|
|
|
|
|
یه عده ای با ولع دندان تیز کرده ند برای انقلاب، این تنهاترین آزاده ی دهکده ی اسیر جهان...پشت کرده های به وطن، از نیویورک نعره ی مستانه ی "آزادی" سر میدن!!! ...مرفهین بیگانه با قدس ، از روز قدس ما "حق"شان (!!!) را می خواهند!!!...دلدادگان امریکای مطرود ِ ملت و دانشجوها ... تائبین ِ از خط امام، به "13 آبان" طمع ورزیده اند...یه عده در داخل ، واقعا با تمام وجود از "رژیم سفاک جمهوری اسلامیگ منزجرند و "خونخواه همرزمانشان" !!!. . . عزیز بزرگواری ... تمام دارایی ِ مبارزین و پابرهنگان عالم... ره برمان، بنابر ادعای خودمان!!!، ... سالهاست راه مان می نماید...می نماید؟... نه! دستمان را گرفته... قدم قدم ...(سمنان... فردوسی...شیراز... دیدار نخبگان ... افطاری تشکلها... علم و صنعت... و...) حالا تا اینجا فهمیدید؟...حالا احتمالا به این مشکل برخواهید خورد؟...و... قدم به قدم... به قاعده ی یک مربی...امیدوارست به ما...!!!هنوز هم... حتی در این چندماهه که بارها مجبور شد تصریح کند "این را هم من باید براتان بگویم؟!"... "چقدر گفتم؛ چرا نکردید؟!"...باز هم امید دارد به ما... به چه چیز ما؟! ... نمی دانم...ما چه می کنیم؟هی دستمان را از دستش می کشیم... دستی که خودمان، با ایمان، به دستش داده بودیم...!( می دانیم... بدون دست او گم خواهیم شد...!)دست خودمان نیست آخر! ...( با عرض پوزش) مگر "تام" وقتی چشمش به "جری" می افتد دست خودش است که به سمتش برود یا نرود؟!بعضی ها را که می بینیم ابراز وجود می کنند دامن از کف می دهیم...( نگوییم "غیرت"...! ... مگر نفرموده بود "حتی اگر عکس مرا پاره کردند..." .......چه رسد به اینکه فقط چهارتا سینی غذا به زمین کوبیده شود و چهارتا شعار...)چشممان که به بعضی ها می افتد ...دامن از کف می دهیم... و واکنشهایی کاملا قابل پیشبینی ... (عجب اسباب بازی بانمکی هستیم برای بازی گردان ها...!)دامن از کف می دیم... حتی حاضریم به هم دیگه ... حتی به خودمون ...دروغ بگیم...برای این تمایلمان ، خلاف راه او، هزار و یک جور "بهانه"ی قشنگ جور کنیم !!!به او هم می توانیم دروغ بگوییم؟... نمی دانم... سعه ی صدرش بیش از آن است که بفهمیم که فهمیده یا نه؟!بدتر حتی...! : سفت ایستاده ایم همینجایی که هستیم... و فقط هرچه می گوید "تکرار می کنیم"... (جبهه ای را تصور کنید که فرمانده ش می گوید "آتش" و همه فقط تکرار می کنند "آتش" ! بعضی ها هم البته وقتی تکرار می کنند از فرط "شوق" اشکشان هم جاری ست!) هر از مدتی هم به نشانه ی "پای بندی"مان ...چفیه ای چیزی ازش به تبرک و یادبود می خواهیم!!! ولی ما کماکان "ایستاده ایم" !!! ...خدا.......یا.....! یعنی تا کی تحمل می کنی این ظلم ما را... به عظیم ترین نعمتت... ؟؟؟؟؟ تا کی به ما امیدوار خواهد ماند...؟؟؟؟ . . . پ.ن.1. راهپیمایی دیروز بچه ها (از مسجد تا ابن سینا- بعد از نماز ظهر) خیلی خوب و سالم برگزار شد... جای تشکر داره واقعا...بعد از عمری صدای "مرگ بر آمریکا" تو شریف پیچید...
مظهر شیطان تویی دشمن انسان تویی ای همه اهریمنی سرخط فرهنگ تو... آمریکا حتی اگر هیچ جنگی هم براه نیندازد دشمن است..... شیطان است... بدون جنگ حتی شیطان تر است بدون ۵۰۰۰نفر در ۱۱ روز کشتن حتی دشمن تر است "برای انسان" گذشت روزگاری که "مارکس" "سر کار برود" و ملتی را سر کار بگذارد که "حق کارگر را بیایید از کارفرما بگیریم!!!" زمان زمان دست بدست هم دادن کارگر و کارفرماست... علیه "انسان" زمان زمان دستور العملهاییست از قبیل "شایسته است به کارگری حقوق بدهی تا جایی را بکند...و به کارگر دیگر حقوق دهی تا همانجا را پر کند... در اینصورت هر دو پول دارند و می توانند خرید کنند و چرخ اقتصاد آزاد می چرخد" و شایسته است سعید حدادیان همین یک دستور العمل را بجای هر روضه ای بخواند و امت حزب الله بمیرند از این درد... تنها بلندگو و تنها حلقومی که حق دارد حرف بزند و اطلاعات بدهد در جهان حضرت امپریالیسم است تنها استادی که حق دارد مغز "همه ی انسانها" را در طلایی ترین مدت عمرشان به کار بگیرد...به نام علم و دانشگاه... حضرتا امپریالیسم است تنها کدخدایی که حق دارد حق و باطل را بین مردم قسمت کند حضرت امپریالیسم است تنها کسی که حق دارد نیروی نظامی و "هرگونه سلاحی" "برای دفاع از بشر!!!" داشته باشد حضرت امپریالیسم است تنها کسی که علم را از غیر علم مشخص و ممتاز می کند حضرت امپریالیسم است تنها "خوش سلیقه ای" که طرح لباس و دکور منزل و آرایش صورت و موسیقی و هنر و ......... را خوب می تواند بزند ...حضرت امپریالیسم است تنها دانایی که صلاح ملتها را بهتر از خودشان می داند و تصمیم میگیرد که چه زمانی "لیاقت دموکراسی دارند" (!!!!) حضرت امپریالیسم است کدام آزادی برای انسان باقی مانده؟؟؟؟ "شهروند خوب" آسته می رود و آسته می آید... چرخ صنعت و اقتصاد امپریالیسم را می گرداند...(معذرت می خوام درست مثل همان موجود بی زبانی که چرخ آسیا را...!) شهروند خوب ...درس می خواند... مهندس یا اقتصاددان یا جامعه شناس می شود... مهم نیست! هرکجای "دنیای علم" که برود خوب است!... جای هرکدامشان قبلا برای خدمت به حضرت امپریالیسم درنظر گرفته شده! چه فرقی میکند مهندسی باشی که در گوشه ای مسئله های صنعت حضرت را حل کنی... بی آنکه بدانی(تو را همان بس که جایزه ی علمی فلان اعطایت کنند!!!) یا جامعه شناسی باشی که لالایی "نهادهای مدنی" به گوش این جماعت برده بخوانی...
امروز ۱۳ آبان بود... ۳۰ سال قبل در چنین روزی عده ای "بچه دانشجو" حضرت امپریالیسم را وادار کردند بر سر میز مذاکره "تعهد دهد که در امور شما دخالت نمی کنم" !!! (به این مسئله فکر کنیم... "شکست" چه معنایی داره واقعا؟) امروز ۱۳ آبان است مترو در ایستگاه های قبل و بعد از لانه (دروازه دولت-طالقانی-هفت تیر) توقف ندارد امروز ۱۳ آبان است همه جا پلیس ضد شورش ایستاده. موتورهای سه پشته ی نوجوانهایی با باتوم می گذرند...خانمی دستش می لرزد "چی کار کنم؟! مسیرم امروز سمت میدون آزادیه" (نمی فهمم ربط موتورها با این خانم چی بود؟) امروز ۱۳ آبان است در و دیوارها و ادارات و میدان ها و... همگی پر اند از بنرهای "گرامی باد...روز استکبارستیزی".... امروز ۱۳ آبان است اتوبوس ها بچه ها را از مدرسه ها می آورند... امروز ۱۳ آبان است جلوی لانه سرودهای لوس دانش آموزی پخش می شود و مجری برنامه فریاد می زند "صلواتی بفرست که تو عمرت نفرستادی!!!"... امروز ۱۳ آبان است امپریالیسم هنوز حکومت می کند بر دنیا... یک گوشه ی دنیا هم... ایران ما مگر برای حکومت حتما باید شاه دست نشانده یا لانه ی جاسوسی ای درکار باشد؟! عصر اطلاعات است ناسلامتی!
. . . امروز ۱۳ آبان است... کتاب چیستی علم را توی کیفم با خودم اینور و آنور می کشم!... "میانترمها در راهند"... راه شکستن حضرت امپریالیسم را از دل همین دانشگاه خودش ...می توان یافت... به شرط هایی البته... اگر خدا بخواهد ... موسی ها در قصر فرعون پرورده می شوند... امروز ۱۳ آبان است... کتاب چیستی علم را توی کیفم با خودم اینور و آنور می کشم!... "میانترمها در راهند"...
... البته بحمد الله دوستان بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوند...
البته عیب او جمله بگفتی...هنرش را نیز نباید از قلم انداخت! بچه ها (ی بسیج و گروه های مذهبی شریف...اگه اشتباه نکنم) بعد از حرکت قابل تقدیر ۱۲آبان روز ۱۳ آبان هم اقدام به راهپیمایی باشکوه تری کردند...(که چنانکه مشهوده بعلت مسائل امنیتی بنده توفیق حضور نیافتم! ولی بشرح حاضرین: )
ضمنا... امروز(۱۶ آبان) هم بالاخره دوستان وارد فضای منطقی گفتگو شد! ... این یعنی بلوغ فضای دانشجویی! . . . گفتگوی آزاد و بدون دعوای دوطرف... با حضور دکتر شمس اللهی و دکتر وثوقی وحدت (استادهای برق) ... البته بالطبع تجربه ی اول و طبیعت خود بحث...کسی توقع نداشت که جلسه به تعیین قطعی حق و باطل برسه... ولی خب بعنوان گامهای اول مبارک است انشاالله! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 9:8 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(بطور اتفاقی به یه گزارش از روزنامهی همشهری برمیخورم: )
در عراق و در همه ی دنیای عرب آزادی الزیدی جشن گرفته میشود صحنه ی پرتاب کفش به بوش روی تی شرتهای بسیاری از جوانان مصری به چشم میخورد و در ترکیه هم تبدیل به یک بازی شده خانه ای ۴ خوابه تئسط رئیس سابق الزیدی برای وی ساخته شد یک اتوموبیل جدید و هزاران وعده ی دیگر در انتظار الزیدی یک عراقی ساکن مراکش پیشنهاد داده تا دخترش را به همسری الزیدی... یک سعودی حاضر شده کفشهای الزیدی را ۱۰میلیون دلار بخرد احمد جوده کشاورز۷۵ساله ی شهر نابلس از هزاران دلاری میگوید که اقوامش برای الزیدی جمع کرده ند جوده تصمیم دارد نیمی از بزهایش را برای الزیدی بفرستد... (برادر منتظر الزیدی در پایان می گوید احساس می کنم مثل یک هنرپیشه ی مشهور شده ام.هرجا که میروم مردم بدنبال عکس انداختن و امضاگرفتن از من هستند. با من که اینگونه اند با برادرم چه خواهند کرد؟!)
نتیجه ۱ . اینهمه(؟) پتانسیل مالی و ...ی سرگردان - و مشتاق مبارزه با استکبار - تو عالم اسلام وجود داره... ... و چرا سرگردان؟؟؟!!! نتیجه۲. با توجه به تیتر همشهری "از پرتاب کفش به بوش تا یک زندگی رویایی" ... ظاهرا زندگی رویایی حتی برای یک "مبارز" هم شامل است بر... !!! نتیجه ۳. همون که اینجا(تحریف مگه شاخ و دم داره؟!) گفته م! ... نتیجه ی خیلی مهم : یکشنبه بعد از ظهر مهمان عزیزی در شریف داریم... مهمانی از جنس منتظر الزیدی امید که نگذاریم - مثل الزیدی - "تحریف" شوند... چه کنیم ؟ کم فهمی امثال همشهری را هم "دانشجو"ها باید جبران کنند! -کلی مطلب برا مجاااز داریم...نه فرصتش هست... نه انگیزه ش...! .............دعا بفرمایید که سخت محتاجیم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 19:8 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
«بسیجی واقعی همت بود و باکری»
ولی من مطمئنم اگه خود شهید همت هم امروز بود همینجوری کتک می خورد از این رفقای سبز! آخه حاجی هم یه روز در شرایطی که خرمشهر رو تازه بعد از دفع خیانتهای بنیصدر آزاد کرده بود، وقتی هنوز مناطق زیادی از خوزستان و ایلام و کردستان اشغال بود نتونست سرشم زیر برف بکنه که "نه غزه نه لبنان..." منطق همت "جان فدای اسلام"ه ! میخواد تو خرمشهر باشه یا لبنان یا غزه یا... منطق همت منطق امیرالمومنینه : "چراغی که بر مسجد رواست بر خانه حرام است" موج سبزی که دانسته یا نادانسته مامور شده بر "مصادره ی روز جهانی قدس" چطور چنین "همت"ی رو می تونه تحمل کنه؟!!!
"در زمان غیبت مطیع امر ولی فقیه باشید" – شهید ابراهیم همت
واقعا کی از حذف روز قدس داره سود می بره؟؟؟!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 16:0 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بنده که البته روز قدس امسال هم انشاالله توفیقی باشه میام...(درست مثل سالهای قبل) راجع به کوچه بازاری حرف زدن رئیسجمهور حق باشماست فقط کاش همین دقتی که روی 3 و 16 میشد روی باقی حرفاش هم... روی توضیحش راجع به سفر استانی و حذف سازمان مدیریت و طرح تحول اقتصادی و... خواهشا نفرمایید "وقتی آدم داره کشته میشه و شکنجه و... چه جای حرف زدن راجع به سفر استانی و طرح حول و... ست!!!؟" دقیقا این آدم کشتن ها و همه ی همه ی این جریانها میتونست نباشه. فقط و فقط اگه مخالفین یه کم منصفانه تر و غیرمنفعت اندیشانه تر به این طرح ها و نقدشون میپرداختن... راجع به روز قدس. البته که برای شکستن نظام دوقطبی دنیاست. سوال کلیشه ای ای بنظر یرسه بخصوص با شانتاژ کردنهای رسانه ی ملی(!!!) ولی بازم می÷رسمش (لااقل چون برای خودم خییییلی مهمه) "کی از ادامه ی این وضعیت درگیریهای داخلی ایران داره سود میبره؟؟؟" آقای ابوترابی وقتی نماینده ی صلیب سرخ ازش راجع به وضع زندانهای عراق میپرسه با وجود اون میخی که توی سرشون کوفته بودند(!) میگه همه چیز خوبه !!! بعد که دنماینده میره، خود شکنجه گر ایشون تعجب میکنه که چرا اینطور گفتی؟ چرا هیچی نگفتی که من باهات چه کارایی کرده م؟! میگن:" من آبروی تو ی مسلمون رو جلوی این غیرمسلمون باید حفظ کنم" این ابدا دعوت به سکوت یا ظلمپذیری نیست. فقط می خوام بگم سعی کنیم فرق دعوای داخلی رو با دعوای بیرونی بفهمیم.فرق نقد درونگفتمانی و امر به معروف و نهی ازمنکر رو با هوچی گری و ادعای بی اساس و اثبات نشده رو توی بوق کردن و... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 15:7 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
![]() ![]() ![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 13:6 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
جومونگ از کجا "افسانه"شد؟
در تعریف "افسانه" میخوندیم : دارای ویژگیهای "خارق عادت" است... کدوم ویژگی خارق عادت توی جومونگ هست؟ پرتاب همزمان سه تا تیر؟! جادوبازی ؟! زیرآب زنی های سیاسی و...؟!
من فکر میکنم "قدرت انسانی"جومونگ فوق عادته! اینکه نیروهاش رو از لابلای جامعه و شرایط مختلف کشف و شکوفا کنه... اینکه روابطشو با این نیروهای مختلف (نظامی...مدیریتی...علمی...اقتصادی...سیاسی...اطلاعاتی...که هرکدوم مصداقهایی تو داستان دارن) تنظیم کنه...اینکه بین مطالبات متناقض درونیش تعادل برقرار کنه! و مثلا احساسهای کاملا ارزشی(کدوم ارزش؟!)ش رو بخاطر رسالتهای بلندمدتش نادیده بگیره(مثل صحنه ی جمع آوری و اخراج برده ها...) اینکه... امان از اون تمدن! که باید آدمها رو یکدست کنه... پیچ و مهره کنه ... تا برده کنه... تا مصرف کنن... تا چرخ اقتصاد بعضی اقلیتها(=جهان!) بچرخه... آدمهای یکسان مدیریتپذیرترند!... مثل گوسفند!... آدمها باید یکسان باشن!... تا یکسان بپسندند... تا یکسان بخرند... تا کمپانی بتونه تولید "انبوه" کنه ! اما آدمها ماهیتا یکسان نمیتونن باشن! گاهی نیاز دارند سرکی بکشند به خارج از چرخه های روزمره و یکسان و مدیریتپذیرشون... حالا امان از این تمدن که برای این میل "تنوع طلبی" و "آرمانخواهی" هم چاره داره ! اینو هم بلد هست "ارضا" کنه! علی الحساب ارضا کنه : "جومونگ"! اما این آدم وقتی جومونگ دید و لذت برد حق نداره دنبال جومونگ در درون خودش بگرده ! حق نداره با خودش مقایسه کنه ! بلکه باید منتظر "جومونگ ۲" بمونه! بلکه باید براش بازیگر جومونگ رو دعوت کنی ایران ...! قهرمان بافی... بمثابه ی یه سوپاپ اطمینان دیگه... یه انعطاف دیگه ی تمدنی که برای بقا باید منعطف باشه... (قهرمان بافی ... مدتیه شبکه ۳ برنامه ای بنام "فوتبال ملی" پخش میکنه... به یاد نوجوانی بربادرفته ی ماها!... جماعتی از مردم عادی که هرکدوم کار و زندگیشونو رها کرده ند و اومدن که از پشت نرده ها و فنسها "تمرین تیم ملی" رو تماشا کنن... زیر آفتاب... عاشقانه تماشا کنن!... بعد رو به دوربین به خبرنگارها التماس کنن که علی دایی رو تخریب نکنید... خدای من! "درد" عظیمی که دهنمکی بعنوان "انتقاد" مستندش کرد...از دید صداوسیما "افتخار"ه!!!) قهرمان بافی... افسانه بافی... خلق اسطوره... "هویت دار" کردن یه ملت بی تاریخ...بی هویت... و حالا امان از رسانه ی عزیز ملی ما! متخصص گند زدن به هویت یک ملت هویت دار! اسطوره های ما کو؟! قهرمانهای "واقعی" ایرانی و اسلامی ما کم از جومونگ ند؟! یا ما موقع روایت کمشون میکنیم؟! "احسن القصص" رو افتضاح یوزارسیف میکنیم... امام حسن رو منزوی... امام علی رو...امام رضا رو... "شخصیتها رو تک بعدی تصویر میکنیم! ... یکی فقط میجنگه...یکی (البته صدتا!) فقط عاشق میشه...یکی فقط معشوق میشه... یکی فقط انفاق میکنه... یکی میدزده ...یکی اختراع میکنه...یکی اخم میکنه... یکی مشاوره میده به مردم... یه نفر یه کار...یه نفر یه کار... یه نفر یه کار... یه نکته ی دیگه : قهرمانی با خصلت "قوای خارق العاده ی انسانی" ...چه لزومی داره که خاستگاهش "قصر" باشه؟!!! چرا یانگوم؟ چرا جومونگ؟ چرا جیسون؟ چرا رستم؟ چرا فریدون؟...چرا کاوه نه؟ چرا آرش نه؟ چرا همت نه؟ چرا زین الدین نه ؟ چرا علم الهدی نه؟ چرا ارمیا نه؟ چرا بچه بسیجیهای گمنام نه؟
۱۴/۶/۱۳۸۸ : مدتهاست یه علامت سوال گنده تو ذهنمه که سریال جومونگ "چرا اینقدر خوبه؟؟؟!!!" کن فیکونی تو کره شده؟ رقیب رسانه ای واسه هالیوود پیدا شده که بتونه سریال با این قوت و این نفوذ جهانی (و اینجور کاردرست و البته از بیخ و بن "توهم"!) دربیاره!!! تا اینکه...! (جومونگ هم صهیونیستی...)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 2:23 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"جنگ روانی" (یا میتوانم بگویم جنگ رسانه ای) پدیده ای بود که در این چند ماه به خوبی لمسش کردیم. بعضی هامان تا دقایق نود ندیدیمش ! برخیهامان دیدیم و خوف کردیم برخی مان از اول متوجه جنگ افروزان بودیم! و... این ملت قصد کرده "تجربه ی متفاوت تاریخ" باشد! "درانداختن طرح نو"، تئوریهای راهبردی و روشهای عملیاتی نو می طلبد (نرم افزار!) و بالتبع "مطالعات عمیق و در عین حال عینی و ناظر به واقعیات جامعه ی داخل و خارج از جبهه" (یکی از اولی ترین اهداف این مطالعات کشف رابطه ی غامض "امت-امام" است) . آنچه ملت ایران قبل و بویژه بعد از انقلاب اسلامی با آن مواجه شد، لحظه لحظه اش ماده ی خام این مطالعات است. از صفویه تا مشروطه، نهضت تنباکو، سربداران، سیدجمال ، نهضت جنگل، فداییان، ملی شدن نفت،... پانزده خرداد، مبارزات بدیع 42 تا 57، درگیریهای نظامی- ایدئولوژیک! انقلاب بزرگتر از انقلاب اول(جایی که بچه دانشجوها ابرقدرت جهان را وادار می کنند تعهدی دهد که قبل و بعد از آنروز هرگز نداده است!) ، جنگ 8 ساله با همه ی دنیا، بارها تصفیه شدن انقلاب، 8سال سازندگی، 8 سال اصلاحات، 4 سال عدالت و جستجوی صراط گم شده ی خمینی و...(این نهضت حتی مواد خامش هم مفت حاصل نشده !) و چه بهتر که به موقع دریابیم اینها را... این انتخابات با تمام حواشی اش نیز یکی دیگر از این مواد خام بود (و فعلا "نقدترین"مورد!) بعنوان مثال یکی از صورت مسئله هایی که باید بررسی کرد همین پدیده ی جنگ روانی ست : چطور می شود که طی دو سه هفته ، میرحسین موسوی ای که هیچکس (از هواداران بالقوه اش) نمی شناسدش، تبدیل می شود به "عشق" ِ یک لشکر هوادار!!! طوری که "عقل" کنار میرود! بچه گانه ترین و پرت و پلاترین و مغالطه آمیزترین و بی اساسترین استدلالها مقبول می افتد (در بی اساسی استدلال همین بس که "مواد"ش "شایعات" باشد!) و هیچ منطقی در ردش پذیرفته نمی شود ؟ قبول؛ یک عده ی نه چندان قلیل از اینها فقط بدنبال "چیزی بجز نظام اسلامی"اند (حتی خیلی از مذهبی ها). اما بحثم روی اکثریت "موج احساسات گرفته" است. حتی شاید بتوان گمانه زد که بخشی از همان "با نظام مشکلدارها"هم از بقایای موج احساسی اند که پشت خاتمی براه افتاد: اول کسی محبوب می شود. بعد اگر گفت فلان چیز بد است و یا فلانی ها مزاحمند و ...برای خیل محبین این دیگر وحی منزل است! و بویژه که "شواهدی"هم دال بر این بد بودن ها و مزاحم بودنها "به هر طریقی" ارائه شود. در واقع برآنم که این مشکل با نظام اسلامی هم برای جماعت نسل سومی اغلب بیگانه با مباحث معرفتی ، خاستگاهی جز "اعتماد به عده ای(مثلا منتسبین به جریان دوم خرداد)" و همه چیز را از کانال آنها شنیدن و دیدن ندارد. (خود این مسئله ی اعتماد چیز لزوما مذمومی نیست. تعبد هم یکی از ابزارهای شناخت است. منتها بحث اینجاست که اعتماد به این مرجع از کجا حاصل شده؟ ما هم به بعضی ها اعتماد داریم(مثلا به ره بر!)اما ،آنطور که در خودم و دوستان دیده م، بطور متوسط 5-6 بار در سال کلیترین گزاره های اعتقادی و همینطور خود این معتمدین را در معرض ریشه ای ترین سوالها و تشکیکها قرار می دهیم... این خیلی فرق دارد با "احساسی پذیرفتن" آنگونه که در تجربه ی خاتمی و موسوی دیدیم...) این فرآیند "محبوب سازی" و "منجی پنداری" چیست ؟(مصئله ی اجتماعی) و چگونه در مخاطب اثر می گذارد؟(مسئله ی روانی) برآنم که این شیوه هیچ نسبتی با "اسلام" نمی تواند داشته باشد. یعنی به هیچ طریقی و از نگاه اسلام تأیید نخواهد شد. (یک جور "اغفال" است و طبعا با دینی که اساسش بر "قد تبین ارشد من الغی" است نخواهد ساخت!) و اگر می گویم صورت مسئله اش را باز کنیم؛ فقط از این جهت است که "خیلی خیلی داریم از این ناحیه ضربه می خوریم" (در واقع جبهه ی استکبارستیزی ست که از این ناحیه ضربه می خورد.) این می شود یک جور "تولید علم"(ما سعی کردیم در "چیزی که ما می فهمیم و مردم نمیفهمند" تلاشکی در این راستا...)! در مقابل بحثهای صرفا امنیتی ِ"کمیته ی ایکس"و...! حدود 3سال قبل یک بحث جالبی دکتر سیاح داشتند:«این قدر زبان باز نکردیم بگوییم مجاهدین خلق مشکل ایدئولوژیک دارند، تا اسلحه برداشتند و به جان مردم افتادند؛ تازه گفتیم "اینها بدند چون تفنگ دارند"! خب این تفنگدارها را مردم سرکوب میکنند و فردا روزی ایدئولوژیهای کج و معوج از جای دیگر سر برمی آورد... » این روز ها عجیب این اشتباه را داریم تکرار می کنیم! خط تحریف انقلاب را که رهبر ....ماه قبل در "دانشگاه علم و صنعت" هشدار دادند، نمیبینیم یا اگر میبینیم نشان نمی دهیم و فقط زوم کرده ایم روی آتش زدنها و روی دست آمریکا و انگلیس در قضیه و اصرار بر نگاه های امنیتی به خورد مردم دادن... ) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 10:36 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
عذر میخوام که وسط فضای پسلرزه های انتخابات ... به این خبر برخوردم:
« به گزارش «السياسه»، چاپ كويت، حسني مبارك، رئيسجمهور مصر در ديدار با فرماندهان ارتش مصر گفت: اوباما به من تأكيد كرده كه رمز استقرار صلح در جهان و خاورميانه، آزادي قدس است تا مسلمانان جهان به ديگر طرحهاي داده شده از سوي مجامع جهاني باور پیدا كنند و من نيز بر این باورم، طرحي كه اسرائيل داده و در آن، خواهان به رسميت شناختن اسرائيل از سوي جهان است، طرحي است كه همه تلاشهاي صلح را از بين خواهد برد و همگان را به نخستين خانه مذاكرات بازخواهد گرداند و تلاشهاي نيم قرن گذشته را بر باد خواهد داد. مبارك افزود: اگر تلآويو همچنان بر طبل خودكامگي در قضيه فلسطين بكوبد، جهان اسلام همچنان صحنه ناآرامي خواهد بود؛ بنابراين، منتظريم تا پيام تازهاي از سوي اروپا و آمريكا دريافت كنيم. گفتنی است، «بنيامين نتانياهو»، نخست وزير رژيم صهيونيستي، پس از فشارهاي بينالمللي، مبني بر پذيرش تشكيل دو دولت مستقل فلسطيني و يهودي، پيشنهاد داده است كه در نخستين قدم، كشورهاي اسلامي دولت عبري را به رسميت شناخته و پس از آن، براي تشكيل دولت مستقل فلسطيني پيشنهاد دهند. » و نتونستم مشکوک نشم!!! «رمز استقرار صلح در جهان و خاورميانه، آزادي قدس است تا مسلمانان جهان به ديگر طرحهاي داده شده از سوي مجامع جهاني باور پیدا كنند » ؟؟؟!!! "باور مسلمانان به دیگر طرحهای داده شده از سوی مجامع جهانی؟؟؟ یعنی کدوم طرح که برای آمریکا به آزادی قدس(دولت فلسطینی موازی) می ارزه ؟؟؟؟؟!!!!!
ضمنا بحث توی کامنتهای پست(های) قبلی قابل پیگیری یا لااقل "یه نگاه انداختن!" هست! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 2:29 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
می نویسی...نمیخونن...میگی...نمیشنوند...چرا بشنوند؟!...اینقدر چرت و پرت تو این مدت شنیده ند که دیگه جا نمونده...حرف حق را لابلای حرفهای دیگه مدفون کرده ند... "کرم" وقتی وارد سیستم کامپیوتر میشه چه کار میکنه؟!...مهم نیس حرف چقدر منطقی باشه؟مهم اینه که حرف باشه... بذار کنار روضه ی"شانتاژ"...حالا بذار کنار روضه ی " قابیل وارث هابیل"...حالا بذار کنار اینکه شانتاژ "دروغگو"!!!...حالا بذار کنار اینکه اینها "هیچ" ایراد منطقی ای از احمدینژاد نتونستن گیر بیارن!...حتی نمیگن "چرا تورمتون ۲۵درصد شد؟" فقط میگویند "چرا ۲۵ بود و گفتی ۱۵؟؟؟" ... چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه الگوی صحیح مدیریت اسلامی داشت جوانه میزد(بله طبیعتا با سعی و خطا)...پرچمی برای همه ی مظلومین عالم...پرچم مبارزه با ظلم و پوچی و جهالت و استثمار دوباره داره بلند میشه... باید زمین بخوره... چطور؟مرض ریشه دار "صحابه گرایی" بهترین کمکه:خلع سلاح این مدیریت! ... این "امام و انقلاب"ی که میگی مال ماست و خاطرات ما! تو چه میفهمی؟ امام کجاو این سبک مدیریت... افشای صحابه(و البته در کنار اثبات کارامدی این جوانه ی مدیریت اسلامی)... نه! ... تبدیلش میکنیم به یه دعوای سخیف ... اینقدر دروغ میبافیم تا وقتی به او هم گفتیم "دروغ میگی" مردم باور کنن! مهم نیست که دروغ میگه یا نه؟! مردم باید فکر کنن دروغ میگه... مردم باید فکر نکنن! اگه "فکر کنن" میفهمند "سفرهای استانی" و "اصلاح سازمان مدیریت" فراتر از علوم تفاله ایه که به ما جهان سومیها خورانده ند... مردم بایدباور کنن "فساد" ویژه ی این صحابه نیست... همه دارن... عادیه... نه! اصلا قابل پیگیری نیس... آبروی نظامه... کی کمک می کنه: رسانه ی ملی!!!... چطور؟ دعوا بجای شفافسازی... خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا جایی که دشمن موفق شه توان و انگیزه و "تمایل" ملت به شنیدن و تامل کردن رو از ملت سلب کنه پایان انقلابه... جریان شانتاژ...کاندیداها...رسانه ی ملی دست در دست هم داده ند به مهر برای سلب ...اگر درد شما فهم مردم بود بجای ادامه ی دعوای "تو دروغ میگی خودت دروغ میگی"و ذوق کردن ۴۰۰میلیون بیننده ! ۴تا کارشناس اقتصادی میاوردید تورم رو برای ملت معنی کنه و ریشه یابی... توی غزه هم همین بود... چه میگویم؟ مگر صداوسیما کاری جز این هم تا حالا کرده : شناسایی سلاح های اصلی حزب الله + از کار انداختن (کند کردن و لوث کردن)شان... کاش توهم باشه این کودتای فرهنگی... این انقلاب مفت بدست نیامده |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 20:45 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم
مي گوييم "تمدن غرب يك كل منسجم است." پس "سيستم رسانه اي"اش هم در درون همين كل منسجم تعريف ميشود. و ايضا "سيستم آموزشي"اش. و "تمدن غرب" (همان كل منسجم) همان مقصد و افق انتهايي ِ همه ي آنچيزيست كه "پيشرفت"ش ميگويند. پس دانشگاه ما در حالت ايده آلش منطبق است با "استانداردهاي غربي" (ببخشيد! استانداردهاي بين المللي!!!) و ايضا سايتهاي خبري تحليلي و روزنامه هاي ما. در اين مدت 3ماه (4ساله!) هر روز چندتا از ايميل "خبري تحليلي!" داشتيم: فلاني گفت هاله ي نور ديده فلاني گفت فيلم مونتاژ بوده فلاني گفت بخش غير نظامي بسيج... واويلا! امام گفت نظاميها در سياست... فلاني گفت فلاني كه رفت فرانسه رئيس جمهور از پله ها پايين نيامد فلاني دروغ گفت اينم عكسهاش كه پايين اومد! اين عكسها مال يه سال ديگه ست كه عباي فلاني سياه بوده و نه شكلاتي! اينم عكساي اون سال...فقط از فرش قرمز رد نشده و... فلاني تو فلانجاي فيلم بازيگر بوده من ميشناسمش فلاني گفت تكذيب ميكنم نميشناسمش يك جمله تعريف بيكاري تغيير كرده... دولت بالاخره 3 برابر كار كرده يا 16 برابر؟! توي عكس بالا سر فلاني الخليج العربيه نوشته...تحقير شديم! نه خير العربيه به الدول برميگرده نه خليج و . . . وجه اشتراك همه ي اينها: جزئي اند !!! (به سخيفترين شكل ممكن!) اما ما تقصيري نداريم ما تقصيري نداريم كه سرگرم اينها ميشويم ما تقصيري نداريم كه تمام مبناي "تحليل"(!!!)مان را بر اين اساس ميچينيم ما تقصيري نداريم كه هر چه جز اينها را "توهم" ميناميم! ما اينطوري تربيت شده ايم! با همين درسهايمان! دانشگاه ما را 4سال اينطور بار آورده : كه تز دكتريت(حاصل چند سال عمر!) يافتن راهي براي 10درصد زودتر به جواب رسيدن فلان معادله در جواب فلان مسئله در گوشه ي فلان مبحث باشد... يك ترم تمام هم و غم شبانه روزت "حل معادلات ناپايداري شبكه ي فشار قوي اي باشد كه دچار اتصال كوتاه سه فاز به زمين شده"... حالا اين نوع اتصال كوتاه چندبار در عمر شبكه رخ ميدهد؟ چقدر خطرناك است؟ اصلا چه شكلي ممكن است رخ بدهد؟ ...حضرت استاد: خب لابد يك گربه اي 4تا پايش را به اين سه تا خط و زمين وصل كرده ! (و بماند كه اين گربه ي آكروبات باز ماجراجو، در مقياس فشار قوي بايد "اژدها" باشد!!!) استاد هم تقصيري ندارد! اين دكتر محترم و دانشجوهايش فقط موظفند به حل اين معادله ها. پيچ و مهره را چه به سر از كار كليت دستگاه در آوردن؟! عادت كرده ايم "مورچه وار" فقط "تك جمله"ها را ببينيم و فقط جزئيات را بفهميم. و جالبتر اينكه با اين وسعت ديد مورچه اي داعيه ي "تحليل"مان هم گوش فلك را كر كرده!!! "تناقض" كشف ميكنيم (مراجعه: همان مثالهاي اول بحث!) و درغگو ميشناسيم! و كيست كه تناقضات عظيم اين كل منسجم را بفهمد؟؟؟ آنجا كه "حق انتخاب" را تعريف ميكند... "مديريت ذهن" را هم در كنارش برسميت ميشناسد! آنجا كه نهاد تزوير(ببخشيد! فرهنگي!!!) اش با آن حجم مخارج (هاليوود...كه شما بهتر از بنده در جريانيد!) جز در اختيار نهاد "زر" نمي تواند باشد! دانشجو (و استاد!) در نظام متمدن نبايد توان درك "استعمار فرانو" را داشته باشد! حضرات كارشناس اقتصادي(كه هنوز از داغ كوتاه شدن دستشان از مديريت بودجه ميسوزند) ، آن وقتي كه غرب سخاوتمندانه داشت نظريات "اقتصاد آزاد" را به اذهانشان پيشكش (بخوانيد: جاسازي!) مي كرد؛ نبايد خبردار مي شدند كه هيچ وقت اين تئوري در امثال انگلستان پياده نشده !... نبايد بفهمند كه اين استعمار بود كه بريتانيا را كبير كرد !!! ... بلكه بايد ياد بگيرند كه استعمار اصلا مفهوم "علمي" نيست! ... استعمار بله در گوشه اي از اوراق تاريخ بوده... و امروز به يمن تمدن فخيمه ي ما نيست و اگر هم حالا چيزي ميبينيد توهم از شماست! اربابان مترقي ما هنوز صلاح نديده اند كه "نظريه ي حكمران خوب" را استادان MBA ما بفهمند چيست! (پس اگر احمدينژاد گفت با من از دانشگاههاي دنيا تماس ميگيرند راجع به الگوي سفرهاي استاني؛ بتشخيص اين حضرات اساتيد و دانشجوهايشان ، توهم است !!!)
سيستم آموزشي براي اينكه "انسجام" آن كل منسجم را برهم نزند بايد ما را اينطور تربيت كند... و سيستم رسانه اي هم براي اينكه "انسجام" اين كل منسجم را برهم نزند بايد ما را اينطوري تغذيه ي خبري كند... ( كه اگر جوان آزاده سرش را بالاتر از اين جزئيات آورد و نظري به "كليت" اين كل منسجم انداخت و انبوه تناقضات غير قابل اغماض را ديد؛ اولين چيزي كه تهديد ميشود همان "انسجام" است... ! ) ما بايد جزئي ببينيم تا تمدن عظيم عالَم تمدن عظيم بماند... بايد "جزئي بفهميم" و اين تنها چيزيست كه ما مي فهميم و مردم نه ! و من افتخار ميكنم و شكر مي كنم كه مردم اينطور نميفهمند! مردم دل به اين بازيهاي مورچه وار سخيف نميدهند مردم "كل" ميبينند مردم شرقي اند! مردم "انسان"ند مردم زنده اند و هنوز پيچ و مهره نشده اند...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 16:1 توسط فروزنده
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم وقتي ميگويم "موج سبز افشا شد" منظورم اين است كه "رايجترين تاكتيك اپوزسيون (۱) افشا شد" !... تاكتيك "شانتاژ" تاكتيكي كه اين موج سبز نه تجربه ي اولش است و نه احتمالا تجربه ي آخر : مرحله ي اول: طرح يك ادعاي كاملا دروغ (حتي گاهي از نوع شاخدار!) مرحله ي دوم : (اگر ادعاي فوق به حد كافي فيدبك مساعد گرفت!) فرياد زدن ِ ادعاي فوق (اگر نگرفت، مدتي سكوت و بعد امتحان كردن يك ادعاي ديگر!) (اينجا عده اي شروع كرده اند به پاسخ دادن به ادعاي كذب كذا و عده اي هم كه "صرفا خوششان آمده"از اين ادعا، با ما(!) همراه شده اند!) مرحله ي سوم: گوشمان را محكم ميگيريم و با با همراهان جديدمان همه با هم بيشتر داد ميزنيم! (مثلا توي خيابان ميآييم و سراسر سبز، راه مردم را با تجمعان مي بنديم و بنرهاي "تورم 50 درصد!!!" و "رئيسجمهور دروغگو"(اصلا مهم نيست چه دروغي؟!) و 100 ميليارد كو؟ و حق اهل تسنن و ... مان را توي چشمشان مي كنيم هيچ سوالي را هم از كسي نميشنويم) يك مثال: بنده توي يك جمعي نشسته ام و با هم گپ ميزنيم. اگر يك نفر بلند شود بپرسد"اگر تو جيب مرا بزني چه ميشود؟" خب من سعي ميكنم به اين سوال عجيب و نابجا پاسخ منطقي بدهم"بالاخره جيب همه را ميگردي و توي جيب من شي مسروقه را پيدا ميكني يا از من شكايت ميكني و..." حال اگر نفر دومي هم بي توجه به اين توضيحات بلند شود و همان سوال را تكرار كند و نفر سوم و نفر چهارم...خب هر تماشاچي بيطرفي تصور خواهد كرد كه لابد بنده جيببرم ! ... به اين ميگويند شانتاژ. تاکتیکی كه ده سال قبل در مورد "بطلان ولايت فقيه" در پیش گرفتند و چند سال بعدش در مورد "شوراي نگهبان مانع حضور كانديداي اصلح و انتخابات آزاد است" و 4سال قبل سر "احمدينژاد اگر بيايد دست آدمهاي آستين كوتاه را قطع ميكند!!!" و در اين 4 سال اخير هم كه ديگر الي ماشاالله ! وجه مشترك همه ي اينها دو چيز است : ۱. "اصلا لزومی ندارد که حقیقت داشته باشد!" ۲. "اصلا قصد ندارند جواب بشنوند"!!! حالا يك بار در تاريخ، 50ميليون بيننده معني ِ شانتاژ را فهميدند بلكه به عينه ديدند! اين كم اتفاقي نيست. هرچند حضرات كماكان انگشتها را توي گوش فشار ميدهند و پلكها را برهم و (و حتي نمي دانند به چه چيزي بايد افتخار كنند؟! شعار "چيزچيز تا پيروزي" را خوشحالانه تكرار ميكنند! شعاري كه معني اي جز "پيروزي بدون لياقت پيروزي" ندارد !!!) . و بحمدالله كه صحنه ي مظلومانه(!!!)اي كه آقاي موسوي به موقع به ذهنشان رسيد كه ايجاد كنند؛ هم توجيه آبرومندانه ايست براي ادامه ي فرآيند شانتاژ و ناديده گرفتن حقيقت آن 90 دقيقه! (و بماند که ۹۰ دقیقه حرف حق خوردن کجا و ۴ سال حرف ناحق!) به راستي آيا جاي سكوت مودبانه و اخلاق مدارانه ، در صحنه ي 90 دقيقه اي مناظره ي رودرروست كه طرفين امكان مساوي در دفاع از خود دارند؟ يا در ميتينگهاي 3 ماهه ي انتخاباتي در جمع هواداران ِ"سبز" (بخوانيد: خودي) كه هرچه معني دار و بيمعني و صدق و كذب بافتي سوت و كف و هورا تحويلت دهند در حالي كه رقيب (مثل 4 سال گذشته...بل مثل 12 سال گذشته) غايب است كه از خود دفاع كند (يا اگر هم غايب نيست، غايبش ميكنيد! بطرق مختلف رواني و فيزيكي مثل جلسه ي كروبي در دانشگاه خودمان !) مطالب مرتبط: تنش زدایی ؟ + محافظه کار! + در حاشیه ی مناظره |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 15:43 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
می تونم بگم:
۸ سال اول بعد از امام : چشاندن شیرینی (و نشعگی!) مدرنیته به ملت + "تغافل" نسبت به کنه ارزشها(جای ارزشهای مارا عرضه ی کالا گرفت...)+ "تابو"کردن ارزشها (مخالف هاشمی مخالف رهبر است مخالف رهبری دشمن پیغمبر است) ۸ سال دوم بعد از امام : شمشیر از رو بستن در برابر "ته مانده های محتوای ارزشی جامعه" ! (خشونت کربلا ژاسخ به خشونت بدر و احد بود...)(با وجه به زمینه سازی ۸ سال قبلی یعنی در شرایطی که ژدیده ای بنام "ارزش" کاملا "خشک و متحجر و متصلب و در نتیجه شکننده شده!" و از طرفی دیگر شکستنش هم چندان به حال مردم و آب و نان و رفاه و آزادیشان متفاوت نیست!) ۸ سال سوم (با وقفه ی ۴ ساله ای که احمدینژاد ایجاد کرد!!! و البته نشان داد که مردم "یک نیازهایی هم به قداست دارند") : باز تعریف مذهب به شکلی "غیر مزاحم" (قیاس کنید با روندی که غرب طی ۳۰۰-۴۰۰ سال طی کرد!)
اما اینطور نمیگم که نه امنیتی باشه و نه توهم توطئه!!! بجاش می گم: هنوز دارم میسوزم از تاکید چندباره ی اون کاندیدای محترم تو فیلمش بر "(با احساس بخوانید این جمله ها را!)عجیب دورانی بود دوران دفاع مقدس... عرفانی بود... مردم اهل فداکاری بودند... اسلام بود... دیگه تکرار شدنی نیست" ... این "قداست دست نیافتنی"معنی ای بجز سکولاریسم داره ؟؟؟
پانوشت۱. و البته این درد (سکولاریسم) را بلد نیستیم چطور باید به مردم گفت؟ و البته بلدیم به مردم بگوییم خانمی که توی فیلم موسوی گریه میکرد برای پسر معتادش، بازیگر بود !!! پانوشت ۲. (با توجه به پانوشت ۱) اگه خدا خواست و فلسفه علم امسال نشد؛ سال بعد میریم سراغ چیزی تو مایه های کارگردانی یا مستندسازی یا خلاصه چیزی که "زبونی که مردم بفهمند" بهمون بده ! اینقدر لال بودیم که ۱۳آبانمون رو کسی بجز معصومه ابتکار نباشه که روایت کنه ... "دا" یه سال نگذشته به چاپ چهل و چندم برسه و باز علم دفاع مقدس بیاد رو دوش خاتمی بدون اینکه صدای کسی دربیاد... انحراف از آرمانهای امام اون ۱۶ سال در امنیت و این ۴ سال در خطر ارزیابی بشه (!!!) و هیچکس سوالی براش پیش نیاد ... و خواهیم رسید به روزی که بچه هامون بخونن: "علت انقلاب ایران رویت عکس امام در ماه بود"!!! ... پانوشت ۳. چرا توی پانوشت ۲ و دو سه تا مطلب قبلی اینقدر روی این خطر دارم تاکید می کنم؟ یه چیزهایی شاید تنها "سلاح "های کارآی این جبهه ی حق توی دنیاست. سلاحهایی که "مفت"توی دست نسل ما قرار نگرفته ... "خمینی" یکیش...! حالا بزرگترین خطری که میتونه یک مبارز رو تهدید کنه "کُند شدن تیغ و زنگ زدن تفنگ و نم کشیدن باروته"!!! این اتفاقیه که جریان میرحسین (و باقی قسمتهای این جبهه که تو پست قبلی اومده) خواسته یا ناخواسته داره انجام میده... به جمله های زیر عکسهای امام توی دانشگاه کسی دقت کرد؟ و به آرم موسسه ی حفظ و نشر... (سر غزه هم همین مسئله ی "خلع سلاح ما" گاهی خیلی مشهود بود مثلا از جانب صداوسیما که فعلا بگذریم) پانوشت ۴. جالبه که حرف هم در این زمینه ها کم نیست! بیوتن امیرخانی تمام قد روضه ی "سکولاریسمی بود که شاخ و دم نداره" همه ی لااقل نخبگان(!) هم خوندنش...نشت نشا ایضا... مناسک حج ی که هر دانشجوی معمری یه دور خوانده ش... "راه" جلیلی اینا و... حرف کم نیست. حتی "خوانده و شنیده" هم می شوند ...ولی چرا تفاوتی حاصل نمیشه ؟؟؟ پانوشت ۵. عجب صراحتی داره این احمدینژاد!!! او هم از این حرفهای ما بچه دانشجوها؟!(و باز هم جواب های سمبلیزیشن از میرحسین نازنین امام!مشابه بچه دانشجوهاش ) با(بی) اجازه میخوام از کل مناظره ی امشب همین یه بند رو بچسبم: - موسوی: دولت قانونگریز است.مثلا مصوبه ی مجمع تشخیص را که بلندترین مرجع تصمیمگیری ست و نظر رهبر را هم دارد اجرا نکرد؟ - احمدینژاد: اگر اجرا نکرد همان قانون میگوید به دیوان عدالت اداری شکایت کنید! - موسوی : شکایت کنیم؟! آخه این طرز برخورد با ریش سفیدهای کشور است؟!!! و ماجرا همین است... قانون یا ریش سفیدها ؟!
پانوشت ۶ . تا آنجا که مطالعات ما قد میدهد امام شدیدا مخالف بودند با اینکه "دعوای سران نظام به فضای عمومی و رسانه ای بکشد" (توی جریانات بنیصدر و حزب و بعد هم همین دولت جنگ و رئیس جمهور و مجلس...) خیلی کنجکاوم ببینم نظر رهبر راجع به چنین مناظره ای چه خواهد بود؟! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 22:53 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
«و فرزندان هابیل در تولیت عموی قاتل خویش
...جلاد، وارث شهید خود می شود! ... در این تاریخ سراپا نفاق، تنها فرزندان قابیل حق سخن گفتن داشته اند. حتی سخن گفتن از حق را و دین را ! و چه می گویم؟ حتی سخن گفتن از هابیل شهید و سرنوشت بازماندگان هابیل را!...» -تحلیلی از مناسک حج-دکتر شریعتی-ص210
این روزها یه فاجعه تو ایران درحال وقوعه!... فاجعه ای بمراتب هولناکتر از کودتای 1329 و هولناکتر از فعالیت لانه ی جاسوسی در تلاش برای خط دهی انقلاب و اولین دولتش... و هولناکتر از بنیصدر و فرصت دادنش به مجاهدین و صدام... و هولناکتر از فتنه ی منتظری و مهدی هاشمی... و هولناکتر از 8سالی که از 76 شروع شد... 8سال عذرخواهی ایران در محضر ابرقدرتها، از جرم نابخشودنی اسلامخواهی و استقلال خواهی" ... قابیل دهان باز کرده به روایت هابیل!...و قرآن سر نیزه رفته... حدود 3 ماه قبل رهبر هشدارهایی دادند از انقلابی که "ظاهر و پوسته"ی ارزشهاش حفظ میشه(بلکه شدیدا فریاد زده میشه!) ولی محتواش بی سروصدا delete ... که نمی دونم اونموقع چقدر فهمیدیم عمق خطر را(علم و صنعت)
و با تمام پیاده نظامش که هنوز با "دوستت داریم" و "عبای شکلاتی" بسیج میشن ... و با تمام لشکرش (بجز اونایی که احتمالا "زاویه هاشون با خط امام" به چشم مردم اومده! که ظریفانه حول کروبی مجتمع میشن!...تا اینطرف-جبهه ی فرهنگی و نه سیاسی حرکت جدید دشمن- ملوث به وجود اینها نشه!!! و پاک بماند برای...؟؟؟!!!) و بجاش کی باید بیاد؟... "میرحسین موسوی" کسی که تنها و تنها عزتش برای مردم ،بویژه آنها که ندیده ندش!، انتسابش به دفاع و مقدس و امامه !!! (و البته که برای کسی مهم نیست که این انتساب منفی بوده یا مثبت !!!پوسته را فریاد زدن و محتوا را «بایکوت» کردن) ... حمایت بیت امام و خانواده های شهید رجایی و جهان آرا و همت و زین الدین و باکری و ... هم به این افتخارات اضافه میشه (مراجع هم حواس خودشون جمع بود که رستند از این تارهای چسبنده ی...) و کلیپ تاریخ ایران مصدقش چند برابر بیشتر از خمینیه! و در کنار خمینی!!!(و مهم هم نیست که امام گفته بود این مرد(مصدق)اگر سیلی نخورد به اسلام سیلی خواهد زد!)
سردار جعفری یه حرف کاملا بدیهی میگه :"بخش غیر نظامی بسیج می تواند در امور سیاسی دخالت کند"... جبهه ی سیاسی-اقتصادی (اعتماد ملی) شروع می کنه به شدت و حدت از زوایای مختلف تعابیر خوف انگیز ازش درآوردن و محکوم کردن سردار و کلا بسیج و ... میرحسین (جبهه ی فرهنگی) کریمانه اظهار اعتماد و ارادت به بچه های معصوم بسیج میکنه که دارند ازشون سو استفاده می کنن!... موسسه ی نشر آثار امام در نفی حضور نظامیان در سیاست از نگاه امام کتابچه چاپ می کنه... و اصلا مهم نیست که امام در آرزوی بسیج همه جانبه (نه نظامی) در یک سال بعد از جنگ چه تلاشها که نکرد! و رهبر 16 ساله که روضه ی تهاجم فرهنگی و فکری و...میخونند و...اگه بسيجي منم؛ كه بجز سر درس "آمادگي دفاعي" كه تو دولت خاتمي براي همه ي دوم دبيرستانيها اجباري شد، ديگه تو عمرم "تفنگ"هم نديده م چه رسد به نظامي بودن!) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 11:42 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
این کلمه را، اولین بار، 12 سال قبل شنیدم! از آن صداهای ناشناسی که تلفن می زدند خانه مان و فحشهای سیاسی و غیر سیاسی(!) میدادند.و همینقدر فهمیدم که یکجور حرف بد است که آدم باید از شنیدنش بهش بربخورد! کم کم که مخاطب تریبونها و روزنامه های رایج آنروزها شدیم، دستگیرم شد که به آدمهای مذهبی مخالف خاتمی(و بعدتر مجلس ششم) میگویند و در مقابل "اصلاحطلب" (بعدها معادلا واژه ی نارسای "اصولگرا"هم در کنار این دو واژه ی نارسای قبلی وارد شد!) بکار میرود. منظورشان هم این است که این آدمها سعی دارند این وضع موجود جمهوری اسلامی را حفظ کنند با همین "حاکمیت اجباری اسلام"ش و با همین گولایت فقیه"ش و با همین "نظارت استصوابی"ش...و با اصلاح در این موارد مخالفند. بزرگتر که شدم فهمیدم این کلمه را ما ایرانی ها ابداع نکرده ایم و مثلا آمریکا هم یک جناح موسوم به محافظه کار دارد! بزرگتر که شدم از ره بر شنیدم که "محافظه کاری قتلگاه انقلاب است" !!! (با داده های قبلی متناقض به نظر میرسید!اساسا محافظه کارها را "محافظ انقلاب" میدانستند!) باز هم که بزرگتر شدم به مفهوم "انقلاب" فکر کردم...قلب... زیر و رو شدن...تغییر...تحول...شدن...صیروریت...بله ! "تلاش برای حفظ وضع موجود" یعنی فاتحه بر انقلاب ! (اساسا "حفظ" ِ یک جریان با حفظ یک عتیقه ی ساکن و راکد تعریف یکسانی ندارد!) ... و انقلاب وقتی پسوند اسلامی هم گرفت، یعنی تحول همه چیز به سمت اسلامی شدن ! یعنی تحقق "الا الی الله تصیر الامور"...و ما با وجود پیروزی 57 تقریبا هیچ چیزمان هنوز اسلامی نبود! و انقلاب باید ادامه می یافت!(باید ادامه یابد!) حرف دوم هم توی ادامه مطلب مطلب مرتبط: تنش زدایی؟ ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 20:46 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از كنكور فرصت خيلي كارها دست داده! و از جمله آرشيوگردي...
اين يكي از كف دستيهايي بود كه روز 14 خرداد پخش مي شد(في الواقع كف زمين و زير پاي ملت ...) . كلا اين قبيل مرور خاطرات گاهي واقعا مفيدند؛ در اين فقره خاصيتش اين بود كه انصافا ميان تبليغات جورواجور آنروز شعاري پيدا نكردم از شهردار تهران كه بعد از رئيس جمهور شدن فراموشش كرده باشد! خط آخر : "سياست تنشزدايي و خروج از انفعال از اولويتهاي سياست خارجي در دولت اسلامي ست." لفظ "تنش زدايي" را عموما بعنوان جايگزين آبرومندانه تري براي "سازش" (و به بيان من "بردگي"!) و "پا روي دم دنيا نگذاشتن" ديده ايم؛ و در اين بيان كنار "خروج از انفعال" آمدنش شايد يك مقدار غريب بنظر برسد. محض يادآوري به خودم و هر دوستي كه احيانا مثل بنده تعجب كرده از تركيب فوق : دنياي "سلطه گر-سلطه پذير" خودش عين تنش است ! مثل "مرض"ي كه بهش عادت كرده باشيم در اين صورت هر اقدامي براي درمان را شايد "خلاف نظم و تعادل" و "تنش" بيانگاريم و "پا روي دم دنيا گذاشتن" و محكوم كنيم! ... نكته اينجاست : "دنيا را مريض پذيرفته ايم."
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 20:27 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
همه ی دنیا الآن مارک کفش منتظرالزیدی رو می دونن...
همه ی دنیا یاد گرفتن که میشه به بوش (یا دست کم به "عکس"ش!) کفش پرتاب کرد ... ولی قراداد امنیتی بین عراق و آمریکا ، که کفش زیدی در اعتراض به اون پرتاب شد، منعقد شد. در سکوت !!!
در باب کار اردوغان بحث زیاده (و در شرایط کنکور(!!!) هم زیاد جای پرداختن بهش...! ولی یه هشدار رو لااقل می تونم بدم : دشمن اونقدرها هم که ما گاهی فکر می کنیم احمق نیست... "تبدیل چالش به فرصت" رو خوب بلده ! همین الآن "بازتابهای کار اردوغان در خاورمیانه" برای سی ان ان پررنگتر از "بازتاب کشتار اسرائیل در خاورمیانه" شد...و به طریق اولی پررنگ تر "غده ی سرطانی بودن ِ اسرائیل در خارومیانه" !
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 13:20 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"دیگه درس!" جلوی کتابی که از ظهر، همانطوری باز رهایش کرده م قرار میگیرم. چشمم ولی از همان "نظریه ی شناسایی جرج بارکلی" ِ بالای صفحه جلوتر نمیرود... هنوز بغض خشم آلودی که قفلم کرده بود به رمان هست... خشم... از که؟ از چه؟!خودم هم دقیقا نمی دانم! از فلاکت افغانستان؟! از اینکه همین افغاستان، روزگاری هم به خود دیده که بوته های گُل در خیابان داشته باشد و کودکانش به مدرسه بروند و مردم مهمانی و تجارت و کار خیریه و ... هم بشناسند!؟ یا از اینکه در ان شرایط فلاکتبار بعضی (از جمله قهرمان داستان) ترک وطن میکنند و فرار...آنهم به سرزمین رویایی آمریکا؟! از مردمی که از هر چاله ای به در آمدند به چاهی افتادند... شاه می رود کودتاچیان می آیند...کودتا میرود شوروی می آید...شوروی می رود جنگ داخلی شروع می شود...جنگ داخلی جمع می شود طالبان می آید...؟! از مردمی که "عادت میکنند" به سختی ؟! از مردمی که برای آمدن طالبان جشنها گرفته بودند؟! یا از "گشت ریش" و سنگسار و...؟! از رنگ "دینی" ِ طالبان؟! یا از وابستگی طالبان؟! یا از مسکوت گذاشتن ِ این وابستگی در تمام طول داستان؟! یا از مسکوت نگذاشتن(!) و بستنش به "نفوذ ژرمنهای هیتلردوست ِ نژادپرست"!؟ یا از بی ارزش بودن ِ جان اینهمه آدم؟! بی ارزش برای کی؟! برای طالبان؟! یا برای حامی و طراح اصلی پشت پرده ی طالبان؟! و مگر فقط جان افغانی هاست که برای او هیچ ارزشی ندارد؟!...یا از اینکه نویسنده ی معروف ِ این رمان ِ معروف، مثل من گیر نمیکند کنار گدایی که استاد دانشگاه بوده... از جمله ی "اینجا فقط طالبان وسعشان میرسد گوشت بخورند" که برای همه عادی شده... در مصیبت شهری(کشوری) که "پدر" درش کمیاب است و برای "مادر"ها هم هر شغلی – بجز گدایی!- ممنوع... با 250کودک ِ یتیم خانه ای (در واقع انبار مخروبه ی لختی) که خواهرها و برادرهاشان جلوی چشمشان در کمبود پتو از سرما مرده اند...یتیم خانه ای که باید هر ماه یکی از دختربچه هایش را به طالبان بفروشد تا بقیه ی بچه ها از گرسنگی نمیرند... از طایفه ای که تنها به جرم "شیعه بودن" و به اسم "الله" قتل عام می شوند...از...از...از... و نویسنده به راحتی ِ 10-20 صفحه از همه ی اینها می گذرد و دلش برای همسرش (که در آمریکا منتظر اوست) تنگ می شود!!!(1) از اینکه "گشایش نهایی" با 11 سپتامبر و منجیان آمریکا و خبرساز شدن ِ افغانستان و ظهور حضرت کرزای حاصل می شود !!!!! یا شاید هم از خودم که در این شرایط کنکور و پایانترم و عقب بودن ِ همه ی کارها یک نصفه روز را –نماز ظهر نخوانده!- گذاشته ام پای...؟! انصاف را! این قهرمان داستان اینقدرها هم پست نیست! اساسا داستان ؛ حکایت ِ خیانت ِ بزرگی ست که او ، از سر ِ نازپروردگی و بزدلی ، به دوست خیلی خوبی (یکی از همان شیعه ها که در تمام 400 صفحه مورد تحقیر ِ همه اند...) میکند و وجداندردها و جبران کردن ... ولی این را هم راجع به این شخصیت نمی شود فراموش کرد که طعنه ی " افغانستان واقعی اوست(اشاره به پیرمرد خنزرپنزری که توی کوره راهی خاکی،با توبره ای پر از هیزم، خودش را بزور میکشید)شما همیشه توی کشورخودتون توریست بودید" ِ یکی از مبارزین افغانی را گویا اصلا نمی شنود!بادبادک باز... "دیگه درس!" جلوی کتابی که از ظهر، همانطوری باز رهایش کرده م قرار میگیرم. چشمم ولی از همان "نظریه ی شناسایی جرج بارکلی" ِ بالای صفحه جلوتر نمیرود... هنوز بغض خشم آلودی که قفلم کرده بود به رمان هست... خشم... از که؟ از چه؟!خودم هم دقیقا نمی دانم! از فلاکت افغانستان؟! از اینکه همین افغاستان، روزگاری هم به خود دیده که بوته های گُل در خیابان داشته باشد و کودکانش به مدرسه بروند و مردم مهمانی و تجارت و کار خیریه و ... هم بشناسند!؟ یا از اینکه در ان شرایط فلاکتبار بعضی (از جمله قهرمان داستان) ترک وطن میکنند و فرار...آنهم به سرزمین رویایی آمریکا؟! از مردمی که از هر چاله ای به در آمدند به چاهی افتادند... شاه می رود کودتاچیان می آیند...کودتا میرود شوروی می آید...شوروی می رود جنگ داخلی شروع می شود...جنگ داخلی جمع می شود طالبان می آید...؟! از مردمی که "عادت میکنند" به سختی ؟! از مردمی که برای آمدن طالبان جشنها گرفته بودند؟! یا از "گشت ریش" و سنگسار و...؟! از رنگ "دینی" ِ طالبان؟! یا از وابستگی طالبان؟! یا از مسکوت گذاشتن ِ این وابستگی در تمام طول داستان؟! یا از مسکوت نگذاشتن(!) و بستنش به "نفوذ ژرمنهای هیتلردوست ِ نژادپرست"!؟ یا از بی ارزش بودن ِ جان اینهمه آدم؟! بی ارزش برای کی؟! برای طالبان؟! یا برای حامی و طراح اصلی پشت پرده ی طالبان؟! و مگر فقط جان افغانی هاست که برای او هیچ ارزشی ندارد؟!...یا از اینکه نویسنده ی معروف ِ این رمان ِ معروف، مثل من گیر نمیکند کنار گدایی که استاد دانشگاه بوده... از جمله ی "اینجا فقط طالبان وسعشان میرسد گوشت بخورند" که برای همه عادی شده... در مصیبت شهری(کشوری) که "پدر" درش کمیاب است و برای "مادر"ها هم هر شغلی – بجز گدایی!- ممنوع... با 250کودک ِ یتیم خانه ای (در واقع انبار مخروبه ی لختی) که خواهرها و برادرهاشان جلوی چشمشان در کمبود پتو از سرما مرده اند...یتیم خانه ای که باید هر ماه یکی از دختربچه هایش را به طالبان بفروشد تا بقیه ی بچه ها از گرسنگی نمیرند... از طایفه ای که تنها به جرم "شیعه بودن" و به اسم "الله" قتل عام می شوند...از...از...از... و نویسنده به راحتی ِ 10-20 صفحه از همه ی اینها می گذرد و دلش برای همسرش (که در آمریکا منتظر اوست) تنگ می شود!!!(1) از اینکه "گشایش نهایی" با 11 سپتامبر و منجیان آمریکا و خبرساز شدن ِ افغانستان و ظهور حضرت کرزای حاصل می شود !!!!! یا شاید هم از خودم که در این شرایط کنکور و پایانترم و عقب بودن ِ همه ی کارها یک نصفه روز را –نماز ظهر نخوانده!- گذاشته ام پای...؟! انصاف را! این قهرمان داستان اینقدرها هم پست نیست! اساسا داستان ؛ حکایت ِ خیانت ِ بزرگی ست که او ، از سر ِ نازپروردگی و بزدلی ، به دوست خیلی خوبی (یکی از همان شیعه ها که در تمام 400 صفحه مورد تحقیر ِ همه اند...) میکند و وجداندردها و جبران کردن ... ولی این را هم راجع به این شخصیت نمی شود فراموش کرد که طعنه ی " افغانستان واقعی اوست(اشاره به پیرمرد خنزرپنزری که توی کوره راهی خاکی،با توبره ای پر از هیزم، خودش را بزور میکشید)شما همیشه توی کشورخودتون توریست بودید" ِ یکی از مبارزین افغانی را گویا اصلا نمی شنود! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 18:54 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
نظم و سلطه (جهت گیر دادن به "نظم" تحمیلی جهان که نیست بجز نظم دو جانبه ی "سلطه گر - سلطه پذیر" ...)
:
چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند
تنش زدایی! + محافظه کار! + پديده اي به نام "شانتاژ" ! این چندتا هم بد نیستند: از برکات خاور میانه ی بزرگ برای "از ما بهتران"
نهضتی که ادامه دارد (انقلاب نسل ما ... تاریخ انقلاب چیزیست که هیچ وقت کهنه یا تکراری نمیشه هروقت سراغش رفتی حرف جدیدی برات داره فارغ از اینکه چندمین باره که میری سراغش!...تو این مطالب سعی کرده م از انقلاب بگم و حرفهای جدیدی که برام داشته... و بویژه سعی کرده م بپردازم به وظیفه ی نسل سومیها و "انقلاب"ی که از اینها توقع میره... تحول عظیمی که معمولا به نام نهضت نرم افزاری میشناسیمش) :
تاریخ را از گذشتگان به ارث نمی بریم. بلکه آنرا ، برای ساختنش، از آیندگان وام گرفته ایم.
اینها هم بد نیستند: "اگه من کاندیدا بودم..." یا : "نسل بی عرضه ی ما" ! "ملت ایران در سال 60 هزینه ی قانون مندی اش را پرداخت"(1)
دین تا ابد زنده (اینجا بناست از "اسلام" بنویسم! کم نوشته م طبق قاعده ی "اطلبواالعلم باستعماله"، سعی کرده م تا به همینهایی که تا الآن یاد گرفته م عمل نکنم، سراغ بیشتر یاد گرفتن نرم!)
پیشوای صادق( نوشتاری از آیت الله سید علی خامنه ای! )
چی داریم...؟ (تجربه ی سید جمال...)
نگاهی به محتوا و حرف حساب دعای ندبه
اینها هم بد نیستن : تربیت حرف چهارم(اسلام و اگزیستانسیالیسم-شهید بهشتی) چند تا لینک خوب... (از کشتار در بیت المقدس در حمله ی صلیبیون ) بالاخره "مجاز" هم یادش افتاد...
و لک الحمد علیّ فی جمیع ذلک... (من و شریف!...ماوقع دانشگاه؛ البته طبیعتا هرچی به چشم من اومده!...)
مجمع ... (از نوع "سابق"ش!)
تیم محتوایی شمال-مشهد (تولد مجمع جدید) (1) و (2) و (3)
سال سوم من ، سال اول تحول (3)حلقه و (4) ن.ن.ا. و (5) تی اس بی یا مجمع جدید
طرح شهید بهشتی 2 (تیم محتوایی همدان)
بازی در محضر رسول الله (گزارش سفر مدینه!)
در شهر ما به بعضیها میگویند "تکه ای" ! (اخلاق انتخاباتی...؟)
بعضی میگویندش "رسانه ی حکومتی"!!! (استراتژی صدا و سیما : دوست نادان؟ یا دشمن دانا؟)
اینها هم بد نیستن : هرچند 1 سال دیگه به فارغ التحصیلیمون مونده! گزارش امروز : کانون اصلاح و تربیت ... ! فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه. بچه های طرشت 2 تجمع نکرده ند!!! از حرف ما بی عملان تا عمل رفقای ساکت...
معمای جهت گیری تخصصی (اینم که واقعا معماست...)
اين جبهه نيرو دارد . فرمانده ندارد!
دانشگاه : تنها گزینه !...(مسئله ی آموزشهای موازی و ...)
چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند
اینها هم بد نیستند : تا ما ، مردم، نخواهیم آب از آب ِ این مملکت تکان نخواهد خورد... خودمون که دیگه میدونیم! (بعد از اعلام نتایج ارشد)
ابتلایی برای همه (غزه و...)
استراتژی سطل آب (گفتگویی با وحید جلیلی و پیشنهاداتی...)
اینها هم هستن : ان لم یکن لکم دین فکونوا احرارا فی دنیاکم
او هم منتخب ما بود (روایت آمدن و رفتن ابوالحسن بنی صدر)
آزمون بزرگ ملت... (انتخاب دولت دهم)
چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند اینها هم هستند: تنش زدایی! + محافظه کار! + پديده اي به نام "شانتاژ" ! کی شما روزه گرفتید که افطار کنید؟!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 23:30 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"ماركسيسم" را سالها كلمه اي مي پنداشتم در مقابل "خداپرستي"! كلمه اي كه خيليها را "منحرف" كرده و بزرگاني هم خيلي بهش گير داده ند و بعضي بزرگان ديگر هم براي جذب مخاطب حرفهاشان را گاهي به "اين زبان" مي گفته اند. تا حدود 8 سال قبل كه كتابي را با عنوان "كمونيسم نظري و كمونيسم عملي" از آرشيو دهه ي 50ي مادر محترم كشف و مطالعه كردم و فهمم شد كه "مكتب"ي بوده "اعتراضي" كه يك سري حرف حساب هم داشته ولي "در عمل" تا حد قابل توجهي "متناقض" ظاهر شده. و 5-6 صفحه ي آخر كتاب را هم به تشخيص "ديگه حرفشو زد داره تكرار مكررات ميكنه" رها كرديم و احساس "باسوادي" و "دیگه موضوعیت نداره. حالا بريم پله ي بعدي:مجاهدين خلق " و بويژه بعد از ورود به دانشگاه كه آسيبشناسي گروههاي آرمانخواه دانشجويي في نفسه برايم موضوعيت يافت. تا همين چند روز كه از بركات كنكور(!) گذرمان به "فلسفه ي سياسي ماركس" افتاد و... اينها را گفتم كه گفته باشم راقم اين سطور ، مطالعه اش ، به معني "كتابخواني" ، در اين باب محدود است به همان 50 صفحه و همين 14 صفحه ! البته تأملش ، به معني "سؤالپروري" شايد بيشتر... الآن هم قصدم نه بحث "فلسفي" ست پيرامون كمونيسم و نه بحث اجتماعي پيرامون كمونيستها. بلكه "دقتي" كوتاه به "تجربه"اي و انشاالله "عبرتي" از "اشتباه"ي... "كارل ماركس(1818-1883) در محيطي نسبتا مرفه پرورش يافت . در دوره ي اول زندگي ، از تهيدستي ناراحت كننده اي كه بيشتر سالهاي دوره ي بلوغ را در آن گذرانيد، بركنار بود.وي به دانشگاه هاي بن و برلن فرستاده شد و با امتياز فارغ التحصيل شد و درجه ي دكتري فلسفه گرفت. از لحاظ جريان عادي حوادث، قاعدتا او بايد به يك شغل علمي و فرهنگي اشتغال يابد و بنابر اين در حواشي و زيرنويسهاي تاريخ ناپديد شودچنانكه اين سرنوشت اغلب استادان برجسته و ممتاز است." اما حال بدين منوال نبود و ماركس از همان ابتدا زندگي اي متفاوت و سخت و پرمخاطره "برميگزيند". ماركس مروري دارد بر تاريخ و رصدي از وضع موجود و در نتيجه ي اينها پيشبيني اي براي فردا. پيشبيني كه محقق نشد. براي اين عدم تحقق علل مختلفي برشمرده اند؛ در اين مجال آنچه مورد توجه من است آن جهتي ست كه نزديك تر است به "ما" ! "پيشبيني فردا". از اين رو در اينجا نمي پردازم به اينكه ماركس چطور تاريخ را ديد؟ و چطور تحليل كرد؟و جهانبيني اش را از كه گرفت و چرا؟ و ...(به همان علت که "دیگه موضوعیت نداره"!) می گفت:"هروضعی در درون خودش یک وضع مقابل می پرورد. از کشمکش و تقابل ِ این دو وضع ِ متضاد، یک وضع جدید حاصل می شود که جامع بین این دو وضع است و باز هم این وضع جدید در درون خود و..." از این رو می کوشید که در وضع موجود جامعه "اش" این "تضاد" را کشف کند: "سرمایه دار می خواهد تا آنجا که ممکن است، هرچه بیشتر سود بیندوزد و این فقط وقتی امکان دارد که وی کمترین مزد ممکن را بپردازد و کالاهای خود را به بالاترین قیمت ممکن بفروشد. برعکس، کارگر دریافت بالاترین مزد ممکن برای کار خود و خرید کالای تولید شده به ارزانترین قیمت را می خواهد.بدین گونه در داخل سرمایه داری یک ناسازگاری اساسی هست و نزاع بین این طبقات اجتناب ناپذیر است." اما در حالی که مارکس منتظر است این "نزاع اجتناب ناپذیر" در یکی از کشورهای صنعتی رخ دهد و به "انقلاب کمونیستی" بیانجامد؛ کشورهای صنعتی "کم کم" سعی می کنند "صدای اعتراضات مارکسیستی را بشنوند!" .چنانکه بعدتر مدافعین سرمایه داری در جواب مارکس گفتند :"سرمایه داری نشان داده است که در حل مشکلاتی که در داخل آن پدید می آید، استعداد اختراعی شگفت آوری دارد.موازینی از قبیل تامین اجتماعی و اتحادیه های اصناف وکسر اوقات کار در زمان بحران و... پیوسته بوسیله ی کشورهای سرمایه داری مکشوف خواهد شد." مارکسیستها نیز مدعی اند که بسیاری از موازینی که سرمایه داری برای حل معضلات خود بکار برده راه حلهای سوسیالیستی بوده ند." "اصلاح"! این نکته ایست که ظاهرا در این تئوری از آن غفلت شده ! هر اعتراضی لزوما به "انقلاب" نمی انجامد! و بویژه با توجه به اینکه اروپای قرن 19 که بستر ِ تز سرمایه داری ست؛ قبلا به اندازه ی کافی "منعطف" تربیت شده است!(دعواهای "اعتقادی"ای که به کثرتگرایی ِ امروز و آنروز رسیده از قرون 15 و 16 شروع شده بود)گویی مارکس زنگ خطری برای او به صدا درآورد که توجه به آن خطر و "پیشگیری" ِ از آن اتفاقا بر "ثبات" سرمایه داری افزود! باز هم صرف نظر از اینکه "انگیزه ی خود مارکس و انگلس هم آیا همین "کمک به ثبات سرمایه داری" بود یا نه؟!"؛ در عمل نتیجه این شد. چنانکه از امام خمینی تشبیه ِ "شرق و غرب" به "دو تیغه ی قیچی! تضاد ظاهری و اتحاد در عملکرد!..." تقابل مارکس با سرمایه داری تقابل "آنچه نیست" با آنچه هست" بود! تقابل یک جور "نسیه" با "نقد"! تقابل "موهوم" با "موجود" و این همان نقطه ی مشترکیست که توجه مرا جلب کرده. همین دست ِ "طرف موجود" را باز می گذاشت برای "اصلاح خود" بدون اینکه "فشار"ی از جانب طرف "موهوم" بر او وارد آید!(اساسا چه فشاری میتونه از "وهم" ...!) تصور کنید مبارزه ای را که یکی از طرفین در آن قبل از "اقدام" با صدای بلند استراتژی و تاکتیکهای خود را برای خود مرور می کند! نتیجه نیست بجز "تثبیت طرف موجود" و "خلع سلاح طرف موهوم" . به فرض: ما باید از روی آوردن غرب به "اقتصاد اسلامی" خوشحال باشیم یا نگران؟ یا از مثلا تفکیک قسمت خانمها و آقایان در متروی ژاپن یا مثالهای نه چندان اندک از این دست... یک نکته در کنار این سوال اینکه: ما دقیقا با "دشمن" مواجه نیستیم بلکه خیلی "مردم خاکستری دنیا"هم...
باقیش رو نمیتونم جمع بندی کنم! شاید با سوال و جواب به جای بهتری برسه!در نتیجه اگه جایی توضیح بیشتری لازم داره(قطعا داره ! ) لطفا بفرمایید. ۴تا حاشیه هم داشت که انشاالله در فرصتی بیشتر! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 14:2 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
فاعتبروا یا اولی الابصار... میگه : « کشتار، تخریب، غارت و در یک کلام تلاطم اولیهی مغولان که فرونشست آنان صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای تاریخ شدند از شمال و غرب چین تا سواحل دانوب در مجارستان. تا زمانی که این امپراتوری عظیم سر پا بود برای تجارت و حرکت تجار و مالالتجاره شرایط مطلوبی برقرار بود. تجار میتوانستند مالالتجارهی خود را از از ماورائ النهر تا دریای مدیترانه به راحتی حمل کنند. مغولان در اوج قدرتشان امنیت قابل ملاحظهای در قلمرو امپراتوری عظیم خود بهوجود آورده بودند؛ امنیتی که برای تجارت و اقتصاد بسیار مناسب بود. بعلاوه یکپارچه شدن ِ مناطق عبور کالا به این معنا بود که فقط یک بار و به یک مرجع عوارض پرداخت میشد. بنابر این هجوم مغولان اگرچه در بلند مدت برای ایران و شرق بهجز تخریب نتیجهی دیگری به بار نیاورد اما برای مناطقی که توانسته بودند از سیل بنیان کن مغولان در امان بمانند عملا مزیتی بود که در پناه آن در عصر پس از هرج و مرج تجارتشان با سهولت بیشتری صورت میگرفت.» (همون "ما چگونه ما شدیم؟"...!) می گم : انگار مزه ی "خاور میانهی بزرگ" از اعماق قرون، زیر دندون حضرات مونده بود! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 4:55 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم چیزی که می خواهم مطرح کنم شاید تنها یک بازی ذهنی با - بخشی از- تاریخ باشد، شاید هم صرفا سوالی متاثر از مطالعهای1، شاید هم ـ آنطور که خودم تصور می کنم(!)ـ یکی از مجهولات مهم در راستای ایجاد تمدن اسلامی. داستان از اینجا شروع میشود : آغاز آنچه به نام «استعمار» یعنی حضور کارگردانانهی غرب در تحولات آسیا و تقسیم کار بین المللی به دو بخش توسعهیافته،تولیدکننده، صنعتی و صادر کننده و عقبمانده، وابسته یه کشاورزی، صادرکنندهی مواد خام و واردکنندهی محصولاتِ صنعتی ، میشناسیم، را شاید بتوان زمان تسلط اروپاییان بر آبهای دنیا دانست. هم از لحاظ تقارن زمانی و هم با توجه به اینکه دسترسی استعمارگران(اروپا) به مستعمرات خود2 ، اغلب از طرق دریایی است. 3 با این فرض، بترتیب، به چند سوال باید پاسخ داد: ابتدا اینکه «این تسلط از کجا بوجود آمد؟» خب از یک طرف قاعدتا قدرت گرفتن ِ اروپا از لحاظ دریانوردی و از طرف دیگر لابد "ضعف" دریایی ِ شرق. اما در پاسخ اینکه خاستگاه پیشرفت دریانوردی اروپا چه بود؟ می توان پتانسیلها و "امکان"هایی را برشمرد و "نیاز"هایی را. اما اینکه مجاورت با دریا و وجود آبراههای متعدد4 میان مناطق مختلف اروپا بعلاوهی وفور چوب، بعنوان مادهی اصلی ساخت کشتی، پتانسیلهای اروپا برای دریانوردی بود.(که در شرق اینطور نبود) اما در مورد نیازها که شاید از اهمیت بیشتری برخوردار باشند اولا به "تجارت" توجه می کنیم : دریای مدیترانه واسط اصلی تجارت جهانی (اروپا و آسیا) بوده. مالالتجاره در شرق از طریق خشکی از اقصا نقاط آسیا به مدیترانه می آمد و سپس از طریق دریا(خود مدیترانه و رودخانه های قابل کشتیرانیِ ای که مراکز اصلی این قاره را به هم میپیوندد.) آن را به کشورها و مناطق مختلف غربی میرسید(و برعکس) یعنی تجارت جهانی در آسیا عمدتا زمینی و در اروپا دریایی صورت میگرفت. از عوامل(نیازها)ی دیگر تبلیغ مسیحیت بود. و نیز حمل و نقل زائران مسیحی به بیت المقدس(وقتی به فتح صلیبیون درآمد.) 5 نکته ای که باید مورد توجه واقع شود اینکه : اروپا با وسعتی کم و تنوع قومی نسبتا زیاد، مجموعهای از قدرتهای و ملیتهای کوچک و بزرگ در فواصل نزدیک و عملاً چسبیده به یکدیگر،همواره عرصهی رقابتها و درگیریها و یار و یارگیریهای ساکنینش بوده ، و با توجه به مجاورت همهی این قدرتها به دریا دامنهی این رقابت و در نتیجه "ناامنی"ها قاعدتا به دریا هم میرسید؛ لذا «کشتیهای تجاری اروپایی همیشه در معیتِ اسکورت نظامی بودند.» و این یعنی نیاز به رشد قوای نظامی دریایی پابه پای رشد دریانوردی. و وقوع "جنگهای صلیبی" عامل تشدید این نیازها شد! هم از این لحاظ که کلا لشکر کشی صلیبیون و دسترسی آنها به "سرزمین مقدس" که صحنهی اصلی درگیری بین مسلمانان و صلیبیون بود، بر خلاف مسلمانان، از طریق دریا بوده و جنگهای صلیبی برای اروپا به نحوی شاید جنگهایی دریایی محسوب میشد و حمل و نقل صلیبیون پیکارگر به همراه ساز و یرگ نظامی و آذوقه و اسبها و... کشتیهای بزرگتر و مجهزتری میطلبید ؛ و هم از این لحاظ که تجارت از طریق مدیترانه با مشکلات زیادی مواجه شد . مسلمانان پس از فتح مجدد بیتالمقدس، برای جلوگیری از هجوم مجدد صلیبیون، کلیهی بنادر شرق مدیترانه را تخریب کردند؛ بعلاوه بعلت بالا رفتنِ مخارج ِ نظامی در شرایط جنگ، حکومتهای این افزایش هزینهها را با بالا بردنِ مالیات بر بازرگانی جبران میکردند و این مسئله بازرگانی از مسیرهای سابق را مقرون با ضرر و خسران میکرد6. و اروپاییان ناچار شدند که راههای دیگری برای دسترسی به مناطق مختلف آسیا بیابند : دور زدن ِ قارهی آفریقا و دسترسی به آسیا از طریق دریا. که شاید ابتدا در حد یک رویا بود اما پس از یک قرن و هر چند با تلفات ِ نه چندان کم، بالاخره محقق شد. اما آسیا و وضعیت کشورهای آسیایی در دریا: سیستم تجاری در شرق اگرچه بعضا دچار دچار رقابتها، هرج و مرج و بیثباتی میشد، اما این مشکلات در مجموع در در مناطق خشکی اتفاق میافتادند. در دریای شرق همواره نوعی ثبات وجود داشت و بازیگران بازیگران نظام تجارت بین الملل در دریا به نوعی همزیستی با یکدیگر رسیده بودند. هر چهار بازیگر اصلی تجارت در شرق،یعنی چینیها، هندیان، ایرانیان و اعراب، حضور و نقش یکدیگر را پس از قرنها داد و ستد به رسمیت شناخته بودند. به نحوی که هیچیک از بازیگران درصدد حذف دیگری و تسلط کامل خود بر دریا و ایجاد انحصار و مونوپلی نبودند.نه نیازی به این کار داشتند و نه هیچیک به تنهایی توان انجام آنرا. اساس تجارت دریایی در مشرق بر اتحاد و همزیستی بود و نه تضاد و تقابل7 . و نیازی به اسکورت نظامی ِ کشتیهای تجاری نبود. اما همانطور که ذکر شد، در مدیترانه، بر عکس شرق، عملا تمام بازیگران درحال رقابت با یکدیگر بودند، رقابتی که اغلب به درگیریهای نظامی می انجامید. بنابراین دریانوردان اروپایی که با دور زدن ِ آفریقا وارد آبهای شرق میشدند، با خود نظامیگری در دریا را نیز آوردند. نگاه آنها به قدرتهای محلی همچون نگاهشان به رقبای خود در حوزهی مدیترانه بود.از دید آنها دریانوردان چینی و هندی و ایرانی و عرب، نه رقیب، که "دشمن نظامی" بودند. و البته با اعتقاد ِ نظامی ِ "بهترین دفاع حمله است" !!! 8 "بنابراین بحث فقط این نبود که غربیان از قرن چهاردهم به تدریج وارد شرق شدند. بلکه نکتهی اساسیتر این بود که بازیکنان جدید با ورود خود قانین جدیدی نیز وارد میدان کردند؛ قوانینی که برای برای بازیکنان قبلی کاملا تازه بود و آنان را عملا غافلگیر ساخت." این قوانین جدید عبارت بودند از : "میلیتاریزه کردن حمل و نقل دریایی " و "سعی در تسلط بر دیگران و نهایتا بیرون راندن آنها از صحنه" ... فوقع ما وقع ! *** حالا بعد از این مقدمهی مفصل، سوالم این است: آنچه در آبهای شرق وجود داشت، فضای "همکاری و اعتماد متقابل و قناعت به سهم و نقش خود و..." ذاتا فضایی مطلوب اخلاقی (و ایدهآل اسلامی!) است . چه چیزی باعث میشود همین خصال پسندیده موجبات شکست قومی را فراهم کند؟ به عبارتی آیا عده ای که در شرایط "برد-برد" دارند اموراتشان را میگذرانند، (و این مثلا اقتضائاتی دارد مثل نیاز نداشتن به نیروی دریایی آنچنانی) ، در شرایط ِ وجود ِ عدهای غیرمقید به این اصل، همچنان میتوانند به روش خود ادامه دهند؟ آیا - از دید اسلام - "مجاز" به ادامهی روش خود هستند؟ آیا در برابر "قدرت دریایی اروپا" واقعا می توان از "ضعف دریایی ِ آسیا " نام برد؟یعنی شرایط آسیا ،چنان که وصف شد، چقدر مصداق ِ "ضعف" است؟ (آیا بحث تفاوتهای شرایط گذار با شرایط ایدهآل اینجا موضوعیت دارد؟ آیا اینکه در آن بخش از فرآیندِ ، بتعبیر رهبر، دست به دست شدن ِ علم، که علم در دست مسلمانان بوده، "تکنولوژی " خلق نشده و یا اگر شده(مانند نوادر آثاری از امثال شیخ بهایی خواجه نظام الملک و...) نه به تولید انبوه رسیده و نه انگیزهای برای ثبت و آموزش دستاوردهایش داشته، نیز از همین جنس است(که تجارت دریایی داشتهایم اما سلطهی دریایی نه. یا کشاورزی داشتهایم اما فئودالیسم به شکل غربی نه، یا... ناشی از خصلتهایی از قبیل قناعت به خودکفایی و اصالت ندادن به مالکیت شخصی و...)؟ ...) البته یک جواب اولیه که بنظر میرسه:"واعدو لهم ماستطعتم من قوه" ست... یعنی مسلمانها میباید باوجود عدم نیاز به نیروی دریایی بهر حال بفکر ارتقائش میبودند. و یا اینکه شایسته بود که با ورود غرب ، چهار بازیگر مذکور، جبهه ی متحدی را دربرابر آن شکل دهند(9).و یا...
(1) "ما چگونه ما شدیم؟ - ریشهیابی علل عقبماندگی در ایران" اثر دکتر صادق زیباکلام – بحثم عمدتا در مورد فصل 6 کتاب است(شرق و غرب : تماس یا تقابل؟) . با این نگاه شاید حرفی جدیدتر از گفتههای کتاب ندارم، و صرفا چینش بحث را برای پررنگ کردن سوال خودم اندکی تغییر داده ام و در نتیجه نه ادعای کشف جدیدی دارم و نه ادعای نقل قول صادقانه از کتاب! * قابل توجه اینکه مطالب پاورقیها در واقع مشتمل بر هر حاشیهایست که برای خودم جالب توجه بوده و یا هر توضیحی که در پاسخ به سوال احتمالی خواننده به ذهنم رسیده، لذا پیشنهاد میکنم موقع خواندن ِ اصل مطلب، چشم بر پاورقیها ببندید تا بنده کمتر با اعتراض "پراکنده مینویسی" مواجه شوم! (2) آفریقا،هند، خاورمیانه(اگر مستعمره محسوب شود)، قاره ی آمریکا، استرالیا و جزایر اطراف آن، جنوب شرقی آسیا و... (3) ضمن رد نکردن نقش تحولات درونی اروپا از قبیل جدا شدن ِ نهاد دین از نهاد حکومت و انقلاب صنعتی و در نتیجه شکل گیری تدریجی ساختار "سرمایهداری" ِ کنونی ؛ (4) که هم از نظر تردد بجهت ارتباط و نیز دستیابی به مناطق جدیدتر، و هم از نظر تامین غذا از دریا، اهمیت داشت و تمدن اولیهی اروپا، برخلاف آسیا بر این پایه شکل گرفت. (5) به استنادات کتاب مذکور این تجارت ابتدائا شامل محصولات کشاورزی و از شرق (به علت وسعت و در نتیجه تنوع اقلیمی) به غرب بود. و بعدتر که اروپاییان با توجه به عدم نیاز شرق به چوب و پشم وپوست(که به واسطه ی شرایط اقلیمی تنها "تولید ِ مازاد بر مصرف"ِ اروپا بود، و باز هم به واسطه ی شرایط اقلیمی در آسیا بازار چندانی نداشت) در تلاش برای جبران ِ "کسر موازنهی تجاری" به کشف فلزات (که خود محتاج دریانوردی بیشتر بود!!!) و یافتن یا ساختن چیزی که بتوان به شرق فرستاد برآمدند، کم کم شد آنچه شد! تامل بر این تجارت و بویژه ماهیت ِ مواد مورد تبادل طرفین نیز خالی از لطف نیست: از یک طرف "غذا" و "پاسخ به نیاز اولیه"و از طرف دیگر "فلزات گرانبها" و عمدتا تزیینی و "پاسخ به نیاز کاذب" ... شرایطی که امروز هم به حد کافی برایمان ملموس هست! و نکتهی شاید جالبتر اینکه غرب "به جستجوی کالایی برای صادر کردن"می رود ولی علی الظاهر شرق همان را که خود دارد ، اگر اضافه بر نیازش شد، صادر میکند(البته روی این نکتهی اخیر هیچ اطمینانی ندارم!و هیچ سندی!!) (6) کلا بحث آثار جنگهای صلیبی بر طرفین، خیلی قابل مطالعه است. که این کتاب مقداری به آن پرداخته است آثاری نظیر ِ افزایش تمایل مسلمانان به نظامیگری ، افزایش مراوده ی "مردمی" بین مسلمانان و اروپاییان در آتشبسهای چند ده سالهی میان هر دو دوره از لشکرکشیهای طرفین،(با توجه به اینکه سرزمین مقدس بارها میان مسلمانان و صلیبیان دست به دست شد.) اینکه صلیبیون ، از خود و تمدن پشتیبان خود یعنی غرب و مسیحیت ، تصویر قومی نیمهوحشی و غارتگر و خونریز و تاریک بجا گذاشتند.بعکس شرق بمثابهی سرزمین افسانهها و پارچههای زربفت سمرقند و بخارا و سلاحهای پیشرفتهی شام و غذاهای متنوع و یاقوت و زمرد و در یک کلام "سرزمین ثروت" برای اروپاییان جلوه نمود. بعلاوه ی بحث آشنای انتقال "علم" از شرق به غرب ،طی جنگهای صلیبی. و هم این که تجار اروپایی موفق شدند از فرماندهان و شاهان فاتح مسیحی امتیازات مهمی برای انحصار تجارت بین شرق و غرب بگیرند و این امتیازات باعث شد که تجار اروپایی از رقبای مسلمان خود جلو بیافتند و عملا انحصار تجارت دنیای آنروز را کسب کنند؛ و با ورود صلیبیون به خاور میانه ،و بدنبال آنها ورود خیل تجار اروپایی به شرق تجارت (که گفتیم انتقال مالالتجاره تا مدیترانه در اختیار آسیا و از آن به بعد در اختیار اروپاییان بود) تقریبا به انحصار اروپا در آید. (7) مسلمان شدن مناطق مختلفی از جمله هند و جنوب شرقی آسیا مرهون این قبیل تعاملات تجاری مسلمانان با آنها بوده. (8) آقای زیبا کلام اینجا به نکتهی دیگه ای هم اشاره دارند که ذکرش خال از لطف نیست:"آنچه به این روحیه ی تخاصم دامن میزد، غریب بودن ِ غربیان در شرق بود.واقعیت این است که دریانوردان غربی در آبهای شرق نه تنها هزاران کیلومتر از سرزمینهای خود دور بودند بلکه مردمان و قدرتهای شرقی نیز برای آنان کاملا ناآشنا بودند؛ چه به لحاظ زبان، چه به لحاظ مذهب، چه به لحاظ رفتارهای اجتماعی. و این بر احساس ناامنی غربیان، و به دید خصم نگریستن ِ شرقیان از سوی آنها میافزود. " راستی! در برخورد با چنین گروهی (دشمن اما در چنین شرایط روحی) "اسلام" چه می گوید؟! ... (9) مصیبت آنجاست که حتی مثلا در جریان جنگهای صلیبی ، « مسلمین نیز با عقد پیمان با برخی فرماندهان صلیبیون، خود را از شر فرمانروایان دیگر و همچنین رقبای همکیش خود در امان نگه میداشتند!!!! ... در حالی که صلیبیون سعی میکردند پیروزی یا ورود خود را در خاورمیانه تثبیت نمایند.» |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 1:35 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"ای ملت ایران!ای رجایی ها ای باهنرها ای بهشتی ها! خود را بسازید..."(0) . . . صدا و سیمای محترم فارس بعد از اینکه با پُر کردن ِ بعد از ظهر "هشتم شهریور" ِ مخاطبین آینده سازش(شمال کودکان و نوجوانان (و جوانان)) با کارتون "پنگوئن خوش قدم"(1) براشون کاملا جا انداخته که "ای عزیزان جهان سوم اگر می خواهید از گرسنگی نمیرید، آن شوید که ما می خواهیم تا ما هم ، بواسطه ی وجدان بیدارمان، جیره ی ماهی به شما بدهیم..."(2) می ره سراغ شهید رجایی در میان هاله های نور راه رجا بسته نیست و ... یادم میاید شهید رجایی را که در سازمان ملل میگفت:"همین الآن که من اینجا هستم یک بیمارستان دیگر در ایران بمبباران شد. اما من نیامده ام که از شما کمک بخواهم چون می دانم..." و عجب داریم راه رجا را باز نگه می داریم... (0) دیروز از گوشه ی اخبار 21 این قسمت از بیانات رهبر بعد از جنایت 8 شهریور، از دهان تلوزیون در رفت و... ! (1) از اینجا میتونید دانلودش کنید: http://www.hamidjon.com/article38.html (ببخشید لینک نشد! خودتون زحمتشو بکشید!)(2)نکته ی جالب اینکه واضحا به اینکه منشا کمبود ماهی آدمها(نماد تمدن غرب ) هستند اشاره میود اما "محکوم" نه !!! (همینجوری!) ! قانون اساسی هم نبود همزمان رئیس جمهور و نخست وزیر را پیشبینی نکرده بود... سال 60 تابلوی مظلومیت انقلاب اسلامیست... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 17:35 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمی که از ابتدای ورودش به دنیا همه ی نیازهاش (از شیر خشک و آبمیوه و سرگرمی و حمل و نقل و ...) از آِستانِ پر برکت و یَدِ پر قدرت تکنولوژی پاسخ گفته شده ... باید هم به دبیرستان که رسید کتاب بینشش برای معرفی خدای واحد بهش ، راهی موثر تر از ربط دادن ی این خدا به آن خدا ! به زور "خفاش" و "دلفین" و... نشناسد! - از افاضات الفشین!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 23:5 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
و "تو" ی (نو)جوان اگر هم احیانا خواستی سر از روزمرگی ای که اربابان دنیا از (نو)جوان جهان سومی توقع دارند برداری و تعمقی کنی به حال خودت و مردمت و کشورت و اندیشه ات و ... فورا ارجاعت دادند(دلسوزام انقلاب!) به "عقب رفتن روسریها" و "توطئه ی لاک ناخن"و "آندلس" و ... که "فرزندم برو "برهنگی فرهنگی و فرهنگ برهنگی" بخوان که درد جامعه ی مسلمین همین است و بس!" ... یا به جناح بندیهای (نداشته ی) سیاسی داخلی و "ای وای که رهبر تنهاست و تو عکسش را به کوی و میدان بزن تا از تنهایی در بیایند!" ... و "انقلاب؟به چه درد تو میخورد این تاریخ گذشته؟ تو همین بدان که "فلانی" تالی ِ "بنی صدر ِ خائن" است و مهره ی آمریکا" ... یا نصیحتی که" بجای قرمز و آبی "تیم ملی" را بچسب که به وحدت اقرب است!" ... و اگر اینها قانعت نمی کرد نهایت نهایتش عینکی بر دماغ جابجا میکردند که :"بله البته چیزهای مهمتری هم هست به نام "شبهه"! مثلا میگویند پلورالیزم! میگویند سکولاریسم! می گویند جستی در تاریکی! میگویند دموکراسی! و ... که فلانی میگوید و فلانیها می پراکنند و مخ نسل جوان را منحرف میکنند و تو بیا توی این طرح ۱ ماهه تا جوابهای متعدد و افشاگر و کوبنده ی دین را به این "شبهه"ها به تو یاد بدهیم و تو به بقیه ی نسل جوان منتقل کنی!"(و جالب اینکه همینها را اگر بجای "فلانی" خودت پرسیده بودی نمیشنیدی جز :"استغفرالله! بچه مسلمان و این سوالها؟!")
و چنین بوده و بوده تا اینکه اگر احیانا روزی دکتر نایبی ای یا امیرخانی ای یا ... پیدا شد و اندکی پیرامون مفهوم "استعمار فرانو" ی ( که رهبر تنهایمان گفت و سربازان همیشه در صحنه اش هیچ از آن فهم نکردند الا اینکه عنوان جذابتری ست برای همان درد "روسری" و "وجود فلان جناح سیاسی" و ...) با تو گفت اینطور مجذوب و شیفته و مرید و مشتاق و "گمشده پیدا کرده" بشوی که ... ! و این درد را باید کجا برد که همین "گمشده"های ظاهرا نگفتنی(!) را از نیم قرن پیش از این کسی گفته بود(*) و آن دلسوزان ِ جمهوری اسلامی ِ "مرگ بر آمریکا" تنها همینقدر با تو از او گفتند که اگر تستی آمد که "کدام گزینه از کتابهای "آل احمد" نیست؟" بی جواب نگذاریش!
"غرب زدگی می گویم همچون وبازدگی.و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی.اما نه. دست کم چیزی است در حدود "سن زدگی". دیده اید که گندم را چطور می پوساند؟از درون. پوسته ی سالم برجاست اما فقط پوست است. عین همان پوستی که از پروانه ای بر درختی مانده. به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه ای که از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده...این غرب زدگی دو سر دارد. یکی غرب. و دیگری ما که غرب زده ایم. ... ... پذیراتر بودن و امیدبخش تر بودن ِ آفریقا برای آن حضرات(غرب) به این علت هم بود که بومیان آفریقا خود مواد خامی بودند برای هر نوع آزمایشگاه غربی. تا مردم شناسی و جامعه شناسی و نژادشناسی و زبان شناسی و هزاران فلان شناسی دیگر ... بر زمینه ی تجربه های افریقایی و استرالیایی مدون شود.و استادان کمبریج و سوربون و لیدن با همین فلان شناسی ها بر کرسی های خود مستقر بشوند. و آن ور سکه ی شهر نشینی خودشان را در بدویت افریقایی ببینند... اما ما شرقی های خاورمیانه نه چنان پذیرا بودیم و نه چنین امیدبخش.چرا؟...چون در درون کلیت اسلامی خود ظاهرا شیی قابل مطالعه نبودیم.به همین علت بود که غرب در برخورد با ما نه تنها با این "کلیت" اسلامی در افتاد(در اختلاف افکنی بین ما و عثمانی ...در تشویق بهاییگری ...درتجزیه ی عثمانی ...در مقابله با روحانیت شیعه در جریان مشروطه و ...) ...بلکه کوشید تا آن وحدت تجزیه شده از درون را که فقط در ظاهر کلیتی داشت هر چه زودتر از هم بدرد . و ما را نیز همچون بومیان افریقا نخست بَدَل به ماده ی خام کند.... این است که من آسیایی و افریقایی باید حتی ادبم را و فرهنگم را موسیقی ام را و مذهبم را و همه چیز دیگرم را درست همچو عتیقه ی از زیر خاک در آمده ای دست نخورده حفظ کنم تا حضرات بیایند و بکاوند و ببرند و پشت موزه ها بگذارند که : بله این هم یک بدویت دیگر! ... " |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 17:35 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
«بربریت از اروپا آمد»(۱)
وقتی در سال ۱۳۶۰ گروهی از مهاجران انگلیسی از شکنجه و آزار گریختند و پا به ماساچوست نهادند ، قصد داشتند سرزمین جدیدی بوجود آورند. این گروه دو قرن بعد بعنوان موسسان ایالات متحده شهرت یافتند و در سرزمینی ریشه دواندند که کمترین پیشینه و تاریخی در آن نداشتند.آنها معتقد بودند که مهاجرتشان از انگلستان نوع جدیدی از مهاجرت "قوم یهود" بوده است. به اعتقاد این گروه ، آمریکا "سرزمین موعود" برای ساختن قلمرو خدا بود. «آمریکا به خواست خدا به وجود آمد تا صحنه ی به کمال رسیدن انسان باشد»(۲) «هیچ ملتی به اندازه ی ملت آمریکا شایسته ی قدردانی از دست غیبی که امور انسانها را هدایت می کند ، نیست. هر گامی کهه به سوی استقلال ملی برمیداشتیم بیشتر متوجه دخالت مشیت الهی در این امر می شدیم»(۳) «خدا با ملت آمریکاست. خواست خدا این است که آمریکا رهبری جهان را بدست بگیرد»(۴) و کم کم ... ایجاد ملتی که در واقع یک "ملت" نبودند و مجموعه ای بودند از مهاجرانی که نه تاریخ مشترک داشتند و نه فرهنگ مشترک. این مردمان اکثرا برای پیدا کردن کار و بدست آوردن پول به آمریکا آمده بودند. تنها چیزی که آنها را به دور هم جمع می کرد شبیه چیزی بود که اعضای یک شرکت تجاری را به هم پیوند می دهد.پس نبود هدفی جز کسب قدرت و ثروت نه تنها یکی از مشخصه های نظام آمریکاست بلکه شرط اصلی بقا در آن جامعه بشمار می رود. برای آمریکایی ها کلمه ی "مرز" معنا ندارد. هجوم به سوی آمریکا با موج مهاجرتها وسعت روز افزونی گرفت. ترکیب این مهاجران بسیار متنوع بود و در بین آنها از محکومین دادگاههای کشورهای مختلف گرفته تا مهاجران سیاسی اروپا یا حک.متهای ظالم سایر قاره ها به چشم می خوردند. اکثر این افراد دهقانانی بودند که زمین نداشتند و رویای داشتن زمین آنها را به آمریکا کشانده بود. کارگران بیکار، افراد طبقه ی پایین جوامع مختلف و افراد ناامید زیادی در بین آنها وجود داشتند. تعداد زیادی سوداگر ورشکسته و سربازان فراری هم ه جمع آنها پیوسته بودند. "رویای آمریکا" شامل سرزمین بسیار وسیعی بود که در آن هر کس می توانست به تناسب قدرت و امکاناتش تکه ای از زمینهای سرخپوستان را ، که تعدادشان اندک بود و سلاحهایشان ابتدایی، تصاحب کند. پس از قتل عام وانددنی(۱۸۹۰) و نابودی کامل سرخپوستان از لحاظ نظامی ، بازماندگان انها در اردوگاههای کار اجباری و در شرایط سخت و غیر انسانی حبس شدند. ...«سرخپوست خوب یک سرخپوست مرده است»! خشونت و کشتار تنها به قتل عام بومیان خلاصه نشد بلکه ماجراجویان و قتل عام کنندگان بر سر تقسم غنایم با یکدیگر بصورت فردی یا گروهی می جنگیدند!و کشف معادن طلا در کالیفرنیا هم باعث تشدید جنگ میان رقبا شد. در سال ۱۸۲۳ مونرو رئیس جمهور آمریکا نظریه ای ارائه داد که سر آغازی شد برای فتح مرحله ی دوم . وی قاره ی آمریکا را واحدی می دانست که آمریکا حامی آن بود.: «اروپا برای اروپاییها و دنیای جدید(۵) برای آمریکاییها» مرحله ی بعدی(سوم) بسط و توسعه مربوط می شود به برده کردن اروپا پس از جنگ ۳۰ ساله(۱۹۱۴-۱۹۴۵). این جنگها باعث شد اروپایی که بینهایت ضعیف شده بود دودستی تقدیم آمریکا شود. آمریکاییها در سال ۱۹۴۵ به لطف دو جنگ جهانی نصف کل ثروت دنیا را در اختیار داشتند. پس از جنگ مشکل غرامتهایی که فرانسه و انگلیس از آلمان مطالبه کرده بودند ولی این کشور قادر به پرداخت آن نبود مطرح شد.آمریکا ب رای رسیدن به حداکثر سود به شیوه ای رندانه متوسل شد: این کشور که مطمئن بود اروپا به دلیل خرابی و ویرانیهای حاصل از جنگ قادر به بازپرداخت وامها به آمریکا نیست، تصمیم گرفت وامی به آلمان بدهد تا این کشور بتواند غرامتهایش را پرداخت کند و در نتیجه اروپا هم بتواند وامهای آمریکا را پس دهد. اقتصاد قدرتمند امریکا با چنان سرعتی به تولید روی آورده بود که ذخایر پولی این کشور تمامی نداشت و شرکتهای زیادی پا به عرصه ی اقتصاد نهاده بودند. ولی گرمی بیش از حد این نظام که در اوج قدرت بود نشان از فاجعه می داد. به طوری که پیشرفت جدید که به لطف جنگ جهانی آمریکا را بزرگترین قدرت جهان کرده بود به اولین شکست نظام این کشور انجامید. بحران بزرگ سال ۱۹۲۹ «اگر در اوایل زمستان ۱۹۳۲-۱۹۳۳ به آمریکا می رفتید با مردمی کاملا ناامید روبرو میشدید... آمریکاییها به این باور رسیده بودند که پایان نظم و تمدن آنها فرا رسیده است.» بانکهای بزرگ آمریکا و هزاران شرکت تجاری دچار ورشکستگی شدند و تعداد زیادی از کارخانه داران خودکشی کردند. خیلی زود ۹ میلیون بیکار به خیابانها ریختند و شورشهای زیادی به وقع پیوست. فرانکلین روزولت که در مارس ۱۹۳۳ به ریاست جمهوری رسیده بود قبل از هرچیز به دعا پرداخت. آیا ایمان به مشیت الهی سست شده بود؟آیا مشیت الهی این کشور را به دست فراموشی سپرده بود؟... در این شرایط نابسامان تنها جنگ خانمانسوز اروپا(جنگ جهانی دوم) توانست این مشکل آمریکا را برای همیشه حل کند... «اگر اتحاد جماهیر شوروی ضعیف شود باید به او کمک کنیم. اگر آلمان ضعیف شود باید یاریش دهیم. مهم این است که آنها همدیگر را نابود کنند.»(۵) بعد از پایان جنگ جهانی دوم ایالات متحده که در مقایسه با اروپای ویران سرشار از ثروت بود خود را در موقعیت بچه ای میدید که تمام توپهای بازی بیلیارد را برده است و اگر می خواهد بازی ادامه پیدا کند باید چند عدد از آنها را به همبازی هایش قرض بدهد تا بازی بهم نخورد. بنابر این مسئله ی اصلی این بود که آمریکا کاری کند تا اروپاییان قادر به پرداخت پول بابت
(۰) این کتاب رو دوسال قبل دکتر نایبی آوردند سر کلاس و من سراغش نرفته بودم تاااا اون موقعی که می خواستم راجع به "بیوتن" بنویسم. .. تا حالا! (۱) عالی جناب بارتولوم. اولین کشیش آمریکایی ها (۲) جان آدامز. دومین رئیس جمهور آمریکا (۳)جرج واشنگتون. اولین رئیسجمهور آمریکا (۴) نیکسون. رئیس جمهور(؟م) آمریکا (۵) سناتور ترومن.۱۹۴۲- رئیس جمهور بعدی آمریکا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 1:58 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله(۱)
وقتی قرن نوزدهم به پایان رسید آینده ی نظام آمریکاو پیروزی آن تضمین شده بنظر میرسید. سناتور بوریج در سال ۱۸۹۸ چشم انداز روشن آمریکا را چنین توصیف می کند : "... پرچم آمریکا در تمام عرصه های اقتصادی و تجاری به اهتزاز در خواهد آمد. قانون آمریکا نظم آمریکا تمدن آمریکا و پرچم آمریکا ... " قانون آمریکا... نظم آمریکا... تمدن آمریکا... (حتی)پرچم آمریکا ... و "جهانی شدن" (یا با وسواس برخی صاحبنظران: "جهانی سازی") یعنی همین! یعنی همین ماکتی که امیرخانی توی نیویورک نشونش میده کهچون سوتک بهش پرداخته و ما میتونیم بگذریم ازش! اما بعد از چند دهه اصلاح می کنند :" اگر مصرانه در پی فقیر کردن اروپای مرکزی باشیم به جرات میتوانم پیشبینی کنم که انتقام سختی در انتظارمان خواهد بود..."(لرد کینز اقتصاددان مشهور انگلیسی-۱۹۱۹) "سوپاپ اطمینان" ! سوپاپ اطمینان نیازی بود که خیلی زود خودش رو به طراحان چشم انداز "جهان یکپارچه آمریکا"! نشون میده (۲): به هر حال ملتها به هویت خودشون وابستگیها و دلبستگیهایی دارند... هر آدمی دوست داره وجه تمایزی از بقیه داشته باشه ... فشار و تحمیل(ـ روش زندگی و ارزشها) از یه حدی که بگذره میتونه "شورشیانی به بار آورد که دیگر به هیچ قانونی احترام نمیگذارند."(کتاب توربوکاپیتالیسم) در نتیجه کسی که به یکسانسازی فکر میکنه نمیتونه از در نظر گرفتن یا لااقل "طراحی"ـ یه سری وجوه تمایز هم غافل شه ! "سوپاپ اطمینان" ! سوپاپ اطمینان کلاهی که باید متناسب با سر ی هر ملتی طراحی میشد! ... :"فرهنگ خاص ملت شما! " "بیوتن" خوب تصویرمیکنه : نماد خاص ژاپنی خلاصه میشه توی "بمب اتمی که روی هیروشیما ریخته شد!" (توسط ـ ...؟؟؟!!!) تا ژاپنیها کنارش عکس یادگاری بندازند و افتخار کنن که از کشورشون هم اثری توی این موزه هست! (و لابد ایول به سخاوت و سعه ی صدر موزه ی آمریکایی!) ...و به سیهپوستها لطف میشه و شجره نامه براشون تهیه میکنن!که اجداد تو فلانیها بودند که در فلان زمان (مهم نیست چرا و توسط ـ...؟؟؟!!!) به آمریکا اومدند و ما هم البته یه تور مسافرتی از زادگاه اجداد تو داریم!... و از چین "سنگ درمانی"! میاد و یه سری غذا و از هند "کوسن" و از اسلام طهارت و ختنه و صیغه و فالگیر و چراغ سبز نوک امپایراستیت و "اذان گفتن روی کره ی ماه" و ذبح و ... و از ایران "پوران خانم" ـ خواننده و مولوی(البت با عنوان :رومی) و عسل و ...!!! و نگاه که می کنی انگار وجه اشتراک همه ی این "فرهنگهای متفاوت" که نیویورک خیلی سخاوتمندانه در خود میپذیردشون ! و نیشن آو نیشنز (ملت الملل!) میشه! در ۲ چیزه : - همگی به اندازه ی کافی "ابلهانه" و کم عمق و نمایشی اند! - همگی به یک اندازه برای اون فرهنگ یکسان ـ طراحی و القا شده "بی خطر" و حتی " سود آور" ند! و میبینیم که مثلا کمک ـ ارمیا به مردم (پرداختن حق پارکینگ اتومبیلهای مردم برای اینکه جریمه نشن!) نه فقط بعنوان ایرانین کاستم (یا ایسلامیک کاستم) شناخته نمیشه بلکه تا حد امکان سعی میشه که "تقبیح" شود! ...
در سایت اینترنتی تایمز در مورد وقایع مهم تاریخی قرن بیستم مطالبی نگاشته شده است.از جمله در مورد انقلاب اسلامی ایران. یکی دو صفحه مقاله و بعد هم خودآزمایی . فقط ۱ تست. چهارجوابی . در آن نوشته شده است که علت اصلی اقبال مردم و حرکت مردمی در انقلاب ۵۷ ایران چه بود؟ الف مثلا شور مذهبی مردم. ب ره بری مورد وثوق جیم وضعیت اقتصادی اسف بار دال دیده شدن عکس (امام) خمینی در ماه . مثل منی بین الف و ب شک می کند . دیگری شاید روی گزینه جیم. اما بسیار جالب است که پاسخ بصورت تشریحی ذکر شده است . گزینه دال صحیح است مردم با شنیدن شایعه ی رویت عکس ره بر در ماه به خیابانها ریختند و رژیم سلطنتی را سرنگون کردند! مضحک است؟ خنده دار است؟ برا من و شما شاید اما یقین داشته باش که نوادگان ما در کتابهای تاریخ شان که توسط شورای عالی فلان و بهمان تدوین شده است همین را خواهند خواند... و برای همین است آنها ترسی ندارند از ظواهر انتخابی تمدن ما. - نشت نشا صفحه ۴۶ یه حاشیه ی بیربط: میگن :"خوبه ها!... ولی اینچنین رمانی رو "همه " نمی خونن... کلا امیرخانی مخاطب عام نداره" ... فکر میکنم :"مخاطب عام نداره... یعنی مخاطب خاص داره!..." یادم میاد : " خواص یعنی افرادی که بقیه در اتخاذ مواضع به مواضع اونها نگاه میکنن...تصمیم گیریهاشون به مردم خط میده..." .... میبینم اینهمه نارسایی توی مواضع ـ خود ـ همین "خواص" ... نتیجه میگیرم :" می ارزه ۷ سال وقت بذاری برای جا انداختن حتی فقط ۱ حرف ـ "کل درهم عندهم صنم" برای این عده ی خاص " ... باز نتیجه میگیرم : " اصلا کار کلیدی یعنی همین دیگه!" ... میگم : " باز خدا پدرشو بیامرزه که لااقل همین یه نفر به دردای "نخبه ها"(خواص!) میرسه ! "
----------------------------------------------------------------------------- (۱) در مورد "بیوتن" خیلیها نوشته ند و متاسفانه من هم همه رو نخونده م! منتها از همین مقداری که خونده م جای این بحث رو خالی دیده م! و ضمنا بهونه ی خوبی هم بود برای طرح این بحث که خیلی خیلی دنبال بهونه براش بودم (هستم!) .و الا نه به قول آقای حاجی قاسمی قصد نداریم بریم سراغ موضوعات "وبلاگ مشهور کن"! ... (۲)البته متاسفانه ۲ تا نقل قول بالایی "اقتصادی" بود ولی میبینیم که کاملا قابل تعمیم به زمینه ی "فرهنگی" هم هست. در اولین فرصت مثال مناسبتری جایگزین میکنم! اگه شما هم یافتید خبرمون کنید!
(۳!) این دنیای دانش آموزی رو یه سر ببینید ! آخر امتحانها میچسبه! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 1:54 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید دلیل این، بر میگردد به فرهنگ آمریكایی و مؤلفههای آن. فرهنگی كه در آن، همه چیز باید كنترل شود چون اگر كنترل نشود، نمیتوان آن را پیش بینی كرد پیشاپیش محاسبه كرد و بر آن چیره شد. و طوفان شن در طبس دقیقا چنین چیزی بود. اوج این خصیصه فرهنگ آمریكایی را میتوان در لهجه ای كه آمریكاییها صحبت میكنند مشاهده كرد. «سامرست موام» داستان نویس شهیر انگلیسی در كتاب «خوشبختیهای یك زندگی» میگوید «آمریكاییها برای هر وضعیت خاص یك اصطلاح یا عبارت ویژه جعل كرده اند كه همگی در شرایط مشابه، آن اصطلاح را به كار میبرند و این خیلی جالب توجه است». |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 4:36 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
می گفت ۴ تا رویکرد به "بازاریابی" هست :
اولی که بیشترین قدمت رو داره اینطوره که شما تنها تولید کننده ی یک مایحتاج اولیه ی زندگی مردم هستید. در این صورت تحت هر شرایطی مردم طالب و مشتاق به محصولات شما خواهند بود. دومی زمانی است که شما در این تولید محصول رقیب پیدا میکنید. در اینصورت با تلاش برای بالا بردن کیفیت محصول خود و اثبات این برتری به مردم مشتریان خود را کماکان خواهید داشت. سومی مربوط به شرایطی است که هر محصولی تولیدکنندگان متعدد با کیفیت مشابه دارد (مثل شرایط فعلی در مورد اکثر محصولات موجود) در این شرایط فاکتور "تبلیغات" مطرح میشود. و آنچه که تولیدکننده ای را بر سایرین پیروز میکند نه کیفیت محصول که "هنر تبلیغاتی" اوست ... (تعیین جوایز برای خریداران ... حمایت از امور محبوب مردم مثلا تیمهای ورزشی یا ... )در واقع در این شرایط تلاش بر شناسایی "مطلوبات" و "سلیقه" ی مردم است اما حالت چهارم زمانی رخ می دهد که باز هم بازار پُر رقیب تر و رقابت نزدیکتر می شود . و همه سعی بر انطباق با "خواست مردم" دارند... در این صورت چه باید کرد ؟ ... "باید پسند و خواست مردم را با محصولات خود منطبق کنیم " ... ! ! ! (۱)
"ذوق و سلیقه سازی در آمریکا براستی صنعتی بزرگ است ... سرشت سیستم اقتصادی ما این است که نه تنها نیاز را تقاضا را برآورده می کند بلکه آنرا می آفریند ... " (۲)
" ... «استعمار» را برای ما تعریف کرده اند . و «استعمار نو » را . اما وقتی سالهای متمادی از آنها گذشته بود ! امروز «استعمار فرانو» است که ملتها را در چنبره ی خودش گرفتار کرده و دقیقا باید «کیل ِ همان مجموعه» عمل شود ! ... " (۳)
------------------------------------------------------------- ۱) پرزنتیشن یکی از بچه های MBA (اسمشو یادم نیست)در مورد مارکتینگ... کلاس کارآفرینی ۲)"آرایش،مد و بهره کشی از زنان جوزف هنسن-ایولین رید-ماری آلیس .... )در واقع از نماشگاه "ریخانه"! راستی بنظرتون دلیل استقبال از این نمایشگاه )بویژه روز اول( چی بود؟ اسمش؟ موضوعش؟مختواش؟ تبلیغاتش؟ موسیقیش؟! هنرش؟ متولیش ؟ ... ؟ ۳)رهبر ، دیدار با مسئولین صدا و سیما (متسفانه سالشو هم یادم نیست!... جز جزوه های سید علی موسوی بود... اگه کسی میدونه لطف کنه ... !)
۴) راستی ! ۱۴ اردیبهشت رهبر به استان فارس میرن!!! این اولین باره ! (من که نیستم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 17:15 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
. . . . ... استاد برای "ملموس تر کردن" ِ این مفهوم که "وقتی دو تا cpu ی هم ارز می خواهند با هم تعامل کنند ، نیاز به یه سری پروتکل هست..." ؛ مثال زدند : " وقتی دو تا کشور که با هم "master - slave" نیستند می خواهند با هم تعامل برقرار کنند قانون لازم دارند..." master - slave رو "پایه - پیرو" یا "برده - آقا" معنی کرده ند. اصطلاحا وقتی cpu از یه cpu ی فرعی برای انجام بعضی از وظایفش استفاده میکنه بهشmaster میگن و به اون cpu ی فرعی که کارهاش رو طبق سیگنالهای فرمانی که از master میگیره ، کنترل میکنه slave میگیم . جالبه که تعامل ِ دو تا کشور ِ master - slave با هم ، نیاز به قانون نداره !!!!!! و جالبتر اینکه این مسئله تا حد ّ ِ "مثال شدن" برای همه پذیرفته شده ست !!!! . . . برای بچه های غیر شریفی : دوتا مطلب قوی و خیلی جالب که با کمال تعجب توی روزنامه ی شریف خورده بود... مصدق تا سه ماه قبل از ملی شدن صنعت نفت جز مخالفین بود (مستندی از علی طاهری) ای نفتی که ملی شدی! ملی شو ! (مصاحبه با دکتر روستاآزاد) و پوزش روزنامه ی شریف که آدم رو وادار میکنه باز هم به اون مقاله و جسارت نویسنده ش"احسنت" بگه !!!! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 9:53 توسط فروزنده
|
|
||