سیاسی(!) در دسترس قرار گرفت، فکر کردم "این آب در هاون کوفتن های بچه گانه دیگر از ما گذشته"... چند جایی را هم اگر دوست داشتم (مثلا کارهایی از سنخ حاج عبدالله والی! از سنخ جلال، قصه قرآنی گفتنی در مهدکودکی...سفر غیردولتی ای به قصد صدور انقلاب و...) آنچنان بزرگ و رویایی و دست نیافتنی تصورش کردم که "خرمنی شد که کوفتنش کار هر بز(مثل بنده!) نبود و گاو و مردی کُهَنتر میخواست"... واقعش این است که شاید ، فکر کردنِ به کلانهای عالَم، اندیشه ای عمیق و کنجکاوی و هدف و درد و طبع بلند بخواهد و خیلی چیزهای دیگر که داشتنشان آدم را امیدوار می کند؛ اما وقتی به کلانهای عالم فکر کردی، خیلی خیلی باید "مرد" باشی که بتوانی به "قدم های خُرد" درقالبِ همان کارهایی که همه ی مردم میکنند، تن بدهی! ...... و من آنقدرها مرد نبودم... و نیستم... مدارک یکی از نزدیکان آموزش پرورشی را مرتب میکردم، شاخهایم در آمد: گواهینامه ی شرکت در فلان همایش چند ساعته!!! یادم نمی آید چندتا همایش –شرکت که بماند- برگزار کردیم در ایام دانشجویی؟! ...ولی یادم می آید که خودمان را میکشتیم برای هرکدام (اردو، همایش، میزگرد، نشریه، جلسه، نمایشگاه،...) که "در ازای پولی که از بیت المال صرف میکنیم و وقتی که از مخاطب میگیریم، چه چیزی واقعا به او خواهیم داد؟" چه دغدغه ی متعالیِ جدیدی برایش ایجاد میشود؟ چه نکته ی زندگی ساز ی یاد میگیرد؟ چه جرقه ای؟ چه تحولی در زندگی و کارش را موجب می شویم؟!...و تازه چه وسواسی داشتیم در صرفه جویی در بیت المال و چه دعواها که "چرا اینقدر خرج؟ ساده تر و بهینه تر هم میتوانستی"..... در مخیله مان نمیگنجید معادله ی "شرکت در هر همایش = یک برگه مأموریت"!!! همینجوری هاست که مبهوتم! مبهوت از زندگی مردم که با همین اموری میگذرد که من ِ مدعیِ فیلسوفِ بومی نگر، هیچ درکی، هیچ درکی ازشان ندارم! ... "دخل" مردم از همین مشاغل دولتی یا آزادی است که قادرم درباب بیخاصیت یا حتی مضر بودنِ هرکدامشان، یک منبرِ حداقل نیم ساعته ارائه دهم!(البت به استثناء برخی مشاغل) ... و "خرج"شان هم گفتنی نیست!...طرف 9میلیون تومان حاضر است بدهد برای تزیینات سقف خانه ش!! این یک مثال نسبتا خاص است البته، اما مثال عام ترش، همین پارادوکسِ "قفسه ی چند میلیون تومانی ای به نامِ دکور" که جزء لوازم ضروریِ منزل شده!!!! و یا همان مخارجِ زنانه ای که قبلا بحث شده... خلاصه، منم و انبوهی از سوالات، از خودم، از ذنیا، از کشورم، از ارزشهام، از تاریخ بشر، از شهرم، از وظیفه م، از گذشته، از آینده، از... منم و انبوهی از استفهام و فکر و فکر و فکر و پایاننامه ای که به نفسهای آخرش رسیده و کاری برایش از دستم برنمیآید... می نشینم به تماشای حرکات و سکنات "محدثه کوچولو" ...ساعتها!...میگفتند و میخواندیم که "هرکودکی که بدنیا می آید، با این پیام می آید که خدا هنوز از انسان (حتی با همین روال عادی زندگی اش که تو درک نمیکنی!) نا امید نشده!... دردی اگر هست، از آن است که میبینم بعد از اینهمه فکر و ادعا، نه دنیا را ترکاندم! ... نه ظهور امامم را ثانیه ای جلو کشاندم (تازه اگر با هزار مرض و ناخالصی عقب نینداخته باشم!) ... نه اخمی به چهره ی استعمار نشاندم ... و نه لبخندی به چهره ی رهبرم... گور بابای "ترقی"! ... از رهبرم یاد گرفته م که برای انقلاب، چایی ریختن هم توفیق است و شکر دارد... (و از ابنوهِ ترقی کرده های ناکارآمد، یادگرفته م که در رأس هم که باشی، برای انقلاب نباشی، به هیچ نمی ارزی...گم میشوی در تاریخ...) ... یاد گرفتیم که تنها چشم ی که دیدنش ارزش مراقبت و آبروداری دارد، چشم لاینامِ خدا ست...
(البت منظور از "اطرافیان دلسوز"، که غصه ی شکستهای ما را دربرابر فتوحات بی استحقاق بقیه می خورند!، مادرم نیست؛ که بنده اگر در این دنیا بویی از "شعور" برده ام، پرتو کوچکی از خورشید وجود فهیم حضرت ایشان است و ساحتشان از این بحثها منزه! ...جالب است که 3سال قبل که تصمیم گرفتم برای "فلسفه ی علم"، از میان طیفی از انتخابها، از ادامه ی برق گرفته تا انواع علوم انسانی و تا کارگردانی!، آنموقع،حساب میکردم که حاصلِ تمام لحظات و وقایع و فکرهای 22سال زندگی ام، شده است همین انتخاب! البته همینطور هم بود...بالاخره وقتی به تمام علوم انتقاد داری و تمام بدبختیها و ناهنجاریهای جهان را سوغات همین علم (چه فنی چه پایه چه انسانی) می دانی، یوغ هیچ رشته ی آکادمیکی را بجز همین فلسفه علم نمی توانی تحمل کنی! ... اما در جامعه ای که هنوز باید ملت را تشویق کردن به علم آموزی، "تا بتوانند سری توی سرها درآورند"، چه جای انتقاد از علم؟!!! ... و راستی!سر را باید توی کدام سرها درآورد که لازمه ش علم است؟!)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 0:59 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
حدود ده روز قبل بود ، جمعه، که خبر رسید هیأت شش نفره ای از اسرای فلسطینی ای که با شالیط مبادله شده ند، میان ایران؛ …به فکر استقبال می افتیم، و وقتی میشتویم که تو این هیأت، خانم ه هست، مطمئنتر میشویم که باید رفت. اما وقتی پیگیریها به نتیجه نمیرسند و تنبلیِ ساعت 3 بامداد فرودگاهامام رفتن(!) هم مزید علت!، میفتیم به توجیه کردن که "حالا فرودگاه چرا؟!آنجا که جای ملاقات نیست! ما هم که عربی بلد نیستیم؛ باشد همان دانشگاه تهران که آمدند، میرویم دیگر"... اما وقتی برنامه دانشگاه تهران کنسل میشود و به برنامه ی دانشگاه امام صادق هم نمیرسیم، و تازه به عمق آنچه از دست داده ایم فکر میکنیم: آخر، یکی از این اسرا، حین عملیات استشهادی دستگیر شده! همین کافی بود که آدم برای دیدنش سر از پا نشناسد! دیدنِ آدمی آنقدر بزرگ که پاره های وجود خودش را "تیر"ی کند از تیرهای خشم خدا. که تمام تمامِ خودش را برای خدا خواسته، عملا! نه در حرف و شعر و شعار!.. همین کافی بود که آدم برای دیدنشان سر از پا نشناسد، حتی اگر نمی گفتند که "فرزند ایشان هم در زندان اسرائیل متولد شد"... یوسف الزقِ 4 ساله، کوچکترین اسیر!
و این یعنی خانم "فاطمه الزق" حین عملیات استشهادی، باردار هم بودند؟؟؟!!! خدای من! برای زنهایی که ما تو عمرمان دیده ایم، بارداری، تازه موقعیست که نازشان حسابی از همه طرف خریدار دارد! موقعی که هربهانه گیری ای توجیه دارد و هر روز یک چیزی خواستن و کانون توجه تمام خانواده و فامیل شدن و همه گان در خدمتشان صف بستن است... نه وقت کمربند انفجاری بستن و راهیِ جنگلی از وحشی ترین و قسی ترین موجوداتی که تاریخ به خود دیده است شدن!!!؟؟؟!!! اما خانم الزق با "همه" فرق دارد. با همه ی آنهایی که من و تو هرروز میبینیم. خانم الزق، مالِ دنیای روزمره ی بخور و بخوابِ ما نیست... هیئت کذا رفته اند و ما مغبون از اینکه ندیدیمشان... تا رسیدن خبری مبتنی بر اینکه "خانم الزق، بخاطر امور درمانی –بابت مشکلاتی که تحت شکنجه های زندان برایشان ایجاد شده- یک هفته دیگر هم مهمان ایرانند." بی درنگ یادِ زینب میفتم که میخواست حتی هتل هم اگر شده، بروی ملاقاتشان... می گفت «شهید همینه دیگه...حتما باید بمیره که بهش بگیم شهید و دلمون بخوادش و...خدا خواسته بمونه، وگرنه او...» مایوسانه و ناباورانه و بیشتر برای رفع تکلیف و خفه کردن وجدان و به قاعده ی تیری در تاریکی، ایمیلی روانه ی گروپ میکنم که «حالا که ایشان هستند، اگر امکان دارد یک تجمع تقدیرآمیز دخترانه ای چیزی در هتل یا جلوی بیمارستانشان یا...بگذاریم؟» همین هم به تشویق ندا بود، که تا شنید خانم الزق مانده اند، از جا پرید که "پس ما چرا نشستیم؟! زنگ بزن به خانم شریعتمدار!"...همین اعلام آمادگیِ مُرده وار! و جواب میرسد که «خیر! نیازی نیست. استقبال مردم از ایشان به حد کافی بوده؛ بیشتر احتیاج نیست. ضمنا ایشان هم خسته اند و...» چند روزی میگذرد و فقط همین یک جواب رسیده، و از بچه های بسیج خواهران شریف –که ازشان مایه گذاشته بودم! در ایمیل کذا!- هم هیچ لبیکی نمیرسد. بی خیال قصه شده م و تو فکر پایاننامه م هستم و تو فکر هزار فلاکتی که آدمِ بدور از خدایی مثل من دارد...تا یکشنبه شب؛ که چک میل میکنم و لابه لای ایمیلها "فوری"ای میبینم و باز میکنم: «سلام علیکم خانم فروزنده! البته اگه اشتباه نکنم بنده "..."هستم! ...غرض از مزاحمت همانطور که میدانید از جمع اسرای فلسطینی خانم فاطمه الزق همچنان در تهران مانده اند و پیگیر کارهای درمانی ایشان هستیم...این هفته وقت ایشان بازتر است و برای روز سه شنبه ظهر یا حداکثر چهارشنبه میخواهیم برنامه ای را در جمع دانشجویان دختر تهرانی برگزار کنیم، لذا از انجایی که شما هم زیر ایمیل بنده اعلام امادگی برای برگزاری مراسم تجلیل بین خواهران کرده بودید تقاضا دارم که هر چه سریعتر به بنده خبر بدهید که توانایی این کار را دارید یا خیر؟ فرقی هم ندارد که در کدام دانشگاه باشد. پیشنهاد خود ما دانشگاه الزهرا یا تهران است ولی اگر فکر میکنید که دختران دانشجوی شریف هم استقبال میکنند، مانعی ندارد اگر هم قطعی شد لطفا هرچه سریعتر تماس بگیرید تا کارهای بعدی را هماهنگ کنیم»
سه شنبه یا چهارشنبه؟! یعنی فقط یک یا دو روز وقت داریم؟!! ایمیل را فوروارد میکنم به همین زینب و مسئول بسیج خواهران و یکی دو نفر بچه های پایه کار قدیمی!، و میروم میخوابم! صبح دوباره ندا آمار میگیرد که چی شد؟! و من تو رودربایستیِ ایشان و ودانِ خودم پیامک هم میزنم که "ایمیل دیشبمو دیدی؟ بنظرت شدنی هست الان؟ نظر؟"... اولین جواب از یکی از دوستان کنکوری میرسد: «معلومه که شدنیه! اگه تبلیغاتش سریع بره و مسئول بسیج خواهران زیاد برای نامه ها معطلمان نکند.. من خونه م. هرکاری از تو خونه ازم برمیاد بگو انجام بدم. تو هم اگه دانشگاه میری، یه مکان برا برنامه پیدا کن!» !!! نه مثل اینکه دارد جدی میشود! برای "تست میزان جدیتِ اوضاع!" میگویم"خب همین تبلیغات، غیرحضوریه دیگه! یه کم سرچ بزن دنبال اطلاعات اولیه و عکس و اندکی خلاقیت خودت و پوستر..." منتظرم بهانه بیاورد و بپیچاند و من هم مثل همیشه قیافه بگیرم که «ما خواستیم کار بکنیم؛ اما هیچ کس نبود!» اما جواب که میرسد «تا ساعت 4امروز میفرستم برات»!!! دو دو تا چهارتایی میکنم که اگه 4 برسه، تا شب وقت داریم پرینت بگیریم و همان شب هم نصب کنیم و...دیگر جای نشستن و بهانه آوردن و تست کردن و توجیه کردن نیست. بی معطلی راهی دانشگاه میشوم و هماهنگیهای پیامکی با همان خانم مسئول کذا که بنده ی خدا، آخر ترمی، درگیر کلاسهای فشرده و امتحان و...ست؛ و با وجود این فشارها، و فشارهای سازمانی"از بالا"! کم نمیگذارد... و پیامکی به آقای "..." که "انشاالله برای فردا یا پسفردا هماهنگ میکنیم!" و خودم هنوز نمیدانم دقیقا چی را هماهنگ میکنم؟! آخر ترم است و دفتر بسیج خالی! یکی دو نفر می آیند برای درس خواندن؛ کارهای مربوط به انتخابات و اردو جنوب و... هم در اتاقهای خصوصیتر(!) پیگیری میشود؛ یعنی تک و توک بچه هایی هم که هستند، هرکدام یک سرند و هزار سودا. روی برادرها هم که حسابی نمیشود باز کرد...حدود دو سالی هست که برای انجام کار توی این دفتر و سراغ این تیپ بچه ها نیامده م...هنگ کرده م... سرِ ظهری که همه تعطیل کرده ند رفته ند ناهار، نشسته م پای تلفن به "سالن جابر" و "آمفی تیاتر" و گام اول و لاینحلِ پروژه را این میدانم که این معادله ی سه مجهولی را حل کنیم: کی باشد؟(سه شنبه یا چهاشنبه؟) کجا باشد؟ (سالن بزرگ یا کوچیک؟) مشترک باشد یا ویژه خواهران؟... و سوالات حاشیه ای و فلسفی تر که "اساسا هدف از این برنامه چیست؟ میخواهیم جمعیت نشان بدهیم؟! خب معلومه که دخترها آنقدری جمعیت ندارند...رئیس دانشگاه هم بیاید باشوهتر میشودها!...ولی برادرها را الان کی میتواند توجیه کند و راضی به همکاری...سالن بزرگ خالی بماند "زشت است" و ... همچنان مشغول تلفن زدن و تفلسف و...دوستِ مسئول، کلاسش که تمام میشود، شماره موبایل مسئول یکی از سالنها را میدهد و دست درکارِ نوشتنِ نامه های مربوطه...برای حراست(جهت ورود) برای ریاست دانشگاه(جهت دعوت-نامه ای که امضا و ارسال نشد البت) و برای روابط عمومی(جهتِ مکان) ولی هنوز زمان و مکان مشخص نیست! آقای "..."(همان رابط خانم الزق) را هم درجریان مجهولاتِ عظیمه ام میگذارم؛ پیشنهاد خاصی ندارند-بنده ی خدا در جریان احوال شریف نیستند که- همین که سالن بزرگ نگیرید، نمیتوانید در این وقت کم پُرش کنید...در همین احوالم و همینطور که نه تلفنهام جواب میدهند و نه معادلات روی کاغذم سرزنش ندا ذهنم را پر کرده "فکر کردی کار خدا منتظر ما میمونه؟!"راست میگوید؛ باید بدوم ، بدویم، بلکه بتوانیم برسیم بهش، برای همین سمیه همیشه وقتی شاکی میشوم که خودت همه کارها را تمام نکن و قاعده ی "تقسیم کار" را بهش یادآوری میکنم؛ میگوید"نچ! فاستبقواالخیرات!"...باید دوید، باید سبقت گرفت از هم...من ندویده م. اصلا نخواسته م که در این مسابقه شرکت کنم... این بار قصه، قصه ی "یک کار رو زمین مانده ی اسلام و مسلمین؛ که باید انجام بشود نیست" این بار، قصه، قصه ی "من" است که روی زمین مانده! که باید به دادش رسید... که باید کمکش کرد که عقب نماند، باید عقب نمانم؛باید برگردم، باید توبه کنم! این کار با همهی کارها فرق دارد، نه بعد رسانه ایش مهم است، خانم الزق نیاز دارد که از چهارتا درمانده مثل من روحیه بگیرد! (انگیزه ای که مثلا توی کار دعوت خانم نجلاالقلیوبی بود) ...منم که نیاز دارم. شدیدا هم... خدایا! یعنی اجازه میدی؟!... ...و دارم کم کم به خودم جواب میدم که "معلومه ه اجازه نمیده! چرا باید اجازه بده؟!" که تلفن : «زینبم! گوشیم خاموشه. دارم میام کمکت!» حضار شهادت دادند که اگر همه ی دنیا را بهت میدادند اینهمه شادی در وجناتت نمودار نمیشد که با این تلفن! کمک اول : سالن بزرگ یعنی چی دختر! "زشت میشه" یعنی چی؟! حواست هست با کی طرفی؟! بنظرت برا آدمی که جز خدا کسی رو نمیبینه،، جمعیت و سالن ما چقدر اهمیت داره؟؟؟!! یه جمع کوچک و صمیمی و مشتاق کافیست. ما فقط سعی میکنیم هرکس –مثل ما- احساس میکند اگر فرصت زیارت یک شهید را از دست داد، ضرر بزرگی کرده؛ این فرصت را از دست ندهد... -هرچه فکر میکنم میبینم راست میگوید! چرا بفکر خودم نرسید؟! به قول آقای پناهیان(البته به قول امام معصوم که ایشان نقل کردند!) هرگناهی میکنی، بخشی از عقلت زایل میشود، دیگر هم برنمیگردد!...فکرم قفل شده، عقلم نمیکشد، ساعتها در این بدیهیات میمانم- خلاصه نیروی کمکی رسیده! نیروی کاربلد! برای منِ گیج و ویج! و نیروی پرهمّت، برای منِ پُراینرسی!... کارها یکی پس از دیگری انجام میشود...مشکلات و دست اندازها یکی پس از دیگری پیدا میشوند و حل میشوند...نامه ها دستِ مسئول بسیج خواهران است، تا از کانال بسیج ردش کند،و ما انشاالله فردا برسانیمشان به مقصد...آخرین کار امشب: باید روستاآزاد (ریاست محترم دانشگاه!) را ببینیم! منشی که بدیهی بود وقت نمیداد، زینب اما اینکاره ست! آنقدر کنار ماشینِ دکتر کشیک می ایستد تا بالاخره... از غروب دوشنبه ساعتی گذشته، تو سایت مشغول تبلیغاتم، که میرسد:«دیدمش! خودش خبر داشت این هیآت آمده ند ایران! –خلاف بسیاری از بچه های بسیج که خبر نداشتند!- استقبال کرد، سپرد که ورود خبرنگارها هماهنگ شود به دکتر شریفخانی هم سپرد که یک تقدیرنامه ای چیزی آماده کند.» (تقدیرِ کی از کی؟!) خیلی البته امیدوار نیستم که چهارتا جمله ی شفاهی به جایی برسد، ولی برای تقویت روحیه مان بد نیست. میرود و میمانم به ایمیل فرستادن به ملت و گوشی هم که –طبق معمول- در موقعیتهای حساس تنهامان گذاشته و خاموش...با چت و ایمیل و...هماهنگ و مشورت و اطلاع رسانی و ...پوستر همان ساعت4 رسیده، محتواش خوب است، ظاهرش ولی "در حد بضاعت کنکوری!" به لطف خدا اولین کسی که "آن" شده، تقبل میکند که نیم ساعته پوستر را خوشکل نموده برساند... تا منتظر پوسترم، آقای "..." هم "آن" میشوند و "یک خبر فوری"! چی؟ «پزشکِ خانم الزق، برای فردا احضارشان کرده. شاید افتاد دقیقا ساعت برنامه ی شما!» چند درصد ممکن است؟! 50 درصد!!!...تازه داشت باورم میشد که خدا دوستم داشته؛ نمیخواهم مخدوش شود این باور؛ میگویم «طوری نیست! من نشنیده میگیرم و کماکان فرض بر برگزاری برنامه ی فرداست. نامه ها را برای چهارشنبه تکرار میکنیم و همراه همین سه تا، امضاهاش را پیگیری میکنیم؛ زاپاس! فوقش اگر کنسل شد، خرجش یک پیامکِ تغییر زمان است و پوسترها را هم همان روی دیوار با ماژیک درست میکنیم. سالن خالی هم چهارشنبه ها فراوان است!» این یکی هم به خیر گذشت! تبلیغات کف دستی را یکی از دوستان ِ "آنلاین" شده ی دیگر قبول میکند و پوسترها را آ3 پرینت میگیرم(چون آنوقت شب آ2 و آ1 نیست-راستش بودجه م هم نمیرسید اگه بود!) شب هم که گوشی روشن شد، برای تبلیغات پیامکی...هنوز "مترجم" نداریم!!!!! زینب پیگیر است. پیگیر مدعوین دیگر هم:خانم دباغ، یا مادر یکی از شهدا یا خانم رجاییفر و...خلاصه کسی که دیدنش بیشتر از دیدنِ ما خانم الزق را خوشحال کند! که هیچکدام یافت نمیشوند... هنوز مترجم هم نداریم فردا صبح ، هنوز هیچکس خبر "قطعا می آیم" نداده!(تو ایمیل و پیامکها خواسته بودیم که ملت آمدنشان را اعلام کنند) کلافه میشوم پیامک به تمام دیشبیها «دوستان! جلسه ی امروز نیمه خصوصیست! اگر نمی آیید سریعا اطلاع بدهید که کنسل کنیم.» و پیامکها میرسند...تا ظهر دقیقا15نفر "قطعا میام" هستیم! و سی نفری هم "قطعا نمیام"...خوبه، اگر از پیامک عمومیها و تبلیغات در و دیوار هم 5نفر(!) مشتاق دیگه دربیاد، بیستنفری که آقای "..." تخمین میزدند میشیم! –بحثی شده بود که وقتی جلسه صمیمانه و خصوصیست، دیگه پوستر نزنیم..اما نمیشد که! درست که جمعیت برای کار مهم نیست، و این هم درست که ممکن است که اقلیتی بخواهند سواستفاده کنند و سوالاتِ "نه غزه نه لبنانی" بپرسند که نباید و اصلا جاش نیست؛ ولی اگر کسی مشتاق بود و بخاطر پنهانکاری ما مطلع نشد، چه جوابی داریم برای خدا؟! از دفتر دکتر شریفخانی زنگ میزنند –به هرکسی که احتمال میدهند ربطی به ماجرا داشته باشد- که "ما بلد نیستیم برای یک آزاده ی استشهادی فلسطینی چطور باید بنویسیم! بنویسید، بیاورید ما باقی کارهاش را و دکترروسستا امضا... و تا ظهر که متن میرسد به دستشان دقیقا هر ده دقیقه یک بار تلفن میزنند! –عجب اثری داشت همان چند جمله ی شفاهی!!!- نهاد رهبری هم دست در کار تهیه ی یک تقدیرنامه ی دیگر میشود(و انصافا، مسئول نهاد خواهران از ساعت3 تا خود 8شب پای کار میمانند و وقت میگذارند!)) و گویا که بسیج هم...این وسط گویا بنده بیخبر بوده ام از پدیده ی جدید "کمیته نظارت برنشریات" و قانون مصوبی که هر فعالیتی باید از امضای ایشان بگذرد! و ظاهرا کلی قانون شکنی کرده ایم و بزرگترها جمیعا شاکی...! هنوز نمیدونیم برنامه امروز هست یا کنسله؟! مترجم در دقایق نزدیک به نود پیدا میشود: یکی از دانشجوهای عراقیِ خودمان... و در دقیقه ی نود و یک کنسل میکند! مهندس میرزایی را برای امضای یکی از نامه ها از وسط جلسه ای در دانشکده برق بیرون میکشیم، خانم منشیش کلی مر دعوا میکند و کلی تر هم برای مسئول بسیج خواهران خط و نشان میکشد...مترجم جدید به محضی که –از مشهد- میرسد تهران، راهیِ دانشگاه ما میشود!!! مدعو عزیز ما یک ساعتی تاخیر دارد و ملت منتظرند –حدود40 نفری شده ند!- (ندا هم که صبح پیامک زد که استاد جلسه رو انداخت عصر، نمیتونم بیام L هست!ذوق میکنم از بودنش، ولی وقت نمیشه بپرسم آخه چطوری؟!...چندتا از بچه ها هم جلسه ی آخر کلاس دکتر سوزنچی را پیچونده ند!) جوانترهای بسیج در سوت ثانیه کلیپ مناسبی میابند و دانلود و پخش(کاری که به حلت عادی 5-6ساعت وقت میخواست!) مهرابی هم از راه میرسد و با توانایی ویژه ی خود –تا مهمانمان برسد- بحثی از فلسفه ی عملیات استشهادی راه می اندازد و پرسش و پاسخ و رفع شبهات! آنقدر به حراست و نگهبانی مراجعه کرده ام که با مهمانی که اینهمه دل بهش بسته شده و مبهوت عظمتش است، آن برخورد زشتی را نکنند که دوسال پیش با خانم نجلا القلیوبی کردند. آنقدر میروم و تذکر میدهم که صداشان درمی آید «خانم! خاطرجمع، دستور داریم 1 ثانیه هم معطلشان نکنیم» اما با این حال "تفکیکشان میکنند"! و آقای "..."و آقای مترجم تازه از سفر رسیده! و محمود، پسر بزرگ خانم الز را از درب برادران وارد کرده و خانم الزق و یوسف را می فرستند درب خواهران!!!! صحنه را که میبینم با عجله میدوم درب خواهران، مهمان ما متواضعانه و بی هیچ سوال و اعتراضی گذرنامه ش را نشان میدهد و خانم نگهبان تلفن به دست دارند اذن ورود میگیرند! دارم میمیرم...نمیدانم از هیجان لحظه ی اول دیدار این دریای آرامش و اقتدار و شکوه(ترکیبی که فقط از اولیای خدا سراغ داریم، از موجوداتی که ماسواالله هرچه باشد و هربرخورد زنده باد یا مرده بادی باهاشان بکنند، پشیزی ارزش توجه ندارند)...یا از خجالتِ این برخورد افتضاح... خانم الزق، مالِ این دنیای روزمره ی بخور و بخواب و تفاخرهای پوچِ ما نیست... میپرسیم«آخر، چرا استشهاد؟!» قاطعانه میگوید «قتل یهود» دشمنان باید بدانند که جایشان اینجا نیست... پس همسرتان؟! چطوری راضی شد؟! «اصلا خبر نداشت. مسئله امنیتی بود. وقتی من اسیر شدم فهمید» خانمِ الزق، از دنیای "جنگ" آمده. "جنگ ازلی و ابدیِ حق باطل"ی که من و تو و هانتینتون و فوکویاما و... حرفش را میزنیم، او ، لحظه لحظه زندگیش کرده!... «از زمان خردسالی در تظاهرات و... علیه رژیم اشغالگر شرکت میکردم. و ازدواجم و 8 فرزندم هم مانعی در این راهم ایجاد نکرد» عمری اگر بود و آدم بودم، روی فلسفه ی جنگ باید کار کنم! جنگ، بمثابه ی پدیده ای که "پرده های توهم و غفلت" را کنار میزند و زندگی آدمها را "واقعی" میکند! خودِ خودِ هرکسی را –وهرجامعه ای را!- "رو میکند"! ... جنگ، کودک 4 ساله را به درکهای حکیمانه میکشاند...چقدر دلم جنگ میخواد... چقدر کورم کرده این "صلح احمقانه ی ظاهری" دم رفتن از یوسف و جواب دندانشکنش به اطلاعاتیهای اسرائیل میگوید...دعا میکند «موقع نماز خواندن در مسجدالاقصی ببمینمتان» ... چشم میگردانم روی بچه هاُ انگار سعی دارند ژلک نزنند که خداحافظیمان بارانی نشود!فرصت نمیشود سراغ شهدای گمنام برویم؛ ولی به 5 عکسِ شهیدِ روی دیوار کنار درب اصلی، خیلی توجه میکند-برام جالب است این دقت! استادند یا دانشجو؟(که شهید عباسپور استاد بودند و بقیه دانشجو) و شهدای جنگند یا انقلاب و... منتظر آژانسیم. خانم الزق و چهار همراهشان و معاون خواهران نهاد رهبری و مسئول بسیج خواهران و گلشن و من. هوا سرد است. گلشن جلسه را از دست داده و تازه دارد باب گفتگو را با خانم الزق باز می کند. همه از سرما مچاله شده ند! البته میگویند قم "باردتر"بوده! آرام نیستم. نه از سرما. زبانم بند آمده. این عظمتی که اینطور دربرابرش دست و پایم را گم کرده ام و صدایم میلرزد، شکوهِ "بندگیِ خدا"ست! در دوران دانشجویی،چند بار تصمیم گرفتم آدم بشوم و آداب الصلاة حضرت روح الله را بخوانم. نمی شد. هربار، درهمان چندصفحه ی اول، کم می آوردم از "ما کجا این حرفها کجا! خواندنش هم به ما نیامده حتی!" حالا آن حرفهای امام، مجسم کنارم ایستاده. موجودی "کالجبل الراسخ"!...درست از جنس همان عظمتی که نیم نگاهِ پیرمرد نودساله ی جماراننشینِ ما را بر تمام لشکرکشیهای اقتصادی و رسانه ای و نظامی و فرهنگی و سیاسی دنیای مدرن پیروز کرد... مومن به معنای واقعی کلمه! موجودی چنان بزرگ که تمام دنیای بزرگ ما را حقیر میبیند... همان دنیایی که اگر یک گوشه ش به کام من نچرخید، اگر یک فصل از پاییاننامه م گیر کرد، اگر به عشقم نرسیدم، اگر بچه م یک هفته سرما خورد، اگر صاحبخانه م نرخ را بالا برد، اگر کنکور قبول نشدم، اگر کار پیدا نکردم، اگر مادرشوهرم دراموراتم دخالت کرد، اگر استاد گفت "قلمت بدرد لای جرز میخوره!" اگر وبلاگم را نخواندند، اگر تحلیلم را نپسندیدند، اگر دستت به آل سعود وآل خلیفه نرسید که حضورا خشمت را سرشان خالی کنی، اگر...اگر یک گوشه ی این دنیا به کامم نچرخید چنان آسمان و زمین را به هم میدوزم و منکر همه چیز میشوم و کفر میبافم و همه را متهم میکنم و... و همین دنیا –که ما اینطور برای گوشه گوشه اش حرص داریم!- اینچنین در نگاه او بی ارزش و ناچیز و "ندیدنی"ست! «شما و 8 تا بازجوی وحشی اسرائیلی؟!! آخر چطور توانستید تحملشان کنید و یک کلمه حرف نزنید؟!» «-لبخند-اصلا نمیدیدمشان!»... در همین هوای سرد دارم ذوب میشوم از شرم. دارم میمیرم از اینهمه تفاوت بین این دو موجودی که کنار هم ایستاده ند. گریه، شاید تنها راه نمردن است در این لحظات!فلسفه ش را نمیدانم! فقط میدانم اینجور مواقع خودش میرسد و نمی گذارد بمیرم راحت شوم، از فکر کردنِ به اینهمه حقارتم. ...اینبار هم میرسد، همان ثانیه هایی لابلای سیاهی چادرِ این شکوهِ مجسم گم میکنم خودم را... خدایا کاش این ثانیه ها بیشتر طول میکشید...کاش گم می ماتندم در او...در خدای او...در "جنگ دائمی او"...کاش دیگر هیچوقت پیدا نمیشدم در دنیای دنیِ روزمره ی توهمِ صلح... تشنه م هنوز-کم بود. قبول نیست! خودم اصلا نرسیدم! آخر کارهای تدارکاتیِ ساده، برای بی دست و پایی چون من، تمام وقت راگرفته...قبول نیست...خودم اصلا نرسیدم... آژانس نمیرسد؛ خانم شریعت(همان معاون خواهران نهاد رهبری) بنده خدا، جای آژانس را پر میکند!...خداحافظی میکنند... میروند... اما من هنوز انگار باورم نشده که ...تمام شد واقعا؟!...هنوز هنگ م...خدا اگر این آدمها را دارد؛ پس لنگ و لوک هایی مثل من چه غلطی میکنند در دنیا؟!... دارم میمیرم...نمیدانم چرا...لابد از حقارتی که سراپام را گرفته... شایدم از لطف بزرگ خدا که بالاخره یک "آدم" به مانشان داد...هرچند فقط دقایقی ... فایل صوتی نشست صمیمانه ی خانم الزق با دانشجویان دانشگاه شریف به کلاس دکتر سوزنچی نرسیده م –جلسه ی آخر بود؛ میدانم با بچه ها جلسه دارد؛ میروم که ام پی تری زینب را بگیرم که فایل این برنامه را ازش بردارم و لااقل غیر حضوری بشنوم خاطرات خانم الزق را... همان پشت درب اتاق، صدای استاد که میرسد، با همان انرژی و هشیاریِ زایدالوصفِ سرِ کلاس، و درست مثل سر کلاس،هرجمله ش گره گشای یک گوشه ی پازل به هم ریخته ی ذهن ما!... در معیت دو تا دوست دیگر، همان پشت درب میشینیم به فیض بردن(به سبک شریفِ استراق سمع!!! بعد از1.5سال کفشم پاره شده بالاخره! سر راه، یه نگاه به ویترین می اندازم، عجب تنوعی! فقط دو رنگ صورتی-توسی را 5-6 ترکیب زده- و یکی پیدا میکنم که ظاهرا نه "نایک" است، نه "آدیداس" می آورد و خوب است و دقیقتر که نگاه میکنم! إ! اینم آدیداس؟! بلمه خانم، بهترین مارکه دیگه... میذارمش رو میز. "کوچیک بود؟ بزرگ بود؟" "نه! صهیونیستی بود!" چشماش داره از حدقه میزنه بیرون! "خب معلومه که صهیونیستیه! مسلمون مگه عرضه داره چنین چیزی بسازه؟ مسلمون فقط میتونه تروریست باشه!...یه نگاه به دور و برت بنداز! همه ش صهیونیستیه!همه چیمون؛ صهیونیستها نبودن که زندگی نداشتیم (!!!)نوش جونش عرضه داره علم داره. همینی که سر خودته..." چادرم رو میگه؛ سعی نیکنم عصبانی نشم، "نه آقا این یکی دیگه نهایتا ژاپنی باشه!"...دلم میخواد بگم "تو اصلا ترور میدونی با کدوم "ت" مینویسن؟! چنان امنیتی برات درست کرده جمهوری اسلامیِ ما که اینقدر وقت و فراغت داری زیرابرو مرتب کنی!!!" ولی نمیگم،هنوز داره از مدیون بودنِ "زندگیمون" به صهیونیستا میگه...میگم "انحصار بازار میدونید یعنی چی؟! همه چی صهیونیستیه چون همه رو خفه کردن"... هنوز داره داد میزنه... میام بیرون و دارم"تکنیکهای سرکوبِ تازه وارد" رو که تو کلاس مدیریت تکنولوژی میخوندیم مرور میکنم...و یک راست سراغ کفش ملی میرم! تو خونه، ندا، داره از حرفهای خانم الزق میگه که من نبودم و نشنیده م...میگه همه ی بچه ها خیلی راضی بودن... هنوز هنگم...هنوز تشنه...هنوز در حسرتِ نبودن و نشنیدنش... پیامک میاد : «انصافا دستتون درد نکنه. جلسه ی خوب و صمیمی ای شد. خانم الزق تو ماشین گریه اش گرفت!از جو انقلابی خانمها خوششون اومده بود. قبول باشه...» سجده ی شکر را برا همین وقتها تعریف کرده اند...
پ.ن. خدا اینطوری حجت را تمام میکند بر آدم؛ ولی چه فایده؟ که انسان موجودیست بس فراموشکار؛ و دنیا سراسر دام و دانه و غفلت... دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 0:0 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چه حالی میده که یه نفر دیگه زحمت بکشه بچه بدنیا بیاره، ولی بعد بچه همه
رو یادِ تو بندازه!!!
یعنی 8 روز از زندگی دومین نوه ی خانواده میگذره! "محدثه" خانم! هنوز ندیدمش، فقط عکسش رسید: (که هرچی دارم تلاش میکنم نمیتونم اینجا آپلودش کنم) نمی دونم تو دنیای مدرن امروز، "خاله" چه معنایی داره؟ موجودی که لابد بصورت تشریفاتی سالی یک بار ملاقات میشه و رقابت و چشم همچشمی و ... ولی تو سنت قشنگی که ما بزرگ شدیم، مادرمون شیفت مدرسه ش رو با خاله مون تنظیم میکرد، که لااقل یکیشون پیش بچه های هردو بمونن! ... و وقتهایی که مامان سرکار و مدرسه بود یا دانشگاه ودرس و...، لفظ "خونه ی خاله" کاملا برامون معنای اصطلاحی معروف را میافت! ...منم سعی کردم اینچنین خاله ای باشم!... وقتگذارِ خسته نشوِ بی چشمداشتِ عاشق!...البت فقط سعی کرده م! محمدحسن که بدنیا اومد، به طور ملموسی، همه ی اعضای خانواده رو به اندازه ی "یک نسل" رشد داد! به تجربه و به علم حضوری(!) میگم : الفاظ مادربزرگ و خاله و دایی و...، خیلی بیشتر از لفظند. واقعا چیزیند از سنخ بزرگ شدن و احساس مسئولیت، و تأملات جدید و یک عالمه "فهم"های جدید! و... اینبار هم محدثه خانم، چنین رشد جهشی ای رو برای "داداش"ش به ارمغان آورد! ...
محمدحسن، درست وسط ایامی به دنیا اومد که ما –پای درس حاجی فلاح- در تاملاتِ "تربیت اسلامی و تناقضاتش در دنیای مدرن" بودم... که بچه نه دچار دین موروثی بشه، نه دین دولتی، نه بی دینی! بچه هم اهل سوال و تأمل باشه، هم –مثل بنده!-نیفته به تفلسفات زیاده و کم اعتقاد... ولی بحمدالله هرچی ما اهل بخون و فکر کن و فلسفه بباف و پیچیده کن و...ایم، خواهرمون اهل اقدام و "از تجربه آموختن"ه! و تو این 4 سال آنچه ما در کتب و پای سخنرانیها و... نیافتیم را در قالب یک انسان 4ساله ی واقعی مجسم کرد! خدا رو شکر... اینروزها دقیقا دارم به تناقضات تربیت دختر (که فقط یه دونه ش در متن فوق اشاره شده!) فکر میکنم...و به مصیبتهای مضاعفی که داره! (جدای دعوای ارزشها و مدرنیته) اصلا مشخص نیست که دختر را باید برای "چی شدن" آماده کرد؟! ... چطور هم آماده ی مادر شدن و اداره ی خانواده باشه، هم همه ی همّ و غمش منحصر نشه در به خود ور رفتن و ژست و رویای سیندرلا و باربی و... و بعدتر هم تو فکر پسرهای اطراف(!) و مادرهای پسرهای اطراف(!) و عمل دماغ و ارتدونسی و...! تازه علاوه بر مشکلِ "آخرش"، دختر، همان "اولش" هم مسئله ست! بشخصه دختربچه ی "کنجکاو" کمتر از پسربچه ی کنجکاو دیده م؛ L که صفِ مورچه ها رو تعقیب کنه ببینه کجا میرن و چه میکنن،... که در دو سالگی بپرسه «مشکل ابوبکر با حضرت فاطمه چی بود؟» ...یا در 3 سالگی بپرسه «شاه چیه؟» ...یا در 4سالگی بپرسه «مامان! رزمنده های ما با رزمنده های آمریکایی چه فرقی دارن؟!»...که تو زیرزمین سامرا بغض کنه...البته منکر نمیشم که دختر، اگه خط صحیح را پیدا کرد، بمراتب گوی سبقت خواهد ربود از... و به "ما رأیت الا جمیلا" خواهد رسید و... حالا باز منتظرم که محدثه خانم بزرگ شه، و انشاالله مرا به "مطالعه ی پسینی"ِ روش تربیت خواهر محترم بپردازم برا جواب سوالهام! شمام دعا کنید محدثه و داداشش عاقبت به خیر بشن...بقول محمد حسن : یار امام زمان! مطالب مرتبط: تاریخ را از گذشتگان به ارث نمیبریم، بلکه آن را برای ساختن، از آیندگان امانت گرفته ایم محمدحسن یک سال کامل را تجربه کرد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 0:0 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله ««البته حرفهای حساب تر را خانم دلاوری فرموده ند (شماره دومش هم)»» // بعنوان مثال من همین الان احساس میکنم مجاااز "کوچک" میشود با این یادداشت!// بهمان یاد دادند : «انسانهای بزرگ راجع به ارزشها فکر میکنند. انسانهای معمولی راجع به چیزها فکر میکنند. و انسانهای کوچک راجع به دیگر انسانها فکر میکنند!» می گوید: «می خوای بدونی چرا پسرا بیشتر پیشرفت می کنن؟! فقط کافیه تو دانشگاه (یا اتوبوس و مترو و خیابون و مهمونی و...) دقت کنی به گعده های پسرونه و دخترونه، ببینی راجع به چی حرف میزنن... آقایون از موضوعات درسی یا کاری و یا اجتماعی یا تازه های تکنولوژی یا... خانمها فقط راجع به زاویه ی نگاه فلان همکلاسی یا حرف فلان دخترخاله یا رفتار اون آقاهه یا خانومه تو خیابون یا سرنوشت فلان آشنا با نامزدش یا بچه دار شدن فلانی یا مادرشوهر بهمانی یا...یا فوقش خاطرات و حدیث نفسهای خودشون و...» می گوید «تو مترو با دوستم راجع به ویندوزی که تاه اومده بود صحبت میکردیم، یه خانومی با تعجب نگاه کرد و گفت شما دانشجویی؟!! چی می خونید؟!! اولین باره میبینم دو تا خانم در این مورد با هم حرف بزنن!!!»
و ما خوب یاد گرفتیم که اینچنین "حقیر" نباید بود! و چنین شد که با بسیاری از دوستان، 6-7 سال است که صمیمی ام، اما هنوز تعداد خواهر و برادرهاشان را هم نمی دانم!
درحالی که باید پذیرفت که حداقل 21سال از عمر مفید یک زن، به "مادر بودن" اختصاص دارد! (21 را به ازای 1 فرزند گفتم؛ با توجه به مأموریت سه مرحله ای تربیت؛ هر مرحله 7 سال! و "اختصاص" را به این جهت گفتم که آدم هرنقشی که در اجتماع دارد، منطقا مختص به خودش نیست، یعنی هر خلائی را که درجامعه پر کرده ایم، یا هر بارِ روی زمینی را که برداشته ایم، منطقا محال نیست که توسط شخص دیگری پر شود یا برداشته شود. بجز نقش "مادری". استاد شما میتواند به جای شما یک دانشجوی دیگر داشته باشد؛(یا برعکس!) برای شرکت شما، به جای شما، مدیر یا مهندس دیگری هم متصور هست؛ پروژه ی تحقیقاتی شما را یک پژوهشگر دیگر نیز میتواند ادامه بدهد؛ - حتی برق را هم اگر ادیسون اختراع نمیکرد، یکی دیگر...! اما فرزند شما، فقط همین یک مادر را دارد! ) به ازای هر انسانِ موجود در جامعه ای، لاجرم، باید یک نفر بنام مادر وجود داشته باشد که حداقل 21سال او و فقط او و بدون مرخصی و بدون جایگزین، متوجهِ این انسان بوده باشد!) یعنی هر مادری، خودش و فقط خودش مادرِ فرزند یا فرزندانش است! یعنی "کارویژه"ی زن "بماهی زن" را میتوان مادر بودن دانست. (و بیتعارف، تمام باقی نقشهای یک زن، در اهمیتِ بعدی قرار میگیرند) و مادری، در درجه ی اول یعنی مهارتِ "به انسانهای دیگر فکر کردن"!!! انسانهای دیگری که دردرجه ی اول فرزندان و در درجه ی بعد فامیل و آشنایان و دوستان فرزندان و... ست! مادری یعنی "مدیریت روابط انسانی"... مدیریت روحیات انسانی...رصد دائمی رشد انسانی و... یعنی دقیقا همان روحیه ای که در جامعه برای یک دختر "نقص" است؛ از ضروریات ایفای نقش اصلی اوست! این تنها یک نمونه از انبوه مهارتهاییست که جامعه (و درحد تجربه ی اصلیِ ما، دانشگاه) از زن انتظار دارد. عمده ی مهارتهایی که یک زن سعی میکند در دانشگاه کسب کند ( با هزینه ی سنگین "عمر"، و با زحمت زیادِ "تغییر شخصیت"ِ خود)، به هیچ کار مأموریت اصلیِ 21 ساله اش نخواهد آمد! روزگاری بود که زن را به همسرش پسرانش تعریف میکردند! برای او، "تشکیل خانواده"، بزرگترین اتفاق زندگی میشد، چون تنها عاملِ هویت بخشِ او بود! امروز اما، به لطفِِ شرایط برابر ِ مدارس، و به لطفِ جامعه ای که هویتِ و راههای پیشِ روی زندگیِ مردها را تا حدِ "رتبه ی کنکور و رشته ی تحصیلی و دانشگاه و..." محدود کرده و هویتِ و راههای پیشِ روی زنها را تا همین اندازه، باز و متنوع!، دیگر تمامِ هویتِ زن در ازدواجش شکل نمیگیرد؛ اما "اگر تصمیم داشته باشد مادر خوب و خداپسندانه ای باشد"، باز هم تشکیل خانواده، برای او "رخداد بسیار مهم" است: چون عاملِ "تغییر هویت"ِ انسانیِ اوست! چه باید کرد؟ یک حالت متصور این است که این دوره ی تقریبا بی حاصل از زندگی زن حذف شود! مثلا خانمها به دانشگاه رفتن تشویق نشوند!!! که بنده قطعا چنین پیشنهاد شاذ و رادیکالی نخواهم داشت! ... حالت دیگر آن است که این دوران، به نحوی درخدمتِ ، یا دست کم متناسب با، آن مأموریت اصلی زن باشد. اما درحقیقت، چون این "خود"ِ انسان است که روحیه یا مهارتی را در خود تقویت یا سرکوب میکند؛ بصورت آگاهانه و قصدمندانه، و باتوجه به "نیاز"هایی که با توجه به موقعیت اجتماعی خود احساس میکند، و با توجه به "اهداف"ی که تحت تاثیر آموخته های اجتماعی و تاملات درونی و... برای خود تعریف کرده است. پس مسئله در درجه ی اول، طراحیِ از بالای برنامه های درسی و غیر درسیِ "مهارتهای مادر بودن"(!) نیست؛ بلکه مسئله، در درجه ی اول، احساس نیاز خود فرد است به کسب این مهارتها. و شاید طبیعیترین و نرمالترین شکل ایجاد این نیاز، قرار گرفتن در محیط واقعیِ مادری ست! (پدیده ی ازدواج خانمها قبل از ورود به دانشگاه، پدیده ایست که اغلب در خانواده های بزرگان دینی قابل رویت است!-فی الواقع ایده ش از آنجا آمد!) ولی در این صورت هم سوالات بسیاری بی پاسخ خواهند ماند: آیا دبیرستانهای ما و نوع فضایی که دختران تا 18 سالگی تجربه میکنند، آنقدر ظرفیت دارد که آنها را برای نقش خطیر مادری مهیا کند؟! دختری که عمر دانش آموزیش را صرف آماده سازی خود برای اداره ی خانواده میکند، چند درصد احتمال موفقیت در کنکور و ورود به دانشگاه –های برتر- را خواهد داشت؟! اگر این رویه ی تمام دختران شود، ترکیب جنسیتی دانشگاهها چه تغییری خواهد کرد؟ راندمان درسی و علمی خانمهای دانشجو؟ (البته بصورت اعجاب آوری تجربه ی شخصی ما نشان میدهد که دانشجویانی که مادر هم هستند، دانشجویان نسبتا موفقی اند! –چرا؟ش را نمی دانم!) انتخاب رشته ی خانمهایی که مادر باشند، به احتمال زیاد، جهت خاصی خواهد گرفت... عمر مفید کار اجتماعی و تخصصی برای زن، در اینصورت، از چه سنی شروع خواهد شد؟! این تاخیر چه مشکلاتی برای او بازده کاری اش ایجاد خواهد کرد؟ و احیانا چه فرصتهایی؟ -با توجه به اینکه بخش عمده ای از رشد اجتماعی و بینشیِ فرد، در فضای تشکلهای دانشجوییست، جای این پرسش باقیست که درصورت متاهل بودن و مادر بودنِ اغلب خانمهای دانشجو، فضای این تشکلها چگونه خواهد بود؟! حالت دیگری نیز که متصور است، همراستا شدنِ کار تشکلی (یعنی محملی عام برای تاثیرگذاری اجتماعی و رشد اجتماعی، در فضای دانشجویی) این خانمها با یکی از این دو پروژه ی عظیمشان است. یعنی یا "تشکلِ تخصصمحور" یا "تشکل خانواده محور". اما تشکل تخصص محور، در دانشگاه و بعددانشگاه، یعنی محافلی برای تربیت "تیمهای تخصصی و با بینش اصیل اسلامی و انقلابی"، جز نیازهای مبرم امروز انقلاب است (فارغ از بحث زن و مرد) اما تحققش به این سادگی نیست! (با تجربه ی 4-5ساله در این راستا، عرض میکنم!) نه بسترهای اداری و قانونی و ...اش هست، نه به این سادگی جامعه و تریبوندارها و مسئولین و... و بدتر از همه، خودِ دانشجویان، ضرورت این امر را باور میکنند! -بگذرم، بحث مبسوطی دارد که جاش اینجا نیست! و برای تشکل خانواده محور نیز حالات مختلفی متصور است، مثلا آنکه "به لحاظ محتوایی"، تشکیلات مربوط به خانمها، معطوف به موضوعات خانواده و تربیت و زن و... باشد، یعنی همان تزِ معروفِ "تشکل خواهران=کارگروه مطالعات زنان"! و یا اینکه "به لحاظ قالب" معطوف به خانواده شود، که مدلی از این حالت که وجود خارجی دارد و به ذهن بنده میرسد، "تبعیت زنِ دانشجو، از تشکل و فعالیت اجتماعی همسر خود" است. (که دو سه سالیست که بعضی گروه های دانشگاه شریف چنین رویه ای پیش گرفته اند. خداییش بد هم نیست) حسنِ این رویه، آن است که به خوبی بسترِ لینکِ "نهاد خانواده" با جامعه را فراهم خواهد کرد و بسیاری از پارادوکسها را حل. و عیب آن هم خب، به هر حال عدم استقلال فکری تشکلهای خانمهاست! که اساسا تعریفش هم بالعرض بوده!(چرا ماها دور همیم؟ چون همسرهایمان دور همند!چنین تیمی، به این راحتی "تیم" نمیشود، هدف و ماهیت مشترک نمیابد،چون اعضا به انتخاب و تشخیص خود واردش نشده و یکدیگر را به نحوی که "هم افزایی"داشته باشند نیافته اند و... و ضمنا احتمالا با این نحو ورود و تعریف، اندیشه هم در این مجموعه ها "بالغیر" و بالعرض خواهد بود!) آیا اساسا تشکلهایی دانشجویی دخترانه، با اعضایی که هم دانشجو هستند و هم مادر، امکان وجود دارند؟! با توجه به اینکه خودِ درس خواندن یک کار و برنامه ی بشدت زمانبر است، و مادر بودن نیز به تنهایی یک کار سنگین و به شدت "دغدغه ساز"، دیگر چه جایی خواهد ماند برای حضور جدی تشکلی و فوق برنامه ای... و درصورت حضور کم مادران دانشجو در فضاهای تشکلی و اجتماعی و فوق برنامه، احوال بینش های اجتماعی-سیاسی-معرفتی ِ جامعه ی زنان و مادران جامعه به چه صورت خواهد بود؟! –با توجه به اینکه "دانشگاه" و برنامه ی درسیِ رسمیِ دانشگاه، به هیچ وجه توان و ظرفیتِ ارتقای این بینشها را در فرد ندارد!
با اینهمه تناقض میانِ حضور اجتماعی زن با نقش مادریِ او، هنوز نمی فهمم که چطور حضرت امام میفرمایند که «این انقلاب را زنان پیروز کردند!» مطلب مرتبط: زن بمثابه یک بازار
توضیح ضروری برای خلط نشدنِ این بحث با نمونه های مشابه: 1- این متن، صحبت از یک "تناقض" میکنه، تناقضی که خارج از اراده ی من وشما و دیگر آدمها وجود داره! و به هیچ وجه کسی (مثلا خانمهای فعال دانتشجویی!) را متهم به بی اخلاقی و تقصیر و ... نمیکنه 2- این متن بر آن نیست که وظایف "بدیهی"ای را که هر دانشجوی مسلمانی (فارغ از زن یا مرد بودن) دارد، به نفعِ این تناقضات و مجهولات، تخطئه کند! و منکر آن نیست که دانشگاه و جامعه به حضور و اخلاص و بصیرت و تحلیل و فعالیتِ همه (زن و مرد) نیازمند است و به بهانه ی این "مجهولات" نباید پیش پای انجام وظیفه های "معلوم"ِ خانمهای دانشجوی مسلمان انقلابی سنگ اندازی کرد. 3- راهکارهایی که بنده اینجا ذکر کرده م، "راه کارهای تا حالا ارائه شده ی بشری" است که دیده ام و بعنوان پیشنهاد(!) شنیده ام. و قصدم از ذکرشان آن است که نشان دهم هرکدام یک جایشان میلنگد راه حلِ یک تناقض واقعی (مثلا اینتناقض) را باید از "دین" گرفت؛ و نه از نسخه های آکنده از حب و بغضهای کودکانه وتسویه حسابهای شخصی و... 4- این قسم مسائل، البته که از مسائل مستحدثه اند؛ یعنی در تاریخ سابقه نداشته اند. اما هر مسئله ی مستحدثه ای لزوما یک "انحراف" و ناشی از کار دشمن(!) و مثلا مدرن زدگی و فمنیسم زدگی و... نیست. بلکه می تواند ناشی از "رشد دینی"ِ جامعه باشد که آن را با "سوالاتی از لایه های عمیقتر دین"مواجه کرده است. بطور خاص، این قسم مسائل، برای "زنِ مسلمانِ بعد از امام خمینی(ره)" رخ می نماید و قطعا راه حل آن نیست که او را به دورانِ جاهلی قبل از امام برگردانیم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 23:23 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
جناب آقای بان کی مون
دبیر کل سازمان ملل متحد سلام علیکم همانطور که اطلاع دارید، یک فروند هواپیمای بدون سرنشین که متلعق به ایالات متحده آمریکا می باشد، به طور غیرقانونی وارد حریم هوایی جمهوری اسلامی ایران شد و تا عمق 250 کیلومتر در داخل به گشت زنی مشغول بوده است. خوشبختانه با اقتدار نیروهای هوایی کشورمان این هواپیمای جاسوسی به دام افتاد. شما به عنوان دبیر کل سازمان ملل به خوبی می دانید که طبق بند 4 ماده 2 منشور سازمان ملل کلیه اعضای سازمان تعهد داده اند تا به تمامیت ارضی کشورها احترام بگذارند، و عدم رعایت این مساله سبب به خطر افتادن امنیت جهانی خواهد شد. ایالات متحده آمریکا با ارسال این هواپیما ثابت نمود که به قوانین بین المللی احترام نمی گذارد. همچنین این اقدام آمریکا تهدیدی برای امنیت جهانی محسوب می شود و اگر کشورهای عضو سازمان ملل اقدامات لازم را برای مقابله با این گونه اقدامات انجام ندهند، در آینده نیز شاهد تکرار آن خواهیم بود. لذا ما دانشجویان دانشگاه های ایران از شما می خواهیم تا به وظیفه خود در صیانت از امنیت جهانی و نیز منشور سازمان ملل، از شورای امنیت بخواهید تا این اقدام ایالات متحده آمریکا را محکوم نمایند و اقدامات مقتضی برای عدم تکرار این گونه اقدامات را انجام دهند. با تشکر دانشجویان دانشگاه های ایران پ.ن. كودتاچيان (همان به اصطلاح انقلابيون) ليبي، براي كمك به شوزشيهاي سووريه نيرو فرستادند به ترركيه... خدا را شكر خيلي زود داره ماهيت آمريكايي حضرات رو ميشه ...ليبي هم نسخه ي بدلي "بيداري اسلامي"ست هم القاعده ي 2! (يعني بهانه ي هر غلطي در آينده!) هم بهترين نثطه براي پايگاه آمريكا (وسط مصر و تونس و مديترانه و نزديك به سودان شمالي و .. و هم يه منشاء بي صاحاب نفت كه كه حضرات فرانسه و ايتاليا خرطومهاشونو فرو كردند به خاكش پ.ن.2.اگه خدا بخواد حدود يك ماه ي مرخص ميشيم از دنياي مجازي و محضر دوستان...ببينيم چه ميتوانيم كرد با پاياننامه ي بي استادمون...ملتمس دعاييم! (ضمنا درمورد سفارت انگليس و...هرچند كماكان با اقدام بچه ها موافق نيستم بعلل بسيار؛ اما حكايت "قطع رابطه با انگليس" را كاملا قبول دارم و پايه م. -طومارشم امضاكردم!- 300سال جنايت اين پليدترين دشمن اسلام پيش چشممان است ...و از امام ياد گرفتيم: ما هيچ نيازي به اين ابرقدرتها نداريم...)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 1:58 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
شب دوازدهم- بیت رهبری استاد پناهیان مقدمه: فرصت... امیرالمومنین وقتی میگویند"فرصتها سریع از دست میروند و بسیار دیر بازمیگردند" دارند از یک واقعیت در عالم صحبت میکنند نه اینکه صرفا یک حرفی برای انگیزه دادن به مردم زده باشند! "تسویف"، یعنی به تاخیر انداختن کار خوب، از تکنیکهای مهم شیطان است که ما باید برخلاف آن عمل کنیم؛ یعنی چه؟ یعنی ذهنمان دائم مترصد باشد که هیچ فرصتی را برای کار خوب از دست ندهد. برای کارهای خیرمان نقشه داشته باشیم. کار خیری که فرصتش کم پیش میآید: قربانی! تعریف و سابقه ی تاریخی: اما موضوع بحث امشبم درمورد "اغتنام فرصت" نیست! میخواهم درمورد موضوعی صحبت کنم که خیلی خیلی کم فرصتش برای انسان پیش می آید؛ و اگر پیش آمد و انسان استفاده نکرد پیامدهای سنگینی هم برای او دارد. : "فرصتِ قربانی دادن" (قربانی= چیز ارزشمندی را "برای قرب به خدا" از دست دادن) قله ی "قربانی"، شهادت است، و در دامنه ش انواع قربانیهای دیگر، انفاق و... قربانی دادن هم درطول تاریخ یک سنت رایج بوده از داستان هابیل و قابیل در ابتدای خلقت...تا زمانی که یهودیان می آیند نزد پیامبر و می گوییند علامت پیامبران این است که یک قربانی بکنند برای خدا اگر ما دیدیم که قبول شد، می فهمیم که راست میگویند...که وحی شد"بگوجز این بود که آن پیامبرانی که این علامت را هم برایتان آوردند کشتید؟!" و یا مثلا در روایت است که پیروان عیسی قرار شد چهل روز عبادت کنند، و بعد برای اینکه ببینند قبول است این عباداتشان یا نه، یک قربانی بدهند ببینند قبول شده یا نه؛ که بعد فقط قربانی یک نفر قبول نشد و عیسی(ع) پرسید که چرا؟ وحی شد که او تهِ دلش گاهی به ولایت تو شک دارد. کسی که ولایت ولی خدا را قبول نکند، عبادت و قربانی ش هم قبول نیست... فلسفه ی قربانی: قربانی دادن و اهمیتش، یک پیام و فلسفه ی خاصی دارد. این که : انسان، در این دنیا دارا نمی شود تا از دارایی اش لذت ببرد. بلکه دارا میشود تا –بعد از علاقه مند شدن به آن دارایی- به وسیله ی آن دارایی به خدا تقرب بجوید. مثلا انسان دارای نعمتِ "جان" است، برای اینکه همیشه آرزوی شهادت کند! همیشه از خدا تقاضا کند که فرصتی به او بدهد و جانش را بعنوان قربانی از او بپذیرد. البته سختترین قربانی دادن، دادنِ جان یا مال نیست. سختترین قربانی، دادن "آبرو" است؛ انسان مال خرج میکند که به مقام و عزت برسد. و فرصت این قربانی بالاخص برای سیاسیون پیش می آید که ارزشمندترین داراییشان آبرو و جایگاهشان است. اما به طور کلی، هرکس هر دارایی ای که دارد، آماده باشد که یک موقع خدا از او قربانی میخواهد، و فرصتِ این "قربانی خواستن خدا" را باید دریافت؛ کم پیش می آید چنین فرصتی... خدا از ابراهیمِ خلیل الرحمن گرفت این فرصت را! برای همین بود که وقتی خدا آن گوسفند را فرستاد که بجای پسرش ذبح کند، ابراهیم(ع) دلش گرفت... جهاد: یک فرصت کم یاب برای قربانی! یکی از "فرصتها"ی قربانی، عرصه ی جهاد(جنگ) است؛ و به همین دلیل که بسیار کم پیش می آورد خدا چنین فرصتی را، به همین دلیل هم خیلی "غضب" میکند به کسانی که به این فرصت پشت کنند! در جنگ تبوک، یک عده ای بهانه آوردند که ما نمیتوانیم الان با شما بیاییم جنگ و کار و زندگی داریم و... آیه آمد:« فَإِن رَّجَعَكَ اللّهُ إِلَى طَآئِفَةٍ مِّنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُل لَّن تَخْرُجُواْ مَعِيَ أَبَدًا وَلَن تُقَاتِلُواْ مَعِيَ عَدُوًّا إِنَّكُمْ رَضِيتُم بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُواْ مَعَ الْخَالِفِينَ اینهایی که 1 بار فرصتِ فرصت فداکاری و جهاد بهشان دادی، و عذر آوردند و نیامدند، اگر بعدا آمدند بگو هرگز به شما اجازه نمی دهم! شما بار اول که گفتم بیایید راضی به نیامدن و قعود شدید! ما نیازی به شما نداریم.»(سوره توبه- آیه 83) فرصت "اساسی"ست؛ اگر نشناسیش دیگر پیش نمی آید. سخن از "فداکاری" به تنهایی گفتن چندان فایده ندارد، باید بر "فداکاری به موقع" تأکید کرد... پیامدهای پشت کردن به فرصتِ فداکاری: یکی از غضبهای خدا بر کسی که پشت میکند (تَوَلّوا) به فرصتِ کمیاب فداکاری، "استبدال" است؛ این یک اصطلاح قرآنیست؛ «ای مومنان! اگر شما خوب پای دین نایستادید، فکر نکنید منتظر شما می مانم! بلکه یک عده ای بهتر از شما می آورم که ...»(سوره مائده-آیه 54) و یا می فرماید « هَاأَنتُمْ هَؤُلَاء تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَمِنكُم مَّن يَبْخَلُ وَمَن يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ وَاللَّهُ الْغَنِيُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاء وَإِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ وقتی گفته میشود انفاق کنید، بعضیها بخل می ورزند، بدانید خدا غنی ست، و شما فقرایید. اگر پشت کنید به این فرصت یک قوم دیگر را به جای شما می آورم که دیگر مثل شما نیستند.»(سوره محمد-آیه 47)
· خطرناکترین غضب خدا، برای کسی که "به موقع، فداکاری" نمیکند: ماهیت کربلا را اصلا بدون این بحث نمیشود توضیح داد؛ یک طرف داستان کرببلا، قربانی دادن های حسین(ع) هست؛ اما بحث مهمتر در این مورد را باید در فاز "عبرتها"ی کربلا جستجو کرد. بززرگترین عبرت عاشورا در همین بث اغتنام فرصت قربانی ست... : پس گفتیم: اولا فرصت قربانی را غنیمت نشماری، ازت میگیرد و خدا و دیگر هم نمی دهد(جنگ تبوک) . ثانیا اگر به ولی خدا شک داشته باشی، قربانیت قبول نیست. ثالثا اگر "کم گذاشتی در قربانی کردن برای دین خدا"، خدا استبدالت میکند، چون نیازی به تو و قربانیت ندارد. همین؟! نه خیر! خطرناکترین سنت الهی دربرابر کسی ست که فرصتِ فداکاری برای دین را از دست بدهد و "اهمال" کند در این فداکاری، چه سنتی؟ «من لم یمشِ فی حاجة ولی الله؛ اُبتلیَ ان یمشی فی حاجة عدوّ الله» کسی که در راه ولی خدا فداکاری نکرد؛ مبتلا خواهد شد به این که همان فداکاری را در راه دشمن خدا بکند! کربلا برای مردم کوفه، همین "ابتلا" بود! باور کنید مردم کوفه یزید را دوست نداشتند! اصلا هیچ امید خیری از یزید برای کوفه نمیرفت؛ اما بدبختها "فداکاری کردند برای یزید"! جان خودشان را بردند برای یزید جنگیدند و کشته هم شدند!!! چرا؟! چون آن روز که امیرالمومنین می گفت بیایید بجنگید، سستی می کردند. (نه این هم که "نیایند"ها! سه تا جنگ رفتند با امام علی! فقط جنگ صفین ش یک سال طول کشید! و آنهمه شهید داد کوفه؛ می رفتند، اما سست می رفتند؛ امام را ناراحت می کرد این سستی، تا جایی که امام، آن خطبه ی "یا اشباح الرجال و لا رجال ..." را خواند ... آمدند پای رکاب علی(ع) ! اما از "کربلا" معلوم می شود که "خوب نیامدند"! و کاش جریمه ی این "خوب نیامدن"، حداقل "جهنم" بود؛ نه! خیلی بدتر از جهنم؛ به تلافی آن خوب نیامدن، خدا مبتلایشان کرد به ریختن خون حسین(ع)!!! جان خودشان را بدهند برای کشتنِ حسین(ع)!!! مسئولین ما –به شکر خدا- آنقدر خوب هستند و مردم ما آنقدر هشیار هستند که اینجا کسی "برای جمع آوری مال" نرود مسئول بشود؛ اما توجه بکنند همه و بویژه مسئولین: فرصت قربانی را اگر از دست بدهند، اگر کم بگذارند برای ولی خدا، خدا با کسی شوخی ندارد! حالا "استبدال" هیچی، آن "ابتلا" را چه خواهید کرد؟! بعد ما اینها را با دانشجوها که گفتگو میکنیم، دانشجو میگوید "آقا پس آن کسی که نوکر بی جیره و مواجب اسرائیل شده، بدون اینکه چیزی بهش بدهند، دارد خودش را خرج اهداف دشمن خدا می کند، یک جایی حضرت امام را ناراحت کرده بوده؟!"... والا چی بگم؟! صحیفه ی نور هست، برید بخوانید خودتان...! دوستان! "بدی" در روحِ لشکر کوفه، تصاعدی بالا رفت! طب چند روز، چند ساعت، اینها به این درجه از بدی رسیدند، فکر کنید به این معمای تاریخی که «قلوبهم معک و سیوفهم علیک» خیلی حرفها دارد... خدایا فرصت قربانی کردن داراییهایمان را یک روز به ما بده. و ما را در آن لحظه، از غافلین قرار نده. (علمایی داشتیم، تمام سال را احیا میگرفت که نکند یکی از این شبها شب قدر باشد و او نداند و حاجتش را در آن شب نخواهد از خدا؛ حالا چی بود حاجتت مگر که اینقدر برات مهم بود؟! هیچی! "شهادت"! ... منت باید کشید از خدا که اجازه ی قربانی کردن بدهد) امیرالمونین می گوید «خداوند، بندگانی دارد که به شان نعمت هایی داده است برای منافع مردم! پس این نعمت را در دست اینها قرار داده که بذل کنند، اگر استنکاف بورزند، از آنها می گیرد و به دیگری میدهد» کاش مادرهای ما اینطور بچه هاشان را تربیت می کردند که :« فرزندم! درس بخوان زحمت بکش دکتر شو مهندس شو پول فراهم کن خانواده تشکیل بده فرزندان خوب تربیت کن داراییهای ارزشمندی برای خودت فراهم کن، شاید خدا یک روزی لطف کرد و بهت فرصت داد قربانی شان کنی! » خدا در طول تاریخ به هیچیک از انبیا و اولیا فرصت اینطور قربانی کردن نداد...ته ش حضرت ابراهیم بود که نیمه راه خدا گفت "بس ه دیگه!" فقط به یک نفر اجازه داد که «هرچه می خواهی بیاوری بیاور...همه ش قبول است!» حالا هی به اباعبدالله می گویند «این زن و بچه را دیگر کجا میبری؟!» حسین چه جوابی بدهد به اینها؟! چه میفهمند که عزیز ترین داراییهای حسین همینها هستند (که تا لحظه ی آخر، چشم امام به خیام است و نگران اینها)...و لاجرم، عزیزترین قربانی ها... "شکر"، یعنی نعمت را در جای خودش مصرف کردن؛ یعنی نعمت را در جهت قرب به خدا مصرف کردن؛ خب بهترین جای مصرف هر نعمتی(یعنی برترین شکر هر نعمتی) قربانی کردن آن است!... بعد شما دعای عرفه را که می خوانید؛ اصلا "عطشِ شکر" موج می زند در آن... چند صفحه امام حسین فقط یکی یکی نعمتهایی را که خدا داده نام می برد که "خدایا چطوری شکر کنم این را؟!" انگار که التماس کند که "خدایا! اجازه بده تک تک این نعمتها را فدای تو کنم..."
پ.ن. دعا کنید ما هم این شبها چیزی بیشتر از یک دستگاه ضبط و پخش بوده باشیم!... دعا کنید شنیدن این حرفها (بحث تقوا با جزئیاتش...بحث ترس...و این آخر که دیگه!...) نمود داشته باشه تو زندگی عملی و عینی مان ... سالهاست، محرم که میشد، دوست داشتم یکی برایم قصه ی دردِ اهل کوفه را بگوید...روضه ی عمر سعد بخواند!...چی شد که اینقدر بدبخت شدند... اگر هر انسانی قابلیت دارد که از بالاتر از فرشته تا پایینتر از شیطان، قابلیت تغییر دارد، آیا چنان سرنوشت شومی دور است برای من؟!... می ترسیدم......که خدای ناکرده یک روز شمشیر نکشیم بر... حالا فرصت جهاد را خدا به همه ی ما داده... رهبرمان دائم می گوید این "فرصت طلایی" امروز جمهوری اسلامی در دنیا را دریابید «فرصت مال شماست! فرصت شکوفایی، فرصت حرکتهای بزرگ سیاسی و انقلابی و اجتماعی مال شما جوانهاست؛ فرصت توجه به خدای متعال و مستحکم کردن رابطه ی قلبی با خدا هم متعلق به شماست.»(رهبرم-دیدار دانشآموزان11آبان1390) رهبرمان فرمان جهاد داده... فرمان جهاد نرم افزاری(علمی!) ... فرمان جهاد فرهنگی،سیاسی، رسانه ای، ... فرمان جهاد برای "تبیین انقلاب اسلامی" و شناختن و شناساندن آن به دنیا،... فرمان جهاد معنوی و "تقوا" و خودسازی... مخاطب این فراخوانی های رهبر ماییم...خودِ ما دانشجوها! ... دعا کنید "سستی نکنیم"... که مردم کوفه، آمدند پای رکاب امیر المومنین، اما سست آمدند... یعنی «هر چه داشتند، نگذاشتند برای امام» .... دعا کنید "هرچه داریم بگذاریم" برای رهبر...تا مبادا یک روز... پناه بر خود خدا... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 11:47 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله -امشب حرم آل علی آب.... آب دارد... چیزهای دیگری ندارد...- شب یازدهم: تقوای دل و ... در روایات داریم که "انما التقوا فی القلب"؛ حداقل دو مرتبه هم در قرآن برمیخوریم به تقوای قلب. یعنی نه تنها اینکه خب هر عملی (که میخواهیم "مراقب"ش باشیم) ریشه در قلب دارد و گرایشات و (رابطه ی عمل و گرایشات که شبهای قبل بحث شد) بلکه اساسا متعلَقِ مراقبت ، خودِ دل باشد! مراقب قلب باشی که سراغ بدی نرود! خیلی وقتها عمل بدی انجام نمیشود اما قلب برای خودش خیلی جاها رفته که نباید میرفت! مناسک حج مثلا یکی از شعائر(نشانه های) پروردگار است که خدا بعد از توضیح دادن آن، میگوید "هرکس شعائر الله را گرامی بدارد، این از تقوای قلب اوست!" گویی رعایتِ ادب در برابر "نشانه های" پروردگار، تقوای قلب است. اما این نشانه ها، خیلیهاش، آثار مستقیم پروردگار نیستند! بلکه آثار وجودی اولیاء خداست... "سعی" صفا و مروه، منی، مقام ابراهیم، و... آثار وجودی اولیای الهی بودند که "نشانه های خدا" شده اند... برخی از نشانه ها محصول وجود یکی از اولیای خداست، یا بعضی از نشانه ها مقدمه و استقبال از وجود ولی خداست!(مثل شکافتن خانه ی کعبه!... حضرت عیسا که خودِ تولدش معجزه ست، و مادرش همیشه مستقر در خانه ی خدا، موقع تولد، میفرستندش دور از آن مسجد...امام علی...!!! چی میخواهد بگوید خدا؟!) اگر خدا می خواست در کربلا مناسک درست کند،برای آن صحنه هایی که رباب برای تشنگی کودکش کرد، چه باید میکرد؟!(وقتی برای تشنگی طفل هاجر، سعی را گذاشت...) فقط اگر محل های به زمین خوردن امام را میخواست... بیجهت نیست که زیارت کربلا را معادل هفتاد حج مقبول...یک روزی هاجر دنبال آب برای بچه ش دوید، تا دنیا دنیاست همه باید جای او بدوند! شما اینهمه سال سینه مزنید به جای کتک خوردنِ کی؟!.. نشانه های خدا را اگر کسی بخواهد گرامی بدارد، باید اولیای خدا را گرامی داشته باشد: «کسانی که در برابر پیامبر ادب رعایت میکنند و صداشان را بلند نمی کنند؛ اینها کسانی اند که خداوند دلهای آنها را برای تقوا امتحان کرده است!» چه چیزی را می خواه توضیح بدهد خدا؟! تکریم اولیای خدا، بالاترین تکریم شعائر است، تقوای قلب را "تضمین" کرده، یعنی کسی که تکریم کرد اولیا الله را و حقشان را شناخت و... پیداست که قبلا "خیلی مراقب قلبش بوده"... بیجهت نیست که اشک بر امام اینچنین آثاری ... آیت الله قاضی میفرمایند "اساسا راهی بجز حسین برای سعادت وجود ندارد"!(نکنه آقای قاضی هم می خواهید بگویید بچه هیأتی بوده!؟) هیأتی یعنی چه؟ یعنی برنامه داشته باشد برای تعظیم این شعائر... حضرت زهرا هر هفته مسیر طولانیِ مدینه تا کوه احد را طی می کرد برای زیارت حمزه و شهدای احد...(هرچند واضح است که مقام حضرت فاطمه خیلی بالاتر ازحمزه ی سیدالشهداست!- با این حال حضرت زهرا مقید بود هر هفته برای او سوگواری کند! ...ما برنامه نداشته باشیم برای حسین؟! بی ادبی نیست؟!-دهه اول محرم تمام شد... تصمیمی بگیرید- یکی از علما گفته بود که تهران جلسات روضه ش زیاد است، تفسیر قرآنش کم است. خیلی حرف غلطیست! چطور بفهمیم اهنیتِ این مجالس را برای آدم... یک ماشینی که به اندازه ی آدم نمی ارزد، باید بیمه باشد، تو نباید بیمه شوی؟!... یک پیرمرد پاک انقلابی بود که کسی مکاشفه ای هم ازش سراغ ندارد، مقابل رضاخان ایستاده بود و... گذرش به پارکینگ خانه ی یکی از دوستان افتاده بود گفته بود تو اینجا مجلس روضه گذاشتی؟! – این روضه ست که امکان فهم قرآن می دهد. امکان فهم قرآن نباشد، با قرآن به جنگ اهل بیت خواهی رفت؛ مگر مردم کوفه نبودند؟ چندبار با قرآن به جنگ علی و حسن بن علی و حسین بن علی رفتند؟! ...در جلسات هیأت باید تفسیر قرآن بشود؛ "چه بسا قرآن خوانهایی که قرآن لعنتش میکند" نیاز هفتگی ماست روضه ی اباعبدالله، تا نور قرآن بتواند به دلشان بنشیند. هفتگی، چون گفتیم، تقوا یعنی "مراقبت دائمی". یک بار بیایی و دیگر نیایی چه بسا بی ادبی مضاعف باشد...حداقل زیارت عاشورایی بخوان برای خودت...) اینها، و فقط اینهایند که خدا "مهرِ امتحان پس دادگی" بر دلشان زده! خدا چنین مهری را بر دل "نماز خوانها" نزده که هیچ، "ویل لالمصلین" هم گفته! ... روشنفکرزده های کم فهم ی اول انقلاب میخواستند روضه ها را حذف کنند؛ امام بود که اجازه نداد "اسلام را این روضه ها و منبرها حفظ کرده؛ منبرها را هم همن روضه ها حفظ کرده"... علامه ی طباطبایی –عوام نیست! عارف است...اخباری نیست! فیلسوف است...مفسرکبیر قرآن است، قرآنی تر از همه، عقلانی تر از همه ست- یکی از علما که میشناسید میگفت، علامه ایام فاطمیه میرفت یک خانه ای که روضه ای داشتند، دم درب مینشستند! ...یک بار که می آیند میبینند تعمیراتی انجام داده ند، میگوید دیواری که دست نخورده باشد مانده؟ میگویند بله کنار منبر...میرود آنجا، میگویند شما که تاحالا بالای مجلس نمینشستید...میفرماید می خواستم از دیواری که سالها ناله ی یازهرا شنیده، نور بگیرم... علامه ی طباطباییست ها!... یک مقایسه ای را وعده داده بودیم بین تقوا و اخلاق...بعد از این مقدمه و تعریف تقوا، حالا میتوان... اخلاق بمعنای "علم اخلاق" که از یونان آمد؛ و سکولار بود و خیلیها اصرار دارند که کماکان هم سکولار بماند: اولا اخلاق، بر "ملکات " استوار است: اگر کسی مثلا ملکه ی شجاعت داشت، بافضیلت است (ملکه=خوی حسابی جاافتاده نادینه شده!) تقوا میگوید: بخاطر خدا باید سعی کنی شجاع باشی، این شجاعت اگر برایت ملکه شد، حالا بد هم نیست، اما نشد هم مهم نیست! آقا من آدمِ بیصبری هستم ذاتا! خب بخاطر خدا "تصبّر کن" : سعی کن صبور باشی! خب ملکه ی صبر نداری، "زجر بیشتر"ی میکشی، منِ خدا هم البته "اجر بیشتر"ی میدهم بهت! اخلاق میگوید: ملکه ی سخاوت داشته باش، تا "راحت" دست به خرج و بخشش بشوی! تقوا میگوید: به خاطر خدا دست بخرج شو، اگر در عین اینکه برایت سخت بود،کردی، اجر بیشتر! البته "اخلاق" چیز بدی نیست، در روایات داریم که "هدیه ای"ست که خد به بعضی از بنده ها داده: به بعضیها همینجوری ژنتیک ملکه ی تواضع دارند یا سخاوت یا حیا یا... خب ملکاتی که خود ما زور زده ایم کسب کرده ایم چطور؟! اگر برای خدا زور زدی که همان تقواست!... ادامه ی همان روایت" ملکات، هدایای خدا هستند، برخی شان سجیه هستند و برخیشان نیت" پرسیدند کدام بهتر است؟ فرمود «کسی که سجیه دارد، "مجبول" است ذاتا به این سجیه، (اگر نکند، حالش بد میشود، شجاعت نورزد، احساس حقارت میند، سخاوت نکند، عذاب وجدان میگیرد...) اما صاحب نیت، نه، زحمت می کشد و "تصبّر" میکند بر کاری که برایش عادت نیست ولی بخاطر نیتش... معلوم است که این دومی بهتر است» امام علی: «مردی میگوید من جهاد کردم، درحالی که جهاد نکرده، جهاد ترک گناه است و جنگ با دشمن. اما برخیها هستند که "دوست دارند جنگیدن" را برای نام آوری (ذکر) یا برای اجر مادی؛ بعضیها هم هستند که طبعشان شجاع است، از کسی که بشناسد یا نشناسد دفاع میکند، و "بالطبیعة" از جبن دوری میکند؛ ... امام "مهم این است که برای چه چیزی داری جنگ می کنی!" سگ هم برای دفاع از بچه اش میجنگد!!!» (گاهی ائمه ما را مثلا توصیه میکنند که "وفا را از سگ یاد بگیرید" اما نه به این معنا که ما هم مثل سگ وفا داشته باشیم همینجوری...حداقلی) در تقوا گفته میشه به این فضایل برسی خوب است. در تقوا گفته می شود به خدا برسی خوب است اخلاق "موثر و انگیزه بخش" نیست؛ تقوا هست... ما سوءظن داریم؛ وقتی بطور مشکوک یه دفعه یه کلماتی باب می شود... آا عارف باید بود عارف باید بود عارف باید بود... حالا یه دفعه هم وسطش "فقها عارف نیستند"! همین را میخواهی بگویی!!! آقا قانون...قانون...قانون...انسانیت...انسانیت...اخلاق...اخلاق...اخلاق... چه چیزی را میخواهی بزنی با این کلمات خوب؟! ته ش را بگو! تیزیم ما ایرانی ها! هر کسی زیادی بر یک چیزی تاکید کند، معمولا یک چیزی توش هست! یکی شروع می کند :آقا امام زمان امام زمان امام زمان...ته ش:خب ولی فقیه نه دیگه!... انگار یک جورهایی "نسبی گرا شدیم!" بله! آخر الزمان است، حواسمان جمع باشد هر حرف درستی ممکن است به آسیب کشیده بشود. در روایات داریم همه ی مفاهیم نسبی اند بجز تقوا! که تنها مفهوم "مطلق" است...مگر اینکه تقوای بدون ولایت که دیشب بحث شد یک جای قرآن، تقوای اللهی مطرح نشده، "تقوای از فتنه" اتقواالفتن...فتنه ای که تر و خشک را باهم میسوزاند...فقط ظالمها نمیسوزند؛ مظلوم هم میسوزد. فتنه یعنی چه؟ فریب بزرگ اجتماعی! خب این معلوم است که اشد من القتل است... در جریان که هستید که فتنه های بزرگتر از 88 هم در پیش داریم! پیامبر فرمودند "ناراحت نباشید از فتنه های آخر الزمان؛ چون اینها می آیند که منافقین را رسوا کنند" مثل فتنه های صدر اسلام نیست، که خانه نشین کند ولی خدا را... فتنه برای جامعه ی ما شده مثل "مین گوجه ای زیر تانک" که فقط تق تق میکرد...! بله؛ کسی پا در فتنه بگذارد به سرعت دفن می شود در تاریخ، چند تا سطل سوزاندند چندسال قبل، ببینید آنهایی که "در جهان" خوشحال شدند، امروز سرشان را نمیتوانند در دنیا بالا بگیرند از رسوایی... فتنه های آخرالزمان، اینجوری سریع رسوا میکند! امام علی فرمود فتنه با چه آغاز می شود؟ با بی تقوایی! «یک هوای نفس تبعیت میشود، فتنه کلید میخورد» آیت الله بهاالدینی میگفتند همیشه "زرنگ بازی در نیارید" ...حرامش باشد کسی که با زرنگباز ی برود مجلس... دوستان شهرداری قم، میگفتند خانه ی آیت الله بهجت توی طرح افتاد؛ گفتیم برویم، هم ببینیمشام هم مطلب را بگوییم؛ تا گفتیم، بلند شد رفت بیرون بیست دقیقه ای ماندیم، نیامد، گفتیم ناراحت شدند... رفتیم دیدیم در حیاط، مشغولِ جمع کردن اسباب شدند! گفتند دیگر نشستند در این خانه "شبهه ناک" است!!!قانون اسلام نبودها! حکم ولی فقیه هم نیست ها! ... مملکت امام زمان، شوخی نیست! بازی نداریم!... کسی با زرنگبازی بخواهد کار خوب بکند هم خدا پدرش را درمیآورد، با زرنگ بازی کار بد بخواد بکند؟!... زمان امام زمان سیاست چطوری تطهیر میشود؟ اینجوری که« غلط میکند کسی که صلاحیت ندارد برود در کار»... خدایا محافل سیاسی ما را نورانی تر مساجد ما قرار بده! ...خدایا سیاسیون ما را از کسانی قرار بده که بشود به خاک قدمشان تبرک جست(چنانکه درمورد فرماندهان سپاه امام زمان گفته اند)... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 23:23 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله خدا، خودش را توصیف می کند به "اهل التقوا و اهل المغفرة" همان خدایی که شایسته است مراقب رابطه ت باهاش باشی، همان خدایی که باید ازش ترسید، همان خدا هم گذشت میکند! سخت نمیگیرد... تو "تصمیم داشته باش" و بخواه و سعی کن که مراقب باشی، جایی از دستت دررفت، می بخشد...در سوره شعرا، میبینیم دائما از قول تمام انبیا قرآن میگوید "اتقواالله و اطیعوانی" تقوای الهی داشته باشید و از من اطاعت کنید! چرا از من؟! چرا نمیگوید اطیعواه؟! ...بعد تر هم آیه داریم اطیعواالله و اطیعوا الرسول و اولوالامر منکم... چرا برای اطاعت خدا یک "اطیعوا" آورده و برای رسول و اولوالامر هر دو یک اطیعوا؟ چون جنسشان فرق دارد، در اطاعت از امام و پیغمبر، شما ولایتمداری میکنید، ولی در اطاعت خدا، بندگی میکنی. حالا در دعوت همه انبیا، دنبال تقوا بلافاصله اطاعت از رسول مطرح میشود! همانطور که عمل خوب بدون تقوا فایده ندارد؛ تقوای بدون ولایت هم فایده ندارد! "اتقواالله و اطیعوانی"! از امام باقر پرسیدند متقینی که قرآن میگوید کی ها هستند؟ فرمودند "ما و شیعیان ما"! اصل تقوا ولایتمداریست. خدا فرموده "قطعا عذاب میکنم هرمسلمانی را که از امامی غیر از آنکه من معین کرده ام، اطاعت کند؛ ولو اینکه او متقی و نیکوکار باشد"! همان تقوا! همان تقوایی که آخرین وصیت همه ی انبیا بود! همان تقوایی که سبب قبولی اعمال بود، همان تقوا با اطاعت از امامِ غاصب بی فایده میشود! امام علی در مسجد کوفه می گویند"انا سید الوصیین و... و لقد کان حبیبی رسول الله، کثیرا مایقول (ای مردم کوفه که بیست و پنج سال "قال رسول الله"نشنیده اید...رسول الله زیاد این کلمات را میفرمودند) : یا علی! حبّک تقوا و ایمان! و بغضک کفرٌ و نفاقٌ!" علی! حب تو تقواست!... خدا در برابر نیرویی که "تعصب جاهلی(که یک فرهنگ است برای خودش)"بهشان داده است، من در مقابل، به مومنین 2 چیز می دهم : اول آرامش! که نترسند؛ و بعد "ملازم آنها قرار میدهم کلمه ی تقوا را". و بعد میفرماید مومنان اهل این تقوا هستند، و حقشان است. خدایا این یعنی چه؟ پیامبر بسیار میگفتند: خداوند از من عهد گرفت تا این را بیان کند :"یا محمد! اسمع!... علیٌّ کلمة الذی الزمه بالمومنین" آن کلمه ی تقوا علیست! مومن با ولایت علی ست که انرژی پیدا میکند! این را شب عاشورا باید فریاد زد؛ که شب ولایتمداریست. که امام به همه گفت "پاشید برید، من به هیچکدامتان نیاز ندارم" شبیست که کاسه های گدایی دراز شد که "آقا! ما به تو نیاز داریم!"... فردا، یک پدری شهید میشود، دوتا پسر جوانش گریه میکردند، امام گفت شما هم بزودی بهش ملحق میشوید، چرا گریه میکنید؟! گفتند برای خودمان گریه نمی کنیم؛ گریه میکنیم که چرا بدرد تو نمی خوریم؟ چرا نمی توانیم اماممان را از غربت در آوریم... امام رضا میفرماید "نحن کلمة التقوا و عروةالوثقی" امام حسن عسکری میگوید:هدی لالمتقین که در آغاز قرآن آمده، یعنی قرآن بیانیست برای هدایت شیعیان محمد و علی که..." امام علی از جایی رد میشد، جمع شدند دورش عرض ارادت که آقا ما از شیعیان شماییم...امام فرمودند نه شما از شیعیان ما نیستید! شیعیان ما کسان دیگریند...طوری گفتند که اینها هم شرمنده شدند هم شیفته ی آن شیعه ای که امام گفت ...شاید نه همه شان... اما "همام" بین آنها بود فوری گفت آقا میشه بگید چه صفاتی دارند؟! چه صفایی دارد همام، بهش برنمیخورد که "یعنی چه! مگر ما چه کرده ایم چه مان است که شیعه نیستیم؟!"...فورا شیفته ی کسانی میشود که برتر از اویند... عده ای آمدند خدمت امام رضا که ما شیعیان شماییم آمده ایم ببینیمتان عرض ارادت کنیم...روزها همین امام رضای رئوف راه ندادشان! دست آخر گفتند خب چرا بگویید چکار کردیم که راهمان نمیدهد امام؟! امام گفت بیایید؛ امام میخواهد چیزهایی را حفظ کند، هرکی هرکی نشود... گفتند شما شیعه نیستید، شیعه یعنی حسن و حسین که شیعه ی علی بودند! بعد مقداد و سلمان و... تقوا صبر نیست، قتوا سخاوت نیست، تقوا یک کار خاص نیست، تقوا یک ماهیت خاص رفتاری ندارد؛ یک روحیه ست؛ یک رویه ست، یک "بنا"ی خیلی کلی ست. عملها (که هرکدام حیثیت خودشان را دارند) و صفات (که هرکدام حیثیت خاص خود را دارند) با تقوا قبول میشود. چه حس میکنید از تقوا. ترجمه کرده اند "کلمه" را در قرآن به "روح"...تقوا هم "روح اعمال و صفات"ماست...
یک نکته ی رندانه ای هست که تقوا را در یک عملِ خاص متعین نکرده اند! یک روح کلی... چه نکته ای؟! نکته ای که ممکن است ششهزار سال عبادت کنی، بعد یک دفعه یک امر دیگه بکند خدا که کم بیاری! نکته ی "انی احب ان اطاع حیث ارید، و لا حیث ترید"! حرفی که به ابلیس زد خدا! تقوا سیال است! نمیخواهد بیایی به خدا بگویی "آقای خدا! لیست اعمالی که دوست داری بده ما برویم خودمان را باهاش تطبیق بدهیم"! نخیر! اساسا تقوا یعنی به ساز من برقص! مثال ساده ش این که آدم خودش را تطبیق میدهد با قوانین رانندگی، بعد افسر راهنمایی رانندگی دستور خلاف آن بدهد! تقوا یعنی تو آمادگر داشته باش هرموقع هر دستوری بهت دادم؛ یه دفعه یک دستور را که جلوت گذاشته میکشد کنار یکی دیگه میگذارد... میخواهد ببیند "خدا را میپرستی! یا این لیست دستورات را؟این صفات خوب و اعمال خوب را"؟! سر سجاده ی نماز، سرگرمِ منی؟ یا سرگرم نماز؟! ... خدا زاهدی را که داشت نماز میخواند، فرستاد بچه ها جلوش یک خروسی را تکه تکه میکردند، طرف فکر کرد، عجب ظلمی میکنند، حالا بگذار من نمازم را تمام کنم بعد...!!! ... "ولایت" یعنی دستورات سیال! بخواهی بازی دربیاوری در تقوا، محل امتحانش ولایت است... قرار نیست یک لیست دستورات بدهد خدا، بگوید برو دیگر طی یک مکانیزمِ خودکار می روی بهشت! ... طرف میگوید من با نمازت و زکاتت و جهادت و... مشکل ندارم؛ اینقدر اما بغض داشت از علی، که دست عبلی را که پیامبر برد بالا نپذیرفت "قراره این علی تکلیف مرا دربرابر خدا تعیین کند؟! اصلا ما نیستیم با این خدا اگر اینطور است!"...مچِ ابلیس را همینجا گرفت خدا! "این بار من میخوام به این آقا سجده کنی!" این عابد زاهد، در یک دقیقه شد رذلترین رذل تاریخ... عبادت پَر، اخلاق پَر! خودسازی پر! چرا روح تقوا میشود ولایت؟ چون ... امام یک دفعه یک روز گفت "حفظ اسلام از نماز واجب تر است"! بگذارید از اول صه بگوییم: یک عده بچه ها بودند که پدر و مادرشان نمیگذاشتند بروند جبهه، که تو بدون اجازه ی من بروی –طبق دستور اسلام!- نمیتوانی بروی جهاد نمازت هم قبول نیست و... ایضا مقدسنماهایی بودند که... اینجا امام "فتوا" دادند که بدون اذن پدر هم مشکل ندارد، وقتی مسئله حفظ اسلام است... تو جبهه میدویدیم و نماز صبحمان را میخواندیم...حالا تو بیا بگو آقا آداب نماز!!! ... (وزارت اطلاعات درست شده بود- گفتند آقا جاسوسی خوب نیست! امنیتی بازی خوب نیست و... چرا اطلاعات درست کردی؟! امام فرمودند (حالا ببینید من تندروز کردم یا نه اینها را میگویم؟!- آدم ر.ی منبر، حتی ولوم صداش هم بی حساب و حسب دلم میخواد بالا و پایین ببره...خدا حفظ کند) "این حرفهای احمقانه ایست که ازینگروهها نقل میشود که جاسوسی خوب نیست؛ ... اگر اسلام نیاز داشته باشد شرب خمر هم لازم است دروغ هم لازم است" ... یکی را فرستادید تو دل دشمن، اطلاعات لازم گیر بیاورد؛ همه دارند "..." میخورند، تقوا پیشه کند تا لو برود اسلام به آنچه نیاز داشت نرسد؟! آقا اینطوری که سنگ روی سنگ بند نمیشود همه چیز را هرطور دلشان بخواهد بالا پایین میکنند... نه عزیزم! کی حق دارد اینطور حکمی بدهد؟! امام عادلی که هیچ چیز برای خودش دلش نمی خواهد! ... کسی از من پرسید آقا امام علم غیب دارد یعنی چه؟ گفتم تو تاحالا "آدم" دیدی تو زندگیت که علم غیب داشته باشه؟ نه ندیده م! پس تو اصلا صلاحیت پرسیدن این سوال را نداری! ... طرف قبل انقلاب کتاب نوشته بود که اثبات کند که "امام حسین نمیدانست شهید میشود" خب دو روز صبر میکردی این جوجه بسیجیها را می دیدی که چطور میدانستند کی و چطور شهید میشوند... پیامبر کسی را که فرستاد به نمایندگی حکومت ِ مکه، گفت حرف او حرف من است (معصوم هم نبود) بدونِ مشورتِ با من هم حکم میکند! چرا این را تاکید کردند؟ که پس فردا برای هرحکمش گیر ندهی که شاید پیامبر نظرش این نبود... تو این سوال را میپرسی چون "آدم ندیدی"! خودت را دیدی و پسرعمه و پسرخاله ت را... آدم ندیدی ، آدمی ندیدی که هرچه بهش مسئولیت بیشتر میدادند تقواش بیشتر میشد... نماز شب نمیخواند، حالا میخواند، با چه گریه ای... چه میکشیم از انسان شناسی های ناقص غربی...کی گفته همیشه قدرت فساد می آورد؟ "آدم ندیده اند اینطور ی حکم کرده اند" به من بگویند حکومتی هستی این حرفها را میزنی؛ بگویند، نانی از کسی نگرفته م که برای گفتن یا نگفتن این حرفها کم و زیاد بشود... مرده شور آن محبوبیتی که با "ابوموسااشعری"بودن حاصل بشود... شب عاشورا،طرف آمده دنبال نیزه میگردد... میگوید پول داشته م اونقدر که خودم بیام فقط عمرسعد بگو چکار کنم؟ منم یک ثوابی ببرم در کشتن حسین...پول نیزه و شمشیر خریدن نداشتم... یک شبه به اوج نامسلمانی رسیدند خیلیها... بد نبودند با حسین اصلا تاریخ شهادت میدهد "قلوبهم الیک، و سیوفهم علیک"!!! عمرسعد تا آخرین ساعات تاسوعا، می گفت "میترسم این شمر ملعون آخرش دست مرا به خون حسین آلوده شدند" بزرگترین عبرت عاشورا همین است که چطور قومی که حسین را دوست داشتند طی کمترین زمان اینطور جنایتی کردند...مردم شام (که سنتی دشمن علی بودند! تحت تربیت معاویه) دیگر اسب نمیتاختند شاید روی... چرا؟ این شدیدترین غضبیست که خدا دارد نسبت به "مدعیان تقوا" که ولایت نداشتند... خدا با هیچ دعایی نمیشود تو را از تصمیمت برگرداند که امتحان نکن...غربال نکن... رحم کن به ما... بیاید به حسین "پناه" ببریم از این غربالها...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 2:36 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
شجاعت در حالات مختلفی لازم است. گاهی مقابل دشمن و سختتر درمقابل "دوستان"! گاهی رودربایستی های بی اساس خیلی بیشتر مانع حق را گفتن است...ترس از قع ارتباط دوستان. گاهی در جنگ و گاهی در صلح. و دومی بسیار بسیار سختتر چون حکایت "مرگ یک بار شیون یکبار" نیست! مرگ هر روز و هرساعت داری و شیونِ محرومیتهای ناشی از حق گفتن، هر روز هرساعت گریبانگیر است اگر از این محرومیتها بترسی... خوشحال نشویم اگر یک جایی شجاعت داشتیم، ترس مثل جانوری موذی خودش را د گوشه کنار دل آدم مخفی میکند... بعد از این مقدمه چینی، به ادامه ی بحثمان برسیم: چرا اهل رسانه باید شجاع باشند؟ چون مثل شجاعت در میدان جنگ نیست! بحث سر یک بار دادنِ جان نیست! بحث یک عمر تشویق نشدن و بزعم خودش کم عزتی است!نمیدانم چرا فینالِ یک هنرمند، کف و سوت مردم است! هنرمند وابسته به تشویق، ترسوی از تحقیر مردم است! دیدید یک شاعری که شعر میگوید، باید با حس و حال گوش بدهید بهش! یکبار خودم یک "معر"ی گفته بودم از آن غزلیاتمان که کسی گفته بود با حافظ پهلو زده ای و ما هم به روی خودمان نیاورده بودیم که چقدر کیفور شده ایم و... حالا برای یک رفیق دیگر...طرف برگشت گفت "خب که چی؟!" آنجا دیدم که چطور هنرمند وابسته به این تشویق است! تا یک سال شعر نگفتم! حس میکردم "بگم که چی؟!" شجاعت اهل هنر ارزشمندتر از شجاعت مجاهد در میدان جنگ است...شجاعت بی آبرویی پیش همپیاله ها!... و البته نیشِ یک تحقیر بسیار بسیار موثرتر از حلاوت هزاران تشویق است! همه احسنت بگویند، یک نفر بگوید "این چی بود گفتی؟!" دیگه روزها تو فکر همان یک نفر است که نپندیدش... (یه کم جاده خاکی: آدم را طمعش میکشد: طرف اقبالی آنچنان بهش آورده اند، تو فکر است هنوز! تو فکر چند نفری که بهش رای نداده ند!!!...طمع میکند همان چندنفری هم که برایش نمی میرند برایش بمیرند... طرف مهندس عمران است، همه توی خانواده تحویلش میگیرند، یک نفر میگوید ای ول! ولی فلانی هم عجب معمار خوبی است ها! این دیگر دلش غنج میرود که باید بروم معماری هم یادبگیرم که این تعریفِ آن یک نفر هم مال من بشود... ترس از تحقیر آدم را به طمع "جذب همه" میکشد، کم کم از ایمان به "نفاق" میرسد وای که سیاسیون چه میکشند... خیلی باید اهل تقوا باشند –و هستند، و الا بزدلترین آدمها هستند...چقدر ترس داره یک آدم سیاسی، من یک رفیقم را از دست بدهم چقدر سخت است؟! میلیونی رأیش از دست میرود یک دفعه شوخی نیست! ضمن اینکه، امام می فرماید: نه تنها آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، بلکه خرمشهر را هم خدا آزاد کرد! یعنی هیچ کس تو این دنیا هیچ کاره ای نیست! شجاعت اولین شرط یک آدم سیاسیست...اگر سیاست درست نشود، همه مان سر کاریم...تا صبح حسین حسین کن...هنرمند باش متخصص باش... هرچه هستی...همه سر کارد اگر سیاست درست نشود(برا همین ما باید هر چند دقیقه یک سری به سیاست بزنیم...مخصوصا الان؛ زمان طاغوت که سیاسیون از دماغ فیل افتاده بودند که نباید میترسیدیم، الان که بنده های خدا هرکدام را میتوان ی تا کنی لوله کنی... ما بی احترامی نمی کنیم ولی خودشان هم با رفتار خودشان احترامشان را حفظ کنند. می دانم به گوششان میرسد این حرفها، بگذارید بدانند که فهم مردم دارد میآید بالا و انتظار دینی شان... سیاستمدار نباید بترسد از دشمن، از ریزش آراء از از دست دادن پست، و از هرچه غیر خدا...) یرگردیم به بحثمان: اهل رسانه باید شجاع باشد (البته خب شنونده عاقل است: شجاعت منطقی... نه بی کله گی...عقده گشایی، مصلحت را ندیدن و... ) شجاعت باید در جان جامعه باشد؛ ولی از آبرو گذشتن خیلی سخت تر از هر کاریست... از امام حسن پرسیدند جبن یعنی چه؟ فرمود بزدلی در برابر دشمن و جسارت در برابر دوست(مظلوم) خیلی شجاعت می خواهد عرصه ی هنر، چون در عرصه ی هنر مهمترین ابزار "کنترل" تشویقها و تحقیرهای مردم است... یک هنرمند هم مثل یک سیاسی مثل هر آدمی باید خودش را رها کند از بند تشویق و توبیخ...یک شاعر میتواند آیت الله بهجت بشود اگر همه براش بمیرند یا بخواهند بکشندش براش فرقی نکند... میشود چنین شاعری؟ بله! آیت الله نجفی مرعشی، یک روز صبح از خاناده پرسید ما شاعری بنام شهریار داریم؟ بله میتوانم ببینمش؟...آمدند آقای شهریار و. پایی و گپ و گفت و پند تا از اشعار را خواند و آقای مرعشی منتظر یک شعر خاص است؛ می گوید اینا نه، آن شعر علی ای همای رحمتت را بخوان...شهریار تعجب می کند که من این را برای کسی نخوانده م! فلان شب گفتم و ... آیت الله همان شب خواب دیده بودند که امام علی تشویق کرد شهریار را برای این شعر.... بریزید دور این تشویق تنبیه ها را مال بچه ننه هاست! نه آدم حسابیها... شاید خدا نخواسته باشد به شما توفیق کار بدهد!... امام به سیاسیون فرمود "شما اگر قصدتان این است که برای خدا کار کنید، اگر کاری که میخواستید بکنید کسِ دیگری کرد، باید همانقدر خوشحال بشوی!" کسی هست بنام یونس، سی جلد کتاب نوشته(یکیش را امام حسن عسکری ورق میزد و هر ورق می گفت آفرین... گفته شده سلمان زمان خودش بود...) در ایام حیات آخرین ائمه ی ما. یک روز مهمان امام رضا بود، امام گفت برو توی آن اتاق، عده ای از اهل بصره آمده بودند پیش امامرضا، یونس رفت، و اینها پیش امام نشستند و تا شد بد گفتند از یونس و "امام سرش پایین بود" اینها حتی آنقدر درک و جنبه نداشتند امام جلوشان از یونس دفاع کند!بعد که رفتند یونس "گریان" بیرون آمد که آقا میبینید... امام گفت "حرف اینا چه فرقی به حال تو دارد، وقتی امام تو ازت راضیست؟!".... یکی از مواقع خطر: طمع بورزی بخواهی دل کسی را بدست بیاوری، که بدست آوردن دل او، مستلزم پا روی حق گذاشتن است...حق غریب بشود که تو عزیز بشوی؟! این چه جذب حداکثریست؟!!! تکنیک آدم شدن: برای اینکه اینقدر تنبیه و تحقیر نترساندت، سعی کن تشویق هم روی شما اثر نگذارد... بناست در آینده، هنرمندانی باشند که وقتی کار زیبایی میکنند، اسن خودشان را لازم نباد بنویسند...!می توانی یک کار خوب و قوی کرده باشی بدهی رفیقت به اسم خودش بزند؟! نه آقا مگه میشه؟! این که دیگه دخالت دین در همه چیز است؟! چه کار داری؟!...دین همین است البته! باید به همه چیز کار داشته باشد!...یک نمونه چنین هنرمند عجیبی بوده است! آوینی... که نویسنده ی یک برنامه ای بود، اسمش را نمیزد پای برنامه، می روند پیش رهبر-شنیده بود که آقا خوشش آمده از متن برنامه- میسپارد کسی جلوی آقا نگوید کی بوده نویسنده ی برنامه... امام زمانت تشویقت می کند، برات بس باشد...دیگه مستغنی از عالم بشوی... امام علی می فرماید : شدت الجبن من عجز النفس و ضعف الیقین ... یقین ندارد که امامش میبیند! می گوید "همه ببینند"... می فرمایند "ترسو که نیستی نباش؛ بعد میفرمایند از کنار ترسو هم رد نشو! باهاش مشورت نکن "لا تشرکن فی رایک جبانا! روحیه ت را ضعیف میکند و عزمت را... و بزرگنمایی هایی می کند چیزهای حقیری را"... میبینیش، همین سلام چطوری کافیست!... بپرسه چکار میکنی؟! بگو الحمدلله! (تو چکار داری من چکار میکنم؟ میخوای یه مشورتم به ما بدی لابد؟!) عجب بیچاره ایست ترسو...در چه نکبتی دارد زندگی میکند...
امام حسین، مثل من نرفت منبر واعظانه بر سر منبر برود داد بزند سر ترسوها که ترسو جرأت نکند بگوید ترسش را! چنان مهربانانه فیلتر کرد یارانش را که یک ترسو هم نماند... اول خوب توجیهشان کرد ، ترساند! "دیدید که محاصره ایم؛ هرکسی بماند قطعا کشته خواهد شد..." بعد هم ادامه داد که از همه تان راضیم، مقاومت کردید تا اینجا ماندید. فردا هم ماندنتان مشکلی از من حل نمی کند، بمانید یل نمانید کشته میشوم... بهانه هم داد! آدم ترسو دنبال بهانه میگردد! حسین، بهانه هم جور کرد برای ترسوها... طرف، مقاله سخنرانی بود و یکی از این روزنامه هایی هم که ایام به اصطلاح اصلاحات، موظف بود که چاپ کند افاضات این "لیدر"شان را(!) چاپ کرده بود که "وقتی که امام حسی گفت به اصحاب که بروید، اینها اشتباه کردند که نرفتند! جان انسان محترم است نباید الکی از دست داد! !!! چه عقده ای دارند بعضیها به این حماسه؟!! ترس را تئوریزه می کردند فرق ما و اینها سرِ "ترس" دعوای سیاسی نبود...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 2:34 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم شب نهم: چرا باید رفت پیش خدا؟ چون لذتش بیشتر از هرچیزیست؛ حالیته؟! ( اگر کسی شرینیِ این "مراقبت دائم" را حس کند، این مراقبت دائم، رویه اش میشود، روحیه اش می شود، آدم از هرچیز شیرین دائم دیگری حالش بد میشود تقوا اگر سخت باشد، آدم غرور پیدا میکند! بیچاره میکند خودش را از عُجب و منت سر خدا گذاشتن! اتفاقا آسان است، تا هرچه بیشتر تقوا داشته باشی، بیشتر ببینی که "هیچ کار خاصی نکرده ای!" آیا مراتب دارد تقوا؟! بله! "ان اکرمکم عند الله اتقیکم!" ...بعد می گوید "اتقواالله حق تقاته" معیار درجه ی تقوا هم "تو" نیستی! خود خداست! اگر تو بودی که "بس ت میشد"! دیگه حداکثری نمی شد! در آیه ی دیگر می گوید "اتقواالله مااستطعتم" خدا کوتاه آمد! یعنی "گاهی تقوا داشته باشم؟ گاهی کار خوبی بکنم برای خدا ببینم خدا چه جایزه ای به من می دهد..." نخیر! میگوید "بین خودت و خدا پرده ی حیا قائل باش، اگر چه این پرده رقیق باشد"...نه اینکه گاهی خیلی ضخیمش کن گاهی هم یه دفعه بالکل بزن کنار! بنای "مراقبت دائم" داشته باش...یک موقع از دستت در رفت، شرمنده شو... امام صادق در مورد مراتب: تقوا 3 وجه دارد: "تقوا باالله" تقوای به کمک خدا! چطوری "حلال –غیرضروری- خودت را به شوق خدا ترک کنی! و "تقوا من الله" تقوا از خدا، "ترک آنچه که شبهه ناک است" از مال و اعمال و... و مرتبه ی سوم "تقوا من خوف النار و العقاب" این تقوا ترک حرام است! آقای بهجت می فرمایند ما همین آخری هم داشته باشیم بسمان است! ابلیس گاهی برای ما کلاس عرفان میگذارد! ابلیس از خدا خواسته بود من وقتی به مردم نزدیک میشوم از سینه ی خودشان حرف بزنم طوری که نفهمد حرف خودش نیست... یه نجوای عارفانه ای دارد حالا "از ترس عذاب و جهنم، کسر شأن است برای عبادت شما... زشت است برای شما با این ادعا و دک و پز، از ترس جهنم عبادت کنی...روحیه ت ضعیف میشود، اعصابت خرد می شود...بیا از عشق خود خدا عبادت کن که لذت معنویش را هم ببری"! بعد شما هم میبینی حرف بدی هم نمی زند! امام سجاد هم می گوید ما از عشق خدا عبادت میکنیم! ... بعد ابلیس نمیگوید که "شما بیا غوره نشده مویز بشو!" چون لو میرود! بعد شما عاشق که نمی شوی، از جهنم هم نمیترسی! بعد میبینی عاشق هم نشدی! دوباره حرف دارد "خب تو که حالا راه مانده تا آقای بهجت بشوی... زودت هست هنوز به آن مراتب عشق برسی"... برو آقا! تو که یک آتش کبریت را نمی توانی تحمل کنی، برو از جهنم بترس یه کم! کم کم دلت جا باز میکند برای عشق خدا! برادریت را اثبات کن: شمااصلا ایمان داری به خدا؟! مگر خودش نگفت جهنم دارم؟! به خدای بی جهنم ایمان داری؟! ... واقع بین باشید بچه ها! بعد امام صادق ادامه می دهد که "التقوا ذکرٌ لاینسی" تقوا، یادیست که فراموش نمی شود! همه ی ما می توانیم به تقوای امام و آقای بهجت برسیم! بیاید لااقل حسرتش را بخوریم توبه کنیم... بعضیها میخواهند توبه کنند؛ گناه پیدا نمی کنند! "استغفر الله ربی و اتوب الیه...ولی حالا ماکه کار بدی نکردیم..."!!! خدایا به ما حداقل تقوا را بده... تقوای من الله یعنی آدم "بترسد از اینکه رابطه ش را با خدا از دست بدهد" بترسد از اینکه این رابطه مخدوش بشود... ولی تقوای بالله یعنی چی؟ یعنی این دیگه این بنده نیست که دارد مراقبت می کند از خودش، خود خداست که دارد مراقبتش میکند... آقای بهجت میگوید این اصلا مال ماها نیست. به یکی از علما (که همه میشناسید و قبول داریدش و اسمش را نمی آورم) سید احمد آقا میگوید بهش گفتم چرا بعد از رحلت امام نمی آیی مزار امام؟ گفت من باید مٌحرِم بشوم بیام اینجا...امام به این عصمت رسیده. به اینکه خود خدا نگه ش دارد... آیت الله بهجت وقتی امام قم بودند هر روز فقط در خانه ی امام زیارت میخواند و در هم نمیزد وارد بشود، می رفت! ... یکی میگفت امام، عظمتش نصیب انقلاب ما نشد، یه کوچولو ازش به ما رسید شد انقلاب به این عظمت... مگر امام علی عظمتش خرج مردم شد؟! یک 5 سال حکومت کرد و سه تا جنگ! خدا این تقوا را به کسی میدهد که غرور نگیردش... کی بیشتر از همه به تقوا نیاز دارد؟ معلوم است که مسئولین! امام باید "اتقی الناس" باشد... استاندار یک استان، باید باتقواترین مردم آن استان باشد. نمایندگان مجلس باید متقی ترین باشد (آقا بگو متخصص هم باشند! کسی تخصص ندارد، بیاید ادعای کاری کند، اصلا ایمان ندارد! چون که صد آمد، نود هم پیش ماست...می ترسانید ما را از تخصص؟! متقی حرام میداند بر خودش وارد کاری که بلد نیست بشود) تقوا داشته باشد. نه اینکه نمازخوان ترین باشد. تقوا داشته باشد نه اینکه باعرضه ترین مردم باشد. تقوا داشته باشد نه اینکه خوش اخلاقترین مردم باشد...تقوا نداشته باشد، همین اخلاق و عرضه و نمازش زمینش میزند... «کما تکونوا یولا علیکم» خدا به یک مملکت نگاه می کند، آنقدر که مردم تقوا دارند، مسئولینی در آن حد نصیبشان میکند خدا. گفتیم تقوا در جامعه؛ تقوا درجامعه چطور خودش را نشان میدهد؟ در تقوای مسئولین! امام علی بالای هر نامه ش به مسئولین، مینوشت "تقوا داشته باشید در پنهان و آشکار عملتان" بدیهیست که هر مدیری یک امور پنهانی دارند، پدر یک خانواده هم لازم دارد گاهی پنهان کند اموری را مثلا روحیه ی خانواده خراب نشود، مدیر یک کارخانه، یک مدرسه هم... مگر زور رسانه ها چقدر میرسد همه چیز را آشکار کنند؟ صلاح هم نیست... کی توی این امور پنهان مراقبِ مسئولین است؟ بجز تقوا؟! رسانه بخواهد تقوا داشته باشد یعنی "حرف علیه خودش بود، بزند، به نفع خودش هم بود بزند"! نیاورید این رسوم حزبی پلید غربی را داخل مملکت ما... رسانه ی ما باید تقوا داشته باشند... عَلَم را باید داد دستِ اتقی الناس (بازم تاکید میکنیم: آدم بی عرضه تقوا داشته باشد، ادعا نمی کند اصلا!) طرف سفره اندازی مثکند که رای جمع کند! این عین بی تقواییست! میخوای کار خیر کنی، خب موسسه ی خیریه بزن! چرا کاندیدای مجلس شدی؟! ثوابش هم برات بیشتر است! درمورد تبلیغات انتخاباتی هم یک جمله...خدا می گوید "هرکه اخلاص بورزد، -برای به روی مردم آوردن کار نکند- منِ خدا مبلّغِ او میشوم!" ... می شود اینطور؟! میشود یک روز...جمهوری اسلامی آمده که مقدمه سازِ آن روز باشد...یعنی آمده که آدم باتقوا بسازد بدهد دست امام زمان... ابالفضل را کل زندگینامه ش، یک صفحه بیشتر نیست! اما همه ی عالم میشناسند و عاشقشند! کی مبلّغِ عباس شده بجز خودِ خدا... همه ی شهدای کربلا مقام عباس را می بینند غبطه میخورند... پ.ن.لحظه ای یاد 29خرداد افتادم...ی کمتر از دو ثانیه رهبر ما، مولای ما، بغض کردن، هزار بار مردیم همه مون تو اون دوثانیه و هربار یادآوری شه... چی بود لحظه ای که امام برگشته باشه...بی علمدار... (پ.ن.2.امشب هم به زور دیر رسیدن و سرعت نه چندان بالای تایپ...خییییلی خلاصه تر شد مبحث! پوزش...)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت 0:16 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله بحث دیشب که قرار بود امشب هم دنبال شود، "نترسیدنِ اهلِ رسانه" بود؛ اما اجازه بدهید یک مقدار دیگر هم روی خودِ ترس تأمل کنیم:گفته بودیم که امیرالمومنین می فرماید "زندگی ای که با ترس توام باشد، شیرینی و حلاوتی ندارد" به زبان خودمانی یعنی زندگی نیست! مردگیست! پس آدمی که میترسد، زندگیش "تلخ" میشود. البته خیلی وقتها آدم عادت میکند به این تلخی، متوجه ش نیست دیگر. بهش هم بگویی انکار میکند "نه! کجا زندگی من تلخه! خیلی هم شیرینه!" متوجه نیست خب، با همین ترسها بزرگ شده، مادر و پدرش هم همین ترسها را داشتند در زندگیشان، رفقاش هم با همین ترسها دارند زندگی میکنند! مثل کسی که رفت یک جایی همه خودشان را میخاراندند، کم کم تعجب کرد، از یکی پرسید چرا همه تان اینجور میکنید؟ نگاهی به هم کردند گفتند "راست می گه ها! این چه شه ؟ چه بیماری داره که خودش رو نمیخارونه؟!"....عادت دارند بعضیها به ترسهاشان...اما بهرحال امام علی گفته و امام علی اشتباه نمیگوید؛ پس اگر ما هم در زندگیمان از چیزی(غیر خدا) میترسیم و هم احساس تلخی نمیکنیم، حس ما مشکل دارد! حالا این آدمی که می ترسد و زندگیش –احیانا بدون اینکه خودش متوجه باشد- تلخ است، قاعدتا باید دنبال شیرینی اضافی برای زندگیش بگردد! آب گوارای زندگیش را با چایِ ترس تلخ کرده، حالا قند میخواهد بخورد با چاییش! میگویی نخور، مرض قند میگیری! میگوید "مگه میشه چایی بدون قند؟!" ... قند اضافی زندگی "گناه" است. می گوید "مگر میشود تفریح نکرد؟ لذت نبرد؟...می خواید خفه کنید آدم را؟!"و... تو آبت را تلخ نمیکردی، نیازی به این قند نداشتی، زندگیت را تلخ نمی کردی با ترس، هیچ نیازی به لذت گناه نداشتی «ما نهی الله عن شیء الا و اغنی عنه» خدا از هیچ چیزی نهی نکرده مگر اینکه انسان را از آن بینیاز کرده باشد. "گناه نکن" مث این است که الان بنده بویم "آقایون تشریف میبرید از هیأت بیرون این پارچه ها را نخورید! شام هست..." خب معلوم است که شما نیازی به خوردنِ این پارچه ها ندارید؛ انسان نیازی به گناه و تفریح گناه آلود ندارد، خودش از یک جای دیگر خراب کرده زندگیش را که احساس چنین نیازی میکند الان... این پیامد اول ترس؛ دیگر چه پیامدی دارد ترس از غیر خدا؟ این که خب شما ترسیدید، بهرحال نیازتان به "شجاعت" که از بین نمیرود! فطرتا دوست دارید شجاعت را؛ تمایل دارید به شجاعت تا احساس کنید که "هستید"! آدم ترسو، میل به شجاعتش که هست؛ راه کار؟ هیچی: یک آدمِ مظلوم گیر بیاورد شجاعتش را سرِ او خالی کند! حالا محاسبه کن : آن کسی که با شجاعت هرچه تمامتر به امامِ مظلومش توهین میکرد، چقدر از اربابهای خودش می ترسید؟! عبدالله بن عمر، 5سال با علی بیعت نکرد؛ ژست نخبه و صاحب نظر هم داشت؛ در مقابل علیِ قاطعِ عادلِ برحق، ولی مظلوم، حسابی "شجاع" شده بود، شجاعتِ اظهار نظر داشت می گفت "من هنوز به این نتیجه نرسیده ام که باید بیعت کنم با علی..." این شجاعت را داشته باش! وقتی حجاج بن یوسف، که مَثَلِ سفاکیِ تاریخ است، آدمی که می خواست اشتهاش باز بشود غذا بخورد، می گفت یکی از زندانیها را بیاورید جلوم بکشید، تا... وقتی حجاج رسید به مکه، شب بود، همان عبدالله بن عمر ِ "صاحب نظر" که 5 سال به این نتیجه نرسید که با علی(ع) بیعت کند؛ همان نیمه شب آمد سراغ حجاج که می خواهم همین الان بیعت کنم باهات چون شنیده ام پیامبر گفت هرکس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، بمرگ جاهلیت مرده! حجاج هم گفت دستم بند است، با پام بیعت کن... ببینید ریشه ی آن شجاعتِ در برابرِ علی چه ترسی ست؟! از کس دیگر نترس، از غیر خدا نترس، که آنوقت یک روزی دلت بخواهد شجاعت را تجربه کنی، بگردی یک مظلوم معصومی پیدا کنی... سومین نتیجه ی ترس: واقعیتها در چمشمِ آدمِ ترسو متفاوت می شود؛ بزرگنامییها و کوچکنمایی های عجیب و غریبی برایش رخ می دهد؛ خدا پیشِ چشمش کوچک میشود، دیگران، بزرگ! آن وقت، می خواهد کلاس بگذارد، خود را آدم فرض کند بگوید من آدمِ بزرگی م، : افه ی غربی می آیتد! بیچاره ترسوست! غربزده ها ترسوند! از فقر می ترسند. از زور می ترسند. از مسخره شدن می ترسند. این غرب که هرچه نگاهش میکنی جز شرارت و لجن و تباهی و نکبت هیچ ندارد، چه دارد که کسی دلباخته ش بشود؟! قصه جای دیگه ست: از چیزی بترسی، بزرگش می کنی! و الا چطور میشود کسی تن به ان ذلت بدهد که بیگانه را بزرگ ببیند و خود را و خودی را حقیر؟! ریشه ش بزدلیِ ذاتیست. اگر توانتی آقای فیلمساز، این واقعیت را در فیلمت نشان بده؛ شخصیتپردازی که می کنی، ترس طرف را هم نشان بده که دانشجوست، چطور سر کلاس استاد می ترساندش وقتی محکم می گوید "دانشمند فرانسوی می گه" طرف چطور دست و پی خودش را گم میکند؛ مرعوب است که به خودش اجازه ی نقد نمی دهد! از دانشکده ی علوم اجتماعی تهران می گفت ...ببخشید، اسم نیاورم غیبت نشود! از یک دانشکده ی علوم اجتماعی در خاورمیانه می گفت : استادمان شدیدا از غرب دفاع می کند و میگوید این تظاهرات توی منطقه چیزی نیست، یک مشت گشنه ند، غرب جمعش میکند"!!! حالا یک سومِ یکی از این تظاهراتها اگر در تهرا میشد بیا وببین چه تحلیلها میکرد! خب این مه دیگر بحث علمی نارد، طرف ترسیده از یک چیزی! اینطور بیمار تحلیل میکند و بیمار میبیند یک چیزی در وجودش کم دارد...اگر هم به خودش بگویی انکار می کند "من؟! ترس؟! تو روی همه ی آخوندهاش واساده م"! هنر کردی! دیگر مظلوم تر از آخوند گیر نیاوردی شجاعتت را بهش نشان بدهی؟! آخوندها را که طنز کردید عکسشان در درودیوار سینماست...عظُم الغرب فی اعینهم! و صُغِرَ الاسلام...! می ترسد که شب عروسیش کراوات میزند... رفته بودم به یک دانشگاهی در تورنتو، در جلسه ای سخنرانی کنم، در حضور یک مجموعه ضد انقلابهای محترم! برچسب دار (یعنی بنمایندگی از گروه مشخص آمده بودند هرکدام) از گروههای محارب تروریست و...می گفتند آخوند تا حالا در این جلسه نیامده، مهمان قبلیشان رضا پهلوی بوده و... مجریِ جلسه، جلوی خودِ من می گفت "حالا چند دقیقه این را تحملش کنید، بالاخره بخواهیم نخواهیم، این هم یک واقعیت است!"...راست هم میگفت، یک واقعیت بودم! اول جلسه هم هر چه میگفتم مسخره میکردند میگفتند امام زمانت را برو در "..." پیدا کن و... ولی بعدوبلاگهای خودشان را دیدم که چه نوشته بودند نطرشان راجع به آن جلسه...(مربوط به 8سال قبل) گفتم «با این ترسی که از پلیس کانادا در دلِ مردمِ اینجا هست، هرچه ادب و فرهنگ از مردم بیاورید، مفت نمی ارزد.»یکی از همانهایی که تمام جلسه علیه من حرف میزد آمد گفت: من اگر یک دهمِ این ترسی که اینجا از پلیس دارم را در ایران از خدا داشتم...من در آن جلسه فقط جرأت کردم بگویم «انشاالله ولایت می آید جهان را به آزادی می رساند» اول جلسه همه چیز را مسخره میکردند، اینجا که رسید یک طنرداز معروف تیکه ای اندخات انتظار داشته بمب خنده بترکد، اما همه ماست نگاهش میکردند...گفتم «علاقه را بر شما تحمیل می کنند؛ بعد عمل تان را آزاد می گذارند! این چه آزادی ست؟!» دیشب گفتم خدا"کلمه ی آزادی را نیاورده در قرآن اما بطرق دیگری بهش باید رسید مثلا چجوری؟! خب، شما از "آزادی" چه چیزی می خواهید؟ آخرش چیست؟ مثلا شکوفایی استعدادها؟! شعاری که یک روز شعار اصلی آمریکا بود و روی در و دیوار فرودگاهها که بهسرزمسن فرصتها خوش آمدید و اینجا همه ی استعدادهایت را میتوانی شکوفا کنی و... ازشان پرسیدم: په طور میشود "همشه" کارتلها و تراستهای بزرگند که استعدادشان از همه بیشتر است؟! تاجر ایرانی تو آمریکا میگفت سرمایه م را برمیدارم میارم ایران؛ اینجا پا از یک مرزی آنطرفتر بگذاری منطقه ممنوعه صهیونیس هاست...این چه آزادیست که همیشه سه به هیچ به نفع یک طرف میشود؟! شاید هم گاهی اجازه بدهد ده تا گل بزنی بهشان، اما دقیقه نود، یازده تا گل یکط.ری میچپانند توی دروازه ت. خدا میگوید من این شکوفایی استعداد را برای تو با "ولایت" محقق میکنم! شمشیر ولایت گرگهای سرِ راه شکوفایی بشر را میکشد . میگویند مردم امام زمان که بیایند، اختیارا دیندار میشوند. چرا الان مردم اختیارا دین داری نمیکنند آنطور که باید؟ چون استعدادش را ندارند، قرآن می گوی استعدادهای مردم را "طاغوت" کور کرده است! طاغوت، در مفهوم قرآنی، نیروییست که مانع می شود آدمها نیازهای واقعی خودشان را بفهمند... «و الذین کفراو اولیئهم الطاغوت، یخرجونهم من النور الی الظلمات» مگر کافرها اولش توی نور بودند؟! نه! نور و ظلمت نسبیست؛ آن بلایی که "کفرشان" سرشان آورده بود، دربرابر آن بلاییکه "ولایت طاغوت" برسرشان آورده، نور بود! خیلی ناچیزتر بود. خب چرا پس "ولی" با بعضیها درمیفتد؟چون طاغوتند...در آن جمع کذا همین را گفتم؛ از پلیس خودشان چند تا برخورد که دیده بودم مثال زدم، توضیح دادم که "این چطور آزادیست که هیچ وقت از توی صندوقهای کشورهای دموکراتیک، یک مخالف صهیونیست بیرون نمی آید؟!" حالا حدیث داریم «کسی که به ثروتمندی، بخاطر ثروتش احترام بگذارد، دو سوم دین خود را بر باد داده!» خدا حواسش هست چرا با پولدار صحبت کردی صدات نازک شد؟ ترسیدی؟! الذین یبلغون رسالات الله، و یخشونه و لایخشوا الا الله : چرا خدا روی نترس بودن اهل رسانه (اهل تبلیغ) اینقدر تاکید دارد؟! البته بحث بر سر آنهاییست که میخواهند فیلم بسازند که رسالات الهی را برسانند ! نه رسالات خودشان را آن کسی که فیلم میسازد که "خب من نظر خودم را گفتم" ! ما جسارت نمی کنیم! اصلا درموردش بحثی نداریم، از هرکسی هم خواست بترسد، بترسد! اما کسی که دغدغه یرسالات الهی را دارد، کسی که دغدغه ی درمان دردهای دنیا را دارد، کسی که می خواهد فیلم بسازد بلکه اامش زودتر بیاید و عالم را نجات دهد، این آدم را خدا تاکید ویژه کرده است که از هیچ کس غیر خودم نترس! یک سوال، روی آن تأمل کنیم تا جلسه ی بعد: مگر در ابلاغ رسالات الهی، حرفهایی هست، چیزهایی هست که اگر بگویی می زنندت، که خدا گفته نترس ازشان؟! بله قطعا هست...خا به پیامبرش هم موقع رساندن پیام غدیر می گوید«نترس! بگو، خودم محافظتت می کنم از مردم»...بله، بعضیها متنفر می شوند ازت اگر حرف خدا را بزنی، نباید بترسی ازشان... خدایا! تهِ دلِ ما را از محکم کن، دلمان خالی نشود! از دشمنیِ هیچ کسی!... حالا یک نفر را بهت نشان بدهم که از هیچ چیز نمی ترسید؟! کسی که در کربلا دشمن برایش پیک خصوصی فرستاد که بیا! حساب تو با پدرت فرق دارد... کسی که شاید حدود بیست سالش بود، معاویه در مجلسی از اطرافیانش پرسید از بین جوانان چه کسی لیاقت حکومت دارد؟ هرکسی تملقی گفت، که یزید تو و خود تو و... گفت چرند نگویید، فقط علی اکبر حسین بن علی لیاقت دارد... کسی که دشمن اینطور مبهوتش بود... چه رسد به دوست... وقتی در راه کربلا، امام، «انا لالله و انا الیه راجعون» خواند، پرسید پدر چرا استرجاع خواندید؟ امام گفت صدای هاتف را شنیدم که گفت این کاروان که می رود، مرگ سایه به سایه اش می آید... علی، نپرسید "هاتف کیه؟ کجا بود؟!" نپرسید "خب چرا مرگ؟!" اصلا بررسیهای بیخود جانبی نکرد فقط پرسید :«پدر! ما میمیریم، برحقیم؟» بیخیال مرگ... فقط نگران "دین"ش است...نه به آنهمه دلِ پشت سرش توجه دارد... نه به آن همه نیزه ی پیشِ رویش...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 7:10 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم رب الحسین... نظام حقوقی، یعنی برنامه ریزی عمل انسان در برخورد با انسانهای دیگر؛ نظام اقتصادی یعنی برنامه ریزی عمل انسان در ارتزاق؛ نظام سیاسی یعنی برنامه ریزی عمل انسان در اداره ی جامعه و... طراحی این نظام ها باید توسط کدام متخصص انجام بشود؟! طراحی این نظامهای "عمل"ِ انسان، عملی که اثرگذارترین چیز است بر روح آدمی؛ همان کسی هم که اعتقادش را با خدا تنظیم کرده، فکرش را خدا تنظیم کرده باز به این راحتی نیست که برنامه ی عملی ای بدهد که روح ش را خراب نکند! عمل پیچیده ست! برای 7سال مطالعه ی پزشک احترام قائل است، برای خدای خالق اندیشه احترام قائل نیست "باید بفهمم باید بفهمم!" تو متکبری! دوست نداری خدا بهت دستور بدهد! "و کان الانسان اکثر شیء جدلا!" انسان بیشتر از هرکسی جدل می کند، خوشش نیاید، شروع میکند وراجی کردن! بعضیها هم این وراجی ها را بسته بندی شیک کرده اند اسمش را گذاشته ند علم! اوج درایت انسان است که "بفهمد" که نمیفهمد. عمل، نه تنها اثر فوق العاده روی آدمی دارد، طراحیش هم فوق العاده پیچیده ست. شما عقاید دینیت کامل، برو بشین فکر کن ببین دو رکعت نماز صبح و ساعتش و بلندخواندنش و... را ازش می توانی دربیاوری؟! فکر کردیم مثل ترافیک خیابان است، ما میبینیم که ماشینها قاطی شده اند، میفهمیم هم که نظم چیز خوبیست حالا با سعی و خطا بالاخره قانون ترافیک درمیاوریم. تو سیستمهای بزرگتر هم میشود؟! خدا میگوید ربا درحکم جنگ با خداست، حالا این را بگیر چون و چرا نکن، به بقیه ش فکر کن! ما به هزار دلیل حکم خدا را تکه تکه می کنیم، مثلا حق طلاق را میگیریم میدهیم به خانم، نابود کردیم زن را رفته!... فقها میکشند خودشان را تا "بفهمند خدا چه امر کیده"! خب مگر تشخیص ندارند خودشان!؟ بنشینند از خودشان ببافند...جلوی یک متخصص ماهیچه و... سرِ خود ورزش کنی، هزار تا اشکال ازت میگیرد، که چه داری به روز عضلاتت می آوری؟! این تازه عضله ست! که می توان باز کرد و تشریح کرد و دید! چطور هرکی از راه رسیده می خواهد برای روح ناپیدای ناشناخته ی بشر برنامه عملی بریزد؟! – از قصه ی تقوا و برنامه ی عملی رسیدیم به وحدت حوزه و دانشگاه! و بومیسازی که تازه کوتاه آمده اند و الا بنا بر "خدایی سازی"ست! شما با کی می خوای ارتباط داشته باشید؟! همسایه؟! نه ! خدا! بعد شما نسبتتان با ایشان چیست؟! پسرخاله ای؟ همسایه ای؟ فرزندشی؟ عبدش هستی! رابطه ت عبد و مولاست. خب ما می خواهیم به خدا برسیم، خدا مولای ماست، ما عبد او هستیم، مملوک او هستیم. حالا ببینم! شما بعد از اینکه یک مدتی رابطه داشتید، دیگر از عبد بودن در میآیید؟! شازده می شوید؟! یک چیز دیگر می شوی؟! نه! تازه "عبدتر" می شوی! ته ته ش رسول خداست، که اول میگوییم "عبده" بعد میگوییم "رسوله!" هرچه عبدتر بشود انسان، عاطفه ش به او بیشتر می شود! نه هرچه مثلا خدا بیشتر برایمان دانه بپاشد! راه تقویت این رابطه چیست؟ مولا و عبد بروند توی پارک دست هم را بگیرند گپ بزنند؟! نه خیر! رابطه ی عبد و مولا با "امر"کردنِ مولا و پذیرفتنِ عبد تقویت می شود! عبدتر از همه کیست؟ پیامبر... خدا به او "امر به وجوبِ نماز شب" کردند! برای اینکه "نکنه تو ترک کنی نمازشب را؟! زشته پیامبری!" جوجه های پیامبر هم ترک نمیکنند نماز شب را! بلکه قصه آن است که خدا هرچه نزدیکتر شود به عبد، بیشتر امر می کند به او... خدایا من می خوام مزه ی عبد تو را بودن بچشم! خب باشه، بیا من دستور بهت میدم برو اجرا کن ببینم! لذا میگوید اول بچه را بگو نماز بخواند... دیشب از منظرِ "عمل"بودنِ "نماز بهش پرداختیم، امشب از منظرِ "دستور" بودنش! با عقلِ خودمان، فطرتا فوقش می فهمیدیم "بله باید از خدا تشکر کنم!"... ولی نماز چون دستوریست که هیچوقت نمی فهمی سرش را به این راحتی، بیشتر "دستور" بودنش را حس میکنی! وگرنه نظم را هم خدا دستور داده، نظافت را هم!...خدایا خب اینها را تو هم نمیگفتی می فهمیدمها! نیاز هم نبود تو بگی! خدا هم می گوید "باشه بیا من یک دستوری به تو بدهم که هیچ جوره عقل خودت بهش نرسد: نماز!" خوشا به آنهایی که نظمشان را هم عینِ نماز، فقط چون خدا دستور داده میکنند! غذاشان را هم...مگر ممکن است آدم خدا را قبل از گرسنگی خودش ببیند؟! بله! این عروس و دامادهای اول زندگی، غذا خوردنشان هم فقط بهانه ی بیشتر حرف زدن باهم است...غافل هم میشوند از غذا...اینها که چیزهای عجیبی نیست برای انسان!... بنده ی خدا، زنده ست فقط برای امر خدا را اجرا کرده! طرف گفت امام رضا من چرا وضو بگیرم؟ خب تازه حمام بوده م تمیز شده م بسه؟! گفت خدا وضو را گفته ببیند کی به حرفش گوش میدهد! آنهایی که موقع حاجتشان میروند پیش خدا زار میزنند، چند دقیقه قبل هم در یک موسسه ی خیریه ی دیگر رفته گریه کرده...رابطه ی بچه با بابا، میگوید بابا بغلم کن! حالا آدم به همکارش هم می آید همین را بگوید؟! اصلا بعضیها دوزاریشان نیفتاده که من کی ام؟ خدا کیست؟! پیامبر:"یا اباذر! کن بالعمل بالتقوا، اشد اهتماما منک بالعمل"! بیشتر از اینکه به عملت اهتمام کنی، به بر اساس تقوا بودن عملت اهتمام کن! هی کار خوب برای خودت لیست نکن، منهای خدا!!! حالا همینجوری یک کار خوبی انجام بدهی ، بد نیست! ولی که چی؟! آقا شما چرا اینقدر دست و دل باز هستی؟! هیچی آقا من کرم را کلا دوست دارم! خب بیا یک مدال افتخار "متانت" هم مثلا گردن گاو بینداز که کلا سرش بالا نمی آید! انما یتقبل الله من المتقین، یعنی تنها عمل خوب ناشی از تقوا اثر داره در عالم! طرف پیش امام صادق گفت "چقدر عمل من ضعیفه کمه آقا!" حضرت سریع می گوید "استغفار کن!" اِ! خواستم تواضع کنم که! مثل وقتی آهی میکشی و متواضعانه افه ی عرفانی می آیی که "خدا که ما را نگاه نمی کند..." بعد ادامه داد:"ان قلیل عمل مع التقوا، خیر من کثیر العمل بلاتقوا" جای دیگر هم داریم عمل کوچکِ با تقوا "مقبول و مضاعف" است! بیشترش هم می کند خدا! آیت الله گیلانی میگویند: امام بهم گفت من راضی نیستم پشت سر من میشینید تعریف می کنید حرف میزنید... گفتم من چیز خاصی نگفتم گفتم امام یک دونه عمل مباح انجام نمی دهد در زندگی! عبد است! عروس و نوه ها آمده اند دیدن، همینجوری وسط صحبت می گوید ببخشید من یک کاری دارم ارتباط خدا-حفظ این رابطه در مقام عمل-این عمل هم طبق امر الهی- این4رکن، با یکی دو تا دیگر، میشود تقوا...انشالله که ملکه بشود برای ما... یک فاکتور بعدی:دائمی بودن مراقبت...باشه برای شبهای بعد این حرفها، منشا و تجلیش را درمناجاتهای ائمه باید دید: کیف انساک و انت ذاکری! چطور فراموشت کنم درحالی که تو "همیشه" به یاد منی مراقب منی؟! آنچه حضرت امام فرمودند"عالم محضر خداست، در محضر خدا گناه نکنی!" نتیجه ش؟ اگر مصیبتی هم رسید، یادت باشد "خدایا تو داری مرا میبینی ها!" ... پس صبر می کنم... لحظه ای که دیگر ضربه ی اساسی وارد شود به آدم، مرور میکنی "خدایا تو هستی! داری می بینی!" ... پ.ن. ماهرترین تیرانداز شهر، چشم همه از تیزکمانیش به حیرت آمده... از فاصله ی دور... خیلی دور حتی... با هدف خیلی خیلی دقیق...خیلی خیلی ریز... هدفِ حتی شاید متحرک...در نوسان در آغوش بابا... آقا اینا خیلی کاردرستند!!! ...خیلی حرفه ایند... تیرشون خطا نمی ره ... آقاچرا آوردی علی اصغر را چرا آوردی جلو چشمشان؟؟؟ (اینم برای اینکه کنار "اللهم العن حرمله"، مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آل سعود فراموشمون نشه) پ.ن.2.امشب برای محمدحسن 4ساله ی ما هم که اسم دوست داشتنی ترین عروسکش "علی اصغر"ه، که تو کربلا 4 ساعت تمام گریه میکرد و لب باز نمیکرد که روضه ی کی رو شنیده که اینجوری شده... دعا کنید ...دعا کنید ارباب همیشه اربابش بمونه... از ما که گذشت؛ دعا کنید نسل بعدیمون لااقل نسل 313تایی آقا باشن... پ.ن.3. امشب جهت صرفه جویی درزمان و خجالت از پایاننامه، لپتاپ را بردیم، فی المجلس تایپ کردیم؛ شرمنده بابت ادبیات اصلاح نشده ش...پ.ن.4. به دلمان ماند یک شب دانشگاه هنر برویم...بامرامها! یه نفر تعریف کند خب آنطرف چه خبر؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 22:42 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله مفاهیم هم مثل اجناس می توانند مد بشوند! مد شدن یعنی چه؟ یعنی یک چیز جدید که به بازار می آید، "موج"ی از مشتری پیدا می کند، همه میآیند بخرند ببینند چطور است، یک خوراکی جدید که می آید "همه" مشتریش میشوند، درحالی که مثلا سیب همیشه در بازار بوده و هست، هیچ موج مشتری هم ندارد، همیشه هست، هروقت کسی لازم داشت در حد رفع نیازش می خرد. اما چیزی که جدید می آید، همه سراغ آن می روند تا تجربه ش کنند بعد تازه ببینند بدردشان می خورد یا نه، و بعد از اینکه دیدند چیست، این موج برمیگردد! مفاهیم هم به همین ترتیبند! مد می شوند، یک مرتبه موج مردم به مفهومی ، به عملی، رو می آورد، بعد که "تکراری شد" رهاش می کند!تقوا اگر نباشد، گرایشِ به اسلام، مثل موج، برمیگردد! دمُده می شود! تقوا که نباشد، تاریخ مصرف حجاب و نمازجمعه می گذرد! می شوند "مُدِ اولِ انقلاب"! تقوا را جانبندازی، بچه ت چند صباحی موج معنویت می گیردش، می آید سمت خدا و پیغمبر، کمی بعد خسته می شود، برمیگردد؛ یادش می رود. تقوا اگر در جامعه جا افتاد، باعث می شود جوان امروز بیشتر از جوان سی سال قبل که انقلاب اسلامی کرده بود، اسلام را بفهمد! تقوا که بیاید، گذشته، مقدمه ی آینده می شود. بنده ی طلبه ی کوچک، چندین سال است سخنرانی می کنم، خودم همه ش را تازه "مقدمه های حرف اصلی" می دانستم! مقدمه، برای چه حرفی؟ آخرین وصایای انبیا تقوا بوده. ماجرای اصلی تازه از تقوا آغاز می شود! تقوا مثل "الف"ی است که وقتی گفتی، دیگر کوتاه نمی آید تا الفبا را تا آخر بگویی!کوتاه نمی آید تا ببردت پای رکاب امام زمان ت! این که گفته شد "اخلاق" نگاه حداقلی دارد و "تقوا" نگاه حداکثری، به این معناست: از تقوای فطری شروع می شود، اما می رود تا "اتقواالله، حقّ تقاته"!!!!
چرا باید با خدا ارتباط داشته باشیم؟ بعضی وقتها یک برخورد منفعلانه ای میکنیم با این "ارتباط با خدا" مثلا :«فرزندم! با خدا ارتباط داشته باش تا معتاد نشوی!....باخدا ارتباط داشته باش تا کنکورت بهتر بشود!...» تو سر مال می زنی اینجوری! مگر ارتباط با خدا "وسیله" ست؟! آنهم برای اهداف دنیایی؟! باید با خدا ارتباط داشته باشیم چون اصلا آمده ایم چند صباحی در دنیا زندگی کنم تا ظرفیت ارتباطی فراهم کنیم برای آنطرفمان! برای اینکه در زندگی ابدی هرچه نزدیکتر باشی به خدا... خب، قرار شد امشب بپردازیم به این سوال: چرا ارتباط من با خدا، باید در قالبِ "عمل"ِ من باشد؟! در جواب، اجازه دهید ببینیم ما(انسان) اساسا به جز عمل، چه چیزی داریم؟ مثلا "اندیشه" داریم. مثلا حافظه هم داریم، علم داریم، مثلا تخیل (قدرت تصرفِ ذهن در داده های حافظه) هم داریم، گرایش ها و ترسها و آرزها و باورها را هم داریم، حالا ایمان را هم اگر خواستی یک نوع گرایش حساب کن، یا چیزی فراتر، بهرحال داراریی های انسان چیزهایی از این سنخند؛ و همه ی اینها وابسته اند به عمل! اندیشه ها و گرایشها و...ی انسان، نه تنها در عمل او متجلی میشوند، بلکه با عمل تثبیت می شوند. ایمان بدونِ عمل، از بین می رود، علم بدون عملِ مقتضی با آن، کوچ می کند، در روایت داریم انسان، هر گناهی که می کند(عمل!)، بخشی از عقلش از بین می رود و باز هم نمیگردد. دوست داشتنیهایت هم با عملِ متناسب است که تثبیت می شوند، وگرنه دل انسان دائم دستخوشِ تغییرات است. پس چون تو ی انسان اینشکلی هستی، خدا هم آنطور توصیه کرده! یک مسئله ی انسانشناختی ست. اگر انسان به گونه ای بود که رابطه اش با خدا، فقط با های و هوی و حال و حول حفظ می شد، خب خدا مردم آزار که نبود که از ش "عمل" بخواهد! می گفت تو همین ته ذهنت به یاد منِ خدا باش، کافیست! اما انسان اینطور نیست که بتواند ته ذهنش به یاد چیزی بماند و به آن چیز عشق بورزد در حالی که عملش متناسب با یاد و عشقِ آن چیز نیست. اندیشه ها و گرایشها و ... نه تنها در عمل تجلی می یابند؛ نه تنها بوسیله ی عمل تثبیت میشوند؛ بلکه بوسیله ی عمل "رشد" می یابند و تقویت هم می شوند. می گوید «حاج آقا من اعتقادم به محشر زیاد نیست...وقتی اسم قیامت میشنوم خیلی اتفاق خاصی توی دلم نمی افتد! بیایید یک فیلم سینمایی بسازید تا من اعتقادم زیاد شود!» تو چه عملی برای روز محشر انجام داده ای که اعتقادت را به آن زیاد کند؟! رفقا! اثرِ تبلیغات در رشد گرایشهای مختلف، اصلا قابل مقایسه با اثر عمل نیست! تبلیغات یک تلنگری میزند، یک جذابیت ایجاد می کند به یک سمتی، و می رود، باقیش عملِ خو توست که باعث می شود به چه چیزی گرایش داشته باشی! برای همین هم هست که اینهمه سال هالیوود زور میزند ستاره سازی کند، نتوانسته یک نمونه ی کوچکی از حضرت عباس درست کند که حداقل یک سال مردم برایش بمیرند (نه اینکه مردم بهش بخندندها! یا باهاش برقصند...) مردم سالهاست برای حضرت عباس می میرند! اثر عمل این است و اثر تبلیغات، آن. حتی بیشتر، گاهی عمل، مقدمه ی علم است! چرا؟ عمل، عقل را رشد میدهد، عقلش ب اندازه ی کافی نرسد که نمی توان با او حرف زد اصلا! علم نمی تواند بیاموزد... می گویند «نه آقا! بچه ی ما باید اول عاشق خدا بشود(گرایش)، بعد نماز بخواند(عمل)!» تو از کجا صاحب نظر شدی؟! علمِ یک بچه ی 7 ساله به خدا چقدر است؟! پیامبر می گوید همان کافیست برای شروع کردنِ به نماز! به هزاران کار وادار می کنی بچه ت را بدون دلیل، به نماز که میرسد، باید دوره ی تخصصی فلسفه پاس کرده باشد؟! عزیزم نماز بخوان برای ادب! به من بگویید: آیا بچه ی 7 ساله ی شما، به همسایه فحش می دهد؟! آیا برایش "فلسفه ی اخلاق" گفته اید که فحش ندهد؟! یک کلام، همسایه را دیدی، گفتی "آقا سلام علیکم!... آفرین بابا جان به آقا سلام کن!..." آیا بچه ت پرسید "بابا اول بگو فلسفه ی وجودیِ این آقا چیست، بعد من سلام کنم" ؟! تو حالا سلام کن، زشته "بی ادبی"ه، آبرومون میره، بعد برات شکلات میخرم... آخر شما که برای خدا به اندازه ی همسایه تان هم احترام قائل نیستید، چطور انتظار دارید بعد که این بچه 14 سالش شد نماز بخواند؟! چون عمل وقتی آمد، هوای نفس ضایع می شود! خدا چه نیازی دارد به عملِ تو؟! تو نیاز داری به عمل خودت! امیرالمومنین(ع) میگویند:«من یعمل، یزدد قوّتا؛ و من یقصّر فی عمله، یزدد فترتا» هرکس عمل کرد، نیرویش زیاد میشود، عزمش بیشتر می شود، و هرکس کم گذاشت در عملش، سستیش بیشتر میشود، رخوتش بیشتر می شود! (ما معمولا جای این علت و معلول را برعکس فرض میکنیم! نه، علت،عمل است...) «الذین جاهدوا فینا، لنهدینهم سبلنا»! اول یک کم ایمان بیار، کافیه، حالا تلاش کن! عمل کن، جهاد کن برای آن ایمانت، من به واسطه ی این جهاد(عمل) به تو چنان دانشی می دهم... یک کمی که ایمان آوردی،یک کم که "فهم"پیدا کردی در حد ایمان آوردن، بسه،دیگه "تقوا"! بعدش من به واسطه ی این تقوا، به تو "فرقان" (علم) میدهم... علم های زمینی، فقط تلنگر باید باشند برای انسان، تذکر باشند، عقل تو باید آنقدر بزرگ شده باشد که به اصطلاح با "ف"ِ این علوم بروی فرحزاد! شما فرق دارید با رایانه! رایانه بدبخت،هرچه بهش گفتند نه یک کلمه کم میکند نه یک کلمه زیاد؛ اما شما برایتان پیامبر آمده «لیزکیهم و بعلمهم الکتاب و الحکمة» تزکیه کند، تا حکمت بیابید، تا با علمِ کتاب، دیگر از عقل خودتان علم بجوشد، حکمت یعنی این، یعنی یک کاری کن خودش علم تولید کند! یک کسی از امام صادق(ع) پرسید "العمل من الایمان؟" آیا عمل ناشی از ایمان است؟ فرمودند "نعم" و بعد ادامه دادند "ایمان تثبیت نمی شود، مگر با عمل!" ... یا امام علی می فرمایند: «و العلم، یحطف بالعمل، فاِن اجابه، و الّا ارتحل علمه!» علم، پیچیده شده است در عمل، اگر عمل، او را اجابت کند، و اگر نکند، اگر عملش با علمش متناقض باشد، علمش کوچ می کند! پس هرکس دوست دارد که همین مقدار ایمانی که به خدا دارد، تبدیل به معرفت بشود، به عشق تبدیل بشود، عمل کند! یک مقدار گلایه: ما –بحمدالله- "استغفار" در جامعه مان جا افتاده، فرهنگ شده، روحیه مان برای استغفار خوب است؛ راحت میرویم به خدا بگوییم «خدایا ببخش! من بد م، من دستم خالیست از عمل»... خدا رو شکر، استغفار را دوست داریم؛ اما "عمل" را دوست نداریم! درحالی که به تعبیر امام علی: «ترک الذنب، اهون من طلب التوبه» ترک گناه خیلی آسان تر است از استغفار! خدا که نیازی نداشت به عملِ تو که حالا اگر نکردی، یا بدکردی، "ناراحت"شده باشد بخواهی از دلش در بیاوری!!! تو با گناه خراب کردی خودت را! یکجا گفتم:گناه کردن، مثل این است که دستت را گذاشتی روی سنگ قصابی، با ساتور زدی انگشتهات را پراندی!... بعد حالا استغفار یعنی این انگشتها را ببری پیش خدا خواهش کنی "برام بچسبانش!" وقتی استغفار می کنی داری معجزه می خوای از خدا! متوجه باش؛ اینجوری ساده نیست استغفار، کسی ناراحت شده باشد، حالا کوتاه بیاید تو راببخشد، تو را نزند!... نه! تو بیمار شدی با گناه، گناه تو، اثر وضعی روی خودِ تو دارد! حالا از خدا معجزه می خواهی که این بیماری ، این اثر وضعی رفع شود. استغفار که میکنی، حال مریض سرطانی را داشته باش که همه ی دکترها جوابش کرده اند، حالا رفته از امام رضا "معجزه" می خواهد! (امام صادق: اثر گناه در آدمی، بسیار سریعتر است از اثر کارد، در گوشت) خب، پس حالا "عمل کنیم"، یعنی اول گناه نکنیم؟ یا یعنی اول کار خوب کنیم؟! خب معلوم است، تو اول "سالم" بمان، زنده بمان، وسط خیابان جلوی ماشین نایست! بعد بیا برو زیبایی اندام کار کن! یا بعد بیا برو درس بخوان و...! برای همین است که وقتی می گویند "تقوا" بیشتر وجه لبیِ آن به ذهن آدم میرسد؛ چون پیشنیازِ کار خوب کردن، کار بد نکردن است؛ چون گام اول تقوا؛ ترک گناه است....منتها این گام اول است ها! گفتیم حداکثری است رویکرد تقوا... پس رابطه ی با خدا باید در "عمل" باشد؛ چون منِ انسان اینطوری ام که از عملِ خودم بیشتر از هرچیز دیگری اثر می گیرم. اما سوال بعدی: حالا این عمل چرا باید به دستور خدا باشد؟! چرا خودم تشخیص ندهم؟! شما هروقت بیماری خودتان را و درمان آن را بدون مشورت پزشک "خودتان تشخیص دادید"، بعد عملِ مقتضیِ حفظِ رابطه با خدا و حفظِ داراریی های ارزشمند فطری تان را هم خودتان تشخیص بدهید! روح انسان خیلی پیچیده تر است از جسم انسان، پزشکهای عالم درمانده اند در پیچیدگیهای همین جسم، با کلی بیماری ناشناخته مواجهند؛ آن وقت شما از راه نرسیده می خواهی متخصص روح انسان بشوید؟! آقا چرا حق طلاق با مرد؟ "ما تشخیص می دهیم" که این آسیب دارد برای انسانها... تو چکاره ای که تشخیص بدهی؟! او که زن را آفرید، مرد را آفرید، خانواده را آفرید، روح اینها را میشناسد، اینطوری تشخیص داده برای سلامت روحشان... خدا البته که راه تشخیص انسان را نمی بندد: اتفاقا میگوید تشخیصت را قوی کن تا این دستورهای مرا بفهمی! (امام صادق:به جاست اگر با تازیانه بر سر جوانان شیعه بزنم تا بروند "در دین شان تفقه کنند"...تفقه که اینطور امامصادق تاکید میکنند بر آن، یعنی همین تشخیص!) اما دانشجوی سال اولی، سر کلاس استاد مینشیند، حرف او را گوش می کند، سعی میکند همان حرفهای استاد را "بفهمد"، آیا اعتراض میکند که "آی! استاد خفقان ایجاد کرده، راه تشخیص مرا بسته"؟! نه استاد میگوید به خلاقیت تو هم میرسیم، اول اینها را یاد بگیر، تا اگر ایده ی خلاقانه دادی، عقلا بهت نخندند... خب برای خدا به اندازه ی استاد دانشگاه اعتبار قائل نیستیم! انشاالله ما به جایی برسیم، از عقل، از عشق، از فهم، از ایمان، از درایت، به جایی که بمیریم برای امر خدا! فقط برای امر خدا بمیریم! اگر یک جایی هم خدا گفت "هرچی خود خواستی" بگیم "حالا نمیشه تو بگی خدا؟!"...بمیریم برای "اذنِ" مولا... مثل شب عاشورا (همان اردوگاهی که شبهای قبل گفتیم، رابطه ی عبد و مولا در آن متجلی شد) امام گفت : من همینجوریش هم همه تان را قبول کردم، تا اینجا آمدید قبولید؛ حالا اگر می خواهید بروید، بروید! ... استدلال قوی هم آورد: شما بمانید، من کشته می شوم، بروید هم من کشته می شوم، -حالا اگر میماندید باعث میشد یزید را سرنگون کنیم و... واجب بود برایتان که بمانید، اما حالا واجب نیست،... چه کار کردند اصحاب در برابرِ این "هرچی خودت خواستی"ِ مولا؟!... پ.ن. آن مطلب را درمورد تسخیر سفارت، دیدم هم نارساست، هم جاش اینجا نیست، کسی خواست، مبسوطتر با هم گفتگو میکنیم-ایمیلی! پ.ن.2.فرمایشات دوست محترم "امام فقط واعظ اخلاق نبود" هم روی کامنتهای پست قبلی دنبال شده... کلا خیلی خیلی خیلی محتاج دعام...قاطی آدم نیستم با این حسابی که آقا پناهیان میگن... :(
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 10:21 توسط فروزنده
|
|
||