|
|
|
|
|
لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ بَيْنَ النَّاسِ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ ابْتَغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا معترض بود که چرا فلان وبلاگ قوی (ولی خصوصی) را ول کردید بحثهاتان را آورده اید فلان جا(ی ضعیفتر عمومی!) خندیدم: "هرچی که تقاضا بالا بره عرضه هم!..." گفت :امان از این "بازاری نوشتنها" بازاری نوشتن = مشتری محور نوشتن! = "غیر خدا"محور نوشتن ... نکته ی قابل توجه اینکه دو آیه بعد از آیه ی فوق : إنّ الله لایغفر أن یُشرَک به و یغفِرُ ما دون َ ذلک لمن یشاء و من یشرک بالله فقد ضلّ ضلالاً بعیداً
=> هش دار : "امر به صدق و معروف و اصلاح بین ناس" اگر "ابتغاء مرضات المشتری" باشه نه فقط اجر عظیمی نخواهد داشت بلکه... ضل ضلالا بعیدا... پ.ن. وبلاگ نویسیهای ما یه جورایی "نجوا"...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 14:14 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"ماركسيسم" را سالها كلمه اي مي پنداشتم در مقابل "خداپرستي"! كلمه اي كه خيليها را "منحرف" كرده و بزرگاني هم خيلي بهش گير داده ند و بعضي بزرگان ديگر هم براي جذب مخاطب حرفهاشان را گاهي به "اين زبان" مي گفته اند. تا حدود 8 سال قبل كه كتابي را با عنوان "كمونيسم نظري و كمونيسم عملي" از آرشيو دهه ي 50ي مادر محترم كشف و مطالعه كردم و فهمم شد كه "مكتب"ي بوده "اعتراضي" كه يك سري حرف حساب هم داشته ولي "در عمل" تا حد قابل توجهي "متناقض" ظاهر شده. و 5-6 صفحه ي آخر كتاب را هم به تشخيص "ديگه حرفشو زد داره تكرار مكررات ميكنه" رها كرديم و احساس "باسوادي" و "دیگه موضوعیت نداره. حالا بريم پله ي بعدي:مجاهدين خلق " و بويژه بعد از ورود به دانشگاه كه آسيبشناسي گروههاي آرمانخواه دانشجويي في نفسه برايم موضوعيت يافت. تا همين چند روز كه از بركات كنكور(!) گذرمان به "فلسفه ي سياسي ماركس" افتاد و... اينها را گفتم كه گفته باشم راقم اين سطور ، مطالعه اش ، به معني "كتابخواني" ، در اين باب محدود است به همان 50 صفحه و همين 14 صفحه ! البته تأملش ، به معني "سؤالپروري" شايد بيشتر... الآن هم قصدم نه بحث "فلسفي" ست پيرامون كمونيسم و نه بحث اجتماعي پيرامون كمونيستها. بلكه "دقتي" كوتاه به "تجربه"اي و انشاالله "عبرتي" از "اشتباه"ي... "كارل ماركس(1818-1883) در محيطي نسبتا مرفه پرورش يافت . در دوره ي اول زندگي ، از تهيدستي ناراحت كننده اي كه بيشتر سالهاي دوره ي بلوغ را در آن گذرانيد، بركنار بود.وي به دانشگاه هاي بن و برلن فرستاده شد و با امتياز فارغ التحصيل شد و درجه ي دكتري فلسفه گرفت. از لحاظ جريان عادي حوادث، قاعدتا او بايد به يك شغل علمي و فرهنگي اشتغال يابد و بنابر اين در حواشي و زيرنويسهاي تاريخ ناپديد شودچنانكه اين سرنوشت اغلب استادان برجسته و ممتاز است." اما حال بدين منوال نبود و ماركس از همان ابتدا زندگي اي متفاوت و سخت و پرمخاطره "برميگزيند". ماركس مروري دارد بر تاريخ و رصدي از وضع موجود و در نتيجه ي اينها پيشبيني اي براي فردا. پيشبيني كه محقق نشد. براي اين عدم تحقق علل مختلفي برشمرده اند؛ در اين مجال آنچه مورد توجه من است آن جهتي ست كه نزديك تر است به "ما" ! "پيشبيني فردا". از اين رو در اينجا نمي پردازم به اينكه ماركس چطور تاريخ را ديد؟ و چطور تحليل كرد؟و جهانبيني اش را از كه گرفت و چرا؟ و ...(به همان علت که "دیگه موضوعیت نداره"!) می گفت:"هروضعی در درون خودش یک وضع مقابل می پرورد. از کشمکش و تقابل ِ این دو وضع ِ متضاد، یک وضع جدید حاصل می شود که جامع بین این دو وضع است و باز هم این وضع جدید در درون خود و..." از این رو می کوشید که در وضع موجود جامعه "اش" این "تضاد" را کشف کند: "سرمایه دار می خواهد تا آنجا که ممکن است، هرچه بیشتر سود بیندوزد و این فقط وقتی امکان دارد که وی کمترین مزد ممکن را بپردازد و کالاهای خود را به بالاترین قیمت ممکن بفروشد. برعکس، کارگر دریافت بالاترین مزد ممکن برای کار خود و خرید کالای تولید شده به ارزانترین قیمت را می خواهد.بدین گونه در داخل سرمایه داری یک ناسازگاری اساسی هست و نزاع بین این طبقات اجتناب ناپذیر است." اما در حالی که مارکس منتظر است این "نزاع اجتناب ناپذیر" در یکی از کشورهای صنعتی رخ دهد و به "انقلاب کمونیستی" بیانجامد؛ کشورهای صنعتی "کم کم" سعی می کنند "صدای اعتراضات مارکسیستی را بشنوند!" .چنانکه بعدتر مدافعین سرمایه داری در جواب مارکس گفتند :"سرمایه داری نشان داده است که در حل مشکلاتی که در داخل آن پدید می آید، استعداد اختراعی شگفت آوری دارد.موازینی از قبیل تامین اجتماعی و اتحادیه های اصناف وکسر اوقات کار در زمان بحران و... پیوسته بوسیله ی کشورهای سرمایه داری مکشوف خواهد شد." مارکسیستها نیز مدعی اند که بسیاری از موازینی که سرمایه داری برای حل معضلات خود بکار برده راه حلهای سوسیالیستی بوده ند." "اصلاح"! این نکته ایست که ظاهرا در این تئوری از آن غفلت شده ! هر اعتراضی لزوما به "انقلاب" نمی انجامد! و بویژه با توجه به اینکه اروپای قرن 19 که بستر ِ تز سرمایه داری ست؛ قبلا به اندازه ی کافی "منعطف" تربیت شده است!(دعواهای "اعتقادی"ای که به کثرتگرایی ِ امروز و آنروز رسیده از قرون 15 و 16 شروع شده بود)گویی مارکس زنگ خطری برای او به صدا درآورد که توجه به آن خطر و "پیشگیری" ِ از آن اتفاقا بر "ثبات" سرمایه داری افزود! باز هم صرف نظر از اینکه "انگیزه ی خود مارکس و انگلس هم آیا همین "کمک به ثبات سرمایه داری" بود یا نه؟!"؛ در عمل نتیجه این شد. چنانکه از امام خمینی تشبیه ِ "شرق و غرب" به "دو تیغه ی قیچی! تضاد ظاهری و اتحاد در عملکرد!..." تقابل مارکس با سرمایه داری تقابل "آنچه نیست" با آنچه هست" بود! تقابل یک جور "نسیه" با "نقد"! تقابل "موهوم" با "موجود" و این همان نقطه ی مشترکیست که توجه مرا جلب کرده. همین دست ِ "طرف موجود" را باز می گذاشت برای "اصلاح خود" بدون اینکه "فشار"ی از جانب طرف "موهوم" بر او وارد آید!(اساسا چه فشاری میتونه از "وهم" ...!) تصور کنید مبارزه ای را که یکی از طرفین در آن قبل از "اقدام" با صدای بلند استراتژی و تاکتیکهای خود را برای خود مرور می کند! نتیجه نیست بجز "تثبیت طرف موجود" و "خلع سلاح طرف موهوم" . به فرض: ما باید از روی آوردن غرب به "اقتصاد اسلامی" خوشحال باشیم یا نگران؟ یا از مثلا تفکیک قسمت خانمها و آقایان در متروی ژاپن یا مثالهای نه چندان اندک از این دست... یک نکته در کنار این سوال اینکه: ما دقیقا با "دشمن" مواجه نیستیم بلکه خیلی "مردم خاکستری دنیا"هم...
باقیش رو نمیتونم جمع بندی کنم! شاید با سوال و جواب به جای بهتری برسه!در نتیجه اگه جایی توضیح بیشتری لازم داره(قطعا داره ! ) لطفا بفرمایید. ۴تا حاشیه هم داشت که انشاالله در فرصتی بیشتر! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 14:2 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
تو یه روز بزرگ می شی محمد حسن! بزرگ می شی و با کلی کلمه ی جدید مواجه می شی با کلی کلمه ی جدید مواجه می شی و راجع به معنی خیلیهاشون می پرسی و لابد یکی از اون کلمه های جدید "انقلاب"ه... و اون روز وای به خاله ت اگه در توضیح این کلمه توی ۱۳۵۷ بمونه... و اون روز وای به خاله ت اگه هنوز "انقلاب" رو برات "انقلاب سیاسی" تعریف کنه... شاه ی رفت و خبرگان قانون اساسی و ولایت فقیه و قطع رابطه با آمریکا و ... و اون روز وای به خاله ت اگه هنوز شناسه ی ته فعلهاش "ند" باشه... و اون روز وای به خاله ت اگه برات فقط "بگه"! اگه نتونه جلوه های تعالی رو دونه دونه تو جامعه ی دوروبرت و توی زندگی خودت بهت نشون بده که "اینها دستاورد انقلاب ماست... نه انقلاب دهه های ۵۰ و ۶۰... انقلاب دهه های ۸۰ و ۹۰... انقلاب 1404..." ۱۰ سال دیگه... ۱۵ سال دیگه... ۲۰ سال دیگه... بالاخره یه روزی بزرگ میشی... و اون روز "وای تر" اینکه اصلا با یک چنین کلمه ای مواجه نشی!
پ.ن.۱ جمله ی ابتدای مطلب از من نیست.نمیدونم از کیه؟ اگه کسی می دونه راهنمایی لطفا پ.ن.۲ مراحل هر انقلاب را تفکیک می کنند به "انقلاب سیاسی" "انقلاب اقتصادی" "انقلاب فرهنگی" و ادامه می دهند که ما اولی را رد کرده و به دومی و سومی هنوز... البته رهبر اینطور مرحله بندی میکنند:"انقلاب اسلامی" "دولت اسلامی" "نظام اسلامی" "جامعه ی اسلامی" و ادامه می دهند که اولی و دومی را رد کرده ایم... پ.ن.۳ شخصیتهای متن صرفا نماینده ی دو نسلند... نسل طلبکار و بدهکار فردایی نه چندان دور!(فیلمسازان انقلابیمون می تونن به فکر ورژنهاتی بعدی به فکر "به نام پدر" باشند!) پ.ن.۴ در ادامه ی مطلب قبلیُ آقای تقوی طی ۲ ساعت از "کاربردهای فلسفه علم" گفتند. اگه بتونم(و شما هم بخواید!) جمع و جور می کنم بحثشونو برای مجاااز... خواهران جهت گیری تخصصی هم یه سری "اصول عملیه ی انتخاب رشته" در آوردن که اگه اجازه بفرمایند... مصاحبه ی پارسالمون با حجه الاسلام مظاهری، مسئول مرکز تازه تاسیس پژوهشهای اسلامی شریف، هم مرتبطه و خیلی مفید(انشاالله) که ...کلا منظوری بجز اعلام برنامه های ؟آتی مجاااز نداشتم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 8:58 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفهاي غير تكراري را اين رنگي نوشته م! از وظایف تعریف شده ی فرمانده(فرمانده ی لشکر یا گردان یا ... حتی دسته) شناسایی تک تک نیروها با قابلیتهاشان و از طرفی شناختن تک تک نیازهای "جبهه" است تا هر نیرویی را در جایی قرار دهد. دیدبان .راننده . شناسایی. تک تیرانداز. بیسیمچی. تیم فرهنگی!و... حالا تصور کنید جبهه ای را که "فرمانده" ندارد! هركسي بایست خودش تشخیص دهد کجا باشد و چه کار کند! هر كسي راه بيافتد يك روز آرپي جي بردارد يك روز ديگر برود شناسايي يك روز طرح عمليات بريزد(!) يك روز امدادگر شود يك روز تخريبچي يك روز غواص ...! بالاخره يك طوري بايد بفهمد چكاره است؟! اولین چیزی که در ادامه ی این تصویر مجسم می شود "هرج و مرج" است! و بعد از آن "استهلاک" و تحلیل رفتن نیروها و بعد از آن اینکه اصلا فرصتی برای "جنگیدن" باقی می ماند؟! داشتم فکر می کردم اگر "جبهه"ی امروز ما می خواست "فرمانده دار" باشد چطوری باید می بود؟! بلافاصله در پاسخ به خودم آن "فُرم"هایی را بخاطر آوردم که "مشاور"مدرسه مان در انتهای سال اول دبیرستان می داد که پر کنیم! و لطف می نمود و لیست دروس رشته های ۵ گانه(ریاض فیزیک-علوم تجربی-علوم انسانی-فنی و حرفه ای-کار و دانش) را می گفت و بیشتر لطف مینمود و از رشته های دانشگاهی هر کدام هم نامی می برد. ما هم مثلا از معلم فيزيكمان خوشمان می آمد یا استعداد رياضي مان را زياد تشويق مي كردند يا هندسه مان بیشتر "بازی" مینمود تا "درس" یا مثلا اگر اندک ذوق سیاسی یا ادبی هم می داشتیم ، چون مدرسه مان "انساني" نداشت ، "تشخيص مي داديم"كه "اينچيزها بايد حاشيه باشند!"(تشخيصي كه بعضا در انتخاب رشته ي ارشد هم مي دهيم!) يا مثلا بين 20ها، زيست مان 14 شده بود! يا يك عمر هم "مهندس" صدايمان كرده بودند! يا مثلا از لحيمكاري هم بدمان نمي آمد يا مثلا ارتش محدوديت جنسيتي داشت و ... ! و در نتيجه مثلا: رياضي و كنكور و رتبه و برق و شريف... هر چه فكر مي كنم خاصيت آن فرمها چه بود؟ به نتيجه اي نمي رسم جز : 1 ساعت فرار از درس (ساعتي كه قرار بود بجاي يكي از معلمها حضرت مشاور تشريف بياورند) + كلي كاغذ ِ "باطله"شده!(تقريبا به ازاي هر دنش آموز5-6برگ) + اشتغال زايي براي...! + يك مقدار معطلي بيشتر هنگام ثبت نام سال بعد! و مثلا يك اندكي هم تامل در مورد "آينده" و البته "تامل" كه نه، "خيال بافي"! رياضي و كنكور و رتبه و برق و شريف... و شريف و مجمع و بسيج و ... و بسيج و تدفين و نقد دروني و "بسيجي يعني چي؟" و "نظر رهبر چيه؟" و... اما سراغ ديدگاههاي(1) رهبر رفتن همان بود و باز شدن دنيايي جديد همان! ديديم حكايت نه اين بازي هاي "واحد سياسي" و "واحد فرهنگي" و نهايت ِ كار "فكري" هم "پاسخ به شبهه هاي مطروحه!" است. مسئله ي اصلي آن است كه اين انقلاب ،به بياني شسته رفته، "نرم افزار ندارد"! انقلاب خواسته بود "جامعه ي اسلامي"بسازد، حال آنكه نمي دانيم "جامعه ي اسلامي" چه موجوديست؟(البته هنوز "موجود"نيست!) ادعا كرده بوديم (امام ادعا كرده بودند!) كه حرفي نو براي دنيا داريم اما نه فقط نداشتيم بلكه عملا خودمان هم راهي جز همان كه دنيا رفت، بلد نبوديم برويم. دلمان خوش بود به مسئولين فشار(!) بياوريم كه بفكر مستضعفين باشند؛ در حالي كه اين راهي كه "انقلاب هم" ميرود خود "مستضعف پرور" است و راه ديگري هنوز سراغ نداريم! آقاي آجوداني ،مسئول آزمايشگاه الكترونيك، هميشه مي گويد: "هي بگوييد مرگ بر آمريكا! آخرش اين دستگاه را بايد از آمريكا وارد كنيم!" و كاش فقط آن دستگاه ِ اندازه گيري ترانزيستور همه ي وابستگي مان به "آمريكا" بود؛ كه از روزي كه قدم به دنيا مي گذاريم ناگزيريم"با تمام وجود، آن باشيم كه نظم جهاني اراده كرده است!" آموزشمان اقتصادمان تربيتمان صنعتمان ...همه را بايد از آمريكاي نوعي وارد كنيم! صورت مسئله شد اين .نقطه. حالا اگر عرضه داري برو سر خط ِ جديد! بعد از آن، صورت مسئله اين بود. ديگر"كنجكاوي و ذوق شخصي" يا اطلاعات عمومي و تجربهي خام و... نمي توانست انگيزه ي هيچ كاري يا مطالعه اي يا مشاوره اي يا... باشد! "درد"ي بود كه براي درمان آن بايد سعي مي كردي هرچه لازم بود بخواني(حتي مجددا برگرديم سر همانها كه قبلا "كور"خوانده بوديم!تا شايد سرنخي پدا شود. حتي سركي به شيوه ي مديريت امام حسن و امام صادق بكشيم! نگاهي به آرائ شهيد بهشتي يا امام موسي صدر ... درسهاي دانشكده مديريت!...)هرجا لازم بود بروي. هركه را لازم بود ببيني(فرهنگستانيها، امام صادقيها(علم و دينيها)، بچه هاي ايتان، آقاي رضايي(جهاد دانشگاهي) آقاي فلاح، آقاي تقوي و...). هركاري لازم بود بكني (طرح وروديها راه بياندازيم،جزوه تكثير كنيم، "منسجم بشويم"(كه اينيكي آخرش هم نشد!حرف يكيست درد يكيست اما زبان ِ هم را نميفهميم!) اردو برگزار كنيم و...) گاهي شخصيتي "قاضي"(مقايسهگر) باشيم و گاهي "قانونگذار"(نوآور)و گاهي"مجري". منتها با بضاعت دانشجويي خودمان! و "فلّه اي" و بي قاعده! كم كم فكر "تغيير رشته" به سرت مي افتد. نه به اين علت كه "مهندس، چيزي بيش از عَمَله ي مدرن نيست!" كه مي داني "مدير"ش هم سركارگري در همين سيستم است(خيلي كه هنر كند!) "جامعه شناس"ش هم،اقتصاد دانش هم، معلمش هم رئيس جمهورش هم... مادام كه "تعريف" مهندس و مدير و معلم و جامعه شناس و ... را هم "چشم بسته وارد مي كنيم"! بلكه شايد هواي اين "تغيير" ، "هواي هجرت"ي ست نمادين! كه به خودت اثبات كني كه درمان ِدردي را كه در "متن" زندگي مان است؛ نمي خواهي در "حاشيه" جستجو كني! (مي گفت "فظهر الفساد في البرّ و البحر..." ... "ظهر؟!" كو پس؟ چرا من نميبينمش؟ و باز مي گفت ديدم در سراسر زندگي هامان تنيده شده اين فساد! به چشمم نمي آيد، دقيقا چون همه جا هست!) اما... اين تلاشهاي "فلهاي" را چطور ميتوان در "قالب"هاي تعريف شده ي دانشگاهي (رشتههاي ارشد) جا داد؟! توضيح اينكه اين "قالبهاي دانشگاهي" از طرفي ميتوانند به اين حركت، "نظم" ببخشد و از طرفي مي تواند "دست و بال ِ آن را ببندد"! (مي گفت امسال از 28 نفر ورودي ارشد جامعه شناسي ِ دانشگاه تهران ، 23 نفر "تغيير رشته اي" بودند!البته نمي خواهم حكم كلي بدهم اما...)
اين جبهه نيرو دارد فرمانده ندارد! اين جبهه اصلا هنوز جبهه نيست!
بد نيست يك مقدار روي اين مفهوم "فرمانده" و نقشش و نحوه ي انتخابش و "چارت"تقسيم مسئوليتهاشون و... تامل كنيم! آنقدري كه دارم شنيده ها را كنار ِ هم مي گذارم گويا تفكيك اوليه "منطقه اي"بوده مثلا هر "استان" يا هر"چند استان كوچك مجاور" يك لشكر داشتند (و يك فرمانده ي لشكر!) بعد ذيل اين لشكر، "گردانهاي تخصصي" تعريف مي شده :گردان مهندسي رزمي، گردان تخريب،... (ديگه اين گردانها روي چه حسابي جزئي تر ميشده به "گروهان" و...، نميدانم!) تا "فرمانده ي دسته" كه مرتبط با 12 نيرو بوده !اين "ريزترين و نزدكترين فرماندهي" ميشده ! از "انتخاب"شان هم همينقدر شنيده ايم كه از ميان همان نيروهاي اوليه(مثل اغلب "مشاور"ين ما در امر انتخاب رشته!)، كم كم لياقتهاي فرماندهي از خود بروز مي دادند(همانطور كه مثلا يك نفر ديگر لياقت تك تير اندازي از خود بروز مي داده!) و ... يك مسئله ي مهمتر(يعني من فكر مي كنم مهمتر باشد!) : قبل از تفكيك هاي منطقه اي يك تفكيك ديگري بوده : سپاه-ارتش !!! يعني تفكيك نيروهاي "داوطلب" از نيروهاي "رسمي" !!! شايد حلقه ي مفقوده ي اين بحث را اينجا بايد جُست! (راه هاي موازي ِ دانشگاه ...؟)
(1)بعنوان مثال، بخشهایی از بیانات رهبر در دیدار با دانشجویان-اردیبهشت1386-مشهد: بحثى كه امروز من مطرح ميكنم، بحث لزوم بازشناسى الگوى توسعه و پيشرفت است. ما ميخواهيم پيشرفت كنيم. مدل اين پيشرفت چيست؟ اين مدل را بايد بازشناسى كنيم.... كارهاى بزرگ از ايدهپردازى آغاز ميشود. اين ايدهپردازى كارى نيست كه در اتاقهاى دربسته و در خلأ انجام بگيرد. بايد فكرهاى گوناگون، انديشههاى گوناگون با آن سر و كار پيدا كنند، تماس پيدا كنند تا آنچه كه محصول كار هست، يك چيز عملى و منطقى از آب در بيايد... . البته اين به معناى اين نيست كه ما تازه مىخواهيم پيشرفت را شروع كنيم، لذا الگو براى پيشرفت ميخواهيم؛... به اين معناست كه با بحث نظرى و تعريف شفاف و ضابطهمند از پيشرفت، قصد داريم يك باور همگانى در درجهى اول در بينِ نخبگان، بعد در همهى مردم به وجود بيايد كه بدانند دنبال چه هستيم و به كجا ميخواهيم برسيم... مدلسازى و الگوسازى، كار خود شماست؛... در تحقيقات دانشگاهى بايد دنبالش بروند، بحث كنند و در نهايت مدل پيشرفت را براى ايران اسلامى، براى اين جغرافيا، با اين تاريخ، با اين ملت، با اين امكانات، با اين آرمانها ترسيم و تعيين كنند و بر اساس او، حركت عمومى كشور به سوى پيشرفت در بخشهاى مختلف شكل بگيرد... چرا لزوم اين كار را بايد بيان كرد؟ خيلى ساده است؛ به خاطر اينكه امروز در چشم بسيارى از نخبگان ما، بسيارى از كارگزاران ما، مدل پيشرفت صرفاً مدلهاى غربى است؛ توسعه و پيشرفت را بايد از روى مدلهايى كه غربىها براى ما درست كردهاند، دنبال و تعقيب كنيم. امروز در چشم كارگزارانِ ما اين است و اين چيز خطرناكى است؛... ما بايد پيشرفت را با الگوى اسلامى - ايرانى پيدا كنيم. اين براى ما حياتى است.... پيشرفت كشور و تحولى كه به پيشرفت منتهى ميشود، بايد طورى برنامهريزى و ترتيب داده شود كه انسان بتواند در آن به رشد و تعالى برسد؛ انسان در آن تحقير نشود. هدف، انتفاع انسانيت است، نه طبقهاى از انسان، حتّى نه انسانِ ايرانى.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 22:29 توسط فروزنده
|
|
||