تبليغاتX
تا...؟... فعلا هیچی...
لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ ...

...... البته این تنها امتیاز مجمع نبود

روی در اتاق یه کاغذ آ۴ صورتی :"ما استراحت نخواهیم کرد. این انقلاب و این مملکت اینقدر کار درش هست که دیگر استراحت غیر استراحت ..." میام تو . دیوارها با قفسه های کوچیک و چسبیده به هم پوشیده شده . و پر از کتابهای خفن ! "آموزش اصول عقاید. آیت الله مصباح " به یاد حوزه می اندازدمان  و یه عالمه کتاب مرکز اسناد! و صهیونیزم شناسی و ...(اینکه اینقدر میگم  برای اینه که حواسمون باشه بر خلاف تصور غالب ما واقعا بچه های ورودی جدید "صفر" و "لوح سفید" نیستن! و اتفاقا سختی کار اینه که مسائل رو با محکی میسنجند که این محک (گذشه شون) به هیچوجه در دسترس ما نیست! )

خود اسم مجمع به حد کافی عجیب و دور از ذهن بود (مثلا برای یه تیم مطالعاتی اسم شهید مطهری قابل پیشبینیتر بود! یا ...) تا ۱ ساعت بنشاندم پای توضیحاتشون! ... "شهید بهشتی"  !!! تا اون روز  بجز مامان  کسی رو ندیده بودم که ارادت خاصی به شهید بهشتی داشته باشه !

...اول ساعتشو از مچش باز می کرد و میذاشت روبه روش روی زمین . :"بسم الله الرحمن الرحیم ... بسیجی فقط شده بود "واکنش"  و تجمع علیه فلان و میتینگ و شعار  و ...بچه ها داشتند از چیزی دفاع می کردند بدون اینکه که خودشون هم بدونند درست چیه؟! ... و سال ِ  ۷۹(اگه اشتباه نکنم)  ۳ نفر از بچه ها راجع به لزوم تشکیل یه واحد فکری مطالعاتی رو برای  بسیج  به اجماع رسیدند و مجمع شهید بهشتی تشکیل شد ...(با حکایتهای پر ماجرای اتاق گرفتن و ...) ... اولش ۲ تا واحد بود بر مبنای ۲نوع مخاطب: واحد "عمومی" که ماموریتش جمع آوری و پژوهش و نهایتا پاسخگویی ِ  شبهات کل فضای دانشگاهه و واحد "آموزش" که قصدش ارتقای سطح خود بچه های مذهبی دانشگاه(با یه مقدار بحث از اینکه بچه  مذهبی یعنی کی؟) ... ولی بعدا خلاهایی دیدیم و  (علتهایی که  دقیقا یادم نیست) واحد "احیای امر " یه جورایی خودجوش تعریف  و به مجموعه ی مجمع اضافه شد... از طرفی  ما بسیجیها هر جا کم میاوردیم از "آقا" مایه میذاشتیم بی آنکه واقعا بعنوان "رهبر" ذره ای بشناسیمش . و واحد "صراط" هم جهت تبیین نقش رهبری و مطالبات ایشان و شناخت مدل اندیشه ی امام و رهبر تعریف شد . ... تا حالا  واحد آموزش یه سلسله کلاس  ِ "انسان شناسی" و "دین پژوهی" با "دکتر خسروپناه" برگزار کرده بعلاوه ی کلاسهای "جریانشناسی " با "دکتر حسن عباسی" و "دکتر کوشکی" و "رسول جعفریان" ...کلاسهای "غرب شاسی" با دکتر "زرشناس" ... و الان هم  کلاس "نظام سیاسی اسلام" و حلقه ی "کارآمدی نظام" رو داریم . بعلاوه ی "حلقه ی برهان" که در واقع برای ورودیهای جدید ِمجمعه و اونجا بچه های واحد آموزش خلاصه ای از کارهای قبلی واحد یا خودشونو به ورودیها ارائه میدن!... واحد عمومی بیش از ۱ سال به بحث "جهانی شدن" پرداخت که اگه خدا بخواد داره حاصلش یه کتاب میشه... (نوارهای مصاحبه هاش هنوز هست. حتی با دکتر مشایخی!) ...  و یه کارهایی راجع به اندیشه ی امام کرد و کاری هم پارسال در مورد" مصدق " داشت که خیلی ازش استقبال شد . ... بچه های احیای امر حلقه ی مطالعاتی دارند که خروجیش سلسله همایشهای انتظاره و چند تا نمایشگاه مرتبط و ... واحد صراط هم توی جاهای مشخصی (مثل دفتر بسیج) "برد" داره که اونجا کار میکنه ...  و ضمنا واحد عمومی متاسفانه ۱ ساله که تعطیله ... اینهم آرشیو .... اینهم اساسنامه ..." ... "

اینهمه کار ! ! ! ... و فقط از ۱۰-۱۵ نفر ! ! !

ولی یه مرام های نانوشته ای هم توی مجمع بود ! که بعدها توی قیاس با گروههای دیگه متوجه ش شدم : جلسات شورای مرکزی هر چهارشنبه راس ساعت (۱۶ فکر کنم)  دستور جلسه  نهایتا تا ۱ روز قبل روی "برد  پیغام" هست و هر نظری هم باشه همونجا (روی برد) میذارند و توی جلسه هیچکی هیچ عذری برای "در جریان نبودن" نداره ! صورت جلسه بطور دقیق مکتوب میشه و اجرای مصوبات توسط دبیر "پیگیری" میشه . هر واحدی در طول هفته ۱ جلسه باید داشته باشه . هیچ رایزنی و تصمیم گیری ای خارج از جلسه ی مشخص رسمیت نداره ... و جلساتی که همیشه مملو از محتوا بود!(نه فقط هماهنگی های اجرایی . چون اساسا مجمع یه گروه پژوهشی بود و نه اجرایی صرف) ... کار رو خود بچه ها تعریف می کردند و با چه وسواسی ! فقط "انتخاب موضوع " ِ جهانی شدن ۶ ماه وقت گرفته ! برای اینکه مقیدند دست روی موضوعی بذارن که هم  اولویت داره و هم کلیدیه (به حد کافی جامع) و هم تا حالا کمتر کسی توجهی بهش کرده (نگاه جبهه ای که همه نباید بریزند سر ِ یه کار که هم کارهای دیگه روی زمین بمونه و هم اون کار هم ...!)! (بعنوان مثال تذکر ِ مداومی که میشنیدم :"این کار رو به واحد سیاسی(یا فرهنگی یا آموزش" ...") پیشنهاد بده !"   ... یا  وقتی پرسیدم :"چرا با رسانا کار نمیکنی؟" و جواب شنیدم :"اینجا هم اگه به اندازه ی رسانا نیروی متناسب  با کار داشت نمیموندم! .باری رو که روی زمین مونده باید برداری!") برای تعریف کار معمولا  با سرچ بین سایتها و  نشریات ِ فکری  شروع میکردند و بعد برگزیدن موضوع(یا اگه "موضوعات" بود تقسیم بین ِ "هسته های کاری") مورد نظر و مطالعه و مباحثه ی جدی روش و شناسایی صاحب نظر ها (نویسنده های اون مطالب و ...) و  ارتباطگیری باهاشون و تنظیم سوالات و مصاحبه و مشاوره ... اعتقاد بر این بود که با این مشاوره ی ما باید یه چیزهایی هم گیر ِ این استاد یا مشاور بیاد ! در نتیجه روی سوالها هم خیلی کار میشد ... اعتقاد بر این بود که حرفی نزنیم که حرف ِ ما نیست! یعنی آنچه که خروجی میشد همیشه حاصل جستجو و مطالعات و مباحثات و مشاورات ِ گروه  و در نهایت "برداشت و نظر ِ خود ِگروه" بود که منتشر می شد.

خیلی روی آشنایی با لیدرهای انقلاب و آرائشون اصرار داشتند : امام ... رهبر ... شهید بهشتی ... شهید باهنر ... شهید مطهری ... (حتی میرحسین موسوی ... یا جلال الدین فارسی ...)و من فکر میکنم اون بینش نافذ بچه ها از همینجا نشات میگرفت . "س.ن" با "ن.ا"  ۲ سال  هر شب "حدیث ولایت" (آرشیو همه ی صحبتها و نامه های رهبر) خونده بودند !(تا تموم شده بود!) و انصافا اثرش مشهود بود و هست (زیاد پیش اومده چیزی ازشون بشنوم که بعدتر رهبر به تصریح مطرحش کنن! این همونه که من بهش میگم: همجهت شدن ِ نظام اندیشه ی ماموم با امام)! یه نکته ی دیگه زیاد ورودی نگرفتن بود ! چطور میشد که فرهنگ مجمعی توی مجموعه میموند و با تغییر نسلها تغییر نمیکرد؟! هر سال ۱ یا ۲  عضو جدید میان کنار ۷-۸ تا نیروی قبلی قرار میگیرن و جالبه که با اونها دقیقا مثل بقیه برخورد میشه ! من به این میگم "انتقال تجربه در بستر همکاری" حتی خیلی وقتها این ورودی جدید مسئول گروهی میشه که سابقه دارهای مجمع توش هستن!(مثل احیای امر زمان مسئولیت ع.س !) بعلاوه ی یه چیزهایی که گاهی توی پارادیمهای ناقص ِ ذهن ما متناقض بنظر میرسن مثل اون عمق و نزدیکی روابط فکری ِ بچه ها با وجود ِ رسمیت شدید ِ فضای تعاملات (منظورم بطور کلیه!) یا مثلا اون انسجام ِ گروهی با وجود اونهمه تنوع شخصیتی بچه ها! یا مثلا اینکه هیچ تصمیمی خارج از جلسه ی مربوطه اعتبار نداشت بدون اینکه کاری بخواد بخاطر جمع شدن ِ همه به تعویق بیافته ...

به علاوه "اتاق مجمع "پاتوق" نیست! " هرچند وقتی میرفتی توش دیگه به این راحتی از کتابها کنده نمیشدی ! و ۴-۵ ساعتی گیر می افتادی !

تا اینکه : "تو و اسما بیاید واحد عمومی رو احیا کنید ! "  ... :" من ؟؟؟!!!"هنوز هم نمیدونم  چرا چنین صلاحی دید ؟ ولی مسیر زندگی ما رو  شدیدا تغییر داد ... ! اصلا چرا همکار تحمیل کرد؟! من از اسما اصلا خوشم نمیاد!(بگذریم که حالا رفیق از اسما نزدیکتر ندارم!)"اولین کاری که می کنید موضوع کارتونو تعریف میکنید و اگه نیاز داشتید نیرو جذب می کنید... بعدا هم که کارتون تا حد خوبی رفت جلو به قالب خروجی فکر کنید..." ...قبولش خیلی برام سخت بود ... میدونستم چه حساسیت و تعلق خاطری دارند همه روی واحد عومی ... واحد عمومی ِ جهانی شدن ... آخه من ...؟! ... مگه میشه؟؟!! ... خب مشغول شدیم... حتی سراغ ِ ف.ف ۸۰ی که خودش عمری مجمعی بوده هم برای "جذب "کردنش رفتم! و نهایتا دو نفر ۸۳ ای دیگه که یکیشون بلافاصلاه بعد از عید انصراف داد و شدیم ۳ نفر ... و یه شب هم جمعمون کرد :"بچه ها برای شورای مرکزی ِ فردا یه نفرتون باید به نمایندگی یا با عنوان مسئول بیاد..." با هم کنار نیومدیم هیچکی زیر بار نمیرفت ... قرعه کشیدیم و من با اکراه راهی شورای مرکزی شدم ...

 (نمیخواستم بگم ولی محض توضیح: نقل قولهایی که گوینده شون مشخص نیست از "س.نجفی" ه !)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 20:54  توسط فروزنده  | 

-  حرف سوم ِ تربیت قرار بود خلاصه ی یکی از سخنرانی های شهید بهشتی باشه که چون گم کرده م  فعلا شرمنده ایم !

- حتی دکتر بهرام گیری هم طی همین ۲ - ۳ ماهی که  به ایران برگشته ند متوجه شده ند  : اینجا مردم خیلی بیشتر از اون میزانی که واقعا مشکل هست غُر میزنن ! این ترافیک و  گرونی و ... چیزی نیست که خاص ایران باشه ...

نکته اینه که کی می تونه به مردمش رضایتمندی رو "تلقین کنه " !!!

 - "کارتر" در دانشگاه قاهره فشارهای اخیر ِ وارد آمده به نوار غزه را "جنایت" خوانده و اظهار داشت که برای بررسی گزینه های "صلح" به خاور میانه سفر کرده و در این راستا قصد ملاقات با "خالد مشعل" را دارد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 - ادامه ی مطلب در مورد "مجمع"ه   ... پیشنهاد میکنم بخونیدش و خواهش میکنم حتمن ِ حتما نظرتونو بگید ..... ممنون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 20:40  توسط فروزنده  | 

یه قسمتهایی از نامه ی ۳۱ نهج البلاغه ...

ضرورت مطالعه ی تاریخ و اخذ تجربه ی دیگران

دل جوانان نوخاسته ، چونان زمين ناكشته است كه هر تخم در آن افكنند ، بپذيردش و بپروردش . من نيز پيش از آنكه دلت سخت و اندرزناپذير شود و خردت به ديگر چيزها گرايد ، چيزى از ادب به تو مى‏آموزم . تا به جدّ تمام ، به كارپردازى و بهره خويش از آنچه اهل تجربت خواستار آن بوده‏اند و به محك خويش آزموده‏اند ، حاصل كنى و ديگر نيازمند آن نشوى كه خود ، آزمون از سرگيرى . در اين رهگذر ، از ادب به تو آن رسد كه ما با تحمل رنج به دست آورده‏ايم و آن حقايق كه براى ما تاريك بوده براى تو روشن گردد .

اى فرزند ، اگر چه من به اندازه پيشينيان عمر نكرده‏ام ، ولى در كارهاشان نگريسته‏ام و در سرگذشتشان انديشيده‏ام و در آثارشان سير كرده‏ام ، تا آنجا كه ، گويى خود يكى از آنان شده‏ام . و به پايمردى آنچه از آنان به من رسيده ، چنان است كه پندارى از آغاز تا انجام با آنان زيسته‏ام و دريافته‏ام كه در كارها آنچه صافى و عارى از شايبه است كدام است و آنچه كدر و شايبه‏آميز است ، كدام . چه كارى سودمند است و چه كارى زيان‏آور . پس براى تو از هر عمل ، پاكيزه‏تر آن را برگزيدم و جميل و پسنديده‏اش را اختيار كردم و آنچه را كه مجهول و سبب سرگردانى تو شود ، به يك سو نهادم . و چونان پدرى شفيق كه در كار فرزند خود مى‏نگرد ، در كار تو نگريستم و براى تو از ادب چيزها اندوختم كه بياموزى و به كار بندى . و تو هنوز در روزهاى آغازين جوانى هستى و در عنفوان آن . هنوز نيتى پاك دارى و نفسى دور از آلودگى .

طرح اندیشه های  مختلف و تضارب آراء

مصمم شدم كه نخست كتاب خدا را به تو بياموزم و از تأويل آن آگاهت سازم و بيش از پيش به آيين اسلامت آشنا گردانم تا احكام حلال و حرام آن را فراگيرى و از اين امور به ديگر چيزها نپرداختم . سپس ، ترسيدم كه مباد آنچه سبب اختلاف عقايد و آراء مردم شده و كار را بر آنان مشتبه ساخته ، تو را نيز به اشتباه اندازد . در آغاز نمى‏خواستم تو را به اين راه كشانم ، ولى با خود انديشيدم كه اگر در استحكام عقايد تو بكوشم به از اين است كه تو را تسليم جريانى سازم كه در آن از هلاكت ايمنى نيست . بدان اميد بستم كه خداوند تو را به رستگارى توفيق دهد و تو را راه راست نمايد . پس به كار بستن اين وصيتم را به تو سفارش مى‏كنم .

 

راستی خیلی از آخرین سخنرانی رهبری گذشته ... نه ؟!...

 

ماجرای کانون رهپویان از قول سایت خودشون

قسمت دوم ـ "آنچه گذشت ـ من و شریف"( رصد ِ اولیه ی گروه ها ) توی ادامه ی مطلبه ... اگه کسی خواست...!

نوکیا به جای شهید ! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 23:57  توسط فروزنده  | 

و ما  شریفی شدیم ! با توجه به آنچه گذشت اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد  عکس "همت" در ورودی ساختمان ابن سینا بود ! ...  تصادفا با سال بالاییها هم اتاق شدم ! و این شاید ابتدای فاصله گرفتن ِ من از همکلاسیها و در نتیجه دانشکده و ... شد (تا هنوز هم رفیق از ۷۸ی تا ۸۵ی دارم ولی ۸۳ای بجز یکی دو نفر از بچه های بسیج...! ) فاصله ای که هنوز هم متاسفانه هست! ...هم اتاقیهام سال ۴م بودن ! اپسیلون شباهتی با خودم نداشتن ولی تا وقتی گلدکوییستی نشده بودن مشکلی هم با هم نداشتیم ...

... هنوز چیز زیادی از ترم نگذشته بود که هر روز میرفتم روابط عمومی بسیج  آقایی که رو به روی پانلهای واحد سیاسی ایستاده بود و  با هیجان میگفتم :"من می خوام با شما همکاری کنم ! چیکار کنم ؟!" و ارجاع داده میشدم به  "دفتر بسیج خواهران" توی ساختمانِ شهید رضایی . و وقتی نمیتونستم پیداش کنم (!) فکر میکردم که بیخیال طرف هم مثل من سال اولی بوده  همینجوری یه چیزی گفته . مگه چند تا دفتر بسیج باید داشته باشیم؟! و دوباره فردا آش همون و کاسه همون ! ... 

ع.ک اولین کسی بود که خارج از دایره ی اتاق یا کلاسها باهاش آشنا شدم ! ۷۹ای بود  و پایه ی شبهای رمضان ِ "مهدیه ی امام حسن" ! از بچه های کنگره ی شهدا بود و هر شب توی مسیر رفت و برگشت کلی وقت داشت که برام از کنگره بگه ! :"کنکاشهایی راجع به شهدای شریف ... " بدم نمیامد از نزدیکتر (!) باهاشون آشنا شم ! و شدم !اونهم با عملیات ِ مقدس ِ "سبزی پاک کردن"!!! و همین هم شد خداحافظی بی بازگشت ِ ما با کنگره !(نه که سبزی پاک کردن فی نفسه بد یا دون شان! باشه ! ما بعدتر از اینها بیشتر هم کار ِ گِل کردیم ! ولی بعد از اینکه ضرورت ِ کاری برای آدم واضح شده باشه و دغدغه ش رو داشته باشه . اون وقت از هر گونه تعریف ِ محتوا تا هرگونه بارکشی ای... بدون ِ اعتراض در خدمته !

کی و چطورشو یادم نیست ولی  بالاخره  "دفتر بسیج خواهران" را یافتیم ! ... ز.م  اونجا بود و چند نفر ِ دیگه که چشمشون به یه ورودی جدید خورده بود و داشتند از صدر تا ذیل بسیج رو می ریختند وسط : واحد فرهنگی ... سیاسی ... کنگره ... کانون نهج البلاغه ... پژوهشکده ی شهید رضایی ... مجمع ...   ما هم که پس از عمری احساس می کردیم  چند نفر "خودی" به پستم خورده از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به درد دل از مجلس ششمیها و خلاصه درهای مختلف و سخنان ِ مختلف ! و اینکه چرا شریف بجز اون پانلها هیچ شباهتی به دانشگاه نداره ؟!! و ... حرفهای دیگه ای که منجر شد به اینکه دوستان صلاح ببینن که ما رو جذب به واحد سیاسی کنن ! و طرفه العینی چند شماره کیهان و شرق و قیچی و ماژیک ... "مگه نگفتی از پانلها خوشت اومده ؟!" ... اون لحظه نتونستم نه بگم ولی میونه م با روزنامه خوب نبود . همون زمان ِ راهنمایی "شما"(ارگان موتلفه ی اسلامی) میومد خونه مون و گاهی میخوندم . "صبح امروز " و "خرداد" و "یالثارات" هم گاهی تورقی ... تا وقتی که مامان نتیجه گرفتن که موتلفه بیشتر درد خودش رو داره تا انقلاب و نظام و دیگه نه "شما" رو و نه بولتنهاشونو خونه نیاوردند! ولی همون چند سال کافی بود که مطمئن شم "روزنامه خوانی" نه اصله نه فرعه و کلا بوی خیری ازش نمیاد ... من می خوام خودم بتحلیلم مگه بیکارم ذهنم و وقتم رو بذارم پای حرف چهارتا روزنامه نگار ... و همون فرداش روزنامه ها رو دست نخورده تحویل دادم !

گذشت... تا چند روز قبل از امتحان میانترم فیزیک اتفاقا ع.س رو دیدم و برای بعد از امتحان فیزیک دعوتم کرد به "دیدار با مراجع قم !" ... یه مشورت تلفنی با مامان و قبول کردم و همون بعد از امتحان حرکت کردیم ! .....کجا ؟

"گفتار ماه ِ مجمع شهید بهشتی" !!!

اعتراف می کنم اولین چیز جالبی که از مجمع دیدم نحوه ی تعامل ِ خواهران - برادران بود ! همونطور که گفتم قدیمها تصورم  از فعالیتهای ایدئولوژیک فقط مجاهدین خلق بود بچه هایی که  با تمام وجود مستحیل می شدند  توی هدفشون  ولی اون چند تا تجربه ی عملی(انجمن اسلامی و پاورچین و حوزه ) حاکی از واقعیت نه چندان جالبی بود : "اختلاط تو اینجور کارا مشکل آفرینه ! ... برای اونی که میخواد به خیال خودش حد شرعی رعایت کنه به نحوی (که دیگه اصلا همکاری ای نمیشه تعریف کرد! و در حضور ماخوذ  به حیایی که مانعه  از کوچکترین تبادل نظری و در غیبت متاسفانه... )و اونی هم که نمیخواد رعایت کنه که دیگه گفتن نداره !(عاقبت مسخره ی پاورچین ...) و آنچه از فوق برنامه ی دانشگاه های دیگه ـمثلا شیرازـ میشنیدیم و آنچه که بعدا از غیر از مجمع ِ خودمون دیدیم بنحو دیگه ... ـ و انگار راهی نیست جز پاک کردن ِ صورت مسئله : خانمها کاملا جدا و آقایان هم کاملا جدا و هر کدوم مستقلا ... البته با مدیریت ِ واحد و از بالا! ... ) ولی اونی که توی اون اردو دیدم غیر از  اینها بود !  "کار" که میامد وسط هر چیز ِ غیر ِ خودش (کار) فراموش می شد ! ۶ دنگ حواس ِ همه به روند بحث بود  ... بی هیچ حاشیه ای ...  حضور هر ۱نفر ی تعریف ِ مشخص داشت ! بعبارتی مشخص بود که هر کدوم از بچه ها اگه نباشند کجای کار خواهد لنگید ! یه گروه واقعی ! مثل آنچه از مجاهدین ِ اولیه می خوندم! ...

 (حتی بعدتر یه بار که توی گزارش دادن به آقای مرتضوی(رئیس نهاد رهبری شریف) گفتم :" برادرها  پیگیر  ِ ... اند و ما هم پیگیر ِ ... (بعدا دقیقتر توضیح میدم!) " بعد از جلسه  دبیر ِ مجمع تذکر ِ صریح و قاطعی دادند که "فلانی! ما و برادران نداریم. کاری که همه تون برای واحد عمومی تصویب کردید کار واحد عمومیه ... " و انصافا همینطور هم بود و ما عمیقا آموختیم ...)

بعلاوه  اصرار ِ بچه ها به بهینه ترین استفاده از وقت ! : بعد از نماز مغرب و عشا به امامت ِ  آیت الله جوادی آملی توی همون ۱۰ - ۱۵ دقیقه ای که منتظر جمع شدن ِ بچه ها و حرکت بودیم یه بحث پرمایه حول سخنرانی آیت الله جوادی در گرفت!  هر فرصت کوتاهی پتانسیل داشت که بستر یکی از اون گفتگوهایی بشه که آدم حیفش میاد نت برداری نکنه ! حتی موقع ظرفهای ناهار رو شستن !!! ...  خلاصه یه بحث دسته جمعی پیرامون "خودسازی یا جامعه سازی؟"  که هرچند برای خودشون سوپر تکراری بود ولی برای من ِ سال اولی جالب بود ! و فردا صبح هم یه بحث راجع به "کلنگری شرقی و جزنگری غربی و لزوم ِ توجه به اینها توی برنامه ریزی ها و بویژه سیستم آموزشی و ... "  بعد هم آقای میرباقری(مسئول فرهنگستان علوم...) اومدند که هیچی از حرفهاشون رو یادم نیست ولی ف.ب و ن.ا  رو یادمه که اون موقع بحثهای نهضت نرم افزاری رو شروع کرده بودند و بدنبال سوالهاشون آقای میرباقری رو تا مقصدشون بدرقه کردند و برگشتند! !! و من اونموقع چیزی از این حرفها حالیم نمیشد البته !  بعد هم نماز جمعه و جمکران و  تهران !... (حالا دیدار با مراجع کجا رفته خدا میدونه !)

اما امتیاز مجمع به همینها ختم نمیشد ... (انشا الله پست بعدی!  ... : مجمع + انتخابات + اردو تشکیلاتی + طرح ولایت)

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 20:52  توسط فروزنده  | 

 

هر چند که نوجوانیش  بینصیب از دوران (!) اصلاحات نبود ، ولی همون موقع هم مقید بود به اجتناب از بازی یا موسیقی یا ... ای که نفعی به امپریالیسم برسونه ! و با رئیس جمهوری که از گفتن "مرگ بر آمریکا" معذرت بخواد ! نمیتونست کنار بیاد! با رئیس جمهوری که بپذیره که بعنوان رئیسجمهور ایران اینقدر ارزش نداره که رئیس جمهور اتریش به استقبالش بیاد! یا با ننگ 4 سال کرنش ِ زبونانه ی مجلس در برابر نظم احمقانه ی  جهانی (نظم ِ سلطه گر – سلطه پذیر) یا ...برای همین هم بود که هر سال موقع انتخابات با صمیمیترین رفقا (در واقع با کل کلاس!) کُلاهشون تو هم میرفت! ... شعر "آرش" رو با همه ی درازاش ! از بر شده بود ...  دردناکترین نقطه ی تاریخ ایران رو "تصویب کاپیتالیسم" می دونست . یعنی اعتراف ِ تمدن 2500 ساله ی ایران به توحش ! اونهم در برابر ِ آمریکاییهایی که" آمریکایی" بودنِشون از هیچ مفهومی حکایت نمیکنه الا "حرص طلا! و تجاوز و اشغال و غارت و قتل عام  بخاطر همون حرص(اون زمان هنوز بحث "دنیا بازیچه ی یهود "و "آمریکای صهیونیستی" و ... باب نشده بود! ) یعنی عصاره ی پلیدترین و بدور از تمدنترین های اروپا ! ... و اونوقت مصداق ِ"آرش"  میشد  "خمینی" و اصحابش که عزت رو به ایران برگرداندند!(میگفتم آرش ، و نه کورش و رستم و ... که جماران کجا و تخت جمشید ...!) و نه مصدق و بازرگان و یزدی(!) که وصله های ناچسب ِ تحمیل شده به ملیگرایی و وطندوستی بودند!(راجع به امیرکبیر مطالعه نداشت در نتیجه نظری نداشت!) برای همین بود که همیشه به احترام "سر زد از افق..." می ایستاد ! و برای همین بود که قریب به 40 ساعت همسفری با "جماعت ِ مذهبی " (باصطلاح اونزمانم!)  رو تحمل کرد برای "دیدار با رهبر"! ...  با منطق اون سنش ، اینکه چطور "مجاهدین خلق"ی که از زندگی فقط "آرمان" میفهمیدند سر از "رجوی" و اون خیانتها در آوردند ؟ معما بود و بدنبال جوابش هم هرچند حوصله ی "کتاب" نداشت ولی "کمونیسم نظری و کمونیسم عملی" رو تا ته خوند! ... قشنگترین خاطره ش(بجز بازی ایران-آمریکا! سال 98) آزادی جنوب لبنان بود ... از حرم امام رضا  صحن ِ قدس رو یه جور دیگه دوست داشت و ...

2-3 سالی میشد که با" امام حسین" بعنوان ِ چیزی بیش از یه مظلوم که جماعت مذهبی وقتی نون و آبشون کم میاد به بونه ی زخمهاش شیون میکنن ، آشنتا شده بود . و این آشنایی رو یه تولد مجدد میدونست ! با بچه های درسخون و مذهبی دوست شد! و "90" دیدنهایِ تا 1:30 ی شب رو ترک کرد و ...!

بعد از کنکور سری هم به "حوزه" زد! 4-5 تا طلبه ی جوان که به تشکیلات استاد مصباح پیوسته بودند ، سعی داشتند چیزی شبیه به "طرح ولایت" تو قحطی دین ِ "کازرون" پیاده کنند! : خداشناسی ِ فلسفی ... سینمای هالیوود و فیلمهای آخرالزمانی و ...  آخرش هم راه اندازی نمایشگاه ِ "از خاک تا افلاک"  توی همون حجره های حوزه ی علمیه !(شامل سه قسمت ِ انقلاب و جنگ و بعد از جنگ ، که با توجه به دل ِ خونی که از مجلس داشت! تو قسمت سوم مشغول شد! ) و این شد اولین تجربه ی کار اجرایی! ... ولی بنظرش بزرگترین دستاورد ِ این 1 ماه (حوزه) جلب اعتمادش به روحانیت بود بعنوان قشری که درک دارند(از مشکلات ِ دور و نزدیک ی دنیای اسلام و اخلاص دارند و بی وقفه در تلاشند ...(هرچند بعدتر فهمید که راجع به اون 4-5 نفر یه مقدار اشتباه میکرد!) فضای حوزه مثل  گروههای دیگه ی از این قبیل نبود! انجمن اسلامی دانش آموزها(خیلی با دانشجوییش فرق داره ها!) رو از نزدیک دیده بود که جو غالبش گیر دادن به ظاهر و غیبت ِ همدیگه رو کردن و تو نخ ِ "برادر"ها بودن و ... بود بجای سعی بر اسلامی و انقلابی و عمیق و هدفمند کردن ِ مدارس ( یا لااقل بچه های خودش!) ... و "پاورچین" رو(گروهی که از طرف خانه ی جوان حمایت میشد ... یه جورایی مقابل ِ انجمن!) که بعد از اندک مدتی همه ی هم و غم بچه هاش بجای "ریشه یابی ِ مد و تنوع گرایی" و "هویت ملی" و ... شده بود اینکه تو جلسات چی بپوشند و چطوری شوخی کنند و ...! بسیج هم که فقط برای سهمیه ی کنکور تعریف شده بود ! و پر کردن ِ یه چارت ِ فرمایشی زیر میز ِ معاون پرورشی با اسمهای ما!!! و ...  ... خب حوزه اینطور نبود . همه واقعها برای یاد گرفتن اومده بودند ، ساده و صمیمی و یه کم جدی! ... و .......................همین بچه های حوزه بودند که بزور با "شهید همت" آشناش کردند(کتاب به مجنون گفتم زنده بمان)! و  نوجوان ِ داستان ِ ما ماند و آرزوی یه فرمانده مثل"همت" ...

و هر چی فکر می کنم علتی جز "همت" نمیتونم پیدا کنم برای اومدنم به بسیج از همون ابتدای ورود به شریف! ...

ادامه دارد!

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 20:46  توسط فروزنده  | 

بنظر شما این دوتا حدیث  ربطی به هم ندارند ؟ :

حدیث اول :

وَلَدُکَ اَمیرُکَ سَبعَ سنین

و اَسیرُکَ سَبعَ سنین

و وزیرُکَ سبعَ سنین

 

(فرزند ِ تو ، امیر ِ توست تا 7 سال و اسیر ِ توست تا 7 سال و وزیر ِ توست تا 7 سال.) یعنی 7 سال اول برای جلب ی اعتماد ِ کودک به والدین و اطمینان ِ او به دلسوزی و در عین ِ حال توانمندی ِ آنها . در نتیجه این کودک براحتی می تواند "اوامر و نواهی" ِ والدین را در مرحله ی بعدی بپذیرد یعنی  برای دوره ی 7 ساله ی دوم ِ تربیت آماده است : آشنایی با "حدود" و خط قرمزها ، ارزشها و ضد ارزشها ، بعبارتی" آموزشهای تئوریک ِ "لازم برای مرحله ی سوم : سپردن ِ بخشی از "مسئولیت"ها به نوجوان ! برای به بوته ی اجرا و آزمایش گذاردن ِ هر آنچه که تا کنون آموخته ! درگیر شدن با مسئله ها و سعی و خطا  در جستجوی  راه حل و مجددا یادگیری از  بازخورد های  راه حلها ! و البته اینهمه با نظارت و پشتیبانی ِ والدین !(مثل وزیری که به واقع "وزر" ِ پادشاه را به دوش میکشد اما آسوده خاطر است که حمایت ِ پادشاه را دارد!) اما این حدیث ظاهرا به همینجا ختم می شود ! بعبارتی وظیفه ی والدین در برابر فرزند تا 21 سال است شامل ِ 3 مرحله آموزش و آماده سازی . اما آماده سازی برای چه ؟!

.

.

.

 

حالا ! حدیث دوم :

(هر شب منادی در آسمان ندا می دهد:..) یا اَبنا العِشرین ! جِدّوا و اجتَهِدوا!

یا ابنا الثلاثین! لا تَغُرَّنَّکُم الحیاۀ الدنیا!

یا ابنا الاربعین! ما اَعَدتم لِلقاءِ ربکم؟

یا ابنا الخمسین! آتاکُم النذیر

یا ابناالستین! زرع الآن حصادۀ

یا ابناالسبعین! نودیکم و اجیبوا

یا ابنا الثمانین! آتتکم الساعۀ و انتم غافلون

 

 

 

 

استاد فلاح امروز با پیشنهاد ِ جدیدی اومده بودند! از طرفی نگرانم که این هم  باز با کمکاریهای ِ ما  "شهید بشه ! "  از طرفی هم اگه جدی بگیریم....! یعنی برداشت ِ محصول ِ 1سال (یا بگو 4 سال حتی!) ...

 

قسمت اول ـ "آنچه گذشت ـ من و شریف"(موجودی که وارد شریف شد) توی ادامه ی مطلبه ... اگه کسی خواست...!

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:6  توسط فروزنده  | 

با تشکر از راهنمایی های همه ی دوستان(نظرات بعضا شدیدالحن ِ دو تا پستِ قبلی!) دو تا  تصمیم دارم متحول شوم! اینقدر همه چیز رو بعنوان ِ "گذشته " و با تصور ِ "هر نتیجه ای می خواسته بده داده..." و از زاویه ی نگاه یه بازنشسته که آردشو بیخته و الکشو آویخته و هر کاری هم با هر چی داشته انجام داده(و اغلب ناتمام و ناموفق!) و خسته ست از شروعهای پر انگیزه ای که هنوز تیک آف نکرده سقوط میکنن! و نتیجتا دیگه نه حوصله ی شروع داره و نه نیاز (!) و ... نبینم!

 بابااینقدر (بقصد غنیمت شمردن ِ عمر!) برای خودت و بقیه کلیدی بودن ِ این ۴ سال رو پررنگ کردی که خودت هم باورت شده که همه ش همین ۴ ساله ! اگه توی دانشگاه نشد یعنی دیگه هیچوقت نمیشه ... اگه اون تیم ایده آل(مقاله ی مراحل شکل گیری یک نهضت . شهید بهشتی) تو دانشگاه گرد نیامد دیگه هیچجای دیگه ...

نه !

  پیامبر هم رسالتشو از ۴۰ سالگی شروع کرد !

 یه وقتهایی یه چیزهایی "کرم ی مغز" میشن! یعنی بی آنکه به خودی خود مضر باشن اینقدر همه ی فضای ذهن رو میگیرند که دست مغز برای هر پردازشی بسته میشه! (مثل این نگاههایی که گفتم! ) و گاهی "نوشتن  تنها راه ِ حله ! (مثل اون پست ِ "شکایت از خودم به ..." ... یا مثل اونموقعی که فکر میکردم جواب سوال دکتر علوی رو (چرا دانشکده خروجی مطلوب نمیده؟) میدونم ولی دیوار ضخیم تعارف و بیگانگی  ای که نمیدونم من بین خودم و دانشکده کشیدم یا دکتر دور خودشون!؟ مانع بود و هر بار که سراغ الکترونیک می رفتم انبوه حرفهایی که فکر میکردم باید یکی بالاخره به دکتر بگه و ... آخرش تصمیم گرفتم "اگه نمیتونی بگی خب بنویس!(هرچند هنوز هم ننوشته م!) ولی مشکل اجالتا حل شد! یا مشابه این مسئله با دکتر آراستی یا ...بگذریم...) حالا هم :

 مِن باب ِ  یادآوری و (ناشکری نکردن) ِ خودم! و احیانا اگه بدرد کسی بخوره بنا دارم هر آنچه گذشت بین ما و شریف تو این ۴ سال رو بنویسم! و بعدش هم "صلواتی بر گذشته ها!"(این قصد رو برای فارغ التحصیلی داشتیم... که بهمین علل جلو افتاد!) ... برنامه ی مجاز انشاالله از پست بعدی تغییر خواهد کرد : قسمت اول : گزارشی از کارهای در دست اجرا !("کار" میتونه در حد فکر یا مطالعه باشه!) قسمت دوم : قسمتی از یادآوری مذکور!(دنباله دار!) قسمت سوم : هر نکته ای که در طول روز ممکنه توجهم رو جلب کنه!(مثل مطالب ِ تا امروز مجاز )

دیدم اگه ولش کنم جدی جدی "تا هیچی" میشه !

شمام لطفا دعا کنید زیرش نزنم!

ضمنا ۳ تا لینک  که چیزهایی که مدتهاست  تو فکر بودم که بگم رو خیلی بهتر از من گفته ! :

این یکی

اینم یکی و اینم که تکراریه!

اینهم برای یکی از دوستان کامنت گذاشتم که همینجوری خوش دارم اینجا هم بگم :

 اولین تصوری که از خونه ی قزاقه مندیان به ذهنم رسید تصویر "دهکده ی جهانی" بود! و "کدخدا"(یا بخبارت گویاتر:خان!)ی این دهکده(آمریکا!) و قهرش!(تمساحها!...حمله های بی بهانه ی نظامی!) و لطفش!(آذرماه!...بعد فرهنگی...!) و نظم بی هدف (وضعیت محافظهاو...) در کنار بینظمی بیهدف!(حضور مار و اسب و ...بعنوان دکور!......بگو مدرنیته و پستمدرنیته ی رایج!) و لبخندی و برخوردی عادی در برابر کشته شدن آدمها! و ... اینکه  ناراحتی حضرت ایشان بمراتب پررنگتر از کشته شدن ِ بی دلیل طرف بود کاملا "یک دانش آموز اسرائیلی در حملات اخیر ... کشته شد" رو تداعی میکرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 15:12  توسط فروزنده  | 

یکی تو رو قابل ِ نگاه ِ از گوشه چشمش هم نمیدونه، چون برات مهم نیست که بددونی رنگ مد امسال چیه؟ برای اونیکی بود و نبودت محسوس نیست چون تا حالا جوک (غیر بهداشتی) ازت نشنیده... اونیکی بعد از 20 سال با این تصور میاد خونه ی همرزمش(!) که لابد قراره با سه تا "جوان امروزی" ِ احتمالا مستحیل در فساد و تهاجم فرهنگ(با نازلترین و سطحی ترین معنی!) زده و پشت کرده به هرچی ارزشه و ... مواجه شه!و لذا کلی نصیحت ِ کلیشه ای آماده کرده که بدون ِ فیدبک گرفتن(!) ارائه میده! (بیاد فیلم صادقانه ی "ساعت 25"... با تشکر از بچه های فرهنگیمون!)و هر5 دقیقه یه بار آهی و یادی از دوران جنگ!(حاج خانومشون هم که گویا از افسردگیشون تا پوکی استخونشون تا... بخاطر سالهای جنگه!)... اونیکی دائم مترصد ِ فرصتیه تا چند فقره اشتباهکهای نوجوونیت رو به بهونه ای به رخت بکشه تا اثبات کنه شما مذهبیها هم خودتون...! ... یکی دیگه هم (بقول مامان نمیپسنده که دیوارهای خونه مون بجای پوستر اسبی که نصفش زنه نصفش گربه(!) مزین به عکس رهبر و ... ست) همه ی سعیش تو همون چند ساعت ملاقات بر یادآوری تمام مشکلات ِ مملکته (و احیانا اگه کم اومد مشکل جنریت کردن!) و "هرچی میکشیم از همینها(اشاره به دیوار!) میکشیم!" گفتن و"حالا میخوان خصوصی سازی هم بکنن..." و منتظر واکنش شدن! و اونیکی از خاطرات دانشجوییش گفتن(9 سال قبل) و اینکه بیخودی براش پرونده ساختن و انواع شکنجه و !!!

برای هر کدومشون _ به تناسب _ بیش از 1 ساعت جواب دارم! ... ولی ...آهی ... : تا وقتی عمل نیست چه فرقی میکنه "چی درسته و چرا؟ " رو بدونی یا نه ؟ بقول یکی از دوستان ندیده : سه نقطه بجای همه ی بحثهای... فقط لبخند میزنیم ...

خوشبحال اونی که مطمئن بود که همه ی وظیفه ش در قبال کشورش و مکتبش اینه که توی شرایط حکومت نظامی از خونه بره بیرون و شعاری و احیانا "شهادتی"! ...

دشمن :"نظام سلطه" + "صفات بد داخلی(ملی)" ... بسم الله ! حکایت جلو گلوله رفتن نیست! ولی با هر کوچکترین قدمی که بخیال خودت برای مبارزه برمیداری داری تقویتش میکنی! مثلا همین کامپیوتری که احتمالا بیش از نصف ِ فعالیتهای مکتبی شما بهش وابسته ست رو ببین! با چه افتخاری آرم ِ "اینتل" روی پیشونیش خورده!... با افتخار!!! ... ( رد پای هر دو دشمن مذکور ...)

برات تصمیم میگیرن که "چی دوست داشته باشی؟" ... "نیازسازی"(کثیفترین مفهومی که دیده م)...باید همه ی اهل دنیا برای انباشتن ِ جیب ِ من (امپریالیسم) از همدیگه سبقت بگیرند!... باید فکر کنند اونی که فقط من دارم(مزیت رقاباتی) از نون شب براشون واجب تره ... یه لوله ی تفنگ نیست که توی خیابونهای شهر یا بیابونهای جبهه منتظرت باشه ...این بار ظاهرا تو تهاجم رو شروع کردی! ...تهاجم به اختاپوس ِ امپریالیسم ! با همه ی قوای اقتصادی و رسانه ای و ... ش ... فقط اونه که حق داره حرف بزنه و پدیده ها رو تعریف کنه ! در نتیجه تو همیشه محکوم معرفی میشی !مهاجمی و متعرض و تروریسم و شرور و در واقع پا از گلیم خود درازتر کرده ای ! ...بله ما مهجمیم ولی دقیقا نکته اینجاست که به چی تهاجم کردیم(میخوایم بکنیم) ؟ ... مثل وقتی دارو مصرف می کنی به "عوامل بیماری" تهاجم کردی ...(بهمین سادگی!) ... حالا اگه تریبونها همه دست ِ اون عوامل بیماری باشه؟! (اونوقت برای تک تک ِ آدمها اخبار جام جهانی مهمتر میشه از کشته شدن ِ اونهمه آدم ... اونوقت تو اون جهنم ِ همین چند وقت قبل فقط یه دانش آموز اسرائیلی کشته شده !!! اونوقت آمریکا میشه دشمن ِ القاعده !!! و ...) اگه بیماری اینقدر قدمت داشته باشه که خودت هم به وجودش عادت داشته باشی ؟! که اصلا سلامت یادت رفته باشه ؟! ... (محسن رضایی میگفت : ما اگه تا خود ِ بغداد هم میرفتیم "دفاع" بود ...) ولی وقتی تو "سلامتی" رو یادت رفته باشه ...؟! و این اول مشکلات ِ ماست! هر جایی از"عرفهای جهانی" رونگاه میکنی علائم ِ مرض خودش رو نشون میده ... ولی تو فقط میفهمی این نباید باشه(یه بیانِ بهتر:جمعبندی ِ سوتک ) ! چی باید باشه؟ نمیدونی ! ... تو نمیدونی "چی باید تو مدرسه ها به بچه هات یاد بدی؟"....نمیدونی با کدوم قرار داد مایحتاج ِ ملت مسلمونت(که خیلی هاش هم البته از همان نیازهای "ساخته شده" ست) رو تامین کنی که مطمئن باشی "عزتت" به باد نرفته و محتاجتر از اونی که بودی نشدی ؟ و ... نمیدونی اگه فیلمها و سریالهات تجمل رو ترویج نکنه از چه راه دیگه ای باید ملت رو پاش نشوند؟ ... وقتی ملت ِ مسلمونت باور کرده ند بدون ِ "رشوه " زندگیشون نمیچرخه ابزار نظارتی رو تشدید کردن یعنی آدمهای دیگه ای با همین باور به این مجموعه ی مریض افزودن!!!...هیچی سر ِ جاش نیست حوزه ، حکومت ، صنعت ، آموزش، تربیت ، مدیریت و نیروشناسی ، قضاوت ، دانشجو ، نماینده ، دیپلماسی،... خدایا...."فقر شدید نرم افزاری" ... یه حاج آقایی توی تلوزیون داشت میگفت:" انقلابی که 1400 سال برای ایجادش منتظر بودیم خب برای شکوفاییش هم باید 1400 سال ...! "چقدر حوصله ی بعضیها زیاده! اینجوری 1400 سال ِ بعد باید یه انقلاب ِ اسلامی ِ دیگه بس پر هزینه تر از انقلاب 1357 و علیه خیانتهای "ما" باید ...! (رهبر دنبال "راه های میانبر" ند و حضرات منتظر ِ 1400 سال ِ دیگه ...!)

یه کوچولو راجع به اسم امسال:اوایل اسامی ِ انتخابی توصیه های فردی بودند:صرفه جویی ،نظم ، وجدان (ناظر به رشدهای لازم برای یک فرد مسلمان ایرانی)، بعد حدود 10 سال نامهایی انتخاب میشد که بیشتر خطاب به یک مجموعه یا سیستم بود و: اتحاد ، خدمت رسانی ،پاسخگویی ، مشارکت،(ناظر به رشدهای لازم برای یک جامعه ی اسلامی ایرانی) ،... امسال ظاهرا مجددا انتظار از فرد فرد آدمهای جامعه ست! منتها یه تفاوت وجود داره ... این رشد در یک فرد مسلمان زمانی به کار میاد که مجموعه ی شامل ِ اون فرد به یه سری رشدها رسیده باشه! میخوام بگم : "نوآوری" ِ آدمها ، وقتی که هر آدمی دقیقا جاش (نقشش) توی جامعه و بسمت ِ اهداف ِ مشترک ِ جامعه مشخص نباشه ، _ جسارتا _ به درد نمیخوره ! این یه نکته ی تربیتی _ تمدنسازی بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 13:36  توسط فروزنده  | 

پیشاپیش پوزش از فضای مایوس ِ این پست و از یه مقدار شخصی بودنش و ... (دیگه نتونستم ننویسم...)

همه چیز از اونجا شروع شد که قرار شد تصمیمگیری ِ ما برای بعد از لیساس از فضای خیالبافی و بازی و به امید "گروه" نشستن و آرمان(!) و ... در بیاد و یه کم جدی بشه ! فکر کردم : " تو 4 ساله که داری خیلی وادیهای علوم انسانی رو میآزمایی! شاید یه مرور روی همین 4 سال و فوقش 2، 3 تا مشورت برای انتخاب بین اینها کافی باشه... اما!....برق... هیچوقت سعی نکردی برقی باشی! یه ذره باهاش درگیرشی یا... درست نیست اینجوری چشم بسته از گزینه ها حذفش کنی! ..." و خلاصه تصمیم گرفتیم سَر ِ پیری تازه دست به آزمونی جدید بزنیم ! و چون از مصیبتهای دنبال کار بیرون از دانشگاه گشتن هم همچین بیخبر نبودیم ، تصمیم گرفتیم درگیری ِ لازم همینجا توی دانشگاه و با یه "درس خاص" باشه ...

"بررسی و شناخت انرژیهای نو" . از اینجور فضاها خوشم میامد(توی همون تخیلات ِ کذا!) فقط یه مشکل کوچیک وجود داشت: این درس برای مقطع کارشناسی ارشد بود! ... البته ما هم زیاد بی احتیاطی نکردیم، با چند نفر از بچه های کارشناسی که پا تو کفش ارشد کرده بودند صحبتیدیم . بعضی شدیدا انذارمون دادند که "خطرناکه ...! " برخی هم گفتند فرق ِ خاصی نداره با درسهای خودمون! و ... به این اطلاعات بسنده نکردیم و از روز اعلام درسهای ترم بعد تا آخر ِ ترمیم جلو اتق دکتر عباسپپور(استاد همین درس) پلاس بودیم که نظر خودشونو بدونیم که بعلت مشغله های زیاد ِ ایشون هیچوقت موفق به زیارتشون نشدیم ! خلاصه توکل بر خدا درس رو گرفتیم ! و سعی کردیم که خودمون رو برای یه درس یه مقدار سختتر (!) آماده کنیم !

بالاخره 1 هفته بعد از پایان ترمیم(!) حضرت استاد تشریف آوردند ! آماری گرفتند و فهمیدن 2تا دانشجوی کارشناسی دارند! و بعد که فهمیدند ترمودینامیک هم نخوندیم پیشنهاد دادند که با معاون آموزشی صحبت کنند و ما دو نفر درس رو حذف کنیم(بگذریم که بچه های "جا نیفتاده"ی کلاس چقدر مسخره مون کردند!) جلسه ی بعد هم فقط به معرفی رفرنسها و بارم بندی ِ درس گذشت(30 % پروژه ،30% ارائه ش، 40% امتحانی که اطمینان دادند که سخت میگیرم و به امید نمره گرفتن از امتحان نباشید!) پیشنهاد استاد هنوز باقی بود و من با یادآوری انگیزه ام از گرفتن ِ این درس فکر کردم که" اصلا چون سخته حذفش نمیکنم! ... بقول "پروین":نه اینکه کار چو شد سخت ، سر گران دارم! " جلسه ی بعد استاد تشریف آوردند و 20 دقیقه قانون اول و دوم ِترمو رو گفتند! (و بعد از اینکه متوجه شدند چیزی دستگیرمون نشده ) فصل 1و2و8 ِ کتاب "ال وکیل" رو توصیه کردند و تشریف بردند! و ما سه سوت کتاب رو تهیه کردیم (که البته همون 20 صفحه ی اول چنان ناامیدمان کرد که از ادامه ش دست کشیدیم و ...!) جلسه چهارم استاد موضوعات سمینارها رو اعلام فرمودند که 15تا از فصلهای کتاب بود ولی ما 23 نفر بودیم ! و قرارشد 8 نفر ِ باقی مونده خودشون یه موضوعی انتخاب کنند! و این 8 نفر به قید قرعه انتخاب شدند و ما جان ِ سالم به در بردیم! اما ... اینقدر همکلاسیهای محترم با زبانهای مختلف به حضور ِ بچه کارشناسی توی کلاس اعتراض کرده بودند که خودمان هم باورمان آمده بود که ما باید تاوان ِ زیاد بودن ِ جمعیت ِ کلاس رو بپردازیم!!! و داوطلبانه تقاضا کردیم که یکی از آن 8 نفر باشیم ! همینجوری تو هوایی هم موضوع "فیوژن" رو پیشنهاد دادیم(پارسال توی "تاسیسات" دکتر سیف یه چیزایی راجع بهش گفته بود! ) استاد هم همینجوری تو هوایی فرمودند "نه!" و بعد از کلاس ما باز هم با یادآوری همون انگیزه ی کذا ! تصمیم گرفتیم کوتاه نیایم! سخت هم بود!(توضیح اینکه ما اصلا مدلمونه که با اولین "نه" شنیدن کنار بکشیم!) مجددا رفتیم پای میز استاد و خیلی مودبانه :"استاد من توجیه نشدم مشکل ِ فیوژن چی بود؟" و با توضیح مختصر (و عصبانی) ِ استاد تازه گرفتیم که اصلا موضوع ِ درس "تولید پراکنده" ست و نه هر انرژی ِ نُوی!(یعنی فقط کابرد نیروگاهی اونهم با توانهای مثلا زیر صد کیلو وات در حالی که راکتور ِ فیوژن اگه راه ذبیافته چند صد مگا واتی توان میده ...یا یه چیزی تو همین مایه ها! و این سوتی عظما(که من تا حالا موضوع درس رو هم نمیدونستم!) کافی بود که اعتماد به نفسمون تا حد ِ زیر ِ نصف بیافته!(بویژه که چند روز قبلش هم دکتر آراستی سعی کرده بود بطور محترمانه ای به ما بفهمونه که خوش نداره بچه کارشناسی توی کلاس برنامه ریزیش باشه!) ... ولی چیزی از این شکست بزرگ ابراز نکردیم (!) و نهایتا استاد راضی شدند که ما هم راجع به "پیل سوختی" کار کنیم(اینو هم از تاسیسات میشناختم! و بویژه که دکتر آراستی هم توی "مدیریت تکنولوژی" تقریبا 2 جلسه به ش پرداخت و ...) ولی دقیقتر کردن ِ موضوع با خودم! و باید موضوعم متناسب با موضوع ِ درس باشه! و بدرد بچه ها بخوره و با یه نفر ِ دیگهع ای که موضوعش پیل سوختی بود فرق داشته باشه و ... ! و این جلسه شد شروع کابوسهای ما...

توی همین جلسه هم تصویب شد که کلاس بجای شنبه و چهارشنبه ، شنبه و دوشنبه باشه! یعنی درست روی "زبان تخصصی" ِ ما ! اما مجددا بخاطر "تصور نابجا بودن توی این کلاس!" حق ِ اعتراض به خودم ندادم ! و دردسر ِ "تغییر گروه ِ زبان" اون موقع ِ ترم! هم "افزود مرا بر غمها !" ...

خلاصه فعلا 14 تا خلاصه ی مقاله جمع کردم که بخونم و موضوع دقیق انتخاب کنم!(بماند که چه مصیبتی هم برای سرچ داشتیم و ... )و 4 روزه که "ناخودآگاهم" داره به هر بهونه ای متوسل میشه برای در رفتن از زیر خوندنشون (از تماشای سیدی شب شعر ِ شاعرک! تا ظرف شستن! تا پیشنهاد آموزش موتورسواری تا مکاتبه با رئیس! ... تا نوشتن ِ اینها ). این "خلاصه ی صلح امام حسن" حجمی مشابه با مجموع این خلاصه مقاله ها داره ! جالبه که برای نوشتن ِ اون 7 ساعت پیوسته میذارم و برای خوندن ِ اینها 4 روز به این وضعیت! آخه همواره جلوی چشمم اینه که چیزی نمیتونم انتخاب کنم! اگه انتخاب کنم صاحبشش رو از کجا پیدا کنم؟ اگه پیدا کنم آخه رو چه حسابی باید با من همکاری کنه؟! کی به پاورپینت درست کردنش برسم؟ ... کی به 5 تا درس دیگه برسم؟! ... وااااااااااااای.......... و در این لحظه ست که از همه ی آنچه که کرده م مثل چی پشیمون میشم که "تو که عرضه ی تعریف ِ راه جدید نداری به چه حقی از راهی که همه میرن منزجر میشی؟!..." و فکر اینکه "پس من به هیچکاری نمیام" و .......

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 18:49  توسط فروزنده  | 

وقتی به کلمه ی "تربیت" برمیخورید اولین چیزی که به ذهنتون میرسه چیه؟

(چند تا گزینه ی احتمالی: آموزش و پرورش ، تربیت بچه ، تربیت خود(خودسازی) ، تربیت بدنی ، کار تربیتی(در برابر کار فرهنگی)، امور تربیتی ، روانشناسی، تربیت شدن ، باتربیت! ،تربیت حیوانات خانگی... )

ادامه ش انشا الله برای پستهای بعد

 

(در مورد اون پیشنهاد خام برای انتخابات دوستان گفتن واضح نگفتی! ... واضحترش:مثلا برای یه جا مثل تهران می شه بجای اینکه همه بخوان ۳۰ نفر رو "از قشرهای مختلف" و "برای کمیسیونهای(یعنی کارآییهای) مختلف" انتخاب کنند، رسما هرکسی نماینده های صنف خودش رو انتخاب کنه! در واقع نماینده ها از ابتدا برای کمیسیونهای مختلف مجلس بطور جداگانه کاندیدا شوند و ... )

 

پست "شکایت از خودم به ... " رو یه مقدار تفصیل داده م. قسمت ۲ ش رو به "خانمها"(!) توصیه میکنم اگه تامل برانگیز هم بوی ُ لااقل بدرد "خندیدن" میخوره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 21:4  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده