تبليغاتX
تا...؟... فعلا هیچی...
لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ ...

 

بسم الله

می گفت: تاریخت را اگر خود روایت نکنی؛ برایت روایت می­کنند. و دست تو کوتاه خواهد بود از هرآنچه بخواهند به اسم ِ تاریخ ِ تو بگویند!

نویسنده نیستم! اما وقتی نویسنده­ها و فیلمسازان و رسانه­های حرفه­ای­مان، اینقدر دردهای مهمتری دارند(!) که به ثبت معجزه­ی عظیم انقلاب اسلامی ِ ایران نمی­رسند؛ معجزه­ای که در آن فرد فرد مردم، دست خدا شدند که در کار بود؛ چاره­ای نیست جز اینکه همین مردم هم دست به قلم برند و ضعیف یا قوی بنگارند هرچه کردند و هرچه دیدند – او که باید بپذیرد و برکت دهد و قلم را شیرین کند و حرف را به جان بنشاند دیگری ست! – و چه کسی مُحِقّ­تر و دلسوزتر از همین مردم برای حفظ تاریخشان از تحریف­ها! و من هم یکی از همین مردمم!

قصه­ی یک همسرشهید دقیقا از لحظه­ی تنها شدنش آغاز می­شود.(2) لحظه­ای که باید بزرگ شود! چقدر بزر؟ به اندازه­ی یک مادر؟ یک پدر؟ یک مادر و پدر توأمان؟ نه! بزرگ­تر! بزرگ به اندازه­ی یک مربی ! بزرگ­ به اندازه­ی یک مقلد ِ "زینب" ! رسالت زینبی ِ او از این لحظه شروع می­شود: نه تنها نباید از غصه­های آنچه که دیده است، بشکند؛ نه تنها باید قافله را از میان مشکلاتی که هنوز ندیده­است، سلامت به مقصد برساند؛ بلکه باید "پیام"ی را نشر دهد. عَلَمی را برافرازد... باید بزرگ شود. بزرگ به اندازه­ی زینب. و عَلَم ِ یک همسر شهید "فرزندانش" هستند! که نه تنها نباید باوجود ِآنها اظهار ضعف و احساس خسرانی کند از آنچه در راه خدا داده؛ و نه تنها باید نگه­داردشان در همه­ی مشکلاتی که... بلکه باید مهیاشان کندشان برای فرداهایی اگر نباشند این رایت­های شهادت و این فرزندان ِ ولایت؛(3) اگر نباشند این بچه­ها(یی که آنروز دیگر نمی­توانند "بچه" باشند!) شاید یادی هم از شهید درمیان ِ مردم (و نه در موزه­ها و کتابخانه­های تصنعی ِ متولیان فرهنگ!...بلکه میان ِ مردم) باقی نمانَد! بچه­هایی که عَلَم ِ انقلاب ِ خمینی­اند بر دوش او که باید برافرازدشان... و لذا دقتی که یک او باید در فرآیند  تربیت و رشد فکری و شخصیتی ِ فرزندان بخرج دهد، را کمتر پدری یا کمتر مادری دارد... و البته شاید مشکلات معیشتی و اجتماعی ِ او را نیز!...(4)

 

متولد 1340 . سومین فرزند پدر و مادری بی­سواد ولی با همت و با اخلاص و خداآشنا با 5فرزند بود. پیشه­ی پدر، به یادگارِ ایام نوجوانی ،که دل از خانه­ی پدری­ کنده بود و برای تجربه­ی استقلال، رو به روستاهای اطراف آورده بود؛ کشاورزی بود. هر صبح بعد از نمازی که صدای اذانش بچه­ها راهم برای نماز بیدار می­کرد، راهی می­شد تا غروب. تابستانها گاهی پیش می­آمد که یک ماه یا بیشتر سَرِ زمین مراقب غله می­ماند (و خاطره ها داشت از درگیری با گرگ و گراز و دزد و مار!) ولی آخر ماه و آخر سال که می­رسید، اگر صاحب زمین حرفی از دستمزدش نمی­زد، حیای او هم مانع از طلب کردن و یادآوری می­شد! و جوابش به خانواده "دست خود صاحب کار هم تنگ است لابد. محصول آنقدرها خوب و سودآور درنیامد." موقع اصلاحات ارضی هم که قرار بود هر کشاورزی که مالک ِ بخشی از  زمینی که سالها رویش کار کرده  شود؛ هرچه اصرارش کردند زیر بار "زمین صاحبدار مردم را گرفتن" نرفت. از روحانی مسجد محل این مسئله را پرسیده بود. و فهمیده بود که این توطئه­ایست برای مثله کردن زمین و از کار انداختن کشاورزی .

بچه­ی وسطی بود نه هم­حرف بزرگترها نه هم­بازی کوچکترها! مشغولیتش گوش دادن به قصه­ها و حکایت­ها و گاه حافظخواندن و قرآن خواندن ِ مادربزرگ بود و گاهی هم با او به مسجد رفتن و نماز و دعاهای معتبر را به زنها یاد دادن؛ عادتی که بعد از مادربزرگ و تا سالهای نوجوانی هنوز برایش مانده بود! مدرسه که رفت(و بواسطه­ی مضیقه­های خانواده، یک سال دیرتر از همسالان) و بخصوص بعدتر که مادربزرگ هم نبود، دیگر او بود و عالم ِ کتابهایی که از مدرسه امانت می­گرفت. کتابهای مدرسه هم که تمام می­شد به سراغ  کتابخانه­های دیگرشهر می­رفت.اوایل رمانهای رایج دنیا بعدتر هم کتاب­های اخلاقی و تفسیری . او بود و کتاب­ها و فکرهایش در تنها اتاق ِ خانه­ی 40(؟) متری با کف ی خاکی؛ که تازه اسب پدر هم با هفت نفر اعضای خانواده در آن شریک بود (برق و آب لوله­کشی که دیگر بماند)! مثل خیلی از هم­سالانش مدتها طول کشید تا بفهمد که ضعف بینایی­اش به راحتی ِ یک عینک حل شدنیست! و مدتها طول کشید تا صاحب یک عینک شود. عادت داشت به کلاس­های بالای 50نفره در زیرزمین­های تاریک و نمور و عادت داشت به شاگرد اول مدرسه شدن در همان شرایط و عادت داشت به اینکه معلم­ها وقتی پاسخ سوال دانش­آموزان را نمی­دانستند؛ سوال را به او ارجاع بدهند!"روشن! تو جوابش را بگو!"

خیلی دوست داشت برای دبیرستان رشته­ی "صنعت" را انتخاب کند. ولی در این­صورت لازم بود به دبیرستان پسرانه برود. لاجرم به رشته­ی "ریاضی فیزیک" رضایت داد. و همین هم در شهر خودشان نبود. این شد که با خواهر بزرگترش که به تازگی دانشجو شده بود، بار مهاجرت به شیراز (که شنیده­بود دبیرستان­هایی دارد که کمتر از شهر خودشان به دخترهای محجب سخت می­گیرند)بستند. با حقوق اندک خواهر اتاقی اجاره کردند و در کنار همان خانواده­ی صاحبخانه ساکن شدند. "امورات داخله­ی خانه(همان تک اتاق!) با خواهرم بود و امورات خارجه با من!" در این شرایط جدید زندگی بود که کم کم رفت و آمد دانشجوها به خانه ، او را با فساد نظام سلطنتی و مبارزه و اعتراض آشنا کرد. و کم کم کتابفروشی ِ بین مسیر خانه-مدرسه کتابهای "دکتر شریعتی" را در کنار کتاب­های آیت الله دستغیب به او پیشنهاد داد و بعدتر هم کتاب­های شهید مطهری و امام را.  پایه­های اعتقادی­اش را مطالعات سالهای نوجوانی محکم کرده بود، "درد"های دین و مردم و جامعه­ش را که در  ناله­ها و گاه فریادهای شریعنی شناخت و لمس کرد، قدم در راهی گذاشت که کم کم چیزی از او باقی نگذاشت بجز "رهرو" ِ همین راه! و "درمان" را که در "خمینی" جُست، دیگر دلیلی وجود نداشت برای اینکه او با تمام وجود غرق و مستحیل در این رهبر خدایی نشود و همه­ی داشته­هایش (تا امروز) را "فدایی ِ امام" نخواهد! این پامبر قرن بیستم  با همان پیام پیامبران و با همان قیام. پیامبری بعد از "ختم پیامبران!" ومصداق تام ّ "علماء امتی افضل من انبیاء بنی اسرائیل" !

تدریجا با بچه­های همفکر مدرسه یکدیگر را پیدا کردند و "انجمن اسلامی"مدرسه راه افتاد و به اتحادیه­ی انجمنهای اسلامی دانش­آموزان پیوست. چه می­گویم؟ به انقلاب خمینی پیوست. به انقلاب اسلامی ِ مردم.

سال سوم دبیرستان با مهر 57 شروع شد و به خرداد 58 ختم! و این تقریبا یعنی "درس بی درس!" چندماه ابتدای سال تحصن و تعقیب و گریز بود و بعد که رژیم دید دیگر این مدرسه­ها برایش مدرسه نمی­شوند؛ تعطیلی. و در انتها هم ، اداره­ی مدرسه توسط خود دانش­آموزان انقلابی (مدرسه­ای که اغلب کادرش استعفا داده بودند و بفرمان امام باید بازگشایی می­شد) و مباحثات نفس­گیر با همکلاسی­ها و معلم­های کمونیست و... یک روز که از معلم ریاضی برای حل یکی از "تست"ها راهنمایی خواست، معلم خندید : "شما انجمنی­ها مگر اصلا دیپلم می­گیرید که به کنکور و تست هم فکر کنید؟!" آن سال معدل دوم مدرسه شد!

دیپلم را که گرفت، انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه­ها تعطیل. فقط پزشکی و علوم قرآنی پذیرش داشتند. به خانه برگشت و دیپلم تجربی هم گرفت و در کنکور پزشکی شرکت کرد. همان روز کنکور بود که رفقا  با هیجان

خبر از اعدام چند نفر از مجاهدین خلق را دادند. "از جمله یکی از  دوستان نزدیکم! بچه­ای مومن و باعرضه و اخلاق­مدار. دانشگاه که رفت(کرمان) اوایل زیاد از امام جمعه­شان تعریف می­کرد. کم کم اما از دیگرانی هم تعریف کرد و گرایشات چپ در دیدگاههاش پیدا شد و به مجاهدین خلق پیوست. چند باری بینمان بحث و گفتگوهایی شده بود. می­دانستم اخیرا بازداشت شده و حاضر به توبه و برائت از سازمان نیست؛ و تقریبا می­دانستم کجاها گیر ایدئولوژی دارد اما فرصت مباحثه­ی مفصل و توجیه کامل دست نداده بود. هرچه از استدلال و استناد و جواب و دعوت و... داشتم برایش مکتوب کردم و امیدوار بودم که بتوانم با این ترتیب قانعش کنم که...اما قبل از اینکه برسانم به دستش خبر اعدامش رسید. سر کنکور همه­ی اینها و این کوتاهی و امروز و فردا کردنم در کاری که شاید می­توانست رضا را برگرداند توی ذهنم می­پیچید و بدحالم می­کرد.بماند که همه شناسایی و اعدام او میدیدند!  " دانش­آموزی­اش را در شهر خودش نبود و لذا مسئولین گزینش شهرستان شناختی از او نداشتند. رد شد و سال بعد دوباره کنکور داد! اینبار علوم قرآنی و اینبار هم گزینش! اما طی این دو سال راه جدیدی در زندگی­اش باز شد که انگار  کانال خدمت­رسانی او را به آرمانهایش می­توانست مشخص کند:"در آن گیر و دارهای ایدئولوژیک، به پیشنهاد شهید باهنر برای مدارس "مربی پرورشی" تعریف شد! نیروهای جوان و توجیه نسبت به انقلاب و با توان مباحثه بالا  لازم بود که از پس القائات کمونیستی بربیاید و هم توان ارتباطگیری با بچه­ها و انتقال صحیح اندیشه­ی انقلابی داشته باشد. خواهرم خواسته بودند که در کنار تدریس ریاضی، در همان مدرسه مربی هم باشد و او مرا بجای خودش پیشنهاد داد." حدود بیست نفری بودیم ؛ محفلهای دعا و بحثهای اخلاقی و تحلیل ماوقع انقلاب و جریانها واحزاب و گروه­ها و تشکلهایی که هر روز حکایتی نو داشتند!و نظریه­پردازانی که هرروز یکی به­شان اضافه می­شد و سخنرانیها و موضع­گیریهای لیدرهای انقلاب؛ گاهی هم بحثهای اعتقادی برنامه­ی باهم بودنهامان را پر می­کرد.  تشکلها هم مثل قارچ تکثیر می­شدند! سازمان مجاهدین خلق و انجمنهای اسلامی و حزب جمهوری که بود؛ جنبش ملمانان مبارز،امت اسلام(دکتر پیمانی­ها) اخوان؛و... از آنطرف هم چریکهای فدایی اکثریت و اقلیت و پیکار و دموکراتها و...تعاملاتی با اکثر اینها داشتم. اما دأبم این بود که مستقل فکر کنم و مستقل تصمیم بگیرم. بخصوص وقتی غل و غشی در لیدرهای بعضی­شان در سطح شهرستان می­دیدم؛ مصرتر می­شدم بر اعتماد مطلق نکردن به "احزاب". اینکه 20 سال بعد هم از موتلفه جدا شدم به همین دلیل بود. رای دادنم به بنی­صدر هم البته به همین دلیل بود! بعد از کنار رفتن جلال الدین فارسی حزبی­ها نتوانستند قانعم کنند که به دکتر حبیبی رای بدهم. البته هنوز چندماه نگذشته بود که بنی­صدر خودش را نشان داد!

از سفارش­های امام "آموختن عربی" بود. رفتیم حوزه­ی علمیه و از استادهای آنجا خواستیم کلاس تشکیل دهد. جامع المقدمات و شرح نهج البلاغه.علاقه­مند بودم و استاد هم خیلی رویم حساب می­کرد. تا اینکه یک جلسه (مهمانی!) ترتیب داد که همه­ی گروه­های مطالعاتی­ای را که ساپورت می­کرد یکجا جمع کند . شروع کرد به سخنرانی.کم کم بوی برداشتهای چپ از نهج البلاغه به مشامم رسید.در جمع تقریبا از همه کوچکتر بودم. دستم را بالا بردم و استاد با استقبال اجازه داد و شروع کردم به رد ِّ برداشتهاش. وسط حرف زدن دیدم دخترها دورم زنجیر شده­اند:"فرار کن مگه نمی بینی دارن با چاقو میان سراغت!" و چند نفر از آقایان را نشانم دادند که به سمت ما می­آمدند... کلا به این ترورها هم آنروزها عادت داشتیم! اینبار که کنکور داد ادبیات عرب شرکت داد و دانشگاه تهران قبول شد. سال­بالایی­ها وقتی دیدند چقدر ازجامع المقدمات را خوانده؛ گفتند اگر مدرکش برایت مهم نیست، برو همانجایی که تا حالا خوانده­ای! ما هنوز نرسیده­ایم به اینجاهای کتاب! او هم که کم کم فرزندش در راه بود و مسیر 16 ساعته و مدرسه؛ ول کرد! و بعدتر در ارتباط با کارش، اممورتربیتی خواند و با فاصله­های چند ساله(نقل و انتقال به ساری و بعد شهادت مسعود و بعد هم بچه­ها) کاردانی و کارشناسی و بعدتر ارشد گرفت.

مسعود از بچه­های فامیل بود. با خواهرهایش در همان محفلهای مذکور بودیم و یکی­شان همکارم بود. خودش هم اگر جبهه نبود و دانشگاه هم نبود شرکت می­کرد. گاهی هم در خانه­ی ما جلسه­های بحث و تبادل نظر و اخبار و... داشتیم. کم سن و سال بود(همسن بودیم) و خانواده مسئله­ی ازد.واجش را جدی نمی­گرفتند. تهدید کرده­بود که یا فلانی یا من میروم همان ساری(که دانشگاهش بود) یک فکری برای خودم می­کنم! قبل از آن چند بار رفقایش را پیشنهاد داده بود! مدل بچه­های آنروزها: اگر دختر خوبی هم می­شناختند دوستانشان را بر خود مقدم می­کردند! از این کار بهم برمی­خورد. از طرفی فکر می­کردم آدم باید صرفا از روی وظیفه ازدواج کند لذا چون او را می­شناختم و بچه­ی خوبی می­دانستم و روی این حساب دوستش داشتم؛ بنظرم ازدواج با او از سر نفس می­شد و نه وظیفه! بالاخره وقتی شرط "شهادت"ش را مطرح کرد راضی شدم و تا زمان عقد ارتباطمان قطع شد بعد هم او برگشت دانشگاه و من هم به کارهای مدرسه و... ادامه دادم تا حدود سه سال و وقتی که فرزند دوممان در راه بود  که رفتم ساری. بنظرم جهاد سازندگی بیشتر جای خدمترسانی­ِ گم­نام بود و لذا بین سپاه و جهاد، دومی را پیشنهاد دادم. یک بار که با ذوق گفت مسئول فلان دانشگاهمان شده م گفتم نه خودت دلت را خوش کن به این چیزها نه بیا برای من تعریف کن!اینها وظیفه را سنگینتر می­کنند ذوق و افتخار ندارند! دیگر نفت! بعد از شهادتش چیزهایی از دوستانش به گوشم می­خورد که کی بوده؟! گاهی که از مشکوک بودن بعضی کهبعنوان سران و رهبران انقلاب شناخته می­شدند می­گفت عصبانی می­شدم:"ببین تو توی دانشگاهی ولی اینجا منم با این دو تا بچه. امکان بررسی صحت و سقم این حرفها را ندارم. لطفا اینها را برای من نگو" دانشگاه و جهاد زیاد بهش اجازه­ی جبهه رفتن نمی­دادند.تا سال 67 که پیام "امروز ایران کربلاست" داد . وقتی آمد مسئله­ی رفتنش را مطرح کند؛ با همه­ی غرورم زدم به واقعگرایی و از مشکلات قریب­الوقوع بعد از رفتنش گفتم؛ لرزش صدایش را که حس کردم به خودم آمدم:" چه می­کنی دختر؟!داری سرباز خدا را از جهاد سرد می­کنی؟!" فوری مسئله را جمع و ور کردم که "البته می­دانی که من می­توانم! و مشکلی نیست و خدا بزرگ است و..." به تک تک رفقا و استادهایش تلفن زد که :"من دارم می­روم. شما هم باید بیایید..." جمع و جور کردیم و آمدیم کازرون و او رفت جبهه.

نماینده­ی مجلس سوم(و ششم!) شهرستان با بچه­های خط آیت الله منتظری توی شهر یک جنگ روانی علیه نماینده­ی امام براه انداخته بودند. تا جایی که بعضی خانواده­های شهدا اجازه نداده بودند اشان بر جنازه­ی شهیدشان نماز بخواند. و در بعضی موارد حتی در مجلس ترحیم شهید هم ایشان را به خانه راه نداده­ بودند! مسعود از آن تیپ اخلاقهایی داشت که توی رفاقت خط سیاسی و فرهنگی و...نمی­شناخت! همه جور دوستی داشت و از جمله از این دسته. وصیت­نامه­ش هنوز بدستم نرسیده بود و نگران بود که نکند تصریحی درش نباشد و راه برای سواستفاده­کنندگان باز بماند. احساس کرد مراسم مسعود هم دارد می­افتد دست همان خط انحرافی. نماینده­ی کذا هم آمده بود خانه و یکیشان هم داشت مداحی می­کرد. و این تصور را ایجاد می­کرد که مسعود هم از اینها بوده. تا اینکه وصیتنامه رسید :" وحدت اسلامی را تحت زعامت حضرت امام حفظ کنید و هرگز برخلاف نظرات ایشان عمل ننمایید و همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید نه یک قدم جلوتر و نه یک قدم عقبتر." و همین برای ختم همه­ی نگرانی­هایش کافی بود. با اطمینان رفت که با نماینده­ی کذا در مقابل جمع صحبت کند و موضع واقعی شهید را  بگوید که مردهای فامیل مانع شدند. سر کاری که درست می­دانست با کسی تعارف نداشت؛ اما در آن شرایط هم بگومگوی خانوادگی صلاح نبود. کوتاه ؛آمد و فقط رفت روی هرکدام از عکسهای بزرگ مسعود که در دست تشییع­کنندگان بود، یک عکس امام و یک عکس آیت الله ایمانی(امام جمعه­ی شهرستان) گذاشت! و در جواب اعتراضها گفت:"دلیلش را از آن دو تا اتوبوس بچه­های شمال بپرسید که هنوز نرسیده، رفتند دفتر امام جمعه که ببینند این آقای ایمانی ای که مسعود آنطور شیفته­اش بود کیست؟" دو ماه بع فرزند سومش بدنیا می­آمد و لذا بود که مسیر تشییع را با مینیبوس، با پیرترها و آنها که معذوریت جسمی داشتند آمد. مثل تمام این مدت، آنجا هم کسی اشکش را ندید! فکر می­کردند "شوکه"است! و می­خواستند با او "همدردی"کنند تا بغضش باز شود :"خدا ازشان نگذرد. خودشان توی آرامش نشسته اند حکومت میکنند. بچه های مردم را میفرستند جلوی توپ و تانک!" جوش آورد ، حرف خیرخواهانه ی طرف راقطع کرد:"کدام خودشان؟! آقای هاشمی رئیس مجلس که یک خط درمیان جبهه­ست آقای خامنه­ای تا قبل از ریاست جمهوری همیشه توی جبهه حتی خطوط مقدم بوده  حالا هم فرزندانشان قاطی سایر بسیجیهایند.نوه­های امام هم...جوانهای مردم برای خدا میروند جبهه. کسی بزور نفرستاده اینها را."

حالا درد کم داشتیم؛ بعضی مقدس­بازی­ها و تحجرها هم که به پای انقلاب نوشته می­شد، قوز بالای قوز! مدیر مدرسه چه فحشها که نثار دانش­آموز نمی­کرد بخاطر اینکه طبق مد آنسال دکمه­ای پشت مانتوش بود. معاون پرورشی آموزش و پرورش شهرستان، یکی از دانش­آموزها را تا مدرسه تعقیب کرده بود تا ببیند "کدام مدرسه است که بچه­هایش گناهی به بزرگی ِ کفش سفید پوشیدن دارند! و...

بچه­ها هم گاهی واقعا عجیب می­شدند! یکی دائما باید یک حیوانی چیزی توی خانه نگه می­داشت! مرغی خروسی اردکی گربه­ای خرگوشی، مارمولکی، ملخی، کبوتری ...!جانورهایی که گاه خطرناک بودند و گاه کثیف اما بهر حال رفیق با بچه!  یکی هنوز فارسی یاد نگرفته، عشق زبان انگلیسی شده بود و توی شهر تا 3،4 سال بعد هم  موسسه­ی زبان وجود نداشت!کتابی تهیه کردم و خودم شروع کردم باهاش کار کردن . بعد هم که موسسه باز شد کلاس مختلط بود و مربی بشدت بدحجاب و البته مورد علاقه­ی بچه­ها چاره­ای نبود، باب رفاقت با مربی که توی شهر هم غریب بود باز کردم و...سومی از 8 سالگی شروع کرده بود به شعر گفتن و تقویت لازم داشت. بین مادرهای دیگر (از فامیل و همکاران و...) کمتر کسی می­دیدم که اینطور به خصلتهای خاص هر کودکش دقت کند.

موضوع پایان­نامه­اش را "علل افت تحصیلی فرزندان شهدا" انتخاتب کرد و متناسب با این موضوع ، آن سال "مشاور شاهد"و برای بیشتر درگیر شدن با مسئله، از بچه­های خودش هم خواست که  آن سال را به دبستان شاهد بروند. 

درب  باز شد و دخترکوچکی را هل دادند داخل دفتر: "بیا این هم مشاور! ببینم خانم روشن می­تواند زبان تو را باز کند یا نه؟!" از قضا دخترک از فرزندان شاهد بود. بعلت تالاسمی که داشت، هیکلش خیلی کوچکتر از سنش بود. سه سال بود که توی همان کلاس اول مانده بود! معلمش می­گفت در این 3 سال یک کلمه حرف نزده! "بغلش کردم. می­لرزید. ترسیده بود. یکی دو ساعتی من گفتم و گفتم وگفتم و بازی کردیم تا بالاخره زبانش باز شد!"

تبعیض رایج­ترین مسئله­ای بود که در این مدرسه­ها می­دید. و تنبیه بدنی! معلمی سر کلاس به کسی تهمتی زده بود و با واسطه­ی 3 نفر بچه­های کلاسش به گوش طرف رسیده بود. از قضا یکی از این سه دانش­آموز ، شاهد بود و معلم گیر داده بود که انتقام آبروی رفته­اش را از او بگیرد! گفتم اولا تو اشتباه کرده­ای کهجلوی بچه­ها، پشت همکارت حرف ناحسابی گفته­ای. بعد هم این بچه­ها سه نفر بودند. نه فقط فلانی. چشمهایش گرد شد:"فلانی و فلانی را می­گویی؟ می­خواهی پدرهایشان پدرم را دربیاورند؟!"...! روزهای سختی بود. اشکی را که صدام نتوانسته بود دربیاورد حتی در این بگومگوهای هر روز با مسئولین بی­مسؤلیت ِ آموزش و پرورش شهرستان و استان درآمد!نهایتا موفق شدم کادر دفتری دو تا از مدرسه­ها را عوض کنم و پایان­نامه­ی کذا هم تمام شد و بچه­ها به مدرسه­ی قبلی­شان برگشتند(طی آن یکسال تازه اعتراض مدام بچه­ها هم بود که شرایط استرسزای اینجا را با مدرسه­ی قبلی خودشان قیاس می­کردند و می­خواستند برگردند و توجیه کردنشان چندان راحت نبود!).

معلم دینی­اش گفته بود:"برهان نظم قانعت نمی­کند؟ استغفرالله! توی این فکرها نرو دیوانه می­شی"

بچه­ها نوجوان بودند و به اقتضای سنشان درگیر با انواع شک­ها فکرها و چراها و...فضای توطئه­آلودِ آنروزهای جامعه هم با این وضع دامن می­زد و بلکه جواب­های انحرافی به این سوالات طبیعی می­داد. از طرفی شرایط اخلاقی مدارس راهنمایی هم خیلی سالم نبود! دخترها را اگر معشوقی، B.F.ی، چیزی نداشتند مسخره می­کردند. بهترین حرف­هایشان می­شد بحث و تحلیل­های  فوتبالی!از طرفی چیزی هم که به اسم "دین"در سطح شهر ارائه می­شد، منطق درست و درمانی نداشت که برای نوجوان قابل قبول بعنوان "تنها صراط مستقیم" باشد: سفره­ی اباالفضل و ختم انعام و مراسم­های بی­اساس و خاله­زنکی که ملت وقتی آب و نانشان کم می­شد به این بهانه­ها گریه و زاری کنند. نه دینی که منش اجتماعی بدهد.و نه دینی که برای همه­ی تصمیمگیری­های اساسی زندگی، متقن­ترین حرفها را داشته باشد.

سوالهای مریم(13 ساله) زیاد شده بود :"این ولی فقیه شما با شاه چه فرقی می­کند چه عمامه چه تاج وقتی رأس نظام است و مردم انتخابش نکرده­اند؟ چرا نمی­گذارند مهاجرانی کارش را بکند هی استیضاحش می­کنند؟ چرا نماز را باید عربی بخوانیم؟ چرا کسی حق ندارد از اسلام برگردد والا اعدامش می­کنند؟ چرا حجاب اجباری ست؟ چرا دختر و پسر توی رفاقت فرق میکنند؟ چرا...؟" گاهی جوابهایی می­داد، قانع می­شد دوباره باهمکلاسی­هایش که مطرح می­کرد، سرزنشش می­کردند که "تو اصلا چرا در این موارد با مادرت صحبت می­کنی؟!" می­دانست اینها فقط سوالهای مریم نیست. صبر کرد تا نوروز. مهمانی­ای ترتیب داد "به بهانه­ی سوالهای مریم"! از بعد از ظهر تا پاسی از شب گفتگوی چالشی ادامه داشت: جوانهاغ و نوجوان­های فامیل بودند و بزرگترهای سنتی هم بعضی انقلابی­های تیر هم. بعضی ضدانقلابهای تیر هم!بعضا مربی یا معلم دینی بعضا مسئولین راستی ِ نسبتا در انزوا(در آن سالها) و... یکی از خانمها سری به تاسف تکان داد ونگاهی دلسوزانه به مریم کرد و در گوشم گفت :"نامردها دست روی چه کسانی هم می­گذارند" گفتم سوال طبیعی ِ سنش است، و وظیفه­ی من کمک به او در کشف جواب. کسی دست روی مریم نگذاشته. اتفاقا جمع رفقایش را خودش خط می­دهد.این سوالها توی ذهن اغلب بچه­هایی که فکر می­کنند هست. اگر نپرسند باید نگران شویم.

خدا یار شد و بعد از همان جلسه علایق و تمایلات سیاسی در بچه­ها دید. ارجاعشان داد به انجمن اسلامی. دور هم روزنامه­های مختلف را می­خواندند و بحث می­کردند. آن کتاب "نفوذ و استحاله" مثلا خیلی جذبشان کرده بود. وقتی رئیس­جمهور گفت "از مردم آمریکا معذرت می­خواهم که می­گفتیم مرگ بر آمریکا" خیلی ناراحت شده بودند. "بالاخره راه­های رسیدن به خدا به عدد انفس است!" انگار این تنها راه حل برای زاویه دادنشان به سمت دین بود. این استراتژی تربیتی را سالها بعد برای بچه­ها لو داد!وقتی بچه­ها با تعجب می­پرسیدند"مامان! انگار توی کاروانی که می­رفتیم دیدار رهبری فقط من بودم که هم شوق دیدار داشتم هم حوصله ی مداحی و سینه­زنی بچه­ها را نداشتم! چرا؟!" برای همین هم بود که اغلب توی گروه­های دوستی­شان اصطکاک سیاسی داشتند. بخصوص سر انتخابات­ها که می­شد این مسئله دردسرهای جدیتری هم می­ساخت. بچه­ها را به بحث با هم تشویق می­کرد. و روی این بحثها دور را دور نظارت داشت. فکر کرد اگر بجای اصرار روی ظواهر دین، فقط سعی کند بچه­ها را "حقیقت­جو" بار بیاورد؛ بالاخره خودشان روزی راه این دین ِ یکپارچه حق را خواهند یافت. اگر امروز از امام حسین زخم­دار ِ بهانه­ی گریه منزجرند، با این ترتیب، بالاخره یک روز مجذوب امام حسینی که برای حقیقت قیام کرد و ظلم و انحراف و استحمار را برنتافت، خواهند شد.

مهدوی­کیا و استیلی و عابدزاده و علی پروین و هفته­نامه­ی ماهان و شادمهر و خشایار و ...در دستگاه ارزشی او هیچ جایگاهی نداشتند، اما بخاطر بچه­ها گاهی دل می­داد به این عشقهاشان هم! به عنوان کسی که عمری با مسجد بزرگ شده و صبحها طنین صدای نماز صبح پدرش بیدارش کرده و هنوز جز نوای الله اکبر انقلاب صدایی در ذهنش نیست، برایش راحت نبود 24ساعته صدای موسیقی پاپ با متن­های چرند "آبی رو خیلی دوست دارم" را تحمل کند؛ اما همین که می­دید بچه­ها خودشان یک خط قرمزهایی می­شناسند و مثلا مصرّند که پای نوار یا فیلمی که توی آمریکا تهیه شده به خانه باز نشود، برایش ارزش داشت که چیزی به روی بچه­ها نیاورد. از اینکه می­دید بچه­ها بالاخره بین خداداد عزیزی و آرش و شهدا یک ربطی برقرار می­کنند! از اینکه می­دید بعد از گُل به آمنریکا، از "شکستن شیطان بزرگ" خوشحالتر بودند تا صرفا پیروزی فوتبال. برایش ارزشمند بود که بچه­ها یک خط قرمزهایی برای خود دارند ولو اینکه منطبق بر خط قرمزهای او نیست؛ که اگر احیانا فراتر از آن رفتند قبل از اینکه بخواهد چیزی بپرسد شرمندگی چشمهاشان لوشان می­داد! شرمنده از مادر؟ نه شرمنده از خودشان! "فلان کار یا فلان فیلم یا فلانرفیق یا فلان برخورد در شأن من نبود"!

چند تا از دانشجوها با پشتیبانی خانه­ی جوان و فرمانداری و...گروهی را برای بحث­های دانش­آموزی راه انداخته بودند به نام "پاورچین" موضوع صحبتهاشا ملی­گرایی بود؛ مد و تجدد بود؛ حقوق زن بود؛...اغلب همپالگی­های مرضیه توی مدرسه ، عضو پاورچین بودند و به مرضه هم خیلی اصرار داشتند که بیاید بحثهاشان را آنجا دنبال کنند. از طرفی جلسات مختلط بود و معضلی شده بود برای خانواده­های مذهبی و اغلب با بچه­هاشان درگیر بودند. پرسیدم: "اشکالی ندارد با هم برویم؟" او هم از دوستهاش پرسیده بود و ظاهرا استقبال کرده بودند. رفتیم. ساکت بود. عادت داشت وقتی جایی تازه­وارد است بیشتر بشنود تا حرف بزند. تمام که شد نظرش را پرسیدم. شروع کر:"اینها که هیچی نمیفهمنددوتا حرف کتاب تاریخ مدرسه را حفظ کرده­ند با چرت و پرت­های کوچه بازاری که لابد خانواده­هاشان دهنشان گذاشته­اند بعنوان تحلیل به هم تحویل می­دهند! و همدیگه را تشویق می­کنند. که بله ایرانی ذلیل است. کورند ببینند بیست سال است دنیا چطور جلوی ایران مستقل کم آورده؟! گذشت آن ایران قاجار و پهلوی ..." گفتم بنظرت چیزی بهت اضافه میکنه این جلسات؟ سرش را بالاگرفت :"نه ! چی دارند بهم بدن این چهارتا بچه؟!" تو چی؟ چیزی میتونی بهشون بدی؟ بازم با حالت روشنفکرانه­ای گفت "اینا نمی­خوان حرف حساب بفهمند" گفتم فکر نمی­کنی جلسه­ای که بخواد هر هفته فقط بر "من میفهمم و هیچکی دیگه نمی­فهمه" بیافزایدت ضررش از سودش بیشتر باشه؟!" دیگر نرفت! بعدتر می­گفت "مامان هرچه می­پرسم از بچه­ها که بحثهاتان به کجا رسید؟ نشریه­ای چیزی بخواهید دربیاورید پایه­م و... فقط از شوخی­های آقای فلانی و بهمانی توی فلان اردو و گروه کُر و... شان می­گویند!" یکی از معلم­دینی­های فامیل کتاب "پدر،عشق و پسر" داده بود بخواند؛ از خود کتاب بدش نیامده بود اما چون خیلی بهش برخورده بود که "می­خواد منو هدایت کنه!" اصلا روی خوش نشون نداد. خیلی سعی می­کردم از این برخوردهای ناشیانه نداشته باشم!

معاون پرورشی تربیت معلم بود. در سالهای غربت انقلاب. سالهای "اصلاح­طلبی!" سالهای سپردن خمینی به موزه­ها! اتاقش تنها پناهگاه دانشجوهایی بود که تحمل این وضع را نداشتند و فعالیتهات را آنجا سازماندهی می­کردند. و البته نه­چندان پناه­گاه امنی! که هر حرفی آنجا ردوبدل می­شد فردا به گوش مدیر مرکز رسیده بود! چطور؟خدا می­داند!تا جایی که تهدید به اخراج شد... با دانشجوها نمایشگاه می­گذاشتند از تاریخ شیعه تا غربت آنروز "علی"...سمینار و شب و شعر و راهپیمایی هم هرچه وسعشان می­رسید. گاهی هم دیداری با امام جمعه که حالا دیگر حتی خانواده­اش هم از دست تهمت­های مردمن در امان نبودند چه برسد به خودش! نماینده­ی شهرستان بعد از نطق پیش از دستوری که در مجلس داشت و درواقع هیچ حرفی بجز فحش دادن نداشت(!) آمده بود به شهرستان و دانشجوهای تربیت معلم دعوتش کردند و راجع به آن حرف­ها پرسیدند. جوش آورد. و همان­حرفها را تکرار کرد؛ بدون دلیل و اینبار با اهانت­ها بیشتر. هیأت همراه که متوجه ِ خراب شدن ِ اوضاع شدند گیر داده بودند که نوار ضبط شده­ی این جلسه را از دانشجوها بگیرند. امام جماعت خوابگاه مانعشان شده بود. همانجا حکم اخراج امام جماعت صادر شد! معاون پرورشی را هم فردا خواستند به اداره که تو چرا دانشجوها را پر می­کنی که این سوالها را مطرح کنند؟ و تهدیدهایی که دیگر تکرار نشود. گفت دانشجوها مگر خودشان کورند، اظهارات نماینده را در روزنامه­ها خوانده­ند همان نماینده­ای که پارسال به تک تک دانشجوها که از شهرهای دیگرند و نمی­شناختندش تلفن زدید و برایش تبلیغ کردید! حرف بی­معنی زده آبروی شهرتان را هم پیش این بچه­ها برده! به او یاد بدهید اگر بلد نیست حرف بزند لااقل چیزی نگوید؛ دانشجو حق دارد بفهمد و سوال کند.

وسط آن گیرودارها آقایان انقلابی شهر پناه برده بودند به جلسات خصوصی محرمانه! و غرزدن به جان دشمن در جمع خودی­ها! پارسایان جامعه و شیران خلوت! در یکی از همین جلسات تحملش تمام شد گفت :"شما یک نگاهی هم به عملکرد خودتان انداخته­اید ببینید اینهمه سال که همه چیز شهر دست شماها بود چه خاطره­ی خوبی از خودتان برای این مردم گذاشته­اید؟ چه خیری از شما به مردم رسید؟ چرا فکر نمی­کنیم این خودبرتربینی­های ماها بمراتب بیشتر از توطئه­های دشمن باعث رمیدن مردم از انقلاب می­شود؟" جلسه ساکت بود و سرها پایین. انگار حرفی­شانم نمی­آمد. خودش اما از کار خودش خیلی راضی نبود. بعدا می­گفت:"خیلی­هاشان حق استادی به گردن من داشتند نمی­توانم اینطور باهاشان برخورد کنم. نمی­توانم هم اینهمه اشتباهاتشان را تحمل کنم و همراه شوم" از همین­جا از"حزب مؤتلفه اسلامی" جدا شد و "شما" و بولتن­ها را هم دیگر به خانه نیاورد.

دکور اتاق پذیرایی خانه­شان گُل است قاب عکس! 2تا قاب عکس از امام، دو تا از رهبر، یکی از مسعود، و یکی هم از سیدحسن نصرالله که بچه­ها در جریان جنگ سال 1386 اضافه کردند. همین. تا بساط پذیرایی حاضر شود، مهمانها فرصت دارند راجع به فضای خانه اظهار نظر کنند! بعضی­ها خیلی ابراز علاقه می­کنند. بعضی­ها هم به یاد همه­ی مشکلاتی که توی زندگی­شان دارند و لابد تقصیر نظامن است(!) طعنه می­زنند بعضی هم "نتمایشگاه عکس" می­خوانندش!بچه­های 4-5 ساله هم معمولا شروع می­کنند به سوال­پیچ کردن مادرها! اصلا هیچ واکنشی قشنگتر از همین سوالهای بچه­های این سنی نیست. از جمله خواهرزاده­ی5 ساله­اش حالا که بالاخره راجع به عکس­ها توجیه شده؛ همه­جا می­گوید می­خواهم وقتی بزرگ شدم "مثل بابای عباس" با دشمن بجنگم! فردایی هم که محمدحسن (نوه­اش!) بزرگتر شد حتما این سوال برایش پیش می­آید که "چرا اینیکی آقاجون موهایش سیاه است و آنیکی سفید؟ چرا اینیکی فقط عکس است؟!" یا از این دست... شاید روزی بیاید که برای بچه­ها معنی "جوانان غیور کشور" ثقیل و نامأنوس باشد؛ اما هیچ روزی نخواهد آمد که کسی معنی "بابا" یا "برادر" را نفهمد!و همین است سرّ  تفاوت نگه­داری آثار شهدا در خانه؛ با نگه­داری در موزه و ...!

سومی هم که دانشجو شد؛ نفس راحتی کشید! احساس می­کرد بچه­ها خوب راه خودشان را پیدا کرده­ند؛ همانطور که فکر کرده بود! مأموریتش رو به اتمام بود و فرصت برای کارهایی که تا بحال به تعویق افتاده ند: دوباره درس و دانشگاه!

تلفن. - سلام مامان.  –سلام! زنگ زدم هم تبریک بگم هم یادآوری کنم سالروز تکمیل چرخه­ی سوخت هسته­ای کشور است! به هم اتاقی­ها هم تبریک بگو! (بعد از چندذ لحظه – خنده) – می­گن مامان تو هم دلش خوشه ! توی این گرونی گوجه و پودر لباسشویی و بنزین و خونه و...  – (خنده)هم­اتاقیهات که متاهلند!بگو بنظرتون چیزی که از همسر آدم عزیزتر باشه، از گوجه عزیزتر نیست؟!

 

 

 

 

 

 

 

 


 

(1) به یاد او که سال 1342 ، یارانش را در گهواره­ها انتخاب کرد!

(2) "سراغ از حماسه­سازان ِ پشت ِ صحنه­ی انقلاب گرفتن" را پیشتر در کتابهای "نیمه­ی پنهان ماه" دیده­ایم. که البته کتاب­های کذا به اقتضای موضوع و غرض ِ نگارششان، با غروب ِ ماه، کارش با این حماسه­آفرینان هم تمام می­شد! حال آنکه این اول ِ قصه­ی او بود که داشت ناگفته می­ماند. این کتاب­ها خوب شروع کردند اما (من صرفا بعنوان یک بیننده­ی !)دیدم که این اقدام مبارک و ابتکاری، وقتی "عادت"شد و تعداد کتاب­ها و دفعات تجدید چاپ ِ هر کتاب، و بالتبع  تعداد خواننده­ها بیشتر و بیشتر و بیشتر شد؛ تبدیل شدند به نقل مجالس دخترخانم­های رمانتیک ِ بی­درد و ازقضا مذهبی! که رؤیای نگاه محبت­آمیز همت را در دل بپرورند و عکس­های هنری ِنیمه­سایه­اش را به دیوار اتاق­شان بزنند(چنانکه برخی عکس چگوارا و شاملو را و برخی دیگر عکس...) ولی پای عمل که رسید فراموش کنند که کل زندگی ِ همت و همسرش پشت یک وانت را هم پُِر نمی­کرد!...بگذریم!

(3)   قاعدتا منظورم این نیست که الآن هر فرزند شهیدی یک چنین موجود کاملیست! بلکه مسئله این است که تلاش همسر شهید در این راستا بوده است.

(4)   قرار بود عنوان مطلب "من هم معتقدم المرأة ریحانة اما گاهی..." و بنا داشت بیشتر به شرح مسائلی بپردازد که موجب شده نگارنده جمله­ی "مادر تو که خودش مرد است!" را به کرّات از آشنا و غریب شنیده باشد؛ غافل از اینکه این قسم مسائل برای هر پدری از جمله مادر داستان ما(!) از اسراریست که بچه ها (بویژه بچه های  شکلاتی ِ نسل سومی!) هیچوقت ندانند. لذا سوژهی داستان گاهی خانواده­ی زیر متوسطی در دهه­های قبل از پنجاه است و کودک یا نوجوانی از این خانواده، گاهی نوجوان یا جوانیست راه یافته(خمینی یافته!) و مستحیل در این راه؛ گاهی بزرگسالی ِ همان نوجوان است و راهش و... ولی اغلب یک مادر است! چنانکه به چشم نگارنده آمده! بویژه که سوژه اهل "از خود گفتن" و خاطره تعریف کردن هم زیاد نباشد! لذا قبلا از این روایت ناقص و تقریبا تک بعدی پوزش می طلبم.

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 23:24  توسط فروزنده  | 

(کل بحث رضایی رفت توی ادامه مطلب. همه ی حرفم همینه که رهبر فرموده ند-دیدار دانشجویی سمنان-پاییز ۱۳۸۵)


چرا همديگر را تحمل نمى‏كنيم و عيب‏جويى مى‏كنيم؟ در يك محيط واحد، با يك جهتگيرى واحد، يك نقطه و خدشه‏ى كوچكى موجب مى‏شود كه اين گروه در مقابل آن گروه بايستد و آن گروه در مقابل اين گروه.

من اين را به شما بگويم - با تجربه‏اى كه بنده از اول انقلاب تا حالا دارم - كه غالبِ دسته‏بنديهاى سياسىِ كشور ما از اين قبيل بود كه متأسفانه بعد به دسته‏بنديهاى عميق‏تر هم منتهى شد. در آن سالهاى رياست جمهورىِ بنده، دو گروه در كشور بودند: چپ و راست. يك عده‏اى مى‏گفتند چپ، يك عده مى‏گفتند راست. بنده يك بحث تحليلىِ مفصلى كردم - سالهاى 62، 63 بود؛ حالا دقيقاً يادم نيست - و ثابت كردم كه اين اختلافات مثل اختلافات قبائل قديمى عرب است. يك قبيله با يك قبيله‏ى ديگر بد بود؛ منشأش نه يك مبناى اقتصادى بود و نه يك مبناى اعتقادى. فرض كنيد يك وقتى اسب اين قبيله در مرتع يكى از افراد آن قبيله چريده، او هم مثلاً گفته بالاى چشمت ابروست؛ اين هم يك جوابى داده و احياناً خونى هم بينشان ريخته شده يا نشده، اما اين دو تا قبيله ديگر تا ابد بايد با هم دشمن باشند! بنده ثابت كردم كه اختلافات آن روزِ چپ و راست در كشور ما از اين قبيل است؛ و بود. اختلافات عاطفى و اخلاقى به دسته‏بنديهاى سياسى تبديل شده بود. البته امروز آن‏طور نيست. امروز يك عده عميقاً با نظام جمهورى اسلامى مخالفند؛ حالا با زبانها و شعارهاى گوناگون و تحت پرچمهاى مختلف با اصل نظام مخالفند. مخالفت هم نه به خاطر اينكه يك جايگزين بهترى براى آن دارند. با همان شعارهايى كه جمهورى اسلامى به خاطر مبارزه با آنها به وجود آمد، مى‏خواهند با جمهورى اسلامى مخالفت كنند. جمهورى اسلامى براساس نفى سلطه‏ى غرب و امريكا سركار آمد؛ اما اينها طرفدار سلطه‏ى غربند. جمهورى اسلامى براى گسترش دين و معنويت و مفاهيم اسلامى سركار آمد؛ در حالى كه اينها اصلاً مخالف گسترش اين مفاهيمند. جمهورى اسلامى شعار خودش را وحدت دين و سياست قرارداد؛ در حالى كه اينها اصلا دشمنِ وحدت دين و سياستند. بعضيها اين‏طورى‏اند؛ حالا كمند، زيادند، چه كسانى‏اند و چه هستند، اينها را كار نداريم، لكن باز در بين همين مجموعه‏هايى كه همفكرند و هم جهتند، انسان مى‏بيند يك اختلافاتى هست كه باز از قبيل همان اختلافات قبيله‏اى سابق است.

راه مقابله با اين بى‏تحملى چيست؟ اين، تحقيق نظرى مى‏خواهد؛ به قول شماها كار تئوريك بكنيد و بعد هم اين را عملياتى كنيد. اين مى‏شود پيشرفت. بخشى از پيشرفت اينهاست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 18:46  توسط فروزنده  | 

 

چندي قبل يكي از رفقا را ديدم كه "هوافضا" را سال چهارمش رها كرده و رفته بود "ارتباطات"(روزنامه نگاري) علامه ؛ احوالش را پرسيديم و معدل(!)  و... و اينكه رشته ي جديدش را چطور مي بيند؟ راضي بود. چيزي كه با تاكيد گفت (و آن وقت من احساس كردم كه بخاطر تفاوتهاي فكري-فرهنگي-سياسي- كه با هم داشتيم، اين نكته را مخصوصا گفت كه لج مرا دربياورد!) :" خوبه بعضي تكنيكهايي را ياد ميگيريم كه اينها باهاش مردم را استحمار ميكنند! مثلا اينكه بهترين راه براي القا وجاانداختن فكري در ذهن افراد اين است كه حمله ي مختصري به آن فكر بكني و بعد به اين حمله جواب بدهي بعد ذهن مخاطب انگار كه در برابر هر نقدي به اين انديشه واكسينه ميشود..."(1)

تريبون آزادي(تحت عنوان "منطقه آزاد" يا "منطق آزاده"!) در دانشگاه شريف توسط صدا و سيما برگزار مي شود. شنيده ها (در حد تواتر!) حاكي از اين است كه فضا عمدتا به مسخره و خزبازي گذشته (2) و البته باز هم همان شنيده ها مي گويند كه چند نفري ،با وجود چنين فضايي، حرف حساب خودشان را مطرح كرده ند. (به كدام اميد؟ به اميد جماعتي كه براي نشنيدن آمده اند؟ يا دوربيني كه براي منعكس نكردن؟...) و چند روز بعد (چند روزي كه لابد صرف "مخاطبپسند" كردن ِ اين "مستند" شده!) برنامه در حد يك ربع ساعت و با تبليغاتي كه براي يك برنامه ي 15دقيقه اي كم سابقه ست پخش ميشود. از آن چند كلام حرف حساب فقط دستي ست كه بالا ميرود! چند بار تكرار "گوش كن" چند بار تكرار "فقط يه نكته ي ديگه" چندبار تكرار "ما آرمان داريم" همين . و در عوض دقیقه ها (از همان ۱۵ دقیقه!) به شنگول بازی (۳)  "من بلد نیستم سیاسی حرف بزنم" و "من بعنوان یه زن حرف میزنم نه یه دانشجو" و تفلسفهای عوامانه ی "اگه همه ی آدذما صداقت و ئصفا داشته باشند اینجا بهشت میشه(با چاشنی بغض!)" و نطقهای از بر شده ی "دولت چرا روی برنامه های اقتصادیش فکر نمیکنه؟" و ... و کسی که (با نوار سبز دور مچش!) میگوید "اگر بنفعتان حرف نزنیم پخش نمیکنید!"  که البته این جملات هم بارها تکرار میشوند تا این بنده ی خدا هم خاطرجمع شود که رسانه ی ملی اورا نیز جز "ملت" (اصلا عین ملت!) میداند و هوایش را دارد و  سانسور توی کارش نیست.

اما درست گفته بود این همدانشگاهی ما! اگر حرفی را خوش ندارند(ببخشید! با استراتژی رسانه ملی متعارض بیابند!) بیتعارف پخشش نمیکنند! البته در تشخیص اینکه "کدام حرف را خوش نخواهند داشت؟" اندکی به خطا رفته بود (۴)

نهاد محترم صدا و سیما! خب شما که نمیخواهی حرف دانشجو را منتقل کنی به ملت چرا قالب "تریبون آزاد در دانشگاه شریف"؟...این چند روز مشرف شدم به رویت "تبلیغات برزنامه های فراوان انتخاباتی سیما" متاسفانه عمدتا از جنس همین تریبون کذا!(فرصت دیدن برنامه ها بحمدالله دست نمیدهد! اگه دوستان غیر از این دیدند ما را هم از جهل بیرون بیاورند لطفا!)

حالا آن نکته ی رفیق کذا به خاطرم میآید:! کار صدا و سیما برگزاری یک "نمایشی از حقیقت" است! در ماجرای غزه هم همین بود... در برنامه های دهه ی فجر هم همین... در "اقتصاد ۱" هم همین! در اصلاح االگوی مصرف هم... و  شخصا از این اوضاع بوی "دشمن دانا" را بیشتر حس می کنم تا "دوست نادان"... الله اعلم ! !

 

 


(1)    اين اصل را البته در تبصره هاي جامعه ي باز هم مطرح ميكنند. اينكه "گاهي كافيست كه مردم فقط مطمئن شوند كه عقيده شان در برابر هر نقدي جواب دارد و لازم نيست حتما خودشان همه ي اين نقد و جوابها را بدانند" از آثار اصلي برنامه هايي مثل "طرح ولايت" هم همين است.

(2)    كه البته با آن SMS صبح، نمي توان هم تصور كرد كه چنين فضايي "بطور طبيعي" ايجاد شده باشد و برنامه و غرضي پشتش نبوده باشد!

(۳) قاعدتا یه قاعده هایی هست برای تمییز دادن "حرف حساب" از میان کلیشه ها و شنگول بازی ها و ... که اینجا حوصله ی شرحش نیست

(۴) و  بخاطر دارم سالها یکی از مهمترین مطالبات برخیها "صدا و سیما را به دولت بدهید" بود! از قضا همان برخیهایی که امروز صدا و سیما را محکوم میکنند که در اختیار دولت است (چقدر هم که هست!)  و باز خاطرم هست که برخی ها یک زمانی هم "شهرداری" را محکوم میکردند که از صدا و سیما برای تبلیغات خودت استفاده میکنی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 10:47  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

یک نگاهی –بخاطر دوستانی که تازه به جمع ملحق شده ند- به جغرافیای بحث بیندازیم:

ما بدنبال نظام اندیشه­ی اسلامی بودیم. چرا نداریم ؟ چرا اینقدر برایمان دشوار است تدوین آن؟ چرا نظام موجود غربی( ِ جهان!) می­تواند در چشم بر هم زدنی بسته­های تعریف خودش را متناسب با تقاضاهای مختلف ارائه دهد؟ چرا زود می­فهمد "چه چیزی ندارد؟" "چه ابهامی در فلان مورد دارد؟" و چرا اندیشه­ی نظاممند دارد و ما نداریم؟ آقای صفایی حائری می­گفت :"چون ما اقدام نداریم!" هنوز نخواسته­ایم دست ببریم در کار ساختن تمدن. و یک رهزن جدی هم دارد این راه "علوم انسانی" !که نگذاشتند جای خالی ِ اندیشه احساس بشود.

 

و البته امروز ما یک نعمت بزرگی را بواسطه­ی حضرت امام داریم ! "انقلاب"؟ نه! "نظام اسلامی"؟ نه !  "مطالبه ی پاسخ از اسلام"  اگر می­خواهید از خمینی "هنر"ی ثبت کنید، شاهکار عظیم امام این است. این انقلاب انسانی : "پاسخ را از اسلام بخواهد" ... جلوی این را اما گرفته­اند! ... پاسخ آماده را می­آورد می­گذارد روی میز! با دکتر مشایخی (موسس دانشکده­ی مدیریت و اقتصاد) صحبت می­کردم می­گفت با این "مستحب است...مکروه است..."ها می­شود کشور اداره کرد؟! جامعه یک سیستم پیچیده ست؛ برو بیاور اندیشه و روشی را که بتواند پیچیدگی­های این سیستم را درک کند وراهکار بدهد؛ چشم! من از غرب نمی­آورم! ... و تقصیر از او نیست!  من فکر می­کنم تقصیر از مسئولین حوزه علمیه و معتقدین به حوزه علمیه است که نمی­گذارند آبروی حوزه برود . هی می­خواهند آبروداری کنند هی سرپوش بگذارند روی این ضعفهای خانمانسوز ... نمی­گذارند  این پوسته(ی آبرو!) را از حوزه کنده شود و حوزه بتواند بزرگ شود. پوست بیاندازد.رشد کند. و بتواند پاسخگو شود.

این بحث اصلی بود که البته هنوز نتوانسته­ایم آنطور که مد نظرم بود به آن بپردازیم. و آمدیم به سراغ این بحث استاد مطهری (کتاب وحی  نبوت-یک فصل مانده به آخر!) : این نظام اندیشه، یک سری "مشخصات" دارد. که با داشتن آنها میتوانیم اسلامی بودن یا نبودن ِ  هر پدیده­ای را بفهمیم !(مثل یک جور سنسور!) بفهمیم این پدیده از آن نظام(ی که درست نمی­شناسیمش!) هست یا نیست؟ مشخصاتی که این نظام را از منظر : "معرفت شناختی" و جهان شناختی" و "ایدئولوژی" توصیف می­کنند.  در دسته­ی اول 4 گزاره مطرح شد(آیا از نظر اسلام "شناخت امکان دارد؟" "منابع این شناختها چیست؟""موضوعات اینها...؟" "روشهای شناخت؟"). اینها گزاره­هایی اند که اگر بپذیری یا نپذیری همه­ چیز ِ زندگی­ات تغییرات اساسی خواهد کرد! آن مسلمانهایی نتوانسته­ند این مسئله(معرفتشناسی  اسلام) را درک و هضم کنند روز به روز از اندیشه­ی اسلامی فاصله گرفتند...(مثلا آن جریان روشنفکری دینی این سالها که شکاکیت را پذیرفت سالهاست میخواهد "ایمان" را خودش توجیه کند! و به چه تفسیر و تعبیرهای ضد دینی ای که نرسیده!) . دسته­ی سوم (گزاره­هایی که نظام اندشه­ی اسلامی را از منظر ایدئولوژی توصیف می­کنند) هم درواقع مشتمل است بر نظام توصیه­های سعادتبخش. اما دسته­ی دوم 25 گزاره است که استاد سعی دارد طی آنها جهان هستی را از نگاه اسلام تفسیر کند. و در هرکدام از این 25گزاره­هم با یکی از مکاتب و اندیشه­ها درگیر می­شود!  من فکر میکنم اگر امروز استاد می­خواست این را بنویسد، این 25 گزاره، مثلا 30 گزاره، یا 20 تا بعلاو­ی 5تای دیگه می­شد! و خب این ناشی است از تأثیری که بالاخره از عصر خود می­گیرد و این مقدار تأثیر(حدود 20% انعطاف و 80% ثبات!) هم کاملا بجاست؛ چون غرض ارائه­ی  "مشخصات" اسلام بود. "وسیله و ملاک تشخیص ِ اسلامیات از میان این همه هیاهو" ! (باید هم حدود 80% ثابتات اسلام باشد و حدود 20% قیاس با "اینهمه هیاهو"!)

و رسیده ­بودیم به گزاره­ی 22. و اینکه از نگاه اسلام "جامعه ، مرکب حقیقی صناعی" است. (1)  مثلا مثل شلیک یک دسته ساچمه نیست! که هریک ساچمه یک اثری روی سیبل بگذارد!

اثرگذاری ِ اجتماعی. کسی که دنبال این هست، باید بدنبال بسیج کردن ِ اراده­ی جمعی (در مقیاس اثرگذاری بر کشور: اراده­ی ملی) باشد .  بعد می­روی دنبال اراده­ی ملی تازه می­بینی ملت ایران در یک "بحران هویت" دچار است! می­گویی "بلند شو" می­گویند :" با کی هستی؟ چه کسی را می­گویی؟ کی بلند بشود؟!" بحران هویت یعنی این! معلوم نیست حرف که می­زنی با "ملت ایران"، داری واقعا با کی با چه جور موجودی حرف می­زنی؟ هنوز هویت انقلابی در ملت ایران شکل نگرفته بود، که انقلاب پیروز شد. البته بعد 8 سال جنگ یک کمک بزرگی به این شکل دادن ِ به این هویت انقلابی در ملت ایران کرد؛ و البته در 8 سال ِ بعد از جنگ این کمک جبران شد! و خیلی خرابتر هم شد! ... حرفم ناظر به شخص آقای هاشمی نیست. ایشان خودشان از تئورسین­های اقتصاد اسلامی بودند و لذا خبر داشتند که هنوز خبری از چیز قابل اتکایی بنام اقتصاد اسلامی نیست! لذاست که قاطعانه لیبرالیسم را پذیرفتند از دید مدیریتی و نه از دید تئوری.آقای هاشمی  بحث از "رفاه مردم" را مطرح می­کنند و کم کم توی نماز جمعه این مفاهیم را شروع می­کنند طرح کردن. من کارشناس نبودم اما هرچه مقایسه می­کردم می­دیدم اینها حرفهای امام نیست! این نیست آنچه مد نظر انقلاب بود! خیلی از بچه­ها لعن می­کردند حتی این جریان را ! توی آن فضا حتی احتمال ترور آقای هاشمی(توسط بچه­های خط امامی) هم می­رفت(اینقدر این اختلاف به چشم بچه­ها می­آمد)! این شعرهای محمدکاظم کاظمی "آنچه آن پیر فروهشت جوانان بردند-گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند-..." و قزوه (حسن حسینی: ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت جای ارزشهای ما را عرضه­ی کالا گرفت...) و... مربوط به این فضاست! و البته اگر بخواهید بگذارید به حساب توطئه باید رهبر را هم شریک بدانید در آن! حمایت کاملی داشتند از مدیریت آقای هاشمی؛و البته رهبر در همه­ی صحبتهایشان کدهایی می­دادند از راه اصلی و بعد توی سخنرانی بعدی ایشان(آقای هاشمی) شروع می­شد:"بله رهبر مطلب مهمی فرمودند که..." و تحریف حرفهای رهبر کاملا به چیزی دیگر که مورد نظر خودشان بود و نه رهبر ...!  و رهبر کاملا واقف به این جریان بود و با این حال اصلا اجازه نمی­دادند که فرمان از دست همین آقای هاشمی بیرون برود(مثلا توسط بچه­های حزب اللهی ِ معترض یا دیگران) ! چرا ؟این دوره را واقعا خیلی عمیقتر از اینها باید تحلیل کرد (ذیل بحث "اراده­ی جمعی").  این قصه­ی "هویت ملی" ِ ما بود . و تازه حالا در 8 سال بعد که دیگر هرچه را هم جریان سازندگی  رویش دست نگذاشته بودند؛ اینها گذاشتند!(که روضه­هاش بماند) تا این قلم بیاید برسد روی کاغذ که کلامی در مورد هویت ایرانی بنویسد با n  جور اِن­قُلت، خط می­خورد و...! بحران هویت. یک مصاحبه­ای "وردینژاد(؟)" داشت با سیدحسن خمینی (که آنموقع به­نام "ذائقه­ی جوانان تغییر کرده" چاپ شد و کلی جنجال آفرید. اما در واقع حرف اصلی ِ آن مصاحبه چیز دیگری بود: ) سید حسن می­گفت شما دارید با کدِّ یمین و عرق جبین چیزی را نابود می­کنیئ که چه بسا ده سال بعد نگاه کنیم ببینیم لازمش داشته­ایم... شما خودتان می­فهمید دارید چه­کار می­کنید؟(تازه حسن­آقا که خیلی با اینها غریبه نبودند)

رهبر می­گفتد: "مراسم بزرگی توی مشهد بمانسبت رحلت دکتر شریعتی برگزار شده بود که خب به تناسب شخصیت ایشان، هم از مردم و هم از اقشار روشنفکر زیاد در آن شرکت کرده بودند. من که وارد شدم دیدم یک طرف باغ مردم روی زمین نشسته­اند و طرف دیگر این آقایان روی صندلی! کنار آنها رفتم (کلا رهبر زیاد با این تیپها معاشرت داشتند.طوری که همین موجب اعتراض امثال مهدی تهرانی به انتساب ایشان بعنوان امام جمعه از طرف امام بود!) آرام گفتم "می­دانید را شما هیچ کاری نمی­کنید و امام خمینی اینطور جریان می­سازد؟ شما، مردم نمی­شناسید!" گارد گرفتند که : چطور؟! ما اینهمه مقاله می­نویسیم و... گفتم همینجا ببینید! " همینکه شما گرفتار ِ این خط ِ اتوی لباست هستی که یک وقت خراب نشود! بنظر شما مردم یک مشت سوسکند که شما باید مدیریتشان کنید.و همین تصورات است که اینها را می­رساند به خیانتهای آنطور... تصور ِ" أنؤمن ُ کما آمَنَ السُفها؟!" ...الا انهم هم السفها ولکن لایشعرون...همین هست که امام می­گوید :"جریان روشنفکری در ایران از اول بیمار متولد شد"(حکایت آن کاریکاتور مازیار بیژنی که یک بنده­ی خدایی از اینها را کشید که یک شیشه شیر داشت منتها بجای عکس گاو روی آن عکس الاغ بود... این یک بیماریست در جریان روشنفکری ما) و زیاد توصیه نمی­کنند قاطی شدن باهاشان را... و همین هم هست که وقتی آن خبرنگار(در آستانه­ی بازگشت امام به ایران) می­پرسد:"شما 15 سال از ایران دور بوده­اید؛ این مردم در این سالها کلی تغییر کرده­اند و شما فقط یک اندکی گزارشهای قاچاقی از اوضاع دارید . چطور جرأت می­کنید مردمی را که نمی­شناسید رهبری کنید؟!"  امام در یک جمله جواب می­دهند:"من مردم ایران را بهتر از هر کسی می­شناسم." یا وقتی آقای...(ریشهری؟) در آن کشتارهای قبل از انقلاب ، نگران، به امام مراجعه می­کند که "چه کنیم؟" امام می­گویند:"همان کاری که مردم می­کنند." این نگاه امام است! مردم را از این لیدرها هم جلوتر می­بینند!!! این را به این راحتی نمی­شود درک کرد! بعد، بعضی که خاطراتی از امام نقل می­کنند(از جمله همین آقای موسوی- نه توی فضای انتخاباتی امروز؛ قبلا هم خارج از این فضا هرچه صحبتهایش را در مورد امام خوانده بودم و دنبال می­کردم همین بود: ) این جملات "مردم ولی نعمت ما هستند" و... را وقتی می­برند توی پارادایم لیبرال خودشان تفسیر کنند! حکایت دارد از یک برداشت خیلی خیلی آماتور و کاملا مشهود است که "نفهمیده­اند هیچی از امام"! مثل کسی که بهش می­گویی ببین فلان کشور بمب اتم دارد، متوجه خطرش و عظمتش باش و بعد راجع بهش حرف بزن! می­گوید :"باشه داشته باشه! ما هم قابلمه داریم میزنیم توی سرش!" نمیگویم بترس! اما لااقل یک درکی از بمب اتم داشته باش بعد  بترس یا نترس! اینطوری امام را فهم نمیکنند خیلی­ها!  مشکل امام این بود که عمدتا حرف نزد! عمل کرد! و تفسیر ِ عمل، مفسر ِ خفن می­خواهد! باید بدانی چه منابعی در بکگراند ذهن امام بوده از چه آبشخورهای فکری­ای تغذیه کرده که این عملها یی را که در موقعیت­های مختلف ازیشان صادر شده بفهمی و تفسیر کنی!

پس بسیج کردن ِ اراده­ی اجتماعی متوقف است بر هویت اجتماعی

(هیتلر هم ملت آلمان را شناخت! اشتباه است که به شخص او درمورد آن عملکرد گیر می­دهند؛  یک مشکلی واقعا در خود آلمانی­ها هست(رهبر گاهی اشاره­هایی می­کند!) که آن بروزش می­شود؛ هر وقت دیگری هم کسی مثل هیتلر پیدا بشود و بشناسدشان این بروز می­کند)

و یک مسئله ی مهم در انتها :  امام را هم البته یک فرد نبینید! پیامبران را با امتشان می­شناسند. (مثلا اهل معنا، موسی را می­گویند که برآیند روح همه­ی آن نوزادان قربانی و مظلومان بنی اسرائیل یک روح انتقام بود که در قالب موسی ظهور کرد...)

 

 

 

 

 

(1) مرکب:

a.      اعتباری (افراد صرفا در کنار هم یک مجموعه تشکیل داده­اند و هر فرد هویت مستقل دارد و اثر مستقل خودش را می­گذارد)

 

b.      حقیقی

                                                              i.      طبیعی (افراد هویت مستقل ندارند و اساسا برای مجموعه ساخته شده­اند و اثرگذاری مستقلی هم ندارند.)

                                                            ii.      صناعی(افراد هویت مستقل خود را دارند اما اثرگذاری مستقل ندارند و نمی­توان تفکیک کرد که این، تأثیر ِ این فرد است و آن، تأثیر ِ آن دیگری!)

(2)   راستی! آقایان  در آن مدت، "کجا" بودند...؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 19:18  توسط فروزنده  | 

دعا با "اللهم لک الحمد علی ما جری به قضائک فی اولیائک الذین استخلصتهم لنفسک و دینک..." شروع می شود. سپاس و ستایش خدا بخاطر آنچه که بر "آنهایی که خدا برای خودش و دین خودش خالصشان کرد". "داستان انبیا". یا بعبارت بهتر "تاریخ بشریت"! چرا که پیامبر در هر عصری، سقف وجودی ِ انسان در همان عصر است بعبارتی "عصاره ی بشر در هر عصر"(1) .این نسبت خاص پیامبر با امت است. و دعا ضمنا تاکید بر اینکه "اوصیایی برای هرکدام از آنها اختیار کردی" و درواقع اینکه اینطور نبوده که خدا یک "پیام"ی را بفرستد به انسان و بعد "ولش کند!" بلکه تا رسیدن مردم به اهلیت ِ دریافت پیام بعدی؛ "حافظانی داشته پی در پی"(مستحفظا بعد مستحفظ من مدة الی مدة). این "محافظین" به چه کار آمده اند؟ "اقامتا لدینک و حجتا علی عبادک" و برای اینکه حق از جایگاهش خارج نشود. و باطل بر اهل حق غلبه نکند و کسی بهانه نیاورد که اگر رسولی برای ما میفرستادی ما نیز تو را تابع میشدیم."(2). و  مرحله به مرحله این "ما جری خدا- انسان" را مرور می کند "تا اینکه امر رسالت منتهی شد به محمد" و توصیفات خاصی که برای او برمیشمرد (از جمله "و او را وعده دادی که دینش را بر هر مکتب دیگری پیروزی بخشی ولو اینکه مشرکین راخوش نیاید!) . و سپس حرف را به سمت "اوصیای آخرین پیامبر" میکشاند : اینکه اجر رسالت "مودت به این اوصیا بود که همان ره گیری به سمت خداست و صدالبته که خیری ازین رهگیری و آن مودت به پیامبر نمیرسد و هرکه چنین راهی رود، برای خود رفته است!" و عمر رسالت پایان یافت و رسول، "علی" را "در حالی که مقابلش مملو از مردم بود، به هدایت همه ی اقوام انسانها گماشت." و "همه ی راه ها به سمت خدا را بجز راهی که از کانال وصایت میگذرد بست!" و هرآنچه لازمه ی این مأموریت بود(علم و حکمت) به علی سپرد . و باز هم جای تأمل جدی هست روی این شکل خاص ِ توصیف علی (که مشخصا توصیف یک شخص نیست و توصیف امر "وصایت" است.) "اگر علی  نبود مومنین بعد از پیامبر شناخته نمی شدند!"... "قدم جای قدم رسول می گذاشت"... "برای تأویل(انطباق قرآن بر واقعیتهای جامعه) مبارزه میکرد و در این مبارزه اهمیتی به خرده گیری خرده گیران نمی داد!"..."تا جایی که بر اثر پیروزیهایش، عقده هایی در دل گردنکشان عرب پدید آورد!" (دقت به این مسئه بعنوان یکی از آثار اجتماعی ِ وجود حاکم عدالتخواهی مانند علی!...و اندکی بعد میبینیم که این اثر چه نتیجه ای داشت) و این عقده ها در قالب "جمل و صفین و نهروان" رخ نمود و نهایتا به شهادت او منجر شد. و از اینجاست که درد اصلی بشر آغز می شود : "لم یمتثل امر رسول الله فی الهادین بعد الهادین"...از این پس هدایتگران به انزوا افتادند..انسان قرار بوده که طی یک مکانیزمی هدایت بشود. این مکانیزم را زمین زده اند!. و درد عظیمتر اینکه این خود امت بودند که چنین کردند!"و الامة مصرّة علی مقته(امت اصرار ورزیدند بر دشمنی با این سلسله ی هدایت)؛مجتمعة(با هم اجتماع کردند بر...!) علی قطیعة رحمه و اقصی(دور افکندن!) ولده" !!! و البته اشاره ای هم دارد به اینکه "نه همه!" ماندند اقلیتی که راه گم نکردند و البته بر آنها هم از سوی "اکثریت امت" جز کشتار و وهن و اسارت و... نرفت و در ذکر همین تاریخ تلخ ، اعتقادی را که بکگراند ِ ذهن ِ این اقلیت برای استقامت بر راهشان است ذکرمی کند "اذ کانت الارض لله یورثها من یشا من عباده" و دورنمایی را که انگیزه ی آنهاست "و العاقبة للمتقین" و تأکید می کند "سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا" . و اینجاست که توصیه های "سزاست که هر گریه کننده ای بر مصائب اهل بیت گریه کند" و درددلهای "عزیزٌ علیّ..." ی انتهای دعا معنی میابد : "مَن ِ انسان اصیلترین دردی که دارم همین به انزوا رفتن ِ سیستم هدایت است!" و بعد باز میپردازد به وصف این پدیده ی"وصی" (تنها راه نجاتی که انسان خود را از او محروم کرد و شد موجود فلاکت زده ی امروز!) "سبیل بعد السبیل"..."اعلام الدین و القواعد العلم"...تا از آن داستان و این درد به دغدغه ای برسد "این مکانیزم قابل ِ مجددا به جریان افتادن است"!  و اینجاست که بشر خسرانزده را مژده ای  می دهد : "این بقیة الله التی لاتخلوا من العترة الهادیا"... و او را ، بازمانده ی راهی که خدا برای به مقصد رساندن انسان درنر گرفته بود، اینطور، با مأموریتهایش،  معرفی می کند :" او که برای قطع ریشه ی ظالمان مهیا شده...او که به منتظَر است تا اختلافها و کجرویها را به راستی اصلاح کند...او که ذخیره شده و اختیار شده و آرزو شده تا "شریعت"(3) را بازگرداند و  کتاب و حدهای آنرا احیا کند...او که شوکت زیاده خواهان جهان را میشکند... او که بنای شرک و نفاق(4) را نابود میکند...او که شاخه های گمراهی را برمیکَند...او که آثار باطل اندیشی و هواهای نفسانی را نابود می کند...او که رشته های دروغ را می گسلد(4!)... او که اهل عناد و گمراه کنندگان مردم را به استیصال می کشاند (4!) ... " بعد از برشمردن این مأموریتهای "سلبی" به مأموریتهای ایجابی ِ "بقیة الله" میرسیم (و اینکه قصه به رفع باطل-چنانکه شاید به ذهن مثل منی میآمد- ختم نمیشود؛ تا اینجا تازه انسان به رهبری حجت خدا عرصه را باز کرده است برای چیزی:) "أین جامع الکلمة عی التقوی... باب الله الذی منه یؤتی ... سبب المتصل بین الارض و السما... أین صاحب یوم الفتح و ناشر رایة الهدی ..." و بعد ، حالا که انسان "خوب شناخت" که با چه موجودی طرف است، وارد ِ گفتگوی "مستقیم" میشود (و گویی درسی را که اینجای دعا گرفته دارد در محضر استاد پس می دهد!) و میرسد به بیان "دغدغه"ی اصلی اش : "عزیزٌ علیّ ان ابکیک و یخذلک الوری" برای من سخت است که (چون اینها را درمورد تو میدانم) در نبودن ِ تو گریه کنم و همگان از وجود موجودی چون تو غافل باشند  و تو را رها کرده باشند !  بعد در جستجوی فرصتی برای زدودن این غفلت از جامعه برمیآید "هل من معین فاطیل معه العویل و البکا؟" حتی از کوچکترین فرصتها هم نمی گذرد:"هل قذیت عینٌ فساعدتها عینی علی القذی؟" ! (5) و می خواهد که "راه"ی بجوید به سوی او "هل الیک یابن احمد سبیل..."(6) و صحنه ی نهایی این مبارزه ی از آغاز تا پایان جهان ترسیم می شود : آیا تو را می بینیم در حالی که پرچم نصر را برافراشته ای و ما پروانه وار به گرد توایم و تو با این سپاه (همین ما!)زمین را از عدل پر کرده ای و دشمنان را طعم خواری چشانده ای و متکبرین(4!) و ظالمان را ریشه کن کرده ای و ما خدا را بر اینها شکر میگوییم..." و بعد از این رو به سوی خدا می آورد و از او استمداد می جوید "اللهم انت کشاف الکرب و البلوا(تو برطرف کننده ی سختی ها و بلاهایی) و الیک استعدی و عندک العدوی (از تو داد میخواهیم و دادخواهی جز نزد تو نیست)..." و با توجه به مفهوم دعا و خواستن از خدا و ارتباط تنگاتنگ آن با حرکت و تلاش و شروع می کنه به خواستن ِ لوازم این حرکت از خدا(و جعلنا ممن یاخذ بحجزتهم و یمکث فی ظلهم و اعنّا علی تأدیة حقوقه الیه و الاجتهاد فی طاعته و..."

 

و جالب نیست که چرا دعای ندبه(که یکسره به مصائب اجتماعی و مأموریتهای اجتماعی انسان  میپردازه)؛ برای صبحی توصیه شده که دیشبش این انسان سعی کرده با دعای کمیل حساب بین خودش و خدا را پاک کنه؟! و  حالا دیگه بماند که چرا از دعای ندبه های مهدیه و تلوزیون چنین نگاهی(4 !!!) حاصل نمیشه!؟


(1)    شاید اینکه پیامبران "اولی الاعزم" را با این نام (صاحب عزم) می نامیم اشاره به همین دارد که در زمان هرکدام از اینها بشر به جایی رسیده است که می واند "سقف وجودی فعلی"اش را درنوردد  و بالاتر ببرد. و نمود این می شده ارائه ی "شریعت"جدید.

(2)   منقول است که عده ای از یهودیها(که با این فرهنگ "وصایت" که از سنن خداست آشنا بودند؛به حد کافی!) به ابوبکر مراجعه کرده و سراغ "وصی پیامبرش"را گرفتند. و وقتی او گفت "پیامبر ما وصی به این معنی ندارد و خلیفه دارد" گفتند پس پیامبر شما پیامبر نیست!

(3)   یک دقت جلبی دکتر شریعتی دارند روی این کلمات "شرع- تشیع- مذهب" (جاده-پیروی-محل راه رفتن) که همگی به "نفی سکون و رکود" اشاره ای تلویحی دارند! بر خلاف آنچه عمدتا از این الفاظ به ذهن القا میشود، بویژه وقتی در ترکیبی مثل "حفظ شریعت" بکار میروند! حال آنکه "حفظ یک جریان رو به جلو" کجا و "حفظ یک عتیقه ی ساکن!"... و همین دقت را من تعمیم میدهم با تعابیر مهمی مثل "حفظ انقلاب". حفظ یک جریان رو به جلو یعنی مراقب باشی که "تغییر جهت ندهد" و "موتور داخلیش خاموش نشود" و "عوامل محیطی هم مانع جلو رفتنش نشوند" !(بنظر من!)

(4)    مصداقیابی "شرک" و "نفاق" در دنیای امروز بعنوان تمرین به خواننده واگذار می شود! راهنمایی! راهنمایی! کلا راهنمایی!

(5)   دقت داریم که اشک و گریه و جزع "نماد"ند. نماد از هر مشکلی. شاید اینجای دعا دارد اشاره می کند به اینکه "هر معضل ِ اصیل و قابل اعتنایی توی عالم هست ناشی از نبودن حجت خداست و البته که نبودن حجت خدا ناشی از نخواستن مردم او را! "... چنانکه در مناظره ی حضرت زهرا(ع) هست که "نگذاشتید اگرمیگذاشتید علی آنجا که باید، باشد؛ حتی جاده اتان امن می شد شهرهاتان آباد؛ اصلا زمین همه ی برکاتش را عرضه می کرد"(نقل بمضمون)

(6)   کلا فکر میکنم صدا کردن حضرت با "یابن..." اشاره به منقطع نبودن ِ این آرمانها از آن پیشینه ی انبیاست و در واقع "منقطع نبودن" که نه! بلکه "تنگ ترین ارتباط ممکن!"

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 12:48  توسط فروزنده  | 

داشتم سرنخ را توی ذهنم دنبال می کردم ببینم "از کی اینچنین از مباحث "اصطلاحا سیاسی" فاصله گرفتم و نسبتا منزجر شدم؟"... رسیدم به انتخابات سال 84...! نه بخاطر کاندیداها...نه بخاطر تنوع و پیچیدگی نسبی... نه بخاطر نفسگیر بودن مسئولیت همون یه رای خودم! و نه... و نه اصلا بخاطر خود انتخابات! بلکه بخاطر "تهران"!!! "فضای سیاسی تهران"!
من توی تهران دیدم "ملت چیزی رو که نمی دونن با اعتماد بنفس تکرار میکنن!"...
من توی تهران با پدیده ی "شایعات سیاسی" مواجه شدم...
من توی تهران "شب نامه" دیدم!... حرفهایی که خود گوینده حاضر نیست صحت و سقم و عواقبش رو به عهده بگیره...
من توی تهران "خریدن خط سیاسی" دیدم!
.
.
.
یک اصطلاحی توی شهر ما "رایج" است ... "تکه ای" !... ریشه اش برمیگردد به اینکه قدیمترها "تکه" لفظ دیگری معادل همان "لقمه" بوده!...
"تکه ای" یعنی کسی که "با هرطرفیست که تکه(لقمه!)ای برایش داشته باشد!" ... همان "نان به نرخ روز خور"...
در شهر ما آدمهای حزب بادی و بوقلمونصفت، خیلی زود با برچسب "تکه ای" انگشت نما میشوند!
در شهر ما میتوان "متحول" شد... اما وقتی "هزینه ی اجتماعی" این تحول، بالاست، بالتبع (و بالطبع!) "یقین" فرد متحول به راه جدیدش هم بالاست!
در شهر ما راست سنتی همیشه راست سنتی ست. توده ای همیشه توده ایست. مجلس سومی(و مجلس ششمی!) همیشه همان... "بسیجی مخلص" هم همیشه همان... سلطنت طلب هم همیشه همان... سکولار-مذهبی(تریپ حجتیه ایها!)ها هم همیشه همان و...
در شهر ما "مستقل بودن" زیاد راحت نیست، اما همین "سخت غیر محال" باعث میشود "هر ننه قمری" سر انتخابات حزب و دسته راه نیندازد! و با استفاده از "فرصت ناشناخته بودن" رهزن تشخیص مردم" نشود!
.
.
.
من توی تهران "سیاست بی پدر و مادر" دیدم. سیاستی که انتخابات به انتخابات، ناگهان "از زیر بوته عمل میآید!"
.
.
.
من توی تهران "بنای سیاست بر اقتصاد" را یاد گرفتم!(تا کم کم آرایش سیاسی "استاندارد دنیا" برایم ملموس شود!)
در شهر ما هر کسی هرطرفی که بود، بر مبنای "اعتقاد"ی بود. یا اعتقاد به "ارزشهای اسلام" یا "ارزشهای اسلامانقلابی" یا "ارزشهای غرب مدرن" یا...
در شهر ما تقریبا توی "همه"ی ستادهای انتخاباتی "از جیب خرج میشد!"
.
.
.
در شهر ما واحد "عقیدتی سیاسی" تعریف می شد!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 9:50  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده