تبليغاتX
تا...؟... فعلا هیچی...
لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ ...
و "تو" ی (نو)جوان اگر هم احیانا خواستی سر از روزمرگی ای که اربابان دنیا از (نو)جوان جهان سومی توقع دارند برداری و تعمقی کنی به حال خودت و مردمت و کشورت و اندیشه ات و ... فورا ارجاعت دادند(دلسوزام انقلاب!) به "عقب رفتن روسریها" و "توطئه ی لاک ناخن"و "آندلس" و ... که "فرزندم برو "برهنگی فرهنگی و فرهنگ برهنگی" بخوان که درد جامعه ی مسلمین همین است و بس!" ... یا به جناح بندیهای (نداشته ی) سیاسی داخلی و "ای وای که رهبر تنهاست و تو عکسش را به کوی و میدان بزن تا از تنهایی در بیایند!" ... و "انقلاب؟به چه درد تو میخورد این تاریخ گذشته؟ تو همین بدان که "فلانی" تالی ِ "بنی صدر ِ خائن" است و مهره ی آمریکا" ...  یا نصیحتی که" بجای قرمز و آبی "تیم ملی" را بچسب که به وحدت اقرب است!" ... و اگر اینها قانعت نمی کرد نهایت نهایتش عینکی بر دماغ جابجا میکردند که :"بله البته چیزهای مهمتری هم هست به نام "شبهه"! مثلا میگویند پلورالیزم! میگویند سکولاریسم! می گویند جستی در تاریکی! میگویند دموکراسی! و ... که فلانی میگوید و فلانیها می پراکنند و مخ نسل جوان را منحرف میکنند و تو بیا توی این طرح ۱ ماهه تا جوابهای متعدد و افشاگر و کوبنده ی دین را به این "شبهه"ها به تو یاد بدهیم و تو به بقیه ی نسل جوان منتقل کنی!"(و جالب اینکه همینها را اگر بجای "فلانی" خودت پرسیده بودی نمیشنیدی جز :"استغفرالله! بچه مسلمان و این سوالها؟!")

و چنین بوده و بوده تا اینکه اگر احیانا روزی دکتر نایبی ای یا امیرخانی ای یا ... پیدا شد و اندکی پیرامون مفهوم "استعمار فرانو" ی ( که رهبر تنهایمان گفت و سربازان همیشه در صحنه اش هیچ از آن فهم نکردند الا اینکه عنوان جذابتری ست برای همان درد "روسری" و "وجود فلان جناح سیاسی" و ...) با تو گفت اینطور مجذوب و شیفته و مرید و مشتاق و "گمشده پیدا کرده"  بشوی که ... !

و این درد را باید کجا برد که همین "گمشده"های ظاهرا نگفتنی(!) را از نیم قرن پیش از این کسی گفته بود(*) و  آن دلسوزان ِ جمهوری اسلامی ِ "مرگ بر آمریکا"  تنها همینقدر  با تو از او گفتند که اگر تستی آمد که "کدام گزینه از کتابهای "آل احمد" نیست؟" بی جواب نگذاریش!


(*)همین بحثی که مثل منی در سال ۱۳۸۷ تازه باید از "بیوتن" و "نشت نشا" ی امیرخانی دریابد و بیاید مثل اینجایی مثل "  it is "our" custom ! "ی بنویسد را کسی در سال ۱۳۴۰ گفته بود!!!  :

"غرب زدگی می گویم همچون وبازدگی.و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی.اما نه. دست کم چیزی است در حدود "سن زدگی". دیده اید که گندم را چطور می پوساند؟از درون. پوسته ی سالم برجاست اما فقط پوست است. عین همان پوستی که از پروانه ای بر درختی مانده. به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه ای که از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده...این غرب زدگی دو سر دارد. یکی غرب. و دیگری ما که غرب زده ایم. ...

... پذیراتر بودن و امیدبخش تر بودن ِ آفریقا برای آن حضرات(غرب) به این علت هم بود که بومیان آفریقا خود مواد خامی بودند برای هر نوع آزمایشگاه غربی. تا مردم شناسی و جامعه شناسی و نژادشناسی و زبان شناسی و هزاران فلان شناسی دیگر ... بر زمینه ی تجربه های افریقایی و استرالیایی مدون شود.و استادان کمبریج و سوربون و لیدن با همین فلان شناسی ها بر کرسی های خود مستقر بشوند. و آن ور سکه ی شهر نشینی خودشان را در بدویت افریقایی ببینند... اما ما شرقی های خاورمیانه نه چنان پذیرا بودیم و نه چنین امیدبخش.چرا؟...چون در درون کلیت اسلامی خود ظاهرا شیی قابل مطالعه نبودیم.به همین علت بود که غرب در برخورد با ما نه تنها با این "کلیت" اسلامی در افتاد(در اختلاف افکنی بین ما و عثمانی ...در تشویق بهاییگری ...درتجزیه ی عثمانی ...در مقابله با روحانیت شیعه در جریان مشروطه و ...) ...بلکه کوشید تا آن وحدت تجزیه شده از درون را که فقط در ظاهر کلیتی داشت هر چه زودتر از هم بدرد . و ما را نیز همچون بومیان افریقا نخست بَدَل به ماده ی خام کند....

این است که من آسیایی و افریقایی باید حتی ادبم را و فرهنگم را موسیقی ام را و مذهبم را و همه چیز دیگرم را درست همچو عتیقه ی از زیر خاک در آمده ای دست نخورده حفظ کنم تا حضرات بیایند و بکاوند و ببرند و پشت موزه ها بگذارند که : بله این هم یک بدویت دیگر! ... "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 17:35  توسط فروزنده  | 

الان داشتم "کلمه" ی شماره ی ماه رمضون(۱) رو می خوندم ... دو تا بحث جالب به ذهنم رسید که اول دومیشو میگم ... قاعدتا بحث خیلی خامی ه! و من شاید دارم به اعتبار کم رفت و آمد شدن ِمجاااز اینطوری ناپخته می ذارمش اینجا! ... باشد که به کمک دوستان  تکمیل شه(اگه صلاحیت داشت!) ...

۱.  تا چندی پیش (۲-۳ -۴ سال قبل!) یادمه مایحتوی ِ نشریات دانشگاه ... از کمونیسم بود... از حقوق بشر بود ... از نقد پلورالیزم بود ... از فلسطین بود ... گاهی تاریخ بود ... گاهی مدحی از امامی یا ابراز شوقی به خدا ... گاهی ...

الان تو همین "کلمه" (که سابقا اغلب از مشمولین ِ  "گاهی" ِ  آخر بود!)  : "من چه کار کنم؟" بود... "زندگی به سبک خوابگاهی"بود... "صبح به خیر مهندس" بود... "امام به چه درد من می خورد؟" بود... "علم غربی را غربال کنید" بود... و ...

(و با توجهی به عمده دغدغه های اخیر ِ دغدغه مندان دانشگاه ، به خودم اجازه می دم اینو مشت ِ نمونه ی خروار بگیرم ! )

گویا نوک پیکان توجهات دانشجویی کم کم داره از بیرون متوجه درون میشه !... توجه به "خود" و "محیط اطراف خود و متعلق به خود یعنی فضای دانشجویی"(۲) جای توجه به جریانهای بیرونی داره میشینه! اولین تعبیری که از این فرایند به ذهنم می رسه همونیه که یارو خواست دنیا رو بسازه دید نمیشه .تصمیم گرفت فعلا شهرشو بسازه دید بازم نمیشه ... و دایره شو تنگ تر کرد به ساختن ِخانواده ش و نهایتا به ساختن ِخودش!...

با این تصور باید خوشبین بود ! و نتیجه گرفت که این فرایند همانا نیست جز  عزم فضای دانشجویی بر   پایان انفعال و متکی به خود بودن و کم کم همان "پیشتازی"ای که شایسته ی این جریانه !  

۲. تو مصاحبه ی دکتر گلشنی ، ایشون تاکید داشتند که نگاهمون به دانشگاه،  نباید اینقدر "کمّی" باشه. ولی چطور؟ ملاکهای کیفی ِ تحلیل دانشگاه چیه؟ یه ملاکهایی که به ذهنم رسید(۳)  رو ذکر می کنم(این هم باشد که به کمک نظرات دوستان تکمیل شه!)

آموزشی:

سرنوشت فارغ التحصیلان(چند درصد شاغل به مشاغل مرتبط با رشته ی تحصیلیشان می شوند؟ چند درصد در شغلشان موفقند؟ چند درصد ادامه ی تحصیل میدهند؟ چند درصد همین دانشگاه را برای ادامه ی تحصیل برمی گزینند؟و...)

میزان ارتباط دانشگاه با فارغ التحصیلان(مثلا دانشگاه ما حتی یه آمار نداره که تا حالا به کجاها گواهی فارغ التحصیلی ِ دانشجوهاش رو داده؟ یا مثلا انجمن فارغ التحصیلان فقط ایمیل فارغ التحصیلان رو داره! و...)

میزان نوسانات درسی ِ دانشجو و میزان اهمیتی که دانشگاه به این مسئله میده

میزان وقتی که استادان خارج از کلاس به دانشجو اختصاص می دهند (با توجه به تاکید رهبر به "شاگرد پروری" بعنوان یکی از وظایف اصلی استادان دانشگاه ها!) و تعداد دانشجویان ِ مرتبط با هر استاد

پژوهشی:

وضعیت کتابخانه و آزمایشگاه و سایت و...(بودجه ای که دانشگاه به ارتقای اینها اختصاص می دهدُ میزان استفاده ی دانشجویان از اینها و ...)

میزان مقالات دانشجویان و استادان و میزان ارجاعات دیگران به این مقاله ها(این مورد الان هم خیلی مورد توجه هست!)

صنعتی:

چند درصد از بودجه ی دانشگاه از قراردادهای صنعتی تامین می شود؟

میزان مشارکت دادن دانشجویان در این پروژه ها

چند درصد از پروژه هایی که از دانشجویان خواسته می شود ، برای رفع نیاز های داخلی بوده؟

تعداد و قوت ِ دوره های بین رشته ای

تعداد دروس خارج از دانشکده که دانشجو می تواند(باید) داشته باشد(۴)

فرهنگی(۵):

میزان بودجه ای که دانشگاه به این معاونت اختصاص می دهد

میزان مشارکت دانشجویان در این امور

میزان استقلال و "مدیریتهای دانشجویی" در این معاونت

میزان جریانسازی و تاثیرگذاری اجتماعی دانشگاه

 


(۱)آخه هرچی زیر و بالاش کردم "شماره" ش رو نیافتم !... 

(۲) واضحه که منظورم مطالبات صرفا صنفی و معیشتی از جنس وضع سلف و خوابگاه و ... نیست!

(۳) حاصل پروژه ی کذای SD !

(۴) این مورد در تواناییهای شغلی آینده ی دانشجویان و یا انتخاب زمینه ی ادامه ی تحصیلات آنها موثر است

(۵) این قسمت هم که راسته ی تخصص اغلب خوانندگان مجازه ! در نتیجه زیاد بهش نمیپردازم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 2:2  توسط فروزنده  | 

من کاملا جدی دارم میپرسم: چه معنی داره کولر رو روشن می کنید و میرید زیر پتو؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 11:23  توسط فروزنده  | 

متن طولانی نه فقط خواندنش از حوصله ی خواننده خارجه که نوشتنش هم از ... ! بویژه که مطلب هم از ذهن خودت در نیومده باشه ! با تایپ هر کلمه هزار بار از  خودت می پرسی :"حالا به چه دردی می خوره؟"... و ...

مدتی بود می خواستم خلاصه ای از کتاب "آمریکا ستیزی چرا؟" ی روژه گارودی رو بذارم اینجا (بمناسبت ۱۳ تیر !!! سالروز اعلام استقلال آمریکا) ولی بواسطه ی همون مشکلات مزبور فعلا نیمه کاره تو "ثبت موقت"ه!... این شد که دست به دامن خواننده شدیم !

نظر شما چیه؟...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 4:48  توسط فروزنده  | 

«بربریت از اروپا آمد»(۱)

وقتی در سال ۱۳۶۰ گروهی از مهاجران انگلیسی  از شکنجه و آزار گریختند و پا به ماساچوست نهادند ، قصد داشتند سرزمین جدیدی بوجود آورند. این گروه  دو قرن بعد بعنوان موسسان ایالات متحده شهرت یافتند و در سرزمینی ریشه دواندند که کمترین پیشینه و تاریخی در آن نداشتند.آنها معتقد بودند که مهاجرتشان از انگلستان نوع جدیدی از مهاجرت "قوم یهود" بوده است.

به اعتقاد این گروه ، آمریکا "سرزمین موعود" برای ساختن قلمرو خدا  بود.

«آمریکا به خواست خدا به وجود آمد تا صحنه ی به کمال رسیدن انسان باشد»(۲)

«هیچ ملتی به اندازه ی ملت آمریکا شایسته ی قدردانی از دست غیبی که امور انسانها را هدایت می کند ، نیست. هر گامی کهه به سوی استقلال ملی برمیداشتیم بیشتر متوجه دخالت مشیت الهی در این امر می شدیم»(۳)

«خدا با ملت آمریکاست. خواست خدا این است که آمریکا رهبری جهان را بدست بگیرد»(۴)

و کم کم ... ایجاد ملتی که در واقع یک "ملت" نبودند و مجموعه ای بودند از مهاجرانی که نه تاریخ مشترک داشتند و نه فرهنگ مشترک. این مردمان اکثرا برای پیدا کردن کار و بدست آوردن پول به آمریکا آمده بودند. تنها چیزی که آنها را به دور هم جمع می کرد شبیه چیزی بود که اعضای یک شرکت تجاری را به هم پیوند می دهد.پس نبود هدفی جز کسب قدرت و ثروت نه تنها یکی از مشخصه های نظام آمریکاست بلکه شرط اصلی بقا در آن جامعه بشمار می رود.

برای آمریکایی ها کلمه ی "مرز" معنا ندارد.

هجوم به سوی آمریکا با موج مهاجرتها وسعت روز افزونی گرفت. ترکیب این مهاجران بسیار متنوع بود و در بین آنها از محکومین دادگاههای کشورهای مختلف گرفته  تا مهاجران سیاسی اروپا یا حک.متهای ظالم  سایر قاره ها به چشم می خوردند. اکثر این افراد  دهقانانی بودند که زمین نداشتند و رویای  داشتن زمین آنها را به آمریکا کشانده بود. کارگران بیکار، افراد طبقه ی پایین جوامع مختلف و افراد ناامید زیادی در بین آنها وجود داشتند. تعداد زیادی سوداگر ورشکسته و سربازان فراری هم ه جمع آنها پیوسته بودند.

"رویای آمریکا" شامل سرزمین بسیار وسیعی بود که در آن هر کس می توانست به تناسب قدرت و امکاناتش تکه ای از زمینهای سرخپوستان را ، که تعدادشان اندک بود و سلاحهایشان ابتدایی، تصاحب کند. پس از قتل عام وانددنی(۱۸۹۰) و نابودی کامل سرخپوستان از لحاظ نظامی ،  بازماندگان انها در اردوگاههای کار اجباری و در شرایط سخت و غیر انسانی حبس شدند. ...«سرخپوست خوب یک سرخپوست مرده است»! 

خشونت و کشتار تنها به قتل عام بومیان خلاصه نشد بلکه ماجراجویان و قتل عام کنندگان بر سر تقسم غنایم با یکدیگر بصورت فردی یا گروهی می جنگیدند!و کشف معادن طلا در کالیفرنیا هم باعث تشدید جنگ میان رقبا شد.

در سال ۱۸۲۳ مونرو رئیس جمهور آمریکا نظریه ای ارائه داد که سر آغازی شد برای فتح مرحله ی دوم . وی قاره ی آمریکا را واحدی می دانست که آمریکا حامی آن بود.:

«اروپا برای اروپاییها و دنیای جدید(۵) برای آمریکاییها»

مرحله ی بعدی(سوم) بسط و توسعه مربوط می شود به برده کردن اروپا پس از جنگ ۳۰ ساله(۱۹۱۴-۱۹۴۵). این جنگها باعث شد اروپایی که بینهایت ضعیف شده بود دودستی تقدیم آمریکا شود. آمریکاییها در سال ۱۹۴۵ به لطف دو جنگ جهانی نصف کل ثروت دنیا را در اختیار داشتند.

پس از جنگ مشکل غرامتهایی که فرانسه و انگلیس از آلمان مطالبه کرده بودند ولی این کشور قادر به پرداخت آن نبود مطرح شد.آمریکا ب رای رسیدن به حداکثر سود به شیوه ای رندانه متوسل شد: این کشور که مطمئن بود  اروپا به دلیل خرابی و ویرانیهای حاصل از جنگ قادر به بازپرداخت وامها به آمریکا نیست، تصمیم گرفت وامی به آلمان بدهد تا این کشور بتواند غرامتهایش را پرداخت کند و در نتیجه اروپا هم بتواند وامهای آمریکا را پس دهد.

اقتصاد قدرتمند امریکا با چنان سرعتی به تولید روی آورده بود که ذخایر پولی این کشور تمامی نداشت و شرکتهای زیادی پا به عرصه ی اقتصاد نهاده بودند. ولی گرمی بیش از حد این نظام که در اوج قدرت بود نشان از فاجعه می داد. به طوری که پیشرفت جدید که به لطف جنگ جهانی آمریکا را بزرگترین قدرت جهان کرده بود به اولین شکست نظام این کشور انجامید. 

بحران بزرگ سال ۱۹۲۹

«اگر در اوایل زمستان ۱۹۳۲-۱۹۳۳  به آمریکا می رفتید با مردمی کاملا ناامید روبرو میشدید... آمریکاییها به این باور رسیده بودند که پایان نظم و تمدن آنها فرا رسیده است.»

بانکهای بزرگ آمریکا و هزاران شرکت تجاری دچار ورشکستگی شدند و تعداد زیادی از کارخانه داران خودکشی کردند. خیلی زود ۹ میلیون بیکار به خیابانها ریختند و شورشهای زیادی به وقع پیوست.

فرانکلین روزولت که در مارس ۱۹۳۳ به ریاست جمهوری رسیده بود قبل از هرچیز به دعا پرداخت. آیا ایمان به مشیت الهی سست شده بود؟آیا مشیت الهی این کشور را به دست فراموشی سپرده بود؟...

در این شرایط نابسامان تنها جنگ خانمانسوز اروپا(جنگ جهانی دوم) توانست این مشکل آمریکا را برای همیشه حل کند...

«اگر اتحاد جماهیر شوروی ضعیف شود باید به او کمک کنیم. اگر آلمان ضعیف شود باید یاریش دهیم. مهم این است که آنها همدیگر را نابود کنند.»(۵)

بعد از پایان جنگ جهانی دوم ایالات متحده که در مقایسه با اروپای ویران سرشار از ثروت بود خود را در موقعیت بچه ای میدید که تمام توپهای بازی بیلیارد را برده است و اگر می خواهد بازی ادامه پیدا کند باید چند عدد از آنها را به همبازی هایش قرض بدهد تا بازی بهم نخورد.

بنابر این مسئله ی اصلی این بود که آمریکا کاری کند تا اروپاییان قادر به پرداخت پول بابت  

 


(۰) این کتاب رو دوسال قبل دکتر نایبی آوردند سر کلاس و من سراغش نرفته بودم تاااا اون موقعی که می خواستم راجع به "بیوتن" بنویسم. .. تا حالا!

(۱) عالی جناب بارتولوم. اولین کشیش آمریکایی ها

(۲) جان آدامز. دومین رئیس جمهور آمریکا

(۳)جرج واشنگتون.  اولین رئیسجمهور آمریکا

(۴) نیکسون. رئیس جمهور(؟م) آمریکا

(۵) سناتور ترومن.۱۹۴۲- رئیس جمهور بعدی آمریکا

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 1:58  توسط فروزنده  | 

می گن(راست و دروغش به من مربوط نیس!) صدا و سیمای ایران چنان تغییری داد این سریال اوشین رو (شخصیت منفی فاحشه تبدیل به اسوه ی استقامت و تلاش و ... می شه!) که خود ژاپن هم مشتری شد !(برای اوشین ایرانی!)

فکر می کنم این یه نمونه ی کوچیکه از آنچه که قراره با همه ی مظاهر این تمدن (و بویژه "تکنولوژی" ) بکنیم!...

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 21:44  توسط فروزنده  | 

(با تشکر از برنامه ی کودک!)

حمید نشسته و متوالیا توپش رو با ملایمت میندازه بالا و میگیره...

 فکر می کنه :" من چقدر مامانم رو دوست دارم!

کاش یه طوری میشد بهش نشون بدم چقدر دوستش دارم...

کاش مامانم مثل مامان ِ "هاج" گم میشد و من میرفتم پیداش می کردم...

ولی مامان ِ من که همه جای تهران رو بلده!

کاش مامانم مریض میشد و من ..."

مامان ِ حمید : "حمییید!... مامان جان برو نون بخر من دستم بنده ..."

حمید: "  اِاِاِاِ... دارم فکر میکنم مامان. خودت بورو..."

حمید و مامانش

من و مامانم

ما و رهبرمون

ما و مردممون

ما و "خدمت"مون

ما و آرمان مون

ما و اسلام مون...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 2:14  توسط فروزنده  | 

تیر ماه ۱۳۶۰ اوج زد و خوردهای سیاسی بود بنی صدر به فرمان امام و تصویب مجلس از فرماندهی کل قوا و ریاست جمهوری عزل شده بود. وضع دولت مشخص نبود. مجاهدین خلق اعلام حرکت مسلحانه کردند و به خیابانها ریختند. مقر حزب جمهوری منفجر شد و و رئیس قوه ی قضائیه و هم به شهادت  رسید. عده ی زیادی از نماینده های مجلس هم در این انفجار شهید و مجروح شدندو مجلس در آستانه ی تعطیل شدن بود. انتخاب رئیس جمهور هم زمان می برد و ... پس هر طور شده باید تعداد نمایندگان به حد نصاب میرسید وگرنه هر سه قوه از کار افتاده بود.منافقین در کمتر از چهار ماه توانسته بودند یک تشکیلات دوازده هزار نفری درست کنند و قصد داشتند حکومت را در دست بگیرند. شرایط کاملا بحرانی و به نفع منافقین بود.

امام گفته بود به هر قیمتی شده بروید و مجلس را تشکیل بدهید.

و :

میگفت: به پاس هر وجب خاکی از این مُلک ...

 

-----------------------------------------------

(۱) قسمتی از خطبه های نماز جمعه ی تهران- آیت الله خامنه ای(همون سالها) .... اگه بخواید در این مورد میتونیم بیشتر صحبت کنیم!

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 19:8  توسط فروزنده  | 

11/3/1385... فرداش امتحان آمار داشتم ،اسماً میانترم ولی رسما پایانترم! امتحانی که علیرغم اینکه خیلی هم برم مهم بود ،هیچی براش نخونده بودم! و طبق معمول چهارشنبه های دیگه که اینبار بهونه ی چنین امتحانی هم بهش اضافه شده بود، همه چیز و همه جات رو دودر کرده بودم و ... تا ظهر که عاطفه زنگ زد که همه ی بچه ها (یی که کلی برای پیدا کردن و هماهنگ کردن حضور یکجاشون زحمت کسیده بودم!) جمعند زود بیا. نگفت :"میتونی بیای؟" گفت "بیا." با اینکه از اوضاع امتحانم خبر داشت...یه جورایی غیر ارادی و ماشینوار بلند شدم حاضر شدم که برم. می گفتن "مسئول"م !....

حدود 10 روز قبلتر بود که قضیه ی "طرح آموزشی – تشکیلاتی" مطرح شد (و ما شاید بواسطه ی ملازمت دائم با عاطفه شایدم بخاطر کانون رشد در جریان قرار گرفتیم) . و بحثها و رفلکسهای جسته و گریخته و اغلب منفی:"مثله کردن بسیج تو دانشکده ها" ... "می دونید چقدر آسیب داره؟" ... "بالاخره آموزشی یا تشکیلاتی؟... هر چیزی رو که با هر چیزی ادغام نمی کنن!" ... "شما مثلا خودتون به کجا رسیدین که بخواید برا ملت(ورودیها) طرح آموزشی و رشد و ... تعریف کنید؟!" ... "اصلا نشست تشکیلاتی برای 100 و اندی آدم که هنوز توی تشکیلات هم نیستن چه معنی میده؟!" ... " می خوان از زیر اردوی تشکیلاتی و آسیب شناسی و نقد درونی در برن... طبق معمول وقتی یه خرابکاری میکنن(اشاره به جریانات 22 اسفند) نمیخوان جواب بدن حتی به بچه های خودمون" ... ولی من یه جورایی ازش سیگنال مثبت میگرفتم! فکر میکردم بالاخره این اون کاریه که احتمالا از من بر میاد! : "محتوای طرح آموزشی تشکیلاتی" برا ورودیها ... اونهم ورودیهای تقریبا خاص... تحت نام و احتمالا مرام "شهید بهشتی" ... با توجه به استقبال نسبی خودم و اکراه بقیه و بویژه اینکه اساسا بد موقعی کار اومده بود روی میز و ... قابل پیشبینی بود برام که چنین پیشنهادی از عاطفه بگیرم... البته او خیلی تعجب کرد از اینکه من قبول کردم ! دقیقا قصد اولیه م این بود که خودمو بندازم تو یه موقعیت سخت! : طرح و برنامه ی یه کار بی سابقه و تعریف نشده (البته بعدا کم کم دیگه عادت کردیم همه ی کارهامون تعریف نشده باشه!) وسط امتحانهای پایانترم! ...محک می تونست باشه و بزرگ شدن ... (که فکر کنم هر دوش هم حاصل شد!)... مرض بود ؟! یا ماجراجویی؟! ... در حالی که میدونستم ضربه ی "خراب کردنش" رو فقط من نیستم که خواهم خورد!... اولش من بودم و عاطفه و مصطفی پور و اینکه با بچه هایی که 1 سال دانشگاه رو تجربه کردند چه کاری می تونیم داشته باشیم؟!(1)... تا این جلسه...

خلاصه هرچند چنان که گفتم حدس میزدم و آمادگیشو داشتم ولی بازم از همون دو شب قبل که ا،کِی دادم همه چیز برام یه جور دیگه "جدی" شد و "سنگین" ...وارد که شدم اول حضور "نجفی" شگفت زده م کرد توی خیالم(!) خیلی روی کمکش حساب کرده بودم، اصلا به امید همین بزرگترها پذیرفته بودم ولی تو همون چند روز چانه زنی باورم آمده بود که خیالم فقط خیاله!... بعد بهزادی و احدی رو هم دیدم بعد هم مهرابی که چون رفته بود بستنی بخره بعد از مناومد!(و چون نمیدونست منم میام یکی کم خریده بود!!!) و مسئولین وقت واحد فرهنگی و سیاسی(که مسئول روابط عمومی این اردو هم بود!)و خب خود عاطفه...کم کم داشتم توی فضای جلسه به خودم میومدم و اون حالت ماشینی م میرفت ! ولی جاشو میداد به حالت دیگه ای که چندان بهتر نبود : هرچی میشنیدم "نمیشه" "وقت نداریم" "معلوم نیست چی میخوان" "20 روز رو شاید فقط بتونیم برسیم به اینکه هدف چیه؟" و ... و من : سردرد، بغض!، به اجبار سکوت...حتی نمیتونستم به عاطفه کمک کنم که بنده ی خدا داشت برای جا انداختن مطلبی چونه میزد که خودش هم کلی نقد بهش داشت!...عصبی بودم و مایوس . تازه جلسه گه گاه بد جوری هم میزد به شوخی و مسخره و این مسئله نمیدونم چه رفلکسی از من میکشید انگار بعضی متوجه میشدند و تذکری حواله ی جمع میشد... نمیدونم بالاخره این تذکرات موثر افتاد؟ یا...؟ که کم کم بحث بالا گرفت و دیدم منم دارم نظرامو میگم!(و وقتی بچه ها شوخی کردن که :"بعد از نظر هرکسی فروز یه کامنت داره!" دیدم انگار خیلی هم یه دفعه نطقم باز شده!)بحث و بحث و بحث(2)...و باز هم بحث ...حدود 3 ساعت گذشته بود و و دغدغه ی هر کسی دیگه تقریبا باز و شفاف داشت می شد... نصرت الهی... نصرت ،نصرت،نصرت،...احساس میکردم نگاهم به چهره ی تک تک حضار چطور با خضوع و تواضع و تشکر و حس مدیون بودن و خلاصه با "ضعف محبانه" (این ترکیب اخیر رو الان جنریت کردم!) دست می آوزه...اشتراکات ِ آرا داشتن خودشونو نشون می دادن...خیلی منطقی کوتاه می آمدیم و در نتیجه اون دغدغه های پراکنده داشتن از ریشه یکی میشدن... گرم، نرم ، و چه باشکوه و دوست داشتنی فضا داشت به "توافق" نزدیک میشد... حتی اونقدر که نکاتو نتایج جالبی هم داشت از کنار این توافق میرویید..."یدالله مع الجماعه" . مسحور هنرنمایی خدا بودم و مانور "رحمت"ش... لطف،لطف،لطف...صدای نجفی همه ی فضام رو پر کرده بود (هزچند در فضای بیرون(رئال!) فقط یکی از انبوه صداها بود!) : " جمع بندی می کنیم: سه تا محوره که..."(3) ... "چقدر تو..." "چقدر من ...""چقدر زود فرصتم برای استفاده از تو تموم شد ..." فقط همینقدرش رو تونستم بفهمم از اونهمه چیزی که توی ذهنم داشت همون لحظه می چرخید. که یه دفعه ریحانه (که مقابلم نشسته بود) به اشاره و با تعجب پرسید:"چرا گریه میکنی؟!!!" ...

"والعصر..." خونده میشه و "تنها ره سعادت ایمان جهاد شهادت " و ختم اولین جلسه ی رسمی .

قرار مشاوره با حاج آقا موسوی به تعویق می افته و 18:30 به بعدم خالی میش و من تمام شب تا خود 9 صبح میچسبم به "آمارو احتمال" خوندن و امتحانتی رضایتبخش که بخاطر جلسه ی بعدی(4) باید نیم ساعت زودتر تمومش کنم...

و چند تا تلفن جهت گزارش به اونایی که باید جلسه ی چهاشنبه رو میامدند و نتونسته بودند.(5)

 

ادامه دارد ...!

 

 

 

(1)اردوی آموزشی رو اگه توی یه پروسه ی بلند مدت ببینیم ممکنه با حذف بحث تشکیلاتی از آن ضربه ای نخوره ولی اردوی تشکیلاتی حتما ضربه خواهد خورد..." نیرو در عملیات ساخته میشه نه در سنگر..." اصل رشد بچه هاست هم با "داده دادن" ِ آموزشی؛ هم با "در میدان قرار گرفتن" ِ تشکیلاتی... حضور سالبالایی ها باید گزینشی باشه... هم انتقال تجربه هم حرفهایی که برای گفتن دارن... و ...

 

(2)هدف اردو چیه؟

"آموزشی: مهارت.."." انگیزشی: منطق هدفگذاری و رسالت بسیج و ...""نقد و برنامه ریزی واحدهای بسیج""آموزشی – انگیزشی""ایجاد دغدغه در راستای اهداف بسیج و مباحثه ی جمعی برای ورود به فضا""ایجاد دغدغهو و پیگیری کار مطالعاتی در تابستان و برنامه ریزی برای سال آینده ""رشد در عمل و اصلاح دید بچه ها در مورد بسیج"""جنبش دانشجویی موضوعیت داره""سعی کنیم در شکستن فاصله ی خودمون با بچه ها""آموزشی: مدیریتی-ارزشی و اصلاح دید: کار برای تفکر بسیج است نه برای بسیجی"....

(3) سه تا محور میتونیم داشته باشیم برای مباحثات توی اردو:

بعضی گزاره های مشخص از امام مثل ...

رسالت تاریخی بسیج و البته یک آدم

چگونه در کنار درس کارفرهنگی را باید جا داد؟

...قبل از اردو هم سعی کنید بچه ها با فضای فکری وارد اردو شوند...با نگاه "وحدت" بیاید جلو ... یه بحث کربردی میتونه روی این باشه که "گوشزد کردن اشتباهات چه رابطه ای با وحدت داره؟..."

(4) با توجه به ضعف کانون رشد این طرح را تعریف کردیم... این طرح بدنبال : رشد بچه های مذهبی است با درنظر گرفتن یک سری روابط که تا حالا ازشون غافل بودیم: دانشکده ها، کار جمعی،... نیازهای بچه ها رادر نظر نمی گرفتیم(مثلا نیازهای درسیشون) ... هدف دانشکده ها: خودشون به یه جایی برسند، نه لزوما خروجی...گروههای مذهبی چوب موازی کاری و ناهماهنگی رو زیاد می خورن... هر دانشکده باید یه مسئول روابط عمومی داشته باشه و یه تیم نرم افزاری... اردوی قم برای طرح دغدغه ی طراحان اردو برای سرگروهها(مسئولین روابط عمومی دانشکده ها) بود...

(5)بچه ها باید ببینند که خودشون برای شما ارزش دارند نه کاری که میخواید ازشون بکشید! ...روی نهضتهای اسلامی تاکید کنید تا برسه به انقلاب... سعی نکنید بچه ها رو تور کنید!... جای آزاد برای بیان بیان خیلی راحت دغدغه های ورودیها بذارید... هنر شما دادن ِ داده نیست، جمع کردن ِ بحثهای خود بچه هاس...دنبال برنامه ی عجیب و غریب نگردید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 21:46  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده