X
تبلیغات
تا...؟ - استعمار و استکبار(نظم و سلطه)
***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***
 
 

«وچنین بود که ابراهیم گفت پروردگارا! این شهر را امن بگردان»

باز تصمیمی برای درس خواندن و باز وسوسه ی داستان خوانی!

 رمان «آواز بلند»، اثر علی اصغر عزتی پاک، که با جمله ی بالا آغاز می­شود؛ به صورت هنرمندانه ای سالهای 63-64 را بعنوان بستر زمانی انتخاب کرده. یعنی سالهای «میانی» جنگ. با این انتخاب، و به دلیل ذاتیِ رمان بودنش، خواننده را می برد به یک «زندگی در بستر جنگ». «زندگی» با تمام مولفه های زنده اش، در شرایطی که جنگ سالهاست شروع شده و سالها هم قرار است ادامه پیدا کند. «زندگی» ای با آدمهای دوست داشتنی آشنا؛ آدمهایی که ارزشش را دارند وقت بگذاری و نزدیکشان شوی و کشفشان کنی. ... و «به هم ریختن زنده گی» توسط چیزی بنام جنگ.  جنگ، همسایه ی جاافتاده و مانوس شده با این زندگیهاست. و گویی زندگی ها با تمام شور و نشاط و استحکام و ریشه داری شان، کم کم به این «ناپایداری»ِ ناشی از همسایه ی تحمیلی عادت کرده اند.  زندگی هایی که هر روز و هرساعت و هر سکانسش مملو است از  محتوا و حرف گفتنی و نوشتنی...


http://multimedia.mehrnews.com/original/2012/05/790567.jpg

کاراکترها دقیقند و ظریف و بی سر و صدا لابلای داستان جا گرفته اند: عزیز، خاله، آقاجان، مرد سفیدپوش، سرو سر کوچه، آرامگاه بوعلی و... نشانه های تاریخی و سیاسی وقت گاهی از حاشیه ی رمان میگذرند و حوادث و سرنخ ها را به دست خواننده ی کنجکاو میدهند، اما بی هیچ کزاحمتی برای داستان. بی هیچ خودنمایی یا شعاری. حکایت، حکایت زندگی یک شهر است، با خیابانها و میدانها و مدرسه ها و مغازه ها و باجه های تلفن و حتی آرایشگاه(!)، و انواع علاقه های مخفی و آشکار و مجاز و غیر مجاز و یکطرفه و دو طرفه، با دغدغه ی کنکور! با تصمیمهای مهم یک نوجوان برای اینده اش، با آدمهایی که با افکار مختلف، کنار همند و یکدیگر را دوست دارند، یا از هم بدشان می آید ، شهری مثل تمام شهرها، به اضافه ی آپارتمانهای جنگزده ها و آژیر گاه به گاه و صدای ضدهوایی و هواپیما و  موشک و انفجار و...

انفجارهایی که از کنار «اخبار»شان خیلی راحت میگذریم و منتظر خبرهای «مهمتر» میشویم، سری هم البته به تاسف تکان میدهیم، تحلیل سیاسی-نظامی-اقتصادی ای هم شاید افاضه بفرماییم و «اگر آمار کشته ها زیاد بود» روحمان هم دردی بگیرد و شایداعتراضی، یادداشتی، تجمعی، بیانیه ای، پیامکی، چیزی... و اگر هم «تعداد کشته ها کم بود» شاید حتی خدا را هم شکر بکنیم که «به خیر گذشت»!!!

هنر این رمانها و احیانا فیلمها همین است که یادمان بیندازند که موضوع حرفهای گوینده ی خبر جنگی، «آدم»ها هستند، نه اعداد و ارقام.

خدا صبر بدهد به «آدم»های سوریه، به «آدم»های غزه،... به همه ی آنهایی که «حق»ی میخواهند، یا «ارزش و قیمت»ی دارند و لذا همواره باید زیر سایه ی تهدید «لشکرکشی ناتو و آمریکا و اسرائیل» زنده گی کنند.. زیر سایه ی «جنگ»... و خدا تدبیر بدهد به کسانی که دانسته یا نادانسته قوای نظامی کشور را و تضعیف میکنند و با امنیت ملت، بازی.

یکی از جذابیتهای داستان بنظر من «انتخاب راوی» بود: حبیب، دانش آموز کلاس چهارم دبیرستان که اولیای مدرسه، امید زیادی به نتیجه درخشان گرفتن او در کنکور دارند. و درگیر مختصر جریانات عاشقانه ای هم هست. حبیب، یعنی راوی داستان، زندگی و دغدغه های خودش را دارد، کجا بهتر میتواند درس بخواند، چه زمانی بی دردسرتر میتواند چند کلام با محبوبش گفتگوکند، چگونه موضوع او را با مادر و خانواده ی خود درمیان بگذارد و... جنگ، در حاشیه ی زندگی اوست. پس زمینه ی زندگی او. پس زمینه ی زندگی اغلب مردم شهر. حبیب نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکند و آنان را از همان صفحات اول داستان «چشم به راه» میبینیم. چشم به راه دایی هادی که به جبهه رفته و مفقود شده. در نگرانیها و پیگیریهای پدربزرگ و مادربزرگ به دنبال خبری از دایی هادی ست که پای مقوله ی «جنگ» به گوشه از زندگی حبیب باز شده است. درحد چند دقیقه یا چندساعت همکلام شدن با پدربزرگ یا مادربزرگ یا خاله. پای جنگ، عراق، اسارت، سیاست، گروههای تروریستی تجزیه طلب مثل کوموله ها و... . البته «دود» نشسته روی برف خیابانها نیز اثری دیگر از «جنگ» و انفجارهای توی شهر است و «کلاس کمک های اولیه»ای که حبیب مجبور به شرکت در آن است و آژیرقرمز و پناه گرفتن هر از گاه. حبیب برای جنگ، یک راوی سوم شخص است! و این یعنی امتیاز بزرگ «بی طرفی» برای داستان!

خواننده، فضاها و پدیده های اجتماعی دهه ی شصت را خیلی نرم و غیرشعاری، بدنبال شخصیتهای اطراف حبیب  میبیند، فی المثل دایی هادی برای حبیب یک قفسه ی کتاب است و خاطره ی یکی دوتا دیالوگ کوتاه،ساده، اما عمیق؛ و الگوی «اول دانشگاه قبول شو بعد برو جبهه»! و یا «خاله مهناز» یک خاله ی جوان عادی ست در نسبت با خواهرزاده ای نوجوان، با روابطی گاه صمیمی و اعتمادآمیز و گاه لجبازانه.اما همواره درحاشیه، از جوان روستایی ساده ای که گه گاه درموقعیتهای مختلف سر راه حبیب سبز میشود و مصرانه و متواضعانه سراغ خاله را میگیرد و یکی دو برخورد خاله با او، خیلی نرم و غیرشعاری با پدیده ی اجتماعیِ «معلمین داوطلب نهضت سوادآموزی در روستاها» مواجه میشویم. که یکی از شاخصه های دهه شصت بوده. و یا با شخصیت «دایی مصطفی» یک رزمنده ی فراتر از بسیجی را میبینیم، یک چریک با دغدغه ها و توانمندیهای خاصتر، با ارتباطات جهانی حتی. با دیدن مادربزرگ و پدربزرگ،ضمن تصویرسازی مختصر و ملموسی از سبک زندگی دو نسل پیشتر از ما، «صبر و ایمان» والدین شهدا را میبینیم که باز هم از مولفه های دهه شصت است. و با شخصیت "پیکر" و برادرزاده ی ساکت و سفیدپوشش، دغدغه های اقلیتهای مذهبی را میبینیم: یهودیهای ایرانی مومن و دعوت اجباری(!) به ارض موعود و... 

اما نویسنده روی این  شخصیتها هیچ پرگویی و قلمبازی ای نمیکند و «فقط در نسبتی که با حبیب دارند» پرده از وجود آنها برمیدارد. یعنی بی هیچ تبلیغات و تشویق و تمجیدی. دایی هادی گم شده؛ پدربزرگ به جستجوی او میرود و مادربزرگ هرشب از حبیب میخواهد رادیو بغداد را برایش بگیرد تا اگر اسرا خود را معرفی کردند... پیکر،فقط بقال سرکوچه است، که خودکاری به حبیب میفروشد یا آمار باز و بسته بودن آرایشگاه و رفت و آمد محبوبش را به او میدهد! و ... خاله موجودیست که وقتهایی که قرار است از روستا بیاید مادربزرگ بفکر تهیه ی غذای مفصلتر می افتد و خانه به اندازه ی یکنفر شلوغتر میشود.  دایی مصطفی هم موجودیست که معمولا برای دلداری دادن به مادربزرگ و قول پیداکردن هادی پیدایش میشود و معمولا وقت رفتن مخ یک نفر را به کار میگیرد برای «مجاب کردن او به جبهه رفتن». (همینجا یکی از مهمترین و مغفولترین ویژگیهای سالهای جنگ رخ مینماید: آیا واقعا "همه"ی مردان کشور، دغدغه ی جنگ و جبهه را داشتند؟!! علیرغم تبلیغات رایج، پاسخ منفیست!) این افراد یا آقای همسایه ی طبقه بالاست، یا پدر حبیب است یا خود حبیب! و این هم یکی از دردسرهای حبیب است! و سوالی که گاهی خودش هم از خودش میپرسد: برای جبهه نرفتن چه بهانه ای بیاورم؟ اصلا واقعا آیا اینها بهانه ست؟ آیا من هم مثل بابام از جبهه میترسم؟ نه! من نمیترسم! فقط میخواهم بعد از کنکور...

و نکته ی کلیدی داستان شاید همینجاست: تو برای نزدیک شدن به جنگ بهانه می آوری و تعلل میکنی، اما «جنگ» برای نزدیک شدن به تو هیچ تعللی نمی ورزد! تو نروی، او می آید و  چنگ می اندازد به تمام داراییهایت، به تمام رویاها و برنامه ها و نقشه هایت. (نحوه ی هنرمندانه ی شروع داستان هم وقتی حبیب «تکه فلز سیاه داغ عجیب»ی را در حیاط خانه پیدا میکند؛ اشاره ای به همین پایان دارد) جنگ، «آواز بلند»یست، بخواهی یا نخواهی، به گوش تو خواهد رسید.

29آبان1392

 

 

 

 


پ.ن.1. مطلب فوق را 29 آبان نوشته م، منتها سیر حوادث جاریه ی سیاسی چنان سریع بود و حرفهای گفتنی چنان زیاد که مجال به نوشتن از امور فرهنگی نمیرسید، ولو اینکه آن گفتنیها را هم ناگفته بگذاریم.

پ.ن.2. حالا که بحث فرهنگ شد، از دو تا فیلمی هم که توفیق تماشایشان در این ایام سکوت نصیب گشت  بگویم بد نیست: اولی استرداد  و دومی تنهای تنهای تنها. اولی با سوژه ای ناب و بکر و خلاقانه و کیفیت ساختی کمنظیر؛ منتها تبلیغاتی نه چندان درخور، و تخریبهایی بعضا بیرحمانه! شخصا بعنوان یک ایرانی، ازینکه داستانی (ولو داستان!) از سرنوشت غرامتهای جنگ جهانی و آسیبی که به کشورم زدند و جبرانی که نکردند بشنوم، خوشحال میشوم،و بعنوان بیننده هم از تماشای فیلمی خوشساخت لذت میبرم. گویا اساتید ایراد حقوقی گرفته بودند که بنظر من بنا نیست یک فیلم داستانی، را معادل یک سند حقوقی تلقی کرده و نقد کنیم. برخی ایرادها هم ناظر به هزینه های فیلم بود که بهرحال بنظرم فی نفسه نباید یک فیلم تاریخی و ملی را از لحاظ هزینه با فیلمهای رایج خانوادگی و دختر-پسری مقایسه کرد.

فیلم دومی را، تنهای تنهای تنها، بیتعارف، در پی تمجیدات آقاسعید و آقاوحید جلیلی کنجکاو شدم که ببینم. علیرغم فرمایش عزیز اولی، تقریبا هیچ ربطی بین حقوق هسته ای ایران با این فیلم ندیدم. سوژه کاملا تکراری بود، سوژه ای اغلب فیلمهای پراحساس «کودک» اروپایی دارند: حکایت رفاقت یک کودک، با یک موجود «بیگانه» و نکوهش این رفاقت توسط بزرگترها. حالا در فیلمهای رایج کذا، این موجود بیگانه، خرس ی، گرگی، بچه دایناسوری، موجود فضایی ای ، آدم کوچولویی چیزی ست؛ و در فیلم آقای عبدیپور، «بچه ی سرمهندس روسی نیروگاه». و البته نفسِ اینکه در ان وانفسای فیلمهای خز و اغلب غیراخلاقی خانوادگی، کسی پیدا بشود و با کودکان فیلم بسازد، جای تجلیل و دست مریزاد دارد. خاصه آنکه کسی پیدا بشود و برای فیلم ساختن قدم از چهارچوب تهران بیرون نهد و با فرهنگ و بازیگران بوشهری کار کند، جای تجلیل دو چندان.

پ.ن.3. رهبر، 19 دی، بعد از مدتها سکوت را شکسته و دیدار عمومی داشتند. اما با تکرار سرخطهای کلی و «نامسموع» قبلی گذراندند: به لبخند دشمن اعتماد نکنید.. توهم نزنید که دشمن ممکن است دست از دشمنی بردارد (و لابد با شما دارای منافع مشترک بشود!-این پرانتز از بنده ست) ... برای پیشرفت و وادارکردن دشمن به عقبنشینی، بر نیروی داخلی تکیه کنید. (دقت:پیشرفت ما با عقبنشینی دشمن رابطه مستقیم داره!  پیشرفت مشترکی بین ما و 5+1 قابل تصور نیست) (آنوقت آقایان دولتی اینچنین تشنه ی تکیه به خارج و وارداتند!)... با شیطان مذاکره میکنیم، اما «برای رفع شرارت او» و نه برای رفاقت با او. (دقت: در نگاه آقا، آمریکا هنوز دشمن است، و علیرغم ایشان، تیم مذاکره کننده آمریکا را متحد «اعتدالگرا»ی خود میبیند!!! و منتقدین داخلی(هرکسی به نقد و بررسی توافقنامه ژنو بپردازد!) را با صهیونیستهای کنگره آمریکا یک کاسه کرده و هردو را بعنوان دشمن «افراطی» قلمداد میکند! (نمردیم و با اسرائیل در یک جبهه قرار گرفتیم!!!) ) نکته زیاد است و حوصله ها اندک. الغرض سکوت آقا خیلی نگرانم میکند ... اینروزها دعا برای سلامتی ایشان فراموشمان نشود.

پ.ن.4. این مطلب وبلاگ سوتک ، طولانیه ولی ارزش خوندن داره، نگاهی عمبق و متفاوت در رمزگشایی از شعارهای دولت: اعتدال، رفرمیسم عملگرا



برچسب‌ها: رمان, جنگ, جامعه, آواز بلند, عزتی پاک
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1392ساعت 2:53  توسط فروزنده  | 

اینو چند روز قبل نوشتم، تو یه گروپی که بحث دوستان سر این بود که محمد مرسی و اخوان، باتوجه به مواضع نه چندان انقلابیشون، ارزششو دارن که دربرابر کودتا ازشون حمایت کنیم یا نه..-البته درس پس دادم خدمت اساتید


یکی از اصول و مبناهایی که معمولا از فرط بداهت، مورد توجه مون واقع نمیشه، اصلِ «قانونگرایی»ست
حتی امام هم سال42 اصرار داره که شاه رو به قانون و شرع برگردونند و روی قانون تاکید دارند
دلیلشم همونطور که دوستان اشاره کرده ند اینه که از اولیه ترین ارزشهای ما «استقلال»ه. لازمه ی استقلال اینه که دنیایی که تمام توجیهش برای «سلطه و استعمار» اینه که «شماها شعورتون به اداره ی مستقلانه ی کشورتون نمیرسه. شماها صلاحیت دموکراسی ندارید» (فرمایشات جان لاک) ببینه که ما میتونیم یک حکومت «ازنظر سیاسی مستقل» و «قانونمند» و «متکی به مردم» و «کارآمد» داشته باشیم
اونجوری که بنده ی حقیر از فرمایشات امام و رهبر فهمیدم، موضوع فوق الذکر بمراتب مهمتر و اولیتر از مواضع انقلابی داشتن درمورد فلسطین و...ست.
و درواقع «پیشنیاز»هست.
اگر حکومت باثبات و مردمی و قانونمندی وجود داشته باشه، اولا پیام مهم و اساسی «ما میتوانیم» (ما=جهان سوم. مسلمان) رو به دنیا رسونده و پایه ی استکبار و استعمار رو زده. بعدشم با فرایندهای قانونی و مردمی میشه بمرور زمان اهداف انقلابی رو هم توش پیش برد
الان به انقلاب خودمون دارم فکر میکنم: دو تا دولت «به دلیل ناهماهنگی با اهداف انقلاب مردم» ساقط شدند تو ایران. دولت بازرگان و بنی صدر. و هردو هم دقیقا با فرایند قانونی! اولی خودش استعفا داد و دومی ازش شکایت شد، شکایت پیگیری قضایی شد، مبتنی بر محکومیتهای قضایی، طرح عدم کفایت تو مجلس مطرح شد و با اکثریت آرا تصویب.

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1392ساعت 15:2  توسط فروزنده  | 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

بسم الله الرحمن الرحیم

-         جمعه سر صندوق بودم، بعنوان «میرزابنویس»! هیأت اجرایی. این نکته ی جالبیست که بقول میرحسین موسوی دهه 60، انتخابات ما را چه در اجرا و چه در نظارت، «خودِ مردم» اداره میکنند. وجود «نیروهای داوطلب»، برای جمع کردن نظر مردم درمورد آینده ی کشور، بنظرم پدیده ی قشنگیست. نمیدانم خاص ایران هست یا سایر کشورها هم انتخاباتشان اینطوری برگزار میشود، اما با روحیات ما ایرانیها که خیلی هماهنگ است! اینکه خواستم هیات اجرایی باشم هم ، چون احساس کردم «مردمی»تر است، ناظرین عزیز هم هرچند دقیقا خود مردم داوطلبند، اما اقلا یک شرط «حسن شهرت» و تلویحا «مذهبی بودن» و... دارند؛ منتها هیأت اجرایی ها حتی همینقدر پیششرط هم ندارند. هرکسی دوست داشت اعلام داوطلب بودن به فرمانداری میکند و...

محال بودن تقلب گسترده

ضمنا میخواستم «محال بودن تقلب گسترده» را نیز از نزدیک ببینم (لیطمئنّ قلبی!) توی این سیستم «مردمی» تقلب گسترده محال است، چه در گذشته چه حال چه آینده! چون افراد مجری و ناظر چه بسا تازه در همین یک هفته ی دم انتخابات با یکدیگر آشنا میشوند، سلایق سیاسی متنوعی دارند، و ابدا امکان هماهنگی و همدستی میانشان نیست. خالی بودن هرصندوق پیش از پلمپ شدن، پلمپ شدن صندوق، باز شدن صندوق، شمارش آراء، دوباره داخل صندوق قرار دادن آراء و صورت جلسه و حتی تعرفه های اضافی، و دوباره پلمپ شدن صندوق، و...همه و همه در حضور و با گواهی تمامی این افراد متنوع انجام میشود. هر تعرفه ی رأی تا مهر شود و مشخصات رای دهنده در آن وارد شود و برود داخل صندوق بیفتد، از زیر دست و چشم چندنفر آدم با سلایق متنوع عبور میکند! حتی برگه های تعرفه ی اضافی، درحضور همه ی این افراد متنوع، با پانچ سوراخ میشوند و تعداد دقیقشان درصورت جلسه نوشته میشود. تازه نماینده های کاندیداها هم درتمام این مدت هستند و نظارت دارند. (البته متخلف و متقلب هم بهرحال درپی راههای جدیدتر برای کار خودش هست، و گاهی موفق میشود و گاهی هم نه، توسط ناظرین یا خود مجریان شناسایی شده و با او برخورد میشود، مانند چند مورد شناسنامه ی جعلی که ما داشتیم و ناظرین محترم کشفشان کردند. یا اینکه دم درب شعبه، دعوایی شد و نیروی انتظامی کسی رابا بیست شناسنامه ی جعلی دستگیر کرد و... اما تقلب هماهنگ و گسترده، نه، ممکن نیست.ما، تیم اجرایی و نظارت، حتی وقت نداشتیم که نظر یکدیگر را در مورد کاندیداها بپرسیم! نمیدانستیم کی با کی ست؟! بعضیها تا آخر فکر میکردند رای من روحانی است! چون اولین کسی بودم که برای شمردن رأیهاش داوطلب شدم!)

ضمناتر(!) در چنین روز حساس و پر استرسی، درخانه نشستن و منتظر ماندن واقعا سخت و طاقتفرساست!

 

تجربه ی ملی فکر کردن!

تجربه ی خیلی خوبی بود، من ی که از دو ماه قبل، تا همین دیشب، چنان گرم انتخابات بودم که وقت دوتا مصاحبه ی دکترام هم یادم رفت! و  چنان اصراری در روشن کردن کاندیدای اصلح داشتم که برای مجاب کردن1 حتی نفر هم حاضر بودم کلی تلاش کنم و بگردم و بخوانم و بنویسم و استدلال کنم و... ، حالا کاندیدای خودم را کاملا فراموش کرده بودم، و تمام دغدغه م این بود که مردم (هر رأیی که دارند) توی صف کمتر معطل شوند، و تعرفه ها (هر اسمی که قرار است توی آنها نوشته شود) بدون خطا و خط خوردگی نوشته شود، و مهرخورده باشد(چون تعرفه ی بدون مهر، باطل است، مال هرکاندیدایی که باشد!) و با وجود آن حجم زیاد کار و بیخوابی بیست و چهار ساعته، با مردم (هر رایی که دارند!) بد اخلاقی نکنم! ازهشت صبح تا دوازده و نیم شب، مثل چشمام مراقب تعرفه ها بودم(!) بی توجه به اینکه قرار است به کدام کاندیدا تعلق بگیرد! خلاصه، منِ فروزنده، که دو ماه تمام زندگیم تعطیل بود برای تحقیق و تأمل و بحث و معرفی آقا سعید، و این یک هفته ی آخر در چه شرایطی حاضر شده بودم برم دکترجلیلی رو تبلیغ کنم! و...، واقعا از ساعت 8 تا ساعت دوازده و نیم شب، یک ثانیه هم به جلیلی فکر نکردم! شاید برای همین هم آراء را که شمردیم، و دیدیم روحانی رسما4برابر هرکدوم از قالیباف و ولایتی و جلیلی رأی دارد، و همه تعجب کرده بودند (با هر سلیقه ی سیاسی ای که داشتن!) ، من واقعا هیچ احساس خاصی نداشتم! –خلاصه تجربه ی «ملی فکر کردن» و «جدا شدن از تشخیص و رأی شخصی» خوبی بود. لازم داشتم.

 

اما درمورد رأی روحانی:

اولا باید بگویم که ازین انتخاب ابدا ناراحت نیستم، بلکه خیلی هم خوشحالم. عمیقا خوشحال. به چند دلیل:

1.       این انتخابات و این انتخاب، ظرفیت بالای «مردمسالاری» را در نظام ما به همه نشان داد. به همه نشان داد که انتخابات در ایران مهندسی شده نیست. آزاد است. سالم است. منتقدترین کاندیدا به دولت حاضر، برنده ی انتخاباتی میشود که خود این دولت برگزار کرده! این یعنی هم دولت و هم شورای نگهبان، بواقع امین رای مردمند.

این پیام بزرگیست هم برای آن دسته از مردم خودمان که اتهام تقلب را (آنهم11میلیونی!) باور کرده بودند و هم برای دشمنان خارجی که ماههاست، بلکه سالهاست در بوق عدم آزادی در ایران میدمند. و هم برای دوستان خارجی(مثل حزب الله و حماس و..) که امید بگیرند و اطمینان ، و هم برای بی طرفهای خارجی که ببینند الگوی جمهوری اسلامی چنین ظرفیتی دارد. این البته اولین باری نیست که چنین اتفاقی افتاده! احمدینژاد هم از صندوقهای دولت خاتمی بیرون آمد، خود خاتمی هم سال 76 به همین وضع. اما خب چون حافظه ی دنیا کوتاه مدت است و اغوای اغواگران رسانه ای غالب است،بروز دوباره ی این ظرفیت جای شکر دارد.

بابت این پیروزی بزرگ، باید از هر 8کاندیدا تشکر کرد، و بیش از همه از شورای نگهبان که با سعه صدرش هم روحانی را تا روز آخر تایید کرد و تحت تاثیر اعتراضات و جوسازیهای برخی رسانه ها قرار نگرفت و هم آراء او را با دقتِ 250هزارتایی مورد تایید و حفاظت قرار داد، و هم از صدا و سیما که اینچنین فرصت برابری برای معرفی تمام کاندیداها درنظر گرفت. واقعا امثال حرفهای اقای روحانی را (زیر سوال بردن روند مذاکرات هسته ای، و دیپلماسی نظام و..) از رسانه ی ملی شنیدن  بیسابقه بود. انشاالله این عدالت و سعه ی صدر صدا و سیما گام بزرگی باشد به سمت واقعا رسانه ی «ملی» شدن.

(من بشخصه ازین بابت واقعا احساس سبکی میکنم که بالاخره تهمت ناجوانمردانه و سنگین تقلب و عدم آزادی انتخابات از دوش نظامی که بهش اعتقاد دارم و دولتی که بهش رای داده بودم، برداشته شد.)

2.       با وجود کاندیداهای متنوع، یک مردمشناسی خوبی میتواند از نتیجه ی این انتخابات حاصل شود. این اتفاق سال 84 نیفتاد. چون کاندیداها اینچنین برای عموم مردم معرفی نشده بودند. کاندیداهای 84 هنوز هم مجموعه هایی از پوستر و شعار بودند، شناختن ایده ها و اندیشه های هرکدام مقدور بود، اما نه به این سادگی امسال! یادم هست وسط امتحانات میانترم و پایانترم، آواره ی این ستاد و آن حزب و خانه ی فلان منتقد و دفتر آنیکی صاحبنظر و... بودم و چقدر جدول کشیدم و بالا بردم و پایین آوردم تا بین 4تانامزد به اصطلاح اصولگرا بعلاوه ی هاشمی، اصلح را انتخاب کنم! خب، واقعا اینهمه جستجو برای همه ی آحاد کشور مقدور نبود.

 سال 88 هم باز این مردمشناسی نمیتوانست حاصل شود، بدلیل «دو قطبی» شدن انتخابات . خیلی خیلی از افرادی که به احمدینژاد رای دادند، به چیزی غیر از اندیشه های او رای دادند، و فقط از ترس میرحسین به او رای دادند، و خیلیهایی که به موسوی رای دادند هم متقابلا، برای رای ندادن به احمدینژاد..اما امسال 8تا (6تا!) کاندیدا داشتیم که «هرکس میخواست بشناسدشان» براحتی میتوانست تلوزیون را روشن کند و بشناسدشان!  تنها زحمتی که لازم بود مردم بکشند، چندساعت وقت خالی کردن و پای تلوزیون نشستن(در خانه خودشان، یا در محل کارشان یا ترمینال و فرودگاه و..هرجا!) بود. یعنی کافی بود آدم اراده کند که درقبال رایش احساس مسئولیت کند.

 

3.       اما همه چیز این انتخابات هم بنظر من آنقدر خوب و خوشحال کننده نبود، قسمت بد ماجرا، این بود که باوجود این سهولتِ شناختن کاندیداها، باز هم جمعیت قابل ملاحظه ای از کشور، چنین وقتی را نگذاشتند و چنین احساس مسئولیتی نکردند. تا سه روز مانده به انتخابات، هنوز در بسیاری محافل مذهبی یا عمومی که میرفتیم، میگفتند «همه ی کاندیداها خوبند! همه را شورای نگهبان تایید کرده. روی شخص خاصی نباید نظر داشته باشیم»! کلمه حق یراد بهاالباطل! این حرف درستِ رهبر و تاکید درست صدا و سیما بر «خوب بودن و صالح بودن حداقلی همه کاندیداها» باعث شده بود خیلی ها اصلا احساس دغدغه ای برای انتخاب نداشته باشند! گویی قرار است اسم هر 8نفر، (یا اسم هر چهارنفر اصولگرا) را توی برگه رایشان بنویسند. اینطور اکراه داشتند عموم مردم از بحث روی تفاوتها و تمایزهای کاندیداها.

ضمنا همزمانی با امتحانات دانشجویان(که میانسان آدمهای تبیینکننده و شفافکننده زیادند) و بدتر از آن همزمانی با انتخابات شورای شهر هم به بی رونقی بازار «تحقیق» در انتخابات ریاست جمهوری بیشتر دامن میزد. چون انتخابات شوراها متاسفانه خیلی قومی و قبیله ای فامیلی برگزار میشود، هزینه های زیاد، به فامیل و هم محله ای رای دادن و برای او تبلیغات کردن، و درنتیجه تبلیغات بی محتوا و «چشم پرکن» و... در شهرهای کوچکتر انتخابات ریاست جمهوری را که نیاز به تامل و نگاه ملی و جهانی (و نه فامیلی!) دارد را کمرنگ میکرد.

آقای روحانی، به هر دلیل و بهرطریق که رأی مردم را جلب کرده باشد، بهرحال عنقریب رئیس جمهور ماست و منتخب ملت و مورد احترام، اما بد نیست واقعا روی این دلیلها و طریقها آدم تامل کند. برای من ، بعنوان یک تحلیلگر(!)، مهم است که «منطق انتخاب مردمم» را بشناسم. روحانی چه چیزی داشت که مردم به او رای دادند؟ چه نکته ی خاصی در آقای روحانی موجب جلب توجه مردم شد؟ وقتی به گفتگوهای تلوزیونی او نگاه میکنیم، فقط چند سرخط را میشود در بحثهای ایشان دنبال کرد: «تاکید بر آزادی احزاب»، «تاکید بر قدرت گرفتن انجمنهای صنفی»،  «تاکید بر توریسم بعنوان بهترین راه اشتغالزایی» (یعنی از فردا بنده با فوق لیسانسم باید برم دم درب شهر باستانی "بیشاپور"، بلیط بفروشم به توریستها و "شاغل" بشم؟!)  و «تاکید بر حمایت دو رئیس جمهور قبل از احمدینژاد»!!! آقای عارف، فقط حمایت خاتمی را داشت و آقای ولایتی افتخار همراهی16ساله با هاشمی را، ولی هیچکدام پیروز عرصه نشدند! سال 84 هم لاریجانی و معین به همین شکل «حزبی» وارد شدند و رای خیلی خیلی پایینی آوردند.

آقای عارف و آقای ولایتی «حزبی» وارد انتخابات شدند، و کنار رفتن اولی و رای خیلی خیلی پایین دومی برای چندمین بار نشان داد که «مردم ایران حزب توی کتشان نمیرود» و این حقیقت مبارکیست. این که مردم میخواهند خودشان انتخاب کنند. ولو اینکه سلیقه ای انتخاب کنند. پس 18میلیون رأی آقای روحانی، بمعنی  18میلیون اصلاحطلب نیست!  

آقای رضایی با تاکید بر «برنامه»داشتن وارد شد، و البته رشد رأی ایشان هم نسبت به دوره های قبل ، پیامهای خوب زیادی دارد. اما «عموم و اکثریت جامعه» ظاهرا دنبال «برنامه» هم نبودند.

(درمورد جلیلی، در قسمت «نمره ی خودم در انتخابات» توضیح عرض میکنم، که اصلا بنا بر جذب اکثریت نداشت.)

آقای قالیباف هم که از جذابیتهای متنوعی برخوردار بودند، پرشور سخن گفتن، توأمان هم از انقلاب و اسلام و جهاد گفتن و هم از آشتی و اعتدال، پشتوانه ی «کارنامه ی عملیاتی تهران»، لبخند و شعف دائمی، جذابیتهای ظاهری و فیلم و پوسترهای هنرمندانه و حامیان مردمی(خداداد عزیزی و حاج آقا شهاب مرادی و.. –مقایسه با نخبگان حامی جلیلی که همان4میلیونی هم که بهش رای دادند بعید است بشناسندشان!) اما عجیب اینکه نه این جذابیتها، نه آن «کارنامه عملیاتی» هم نتوانستند «اکثریت» را به خود جذب کنند.

پس «اکثریت» مردم ما، نه به «برنامه» رای دادند نه به «کارنامه ی عملیاتی» و نه به «حزب» و بدنبال آن بنظرم ایده های آزادی احزاب و تقویت انجمنهای صنفی هم که از سرخطهای مشهور اصلاحطلبهاست، چندان مشتری ای بین عموم مردم نداشته. توریسم هم که نه چندان ایده ی اقتصادی و فرهنگی بزرگیست، (یک ایده ست کنار سایر ایده ها مثل ایده ی تبادل انرژی ولایتی) و نه فقط کشف آقای روحانی بود، باقی کاندیداها هم اشاراتی داشتند به آن.

همیشه میگفتم «مردم ایران عادت دارند که به «وضع موجود نه» رای بدهند!» البته این کشف بنده نیست! واقعیتیست که در انتخاب شهید رجایی، انتخاب خاتمی، انتخاب  احمدینژاد، و حتی در 24میلیون سال88 احمدینژاد و ایضا 13میلیون میرحسین خودش را نشان داد! مردم از بنیصدر منزجر شدند و به رجایی با شعار«من مقل امامم» رای دادند. مردم از «خفقان» هاشمی منزجر شدند و به خاتمی با شعار «آزادی» رای دادند. مردم از «اشرافیت دولتمردان سازندگی و اصلاحات» خسته  و منزجر شدند و به احمدینژاد رای دادند. سال88 هم، بخش عمده ای از رای 24میلیونی احمدینژاد ناشی از انتقادات تند و بی پرده اش به آقای هاشمی و خاتمی بود. و ایضا رای میرحسین که اساسا حرفی بجز «نفی احمدینژاد» نداشت!

میبینیم که این انتخابهای متضاد، همه و همه در 1 چیز مشترکند: نه به وضع موجود.

البته کاندیداهای امسال هم همگی این را دریافته بودند و در انتقاد از احمدینژاد و دولت 9 و 10، با هم رقابت میکردند! پس چرا از میان اینهمه منتقد، «روحانی»؟!

نقد روحانی در قیاس با سایرین، 2 تفاوت مهم داشت که ممکن است رای اکثریت مردم به او، بخاطر هرکدام ازین 2 بوده باشد:

1.       انتقاد روحانی از احمدینژاد، بر خلاف سایرین، برای ارائه ی یک «راه جدید» نبود. بلکه دقیقا و به صریحترین شکل ممکن برای «بازگشتن به دوران قبل از احمدینژاد» بود! اینکه در تمام مدت فیلم تبلیغاتی، تصاویر هاشمی و خاتمی بجای روحانی ارائه شود! اینکه روحانی ، یک جمله در میان، بگوید «باید مدیران با تجربه ی پیشین را برگردادند»! اینکه دائما از «بهاری که قبل از این8سال بود، و زمستان این8سال» صحبت بشود و... بقیه اینطور نبودند. بقیه کل گذشته را نقد میکردند.

اگر مردم به این دلیل به روحانی رای داده باشند، که بنظر من آن بخش «هوشمند»رای روحانی اینها هستند، میتوان نتیجه گرفت که مردم از «تجربه ی آدمِ جدید» ترسیده اند؛ و نخواسته اند که آن را تکرار کنند. ترجیح داده اند به همان «اشرافیت مدیران» تن دردهند، زمام تمور را بدست فرد «مردمی اما مدیر نبوده!» ندهند. این خیلی قابل تأمل است.

2.        «بی پرده» و «جسور» و «بدون دغدغه ی حفظ ادب» انتقاد کردن. (این را خود اصلاحطلبها هم وجه اشتراک روحانی و احمدینژاد میدانند!)

واقعیتی که هست، این است که این2 خصلت، «چشم پر کن» است. برای دریافتنِ «متقد بودن روحانی» نیاز نیست بنشینی و دقت کنی که دارد چه میگوید،«لحن» افشاگرانه و تکیه کلامهای خیلی تابلو (زمستان، سیاهی، و...) بنحوی بود که مخاطبی که به حرفها «گوش»میداد گاهی احساس میکرد که «دارد به شعورش توهین میشود با اینهمه تکرار شعارگونه ی چند جمله، بدون توضیح و تبیین»!،  اما برای دریافتن منتقد بودن سایر کاندیداها لازم بود که به حرفهایشان گوش فرا داد! این که گفتم، مردم ، خیلیها ، تازه سر صندوق میپرسیدند «به کی رای بدیم؟ گفتی اسمش روحانی بود؟!»  و دست آخر هم مینوشتند «روحلا» و... یعنی انتخاب روحانی، انتخاب چندان «هوشمندانه» و «مسئولانه» ای نبوده.

این،از نظر من، تنها نقطه ی منفیِ این انتخابات است. البته خاص این انتخابات هم نیست. من همان سال 88 هم گفتم این24 میلیون رای را پای رای به گفتمان احمدینژاد نگذاریم. ولی انتظار داشتم امسال رشد بیشتری داشته باشیم که.. البته باز هم اینکه «نصف آراء» میان دیگر کاندیداها تقسیم شده، گویای آن هست که حداقل نصف مردم اهل «دقت کردن» و «تحلیل کردن» هستند و «جوگیر» نیستند و از مناظره ها فقط لحن کلام و پایین و بالای تون صدا و نحوه ی نشستن را نمیبینند. بلکه حرفها را به دقت گوش داده و به فراخور «سلیقه» ی خودف یا «جهانبینی» خود، یکی را انتخاب میکنند.

 

 

نمره ی خودم در این انتخابات:

آقای جلیلی با «گفتمان انقلاب و مقاومت» آمده، یعنی اولا تکیه ی او بر «اندیشه» بود (گفتمان) و نه چیز دیگر، و بعد هم یک اندیشه ی خاص: اندیشه ای که انقلاب اسلامی را ایجاد کرد، و برای این اندیشه ی انقلاب اسلامی هم یک شاخص معرفی کرد:«مقاومت».  خب، از آغاز پیدا بود که نباید و نمیتوان انتظار جلب آراء عمومی را از دکتر جلیلی داشت. و ما هم برای جلب آراء عمومی تلاش نکردیم. حضور جلیلی در انتخابات، حضوری برای «گفتن گفتنیها» بود، و نه تلاشی برای کسب قدرت. روز اول، آقا سعید گفت «انتخابات، برای ما، فقط طریقیت ندارد، بلکه موضوعیت دارد». یعنی خود انتخابات و خود نحوه ی حضور و تبلیغات ما برای ما یک پروژه ست، میخواهیم این پروژه را مطابق با «اندیشه» ای که به آن معتقدیم، به نحو احسن انجام دهیم. گفت کسی که ادعای دولت دینی و اقتصاد دینی و فرهنگ دینی و سیاست خارجی دینی دارد، باید همین ابتدا نشان دهد که میتواند یک «تبلیغات»دینمدارانه و خداپسندانه ارائه دهد یا نمیتواند؟!  لذا سعی کردیم «ولخرجی نکنیم». «شور بدون شعور ایجاد نکنیم». د«کیفیت برایمان مهم باشد و نه کمیت» «اقناع کنیم، اغفال نکنیم.» من شاید در تمام این مدت 50تا رأی را هم به آراء جلیلی اضافه نکرده باشم، ولی یقین دارم که این کمتر از 50نفر، خودشان با شناخت روشن و با استدلال شفاف او را انتخاب کرده اند. و ازین بابت احساس پیروزی دارم و خدا را شاکرم.

راین مدت، من1 بار هم حتی به کسی نگفتم به جلیلی رای بدهید چون جانباز است! یا چون قیافه ش معصوم و بچه مثبت است یا چون ریش یا چفیه دارد یا چون نماینده ی رهبر است. یا... جمله های او را نوشتم روی مقوا، ایده هاش را توضیح دادم، سوابقش را گفتم، نه تیتروار و تبلیغاتگونه، برای هر نفر و هر جمعی 2-3ساعت اقلا وقت گذاشتم، حضوری، تلفنی، پیامکی، ایمیلی،.. بقول آقا وحید «جمهوری یعنی تک تک آدمها ارزش آن را دارند که برایشان وقت بگذاری». و من یقین داشتم که برای هرکسی وقت بگذارم، و خودش وقت بگذارد، با من نهایتا هم عقیده خواهد شد (مگر اینکه از بیخ دو ایدئولوژی جدا داشته باشیم!)

تا شب جمعه، نگران بودم. نگران اینکه در معرفی اصلح کوتاهی کنم، نگران اینکه در شرح ملاکهای دینی ،ملاکهای رهبر، زبانم گویا نباشد، نگران اینکه از دستم در برود و از روشهای «غیر اخلاقی» یا «غیرمنطقی» استفاده کنم، یا مغالطه و «چشمبندی» کنم، یا «تخریب» یا حرف بی سند بزنم یا دچار «تکبر و غرور و از بالا به مخاطب نگاه کردن» بشوم... سعی کردم. گاهی شد، بعضی وقتها هم نشد، متاسفانه، سرجمع، به خودم نمره 16-17 میدهم.

بیشتر هم همین مورد آخر نمره م را پایین آورده. «خودحق پنداری». سال 88 هم این را نوشتم: مراقب باشیم، «حق»بودنِ «ایده ای که از آن دفاع میکنیم»، ما را به این توهم غلط نرساند که «من حق م». نه اینطور نیست. من روی این موضوع بطور خاص تمرکز کرده م، تلاش کرده م، خب به نتیجه رسیده م. میتوانم ادعا کنم که در زمینه های سیاسی، فقط حرفی میزنم که بهش مطمئنم. که اگر فضای گفتگوها شفاف و باحوصله باشد،مو لای درز مواضع سیاسیم نمیرود (J) خیلیها، چون خودشان وقت کافی برای تحقیق و تامل و گفتگو نمیگذارند، و سلیقه ای و جوگیرانه و شایعه پذیرانه با مباحث سیاسی برخورد میکنند، داشتن موضع صحیح و یقینی را اصلا ممکن نمیدانند!  و به یکجور پلورالیزم معتقد میشوند.  بهرحال، این اما اصلا به معنای این نیست که «من کلا بیشتر از بقیه میفهمم»! و یا «من کلا متفکرتر و عاقلتر و بهتر از بقیه هستم»! نعوذا بالله ازینکه دچار توهماتی شویم. من همان وقتی که دارم مادرم یا فامیل یا دوستان، یا... را درمورد فضای انتخابات راهنمایی میکنم(که خودشان به نتیجه برسند البته! سبک بحث سقراطی!)، در همان لحظه هم در انواع و اقسام زمینه های ضروری زندگی محتاج کمک و راهنمایی آنها هستم.

(کلا یک مشکل دیگر هم آن است که «زبان مردم» را بلد نیستم. این تاکیدم روی «شناختن مردم» و فهمیدن «قواعد تصمیمگیری مردم» برای همین است!)

لذا همینجا اگر جایی با کسی برخوردی داشته م که ازش خدای ناکرده بوی تکبر استشمام شده، معذرت میخوام، از دستم دررفته، حلال کنید، و دعا کنید تکرار نشود.

 

نهایتا اینکه: بنظر من «جمهوری اسلامی» یا «مردمسالاری دینی» یعنی اینکه اصل دین است، اصل اسلام است، محور و نقشه ی راه را «ولی فقیه» مشخص میکند، اما اینکه «چقدر» مطابق با این اصل و این نقشه راه  برویم، را «میزان توان مردم» برای تحملِ هزینه ها و دشواریهای راه دین، و «نحوه ی درک مردم» از این دین و نقشه،  مشخص میکند. و همه باید سعی کنیم که این «توان» و «درک» را درخودمان و دیگران بالا ببریم، اما برآیند توان و درک جامعه، هرچه که بود، برایند توان و درک ماست، متعلق به ماست، بیگانه نیست، و برایمان محترم است.

 

پ.ن. ما که در دولت احمدینژاد که برای دفاع ازش هزینه دادیم، به پست و مقام و شغل و «استخدام»ی نرسیدیم! حالا بطریق اولی باید دور آن را خط بکشیم، اما راه خدمت به مردم و به انقلاب، تنها از مسیر پیروزی در انتخابات نمیگذرد. از امروز بدون اینکه بار سنگین گاری دولت را به خودمان بسته باشیم، باهم، خودجوش، با چشم بازتر، و مردمیتر،  و سبکبارتر، برای پیشبرد انقلاب اسلامی مردم تلاش میکنیم. انشاالله.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; mso-bidi-font-size:14.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-bidi-font-family:"B Mitra";}
برچسب‌ها: انتخابات 92, جلیلی, روحانی, مردم, نتیجه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1392ساعت 11:43  توسط فروزنده  | 

دیروز تا حالا پیامکهای خوبی از دوستان گرفته م... میگن آدمها تو سختی ظرفیت و جوهرشونو نشون میدن...

- روزی که نتیجه انتخابات به نفع ما نبود،

نه خانه ای آتش گرفت،

نه اتوبوسی،

بانکی، نه کسی رنجید،

نه تقلب شد(!)،

...

- حاج شیخ حسن روحانی از صندوق همان دولتی بیرون آمد که 4سال قبل متهمش کرده بودند به دروغ و تقلب و ...


فدای آن نظام مظلومی که 4 سال قبل به اتهام تقلب و جابجایی «11میلیون»رای ، زخم فتنه را چشید، و امروز پای کاندیدایی که فقط 250هزارتا بالاتر از 50درصد داشت، ایستاد و پاسدار رأی مردم بود...


سلامتی همه ی اون اقشاری که جوانمردند و مردونه پیروزی رقیب رو قبول میکنن و وقتی رای نمیارن نمیگن دیکتاتوریه و انقلاب و کشور رو نمیبرن زیر سوال و عزت کشور براشون مهمه نه پیروزی شخصی، صلوات!


ما آموخته ایم به اصلح رأی دهیم، حتی اگر فقط 72 نفر باشیم.


هشت سال مردانه ایستادید، مردم ما طاقت یک سال تحریم را نداشتند! شهدا شرمنده ایم..


آمار رسمی میگویند فقط ده درصد مردم ایران در جنگ هشت ساله مشارکت کردند.. ده درصد، پیروز ِ هیچ فرآیند دموکراتیکی نیستند، اما جان میدهند و جوان میدهند تا جان و مال و ناموس و امنیت اکثریت را حفظ کنند، اما امید رهبرشان میشوند، اما انقلابشان را صادر میکنند به جهان، اما تاریخ سازند...خدا توفیق بده، یک چنین اقلیت گمنامی باشیم



نوشتمشون،که یادم بمونه. حرفهایی دارم، شنبه که تا ساعت1 ظهر قرنطینه بودیم سر صندوق برای شمارش آراء شورای شهر. بعدشم تا هنوز مهمون داشتیم و...خلاصه در اسراع خواهم نوشت.


راستی! محمد حسن 6 ساله ی ما، که پارسال با پدیده ی «انتخابات» و «رأی» و «رقابت کاندیداها» و...آشنا شده بود، سه هفته قبل اومد ازم پرسید «این جلیلی ای که تو میگی، اصلا قبلا چیکاره بوده؟!» خنده م گرفته بود، ولی براش توضیح دادم... جریانات رو دنبال میکرد! نمیدونم چقدر میفهمید، ولی پای مناظره ها نشست، هرسه تا 4 ساعت رو! مجبور نبود، ولی نه بهانه گرفت، نه حرف زد وسطش که حواس بقیه خانواده پرت شه، نه خوبید، نه «حوصله م سررفته» گفت، نه تقاضای تعویض کانال داشت...شنبه صبح با بغض به مامانش گفته بود«یعنی اون خانوم چادریهایی هم که گفتی، به جلیلی رای نداده ن»...امسال اقلیت بودن رو هم درک کرد. هرچند خیلی برای این تجربه ها کوچیکه هنوز..

این وضع بچه ی 6ساله ی ما اقلیته، و اکثریتی که بزرگترهاشون تازه سر صندوق از هم میپرسن «گفتی اسمش چی بود؟! روحانی؟» بعدم میبینی  صندوق پره از : «روحالی» «روحلا» «روحلی»  «روحل»و... (هیچکدومو رای باطله حساب نکردیم، همه رو گذاشتیم روی رأیهای جناب رئیسجمهور)

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1392ساعت 1:58  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحمن الرحیم

کاندیدایی که عمیقتر میبیند.

(گفتار اول- سیاست خارجی)

(گفتار دوم-فرهنگ)


گفتار سوم- اقتصاد :


1.                 تشخیص و تحلیل مسئله ها: مسئله های اقتصادی کشور، مسائل پنهانی نیستند، بیکاری تحصیلکرده ها، گرانی کالاهای اساسی مثل مسکن و مواد خوراکی، وابستگی به درآمدهای نفتی، عدم ثبات اقتصادی، و...

بین کاندیداها مرسوم است که این مسئله ها را یکی یکی برمیشمارند و برای هرکدام به طور مجزا، یک راه حلی پیشنهاد میدهند. و اغلب راه حل ها هم مبتنی بر «به این بخش پول میدیهم. به ان بخش پول نمی دهیم» است. این رویکردف ضمن اینکه منجر به نوعی سیاهنمایی میشود، که بله ببینید کشور درمیان این انبوه از معضلات دارد غرق میشود و لب پرتگاه است و...؛ این مشکل جدید را هم ایجاد میکندکه چه بسا راهکاری که برای حل یکی ازین مشکلات ارائه میشود، موجب تشدید مشکلات دیگر باشد!(به اصطلاح میخواهیم ابرو را درست کنیم، چشم را کور کنیم!)

 

اما نگاه دکتر جلیلی اینگونه نیست. ایشان بطور کلی سخن از «اصلاح ساز و کارها» و «شفافیت اقتصادی» و «آزادسازی ظرفیتها و «اقتصاد مقاومتی» میگویند. بهمین دلیل برخی افراد، ایشان را متهم میکنند به «کلی گویی و شعار دادن». اما وقتی دقیقتر ازیشان سوال میشود، میبینیم که اتفاقا دکتر جلیلی درمورد جزء جزء مشکلات مطالعه دقیق داشته اند (چون وظیفه ی دبریخانه ی شورای عالی امنیت ملی همین بوده) و در این تحلیلهای کارشناسی و تحقیقهای میدانی، به «ریشه های مشترک» این معضلات پی برده اند. و متوجه شده اند که اگر همتی شود و این مشکلات ریشه ای حل شود، خیلی از مسائل خود بخود مرتفع خواهد شد و راه برای اجرای قوانین و  برنامه های خوبی که در کشور موجود هست، هموار میشود. پس این کلی گویی، ناشی از یک تفکر منسجم است که «کشکولی از حرفهای خوب بی ارتباط به هم» را بعنوان برنامه ارائه نمیدهد.

جلیلی ، «اقتصاد مقاومتی» را خوب میفهمد و نگاه عملیاتی هم به آن دارد. و سابقه ی پیگیری هم در این زمینه دارد.اقتصاد مقاومتی یعنی اقتصادی که باور دارد درحال جنگ است و در این جنگ، دشمن میتواند از هر نقطه ی ضعف و وابستگی ما، بعنوان یک «پاشنه آشیل» استفاده کند و ضربه ی خود را وارد کند. و لذا اولا «نقاط ضعف خود را میشناسد و رفع میکند» ثانیا «در رفع نقاط ضعف خود، تکیه به قدرتهای بیگانه ندارد.»

 

 

اما این پاشنه آشیلها و  ریشه های مشترک مشکلات اقتصادی کجا هستند:

-                      دلالی: این که در کشور ما برای مردم «می ارزد» که سرمایه شان را خرج «خرید و فروش» کنند! اگر کسی سرمایه ای داشت، به جای آنکه این سرمایه را در راه تولید هزینه کند، برای او «مقرون به صرفه تر است» که برود  با آن چیزی بخرد (طلا، مسکن، یا حتی ارز) و فقط صبر کند تا زمان بگذرد تا قیمت آن بالاتر برود.

دلالی در بازار مسکن و سکه و ارز، موجب ایجاد «تقاضای کاذب» شده و خودبخود منجر به افزایش قیمت و تورم میشود. (دکتر جلیلی: 52% از تقاضای مسکن در کشور، مسکن را یک سرمایه میبیند و نه جایی برای زندگی) خب این تقاضای کاذب اگر نباشد، قیمتها میزان طبیعی خودشان را خواهند داشت.

دلالی در کشاورزی،موجب میشود که محصولات ارزان از کشاورز خریداری شده و آنقدر دست به دست شودف تا گران به دست مردم برسد. به این ترتیب، هم کشاورز هزینه ای را که یک سال تمام برای این محصول کرده، نمی تواند جبران کند و ضرر میکند و ترجیح میدهد سال اینده به کار دیگری بجز کشاورزی بپردازد! و هم مردم مجبورند برای خرید مواد غذایی هزینه ی زیادی بپردازند که موجب فشار به آنهاست. و هم سال اینده که کشاورز کمتر از امسال تولید کرد، ناچار میشویم مواد غذایی مردممان را از خارج وارد کنیم و «وابسته» شویم!

اما راه حل حذف دلالی و تقویت تولید  چیست؟ دکترجلیلی، راه درمان را «برخورد پلیسی» با دلالها نمیداند. بلکه معتقد است:

الف- بازاریابی برای تولیدکننده: اگر دولت، به تولیدکننده کمک کند تا بازار مناسب خود را پیدا کند، (و نه با خرید تضمینی و...) آنگاه جایی برای دلالی نمی ماند. بازار داخالی، یا خارجی. این کمک بزرگیست که دولت میتواند به تولیدکننده ها بکند. کمکی که ضمنا تولیدکننده را «مستقل» و «غیر وابسته به پول و یارانه ی دولتی» بار می آورد.

در کشاورزی، این بازاریابی میتواند با کمک به تشکیل تعاونیهای واقعی(و نه صوری!) انجام شود. تعاونی کشاورزان در «تولید»، هزینه های کشاورزی را میان کشاورزان تقسیم کرده و فشار را بر هریک از آنان کاهش میدهد. و تعاونی در «فروش» محصول، دست دلال را ازین چرخه، کوتاه میکند. تعاونی، راه مشارکت مردم در اقتصاد است، بی آنکه به ورطه ی سرمایه سالاری غربی بیفتد.

ب- ارتقای کیفی تولیدات داخل، با هدایت متخصصین و دانشگاهیان، به سمت بخشهای تولیدی. این اتفاق با «اصلاح ساز و کارها» رخ میدهد: مثلا اصلاح ساز و کار ارتقاء درجه  اساتید دانشگاه. (که بجای اینکه  بر مبای تعداد مقالات ISI  اساتید را ارزیابی کنیم، بیشتر بر اساس میزان تحقیقات کاربردی ، یا بر اساس تربیت تیمهای دانشجویی برای انجام پروژه های صنعت داخل ارزیابی کنیم.) و یا مثلا واحدهای «کارآموزی» را در برنامه ی درسی دانشجویان جدی تر گرفتن و... یا امتیازدهی و حمایت از صنایعی که بیشترین اعتماد و مراجعه را به دانشگاهها دارند و..ضمنا به این ترتیب، مشکل اشتغال هم تا حد زیادی حل میشود، چون فارغ التحصیل مهارتهایی می آموزد که خواه ناخواه مورد نیاز بخش تولید است.

ج- تعیین مالیات برای سود دلالی! ( و یا مثلا تعیین مالیات برای خانه های خالی، یا خانه های اجاره ای، بشکلی که نگه داشتن مسکنِ مازاد بر نیاز، برای کسی مقرون بصرفه نباشد) این نیز به نوبه ی خود، نیازمند حل پاشنه ی آشیلِ دوم است: عدم شفافیت اقتصادی

-                      شفافسازی اقتصادی: بخش زیادی از مشکلات اقتصادی کشور ازین ناحیه است، اینجاست که دلالی، بعنوان شغل سود آوری که هیچ رد و نشان قانونی ای از خود بجای نمیگذارد، همچون ویروسی، رشد میکند. و همینجا هم هست که راه برای انواع تخلفهای اقتصادی، پولشویی، زمینخواری ، وامهایی که بازگردانده نمی شوند، و...باز میشود.

اتفاقا دکتر جلیلی در این زمینه، کارنامه ی عملیاتی موفقی دارند: راه اندازی پورتال ارزی برای نظارت بر خرید و فروش ارز، و واردات و نهایتا کمک به تک نرخی شدن ارز و پیشگیری از گم شدن ارز دولتی! و...

-                      جدایی و ناهماهنگی بخشهای مختلف اقتصادی کشور (بانک، گمرک، وزارت صنایع، وزارت کشاورزی،اداره مالیات، و...) این جدایی نیز بنوبه ی خود، فرصت فسادهای اقتصادی زیادی را فراهم میکند، بنحوی که شرکتی که از نظر اداره ی مالیات، ورشکسته است، میتواند برای بانک و دریافت وامهای کلان، خود را یک شرکت سودآور معرفی کند، و یا اینکه متخلفین میتوانند برای وارد کردن  چیزی مثل دارو از بانک ارز دولتی بگیرند، و آنگاه با این ارز چیز دیگری را وارد کنند (و گمرک نتواند این کالای وارد شده را با آن کالای ثبت شده در وزارت بازرگانی تطبیق دهد)  در این زمینه  نیز پروژه ی بزرگ «تجمیع بانکهای اطلاعات اقتصادی کشور» که توسط وزارت اقتصاد درحال اجراست،از ایده های برآمده از تیم دکترجلیلیست.

-                      استفاده از ظرفیتهای موجود، با پیشگیری از مفاسد اقتصادی: دکتر جلیلی معتقدند ما پول به اندازه ی کافی در کشور داریم، و نیاز چندانی به جذب سرمایه ی خارجی، یا وام گرفتن از صندوق بین المللی نداریم. اما این پول باید در جای مناسب مصرف شود: این سرمایه ای که خرج دلالی می شود، این وامهای کلان بازپرداخت نشده، این هزینه ای که ناچار میشویم خرج واردات محصولات کشاورزی کنیم، اینها(که چندین برابرِ کل یارانه هاییست که به مردم داده میشود!) اگر در بخشهای مولد  و برای بهره برداری از ظرفیتهای طبیعی و انسانی و علمی کشور هزینه شود، همین برای پیشرفت کشور کافیست.بدون کمک بیگانگان.

 

2.                 نقش تحریم در اقتصاد:  اغلب کاندیداها علاج مسائل اقتصادی کشور را در شکل دوم دیپلماسی که در انتهای گفتار اول عرض شد، میجویند.اما دکترجلیلی، با شناخت دقیق از تحریمها (از انجا که درحال حاضر وظیفه ی اصلی مطالعه و مبارزه با تحریمها، بعهده ی دبیرخانه ی شورای عالی امنیت ملی گذاشته شده است) راه کار را تنها در «افزایش قدرت ملی و جهانی» ایران، و در دیپلماسی به شکل دوم میبینند و ایشان دیپلماسی اقتصادی را در وزارت خارجه کلید زده اند، که در کشوهای بی طرف و دوست، ظرفیتهای همکاری اقتصادی را و همچنین بازار لازم برای تولیدات ملی ما را جستجو کنند. (برنامه هایی مانند استفاده از ظرفیت ترانزیتی کشور و یا توریسم و... که مورد اشاره ی دیگر کاندیداها هم هست، اینجاست که معنا میباید)

3.                 عدالت: دکتر جلیلی بر اساس اصل  اسلامیِ «فی العدل سعه» عدالت واقعی را موجب پیشرفت می دانند (و نه برعکس!) پیشرفتی که وابسته و متکی به بیگانگان هم نباشد. ایشان معتقدند کشور درصورتی میتواند پیشرفت کند که از نیرو و خلاقیت  تمام ایرانیان استفاده شود. و نیرو و خلاقیت تمام ایرانیان درصورتی شکوفا میشود که فرصتها و امکانات برابر در اختیار آنان قرار بگیرد، در تمام استانها و شهرستانها و روستاها، در تمام اقشار. این عدالت است که ظرفیتها را آزاد میکند و به پیشرفت منتهی میشود. (دکتر جلیلی: اگر ان یازده میلیارد دلاری که صرف واردات محصولات کشاورزی کردیم، برای ارتقا کشاورزی خودمان خرج کرده بودیم..)



من انشاالله به دکتر سعید جلیلی رأی خواهم داد، به خاطر این منظومه ی فکری منسجم و دقیق و عمیق ایشان، بخاطر اسلام شناسی، و انقلاب شناسی و آگاه به زمان بودن ایشان. و بخاطر روحیات با تقوا، بی حاشیه، و منعطف و سازگار ایشان که با افرادی از هر جناح و سلیقه ای، اگر قصد خدمت داشته باشند، براحتی همکاری و هم افزایی می کنند. و بخاطر صداقت ایشان که  توان چهارساله ی خود و دولت را درنظر گرفته برای جلب آراء بیشتر، وعده های نشدنی و فریبنده و حساب نشده نمیدهند. و برای تعمیر ماشین دولت تلاش میکنند، ولو اینکه این تلاشها خیلی نمود ظاهری و چشم پر کن نداشته باشد، و ثمره  تلاششان را دیگران، در دولتهای بعد از ایشان بچینند.


برچسب‌ها: سعید جلیلی, تفکر و اندیشه, اقتصاد, شفافیت اقتصادی, پرتال ارزی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 3:51  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحمن الرحیم

کاندیدایی که عمیقتر میبیند.

 

از یکی دوماه قبل که شروع کردم به مطالعه ی برخی سخنرانیهای دکتر سعید جلیلی، فهم و درک عمیق ایشان از موقعیت کنونی ایران و انقلاب اسلامی، در مقایسه با دیگر اسامی مطرح برای کاندیداتوری ریاست جمهوری، بشدت نظرم را جلب کرد. و پس از مقادیری تحقیق و مشورت و تامل درمورد سابقه ی ایشان و عملکردشان در شورای عالی امنیت ملی، که به این نتیجه رسیدم که ایشان «توانایی مدیریت راهبردی» آنگونه که مورد نیاز ریاست جمهوریست، درمورد انتخاب ایشان مطمئن شدم. در این یادداشت، سعی دارم، با تکیه بر 3مناظره ی تلوزیونی 8 کاندیدا، از این نگاه عمیق و دقیق سعید جلیلی، در مقایسه با سایرین بگویم.

پیشگفتار: رهبر ما، حضرت امام خامنه ای، بارها تاکید کرده اند که  به  هیچ کاندیدای خاصی نظر ویژه ندارند. این امر، حاکی از احترام زیادیست که ایشان برای رای و انتخاب و تشخیص و فهمِ مردم قائلند و معتقدند که این خود مردمند که باید تحقیق کنند و تشخیص دهند و تصمیم بگیرند.

اما بدیهی است که رهبر ملاکهایی مطرح میکنند، نقشه ی راهی به «مردم» پیشنهاد میکنند، که با مراجعه به ان این تحقیق و تشخیص، صحیحتر و واقعیتر شود. که اگر چنین نمیکردند که  «ره بر» (راه بر!)  نبودند. بهمین دلیل تاکید میکنم: همانگونه که وظیفه ی دینی و قانونی  رهبر آن است که درمورد کاندیدای خاصی موضعگیری نکنند، وظیفه ی دینی من هم آن است که مواضع کاندیداهای مختلف را با ملاکها  و مواضع رهبرمان تطبیق دهیم. دغدغه های آنها را، و اینکه چه چیز را اصلی و چه چیز را فرعی میبینند، و اینکه واقعیتهای جامعه ی ایران و جهان را چگونه درک میکنند؟ اینها را باید با دغدغه ها و اصلی-فرعی ها و درک رهبرمان مقایسه کنیم، تا به کاندیدایی رای بدهیم که کمترین زاویه و جدایی را با رهبرمان داشته باشد. این کاندیدا از نظر من سعید جلیلی است. توضیح میدهم:

-گفتار اول- سیاست خارجی:

1. هدف از سیاست خارجی: سیاست خارجی (و کلا هر سیاستی و هر کاری)، بدون وجود یک آرمان و هدف، معنی ندارد. هر کشوری هدف و آرمانی دارد که آن را در سیاست داخلی و خارجی خود دنبال میکند. بسیاری از کشورها هدف سیاست خارجی و دیپلماسی خود را «حفظ منافع ملی»خود میدانند. و بسیاری از کاندیداهای فعلی انتخابات ما نیز چنین عقیده ای دارند که «هدف دیپلماسی، دفاع از منافع ملی پای میز  مذاکره با دیگر کشورها است.» و اغلب کاندیداها نیز معتقدند که «نباید با دنیا سر جنگ داشت! و باید با دنیا "آشتی" بود.»

2. سوال مهم بی جواب از کاندیداها: سعید جلیلی در مناظره ی 17خرداد، سوال خوبی پرسید که تمام کاندیداهای دیگر(بجز اقای حدادعادل) آن را بی جواب گذاشتند: «اگر کشوری، منافع ملی خود را طوری تعریف کرد، که با منافع ملی ما در تضاد بود، چطور میشود با او آشتی بود؟»

این یک سوال تخیلی نبود که کاندیداها از آن براحتی چشم پوشی کنند. این اتفاق در واقعیت رخ داده و هنوز هم رخ میدهد: روزگاری صدام، منافع ملی کشور عراق را در این میدید که «خرمشهر» و «قصرشیرین» و دیگر شهرهای ما جزء خاک عراق شوند! با او چطور می شد آشتی بود؟  اسرائیل، منافع ملی کشورش را در این میبیند که «یهود قوم برتر دنیا باشد و سایر مردم جهان در خدمتِ یهودیان باشند.» ، اسرائیل منافع ملی خود را در این میبیند که «از نیل تا فرات» را اشغال کند! با او چگونه میتوان آشتی بود؟! آمریکا و اروپا، منافع ملی خود را در این میبینند که سایر کشورها تنها مواد خام به انها بفروشند، و در دانش و تکنولوژی عقب بمانند تا همواره نیازمند به محصولات تکنولوژیک آنان باشند. آیا میتوان سخن از «پیشرفت» گفت، و با آمریکا و اروپا، که چنین طالب عقب ماندنِ جهان سومند، «آشتی» بود در حال که آنها با ما سر جنگ دارند؟!

3. جواب قرآن: البته «آشتی نبودن» به معنای آن نیست که ما با توپ و تفنگ و موشک به این کشورها که منافعشان با منافع ما در تضاد است، حمله کنیم! هیچکس چنین ادعایی نکرده است! بلکه به این معناست که مطابق فرمان قرآن با آنان برخورد کنیم:

«و اعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة... برای مبارزه با انها، خود را مهیا کنید و تا میتوانید از آذوقه و اسبان سواری و آلات جنگی، برای ترساندن دشمنان خدا و دشمنان خودتان، فراهم کنید (آیه60 سوره انفال)

«...کافران آرزو دارند که شما یک لحظه از اسلحه و اسباب جنگی خود غفلت کنیدف تا ناگهان بر شما حمله ور شوند...»(آیه 102 سوره نسا)

راه برخورد با کشورهایی که «دوست نیستند» و «منافعشان با منافع ملی ما در تضاد است»، این است که تا میتوانیم قوی باشیم تا آنان به طمع تسلط بر ما نیفتند. تسلط بر علم ما، تسلط بر اقتصاد ما، تسلط بر فرهنگ ما، یا خدای ناکرده، تسلط بر خاک ما.

4. برخی جوابهای کاندیداها: اما برخی از کاندیداها، صحنه را اینگونه نمی بینند و تفاوتی میان دوست با دشمن نمیگذارند.

 بعنوان مثال آقای روحانی افتخار میکند که ما راه پیشرفت خود در دانش هسته ای را بستیم، و تمام تاسیسات هسته ای خود را تعلیق کردیم ، تا اروپا را راضی کنیم که در برابر آمریکا از ما دفاع کند!!! ایشان متوجه نیستند که چیزی که اروپا و آمریکا، هر دو، میخواسته اند، دقیقا «تعطیلی تحقیقات هسته ای ایران» بوده و نه چیز دیگر. دقیقا «پیشرفت نکردن دانش بومی در ایران اسلامی» بوده و نه چیز دیگر. برای رسیدن به این خواسته، آمریکا ما را «تهدید» کرده، و اروپا میوه ی این تهدید را چیده است.

یا آقای ولایتی، اظهار میدارد که بجا بود که برای حذف فلان تحریمها، هرآنچه که اروپا خواسته بود را به او میدادیمف اقای جلیلی اشتباه کردند که در این معامله «چانه زدند» ! و اینکه آقای جلیلی به طرف اروپایی گفته اند که «اگر شما 4کیلومتر جلو میآییدف انتظار نداشته باشید که 20کیلومتر جلو بیاییم!» را اینگونه توصیف میکنند: «طرف میگوید این لیوان را به تو میفروشم 100تومن. شما میگویی نه بده 2 تومن! خب معلوم است که طرف میگوید مرا مسخره کرده ای!» (مناظره ی سوم17خرداد92) گویی اقای ولایتی حق و اجازه ی تحقیقات هسته ای ملت ایران را چیزی (مثلا یک لیوان1) متعلق به غربی ها میداند! که ما باید ان را از غربی ها بخریم!  و لذا باید هر قیمتی که او گذاشت را برای آن بپردازیم!!! و یا اینکه حق تجارت ما را چیزی متعلق به غربیها میداند که ما باید آن را از آنان بخریم. با هر قیمتی که انها تعیین کنند. با هر «امتیاز»ی که بخواهند از ما بگیرند.

رهبر ما روز14خرداد92 فرمودند: «علاج عصبانیت دشمن، امتیاز دادن نیست. عصبانیت دشمن از این است که  "شما هستید"! عصبانیت دشمن از این است که "امام خمینی در این کشور زنده است." عصبانیت دشمن را باید با اقتدار ملی علاج کرد. »  ایشان هشدار دادند که نباید کاندیداها با این تحلیل غلط که «باید به دشمن امتیاز داد تا عصبانیت او را از خودمان کم کنیم»، منافع بیگانگان را بر منافع ملت ترجیح دهند.

آقای  جلیلی راه حل پرونده ی هسته ای ایران را تنها و تنها در «پیشرفت  هرچه سریعتر» دانش هسته ای در کشور میدانند.البته پیشرفت کاملا بومی و داخلی و بدون کمک گرفتن از خارج . ما تا وقتی که مثلا اورانیوم 20% غنی شده ی مورد نیاز 850هزار بیمارمان را مجبوریم از آژانس بین المللی انرژی اتمی بگیریمف به آنها نیازمندیم، و مجبوریم برای عصبانی نشدن آنها از خودمان، هرگونه شرطی را که بر ما تحمیل کردند، بپذیریم.اما اگر یک شهید شهریاری ای بود، و دولت و مذاکره کنندگان هسته ای هم مانند سپر محافظی، از کار و تحقیقات او حمایت کردند. کار آقای جلیلی این بود که بهیچ وجه برای راضی کردن غربیها، مانع کار ایشان نشد، بلکه با حمایت از ایشان (مثلا در قانع کردن دولت برای تخصیص بودجه ی بیشتر به دانشمندان هسته ای و ...) ایشان را تشویق کرد. و حالا ما مجبور نیستیم بخاطر گرفتن اورانیوم20%، به هیچ کشوری باج بدیهم!

5. دو جور آشتی با دنیا: به 2 شکل میتوان از «دیپلماسی» به نفع اقتصاد استفاده کرد که بنظر من اولی  شکل غلطی است و در درازمدت اتفاقا آسیبهای زیادی به اقتصاد کشور میزند. و دومی راه درستی است:

شکل اول اینکه: در روابطمان با بیگانگان، «سعی کنیم راضیشان کنیم  که تحریممان نکنند!» یا سعی کنیم «راضیشان کنیم که تحریممان را لغو کنند». خب، باید دقت کنیم: کسی که ما را تحریم کرده، دشمن است و هدف او از تحریم شکستن ماست. پس تنها راه برای راضی کردن او برای دست برداشتن از تحریمها، «پذیرش شکست» است! و این درست نیست.

شکل دوم: بپذیریم که ما «تا وقتی به دنبال استقلال و عزت و اسلام و دفاع از مظلومین هستیم، مورد دشمنی دشمنان و ازجمله تحریم اقتصادی هستیم.» اما تلاش کنیم که در رابطه با کشورهای بیطرف،و نه دشمنان، «دوستان و  متحدان» بیشتری برای خود جور کنیم، تا «قدرت جهانی ما افزایش پیدا کند» و در برابر غرب و دشمنان، با این قدرت بتوانیم از منافع ملی و ارمانهای اسلامی مان دفاع کنیم.امروز حضور متحدان ما در لبنان و فلسطین و سوریه، یعنی درست کنار دشمن ما(اسرائیل) یک قدرت است برای ما. یا حضور متحدان ما در آمریکای لاتین، که آمریکا انجا را حیاط خلوت خود میدانست، یک قدرت است برای ما. امروز حضور متحدان ما در عراق ، قدرت است برای ما و... اگر ما قدرت منطقه ای خودمان را در تعامل با کشورهای دوست و بی طرف افزایش دهیم، در برابر تهدید دشمن، ما هم او را تهدید کنیم. یعنی در روابط خارجی مان هم بدنال همان آیه ی «و اعدّوا لهم..» باشیم. در ادبیات سیاسی، به این قدرت میگویند «قدرت بازدارندگی» یعنی این «قدرت» است که که دشمن را از دشمنی کردن با شما باز میدارد! درحالی که برخی تصور میکنند که ما اگر خود را و دوستانمان را «خلع سلاح» کنیم، آنوقت دشمن هم خیالش از ما آسوده شده و از تهدید ما دست برمیدارد!

آقای جلیل تفاوت این دو نوع دیپلماسی را می فهمند، و «هدف ما از دیپلماسی» را هم میفهمند، و با دیدگاه قرآنی، سیاست خارجی نوع دوم را ، در کنار «افزایش توانمندیهای داخلی» دنبال میکنند.


گفتار دوم - فرهنگ

گفتار سوم- اقتصاد


برچسب‌ها: سعید جلیلی, تفکر و اندیشه, سیاست خارجی, مذاکره, اقتدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 3:37  توسط فروزنده  | 



سایت مسیر 57

اتاق فکر حامیان دکتر جلیلی


مالک هیچگاه فرماندار مصر نشد، اما نامش همواره عجین در حکومتداری اسلامیست.

برچسب‌ها: جلیلی, نخبگان, 92
+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1392ساعت 22:50  توسط فروزنده  | 

راستش امسال بیشترین انگیزه ی من برای  وارد شدن تو بحثهای انتخاباتی،  این بود که تا جایی که بتونم یک سری رفتارها و عادتها و معیارهای غلط رایج رو یک کم به چالش بکشم. حالا از قضا امسال آقا سعید جلیلی پذیرفتند و کاندیدا شدند، و بحثهای من «یک مقدار» ناظر به اثبات ایشون هم شد. چند بار خواستم عکس جلیلی رو بگذارم بالای وبلاگ ولی نگذاشتم. دلیلیشم همینه که انگیزه ی اصلیم در نوشتن تامل روی دیدگاههاست نه دفاع از یک کاندیدای خاص...

}

حتی با وجود دکتر جلیلی، بعنوان کاندیدای تقریبا ایدئالم، باز هم فکر میکنم آنچه اصالت دارد «رشد کردن» خودم، و تمام ملت، است. رشدهای بزرگ، همیشه از دل آزمونهای بزرگ در می آیند. انتخابات، آزمون بزرگیست. که من سعی میکنم درش اول دنبال پیروزی خودم باشم، «بعد» پیروزی کاندیدام.

لذا قبل از طرح شدن آمدن یا نیامدن جلیلی، قصد داشتم از مسائلی بنویسم اینجا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1392ساعت 19:42  توسط فروزنده  | 

دکتر عارف دیشب در برنامه گفتگوی ویژه خبری، تاکید داشتند بر اینکه «فقط وزارت خارجه» باید با از طرف ایران با خارج از ایران تعامل داشته باشد. سوالی که پیش میاید این است که درحال حاضر چه نهادهایی بجز وزارت خارجه  چه نهادهای دیگری از طرف ایران با جهان مواجه میشوند، و از نظر دکتر عارف، فعالیت این نهادها چه مشکلی دارد؟!

تا آنجا که بنده میشناسم، بجز وزارت خارجه، نهادهای زیر، نیز وارد تعاملات دیپلماتیک میشود:

- مجلس شورای اسلامی، ومشخصا ریاست مجلس (که من دقیقا نمیدانم این تعاملات میان مجالس و پارلمانهای کشورها، چه اثری دارد؟)

- شورای عالی امنیت ملی ، و مشخصا دبیر شورا. با توجه به اینکه ریاست این شورا نیز با شخص رئیس جمهور است، و دبیر را نیز رئیس جمهور به رهبری پیشنهاد میکند، پس نباید فعالیت همزمان این شورا با وزارت خارجه، که هردو تحت ریاست رئیس جمهورند، با هم ناهماهنگ بوده و جای نگرانی برای دکتر عارف بعنوان کاندیدای ریاست جمهوری باقی بماند. (البته ریاست این شورا با رئیس جمهور هست، اما دو قوه ی دیگر بعلاوه ی قوای نظامی و انتظامی بعلاوه نمایندگان رهبری نیز در این شورا حضور و حق رای دارند. و ممکن است دکتر عارف نگران عدم هماهنگی این آراء با رای خود باشند)

- سپاه قدس. سپاه برون مرزی ایران که البته علیرغم عنوان ظاهرا نظامیش، چندان عملکرد نظامی ندارد و سرو کارش بیشتر با دیپلماسیهای «مردمی» ست تا با توپ و تانک.. خیلی ها (از جمله خود آمریکاییها) معتقدیندچیزی که آمریکا را در عراق زمینگر کرد نفوذ معنوی سپاه قدس بوده. (بهرحال در زمینه ی نوع عملکرد سپاه قدس اطلاعات زیادی دردست نیست. منتها از شواهد برمیآید که بیشتر کارش مذاکرات غیر دولتیست) سردار قاسم سلیمانی، فرمانده ی این سپاه است که سال گذشته آمریکا رسما تصمیم خود بر ترور وی را اعلام کرد. (و برخی از کاندیداها در تلاشند که نام او را کنار نام خود بگذارند!

- گروههای مردمی ای مانند ستاد پاسداشت شهدای جهان اسلام یا اتحادیه امت واحده نیز بصورت غیر دولتی، پیام رسان اندیشه ی انقلاب اسلامی در جهان هستند.

- مقام معظم رهبری و کارگروه های ذیل ایشان (مثل ستادی که اجلاسهای بیداری اسلامی را بگذار میکند، با دبیری دکتر ولایتی) پیامهایی که در مقاطع حساس رهبر به جهان میدهند، در قالب همین سخنرانی های داخلی. منتها  کسی که مخاطب است، خود پیام را خواهد گرفت و عملکرد خودش را تنظیم خواهد کرد.

کاش دکتر عارف این نکته را بازتر می کردند. اما این «انحصار طلبی» آنهم در موضوعی «ملی» یک مقدار عجیب و قابل تامل بنظر میرسد.

و یکمقدار بیشتر مرا به گذشته می برد، یک کمی به 10 سال و 9 سال قبل و «مداخله ی رهبر» در پرونده هسته ای، در خلاف جهتی که دولت وقت و «وزارت خارجه و دبیر شورای امنیت» پیش می بردند.

و یک کمی عقبتر: به سال  66 و جریان مشهور به مک فارلین، و مداخله ی حضرت امام در کار مشترک دولت وقت و مجلس وقت (آقای میرحسین موسوی و هاشمی رفسنجانی) که داشتند در شرایط جنگ ایران و عراق از آمریکا  اسلحه و مایحتاج جنگی میخریدند و امام بمحض اطلاع یافتن، مانع شدند  و مک فارلین را مذاکره نکرده، از همان فرودگاه برگرداندند به کشورش.

و یک کمی هم به عقبتر، به 34 سال قبل که مایه ی اختلاف مهندس بازرگان و حضرت امام و نهایتا دلیل استعفای مهندس از نخست وزیری همین مسئله بود. این اختلافات از زمانی آغاز شد که امام نسبت به مذاکرات دولت بازرگان و وزیر خارجه اش، ابراهیم یزدی، با آمریکا، اعتراض کردند.

و مخالفت و اصطکاک ادامه یافت تا تسخیر لانه جاسوسی بدست دانشجویان( و افشای اسناد همکاری دولتمردان بازرگان با آمریکا در جریانات تجزیه طلب کردستان و...)  و حمایت امام ازین حرکت. (= دیپلماسی یک گروه مردمی، و حمایت رهبری از آن)

این داستان، بعدتر هم با اعتراضات گاه و بیگاه بنی صدر مبنی بر اینکه «حکومت موازی با دانشجویان را نمیپذیرم» ادامه یافت. درحالیکه این «حکومت دانشجویان» که بنی صدر از آن ناراضی بود، چیزی جز همان گروگان نگه داشتن جاسوسان آمریکایی در دست دانشجویان نبود!(یعنی سیاست خارجی!)

و این داستان در طول جنگ (بعنوان یک چالش سیاست خارجی) بطور دائم میان رپیس جمهور بنی صدر با دیگر نهادهای مداخله کننده (سپاه، امام، نیروهای مردمی، جهاد سازندگی و...) ادامه داشت. تا زمان عزل بنی صدر.


منتظرم که دکتر عارف نظرشان را بطور دقیقتری در رابطه با این تاکید انحصاری بیان کنند. انشاالله که این با انهای دیگر فرق داشته باشد. بهر حال تاریخ سی و چهار ساله ی ایران، خاطره ی خوبی از انحصارطلبی دولتها در مورد خاص سیاست خارجه ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1392ساعت 18:11  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

چرا مقاومت رمز پیشرفت است؟

  چند روزیست که تیغ تبلیغات و شایعه­سازیهای تلوزیون­های خارجی به سمت دکتر سعید جلیلی نشانه رفته و او را و دیپلماسی ای که با او شناخته میشود را و کلا پرونده هسته ای را موجب تحریم کشور و تحریم را موجب فقر و فلاکت کشور معرفی می­کنند. (البته این که به نوبه ی خود، ما را به یاد جمله ی جاوید روح خدا می­اندازد که «هرگاه آمریکا از شما تعریف کرد، بدانید که دارید یک جایی اشتباه میکنید»)  حضور او که خار چشم دشمن است، بهانه ی خوبی شد تا دو تصور رایج اشتباه را در فضای تقابل ایران و غرب مرور، و درحد وسع خودم، تحلیل کنم:

تصور اشتباه اول: «نان میخواهیم نه اورانیوم غنی شده!»

میتوان گفت تمام دغدغه ی مخالفین از همین تحلیل اشتباه نشأت میگیرد که : «اولا، ما بخاطر انرژی هسته ای تحریم شده ایم. ثانیا. این انرژی هسته ای یعنی بمب هسته ای و ثالثا این بمب  به هیچ درد ما نمیخورد. یا دست کم به هزینه اش نمی ارزد. پس درنتیجه قید آن را بزنید و همان نان ما را برسانید.»!

تمام حرف ما اینجاست که این تحلیل درست نیست. این محاسبه (علیرغم ادعای واقعنگری) اتفاقا اصلا واقعیت را ندیده است و لذا مقدمات غلطی را برای استدلال خود  فراهم کرده که درحد وسعم، یک به یک به آنها میپردازم. (1)

1. درمورد مقدمه ی اول: آیا تحریمها ربطی به مذاکرات بر سر انرژی هسته ای دارد؟ بسیاری از کاندیداها معتقدند که میتوانستند مذاکرات هسته ای و بطور کلی سیاست خارجی را به سمتی پیش ببرند که ما تحریم نشویم! و درواقع مدعی اند که تحریم شدن ما، ناشی از آن چیزیست که ما نام آن را «مقاومت» نهاده ایم و این کاندیداهای محترم نام آن را «عدم تعامل با جهان»!!! (که جهان=آمریکا) و «افراطی گری و ماجراجویی» و... می­گذارند.

اما با نگاهی به تاریخ سی و چهار ساله ی کشور، خواهیم دانست که از روز اول انقلاب با بلوکه شدن اموال ایران در بانکهای اروپا و آمریکا، تحریمها شروع شد. و سپس با فتح لانه جاسوسی شدت یافت. و مثلا «گندم» که در تمام طول سال از آمریکا به ایران وارد میشد، دیگر وارد نشد! و با شروع جنگ تحمیلی نیز با تحریم نفت و انواع جنگ افزار شدیدتر هم شد. (درواقع نان ما همان وقتی به خطر افتاد که خواستیم  آمریکا ما را مدیریت نکند!)

میبینیم که از آن روز که ملت ایران تصمیم گرفته که بتعبیر امام، «کشور ضعیفی زیر پرچم غرب و شرق» نباشد،  تا امروز، حتی 1 روز هم نبوده که ما تحریم نبوده باشیم. و هیچ وقت در دوره ی هیچیک از رؤسای جمهور ، هیچ کدام از تحریمها «لغو» نشده!!!


«اصل برای ما باید تهدید‌زدایی باشد. شما مانند هر کشور دیگری یک‌سری دیدگاهها و اصولی دارید که براساس آن منافع شما تعریف می‌شود و از آن دفاع می‌کنید. اگر کسی بخواهد متعرض این منافع بشود ممکن است مقاومت شما برای دفاع از این منافع و اصول موجب یک تنش بشود. نمی‌توانیم بگوییم چون اصل برای ما تنش‌زدایی است و دفاع در این موقعیت تنش در پی خواهد داشت پس آن را دنبال نکنیم. پس رویکرد اصلی باید تهدیدزدایی باشد و نه تنش‌زدایی.»-دکتر سعید جلیلی، 1384

به این مسئله توجه کنیم: هدف از تحریم کردن مردم ایران چیست؟ چرا از آغازین روز انقلاب اسلامی تحریم علیه  ایران آغاز شد؟! آمریکا با ما چه مشکلی دارد که فشار اقتصادی بر ما وارد میسازد؟ نگاهی به نقطه ی آغاز این تحریمها به خوبی نشان می­دهد که مشکل با اصل وجود نظامی مردمی و اسلاممحور است. تحریمها با پیروزی انقلاب (یا با فتح لانه جاسوسی)آغاز شد، تحریمها با «استقلال خواهی» و «اسلامخواهی» ملت ایران آغاز شد، و جز با عدول ملت از این «استقلال و اسلام» هم لغو نخواهند شد. (مفهوم جمهوریت هم ذیل این استقلالخواهیِ مردم مد نظر دارم. منظورم «حق مردم در تعیین سرنوشت خود» است. نه تحت قیمومیت قدرت خارجی، نه دیکتاتوری داخلی)

فارغ از تحلیل، تجربه هم این موضوع را به ما نشان داده! برخی طوری حرف می­زنند که انگار آریکا و غرب دوستان عزیز و رفقای دویست ساله ی ما بوده اند و حالا سر مسئله ی هسته ای ما کاری کرده ایم که این دوست دیرین، از ما رنجیده است! تاریخ دویست سال دشمنی غرب که بماند، در همین سی و چهار سال هم غرب دشمنی را درحق ما تمام و کمال کرد! درحمایت مطلقشان از صدام، و منافقین و بعد هم تصریح در تصویب و تخصیص بودجه برای براندازی ایران و تروریست خواندن ما و... حتی در مقاطعی که برخی از سران کشور طی محاسبات اشتباهشان، تصور نموده اند که تحریمها علتی جز «اصل وجود مستقلانه ی ما» دارد، و سعی کرده اند با دادن امتیازاتی (مانند تعلیق غنی سازی یا سکوت دربرابر حضور نظامی آمریکا در دوکشور همسایه ما، یا اجرای سیاستهای بانک جهانی و ...)از شدت این تحریمها بکاهند، رسما به درب بسته خورده اند! مگر در زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی و آقای خاتمی چیزی از تحریمهای ما لغو شد؟! مگر در تمام مدت تقریبا دو ساله ی مدیریت پرونده هسته ای توسط جناب روحانی، چیزی از تحریمها کم شد؟! مگر ما کل فعالیتهای تکنولوژیکمان را تعطیل (تعلیق=تعطیلی تا هروقت که دشمن صلاح بداند!) نکردیم؟! بجز فروش برخی قطعات هواپیما، چه دستاوردی داشت؟ کدام تحریم کاهش یافت؟ کجای اقتصاد کشور فعال شد؟! کدام امکانات برای «آینده» ی کشور فراهم شد؟!

پس تحریمها، اساسا «وضع» نمیشوند تا طی مذاکرات و سازشهایی «لغو»شوند! بلکه تحریمها آمده اند تا بمانند و با چیزی جز اصل وجود ما، «معامله» نخواهند شد!

کمااینکه تا کنون «لغو یا کاهش تحریمهای به اصطلاح فلج کننده ی فعلی، هیچوقت جزء پیشنهادات 5+1 نبوده! یعنی آمریکا بنا ندارد که این تحریمها را با پرونده هسته ای ما معاوضه کند.

 

2. درمورد مقدمه­ی «ثانیا» باید گفت : بمب هسته ای را که الان سالهاست «بهانه»ی آمریکا برای فشار وارد کردن به ایران است،  با اورانیومِ 3رصد غنی شده هم می توان ساخت! در حالیکه مدتهاست که غنی سازی 3درصد که هیچ، غنی سازی 20درصد هم در داخل ایران و بطور بومی و مستقل انجام میشود، و تلاش فعلی غرب برای «متوقف کردنِ این روند رو به رشد در دانش و فناوری هسته ایست». که این خود دروغ بودن ادعای «نگرانی غرب از سلاح هسته ای ایران» را نشان میدهد. غربیها  الان دارند ما را از داشتن 20درصد منع میکنن! این یعنی چه؟ یعنی دعوا اصلا سر سلاح نیست.

دعوا دقیقا سر «دانش» است. دانش بومی.

چیزی که غرب نمیخواهد که ما داشته باشیم  «دانش بومی»ست. چیزی که منافع غرب را تهدید میکند این است که ما تا چند سال آینده در تامین انرژی و ...مان نه محتاج غرب باشیم و نه محتاج نفت!. و بلکه بتوانیم به کشورهای اطراف هم خدمات تخصصی بدهیم و «بازار» غرب را محدود کنیم. و از قدرت جهانی اش، یعنی از وابستگی کشورها به او، بکاهیم.

به تعبیر دکتر جلیلی : «برخی قدرت‌ها بقای خود را در عدم پیشرفت دیگر ملت‌ها می‌بینند»

 (برای توضیح بیشتر به کتاب خانم واندانا شیوا، «چپاول دانش و طبیعت» هم میتوان مراجعه کرد که در آنجا اثبات میکند که غرب و بویژه آمریکا، روزگاری برتری خود را با به انحصار درآوردن منابع زمینی تثبیت کرد؛ و امروز همین هدف را با «به انحصار درآوردن علم» دنبال میکند! ملتهای دنیا به محصولات «دانش بنیان» نیازمندند، مانند دارو و... و اگر این دانش در انحصار کسی باشد، عنان اختیار ملتهای جهان در دست اوست )

از این منظر، «دانش هسته ای» درحال حاضر خط مقدم جنگ علمی ما با غرب است. منظورم از غرب، ابرقدرت علمی در حال حاضر جهان. و چرا میگویم جنگ؟ بخاطر همین موضوع «انحصار» که ما در بحث هسته ای این اصرار بر انحصار را کاملا داریم تجربه می کنیم. داریم تجربه میکنیم که مسئله، مسئله ی «بده و بستان علمی» نیست. حتی مسئله ی «رقابت علمی» هم نیست! بلکه به غیرانسانیترین و غیر علمیترین روشها دارد با پیشرفت علمی یک ملت مقابله میشود. الغرض، ما اگر اینجا هم کوتاه بیاییم، جناح انحصارطلب جهان، قدم به قدم پیش تر خواهد آمد و برای هریک از حوزه­های علمی رو به پیشرفت ما نیز بهانه ای خواهد تراشید و محدودیتهایی ایجاد خواهد کرد. (مانند محدودیتهایی که برای دانشمندانی که برای شرکت در سمینارهای بیوتکنولوژی به ایران سفر کرده بودند! و...) دکتر آراستی، استاد دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف، یکبار سر کلاس مدیریت تکنولوژی می­گفت«ایران دارد روی بحث هسته ای با غرب چانه زنی می­کند تا پیشرفت سریعش در حوزه ی بیوتکنولوژی و حوزه های پزشکی و... در حاشیه ی امن قرار گیرد»! کسانی که ایشان را می­شناسند، معنی این حرف را «از قول ایشان» بهتر متوجه خواهند شد!

 و از همه مهمتر چیزی که منافع غرب را تهدید میکند این است که عملا به دنیا اثبات شود که «میتوان بدون کمک غرب هم به دانشها و تکنولوژی پیشرفته رسید»! این  برآورد خود آمریکایهاست که ایران در سالهای نه چندان دور، قدرت اول انرژی خواهد بود. این را اگر بگذاریم کنار الگوی جدیدی که ایران و انقلاب اسلامی به جهان عرضه کرده است، که صِرفِ «موفق بودن»ِ این الگو برای آمریکا و تمدن غرب یک خطر بزرگ است. آن وقت میبینیم که کاملا هم طبیعیست که برای پیشگیری از این موفقیت و اگر نشد برای «کتمان» این موفقیت تلاش کنند. (در تمام زمینه ها هم. از چانه زنیها بر سر پیشرفت در فناوری هسته ای، تا کتمان و بایکوت اخبار موفقیتهای هوافضا، تا انتشار دائمی فیلم و کتاب و... با مضمون سیاه نمایی اوضاع فرهنگی و اجتماعی ایران! آن زن ترکیه که کتابی در سیاهنمایی اوضاع زنان تهران نوشته، صراحتا در مقدمه اش آورده که چون دیدم ایران برای مسلمانان جهان تبدیل شده به یک رویا، رفتم و دیدم و نوشتم تا ببینند از این خبرها نیست!)

 

3. اما مقدمه ی «ثالثا» در تحلیل «نان میخواهیم نه اورانیوم غنی شده» نیز درست نیست.

 فناوری هسته ای، کاربردهای  وسیعی دارد. اولین و شناخته شده ترین آن، کاربرد آن بعنوان انرژی است. میگویند ما که نفت و گاز داریم. دیگر چرا هسته ای؟! اولا نفت و گاز را نهایتا تا 50 سال آینده داریم. ثانیا انرژی هسته ای انرژی پاک است. با توجه به اینکه در سالهای آینده مالیاتهای سنگینی را بابت مصرف سوختهای فسیلی که موجب آلودگی محیط زیست است، از ملتها خواهند گرفت! سالهای آینده، احتمالا یعنی زمانی که نیاز آمریکا به سوخت فسیلی قطع شد! چون درحال حاضر تنها کشور مخالف با اجرای این قوانین محیط زیستی، آمریکاست!)

کاربرد «انرژی» هسته ای، فقط بعنوان نیروگاه نیست، بلکه بعنوان نیرومحرکه ی قابل حمل در ناوها یا در صنایع فضایی به کار رفته است.

کاربرد دیگر در مصارف پزشکیست که هم به کاهش وابستگی ما به خارج (برای استرلیزه کردن کالاهای پزشکی یکبار مصرف) و صرفه جویی در ارز منتهی می شود و هم موجب حفظ جان هفتاد هزار بیمار سرطانی.

در کشاورزی، ما تلفات کشاورزی داریم بخاطر ضعف در «نگهداری» محصولات کشاورزی. بخاطر کم بودن زمان ماندگاری محصولات، این را با فناوری هسته ای می­توان بهبود داد و تلفات را کم کرد. و با اصلاح و مقاومسازی  بذر توسط پرتودهی هسته ای، بسیاری از زمینهای فعلا کویری  نیز قابلیت کشت پیدا میکنند. آفات و حشرات از محصولات دور شده و  با افزایش زمان ماندگاری، امکان صادرات محصولات کشاورزی تا  اروپا هم فراهم می­شود. مقایسه کنید با وضعیت فعلی، که ما صادرکننده نیستیم که هیچ، بلکه واردکننده ی محصولات حیاتی ای هستیم که خودمان توان تولیدش را داریم! (روشن است که مدعی نیستم که مشکلات کشاورزی ما فقط معطل فناوری هسته ایست!!)

-          لینک مفید از سایت عیار : میزگرد آشنایی با تحریمها و آسیبپذیریهای اقتصاد ایران -

 

تصور و تحلیل اشتباه دوم:  اگر ما اهل «مذاکره» و «گفتگو» و «تعامل» با ابرقدرتها باشیم، خیلی بهتر میتوانیم حقوق خود را احقاق کنیم. و نیازی نیست که دائما با کشورها سر جنگ داشت!

در تحلیل این حرف، ابتدا توضیح کوتاهی درمورد «سر جنگ داشتن» لازم است: در حدیث داریم که «من نام لم ینم عنه» اگر ما بخوابیم، دیگران درباره ما نمیخوابند! اگر کسی از مشاهده و رصد و مراقبت وضعیت خود غافل شود، دلیل نمیشود که دیگران و دشمنان نیز از رصد کردن او ، از مراقبتِ او چپاول او و داشته هایش غافل شوند.

«وقتى درگيرى داريد، بايد بيدار باشيد. درگيرى به اختيار من و شما نيست. دشمن ميخواهد درگيرى داشته باشد؛ حالا درگيرى سياسى، درگيرى امنيتى، درگيرى اقتصادى. همه‌اش درگيرى نظامى هم نيست. وقتى درگيرى هست، بايد بيدار بود.»-رهبر19/10/1389

 قرآن کریم، حتی در شرایط «صلح» نیز توصیه میکند که «سلاحهای خود را زمین نگذارید»! حتی وقتی که به نماز ایستاده اید. چون دشمن منتظر همین لحظه است،که شما سلاحتان را ولو برای نماز، از خود دور کنید. حتی در شرایط صلح توصیه میکند که «قوای نظامی خود را تقویت کنید». ( و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه..) قدرت خود را افزایش دهید.

و باید گفت که «قدرت» هرکشوری لزوما در داخل مرزهای خود او نیست. چون امنیت و منافع کشورها نیز در داخل مرزهای همان کشور تعریف نمیشود. ناامن شدن کشورهای همسایه ی ما، ناامنی را به داخل مرزهای ما نیز سرایت خواهد داد. این یک واقعیت آشکار است. ناامنی و سلاح و تروریسم از سوریه به ترکیه و عراق سرایت میکند، از افغانستان و پاکستان به سیستان و بلوچستان ما! از کردستان عراق به کردستان ما. این یک روند طبیعی و اجتناب ناپذیر است. البته مسئله فقط مرزهای خاکی و جغرافیایی هم نیست. بعنوان مثال ما نه با سوریه مرز مشترکی داریم و نه با رژیم غاصب اسرائیل و نه با لبنان!اما...

. مسئله ی مهم آن است که مذاکره به تنهایی دوای هیچ دردی نیست و حقوق هیچ کشوری را تا به حال  پای میز مذاکره ی صرف احقاق نکرده اند. قانونی که در جهانِ تحتِ مدیریتِ آمریکا حکمفرماست، قانون قدرت است. «مذاکره» یعنی  موقعیتی که دوطرف مقابل یکدیگر مینشینند و «قدرتشان» را برای یکدیگر تشریح میکنند تا هرکس به اندازه ی قدرتی که در خارج از اتاق مذاکره دارد، امتیاز بگیرند یا بدهند. بعبارتی «هرچی پول دادی آش میخوری».

مذاکره یعنی این را می دهم، آن را بده. و شما باید ببینی این که میگیری واقعا چقدر گرفتنش برایت ضروری است؟ اگر چیزیست که «خودت هم داری» یا نداری اما چندان هم نیازی به داشتنش نداری، آنوقت است که میتوانی آن را به قیمت کمتری بگیری! اگر ما خارج از دایره ی متحدین آمریکا، به اندازه ی کافی بازار برای صادرات کالای xمان داشته باشیم، آنوقت مجبور نیستیم که برای لغو تحریم کالای x  از حقوق اساسیمان بگذریم!  اگر کالای y را خودمان میتوانیم در کشورمان تولید کنیم، آنوقت پای میز مذاکره نمیتوانند ما را به وعده ی دادن y به هرسو که بخواهند بکشند و وادار به امضای هر تعهدی بکنند.

دکتر سعید جلیلی: « ما فکر می کنیم امروز علیرغم گذشت سی و سه سال در ابتدای یک حرکت بزرگ هستیم. یک حرکت برای مدل سازی در عرصه های مختلف. یک وجه ممیزه آنچه امروز انقلاب اسلامی در این سی و سه سال از خود بارها نشان داده است این است که مقاومت آن توانسته است همراه با پیشرفت باشد.»

 

پس مذاکره ای که پشتوانه ی «قدرت» نداشته باشه یعنی دقیقا وادادگی. قدرت یعنی «خودکفایی» در داخل، و نفوذ و افزایش متحدین در خارج. دو مسیر کلیدی ای که خط مقاومت دنبال میکند.   

وقتی شما قبل از مذاکره تمام فعالیتهای هسته ایت را تعلیق (تعطیل تا وقت گل نی!) میکنید، دارید دست خودتان را از «قدرت» خالی میکنید، بعد ناچارید بنشینید ، به شما بگویند می خواهی سوخت هسته ای آماده به تو بدهم؟ در فلان موضوع دخالت نکن، این جا هم نظر نده، آنجا هم نرو، فلان دانشکده ات را هم تعطیل کن و... میخواهی من که از دو طرف تا بغل مرز تو آمده ام، به تو حمله نکنم؟! می خواهی بنزین به تو بدهم؟! میخواهی بال هواپیما به تو بدهم؟!...

پای میز مذاکره، طرف قدرتش را به تو نشان میدهد و شما میبینید که بله هزینه ی نپذیرفتن برایتان بالاست. با این موازنه ی قدرت، که احتیاجات شما به دست اوست، بله شاید «عقلانی» بنظر برسد که کوتاه بیایید و امتیاز بدهید. و البته خود را آماده کنید که با ادامه ی این روند روز به روز امتیازات بیشتری نیز از شما بخواهند.  مادام که شما تلاشی برای افزایش قدرت ملی و منطقه ای خود نکنید. این روشیست که سیاستگذاران پیشین ما به کار میگرفتند. مسائل را «مقطعی و لحظه ای» میدیدند. نیاز همین لحظه ی کشور به فلان قطعه ی هواپیما را. یا حضور همین لحظه ی آمریکا بغل مرزهای ایران را میدیدند. و عقلشان حکم میکرد که در همین لحظه ، آنچه که طرف مقابل از آنان می­خواهد، ولو حقوق اساسی ملت باشد را بپردازند، تا مثلا نیاز اساسی دیگری را از دست ندهند. و اگر این روند «مذاکره بدون تلاش برای افزایش قدرت» ادامه میافت، معلوم نبود که امروز بعد از 8سال، کجا بودیم و سر داشتن یاذنداشتن کدام حق اولیه مان داشتیم مذاکره میکردیم؟!

اما در این چند  سال اخیر، این موازنه ی «قدرتِ پشتِ مذاکرات»،  تغییر کرد، و اکنون این طرف مقابل است که برای حل بسیاری از مشکلاتش «نیازمند» به ماست، (مانند وضعیت فعلی آمریکا در سوریه، یا اندکی پیشتر در عراق)  و این ماییم که دیگر نیازی به اورانیوم غنی شده ی آژانس نداریم. تا به ازای دادن آن ما را از تحقیقات علمی منع کنند.

الان بحث آقای جلیلی با 5+1 دیگر اجازه بدهید ما 1 عدد سانتریفیوژ داشته باشیم نیست! امروز آقای جلیلی مسئله ی «عدالت در عرصه ی بین الملل» را پیش روی غرب می­نهند.

 

حرف امام ما بعد از 25سال هنوز چقدر زنده است که فرمود:

«بعضی مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و كینه توزی در مجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار می دهند، و با دلسوزیهای بیمورد و اعتراضهای كودكانه می گویند جمهوری اسلامی سبب دشمنیها شده است و از چشم غرب و شرق و ایادیشان افتاده است! كه چه خوب است به این سؤال پاسخ داده شود كه ملتهای جهان سوم و مسلمانان، و خصوصا ملت ایران، در چه زمانی نزد غربیها و شرقیها احترام و اعتبار داشته اند كه امروز بی اعتبار شده اند! آری، اگر ملت ایران از همه اصول و موازین اسلامی و انقلابی خود عدول كند و خانه عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین - علیهم السلام - را با دستهای خود ویران نماید، آن وقت ممكن است جهانخواران او را به عنوان یك ملت ضعیف و فقیر و بی فرهنگ به رسمیت بشناسند، ولی در همان حدی كه آنها آقا باشند ما نوكر، آنها ابرقدرت باشند ما ضعیف، آنها ولی و قیم باشند ما جیره خوار و حافظ منافع آنها، نه یك ایران با هویت ایرانی - اسلامی ، بلكه ایرانی كه شناسنامه اش را امریكا و شوروی صادر كند، ایرانی كه ارابه سیاست امریكا یا شوروی را بكشد و امروز همه مصیبت و عزای امریكا و شوروی شرق و غرب در این است كه نه تنها ملت ایران از تحتالحمایگی آنان خارج شده است، كه دیگران را هم به خروج از سلطه جباران دعوت می كند. » 29/7/1367

 

 

(تبصره1: درمورد بیاینه ی تهران و توافقی که با ترکیه و برزیل شد، که برخی معتقدند مایه ی ننگ برای ایران بود: این بیانیه اولا اجرای توافقنامه از سوی ایران را منوط به پذیرش تمامی حقوق ایران در تحقیق و تولید و استفاده و چرخه ی غنی سازی کرده بود. یعنی همکاری میکنیم اما پیش شرط آن عدالت است. عدالتی که واضح بود آمریکا و انحصارگران علم، به آن تن نخواهند داد. و با این تن ندادن روشن خواهند کرد که اهل مذاکره ی عادلانه نیستند. و از دیگر سو، با لغو یک جانبه ی(یعنی بدون منتظر اجازه ی اروپا شدن) تعلیق، و حمایت جدی از تحقیقات هسته ای، موجبات آن فراهم شد که از آنچه که در این بیانیه وعده اش را به ایران داده بودند، بینیاز شویم! و پای میز مذاکره، دیگر نیازی به اینگونه توافقات نداشته باشیم.

 

تبصره 2 : برخی میگویند سیاست خارجی ما و بویژه پرونده هسته ای ما، همواره با هماهنگی مقام معظم رهبری بوده است. و لذا نمی توان دو خط متقابل سازش و مقاومت را در روند آن قائل شد.  در این مورد باید یادآور شد که سیاست خارجی –مانند سایر سیاستهای کشور- تنها «از خط قرمزهای نظام خارج نمیشود» یعنی حداقلها و کفِ رهبری را دارد و این ابدا به معنای همراستا بودن و یا «مطلوب» و مورد تایید کامل بودن این سیاستها نیست. رهبری در تحلیل آن سالهای سازش، از این تعبیر استفاده میکنند که «آن راه را رفتیم و دیدیم که آخرش چیست» یعنی بعنوان یک راه غلط، که تجربه اش موجب «عبرت» بوده است یاد میکنند.

تبصره سه: اینکه در این چندسال اخیر، عقبگردهایی از وضعیت خودکفایی در کشاورزی و... داشته ایم، عدول از وجه دیگری از مقاومت بوده، که جای تحلیل مجزایی دارد. که ذیل همین گفتمان مقاومت هم معنای بیشتری پیدا میکند. (دکتر جلیلی: تا ساز و کارها اصلاح نشود نمیتوان از خطر دشمن ایمن بود.)  )

 

پ.ن. : در تحلیل اندیشه ی «نان میخواهیم نه اورانیم غنی شده»، یک رابعا هم البته نهفته است و  صراحتا بیان نمیشود اما بدون پیشفرض گرفتن آن، این 3مقدمه به آن نتیجه نمیرسند. و آن اینکه «نان ما را کسانی باید بدهند که اکنون ما را تحریم کرده اند» فرض غلط و ننگینی، میراث حسنعلی منصور! فرضی که ما در ابتدای انقلاب و طی تحریمهای شدید سالهای جنگ و بعضا، پس از جنگ، بطلان آن را بار ها و بارها نشان داده ایم، اما نمیدانم چرا برخی هنوز متعصبانه باور دارند که « ما بدون کمک غرب نمیتوانیم حتی یک لولهنگ بسازیم!» ایران پیش از انقلاب در شرایطی بود شبیه به مصر زمان مبارک. شبیه به عربستان امروز. نفت میداد و کالا میگرفت. کالاهای اساسی حتی. گندم! گوشت! تخم مرغ! میوه! ماهی! و... گاهی بد نیست مرور کنیم که چه بوده ایم و چه شده ایم؟ ما امروز خدمات مهندسی مان را به دیگر کشورها هم صادر میکنیم. این کجا و خط تولید را با مهندس و طراح و تکنسینش از خارج وارد کردن و ایرانی را درحد «کارگر ساده» نگه داشتن کجا؟ این مسیریست که ما با «مقاومت» طی کردیم. و آن مسیری بود که با دویست سال سازش و کرنش و دوست پنداشتنِ دشمنان.

پ.ن.2. البته درحال حاضر هیچکدام از کاندیداها نمیتونن بیان صاف بگن میریم حق هسته ای رو میدیم بره! چون اونوقت چجوری میخوان از ملتی که ترجیعبند اجتماعاتش «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» رای بگیرند؟!
بحمدالله مردم اینقدر حواسشون هست که کاندیداها جرأت نکنند «صریحا» چنین چیزی بخوان.
ولی اگر یک مقدار بیشتر حواسشون باشه اینو هم متوجه میشن که کاندیدایی که
«1.زوم میکنه روی مشکل گرانی!
2.بعد مشکل گرانی رو به تحریم ربط میده
3.بعد تحریم رو به سیاست خارجی "افراطی" ربط میده»
اینچنین کاندیدایی متعلق به پارادایم «نان میخواهیم نه اورانیوم غنی شده»ست. نه پارادایم مقاومت.
فرمایشات حضرت امام رو برای همین آوردم:
1. سیاست خارجی امام هم به اندازه ی احمدینزاد "افراطی"ست و با خیلی ها سر جنگ داره!
2. امام «از چشم غرب و شرق افتادن» رو بد نمیدونه
3. امام مشکلات معیشتی رو بعنوان بهای این مبارزه با غرب، کاملا میپذیره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1392ساعت 15:9  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایها الذین آمنوا

لاتتخذوا الیهود و النصری اولیا، بعضهم اولیا بعض،

و من یتولّهم منکم، فانّه منهم

ان الله لایهدی قوم الظالمین (51)

فتری الذین فی قلوبهم مرض، یسارعون فیهم

یقولون نخشی ان تصیبنا دائره

فعسی الله ان یأتی بالفتح، او امر من عنده

فیصبحوا علی ما اسرّوا فی انفسهم نادمین(52)

 

ای کسانی که ایمان آورده اید!

یهود و نصاری را ولی (= دوست و تکیه گاه) خود انتخاب نکنید.

آنها اولیای یکدیگرند.

و هریک از کسانی که از شما با آنان دوستی کنند، از آنها هستند.

خداوندجمعیت ستمکار را هدایت نمیکند. (51)

کسانی را که در دلهایشان مرض است میبینی که در دوستی با آنان از یکدیگر پیشی میگیرند.و میگوین

و میگویند:

«می ترسیم حادثه ای برای ما اتفاق بیفتد (و نیاز به کمک آنان داشته باشیم.)»

چه بسا خداوند پیروزی یا حادثه ی دیگری از سوی خود پیش بیاورد و این دسته از آنچه در دل پنهان کرده اند پشیمان گردند.(52)

-سوره مائده . ترجمه­ ی آیت الله مکارم شیرازی.

 

قضاوت با شما:

هاشمی رفسنجانی: ما با اسرائیل سرجنگ نداریم.

(این درحالیست که بوضوح اسرائیل با ما سر جنگ دارد! آمریکا با ما سر جنگ دارد وگرنه چرا بی هیچ بهانه ای باید به ما حمله ی نظامی کند؟!یا هواپیمای مسافربری ما را بزند؟ یا علیه «ملت» ما تحریمهای فلج کننده اعمال کند و...؟

ضمنا آقای هاشمی در ادامه همین صحبتها میگویند که در این دولت درمورد سیاست خارجی بد عمل شده و الا پرونده ی ما به شورای امنیت نمیرفت که حالا برای بیرون آوردنش و لغو تحریمها هزینه ی زیادی لازم باشد. جای دارد از ایشان سوال شود: آیا دولتشما و آقای خاتمی، طی شانزده سال حکومت و سیاست خارجی موردپسند شما، توانست تحریمهایی را از اول انقلاب بر ما اعمال شده بود، لغو کند؟!چنانکه خودشان نیز معترفند که غرامت جنگ را هیچگاه نتوانستند از عراق پس بگیرند! منظورم از این بیان، محکوم کردن دولتها نیست،بلکه توجه دادن به «خصومت ذاتی آمریکا با ما»ست و اینکه مادام که جمهوری اسلامی وجوددارد، تحریمها روزبه روز رو به فزونی دارند.

جالبتر آن است که  تاحالا هیچوقت پیشنهاد اروپا در مذاکرات هسته ای، لغو تحریمها نبوده! یعنی اگر شما بچه ی خوبی باشید وآنچه ما میخوایم بما بدید، درعوض تحریمها را برمیداریم نبوده! بلکهامتیازات کوچکتری را همیشه پیشنهاد کرده ند!یعنی چی؟ یعنی ما سر هسته ای تا ته هم کوتاه بیایم، خبر از لغو تحریمها نیست!)


حسن روحانی(در دانشگاه شریف): آمریکا کدخداست. با کدخدا ببندیم راحتتریم....بنده معتقدم مذاکره با آمریکا راحتتر از مذاکره با اروپاست چرا که اروپاییها به دنبال آقا اجازه از آمریکا هســتند. از این رو دولت آینده بایــد بتواند رابطه ایــران و آمریکا را از حالــت تخاصم به مرحله تنش که یک مرحلــه پایینتر است برســاند. وی اضافه کرد: حاال که رهبر انقاب در ســخنان اول فروردین امسال راه مذاکره را باز گذاشتند

(البته عجیب است که  ایشان توجه نداشته ند که رهبری فرمودند «اگر آمریکا تغییر رفتار بدهد» مذاکره مانعی ندارد. اما کو تغییر رفتار آمریکا؟! کو احترام گذاشتن آمریکا به قوانین آژانس؟!)


حسن روحانی(در مازندران): کشورهای جهان همیشه در پی دشمنی با ایران نیستند، ... می توانیم با تمام کشورها مذاکره کنیم و به نتیجه برسیم.

(وی در همین سخنرانی، بزرگترین دستاورد مذاکراتش را آن میداند که سعی کرده وزرای سه کشور اروپایی را راضی کند که نگذارند آمریکا پرونده ی هسته ای ما را به شورای امنیت ببرد!!! ایشان درحالی این التماسگونه را دستاوردی بزرگ میداند که این تصمیم آمریکا کاملا خلاف قوانین و معاهدات بین المللی بوده! و بجاتر بود که ایشان «با منطق و قانون» از حق مسلم ایران بعنوان یک عضو از ان پی تی که مدرکی علیهش وجود ندارد، دفاع میکرد . درحالی که او برای اینکه جلوی تاراج یکی از حقوق ملت ایران را بگیرد، حقوق اساسی دیگری از ملت را دو دستی تقدیم تاراجگران کرد!)

محمدباقر قالیباف: ما 30 سال حامی اصلی آرمان فلسطین بوده ایم ولی به واسطه هوشمندی امام و رهبری کسی نتوانست ما را متهم به ضد یهود بودن بکند.ولی یکباره بدون توجه به نتایج و پیامدها بحث هولوکاست مطح می شود.این چه نفعی برای انقلاب و فلسطینی ها داشت.

(این سخنان درحالی ایراد میشود که هرکس اندک مطالعه ای بر فرآیند تحمیل رژیم اسرائیل بر دنیا داشته باشد، بخوبی میداند که مهمترین ابزاری که با آن اذهان دنیا را برای غصب فلسطین توجیه کردند و میکنند، واقعه ی دروغین هولوکاست و در سایه ی مظلومنمایی صدساله ی اسرائیلیها بر این مبناست که اساسا به اذهان عمومی فرصت داده نشده که بپرسند«خب بفرض که هیتلر شما را سوزاند، این چه ربطی دارد به فلسطین و فلسطینیها؟! چرا آلمان را اشغال نمی کنید؟!»

لذا طرح مسئله ی هولوکاست دقیقا زیرسوال بردن مبانی رژیم صهیونیستی بود. و نه تنها بر محبوبیت جهانی ایران افزود بلکه موج سوال و اتهام را متوجه اسرائیل نمود. و این دقیقا درراستای سیاست خصومت ما با اسرائیل است که حضرت امام صریحا فرمودند: اسرائیل باید از صفحه ی روزگار محو شود.)

ضمنا «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» گفتن هم ذیل همین آیات معنای روشنی دارد!که بعهده ی خود خواننده ی محترم.


آیات فوق الذکر گرایش به سمت «کمک گرفتن از دشمن» (تازه دشمن هم حتی نه! اهل کتاب! بیگانگان) را ناشی از «ترس» دانسته («نخشی..») ناشی از ترسِ از آسیبهایی که دشمن یا بیگانگان ممکن است به ما بزنند، یا ترسِ از اینکه به ما کمک نکنند! و از بابت عدم کمک آنان، ما دچار آسیبها و سختیهایی شویم(نخشی ان تصیبنا دائره..)

اما جالب آن است که اتفاقا همین ترس است که منجر به افزایش تهدیدها می شود!

چرا آمریکا به گزینه ی حمله ی نظامی به ایران نمی اندیشد؟ چون «مطمئن است» که در این صورت پاسخ «قاطعی» از ایران دریافت خواهد کرد. و هدفی که از این جنگ و حمله دارد، یعنی کوتاه امدن ایران از آرمانهای 57، محقق نخواهد شد. و بلکه حتی به انسجام داخلی ایران کمک میکند. پس جنگیدن جز تحمیل هزینه فایده ای ندارد.

اما چرا آمریکا همواره به تهدید و تجریم اقتصادی متوسل می شود؟چون مطمئن نیست که ایران در برابر تحریم نشکند! بلکه احتمال بالایی میدهد که ایران دربرابر تحریمهای اقتصادی «بترسد» و از مواضعش کوتاه بیاید. درواقع اگر «ترس برخی از ما» از تحریم نبود، اگر ما مردم، و دولتمردان حال و آینده ما، مصمم بودند که از تحریم، از گرانی، از ساده تر زندگی کردن، نهراسند، نترسند، دشمن نفعی در تحریم اقتصادی ایران نمیدید! میبیند تحریم ممکن است منجر به کوتاه آمدن ایران شود، تحریم میکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 3:2  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جمعه شبها با اشتیاق به استقبال سریال کلاه پهلوی میرویم و با افسردگی و ذوق کورشده، بدرقه اش! انگار به مان برخورده باشد. دوست داریم کاش آخرش یک جور دیگر میشد! کاش اینطور موم نبودیم توی دست بالانش و سیمسون و فرانسه و بریتانیا و سرسپرده هاشان...کاش یه کم عزت...

سریال کلاه پهلوی سالهای تاریک کشور را روایت میکند. هربار با خودم فکر میکنم: اگر آنروز بودم چه کار میکردم؟ آیا من هم آب از دهانم می آویخت برای زرق و برق فرنگی؟آیا تسلیم؟ یا مقاومت؟ یا دق کردن؟! احتمالا گزینه ی آخر! مقاومت، واقعا مقاومت مذبوحانه ای بنظر میرسد؛ ما در آن برهه از تاریخ با یک ملتِ به واقع «بی اعتماد بنفس» و ناامید ازخود، و مفلوک مواجهیم. که «دفعتا و ناگهانی» با انبوهی از محصولات «زیبا»ی غربی مواجه شده. صدالبته محصولاتتی که سبک زندگی جدیدی نیز همراه با خود تحمیل می­کنند. و رئوس قدرتِ کشور هم در رأسِ این ازخودبیگانگی اند! دولت و مجلس و روزنامه ها(که اوج رسانه ی آنروزگار است) بسیج شده اند برای هرچه سریعتر تغییر دادن ایران بسمت مدرنیته (بخوانید هرچه سریعتر ایران را زیر پای اروپا صاف و هموار کردن. که اداره ی کشوری که شبیه به خود توست، بمراتب راحتتر است از کشوری متفاوت! مساله ی بازار بودن ما برای محصولات اروپا و ...که بماند!) و شخص شاه و قوای نظامی هم آماده ی سرکوب هرگونه مقاومتی دربرابر این تغییر.

اما چه شد که ما اینطور بی اعتماد بنفس و مفلوک شدیم؟! مگر نه اینکه روزگاری نه چندان دورتر، ورق دنیا برعکس بود و ما در اوج تمدن بودیم و غرب در فلاکت؟! ما بیمارستان داشتیم و طبیب داشتیم و دارو داشتیم و غربیها بیمار را جن زده میخواندند! مگر نه اینکه یک روزگاری ما خواجه نصیر داشتیم و ابن سینا داشتیم و شیخ بهایی داشتیم و «جریان علمی» داشتیم و حوزه­های علوم اسلامی مان به مسائل قضاوت و فرهنگ و حتی عمران جامعه و مردم رسیدگی می­کردند و...؟ پس چه شد که اینطور شد؟(یک پرداخت مبسوط البته نه چندان منصفانه و بیطرفانه! را صادق زیباکلام درکتاب «ما چگونه ما شدیم؟» آورده. که بالاخره چون کاچی به از هیچی است ،خواندنش را توصیه میکنم اما اینجا) سعی میکنم یک سرکی بکشم به اینکه از روزگار برتری و سروری ما تا این روزگار بردگی و ازخودبیگانگی، چه اتفاق عجیبی بر ما رفته؟!

شاید بتوان گفت، آخرین دوران شکوفایی و روشنایی ایران، مربوط است به دوران «صفوی» .  زمانی که تمدن باشکوه اصفهان با مواریث علمی و فرهنگی و معماری و...ش شاهد موفقیت آن است. زمانی که امثال شیخ بهایی ها در دامان دین تربیت شده و احتیاجات مادی مردم را نیز (با اشرافی که بر علوم طبیعی داشته ند)درکنار نیازهای معنویشان پاسخ میدادند. بعد از صفویه دیگر  نه چندان با چنین علامه­هایی مواجهیم، و نه اگر چنین نوابغی یافت شوندف دستی در حکومت و قدرت می­یافته اند، و نه کوچکترین حمایتی ازطرف حکام، حتی! و لذا نه چندان تمدنهایی که حاصل اجتماع علم و فرهنگ و اندیشه باهم اند.

در همین ایام آخرین پیشرفتهای تمدن ایرانی، حدود 1500-1600میلادی، اروپا به تازگی سر از روزگار خرافه و استبداد و فقر و جنگها و غارتگریها و کشتارهای داخلی برداشته، و به تازگی اقیانوسها را درنوردیده و به منابع مفت(و انسانهای مفتتر!!!) آمریکا و آفریقا و استرالیا دست یافته. و «ثروت» بصورت سیل آسا بر اروپا و اروپاییان، نازل شده! و منبع این ثروتِ ناگهان کشف شده: «تجارت»،که بعدها استعمار خوانده شد و بعدترها، بورژوازی، و درواقع بمعنای غارت سرزمینهای غیر اروپایی، بود. و ازطرفی «فرهنگ» و اندیشه نیز با اختراع ماشین چاپ و درنتیجه گسترش کتاب و علم و اندیشه، و ازطرفی با تضعیف کلیسا توسط پروتستانها و نیز توسط آراء علمی گالیله و کپلر و ...؛ خلاصه اروپا در همین اثناء آخرین بارقه های تمدنیِ مشرق، در حال برخاستن است. چنانکه  که گویی دست بر سرِ تمدنِ بزرگ ما گذارده و بار خود را بر دوش ما گذارده و ما را به پایین هل می­دهد! تا به این اتکا، از جا برخیزد!

از قضای روزگار، در همین ایام اوج صفویه است که اولین حضور غربیان را در ایران داریم!!! از یکسو «هجوم پرتغالیها» به جنوب، و از دیگرسو «نفوذ انگلیسیها»به دربار! که از عوامل موثر و مشوقِ جنگ میان صفویه و عثمانی بودند!!! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! دوقدرت بزرگ شرقی، به جنگ با یکدیگر ترغیب می شوند. (ظاهرا در زمان صفویه، سنی ها دشمنند و سنی بودن جرم محسوب شده، اما ادیان مسیحیت و یهودیت، آزادند!) چنانکه همواره دو همسایه ی بزرگ، از جانب یکدیگر احساس خطر کنند، و نیازمند به «اسلحه» و تجهیزات نظامی باشند.  و این اولین «نیاز کاذب ِ غربساز»ِ ماست! و اولین «وابستگی ما به غرب»! نیاز به ابزار امنیتی، دربرابر عثمانی! غربیان، ابتدا دولت عثمانی را به «توپ و تفنگ» مجهز میکنند؛ و سپس ایران نیز که با شمشیر، دربرابر توپ و تفنگ عثمانی، در چالدران شکست می­خورد، محتاج توپ و تفنگ غربی می شود. اینجا هنوز از «نفت» خبری نیست.  

بعد از صفویه، یک دوران افشاریه و زندیه داریم، و  بعد در سال 1796، آغاز دوران قاجار. این ایام، بیشتر شاهد کشمکش بر سر قدرت است و آمد و شد لشکرهای شاهانه! و سرکوب یکدیگر و خشونت و ویرانی و تصاحب تاج و تخت و کشورگشایی با زور و... (البته باز هم یک دوره کوتاه فرهنگ و عمران و...در دوران زند داریم، منتها محدود به شیراز و با عمر خیلی کوتاه). تا اواسط قاجار و «پیدایش نفت، همزمان با آغاز مشروطه»!!! تا اینجا خبر خیلی خاص و بزرگی از تعاملات اروپا با ایران نیست، یحتمل جهانگردهایی از اروپا برای شناسایی و «رصد» مردم و فرهنگ و...ی ایران می آمده و می رفته اند، که بالاخره کلنگِ «باستانشناسهاشان» به چاه نفت! میرسد. و یحتمل جریان «دعوت شاهزاده ها برای تحصیل در اروپا» آغاز شده بوده که برای مشروطه، غربپرست به حد کافی درمیان اشراف مملکت موجود باشد. به هر روی، خبری از مداخله ی مستقیمی نیست.

 در تعاملات ایران و اروپا در دوران قاجار ، «شاه» برای خودش شاهی هست! و آنقدری اعتبار و استقلال دارد که یک سوی میز مذاکره بنشیند و با طرف اروپایی قرارداد امضا کند! هرچند دیگر ایران فرصتی برای پیشتر رفتن نداشته و اروپا بعکس،با سرعت اعجاب انگیزی درحال ترقیهای علمی و صنعتی و اجتماعی و فلسفی ست. و  پای قراردادها حسابی کلاه سرشاه ایران میرود! اما دست کم، شاه، «آدم»ی فرض میشده که لازم باشد طرف غربی راهی برای مذاکره ی سودمند با او چاره کند! چیزی که زمان پهلوی(که زمان روایت سریال است) نبود!

با کشف نفت و مهمتر شدنِ ایران، و ضرورتِ «رام بودن»ِ ایران، برای اروپا، این میزان استقلال شاهان بیکفایت قاجار نیز برای بریتانیا غیرقابل تحمل شده، و اینجاست که با تصویب مشروطه، رسما «دستپروردگان بریتانیا» عنان امور ایران را به دست می گیرند و «جنگ فرهنگی» برای سرکوب هر عاملِ ضد استعماری ای آغاز می شود. جنگی که اولین قربانیِ آن شیخ شهید، آیت الله فضل الله نوری است. پس ما در این ایام، یعنی از آغاز مشروطه، تا آغاز پهلوی، چشمهای بیداری داریم که دست اروپا را و اغراض اروپا را در این نهضت ببینند، و حتی توان نقادیِ موشکافانه ی مدرنیته را نیز داشته باشند!(چنان که از نوشته جات شیخ فضل الله باقیست) منتها آنروز با «باز ی سیاسی و رسانه ای» دستپروردگان غرب (یعنی همان اشرافِ پریروز قاجار، و دانشجوهای دیروز غرب، و رهبران مشروطه ی امروز) و با استفاده از «بی خبری مردم و اغلب علما» از همین علما برای از میان برداشتنِ شیخ فضل الله فتوا گرفتند. البته علما بعدتر متوجه شده و از این فتوای خود پشیمان شدند! منتها زمانی که دیگر لیدرهای غربپرورده ی مشروطه، بدون رقیب، ماموریت نانوشته ی خود را در هرچه شبیه تر کردنِ کشورشان، به مونوپولی ای که از آن بازگشته و دل در گروش داده بودند، انجام دادند و بر مسند قدرت و قانونگذاری، استقرار یافتند. و نرم نرمک، راه برای پخش حرفهایی در «تبلیغِ غرب»  و آشنا کردنِ «عامه ی مردم» (البته درحدِ سواددارها!) در روزنامه ها و مطبوعات باز شد. تا شرایط برای آمدن پهلوی (آوردن پهلوی!) و ورود مستقیم بریتانیا بعنوانِ «عناندارِ شخصِ اولِ مملکت»! مهیا شد. که شاه رسما عروسکی باشد کهبه دست سفیر بریتانیا و بعدا آمریکا، حرکت میکند! و به صدای او و زبان او سخن میگوید . وضعیتی که در سریال کلاه پهلوی شاهد آنیم! ملتی که با تزویر غرب و حماقت حاکمان وطنی، از پیشرفتهای علمی و صنعتی و رفاهی خود وامانده و «عقب نگاه داشته شده»،  و دینش نیز درجریان مشروطه شکست خورده و منزوی شده، و در اولیه های مملکت (حفظ امنیت و تسلیحات، و درآمد نفتی و...) محتاج غرب است و رئوس قدرتش (شاه و دولت و مجلس) همگی عوامل دست غرب  وبی هیچ استقلال فکری ای، و روحیه ی ملت نیز پس از سالها استبداد، و استثمار و نقشی در امور نداشتن و «برای دیگران کشتن»، خموده و رخوت زده و بی انگیزه شده؛ حالا یک چنین ملتی که نه از خود چیزِ قابل تفاخری دارد و نه حامیِ قوی ای(از علما و حکومت و...) مواجه می شود با هجوم سیل آسای محصولات رنگ به رنگ و جورواجور و رفاه آور غربی! آیا «پذیرشِ بی چون وچرا و مشتاقانه» واکنشِ غیرقابل انتظاریست از چنین ملتی؟

درنهایت یک نکته اینکه آن روز، برای کسانی که وصل به «جهانبینی» اصیل اسلامی بوده اند و «امیدوار به قانونهای الهی»، نه این نفوذ گام به گام غرب امری ناپیدا بوده، و نه حتی انبوه تناقضاتی که غرب مدرن، خود به آن دچار بود و بعدترها فهمید! حتی چه بسا برای اینان، موضوع خیلی روشنتر از امروز ما نیز بوده؛ چرا که موضعشان نسبت به غرب «سوم شخص»تر از موضع امروز ما نسبت به غرب بوده. ما امروز، شبیه ماهی، در دریای دنیای مدرن مستغرقیم و خیلی ژرفنگری بیشتری لازم داریم تا تناقضات و نارساییهای سیستمی که «محیط بر ما است» را بفهمیم. ما، از روزی که به دنیا آمده ایم، چیزی جز تکنولوژی مدرن، آموزش مدرن، مشاغل و روابط اجتماعی مدرن، رسانه های مدرن، تفریحات مدرن، ندیده ایم! ما هیچ آلترناتیو یا جایگزینی برای زندگی مدرن (حالا البته با تغییراتی که بعد از ظهور امام و انقلاب برای جامعه حاصل شد، که جای بررسی مفصلتر دارد-مثلا یه فتح باب خوب-) ندیده ایم؛ چیزی که آنروز میدیدند! و از طرفی نیز رسانه بصورت اغواگرانه ی امروزیش وجود نداشت؛ و ته ته ش کتاب بود و روزنامه و لذا چشمهایی که زرق و برق غربی سحرشان نمیکرد، احتمالا آزادانه تر از ما می­توانستند ببینند که چه اتفاقی دارد می افتد! چنان که مقاومتها و مخالفتهایی نیز از سوی بعضی علما شد،امثال شیخ فضل الله و سیدجمال الدین  اسدآبادی و میرزاکوچک خان و ...خیلی های دیگر. و مکتوبات و رساله های انتقادی قوی ای نیز نگاشته اند. منتها باز هم جای تعجب است که چرا حرف اینان میان قاطبه ی مردم به اندازه ی کافی خریدار نداشته؟ (آنچنان که کلام حضرت روح الله، 50 سال بعد، داشت!) آیا انزوای روحانیت؟ فاصله گرفتن مردم از روحانیت واحیانا بی میل شدنشان به دین؟! آیا رفتن حوزه علمیه به نجف نیز میتواند ربطی داشته باشد؟! و سوالات بیشتری که من جوابشان را نمیدانم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1391ساعت 5:44  توسط فروزنده  | 

سایت مشرق، خبری درباره ی شکل آینده ی مشهد گذاشته بود. که کامنتهای عجیبی ذیلش آمده بود! برام جالب است که یک عده، دین که هیچ، علاقه ای به ملیت خودشان هم ندارند. مطلب 48 پروژهی عمرانی را در مشهد برشمرده که برخی تمام شده و برخی دردست احداثند. و تا چندسال آینده مشهد را از شکل کنونی و اصیلش به در آورده و مدرن میکند. (مثل کاری که سالهاست داره با مکه و مدینه میشه! منتها اختیار اونا با عربستان سعودیِ مولودِ بریتانیاست، و اختیار مشهد با جمهوری اسلامی!!!)

فارغ از دعواهای متافیزیکی(!!!) ِ نمادهای فراماسونری و... سعی کردم واقعیتر و اجتماعیتر به این موضوع نگاه کنم:

 

1. موضوع معماری و شکل ظاهری شهر یه مسئله ست. که شیک و تروتمیز بشه(بقول بعضی اندیشه های ساده لوح و ظاهربین که اینجا هم کامنت گذاشته ند) این یه موضوعه. میشه شیک و تروتمیز بود ولی لزوما غربی نبود. میشه از تکنولوژی استفاده کرد ولی شبیه کاخ سفید نساخت.

 

2. اما بنظر من مسئله ی مهمتر از ظاهر و معماری، اثرِ «اجتماعی»ِ این پروژه هاست.

دو جور اثر:

1.2. اثر اجتماعی این پروژه ها روی زائرین:

1.1.2.یکی اثری که زائرین امروز و توریستهای فردا(!!!)ی مشهد میگیرند. که همینه یعنی توریست بجای زائر، گردش و ولخرجی و «غرق در مادیات» بجای زیارت و خدا و...

(دقت دارید: حرف سرِ این نیست که تفریح "اصلا نباشه"و همه ش زیارت باشه. بلکه حرف اینه که کدوم "اصالت" داشته باشه؟ کدوم بشه «برندِ مشهد»؟ حجم کدوم بیشتر؟ تبلیغات کدوم بیشتر؟ (و بالتبعِ حجم و تبلیغات، مشتری کدوم بیشتر؟)

وقت زائر (یا توریست!) بیشتر به کدوم قراره بگذره؟!

و ازهمه مهمتر: هدف از رفتن به مشهد قراره چی باشه؟

پس یک اثر اینه که آدمهایی که میان مشهد، «ایدئولوژی»شون و هدفشون از آمدن، تغییر میکنه.

تبصره.نیاز به توضیح نداره که امام رضا نیازی به توجه زائرین ندارند! نه این گنبد و بارگاه و اینهمه صحن و طلا چیزی به عظمت امام رضا اضافه کرده، نه خاکهای بقیع چیزی از عظمت 4امام ما کم. بلکه این ما آدمهاییم که نیازمندیم که عوامل غفلت زا رو اطراف خودمون زیاد نکنیم.

 

2.1.2. یک اثر دیگه که روی ترکیب زائرین مشهد میذاره، در «طبقه ی اجتماعیِ و اقتصادی» زائرینه!این طرحها به سمتی میره که کم کم هزینه های اقامت درمشهد بالا بره. هتلهای ارزانتر نایاب شه و هتلهای مجلل(!)جاشونو بگیره و این کم کم به سمتی سوق پیدا میکنه که زائری کم درآمدتر از آمدن به مشهد مایوستر بشن! (دیگه امام رضا حجِ فقرا نیست!) و حتی زیارتی هم اگر باقی می ماند، مال قشر متوسط به بالا باشد!

2.2. اثر دیگر، روی ساکنین مشهد است.

دقت کنیداغلب این پروژه ها(بجز مونوریل و یکی دو مجتمع مسکونی و پارکینگ، که از ضروریات زندگی دریک شهرپرجمعیت میتوانند باشند) «تجاری» و «تفریحی» اند. و این یعنی سوق دادنِ جوانان مشهدی به مشاغل تجاری و تفریحی. یعنی اغلب مردم مشهد یا مغازه دارند یا کارگر و نگهبان فلان مجتمع تفریحی اند!(و مگر موزه و هتل و پارک و سیرک و... بجز کارگر و نگهبان و احیانا اندکی تکنسین و تاسیساتچی، چی لازم دارد؟!)

و این یعنی سطح زندگی و «علم»و «تخصص»ِ مردم مشهد را پایین کشیدن!!!(عجیب است که برخی ساده اندیشان چطور وجود یک واحد تجاری یا تفریحی با معماری مدرن را موجبِ علمی تر شدنِ شهر میدانند!!!) و کم کم با شهری مواجه خواهیم بود که اغلب ساکنین آن بازاریهای خرده پا هستند. شغلی که تا همینجا هم نفسِ اقتصاد کشور را گرفته.

این درحالی است که همین مشهد امکانات «صنعتی» و «کشاورزی» خوبی دارد.

سرمایه گذار اگر واقعا دلسوز است و مغرض نیست، چرا روی کشاورزی و باغداری و صنایع غذایی و سایر صنایع مشهد سرمایه گذاری نمیکند تا اشتغال برای جوانان تحصیلکرده ی شهر ایجاد شده و جوانان شهر به تحصیل تشویق شوند و مجبورنباشند دیپلم بگیرند و بروند سراغ مغازه، یا لیسانس و فوق لیسانس بگیرند و بگذارند لب کوزه آبش را بخورند!

(فکر میکنم واضحه که به این ترتیب، نوعا آدمهایی که در هر روز و هر ساعت دارند توی خیابانهای مشهد راه میروند و پایه های اقتصاد شهر را به دست دارند، چقدر با وضع فعلی فرق داره!!!فرض کنید در مواقع خاص در یک گرد هم آیی بیایند یا نیایدند!یا در یک شرایط خاص، مغازه ها و ...ی شهر را تعطیل بکنند یا نکنند!  و پیدا کنید پرتقال فروشی را که از این «تغییرات اجتماعی» سود می بره؟!)

3. اساسا اینهمه واحد تجاری در مشهد و غیر مشهد، کشور ما را دارد به کجا میبرد؟! مجموعه هایی مثل خلیج فارس شیراز و انواع دیگری که مثل قارچ در هرشهری سر برآورده و مثل کندوی زنبور پر است از مغازه های کوچک چسبیده به هم. و داخل این مغازه ها چی داره فروخته و خریده میشه؟! کفش و کیف و انواع پوشاک و موبایل و انواع وسایل تزیینی کوچک و بزرگ و ارزان و گران!

راستی جای این سوال نیست که اساسا «مغازه» به چه درد یک جامعه و مردم میخوره؟! مغازه، یا مرکز «توزیع» (توزیع، دربرابر تولید و مصرف!) احتمالا کارکردش «دردسترس قرار دادنِ کالا»ست. آیا مردم شهری مثل مشهد یا شیراز، از دردسترس نبودن کالاهای مورد نیازشان در رنجند؟! من گمان نمیکنم اینطور باشه.

ما آدمها معمولا چیزی که لازم نداریم، ولی زیاد، خیلی زیاد، تو دست و بالمون ریخته را میخریم! اینو اغلب توی مترو و خریدهای مترویی تجربه کردیم! یه بار، دو بار، سه بار، ده بار، می آرند جلوت تبلیغ میکنن، کم کم به حضورش «عادت میکنی». باورت میشه که لازم داری! یا دست کم کنجکاو میشی که خب حالا که «همه دارند می خرند» منم بخرم ببینم چیه؟! «پاساژگردی» امروزه یه جور تفریح یا حتی یه جور کار(!) برای اغلب خانمهای ماست. ساعتها وقت از این مغازه به آن مغازه دنبال یه قلم کالا که مثلا «یه کم قرمز تر» باشه!یا برای «رصد دائمی»! آخرین مدها. که نکه چیزی بیاید و ما «عقب بمانیم»! از داشتن یا لااقل دیدنش! اساسا برای خیلی خانمها «پاساژگردی» یک جور «حضور در جامعه»ست!... اتلاف وقت، اتلاف پول! اتلاف همت و دغدغه و فکر ...

از اونطرف، سرمایه گذاری روی گسترش «مغازه داری» به عنوان یک «شغل»! خودش خالی از آسیب نیست. مغازه داری، بمعنای رایج، یعنی دلالیِِ کالاهای غیرضروری! هیچ خیری که برای جامعه نداره، هیچ، ضررهای بسیار هم که گسترش عرضه ی این کالاها در جامعه داره که هیچ، برای خود جوانِ مغازه دار چه خیری داره؟!

ما از یه طرف مردم و جوانها رو به شدت تشویق میکنیم به درس خواندن و درس خواندن و لیسانس گرفتن و فوق لیسانس گرفتن؛ از یه طرف به داستان «اشتغال زایی» که میرسیم، صاف میریم سراغ مشاغلی که سواد دبستان هم براش کافیه!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1391ساعت 16:52  توسط فروزنده  | 

سوال روی تصویر: چرا هیچ موشک ترکی یا مصری در اختیار حماس نیست؟!

البته جوابش که روشن است: ازنظر ترکیه و قطر و احتمالا مصر، ایران هم غلط میکند که موشک میدهد!
قطر و ترکیه و احتمالا مصر اعتقادی به موشک بعنوان راه حل موضوع فلسطین ندارند.
اعتقاد به توسری خوردن و دم نزدن و زمین دادن و اختیار آب و برق و مواد غذایی و دارو و... را واگذار کردن، و درنتیجه «فقط زنده ماندن» درند

مصر را مطمئن نیستم اما ترکیه و قطر بیشتر دردشان «خفه شدنِ غزه» ست برای آرام ماندنِ منطقه...

و کاش چشمشان کمی دورتر را میدید که غزه فعلا «سپر» است جلوی باقی سرزمینهای نیل تا فرات
Inline image 1

اما نظر مردم مسلمان و عزتمند غزه این نیست:اینجا منزل شهید الدحدوح است، یکی از خانواده های معروف غزاوی که شهدای زیادی را تقدیم مقاومت کرده است و ایشان آقای حسن عبدو تحلیل گر مسائل سیاسی هستند که هراز چند گاهی در شبکه های الکوثر و المنار و العالم ظاهر می شوند. این پیغام هرچند متعلق به سفر کاروان آسیایی است اما کماکان زنده است:
"وقتی که به ایران رفتی، می خواهم که پیغام محبت و دوستی کودکان جوانان و بزرگسالان و تمامی مردم فلسطین را به رهبری ایران و مردم ایران برسانی؛ پیغام محبت و دوستی و همبستگی میان قدس و تهران و قم!"-به نقل از آقای روح الله رضویو
زیاد نخُاله؛ معاون دبیر کل حرکت جهاد اسلامی فلسطین:
این سلاحی که در اختیار ماست، سلاحی ایرانی است و لازم می دانم از ایران بخاطر قربانی هایی که جهت رساندن این سلاح به غزه متحمل شده است تشکر کنم ...
باید بگویم که اگر این سلاح در اختیار ما نبود امروز ارتش اسراییل بر روی اجساد کودکان ما راه می رفت.
بگذار افتخارش به این ریزه خورهای سفره ی غرب بچسبد...
مهم مردم غزه اند که راه مقاومت حسینی را یافته اند (1)
یک هفته گذشت...شهدا به 120 نفر رسید...
(کاش ما هم بیابیم و در این امنیتِ زیر سایه ی اسلام، اینهمه غر نزنیم...)

(1) (میدانم مردم غزه شیعه نیستند اکثرشان. اما حسین که مخصوص شیعه ها نیست. آن روحانی لبنانی حزب الله میگفت: به دعوت بچه های استشهادی فلسطین رفته بودم. باتوجه به تفاوت مذهبمان، فقط از قرآن گفتم و آیات جخاد و شهادت...گفتند «اینها را که خودمان بلدیم. اینهمه راه تو را آورده ایم که از حسین برایمان بگویی»)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 0:47  توسط فروزنده  | 

صهیونیست‌ها در تازه ترین جنایت خود ضمن حمله موشکی به منزل خانواده الدلو در منطقه حی الرضوان در شمال نوار غزه 14 فلسطینی از یک خانواده را را شهید کردند که سه نفر از آنان زن و پنج نفر دیگر کودک هستند.(و لینک باقی عکسها از این جنایت هولناک)

خدایا...کاش می شد مرد و این روزگار بشر رو ندید...



واقعا چرا اسرائیلیها  «اصرار» بر کشتنِ کودکان دارند؟

چرا اسرائیلیها «مهدکودک» را هدف قرار میدهند؟

چرا «خانه ی مسکونی» را؟

بهمان دلیل که در بحرین 25 سال فقط به انواع و اقسام غیربحرینیها تابعیت داده میشود(همانجا که تابعیت شهروندان بحرینی را دارند بهزار بهانه لغو میکنند) و افزایش جمعیتشان و ازدواجشان با بحرینیها تشویق میشود(لینک)

به همان دلیل که درخاطرات سربازان آمریکایی دراشغال ویتنام، سخن از دو نوع سلاح است

به همان دلیل که در تونس قبل از انقلاب بچه های نامشروع برسمیت شناخته میشوند و   سقط جنین مورد حمایت قرار میگیرند(+)
به همان دلیل که  در بعضی مناطق ایران خودمان به بچه دار شدن اهالی فلان فرقه ی جعلی انگلیسی ازطرف شیوخ عرب همسایه، امتیاز و کمک هزینه داده میشود

بهمان دلیل که هیچ برنامه ی کنترل جمعیتی در اسرائیل وجود ندارد

به همان دلیل که زنِ یهودیِ فلسطین اشغالی، تشویق به فرزندآوری هرچه بیشتر میشود(+)

به همان دلیل که طرح تی شرت اسرائیلی خانم باردار فلسطینی را یک تیر و دونشان میداند!

به همین دلیله که آقا میگه اشتباه کردیم دنبال کنترل جمعیت رفتیم

«تغییر نسل» «تغییر نسل» «تغییر نسل» هنوز نفهمیدیم چقدر این تغییر نسل برای دشمن ما (میخوای بگو استعمارگر، یا بگو صهیونیست، یا بگو فراماسونر، یا بگو شیطان پرست، یاهرچی...خلاصه دشمنان اسلام) مهم است.

دائم در امثال بازیِ call of duty به خورد ما داده اند که «به ازای اشتباها کشتنِ هر غیرنظامی ای، از بازیکن، که سرباز آمریکاییست، امتیاز کم میشود»!!!!

و این چه دروغ شرم آوریست وقتی اصل هدف اتفاقا غیرنظامیها هستند!

این قوم غاصب بالذاته، هنوز بر سر شعار قدیمیشان هستند، با یک مقدار بروزرسانی«یک فلسطینی خوب یک فلسطینی مرده است»و این چیزی نیست که پای هیچ میز مذاکره ای حل بشه.

مذاکره با کسی که خواسته ش فقط آن است که تو نباشی، یعنی اعطای «زمان کافی» به او تا با فراغ خاطر برای خوردن تو اقدام کند

با اعلام صفر شدن ذخیره دارویی در غزه؛


سازمان بهداشت جهانی: بیمارستان های غزه از مجروحان پر شده است

جسد سوخته "رنان" تنها یک نمونه روشن از حقوق بشر غربی!

(به بهانه ی کامنتی درمورد فتوا خواستن بحرینی ها برای مجازشدن خودکشی زنان زندانی..معذرت میخوام از بیان این واقعیتهای خیلی زشت)


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1391ساعت 3:56  توسط فروزنده  | 

چهار  روز است دوبار بمباران هوایی غزه شروع شده.
به جرم «داشتن» موشک!!! فقط داشتن! و نه شلیک
شورای امنیت چه میکند؟
به زور و اصرار مرسی یک جلسه برگزار میکند و حتی یک خط هم این حمله را محکوم نمی کند.
سازمان ملل چه میکند؟
فقط از حماس میخواهد که «پاسخ» دادنش را به حملات هوایی اسرائیل قطع کند
اوباما «آغاز به حمله» را  «دفاع»ِ اسرائیل از خود میداند.
موشک فجر5 داشتن جرم است
سلاح هسته ای داشتن اسرائیل جرم نیست
موشک فجر5داشتن جرم است
با تانک سراغ مردم رفتن جرم نیست
موشک فجر5 داشتن جرم است
محاصره کردن6ساله جرم نیست
موشک فجر5 داشتن جرم است
بمب ریختن گاه و بیگاه روی سر مردم جرم نیست
موشک فجر5داشتن جرم است
روز روشن خانه را روی سر مردم با بولدزر خراب کردن جرم نیست
...
منطق دنیا همین است.
منطق «سیاست بین المللی عاقلانه» همین است


اخبار لحظه به لحظه ی غزه

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1391ساعت 17:10  توسط فروزنده  | 

1. گفته بودم صورتکهای شیطان هیچ محدودیتی ندارد (پارسال، همین روزها)

شیطان همیشه به شکل خودش سراغ آدمها نمی آید. گاهی پشت نقابی، صورتکی،..

صورتک شیطان میتواند کاملا شبیه به دشمنانش باشد. این شیوه ی هر دشمنیست که "جاسوس"ی، "نفوذی"ای...

شیطان گاهی پشت صورتک علمای یهود و کتاب مقدس، سراغ مردم ناصره می آید

شیطان گاهی پشت صورتک صحابی پیامبر، به سقیفه می آید

گاهی پشت صورتک قرآن، به صفین.. پشت پیشانیهای داغدار سجده، به نهروان...

شیطان گاهی پشتِ نامه های دعوت... شیطان گاهی پشت سلیمان صرد خزاعی، شیخِ شیعیان...

...

شیطان گاهی پشت صورتک اسلام، به شبه جزیره ی عربستان می آید..

شیطان گاهی پشت صورتک اسلام انقلابی طالبان و القاعده میشود

شیطان گاهی پشت صورتک مبارزه با اسرائیل...


اینجا دوباره دارد عاشورا می رسد

در غزه، دوباره دارد کربلا میرسد

اما پروژه ی صورتکسازی شیطان، از همان عاشورای 4 سال قبل آغاز شد.

مقامات اسرائیل رجزخوانده اند:این اسرائیل، اسرائیل 2008نیست. آنموقع گنبد آهنین ضد موشکی نداشتیم حالا داریم!

راست گفت.اسرائیل 2008 برای خوردن ِ غزه باید از سدِ بزرگ «اندیشه ی مقاومت» میگذشت. این را خوب فهمید، اسرائیلِ 2008! و از همان وقت شروع شد:

                   در افتادن با «اندیشه»ی مقاومت!

یک برنامه، «جابجا کردنِ حامیان فلسطین»!

 از طرفی، تراشیدن حامیان قلابی:  از همان برخورد کوچک لفظیِ اردوغان با شیمون پرز آغاز شد.

                       :

         اعتراضِ کوچکی، به جنایتی بزرگ!

اما این اعتراض کوچک را رسانه های غربی باد کردند و باد کردند و  آنقدر بزرگ شد که کم کم آن جنایت بزرگ از پشت آن پیدا نبود!!!

  از طرف دیگر از میان برداشتنِ حامیانِ اصلی، حامیانی که معتقد به روش مقاومت بودند. 8 ماه اغتشاش برای ایران...8 ماه برای سوریه...


برنامه ی دوم، زرق و برق بستن به روشهای سازشکرانه! «طرح دولت فلسطینی و عضویت در سازمان ملل»!

    درصورتی که در این طرح، تنها مناطقی به فلسطین داده میشود که هم اکنون هم فلسطینیها "با مقاومت"، آن را برای خود نگاه داشته اند!!!!

اما چنان بوقهای رسانه ای در مدح این طرح فریاد میکشند که گویی «تمام حق فلسطینیان همین بوده و آن را هم سازمان ملل لطف کرده و به آنها بخشیده!!!»

بهر روی، «رسانه» لشکر مخفیِ اسرائیل است! رسانه یعنی «جهت دهی افکار عمومی».

و تا اینجا افکار عمومی باور کرده که :

  اولا . راه حلی بجز مقاومت هست که مردم فلسطین را «راضی» کند.  (و این بعد از آن بود که دیدند نمی توانند کلا چشم بر وجود این مردم ببندند.چنان که درطول60سال بستند)


و ثانیا. حامیان واقعی فلسطین کسانی اند که از این طرح حمایت میکنند. یعنی : قطر، عربستان، ترکیه!!!


حالا امیر قطر به غزه سفر میکند. اسماعیل هنیه ی ما از او استقبال گرم می کند...

امنیت سفرش را اسرائیل تامین می کند!!!!! (چه پیامی داره بجز اینکه اسرائیل و فلسطین هیچ جنگی ندارند. و قطر این را میداند و این ایران و سوریه است که القای جنگ میکند!)

و او وعده ی سرمایه گذاری اقتصادی میدهد

حالا ترکیه درمورد فلسطین حرف میزند!

مهم نیست که حماس با حمایتهای چه کسی حماس شد.

مهم نیست که امروز حماس با ایران هست یا با صورتکهای دشمن...

مهم ما نیستیم

مهم سوت و کف و عنوان «حامی فلسطین» نیست که به چه کسی بچسبد

مهم، فقط غزه است



                            که بماند...

 راه حل سازش با گرگ، جز دریده شدن نیست ...

بگذار ژست و  اسم و افتخار مال قطر و ترکیه باشد

تانکهای اسرائیلی  روی مرزهای غزه با اراضی اشغالی مستقر شده اند...

مهم کسی ست که از دنیا بپرسد:

چگونه اسرائیل حق دارد بعنوان دفاع از خودش «فقط دربرابرِ وجود داشتنِ چند موشکِ» در دست حماس، 60 بار زن و مرد و کودک فلسطینی را بمباران کند؛ درحالی که هنوز فقط "احتمال حمله میرود؛ اما حرکتِ غزه در برابر این 60 بار حمله، اسمش «دفاع» نیست؟؟؟!!!

اوباما توجیه کرده که «اسرائیل حق دارد از خودش دفاع کند»!!!

مهم کسی است که از دنیا بپرسد:

چگونه سکوهای پرتاب چنین موشکهای اولیه ای، برای اسرائیل «تهدید» هستند،

اما تانکها و بمب افکنها و انواع موشکهای پیشرفته و...ی اسرائیل، «تهدید»ی برای ساکنان غزه نیست؟!!!

مهم آن است که کسی از دنیا بپرسد «حق» یعنی چه؟؟؟؟؟ و به چه کسانی تعلق می گیرد؟

و »دفاع» یعنی چه؟!

 





2. اینجا دوباره دارد عاشورا می رسد

در غزه، دوباره دارد کربلا میرسد

4سال بیشتر نگذشت. حتی فرصت نداد خاطرات عاشورای فلسطینیمان و از این هیات به آن تجمع و از این جلسه به آن چاپخانه و تومار و جزوه و ... "خاطره" شوند برایمان! حتی فرصت نداد خستگی درکنیم...

ما هم آن نسل سومیهای 4سال قبل نیستیم البته! خیلی بزرگتر شده ایم! داغی کله هامان  کم کم، کم شده! اصلا «دنیادیده تر» شده ایم! 

یاد گرفته ایم این بدو بدوهایمان فقط بدرد خاطره شدن میخورند! آبی از این کارهای کودکانه گرم نخواهد شد...تانک و هواپیمای اسرائیلی از جزوه و تومار و تجمع تو نمی ترسد...

«دنیادیده تر» شده ایم. دیده ایم "مظلوم" فقط در فلسطین نیست! مردم بحرین هم مظلومند. شیعیان عربستان هم. مسلمانان میانمار هم. سیل زده های پاکستان هم. اصلا99درصد آمریکا هم. (مقایسه نمی کنم ها.ابدا)

اصلا مظلومتر از همه خودمانیم که مرغ و شیر و طلایمان گران شده!



همه ی اینها درست. همه ی اینها مهم. خیلی مهم.

اما هیچکدام فلسطین نمیشود. داستان «غزه» با تمام داستانها فرق دارد.

داستان فلسطین، داستان «غصب» است. داستان حذف کامل یک ملت است.

داستان جعل یک ملت دروغین است. با تاریخ دروغ، و با اهداف بزرگ! ... با سودای نیل تا فرات...




این روزها همه ش به کوفه فکر میکنم...همه ش به کوفه...به آدمهایی که فقط گفتند«حالا چرا من بجنگم؟ بقیه که هستند؟» ... به خودم فکر میکنم و کوفه ای که دور نیست


راستی! امسال که ما توفیق نداشتیم برا محرم بریم دانشگاه امام صادق(ع)، خودشون خلاصه بحث آقا پناهیان را میگذارند:

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1391ساعت 7:2  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 پاسخ به نامه ی تاجزاده درمقایسه سیاست خارجی خاتمی با احمدینژاد

 

جناب مصطفی تاجزاده معاون سیاسی وزیرکشورخاتمی که درآشوبهای سال78 نقش کلیدی داشتند و ایضادر شلوغی خرم آباد هم و خیلی چیزهای دیگه، الان از زندان اوین، یک نامه ی سرگشاده نوشته ند به رهبر ما!!! تحت عنوان « من مقایسه می کنم، شما قضاوت کنید؛ کدام سیاست خارجی شاه سلطان حسینی بود؟» و آن نامه را در اختیار سایت کلمه قرار داده ند!!! این البته واقعا باعث خرسندی و افتخار است برای یک کشور که زندانش بنحوی باشد که حتی سردمداران اپوزسیون آن، بتوانند در این زندانها با فراغ خاطر بنشینند و نامه های طولانی بنویسند!!! و آن هم به شخص اول آن مملکت!!! و بتوانند چنین نامه ای را براحتی به بیرون از زندان رسانده و به دست سایت اپوزسیون هم برسانند و منتشر کنند!!! خداییش اگرکسی توانست لنگه ی یک چنین زندانی را در کل دنیا (و بخصوص مدعیان دموکراسی) پیدا کردید هرچی گفت، قبول!

نامه ی تاجزاده جای شکر دیگری نیز برای من دارد: اینکه یک بار کل سیاست خارجی دولت خاتمی را از زبان یک مقام مسئول(درحدمعاون وزیر) و صدالبته یکی از لیدرهای دولت کذا، باز گو کرده، آنهم در مقام دفاع! و این برای چون منی که تشنه ی جمع کردنِ تاریخم یعنی یک فرصت و نعمت و غنیمت بزرگ! و بنوبه ی خودم باید از تاجزاده و کلمه و دوستی که نامه را برایم فرستاد ممنون باشم.  و اینکه چنین نامه ای علاوه بر اینکه سند خوبیست برای تاریخ! فرصت بزرگی هم هست تا بحساب تعرف الاشیا باضدادها، ما نیز از سیاست خارجی مطلوب جمهوری اسلامی مان بگوییم و تبیین کنیم فرمایش بلند امام را که: «بعضی از مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و کینه توزی درمجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار میدهند و با دلسوزی های بی مورد و اعتراضهای کودکانه میگویند جمهوری اسلامی سبب  دشمنیها شده است. و از چشم غرب و شرق و ایادی شان افتاده است! که چه خوب است پاسخ داده شود که ملتهای جهان سوم و مسلمانان و خصوصا ملت ایران در چه زمانی نزد شرقی ها و غربیها اعتبار داشته که امروز بی اعتبار شده اند؟! آری اگر ملت ایران از همه ی موازین و اصول اسلامی و انقلابی خود عدول کند و خانه ی عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین را با دستهای خود ویران کند، آن وقت ممکن است جهانخواران او را بعنوان یک ملت ضعیف و فقیر و بیفرهنگ برسمیت بشناسند. ولی درهمان حدی که آنها آقا باشند و ما نوکر » - پیام قطعنامه.29.4.1367

.

چکیده ی نامه ی تاجزاده :آقای خاتمی مروج اسلامی بود که امروز مدل منتخب اشخاص و احزاب مسلمان در ترکیه، تونس، مراکش و مصر است. اسلامی که در آن نه عزت بهانه‌ای برای برباد دادن مصالح و منافع ملی می‌شود و نه مصالح و منافع ملی بهانه‌ای برای از دست دادن عزت و نه وجود دشمن بهانه‌ای برای نقض مردم‌سالاری و نادیده گرفتن بدیهی ترین حقوق ملت. با التزام به همین تفکر بود که آقای خاتمی زمانی پذیرفت شنونده نطق افتتاحیه رئیس جمهور امریکا در اجلاس سران کشورهای عضو سازمان ملل باشد که آقای کلینتون متقابلاً همان روز هنگام سخنرانی رئیس جمهور کشورمان در سالن مجمع حاضر شود. او حتی چند دقیقه بیشتر در ساختمان ماند بدان امید که با رئیس دولت اصلاحات دست بدهد. این صحنه‌ها را مقایسه کنید با صحنه‌های حقارت‌باری که در دوران پس از اصلاحات و به نام اصول‌گرایی شاهد آن بودیم. آقای احمدی نژاد، دست کم دو سال پای سخنرانی رئیس جمهور امریکا نشست بدون آن که هنگام نطق وی، حتی وزیرخارجه آن کشور در محل اجلاس حضور یابد. او پیروزی انتخاباتی آقای اوباما را تبریک گفت اما دریغ از پاسخی شفاهی به پیام مکتوب او. نامه‌های بدون پاسخ به سران کشورهای آلمان و آمریکا حتماً از خاطر مبارک نرفته...

 


1.    این که  هدف از دیپلماسی، صرفا حفظ منافع ملی باشد ، صرفا یک «پیشفرض»است که شما علاقه مند بوده اید که آنرا بپذیرید. و خودش خیلی جای بحث دارد. جمهوری اسلامی  هم مبتنی بر قانون اساسیش، هدفش از دیپلماسی،"فقط" این نیست. در اصل سوم قانون اساسی دولت موظف است به«تنظیم سیاست خارجی کشور بر اساس معیارهای اسلام، تعهد برادرانه نسبت به همه مسلمانان و حمایت بی دریغ از مستضعفان جهان‎‎‎‎‎» 

حالا اگر اقای تاجزاده میخواهند یک نامه ی انتقاد به قانون اساسی بنویسند، آن بحث دیگریست ولی فعلا تا اینجا فرمایش ایشان خلاف قانون است.
ضمن اینکه ما این سیاست به زعم خود«عاقلانه» را پیشترها آزموده ایم! خیلی قبل از دولت خاتمیو تاجزاده؛ دولت موقت هم سیاست خارجی خودش را عاقلانه میخواند و برسر همین غیرعاقل دانستن ملت و امام بود که استعفا داد. آقای بنیصدر هم سیاست خارجی خودش را عاقلانه میدانست و گروگانگیریِ دانشجویان را غیرعاقلانه.
اما اینکه نتیجه ی اعتماد به این "عقلا" چه بوده، ارجاعتان میدهم به تاریخ سه سال اول انقلاب!  که چطور نمایندگان اسرائیل و آمریکا تشریف می آوردند در خاک کردستان ما و گروهکهای سفاک و خونریز کوموله و دموکرات هماهنگی میکردند تا ادعای تجزیه طلبی کنند و سرتدعایشان مردم را از دم تیغ بگذرانند و خانه ها و مغازه ها را غارت کنند و راهها را ناامن و شهرها را شبیه به پادگان، و سیاست عاقلانه ی آقای بازرگان، خم به ابرو نیاورد!!! و سیاست عاقلانه ی بنیصدر هم چطور سوسنگرد و دزفول و خرمشهر و سرپل ذهاب وقصرشیرین و...کشور را دو دستی و بی هیچ مقاومتی تقدیم دشمن کرد.به این دلیل که حضرات عاقل بودند. حضرات هنوز فهمشان نشده بود که «آمریکا دشمن است».تا سال59 هنوز جناب بنیصدر با سیاست عاقلانه ش با فرماندهان آمریکایی درمورد جنگ مشورت میفرمودند!
البته امثال بازرگان و بنی صدر و خاتمی و تاجزاده، تقصیری هم ندارند. اینطور آموزش دیده اند. اینطور خوانده اند و یادگرفته اند که  یکی باید در دنیا ابرقدرت باشد، تو هر مشکلی داشتی برو سراغ هم او، و مشکلت را با او مطرح کن و دست گدایی به سویش دراز، و خیلی هم مراقب باش که نرنجانیش! و گرنه «از غیرتت بسوزد، دلبر که درکف او موم است سنگ خارا»(دلبر=همان ابرقدرت کذا) اما ادبیات اسلامیِ ما وجود ابرقدرت را در دنیا نمیپذیرد. پارادایم ما، دین ما، درپی برقراری عدالت در جهان است. دقت کنید: "عدالت" و نه "دموکراسی"! که دموکراسی منهای عدالت، یعنی وضع موجود و هرکی بیشتر زور داره بیشتر حق رای داره!
2.   در ادبیات "اصالت منافع ملی"خود تاجزاده، آیا غرب و بویژه آمریکا، به چیزی جز براندازی و حذفِ کامل ما راضی میشود ؟! «عقل» حکم میکند با طرفی که جزبه حذف تو راضی نیست چگونه رفتار کنی؟! منافع ملیِ آمریکا، حذف کامل جمهوری اسلامیست.این را که مقامات کاخ سفید(اعم از دموکرات وجمهوریخواه) درهرسخنرانی یک بار به صراحت اعلام میکنند! و ای کاش که آقای تاجزاده در اثبات ادعای خود که «غربی ها -بواسطه ی سیاست مدبرانه و عاقلانه ی خاتمی- با آمریکا در محورشرارت خواندن ایران، همراه نشدند» لااقل یک مثال می آورد تا بدانیم که کجا همراه نشدند؟؟؟(اگر بخواهم شبیه خود ایشان کودکانه استدلال کنم و مثال بزنمباید اشاره کنم به آن عدم استقبال رئیسجمهور فرانسه،اگر درست یادم مانده باشدفژاک شیراک بود هنوز . اما اینجور استدلالهای کودکانه و جزءنگرانه را نمیپسندم. اینها دنیای اعتباریات و نمادهاست. ایضا نشستن یا ننشستن کسی پای سخنرانی کسی!)

2.5.   این که بوش ایران را «محور شرارت» خواند، صرفا یک عنوان و برچسب برای هو زدن وبازی نبود. آثار "عملی"ای داشت. و نشانگر یک سیاست بود. و اگر رهبر ما امام خامنه ای، همواره آن را بعنوان شکست سیاست گفتگو با دشمنِ خاتمی مثال میزنند، ناظر به وجوه عملیِ آن است و نه صرفا گفتن یک کلمه حرف. و دیده ایم که در این وجه عملی، اتفاقا اروپا کاملا با آمریکا همراه شد!
توضیح میدهم
:
بوش این اصطلاح را در ایام بعد از یازده سپتامبر مطرح کرد. درست بعد از اینکه یک نمایشی از "شرارت" جلوی چشم جهان گذاشت و همه ی اذهان عمومی را به انتقام و ریشه کن کردن این شرارتها تشویق و ترغیب کرد. درست همان روزها که انواع فیلمهای ضدایرانی وضداسلامی و "مسلمان=تروریست شرور" را هالیوود میساخت و منتشر میکرد.
حال آنکه امروز بدیهیست(هرچند همان روز هم قابل حدس بود) که نمایش یازده سپتامبر و برجهای دوقلو نمایشی بیش نبود برای اهداف بزرگتری! یعنی برای توجیه جنگ و لشکرکشی. امروز بدیهیست و همان روز هم بدیهیتر بود که طالبان و القاعده را آمریکا ساخت (بقول بینظیر بوتو: القاعده طرح انگلستان بود، با اجرای آمریکا و حمایت و زمینه سازی من!) پس چنان که به فرمانی ایجاد شد، به فرمانی هم میتوانست از بین برود و حذف طالبان برای آمریکا کاری نبود و نیست که نیازمند لشکرکشی باشد(طالبان والقاعده هنوز مورد نیاز آمریکا هستند، حداقل برای به جان سوریه افتادن!)
امروز بدیهیست که عراق سلاح کشتار جمعی نداشت! و همانروزهم بدیهی بود که سلاح کشتارجمعی بهانه ای بیش نیست.و همانروز هم بدیهی بود که ایضا حذف صدام هم با آن ارتشی که حتی یک روز هم جلوی آمریکا مقاومت نکرد، نیاز به آنطور لشکرکشی نداشت.
غرض بنده از این مقدمات:
ایران محرو شرارت است در آن فضا و با این اقدامات واضح(زدن نمایشی برجهای دوقلو. و بعد حضورنظامیان آمریکا در عراق و افغانستان) یک معنا بیشتر نداشت و آن اینکه این محور شرارت را باید با حمله ی نظامی ازبین برد و اگر نتوانستیم، لااقل باید از نزدیک کنترلش کرد.  اینکه «آمریکا در زمان خاتمی ما را محور شرارت خواند» = «آمریکا در زمان خاتمی ، نظامیانش را تا دوطرف مرز طولانی شرقی و غربی ما آورد و مستقر کرد!» حالا این شکست کوچکی است برای سیاست "تنش زدایی" خاتمی؟؟؟؟
چیزی که آمریکا را پشت مرز افغانستان و پاکستان(که همیشه از بزرگترین پایگاههای آمریکابوده) نگه داشت، سیاست تنشزدای مرعوبانه ی خاتمی نبود؛ مانور نیرودریایی ما بود در سیستان و دریای عمان. درست همزمان با حضورآمریکا در افغانستان و درست بیخ گوش حضرات.
طرفه آنکه خود آقای تاجزاده هم به این جریان اشاره کرده اند و فرموده اند«درشرایطی که آمریکا دوطرف ما را گرفته بود، هنر و تدبیر و سیاست عاقلانه ی خاتمی باعث شد که به ا حمله نکند» مرحبا بناصرنا!!! فقط آقای تاجزاده چشم پوشیده اند از اینکه
اولا چه چیزی آمریکا را (بقول خودتان به قصد زدنِ ما) تا بیخ هردو گوشمان کشید؟؟؟
و ثانیا کدام "عقل"ی حکم میکند با کسی که "نیروی نظامی" اش را از آنطرف دنیا تا دم مرزهای تو آورده، بعنوان «دشمن» برخورد نکنی؟ و هنوز قند توی دلت آب بشود که  بله یک روزی بیل کیلینتون خواسته با من دست بدهد!!!
ثالثا اگر علتِ حمله نکردن آمریکا به ما، «سیاستهای مدبرانه و عاقلانه ی جناب خاتمی بود» پس چرا در تمام طول این هفت سال بعد ازخاتمی حمله نکرد؟؟؟؟ حداقل سه سال اول که هنوز بوش برسرکار بودو همان سیاستها!!! و تازه ، درشرایطی که حالا چندپایگاه نظامی جدید هم در افغانستان و عراق داشت، هزینه ی حمله به ایران احتمالا برایش کمتر از قبل بوده!
براستی آقای تاجزاده مخاطب خود را چه میپندارد که اینطور وارونه استدلال کرده و جای علت و معلول را عوض میکند!؟

و قابل توجه جناب تاجزاده که اتفاقا در حمله ی نظامی بوش به عراق و افغانستان= تهدید نظامی کاملا جدی و  عملیِ ایران، «اروپاییان صددرصد با آمریکا همراه شدند»!!!این هم حاصل تنشزدایی خاتمی بود دیگر


3.   از اسلام ترکیه و تونس ومراکش گفته اند. تونس ومراکش که هنوز رقمی نیستند که قابل استناد و مثال زدن باشند اما اسلام ترکیه. -بماند که بسیار جالب است که هنوز هم مثل سالهای مسئولیت داشتن آقای تاجزاده، درست و دقیق آنچیزی از قلم مبارکشان بیرون می آید که آمریکا برای اثبات ان برنامه ریزیکرده!!! بماند- اسلام ترکیه از نظر ما اسلام نیست. «نفاق» است. اسلام  ترکیه ای همان است که در حرف و فقط حرف، دم از کودکان غزه بزنند. و در عمل عضو ناتو باقی بمانند! و در عمل همکاری نظامیشان با اسرائیل برقرار باشد و متحد نظامی اسرائیل باقی بمانند!!! و بنمایندگی از اسرائیل، یکی از حامیان اصلی فلسطین، یعنی سوریه، را با حداکثر توان بزنند!!!  اسلام ترکیه اسلام نفاق است و ما بنا نداریم و نداشته ایم که منافق باشیم
و تایید "سران سرسپرده و دیکتاتور عرب" بر اسلام ترکیه ای نیز بیشتر دال بر ناکارآمدی این مدل استف تا کارآمدی  و ارزش آن!

4.   قدرت داشتن یا نداشتن یک کشور را براستی چه چیزی معلوم میکند؟آیا «باج دادن» نشان از اقتدار است؟ یا «با وجود فشارها، حاضر به باجدادن نشدن»؟؟؟ آقای خاتمی مقتدر بود که آمریکا تا بیخ گوشش لشکر کشید و ایشان حتی  جرأت نکردند یک "چرا؟" بگویند؟؟؟ در عراق تمام مقدساتِ ملتِ آقای خاتمی مورد اهانت قرار گرفت(نمی دانم برای شخص خاتمی چه چیزی مقدس بود؟اما برای ملت، قرآن و مسجد و حرم ائمه مقدس بود) و ایشان بعنوان رئیس جمهورِ این ملت یک اعتراض خشک خالی هم نکرد!!! این اقتدار است یا ضعف؟؟؟ خدا به ما رحم کرده که فرماندهی قوای نظامی بعهده ی ریاست جمهوری نیست، وگرنه با مشهد و قم و شیراز ما هم همان میشد که با کربلا و نجف شد!و با خوزستان ما همان که با بصره!
نفوذ و اقتدار و وجاهت بین المللی را آقای تاجزاده میتوانند در حضور مشتاقانه ی آدمها از کشورهای مختلف جهان، در این چنداجلاس بیداری اسلامی ببینند. در شهروندانی از 73کشور که میگویند آیت الله خامنه ای رهبر ماست! اقتدار و وجاهت را میتوانند در اجلاس غیرمتعهدها ببینند.در نطقها، در حضور بانکی مون، در اینکه هیچ کشوری غایب نبود!و نگفت چون ایران است نمی آیم! چه اهمیتی دارد که رئیس جمهور آمریکا پای سخنرانی رئیسجمهور ما ننشیند وقتی «آدمها»ی مستقل و آزاداندیش از همه جای دنیا خودشان برای شنیدن حرف ما به ایران می آیند؟

5.   اما بپردازم به اشتباهات فاجعه آفرینی که جناب تاجزاده برای دولت کنونی برشمرده اند و ببینم که آیا واقعا اینها عیب و «اشتباه فاجعه آمیز» است؟؟؟ آیا سوال از یک دروغ بزرگ تاریخی یک اشتباه مهلک است؟! آیا عاقلانه آن است که دربرابر کسی که سرتاپاش اشکال و تناقض و دروغ است ، مانند دولت شما بایستیم و گردن کج کنیم تا سرتا پایمان را زیر سوال ببرد؟؟؟ آیا رئیسجمهور آمریکا حق دارد هرروز درمورد نقض حقوق بشر در ایران حرف بزند اما رئیس جمهور ما حق ندارد درمورد حقض غیرقانونی و غیرمنطقی و قلدرمآبانه ی حقوق مردم فلسطین توسط غاصبان صهیونیستی حتی یک سوال مطرح کند؟! آیا دولت آمریکا حق دارد به هرآنکس که علیه نظام ایران قلم زد، کمک مالی بکند و با وقاحت تمام اعلام کند که حمایتش میکند، اما رئیس جمهور ما حق ندارد از تحقیق درمورد یک واقعه ی تاریخی مشکوک مثل هولوکاست حمایت کند؟!!! این است عاقل بودن شما آقای تاجزاده؟!
اشتباه فاجعه آمیز دیگر دولت از نگاه آقای تاجزاده آن است که چرا به تعلیق انرژی هسته ای ادامه ندادی؟؟؟؟  باید از ایشان پرسید تعلیق به «کدام دلیل عقل پسند»؟؟؟ آیا آژانس اتمی یک سند تنها یک سند دال بر غیرقانونی بودن فعالیت هسته ای ما ارائه کرد؟؟؟ اگر کرده بگویید تا تعلیق کنیم.
بله آقای تاجزاده شما در همین نامه هم آنطور وحشتزده از «روزهایی که شورای امنیت پرونده ی هسته ای ما را بررسی میکرد» سخن میگویید، سیاست خارجی شما عاقلانه نبود، مرعوبانه بود. ترسویانه بود. این عین استدلال آقای تاجزاده است
:
چون کسانی که زورشان زیاد است(یعنی شورای امنیت) دلش نمیخواهد ما فعالیت هسته ای داشته باشیم؛ پس ما باید فعالیت هسته ای نداشته باشیم!!!!!اصلا هم مهم نیست که آژانس هیچ مدرکی علیه فعالیت ما پیدا نکرده است!مهم آن است که شورای امنیت دلش نمیخواهد!
آقای تاجزاده! این «عقل» است یا «ترس»؟؟؟
کار اگر به عقلانیت شما بود، ما هنوز در همان فلاکت ِ «ایرانی نمی تواند حتی یک لولهنگ بسازد» مانده بودیم جناب تاجزاده! چون هربار میخواستیم اقدام به ساختن همان لولهنگ کنیم پرونده مان را میبردند شورای امنیت و شما از ترس پا پس میکشیدید!!!!
اتفاقا عبارت عامیانه ی لاریجانی که «ما را از لولوی شورای امنیت نترسانید» خیلی ژرفنگرانه تر  و عاقلانه تر و حافظ منافع درازمدت ملی تر است تا عقب نشینی و باج دهیِ وحشتزده ی جنابعالی!

اشتباه فاجعه آمیز دیگری که ایشانبای دولت ذکر کرده اند «دستگیری ماجراجویانه ی جاسوسان انگلیسی»است!!! یعنی اینکه عقلانیت ایشان ایجاب میکند که اجازه دهی یاروی نظامی انگلیسی هربار دلش خواست به آبهای ما وارد شود و اصلا به روی خودت هم نیاوری که مبادا... این حفاظت از منافع ملی است جناب تاجزاده؟ شما بودی رها میکردی کارشان را بکنند و بروند؟! انگلستان با خودش «ماهیگیر» که نیاورده عراق!!!  نظامی آورده! قایق انگلیسی ای که از سمت عراق می آید بنظر شما جاسوس نیست!؟نباید با آن برخوردی کرد؟
6.   آقای تاجزاده ازجمله نشانه های شکست سیاستهای ما را این ذکر میکنند که رهبر اصطلاح «اقتصاد مقاومتی» را در زمانی غیر از روز اول سال بکار بردند!!! این که دیگر احتمالا ناشی از خستگیِ نگارنده در انتهای نامه بوده و به جوک بیشتر شباهت دارد تا تحلیل کسی که مدعی عقلانیت است! گویی رهبر تنها سالی یکبار آنهم در پیام نوروزی اجازه دارند حرف جدید بزنند!!! و تازه اقتصاد مقاومتی برخلاف تصور ایشان به معنای "کوپنی شدن" نیست. و ضمنا الا هم سیاست جدیدی نیست رهبر از سال 88 که گفتند اصلاح الگوی مصرف، بلکه از سال 87 که فرمودند «دهه ی عدالت و پیشفت» روندی مدنظرشان بود که اصلاح الگوی مصرف و جهاد اقتصادی و اقتصاد مقاومتی و حمایت از تولید ملی  خیلی سیاستهای دیگر و اصطلاحات دیگر در آن روند معنا مییابند!


7.   یک مسئله ی مهم
:
چرا رهبر با سیاست زمان خاتمی مخالفت علنی نکرد؟
دقت کنیم: رهبری دینی، درنگاه شیعه، اولین و آخرین و بزرگترین هدفش «رشد مردم»است.چرا امام علی 25سال سکوت کرد؟ چرا امام حسن حکومت ام الفسادی مثل معاویه را پذیرفت؟ چرا 8امام بعد از امام حسین هیچکدام مخالفت علنی با حکام وقت نکردند؟ چرا علمای شیعه قرنهای متمادی از فساد شاهان و خلفا خون دل خوردند و اعتراض جدی ای نکردند؟ چرا امام خمینی بازرگان و بنی صدر و خیلیهای دیگر را پذیرفت؟! یک دلیل  البته حفظ وحدت است.
بله آقای تاجزاده!!! برای شما احتمالا جالب است که بدانید «وجود دشمن خارجی» نه فقط آزادی را از برخی معترضین تندروی داخلی سلب میکند، بلکه خیلی جاها رهبری دینی را نیز محدود میکند! البته نه بمعنای ترس! رهبری دینی، برخلاف شما، از انتقاد به دشمن نمیترسد. اما بخاطر وجود دشمن، خیلی وقتها از انتقاد علنی به مسئولین داخلی کشور اجتناب میکند!!! چون مشاهده ی «دودستگی» در یک کشور همانچیزی ست که دشمنان آن کشور میخواهند. ائمه ی ما بهمین دلیل دست به قیام و جنگ نزدند. و امام و رهبر هم بهمین دلیل از خیلی ها حمایت کرده و میکنند.

این یک دلیل. اما دلیل مهمتری هم هست
:
رشد مردم!
رهبری دینی باید به مردم، و منتخب مردم فرصت سعی و خطا بدهد. بهرحال این خاتمی ای است که دو دوره مردم رای  قاطع به او داده اند. باید به مردم فرصت داد تا حاصل کار او را ببینند. چنان که امام به مردم فرصت داد تا حاصل کار بنیصدر را ببینند. ولو بقیمت شهادت بهترین یاران انقلاب.
بهمین دلیل امام علی به مردم فرصت داد، و به نسلهای آینده فرصت داد تا حاصل «رای ملت در سقبفه» را ببینند!!! ولو به قیمت شهادت حضرت فاطمه. چون  این مردمند که باید تجربه کنند.و آگاهانه انتخاب کنند.
(
ضمنا این هم یک دلیل دیگر بر اصالت داشتنِ رای مردم  از نظر جمهوری اسلامی)


8.    درنهایت: پاسخ به سوال اصلی جناب تاجزاده که گفته اند «چطور این تناقض را توجیه میکنید که با تمام این مقدمات، سیاست خاتمی را شکست خورده و سیاست احمدینژاد را موفق میدانید؟»
در پاسخ باید عرض کرد که آقای تاجزاده! هیچ تناقضی درکار نیست!
مگر نه اینکه میزان موفقیت هرکسی را باید بسته به شعارهای خودش سنجید؟! شعار آقای خاتمی در سیاست خارجی، «تنش زدایی» بود. درحالی که موفق به این کار نشد. پس این سیاست شکست خورده است.
اما آیا شعار سیاست خارجی احمدینژاد آن بود که «من کاری می کنم که تحریم نشویم»؟؟؟ که وجود تحریمها دلیل بر شکست سیاست او باشد؟! شعار احمدینژاد در سیاست خارجی عدالت محوری بودف عدالت جهانی. و از آغاز مشخص بود که ابرقدرتها در برابر عدالتخواهی مقاومت خواهند کردن و به ملت عدالتخواه فشار خواهند آورد. و بهرحال تحریم اقتصادی ولو سنگین کجا، لشکرکشی نظامی ِ زمان خاتمی کجا؟؟؟

9.    آقای تاجزاده! علیرغم تصور شما، ما چشممان را بر روی غرب نبسته ایم که بجای آن چشم به شرق بدوزیم. بلکه ما «چشم خوف و رجا»یمان فقط به خداست و به آنچه که خودمان داریم. نه به شرق و نه به غرب. ما غرب را میبینیم. خیلی هم به دقت. اما تفاوت ما و شما آنجاست که ما غرب را بعنوان یک دشمنِ کمین گرفته مینگریم و رصد میکنیم و شما بعنوان یک دوست! دوست که البته نه، بعنوان موجودی که از قهرش باید ترسید و به لطفش باید امید داشت!

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
برچسب‌ها: تاجزاده, سیاست خارجی, شاه سلطان حسین, مقایسه, احمدینژاد, خاتمی, پارادایم دینی
+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1391ساعت 6:29  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حدود یک هفته قبل بود که مامان داشتند در ذهنشان دنبال آیات و احادیث متناسب با «پدافند غیرعامل» میگشتند و زیر لب غر میزدند که بچه های بیچاره، هی ما مناسبت میتراشیم و هی اینا باید بنشینند سخنرانی گوش کنند، تا مدرسه گزارش فعالیت پرملات رد کند برای اداره. همه ش هم سخنرانی های تکراری امثال من، خسته می شوند خب، چیز بدردخوری هم دست آخر گیرشان نمی آید و...ما و اخوی هم شروع کردیم به ایده دادن که درمورد فلان و بهمان هم میتوانی مثال بزنی و... نتیجه ای که مامان گرفتند که«خودت هم میومدی بد نبودها...» «واقعا؟! میشه؟!» «شاید ولی حراست اداره باید تاییدت کنه و...» ای بابا بیخیال نخواستیم اصلا...

ولی مامان پیگیری کردند و مجوز یک بار آمدن به مدرسه شان(که از قضا از آن مدارس ازآسمان نازل شده و حساس و نخبگانی و اینحرفهاست و خلاصه حساسیت اداره روی آن بیشتر است) را برای ما گرفت و قضیه شوخی شوخی جدی شد و حالا ما به فکر افتادیم که نفرین بر دهانی ک بی موقع باز شود!!! آخه این چه ادعای گزافی بود!!!من؟؟؟بچه ی راهنمایی؟؟؟پدافند غیرعامل؟؟؟ من که با پسرخاله و دخترعمه و نوجوانهای فامیل هم استرس میگیرم وقتی بخوام حرف بزنم؛ حتی حرف عادی چه رسد به...

 البته مامان فرمودند که بچه های تیز و روشنی دارند و در اینمورد هم پارسال اتفاقا یک جزوه و امتحان(غیراجباری البت) داشته اند و ...جزوه را دیدم، شبیه خطبه های نمازجمعه بود: مجموعه ای از جملاتی ثقیل که از ترکیب کلمات "جنگ نرم" و "فتنه" و "تهاجم فرهنگی" و "ناتوی فرهنگی" و "ارزشها و مبانی اعتقادات" و ... درست شده اند. به قول منطقیون«تعریف یک مفهوم با مفاهیم پیچیده تر» ناملموس، بی ربط به زندگی روزمره ی بچه ها و معلمها. راستش دلم سوخت، راستترش لجم هم گرفت! خب حداقل هیچی به بچه نگویید که فردا اگر جای دیگری حرف حسابتری به گوشش خورد مطلب قبلا توی ذهنش ذبح نشده باشد... راستترترش هم اینکه با همین فکرها و حرص خوردنها ذهنم بقاعده ی موتوری که چندماه بیمصرف مونده، شروع کرد به "غام غام"کردن و راه افتادن که حالا که الزام هست بچه در اینمورد بشنود، چه حرفهای ملموستر و کاربردیتری میتوان با نوجوان زد. در یک جلسه ی نیم ساعته حتی یک جمله را اگر بتوانی برای مخاطب نوجوان جابیندازی، طوری که "خودش" آن را نتیجه بگیرد و بپذیرد و یا دست کم آندر برایش مهم بشود که اگر باور هم نکرد، در موردش سوال داشته باشد، کافیست. یک جمله ی کلیدی. یک قضیه ی اساسی. بالاپایین کردم و در فکرهای نوجوانی خودم گشتم و دیدم اساسیترین قضیه توی زندگی نوجوانی خودم، آن چیزی که از خیلی مهلکه های رایج زمان ما نجاتم داد، این بود که باور کرده بودم بعضیها که برای ما فیلمها و کارتونهای دوست داشتنی میسازند و مدهای خوشکل طراحی میکنند، «دشمنند». فرق من با  اغلب همکلاسیهام آنروزها شاید در باور کردن همین یک کلمه بود: «دشمن»! همین یک کلمه باعث میشد ساده با ورودیهای ذهنم برخورد نکنم. فیلم و کارتون ببینم. شاید مثل بقیه لباس بپوشم و موسیقی گوش کنم و سعی کنم خوشتیپترین باشم و... اما آژیرقرمزِ تشخیصِ حمله ی دشمن، گوشه ی ذهنم همیشه آماده باشه. نگاهم به اصطلاح «انتقادی» باشه....تا شب طول کشید که مثالهای مناسب پیداکنم و نقشه ی ارتباطات منطقی حرفها را تنظیم کنم و...

فرداصبح بعد از نماز اما دوباره یک عالمه تردید به ذهنم هجوم آورد: آخه چرا تو؟ فکر کردی چه حرف حسابی داری؟! وقت بچه های مردم رو بیخودی میگیری. اصلا بفرض که حرفهات خوب، اگر نفهمیدن چی؟اگر برای سنشون زیاد بود؟ اگر اصلا سرصبحی خسته بودند و خواب آلود، اگر استرس امتحانهاشونو داشتند؟ و اگر و اگر و اگر... همیشه از سخنرانی کردن میترسیدم؛ شاید به این دلیل که سخنرانهای بد زیاد دیده م!سخنرانیهایی که نه خبر جدیدی به تو میدهد و نه نکته ی تازه ای درهمان اخباری که میدانی به تو نشان می دهد. سخنرانیهای کپی شده از روی هم! سخنرانی که آدم حرصش میگیرد از وقتی که برای گوش دادن به او گذاشته. چه رسد به اینکه گوش دادن به اینجور سخنرانیها "اجبار" هم باشد. برای همین بود که هربار غلطی کرده و ازدستم دررفته بود و پیشنهاد سخنرانی ای را پذیرفته بودم، تا موعد سخنرانی استرس و عذاب وجدان امانم را بریده بود و دربسیاری موارد زده بودم زیرش و کنسل کرده بودم!

در همین فکرها بودم که مامان گفتند اگر آماده نیستی باشد برای یکشنبه؟! و من از خدا خواسته قبول کردم و خزیدم زیر پتو و ادامه ی خواب! که تا یکشنبه هم خدا بزرگ است یک جوری میشود بالاخره! و بعد دوباره پشیمانی و وجداندرد که تنبل! ترسو! چرا بهانه می آوری؟ فوقش این است که خوششان نیاید تو مامور به تکلیفی نه نتیجه و ...خلاصه مصمم شدیم برای یکشنبه که هرطور شده خواب دلچسب صبحگاهی را رهاکنیم و از بچه ها هم نترسیم و توکل به خدا...

بچه ها توی نمازخانه نشسته بودند و به عده ای داشتند جایزه می دادند.و بنده هم که قرار بود نیم ساعت مزحمشان شوم، قرار نبود بنشینم! یعنی صندلی نبود و این البته برای مثل بنده ای که اگر راه نروم حرفهام یادم میروند! خیلی هم خوب بود. هوا هم نه گرم بود و نه سرد و خلاصه خاطرجمع شدم که اوضاع رفاهیِ مستمعینم از خودم بهتر است! خانم معاون پرورشی، به اسم و فامیل و تحصیلات معرفیم کردند و گفتند باقیش بعدا!(یعنی اینکه بچه ی فلانی هستم!) روی تابلوی نمازخانه کلمات "پدافند غیرعامل" و "توسعه ی پایدار" را چسبانده بودند؛ با دو تا دیگه که یادم نیست.

کار را با سوال شروع کردم: بچه ها کی میدونه پدافند غیرعامل یعنی چی؟ -دو تا دست بالا رفت:

خانم اجازه یعنی جنگ درمورد ارزشها و اعتقادات

خانم اجازه یعنی جنگ نرمی که اهداف و سنگرهاش ذهن و دل و اندیشه ی مردم است.

[یعنی همان مطالب جزوه ی کذا!] آفرین بچه ها. در یک تعریف ساده تر:

کلمه ی پدافند، یعنی «دفاع»؛ در برابر آفند که یعنی «حمله». اینا دو تا اصطلاح نظامی و جنگیند. مثلا وقتی یک هواپیما به شما حمله میکند تا شما را بمباران کند؛ شما دربرابر این آفند، 2 تا کار میتوانید بکنید، 2جور میتوانید پدافند کنید: یا میتوانید اسلحه ی ضدهوایی را به طرف او شلیک کنید که در این صورت هم شما از بمبهای او نجات یافته و حفظ شده اید و هم خلبان و هواپیمای دشمن آسیب دیده اند و ترکیده اند. یعنی شما برای "دفاع" از خودتان، یک "عمل" روی دشمن انجام داده اید. به این میگویند «دفاع عامل» یا پدافند عامل، پدافند عمل کننده. یک وقت هم میتوانید علاوه بر شلیک ضدهوایی، خودتان به پناهگاهی که «قبلا ساخته اید» بروید و از آسیب دشمن در امان بمانید. پناهگاه، یک دفاع غیرعامل است. که آسیبی به دشمن نمی رساند اما شما را حفظ میکند. بهرحال درهرجنگی ما همزمان به پدافندهای عامل و غیرعامل احتیاج داریم،هردو باید با هم وجود داشته باشند. ممکن است هواپیمای دشمن از چنگ ضدهوایی شما دربرود، و موشکهای شما به او نخورد، و او بمبهایش را بریزد، شما باید ساختمانهایت را و فضای جبهه ات را به گونه ای «از قبل» ساخته باشی که کمترین آسیب را دربرابر بمباران ببینی. نکته ی قابل توجه: پدافند غیرعامل باید قبل از حمله ی دشمن وجود داشته باشد! یعنی باید حمله ی دشمن را "پیش بینی" کرده باشیم و برای دفاع غیرعامل آماده شده باشیم.

حتی توی طبیعت و حیوان ها هم میتوان انواع عامل و غیرعاملِ پدافند را پیدا کرد! مثلا مار برای دفاع از خودش، به دشمنِ مهاجم نیش میزند! یعنی پدافند عامل دارد1 و لاکپشت، برای دفاع از خودش لاک محکم دارد، یعنی پدافند غیرعامل دارد.

اما حمله ها همیشه نظامی و همراه با توپ و تانک و تفنگ نیستند. مثلا «دزدی» یک حمله است! یک حمله ی اقتصادی. تحریم کردن هم همینطور، یعنی مثلا من چیزی را که تو داری از تو نمیخرم(تا تو پولی به دست نیاوری) و چیزهایی که که تو لازم داری و من دارم را به تو نمیفرشوم. این هم یک جور حمله ی دشمن است که باید در برابر آن دفاع کرد. دفاع های عامل و دفاع های غیرعامل. مثلا ما وقتی بنزین را سهمیه بندی کردیم، و با این کار مصرف بنزینمان را به اندازه ای پایین آوردیم که خودمان می توانستیم تولیدش کنیم، یک دفاع غیرعامل کردیم، دربرابر حمله ی "تحریم بنزین"! چون این حمله را از قبل پیش بینی کرده بودیم. حمله ها گاهی سیاسی اند، مثل حیله گری ها و ترفندهایی که مثلا کسی برای کسب یک مقامی انجام میدهد.(شبیه چیزی که توی سریال دونگ یی زیاد دیدید!) گاهی اجتماعی اند مثلا در برخی مناطق کشور ما، که بعضی خانواده ها عقاید انحرافی مثل وهابیت و بهاییت دارند، دشمن به آنها پول می دهد تا زیاد بچه به دنیا بیاورند و ترکیب جمعیت به نفع آنها تغییر کند. یعنی تعدادشان زیاد شود. این هم یک جر حمله ی دشمن است.

اما یک سوال مهم تر: آفند، پدافند، حمله، دفاع، دشمن، و... اینها همه اصطلاحات جنگی هستند. چرا ما هنوز و درشرایطی که جنگ نیست و داریم خیلی عادی زندگیمان را میکنیم، هنوز از این کلمات استفاده می کنیم؟! (اصل بحثم امروز درمورد این سواله)

یکی از بچه ها: چون همیشه داریم تهدید میشویم (شاید هم گفت: چون میخواهیم دشمن را تهدید کنیم-دقیق متوجه نشدم)

بله. اجازه بدهید یک مثال بزنم: شما توی کلاس دارید درستان را میخوانید، یادمیگیرید، امتحان میدهید، مشق مینویسید و بازی میکنید و با هیچکس هم دعوایی ندارید. اما بین تمام همکلاسیهای خوب شما، یک نفر هست که «تصور میکند هرچه که هست، مال خودش است» مثلا فکر میکند کیف شما مال خودش است، شما برداشته اید! کتاب دوستتان مال اوست، کفش آن دیگری هم مال اوست و... خب این آدم شاید اول هم به شماچیزی نگوید و خودش در فرصت مناسب، یواشکی وسایل شما را بردارد! شاید هم با شما دعوا کند و مثلا شما را بزند تا به زور وسایلتان را از شما بگیرد. یک موقع هم از روشهای دیگر عمل میکند: مثلا سعی میکند با «گفتگو» شما را مجاب کند که این وسایلتان را باید به او بدهید! مثلا به اصطلاح "تو سرِ مال بزند": این کتابی که تو داری کهنه و پاره و کثیف شده. بدردت نمیخورد. این کیفت زیادی بزرگ و سنگین است نمی خواهیش بده به من به جاش این آبنبات مال تو!...

شما ممکن است فریب او را بخورید، ممکن هم هست فریب نخورید اما چون حوصله ی دعوا ندارید ، هرچه خواست اطاعت کنید و به او بدهید. اما تا کجا ؟ دربرابر این آدم زیاده خواه تا کجا میتوان کوتاه آمد؟ کیف وکتاب و جامدادی و گل سر و کفش و لباس و کم کم خواهد گفت خم شو تا من سوارت شوم!!! خودِ تو هم اسبِ من باش! پس شما بالاخره یک جایی باید برای او خط قرمز بکشید و خواسته های او را اطاعت نکنید. و همین جا نقطه ی آغاز جنگِ شماست! درحالی که شما با کسی جنگی نداشته اید. اما وجودِ یک آدمِ  زیاده خواه، خودبخود برای سایرین هم ایجادِ جنگ میکند.

دنیای ما متاسفانه از این آدمهای زیاده خواه همیشه داشته است! تمام آدمهایی که پادشاه شده اند. و بسیاری هم که خواسته ند اما زورشان نرسیده پادشاه شوند! تمام پادشاههایی که به کشورهای دیگر حمله کردند. تمام آدمهایی که سر یکدیگر کلاه می گذارند! و... اما یکی از این گروههای زیاده خواه هست که چندصدسال است که زورش از همه ی زیاده خواه ها  قلدرهای دیگر بیشتر بوده! و هنوز هم هست! و آن هم رؤسای کشورهای اروپایی اند! بگذارید برای شما قصه ی آنها را بگویم:

قاره ی اروپا یک قاره ی کوچک اما پرجمعیت و خوش آب و هوا بود که دریاهای بسیار زیادی هم داشت و مردمش کشتیسازی و دریانوردی را از قدیم به خوبی بلد بوده اند. (یک شمای کلی از نقشه ی اروپا را روی تابلو رسم کردم.) اما مردم اروپا یک صفت داشتند و آن اینکه اغلبشان ، شاید بخاطر وضعیت کشور و جمعیتشان که منابع به اندازه ی کافی نبود و...شاید هم به دلایل دیگر، همیشه با هم درگیر جنگ بودند. همیشه برای تصاحب خانه و زمین و وسایل یکدیگر با هم میجنگیدند. برای همین شهرهاشان به شکل قلعه بود! تا از حمله و غارت در امان بماند! و  یا مثلا همراه کشتیهاشان (که مثل قطار و اتوبوسهای ما زیاد بودند و وسیله ی ارتباطی شهرها و کشورها با هم بودند) همیشه ابزارهای جنگی و جنگجویان زیادی بود، تا از آسیب "دزدان دریایی" در امان بباشند. اصلا پدیده ی "دزد دریایی" یک پدیده ی مخصوص اروپا و قدیمی و ریشه دار در فرهنگ اروپاییست.

زمان گذشت و اروپایی ها در صنعت کشتیسازی و دریانوردی پیشرفتهای زیادی کردند. و توانستند کشتیهای قوی و بزرگی بسازند که بتواند ماهها و گاهی یکی دوسال روی آب بماند و اقیانوسها را هم طی کند و غذا و آذوقه ی کافی هم برای سرنشینان خود حمل کند و نگه دارد و... و به این ترتیب پای همان اروپایی ها و ازجمله همان دزدهای دریایی به سرزمینهایی رسید که تاکنون نرسیده بود. و به قول خودشان سرزمینهای "جدید"ی را "کشف" کردند. مثل امریکا، آفریقا و استرالیا.

اما آیا تا حالا به این کلمه ی "کشف آمریکا" و به کلمه ی "کشف" توجه کرده اید؟! معمولا اصطلاح کشف کردن را برای چیزی بکار میبرند که برای اولین بار پیدا میشود. کسی قبلا آن را پیدا نکرده و از وجود آن خبر نداشته. اما آن سرزمینهایی که اروپاییها به قول خودشان کشف کردند، ساکنان بومی ای داشت! آمریکا در ابتدا حدود 60-70میلیون نفر جمعیت داشت که با صلح و دوستی با هم زندگی میکردند. فرهنگ خاص خودشان را داشتند و آداب و ستها و قوانین و تمدن خاص خودشان را داشتند. اما اروپاییها اصلا آنها را آدم به حساب نیاوردند. و این طور تصور کردند که خودشان اولین «آدمهایی»هستند که پایشان به این سرزمین رسیده و لذا هرچه در این قاره است، مال آنهاست! مثل همان همکلاسی قلدر و زیاده خواهی که برای شما مثال زدم! اینطور شد که شروع کردند به کشتن ساکنان اصلی آمریکا. و شعار «یک سرخپوست خوب، فقط یک سرخپوست مرده است» را دادند. و در کمتر از صد سال بعد، از آن جمعیت سرخپوستها تقریبا چیزی باقی نمانده بود!!! و اروپایی هایی که حالا ساکن آمریکا شده بودند اصلا احساس نمیکردند کار بدی کرده اند! فکر میکردند یک جور جانور مزاحم بنام سرخپوستها را از سرزمینی که مال اروپایی هاست(!) پاک کرده اند! مثل وقتی که ما مثلا سوسکهای توی خانه ی خودمان را میکشیم! چون فکر میکنیم خانه مال ماست و سوسک مزاحم شده است. اروپاییها نسبت به تمام آدمهای غیراروپایی همین احساس را داشتند. در آفریقا و استرالیا هم شبیه به همین اتفاق افتاد.

در کشورهای آسیایی هم  چون مردم هشیارتر بودند، به این شدت نشد، اما مثلا نفت ما را یا برخی محصولات مارا یا گنجهای باستانی ما را مفت میبردند. با همان روشِ "تو سرِ مال زدن"! این نفت به چه درد شما میخورد؟! بدهید ما آنرا از کشور شما خارج کنیم این ماده ی سیاه بدبوی مزاحم را. و به جای آن چیزهای بهتری به شما بدهیم! کم کم اروپاییها و آمریکاییهای جدید، متوجه شدند که چیزی که درکشورهای آسیایی مزاحمِ آنهاست، اعتقادات و فرهنگ مردم است. که آنها را هشیار کرده است. و برای همین سعی کردند به روشهای مختلف، در کنار آن غارتی که میکنند، این فرهنگ را هم از بین ببرند. یک روش بسیار بسیار موثر این بود که وانمود کنند فرهنگ ما فرهنگ بدردنخوری است! (یعنی همان تو سرِ مال زدن!) این چادر و چاقچور چیست سیاه و زشت که میپوشید؟! ببینید زنهای ما چقدر زیباتر و رنگارنگتر لباس میپوشند! این مشغولیتها به چه درد میخورد که شما دارید؟! منبر و روضه و آخوند و ...ببینید ما چه سینماهای خوبی داریم!چه تیاترهای هیجان انگیزی داریم! این غذاها چیست شما میخورید؟! ببینید ما چه غذاهای گوشتی و چرب و شیرین و خوشمزه تری داریم! این چه ورزشهای خنده داریه که دارید، زورخونه و...ببینید ما فوتبال داریم چه هیجانی داره! درحالی که خیلی سنتهای ما حساب شده و ریشه دار بوده ند و امروز ثابت میشه که برای روح و جسم آدم و داشتن جامعه ی سالم، چقدرمفیدبوده که متاسفانه برگرداندنشون به این راحتی نیست.

خب پس یک راه آن بود (و هست) که چیزهایی که ما داریم را برایمان بی ارزش جلوه دهند. راه دیگر غافل کردنِ ما بوده!مثل اینکه آن دوست زیاده خواه شما شما را دنبال کاری، از کلاس بفرستد بیرون، یا حواستان را به چیزی پرت کند! و بعد وسایل شما را بردارد. غربی ها از این روش هم خیلی استفاده کردند. بعنوان مثال برای اولین بار انگلیسیها بودند که مواد مخدر را به کشور چین وارد کردند و بعد از آنکه امپراتوری آن زمان چین متوجه این موضوع شد، و با آن مخالفت کرد، جنگهایی بین چین و واردکنندگان انگلیسی مواد مخدر درگرفت. و یا در همین ایران خودمان نیز درآغاز انگلیسیها بودند که کشت و تهیه و استفاده ی این مواد را به مردم یاد دادند. و خیلی راههای دیگر که برای غافل کردن مردم ما بکار میبردند و هنوز هم میبرند!

اینها تبلیغاتی بوده که از صدسال قبل تا حالا اروپاییها درکشور ما میکردند. هنوز هم میکنند، مثلا کارتونهایی مثل ماداگاسکار را احتمالا دیده اید!(که وقتی پرسیدم انگشتهای زیادی با هیجان و شتیاق بالا رفت که یعنی بله ما دیدیم!) توی کارتونهای شبیه به این، ما همیشه یک «جنگل» از حیوانات میبینیم که در شرایط وحشی و بدور از تمدن زندگی میکنند و سنتهای خرافه گونه ای دارند. این تصویری است که اروپایی ها همیشه از مردم بومیِ سرزمینهایی که کشف میکردند یا به آن وارد میشدند، داشتند! شما آدمهای غیراروپایی شبیه به حیوانات این جنگلید! بعد مثلا درکارتون ماداگاسکار، یک بچه شیر بطور اتفاقی سر از کشور متمدن آمریکا در می آورد و «دلقک سیرک» میشود. یعنی وسیله ی خنداندن مردم! و این میشود یک «غیر اروپاییِ متمدن و خوب!» و وقتی به جامعه ی سنتی خودش برمیگردد و با شرایطی مواجه میشود که انسانهای آمریکایی متمدن آمده اند و جنگل اینها را گرفته اند و آبِ اینها را برای خودشان برداشته اند و حیوانات دچار خشکسالی و قحطی شده اند؛ همین بچه شیر تقریبا کودن و دلقک، جنگلش را نجات می دهد! و میشود قهرمان. اما چطوری؟ با آدمها «مذاکره» میکند! و آنها را راضی میکند که آب مالِ خودتان!!!فقط یک مقدار کمی از آن را هم به ما بدهید تا نمیریم!!! خب این چیزی است که این کارتون دارد به بچه های ما یاد میدهد! آن کارتون آموزش اژدها هم همین است. کارتون پنگوئن خوشقدم هم. کارتون زنبور عسل هم و... نمیگوید آدمها اصلا ب چه حقی وارد جنگل ما شده اند و آبی که مال ما بوده را برداشته ند؟! میگوید حقِ آنهاست! فقط اگر یک سهم بخور و نمیری هم به بومیها بدند، لطف کرده اند! همین برخوردی که صدسال با نفت ایران کردند!

 یا صریحتر از این، کارتونهای دروغی مثل «مهاجران» (همان لوسیمی!) را میسازند که یک خانواده ی خیلی محترم و زحمتکشِ انگلیسی رفته اند در یک سرزمینِ خالی از آدمها در استرالیا...درحالی که اینطور نبود، استرالیا مردم بومی داشت که انگلیسیها آنها را کشتند. اولین گروههای انگلیسی که به استرالیا رفتند خلافکارها و جنایتکارها بودند که بعنوان "تبعید" به استرالیا میفرستادندشان. بعد اینها که ذاتا جنایتکار بودند، شروع میکنند از بومیهای استرالیا کار کشیدن و حتی بعنوان تفریح آدمهای بومی را شکار میکردند! و خلاصه اینها کم کم با سواستفاده از این بومیها ثروتمند شدند.و استرالیا را ظاهرا برای خودشان آباد کردند و درواقع برای صاحبان اصلیِ آن، ویران!

خب حالا پدافند غیرعاملِ من و شما دربرابر این حملات فرهنگی چطوری است؟!

 1.بنظر من، اول آن است که بدانیم دشمن، دشمن است! دشمن حرفهاش از روی دلسوزی نیست! دشمن دنبال آسیب زدن به ماست. مثل همان همکلاسی زیاده خواه است. ما وقتی حرف دشمنهای تاریخیمان را باور میکنیم که دست از دشمنی برداشته باشند. که از عملکرد قبلی خودشان پشیمان و عذرخواه باشند. مثلا انگلستان تا وقتی خساراتی را که درطول جنگ جهانی به کشور ما زده(چقدر آذوقه ی مردم را غارت کردند سربازهای انگلیسی چه بیماریهایی با خود آوردند و مردم ما را به کشتن دادند و چقدر شهرهای ما زیر پای ارتش آنها ویران شد [هولوکاست9میلیون ایرانی بدست بریتانیا])  نپردازد، ما حرف شبکه های بی بی سی و من و تو و ... ش را نمی توانیم باور کنیم.

اثر این پدافند غیرعامل را با یک مثال برایتان روشن می کنم: سال81 آمریکا میخواست به کشور عراق حمله کند. اما قبل از حمله شبکه ها ماهواره ای آمریکا شروع کردند به تبلیغات زیادی که بله مردم عراق شما خیلی بدبختید شما بیچاره اید صدام باعث تمام مشکلات شماست. ما آمریکایی ها می آییم و شما را نجات میدهیم. مردم و جوانان عراق این پدافند غیرعامل را نداشتند! دشمن را "دشمن" نمی دیدند! فراموش کردهبودند که او فقط بدنبال سود خودش است. لذا نه تنها مقاومتی نکردند بلکه از خداشان هم بود! استقبال هم کردند از سربازهای آمریکایی...خب نتیجه ش شد بیش از یک میلیون کشته در عراق و روز به روز بدبختتر شدن مردم.

2. مهمترین پدافند آن است که ما تامیتوانیم فرهنگ و ارزشهای خودمان را بشناسیم. تا نتوانند آن را برای ما تحقیرکنند! مثلا ما بدانیم ارزش حجاب و نوع پوششمان به چیست، برای چیست؟ ما بدانیم چه تمدن درخشانی داشته ایم. بدانیم زمانی که اروپاییها تا قرن شانزدهم! هنوز –ببخشید-دستشویی توی خانه ها و شهر و حتی قصرهای شاهانشان نداشته اند، و از شدت گندآب و فاضلاب به بیماریهایی مانند طاعون دچار میشدند، زمانی که اروپاییها شیطان را عامل بیماری میدانستند! و با انواع خرافات درصدد درمان بیماریها بودند، ما در کشورهای اسلامی چاههای فاضلآب و حمام و بیمارستانهای مجهز داشتیم. زمانی که آنها دچار دزدان دریایی بودند، ما مسلمانها و شرقیها از چین و ژاپن گرفته تا هندوستان و تا ایران و کشورهای عربی، در تجارت دریایی با یکدیگر «همکاری» می کردیم و در صلح و آرامش و دوستی کالاها و محصولاتمان را با یکدیگر مبادله میکردیم و هیچکس سهم دیگری را نمی خورد. نیازی هم به اسلحه گذاشتن در کشتیها نبود!

ما باید بدانیم ما که بوده ایم؟! و آنها که بوده اند؟! باید قدر چیزی را که داریم بدانیم. تا براحتی آن را در چشم ما سیاه نکنند؛مثلا دشمن با این موضوع که مردم ما روحانیت و ولایت فقیه را دوست دارند خیلی مشکل داشته و دارد. چون روحانیون و امروز ولی فقیه، تنها کسانی بودند که همیشه دربرابر آنها ایستاده اند و نقشه های آنها را برای مردم افشا کرده اند. بهمین دلیل شما میبینید که شبکه های ماهواره ای آنها دائما ولایت فقیه و روحانیت را مسخره میکنند، یا تحقیرمیکنند، میگویند دیکتاتوری و... درحالی که مشکل آنها جای دیگریست. شما دارید توی خانه تان زندگی میکنید، بازی میکنید، درس میخوانید مدرسه میروید با دوستهایتان به گردش میروید، اما کسی که حواسش هست هرشب درب خانه را قفل کند تا «امنیت» شما حفظ شود پدرو مادر شماست! کسی که مراقب است شما با دشمنتان دوست نشوید و آسیب نبینید، پدرومادر شما هستند، کسی که مراقب است در معاملات مختلف سرخانواده ی شما کلاه نرود پدر و مادر است، کسی که شما را راهنمایی میکند تا کمتر اشتباه کنید و کمتر پشیمان شوید پدرومادر شما هستند. روحانیون و ولی فقیه، مثل پدرهای ملت مسلمانند! آنها همیشه مراقب بوده اند که کسی به ملتشان آسیبی نرساند. و دشمنان ما با این موضوع مشکل دارند.اما از راههای دیگر وارد میشوند. آن را کم اهمیت و بی ارزش و حتی مزاحم جلوه می دهند.

3. پدافند غیرعامل دومی که ما به کار میبریم، به اصطلاح «سواد رسانه ای» است. یعنی چه؟ یعنی شما کتاب بخوان، سایتهای خبری را ببین، تلوزیون و کارتون و فیلم ببین، «اما با حواس جمع»! با «نگاه انتقادی» متوجه باش که کارتونی که داری نگاه میکنی و میخندی و لذت میبری، بعد از این لذتها، چه حرفی میخواست به شما القا کند؟! این اسباببازی، این عروسک، این بازی کامپیوتری، بجز سرگرمی، چه حرفهایی برای شما دارد؟ چه الگویی دارد به شما ارائه می دهد؟ مثلا کارتونهای «پاندای کونگفوکار» (که همه بچه ها ظاهرا دیده ند و دوست داشتند!) که خیلی هم قشنگ است، ته داستان دارد یک «قهرمان» به شما نشان میدهد، که درواقع یک موجود کودن و چلمن و شکمو است! اما قهران هم هست!!! خب آدمی که قهرمانهای واقعیِ ملت و فرهنگ خودش را نشناسد، آدمی که «امام علی» را بعنوان قهرمان ندیده باشد که درمیدان جنگ و دربرابر دشمن چقدر محکم است و درباربر یتیمهای شهر چطور خم میشود و اسب میشود تا روی کمرش بنشینند وبازی کنند و دربرابر خدا چطور نماز میخواند و در زندگی و خوردن و خوابیدنش چطور ساده زندگی میکند و...، آدمی که حواسش جمع نباشد، کم کم عادت میکند که پس قهرمانها، آدم خوبها، موجوداتی مثل پاندا، مثل مرد عنکبوتی، مثل بتمن و... هستند! با تمام ضعفهایی که این شخصیتها دارند!

 

یکی از بچه ها پرسید: با این حساب چرا پس این کارتونها در ایران ترجمه و پخش میشوند؟! و اصلا دشمن چرا روی کودکان کار میکند و نه روی جوانان؟!

سوال امیدوارکننده ای بود! یعنی حرفهام مبهم نبوده و جاافتاده و سوال ایجاد کرده! گفتم: خب برای اینکه نمیشود چشم و گوش مردم را بست! خود صداوسیما و موسسه های رسمی ترجمه نکنند، صدجور گروه مخفی و غیررسمی هستند که ترجمه کنند و تکثیرکنند و به دست مردم برسانند مثل خیلی از فیلمها و سریالها! حذف این محصولات، نه امکان دارد و نه اصلا صحیح است. آن آدمی که ایده آل ماست، آن چیزی که کشور ما بهش نیازدارد آدمهای چشم و گوش بسته نیست که بزور پاستوریزه نگهش داشته باشیم و تا یک جایی این زور از سرش برداشته شد بزند زیر همه چی! اتفاقا چیزی که لازم است، یک آدم خوب و رشدیافته کسی ست که با هر نوع حرف و فرهنگی که مواجه شد بتواند آن را تحلیل کند و خوب و بد آنرا تشخیص بدهد و خودش بتواند، دربرابر حملات فرهنگی، از فکر و روح خودش مراقبت کند. دشمن هم روی جوانها کار میکند و هم بزرگترها و هم کودکان. منتها کودک، نگاه انتقادیش کمتر است. راحتتر هرحرفی را میپذیرد، تا شمای نوجوان. زودتر باورمیکند و اعتماد میکند. اساسا راونشناسها میگویند 80درصد از شخصیت آدمها درزمان کودکی و زیر7سال شکل میگیرد! پس اتفاقا طرف، خوب جایی دست گذاشته!!!

 

دیگه اینجا صدای اعتراض معلمهای مدرسه به گوش ما رسید که بجای نیم ساعت، یکساعت وقت گرفتی و درس داریم...و قصه را جمع کردیم. سه تا کتاب هم معرفی کردم بهشان هم بعنوان سند،هم برای بیشتر دانستن که دادم مربیشان تائید کند.. ولی میدیدم بچه ها بلند که شدند خسته و کسل نبودند و درمورد اینحرفها با هم حرف میزدند؛ و همین مرا بس. هرچند دربست نپذیرند و باور نکنند حرفهام را.

بعد رفتم از معلمها پوزش بطلبم که دیدم به به، اغلب معلمهای 12-13سال قبل خودمند! البته لطف داشتند و متبسمانه تحویلم گرفتند،ولی خب ما چنان خجالتی کشیدیم که تا یکساعت بعد خواهرم بهم میخندید که چقدر سرخ شدی!!!

 

 

پ.ن. چیزایی درمورد عرفه نوشته بودیم، یعنی دعای عرفه. که دیگه برا رو مجاااز گذاشتنش دیر شده.یعنی ازوقتش خیلی گذشتیم :(

بیربط ولی مهم: این مطالب حداقل 2 سال دیر نگاشته شده ند؛ اما همین که بالاخره نگاشته شدند هم شکر! ملاحظه اش توصیه میشود.اکیدا. : رویکرد نسبتا خطرناک

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1391ساعت 14:9  توسط فروزنده  | 

فیدل کاستر.: انقلاب شما انقلاب بزرگی بود و من عظمتش را می دانم. شما با آمریکایی ها جنگیدید و آنها را بیرون کردید. اما برای من مهمتر آن است که بدانم شما چگونه امنیت کردستان را تامین کردید؟...
ارتشهای کلاسیک جهان، زبان سخن گفتن با مردم را نمی دانند(لذا از پس جنگ چریکی که در آن دشمن در لابلای مردم سنگر گرفته است، برنمی آیند) اما در کردستان نیرویی می جنگید که مردم را از ضد انقلاب جدا می دانست...

بحران بالا می گیرد: روایت ناآرامی های مناطق کردنشین

همیشه می گفتم آشنا شدن و تعمق و تفحص در آنچه که در کردستان گذشت، به واقع شعور سیاسی و اعتقادی و فرهنگی آدم را رشدِ جهشی میدهد!
کتاب ارزشمند «بحران بالا میگیرد» در عین اختصار، بصورت جامعی سرنخهای اصلی جریان کردستان و شورشهای گروهکهای دموکرات و کوموله و... در آن منطقه را شرح داده است. مزیت بزرگ کتاب، در کنار متن روان و حجم کم و جامعیت مطلب و لحن روایتگون و پرهیز از شعاردادن، «مستند بودن» کتاب است چنانکه تقریبا هر پاراگراف مستند به یکی از منابع معتبر و دردسترس می باشد. که راه تحقیق بیشتر و متقنتر را برای خوانندگان کنجکاوتر باز گذارده است. (بشخصه ار دنبال کردنِ منابعِ کتابهای خلاصه ی اینجوری خیلی خیلی خیر دیده م!)

البته کتاب تقریبا نایاب شده بود و من هرچه گشتم نیافتمش تا اینکه به تازگی هدیه گرفتمش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1391ساعت 1:41  توسط فروزنده  | 


جالبه که یه چیزایی از ما می کنند و یه چیزایی هم اضافه میکنند! مثلا بخشی از افغانستان را بذل و بخشش میکنه و درعوض کردستان را میگیرند!  و با باقی کردنشینها ی عراق و ترکیه میکنندش "کردستان آزاد" بهمین ترتیب "بلوچستان آزاد"! یا عراق را به دوبخش شیعه و سنی!!!برای برقراری نزاع دائم درمنطقه و البته کل خزستان و بوشهر ما رو هم با بخش اعظم خلیج فارس بهش پیشکش میکنند! به یک «حکومت شیعه بدون ولایت فقیه!» فتأمل!!!


پ.ن.حالا با بی غیرتی و بلاهت هرچه تمامتر بگید "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران"! فلسطین و لبنان که خورده شدند و قورت داده شدند وتمام شدند، نوبت به باقی اراضی "نیل تا فرات"ه. بعدشم باقی خاورمیانه که بهرحال قراره اینشکلی بشه! غزه و لبنان ایستاده ند تا تو ی ایرانی ایرانت رو از دست ندی...

پ.ن.2. در همین رابطه:مقاله ی دکتر شریعتی در 19سالگی اشغال فلسطین (آقای دژاکام)

و  نظرات جلال آل احمد در15سالگی اشغال فلسطین

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1391ساعت 13:25  توسط فروزنده  | 

تفکر اقتصادی سرمایه داری، فساد فرهنگ اقتصادی و اقتصاد مقاومتی

مسعود درخشان اقتصاددان برجسته در تحلیل ابعاد اقتصاد مقاومتی، با اشاره به دلباختگی مسئولان اقتصادی کشور به اقتصاد غرب و ظواهر آن گفت: ‌مهمترین مشکل اقتصاد مقاومتی غلبه بر تفکر غلط در سیاستگذاران اقتصاد کشور است.

مسعود درخشان استاد برجسته اقتصاد انرژی اظهار داشت: واژه اقتصاد مقاومتی بر این موضوع دلالت می‌کند که فشارها و ضربه‌های اقتصادی از سوی نیروهای متخاصم سد راه پیشرفت جامعه است که باید بر آن غلبه کرد.

وی با تقسیم فشارها به دو دسته داخلی و خارجی اظهار داشت: در راس فشار خارجی تحریم اقتصادی و در بخش داخلی نیز فشار همه نیروهایی که زمینه و بستر مناسب را برای تحقق اهداف سیاستهای فشار خارجی‌ها فراهم می‌کنند، وجود دارد.

درخشان فشار داخلی را به دو بخش تقسیم کرد و گفت: یکی از این بخش‌ها ناآگاهی ما اقتصاددانان است که نوعاً در مسیری سیاستگذاری می‌کنیم که خاص جریان مثلث اقتصاد تهاجمی غرب علیه اقتصاد ما است.

(بنقل از وبلاگ مبارزه با گرانی)

عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی اضافه کرد: عامل دوم به بخشی از فعالان اقتصادی بازمی‌گردد چنانکه از دید من همه کسانی که در مسیر واردات کالاهای مصرفی سرمایه‌گذاری کرده و فعال هستند و همه کسبه و دست اندرکاران و کسانی که در توزیع این کالاها فعالیت می‌کنند، همان نیروهایی هستند که به اقتصاد ملی ضربات جبران ناپذیری وارد می‌کنند.

وی اظهارداشت: دسته دیگری از نیروهای داخلی که موجب مطرح شدن موضوع اقتصاد مقاومتی می‌شود شرایط و مقتضیات اقتصادی کشور است که

...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1391ساعت 20:31  توسط فروزنده  | 

بسم الله

گفتند رکورد دارد! پرهزینه ترین فیلم در تاریخ فیلمسازی جهان! گفتند نبینی از دستت رفته! گفتند چیزی فراتر از لاست و بیست و چهار و امثالهم(که بحمدالله برای دیدن هیچکدوم وقت صرف نکردم!) گفتند گفتند طراحی صحنه و مناظرش بی نقص، گفتند دیالوگهاش عمیق و حکیمانه، گفتند داستانش پرماجرا و جذاب و مملو از نکات، گفتند Game of Thrones دروغ نگفتند البته! گویا یک سالی هست که همین فصل ده قسمتیش تا حالا در آمده و گویا قرار است تا اردیبهشت امثال فصل بعدیش... دروغ نگفته بودند البته، اما من چندان هم از اینکه شبی تا صبح نشستیم و براش وقت گذاشتیم خرسند نبودیم! به عللی که خواهم گفت. لذا بر خود وظیفه دیدیم که لااقل "نقدک"ی درموردش بنویسیم که زیاد هم اتلاف عمر نبوده باشد!

یکم: داستان

مانند بسیاری فیلمها یا کارتونهای مهم، تلاش شده که درقالب منطقه ای محدود، و  شخصیتهای محدود، صحنه ی "جهان" به تصویر کشیده شود!  اغلب این هدف، با مواجه شدنِ "انسان" با خطراتی از جنس "غیر انسان" محقق می شود، در این چنین مواجهه ای، بیننده ناخودآگاه خود وتمامی انسانها را ، فارغ از هر فرهنگ و منطقه و عقیده و موقعیت و...، با انسانهای فیلم، دربرابر خطر مذکور سهیم و همراه میابد. گاهی صراحتا حرف از خطری است که "نوع انسان" را تهدید می کند، مثل فیلمهای دربرابر دشمنان فضایی و... گاهی هم نه، فیلم دیدگاه جهانی خود را تصریح نمی کند. گاهی دشمن، یک موجود خیالی مثل گودزیلا یا آدم فضایی است، گاهی یک خطر طبیعی مثل بیماری یا زلزله یا... و گاهی هم خیلی صریحتر: انسانهای به دور از تمدن!

سریال گیم آف تراونس، یا بازی تخت و تاج یا بازی سلطنت یا هرچی ترجمه کنید! نگاه جهانی خود را کاملا تصریح میکند:تیتراژ ابتدای داستان یک نقشه      ی جهاننما است که برج و بارو و چرخ دنده ها و صنایع و خلاصه تمدنها از هر نقطه اش سربرمی آورند! البته نقشه، مطابق با هیچ جای نقشه ی واقعی جهان نیست و فضای فیلم هم با هیچ دوره ای از تاریخ مطابقت ندارد؛ شکل لباسها و ابزارها به قرون وسطی شبیه است و سیستم چندخدایی به روم باستان ... و همین لازمانی و لامکانی بیشتر فضای داستان را "استعاره ای از کل جهان" می سازد!

قصه از هفت منطقه ی متمدن است با هفت حاکمیت تقریبا مستقل لردها؛ که یک تحت حکومت یک پادشاه باهم متحدند. تا اینجایی که قصه درجریان است، دو تا از از مناطق هفتگانه به رهبری لردهاشان، علیه "شاه دیوانه" شورش کرده اند و کشته ها داده اند ( البته بیشتر از بزرگان یکی از این دو خاندان یعنی خانواده ی "استارک"ها که حاکم شمالند و ظاهرا نقش "مثبت" قصه اند!) و نهایتا شاه دیوانه به دست یک خانواده ی سوم! (یعنی "لنیستر"ها که بعدتر معرفی خواهند شد) کشته شده و سلطنت به خانواده ی دوم می رسد! "ظاهرا" به پاس قتل شاه دیوانه، طی یک ازدواج صرفا سیاسی، ملکه از لنیسترها انتخاب شده و لنیسترها  مقام دوم حکومت میشوند! فرزندان شاه دیوانه به "خارج از قلمرو هفت پادشاهی" تبعید می شوند. قصه از آنجا آغاز شده که مشاور اعظم شاه، به طرز مشکوکی مرده است و شاه، از لرد استارک برای جایگزین او شدن، دعوت می کند!

این فصل ده قسمتی، با مرگ شاه عیاش، و اعدام لرد استارک و شورش انتقام جویانه ی خانواده ش، به پایان می رسد! خانواده ی استارکها و خانواده ی "لرد، جان آرین" مشاور قبلی شاه، نیز با استارکها متحد میشود، از طرف دیگر، میان برادر شاه، و لنیسترها(به حمایت از پسر شاه) نیز برسر ولایتعهدی دعواست. و از طرف سوم، دخترِ شاه دیوانه ی مقتول هم باتکیه بر قدرت ماوراءطبیعی و حمایت "وحشیهای خارج از قلمرو هفت پادشاهی"، نیز برای پس گرفتن تاج و تخت پدر باز میگردد!

در حاشیه ی داستان، و فارغ از کشمکشهای داخلی بر سر قدرت، "خطر اصلی" در راه است! "زمستان"! خطری که فقط پیرها آن را جدی می گیرند و نگهبانهای شمال. بقیه ی مردم و مقامات، به خاطر اینکه در "تابستان طولانی" متولد شده و زیسته اند، چیزی از "زمستان" و آدمخوارهایی به نام "وایت واکر"ها که با زمستان می آیند، نمی دانند و آنرا چیزی درحد افسانه های غیر واقعی مضحک می دانند! پیرها،در حاشیه ی فیلم (شاید تنها در یکی، دو، سه سکانس!) از زمستانی خاطره میگویند که «مادرها بچه هاشان را میکشتند تا شاهد مرگ تدریجیشان از سرما و گرسنگی نباشند!...همه یخ می زدند و توان حرکت نداشتند و تنها وایت واکرها در شهر راه می رفتند و مردم را می خوردند و...» زمستان، از سمت "شمال"  می آید. و مردم شمال و استارکها بیشتر حالت "محافظین مردم" را دارند! و بیشتر متوجه خطر هستند؛ اما باز هم نه کاملا، در وضعیتی تردیدگونه و نه مثل سایرین،مسخره کردن! منتها الیه شمالیِ این منطقهِ شمال، یک قلعه ی "ظاهرا نظامی"ست، که به نام "دیوار" معروفه؛ درواقع دیوارِ شمالیِ تمدنِ بشریست! انطرف دیوار، وحشیها هستند (نه اون وحشیهایی که قبلا ذکر شد!) و وایت واکرهای آدمخوار و هوای سوپر سرد! دیوار، ظاهرا برای حفاظتِ تمدن بشری(هفت پادشاهی) دربرابر خطر اصلیست؛ ولی درواقع، چون کسی به این خطر اعتقاد واقعی ندارد، دیوار، عملا محلیست برای نگهداریِ «آدم های از همه جا مانده و رانده!» زندانی ها و خلافکارها و مطرودها و ناقصها و حرامزاده ها و... از سراسر سرزمین متمدن جمع آوری شده و به دیوار فرستاده میشوند؛ با تمجیدهایی که چون همه می دانند الکیست، بیشتر به فحش شبیه است!

خلاصه، در حاشیه ی داستانِ کشمکشهای سیاسی و خانوادگی، و معماها و جزئیات دیگر، خیلی آرام و بی صدا و بی جنجال، گه گاه سرکی به "دیوار" و اهالیش زده میشه؛ بی هیچ جذابیتی! فضایی تاریک و بی هویت و بریده از هرچه امید به زندگی؛ مجموعه ای از موجوداتی که وجه اشتراکشان "مطرود بودن" است. اسمشان سرباز و نظامی و محافظ است، اما در عمل فقط روز به شب می رسانند و شب به روز. صحنه ی ابتدایی فیلم، مواجهه­ی سه سرباز دیوار با وایت واکرهاست؛ و بعد با اعدام "قانونی"ِ سرباز جان به در برده، به دست لرد استارک(همان شخصیت مثبت و اخلاقی قصه!)، فضای فیلم بالکل دگرگون میشود و از برف و سرما و خون و خشونتِ سه چهار دقیقه ی اول، به  وارد فضاهای سیاسی و خانوادگی و رنگارنگ می شود!

دوم: شخصیتهای داستان

خانواده ی استارکها:

"ند استارک"- یا همان لرد استارک، فرمانروای سرزمینِ شمالی، شخصیتی حر منش، که در سیاست به صداقت و صراحت و شرافت مقید است، ، از "جاسوس" استفاده نمی کند و به وجود جاسوسهای بقیه هم در اطرافش اعتنا ندارد! با کشتنِ نوزاد، از ترس اینکه روزی بزرگ شود و خطرناک، اجتناب می کند، اهل عیاشی نیست و مشروب نمیخورد (تنها مرد قصه ست که چنین نمی کند!) در عوض پدری محکم و مهربان برای خانواده ش است و ظاهرا مردمش هم به او علاقه مندند. تنها رجل سیاسی ست که "حرص قدرت" ندارد و . نهایتا همین حقیقتجویی و شجاعت و شرافت و تمام فضایل اخلاقی ش، او را به کشتن می دهد!

البته همین ایشان، دارای یک فرزند نامشروع است که با بقیه ی خانواده ش زندگی می کند، البته با تحقیر! و نهایتا بواسطه ی همین تحقیر، داوطلبانه به دیوار می رود . او و عمویش(که هنوز شخصیتی مجهول دارد) تنها "آدم حسابی"ِ دیوارند، او سعی در ساماندهی و حتی رسیدگی روحی روانی به بچه های دیوار است. احتمالا این شخصیت، در ادامه قهرمان و منجیِ همگان از وایت واکرها باشد!

دیگر شخصیتهای مهم خانواده ی استارک، کوچکترین پسر است که چون در بازی کودکانه اش، شاهد خیانت لنیسترها شد، فلج شد!(در سانحه ای ظاهرا طبیعی!) و بعد هم اقدام ناموفق به قتلش و... این شخصیت ساکت که موضوع حرفهای بسیاری در داستان است، احتمالا در ادامه ی سریال نقش مهمی داشته باشد.

دیگر، مادرِ خانواده ی استارکهاست، که از سر احساسات مادرانه و هوش و کنجکاوی کارآگاهانه، درگیری استارکها و لنیسترها، را آغاز می کند، تا بعد که خبر قتل "ند استارک" در پایتخت، به شمال رسیده و جنگ، جنگ می شود!

ند استارک، دختر کوچکی دارد که احتمالا شخصیت فمنیست سریال در ادامه خواهد بود! از آن نمونه ها که از تمام تشریفات زنان گریزان است و اهل تیروکمان و شمشیر و... او و پدرش و همان برادر نامشروع، تنها موجوداتی اند که به "مردم عامی" توجه می کنند، البته درحد دو سه سکانس فقط! دختر بزرگتر استارکها هم یک دختر به تمام معناست! که طی ازدواجی سیاسی، برای پابند شدنِ پدرش به پایتخت، با ولیعهد ، وارد بازی میشود و بعد از اعدام پدر و فرار مخفیانه ی خواهر کوچکتر، کماکان در پایتخت و کنار لنیسترها مانده. نماد استارکها "گرگ" است و شعار خانوادگیشان«زمستان می آید».

خانواده ی لنیسترها:

پدری که بیشتر اسمش هست تا خودش، اسمی که با "پول" گره خورده، شاه به اندازه ی نصف مملکت به او مقروض است! و لذا باید در همه ی امور منافع او را درنظر داشته باشد! دیگر اعضای خانواده، دختریست که ملکه است، و پسری که قاتل شاه دیوانه بود، و جنگجویی قهار است، و –با عرض پوزش- پدر اصلیِ بچه های ملکه. (درواقع رازی که دانستنِ آن سرِ ند استارک و پسر کوچکش و مشاور قبل از ند استارک را به باد داد، همین بود!) و پسر دیگری که "کوتوله" است، یعنی ناقص است و بارها در طول فیلم تاکید میکند که بخاطر این نقصش، مایه ی ننگ پدرش بوده و به همین جهت عقده ای شده! و البته تنها شخصیت کتابخوان داستان هم او ست! و شاید پرحرفترین شخصیت! خلاصه به تعبیر خودش: مغز او معادلِ شمشیرِ برادرش است.

لنیسترها مشخصاتی دارند که وقتی بخواهیم فیلم را استعاره ای از وضع موجود جهان بدانیم، قابل تأمل می شوند:

-پول! قطب اقتصادیِ تمدن مورد بحث، لنیسترها هستند؛ ثروتی که هم قدرت سیاسی را به آنها بخشیده و هم مایه ی نجات از تمامی مخمصه هاست.

-تمامیتخواهی و نژادپرستی! البته تقریبا تمام فرمانروایان داستان، به صورتی داروینیستی(!) دغدغه ی "بقای نژاد خود" را دارند! اما نژادپرستیِ لنیسترها در آنچه که میان ملکه و برادرش میگذرد و اصرار این دو بر آنکه کسی بجز خودشان ارزش زنده ماندن ندارد، مشهودتر و موکدتر است.

-بازیگردانِ پشت صحنه بودن! ظاهر امر حکومت به دست شاه است، اما عملا

-تیزهوشی! که بطور خاص مشخصه ی کوتوله است، اما به نفع کل لنیسترها!

این خصایل، بعلاوه ی نماد لنیسترها که "شیر" است، و بعلاوه ی رنگ موی بلوند، ذهن را به سمتِ "بریتانیا"...! و نکته ی قابل توجه آن است که لنیسترهای داستان، "شیطنت" دارند، اما "خطراصلی نیستند"!

سیاسیون!:

دو سه کاراکتر از هیئت مشورتی ِ شاه، دارای شخصیتهای مرموز، که همه جا جاسوس دارند، از هرچه می گذرد مطلعند، ظاهرا از تمام رازی که دانستنش برای دو مشاور اعظم، که شیوه های شرافتمندانه داشتند، به قیمت جان تمام شد، باخبرند، اما قصدی بر اقدامی یا افشایی ندارند. یکیشان به استارک خیانت کرده و باعث قتل او می شود. اینها هنوز نقش چندان مهمی ندارند، هریک رمز و رازهای زندگی گذشته و نقشه های آینده خود را دارند که هنوز پرداخته نشده؛ حضورشان فعلا فقط فضای سیاسی پایتخت را بهتر تصویر می کند، و یکی از پیامهای مهم فیلم را ابلاغ می دارد :

** «پیروزی سیاست کثیف. و شکستِ سیاست سالم!»

ند استارک، نهایتا غریبانه و مظلومانه و درحالی که حق با اوست اما نمیتواند اثبات کند، و درحالی که این "حق" هم مسئله و منفعت شخصی خودش نیست! بلکه "صلاح مملکت"است! اعدام میشود و به تعبیری، یک نمیچه عاشورا راه می افتد! خلاصه "شهید" فیلم جور میشود! البته این شهید به خاطر اخلاقمداری زیادی که به کشتنش داده، موجود نسبتا ضعیفی به چشم بیننده می رسد و یا دست کم کسی تشویق نمی شود که از او الگو بگیرد!

وحشی ها:

یک قوم وحشی و تقریبا آدمخوار در شمال و اطراف منطقه ی استارکها هستند که گاه دردسری برای اهالی شمال، اگر در جنگلها گم شوند، ایجاد می کنند. اینها به "خشونت بی منطق" معروفند در همان سکانس اولی فیلم، صحنه ی چندش ناکی از سرهای بریده ی یخ زده روی نیزه هایی در برف است، از زن و مرد و کوک و نوزد و بزرگ...و توضیحِ «اینا حتی اگه یه غاز از هم بدزدند، جریمه ش مرگه!» درواقع مبالغه ای در اینکه خونریزی "عادت"ِ اینهاست!

یک قوم وحشی هم در "جنوب" داریم. در "آنطرف دریا". همانجا که تارگارینها به آن تبعید شده اند!اینها آنقدری تمدن دارند که گروهی زندگی کنند، رئیس داشته باشند و تقسیم کار. شیوه ها و آداب و رسومی خاص خود هم داشته باشند و مهارتها و توانمندیهایی.

این وحشیها خطری برای قلمرو هفت پادشاهی ، یعنی مهد تمدن عالم، محسوب میشوند، به شرطی که راهی برای عبور از دریا بیابند! فعلا اهالی پایتخت دلخوشند که اینان وسیله ای برای عبور از دریا ندارند! ضمنا زبانشان با زبان هفت پادشاهی متفاوت است.

شاه!

شخصیتی که یک روزی شوالیه ای مبارز بوده، اما امروز زن باره ای دائم الخمر است. بخشی از جستجوهای سربرباددهِ دو مشاورِ اعظم، جستجوی فرزندان نامشروع شاه، در گوشه و کنار شهر بود!یکی از اینها گمنام، بی آنکه خودش پدر خود را بشناسد، در یک آهنگری کار می کند و در انتهای این فصل او هم داوطلبانه به "دیوار" می رود، تا احتمالا در فصول بعدی، درکنار فرزند نامشروع استارک، نقش قهرمان را ایفا کنند! شاه، از خیانت همسر خود بی اطلاع است. به ند استارک ارادت ویژه دارد، به نحوی که حسادت دیگران را برمی انگیزد. دو برادر دارد، یکی لطیف و ضد جنگ و "ترسان از خون!" و البته همجنسباز؛ که کبریت بی خطر داستان است و چشم به تاج و تخت ندارد و همراه شاه است. و دیگری برادری خونریز و خشن که فرمانروای یکی از مناطق هفتگانه است و مدعی ِ شاهی!

** نکته ی جالب، قداستی است که لرد استارکِ شریف(!) برای او و خدمتِ به او قائل است. که نمی دانم حکایت از کودنیِ شخصیت اخلاقمدار داستان است، یا تشویقِ اندیشه ی "اطاعت از مافوق"؟!

سوم: نمادها!

استارکها، که آدم مثبتهای قصه اند و درد و دغدغه ی اصلی دنیا را می فهمند و با قدرت از بشریت محافظت می کنند! و مجموعه ای از فضایل اخلاقی اند! (البته نه مجموعه ای چندان خالص)

لنیسترها، که عرض شد، بیشتر بریتانیا، یا شاید روحیه ی یهودی-صهیونیزم را تداعی می کنند!

دیوار...دقیقا نمی توانم نماد چیز خاصی بدانمش؛ مهمترین و مغفولترین نقطه ی دنیاست! از جمله دیالوگهای حکیمانه این است «این شمشیرها که به روی هم کشیده شده، باید همه گی باهم به سمت دیوار کشیده شود!»

وحشی ها: با رنگ پوستی، نسبتا تیره،برنزه!،و چشم و موی مشکی و اعضای نسبتا درشت در چهره، بیشتر شکل عربی-خاورمیانه ای دارند؛ ایضا تاکید بر زبان متفاوت ایشان( فارغ از اینکه به عربی شبیه هست یا نه)؛ و با توجه به قداست "اسب" برای اینها (که معروف است که بر پشت اسب به دنیا آمده و بر پشت اسب می خوابند و می میرند!) و بت توجه به "هلالی بودن"ِ شمشیرهاشان، و با توجه به "جنوب دریا" بودنشان و گرمای منطقه شان، به نظر نماد عربهای خاورمیانه را میخواهند نشان دهند!البته اسم قبیله، "دوتراکین" می تواند اشاره ای به ترکیه هم تلقی شود.

زنها!-فاحشه ها- حرامزاده ها-

درواقع، "زن"ِ این فیلم،بجر مادر استارکها و دو دختر و خواهرش (که زنِ مشاورِ مقتول قبلی ست، و فرمانروای سرزمین خود و نقش او هم در  انتقام همسر خلاصه شده) و ملکه، و دختربچه ی شاه دیوانه که توسط برادرش به رئیس وحشیهای دوتراکین فروخته شده(درواقع ملکه ی متمدن و سفیدپوستِ دوتراکینهای متوحش و غیرسفید شد! قرار بود در ازای او،ذلشکری دراختیار برادرش قرارگیرد برای بازپسگیری تاج و تخت،اما خلف وعده شد و برادرش کشته!)، و مورد حمایت آنان است، دیگر انبوهی است از فاحشه هایی که در تمامی سکانسها یا خودشان هستند یا حرفشان! و به هیچ وجه هم تقبیح نمیشوند؛ حتی یکی از اینها که مدعیست از نه سالگی توسط مادرش به این مجموعه ها فروخته شده، یکی از شخصیتهای دانا و مهربان و و "دنیادیده" است! ه مدعیست اطلاعات عمومی زیادش را از مردهای زیادی یادگرفته.

تاکید این فیلم، با آنهمه ادعای اندیشمندانه بودنش(!)، بر حضور پررنگ فاحشه ها و بچه های نامشروع، در ابتدا سوال برانگیز بود.آیا قصد فیلمسازها واقعا توهین به زن است؟! درحالی که اقلا نصف بیننده ها و مشتریهاشان زنانند! اما وقتی یادم افتاد که «در زبان نمادها، زن، نماد سرزمین است.»قضیه مکشوف شد: انبوه فاحشه ها = انبوه سرزمینهای بی صاحاب که با اندک مایه ای، به تملکِ "هرکسی" (هر اروپایی ای!) در میایند! و از این بابت ناراضی هم نیستند.

زمستان! ... یا آخرالزمان، یا بزرگترین خطر، یا...

حضور سیاست کثیف و شریف هم که بحث شد؛ و مذهب نیز امری ست صددرصد اعتباری و من درآوردی(چنان که هر شاهی می آید، هفت خدای جدیدبرای مردم وضع می کند!) برای استحمار و استثمار مردبم...

چهارم: دلایل قوت سریال

پرداختن بسیار زیاد و دقیق و نکته سنجانه به "جزئیات"! هم جزئیاات صحنه ها، هم جزئیات رفتار و افکار و روحیات شخصیتها، هم جزئیات ماجراها و پیچ و خم های داستان...این پرداخت به جزئیاتِ ظاهرا غیر ضروری، امری به شدت بی اهمیت در فیلم و سریالهای ماست.

تعدد شخصیتها. تنوع آنها (مثلا یه لشکر دختر و پسر جوان کلیشه ای بریزی تو فیلم، نه واقعیست و نه خلاقانه و نه هنرمندانه.)شخصیتها، در عین تعدد، واقعی ایند، کاملا. پرتعداد بودن شخصیتهای فیلم، ضمن اینکه کاملا تسلط نویسنده را بر کار خود میرساند، به "باورپذیرتر شدن" فیلم هم کمک میکند؛ یعنی بیننده تقریبا انواع کاراکترهایی را که در زندگی خود دیده است، می تواند در فیلم پیدا کند! ضمنا حضور کودکانی که خوب بازی کنند! و پای دنیای کودکانه را همانگونه که هست ، به فیلم بکشانند و از پس تمام مسائل جدی، دغدغه های ود را داشته باشند، نیز، از دیگر عوامل "جامعیت" و جذابیت فیلم می شود.

شخصیتها نه سیاهند نه سفید، و نه ابلق!!! (یعنی سیاه سفید! یعنی خوبی ها و حسنات خفن و بدیها و خطاهای خفن را د یک نفر نمی تواند حلبد کرد! شخصیتها باید خاکستری باشند...

حرف اصلیِ قصه، کاملا درحاشیه ی فیلم دارد پیگیری می شود! (باز هم برخلاف عادات فیلمسازی کشور!

یک مسئله ی واضح: یک فیلم، یک مقاله یا یک میزگرد نیست! دیالوگها، هرچند عمیق و کلیدی  و حکیمانه هم که باشند، تنها جزء کوچکی از سریالند. البته نه از سنخ کارتونهای اکشن کودکانه، که اگر کلا صدای فیلم را هم قطع کنی چیزی را از دست نداده ای! بلکه جملات، در کنار دیگر ابزارهای دیداری وظیفه ی خود را در پیشبرد فیلم ایفا می کنند! فیلمهای ما عمدتا از این امتیاز هم بی بهره اند،یعنی کل  داستان در گفتگوهای نامحدود شخصیتها تعریف می شود! بنحوی که شما اگر فقط صدای فیلم را بشنوید، کل ماجرا را به راحتی می فهمید!(لبت نمونه های استثنائی هم داریم، مثل یه حبه قند! یا برخی فیلمهای اوایل دهه هفتاد...)

به تمام ابعاد وجودی و انسانی یک شخصیت پرداخته میشود! اینطور نیست که یک نفر شاه باشد و و فقط شاه باشد دستور بدهدو عیاشی کند و. یا یک نفر شوالیه باشد و بیننده هیچی جز جنگیدن از او نبیند یا... نه، شخصیتها با تمام ابعاد  و تمام دغدغه هایی که یک آدم در زندگی اش و در طول شبانه روز دارد  حضور دارند. شخصیتهای خشن و خونریز سریال بی بهره از عشق و لطافت نیستند؛ سیاستمدارترین و آرامترین شخصیتها، تنشها و عقده های روانی خود را دارند، خلاصه تقریبا هیچ کدام از نقشهای مهم، شخصیت تک بعدی ندارد! ند استارک هم که مجموعه ی تمام خوبیهای یک انسان! (البته به خاطر شکستش و شخصیتی نه چندان ستودنی!)

از همه مهمتر هم اینکه بالاخره داستان و فیلمنامه باید کارشده باشد؛ فیلمی که هیچ جزئی از صحنه پردازی، هیچ دیالوگی، هیچ "نگاه و سکوت"ی و هیچ سکانس "اضافی" و "نا به جا"یی ندارد، همه چیزش حساب شده و فکرشده ست؛ خیلی فرق می کند با انبوه فیلمهایی که کارگردانش شب می خوابد و صبح با یک ایده ی فیلمسازی بیدار میشود و تا فرداش هم ایده ش را کرده یک سناریوی سرهم بندی شده! که حتی قابلیت دارد "احسن القصص" را هم به گند بکشد! خلاصه برای فیلم زیاد خرج شده، زیادتر فکر شده! و زحمت کشیده شده؛فیلم قوی ای است، چون سرسری و با پول مفت بیت المال مسلمین نساخته اندش.

پنجم: کارکرد سریال برای بیننده

خب، همه  اینها مقدمه بود تا بهاین قسمت بحث برسم!

سریال مختارنامه ی ما، که نسبتا سریال خوش ساختی بود؛ متهم میشد به "خشونت". جالب بود که این سریال، چندبرابر مختارنامه خونریزی و کشتارهای رقتبار  چندش آور دارد، دقایقی بطور مستمر صرف خام خوردن قلب اسب توسط ملکه ی بچه سال دوتراکیهای وحشی می شود؛ شاه داستان، از سر بیکاری و تفریح دو شوالیه را به جان هم انداخته و از کشته شدنشان لذت می برد، وایت واکرها و وحشیهای شمال به راحتی سر روی نیزه می کنند! و...این قسم صحنه ها فراوان است، اما سرجمع بیننده نمی تواند فیلم را خشن ارزیابی کند! چرایش را دقیقا نمی دانم بنظر میرسد پخش بودن این صحنه ها در میان دیگر فضاهای خانوادگی که احساس بیننده را تعدیل می کند یا سکانسهای سیاسی که دقت و تمرکز بیننده را برمی انگیزد، و... باعث شده که بیننده با این همه کشتار بیرحمانه بتواند به سادگی کنار بیاید!

 

تماشای یک فیلم، با مطالعه ی یک کتاب (البته نه رمان) تفاوتی اساسی دارد.

فیلم، نیامده است تا با مخاطب حرفهایی بگوید؛ بلکه آمده است،تا "تجربه"ای بر مخاطب بیفزاید!  انسان هنگام تماشای فیلم، وارد زندگی و دغدغه های شخصیتها شده و با آنها در رنجها و لذتها و ترسهاشان همراه و سهیم میشود، رنج میکشد، لذت می برد و می ترسد. و این یعنی اینکه ما، یک "سوم شخص" نیستیم که فیلم را تماشا کنیم و از محتویات آن "مطلع شویم"، بلکه کاملا در کسوت "اول شخص"، یکی دو ساعت، در فضایی که کارگردان و فیلمساز خواسته اند، "زندگی میکنیم". بسته به قوّت فیلم، این زندگی واقعی تر می شود.

 سریالها دست باز تری در "تجربه ساختن" برای مخاطب دارند؛ هم به دلیل زمان بیشتری که با او میگذرانند، که چون انسان و شخصیت او به طور طبیعی از محیط اطرافش اثر میگیرد، هرچه زمان طولانیتری از عمر محدود خود را در یک فضا بگذراند، احتمال  اثرپذیری او بیشتر می شود! (البته واضح است که "زمان طولانی" تنها عاملِ افزایش اثرگذاری محیط نیست، بل، "شدت" لذت بخش بودن، یا رنج آور بودن محیط و تجارب انسان در آن، و نیز موقعیت خود انسانِ اثرپذیر، از لحاظ سن، سواد، روحیات و... نیز در تاثیرپذیری او تعیین کننده اند). اما امتیاز دیگر سریال نسبت به فیلمهای سینمایی، گذشته از زمان طولانی تری که بیننده برای موانست و خویشتنپنداری با شخصیتها و ورود در فضای فیلم دارد؛، در "تکرار منظم" آن است! این که بیننده، هر روز در ساعتی مشخص، یا هرهفته در روزی مشخص، منتظر این سریال است، به خوبی جای سریال را در زندگی او باز می کند، و آن را جزئی از زندگیِ روزمره ی خودِ بیننده می سازد. همچنین اینکه سریال را در محیط خصوصیِ "خانه" می بینیم و نه در فضای اجتماعیِ سینما، راه را برای درونی شدنِ ماجراهای فیلم برای بیننده،هموارتر میسازد.

از این رو؛ به زعم حقیر، بررسیِ یک فیلم، بیشتر یک تأمل "وجودشناختی" ست تا یک تأمل "معرفتشناختی". یعنی در بررسی یک فیلم، باید پرسید «چه تغییراتی در بیننده ایجاد می کند؟» و نه اینکه بپرسیم «چه معرفتها و دانشهایی به بیننده می دهد؟» شاید واضح ترین "دستکاری"ای که فیلم و سریال در وجودِ بیننده ی خود می کنند، دستکاری در "حب و بغض"های او باشد. طی زندگی ای که بیننده با سریال دارد، و تجاربی که از مواجه با امور مختلف میبد، علاقه یا انزجار او از این امور تغیراتی می کند؛ درست همانطور که علایق و انزجارهای ما، درطول "زندگی"مان شکل گرفته اند. به این ترتیب، سریال و فیلم، به صورتی خزنده و نرم و بی هیچ "موعظه" یا "جنجال"ی ، ارزشگذاریهای ذهن مخاطب را دستکاری کرده و در دراز مدت، یعنی با زیاد فیلم دیدن، این ارزشگذاریها و حب و بغض ها و "دوست دارم- دوست ندارم"ها و "خوب است- بد است" های بیننده، مطابق نظر کمپانیِ فیلمساز، جهت می گیرد. (به همین جهت است که برای کسی که ادعای حکومت بر جهان را دارد، می ارزد که چندبرابر هزینه های نظامی و تسلیحاتی اش را صرف ساختن فیلمها و کارتونهای قوی با مخاطب جهانی کند!)

اما این، ساده ترین و واضحترین تغییری است که فیلم در مخاطب ایجاد میکند. جهتدهی حب و بغضها، گاهی با شنیدن یک خبر یا خواندن یک تحلیل هم میسر می شود؛ هرچند خب، با تماشای فیلم و زیستن در هوای مورد نظرکارگردان و تجربه کردن و واقع شدن در موقعیتهای مورد نظر او، به مراتب عمیقتر و "درونی"تر است. فیلم، قویترین و برترین و کارآمدترین ابزار جهتدهی به علایق و سلایق مردم است، دیگر ابزارها به گرد آن هم نمی زسند، اما تنها ابزار نیست!

در اینجا میخواهم به تغییراتی اشاره کنم که هیچ ابزاری جز فیلم و سریال را توان ایجاد آن نیست. و به این سادگی ها هم بیننده ای که من و شما باشیم، مچ آن را نمی تواند بگیرد! البته این اساسا کار من نیست! کار انسانشناسیست! آنهم انسانشناسیِ اسلامی! که لایه های وجودی انسان را بشکافد و مشخص کند که هرکدام چگونه تغییر می کنند، و از چه طرقی دردسترس قرار می گیرند. من به عنوان شروع چنین تأملی فقط می خواهم عبارت «فلینظر الانسان علی طعامه» را یاد آوری کنم. چنانکه غذا، نه تنها با سیستم گوارش انسان مواجه است، بلکه با "جذب شدن" در بدن او، بر تمام سلولهای او اثر مخرب یا مقوی دارد؛ و بلکه تر! بر روح و روان او نیز (غذاهای مهیج، غذاهای عصبی کننده، آرامش بخش، قساوت آور، رقت آور و...به لحاظ نقلی و تجربی اثبات شده ند!) و با توجه به اینکه "طعام" در این آیه تفسیر شده به "تمام ورودیهای انسان"، اعم از خوردنی، خواندنی، دیدنی، شنیدنی، تجربه کردنی،...که هرکدام بخشی از وجود او را متأثر می سازد و تغییر می دهد، تقویت می کند و رشد می دهد و شکوفا می کند، یا تخریب و افساد می کند و از کار می اندازد! با این حساب، سریال، دست بازی دارد در ایجاد تغییرات وجودی در انسان؛ در رشددادن او، در بزرگ کردن او، و یا در افساد و کوچک کردن او.

از بحث "تقوا"ی استاد پناهیان که همین دهه ی محرم اخیر ارائه شد و همینجا قرار گرفت، استفاده می کنم در اینکه اثرِ "عمل"ِ انسان در خود او، بمراتب از اثر تمام ورودیهای دیداری و شنیداری و خواندنی و... بیشتر است.شاید به حساب احادیثی مانند "اثر گناه در انسان، از اثر کارد در گوشت بیشتر است"! یا قانون "لیس لالانسان الا ما سعی"!(انسان چیزی جز آنچه که خود سعی کرده، عمل کرده، ندارد، یا نیست) باز هم در احادیث هست، و به لحاظ عقلی و فلسفی هم اثبات می شود، که رابطه ی مستقیم و دوطرفه ای میان "عمل" انسان با "عقل"او هست،(نه اینکه فقط عمل متناسب با عقل باشد؛ بلکه) عقل انسان، با بعضی اعمال، کم و زیاد می شود، اسلام، "گناه" را "عمل"ی که منجر به کاهش و زوال قوای شعوری و عقلانی انسان میشود.

از این منظر، اینکه با تماشای برخی فیلمها و پیگیری برخی سریالها، "روحیات" و "شخصیت" بیننده تحت تأثیر قرار می گیرد، خشن می­شود، لطیف می شود، شجاع می شود، ترسومی شود، خوشبین می شود، بدبینو شکاک می شود، "پست" و حیوانی و اسیر شهوت و خشم می شود، یا "متعالی" و "عاقل"و سوار بر خشم و شهوت، نه تنها "جوگیری"ست، بلکه تغییرات وجودیِ خود بیننده است، بیننده شبیه به شخصیتهای داستان می شود، نه به این دلیل که "جو آنها او را گرفته!" و نه به دلیل علاقه یا انزجاری که نسبت به آنها دارد و اعمال آنها را "آگاهانه" "تقلید" میکند؛ بلکه به این دلیل که مدتی را مانند آنها زندگی کرده است. هر آنچه که بر این شخصیت اثر کرده و او را اینچنین ساخته، بر بیننده هم همان اثر را میکند! منتها، با واسطه، و نه مستقیما. تنها تجربه که عینا و مستقیما میان شخصیتهای فیلم با بیننده یکسان است، "تجارب دیداری"ِ شخصیتهای داستان است. آنچه را که شخصیت قصه می خورد، بیننده نمی خورد، زخم یا خستگی ای که شخصیت داستان تجربه می کند، بیننده تجربه نمی کند، احساس پیروزی یا شکست یا ترس یا محبت یا آرامشی را که شخصیت داستان تجربه می کند، اگر فیلم قوی باشد، بیننده هم تا حدود زیادی تجربه می کند؛ اما آنچه را که شخصیتهای داستان "می بینند"، عینا همان را بیننده هم میبیند. و خوب یا بد، یا رشد آفرین یا مخرب بودنِ دیدنیها برای شخصیتهای داستان، به همان اندازه، موجب رشد یا تخریبِ شخصیتِ بیننده هم می شود. این شاید یکی از آثار نرم و مخفی و خزنده ایست که فیلم روی "وجود" مخاطب خود دارد. چنان که برخی خوردنیها زایل کننده ی عقلِ خورنده(!) است، یا موجب اعتیاد فرد به خوردن آنها یا استنشاق آنها میشود، برخی دیدنیها هم زایل کننده ی عقل یا اعتیاد آور است برای بیننده، و از این نظر، عقلِ بیننده و عقل کاراکترهای داستانی، به یک اندازه متآثر و زایل و معتاد می شود.

فی المثل، چنانکه قبلا ذکر شد، پدیده ی فاحشه در این فیلم حضور خیلی پررنگی دارد. و دقایق زیادی از فیلم، صرف ایفای نقش مقتضیِ اینان می شود (که خب بنده ی "منتقد"!فی المجلس سانسور میکنم برای خودم،اما) جای این سوال باقیست: حذف این صحنه ها و این آدمها، هیچ ضربه ای به داستان نمی زند! درواقع، سکانسهای اینچنینی(اعم از مشروع یا نامشروع) هیچ ضرورتی برای هیچ جای قصه ندارند، بی ربطیِ این سکانسها به کلِ فیلم، چیزیست در حد بی ربطیِ پیام بازرگانیِ وسط فیلم، به فیلم! و به نظر هم می رسد که این حد از ابتذال، در شأن فیلمی با ادعاهای اینچنینی نیست. پس چرا؟ گمان می کنم، فارغ از معانی نمادین، کارکرد واقعیِ زوال عقل بیننده و "کاهش هشیاریِ انتقادی"ِ او را دارد. (این اثر، حتی برای بیننده ای که باید ذهن خود را آماده نگه دارد برای تشخیص مقدمات تجارب دیداری نامطلوب، و رد کردن، مثلا این بخشها از فیلم، هم به اندازه ی همان "آمادگر ذهن برای تشخیص و اجتناب" مخرب هست؛ تا چه رسد به بیننده های در سطح جهان که فیلم را مستقیما از تلوزیون میبیند و امکان رد کردن هم ندارد.) و عقل بیننده که زوال یابد، هشیاری بیننده که پایین بیاید، نگاه انتقادیِ او کُند و کم اثر می شود و همراه شدنش با قصه و تن به تجربه های مورد نظر فیلمساز دادنش سهل تر و میسرتر می شود! طبق همان قاعده ی «شما که مشروب و فحشا را میان مردمتان رواج نمی دهید و بل، ممنوع می کنید، پس چطوری می توانید حکومت را حفظ کنید؟!» به همین ترتیب اگر مغز بیننده را اینچنین از تیزی و تندی نیندازی، چطور می توانی بیننده را خلع سلاح کرده و با خود همراه کنی و دنیای دروغین مورد نظر خود را برای او بسازی؟! یعنی نگاه غیرواقعی خود را به دنیا، به او تحمیل کنی و او هم راضی باشد! اعتراض نکند! انتقاد نکند!

بهرحال، رسالت فیلم، ارائه ی صریح و شسته رفته ی گزاره های معرفتیِ "هست" یا "باید"ی نیست. بلکه تغییر نرم و ساکت و بی صدای انسان است، "تهیه ی روحیات"ی خاص است برای او. روزگاری جلال آل احمد می نالید از اینکه لباس پوشیدن و دکور خانه و غذای مردم را کمپانی های فیلمسازی تعیین میکنند؛ امروز قضاوت آدمها، روحیات آدمها، جهانبینی آدمها را کمپانیهای فیلمسازی تعیین میکنند. از تمام ابزارها هم استفاده می کند: شخصیتهای واقعی و ملموس، تعدد شخصیتهای واقعی و ملموس، بازی سیاسی، معما و راز، صحنه های هیجان انگیز اکشن، دیالوگها، سکوت ها، نفس عمیق کشیدن و پلک زدن و خیره نگاه کردنهای به جا! جزئیات طبیعی و تکنولوژیک صحنه ها و زوایای فیلمبرداری دوربین، صحنه های عقل زایل کن، و...

حالا تمام اینها برای چه؟! حرف حساب فیلم؟ یا به تعبیرِ من، آنچه که پذیرش آن از سوی بیننده مطلوب فیلمساز است؟ گذشته از تصویرسازیهای "خوبی مغلوب است"، "پول غالب است"، "جاسوسی مشروع است"، "حرامزادگی عیب نیست"، "عربها و غیر اروپایی ها وحشی اند"، "آنچه مهم است، اشراف هستند و نه مردم عادی"، "هر آدم خوبی، بالاخره حداقل یک سابقه ی سوء اخلاقی دارد!"، "آدمهای قدرتمند ثروتمند، هرچه باشند، پذیرفتنی اند!"و... که بحث شد؛ و هرچند تصریح نشده اند، اما چندان سخت نیست فهمیدنشان! بزعم حقیر، همین روحیه و همین نگاه به دنیا که «مسئله ی اصلی را بیخیال!» اینکه بیننده میداند که مسئله و خطر اصلی، زمستان و وایت واکرها هستند، اما ده ساعت می نشیند و دل می دهد به "بازی"ِ سلطنت!!!

این، به نظر من، حرف اصلیِ سریال لاست هم بود، نکته ای که اعتراض اغلب علاقه مندان و منتقدان لاست را برانگیخته بود، به عنوان "ضعف" سریال که "سوالهای مهم ایجاد می کند و بعد بی اهمیت، از کنارشان می گذرد وحل نشده باقی شان میگذارد"... می خواهم بگویم تمام هدف لاست، چه بسا همین باشد! اینکه بیننده "عادت کند" که با وجود سوالهای مهم و بی جواب، مشغول به زندگی روزمره و ماجراهای کم اهمیت باشد!

بیننده، حینِ دیدن این فیلم و زندگی در فضای آن، "عادت می کند" به اینکه تمام تمرکز و هیجان و دغدغه اش را صرف مسائل جزئی روزمره کند،  درحالی که می داند که خبرهای مهمتری هست، اهمیتی به آن ندهد!

این روحیه ی انسانها، (مشغول شدن به امور روزمره و فراموش کردن سوالات مهم دنیا) بیشترین و کلیدیترین کمک را به آمریکا و حکامِ جهان می کند! به کسانی که بزرگترین خطری که تهدیدشان میکند "توجه رعیتِ جهان، به تناقضات انبوه و بزرگِ حکومت جهانی"ست! مردم باید عادت کنند که سوالات مهم را جدی نگیرند! اهمیتی ندهند که چرا آمریکا درمورد تغییر حکومت مصر و بحرین تصمیم میگیرد؟! چرا باید در افغانستان و عراق در آنسوی دنیا، حضور داشته باشد؟ "منافع ملی"آمریکا در "ویتنام" چه می کند؟! چرا فلسطینیها را باید به جرم آلمان نازی گرفت؟!  چرا صدو ودویست سال بریتانیا و دیگر کشورهای غربی، "انسان"های آفریقا و آمریکا و استرالیا را مانند ماشین، تا وقتی بمیرند، به کار میگرفتند یا مانند کالا مبادله میکردند؟ چرا آمریکا در سودان انتخابات برگزار می کند؟! چرا ناتو در دعوای قذافی و مخالفانش دخالت می کند؟ و چرا و چرا و چرا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 15:9  توسط فروزنده  | 

جناب آقای بان کی مون

دبیر کل سازمان ملل متحد

سلام علیکم

همانطور که اطلاع دارید، یک فروند هواپیمای بدون سرنشین که متلعق به ایالات متحده آمریکا می باشد، به طور غیرقانونی وارد حریم هوایی جمهوری اسلامی ایران شد و تا عمق 250 کیلومتر در داخل به گشت زنی مشغول بوده است. خوشبختانه با اقتدار نیروهای هوایی کشورمان این هواپیمای جاسوسی به دام افتاد.

شما به عنوان دبیر کل سازمان ملل به خوبی می دانید که طبق بند 4 ماده 2 منشور سازمان ملل کلیه اعضای سازمان تعهد داده اند تا به تمامیت ارضی کشورها احترام بگذارند، و عدم رعایت این مساله سبب به خطر افتادن امنیت جهانی خواهد شد. ایالات متحده آمریکا با ارسال این هواپیما ثابت نمود که به قوانین بین المللی احترام نمی گذارد. همچنین این  اقدام آمریکا تهدیدی برای امنیت جهانی محسوب می شود و اگر کشورهای عضو سازمان ملل اقدامات لازم را برای مقابله با این گونه اقدامات انجام ندهند، در آینده نیز شاهد تکرار آن خواهیم بود.

لذا ما دانشجویان دانشگاه های ایران از شما می خواهیم تا به وظیفه خود در صیانت از امنیت جهانی و نیز منشور سازمان ملل، از شورای امنیت بخواهید تا این اقدام ایالات متحده آمریکا را محکوم نمایند و اقدامات مقتضی برای عدم تکرار این گونه اقدامات را انجام دهند.

با تشکر

دانشجویان دانشگاه های ایران


پ.ن. كودتاچيان (همان به اصطلاح انقلابيون) ليبي، براي كمك به شوزشيهاي سووريه نيرو فرستادند به ترركيه... خدا را شكر خيلي زود داره ماهيت آمريكايي حضرات رو ميشه ...ليبي هم نسخه ي بدلي "بيداري اسلامي"ست هم القاعده ي 2! (يعني بهانه ي هر غلطي در آينده!) هم بهترين نثطه براي پايگاه آمريكا (وسط مصر و تونس و مديترانه و نزديك به سودان شمالي و .. و هم يه منشاء بي صاحاب نفت كه كه حضرات فرانسه و ايتاليا خرطومهاشونو فرو كردند به خاكش

پ.ن.2.اگه خدا بخواد حدود يك ماه ي مرخص ميشيم از دنياي مجازي و محضر دوستان...ببينيم چه ميتوانيم كرد با پاياننامه ي بي استادمون...ملتمس دعاييم!

(ضمنا درمورد سفارت انگليس و...هرچند كماكان با اقدام بچه ها موافق نيستم بعلل بسيار؛ اما حكايت "قطع رابطه با انگليس" را كاملا قبول دارم و پايه م. -طومارشم امضاكردم!- 300سال جنايت اين پليدترين دشمن اسلام پيش چشممان است ...و از امام ياد گرفتيم: ما هيچ نيازي به اين ابرقدرتها نداريم...)

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1390ساعت 1:58  توسط فروزنده  | 

زحمت تایپ جزوه ی امشب را دوست عزیز دیگری کشیدند،لذا بنده فرصت دارم یک مقدار به بحثهای دیگر بپردازم!

امروز به سلامتی یک پرده از "بچه های خوبِ سواری ده" رو ملاحظه کردیم!!! واقعا حکایت چیه؟

یه عمر ه میگیم رابطه تون با انگلیس مشکل داره... رابطه ی اکل و مأکول ه

از قراردادهای اقتصادیشان

تا دخالتهای فرهنگیشان

تا زیرآبی رفتنهای سیاسیشان

تا تصرف مشکوک قلهکشان

عمریست میگوییم(یعنی جریان دانشجویی انقلابی "مستقل"می گوید)

و عمریست حضرات مجلس و دولت (هر سه دولت بعد از امام! فرقی با هم ندارند ازین نظر) متفقا دل سپرده اند به عرف دیپلماتیک

کمربسته اند به تحکیم روابط با منشا سیصدسال غارت ما و همسایگان

حال در افتادنِ "واقعی" با زورمندان جهان را ندارند...

یادشان رفته امام گفت "هیچ نیازی نداریم به این کشورها"

باور ندارند انقلاب را و امامش را

حالا چه شده که به یکباره حضرات درد استعمارستیزیشان گرفته؟؟؟

کاش فقط قصه ی "رای جمع کردن" باشد

و یک عده دانشجوی مخلص بی فکر بی خبر از تقصیرات واقعی انگلیس،

"که بصیرتشان را از حضرات سازمان و سایتهای خبری می گیرند و نه از رهبر"

راه افتادند به سینه زدن پای تبلیغات مفصل و بوق و کرنایی که قطعا در توان یک مجموعه ی دانشجویی مستقل خودجوش نیست

این قصه قصه ی چهارتا بچه بسیجی دلسوخته  از حمله ی اسرائیل به غزه، که "وقت ندارند فکر کنند" نیست

شدت هماهنگی و تبلیغات این برنامه داد میزند "سازمانی" و "دستوری" و سفارشی بودنش را!

کاش فقط قصه ی رای جمع کردن مجلسیها باشد!

کاش ربطی به اعتراض دو سه هفته قبلِ شهرداری سرتاپاغربزده ی تهران، به آتشسوزی قلهک، نداشته باشد!

کاش تکرار نشود  "امحای آثار هلیکوپترهای آمریکایی ناکار شده در طبس"...

بعد هم کی بود کی بود؟ من نبودم!  چهارتا بچه ی تندرو بودن...و خلاص!

 کو تا هزینه هایی که این حرکت مشکوک بر انقلاب بار کرده خود را نشان دهد...بنشینیم و بشماریم و بمیریم از غصه ی اتحاد دوستان نادان و دشمنان دانا...

 

متاسفانه الان وقت توضیح بیشتر درمورد منظورم ندارم...این مطلب مربوط به اشتباه مشابهیست که 3سال قبل کردیم   امام-16/آبان/1358 : " ممکن است عده ای بخواهند از حسن نیت جوانهای ما استفاده سو کنند. زیر گوش آنها بخوانند که خب انگلیس هم مثل آمریکا بریزید بگیرید . عراق هم همینطور فرانسه هم... تا ما را معرفی بکنند که "قضیه نه تنها بر موازین نبوده بلکه قضیه هرج و مرج است." تا به دنیا بفهمانند که این مملکت هرج و مرج و هرکه هرکاری دلش خواست بکند است و این مملکت نیاز به قیّم دارد. قیم کیست؟ آمریکا"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 0:36  توسط فروزنده  | 

صورتك هاي شيطان، نامحدودند!

 تجربه ي سيصدساله ي استعمار، به ما ياد داده كه دشمنِ استعمارگر براي خوردنِ ما هرروز به رنگي و به لباسي درمي آيد. محدوديتي هم براي خودش قائل نيست...

 يك روز حرف از "آزادي" ميزند... يك روز درحمايت از ديكتاتورها، آزادي خواهي  را "شورش و آنارشي" مي خواند...

يك روز با فكل مي آيد و مذهب را ضدپيشرفت معرفي مي كند... ديگر روز درلباس وهابيت مروج خشكترين و متحجرترين مذهبها ميشود...

يك روز در لباس چپ و كوپني كردنِ همه چز... ديگر روز درلباس "مانور تجملِ مسلمين"!!!...

يك روز مي خواهد خميني را به موزه ها بسپارد... ديگر روز "نخستوزير امام" مي شود و صورتك دوستداريِ انقلاب را...

يك روز كرزاي را به اسم "مردم سالاري" به افغانستان مي آورد... و ديگر روز، "آمريكاسالارانه"ترين قرارداد را بر "مردم"ِ افغان تحميل ميكند...(لينك)

اين صورتكها هرچيزي مي توانند باشند... فقط كافيست "مردم پسند" تشخيص داده شوند!!!

اگر روزگاري مردم "مرگ بر استعمار" را پسنديدند، خيالي نيست، "مبارزنما"ترين و "ضداستعمارنما"ترين مهره ها را رو مي كند... براي تثبيت استعمار!!!

 

و اگر يك روز مردم كشورهاي اسلامي، به آرمان ِ "مرگ بر اسرائيل" رو آوردند... طي نمايشي چند ساله، دشمنان اصلي اسرائيل، و آنان كه سالها براي مبارزه ي با اين رژيم غاصب و براي نجات و حمايت از مظلوم هزينه داده اند؛ به بهانه هاي مختلف "تخريب" مي شوند... ايران با "نمايش اعتراضِ اقليتِ خودبيشمارپندار 88" و سوريه با امثال پروژه ي نيلوفرآبي و تقويت "اقليتِ مخالفِ مظلوم مسلح" ...

و در عوض، تركيه ي "عضو ناتو"!!! تركيه ي "متحد نظامي اسرائيل"!!! بايد طي چند كلام مشاجره ي صوري اردوغان و شيمون پرز –و بدون هيچ هيچ اقدام عملي واقعي تركيه عليه اسرائيل- تبديل بشود به "پرچمدار ضديت با اسرائيل"

...

عبرتش بماند براي ما...

كه شيطان به "هر صورتك"ي مي تواند دربيايد... هرصورتكي...




بهانه ي نوشتنم: خبر عضوگيري و آموزشِ تركيه، مر مخالفان سوري بشار اسد را!!!


اشاره ي دو سال قبلم درهمين مورد : تحريف مگه شاخ و دم داره؟!


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 15:42  توسط فروزنده  | 

پیشاتحریر :این جناب کرزای واقعا یا الفبای سیاست را بلد نیست یا الفبای غیرت را!...یک نمونه قرارداد استعماری و استثماری در قرن ۲۱!!! :مفاد پیمان ننگین افغانستان با آمریکا

 

 

نشريه ي "زيرسوال" را عرض ميكنم كه احتمالا معرف حضور بچه هاي دانشگاه شريف و فقط بچه هاي دانشگاه شريف آنهم فقط در دو سال اخير هست... نشریه ای برای ساعت ناهار دانشجویان!

جانشين خَلَفِ خبرنامه ي انجمن به اصطلاح اسلامي...

و يكي از ارگانهاي "تحريف تاريخ"...درست با الگوگيري از بزرگترشان: "نسيم بيداري"

بماند...

روزگاري اميرخاني درلابلاي "نشت نشاء"ش هشدار ميداد كه "اگر تاريخمان را ننويسيم، برايمان خواهند نوشت"

امروز اما... ننوشتيم

و حضرات دارند مينويسند برايمان

ما از اينطرف دانشجويي داريم -مذهبي!- كه گمان مي كند جنگ سال ۶۸ آغاز شده...

دانشجويي كه مي گويي "بنيصدر"، مي گويد "از بچه هاي دانشكده؟!"

دانشجويي كه اسم بازرگان را نشنيده

دانشجويي كه اسم منتظري را هم تازه وقتي مرد شنيد

تازه اينها كه شخصيتهاي "جنجالي" تاريخ معاصرند... چه برسد به شخصيتهايي مثل شهيد باهنر...شهيد بهشتي...شهيد مفتح...

دانشجويي كه  نمي داند امام خميني زنده هست يا  نه

و بسيجي هايي كه اسم حاج قاسم سليماني را تازه وقتي دشمن گفت مي شنوند...و اسم حسيني مقدم را و احمدكاظمي را و صياد شيرازي را و آويني را تازه وقتي كه شهيد شدند...

حق دارند خب براي رهبرمان "فيلم سينمايي" (ببخشيد! فكر كنم مستند منظورشون بود!) بسازند

حق دارند (همين حضرت "زيرسوال") هشت سال دفاع عاشقانه ي مومنانه از حريم  "حكومت اسلامي" را جنگي رمانتيك براي آرمان مقدس "حقوق بشر" و "دموكراسي" معرفي كند

وقتي ما ساكتيم

حق دارند انكار كنند كه اين جنگ به تلافي "نه شرقي نه غربي"گفتنِ ما بر ما تحميل شد؛ و هرگونه ارتباطي ميان آن با غربستيزي و استكبارستيزي را "انحراف انقلاب" بشمارند!!! كدام انقلاب؟!

 

چه خوب فرمود رهبرم (اسفند۸۷-دانشگاه علم و صنعت) : پوسته ي انقلاب را حفظ مي كنند و درونش را حذف...

دارند چنين مي كنند

حق هم دارند!

وقتي ما ،خود، تاريخمان را بايكوت كرده ايم

وقتي اجازه مي دهيم نسل جديدمان(مثلا متولدين ۶۹-۷۰ به بعد) بسياري از واقعيتها را براي اولين بار از دشمن بشنوند...

 تاكتيك رهزنان انديشه و آگاهي عوض شده :

(لابد فيدبك گرفته اند...لابد ديده اند كه تاكتيك قبليشان منجر به تولد عميقترين و اصوليترين وانديشمندترين مدافعين براي جمهوري اسلامي شد...مدافعيني با اعتقادي خدشه ناپذير... لابد ديده اند كه خدا خواست و عدو سبب خير شد!)

"تاكتيك ضلالت" عوض شده:

روزگاري (حدود نوجواني ما...۷۶الي۸۴!) دشمنان انديشه ي ديني  زور مي زدند تا "سوال ايجاد كنند" براي جوانان ...

باز هم گلي به گوشه ي جمال تاكتيك آن روزشان!..به انصافشان! كه تكاپويي ايجاد مي كرد و جستجويي...

تاكتيك امروز اما...تاكتيك شريف و اصيل و قدمتدار "بزن در رو"!...

ديروز به سراغ "آشناترين" باورهاي مخاطب مي رفتند  تا آنها را با ايجاد سوالاتي به چالش بكشند...

امروز به سراغ "بيگانه ترين موضوعات" و "نشنيده ترين عنوان"ها و ناخوانده ترين بخشهاي تاريخ ميروند

بدون ايجاد سوال!

در عوض... با باز كردن و "به سرعت بستن"ِ هر پرونده از اين پرونده هاي ناخوانده ي تاريخ...

مخاطب بايد في المثل در نصف صفحه ي آ۴، اسم مهدي بازرگان را بشنود، با شخصيت و سوابقش آشنا شود، اسم مخالفينش را هم مروري بكند و ماجرا و تحليلش را هم "دريافت كند" و تازه به "قضاوت" هم برسد...

و ميبينيد كه "فرصتي براي سوال".... فرصتي براي "تحليل كردن" نيست...

و سريعا به مخاطب القا شود كه "ديگر تو همه ي داستان را مي داني!"

البته اين القا هم مكانيزمهاي خاص خودش را دارد! مثلا اينكه به هيچ وجه با مخاطب بعنوان "آدم نابلد" صحبت نمي شود!

بلكه ظاهر "لحن" نويسنده چنان است كه گويا با مخاطبي صحبت مي كند كه درجريان كل واقعه ي مورد بحث هست، و در اين مقاله ي نيم صفحه اي فقط مي خواهد راجع به بخش كوچكي از آن تحليل كند(بخوانيد: تحليل بشنود!) ...يعني مثلا مقاله ي نيم صفحه اي نيامده بخشي از خود را اختصاص دهد به سالشمار و روزشمار و معرفي واژگان به كار رفته و ...

اين لحن نويسنده؛ اما آنچه مشخص ميكند كه اين مقالات دقيقا براي مخاطبي نوشته شده كه  هيچ درجريان موضوع نيست، "محتواي پرتناقض و بشدت خلاف تاريخ مستند" است... دروغ گوييها و خالي بنديها و گافهاي فاحش و مضحك تاريخيست...

(چنان كه "فيلم سينمايي" كذا رهبر را "وزير دفاع" در آغاز جنگ خوانده بود!!! يا "جنگهاي نامنظم" يعني خود خود خط مقدم، بلكه حتي در خاك دشمن! ... اين سوتيها يعني تصور ميكنند كه مخاطبشان حتي اين اوليه ها را هم نمي داند...)

هرچه ديروز، نسل جوان دعوت به "تعمق" و بيشتر خواندن و ژرفتر انديشيدن ميشد،

امروزيها در عوض، دچار "چشم بندي" و شامورتي بازي رسانه اي  شده اند!

دعوت به توهم دانايي، در عين ندانستن...

دعوت به ويكيپديا...

دعوت به جانبداري درعين خودبي طرفپنداري...

دعوت به...

 

ميگفت "ولايت طاغوت بر مبناي ناآگاهي مردم استوار است و ولايت الهي بر مبناي آگاهي مردم"

كم گذاشته ايم

وقتي خودمان بچه هامان را به تحليل فرانخوانيم... وقتي فرهنگ "بولتن" حاكم شد بر محيطي كه بايد مركز شكوفايي انديشه ها و تحليلهاي دانشجويي باشد...

 

 

پ.ن.البت بعد از کم کاری ماها از "پرکاری" دشمن هم غافل نباید شد که چطور حتی از خیر یک نشریه ی گاهنامه ی تک برگی هم نمی گذرند و اینطور هوشمندانه و ظریفانه جهتدهی ش میکنند تا همه ی مطالبش روی هم رفته دیدگاه موردنظر را در ذهن مخاطب جاسازی کنه!

فی المثل همین شماره ی آخر... می توان به جرات گفت که ۳محور مد نظر مدیران نشریه بوده:

محور اول: ه خدا ما هم به همینها که شما میگویید معتقدیم!!! به فقه! به شیخ..به آخوند...به همین اسمها!-

 محور دوم: قداست نهضت مشروطه باید حفظ شود!

و محور سوم: تشویق به فکر نکردن و سوال نپرسیدن!

:

در اولین مقاله "به اسم بررسی نظر علمای شیعه راجع به حکومت اسلامی" فقط روی مخالفین مانور میدهد و بحث می کند و آنهم درواقع بحثی ژورنالیستی و نه استدلالی..اما ذیل یک عنوان "علمی"!!! و در آخر اشاراتی به سروش و ملکیان! خیلی گذرا البت اذعان می دارد که "ببینید حرفهای این نواندیشان(!) از غرب نیامده بلکه از همین آخوند خراسانی و شیخ انصاری...(این دو شخصیت ابدا معرفی نمیشوند بلکه فقط با عناوین پرطمطراق ازشان یاد میشود!) -این محور اول!

و در گوشه ای از مطلب(بدون ارتباط به بحث!) اشاره می شود که این آخوند خراسانی (که فی الحال اینقدر بیایناتش برای ما مقدس و دلچسب شده!) فکر نکنید که مخالف با مشروطه بوده ها!!! -اینم محور دوم

و انتظار دارد که مخاطب اصلا نپرسد که "پس نظرات مواقق کو؟!"-محور سوم

مقاله ی بعدیُ تحت عنوان "من نه آنم که تو می اندیشی!" دیگر رسما خودش را به انقلاب اسلامی و "سید مهربان شجاع"ی بنام خمینی (نه سید ضدمشروطه...نه سید ضدغرب...نه سید معتقد به ولایت و حکومت فقیه... بلکه فقط سید مهربان!!!) می چسباند و به جنگی که برای حقوق بشر بود!!! -یعنی محور اول!-

و جنگ را و انقلاب را نیز صاف میاورد میچسباند به نهضت مصنوعی و سرکاری و  انگلیسی مشروطه و نهضت سرکاری تر ملی شدن نفت...-این هم محور دوم!

و انتظار هم دارد که مخاطب نپرسد: آخر جنگ اگر هم مقدس بود هم با کسی(ابرقدرتهای دنیا) دشمنی نداشت پس اصلا چرا شروع شد؟ کی شروع کرد؟!-محور سوم

سومین مقاله هم باظرافت بیشتر سعی کرده در نقد نامه ی حاتمیکیا..سینمای دینی میرکریمی را با سینمای ضددین و منفی باف فرهادی آشتی دهد!!!-باز هم محور اول!!!- و این آشتی به چه طریق؟ ازطریق نپرداختن به محتوا و پیام فیلمها و همه و همه مشغول کردن مخاطب به تکنیکهای فیلمسازی...-محور سوم!

 

و به زعم حقیر..با مختصر تجربه ی فعالیت دانشجویی... یک چنین مدیریت دقیق و ظریف و هدفمندی به هیچ عنوان نمی تواند کار دانشجوهای کارشناسی آنهم فنی باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 1:57  توسط فروزنده  | 

فيلمي كه صداي خيلي ها را در آورد... اعم از دوست و دشمن!

آمريكاييها  را واداشت كه ويزاي علي نصيريان را كنسل كنند.

كارگردان يهودي داخلي را به اعتراض كشاند.

و برادر اهل هنر ما را واداشت كه 1 ساعت ما را  از رفتن و ديدن نهي كند كه :فيلمي به اين شدت شعاري نديده م و فيلم نبود مقاله بود! و از سينما منزجر خواهي شد و در بي دقتي ش همين بس كه توش مهدي فقيهي بعنوان يك عرب فلسطيني، شيرازي صحبت مي كند و...

اما رفتيم. ديديم. لذت برديم. حرص خورديم. و فرصت باشه دوباره هم مي رويم و ميبينيم.

برادرمان هم پيش رفقاش شرمنده شد از اينكه ما پسنديده ايم فيلم كذا را!

فقط چند نكته ي مختصر بگويم:

خب سبك كار فيلم، قاعدتا با امثال طلاومس و حبه قند و اين تيپ فيلمها كه سر و ته موضوعش يك خانواده ست و يك اتفاق چند ماهه نيست.

موضوع، موضوعِ 60 سال اشغال و قساوت است.

 موضوع قومي كه ادعاي امپراطوربر كل بشريت را دارند.

بنظرم بديهي ست كه با چنين موضوع گسترده اي، ناچار شوند از به كار گيري نمادها !

في المثل صحنه ايست كه خاخامي كه ادعاي وحي و پيامبري و تورات جديد مي كند، سرِ زن مسيحي خدمتكارش را مي تراشد؛ قر و فرهاي دوربين بيننده را آماده مي كند براي ديدن شنيع ترين فاجعه، اما اين فاجعه فقط در كوتاه كردن مو خلاصه ميشود! ... منظورم از نماد آن است كه همين يك سكانس، و يك سكانس بعدتر از همين زن، روي ويلچر و درحال خنده اي ديوانه وار، مي خواهد تمام 4سال زجر و استرس و فشار  اين زن را در خانه ي هانون نشان دهد. زني كه به نمايندگي از "مسيحيت در اختيار يهود" در اين خانه حضور دارد و اين "در اختيار بودن" به آن حد است كه اختيار موي خود را نيز ...

من بعنوان بيننده، هيچ نيازي نمي بينم كه براي رفتارهاي هانون، سندي از تورات يا حتي تلمود بيابم(هرچند اغلب بي سند هم نيست) چون  غرض اين فيلم، "روايت آيينهاي يهود" نيست. بلكه غرض، "روايت خودساخته بودن"ِ اين آيينهاست. هانون، از شريعت خودش پيروي مي كند و نه از شريعت موسي. و حتي در صحنه اي، مورد شماتت يك خاخام جوان هم قرار مي گيرد.

ضمنا اين فيلم حقيقتا هيچ "فساد اخلاقي" (بمعناي اصطلاحي اين كلمه) را به يهود نسبت نداده! بلعكس، هانون و همراهانش، به مرزهاي ميان زن و مرد پايبندند؛ مشروب نمي خورند؛ احمق نيستند؛ ذكر و دعاي فراوان دارند و...

تنها صفتي كه –به حق- به اين قوم نسبت داده شده؛ "نژادپرستي"ست. و "زرنگي" و "حرف خود را حرف خدا تلقي كردن". صفاتي كه هم تاريخ به شدت براي اين قوم اثبات مي كند و هم قرآن!

نژادپرستي مي گويم به اين معنا كه "غيريهود=غيرانسان"!  اين مطلب در تلمود تصريح شده. در رفتارهاي 60ساله ي اسرائيل نيز بخوبي رويت مي شود. از اين نظر، غيريهودها، جزء حيواناتند؛ اگر "بي آزار" بودند، يهود لطف كرده و به شان حق حيات ميدهد. (مانند خدمتكار مسلمان خانه ي هانون) آن هم فقط به اندازه اي كه يهود تشخيص بدهد! اين مطلب را فيلم اصرار دارد كه به تصوير بكشد. هم در رفتار هانون با دو خدمتكارش. و هم در رفتار او با ساكنان فلسطيني اطرافش؛ كه تنها درصورتي حق دارند زنده بمانند كه هرگاه هانون اراده كرد؛ هرمقدار از خانه و زمينهاشان را كه او خواست، به او بدهند. و البته ادعاي هانون در اين اراده كردنها، به استناد كتاب مقدس است كه "قوم يهود تمام زمين را از خداوند به ارث برده اند" و هانون مدعيست اگر پولي هم بابت خريد اين زمينها به اعراب ميدهد، از سر لطف و سخاوت اوست!

ايراد ديگري كه ميتوان به فيلم گرفت؛ نامشخص بودن زمان و مكان دقيق ماجراست؛ چون از طرفي، هانون مدعيست كه "وقتي اين سرزمين آباء و اجداديمان را از شما عربها پس گرفتيم؛ ويرانه اي بود. اما امروز ما آن را آباد كرده و پيشرفته ترين كشورجهان ساخته ايم." اين ادعا بايد ناظر به سالهاي اخير اسرائيل باشد. اما از طرف ديگر، اين چنين كشتارو اشغالِ افراطي اي را در سالهاي اول ورود يهوديها داشته ايم؛ و نه امروز.

اما به نظر بنده اين اشكال هم چندان وارد نيست! چون فيلم داستاني ست؛ و نه مستند! و چنانكه عرض شد، مي خواسته "خلق و خوي رايج يهود" را در  طول "60سال" ، در قالب شخصيت نمادين هانون، نشان دهد؛ و نه زندگي نامه ي يك شخصيت واقعي را... كه البته اگر چنين مي كرد و مثلا زندگي امثال هرتزل را تصوير ميكرد، بنظرم بهتر بود...

و شايد مهمترين حرف قصه، نمايش "تولد يك صهيونيست" باشد! كودكي كه در اولين صحنه ي فيلم، به اجبار از مادرش به جدپدري اش،هانون، تحويل داده مي شود؛ و مادر تاكيد مي كند كه اين بچه امروز به لحاظ جسمي و رواني سالم است و... و هانون شروع مي كند به آموزشهاي ويژه ي كودك و آماده سازي او براي "پيامبر بعدي" شدن! از غسل تعميد و ازدواج در كودكي و دعا و نمازها و مراسمات مذهبي؛ تا نكات و داستانهاي اعتقادي... و تا چالش برانگيزترين مسئله براي اين كودك: آموزش كشتنِ غيريهوديها! ...و دست و پنجه نرم كردن كودك با اين صحنه هاي ترسناك و چندش آور...از ابتدايي كه كودك حاضر نيست به "سيبلهايي كه به شكل زنان و مردان و كودكانِ درحال فرار طراحي شده اند" شليك كند؛ تا انتهاي فيلم كه حاضر است... و تمام اين فرآيند رواني دشوار براي او با تاكيد بر "تو با همه فرق داري!" و "اگر نكشي، مي كشندت و حقت را خواهند گرفت" همراه است؛ هرچند كه كودك، در يكي از اين درگيريها به چشم خود مي بيند كه مبارزين فلسطيني او را چون كودك بود، نكشتند.

نكته ي ظريفي كه بعيد مي دانم مدنظر فيلمساز بوده باشد؛ انتخاب يك كودك "آمريكايي"ست! اين بچه؛ پيش از آمدن به اسرائيل، با مادر و ناپدريِ مسيحيش در "آمريكا" زندگي مي كرده، با تيپ اسپرت ويژه ي كودكان آمريكايي وارد ماجرا مي شود، و هرگاه هم كه از شرايط خسته مي شود و قصد فرار مي كند و روياي بازگشت درسر ميپروراند، همه روياي آمريكا و "پلي استيشن"بازي كردن و ...ست!

يعني اين كودك، هرچند در ابتدا چنان "قساوت" و نژادپرستي اي نداشت؛ اما به رسمِ امريكايي، نوعي "خودبسندگي" و "بي تفاوتي"نسبت به ديگران داشت! ...از كشتار منزجر بود و طالب صلح بود، و نه طالب عدالت! جايي كه از كشته شدنِ اعراب ناراحت و تحت فشار رواني ست، بجاي شكايت از پدربزرگ خود، به خدمتكارِ زبونِ عربِ خانه پرخاش مي كند كه "تقصير شماست كه وجود داريد؛ تا ما مجبور شويم بكشيمتان!"!!!

خلاصه..فيلم، هرچند ايده آل نبود؛ اما به زعم حقير، ارزش ديدن داشت. بهرحال فيلمي روان ، با شخصيتهايي ملموس، و با ماجراي رئالي مانند "بازمانده" نبود...اين كه بيننده بپسندد يا خير، كاملا بسته به آن است كه به قصد تماشاي چه سبك كاري سراغ آن برود. و اينكه "فيلم" بدانيمش يا خير هم بسته به آن است كه تعريفمان از فيلم چقدر محدود و كليشه اي باشد... برادر ما كه تعبير فرمودند: يك مقاله ي مصور!...

و خلاصه هرچه كه هست؛ صداي دشمن را بدجوري درآورده...يعني با شاخصهايي كه از امام امت گرفته ايم، بايد "موفق" ارزيابي ش كنيم!

(رفيق جامعه شناس ما، اخيرا در يك مقاله ي "علمي"!!!ِ آمريكايي، اشاراتي به فيلم "چشمان آبي زهرا" يافت! ... سريالي از سنخ همين شكارچي شنبه؛ كه شخصا در سنين نوجواني به زور "محتواي قوي"اش، ساخت فاجعه آميز و بي دقت و درب و داغانش را تحمل كرده و دنبال ميكردم!...  و با اين اشاره ي "علمي"! به حرف جلال ايمان آوردم كه "بله! حضرات اينجوري مراقب ما هستند و از كوچكترين حركتمان هم غفلت نمي كنند")

 

دفاع پرویز شیخ طادی در برنامه ی هفت


بي ربط- مطلب "درمكتب آنتاليا نمي توان انقلاب كرد" از حسين قدياني خواندن دارد...هرچند "دير" فهميد اين برادرمان منظور درسهاي دو سه سال قبل رهبر را؛  اما قشنگ فهميد...

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1390ساعت 13:34  توسط فروزنده  | 

سفر رهبر عزیزمان به کرمانشاه از الطاف خدا بود و برا اتمام حجت- هم بر دوست و هم بر دشمن! باید شکر کرد این لطف را ... و این حجت را...

استقبال مردم را می گویم... و "ولی شناسی"شان را...

مردمی که نه مردم "قم" و "یزد" و "اصفهان" بودند و در مرکز فعالیتهای فرهنگی دولت...

نه اصلا شیعه بودند و قائل به نیابت آقا از امام زمان! ...

و در کانون تبلیغات سی ساله ی ضد انقلاب علیه نظام...

و مرکز انواع و اقسام مشکلات اقتصادی... و انواع کم لطفی ها و کم توجهی های دولتی ها

واقعا "چیز دیگری"ست که قلوب مردم را گرد محور ولایت الهی جمع میکند...

و رهبر در جمع این قلوب مخلص عجیب کلاس درسی برگزار کردند... و عجیب حرفهایی که تا بحال گمان می کردیم پای این حرفها از محافل خواص متفکر دانشگاهی آنطرف تر نخواهد رسید و حتی در جمع های دانشگاهیِ مثلا "آزاداندیش" هم جرات نداشتیم از "مقدسات نقدناپذیر آدام اسمیت"شان سوالی بپرسیم! چه رسد به  مخاطب عمومی و در سطح فهم عامه و... ازین توهمات خاص ما "خود خواص بین"ها!

آقا نظام اسلامی بماهو نظام اسلامی را به جهانیان تشنه ی نظام جایگزین معرفی کردند...

«ليكن به مناسبت مسائلى كه در منطقه است، اين انقلابهائى كه واقع شد، نهضتهائى كه به وجود آمد، نظامهاى طاغوتىِ مرتجعِ مستكبرِ وابسته‌اى كه برخلاف انتظار و برخلاف همه‌ى تحليلها سرنگون شد و همچنين پيامدهاى اينها، لازم است بحثهائى با نگاه به اين قضيه اتفاق بيفتد؛ ...این پیامدها که گفتم كشمكشهاى آشكار و پنهانى است كه الان بر سر نظامهاى جايگزين وجود دارد.»

(هرچند دشمن از یکسو و خاله زنکهای سیاسی خودی از سوی دیگر سعی بر تحریف و تقلیل این درسهای ماندگار به خط و نشانهای سطحی سیاسی داشتند! اما آن چه باید در حافظه ی تاریخ بماند ماند... انشاالله)

 

نقطه ی اوج این سفر را می توان دیدار رهبر با دانشجویان کرمانشاه دانست (جای تامل دارد که چرا آقا همیشه این مهمترین حرفها را با دانشجوها می گویند؟!...دانشگاه بهشتی..دانشگاه سمنان..دانشگاه فردوسی..دانشگاه شیراز..دانشگاه علم و صنعت ...)

در این دیدار رهبر لزوم "بازخوانی این سی و دو سال" را گوشزد کردند و به انگیزه ی روشن کردن راه انقلابیون مسلمان منطقه در میان غبار تبلیغات دشمن -و همچنین به انگیزه ی "چشم بسته راه نرفتن"ِ خودمان!

در این بازخوانی رهبر از پرسش "آیا نظام اسلامی پیر می شود؟" آغاز کرده و در پرداختن به این سوال مجددا به سراغ سلسله مراتب "انقلاب اسلامی-نظام اسلامی-دولت اسلامی-جامعه ی اسلامی-امت اسلامی" پرداختند . و با تعریف هر مرحله و اشاره به اینکه این "مردم" بودند که انقلاب کرده و سپس نظام اسلامی را "انتخاب" کردند- تصریح کردند

« منظور از دولت اسلامى اين است كه بر اساس آنچه كه در دوره‌ى تعيين نظام اسلامى به وجود آمد، يك قانون اساسى درست شد؛ نهادها و بنيانهاى اداره‌ى كشور و مديريت كشور معين شد. اين مجموعه‌ى نهادهاى مديريتى، دولت اسلامى است. در اينجا منظور از دولت، فقط قوه‌ى مجريه نيست؛ يعنى مجموع دستگاه‌هاى مديريتى كشور كه اداره‌ى يك كشور را برعهده دارند؛ نظامات گوناگون اداره كننده‌ى كشور. بخش بعد از آن، جامعه‌ى اسلامى است؛ كه اين، آن بخش بسيار مهم و اساسى است. بعد از آنكه دولت اسلامى تشكيل شد، مسئوليت و تعهد اين دولت اسلامى اين است كه جامعه‌ى اسلامى را تحقق ببخشد. جامعه‌ى اسلامى يعنى چه؟ يعنى جامعه‌اى كه در آن، آرمانهاى اسلامى، اهداف اسلامى، آرزوهاى بزرگى كه اسلام براى بشر ترسيم كرده است، تحقق پيدا كند...البته اين جامعه تحقق پيدا نكرده، ولى ما دنبال اين هستيم كه اين جامعه تحقق پيدا كند. پس اين شد هدف اصلى و مهمِ ميانه‌ى ما. چرا ميگوئيم ميانه؟ به خاطر اينكه اين جامعه وقتى تشكيل شد، مهمترين مسئوليت اين جامعه اين است كه انسانها بتوانند در سايه‌سار چنين اجتماعى، چنين حكومتى، چنين فضائى، به كمال معنوى و كمال الهى برسند »

و تبیین "جامعه ی اسلامی" پرداختند. و از همینجا پل زدند به مقوله های معرفتی تر...این جامعه ی اسلامی که میخواهیم محقق شود و هنوز نشده چگونه ست؟ چه اهدافی دارد؟ اهدافش را ازکجا آورده؟ و این اهداف به چه معناست؟

«اين مفاهيمى كه گفته شد(ارزوهایی که اسلام برای بشر ترسیم کرده) - مفهوم عدالت، مفهوم آزادى، مفهوم تكريم انسان - با معانى اسلامىِ خودش مورد نظر ماست، نه با معانى غربى خودش»

درواقع "اسلامیت"ِ انقلاب و نظام و دولت و جامعه و امت ما به همین "تعریف ما از این مفاهیم و آرزوها"ست!

تمام مسئله اینجاست! نظام ما کهنه نمی شود چون در عمیقترین لایه های خود اسلامی ست. یعنی چه؟ یعنی اهداف و آرمانها و "فلسفه ی وجودی"ش را اسلام برایش تعریف کرده است. درواقع اهداف و آرمانها و فلسفه ی وجودی ش "منطبق با فطرت انسان" تعریف شده است. و از سوی "خالق انسان"!

تمام مسئله همینجاست! : شناخت انسان (به طرق مختلف و بویژه از زبان خالق انسان) و نیازها و مطلوبهای "فطری و کهنه نشو"ی او. و سپس طراحی و اجرای مکانیزمهایی برای تحقق این مطلوبات. و بعد از آن بازخورد گرفتن و نظارت دائم بر این مکانیزمها تا مشخص شود "عملا" چقدر در مسیر تحقق آن مطلوبات هستند.

این مکانیزمها همان دستگاههای اجرایی (قوای سه گانه و دیگر سازمانها) هستند.

و شناخت انسان و نیازهای فطری او کار محافل اندیشه ورزی ست...کرسی های آزادفکری... فی المثل همین "نشستهای راهبردی" که بهترین مجال مواجه کردن اندیشمندان اقصانقاط کشور با نیازهای واقعی مردم و نظام است...

و "ولی فقیه" ناظر است بر تمام این مسیر پر افت و خیز و راه نکاویده و نکوبیده به سمت تحقق اهداف فطری بشر...

ولی فقیه...یعنی اسلام شناسی که نیازهای کذا را بهتر از هرکسی بشناسد...

یعنی مدیر مدبر آگاه به زمانی که بتواند بصورت کلان مسیر حرکت جامعه و مکانیزمها و محافل کذا و جهان و... را تشخیص دهد

یعنی عادل باتقوای شجاعی که بعد از تشخیص هردو وضع فوق در اقدام عملی و اصلاح مسیر جامعه کوتاهی نورزد. 

خب این شد اصل نظام...یعنی اسلامیت به معنای فوق..و "جمهویت" یعنی "مردمسالاری" به معنای مشارکت حداکثری مردم در این فرایند حرکت بسمت تحقق آرمانها...

مشارکت مردم (اعم از ریز و درشتهای دولت و سایرقوا... یا ریز و درشتهای عرصه ی اندیشه...یا رسانه یا...) به این معنا که هرگاه با "ولی" بودند "ولایتِ" ولی محقق شده و جامعه به سمت اسلامیت پیش خواهد رفت و هرگاه او را تنها گذاشتند و به راه دیگر رفتند...

چنانچه در ۲۵۰ سال تاریخ امامت دیدیم... و در همین سی و دو سال تاریخ ولایت...

 

حرف رهبر اینها بود... تعریفی بود از نظام اسلامی...تا میان انواع تفاسیر و تعابیر گمراه کننده ...جوینده ی صادق -در اقصا نقاط جهان- آب را از سرچشمه بیابد...

اما بحثها متاسفانه عمدتا رفت روی همان "ظاهر" نظام...همان که رهبر "فرع" و "کم اهمیت"ش خواند!... اینکه کی ها بحث را به این سمت بردند و چرا؟ خود مجالی دیگر میطلبد

و فعلا در این مجال غرضم مختصر بحثیست روی یکی از مهمترین فرازهای این کلاس درس...

به بهانه ی فرمایشات "سعید ابوطالب" تحت عنوان "ریاستی یا پارلمانی- مسئله این نیست؟" که دوست عزیزی فرستاده بود و ...

(البته چنانکه عرض شد خیلی ها حرف زدند در این مورد...اما کمتر پیدا میشود کسی چون آقای ابوطالب که از سر دلسوزی و با تعمق و بدور از  حب و بغضهای سیاسی و تسویه ی خرد حسابهای شخصی و ...)

داریم مردم سالاری دینی را "تجربه" می کنیم
اين را کاملا قبول دارم كه ما داريم نظام مردمسالاري ديني را تجربه ميكنيم تا راه براي ساير مشتاقان اين نظام و بعدتر هم راه براي ساير محتاجانِ اين نظام(يعني همه ي بشر!) باز بشه...و در واقع ما داريم نظام مردمسالاري ديني را تجربه ميكنيم دقيقا و دقيقا براي هموارسازي مسير ظهور-يعني وظيفه ي اصلي شيعه
اما "داريم تجربه مي كنيم" يعني چي؟! به معناي بسكري! يعني داريم از اين تجربه "مي آموزيم"! داريم سعي و خطا ميكنيم
سال ۵۸(با بکار گیری تمام ابزارهای شناختیمان اعم از وحی و تفسیر و عقل و تجربه ی بشری )يک "مدل" داديم و حالا سي سال است كه داريم مي آزماييمش، گاهي "برحسب نتايج اين تجربه"، اصلاحش كرديم، گاهي هم "آزمايشمون اشكال داشته" و نه نظريه و مدلمون!
 
با "سعي و خطا"ديدنِ اين سي سال موافقم. و راهي هم جز سعي و خطا نيست.

رهبر هم  فرمودند : «من امروز اينجا يك بازخوانى‌اى از هويت كلى و شاكله‌ى كلى انقلاب مطرح ميكنم. براى خود ما هم مهم است. ما نميتوانيم سرمان را پائين بيندازيم و نفهميم در دنيا چه ميگذرد، همين طور جلو برويم. اينجور حركت كردن كه انسان چشم و گوش بسته، بدون توجه، بدون نگاه به اطراف، بدون نگاه به واقعيتها، بدون نگاه به افقهاى دوردست حركت كند، غالباً به گمراهى و اشتباه منجر خواهد شد. پس خودمان هم بايد يك نگاهى بكنيم، يك بازخوانى‌اى بكنيم.
اگر به خودمان نگاه كرديم، ديديم انحرافى در ما وجود دارد، ببينيم اين زاويه در اين مسير ما كجا پيدا شده است؟ زاويه‌ى از خط مستقيم در چه نقطه‌اى به وجود آمده است؟ عامل آن چيست؟ اينها بايد بررسى شود. »
قبلا-زمان انتخابات88- براي دوستي نوشتم: ما داريم سعي و خطا مي كنيم، و رهبر، يعني ولي فقيه، "ناظرِ اين سعي و خطا"ست...بنظرم اين نقشِ "نظارت بر سعي و خطا" تعبير خوبيست! يعني ولی فقیه با "توانِ استنتاج و تفسير ديني از وقايع"، دقت ميكنه كه اين تجربه هاي ما دارد به كدام سمت ميرد و "پيشنهادات"ي ميدهند
كه بعضي از ماها اين پيشنهادات را درحد فهم خودمان جدي ميگيريم و بعضي نه و...
نتيجه ي نهايي، برآيندِ عملكردِ همه ي ما بعلاوه ي رهبر است...يعني هم امام و هم امت...
 

 ایتالیایی یا آمریکایی!؟
مسئله ی مهم اینجاست: رهبر "ظاهر ساختارهای نظام" را اصل نظام ندانستند...اما دوستان افتادند به بحث روی این مسئله-ی فرعی!-

لذا بنظرم برای فهم بیانات آقا مقایسه ی مثلا نظام ریاستی آمریکا با نظام پارلمانی ایتالیا کمک چندانی نمی کند. يعني امام ميگه "سگ زرد برادر شغاله" اينو وقتي گفتند كه رئيسجمهور آمريكا عوض شده بود
واقعا واقعا تو اين كشورها اصلا با تغيير رئيس جمهور، اينهمه تغييري كه تو ايران رخ ميده، رخ نميده!
اين خيلي مهمه. خوب يا بد، مردمسالاريِ ما اينه كه 8سال هاشمي و 8سال هم خاتمي و 8سال احمدين‍ژاد، سه تا سياست كاملا متفاوت داخلي و خارجي داشتن
اين فضا اصلا قابل مقايسه با نظامهاي غربي نيست. واقعا هيچ جاي دنيا يه انتخابات اينطور مسير كشور رو كن فيكون نمي كنه. هيچجاي دنيا آمد و شد رئيس دولت، اينقدر "ملموس"تو زندگي مردم نيست
 
همه شون به منافع شركتهاي بزرگ(كه اين شركتها هستند كه رو زندگي مردم و قيمتها و.... تاثير ملموس دارند)احترام ميذارند.-حالا ادعاي ما اينه كه پشت اين شركتها... كه بگذريم فعلا از اين ادعا-
همه شون از مردم ماليات ميگيرند.
همه شون يه دوره استعمارگري تو پرونده شون دارند كه هنوز بر سر خوان ثروت اونزمان نشسته ند.
همه شون اجازه دارند درقالب ناتو در امور داخليِ ساير كشورها دخالت نظامي كنن.
همه شون به روابط عادي مردم و به اصطلاح حريم خصوصي شهروندي كاري ندارند-البته ظاهرا- .
 همه شون جا رو براي "اعتراضات مردمي بي خطر" باز گذاشته ند. و البته كه اعتراض بي خطر، يعني عملا خالي شدنِ دلِ مردم و مانع عقده اي شدنشون شدن! و نه هيچگونه تضمين اجرايي بر توجه به اين اعتراضات! شاهد مثالش:همه ي تجمعات  ضد جنگ تو آمريكا و اروپاي درحالِ جنگِ دائم!
آمريكاشون هم كه رسما متعهد به حفظ امنيت اسرائيل هست!
 
.اين مسائل هيچ وقت تو اين كشورها تغيير نكرده. يعني "كلان"هاي اين حكومتها اصلا ربطي به انتخابهاي مردم نداره. حال انكه تو اريان ما با انتخاب مردم، هاشمي را، يا خاتمي را يا احمدين‍اد را يا بنيصدر را يا رجايي را... هربار يه دور در همين "كلان"ها، تغييرات شديد رخ داده.اين نقطه ي قابل تامليست كه اساسا معني مردمسالاري واقعي ايران و مردمسالاري نمايشي اروپا را متفاوت ميكند
 

يک نكته هم درمورد نقد: درسته، روساي جمهور و حتي مديران ذيل او، آنچنان که دوست داریم نقدپذير نيستند. اما بنظر من مشكل اونجاست كه "جاي مشخصي براي نقد درنظر گرفته نشده". برا همينه كه امثال وحيدجليلي بجاي فحش دادن به دولت و... سراغ "مطالبه ي تعيين دقيق  اصل8قانون اساسي"هستن. من باهاش موافقم. اينجا نه منتقد از نقد خودش تصور درستي داره و نه نقدشونده. يعني منتقدين هم نميدونن دارن نقد ميكنن كه بعدش رئيس جمهور چيكار كنه!؟
 

و اما حزب...
رهبر صراحتا اين نوع حزب را كه "كارويژه ي آن كسب قدرت سياسيست" رد كردند. و حزب را بعنوان "كانالكشيِ تعاملات معرفتي" تائيد كردند.- كاركرد تشكلهاي دانشجويي تو دانشگاه ها رو ببينيد! بنظرم "پايلوت"ِ خوبيست براي آنچه كه از تحزب در جامعه مد نظر آقاست!
دغدغه ي تشكلهاي دانشجويي هيچوقت كسب كرسي مثلا در شوراي صنفي و شوراي فرهنگي دانشگاه نيست! بلكه دغدغه ي اصليشون اينه كه عموم دانشجوها را با خود "همفكر" كنند!اين مسئله خيلي خيلي مهمه
 
و درنهايت مسئله ي خيلي خيلي مهم: احزاب از كجا ميان؟! به خوبي اشاره كردند كه احزاب نمي تونن يه شبه ساخته بشن! يعني ميتونن ولي ديگه اون حزب "با پشتوانه ي توده ي مردم" نيستن. ديگه "نماينده ي مردم" نيستن
و خوب اشاره كرده ند كه الان بسيج و رسانه ملي و مساجد و حتي امام جمعه ها و حتي تر "ستادهاي مردمي انتخاباتهاي رياست جمهوري، كه بعد از انتخابات هم پابرجا مي مانند" به خوبي نقش حزب را... ولي بايد درست تر "تعريف" شه و مهمتر از "تعريف"، "فرهنگ"ه كه بايد در مردم بوجود بياد، هروقت ما به جايي رسيديم مثلا اين تشكلهامون يه مقدار "تخصصي" تر با مسائل برخورد كنن وازطرفي هم "مردمي"تر بشن
يعني واقعا پتانسيلهاي مختلف رو در افراد كشف كنن، محدود نكنن خودشونو به حلقه هاي بسته ي محدود و...
اگه چنين احزابي داشتيم، موافقم كه نياز به تغيير قانون اساسي هم نخواهيم داشت!
و باز هم فكر ميكنم كار را بايد از همين تشكلهاي دانشجويي شروع كرد! چون يه مقدار ظاهر حزبي را تجربه كرده ند، ولي هنوز انگيزه هاي مادي ندارند و...
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 15:29  توسط فروزنده  | 

اخیرا طرحی تحت عنوان فریبنده ی "کشور مستقل فلسطینی" موضوع بحث سازمان ملل و حاشیه های رسانه ایش قرار گرفته  و بحثها بر سر موافقت و مخالفت این و ان  و رایزنی ها برای جلب موافقت و مخالفتها و بیا و برو و فضایی که با پتانسیلِ فوق آلعاده ی "آرمانسازی" و "قهرمان سازی" !!!

که البته برای ملتی که خود آرمان دارد(محو رژیم نامشروع و غاصب اسرائیل و بازگشت همه ی فلسطینیان به وطن) و ملتی که خود، با مقاومت خستگی ناپذیرش قهرمان واقعی این عرصه ست، در واقع یعنی "تحریف آرمان ها" و "تحریف قهرمانها"!

بگذریم...خودتان ملاحظه بفرمایید

 

 

این "مرزهای 1967" که قرار است بالمنّ والاذی و با اینهمه برو و بیا و "معطلی"، به فلسطینیان داده شود؛ آیا چیزی بیشتر از همین اراضی ای است که هم اکنون خود با "مقاومت"ِ خود، در دست دارند؟!!!

 

 

پ.ن.1-حضرات نفتخوار هم کارشونو تو لیبی شروع کردند...به عبارتی داره زحمات دلسوزانه ی "ناتو" به ثمر میرسه!

http://www.irna.ir/NewsShow.aspx?NID=30582181

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1390ساعت 10:43  توسط فروزنده  | 

مطلب مرتبط قبلی

صبح شنبه 19شهریور با خبری عجیب از خواب پریدم: تسخیر سفارت اسرائیل به دست ملت مصر!!! مردمی که پتک به دست، برای پاک کردن لکه ی ننگ "کمپ دیوید" آمده بودند... پتک به دست، آهنگ خیبر کرده بودند...آهنگ قلعه ی رذالت و افساد و نفاق و زیاده خواهیِ یهود...«یخربون بیوتهم بأیدیهم و ایدی المؤمنین»! ...

حیرت آور بود... واقعا از ملتی که چند نسل با خیانت جمال عبدالناصر و انورسادات و مبارک کنار آمدند، چنین انتظاری نداشتم! ... ملتی که سالهای سال نسبت به ایران و انقلاب ایران بدبینش کرده اند، چطور ممکن است 13 آبان ایرانی را تکرار کند؟! ... ملتی که انقلابش مورد حمایت و تأیید آمریکا قرار گرفت و دولتش چیزی از مبارک کم ندارد، چطور سفارت ِ سگ هار غرب را در کشورش برنتابید؟! انقلابی که مدعیهای رهبری اش امثال البرادعی و وائل غنیم و اخوان المسلمین و... بودند، چطور سر از فتح دژ جرثومه درآورد؟!...

خواستم چیزی روانه ی وبلاگ کنم، اما واقعا تحلیلی نداشتم! جز حیرت ... حیرت از دست خدا که بالاتر از تمام دستهاست...

ایمان آوردم که خدا بزرگتر است... حتی از بریتانیای کبیر... حکومت خدا فراگیرتر است... حتی از حکومت جهانی گوگل و فیس بوک و... تربیت و رهبری خدا نافذتر است، حتی از رهبریِ یکپارچه ی تمام شبکه های تحلیلساز و تحریف­کنِ امپراطورهای رسانه ای استکبار...

صبح شنبه هیچ حرفی جز "الله اکبر" برای گفتن نداشتم...هنوز هم ندارم!

هرچند هنوز نمی دانم چه کسی دارد این انقلاب را رهبری می کند؟ و به اصطلاح کانون تصمیمگیری کجاست؟ هرچند هنوز نگرانم از اینکه حرکت عزتمندانه و مردمی ملت مصر، با تجاوز نظامی پاسخ داده شود؛ هرچند هنوز نمی دانم درصورت درگیری جنگ صلیبی دوم(اینبار البت بجای صلیب، ستاره...!)، مقاومت امت مسلمانِ خاورمیانه که سالها تحت فرهنگسازی غربی بوده اند چقدر خواهد بود؟ یا حتی مقاومت همین ما وارثانِ سوسولِ نسلِ سومیِ بیرق بیداری و انقلاب ایران اسلامی؟!

و هرچند شورای نظامی مصر باز هم وفاداری و خوش خدمتیش را به رفیق غاصبش اثبات کرد (با کشتن 3نفر و بازداشت قریب به 1000نفر)و ظاهرا این اقدام شکست خورد...ولی "جهت گیری ضداسرائیلی"ِ انقلاب به اشد وجه اثبات شد...و میتوان با اطمینانِ به آگاهی و اراده ی مردم، برای مقاومتشان دعا کرد... مقاومت بر اصلاح انقلاب! (هرچند نمی دانم دولت اگر دست اینا نباشه دست کی خواهد بود؟)

اما با این وجود دیدم تحقق وعده ی الهی را... دیدم که قلعه ی رها شده ی یهود در سرزمینی به لرزه افتاد و به دست اسلام فتح شد که تا همین پارسال ملک طلق و منطقه ی امن لیونی و نیتانیاهو و پرز و ... بود

مِن بعد سوره ی "حشر" را  مومنانه خواهم خواند!

«هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ يخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيثُ لَمْ يحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يخْرِبُونَ بُيوتَهُمْ بِأَيدِيهِمْ وَأَيدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصَارِ(الحشر/2)»

او کسي است که کافران اهل کتاب را در نخستين برخورد (با مسلمانان) از خانه‌هايشان بيرون راند! گمان نمي‌کرديد آنان خارج شوند، و خودشان نيز گمان مي‌کردند که دژهاي محکمشان آنها را از عذاب الهي مانع مي‌شود؛ اما خداوند از آنجا که گمان نمي‌کردند به سراغشان آمد...

پ.ن. خانواده باز پیگیر جور کردن بودجه ند برای ثبت نام عمره! و همه سخت معتقد که این بار که بریم دیگه سایه ی شوم سعودیِ مولود بریتانیا بر سر بیت الله نیست... نمی دونم از کجا آورده ند این اطمینان را؟! ولی ما هم باهاشون "آمین" می گیم!

راستی! 45درصد گاز اسرائیل از مصر میاد...

 

پ.ن.2. دیرز گفتند که سفارت آمریکا تو لیبی هم تهدیدهایی شده از طرف مردم... کماکان به انقلاب ساختگیِ لیبی مشکوکم. به این اقدام نیز مشکوکترم! چه بسا برای ساختن "نسخه ی بدلیِ ِ تسخیر سفارت"... این تاکتیک نسخه ی بدلی، از جمله پرتکرارترین و البته موثرترین شیوه های استعمار بوده همیشه...مثل وهابیت که نسخه بدلی اسلام بود...طالبان که نسخه بدلی اسلام سیاسی و ... یه غرض مهم از این نسخه های بدلی میتونه "تصویرسازی کاریکاتوری" و درنتیجه "کتکخورسازیِ تبلیغاتی"! از نسخه های اصل باشه!-23شهریور1390

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 11:19  توسط فروزنده  | 

)جانستان کابلستان را در بحبوحه ی کارهای پایاننامه خواندم؛ به دور از چشمِ رفیقِ هم درس...درست مثل بیوتن که شب امتحان الکترونیک صنعتی شروع کردم به خواندنش! و ارمیا که سر کنکور و نفحات نفت که سر پروژه­ی فلسفه اسلامی! –این هم حکایتیست ها!)

ما و افغانستان

البته این "ما و افغانستان" عنوانِ سنگینیست برای کسی که  هیچگاه در تمام عمرش  نتوانسته قدمی رنجه کند و سری بزند به آن سوی مرزی که به جبر برامان کشیده اند...نمی دانم، شاید  تبخترِ احمقانه ایست که ما ایرانی ها داریم نسبت به همسایه ای که تنها در قالب کارگری رؤیتش کرده ایم، ...تازه از این تبختر مزخرف و مرزشناسیِ مزخرفتر که بگذری، ،و اعتباری برای این مرزهای یادگار استعمار قائل نباشی و مثل بنده فکر چنین سفری بارها و بارها به ذهنت برسد، اینرسی و تنبلی خودت مانع میشود، خاصه  وقتی که از اطرافیان هم هیچ تشویق و دلگرمی ای نبینی و همه به شوخی و ریشخند بگیرند این تصمیمت را! ...و این می شود وضعیتِ بنده ی حقیر! لذا اصلاح می­کنم عنوان را :

سر ما و هوای افغانستان:

سالیان کودکی، ما هم مثل سایر هموطنان،  لفظ افغانی را اطلاق می­کردیم به چهره­ای خاص بهمراه لباسی خاص و جایگاه اجتماعی خاص­تر... و احیانا با بار خاصی از سرزنش...چنانکه شایسته ی یک راحتطلبِ فراریِ بی­غیرت نسبت به آب و خاکش است... بزرگتر که شدیم، افغانستان که می­شنیدیم، "طالبانِ آمریکایی" درنظرمان مجسم می­شد... تا سالهای نوجوانی که ورق برگشت و برجهای دوقلوی شیطان فروریخت و طالبانِ آمریکاییِ دشمنِ مای دوست آمریکا، شد طالبان تروریست دشمن آمریکا! و حضرت شیطان لشکر کشید به افغانستان... این اولین روزها بود که معنای افغان در ذهنم دستخوش تغییر و اصلاح می شد...و بعدتر هم که بازیِ دردآورِ "دموکراسی" و کرزای... و به تعبیر کاظمی، "تیشه رفت و رنده آمد"! رنده ی دموکراسی غربی! به جای تیشه ی جنگ...

و تا بعدترها که شعرهای محمدکاظم کاظمی  شیفته مان کرد به این خاک و این نام، و بعد از آن که خونمان به جوش آمد پای رمان بادبادکباز، که نویسنده در آن رسما سر برآستان مقدس آمریکا ، بعنوان منجی خلق افغان!، می ساید. ... با این نگاه جدید، دوباره که به همان مناظری که در کودکی از این قومِ میهمان دیده بودم، نظر انداختم، این بار، بیش از تحقیر و ملامت؛ قناعت دیدم، و نجابت، و البته غربت، و رنج و خیلی چیزهای دیگر ... کم کم دیدیم ریش و لباس خشن افغانی، رویایی شده است برای ما!  که هرجا میبینیمش، باید کلی رفتامان را کنترل کنیم که از دیسیپلینِ "متمدن و بی تفاوت"(!) خارج نشود! ... رویای آدمی که منزجر شده از هرآنچه که رنگ و بوی "تفاخر مدرن­زدگی و غربزدگی" را دارد...

سرجمع، با تنها افغانی­ای که هم­صحبت شده­م، آقا "حزب­الله" بود در مدینه، متولی فروش خرماهای نخلستان امام حسن(ع). که آن هم بیشتر از شیعیان مدینه می گفت، و اغتنامی بود "فارسی زبان" بودنش! و زحمت ترجمه نداشتن در تبادل نظر و اطلاعات...چه حیف که شماره ش را گم کرده م...خوب لینکی می توانست باشد برای این روزهای منطقه! ... یک خانم جوان را هم 14خرداد 89 دیدم توی مترو، که جز چشمها و گردی صورتش، هیچ نشان دیگری از افغان بودن نداشت، یک تهرانی به تمام معنا بود، با مختصر گلایه ای از غربت و دیدگاه منفی مردم. همین!

خلاصه حس انسی بود و عطشِ سفری و پیوند قلوبی و رفقایی برای سفر نبودند... تا اینکه دیدیم گویا برادر امیرخانی اقدام فرموده و ظاهرا بصورت اتفاقی رویاهای ما را جامه­ی تحقق پوشانده اند و کتابیست رهاورد این سفرِ رویایی، مرخوانندگان را!

افغانستان، در نگاه امیرخانی

البته متوجه هستم که این عنوان هم برای چند خط و یکی دو پاراگراف ، خیلی سنگین است!  فی الواقع کلِ کتابِ 350 صفحه ای، برای روایت افغانستان و افغانی از نگاه امیرخانی نگاشته شده دیگر! اما نمی توان از مرور آن چشم پوشید، بیشتر به دلیلِ تفاوتِ فاحشی که با تصوراتِ غالبِ ایرانی ها از افغانی و افغانستان دارد:

مختصرش اینکه از دریچه ی چشمِ دقیق و قلمِ روان نویسنده، مردمی میبینیم با وصفِ پررنگِ "جوانمردی"... مردمی که به مهمان ارج می نهند، بی چشم داشتِ انعامی یا تلافی یا  حتی تشکری... مردمی میبینیم "قانع و شکرگزار" که خاطراتی شیرین از ما ایرانی ها دارند! با همه ی تحقیری که دیدند از ما! ... مردمی میبینیم که به "سبکباری" خو گرفته اند تا جایی که «افغانی، حتی شارژر[ِ موبایل] را نیز بارِ زائد می داند. افغانی یعنی یک زندگی متحرک، جوری که هر آن که اراده کنی بتوانی جانت را کف دست بگیری و فرار کنی...» ...مردمی می بینیم که ماجرا بسیار دیده اند... درست مثل سرزمینشان... که عادت کرده اند به سربریدن های طالبان...به پرسه ی ماشینهای نظامیِ غربی... به اختطاف (گروگانگیری) کردنهای راهزنهای سواستفاده گر... به جنگ داخلی... و البته خسته از این آخری... و زخم دار، "زخم های ناخودآگاهِ فرهنگی" یعنی پررنگ بودنِ خطکشی های قومی در اذهانِ مردم... مردمی می بینیم پرحوصله! که از ترافیکهای چندساعته و جاده ی 4ساعته را 12ساعته رفتن، خم به ابرو نمی آورند! ... مردمی سخت پایبند به "عهد"! ...مردمی نه در پیِ کلاه سرِ هم گذاردن! ... مردمی که به خوبی می دانند که به دنبالِ ماشینهای نظامیِ بیگانه، احتمال یک انفجار انتحاری هست، و البته بعد از دانستنِ این نکته، با عبورِ ماشینِ کذا، باید به نزدیکترین جانپناهی که می شناسند، بروند، بی سر و صدا ، بی اعتراض! ... مردمی که دلشان برای زیارت "نگین خراسان" می تپد، و بیش از چند ساعت هم با آن فاصله ندارند، اما حسرتِ زیارت بر دل، به خاطر دشواری گرفتن ویزای ایران!...

و البته اهل فرهنگِ افغانستان را نیز به لطفِ جلسه ای که نویسنده در دانشگاه هرات دارد، می بینیم! قشری که به واقع هیچگاه به چشم منِ ایرانی نیامده(جز همان جناب خالد حسینی آمریکاپرست) و حرفهای شنیدنی شان را می شنویم... و با حیرت می بینیم که هرچه ما بی توجهیم به همسایه ی هموطنِ شرقی، او چه پیگیریِ دائمی دارد از ماوقع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران و چه تحلیلِ دقیقی ، گزارش، چنان آشنا و ملموسند که گویی نه از اساتید و دانشجویانِ هرات، بلکه از  یکی از گعده های تحلیلی-رفاقتیِ خودمان خبر می دهد... و البته گلایه هایی هم دارند، که به حق، شنیدنی ست...  

فی المثل، همین مورد که اگر ایران، و حوزه های علمیه ی اهل تسننِ ما در سیستان مثلا، طلابِ سنی مذهبِ افغانی را می پذیرفت، اگر اینچنین گرفتاری برای ویزا و...شان درست نمی کرد، این جوانانِ علاقه مند به دانستنِ حرفِ دین، در این بی دینیِ مدرن، و از کشوری اینچنین ویران شده به دستِ دشمن و دوست، ناچار به مراجعت به "پاکستان" نمی شدند و آموزه های "مید این بریطانیا"ی وهابی به مغزشان تحمیل نمی شد و چه بسا فتنه ی طالبان، به زرقِ "نرم و نظری و مباحثه ای" و به دستِ دلسوزانِ داخلی، و نه قداره بندهای طمع کارِ غربی، در نظفه خفه می شد... و چه بسا که راهی می شد برای نشتِ بارقه های زندگی بخشِ ااسلامِ نابِ خمینی...

در این کتاب، سرزمینی می بینیم، یادگار اعصار مختلف تاریخ، به قاعده ی درخت کهن سالی که هرکه عبور کرده، امضایی یا نشانی به یادگار بر آن حک کرده... زخمی زده بر آن ... از تیمور بگیر...تا شوروی ...تا فرانسه...تا طالبانِ هماهنگ با آمریکا... و تا خودِ آمریکا و ناتو... و امان از این آخری که به تعبیر  تلخِ کاظمی، در تشبیهِ افغانستان به "عروسِ جمله ی دنیا": «تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد، هفتاد ملت از بر و دوشِ تو بگذرد...»... ردپای هفتاد ملت را...بماند

و سرزمینی می بینیم که در آن "ناامنی" با زندگیِ روزمره ی مردم گره خورده! روزها در خیابانها  زندگی جریان دارد و به محضِ غروب، همه به خوبی می دانند که همان خیابانها جای آدمی زاد نیست!... سرزمینی که بدتر از ایرانِ ما، نظم و زمان بندی توش معنی ندارد! ...سرزمینی وسیع، کوهستانی، "بلاجاده"! ... و عجیب آدم معنا و قدر و ارزشِ پدیده ی "جاده" را حتی در پیشرفتِ "فرهنگ" ، در ایجادِ "اتحاد و همدلی" در به اصطلاح "ملت سازی" می فهمد!

 سرزمینی با آینده ای مبهم برای کودکانش(و تأملات نویسنده بر این موضوع و قیاس صادقانه ش بین این کودکان و فرزند خودش...)...و البته سرزمینی که –هنوز- می توان در آن فرمها را به انگلیسی پر نکرد!

سفرنامه ی امیرخانی – سفرنامه ی جلال

نمی دانم، منِ "جلال زده" اینطور میبینم، یا واقعا اینچنین است که "جانستان کابلستان" گویی سی و چندمین کتاب جلال عزیز است که از دهه های 30 و 40، امتداد یافته تا دهه ی 80 و 90 ... گویی همان جلال است که به پنجمین قبله اش هم سفر کرده و روایت کرده سفرش را. (منتها با مقادیری "سوسولی"بیشتر، که خب لابد لازمه ی این اختلاف زمان نیم قرنی ست! واقعا گمان نمیکنم جلال اگر بود آنچنان از خشکی و خونریزی پوست دستش درمانده می شد، یا از بلند کردنِ کالسکه ی بچه ی یک و نیم ساله! شاید هم جلالِ ورژن 80-90 اینچنین می بود، نمی دانم!) نکته ی جدید دیگر کتاب، همراهیِ خانواده ی نویسنده با ایشان است که برای آثار امیرخانی(سفرنامه ی قبلی و سرلوحه­های مختلف) چیز جدیدی بود، این هم یک اشتراک دیگر می تواند محسوب شود با آل احمد! که در بسیاری از گزارشهاش همراهیِ خانم دانشور مشهود است و البته پررنگتر از این نمونه ی جوان، شاید چون خانم دانشور بنحوی همکار حرفه ای جلال هم هست، شاید هم چون متأسفانه در گزارشها و سفرها و زندگی وی، هیچ گاه هیچ "بچه ی یک و نیم ساله"ای نیست که... البته زیاد هم جای تاسف نیست؛ فرض کن می بود، و امروز یک "وارثِ بیخبر از پدر"ِ دیگه در کنار احسان و سارا شریعتی و علیرضا بهشتی و  علی مطهری و ...هم از جلال داشتیم، جهت استفاده ی حضرات ژورنالیست...

اما شباهتی که میگویم می بینم، هم در کلیتِ نظر و دیدگاه روایتگرها(آل احمد و امیرخانی) ست، و هم در سبک نگارش و قلم(البته بنده متخصص نیستم!) به مثالهایی اشاره می­کنم از هر دو:  

دیدگاه کلیِ حاکم بر سفر و سفرنامه، و درواقع پیام اصلی نویسنده را در پشت جلد کتاب می خوانیم:

«هربار از سفری به ایران برمی گردم، دوست دارم سر فروبیافکنم و بر خاک سرزمینم بوسه ای بیافشانم. این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم. برعکس، پاره ای از تنم را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزی، خطوطِ "مِید این بریطانیای کبیر"! پاره ای از نگاه من مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه...»

و آل احمد در غربزدگی، حکایتِ "مید این بریطانیای کبیر"بودنِ این خطوط مرزی را چنین تحلیل می کند:

«...مرزهای مشترکمان با همسایه­های دیوار به دیوارمان از دیوار چین هم قطورتر است و با عراقی و افغانی و پاکستانی بریده­ایم... [اما] کدام مرز و سامانی را می­شناسید که در برابر پپسی­کولا نفوذناپذیر باشد؟ یا درمقابل رفت و آمد دلالان نفت؟ یا دربرابر فیلم "بریژیت باردو"؟... در دوره­ای که "ماشین" خواستار بی­مرزی است، خواستار بین­المللی شدنِ همه­چیز و خواستار بازار مشترک و پرچم سازمان ملل را در دست دارد و تا هرجا که بنزین کمپانی­ها مدد بدهد می­راند... سرحدات در تمام دنیا فقط و فقط حدود قلمرو کمپانی­های مختلف را مشخص می­کنند که تا اینجا مال "جنرال موتورز" و تا آنجا مال "سوکونی واکیوم" و تا آن­جای دیگر مال "شِل" و "بریتیش پترولیوم"و... »(صص96و97)

امیرخانی هم مانند جلال عزیز، لحظه لحظه­ی سفر و صحنه صحنه­ی دیدنی­ها و صفحه صفحه­ی کتابش، مشحون است از فریاد مرگ بر استعمار، مرگ بر استکبار، مرگ بر آمریکا؛ مرگ بر بریتانیا؛ مرگ بر شوروی!

توجه جلال، دائما جلب می شود به "انگ کمپانی آمریکایی" روی اتوبوسهای مکه و مدینه،  همه ی پیچ و مهره ها و کابلها و ژنراتورهای سد دز و ایضا روی چادرهای تیم "حفاری باستان شناسانه"ی بیشابور فارس و...؛ و امیرخانی روی سیم خاردارهای میدان هوایی هرات و روی صندلی و نیمکتهای دست دومِ اهداییِ کشورهای اروپایی ...

... البته "فریاد" که نه؛ بیشتر می­توان گفتش "ناله"!...جلال که البته در "مملکتِ پنج­هزار مستشار آمریکایی"، مجالی برای فریاد ندارد! ... اما امیرخانی چرا؟! آن هم در دلِ جمهوری اسلامی ِ ضد آمریکا! چرا به جای فریاد، اکتفاکرده است به ناله­هایی آنهم اشارت­وار و گذرا؟!...به گامنم آنچه امروز نَفَسِ این فریادهای آزادی خواهانه و عزت­جویانه را گرفته است، نه حضور مشهود و ملموس پنج هزار مستشار، که غلبه ی بی صدای سبک زندگی و فرهنگ آمریکاییست در میان مردم!...بویژه تهران! (که خود نیز در انتهای کتاب اشاره ای دارد که "نقشِ جهانِ ایرانی را در تهران نیافتم...رفنتم سراغ اصفهان) ههنوز هم ما به اینکه صفتِ "آمریکایی" پشتِ اجزاء زندگی­مان بنشیند، مفتخریم! ...چه جای فریاد مرگ بر آمریکا؟!

چنانی که جلال در کتاب "خسی در میقات"، می نالد از اینکه

 « و اصلا در خود بناي مسجدالنبي، چنان اهمالي كرده­اند كه نگو. با يك معماري نيمه­آندلسي-نيمه­عثماني، و با پوشش سيماني تخته تخته؛ منتها دو سه رنگ. ...به­جاي اين همه سنگ سياه زيبا كه اطراف مدينه است و مي­توانستند به­راحتي بتراشند و بگذارند روي بنا....خيلي دلم مي­خواست بدانم معمار بنا كه بوده تا يخه­اش را بگيرم و بگويم: "حضرت! عظمت ماوراي طبيعيِ چنين بنايي را از ساده­ترين عوامل طبيعت بايد ساخت. در سنگ بايد جُست. نه در اين تكّه­هاي قالبي و سيماني... –پاورقي: مهندس اين بناها دكتر عمر عزام. مهندس خدمات عمومي و تربيت شده­ي سوييس. حكومت عربستان سعودي او را از سازمان ملل به­قرض گرفت تا كارهاي ساختماني مشاهد مقدس را رهبري كند. و خواهرش زن پسر شاه­زاده فيصل ...»

 و با همین درد، امیرخانی، در وصف "مناره های خون آلود" –که بدجوری در پیچ و خم کوچه های تاریخ، چشم های خواننده را نیز، "سرخ و مرطوب" می کند!- گریزی به معماری مسجد گوهرشاد زده و به سنگهای پیروزه ی نیشابور و زر بغداد اشاره کرده و شکوه می کند:

«حالا البته دوصد سال است که ما نیز مشغول توسعه ی حرم رضوی(ع)  به سبک خادم حرمین شریفین هستیم، و سنگ از ایتالیا می آوریم و رنگ از فرانسه...»

از این دست نزدیکی ها میان دو نویسنده فراوان است، نزدیکیِ درد، نزدیکیِ درک، نزدیکیِ دقتها و نقاط توجه؛ ادامه نمی دهم این "مثله کردنِ متن" را! ...بخوانید و به پای دل همراه شوید با این جغرافیای تاریخ اندود! ... و این تاریخ دردآلود...

فقط به عنوان یک مثال دیگر از تشابهاتِ "قلمی"ِ امیرخانی و جلال، وصفِ هر دو از  "مرز" را مرور می کنم:

جلال(گزارشی از خوزستان):

«...مرز در نظرِ من هنوز ملغمه ای ست از گرما و عطش و تابش جانکاه خورشید و حضور سربازان استرالیایی با خالکوبی نقش زنان لخت بر بازوها و قاه قاه خنده شان و بطری از پنجره پرت کردنشان. و بعد، از برهوت گمرک و بی کسی میان درها و دیوارهاش و آزاری که برای بردنِ یک دوربین حلبی بیست تومانی باید کشید و...»

امیرخانی:

«مرز، یعنی یک ساختمان نسبتا مرتب نونوار طرفِ ما و چند ساختمان پراکنده ی قدیمیتر طرفِ افغانستان. مرز یعنی یک صف چندکیلومتری از کامیونها و تریلیهای حامل کالای صادراتی به افغانستان، مملو از سیمان و میلگرد و تیرآهن و...مرز یعنی یک ردیف سیم خاردار که از چند کیلومتری شروع میشد و به ساختمان گمرک می رسید...» (شوخی خیلی تمیز و انتقاد دوستانه! ای هم به دنبال همین جملات، خدمت مرزداران و گمرکداران و البته فیلم سازان تقدیم می کنند ایشان! که کیفور شدیم ازش ولی ربطی به بحث ندارد و از نقلش می گذریم، خودتان می خوانید!)

 

اما سیاستستان!

بنده ابتدائا این اثر را سیاسی نمی بینم، بویژه اگر از فصل انتخاباتیاتش چشم بپوشیم، نپوشیم هم باز بالاخره بخشی مهم از مشغله های ذهنیِ هرکسی در آن روزهاست، و درصد خیلی کمی از کتاب هم به آن اختصاص دارد؛ اما به هر روی، ناشر محترم کتاب، البته کتاب را در رده ی "سیاست امروز" قرار داده!

ربط تیمور و مور را من متوجه نشدم، اما فلسفه ی ذکر مثال دماوندنوردی را فکر کنم متوجه شدم، و اگر اشتباه نکرده باشم تمثیل خیلی ظریفی هم بود از "مسئله­های کلان و دائمی"ِ فرهنگی و مسائلِ زودگذرِ سطحیِ سیاسی...

تحلیل انقلاب

یک ایده ای دارد امیرخانی که قبلا هم در یادداشتهاش اشاره ای گذرا به آن کرده بود: «زمانی اسلام را عمیق فهمیده(و فهمانده)ایم، که بتوانیم تفاوتِ سیدحسن نصرالله با بن لادن را روشن کنیم.» این ایده را نیز اگر اشتباه نکنم، از برخوردی که با یکی از اهل فرهنگ آمریکا داشته و از سوالِ او، برگرفته... در این کتاب و در خلالِ روند داستان گونه ی آن، سعی شده که اشاره ای هم به این مسئله و این مقایسه بشود؛ و پل زده شده به تفاوتِ میانِ حکومت اسلامی ای که حضرت روح الله پایه گذارد، با حکومت اسلامی ای که طالبان ( ِتخمِ وهابیتِ همفرِ انگلیسی) اجرا کرده اند؛

 مقایسه ی جالبی ست؛ اما به شدت مبهم! مطالب خیلی سریع و کوتاه بیان شده و بدتر اینکه از کلماتِ به شدت دست مالی شده ی "سنتی" و "مدرن" استفاده شده است. و به این طریق، بدجوری ایده اش را شهید کرده است برادرمان...

اجالتا برداشت خوشبینانه ی حقیر این بود که وجه تمایزِ انقلاب خمینی را "حضور پررنگ و دائمیِ مردم" می بیند که نظام جمهوری اسلامی را از تمام نظامهای مدعیِ دینِ دیگر در طول تاریخ متمایز می کند، و این خصلت را نیز حاصلِ عقایدِ شیعی (و اتحاد شریعت و طریقت و حقیقت در آن) می بیند بعلاوه ی بلوغِ جوامع در عصرِ مدرن که امکانِ یک مشارکتِ آگاهانه ی چندده میلیونی را فراهم کرده است.

تحلیلِ جذابی ست، فقط کاش تکلیفِ حکومتِ غیر مدرنِ امام علی و پیامبر نیز در این تحلیل روشن می شد؛ و باز هم ای کاش و ای کاش اینچنین باعجله نگاشته نشده بود این قسمتِ کتاب!

تحلیل انتخابات

واضح است که حقیر، در این مورد تا حد زیادی با نویسنده ی گرانقدر کتاب اختلاف نظر دارم، لذا زیاد نخواهم پرداخت به این قسمت، تا طعم این مرقومه تلخ نشود! بهر حال، ما کاندیدای مورد نظرِ ِ این برادرِ صاحب قلم مان را –علیرغمِ علاقه ی وافری که قبل از انتخابات88 به او داشتم- یک پدیده ی "سرِ کاری" "برای آنها که فکر می کنند فرهیخته اند" می دانم و کمی تا قسمتی توی ذوقمان خورد از انتخابِ شخصی مثلِ تمیرخانی، مر ایشان را... یعنی فی الواقع از سرِ کار رفتنِ شخصیتی مثل امیرخانی... البته خب قطعا انتظار هم نداشتم که ایشان را همرنگِ جهالتِ "سبز" ببینم یا همراهِ "جسارت"ِ خودمان! ...جسارت میگویم، چون برای دانشجو و به اصطلاح "فرهنگی"جماعتِ ما، واقعا جسارت بالایی لازم است که از انگِ "عوام" بودن و "حکومتی" بودن نترسی و فلانی را انتخاب کنی...جسارتی که جسارتا امیرخانیِ عزیز ما ندارد!

سر جمع اینکه ایشان راه حل را در "ارتباطِ مستقیم و غیر دولتیِ مردم با رهبری" می داند. که ما هم کاملا موافقیم البته با آن! ... و برخوردِ خشن را در شأنِ جمهوری اسلامی نمی دانند؛ که باز هم صد البته موافقیم با ایشان...

نکته ی ویژه ی بحث ایشان، در مقایسه ی چهار انتخاباتِ تقریبا همزمانِ ایران و عراق و افغانستان و لبنان است! که باید خواند! (یعنی من نقل نمی کنم؛ خودتان بخوانید!) و تحلیلِ ایشان از برخورد و مواضعِ جمهوری اسلامی در هرکدام؛ که باز موافقم با ایشان، حتی موافقم که پشتِ پیروزیِ ظاهریِ ما در فتنه ی 88، خیلی چیزها را باختیم متاسفانه... بخشی ش بخاطر دشمن دانا...بخشی هم به خاطر دوست نادان...که البته امیرخانی فقط به مقوله ی "دوست نادان" اشاره می کند. و نقطه ی اختلاف حقیر با ایشان هم در همین جاست، در قیاس تلویحی ای که بین نقشِ طنرال "پترائوس" می کند با... که خداییش قیاس نسنجیده ایست و بعید از این نویسنده ی عزیز... یعنی ناشی ست از ندیدنِ عمقِ تفاوتِ جایگاهِ آمریکا در افغانستان، با جایگاهِ آمریکا در ایران...و  تفاوتِ نسبتِ دولتِ افغانستان با قدرتهای رسانه ای جهان؛ با نسبتِ دولتِ ایران با قدرتهای رسانه ای جهان... نمی دانم، ندیده  اند، یا احیانا نادیده گرفته اند...

حکایت زبان دری یا زبان پشتو

نمی دانم این نکته را  در اصطلاحاتِ رایج چقدر "سیاسی" می دانند، بهرحال، مسئله ی مهمی ست؛ چه بسا مهمتر از دو نکته ی قبلی!

مختصر اینکه: در هرات و کلا در افغانستان، دولتِ مرکزی(یعنی همین دولت دستنشانده ی محترم) در تلاش است برای رسمی کردنِ زبانِ "پشتو" درحالی که عمده ی مردم به زبان دری تکلم می کنند، و مهمتر اینکه "پیشینه ی ادبیات"ِ این سرزمین نیز فارسیِ دری است. (اهمیتِ استراتژیکِ این پیشینه ی ادبیات را در قصه ی مجلس دراویشِ مزارشریف، به روشنی درمیابیم...) . دانشکده ی ادبیاتِ هرات و هم­صحبتهای نویسنده در این دانشکده نیز، سخت از زبانِ پشتو و غلبه ی آن نگرانند، اما... اینجاست که امیرخانی به نکته ی ظریفی اشاره می کند : «در اختلاف بین فارسی و پشتو، آرام آرام در دانشکده های فنی و طب، زبانِ "انگلیسی" جا باز می کند! همچنان که زبان اداری تان به زبان بین المللی تبدیل میشود...» حق، صددرصد با امیرخانی ست. سیاست کثیفِ "اختلاف بینداز حکومت کن" سالهاست سرمشقِ بریطانیای کبیر است. در عرصه ی سیاست فراوان دیده ایم،تاریخ سیصد ساله مان مملو است از این سیاست...از جنگهای مسلمان با مسلمانی که فاتح نهاییش غرب بوده! این هم در عرصه ی فرهنگ! ... جالب توجه است که چرا امیرخانی از "دانشکده ی طب و فنی و ادارات" مثال می زند؟! به زعم حقیر نکته ی ظریفی در این تصریح نهفته: "مدلِ زندگی"! این دانشکده های فنی و طب، و ادارات هستند که ربط مستقیمی دارند با زندگی روزمره ی مردم، که فرهنگسازند، البته فرهنگ غربی ساز! ...دانشکده های اجتماعی و انسانی و ادبیات، فاصله ای بس دراز دارند تا دستشان به سطحِ جامعه برسد! ظاهرِ جامعه و زندگیِ روزمره ی مردم را دانشکده های فنی اند که میسازند، و  سبک زندگیمدرن غربی، بیشتر از این سرچشمه هاست که جاری می شود و رواج میابد بین مردم... همین ایران خودمان مثال مشهودش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 0:3  توسط فروزنده  | 

ترجمه ش يه مقدار بعضي جاها مبهمه. اما اين چيزي از ارزش خبر كم نميكنه! و كماكان مطالعه ش توصيه ميشه. بويژه برا دوستان"ديرباور" كه پديده ي جنگ امنيتي رو باور نمي كنند...(وگرنه ما كه دويست ساله كه عادت داريم به اين رفتار آمريكا!!!)
 
و در مورد سومالی :  از سیل تا قحطی.آزمونهای بزرگ رمضان نگاهی که پشت پرده ی فاجعه ی انسانی نمی خواهند ما داشته باشیم...)
مطلب عينا از سايت رحماءنقل ميشه. چون فكر ميكنم نيازي به شرح نداره..!
 
 
عمليات ياسمين آبي عملياتي فوق سري آمريكا براي براندازي دولت سوریه بود که بعد از لو رفتن آن دستگاه های جاسوسی بسیار پیشرفته آمریکا به دست سوریه و هم پیمانانش افتاد امری که باعث خشم آمریکا و تهدید به حمله ی نظامی به این کشور شد.اولین نتائج آن، اقدام سازمان اطلاعات سوریه در فرستادن گزارشی برای وزارت اطلاعات ایران است که یکباره منجر به دستگیری سی جاسوس آمریکایی و کشف یک شبکه سری تجسس بر ضد سوریه در لبنان شده است.
 
 
 
به گزارش رحماء یکی از سایت های تند روی اسرائیلي، رسوایی جدید ديگري از رسوایی های رژیم صهیونیستی و آمریکا را به شرح زیر لو داد: تهدید آمریکا به جنگ علیه سوریه در صورتی که یکی از دستگاه های جاسوسی آمریکا به روسیه یا چین برسند.

وزیر امور خارجه امارات پیامی تهدید آمیز مبنی بر جنگ علیه سوریه یا کشاندن مسؤولین سازمان اطلاعات سوریه به دادگاه های بین المللی برای مسؤولین دمشق برد درصورتی که هر کدام از دستگاه های جاسوسی آمریکا که سازمان اطلاعات سوریه در عملیات انهدام یاسمن آبی مصادره کرده به روسیه یا چین برسد. وي تهدید می کند که در این صورت رهبران امنیتی سوری به دادگاه های بین المللی فراخوانده خواهد شد.

ولی رئیس جمهوری سوریه پاسخ داد که ما قبل از انهدام این گروهک جاسوسی و در سخنرانی مجلس عوام گفتیم که اگر امروز جنگی بر ما تحمیل شود پس باکی از آن نداریم.

این عملیات، همان عملیات یاسمن آبی است که که جز آنچه که امریکایی ها و اسرائیلی ها آن را لودادند اطلاعات دیگری از آن وجود ندارد و گفته می شود که این عملیات بزرگترین عملیات نظامی امنیتی از چند دهه پیش است که در سال های آینده در چند کشور جهان بررسی خواهد شود.

 در گزارشاتی که از یک منبع امنیتی بزرگ امریکایی آمده، گفته شده که ناتو از آنچه که در سوریه رخ داده است، شک کرده است که سوری ها وارد عملیات یاسمن آبی شده باشند و تصمیم گرفته که همه ی جاسوسان خود را فرابخواند.

در حال حاضر یک نامه به فرمانده عملیات امریکا در سوریه فرستاده شده که مفاد آن بدین شرح است: عملیات را متوقف کن و همه جاسوسان را فرابخوان. پاسخ این بود: با سلام عملیات پایان یافت. سازمان اطلاعات مرکزی سوریه. پس آمریکایی حسابی به هم ریختند چرا که جدیدترین تجهیزات جاسوسی امنیتی امریکا که هزاران جاسوس امریکایی در سراسر جهان را تهدید می کند به دست سازمان اطلاعات سوریه افتاد. در حال حاضر اولین نتائج آن، اقدام سازمان اطلاعات سوریه در فرستادن گزارشی برای وزارت اطلاعات ایران است که یکباره منجر به دستگیری سی جاسوس آمریکایی و کشف یک شبکه سری تجسس بر ضد سوریه در لبنان شده است. گفته می شود که لو رفتن یک جاسوس اسرائیلی در روسیه و بسیاری از موارد دیگر از نتایج کشف این شبکه بوده است.

به دلیل توانایی سازمان اطلاعات سوریه در نابودی این عملیات، روسیه و چین سعی می کنند در شورای امنیت در کنار سوریه باشند به این امید که به یکی از این دستگاه های جاسوسی آمریکا و نحوه ی کار با آن دست یابند، درحالیکه امریکایی ها با یک سلسله مجازات های دیوانه واری که کشورهای عضو ناتو برای بازپس گیری این تجهیزات از طریق سیاست هویج و چماق به کارمی گیرند، مدام در مقابل سوریه عرض اندام می کنند. درحالیکه سوری ها خوب می دانند که آنچه در اختیار دارند بهایش بسیار گران است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 11:51  توسط فروزنده  | 

مدتیست میخوام درمورد لیبی بنویسم و بازی های بین المللی و بازی خوردنهای عوامل محلی! ... ولی وقت برای مطالعه ی دقیقتر نداشتم...

تا حالا که ایمیلی از دوستی رسید  که از خدمات عجیب قذافی تو لیبی گفته بود و از شاخ شدنهای عجیبتر و استراتژیکش برا آمریکا و اوپک و وام بین المللی نگرفتن و طلا بجای دلار گرفتن ... صحت و سقمش البت پای نویسنده ش، ولی بهانه ای شد حداقل چند تا نکته و درددلی که تو دلمون مونده رو بگیم با مجاااز!


بهرحال اینقدر واضح هست که قذافی کمتر قاطی بازیهای بین المللی میشد و

سرخود بود...بعضی شایعات میگه یهودیه...ولی اینم هرچند بعید نیس...ولی
همهم نیست!

چیزی که مهمه  برای من اینه که شورشهای فعلی لیبی "مردمی" نیست
انقلاب نیس
اسلام خواه نیست
بیداری نیسنت
ازهمه مهمتر، اگه نگم سرنخش دست آمریکاست، حداقل میتونم بگم کاملا با
آمریکا هماهنگه

رهبرمون گفت ما از حرکاتی حمایت میکنیم که "مردمی" "اسلامخواه" و "ضدآمریکا"باشه...


از جنگ داخلی توی یه کشور کی سود میبره؟

مردمش که آواره میشن
زیرساختهای تمدنش که داغون میشه
ارتش و نیروی دفاعی براش باقی نمی مونه

فقط "نفت"ش میمونه
بدون صاحاب
و "موقعیت ژئوپلیتیکش".. جایی درست وسط مصر و تونس...و اونهمه مرز با مدیترانه و...

یعنی چربترین لقمه برا آمریکا

(بماند که هر جنگی، بازار فوق العاده ایست برای پنتاگون و فرشته ای ست برای نجات اقتصاد آمریکا!)

شورشیهای لیبی، اگه خائن هم نباشند که بنظر من هستن، دست کم فوق العاده

احمقند. باید وقتی زمزمه های دخالت ناتو بلند میشد دست از کارشون
برمیداشتن تا پای بیگانه به آسمون و بعد هم زمین کشورشون وارد نشه
ولی نه تنها برنداشتن، بلکه باهاشون وارد مذاکره هم شدن
!
بلکه سفارش اسلحه هم دادند به پنتاگون
اروپا هم که خوب براشون جبران کرد:اموال قذافی که تو بانکهای اروپا بود،
تقدیم شد به مخالفان قذافی

البته درواقع تقدیم شد به پنتاگون، به جای هزینه ی سلاح های سفارشی مخالفن!


می دونی که اموال بلوکه شده ی  شاه مخلوع تو بانکهای اروپا و آمریکا، بعد از سی سال هنوز به ما برگردانده نشده!

آخه میدونی که 98درصد مردمی که به جمهوری اسلامی رای دادند، "نماینده ی مردم" نبودند!!!!

(و این اقلیت مسلح مخالف قدافی، نماینده ی مردم لیبی ند!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1390ساعت 0:0  توسط فروزنده  | 

این چند خط رو برا تابناک کامنت گذاشته م

چون از این سنخ انتقادات  زیاد میشه خواستم جواب را یک بار هم روی مجاااز بیارم...

:

ما خطمان را از خمینی کبیر میگیریم
او هم "جهاد سازندگی" را و "میته ی امداد" را برای رسیدگی به حال محرومین داخلی تاسیس کرد و یک موی پابرهنگان و کوخنشینان را به همه ی کاخنشینان برتری داد

و هم همزمان، دغدغه ی نابودی شیطان بزرگ، آمریکا و محو غده ی سرطانی، اسرائیل را داشت و هم قاطعانه می گفت که "ما اصول تصاحب قدرت را به مستضعفین جهان خواهیم آموخت"

اولا. این مطالب شما مصداق "یومن ببعض و یکفر ببعض" است

ثانیا. یه کم هم بد نیست بیندیشید که اوضاعی که این عکسها نشان میدهند، آیا مربوط به 5 سال اخیر است؟؟؟
یا 16 سالِ قبل از آن؟؟؟
یا حتی دویست سال استعمار قبل از آن...

نه آقای هاشمی بود که طبیعی میدید "له شدن محرومین زیر چرخهای توسعه" را؟
نه خاتمی بود که به مطالبه عدالت گفت "دعوای قابلمه"؟؟؟

نه مخالفین همین دولت بودند که رسیدگی به اقصی نقاط کشور را "حرکت پوپولیستی" می خواندند؟

 

 

مشکل محرومیت توی کشور ما سالهاست که هست(چنانکه توی همه ی دنیا) و علتهای خیلی خیلی زیادی هم داره...از سابقه ی دویست ساله ی استعمار و سابقه ی ۲۵۰۰ ساله ی استبداد بگیرید  که "زیرساختهای اقتصاد"ی کشور را نابود کردند" و چه روحیات منفی و مخربی برای ملت ما به جا گذاشتند-

تا بعد از ظهور خمینی و انقلاب اسلامی و سروری مستضعفین هم ُ میراث همه ی آن ۲۰۰سال و ۲۵۰۰ سال یک طرف... و ضعفهای نفسانی آدمهای کوچک مقداری که مدیران میانی شدند (و در دولتهای بعد از امام هم خیلی بیشتر!) و

و تا بعد از خمینی که دوباره به اسم سازندگی همان استبداد را زنده کردند...

اینچنین چندتا عکس زدن و یک نتیجه ی عجولانه گرفتن واقعا چقدر منطقیست؟ واقعا کدام بی سوادی میتواند فقر را در هر جای جهان (تا چه رسد به کشوری با این سابقه) عارضه ای ۵ ساله بداند؟؟؟!!!

 

تازه این یک طرف قصه است...طرف دیگر انتقاد حضرات برمیگردد به "نفهمیدن فلسفه ی دغدغه های جهانی انقلاب"...

امروز اثبات شده که صهیونیزم خطریست برای تمام بشریت. اثبات شده که صهیونیزم  بزرگترین دشمن است برای اسلام عزیز ما... رد پای "آمریکا" و بریتانیای کثیف را امروز در عمده ی خرابیهای در هرجای جهان می توان دید... کدام انسان آزاده و بااطلاع از تاریخیست که امروز آمریکا و اروپا را "خیرخواه" برای بشریت بداند؟!

ما با آمریکا و اسرائیل دشمنیم. به خاطر دینمان. حتی اگر اهالی فلسطین در رفاه کامل هم بودند باز ما وظیفه ی دینی داشتیم که برای نابودی اسرائیل هزینه کنیم

تا چه رسد به وضع کنونی فلسطین... من و شما اصلا هیچ درکی از مفهوم "آوارگی" نداریم... حق داریم  نفهمیم و تا خون از دماغ کسی آمد فوری فریاد خودخواهانه و ضددینی "چراغی که به خانه رواست" سر دهیم!...من و شما مفهوم "محاصره" را نمی فهمیم...

من و شما رفاه زده ایم و مغزتعطیل ... من و شمایی که خام این سنخ انتقادات می شویم

+ نوشته شده در  شنبه 21 خرداد1390ساعت 12:41  توسط فروزنده  | 

 

کاریکاتوری بود که دو تا کودک را درحال گفتگو با هم نشان می داد؛ یکی اسرائیلی و دیگری فلسطینی.

کودک اسرائیلی می گفت «پدرِ من به من گفته که شما تروریست و وحشی و حیوان هستید.»

و کودک فلسطینی می گفت:«پدر من هیچی به من نگفته. چون پدرِ تو او را کشته.» 

این روایت دقیقی ست است از واقعیتی که میان ما و غربِ وحشیِ متمدن! گذشته است. یک نسل را نابود کردهاند؛ "نابود"، اعم از کشتار مردمش یا غارت منابعش، و یا کتمانِ فرهنگش؛ و آنگاه نسل بعدی را که یتیم مانده بود، "تروریست" و "بی تمدن" و "جهان سومی" و... معرفی کردند.روی واژهی "یتیم" قدری تأمل کنیم: یتیم یعنی "ضعیف" یتیم یعنی "آسیب پذیر" یتیم یعنی "بی خبر از  آنچه که بوده".

و وقتی بی خبر باقی ماندیم؛ برایمان تاریخها نوشتند و داستانها سراییدند و حماسهها از "دانشمندان بزرگ غربی" گفتند و تحلیلهای اجتماعی سیاسی بافتند و فیلمها ساختند؛ تا ما را "باخبر" کنند! باخبر از خودمان! و باخبر از خودشان! و "خبر" این بود:ما غربیها آدمها و جوامعِ "موفق"ی بودهایم ! وشما غیرغربیها متأسفانه آدمها و جوامعی "ناموفق"! الفاظ "ظالم و مظلوم" به راحتی جای خود را به "موفق و ناموفق" داده! فرد یا جامعهی "موفق"،به واسطهی لیاقتها و تواناییها و هوش سرشار خودش بوده که "موفق" شده.حال آنکه فرد یا جامعهی "ظالم" و متجاوز، بهواسطهی مکیدنِ بقیه (یعنی با ربودن و استثمارِ منابع و توانمندیهای دیگر افراد و جوامع) است که توانسته است بنای باشکوه تمدن خود را بسازد!

به راحتی حکایت "2،3 قرن ظلم" کتمان شد!و به ما اینطور یاد دادند که غرب، پیشرفت کرد و جهان سوم عقب ماند! اما اصل ماجرا چه بوده؟ آنطور که به ما یاد ندادهاند:

بگذارید با مثالی شروع کنم: ایامی را یادم هست که حیاط خانهی ما پر شد از موش و مار و عقرب و مارمولک و... پیجوی علت که شدیم دیدیم بله؛ زمینهای غیرمسکونی اطراف را دارند میسازند و این جانوران درواقع بیخانمان شدهاند. به این جمله توجه کنیم: «زمینهای غیرمسکونی اطراف را دارند میسازند.» یعنی "تمدن" دارد میآید به منطقهای که بیتمدن بود.

قصهی ورودِ اروپاییانِ بهزعمِ خود متمدن، به آسیا و آفریقا و آمریکا و استرالیا دقیقا با همین منطق و به همین روش بود. اروپاییانِ متمدنِ "بشردوست"!، هیچ مسئولیتی در قبال ساکنینِ آسیا (خاورمیانه) و آفریقا و آمریکا، برای خود احساس نکردند، درست مانند انسانهایی که مسئولیتی درقبال موش و مار و عقربهای "ساکن در اراضیِ غیرمسکونی" نداشتند! لقب "بومی" به هر انسانِ غیراروپاییای در خاورمیانه و آمریکا و آفریقا، اعطا شد و جواز حذفِ این "عناصر بومی" (و نه انسان، و نه بشر، بلکه موجودات بومی!) صدار گشت. حذف، یا "بیاثرسازی" بههرطریق دیگری.1

"بشر"، یعنی منِ اروپایی، و این جهان (از زمین و سایر کرات!) متعلق به من است. آمریکایش "طلا" دارد برای "اقتصاد"ِ من. و آفریقایش "الماس" دارد و  "فسیل" دارد برای "داروین"م!  و خاورمیانهاش "نفت" دارد برای صنعتم و "آثار باستانی" دارد برای موزههایم و البته "موقعیتِ سوقالجیشی"هم دارد برای جنگهایم! و تمامش "زمین" دارد برای زندگیام! و تمامش هم بازار دارد برای همان پیشبرد اقتصادم! و تمامش "نیروی کار" دارد برای پیشبردن چرخ علمم. و اگر  موجودات دیگری این میان وجود دارند، مزاحمهاییاند برای من و "نفت من در خاورمیانه" و خلاصه مزاحمهاییاند دوروبرِ "منافع من در تمام دنیا"!!! 

من محض نمونه، یک قلمش را اینجا میگویم، که کمتر مورد توجه واقع شده؛ حکایت "جنگ جهانی دوم" را. تو خود حدیث مفصلش را بخوان در قصهی اشغال (کشف!) آمریکا و خوردنِ آفریقا و استعمار هند و نفتِ خاورمیانهی خودمان... که همهجا ما را نه "بشر"ی پنداشتهاند که حقوقی داشته باشد، بلکه "حیواناتِ مزاحم"ی بودهایم که باید یک جوری شرمان کم میشدهاست از سرِ بشرِ اروپایی... من اینجا برای نمونه  فقط حکایتِ روزهایی را میگویم که ایرانِ من "تازه کشف شده بود" درست مثل کشف آمریکا!2 ... جنگ جهانی دوم... در واقع "جنگ اروپاییان بر سر جهان" روزگاری که جهان (یعنی اروپا!) ایرانِ مرا فقط با "موقعیت سوقالجیشی"اش میشناخت! ایران، تنها، مسیرِ بسیار مساعدی بود برای بههم پیوستنِ سربازان متفقین. ایران "پُل"ی بود برای پیروزیِ قدرتمندترهای اروپا بر رقبای ضعیفترشان.

جنگ جهانی دوم... جنگ گرگهای (گرسنه که نه، ) سیری ناپذیرِ اروپایی ست بر سر طعمه! بله، طعمه! درنظرِ قهرمانانِ اروپایی که برخی از سادهلوحان بیخبرِ ما هنوز با احترام ازشان یاد می کنند و به الطافشان امیدها دارند!3، جهان، چیزی بیش از "لقمه"ای نبود و نیست! و من از روزهایی میگویم که حضراتِ "بشر" بر سر تقسیمِ این طعمه، یعنی تقسیم کره ی زمین، با هم اختلافشان شد... 50 تا 70 میلیون نفر آدم کشتند! 50 تا 70 میلیون نفر...از ایران...از هند... از چین... از آنهمه کشورِ بی طرف! (که از "همهطرف" هزینه دادند!)... تا بالاخره هریک سهم خود به دندان بگیرند و آرام شوند و پیشرفت کنند...

و چرا نکُشند؟! جهان لقمهای بود تازه "کشف"شده! در خورِ شکمِ مبارکِ خزانههای اروپای متمدن، و "جهانیان"، فقط یک مشت بومیِ مزاحم بودند، نشسته روی این لقمه، و ما، مگر "مگس"ی را که روی لقمهمان بنشیند، نمیکُشیم؟!

و ما ایرانیان، علاوهبر این، یک مشت بومیِ  مزاحم هم بودیم، سرِ راهِ لشکریانِ قهرمانِ متفقین. (که بعدها فیلمها ساختند در مدح رشادتهای این سربازان!)

ایرانِ ما در عین اعلامِ بی طرفی، 5 سال در اشغال متفقین بود. آمریکا و انگلیس و فرانسه و روسیه... کسانی که خود را صاحبِ همه ی ارض می دیدند که یک نازیسمی حالا غلط کرده و مقابلشان ادعای سهم خواهی می کند... منِ ایرانی چه کاره ام اصلا که اعلامِ موضعی بکنم؟! که کسی برای ورود به خاکم اجازه ای بگیرد؟! ایران یک زمینِ وسیعِ از خلیج تا خزر است، که زیرش نفت است و رویش گندم و گوسفند و یه مشت آدم... همین!

توی زمینش 5 سالی اردو میزنیم تا این رقیب تازه رسیده فکر گرفتن این لقمه را از ما نکند... "برای خودمان" راه آهن می کشیم و از دریاهای بالاو پایینش استفاده می کنیم

نفتش را بین ماشینهای نظامی مان و کارخانه های صنعتی مان تقسیم می کنیم! (تا پیشرفت کنیم!)

گندم و گوسفندش را می خوریم

آدمهاش هم... مزاحمند دیگر... مجبوریم لطف کنیم و تحملشان کنیم...

مادربزرگها و پدربزرگهای ما بعضا هنوز "سالهای قحطی" را به یاد دارند. و سالهای وبا را و... و انبوه آدمها و نزدیکان و خانواده شان که از قحطی مردند...از گرسنگی!...توی سرزمین پربرکت ایران! ... از گرسنگی...قحطی... هیچ خشکسالی ای نبود... فقط، همه ی مواد غذاییِ ایران را سربازهای آمریکایی و بریتانیایی و فرانسوی و روسی می خوردند!!! درست مثل کسی که وارد جنگلِ بی صاحبی شده و از میوه ها می خورد4... منِ ایرانی اصلا "شیئا مذکورا"یی نیستم!

پدربزرگها و مادربزرگها، قحطی را به یاد دارند... و وبا را... و سربازهایی که زبانشان را نمیفهمیدند و وقت و بی وقت  می ریختند توی خانه شان و هرچه بود و نبود می بردند...

...

البته نهایتا بعد از 5 سال،  قدردانیای هم از ایران بهعمل آمد! از چهچیز ایران؟! از مردمش؟! از فرهنگش؟ از دولت و شاهش؟ نهخیر! از "زمینش"! فقط همین! حضرات متفق روی "بیابانی بهنام ایران"، جشن پیروزی گرفتند –بدون حضور یک نفر ایرانی، حتی بدون دعوت از  شاه سرسپرده!- و ایران را مفتخر فرمودند به مدال افتخارِ"پل پیروزی"! بله پُل! فقط پل! ... و نه یک "کشور"! نه یک کشور مستقل که ملتی دارد و دولتی و فرهنگی و  حقِ اظهار نظری!

...

بعدها، کم کم صدای "کودکان خودشان" هم درآمد.. بالاخره، درگیری و جنگِ بزرگترها، برای بچه ها یک سختیهایی دارد، بالاخره از خود اروپایی ها و خود متفقین هم آدم کشته شده بود(بالاخره زیادهخواهی، هزینه هم دارد)... و  اعتراضگونههای لوسی در اروپا راه افتاد... پستمدرنیزم ... رمانتیزم... فلسفه ی علم! و... (و فاش میگویم: ما جهان سومیهای استعمارزدهی غارتشده، به گور پدرانمان خندیدهایم اگر کلاهِ این مکاتبِ لوس بر سرمان برود)  و بعدتر هم همه ی کاسه و کوزه ها بر سر آلمان نازی خراب شد! که آن فرزندانِ لوس پستمدرن و رمانتیک و... اگر فریادی دارند بر سر آلمان نازی بکشند! هیتلر جانی است وقاتل انسانها ...همه ی 70 میلیون انسانِ کشته شده؟! نهخیر! البته که فقط کشته های محترمِ انگلیسی و فرانسوی و لهستانی و..."انسان" بودند! و "خونبها" داشتند... 5 
 

و امروز هم وقتی که "بازار جهانی" را به "کیک" تشبیه میکنند، و آنگاه صحبت از "رقابت"ِ کشورها برای داشتنِ "سهمِ بازار" بیشتر  بهمیان میآید؛6"سهمِ  هر شرکت از این کیک" به میان میآید؛ قصه هنوز  همان است.

من ، وقتی با برندهای موفق جهانی(یعنی غربی!) مثل آی بی ام، مک دونالد، زیمنس، شل، هاروارد، ام آی تی،و... مواجه می شوم، برخلافِ دیگر جهان سومی ها انگشتِ حسرت به دندان نمی گزم...آب از لب و لوچه ام نمی ریزد... من آجر به آجرِ این تمدن را "دزدی" می بینم. من چهره ی کریهِ یک راهزان را پشت تمام این لبخندهای متکبرانه می بینم... دزد...دروغگو... قاتل...

و نگاهِ نافذ و اندیشهی دور و عمیق ِ حکیم معاصر ما،"پروین اعتصامی" چه دقیق دید حال این معاملهی ظالمانه را... متاع گرانبهای تکنولوژی و زندگی مدرن، بر تاجِ فاخر پادشاه "غرب"؛ و "بی خبری" یتیمان و خودباختگیشان(غربزدگی ما..."فریاد شوق از سر...")، و حافظهی تاریخیِ "پیرزن" از "دزدی"ِ دیروزِ پادشاهِ امروز... :

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق از سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم

کان تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟

آن یک جواب داد:چه دانیم ما که چیست؟

دانیم آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک گشت پیرزنی گوژپشت و گفت

این اشک دیدهی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفتهست

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که دِه خَرَد و مِلک، رهزن است

آن پادشا که مالِ رعیت خورَد، گداست 
 
 

و اگر امروز چیزی بهنام "تاریخ"، از بومیان آمریکا و آفریقا باقی نگذاشتهاند، منِ ایرانی که بهلطف قهرمانانِ گمنامِ وطنم هنوز گذشتهی خود را بهیاد دارم تا بخوانمش و خامِ تاریخسازیِ اروپایی نشوم. تا بخوانمش و رسوا کنم پادشاه پوشالی و دزد غرب را.

و من میخواهم آن کودک یتیمِ "پرسشگر" باشم :

  • چرا دعوای انگلستان و فرانسه و آمریکا و شوروی، با آلمان، ایرانِ مرا به زیر چکمه و غارت و خرابی کشید؟
  • چرا جان استوارت میل، بهراحتی میگوید «البته برخی جوامع شایستگیِ دموکراسی را ندارند و باید توسط ما کنترل شوند»؟
  • چرا با کشفِ آمریکا، "اروپا" متحول شد؟!!
  • اصلا چرا "کشف"؟ مگر ساکنین قبلیِ آمریکا، آمریکا را کشف نکرده بودند؟!
  • چرا قارهای در پشتِ کُرهی زمین را "غرب"ِ زمین میدانیم؟
 

و از همین چراهای بزرگ و بیپاسخ دنیا.... تا این سوال آشنا که :

  • چرا یک دولتی به نام انگلستان، به خودش اجازه میدهد زمینِ یک ملتِ دیگری را که فرهنگی دارند و تمدنی، به یک عدهی سومی ببخشد؟! به تلافیِ مثلا ظلمی که یک طرفِ چهارمی(آلمان) در حقِ آن طرفِ سوم مرتکب شده؟!
 
 
 

پینوشت:راستی شاید بیجهت نباشد حکایت "جهاد اقتصادی"! دیروز بر سرِ خوردنِ "اراضی"مان دعوا بود و ما باید جهاد میکردیم برای بیرون راندنشان؛ و امروز بر سرِ آنچه که "بازارِ ما" میخوانندش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 3:5  توسط فروزنده  | 

باور کنید ما از دکتر "ولایت ناپذیر"تریم

 

بی مقدمه: چند سال قبل ، یک آقایی یک حرفی زد مبتنی بر "دوستی ما با مردم اسرائیل". فریاد "وااسلاما"ی همه مان در آمد... بسیج (از بچه دانشجو گرفته تا بزرگترهایی مثل زاکانی و امثاله)،  علما، منتدین مجلس نشین ظاهرا اصولگرا، و... و "همصدا" با همه ی این دلسوختگان انقلاب و فداییان رهبر، صدای دشمنان قسم خورده ی انقلاب و اسلام هم!  فریادها بلند و جو تشنج غالب و رگهای غیرت بالا زده و دندانهای طمع دشمن براق! ... تا اینکه رهبر خود وارد صحنه شد "مسئله ی مهمی نیست! یک نفر یک حرف اشتباهی زد. شلوغ نکنید!"

آنروز اشتباه کردیم  که شلوغ کردیم. همه مان. همه ی همه مان. هرکه بودیم و هرادعایی که داشتیم. خطا کردیم و البته انسان جایزالخطاست  و خطا دریست برای "درس آموختن" و عبرت گفتن و بزرگ شدن و توبه کردن و به خدا نزدیک شدن...

به غلط این مسئله را بزرگ دیدیم و رهبرمان به ما یاد داد که "نه بچه ها! (بچه های مجلسی! و بچه های دانشجو! و وبچه های عالم دینی!) نه فرزندانم! مسئله ی مهم اسلام و انقلاب اینها نیست."

اگر ولایتمدار بودیم همان یک مرتبه کافیمان بود.

اگر هرچقدر هم که خنگ می بودیم و زودتر از اینها "اشارات" رهبر را نگرفته بودیم و نفهمیده بودیم که  دشمن اصلی ما آمریکا و اسرائیل است؛ هرچقدر هم که خنگ بودیم و زودتر از آن تصریحات رهبر را نشنیده بودیم که این دولت صدای انقلاب خمینی را به دنیا رسانید. هم به دنیا و هم به نسلهای جدید ایران خودمان...

هرچقدرهم که "ضعف تشخیص" داشتیم و "بی دقت" بودیم؛ دیگر با این عتاب رهبر باید فهممان می شد. باید تکرار نمی کردیم این اصلی و فرعی نشناختنها را.

اما تکرار کردیم! هر روز و هر ساعت! ...حتی در اوج فتنه های دشمن! فریادمان بالا بود که «آی دل ما از دست مشایی خون است»!

باز هم فرمودند "حالا دل شما خون؛ اما این مسئله فرعی ست. رها کنید"

باز هم فرمودند "خالص سازی جامعه، با تفرقه افکنی فرق دارد"

باز هم فرمودند "تحلیل سیاسی داشته باشید. زید و عمرو بازی نکنید"

باز هم فرمودند: "هدفمندسازی یارانه ها، که با موفقیت انجام شد، خار چشم دشمنان است و آرزوی چندین ساله ی دوستان"...

باز هم فرمودند "فرزندانم! جبهه ی سلطه را بچسبید : آمریکا، دولتهای غربی، نفتخوارهای منطقه"

باز هم فرمودند  انقلاب ما در دنیا حرف دارد. معادلات این دنیای سراسر ظلم و ظالم و ظلمپذیر را ماییم که باید به هم بزنیم. انقلاب ما امید همه ی مستضعفین و آزادگان جهان است.

گفتند شایسته نیست "دانشجوی انقلابیِ ما" تحلیلی از مسائل کلان جهان و جایگاه ویژه ی کشورش نداشته باشد و نظر ندهد.

در "هر"مناسبتی. در هر مناسبت و منبری پای حرفشان نشستیم، برایمان "قصه ی استعمار و استکبار" گفتند. هر اتفاقی که افتاد، فتنه شد، مصر شلوغ شد، مبارک رفت، انقلاب تونس به کشورهای عربی رسید، بحرین سرکوب شد. بحرین سانسور شد. عربستان دخالت کرد. ناتو به لیبی لشکر کشید... هرچه شد رهبر همان قصه را برای ما تکرار کرد

فرمودند : راهی آغاز کرده ایم به سمت تغییر تاریخ؛ شما به پنجاه سال بعدش فکر کنید.

نکردیم. نشنیدیم. حتی اسم آوردند: دانشگاه شریف! دانشگاه تهران! دانشگاه امیرکبیر! کجایید پس؟ عَلَمِ خمینی به دوش شماست!

 

عَلَمِ خمینی را روی زمین است. علم خمینی را "ما" روی زمین رها کردیم. چرا؟! آخر باید اول خطر عظیم مشایی را بزنیم! رهبر نمیفهمد! ما که می فهمیم چرا ساکت بنشینیم. الان دشمن ردیف اول جهان و بشر مشایی است!

 

بله رفقا! نگرانم از فردایی که صاحبان و مسئولین این انقلاب ما و شما باشیم! این عادت زشت شیعه است در تمام طول تاریخ...

سردمداران شیعه همیشه دغدغه های امامش را با تمام قوا به حاشیه رانده اند...

و ما نیز مادام که دست از این مسئله ی فرعی برنداریم و متوجه مسائل اصلی نشویم، از همانهاییم...خودِ خودِ "اهل کوفه"... هیچ هم با اشارتهای رهبر، به سر نمی دویم که هیچ، برعکس اشارات و تصریحات هم می دویم، با تمام قوا... بیایید ریشه یابی کنیم این مرضمان را رفقا...

من فکر م کنم ماها "نزدیک بین"یم. به شدت! وسعت دیدمان فقط به چند نفر جنجال آفرین دولتی و رسانه ای آنهم در تهران می رسد. و نفوذ و دوراندیشیمان فقط به همین یکی دو سال اخیر! ...

نه وسعت جهانی را می توانیم بفهمیم... نه لایه های فکری و فرهنگی جریانها را... و نه از گذشته و آینده ی تاریخ چیزی میفهمیم! همین دو سه سال احمدینژاد را میبینیم!

نزدیک بینیم. از بچه دانشجو گرفته تا استادان معظم سپاهی و بسیجی شان! تا مجلسیان اصولگرای پرادعا تا  علمای عالیقدر دینی...

و ای کاش...

ای کاش مشکل فقط "نزدیک بینی" باشد... ای کاش پای "نفس" و "منیت" و "خوشم میاد" وسط نباشد... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 12:13  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

فلسطین پاره­ ی تن اسلام است؛ زیر دندان سگِ هارِ طاغوتِ زمان، اسرائیل[1].

هرکجای جهان که منفعت طاغوت به خطر بیفتد؛ تاوانش را فلسطین می ­پردازد.[2]

خبرهایی توی عالَم هست! کشورهای اسلامیِ زیرِ یوغِ سرسپردگان غرب، سر به اعتراض برآورده ­اند، کشته می­ دهند؛ اما از مطالبه شان کوتاه نمی آیند؛ حالا بماند که این مطالبه دقیقا "اسلام" و حاکم شدنِ فرامینِ الله است، یا صرفا حقِ رای... به هر حال "سر از آخورِ روزمرگی و بی تفاوتی" به در آوردن، مقدس است و رخدادی بزرگ و درخورِ توجه. به ویژه که این گونه فراگیر هم بشود؛ و این گونه تا پای جان هم مورد اصرار قرار بگیرد.

خبرهایی توی عالم هست! تکراری ترینش آنکه : لاشخورهای غربی، باز هم بوی خونِ حیوانِ روبه احتضاری را استشمام کرده و به دست و پا زدن افتادند که مبادا سهمی از این مردار را از دست بدهند! حکومتِ قذافی آن حیوانِ روبه موت است؛ که به پنجه­ ی انقلابیونِ لیبی شکار شده؛ و ناتو، بالهای شومِ لاشخورهای غربی که به استقبال مرگ این شکار آمده اند... این، تکراری ترین صحنه ایست که زمین دیده است و تاریخ به خاطر دارد.

البته حواسم هست که در دنیایی که بودجه­ ها صرف می­کنند برای توسعه­ی انرژیهای تجدیدپذیر، دیگر "نفت" مسئله­ی اصلی نیست.

آنچه برای غرب، و به ویژه برای بُتِ بزرگشان: آمریکا، مهم است، "سرپل گرفتن" است. جای پا محکم کردن، بیخ گوش مصر و تونس و مشرِف بر دریای استراتژیکِ مدیترانه است. و حواسم هست که مصر، بدونِ مبارک، دیکتاتورِ سرسپرده، خطرناک است؛ چون هرکه هم که در آن حاکم شود، به هرحال عناصر مسلمانِ انقلابی­ای دارد که می توانند برای اسرائیل خطرناک باشند و لذا حضرات نیروهای "بین الملل!!!" باید بغل گوش مصر پایگاهی برای حراست از این سگِ هارِ عزیزکرده ی ارباب داشته باشند.

خبرهایی توی عالم هست! هزینه­های مدرنیته را باز هم ژاپنِ دنباله­رو، دارد می­دهد!

در روزگار کودکی، یادم هست، روزی همبازیِ بچه های شروشیطانی شده بودم؛ بچه ها به سراغ لانه­ی زنبورها که به دیوار آویزان بود رفتند؛ من هم که کلا موجودِ آرام و سربه راهی محسوب می شدم، در پی شان، تماشاچی بودم. لانه افتاد و زنبورها، عصبانی، بیرون ریختند. همه ی بچه ها فرار کردند و نیش ها نصیبِ من شد که ذاتا این کاره نبودم! (شاید اصلِ شریفِ "دنباله رو نباش" را از همان روز آموخته باشم!)

حکایت ژاپن هم شاید این چنین است! از منتها الیه شرق آسیا، به دنبال غرب وحشیِ مدرن به راه افتاده؛ "عزت" می دهد و "سهم بازار" می گیرد! کشته های اتمی می دهد و لقب "پیشرفته" می ستاند... یک روز هیروشیما های دخالتِ نا به جایش در جنگ حیوانهای غربی شد و امروز فوکوشیما بهای تکمیلِ داده های علمیِ راجع به انرژی هسته ای!

خلاصه، خبرهایی توی عالم هست! پس من چرا هنوز سوزنم گیر کرده[3] روی فلسطین؟

چون فلسطین، و غزه، تنها نقطه ی نمایانِ مقاومتِ بندگان الله در برابر اغوای شیطانی طاغوتِ سلطه جو است... توضیح می دهم :

جهان مدیریت می شود. ما مدیریت می شویم. و همه هم از 1 نقطه مدیریت می شویم! در اثباتِ این ادعا، از گفته های عجیبِ "مستندِ arrival" می گذرم، که نه صلاحیتِ تأییدشان را دارم و نه صلاحیتِ ردِّشان را. از "پروتکل های یهود" هم می گذرم که هنوز نمی دانم چقدر قابل استنادند. برای "مدیریت کردن"ِ جهان و جهانیان، و برای "دیدن"ِ اینکه عده ای اندک، داعیه ی مدیریتِ بر جهان و جهانیان را دارند، راه های بی دردسرتری هم وجود دارد!

کافی ست نگاهی به دور و بر خود بیندازیم! از آنچه که می پوشیم تا آن شکلی که به خانه و شهرمان می دهیم؛ از سرگرمی هایی که انتخاب می کنیم، تا نظریه هایی که درباره ی زندگی و اقتصاد و آرامش روان و دنیا و سیاست، می دهیم؛ از فیلم هایی که دوست داریم، تا شخصیتهایی که برای کودکانمان اسطوره می شوند. هیچ کدام را حقیقتا "ما" نیستیم که انتخاب کرده ایم.

"مد" تنها دلیلِ اغلبِ انتخابهای ماست. گاهی به این تنها دلیل تصریح می کنیم (مثل مدل لباس) و گاهی تصریح نمی کنیم (مثل انتخاب رشته ی تحصیلی!) و گاهی هم اصلا متوجهش نمی شویم (مثل سرگرمی ها، فوتبال، فیلم). اما مُد شدن، از کجا؟! توسط چه عاملی؟ به خواستِ چه کسی؟! و چرا اینچنین "هماهنگ در همه ی جهان"؟! چه می شود که مرد عنکبوتی و هری پاتر را "همه ی کودکان جهان" همزمان با هم دوست دارند؟! یا سرنوشتِ بازی فوتبال فینال جام جهانی یا حتی جام باشگاههای اروپا، "همه ی پدرهای جهان" را همزمان با هم نگران می کند و یا چشم همه ی پدرهای جهان در تعقیب مدل های نو به نو اتومبیل است ؟! و چرا همه ی مادرهای جهان در تکاپوی داشتنِ مدرنترین وسایل آشپزخانه اند؟! یا مثلا چرا بهداشتِ فلان مارک تولیدکننده ی کرم های آرایشی یا اختراع وسیله ی جدیدِ (معذرت می خواهم) شکم آب کن، برای "همه ی زن های جهان" مهم می شود؟![4] و انسان، همه ی انسانهای جهان، و همه ی خانواده ها، شب و روز در دوندگی ِ داشتنِ این مشغله ها!

جهان مدیریت می شود. ما مدیریت می شویم. حتی در دلِ جمهوریِ اسلامی! و همه هم از 1 نقطه مدیریت می شویم! (به گواهیِ هماهنگیِ جهانیِ دغدغه ها!) و برای اینکه ببینیم این نقطه کجاست؟ کافی ست ببینیم چه کسی از این "مشغول شدنِ ما" منتفع می شود؟ به عبارتی: اگر ما دست از این "سرسپردگی" برداریم، چه کسی ضرر خواهد کرد؟ کدام سرمایه دار ورشکسته خواهد شد؟! کدام فیلم و کارتون ساز؟ کدام ...

و حتی چشم ما بر کدام جنایتِ بزرگِ جهانی باز خواهد شد؟!

جنایتِ بزرگِ "نسل کشی". من و تو یادمان نیست؛ اما تاریخ به خوبی به خاطر دارد این مفهوم را. بارها و بارها دیده است. به ویژه در قرون اخیر و ظهور انسانِ معیوبِ "مدرن". تاریخ دیده است که مشتی غارتگر به قاره ای پهناور ریختند و چنان ساکنانش را کشتند که امروز من و تو "سرخ پوست" را چیزی بیش از "یک حیوانِ منقرض شده" نمی دانیم.(هرچند که البته امروز نیازی به آن چنان کشتاری نیست... برای ما تصمیم گرفته می شود. حتی درموردِ فرزند داشتن یا فرزند نداشتنِ ما! کنترل نسل ها، امروز به مراتب نامحسوستر از "کشتار" رخ می دهد به نامِ نامیِ استانداردهای علمیِ بهداشت جهانی!) اگر چشم مان را از آنچه که مدیرانِ جهان می خواهند، پر کنیم، پر نکنیم؛ و اگر جایی برای دیدنِ واقعیت، به چشم هایمان بدهیم؛ قطعا جنایتِ همان مدیرانِ جهان را هم خواهند دید. و نسلکشی شان را. و فلسطین را. و استحمارِ جهان را. که امروز ِ فلسطین، فردای همه ی ماست که در "مخدّرِ زندگی مدرن" استحمار شده ایم و نمی فهمیم! آنچه در غزه می گذرد گواه بر آن است که ماهیتِ "نسل کش"ها تغییری نکرده است. اگر با ما، اهالیِ جهان، آن نمی کنند که با سرخپوستها کردند، تنها به این خاطر است که "هنوز نمی توانند". در فلسطین که "می توانند"، می کنند!

و مشغله های زندگی مدرن اگر نبود؛ نسل کشها "نمی توانستند". مشغله های زندگی مدرن اگر دست و پای ملتِ مصر را نبسته بود، خیلی زودتر از اینها اجازه نمی دادند مثل "مبارک"ی حاکمشان شود و رفح را بسته نگه دارد ...

از "بینه ی اسراء" و محوریتِ بیت المقدس در مسیرتاریخ هم می گذرم، که مجال "نمادشناسی"م نیست.

بحث من بر سر آن چیزیست که "واقع" است.

"استحمار" است که واقع است.

ما اهل جهان را به بردگی کشیده اند و ما به این بردگی ، راضی و حتی مفتخریم! این را می گویم استحمار.

به بردگی... به "عبد" بودن... به پرستیدنِ مدیرانِ جهان...

پس چرا این مدیرانِ جهان را "طاغوت" نخوانم؟!

خبرهایی در عالم هست. و سوزنِ من روی غزه گیر کرده است.

چون غزه، مصداقِ بردگیِ ما ، همه ی اهلِ جهان، برای طاغوت است...

چون غزه تنها نقطه ی مقاومتِ "بندگانِ خدا"ست، در برابرِ حاکمیتِ جهانیِ طاغوت ...




[1] خواهم گفت که طاغوت زمان، مدنیته و فرهنگ آمریکایی است؛ و سگ هارِ این طاغوت، اسرائیل.

[2] البته اصلا منظورم آن نیست که «پس بیایید برای حفظ امنیتِ حداقلیِ فلسطین، مراقبِ منافعِ طاغوت باشیم!» فلسطین و بویژه مردم غزه، قهرمان­تر و مقاوم­تر از آن­اند که ما ناچار از چنین احتیاط­های احمقانه­ای شویم!

[3] این اصطلاح، احتمالا مقتبس از سیستم گرامافون است که وقتی سوزنش یک جای صفحه گیر می کرد، به جای صدای پیوسته ی موسیقی، فقط صوتِ مربوط به همان نقطه را "تکرار" می کرده!

[4] البته حواسم هست که حضرتِ طاغوت متوجهِ "نیاز انسان به متمایز بودن" هم هست! و جای یک تمایزهای ظاهری و خیلی خیلی جزئی و البته باز هم "تمایزهای از پیش تعیین شده"! را باز گذاشته!ایشان حتی متوجه نیاز انسان به تمایزهای "ملی" هم هست! لذا ملیگرایی ای که در حماقتِ جام جهانی فوتبال تقویت می شود و یا در پررنگ کردن بعضی رسومِ بدون مغز! و این همه برای تحکیم و تثبیتِ همان "یکپارچه سازی"!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت 18:37  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

يادداشت­هاي روزانه­ي سفر عتبات عاليات- اسفند 1389

[قبل التحرير:حدود 20، 30 روز قبل، يكي از جوانان بحريني را بچه­هاي امت واحده دعوت كرده بودند كه از اوضاع كشورش و انقلابشان بگويد... يكي از بچه­ها از ايشان پرسيد «اگر عربستان،به­نمايندگي از آمريكا!، به بحرين حمله كرد...؟» و جواب شنيد : «ملت ما پاي هيأت­هاي امام حسين بزرگ شده­ند!»

به حركت مردم ليبي هنوز نمي­توانم خوش­بين باشم، در بهترين حالت: مردم بي­عرضه و وقت­نشناس و بي­تدبيري­اند كه اينهمه سال قذافي را تحمل كرده­اند و حالا به­ سادگي دارند بهانه ي حضور ناتو و آمريكا را در منطقه فراهم مي­كنند...يقينا اولين كسي كه ضرر خواهد كرد خودشانند از آن ضررهايي كه عراق كرد. بعد هم كل منطقه، كه پايگاه­هاي از دست رفته­ي آمريكا در منطقه را برايش جبران مي­شود!]

سفرنامه­ي قبلي(مدينه) را بعضي دوستان مقايسه كردند با "خسي در ميقات"ِ جلال آل­احمد؛ بي­آن­كه من چنين قصدي داشته بوده باشم و بي­آن­كه حتي خسي درميقات را خوانده باشم! اما اين­مرتبه، تعمدي دارم در تقليد از او. دليل اين تلاش براي تقليد، گذشته از علاقه­ي ما به ايشان و تمايل به ياد كردن از او، شايد آن است كه جلال هم –مثل ما- از "نجف" شروع كرد! هرچند مسيري را كه در ظاهر كاملا مخالف با مسير ماست! اما من اين­طور تقرير مي­كنم: جلال، "فكر كردن" را و "تجديدنظركردن" را و اعتراض به "مذهبِ آميخته با خرافات و فردي شده و ناتوان از مبارزه و جريان­آفريني­هاي اجتماعي" را از نجف آغاز كرد. و من نيز تجديدنظر در "مذهبِ مدرن­زده" و "مذهب پست­مدرن­زده"را! در جستجوي زندگي­اي با محوريتِ "امامت". از نجف شروع مي­كنيم يك هفته تجربه­ي با امام بودن را!... و عجب "مانبفست شيعه" است اين "زيارت جامعه كبيره" حجة­الاسلام فلاح آن­وقت­ها مي­گفت اين زيارت است كه "خميني"را خميني مي­كند!...يك هفته تمرينِ امام­داري! در محضر ائمه­ي نجف و كاظمين و سامرا و كربلا، و با اين متن شگفت­انگيز "جامعه كبيره" يك هفته تمرين تعامل با امام، كتاب راهنما و "حل­المسائل"ِ اين تمرين هم "زيارت جامعه"!... يا علي مددي

البته از آنجا كه اين تمرين را سعي كرده بودم به فاصله­ي يك ماه، از مشهد شروع كنم، گزارش را هم، از همان جا شروع ­كنم؛ به! پستِ قبلي به­نام "فيلسوف اگر شيعه باشد" درواقع،شرحِ جلسه­ي توجيهي يا پيش­اردوي اين اردوست...!

و بنده بعد از 3 مرتبه رد كردن و درواقع فرار كردن از چنين سفري(سال­هاي 80 و 88 و تابستان 89) بالاخره اين بار بدون اطلاع خودم ثبت نام شدم توسط خواهر محترم! و يك جورهايي "به­زور دارم برد مي­شوم!اين كه چرا به زور و چرا فرار يحتمل در طول متن روشن مي­شود؛ و اگر هم نشد در آستانه­ي ورود به كربلا بحث مي­كنم.

حدود نصف كاروان (17 از 39نفر) خانواده­ي ماست! و اين به­حد كافي فضا را صميمي و خودماني و البته مملو از شوخي و بذله­گويي كرده است (در تمام طول اين سفر معنوي!) باقي كاروان هم كه ماشاالله در امر مهم مزاح، يد طولا دارند از جمله يكي از دو روحاني محترم همراه! روحاني ديگرِ همراه كاروان نيز امام جمعه­ي شهرستان تشريف دارند با پرستيژهاي ويژه­ي امام­جمعه بودن! مدير كاروان هم بدجوري دغدغه­ و استرسِ امنيت و رفاه كاروانش را دارد. و خلاصه يقينا به كسي،جسما و روحا، بد نخواهد گذشت!

اين جمله­ي آخر، براي ذهن بيمار اين جوجه فيلسوف، چندان گزاره­ي خوش­خبري نيست!

ضمنا از مداح خبري نيست، هرچقدر كه به­صورت خودجوش، از دايي بنده و محمدحسن خواهرزاده­ي 4ساله­ي ما كه كوچكترين زائراست و كل 17 نفر ما به اصرار او و مادرش عازم اين سفر شده­ايم!) و پدرش بربياد! ام پي3م هم كه با آنهمه جستجويي كه براي مداحي پرمحتوا كرده بودم، نه شارژرش همراهش است و نه گوشي­ش! و ضمنا، من تنها "كربلا اولي"ِ (بر وزن "راي اولي!) خانواده م!

يا مقلب القلوب... پنج­شنبه19 اسفند- ساعت هشت و نيم شب، توي ميني­بوس، از هتل به سمت حرم- نجف اشرف :

انگار چنان­كه خداي حج با خداي جهاد فرق داشت؛ امامِ حرم هم با امامِ متون(تاريخ، تحليل، حديث) فرق دارد! كانالِ تعامل با دومي، از پردازش­گرِ ذهن و انديشه مي­گذرد(شايد به دل هم برسد، اما به­هرحال نقطه­ي آغاز و تكيه­گاه اصلي بر انديشه وپردازش­هاي ذهني­ست و نه بر احساس)؛ درحالي كه اولي، يعني "امامِ حرم" صاف با دلِ مخاطب مواجه مي­شود. و دلِ من عجيب ناشنواست! به­خصوص وقتي تنها باشد؛ يعني بدونِ همراهي عقل؛ بدونِ همراهيِ "جَو"، بدونِ همراهيِ "تنهايي!" ... و بدون همراهيِ "نياز"!

من چه مي­دانم. مگر من خواسته­م كه بيايم؟! خودشان آورده­اند خودشان هرچه دادند؛ دادند. به من مربوط نيست.

...

بعد از زيارتِ اول، كه بماند، خواهرم با توجه به استنكاف و اكراهِ هميشگي من از چنين سفري، آمارم را مي­گيرد كه چطور بود؟(اين آمارگيري را بعد از هركدام از عتبه­هاي شريفه انجام مي­دادند ايشان! نمي­دانم چه گيري داده!) مي­گويم « ديگه نمي­ترسم!... آخه فرق زيادي با امام رضا نداشت!...» و –بنابر عادت خودشان!- مخالفت مي­كنند و شروع مي­كنند به برشمردن تفاوت­هاي مشهذ و حرم رضوي با اينجا؛ از جمله به اين نكته اشاره كرد كه: زائرين اينجا، بالاخره از يك سطح درآمدي به بالا هستند... لذا عمرا معنويت و صداقت و اخلاص اينجا و حرم شمس­الشموس ما، قابل مقايسه نيست! نكته­ي قالب تأملي­ست! و قابل توجه سازمان محترم حج و زيارت... البته خواهر ما بحث را مي­كشاند به انزجارش از عراقي جماعت! خاله لبخندي مي­زند كه «پدركشته را كي بوَد آشتي؟!» بله... باز هم مي­گويم مرگ بر آمريكا... جنگ مسلمان با مسلمان، به­نفع نامسلمان... و كينه­هايي كه به نسل­هاي بعد هم منتقل مي­شود طبيعتا... اينجور مواقع سخت است تقيد داشتن به اصول "اتحاد و برادري"...صلواتي بفرست به روح حاج آقاي ابوترابي، كه جلوي صليب سرخي­هاي نامسلمان، هرچه از عراقي­هاي مسلمان شكنجه ديده بود، كتمان كرد!...

جمعه صبح 20اسفند- وادي­السلام:

السلام علي امناء الله... السلام علي محالِّ معرفة الله...اين كلمات در زيارتِ حضرات هود(ع) و صالح(ع) است. بر سر مزارشان! آثاري باقي­مانده از عصري كه ما "ماقبل تاريخ" مي­ناميمش! آثار فيزيكي ... و مهمتر از آثار فيزيكيِ به­جامانده، "انديشه و معرفتِ" به­جامانده از اين دوران ماقبل تاريخ است، انديشه و معرفتي كه امروز هم زنده­تر از هر انديشه­ايست! اعجاز يعني همين! انديشه­اي كه 3000 سال براي هر زمان و هر مكاني، قابل مطرح شدن هست. انديشه­اي كه 3000 سال كهنه نمي­شود: خدا را بپرستيد!

همان روز، توي حرم، زيارت جامعه را بايد خواند، هر روز، حداقل تا توي اين چنين سفري هستي. دل به زيارت جامعه كه مي­دهي، "روضه"ها را هم طور ديگري مي­فهمي! ...اگر كربلا بود اگر قصه­ي در و ديوار بود...اگر 25 سال سكوت بود...اگر مظلوميت بود... همه به­خاطر "مأموريت"ي بود... انتم باب المبتلي به الناس... بموالاتكم علّم الله معالم ديننا... محالِّ معرفة الله و... چه مي­دانم، بخوانيد ديگه خودتان! خلاصه براي دلِ كري مثل آن كه بنده دارم، "تقلب­رسان"ِ خيلي كارآمدي­ست اين زيارت. از اول تا آخرش!

همان روز، بعد از نماز ظهر(و نه نماز جمعه!)، درحال خروج از درب شيخ طوسيِ حرم اميرالمومنين نگفتم اگر اذنِ دعا دادند، محتواي دعا را هم خودشان ديكته مي­كنند؟! به ياد مادربزرگم افتادم كه هروقت مي­رويم مشهد مي­گويد دمِ درب­هاي حرم، «در بزنيد و اسم مرا بگوييد تا امام مرا هم بطلبد!» و ما مي­خنديم! و چند نفري را داشتم مرور مي­كردم كه كاش مي­آمدند...راستي! رهبرم! چه شكوهي دارد علمدارِ آخرالزمانيِ تشيع علوي را در محضر علي(ع) ديدن! ...خدايا! يعني مي­شود اين شهرِ نفرين شده (بارها توي نهج­البلاغه ديده­ايم نفرين­هاي امام علي بر كوفه و مردمش را! و بارها در طول تاريخ ديده­ايم آثارِ اين نفرين را... تا همين امروز) را به چنان امنيتي برساني كه رهبر عزيز ما نيز ...

از احوال شهر...

برنامه­ي بعد از ظهر مسجد سهله است و تا برگرديم هتل و نماز و شام، ساعت به حدود 20:30 رسيده، نجف بودن و بيكار توي هتل نشستن و حرم نرفتن، بدجوري بي­ادبي­ست! منتها تا سريال مختارنامه، فقط يك ساعت وقت است و با ميني­بوس­هاي خط هم نيم ساعتي رسيدن به حرم طول مي­كشد! به­ناچار با عباس –برادرم- مي­رويم سراغ تاكسي! (چون هيچ دلِ بيمار ديگري پيدا نمي­كنم كه اهلِ زيارت نيم­ساعته باشد! همه­ي قلوبِ سليمه ترجيح مي­دهند سه چهار ساعتي توي حرم بمانند و خلوتي و...) راننده خيلي اصرار دارد كه با ايران آشناست و زياد رفت و آمد دارد؛ من هم اوضاع را غنيمت شمرده، محض اين­كه امتحاني كرده باشم، نظرش را راجع به "احمدينژاد" مي­پرسم؛ مي­گويد «خوب نيست! مردم ازش راضي نيستند» و انگار "چرا؟!"ي من خيلي "جهت­دار" است! كه فورا موضعش را عوض مي­كند: «قيافه­ش خوب نيست!...-خنده- من كه زياد نمي­آيم ايران...اينطور مي­گويند...» به­هر حال مثل اينكه ماهواره­هاي "شهرِ پشت بام­هايي با منبع آب و ماهواره"! كار خودشان را كرده­اند حسابي!

راستي! جلوي هتل ما‌(درالنجف) كه مي­شد خيابان صافي صفا (يا يك چنين اسمي!) يك بيلبورد بزرگ، درست بغلِ و به اندازه­ي بيلبورد عكس "عبدالعزيز حكيم" بود، كه عكس مختار (يعني فريبرز عربنيا در كسوت مختار!) بود و چند صحنه از فيلم و يك آدرس اينترنتي و چند تا كانال تلوزيوني... و البته اسم فيلم را به جاي "مختارنامه"، نوشته بودند "مختار ثقفي". چرايش را من نمي­دانم... يك دو جا هم پوستر "يوزارسيف" را ديدم؛ البته آفتاب­خورده و يعني قديمي و مربوط به همان يكي دو سال قبل!

كلا به علتِ استرسِ زيادِ مدير كاروان! كه هر لحظه منتظر است يك نفر از كاروانيانش منفجر شوند يا با دست فروشها درگير شوند و بازداشت شوند يا خلاصه يك بلايي از آسمان بر سر كسي نازل شود!، اصلا امكانِ ژانگولربازي­هايي مثل مدينه نيست. البته كار اصلي (همان زيارت و تمرين تعامل با امام) هم اينجا خيلي فشرده­تر از مدينه و مكه است. و كمتر بتوان به مسئله­ي ديگري پرداخت... يك نكته­ي جالب نجف، كنارِ هم بودنِ كاخ­ها و كوخ­ها بود! . كاخ كه مي­گويم البته هنوز اصلا قابل مقايسه با بعضي مناطق تهران نيست! ولي باز هم صحنه­ي جالبي­ست؛ يعني اين­طور كه از ظاهر شهر پيداست، مناطق فقيرنشين و مناطق لوكس، خيلي از هم جدا نيستند. مسئله­ي جذابِ ديگر، اتومبيل­هاي مدل بالا هر است! بعضا حتي پارك شده كنار يكي از همان كوخ­ها يا حتي جلوي خانه­هاي حلبي! كمترينش مي­شود پرايد و سمند ايراني!...نمي­دانم قيمت اتومبيل زيادي پايين است، يا مردم خيلي اتومبيلباز هستند! البته چيزهايي از قيمت مي­گويند، اما من زياد اهل اعتماد به اين آمارها نيستم!

ضمنا همه­جا –و در شهرهاي ديگر هم- پر است از پيام­هاي "جلب مشاركت مردم"! مشاركت در صرفه­جويي در مصرف آب! ... مشاركت در حفظ و تثبيت "امنيت"... مشاركت در قانون­گرايي... مشاركت در نظافت شهر و... و جملات خوبي هم دارد. و بعضا طرحهاي گرافيكيِ خوبي هم!

مثل اين­كه اين زوار هندي و اندونزيايي، از اهل تسنن اند! ... و اينهمه راه براي زيارتِ ائمه؟؟!!!

شنبه 21 اسفند نزديك ظهر – مسجد كوفه :

هرچقدر هم كه ديوارهاي و ستون­ها و رواق­ها و لوسترهاي اين مسجد را شيك و مجلل كنند، باز هم تنها فريادي كه از هر سنگ ش برمي­آيد، خاطراتِ پستيِ انسان است! بله؛ محرابِ اين مسجد، حقِ مجسم را در خود ديد كه نماز مي­خواند و مناجات مي­كند و هر صبح و شام از اين محراب به عرش پل مي­زند؛ اما همين محراب، "قتلِ في سبيل اللهِ حق" را نيز شاهد بود! ...جهالت. جهالتِ انسان است كه موج مي­زند آجر به آجرِ اين مسجد. «إنَّ الانسان، كان ظلوما جهولا»

فرازهاي ابتداي مناجات امام علي در مسجد كوفه ... «يوم يفرُّالمرء من اخيه، و اُمّه و ابيه...يوم يودُّ الظالم لو يفتدي من عذاب، يومئذٍ ببنيه و صاحبته و...» امام از روزي مي­گويد كه اين انسانِ ظالمِ جاهل، از برادر و والدينش فرار مي­كند. روزي كه اين انسان ظلوم و جهول، حاضر است كه (و بل، مشتاق است كه!) فرزند و همسرش را هم فدا كند براي رهايي از آنچه پيش فرستاده... روزي كه همه "وبال"ند! و به هيچ نمي­ارزند. و گفته­اند كه "آخرت، باطنِ همين زندگي امروزاست"! و يعني حُبِّ همين­هايي كه در باطن به هيچ نمي­ارزند، دست و بال انسان را اينچنين بسته است از ياري ِ مولا... غم زن و بچه... غمِ زراعتي كه موقعِ برداشت محصولش رسيده...غمِ هرآنچه كه فرداي قيامت، هيچ دردي از ما دوا نخواهد كرد، محروممان كرده از "دواي همه­ي دردها"...از شتافتنِ به سمت امام...از تشبث به حبل الله المتين... جهوليم. شديدا جاهل! اگر جاهلِ به اين معامله و انتخاب احمقانه­مان نبوديم، اين­چنين ظلوم هم نمي­شديم. اين­چنين مولا را 25 سال، بلكه 30 سال...لذاست كه "حوصله"ي حكومتش را نداريم... شيطان در شام فتنه مي­كند تا نور خدا را خاموش كند؛ و ما بندِ به زن و زندگي و... و حوصله­مان از علي سر رفته است كه "اه! اين هم كه همه­اش به جهاد مي­خواند و موعظه و ملامت مي­كندمان ... نمي­گذارد زندگي كنيم"!

فرقِ معنويتي كه در زيارتِ "امام" است، با معنويتِ كنجِ عزلتِ اعتكاف، همين است: امام، به "جهاد" مي­خواندت... امام، "آسايشِ احمقانه­ي زندگي­ت را برهم مي­زند... امام دائما "دشمن" را نشانت مي­دهد...امام نمي­گذارد بخوابي، تا وقتي كه پرچمِ لااله الا الله را بر فراز همه­ي قلل رفيع كرامت انساني به اهتزاز درنياورده باشي! زيارتت اگر جز اين باشد، ول معطلي!

"فاطمه" هم مي­توانست گوشه­ي خانه­اش مثل يك "خانم" بنشيند و عبادت كند و معنوي شود! و دست به طنابي كه جهالتِ انسان­ها به دستِ امام بسته است نگيرد و تازيانه هم نخورد! مسلم بن عقيل هم مي­توانست... راستي! وقتي جهالت و ظلم مردم را مي­داني و اين مردم ادعاي ياريِ حق مي­كنند! تكليف چيست؟! ... و چه تكليفي از اين سختتر؟ تكليفِ دلسوزي و اعتماد به غيرقابل اعتمادترين مخلوقاتِ عالَم!... [دست بر سينه و سيل اشكِ شرم :]السلام عليك يا سفير الحسين...

هرچه ظلم بر امام و امام­هاي ما رفت كه ما روضه­شان را مي­خوانيم و گريه مي­كنيم برشان! از همين "جهول و ظلوم"بودنِ خودِ ما بوده... همين ما! ... و از رسالتِ امام مبتني بر صبرِ بر ما!... "صبرِ بر امامِ ما بودن"!

امام به جهاد مي­خواند... به كُشتنِ نفسِ راحت­طلب و چسبيده به دنيا ...

و امام به "اطاعت" مي­خواند،... به كُشتنِ نفسِ "ادعاكننده" و "منم"گو! (به بيان امروزي: روشنفكرمآب)

ديشب، پاي سريال مختارنامه، وقتي اصحاب مختار معني كارهاش را نمي­فهميدند و متهمش مي­كردند و ازش جدا مي­شدند، مادرم گفت: همين است كه اين اعراب هيچ وقت به هيچ­جا نرسيدند: تسليم شدن را بلد نيستند! هميشه فكر مي­كنند خودشان و فقط خودشان مي­فهمند! منيّت دارند!.. خدايا پناه بر تو از اين هردو "نفس"...

راستي! مختار، هيچ زيارت­نامه­اي نداشت! نه توي مفاتيح نه روي در و ديوار اطراف مزارش، ولي ضريح داشت كه بالاي ضريحش حك شده بود «يا آخذ الثار»...و كلي زائر مشتاق هم داشت! بدون زيارت­نامه، لحظه­اي مي­مانيم چه بگوييم؟! كسي از پشت سر مي­گويد «خدا رحمتت كنه» آها! ما هم همين را مي­گوييم... همان كه سه امامِ ما گفته­اند!

نماز مغرب و عشا را كنار "كميل" مي­خوانيم. كميل... ميثم... كشته شدگان به­خاطر نامِ علي را بردن! دشمن، تمام تلاش خودش را به كار بسته تا چيزي از اين نام باقي نماند! ... سيعلمون الذين أيّ منقلب ينقلبون؟!...دنيا ببيند كه كدام نام ماندگار شد و كدام كاخ عظيمي كه صاحبش را به اين توهمِ قدرت رسانده بود، نيست و نابود شده!

«إنَّ الارض يرثها عبادي الصالحون» يكشنبه ظهر 22 اسفند- سامرا:

همه­ي هم­سفرها جا خورده­اند! (يا دست كم، آنها كه مثل من سفر اولشان است) ... آستانه­ي حرم، جايي كه از اتوبوس­ها پياده شديم، پُر از پشته­هاي بزرگ زباله­ست! گويي محل جمع­آوريِ زباله­هاي كل شهر، اينجاست!...بعد از آن، از عرضِ خياباني كه بيشتر به جاده شبيه است مي­گذريم و وارد كوچه­هاي خاكي و تنگ و پرپيچ و خم مي­شويم با ساختمان­هايي مجروح از گلوله و تركش كه بيشتر مخروبه محسوب مي­شوند و متركه­اند! كوچه­هايي پر از نظامي­هاي مسلح...مدير كاروان از اولِ سفر استرسِ سامرا را داشت كه "تو رو خدا آسته بريد آسته بياييد؛ اينجا خطرناكه...مردم اينجا سني كه مه... ناصبي­اند..." ذهنِ آدم كجا مي­رود جز پيشِ امامي كه در حصر متولد شد ودر حصر زيست و در حصر شهيد شد؟!... ...امامي كه براي رساندن يك نامه به شيعه­هاش بايد از لطايف­الحيلِ "جاسازي كردن توي عصا"و... متوسل مي­شد؛ ملاقات حضوري كه هيچ!... پيش امامي كه بايد هفته­اي دو بار بياد خدمتِ پست­ترين آدمِ زمين و حاضري بزنه! ...

وقتي آدم­ها پست، فكر مي­كنند كه "چيره" اند اينطور مي­شود... [لحظه­ي "الشمر جالس علي صدره...ايضا "امان نامه­آوردن" و تصورِ شفاعت كردنِ همان لعين براي عباس!] فكر مي­كنند چيره­اند بر نورالله! بر دليلِ وجودِ آسمان و زمين... «أين دابر المتكبرين؟!»

از گنبدِ سيماني و صحنِ چندقدمي! و ضريح شش گوشه­ي پارچه­اي!لي كه چهار درّ گرانبها را در خودش جا داده (امام هادي و خواهرشان و امام حسن عسكري و همسرشان...كه هركدامشان مثلا ايران بودند، يك مشهدي يا قمي راه مي­انداختند!) ديگر مي­گذرم...

توي سرداب... محمدحسن مي­پرسد :اينجا تُجاست؟(كجاست) مادرش –اشك­آلود- توضيح مي­دهد : "امام زمان، وقتي پدرش شهيد مي­شه، همسنِ تو بوده؛ اينجا داشته براي پدرش نماز مي­خونده و دعا مي­كرده، كه يه دفعه آدم بَدها حمله مي­كنند به اين سرداب كه شهيدش كنند. فرشته­ها هم زود مي­فهمند و امام رو از همينجا مي برند پيش خودشون كه مواظبش باشند..." و من توي ذهنم ادامه مي­دهم: و از همينجا شيعه يتيم شد. تا هنوز. تا هروقت كه آدم بشود. تا هروقت كه "عُرضه­ي امام­داري" پيدا كند.تا وقتي ظلوم و جهول نباشد. «اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا و غيبة ولينا و قلة عددنا و كثرة عدونا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا...» ... نه!... شيعه را، اگر شيعه منِ نوعي­ام، چه به اين شكايت­ها؟! بيخود! خودمان كرده­ايم و شكايت كم و كسرمان را پيش خدا ببريم؟«اگر شيعيان ما به اندازه­ي "آب خوردن" ما را مي­خواستند، ظهور نزديك مي­شد» يا اگه –به­قول يك دوستي- به اندازه­ي بُردِ تيم فوتبال ايران از استراليا"!!! ...

سامرا، دلِ همه گرفته... محمدحسن هم ساكت، دنبال شانه­اي مي­گردد كه سرش را روي آن بگذارد...شانه­اي محرم، براي دلِ كوچولوي گرفته­اش...براي مغزِ كودكانه­ي مشوش شده­اش... دلِ همه گرفته است... شكايتم را عوض مي­كنم: الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب و عقلي مغلوب و هوائي غالب... اينجور مواقع هم نمي­دانم انديشه­هاي اتحاد و برادري­ام را چه كنم؟!

قصه درام­تر هم مي­شود وقتي كه مي­بيني همان نزديك حرم، تابلوي بزرگ رستوراني­ست با عنوان "مَطعم عسكريين" و نقش تمام قدِ زني درحال رقص...!!!

اين روزها دائما در شأن مردمِ نفرين­شده­ي عراق و بويژه نجف (همان كوفه­ي قديم!) كه با وجود اينهمه نعمتِ طبيعي(آب زياد، خاك حاصلخيز جلگه­اي، موقعيت تاريخي و توريستي فوق­العاده كه مهد اولين تمدن­هاي بشر بوده، نفت،و...)، اين­طور فقير و حقير و توسري­خورده و كشته­هاي ميليوني داده، دارند زندگي مي­كنند؛از ذهنم مي­گذشت كه "خدا آن ملتي را سروري داد كه تقديرش به­دست خويش بنوشت» اگر اين مردم خودشان جنبيده بودند و شر صدام را خودشان كم كرده بودند به اين فلاكتِ 9 سال اشغال و اين ويراني و اين ناامني و آنهمه كشته­هاي ميليوني نمي­رسيدند... ... حالا دوست دارم همين مصراع را خطاب به امتِ "شيعه" بخوانم!...اگر دو زار غيرت داشتيم...اگر عمار بوديم...امامان تا حالا آمده بود...

حداقلش توي همين زيارت، اگر اين­همه شيعه، از شهرهاي مختلف، نژادها و كشورهاي مختلف، اقشار و اصناف مختلف، فرهنگ­هاي مختلف، و حتي زبان­هاي مختلف، همين­جا، به­جاي توي سر و كله­ي هم زدن و منزجر و دلگير شدنِ از يكديگر موقع مرتب كردن صف نماز جماعت، موقع هجوم برا رسيدن به ضريح! توي صف شلوغ تفتيش، موقع جابه­جايي ساك­ها و خلاصه در هر موقعيتِ "وانفسا"ي ديگري! ... "سلم لمن سالمكم" را تمرين مي­كردند...

يكشنبه شب 22 اسفند- كاظمين:

كنار پنجره­اي كه مزار خواجه نصيرالدين طوسي است، خانمي ازم مي­پرسد "اين كيه؟" مي­گويم "خواجه نصيرالدين طوسي." مب­گويد "خب كيه؟" مي­خواهم توضيح بدهم... فيلسوف بزرگ، عارف بزرگ، منجم و رياضي­دان و ...يك "سياست­گذار علم" و مروج علم در بلاد اسلام و يك سياستمدار قهار كه توانست مغولان وحشي را اهل دين و اهل علم كند!... نچ! نمي­شود! در محضرِ "معادن­العلم...و اركان البلاد و ساسةالعباد"، كدام­يك از مفاخر خواجه­ نصير فخري دارد؟!

البته عرض شد كه زياد جاي سر توي هر سوراخي كردن نيست، اما در مسيري كه 30-40 دقيقه از اتوبوس تا هتل پياده آمديم، مغازه­ها يكي در ميان، "آرايشگاه" بودند!!! اعم از زنانه و مردانه. اين را هم اضافه كنيد به قصه­ي اتومبيل­هاي نجف! باز هم به­ياد جلال كه از آثار غرب­زدگي و واماندگي، همين توجه زياد به شيك كردنِ ظاهر، و غفلت از توسعه­هاي مبنايي مي­داند... كتاب­فروشي (معرض­الكتاب) هم هفت-هشت تايي توي مسير بود در يك نگاه كلي، كتاب­هاي "سيره" را بيشتر ديدم كه البته نزديكِ حرم، چيز طبيعي­اي است و زياد نمي­تواند ملاك قضاوت باشد. كتاب­هاي زرد اخلاقي! هم. مثل نمايشگاه­هاي شهرداري تهران! و كتاب­هاي راهنماي انتخاب و ازدواج هم زياد بود كه من فكرش را نمي­كردم بين مردمي كه هر دختر 20 ساله­شان دو سه تا بچه دارد (يعني سن ازدواج خيلي پايين است)، اين قبيل حرفها مشتري داشته باشد! راستي! يكي دو جا هم كتاب­هايي بود كه عكس آيت الله بهجت روش بود! رساله كه نبود ولي دقيقا نفهميدم چيست.

شب كاظمينيم و مديرِ استرسيِ كاروان، سر با آرامش زمين مي­گذارد از اين كه از بغداد جَسته­ايم و مجبور به اقامت در آن نشده­ايم! اتاق­ها براي تعداد نفرات زياد پيش­بيني شده­اند و لذا مجبورند به تفكيك خانم­ها-آقايان ي! و بعضي­ها شاكي­اند و غرغر مي­كنند! ما كه بحمدالله به زندگيِ اردوييِ توي "سوله" عادت داريم!...عوضش هتل چسبيده­ست به حرم. و خوب تقلب مي­رسانداين "زيارت جامعه" به دلِ ناشنواي جوجه فيلسوفانه­ي من!...

-توي كاظمين دفترچه يادداشت نداشتم و لذا عرض بيشتري نيست!-

بعد از ظهر دوشنبه 23 اسفند- در آستانه­ي كربلا:

يك پيرزن تُرك­زباني كه همراهمان است و خيلي هم متواضع است و بي­سروصدا و بنده­ي خدا، چندباري برايم درددل كرده و من هيچ زبانش را نفهميده­ام، نه سوادي دارد كه چيزي بخواند نه توضيحاتِ جناب امام جمعه را –با همان پرستيژ كذا- چندان متوجه مي­شود؛ توي مزار طفلان مسلم، گير كرده بود. هركاريش مي­كردند دل نمي­كند...از ضريح ابراهيم، به ضريح محمد و از ضريح محمد به ابراهيم... از بين زمزمه­هاش فقط "قربونت بِرُم" را مي­فهميدم...گويا مي­گويد شما برويد؛ من اينجا را ول نمي­كنم!... مانده­م توي كارش! كم داغي هم نيست البته حكايت اين بچه­ها... رسد آدمي(ابن زياد) به جايي كه از دو تا بچه هم بترسد و بعد از يك سال هنوز براي سرشان جايزه بگذارد... و رسد آدمي به جايي كه براي جايزه­اي چنين جنايتي بكند...

(ضمنا نوشته­اند كه مسلم، چهار پسر و يك دختر داشت، كه دو پسر بزرگش همان عاشورا، و جزء شهداي كربلا هستند و اين دو پسر كوچكتر، با خواهر و مادرشان، در كاروان اُسراي كربلا؛ كه اين دو گم مي­شوند و برده مي­شوند و فرار مي­كنند و ...)

تا نيم ساعت ديگر مي­رسيم كربلا. هنوز نگرانم. «خب تا همين­جا بسه برام. ديگه برگردم. ديگه كربلا نه!» هنوز آرزو مي­كنم كاش مي­شد همين وروديِ شهر بمانم تا بقيه بروند و برگردند. ... ميكروفن دستِ امام جمعه­ي محترم است و دم گرفته­اند كه «يك عمر آرزوي كربلا داشتيم... كي فكر مي­كرديم برسيم و...» اصلا نمي­توانم درك كنم كه چطور مي­توان يك عمر آرزوي ديدنِ يك جايي را داشت؟! من كه از يك ثانيه بعدِ فكر و دلِ خودم هم خبر ندارم! بارها و بارها "شك" را تجربه كرده­ ام... بارها شده وسط همين دهه­ي اول محرم! به اين فكر افتاده­م كه «اصلا اگر همه­اش سر كاري باشد چه؟! اگر ماجرا طور ديگري بوده باشد؟ اگر اصلا ماجرايي نبوده باشد؟...» و از اين اراجيف و هربار هم روزها و گاهيي ماه­ها الافِ اين سوال­ها شده­م ... بله جوجه فيلسوفِ بيماردل! تو از كربلا نمي­ترسي! ترسِ تو از اين "تذبذبّ خودت است... ولي تا اينجاش را تو نيامده­اي كه تو بخواهي به فكرِ از اين به بعدش باشي! بيا! هرچه شد، گردنِ همان­كسي كه تا اينجا آورد...

بروبچزِ مستقر در تهِ اتوبوس، هم­خواني مي­كنند :

«...از سراشيبي ترديد اگر برگرديم

عرش زير قدم ماست؛ بيا تا برويم

كربلا منتظر ماست بيا تا برويم» ... و وحشت ما دوچندان مي­شود! به من چه اصلا؟ مگر من خواسته م بيام؟!

«خودم ديدم كه صحرا لاله­گون بود...»غروب دوشنبه 23 اسفند- كربلا:

هتل؟!! ... كجا؟! اينجا؟! ... آخه كجاي اينجا؟!...خدايا!... تمام اين زمين جنگ بود ... تمام اين زمين خون بود... تمام اين زمين مي­لرزيد...آن وقت «ادخلواها بسلام آمنين»؟؟؟! ... كجا؟! ... كسي مگر توي كربلا "ايمن" بود؟! ... «هنوز ناله­ي زينب به گوش مي­آيد»... تمام اين زمين جنگ است... تمامش خون است... تمامش دارد مي­لرزد... چه خبر است اينجا؟!

حرفم را بايد پس بگيرم؛ كربلا فرق دارد؛ با هر حرم امام معصوم ديگري كه ديده­ايم فرق دارد... شايد از جهاتي با مدينه قرابت داشته باشد... شايد با جبهه­هاي خودمان...اما باز هم فرق دارد ... خيلي... اينجا همه­ي ماجرا در كمتر از يك روز رخ مي­دهد... همه­ي ماجرايي كه 1400 سال جهان فراموشش نمي­تواند بكند...تمام دردي كه ما فقط گوشه­هايي ازش را "مي­شنويم" آن هم تقسيم شده در 10 شب... همه يك جا... طي چند ساعت... چرا زمين به لرزه نيفتد؟! ... اينجا انسان دليلِ وجود آسمان­ها و زمين را كُشت... انسان در پست­ترين شكل خود...

معجزه همين است... معجزه­ي حسين... برداشتنِ نقاب از چهره­ي انسان... براي تمام طول تاريخ... طي چند ساعت... اوج پليدي انسان ظلوم و جهول، رو شد! ...

زمين لاله­گون است و آسمان پُر از آواي "انا لله و انا اليه راجعون"... چرا آوردي م؟! ... آوردي كه به رُخم بكشي كه "زنده ام"؟!...زنده توي اين دنيايي كه خاك بر سرش شده؟! ... امام علي اگر مردم ظالم امام نشناسِ "دين به بازي بگير"ِ كوفه را نفرين كرد؛ اينجا امام، همه را ...همه­ي دنيا را... يك جايي از همين زمين بود كه اين فاجعه رخ داد... نمي­دانم، شايد توي حرم...شايد هم زير يكي از اين مغازه­هاي لعنتي...چطور مي­توان زنده بود؟ چه زندگي­اي؟!...زنده بودنِ بعد از عاشورا؟!... فقط، گاهگاه كه نگاه به پنجره­ي قتلگاه مي­افتد (اينهم از الطاف بازسازي­ست كه به جاي گودي قتلگاه، پنجره­ي...!) قفل مي­شوم؛ زبان ذهنم به چيزي جز "يارسول الله" نمي­چرخد...آخر "قرآن" بود كه اينجا پاره پاره شد... از اين مصيبت به چه­كسي پناه ببري جز به خودِ رسول الله؟... چطور مي­توان زنده بود؟ چه زندگي­اي؟!...زنده بودنِ بعد از عاشورا؟!...عجب كوفتي است اين مغز انسان... تمام آنچه در كربلا گذشته را هميشه در يك گوشه­اي ذخيره دارد؛ اما به كار عادي خودش مي­تواند ادامه دهد!؟... تمام آنچه كه توجه به هر گوشه­اش كافي­ست تا آرزوي مرگ كني... و چنين آرزويي دارم... مي­كشد شرمم كه بعد از او نفس آيد هنوزم... توان ايستادن ندارم... يك گوشه­اي، براي نماز مغرب تكيه مي­زنم به داربست­هاي حرم (توضيح: حرم به­شدت در دست ساخت است!) بچه­اي چهاردست و پا رد مي­شود، نزديك است توي شلوغي برود زير دست و پاي مردم؛ كنترلش مي­كنم-حين تشهد-... چقدر كوچك است! نرم و سبك... دنيا دور سرم مي­چرخد: راستي! بچه­ي شش ماهه همين قدري­ست ديگر؟! اينجا ديگر كجاست؟! در و ديوار روضه مي­خواند...شكنجه­ي بزرگي­ست كربلا را ببيني و عادي زندگي كني... ميان صداي چكاچك شمشير كه هنوز فضا را پر كرده...كنار فرياد «علي الدنيا بعدك العفا»... كه بر هلهله­ي كفتارهاي انسان­نما طنين مي­افكند... فكر برگشتن به هتل له مي­كند آدم را... فكر برگشتن به زندگيِ مثل قبل! ... ميخكوبم... گوشه­اي مچاله شده... دستم آنقدري توان حركت دارد كه گاهي بي­اختيار سرم را بفشارد، بلكه اندكي از اين وحشت و اضطراب كم شود... ولي هر بار، صداي «وامحمداه» است كه در فضاي ذهنم مي­پيچد و وحشت و اضطراب، دوچندان!... مرگ! پس چرا نمي­رسي؟! بس م است ديگر...

ولي مي­گذرد... به كمك داربست­ها و ديوارهاي حرم بلند مي­شوم و كم كم بيرون مي­آيم –هرچند، همان موقع هم خيلي "داخل" نبودم...همان دم درب- و چشمم به همسفرها مي­افتد كه كم و بيش شاكي­اند از تأخير من و شاكي­تر مي­شوند وقتي مي­بينند علامت مخصوص كاروانم را برداشته­م!... مي­گذرد و خريد!!! و بازگشت به هتل!!! ... عجب كوفتي است مغز انسان...

بنده كه البته آدمِ خريد كردن نيستم!جز يك دفترچه آنهم چون دفترچه­ي خودم در كاظمين تمام شد! ... مامان دنبال هديه­اي بود براي محمدحسن كه فردا 4ساله مي­شد! ... در همين اثنا، در يكي از مغازه­ها كه دو تا جوان اداره­اش مي­كردند، مِن­باب چانه زدن، مامان گفت «اين پول­ها بركت داره» ...حرفي كه معمولا مي­زنند!... طرف برگشت كه «اگه پولي بركت داشت، پولِ صدام بود!» جا خورديم! نگاه سوال­آميزي بين من و مادر؛ چنان كه طرف با جديت اين حرف را زد، مامان پرسيد «يعني شما هنوز پول زمان صدام را داريد و استفاده مي­كنيد؟!» -«بله» -«و به صدام اعتقاد هم داريد؟» -«بله كه داريم!» ... پس خريد بي خريد... بعدا كه تعريف كرديم، محمدحسن گفت «بايد مي­دفتيد: خدا صدام رو لعنت تُنه، شما دوستاش رو هم بزنه زمين» و من باز ماندم كه از كجاش درآورد اين حرف­ها را!

[ضمنا، شرحي گذشت، فقط حكايت برخورد اولِ ما با كربلا بود! كم كم فضا "عادي­سازي" شد و زندگي نرمال خور و خواب از سر گرفته شد و زيارت­هاي بعدي، فقط جهت نماز جماعت­ها، و هم به سكوت گذشت...هم سكوتِ من؛ هم سكوتِ دروديوار... ديگه نه فكرم جايي رفت، ونه پاهام! ... فقط، "زيارت ناحيه­ي مقدسه را هم بايد خواند واقعا! منسوب به امام زمان است! ... از روضه­هاي مكشوف و عجيبش كه بگذريم –كه من يكي پاي اينجور حرف­ها بيشتر هنگ مي­كنم، تا گريه و اشك!- ؛ يك دور مرورِ كامل است از "انگيزه­هاي قيام امام حسين" و تحليل شرايطي كه اين قيام را واجب كرد و ...! و وقتي توجه هم داشته باشيم كه گوينده­ي اين كلام كيست ديگر...!]

اما محمدحسن... چهارشنبه 25 اسفند89:

ديشب، حدود ساعت 22:30-23 بود كه خواهرم آمد اتاق ما كه «مياي بريم حرم؟» و من كه در حال انجام پروژه­ي "خواب، از اذان مغرب تا اذان صبح!" بودم اصلا نفهميدم چه مي­گويد. و نماز صبح كه مي­رفتيم حرم شنيدم كه بله! محمدحسن و مادرش از ديشب تا حالا توي حرمند! و بعضا ملامت­ها كه «آخه بچه را چرا بردي؟ خسته مي­شه اينهمه ساعت...اگه دستشويي خواست؟ اگه خوابش گرفت؟اگه گشنه شد؟ اگه...» الآن همه هتليم، سري مي­زنم تا حالش را بپرسم و از اوضاع ديشبش؛ محمدحسن خواب است و مادرش با حيرت تعريف مي­كند: ديشب داشتم نماز مي­خواندم و محمد حسن،كنارم، با مهرها و كبوترها مشغول بود با مهرها براي خودش برج مي­ساخت و... تااينكه يك گروهي آمدند در نزديكي ما شروع كردند به روضه و گريه و... نمي­شنيدم دقيقا چه مي­گويند، صداي مداح رسا نبود و آميخته با صداي بقيه... يك مرتبه ديدم محمدحسن مهرها را وِل كرد و آمد سراغ من، درحالي كه لبش را يفت نگه داشتهكه آويزان نشود، گفت «مامان؟» كه ديد نماز مي­خوانم-نماز زيارت با يس و الرحمن، طولاني مي­شود- و ساكت چسبيد بهم تا نماز كه تمام شد نشست تو بغلم، باز آمد چيزي بگويد كه دوباره انگار بغضش گرفت، دستش را جلوي لبش گرفت و يكي دوتا نفس عميق «من يكي از اين كبوترها رو مي­خوام...» و ناگهان هق هق زد زير گريه! «اِ...؟! چي شد مامان؟!... كبوتر مي­خواي؟!» سرش را به­علامت "نه" برد بالا. «خوابت مياد؟ بريم هتل؟» بازم علامت نه؛ «كسي اذيتت كرده؟» باز هم نه، و هنوز هم گريه به همان شكل! كلي باهاش حرف زدم و قصه گفتم و بازي كردم و ... تا اندكي خوب شد بعد متوجه گروه روضه­خوان كذا شدم، با خوشحالي دستش را گرفتم كه «بيا بريم قاطيِ اينا» ديدم دسمت را مي­كشد «نه نريم...نريم» ديدم باز بغض كرده! «نكنه اين آقاهه چيزي خونده تو ناراحت شدي؟!» زد زير گريه! متفاوت با همه­ي گريه­هاش! با گريه­ي كلافگيِ وقتي خوابش مي­آيد؛ يا گريه از درد فيزيكي، يا گريه از ترس؛ يا گريه­ي وقتي به شخصيتش برمي­خورد! ... ديگر به سكسكه افتاده بود! بردمش آنطرف و كلي شعر و قصه و بازي و... مشغول مي­شد و مي­خنديد اما باز تا نگاهش به حرم و گنبد مي­افتاد لبش آويزان مي­شد و اشك­هاش مي­ريخت! يك ساعتي وضع همين بود نگران بودم بلايي سر بچه نيايد!آخر روح لطيف بچه مگر چقدر ظرفيت دارد؟! نمي­دانستم هم چه شنيده؟! نمي­شد هم در آن وضعيتش، بپرسم ازش! كم كم خادم­هاي حرم متوجه­ش شدند و آمدند سراغش به حرف زدن... و خلاصه باهاشان خوب دوست شد و ساعاتي مشغول و اوضاعش كم كم عادي شد! ... بعد از يكي دو ساعت توي قسمت قتلگاه كنارم نشسته بود؛ آرام گفت:«مامان امام حسين الان تُجاست؟» ديدم باز دارد شروع مي­شود گفتم «همينجاست مامان. همه­ي زخم­هاشم خوب شده؛ دارد نگاهمان مي­كند، ما نمي­بينيم. علي اصغر هم داره بين اين بچه­ها بدوبدو بازي مي­كنه حتما» همانطوري كه لبش را سفت نگه داشته بود و بغضش را فرومي­خورد، اشاره كرد به سمت بالا، به سوراخ­هاي سقف. نگاه كردم، چيزي نفهميدم. باز اشاره كرد و باز هم نفهميدم. با صداي گرفته گفت:«اده دفتي اون بالا تي هست؟(اگه گفتي اون بالا كي هست؟)» دوزاريم افتاد! خنديدم: «امام حسين؟ علي اصغر؟» همان­طوري گفت «آفرين...تاشتي منم پَر داشتم پرواز تُنم برم پيششون؛ علي اصغر رو يه بوسي بُتُنم». يك خانمي از خادم­ها گويا، نشسته بود كنارش، محمدحسن آرام آرام از اين حرفها مي­زد آن بنده­ي خدا هم زار زار گريه مي­كرد؛ خودم هم. بعد هم قصه­ي قتلگاه ازم خواست كه ديدم ديگر كم و كسرش همين است! طفره رفتم كه «خودت كه مي­دوني مامان جون» اصرار كرد و منم به حاشيه­ها گذراندمش از وفاداري ذوالجناح و نگراني امام براي بچه­ها و در همين حدود... خانم كنارمان هنوز گريه مي­كرد؛ خودم هم؛ محمدحسن ساكت و مات و بغض­آلود چسبيد به پنجره­هاي قتلگاه، و محو تماشاي توش (كه البته به لحاظ فيزيكي، چيزي هم توش نيست! جز يك چراغ قرمز روي يك زمين سنگ­فرش) بعدتر كه حالش بهتر شده بود داشتيم برمي­گشتيم، گفتم «حالا برام مي­گي كه آقاهه راجع به كي داشت مي­خوند كه تو ناراحت شدي؟» آرام گفت «علي اصغر...» و دوباره...! كه پرتش كردم كه :«اِ ! مامان نگاه دوستت!» و اشاره به يكي از خادم­هاي كذا!

تو فكرم... : ديروز ظهر توي حرم حضرت عباس، دوتا دختربچه­ي ترگل و ورگل و كاملا محجّبه­ي مثلا 6 و 10 ساله، آويزان شده بودند به مادرشان تا براشان قصه­ي حضرت عباس بگويد. با هيجان شديد و جيغ جيغ و خنده كه «گفتي اول پاهاشو بريدن بعد دستاشو بعدم سرشو؟» و مادره اصلاح مي­كرد كه نه سرشو وقتي بريدن كه مي­خواستند بذارن رو نيزه و ادامه هم مي­داد تا جزئياتِ روي نيزه گذاشتنِ سر شش ماهه... كأنّه دارد يك فيلم جنايي و صحنه­هاي سلّاخي را تعريف مي­كند؛ مادر و دخترها با هيجان! و دخترها گاهي چهره درهم مي­كشيدند و «ايششش»ي هم مي­گفتند... مثل آدمي كه چندشش مي­شود... مردد بودم كه نمازم را بشكنم و بزنم به چاك! يا نه كه خدا را شكر خودشان رفتند يك جاي ديگر به گفتگوي پرمعرفتشان(!) ادامه دادند... متأسفانه اين­چنن قشريگرايي و به پوسته­ي دين چسبيدن و "دين را تبديل به يك جور كسب و كار كردن" و "اشك گرفتن از مردم، به زورِ روضه­ي خيلي باز" ها را اگر نداشتیم، دین را اگر عمیق می فهمیدیم.. اینطور کاریکاتور نمیکردیم؛ از فتنه ها هم نیازی نبود بترسیم..... وگرنه تبليغات و تخريبات و حرف­هاي دشمن كه به لطف گسترش ماهواره، که همیشه هست!در هر شهر و روستايي !

و باز تو فكرم... زياد پيش آمده كه بپرسند «بنظرت تو كه دل داده­اي به درس خواندن و كتاب خواندن و تشكيلات­بازي­هاي مثلا سياسي و فكري و فرهنگي و اين آخري هم به فلسفه علم...زندگي را بُرده­اي؟ يا خواهرت كه از همان اول تأهل پيشه كرد و تمام پروژه­ي زندگي­اش شد بچه­ش! و درس و كار و...ش به حاشيه رفت؟»... حالا مي­گويم: اگر بچه، محمدحسن باشد؛ قطعا خواهرم برده و من باخته­م!... و چه بي­شعور بودم وقتي قبل از سفر فكر مي­كردم كه «نكنه در معيتِ بچه، چيزي از حاصل سفر كم بشه؟!!!»

اصلا حوصله­ي بازارهاي مسير را ندارم؛ فقط بعضي عروسك­ها واقعا دلنشين بودند! قيمت­ها هم ماشالا حداقل يك سومِ ايران! اما راست زورم مي­آمد كه يادگاري كربلا بخواهد اين موجوداتِ چشم آبيِ موطلايي،يعني نماد تام و تمامِ وادادگيِ شرق در برابر غرب، باشند... البته گريزي هم نيست! بجز مُهر، هرچيز ديگري هم بخري بالاخره انگي از فرهنگِ جهاني(!) دارد. من هم خب نمي­خرم! مگر مجبورم؟!

راستي! يك مفاتيح توي حرم ديدم كه چاپ "انتشارات قدياني" بود! نمي­دانستم از اين كارها هم مي­كند انتشارات قدياني! مقدمه­ي جالبي هم داشت! "معنويتِ در صحنه و سياسي" را به­خوبي تئوريزه مي­كرد؛ خيلي مختصر! و كم تا قسمتي جا مي­افتاد كه چرا امام خميني در وصيت­نامه­شان داشتنِ مفاتيح را افتخاري براي شيعه مي­دانند!

زيارت آخر... پنجشنبه 26اسفند89 ساعت 5 صبح

ديشب براي آخرين بار رفتيم حرم... 3ساعتي فقط پرسه زير سايه­ي علمدار...-راستش باز هم مي­ترسيدم بروم آن­طرف!- ... هرگوشه­اي كسي مي­خواند و مي­نالد... يكي از بُهتِ سقا موقع تير خوردنِ مشك... يكي از بي­پناهي بچه­ها، بعد از عمو... يكي از شاديِ دشمن از بي­علمدار شدنِ امام... يكي از ادب... يكي از رشادت... يكي از معجزات و كرامات... يكي از خودش! ... يكي شب اولش است و ازحيرتِ «ما كجا اينجا كجا؟» مي­گويد؛ يكي هم مثل ما شب آخرش است و از ...هِ...ي... اين وسط يك گروهي هم زده تو كارِ «جانم فداي سيد علي»! ... و عجيب همين جا، زير همين سايه، جاي اين تجديد بيعت­هاست با آقا... مي­پيوندم به­شان...

ساعت به 1:05 رسيده و هوا بدجور سرد است (نمي­دانم كدام...ي! به ما گفت عراق هوا خيلي گرم است، تابستانه برويد؟!) خوابم هم مي­آيد و با مامان و سايرين همين ساعت قرار داشتيم... اما نه از علمدار مي­توان دل كند نه مي­شود اين­طوري بي­خيالِ صاحب اصلي شد... نمي­دانم بروم يا بمانم –كه ناچار يعني تا صبح بمانم!- خواهرم مي­گفت «حرم امام حسين مثل آهن­ربا مي­كشد آدم را. نمي­داني چرا مي­آيي ولي مي­آيي و نمي­تواني هم بروي...» مرتبه­ي سومي­ست كه جذبِ اين آهن­ربا شده! و بقيه را هم دنبالِ خودش كشيده و آورده... بدجوري رقيق­القلب است... مثل بچه­ش(درواقع بچه­ش مثل او!) ... اما من كه هرچه ديده­ام نيروي دافعه­ي شديدِ اين قطبِ مغناطيسي­ست! (براي همين هم تا حالا زور خواهرم و بقيه بهم نرسيده بود كه بياورندم اينجا!) ... حالا هم همان دافعه... همان استرس... ساعت به 1:10 مي­رسد... مقاومت نمي­كنم...مي­روم. بي­خداحافظي. در نگاه آخر به شكوه علمدار...با مقاديري عذاب وجدان :«ببين عباس جان! ساعت از زمانِ قرارمان گذشته؛ تنهايي هم نمي­توان برگشت هتل؛ اگر صلاح مي­دوني كه يه سر خدمت آن طرف هم برم، نرسم به مامان اينا!» (آخر با همراهان طي كرده ام كه اگر به موقع نيامدم، يعني كلا نمي­آيم؛ برويد) ... مي­روم، به سرعت! به هواي اينكه اگر نرفتني باشم، به قرار نمي رسم و باز برمي­گردم حرم! ...اما همراهان هنوز هستند! ... و يعني... ؟؟؟!

مي­رويم تا هتل... اما چيزي نهيب مي­زند «گر گدا كاهل بود تقصير صاحبخانه چيست؟» مامان مي­پرسد:«تو الآن وقت نكردي يه سر بري حرم امام حسين؟ ... اگه مي­خواي دايي و چند نفر ديگه الان دارند مي­رن حرم...» و از جا مي­پرم!... زيارت آخر... اول چند دوري پرسه در بين الحرمين... و بعد توكل بر خدا حرم امام! ...و اولين قدمها و كم كم آن روي امام مهربان!... و بالاخره روي زيارت جامعه خواندن را پيدا مي­كنم... عجب "تقلب رسان" است اين متن... بالاخره اين جوجه فيلسوفِ بيماردل هم آن "جاذبه"ي مغناطيسي را اندكي تجربه مي­كنم!...حيف، فقط 2 ساعت!...و 4:30 بيرون مي­رويم تا 5 هتل باشيم و حركت كنيم... آمديم بيرون... بدون دل... هنوز چسبيده... كاشكي هميشه همانجا بچسبد...

من و جدا شدن از كوي تو خدا نكند

خدا هرآنچه كند، از تو ام جدا نكند...

راستي! زيارت اگر نتواند زندگي همين دنيايت را متحول كند، اگر نتواند مذهبِ عقيمِ مدرن­زده و پست­مدرن­زده­ات را بدل كند به مذهبِ طوفانيِ شيعيِ "امام­دار"!، آيا در حساب­هاي آن دنيايي جايگاهي خواهد داشت؟! به­عبارت ساده­ترش: اگر برگردي و همان­طور زندگي كني كه قبل از رفتن؛ آيا اين زيارت، "قبول" خواهد شد؟!

+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 6:32  توسط فروزنده  | 

فعلا مشغول به تفلسفیم و کمتر به پیگیری اخبار می رسیم و لذا خودم هنوز نظری ندارم

اما  متن بسیار مهم زیر رو یکی از دوستان نوشته

:


منتظر می مانیم تا ببینیم
 تحلیلگران برجسته جمهوری اسلامی و 
دوستان "جهان اسلام شناس" ما - که شوق دیدن امام موسی صدر عزیز هوش و حواسشان را برده (!) - تا کجا برای سرنگونی دولت قذافی(این دیکتاتور خون آشام) با دولت آمریکا(این منجی ملت لیبی) همنوا خواهند ماند؛




اعزام دو کشتی جنگی آمریکا به سوی لیبی

هیلاری کلینتون، وزیر امور خارجه آمریکا درباره امکان آغاز جنگ داخلی تمام عیار در لیبی هشدار داده است. هم زمان، وزارت دفاع ایالات متحده (پنتاگون) دو کشتی جنگی خود را از راه دریای مدیترانه به سوی لیبی اعزام کرده است.

خانم کلینتون روز سه شنبه در واشنگتن گفت: "در سال های آینده لیبی یا به کشوری دموکراتیک و صلح طلب تبدیل خواهد شد یا اینکه با جنگ داخلی طولانی مواجه و در هرج و مرج فرو خواهد رفت".

از سوی دیگر، مجمع عمومی سازمان ملل متحد به اتفاق آرا عضویت لیبی در شورای حقوق بشر را به حالت تعلیق درآورده است.

پیشتر این شورا در واکنش به سرکوب معترضان توسط حکومت سرهنگ قذافی به تعلیق عضویت لیبی رای داده بود.

اعزام ناو جنگی

هیلاری کلینتون در جلسه علنی کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان گفت که سراسر منطقه خاورمیانه در حال تغییر است و در این مقطع واکنش محکم و استراتژیک آمریکا ضرورت دارد.

رابرت گیتس، وزیر دفاع ایالات متحده نیز خبر اعزام دو کشتی جنگی از جمله ناو کیئرسارج به دریای مدیترانه را تایید کرده است.

دولت آمریکا می گوید در برابر لیبی هیچ گزینه ای را کنار نگذاشته است.

شماری از نمایندگان محافظه کار در کنگره خواهان ایجاد منطقه ممنوعه پروازی بر فراز آسمان لیبی شده اند اما کاخ سفید تاکنون با این اقدام موافقت نکرده است.

دریاسالار مایک مولن، رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا سه شنبه گفت: "تمایل برای درک جزئیات این گزینه رو به افزایش است."

او در عین حال هشدار داد چنین کاری هرچند در گذشته در عراق انجام شده، عملیاتی "بسیار پیچیده" است که می تواند هواپیماهای جنگی کشورش را به خطر بیاندازد.

دولت باراک اوباما اعلام کرده است که طی روزهای اخیر ۳۰ میلیارد دلار از دارایی های لیبی را مسدود کرده است.

این اقدام در چارچوب تحریم های یکجانبه ایالات متحده علیه حکومت معمر قذافی در نظر گرفته شده است.

دولت آقای اوباما می گوید رهبر لیبی باید از قدرت کناره گیری کند.

سیف الاسلام قذافی یکی از فرزندان سرهنگ قذافی روز سه شنبه به شبکه اسکای نیوز بریتانیا گفت که در صورت اقدام نظامی کشورهای غربی، نیروهای وفادار به پدرش دست به مقاومت خواهند زد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 13:21  توسط فروزنده  | 

 ابتدائا: 

بيانيه ي جنبش عدالتخواه دانشجويي در محكوميتِ شهادت يك دانشجو توسط اغتشاشگران:

http://edalatkhahi.ir/archives/8162



می گویند "حافظه ی تاریخیِ مردم آمریکا، 3 ساله است"!

با این حساب صد رحمت به مردم آمریکا !  حافظه ی تاریخیِ عمله های وطنی شان که گویا 1 سال هم نیست!

به همین زودی عربده های "نه غزه نه لبنان" پارسالشان، یادشان رفت!

به همین زودی یادشان رفت که با همین "مبارک" هم جبهه بودند!

مبارک حلقه ی محاصره را بر غزه تنگ می کرد

و میرحسینیها سعی داشتند از حمایت ما از غزه جلوگیری کنند

وقیحانه امروز آمده اند که از رفتن مبارک عزیزشان حمایت کنند

درست مثل ارباب و مقتداشان : آمریکا!

تا همین یک ماه قبل بیشترین کمکهای مالی را به مبارک و به اسرائیل میرساند

حالا یک مرتبه شد حامی مردم مصر

و انتظار دارد دنیا کور باشد و نبیند این بوقلمون صفتی را؟!

به راستی این عده ی قلیل احمقی که امروز به دعوت بی بی سی به خیابان آزادی و انقلاب تهران آمدند بویی از عقل...بویی از دین...حتی بویی از شرافت نبرده اند...

چطور چنین تناقض بزرگی را برای خودشان حل می کنند؟

چطور غیرت ملی شان اجازه می دهد اینطور به ساز دشمن برقصند؟!

 

 

یک بار دیگر مرور کنیم حکایت آن ساز را و این رقص را:

1.       جمهوری اسلامی ایران، تنها حکومتیست در منطقه است که "قانون اساسی"اش به دشمنی با اسرائیل تصریح کرده است. و رهبر و رئیس جمهورش با برهان های روشنی بخش، جهانیان را به جنایاتِ این غده ی سرطانی آگاه می کنند...

2.       مصر با وجود حسنی مبارک، بزرگترین حامی اسرائیل در منطقه بود.

3.       با رفتن مبارک، احتمال باز شدن مرز رفح و کاهش محاصره ی غزه وجود دارد.

4.       اگر قیام مصر، به سایر همسایگانِ عربِ اسرائیل برسد...!

«امروز بیشتر از سران فراری ِ مصر و تونس، اسرائیلی ها نگرانند!»

 

5.       آمریکا، برای حفظ امنیت اسرائیل، چاره ای ندارد جز "تحریف ِ قیام و خواست مردم مصر" و "جدا جلوه دادن ِ مبارک از اسرائیل"!!!

(البته این "دروغ"های فاش برای آمریکا مسبوق به سابقه ست! وقتی طالبان دست پرورده ی خود را به اسلام بست و دشمن خود نامید...وقتی صدام را...و...)

لطفا نگویید "آمریکا را چه به اسرائیل؟!" ... تمام روسای جمهور آمریکا سوگند یاد می کنند به وفاداری به اسرائیل و حفظ امنیت آن!

6.       و این "تحریف" چطور ممکن است؟ ...

جدا کردنِ "جمهوری اسلامی ایران"، از صفِ مردم مصر!!!

و بل وقیح تر:

یک کاسه کردنِ مبارک با جمهوری اسلامی!!! ...

    آنهم پس از رسوایی بزرگ بی بی سی که یکی از رهبران اخوان (الهلباوی) در مصاحبه ی زنده اش با بی بی سی "از آیت الله خامنه ای تشکر کرد" و گفت "امیدوار بودم رئیس جمهور شجاعی مانند احمدینظاد داشته باشیم"

 

موج اعتراضاتِ مردمِ مسلمانِ عرب، به حکومتهای "دیکتاتورِ آمریکاپرست"ِ خود؛ برای آمریکا و اسرائیل خطرناک است

موج اعتراضاتِ مردمِ مسلمانِ عرب، به حکومتهای "دیکتاتورِ آمریکاپرست"ِ خود؛ احتمال تشکیلِ حکومتهایی "مانند ایران" را تقویت می کند

چهارستون استبداد از تصور "خاورمیانه ی اسلامی" به رعشه افتاده ...

این کابوس را چطور باید پایان داد؟! جز با "تزویر"؟... "تحریف"...

وانمود کنی که ایران هم یکیست مثل همین کشورها!!!

بی خیالِ این که 32 سال است رابطه ی سیاسی ایران و مصر قطع است!!! ...

بی خیال این که واضح ترین وصفِ دیکتاتورهای عرب، "وابستگی شان به آمریکا"ست و واضحترین وصفِ ایران، |دشمنی با آمریکا"!!!

بی خیال... حضرات عادت دارند چشم بر بدیهی ترین واقعیات ببندند و دهان بگشایند به عربده کشی

 

به قولِ دوستی، برای آغاز فتنه، کافیست وسطِ جمعیت فریاد بزنی "علی، عثمان را کشت"!... بی خیالِ اینکه فرزندانِ علی تنها مدافعانِ خانه ی عثمان بودند و چه زخمها در این دفاع برداشتند!

 

7.       پس باید جناب "عمو سام|"  پیاده نظامِ داخلِ ایران"ِ خود را به صحنه بیاورد

 

و قیامِ مردمِ مسلمانِ عرب را در تهران با این "پیاده نظامِ حلقه به گوشِ خود"، شبیه سازی کند!

 

 

 

و چنین کرد... و یک عده ی هرچند قلیل، در ایران، چشم بسته و عقل تعطیل و گوش به فرمان، به خیابان ریختند و روی سیاه خود را سیاه تر کردند در دروغ گویی...

آخر اهالیِ "نه غزه نه لبنان" را چه به همراهی با مردمِ مصر؟!

 

 

 

پ.ن.1. این عده ی قلیلِ دروغگوی وقیح به خیابان آمدند و برادران نیروی انتظامی متاسفانه با حضور پررنگ خود در خیابان، صحنه ای تولید کردند که نباید ... و "خوراک بی بی سی" تامین شد! ...

و البته خوراک خاله زنکهای سیاسی شایعه پخش کن ِ وطنی!

و فحش هاش را ما باید بخوریم لابد... ما که سهل است... رهبر عزیز ما باید بخورد... و حتی

حتی "امام زمان"ِ ما!... :

         امروز عده ای توی اتوبوس "برای نابودی امام زمان، صلوات" فرستادند! ... جنابانِ خاتمی و کروبی! و مجمع مدرسین! تحویل بگیرید... حیف از عبای رسول الله که بر دوش شمایان سنگینی میکند...

 

چقدر باید خورد از همپیمانی دشمنِ دانا و دوست نادان...

 

پ.ن.2. باز هم گلی به گوشه ی جمال بچه مسلمان های دانشگاه شریف (بسیج-هیات، انجمن مستقل) که داستان را با همان شعار و پلاکاردهای افشاگرانه ختم به خیر کردند و مانع شدند از رسیدن پیاده نظامِ داخل دانشگاه  به نرده ها و نیروی انتظامیِ بیرون...و ولو اینکه طرف مقابل به سنگ پراکنی هم پرداخت، این عزیزان (مسلمان های شریف) جز شعار دادن، اقدامی نکردند.

پ.ن.3. امروز چقدر پیش خدا شرمنده شدم از هم دانشگاهی بودن با اینها که اینقدر راحت حقیقت را کتمان می کنند...

پ.ن.۴. کم کم باید خودمان را آماده کنیم برای دنیایی که توش "بی طرف" معنا نداشته باشه... سخت است...اما اراده ی خدا بر آن است که برسد این دنیا... که هر دو نفری یا باهم باشند...یا علیه هم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 23:20  توسط فروزنده  | 

بعد از اعلام مواضع آمریکاپسندانه در سایت اخوان وب منتسب به یک عضو غربزده ی اخوان المسلمین که برخی سعی کرده بودند آن را به عنوان موضع رسمی اخوان المسلمین عنوان کنند و به این طریق میان ملت مسلمان مصر و ملت مسلمان و رهبری آگاه ایران تفرقه بیندازند

...

به گزارش ایرنا: اخوان المسلمین مصر یکشنبه شب از رهبر انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای تشکر کرد و ابراز امید نمود ملت مصر رییس جمهوری 'شجاع' مانند احمدی ن‍‍ژاد داشته باشند.

شبکه تلویزیونی بی بی سی در یک برنامه زنده از 'کمال الهلباوی' یکی از اعضای اخوان المسلمین مصر پرسید: رهبر جمهوری اسلامی در نماز جمعه این هفته در مورد اتفاقات مصر اظهار نظر کرده و گفته اند یک انقلاب سراسری اسلامی در منطقه در حال شکل گیری است واکنش اخوان المسلمین به صحبت های ایشان چیست؟

کمال الهلباوی پاسخ داد: 'من از 'امام' خامنه ای و تمام کسانی که از انقلاب مصر حمایت می کنند تشکر می کنم .'

وی افزود:‌ در مصر احزاب زیادی فعالیت می کنند بنابراین قانون اساسی باید تغییر کند و مردم باید نمایندگان مجلس را خودشان انتخاب کنند. بعد از رفتن مبارک باید انتخاباتی سالم برگزار شود و مردم نوع حکومت آینده را خودشان انتخاب خواهند کرد.

وی افزود: اگر آنها دولت اسلامی بخواهند که امیدوارم این طور شود، این خواسته ملت است .
بی بی سی در حرکتی زیرکانه اظهارات ضد ایرانی اخیر احمد ابوالغیط وزیر خارجه مصر را پیش کشید که عضو اخوان المسلمین هوشمندانه پاسخ داد: 'اول از همه وزیر خارجه مصر باید از وزارت کنار برود.

دوم اینکه او از روابط مسلمانان با هم شناخت درستی ندارد و در حرف های خود باید از حمایت رهبران ایران از انقلاب مصر قدردانی کند .

با تاسف باید بگویم وزیر خارجه مصر با حملات غرب علیه ایران همراه شده که این قابل قبول نیست'.

بی بی سی در ادامه حوادث انتخابات ایران را پیش کشید وکمال الهلباوی در پاسخ گفت:' من هم امیدوار بودم دولت خوبی مثل دولت ایران و رئیس جمهوری خوب و شجاعی مثل آقای احمدی نژاد داشتیم.

' احمدی نژاد عقیده اش را بیان می کند به درست یا به غلط بودن آن کاری ندارم، اگر کشورهایی مانند آمریکا و بریتانیا حق پیشرفت دارند چرا نباید کشوری مانند ایران هم حق پیشرفت داشته باشد. کشورهایی مانند چین و هند از فن اوری هسته ای برخوردارند چرا کشورهای مسلمان چنین حقی نداشته باشند'.

 

 

سخنان سید حسن نصر الله :

تفسيرهاي بسياري از دوستان اسرائيل و آمريكا مي‌شنويم كه سعي دارد اين انقلاب را انقلاب نان و گرسنگي معرفي كند، اما حقيقت آن است كه بر اساس افرادي كه در مصر تجمع كرده‌اند، ما در مقابل انقلاب كاملي قرار داريم كه انقلاب فقرا و آزادگان و انقلاب كساني است كه خواري و ذلت را رد مي‌كنند، اين انقلاب براي كساني است كه تسليم شدن در برابر آمريكا را رد مي‌كنند و اين انقلاب انساني، سياسي، اجتماعي و عليه ظلم و استبداد و فساد و گرسنگي و از بين بردن امكانات كشور و عليه سياست‌هاي دولت مصر در زمينه درگيري‌هاي اعراب و اسرائيل است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 23:26  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

پارسال، وقتي از خانم "نجلا القلیوبی" كه به نمايندگي از حزب "العمل" مصر به ايران آمده و به دعوت دوستان به شريف هم آمدند، پرسيديم :«فرض كنيم مبارك رفت. بعدش چي؟ آيا براي اداره ي يك حكومت اسلامي، نرم افزارهاي كافي داريد؟ آيا نيرو داريد؟ آيا در مردم آمادگيِ چنين حكومتي را مي بينيد؟» هيچ فكر نمي كردم كه اين اتفاق يك سال بعد رخ دهد!

-البته ايشان و حزبشان برنامه داشتند؛ اما مردم...؟-

 

مردم مصر، امروز براي پيروزي و برقراري حكومتي "مستقل" و "اسلامي" به دو چيز نيازمندند

:

1.      بصيرت. براي عبور از فتنه ي البرادعي

 

وزير خارجه­ي انگلستان، با وقاحت اعلام مي كند كه «ما و آمريكا، به توافق رسيديم: انتقال قدرت بايد در مصر رخ دهد. اما به صورتِ مديريت شده.» شما و آمريكا؟؟؟ چه كسي به شما و آمريكا مشروعيتِ نصميم گيري داده؟!

فعلا از اين نقطه ي  شديدا استفهام برانگيز مي گذرم؛ آخر، دنيا ديگر حسابي  به بي پاسخ ماندنِ اين سوالات "عادت" كرده! (دنيا عادت كرده كه آمريكا براي همه تصميم بگيرد!...قصه ي "حق وتو" و...!)

پس اين آمريكا و انگليس و غرب اند كه خواستارِ انتقالِ قدرتِ "مديريت شده"اند. انتقالِ قدرتي كه هم به دستِ مردمِ معترض "شكلات"ي بدهد و متفرق شان كند به خانه هاشان و هم «هيچ گزندي به اسرائيل نرساند» و مصر را كماكان "جزيره ي ثبات براي غرب" و "متحدِ استراتژيكِ اسرائيل و آمريكا" نگه دارد.

چگونه؟ كسي لازم است –براي اينكه "تحتِ مديريتِ آمريكا و انگليس!" قدرت به او منتقل شود- كه :

اولا، مورد اعتماد غرب باشد! و دست پرورده ي خودشان.

ثانيا، "وجهه ي منتقد دولت داشته باشد" تا مردم بتوانند حساب او را از مبارك جدا كنند.

 ثالثا، در دايره ي "اسلام گرايي" هم نباشد كه خيال اسرائيل عزيز، از بابتِ اين دشمنِ اصلي

(اينروزها مطبوعاتِ اسرائيلي تنها از قدرت گرفتنِ اسلامگراها در مصر ابراز نگراني مي كنند و نه از هيچ گروه ديگري!!!... فافهم!)

رابعا، دنيا هم بايد او را –حالا كه بزرگترين اتهامِ مبارك، "ديكتاتوري"است!- كاملا به "تمدن" و "دموكراسي" بشناسد!

 

و كي بهتر از "محمد البرادعي"؟!

كسي كه آنقدر مورد وثوق غرب هست كه به او "جايزه ي صلح نوبل" بدهند!

كه دبير آژانس بين المللي انرژي اتمي اش كنند!

كسي كه هنوز نيامده، دارد ابتدا توافقاتش را سفير آمريكا و زعماي اروپا راست و ريس مي كند و نه با مردم!!!

كسي كه هيچ نسبتي با اسلامگراهاي مصري (اخوان او را –ابتدائا- به عنوان نماينده نپذيرفت. العمل هم كه...!) ندارد.

دنيا هم با آن صلح نوبل و آن شهرتِ دبيركل آزانس، به عنوانِ كسي مي شنسدش كه از دلِ "دنياي متمدنِ غرب" آمده تا متوحشينِ مصري را "نجات" دهد!

–متوحشيني كه چون متوحشند، لياقتِ تصميمگيري براي خود را ندارند و آمريكا و انگليس بايد "مديريت"شان كنند!

فقط اين "عروسك"ِ ايده آل،يك مشكل داشت!... ايشان هيچ وقت هيچ زحمتي براي مبارزه نكشيده اند! تا موردِ اعتماد و "همدلي"ِ مصري ها واقع شود...

از 6-7 ماه قبل، بايد او را چهره اي معترض و سياسي كند و شهید هم برایش بسازد!! بعد هم چند صباحي توسطِ رژيم ديكتاتورِ مبارك "حبس خانگي" مي شود! تا بالاخره يك جوري با "احزابِ اسلامگراي شهيد داده" بتواند برابري كند! ...

(يادآوري:

دام اول آمريكا براي انقلاب ايران، آن روزهاي اول كه هنوز جدي اش نگرفته بود، «دولتِ بازرگان» بود. بازرگان، دست پرورده ي غرب نبود. مبارز محسوب مي شد و مفسر قرآن! اما بهرحال ذهني كه در مكتب مصدق شكل گرفته و قداستي كه در دانشگاههاي غربزده، براي علمِ غربي قائل است-تا آنجا كه افتخار قرآن را انطباق با علم غربي بداند!- بهرحال، فرصتِ مغتنمي براي آمريكا به شمار مي رود! يك چنين ذهني، قطعا از هيچ كجا هم كه خطدهي نشود، خودش، «راه متعارفِ نظام هاي بين المللي» را در پيش خواهد گرفت! فهمش از "سياست" همان است كه در "درسهاي متعارَفِ بين المللي" به او آموخته اند! و اين راه هاي متعارف، خود براي تامين اهداف آمريكا طراحي شده اند! به همين دليل است كه تحليلگران آمريكايي در همان روزهاي اول با شعف و شگفتي مي نويسند«تركيبِ دولت بازرگان با تركيبِ دولتِ بختيار هيچ تفاوتي ندارد!»...

اما "امام"ي در ايران وجود دارد كه غايتِ "راه هاي متعارف بين المللي" را بارها و بارها ديده است! ... "امام"ي كه نيامده است تا به اين راه ها تكيه كند. بلكه با تكيه بر "سنتهاي الهي" و "راه پيامبران" آمده... اندك اندك صداي اعتراضِ اين سكولارِ محترم به امام و آرائش در مي آيد و پرده از پيش چشم مردم ِ دل داده ي امام، فرو مي افتد و مردم «مي آموزند كه راه انقلاب با همه ي راههاي متعارف دنيا فرق دارد» و اين آموخته را دانشجويان در نامتعارفترين حركت-يعني فتح لانه ي جاسوسي- به عمل مي رسانند و به همگان نشان مي دهند كه «تا وقتي آمريكا هست؛ استقلال نيست.» و اين يك سفارتخانه نيست كه امور اتباع خودش را فقط رفع و رجوع كند؛ بلكه پايگاهيست براي دخالت در تمام امور كشورِ ميزبان! و با اين عمل سوپرنامتعارف! دولتِ سربه راه!ِ بازرگان قهر كرده و امام و امت با كمال ميل استعفايش را مي پذيرند!...

  دكتر سيدابوالحسنِ بنيصدر طرحِ بعديِ آمريكاست! او  نيز سالهاي تبعيد امام و شكنجه و كشتارِ انقلابيون، در پاريس و با بورس ِ تحصيليِ اسرائيل، زندگي ميكردند! و تازه دوازده بهمن 57 بعد از 17 سال! به ايران تشريف آوردند و به پشتوانه ي دو سه كتاب كه صرفا "عنوانِ اسلامي" داشت، و  همان روز اول يكي ديگر از مهره هاي مليگراي آمريكا-يعني صادق قطبزاده- كه به نامِ انقلاب اسلامي مردم ايران، بر صداو سيما مسلط شد؛ او را به عنوانِ "متفكر مسلمان"، "چهره كرد"؛ و روزنامه ي كيهان هم كه دردستِ مهره ي مليگراي آمريكايي ديگري بنام "ابراهيم يزدي"بود، نيز او را پررنگ كرد. تا موفق شد "بعد از افتضاحِ بازرگان"، در انتخاباتي كاملا آزاد، راي مردمِ ايران را به چنگ آورد...)

آيا مردمِ مصر، البرادعي را به نمايندگي خود خواهند پذيرفت؟

2.      استقامت. دومين چيزي ست كه مردم مصر براي برقراري حكومتي مستقل و اسلامي به آن نيازمندند. استقامت براي...بگذاريد مفصل تر توضيح داهم:

واقع آن است كه كسي كه در مصر حاكم شود، نمي­تواند جايي در ميانه ي حق و باطل باشد. يا حقِ حق. يا باطلِ باطل.

يا رفح را بسته نگه مي­دارد و به تعبير خود اسرائيلي ها «دوستي اش ربا اسرائيل را در مشاركت با او در محاصره ي غزه اثبات مي كند.» و در اين نسل كشيِ بزرگ قرن، شريك ميشود. و در تثبيت و گسترشِ سرطانِ عالم خوش ميدرخشد!

و يا رفح را باز مي كند و محاصره ي غزه مي شكند و غذا و دارو و كالاهاي صنعتي و نظاميِ لازم به غزه مي رسد و اسرائيل مي شكند!

و صد البته كه اسرائيل، قطبِ نظاميِ دنيا، دست روي دست نمي گذارد تا بشكنندش.

اگر "نه"گفتنِ ما به آمريكا و اسرائيل، از آن فاصله ي دور، تاوانش حمله ي صدام و تحميلِ هشت سال جنگ نابرابر بود؛

"نه"گفتن، بغلِ گوشِ اسرائيل چه تاواني خواهد داشت؟!

جنگ؟! ... حمله ي نظاميِ خودِ اسرائيل به مصر؟!

قاعدتا! ... باز كردنِ رفح، يعني گستردنِ مرزهاي باريكه ي غزه، به مرزهاي مصر!

و آيا مردمِ مصر، استقامتي در حدِّ مردمِ غزه، خواهند داشت؟

 اگر رفح باز شد، اسرائيل با مصر همان خواهد كرد كه با غزه مي كند.

جنگ.

اما جواب مصر چه خواهد بود؟

آيا مقاومتي از جنس خرمشهر ما؟ ... از جنس 8 سال جدال خون با شمشير؟

و يا چيزي در حدِ بازيِ 6 روزه ي جمال عبدالناصر؟

من، كارشناس نظامي نيستم! اما كارشناس هم نباشي، مي تواني فرق  زمين تا آسمانيِ اين دو را بفهمي!

كوتاه، مقايسه مي كنم:

همين الان تمام نگرانِ اسرائيل، تجهيزاتِ نظاميِ پيشرفته ي مصر است.

تجهيزاتي كه از خودِ امريكا و اسرائيل هديه گرفته.

در ابتداي انقلاب، اوضاعِ ما هم همين بود. تجهيزاتِ نظاميِ پيشرفته، به تعبير حضرت امام: «در حدي كه براي مقابله با شوروي كافي باشد!»

و اهدايي از طرف آمريكا.

در جنگ شش روزه هم اوضاع مصر و اردن و عراق و كشورهاي عربي، همه، همين بود!

و نتيجه:

«همان روز اول، هواپيماهاي اسرائيل، با كمك هواپيماهاي آمريكا و انگليس كه از "ليبي" برمي­خواستند، تمام فرودگاه­هاي مصر و اردن و عراق را بمباران كردند. حتي يك فرودگاه نيمه­تمام مصر، كه از وجودش تنها مقامات دولتي  مصر اطلاع داشتند و مقامات آمريكايي! و بعد طي يك مانور نمايشي كشتي "ليبرتي" آمريكايي را بمباران مي­كنند كه نتواند خبري از حركت هواپيماها ضبط كند. بعد اعراب ، كه نيروي هوايي­شان در همان ساعات اول از كار افتاده، دو روز صحراي سينا را با تانك­هاشان اشغال مي­كنند و  زير بمباران "هوايي" اسرائيل، ششصد تانك و هفت لشكر مصري از هم پاشيد، چرا كه حفاظ هوايي نداشت!

در عرض این مدت روابط سیاسی تمام دولتهای عربی با آمریکا و انگلیس قطع شد. کانال سوئز بند آمد و شیرهای نفت تمام ممالک عربی، بسته شد. شکست نظامی اعراب که مسجل شد و  خیال بشردوستان و متمدنان از این لحاظ آسوده شد، آنوقت در تمام فرانسه، رادیو و تلوزیون وروزنامه همه رفتند به سراغ نفت. چرا که نکند قضیه جدی شود و فرنگ بی نفت بماند؟! و این است آنچه از افادات دستگاههای انتشاراتی فرانسه درباره ی مسئله نفت دستگیر من شد:ملت فرانسه آسوده بخوابید که نفت برای آمریکا و انگلیس قطع می شود و نه برای شما. و بعد این که نفت نفت خاورمیانه ارزانترین نفت دنیاست و نفت ایران ارزانترین نفت خاورمیانه، و این نفت به روی همه ی ما باز است... پس خدا را شکر کنید که هنوز ایران نفت دارد و قول داده که است که استخراج نفتش را چنان بالا ببرد که جبران کمبود نفتهای عربی را کرده باشد.-سفربه ولایت عزرائیل.آل احمد.۱۳۴۱»

بله!

ابتدا  دشمن، كه خود، تا ديروز سياست گذار و همه كاره ي مسلمانان بود!، نيروي هوايي كشورهاي اسلامي را مختل مي كند.

و بعد اين فرمانده ي محترم، عبدالناصر، بي پشتوانده ي هوايي، تمامِ مابقيِ داشته هاي نظامي را هم به مسلخ مي فرستد!!!

و نتيجه ي چنين "جنگ"ي ؟

1.      نابوديِ كاملِ تمامِ آن ادواتِ نظامي ِ پيشرفته اي كه دشمن «سراغش را داشت» و ازش مي ترسيد.

 

يعني «تضمينِ امنيتِ اسرائيل» !

 

2.      نفع اسلحه فروشِ دنيا! آمريكا! كه هر ركودِ اقتصادي ش را با راه انداختنِ يك جنگي در يك گوشه ي عالم جبران مي كند!

 

3.      ايجادِ باورِ "اعراب خطرناكند" در غرب و بويژه در شهروندان غاصبِ اسرائيلي.

باوري كه 50 سال است كه توجيهِ تمامي جناياتِ اسرائيل عليه فلسطيني هاست!

 

كي برنده شد؟! ...

 آخر قصه هم، در ميدان نظامي كه باختي؛ مجبوري در ميدانِ سياسي هم كوتاه بيايي و بروي پاي قرارداد ننگينِ كمپ ديويد و وقع ماوقع.

 

اما اقدامي مشابهِ همين هم در مورد انقلاب ما انجام شد. البته بنده سندي دالِّ بر اينكه "انگيزه ي بنيصدر از آنچنان سياستهاي جنگي اي چه بود؟" نيافتم!‌انگيزه را خدا عالِم است. اما دانسته يا نادانسته، همين سناريو را داشت پيش مي برد!

دشمن، از زير و بمِ ارتشِ ما باخبر بود. اخباري كه خودِ ما نداشتيم!

از يك سو بني صدر به ما القا مي كرد كه داشته هاي نظامي مان –از هواپيما گرفته تا گلوله!- رو به اتمام است!

و از ديگر سوصدام به هدايتِ آمريكا امكانات اساسيِ جنگيِ ما را نابود مي كرد! (تقريبا تمام پايگاههاي استراتژيك هوايي ما همان روزهاي اول جنگ بمباران شد!...درست مثل مصر و اردن!)

از اين طرف، بني صدر ، يكي يكي پادگانهاي مرزي را از نيرو تخليه مي كند، تا بي هيچ دردسري، تمام امكانات به دست دشمن بيفتد! ...درست مثل ناصر!

حتي به تصريحِ آيت الله خامنه اي، به نقل از خود بنيصدر، در ابتداي جنگ، هنوز مستشار آمريكايي در ارتش ما وجود دارد!!! يعني اينقدر همه چيز به نفعِ دشمن! و دشمن به زعم خودش، جمهوري اسلاميِ نوپا را كاملا در مُشتِ خود گرفته است!

اما...

جمهوري اسلامي، ولو اينكه 2 سال بيش از تاسيسش نگذشته؛ اما "ولي فقيه" دارد. ولي فقيهي كه از تجربه ي تمامِ "عُمرِ اسلام" استفاده مي كند!

و اي كاش مصر امروز، يك چنين سكانداري مي داشت...

جمهوري اسلاميِ، تحت هدايتِ اين رهبر، مردمي دارد جان به كف گرفته... مردمي كه از امامشان آموخته اند "جنگ جنگ تا رفع فتنه از تمام جهان"... مردمي كه "مي روند تا اسلام بماند".

اين مي شود، كه وقتي بني صدر با سياستي شبيه به تمامِ عَمَله هاي دشمن در جبهه ي خودي، پادگان ها را از نيروي مجهزِ آموزش ديده خالي مي كند؛

چندتا جوان آموزش نديده ي غير مجهز، اما با اعتقاد؛ چهل روز راه را بر لشكري كه پشتوانه ي تكنولوژيك تمام غرب را دارد، سد مي كند!

 

فرض كنيم ملت مسلمانِ مصر، از فتنه ي البرادعي (كه بي آنكه هيچ هزينه اي داده باشد؛ بر سر سفره ي آماده ي قدرت كه با خون مردم و مسلمين از چنگال مبارك به در آمده؛ رسيده است و با وقاحت درحال رايزني با دشمنان اين مردم است –درست مانند بازرگانِ ما! ... مانند بني صدرِ ما كه بورسيه ي تحصيلي اش ر ا از وزارت خارجه ي اسرائيل گرفته بود!)

آيا توانِ مقاومتي در خورِ "اسلام" را خواهند داشت؟ ...

آيا غيرتِ "جهان آرا" را...؟ آيا "ابتكار ديني، و عدمِ تكيه بر روشهاي نخ نماي غربي"ِ حسن باقري را...؟ آيا عشق و ولايتمداريِ همت را...؟

-اما آخر كدام "ولايت"؟!...اين روزها هرچه فكر ميكنم بيشتر ميبينم كه بدونِ "ولايت"، انقلابِ ما از هيچ يك از دام هاي غرب نمي جَست...  خيانتِ بازرگان، بدونِ امام، بدونِ خطكش و معياري كه همه چيز را با او بسنجند، بر كسي آشكار نمي شد... و دولتِ بازرگان، درست عينِ دولت بختيار بود؛ انقلاب مردمِ مسلمان را به نفعِ راحتطلبان و ساده انديشانِ مليگرا مصادره مي كرد و آمريكا كماكان در اين كشور جولان ميداد! و كمكهاي ماهانه و سالانه ي ايران كماكان به اسرائيل سرازير مي شد ...از بيت المالِ امتِ مسلمان ... و اگر امام نبود، لانه ي جاسوسي فتح نمي شد و دستِ آمريكا از اين كشور كوتاه نمي شد ... و "جوانانِ خرمشهر"ي صدام را پشت دروازه ي شهر نگه نمي داشتند، و صدام سه روزه به تهران ميرسيد و... اگر امام نبود و به يادمان نمي آورد كه "ما ملتِ رمضانيم" زير بار اولين "قطعِ صدقه هاي آمريكا" كمر خم كرده بوديم... به راستي كمر استكبار، با چيزي به جز "اسلام" و "ولايت" نخواهد شكست-

 

آمريكا مصر را به "قطع كمكهاي خود" تهديد كرد...راستي! آيا ملت مصر به ياد خواهند داشت كه "فرزندانِ رمضانند"؟!

 

 

پ.ن.1. سه شنبه صبح، وقتي كلافه، از فكرِ دام هاي هميشه آماده ي امپرياليسم، وارد دانشگاه شدم؛ ناگهان نوايي آشنا...و رفتم به 32 سال قبل : بيست و دو بهمن. بيست و دو بهمن. روز از خود گذشتن. روز پيروزي ما. روز شكست دشمن....الله ياورِ ماست. خميني رهبر ماست.

بله فروزنده! ماجرا اين است! معلوم است كه با دودوتاچهارتاي مادي هيچ وقت دشمني اينچنين، از شما جهان سومي ها شكست نخواهد خورد!

در منطق ما، «از خود گذشتن» است كه دشمن را مي شكند. «ياوريِ الله» است و «رهبري ولي الله»...

و درواقع، متن حاضر، بيشتر تلنگري به خودم بود تا بلكه ايمان بياورم كه خدا فراتر از همه ي حسابهاي دنيوي ست.

پ.ن.2. اين جمعه انتظار 5 ماهه ي ما به سر خواهد رسيد و نماز جمعه را بالاخره به امامان اقتدا خواهيم كرد!... همه ي ديدارهاي رهبر يك طرف، نمازجمعه هاشان يك طرف... نمازجمعه نماد تامِ رابطه ي آسمانِ "امام-امت" است... همان رابطه ي آسماني اي كه چشم اين خدايان زميني را سي و دو سال است كه كور كرده!...

پ.ن.۳. برخی جانشین های احتمالی مبارک  مطلب مفیدیست. ولي از هيچ كدومشون بوي "باز شدن رفح" استشمام نميشه!


راستش... كسي هم اگر قبل انقلاب نگاه ميكرد ايران رو... عمرا "محمدعلي
رجايي" را گوشه ي يكي از دبيرستانها، بعنوان گزينه ي رياستجمهوري نميديد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 22:11  توسط فروزنده  | 

در شرايطي كه غرب به سمت "هرچه يكپارچه شدن" مي­تازد؛ سودان، طي رفراندومِ باشكوه(!)ي، تحت نظارتِ حضرت آمريكا، به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم می شود...

 

به ياد جلال عزيز، آن موقع كه مي­گفت:

 

روزگاریست که سرحدّات را در تمام دنیا فقط و فقط حدود قلمرو کمپانی­های مختلف مشخص می­کند و اینگونه است که ما با همسایگان دیوار به دیوار خود اینچنین بیگانه ایم. چون یکی سهم ِ این کمپانی­ایم و دیگری سهم­ آن کمپانی! و گرنه کدام مرز است که در برابر ِ نفوذ کوکاکولا و هالیوود و ... مقاومت کند؟!  ...

  روزگاري بوده است كه فرانسه "كامرون" را و "چاد" راو "صحراي مركزي" را در اختيار داشته، در سه نقطه ي مختلف آفريقا. و انگليس، پهلوي ِ هركدام از اين ولايات، ولايت ديگري را. و امروز كه فرانسه و انگليس رفته اند و دولتهاي مستقل آفريقايي به راه افتاده اند، هريك مرز ممالك خود را درست بر همان نقطه اي گذاشته اند كه حدود مستعمرات فلان دولت خارجي بوده و چه بسيار اقوام و نژادها و مذهبهاي آفريقايي كه به اين طريق لت و پار شده اند ميان دولتهاي مستقل خودمختار فعلي آفريقا!(*)

 -و این بار جنوب سهم "بریتیش پترولیوم"...-

 

و طرفه آن كه مرز ميان دو سودان، چندان هم دقيق مشخص نشده... و طرفه­تر آنكه ابهامات، دقيقا روي مناطق نفت­خيز هم !!! و يعني "طرف" تخم تفرقه را پاشيد! تا خيالش الي الابد از اين قسمت دنيا آسوده باشد!

-          بگذريم از اينكه قطب اسلحه سازي دنيا، آمريكاست و به بيان بهتر، اقتصاد آمريكا، با "جنگ افروزي" ست كه سرپا مي ماند!-

 

دیدن این تحلیلها هم توصیه می شود:

تجزیه ی سودان به ضرر آفریقاست (جالب توجه است که سودان بزرگترین کشور اسلامی است(بود!) و بیست سال است که دولت اسلامگرا و مدافع مقاومت فلسطین و لبنان و ایران دارد!)

 تجزیه ی سودان با دیپلماسی هالیوودی (این حرکت آمریکا ماهیتا تفاوتی با لشکرکشیهای قدیم "برای جابجایی مرزها و گسترش قلمرو" نداد! ...فقط شکل شیک تر و پیچیده تری دارد...بعلاوه اینکه اگر روزگاری  شاهی "به اراضی کشور همسایه" چشم طمع داشت...امروز حضرات از این سر دنیا به آن سر دنیا...!)

 

ضمنا این توصیف "مدیر مدرسه" هم گویای همین "درد" است...:

دیوار سمت راست پوشیده [است]از یک نقشه­ی بزرگ آسیا... و هر تکه از پایینِ نقشه، به­رنگی. مجموعه­ای از رنگ­های موجود. مثل بقچه­ی چل­تکه. و هر بند انگشتی با سرحدّات مشخص به علامت استقلال مملکتی با قشون و نشان و سکه و تمبر و هارت و هورت و بگیر و ببند؛ و هرکدام در دست امیری یا خانی یا شیخی که با خانواده­اش یا قبیله­اش آن­جا را به­سمت شاه­راه آزادی و آبادی رهبری می­کند! یاد آن ایام اتادم که خودم همین مراحل را می­گذراندم و نقشه می­کشیدم. دیدم واقعا چه راحت بودیم ما بچه­های بیست سی سال پیش! حتی جهان­نما را که می­کشیدیم، برای تمام آسیا و آفریقا و استرالیا به دو سه رنگ بیشتر احتیاج نداشتیم. قهوه­ای را برای انگلیس به­کار می­بردیم با نصف آسیا و آفریقا و صورتی را برای فرانسه با نصف دیگر دنیا؛

 

 


(*)

 

اما ما در دوراني سردرگريبان حكومت ملي فروكرده ايم و مرزهاي مشتركمان با همسايه هاي ديوار به ديوارمان از ديوار چين هم درازتر و قطورتر است...و بي خبر از حال همديگريم كه ماشين عظيم كمپاني هاي استخراج كننده ي الماس و مس در قلب كاتانگا، "هامرشولد" را روي آسمان با تير مي زنند... روزگاریست که سرحدّات را در تمام دنیا فقط و فقط حدود قلمرو کمپانی­های مختلف مشخص می­کند كه تا اينجا مال "جنرال موتورز" است و از اينجا تا آنجا مال سوكوني واكيوم" و تا آنجاي ديگر مال "شِل" و "بريتيش پتروليوم"و...

اينروزها ديگر ملتها و زبانها و نژادها و مذهبها اگرنه تنها ملعبه اي در دست شرقشناسان باشند؛ دست كم مسايل آزمايشگاهي اند براي علما و دانشمندان و محققان! در قرن بيستم هيچكس به خاطر اين مسايل شاخ و شانه نمي كشد. اما اگر من و افغانيِ هم دين و همزبان و همنژاد از حال هم بيخبريم؛ يا اگر رفت و آمد با هند و عراق دشوارتر از نفوذ به پشت ديوار آهنين است، به اين علت است كه ما قلمروِ نفوذ اين كمپاني هستيم و افغاني منطقه ي حياتي آن ديگري.در چنين روزگاري كه ما هستيم، سرحدات ملي هرچه بسته تر باشد و سنن نژادي هرچه بيشتر و غرورهاي خام شاه و زوزكي هرچه جدي تر و حلال و حرام مذهبي هرچه نافذتر؛ "سياه چال زندانِ ملتها و مردمان" گودتر!  وگرنه كدام مرز و ساماني را مي شناسيد كه درمقابل پپسي كولا نفوذناپذير باشد؟ يا درمقابل رفت و آمد دلالان نفت؟ يا در برابر فيلم "برژيت باردو"؟ يا در مقابل قاچاقچيهاي هروئين؟ يا درمقابل شرقشناسان مشكوك كه دلالهاي رسمي استعمارند؟

بهترين نوع اين مرز و سامانها را ، يعني عريانترين و ظاهر و باطن يكي ترين  آنها را، امروز در آفريقا بايد جست. روزگاري بوده است كه فرانسه "كامرون" را و "چاد" راو "صحراي مركزي" را در اختيار داشته، در سه نقطه ي مختلف آفريقا. و انگليس، پهلوي ِ هركدام از اين ولايات، ولايت ديگري را. و امروز كه فرانسه و انگليس رفته اند و دولتهاي مستقل آفريقايي به راه افتاده اند، هريك مرز ممالك خود را درست بر همان نقطه اي گذاشته اند كه حدود مستعمرات فلان دولت خارجي بوده و چه بسيار اقوام و نژادها و مذهبهاي آفريقايي كه به اين طريق لت و پار شده اند ميان دولتهاي مستقل خودمختار فعلي آفريقا! -غربزدگی/جلال آل احمد/۱۳۴۱/فصل ۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 دی1389ساعت 2:41  توسط فروزنده  | 

در ادامه ی پست قبلی-که چه اتفاقی همزمان شد با...!-

درباره ی لغو کنگره بین المللی فلسفه در ایران

حضرات وابسته اندیش به زعم خودشان متفکر  نهایت خوشخدمتی شان را به جناح سلطه ی جهانی اثبات کردند که : بله! ما حتی امانتداران خوبی هم نیستیم!

 

اُف بر فلسفه ای که ملاک تشخیصش بجای "حقیقت" و "روشن بینی" ... "کمپین" و بوق و تبلیغات باشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آبان1389ساعت 12:30  توسط فروزنده  | 

مي­گويد:«هيچ فكر كرده ايد كه چرا –فقط- بچه هاي فلسفه، "منطق" مي­خوانند؟»

-: خب چون يك فصل از فلسفه ي ارسطو، منطق بود(كليات خمس و مقولات عشر و جدل و برهان و مغالطه و...) بعد هم همين فلسفه آمد اين طرف و از طرفي توي "حوزه هاي علميه"ي ما جا خوش كرد و امروز طلبه ها بايد بخوانندش؛ و از طرفي هم طي جنگ هاي صليبي، به غرب برگشت و تغييرات و تحولاتي تا شد فلسفه ي امروزي و دانشجوهاي فلسفه ي ما هم بايد بخوانندش!

-:  نه. غلط است. شماها فلسفه را از "كاپلستون" ياد گرفته­ ايد؛ كه آغاز فلسفه را از طالس و فيثاغورث و فلاطون و ارسطو مي­دانيد و حرف­هاي اينها را –ولو اراجيفِ جهان بر اعداد بنا شده و مادة المواد آب است و... را "فلسفه ي ناب"مي دانيد و آموزه هاي غير آن را ، اعم از آيين هاي شرقي، خرافه و افسانه... از اين جهت است كه ريشه ي فلسفه ي اسلامي را و ريشه ي ابن سينا را هم ارسطو مي دانيد... در حالي كه "غايت" فلسفه در شرق و غرب متفاوت است! فلسفه در غرب، تنها در پي "فهميدن" است و فلسفه در شرق، در پي "شدن" ...

[ادامه ي بحث استاد را وامي نهم و مي تأملم!...]

تعبير رهبر اينطور بود:«سنت خدا بر آن بوده كه علم و حكمت، هميشه بين اقوام مختلف "دست به دست" شود...»

پس بنا بر همين سنت است كه روزگاري، يونان، همه ي بضاعت علميِ معاصرش را از سراسر عالم جمع مي كند و آتن مهد انديشه مي شود و آنقدر تفلسف  - و چرت و پرت بافي- وسعي و خطا و "پخته شدن"... تا يك "افلاطون"(1) به عنوان هديه ي مهد انديشه ي قبل از ميلاد، به بشر تقديم شود و گل سرسبد انديشه تا آن روز شود و افلاطون نيز پخته تر شود و "ارسطو" شود و "علم" را سامان دهد...

 بعد زمين مي گردد و زمان مي گذرد و مقدونيه سقوط مي كند و آتن رها مي شود و به در جستجوي هويتِ مستقلِ خويش، هرآنچه را يادگار سلطه ي مقدونيه بود، از خود مي راند، و از جمله شاگردانِ مكتبِ ارسطوي مقدوني! كه قدم به مدرسه "اسكندريه" –در مصر- مي نهند... (2)

و حكمتِ "تأليف شده از سراسرعالم، و پخته شده در آتن" ، در "مصر"ِ شرقي سكني مي گيرد، با فرهنگ ها و انديشه هاي ويژه ي خود كه انديشه هايي كه آتن هرگز به خود نديده بود ... و حكمت، در اسكندريه رشد مي كند و علم هم! و "جالينوس"، اولين پزشكي كه در طبابتش به علائم باليني (يعني توصيفات خاصي كه هر بيمار، از حال خودش مي كند) توجه كرد؛ از اسكندريه سر برمي آورد و "ارشميدس"ي كه هنوز فيزيك مدرن بي­نياز از قانون او نيست! و "اقليدس" كه نيمي از هندسه را به نام او مي­شناسيم! و بطلميوس و...

بديهي ست كه "مصر"ي كه پيش از افلاطون، حرفهايي براي گفتن داشته تا افلاطون از او نقل كند؛ پس از آن هم تا زمانِ آمدنِ علماي مشائئ(ارسطويي) به اسكندريه، بيكار ننشسته باشد! و حرفهايي داشته باشد كه هيچ گاه به گوش غرب نرسيده...

كم كم يونانِ بدونِ ارسطو و ارسطوييان، به تسخير رومِ بيگانه با انديشه مي افتد و چراغِ فلسفه در آن كم سو تر از پيش مي شود و كم كم يونانِ رومي شده، به همراهِ كلِ اروپا، مسيحي مي شود و "فلوطين"ي ظهور مي كند و مختصر بقايايي كه از ارسطو در يونان مانده بود را با جهان­بينيِ افلاطون و با آموزه­هاي مسيح مي­آميزد و باز چون اروپا چندان مشتري نبوده، آرائِ فلوطين هم به همان اسكندريه سرازير مي شود و رشد مي كند و "مكتب فلسفي" مي شود. كجا؟ در شرق...

همزمان در حواليِ ما –خاورميانه- به جز اسكندريه، مدارسي چند نيز در سوريه و فلسطين و خوزستان هست انطاكيه و رُها و نصيبين و جندي شاپور و حران(در جزاير خليج فارس!)... در جندي شاپور، كتب بسياري از سرياني و هندي به پهلوي ترجمه شد.(3) جزيره­ي حرّان نيز، پناهگاهي بود براي انواع افكار و عقايد و بالتبع مأمني براي رشدِ انواع علوم؛ از بابلي­ها، از رياضي و نجومِ صائبيان ، و فلسفه­ي فلوطيني و...(4)

تا اينكه در قرن نهم، مأمون عباسي، مدرسه­ي "بيت الحكمه" را ويژه­ي ترجمه تأسيس كرد و عده­اي را به هند و ايران و اسكندريه فرستاد تا كتب سودمند را جمع­آوري كنند. و خاندان­هايي(مانند بنو شاكر) مي­بينيم كه براي كسب علوم و كتب از اقصا نقاط عالم زحمات بسياري بر خود هموار مي­كنند.

در ابتدا كتبي كه به عربي ترجمه مي­شد، شامل علوم كاربردي مانند طب و حساب و نجوم و سياست و كيميا بود ؛ از هندي و پهلوي(و نه از يونان!)  و از يوناني هندسه و ستاره­شناسي را. و از تأليفات ارسطو، علاوه بر طبيعيات و مابعدالطبيعه، كتب اخلاقي و اقتصادي و سياسي و منطقي به عربي ترجمه شد. و بعدتر به علوم نظري و حتي كتب ديني تورات و انجيل و كتب مانوي و مزدكي نيز رسيد. و شواهد نشان مي­دهد كه مسلمانان با فلاسفه­ي قبل از سقراط، و اپيكوريان و دموكريتوس و رواقيون آشنا بودند. (5)

پيشتر كه مي آييم، صحبت از "همكاري"ِ چين و هند و ايران و اعراب،  در تجارت دريايي نيز صحبت مي كند. (6) همكاري تجاري، سفرهاي بلندمدت دريايي(اقيانوسي!) و در كنار تجارت، "تبادلات فرهنگي"...از عربستان، تا چين...

و اگر مانند پاپكين بپذيريم كه "فيلسوف، كسي ست كه به مسائلِ زندگيِ مردمش مي انديشد و به دنبال تحليل آنها و يافتنِ راه سعادت در اين زندگي هاست" –نقل به مضمون!، از مقدمه ي كتاب كليات فلسفه- ؛  يعني «فلسفه ي سودمند، جز در بسترِ زندگيِ مردم، نمي تواند شكل بگيرد!»(7)  آنگاه قطعا فلاسفه در طول دوراني كه به زعم غرب، "امانتداري مي كرده اند!"، مشغول بودند به "تحليلِ زندگي مردمِ خود"... چنان كه چنين هم بوده! خواجه نصيرالدين طوسي، عمري "وزارت" مي كند بلاد شرق، تا "سياست نامه" اش را بنويسد و مغول را به راه بياورد! بي شك تنها با "خواندن و حفظ كردنِ كتبِ يونان"، كسي از پس مهاجمين "مغول" برنمي آمد! ... چنان كه خودِ افلاطون از پس حكامِ جورِ يونان برنيامد! ابن سينا طبابت مي كرد ...فارابي سخن از "عقل عملي" و سياست منزل را پيش مي كشد و ...

و اين گونه مي شود كه در بستراسلام، همان "ابن سينا"يي كه در غرب، سر از دكارت در آورد، در شرق ، سر از سهره وردي درمي آورد و بعد تر در "حوزه هاي علميه ي شيعي"، با آموزه هاي "اهل بيت" مي آميزد و  "صدرا" مي سازد و بعدتر به قرن بيستم مي رسد و در متن مسائل بالفعل جامعه، "مطهري" و "خميني كبير" مي سازد كه كجا ارسطو مي توانست تصورش كند؟!

و باز "راسل" و ويل دورانت و كاپلستون و ... گفتند "شما امانتداران خوبي بوديد" و ما و صادق زيباكلاممان، چشم بربستيم و پذيرفتيم و دل هم خوش كرديم به چنين "خوش خدمتي اي !

 

 

 


(1)    كتاب "فاريدوس"ِ افلاطون، كلا داستانِ قضاوتِ هوشمندانه ي "تاموس"، پادشاه مصر است! –به نقل از كتاب "تكنوپولي"-نيل پستمن

(2)    323 قبل از ميلاد

(3)    قرن ششم ميلادي

(4)    كتاب "تاريخ طب عربي" نوشته است:«در ميان اطباي قرن دهم ميلادي، 29 طبيب مسيحي و 3 طبيب يهودي و 4طبيب وثني حراني بودند؛ در قرن بعد تعداد مسيحيان به 3 و يهوديان به 7 رسيد؛ و پس از آن، طب به دست مسلمانان افتاد.»

 

(5)    همان- اين كتاب ادامه مي دهد « يكي از نكات قابل توجه، آن كه در ميان انبوه كتب ترجمه شده از يوناني به عربي، آثار ادبيات و شعر يونان به چشم نمي­خورد؛ در حالي كه اين قبيل آثار(ادبي و اساطيري)، از هندي و فارسي به عربي بسيار ترجمه شد، مانند انواع شاه­نامه­ها، كليله و دمنه، تواريخ فارسي و... . گويا كتب ادبي يونان، مثل ايلياد و اديسه­ي هومر، جذابيتي براي مسلمانان نداشته است. شايد علتِ اين بي­توجهي، رغبتِ مسلمانان به فلسفه و طب و نجوم و منطق باشد، يعني علومِ كاربردي به­علاوه­ي فلسفه و منطق كه به­كارِ تعميق فهم ديني و اثبات عقايد مي­آمده. و اينكه اين­چنين آثاري از فارسي و سانسكريت(هندي) به عربي ترجمه شده نيز شايد به­دليلِ تعلقاتِ خاطر ِ خود مترجمان بوده است. شايد اگر درميانِ مترجمان، از يونانيان هم يك يا چند تن وجود داشتند، آثار يوناني هم ترجمه مي­شد.» و اين نيز گواه ديگري ست بر آن كه "فلسفه ي يونان"، تنها بخشي از انديشه اي بود كه مسلمانان از ساير بلاد جمع آوردند. و توجه داريم كه "ادبيات" خود يكي از بسترهاي قويِ انتقالِ فكر و حكمت است... و اين ادبيات، از ايران و هند و مصر و عراق آمد، اما از "يونان" و غرب نيامد...

 

(6)    ما چگونه ما شديم؟ - صادق زيباكلام

 

(7)    اين ديگه از كلمات قصار خودم بود!

+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 14:3  توسط فروزنده  | 

 از جمله تفاوت­هايي كه، مفتخرانه، بين "علم مدرن" با "جادوي قرون وسطي" ميگذارند اين است كه «آزمايش­ها و نتايج علمي، براي هركسي و به هر تعدادي، تكرارپذير است. در حالي كه آزمايش­ها و نتايج جادو، منحصرا توسط خودِ جادوگر قابل دست­يابي­ست.»

اما علم مدرن هم ميتواند "پتنت" شود. يعني انحصاري شد!

و آنوقت درآمدِ شركت IBM با 350هزار نفر كادر، به تنهايي از همه ي كشورهاي جهان (بجز شش تا!) با هركدام چندده ميليون جمعيت، بيشتر مي شود!

یادتان هست توی کتاب های دبستان... وقتی محمدبن زکریای رازیُ براثر جستجوی "کیمیا" چشمهاش ضعیف میشود. و "پزشک" در ازای "درمان  مبلغ زیادی از او طلب می کند

و می گوید : "کیمیا این است. نه آنچه تو در پی آنی!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 16:5  توسط فروزنده  | 

چندي پيش از سرِ "توهمِ بيكاري"، كارتونِ "ماداگاسكار-2" مي­ديدم. بدنه­ي داستان و پيام داستان، دقيقا عينِ كارتونِ "پنگوئن خوش قدم" بود:

 

يك عضو از يك قبيله (آنجا قبيله ي پنگوئنهاي قطب جنوب؛ و اينجا قبيله ي شيرهاي آفريقا)، از زمانِ كودكي، توانايي هاي سنتي ِ قبيله را نمي تواند بياموزد.

و مورد تمسخر و تحقيرِ ديگر اعضاي قبيله است.

بعد، اين عضو به طريقي، از "دنياي  متمدن" سر در مي آورد! – يعني دقيقا از آمريكا!

(مشخصه ي "دنياي متمدن" در هر دو مورد، "حضورِ پررنگِ تكنولوژي" است و "گفتگوپذيري"!)

و از قضا همان "ناتواني"اش كه مورد تقبيحِ قبيله اش بود؛ در "دنياي متمدن" مورد توجه و استقبال قرار مي گيرد!

در هر دو مورد، اين "ناتواني"، چيزي ست از قبيلِ "بازيگوشي، يا شيرين­كاريِ غيرارادي" ...!

و از قضا، در همين حين، قبيله، با يك "بلا" مواجه مي­شود.

و از قضا! اين "بلا" از جانبِ دنياي متمدن؛ بر قبيله تحميل شده!

در هر دو مورد، بلا، عبارت است از اينكه يكي از دارايي هاي "طبيعي"ِ قبيله، توسطِ دنياي متمدن، "دزديده" مي شود. (در مورد پنگوئن ها: ماهيهاي اقيانوس – و در مورد شيرها: آب رودخانه)

و از قضا، همين موجودِ مطرودِ قبيله، و مقبولِ دنياي متمدن،  "قهرمان"وار، بلا را دفع ميكند!

و از قضا، با همان "ناتواني"ِ كذايي اش هم ! –كه حالا ديگر بيننده كاملا پذيرفته است كه اين يك "توانايي"ِ بزرگ است!

و به اين شكل قبيله به او و "توانايي!" اش ايمان مي آورند.

و همه ي قبيله سعي مي كنند حركتِ او را تقليد كنند!

 

 

-دقت داريم: مخاطبِ "كارتون"، كودكانِ دنيا هستند . يعني كارتون،يك جور نقش "تربيتي" و "شكل دهي به افكار و شخصيت نسلهاي انسان" دارد!-

 

 

استاد –فلسفه ي علوم اجتماعي- مي گفت : «علم پوزيتيو، فرض مي كند كه تمامِ انسانها مثل هم اند.»

پرسيدم: استاد! فقط "فرض" مي كند؟ يا اينكه راه كارهايي هم مي دهد تا "مثل هم بشوند"؟!

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 15:59  توسط فروزنده  | 

به گزارش باشگاه خبرنگاران روزنامه صهیونیستی هاآرتص در اقدامی عجیب پیشنهاد ربایش رئیس‌جمهوری کشورمان را در سفر وی به لبنان مطرح کرد.

این روزنامه صهیونیستی با اشاره به سخنان چهار سال پیش "بنیامین نتانیاهو" در کسوت رهبری وقت اپوزیسیون رژیم صهیونیستی که پیشنهاد ربایش دکتر احمدی‌نژاد را به جرم تحریک به نسل‌کشی مطرح کرده بود، رئیس‌جمهوری کشورمان را در عباراتی توهین‌آمیز "میراث‌دار هیتلر" خطاب کرد.

هاآرتص با بیان اینکه احمدی‌نژاد به‌زودی در اولین سفر خود به لبنان وارد بیروت خواهد شد، تصریح کرد:‏ وی در این سفر یک روز کامل را به بازدید از جنوب لبنان اختصاص خواهد داد و از پایگاه‌های حزب‌الله که از آن اسرائیل را هدف قرار می‌دهد بازدید خواهد داشت‏.‏

این روزنامه صهیونیستی در ادامه خیال‌بافی‌های خود اظهارنظر کرد: وی گذری هم به دروازه فاطیما خواهد داشت که در حصارهای مرزی با شهر متولا در اسرائیل واقع است‏.‏ این نقطه بهترین فرصت برای ربودن احمدی‌نژاد است تا او را برای محاکمه به جرم تحریک به نسل‌کشی و انکار هولوکاست به اسرائیل منتقل سازیم‏.‏

این روزنامه صهیونیستی با اذعان به اینکه اسرائیل سابقه‌ای طولانی در گروگان‌گیری دارد، همچنین افزوده است: در عملیات ربایش احمدی‌نژاد امکان ربودن سید حسن نصرالله، دبیرکل حزب‌الله لبنان نیز وجود دارد.

نکته دیگر اینکه، کسی که صاحب چنین راهکارهای مالیخولیایی است، اکنون رئیس کابینه رژیم صهیونیستی است و همین بیمار روانی اکنون طرف مذاکره فلسطینیان قرار گرفته است! بدیهی است که نتیجه مذاکره با چنین شخصیتی، از پیش چه خواهد بود.

رژیم صهیونیستی به ابزارهایی همچون گروگان‌گیری، کشتن غیرنظامیان، اشغالگری و ... عادت کرده و استفاده از چنین روش‌هایی با ذات آن پیوند خورده است.
به قول جلال  -آل احمد- حضرات صهيونيست، براي خودشان شأني فراتر از قوانين بين المللي قائلند! ... چه دليلي دارد كسي كه در خارج از مرزهاي آنها،  يكي از قوانين داخلي ايشان را نقض كرده است،  مجرم شناخته شود. و در همان خارج از مرزها هم حكمش اجرا شود؟؟؟؟
اين پيشنهاد وقيحانه ضمن اينكه اعترافيست به اينكه منش و روش اسرائيل "قانون شكني" و توسل به روشهاي عصرحجري است،  نشان از اين هم هست كه حضرات، هم قوانين خود را "جهان شمول" مي دانند و هم "مرزهاي كشور خود را "همه ي عالم" پنداشته اند.
+ نوشته شده در  شنبه 17 مهر1389ساعت 15:6  توسط فروزنده  | 

سال ۱۳۶۰ بعد از رای به عدم کفایت سیاسی بنی صدر ، سازمان مجاهدين خلق به نظام جمهوري اسلامي اخطار مي ده كه در حمايت از بني صدر از هيچ كاري پرهيز نمي كنيم

و بعد شروع مي كنه... ترور ۶ تير

ترور ۷ تير

ترور ۸ شهريور

... و اين انتقام كشي تا دهه ي ۷۰ هم ادامه داشت!

 

امروز، ببين سران فتنه ي ۸۸ چقدر براي اربابشون مهم اند! كه خود كاخ سفيد، رأسا، وارد گودِ "انتقام كِشي" شده !!!

اقدام آمريكا در تحريم مقامات ايران -آن هم افراد خاصي كه مورد حقد و كينه ي فتنه چي ها بودند!- هيچ معنايي نداره بجز "اعلام وابستگي اين حضرات به آمريكا" ...

 فاعتبروا يا اولي الابصار

 

 

پ.ن. چندي پيش به آدرسدهي اشتباه دوست عزيزي، مجله اي خريدم تحت عنوان دروغين "نسيم بيداري"... ارگان تحريف تاريخ ... اگه فرصتي شد نقدي مينويسم بر بعضي مطالبش... سوتي تاريخي زياد داره. و به وضوح هم مغرضانه. حداقل درمورد ۳ تا شخصيتي كه بنده مطالعه ي نسبتا زيادي روشون داشته م (شهيد بهشتي و شهيد نواب صفوي و جلال آل احمد) ...واقعا متاسف شدم برا كسي كه به جاي اينكه بره آثار مستقيم خود اين شخصيتها رو بخونه،  تو اين مجلات "باطنا زرد"، دنبال حقيقتِ اين شخصيتها ميگرده...

 البته مقاديري سرمان شلوغ است و نميدانيم واقعا اين مجله ي دروغگو، لياقت داره كه براي نقدش وقت صرف بكنم؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مهر1389ساعت 1:46  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده