تبليغاتX
تا...؟... فعلا هیچی...
لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ ...
 

"روزهای آخر" را توصیه می کنم به هرکسی که مثل من برایش عجیب می نمود که چرا پای "برگردید" محمد کاظم کاظمی تاریخ 67 خورده؟ یا پای" مولا ویلا نداشت" قزوه 66 ؟ "آخه اون موقع که هنوز فضای جنگ بوده و ...؟!!" ...

 در "روزهای آخر"، جنگ چهره ی متفاوتی داره. متفاوت از سالهای اول... متفاوت از کتابهای روایت فتح!...  اینجا "بیت المقدس 7" است... آنچنان خبری از عشق و ایمان و حماسه ، از جنس "فتح المبین" و "الی بیت المقدس" و "خیبر" و "والفجر8" نیست...اینجا 3 تا لشکر  با آداب مفصل راه می افتند خط مقدم و نجنگیده برمی گردند و از گرمای ظهر تابستانی شلمچه تلفات می دهند!... اینجا بچه هایی نیستن که قمقمه هاشان را بزنند به آبهای پر از خون و جنازه ی لب هورهای مجنون... و فرمانده لشکری که زیر آتش برود برای شان آب تمیزتر بیاورد... اینجا به نیروها وعده ی "قطار اکسپرس خواب" می دهند و وقتی نمی رسد ملت اعتصاب می کنند در راه آهن!...اینجا خبری نیست از فرمانده ای که برای چند سوال به هوش بیاورندش! و بعد دوباره ازشدت کار و بی خوابی و تشنگی بی هوش شود و حاضر نباشد منطقه را و نیروهایش را ترک کند چون "امام گفته جزایر-مجنون- باید حفظ شوند"... اینجا فرمانده ی محور، برخلاف همه، صورتش تمیز است از خاک و گِل و عرق... اینجا نیروهای اطلاعات ، دیرتر از آن بسیجی ِ خسته و پریشان، از خط برمیگردد تا  خبر تنها ماندن ِ نیروها و عقب کشیدن لشکرهایی که قرار بود چپ و راست را حمایت کنند را به فرمانده ی محور برساند!... اینجا خبری از "فقط دو تا مینی کاتیوشا دارید" و مهمات جیره بندی نیست... اینجا آر-پی-جی ها ،از فرط گرما،  بی دقت شلیک می شوند و چون تانکها هنوز به حد کافی نزدیک نشده اند، متوالیا به خطا می روند...و همه کشان کشان به عقب می روند !!!

اگر نویسنده اغراق کرده باشد ، ظلمی ست نابخشودنی به تاریخ؛ اما اگر نه، اگر واقعا روزهای آخر، جبهه این شکلی شده باشد، آنوقت "روزهای آخر" کمک می کند تا تو هم  اندکی از "جام زهر" 598 را مزه مزه کنی... تا بفهمی چرا درست بعد از جنگ، ره بر اینهمه تنها می ماند؟ چرا سال 72 بین سپاهی ها از "عبرت های عاشورا" می گوید؟!!

اینجا دوباره ، مثل روزهای بنی صدر، ارتش فکه را خالی می کند و تا خود ِ شهر اندیمشک عقب می کشد!!!  "هر ماشینی که می رسد پر است از سرباز؛ پشت کامیون، عقب وانت، بوفه ی اتوبوس. همه و همه پر است. بچه ها را پیاده می کنند و به درون ورزشگاه می برند. ماشینهای نظامی هم می رسند. معلوم نیست می خواهند به کجا بروند. خودشان هم نمی دانند. انگار میخواهند از چیزی فرار کنند. دشمن ِ ناپیدا را در کنار خود می بینند."  و اینبار از سپاه هم فقط دو گردان (به حساب من 400 نفر باید می شدن؟ ولی گویا 100 نفر فقط...) برای مقابله با دشمنی که ارتش با آن عِده و عُده از مقابلش عقب کشید وجود دارد که "برید. خودتونید و خدا دیگه!" ... (البته نیروهای ارتش مجددا برمی گردند...)

به مادر و پدرم فکر می کنم...به حساب اونا جنگ اونقدر طول می کشید که ما هم سیزده ساله بسیجی شویم و کنارشان بجنگیم!!! نسل اینها به جنگ 30 ساله فکر می کردند! تا قدس! تازه بعد هم لابد آفریقا و تبلیغ و... البته آن اقلیتی(به اندازه ی همان 100نفر بسیجی از کل دوکوهه!!!) که امام خطابشان کرد "مگر بر پدر پیر شما سخت نیست؟"، به هر حال 30 سال است که دارند می جنگند ! وسط ِ همین زندگی شهری ِ غرب زده (بخوانید "دشمن زده")

یه قسمتهایی از کتاب :

(روزی که رادیو خبر پذیرش 598 را اعلام کرده و دوکوهه را بهت گرفته!) "می آیم توی اتاق خودمان. تنها بدنبال یک چیزم؛ تنهایی. از پنجره نگاه به جلوی گردان می اندازم. تویوتایی می ایستد. یکی پیاده می شود. می شناسمش. فرمانده ی گردانی از لشکر است. بر سر و صورتش می کوبد. از آنچه می بینم در تعجب می مانم. باورم نمی شود اوست. مگر او همانی که فکر می کردم اگر تمام غم های عالم را به او بدهند بی تفاوت می ماند! مگر او همانی نیست که فکر می کردم اگر از آسمان خمپاره ببارد ایستاده است. مگر او همانی نیست که فکر می کردم اگر انسان نبود حتما کوه بود! پس این چگونه حالی است؟چرا برسروصورت خود می کوبد؟چرا این چنین فریاد می کشد؟ چرا اینچنین گریه می کند؟... می نشینم. دستهایم را ستون سرم می کنم.موهایم را در دست می گیرم.خدای من! چه اتفاقی بود که افتاد. چه چیزی را شنیدم مگر می شود باور کرد. توی تهران با چه کسانی که دعوایمان نشده بود؛ آنان که خودشان را عقل کل می دانستند و ما را بچه و کم عقل، آنانی که حتی یک بار هم گوششان صدای خمپاره را نشنیده بود. و حالا آنچه را که باور نداشتیم اتفاق افتاد. یعنی جنگ تمام شد. صلح شد! همین."

"حوادث چند ماه گذشته در ذهنم تکرار می شود. چه متفاوت بودند با همه ی جنگی که قبل از آن بود! و چه مظلومانه و غریب! چند روز قبل قرار بود از تهران نیرو بیاید؛ اعزام مجدد. همه ی گردانهای خالی خود را آماده ی گرفتن نیرو می کردند. قطار که جلوی دوکوهه ایستاد، نیروها هم آمدند؛ صد نفر ساک به دست. تفی بود بر صورت همه. مگر وضعیت از این بدتر هم می شد. پس چرا کسی نیامد؟!"

(بعد از قرائت پیام 29/4/1367 امام –اتاق تبلیغات گردان) " می روم سروقت کتابهای توی قفسه. بدنبال کتابی می گردم.پیدا نمی کنم می پرسم:"این کتاب فروغ ابدیت کجاست؟" قفسه ای را در گوشه ی دیگر اتاق نشانم می دهد. می روم سروقتش. می گوید :"صفحه ی 580" از حرفهایش چیزی سر در نمی آورم. کتاب را ورق می زنم و می یابم؛ صلح حدیبیه. بالای صفحه را نگاه می کنم: 580 . با تعجب برمی کردم و نگاهش می کنم. پیروزمندانه نگاهم می کند و می گوید:"همه دنبال همین صفحه اش هستند."

گوشه ای می نشینم و شروع می کنم به خواندن. غرق در کتابم که صدایی به خودم می آورد.  : "نوارخانه ی لشکر تا فردا ساعت هفت بعد از ظهر، نوار صلح امام حسن آقای مطهری رزرو شده."

لحظه ای می مانم. هیچ فکر نمی کردم بچه ها این چنین باشند. بسیجی ها ساده اند و در ظاهر خاموش، اما حالا... درمی یابم که در پشت همین صورتهای آرام و ساده، تفکری عمیق خوابیده است."

(1/5/67)  نزدیک ظهر می شود. پیک گردان علی را به پایین می خواند. او می رود و برمی گردد . : "لشکر اعلام کرده که آماده باشید به محض دستور حرکت کنید. عراق خط رو شکسته و اومده تو. حتی می گن عراق داره می آد خرمشهر و آبادان رو دور بزنه. عراقیا اومدن رو جاده ی اهواز-خرمشهر."

من همچنان به گوشم. از صحبتهای علی به خودم بیمیگردم. می بینم چه پوست کلفت شده ام؛ راحت گوش می کنم هر خبری را عراق داره می آد خرمشهر و آبادان رو دوباره  بگیره...چه بی غیرتم از شنیدن اینها. حتی لرزه ای بر تنم نمی افتد....می گویند بعضی از بچه های اهوازی مثل اول جنگ با لباس شخصی و آر پی جی ، توی جاده ی اهواز-خرمشهر به عراقیا حمله کردن.مردم گروه گروه دارن می رن به طرف عراقیا. ... و ما همچنان مانده ایم."

(4/5/67عملیات غدیر- برای گرفتن پاسگاه زید) "مکثی می کند و ادامه می دهد :"امشب باید سه راهی گرفته بشه وگرنه عراق از همونجا فشار میاره و همه رو می زنه عقب." صدایی از آن سوی خاکریز بلند می شود. :"بچه های اطلاعات هستیم... خودی..." چند نفر می آیند؛ یکی شان صحبت می کند :"به ما ساعت هفت گفتند برید جلو راه کار گیر بیارید برای بچه های مالک. ما هم تا بیاییم وسایل رو برداریم و بریم جلو، دیر شد الان هم جایی تنونستیم بریم. حدود یک کیلومتر رفتیم جلو؛ تا دم تانکهای سوخته ی توی دشت؛ اگه می خو.استیم اونها رو رد کنیم و بریم جلوتر وقت گرفته می شد ما هم برگشتیم."  آقا مجید می گوید :"کار تکلیفیه، بدون شناسایی می ریم." با این حرفش جای هیچ سوالی نمی گذارد.بر ما تکلیف است که برویم؛ پس می رویم. راسخ صدایم می کند:"احمد! آقا مجید که گفت کار تکلیفیه،الان نه می دونیم جلومون چه خبره و نه حتی هماهنگی با لشکر سمت راستمون داریم. ما موندیم و خدا. از خاکریز که رد شدید ستون هیچ پناهی نداره. دشت صافه و یه دوشکا می تونه یه لشکر رو بخوابونه...اگه عراقیا ستون رو وسط دشت دیدن مواظب باش. ما گروهان سیدالشهدا رو نمی فرستیم، چون معلوم نیست چی پیش می آد. خودت که می بینی چه خبره. اگه کار گره خورد و نتونستید جلو برید و گفتند بکشید عقب مواظب باش کسی جا نمونه. یه موقع بچه های مجروح رو توی دشت جا نگذارید.همه رو برگردونید احمد! کسی جا نمونه."... هر دو می دانیم چه اتفاقی خواهد افتاد. بارها دیده ایم..."

2/7/67-پادگان دوکوهه - ... امروز باید باید برویم. می روم کارگزینی. برگ تسویه ام را می گیرم. همه چیز را تحویل می دهم. تسلیحات، اسلحه ام را می گیرد و امضایی می کند. تدارکات امضا می کند فرماندهی امضا می کند. همه امضا می کنند. ساکم را می بندم . وسایلم را جمع می کنم. راه می افتیم. از پله های ساختمان می آیم پایین. نمی توانم باور کنم دیگر بالا نخواهم رفت. پاکِشان می آیم. حسرت بار دیوارها را می نگرم. نمی خواهم حتی ثانیه ای را از دست بدهم. می خواهم همه چیز را درخاطرم ثبت کنم. مگر می شود رفت و سیر نگاه نکرد. مگر این رفتن، رفتنی است عادی. این رفتنی است که راه بازگشت ندارد. می روم به شهر؛ برای همیشه. از دوکوهه می روم؛ برای همیشه. از تمام امیدم باید جدا شوم. از تمام زندگی ام باید جدا شوم. مگر می شود رفت بی هیچ ضجه ای. مگر می شود رفت بی هیچ نگاه حسرت باری. مگر می شود رفت بی هیچ صورت اشک آلودی..."

«امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار و جنگ پابرهمه ها و مرفهین بی درد شروع شده است»

«ما می گوییم تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم لااله الا الله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم.»

 


این پست قرار بود اصلش این باشه و از "روزهای آخر" فقط براش مثال بیارم که...! :

«مملکت رمضان»

۱. استاد وقتی میخواد از دوران شکوفایی  آتن بگه اولا یادآوری میکنه که "این در شرایط بعد از فتوحات یونان و سیل غنایم و خلاصه در شرایط رفاه آتن است..."

۲. در ابتدای بحث "مذهب کلبی" که قائل است "انسان هرگاه مطلوبی را بخواهد در اسارت آن مطلوب واقع میشود. و لذا بهترین راه سعادت و آزادی بشر این است که چیزی نخواهد" و مشهور است که دیوجانس بزرگ این مذهب در خمره ای می زیسته و.... در معرفی این مذهب می خوانیم : "این اندیشه های کلبی در زمان شکستهای ژی در ژی یونان و فروریختن ژایه های تمدن عظیم اسکندر و در فضای فقر  و فشار بر مردم مطرح شد و مورد استقبال قرار گرفت"

ایران ما حدود دهه های ۴۰-۶۰ در اوج سختی و خفقان بوده ند. و عجیب اینکه مترقی ترین سطح تعاملات اجتماعی و فرهنگی و روحیه و تعاون مردم با هم و خستگی ناژذیری را هم در همین ایام می بینیم!!!

گویا منطق ما چیزی مشابه همین سروده :

"خواهر من! گرامی برادر!

چون به هر حال تنهاست مادر

من به خاک اوفتادم تو بگذر

بهر ایجاد دنیای بهتر ... "

دقیقا تو شرایطی که سرنوشت محتوم خودشونو مرگ یا زندان ساواک می دونستند به فکر "ایجاد دنیای بهتر" اند...!

و مثل امروزی که در رفاه نسبی ایم...

بقول دکتر نایبی :"اگه من رئیس جمهور بودم در این چاه های نفت رو می بستم. تا ببینیم "خودمون" چی هستیم بلکه یه تکانی ..."!

(مطلب یه مقدار ناپخته ست...می دونم) (آهنگ مجاااز هم تغییر کرده می تونید نظرتونو بفرمایید) (پست قبلی هم...!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 10:8  توسط فروزنده  | 

امروز حتی "محمدحسن"هم نبود! کنکورخوانی من بود و پایان نامه نویسی مامان و فضایی علمی!!!(که نتیجه ش این بود که به همان 15 صفحه هم نرسید! اوایل شب به هوای "تازه دارم گرم درس می شم" مهمانی را پیچاندیم یکی دو مبحث نگذشته تنهایی و دلتنگی رفقا و فیل و هندوستان و gmailی که اونقدر ادا درآورد که پشیمان شدیم و عوضش "ارمیا"یی که گوشه ی میز ...! از سر کنجکاوی "امیرخانی جوان چطور میدیده و چطور مینوشته؟" و از وسط کتاب(برخورد با معدنچیها) شروع کردن و بی رغبت تا "رحلت امام"( آخر) رسیدن و برگشتن مامان و _طبیعتا _ شاکی شدنشون! و سراغ اول کتاب برگشتن و محو شدن تا الآن...

و n بار شکر خدا را که بسیجی سال 68-69 نیستم!!! بعیده بعد از اینکه "جبهه دیده م" و  "مصطفا"یی را با فاصله ی یک متری در ثانیه ای از دست داده م و امامم جام زهر سرکشیده و توی خانه م هیچ خبری از هیچکدام اینها نیست؛ وقتی غیرت و حمیت عده ای جاهل (که چون دانشجو اند توهم فهم و فرهنگ...) را سر "بازی" فوتبال می بینم و چنین زمینی را ترک میکنم و بعنوان "ترسو""هو" میشوم ؛ اگر رئیس دانشگاهی شروع کند به نصیحت که "جوان!تشخیص کار ِ درست به این راحتی نیست. شما با این کاری که کردی محال است توی تیم دانشگاه انتخاب شوی" بتوانم کنترل رفتارم را داشته باشم و یک کاری دست خودم یا خودش ندهم! بعید است مداحی را که بیخبر از همه ی دردهای 598ی ما، به زور ادای هق هق گریه درمیآورد بتوانم تحمل کنم... بعید بود بتوانم از پس این تناقضات بربیایم که "...وقتی خوب فکر میکرد، ناراحت میشد از اینکه در معدن عملگی میکند. از عملگی کردن ناراحت نمیشد. از این ناراحت میشد که برای این عملگی میکند که کاووس(معدنچی پررویی که از ارمیا خواسته بود که بجایش کار کند تا او مرخصی با حقوق برود!) در خانه ی خودش راحت پهلوی زنش بخوابد! باز هم وقتی خوب فکر میکرد همه ی کارها را از این قماش می دانست. چه فرقی می کرد بین اینکه کار کنی تا کاووس پهلوی زنش بخوابد یا نقشه ای بکشی تا خانه ای بسازی برای اینکه کاووس دیگری پهلوی زن دیگری بخوابد. همه ی کارها همینطور بود. در همه ی کارها آقای ردیسی بود که باید همیشه از آدم راضی باشد.... به چه دلیلی ارمیا مجبور بود به کشورش خدمت کند. ارمیا چه وظیفه ای نسبت به شماره ی 11 (یکی از همان جاهلهای دانشجو) و امثال او داشت.کمال ارمیا چه ارتباطی با پیشرفت جامعه داشت. حتی اگر ارمیا میتوانست جامعه اش را آنقدر رشد بدهد تا در شمار پیشرفته ترین کشورهای جهان دربیاید؛ چه کار مهمی انجام داده بود؟مگر پیش رفت آن کشورهای پیشرفته چه تاثیری در کمال و کمالات مردمشان گذاشته بود؟..." بعید بود میتوانستم هم درد محمدکاظم کاظممی و قزوه و حسینی و...باشم و فقط ...

دارم به امیرخانی ای فکر می کنم که وقتی میگوید علم بومی، مطالعه ی "انصار"(نه به معنی سیاسی!) است؛ منتظر حضرات عالم جامعه شناس نمی ماند! که وقتی میگوید باید اول 50 تا رمان که سعی کرده اند بومی باشند تولید شود بعد بنشینیم مولفه های رمان بومی را از آنها دربیاوریم؛ خودش قبل از آن بسم الله گفته و شروع کرده... که می گفت من برای 1000نفر نمینویسم. برای 1 نفر مینویسم و می توانم این یک نفر را عمیق و کامل ببینم!

خدا از اسلام نگیردش!

خدا آن عزیزی را هم که نسل ما را از این ابهامات "بسیجی 1368" نجات داد حفظ کند...

 

 

 

بی ربط: می گفت «فلان ارتفاعات را فرمانده ی نظامی گفت طی 12 ساعت با 4 تا شهید گرفته ایم. خبر  نداشت احداث جاده ای که بستر این فتح شد، 11 روز از بچه های جهاد کار مستمر کشیده بود بعلاوه ی 7 تا شهید...» نقش "جهاد سازندگی" را اگر بخواهیم توی این جبهه مدل کنیم؛ چه خواهد شد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 6:48  توسط فروزنده  | 

بعد از ظهر روزي كه علي را به خاك سپردم وقتي (دكتر سعادت)مرا ديد پرسيد:"كجايي خواهر حسيني؟از صبح تا حالا پيدات نيست. بغض كردم.اما سعي كردم اشكهايم نريزد. درحالي كه صدايم مي لرزيد گفتم : مگه نمي دونيدديشب برادرم علي شهيد شد، رفته بودم جنت آباد براي دفنش.چشمهايش پراشك و صورتش قرمز شد.نگاهش را پايين انداخت. وقتي گفتم : علي هم مثل بابا من رو تنها گذاشت و رفت؛ يكهو بغضش تركيد...گفتم دكتر چرا اينطوري ميكنيد؟ من اومدم اينجا كه شما به من دلداري بديد.با گريه گفت: نه خواهر جسيني من نميتوانم من مثل ما طاقت ندارم.

 

رفتم طرف شلنگ آبي كه گوشه ي باغچه افتاده بود. شير را باز كردم. خدا را شكر آب مي آمد. اول دستم را كه بعد از جمع كردن  مغز پيرمرد مكينه خاكمال كرده بودم شستم. بعد دستم را پر آب كردم و بطرف دهان بچه بردم. صداي گريه اش آرامتر شد و دهانش را به آب نزديكتر كرد ولي سريع سرش را برگرداند و گريه اش را از سر گرفت.صورتش را شستم و پستانكي كه با نخ از گردنش آويزان بود را در دهانش گذاشتم. جيغ ميكشيد و سرش را عقب مي برد. وقتي ديدم با هيچ راهي نميتوانم ساكتش كنم دوباره بغض به گلويم چنگ انداخت. بي تابي هاي بچه را كه مي ديدم و به بي كسي و بي پناهي اش فكر مي كردم مي خواست دلم بتركد. ديگر نتوانستم جلوي اشكهايم را بگيرم . رفتم توي همان وانت كه هنوز مشغول تخليه ي جنازه هايش بودند نشستم. چهره ي زنهاي كشته شده(همان جنازه هاي درحال تخليه از وانت،كه راننده ي وانت گفته بود در خانه اي پيداشان كرده و تنها فرد زنده ي خانه همان بچه بوده) جلوي نظرم آمد. يعني كداميك از آنها مادر اين طفل معصوم بودند؟!

شنيده بودم توي يكي از شهرها زير پاي مردم جنگزده آب باز كرده ، آنها را اذيت كرده اند. به آنها تهمت زده، گفته بودند :شما بزدل و ترسوييد كه شهرتون رو دست دشمن داديد. شماها خائنيد. از شهر ما برويد.... دفعه ي قبل كه براي درمان به تهران آمده بودم موقع برگشت به محل اسكان خانواده ي آقاي محمدي، در صف اتوبوسهاي تهران نو ايستاده بودم. غروب بود و چون اتوبوس نبود مردم باهم حرف مي زدند. آنها مي گفتند: مردم خرمشهر بيخود شهرشان را رها كرده اند و به شهرهاي ديگر رفته اند يا به تهران آمده اند. ناگهان آژير قرمز به صدا درآمد و همه جا يك دفعه خاموش شد. ضدهواييها شروع به تيراندازي كردند. مدم ميتورسيدند. يكي دو تا از خانمهايي كه در صف بودند غش كردند! گفتم شما كه با ديدن هواپيماي دشمن، غش و ضعف مي كنيد چطور به مردم خرمشهر كه شب و روز توپ و خمپاره روي سرشان مي باريد دَري وَري ميگوييد؟...

(بعد از اينكه توي جنت اباد ،قبرستان  خرمشهر، آب و كفن و نيرو انساني كم مي آورند و ماندن جنازه ها روي زمين و حمله ي سگها و...معضل ميشه، شهيد جهان آرا پيشنهاد مي ده كه شهدا را به شهرهاي ديگر يعني ماهشهر و آبادان منتقل كنند)وقتي ماشين از جاده ي اصلي خارج شد و توي جاده ي فرعي رفت گرد و خاك زيادي توي هوا پيچيد. با چادرم روي صورتم را پوشاندم.مردم را مي ديدم كه هرچه جلوتر مي رويم فشرده تر مي شوند و بدنبال ماشين مي دوند. شهدا را كه (كف وانت) مي ديدند صلوات مي فرستادند و شعار مي دادند. خيلي تعجب كردم.تا آنموقع فكر ميكردم ما توي ماهشهر ايد شهدا را به چه كسي تحويل بدهبم؟سراغ چه ارگاني برويم؟سپاه؟شهرداري؟فرمانداري؟ ولي حالا خيل جمعيت به استقبال شهدا آمده بودند...به خودم گفتم اين حتما تدبير برادر جهان آراست...به مردم نگاه كردم. مرد و زن كوچك و بزرگ توي قبرستان بودند.توي دست يك عده بيل و كلنگ بود بعضي ازبيل و كلنگها از برقي كه ميزدند معلوم بود نو هستند(به ياد بيل و كلنگهاي جنت آباد كه توي همين دو سه روز...!) كم كم جمعيت دور وانت جمع شدند و سرك كشيدند.با ديدن شهداي به خون خفته توي سر و صورت خود مي زدند . واويلا مي گفتند. زنها گريه ميكردند،پسربچه هاي ده دوازده اله با تعجب نگاه مي كردند. اين روحيه ي مردم ترغيبم كرد درباره  مظلوميت شهدا چيزي بگويم...حرف بابا يادم افتاد كه گفته بود هنوز خبر اين بدبختي ها به گوش مردم شهرهاي ديگه نرسيده...يك دفعه بلند شدم و لبه ي وانت ايستادم گفتم:مردم! اينا جوانهاي مظلوم خرمشهر هستن كه به اين روز افتادند. اينا بخاطر ناموس و شرفشان بخاطر دين و مملكتشان كشته شدند. سه روزه كه بخاطر نبودن آب و كفن بخاطر بمباران هواپيماها نتونستيم اينا رو به خاك بسپاريم.همينطور كه حرف ميزدم اشكهايم ميريخت...ادامه دادم: توي خرمشهر مردم آب و برق ندارن.تو مضيقه ند.امنيت ندارند. حتي جرات نميكنن برن لب شط آب بردارند.توي اين شرايط مردم با چنگ و دندون از آب و خاكشون دفاع مي كنن، نيروهاي ما اسلجه ندارند درحاليكه ما از نظر اسلحه و تجهيزات در مملكتمان كمبودي نداريم.ولي خائنها نميگذارن نيرو و اسلحه وارد خرمشهر بشه. شماها مظلوميت خرمشهريها را به گوش مسئلين برسونيد...

جلوي مسجد سرگرد شريف نسب را ديدم. روي سقف وانتي ايستاده و نيروها و سربازهايي را كه دور و بر مسجد بودند خطاب قرار مي داد. از آنها ميخواست همراهش به پادگان دژ (كه خالي از نيرو و در آستانه ي اشغال بوده) بروند و اسلحه و مهمات پادگان را خالي كنند. مي گت:" نبايد بذاريم تجهيزاتمون دست دشمن بيفته. تا قبل از سقوط پادگان بايد هرچه مي تونيم از اونجا تسليحات خارج كنيم." سربازها و نيروهايي كه تخليه ي پادگان را نيازمند يك حكم نظامي ميدانستند كه رده هاي بالاي ارتش آن را صادر كرده باشد زير بار نمي رفتند. در جواب سرگرد يا سكوت مي كردند يا ميگفتند :"ما نمي آييم.فرمانده هامون اجازه نمي دن" تقريبا اين كار هرروز سرگرد بود...سرگرد در مقابل جواب رد سربازها باز با احترام گفت: من از شما خواهش ميكنم.ما نبايد بذاريم مهماتي كه اينقدر به اونا احتياج داريم از دستمون بره....دلم براي سرگرد سوخت...از بلاتكليفي سربازها(در شرايطي كه نيروهايي كه هيچ آموزشي نديده ند توي خطوط درگيري بودند)عصباني بودم...در بين سروصداها شنيدم دخترهايي كه براي كار كردن توي شهر مانده اند، بلند مي گويند: سرگرد اگر اينا نمي آيند ما حاضريم براي تخليه ي پادگان بيايم... (عجيب با اين سربازها حس مشابهت دارم!)

 

یادم آمد چندماه پیش شهید بهشتی به اردوگاه ملاوی برای بازدید از جنگزدگان آمد ...دکتر بهشتی در بازدید از اردوگاه وقتی پاپا (پدربزرگ-کردی) را با آن سن و سال درحال کار میبیند از او خوشش می آید و با او صحبت میکند.پاپا هم از اینکه دکتر بهشتی خیلی ساده و معمولی به دیدار با جنگزده ها آمده بود خیلی خوشحال می شود...آنروز با بلندگو در اردوگاه اعلام کردند برای راهپیمایی و عزاداری شهادت دکتر بهشتی همه به بروجرد می روند .راهپیمایی بزرگی در آنجا براه افتاد. همه علیه منافقین و آمریکا شعار میدادند. (این راهپیمایی بزرگ با در نظر گرفتن شرایط غیرقابل تحمل اردوگاههای جنگزده ها عمیقا درک می شه. چند ماه قبل که می پرسیدم "مردم دارند استقامت میکنن یعنی چی؟" و بعضا جواب میگرفتم که یعنی همین راهپیماییها... راهپیمایی تو اون شرایطه که نشونه ی استقامت و خسته نشدن مردم میتونه باشه نه...!)

شبی خانم اعظم طالقانی  که آنزمان نماتینده ی مجلس بود به کمپ (محل موقت جنگزده ها در روزهای ابتدای جنگ) آمد. او مقداری وسایل پزشکی ، دارو و کتاب آورده بود... من گفتم : مردم جنگزده الآن احتیاج به كتاب ندارند. لباس و غذا مي خواهند.به جاي هزينه ي كتابها شما دارو و وسايل بهداشتي مي آورديد بيشتر مورد استفاده ي مردم بود. مردم الآن با چه دل خوشي كتاب بخوانند؟

 

آن روزها رفتن به مجلس مثل اینروزها آنقدر سخت نبود. آزادانه و بدون هیچ تشریفاتی میتوانستیم همراه آقای محمدی(نماینده ی وقت خرمشهر) وارد مجلس شویم. آقای محمدی مرا به آقایان رفشسنجانی و کروبی معرفی کرد و جریان کارهایم را برایشان توضیح داد. آقای رفسنجانی گفتند: ما افتخار میکنیم به چنین خواهران و دخترانی که اینطور شجاعانه در جبهه بوده و هنوز هم هستند(توضیحی در شرایط حضور خانم حسینی در مجلس:مجروح-با همان مانتویی که کلی باهاش جنازه و مجروح جابجا کرده و توی مناطق درگیری بوده و نهایتا ترکش هم ...!و کلا بیش از 1 ماه هست که تنها لباسشان است...)و جهت بررسی موقعیت ترکش توی کمرشان(به زور و اصرار دکترها) به تهران آمده اند و تنها آشنایشان همین نماینده ی شهرشان است و آنهم فقط از این جهت که نماینده ی شهرشان است! ) ...در طول دو سه نوبتی که به مجلس رفتم آقای خامنه ای ، دکتر دیالمه ، دکتر آیت و محمد منتظری را  هم دیدم و با آنها راجع به جنگ، فداکاریهای مردم و اوضاع خرمشهر صحبت کردم. آنها می گفتند کسانی که باید این صحبتها و واقعیتها را به گوش امام برسانند کوتاهی میکنند.امثال شما باید بیایند و خبررسانی کنند.

 

 

روز آمدن رئيس جمهور بني صدر، من بعد از خاكسپاري شهدا مجروح به بيمارستان طالقاني برده و مثل هميشه با غرغر و جيغ و داد پرستارها مواجه شده بودم كه چرا باز مجروح ها را اينجا آورده اي، جا نداريم، نيرو نداريم؛و اين مسئله خيلي عصباني ام كرده بود. با همان حالت آمدم مسجد (مسجد جامع كه هم مردم را پناه داده بود و هم كلا يه جورهايي مركز مديريت شهر شده بود) . دنبال كسي ميگشتم تا حرفم را به او بگويم. مي خواستم فكري كنند. كسي بايد مسئوليت پذيرش يا اعزام مجروحين را بعهده ميگرفت تا با بيمارستانها هماهنگ كنند هركدام ظرفيت دارد مجروح بپذيرد يا اينقدر سر تحويل جنازه ها بحث نكنند. بالاخره ما جنازه ها را جنت آباد ببريم؟ سردخانه ي بيمارستان بگذاريم؟ در قبرستان آبادان دفن كنيم؟ پيدا كردن ماشين و راضي كردن راننده هم كه معضل هميشگي بود...گفتند برو به بني صدر بگو. با تعجب گفتم بني صدر رو از كجا گير بيارم؟ گفتند الان تو ساختمون فرمانداريه. يكدفعه تمام صحنه هاي دلخراش جنت آباد(مراجعه به خود كتاب) ، تمام مظلوميت شهر و مردمش جلوي چشمم آمد...جلوي فرمانداري كه رسيديم با ازدحام جمعيت روبرو شديم. از مردم عادي گرفته تا نيروهاي نظامي ، مدافعين، زن و مرد پشت  در ايستاده بودند. گاه جمعيت به در دولنگه ايي فرمانداري هجوم ميبرد تا در را باز كنند. نيروهاي مسلح به حالت شليك پشت در ايستاده و از آنطرف نرده ها اماده ي عكس العمل بودند...هركس چيزي مي گفت: چرا راهمون نميديد؟ما ميخوايم حرفمون رو بزنيم... دست آخر بعد كلي هياهو و داد و فرياد چيزي عايدمان نشد .گفتند شما بريد مسجد جامع.قرار شده بني صدر از همه جا ديدن كنه.وقتي اومد تو مسجد حرفهاتون رو بزنيد. مردم ميگفتن:آقا ما فقط ميخوايم بهش بگيم دو تا فانتوم بفرسته مواضع دشمن رو بكوبن.ما ديگه هيچي نميخوايم(اين انتظار "دوتا فانتوم كه..." را از همان روز دوم حمله ي عراق، نويسنده از قول بسياري از مردم نقل ميكند!) ... (بالاخره بني صدر نمياد مسجد جامع!) از خودم پرسيدم: "اگه اين خائن نيست اگه دلسوز است چرا بين مردم نيامد چرا بجاي مسجدجامع رفت فرمانداري؟...آقاي بني صدر! ما مقاومت ميكنيم. دشمن را كه بيرون كرديم. به تهران ميآييم. ميرويم جماران و به امام ميگوييم؛ تو خائني...بايد روي پاي خودمان بايستيم چه حمايت بشويم چه نشويم چه نيرو برسد چه نرسد." . فرداي آنروز تمام نتايجم قطعي شد .مصاحبه ي بنيصدر را از اخبار ساعت دو راديو شنيدم. توي مصاحبه اوضاع جنگ را عادي جلوه داده بود و گفت: مشكل در اين حد و اينطور حاد كه منعكس شده نيست. حمله اي شده و نيروهاي ما جلوي حمله را گرفته اند.!!!

 

 

ترتيب پاراگرافها با كتاب مطابقت نداره. پرانتزها رو من اضافه كرده م.

انشاالله استارت مباركي باشه براي تكميل صفحه ي "او هم منتخب ما بود" ِ مجاااز . سعي مي كنم قسمت اول رو همين هفته بذارم بعديهاش هم انشاالله ايام عيد...

ضمنا دوستان جهت بحث روي خود كتاب به اینجا مراجعه كنن بهتره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 10:9  توسط فروزنده 

فرض کن:حدود ده روز از سی و یکم شهریور ۱۳۵۹ میگذره - خرمشهر... سقوط شهر برای آگاهان قطعیست و خانه ها "باید"تخلیه شوند(آن تک و توک افرادی که نه شهر را ترک کرده ند و نه در مسجد جامع و...پناه گرفته ند و اغلب سالخورده)

- پسرم اینجاست من کجا بذارم برم؟ مگه خون من از خون اون رنگینتره؟! وقتی خسته از خط میاد یکی نباشه یه کاسه آب دستش بده؟! اصلا چه فرقی می کنه ؟مگه چقدر از عمر من مونده؟!

چه میکنی؟ میبریش ؟ یکی به انبوه "جنگزده"هایی که نمیدونی چکارشون کنی اضافه شه ؟(اونم در حالی که به قول خودش آفتاب لب بومه) میبریش تا بعد یه عمر سختی طعم "آوارگی و وبال شدن" رو هم تجربه کنه؟ میبریش تا تو دلش شرمنده ی پسرش بمونه؟... یا میذاریش تا اسیر شه دست بعثیها و...

رفقا تحلیل جامعه شناسی کنید : مردمی که درب خونه شونو  موقع "رخت جنگزدگی بستن" و خرمشهر رو با دشمن رها کردن (البته با دشمن و با بچه های مدافع بی"گلوله" شون!) قفل میکنن !!!

 

 

پانوشت۱: "دا" رو بخونید اگه نخوندید(هرچند اولهاش و کلا توضیح و تفصیل زیادش بدجور تو ذوق میزنه) ...  این تاریخ خیییلی با اون تصوری که از خونده ها داریم فرق داره(منظورم تحریف تاریخ نیست! ولی مگه قلم تحلیلگرها و دوربین فیلمسازها چفقدر توان ثبت داره؟...اصلا مگه همین کتاب هم...)  بعد از خواندن «دا»خجالت مي كشم بگويم ما هم ... .همین

پانوشت۲: این وسط دردتر از همه چی رد له کننده ی خیانته...خیانت کسی که خودمون خواستیمش!... مونده م من چطور یه موقعی میتونستم دلسوزانه تحلیل بفرمایم که فلانیها فقط "یه کم" اشتباه و ضعف داشتند که تو فضای ملتهب انقلاب اینطوری "پرتی" شدن و تا ته سوختن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 21:5  توسط فروزنده  | 


"دیگه درس!" جلوی کتابی که از ظهر، همانطوری باز رهایش کرده م قرار میگیرم. چشمم ولی از همان "نظریه ی شناسایی جرج بارکلی" ِ بالای صفحه جلوتر نمیرود... هنوز بغض خشم آلودی که قفلم کرده بود به رمان هست... خشم... از که؟ از چه؟!خودم هم دقیقا نمی دانم! از فلاکت افغانستان؟! از اینکه همین افغاستان، روزگاری هم به خود دیده که بوته های گُل در خیابان داشته باشد و کودکانش به مدرسه بروند و مردم مهمانی و تجارت و کار خیریه و ... هم بشناسند!؟ یا از اینکه در ان شرایط فلاکتبار بعضی (از جمله قهرمان داستان) ترک وطن میکنند و فرار...آنهم به سرزمین رویایی آمریکا؟! از مردمی که از هر چاله ای به در آمدند به چاهی افتادند... شاه می رود کودتاچیان می آیند...کودتا میرود شوروی می آید...شوروی می رود جنگ داخلی شروع می شود...جنگ داخلی جمع می شود طالبان می آید...؟! از مردمی که "عادت میکنند" به سختی ؟! از مردمی که برای آمدن طالبان جشنها گرفته بودند؟! یا از "گشت ریش" و سنگسار و...؟! از رنگ "دینی" ِ طالبان؟! یا از وابستگی طالبان؟! یا از مسکوت گذاشتن ِ این وابستگی در تمام طول داستان؟! یا از مسکوت نگذاشتن(!) و بستنش به "نفوذ ژرمنهای هیتلردوست ِ نژادپرست"!؟ یا از بی ارزش بودن ِ جان اینهمه آدم؟! بی ارزش برای کی؟! برای طالبان؟! یا برای حامی و طراح اصلی پشت پرده ی طالبان؟! و مگر فقط جان افغانی هاست که برای او هیچ ارزشی ندارد؟!...یا از اینکه نویسنده ی معروف ِ این رمان ِ معروف، مثل من گیر نمیکند کنار  گدایی که استاد دانشگاه بوده... از جمله ی "اینجا فقط طالبان وسعشان میرسد گوشت بخورند" که برای همه عادی شده... در مصیبت شهری(کشوری) که "پدر" درش کمیاب است و برای "مادر"ها هم هر شغلی – بجز گدایی!- ممنوع... با 250کودک ِ یتیم خانه ای (در واقع انبار مخروبه ی لختی) که خواهرها و برادرهاشان جلوی چشمشان در کمبود پتو از سرما مرده اند...یتیم خانه ای که باید هر ماه یکی از دختربچه هایش را به طالبان بفروشد تا بقیه ی بچه ها از گرسنگی نمیرند... از طایفه ای که تنها به جرم "شیعه بودن" و به اسم "الله" قتل عام می شوند...از...از...از... و نویسنده به راحتی ِ 10-20 صفحه از همه ی اینها می گذرد و دلش برای همسرش (که در آمریکا منتظر اوست) تنگ می شود!!!(1) از اینکه "گشایش نهایی" با  11 سپتامبر و منجیان آمریکا و خبرساز شدن ِ افغانستان و ظهور حضرت کرزای حاصل می شود !!!!!
یا شاید هم از خودم که در این شرایط کنکور و پایانترم و عقب بودن ِ همه ی کارها یک نصفه روز را –نماز ظهر نخوانده!- گذاشته ام پای...؟!
انصاف را! این قهرمان داستان اینقدرها هم پست نیست! اساسا داستان ؛ حکایت ِ خیانت ِ بزرگی ست که او ، از سر ِ نازپروردگی و بزدلی ، به دوست خیلی خوبی (یکی از همان شیعه ها که در تمام 400 صفحه مورد تحقیر ِ همه اند...) میکند و وجداندردها و جبران کردن ...
ولی این را هم راجع به این شخصیت نمی شود فراموش کرد که  طعنه ی " افغانستان واقعی اوست(اشاره به پیرمرد خنزرپنزری که توی کوره راهی خاکی،با توبره ای پر از هیزم، خودش را بزور میکشید)شما همیشه توی کشورخودتون توریست بودید" ِ یکی از مبارزین افغانی را گویا اصلا نمی شنود!بادبادک باز...
"دیگه درس!" جلوی کتابی که از ظهر، همانطوری باز رهایش کرده م قرار میگیرم. چشمم ولی از همان "نظریه ی شناسایی جرج بارکلی" ِ بالای صفحه جلوتر نمیرود... هنوز بغض خشم آلودی که قفلم کرده بود به رمان هست... خشم... از که؟ از چه؟!خودم هم دقیقا نمی دانم! از فلاکت افغانستان؟! از اینکه همین افغاستان، روزگاری هم به خود دیده که بوته های گُل در خیابان داشته باشد و کودکانش به مدرسه بروند و مردم مهمانی و تجارت و کار خیریه و ... هم بشناسند!؟ یا از اینکه در ان شرایط فلاکتبار بعضی (از جمله قهرمان داستان) ترک وطن میکنند و فرار...آنهم به سرزمین رویایی آمریکا؟! از مردمی که از هر چاله ای به در آمدند به چاهی افتادند... شاه می رود کودتاچیان می آیند...کودتا میرود شوروی می آید...شوروی می رود جنگ داخلی شروع می شود...جنگ داخلی جمع می شود طالبان می آید...؟! از مردمی که "عادت میکنند" به سختی ؟! از مردمی که برای آمدن طالبان جشنها گرفته بودند؟! یا از "گشت ریش" و سنگسار و...؟! از رنگ "دینی" ِ طالبان؟! یا از وابستگی طالبان؟! یا از مسکوت گذاشتن ِ این وابستگی در تمام طول داستان؟! یا از مسکوت نگذاشتن(!) و بستنش به "نفوذ ژرمنهای هیتلردوست ِ نژادپرست"!؟ یا از بی ارزش بودن ِ جان اینهمه آدم؟! بی ارزش برای کی؟! برای طالبان؟! یا برای حامی و طراح اصلی پشت پرده ی طالبان؟! و مگر فقط جان افغانی هاست که برای او هیچ ارزشی ندارد؟!...یا از اینکه نویسنده ی معروف ِ این رمان ِ معروف، مثل من گیر نمیکند کنار  گدایی که استاد دانشگاه بوده... از جمله ی "اینجا فقط طالبان وسعشان میرسد گوشت بخورند" که برای همه عادی شده... در مصیبت شهری(کشوری) که "پدر" درش کمیاب است و برای "مادر"ها هم هر شغلی – بجز گدایی!- ممنوع... با 250کودک ِ یتیم خانه ای (در واقع انبار مخروبه ی لختی) که خواهرها و برادرهاشان جلوی چشمشان در کمبود پتو از سرما مرده اند...یتیم خانه ای که باید هر ماه یکی از دختربچه هایش را به طالبان بفروشد تا بقیه ی بچه ها از گرسنگی نمیرند... از طایفه ای که تنها به جرم "شیعه بودن" و به اسم "الله" قتل عام می شوند...از...از...از... و نویسنده به راحتی ِ 10-20 صفحه از همه ی اینها می گذرد و دلش برای همسرش (که در آمریکا منتظر اوست) تنگ می شود!!!(1) از اینکه "گشایش نهایی" با  11 سپتامبر و منجیان آمریکا و خبرساز شدن ِ افغانستان و ظهور حضرت کرزای حاصل می شود !!!!!
یا شاید هم از خودم که در این شرایط کنکور و پایانترم و عقب بودن ِ همه ی کارها یک نصفه روز را –نماز ظهر نخوانده!- گذاشته ام پای...؟!
انصاف را! این قهرمان داستان اینقدرها هم پست نیست! اساسا داستان ؛ حکایت ِ خیانت ِ بزرگی ست که او ، از سر ِ نازپروردگی و بزدلی ، به دوست خیلی خوبی (یکی از همان شیعه ها که در تمام 400 صفحه مورد تحقیر ِ همه اند...) میکند و وجداندردها و جبران کردن ...
ولی این را هم راجع به این شخصیت نمی شود فراموش کرد که  طعنه ی " افغانستان واقعی اوست(اشاره به پیرمرد خنزرپنزری که توی کوره راهی خاکی،با توبره ای پر از هیزم، خودش را بزور میکشید)شما همیشه توی کشورخودتون توریست بودید" ِ یکی از مبارزین افغانی را گویا اصلا نمی شنود!
+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 18:54  توسط فروزنده  | 

"ماركسيسم" را سالها كلمه اي مي پنداشتم در مقابل "خداپرستي"!  كلمه اي كه خيليها  را "منحرف" كرده و بزرگاني هم خيلي بهش گير داده ند و بعضي بزرگان ديگر هم براي جذب مخاطب حرفهاشان را گاهي به "اين زبان" مي گفته اند. تا حدود 8 سال قبل كه كتابي را با عنوان "كمونيسم نظري و كمونيسم عملي" از آرشيو دهه ي 50ي مادر محترم كشف و مطالعه كردم و فهمم شد كه "مكتب"ي بوده "اعتراضي" كه يك سري حرف حساب هم داشته ولي "در عمل" تا حد قابل توجهي "متناقض" ظاهر شده. و 5-6 صفحه ي آخر كتاب را هم به تشخيص "ديگه حرفشو زد داره تكرار مكررات ميكنه" رها كرديم و احساس "باسوادي" و "دیگه موضوعیت نداره. حالا بريم پله ي بعدي:مجاهدين خلق " و بويژه بعد از ورود به دانشگاه كه آسيبشناسي گروههاي آرمانخواه دانشجويي في نفسه برايم موضوعيت يافت. تا همين چند روز كه از بركات كنكور(!) گذرمان به "فلسفه ي سياسي ماركس" افتاد و...

اينها را گفتم كه گفته باشم  راقم اين سطور ، مطالعه اش ، به معني "كتابخواني" ، در اين باب محدود است به همان 50 صفحه و همين 14 صفحه ! البته تأملش ، به معني "سؤالپروري" شايد بيشتر... الآن هم قصدم نه بحث "فلسفي" ست پيرامون كمونيسم و نه بحث اجتماعي پيرامون كمونيستها. بلكه "دقتي" كوتاه به "تجربه"اي و انشاالله "عبرتي" از "اشتباه"ي...

"كارل ماركس(1818-1883) در محيطي نسبتا مرفه پرورش يافت . در دوره ي اول زندگي ، از تهيدستي ناراحت كننده اي كه بيشتر سالهاي دوره ي بلوغ را در آن گذرانيد، بركنار بود.وي به دانشگاه هاي بن و برلن فرستاده شد و با امتياز فارغ التحصيل شد و درجه ي دكتري فلسفه گرفت. از لحاظ جريان عادي حوادث، قاعدتا او بايد به يك شغل علمي و فرهنگي اشتغال يابد و بنابر اين در حواشي و زيرنويسهاي تاريخ ناپديد شودچنانكه اين سرنوشت اغلب استادان برجسته و ممتاز است." اما حال بدين منوال نبود و ماركس از همان ابتدا زندگي اي متفاوت و سخت و پرمخاطره "برميگزيند".

ماركس مروري دارد بر تاريخ و رصدي از وضع موجود و در نتيجه ي اينها پيشبيني اي براي فردا. پيشبيني كه محقق نشد. براي اين عدم تحقق علل مختلفي برشمرده اند؛ در اين مجال آنچه مورد توجه من است آن جهتي ست كه نزديك تر است به "ما" ! "پيشبيني فردا". از اين رو در اينجا نمي پردازم به اينكه ماركس چطور تاريخ را ديد؟ و چطور تحليل كرد؟و جهانبيني اش را از كه گرفت و چرا؟ و ...(به همان علت که "دیگه موضوعیت نداره"!)

می گفت:"هروضعی در درون خودش یک وضع مقابل می پرورد. از کشمکش و تقابل ِ این دو وضع ِ متضاد، یک وضع جدید حاصل می شود که جامع بین این دو وضع است و باز هم این وضع جدید در درون خود و..." از این رو می کوشید که در وضع موجود جامعه "اش" این "تضاد" را کشف کند: "سرمایه دار می خواهد تا آنجا که ممکن است، هرچه بیشتر سود بیندوزد و این فقط وقتی امکان دارد که وی کمترین مزد ممکن را بپردازد و کالاهای خود را به بالاترین قیمت ممکن بفروشد. برعکس، کارگر دریافت بالاترین مزد ممکن برای کار خود و خرید کالای تولید شده به ارزانترین قیمت را می خواهد.بدین گونه در داخل سرمایه داری یک ناسازگاری اساسی هست و نزاع بین این طبقات اجتناب ناپذیر است."

  اما در حالی که مارکس منتظر است این "نزاع اجتناب ناپذیر" در یکی از کشورهای صنعتی رخ دهد و به "انقلاب کمونیستی" بیانجامد؛ کشورهای صنعتی "کم کم" سعی می کنند "صدای اعتراضات مارکسیستی را بشنوند!" .چنانکه بعدتر مدافعین سرمایه داری در جواب مارکس گفتند :"سرمایه داری نشان داده است که در حل مشکلاتی که در داخل آن پدید می آید، استعداد اختراعی شگفت آوری دارد.موازینی از قبیل تامین اجتماعی و اتحادیه های اصناف وکسر اوقات کار در زمان بحران و... پیوسته بوسیله ی کشورهای سرمایه داری مکشوف خواهد شد." مارکسیستها نیز مدعی اند که بسیاری از موازینی که سرمایه داری برای حل معضلات خود بکار برده راه حلهای سوسیالیستی بوده ند."

"اصلاح"! این نکته ایست که ظاهرا در این تئوری از آن غفلت شده ! هر اعتراضی لزوما به "انقلاب" نمی انجامد! و بویژه با توجه به اینکه اروپای قرن 19 که بستر ِ  تز سرمایه داری ست؛ قبلا به اندازه ی کافی "منعطف" تربیت شده است!(دعواهای "اعتقادی"ای که به کثرتگرایی ِ امروز و آنروز رسیده از قرون 15 و 16 شروع شده بود)گویی مارکس زنگ خطری برای او به صدا درآورد که توجه به آن خطر و "پیشگیری" ِ از آن اتفاقا بر "ثبات" سرمایه داری افزود! باز هم صرف نظر از اینکه "انگیزه ی خود مارکس و انگلس هم آیا همین "کمک به ثبات سرمایه داری" بود یا نه؟!"؛ در عمل نتیجه این شد. چنانکه از امام خمینی تشبیه ِ "شرق و غرب" به "دو تیغه ی قیچی! تضاد ظاهری و اتحاد در عملکرد!..."

تقابل مارکس با سرمایه داری تقابل "آنچه نیست" با آنچه هست" بود! تقابل یک جور "نسیه" با "نقد"! تقابل "موهوم" با "موجود" و این همان نقطه ی مشترکیست که توجه مرا جلب کرده. همین دست ِ "طرف موجود" را باز می گذاشت برای "اصلاح خود" بدون اینکه "فشار"ی از جانب طرف "موهوم" بر او وارد آید!(اساسا چه فشاری میتونه از "وهم" ...!) تصور کنید مبارزه ای را که یکی از طرفین در آن قبل از "اقدام" با صدای بلند استراتژی و تاکتیکهای خود را برای خود مرور می کند! نتیجه نیست بجز "تثبیت طرف موجود" و "خلع سلاح طرف موهوم" .

به فرض: ما باید از روی آوردن غرب به "اقتصاد اسلامی" خوشحال باشیم یا نگران؟ یا از مثلا تفکیک قسمت خانمها و آقایان  در متروی ژاپن یا مثالهای نه چندان اندک از این دست... یک نکته در کنار این سوال اینکه: ما دقیقا با "دشمن" مواجه نیستیم بلکه خیلی "مردم خاکستری دنیا"هم...


باقیش رو نمیتونم جمع بندی کنم! شاید با سوال و جواب به جای بهتری برسه!در نتیجه اگه جایی توضیح بیشتری لازم داره(قطعا داره ! ) لطفا بفرمایید.

۴تا حاشیه هم داشت که انشاالله در فرصتی بیشتر!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 14:2  توسط فروزنده  | 

(پیوندهای روزانه مون هم بروز شده: دیدار رهبر با شعرا... که نمی دونم کی از سیما پخش خواهد شد؟)

... قسمت اصلی مطلب این است که این شب ، شب ِ پُر برکتی است؛ شب پر ارزشی است؛ شب فرو آمدن قرآن بر پیغبر است؛ شبی است که فرشتگان به همراه روح الامین بر پیغمبر آمده اند شب ِ سلامت است؛ شب ِ رسیدن به سلامت؛ این در حدّ ِ قرآن . شب ِ دعاست ، شبی است که خوب است هر کسی در باره ی خودش و دیگران دعا کند؛ شب را به عبادت زنده نگه دارد و شب زنده داری کند؛ این در حدود ِ روایاتی است که از پیغمبر نقل شده....بعد قدری پایینتر می آییم و می رسیم به آنچه به تعیین مقدرات یک سال مربوط است. مطلب تا این جمله ی آخر روشن است ، اما درباره ی جمله ی آخر باید عرض کنم که هیچ عالم ِ شیعی و سنی نگفته است که بعد از شب قدر دیگر کسی دعا نکند! پس اینکه امشب شب تعيين مقدرات يك ساله است بايد معني و مفهوم ديگري داشته باشد كه با استحباب دعا در شبها و روزها و هر ساعتي از ساعتهاي سال كاملا سازگار باش. آن تعبيري كه ما ميتوانيم براي اين مطلب ارائه بكنيم اين است كه آدمي در دوره ي زندگي يك ساله اش خوب است يك شب دو شب سه شب را به جنبه هاي معنوي خودش و به رسيدگي به خودش اختصاص بدهد. نه تنها يك موسسه ي اقتصادي در روزهاي آخر سال يا اول سال نو بايد كارهاي جاري اش را كم بكند و به حساب خو دش بپردازد ، بلكه يك انسان هم خوب است در دو سه شب يا دو شه روز از يك سال كارهاي عادي اش را كم بكند و به حساب خودش بپردازد . ببيند در گذشته چه كرده و در آينده چه مي خواهد بكند . ... شكي نيست كه وقتي انسان قرار گذاشت در يك روز ، دو ، سه، چهار روز و شب از سال بيشتر به خودش برسد ، اين رسيدگي در تعيين مقدرات او لااقل تا يك سال ديگر ، تاثير فراوان دارد  اگر من امشب، ديشب و فردا شب چند شب ، چند روز ، مدتي را اختصاص دادم به اينكه به خودم برسم و ببينم در گذشته چه راهي را رفته ام ، چه گناهي كرده ام ، چه كار خيري كرده ام و بعد ، از گناهي كه كرده ام از خدا طلب مغفرت و آمرزش كنم ، توبه كنم ، برگردم و خواه ناخواه تصميم بگيرم نسبت به سال آينده و نسبت به آينده ام بهتر بشوم و ديگر اين گناهان را مرتكب نشوم و آنها را تكرار نكنم و به در گاه خدا دعا كنم و از خدا مدد بخواهم و توفيق بخواهم ... اگر هيچ كس هيچ مطلبي هم نگفته بود و ما خودمان حساب مي كرديم مي گفتيم بله ، اين دو سه شب در تعيين سرنوشت و روش و رفتار و مقدرات يك ساله ي من تاثير بسزايي خواهد داشت . چون آثار روحي اين بررسي و اين مطالعه ، اين توجه ، اين محاسبه ، اين دعاي به درگاه خدا بدون شك تا سال آينده كه باز چنين محاسبه اي تكرار خواهد شد ، در روح من به طور خودآگاه و به طور ناخودآگاه آثار ارزنده اي خواهد داشت .اين بود آن مفهوم ِ معقول ِ دلچسبي كه من براي شب قدر براي خودم دارم.

اما مسئله ي دعا؛ .......دعا پناهگاه پر ارزشي است براي مردمي كه بفهمند دعا يعني چه و چه جور بايد دعا كرد؟ و دعا لغزشگاه خطرناكي است براي فرد و امتي كه كه ميزان و حدّ ِ دعا را نشناسند.

... اگر امتي ، اجتماعي، كه در لابلاي چرخهاي پيچيده ي زندگي اجتماعي گير افتاده و از هر سو فشار مي گيرد ، دست به دعا بردارد و از خدا خلاص و نجات و رهايي خودش را از شرايط و مشكلات بخواهد، بسيار بجاست؛ بسيار خوب است ؛ اما قبلا ً بايد از اين امت پرسيد آيا همه ي راههاي عقلايي ِ تلاش و كوشش براي نجات و اصلاح خودش را طي كرده يا نه . اگر قدمي كوتاهي كرده باشد و دعا كند، دعايي جاهلانه است و منتظر اجابت هم نباشد .

... اگر فرد يا جامعه تمام تلاشهاي عاذي را كرد ولي با تلاشش به جايي نرسيد، دچار يأس و نااميدي نشود؛ بداند و ايمان داشته باشد كه دستگاه الهي از حوزه ي تلاش او بسي وسيعتر است و چه بسا راههاي تلاش ناشناخته اي وجود داشته باشد كه در آينده به رويش باز شود و مسيري تازه و نو براي تلاش و كوشش پيش پايش بگذارد .

...در مفهوم ِ دعا در اسلام اصلا آمادگی برای تلاش و کوشش ِ بی پایان نهفته است! یعنی آدمی نه تنها باید در حدودی که به عقلش رسیده کار کرده باشد ، بلکه باید در حدودی که عقلش هنوز نرسیده نیز به راه های ناشناخته ی نو برای تلاش و کوشش امید داشته باشد . این کجا و آن تنبلی و کنار زدن تلاش و کوشش به امید دعا کجا؟! 

معنی دعا این است که از آن طرف پیوند با بی نهایت ، پیوند با خدای بی نهایت و قدرت بی نهایت ِ او را، همواره برای خودمان محفوظ نگه داریم . و از این طرف معنایش این است که بر خودمان نهیب می زنیم مبادا دچار یأس و ناامیدی باشیم . بکوش؛ امیدوار باش؛ امید است از راه هایی که هرگز به فکرت نمی رسد به هدف و مقصود و آمال و آرزویت برسی.

در مراسم دعای شب قدر، ... در عین حال که به خدا و درگاه خدا دعا می کنیم، پای پیغمبر و امامان را در میان می کشیم . این امر نکته ی لطیفی دارد . آن نکته ی لطیف این است که در اسلام دعا کردن نه تنها با تلاش و کوشش در راه همان مطلبی که دعا می کنیم ، بلکه با تلاش و کوشش برای انجام همه ی وظایف الهی همراه است. ... من از پیش کشیدن قرآن ِ کریم و پیغمبر و خاندان پیغمبر در شبهای قدر و شبهای احیا اینطور می فهمم که ما می خواهیم با قرآن و معلمان قرآن تجدید عهد کنیم و تصمیم بگیریم به قرآن و به معلمان قرآن یعنی پیغمبر و خاندانش نزدیکتر شویم و بهتر بفهمیم آنها چه گفته اند و بهتر عمل کنیم .



+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 2:9  توسط فروزنده  | 

فاعتبروا یا اولی الابصار...

میگه : « کشتار، تخریب، غارت و در یک کلام تلاطم اولیه­ی مغولان که فرونشست آنان صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری­های تاریخ شدند از شمال و غرب چین تا سواحل دانوب در مجارستان. تا زمانی که این امپراتوری عظیم سر پا بود برای تجارت و حرکت تجار و مال­التجاره شرایط مطلوبی برقرار بود. تجار می­توانستند مال­التجاره­ی خود را از از ماورائ النهر تا دریای مدیترانه به راحتی حمل کنند. مغولان در اوج قدرتشان امنیت قابل ملاحظه­ای در قلمرو امپراتوری عظیم خود به­وجود آورده بودند؛ امنیتی که برای تجارت و اقتصاد بسیار مناسب بود. بعلاوه یکپارچه شدن ِ مناطق عبور کالا به این معنا بود که فقط یک بار و به یک مرجع عوارض پرداخت می­شد. بنابر این هجوم مغولان اگرچه در بلند مدت برای ایران و شرق به­جز تخریب نتیجه­ی دیگری به بار نیاورد اما برای مناطقی که توانسته بودند از سیل بنیان کن مغولان در امان بمانند عملا مزیتی بود که در پناه آن در عصر پس از هرج و مرج تجارتشان با سهولت بیشتری صورت می­گرفت.» (همون "ما چگونه ما شدیم؟"...!)

می گم : انگار مزه ی "خاور میانه­ی بزرگ" از اعماق قرون، زیر دندون حضرات مونده بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 4:55  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

چیزی که می خواهم مطرح کنم شاید تنها یک بازی ذهنی با - بخشی از- تاریخ باشد، شاید هم صرفا سوالی متاثر از مطالعهای1، شاید هم ـ آنطور که خودم تصور می کنم(!)ـ یکی از مجهولات مهم در راستای ایجاد تمدن اسلامی.

داستان از اینجا شروع میشود : آغاز آنچه به نام «استعمار» یعنی حضور کارگردانانهی غرب در تحولات آسیا و تقسیم کار بین المللی به دو بخش توسعهیافته،تولیدکننده، صنعتی و صادر کننده و عقبمانده، وابسته یه کشاورزی، صادرکنندهی مواد خام و واردکنندهی محصولاتِ صنعتی ، میشناسیم، را شاید بتوان زمان تسلط اروپاییان بر آبهای دنیا دانست. هم از لحاظ تقارن زمانی و هم با توجه به اینکه دسترسی استعمارگران(اروپا) به مستعمرات خود2 ، اغلب از طرق دریایی است. 3

با این فرض، بترتیب، به چند سوال باید پاسخ داد: ابتدا اینکه «این تسلط از کجا بوجود آمد؟» خب از یک طرف قاعدتا قدرت گرفتن ِ اروپا از لحاظ دریانوردی و از طرف دیگر لابد "ضعف" دریایی ِ شرق.

اما در پاسخ اینکه خاستگاه پیشرفت دریانوردی اروپا چه بود؟ می توان پتانسیلها و "امکان"هایی را برشمرد و "نیاز"هایی را. اما اینکه مجاورت با دریا و وجود آبراههای متعدد4 میان مناطق مختلف اروپا بعلاوهی وفور چوب، بعنوان مادهی اصلی ساخت کشتی، پتانسیلهای اروپا برای دریانوردی بود.(که در شرق اینطور نبود)

اما در مورد نیازها که شاید از اهمیت بیشتری برخوردار باشند اولا به "تجارت" توجه می کنیم : دریای مدیترانه واسط اصلی تجارت جهانی (اروپا و آسیا) بوده. مالالتجاره در شرق از طریق خشکی از اقصا نقاط آسیا به مدیترانه می آمد و سپس از طریق دریا(خود مدیترانه و رودخانه های قابل کشتیرانیِ ای که مراکز اصلی این قاره را به هم میپیوندد.) آن را به کشورها و مناطق مختلف غربی میرسید(و برعکس) یعنی تجارت جهانی در آسیا عمدتا زمینی و در اروپا دریایی صورت میگرفت. از عوامل(نیازها)ی دیگر تبلیغ مسیحیت بود. و نیز حمل و نقل زائران مسیحی به بیت المقدس(وقتی به فتح صلیبیون درآمد.) 5

نکته ای که باید مورد توجه واقع شود اینکه : اروپا با وسعتی کم و تنوع قومی نسبتا زیاد، مجموعهای از قدرتهای و ملیتهای کوچک و بزرگ در فواصل نزدیک و عملاً چسبیده به یکدیگر،همواره عرصهی رقابتها و درگیریها و یار و یارگیریهای ساکنینش بوده ، و با توجه به مجاورت همهی این قدرتها به دریا دامنهی این رقابت و در نتیجه "ناامنی"ها قاعدتا به دریا هم میرسید؛ لذا «کشتیهای تجاری اروپایی همیشه در معیتِ اسکورت نظامی بودند.» و این یعنی نیاز به رشد قوای نظامی دریایی پابه پای رشد دریانوردی.

و وقوع "جنگهای صلیبی" عامل تشدید این نیازها شد! هم از این لحاظ که کلا لشکر کشی صلیبیون و دسترسی آنها به "سرزمین مقدس" که صحنهی اصلی درگیری بین مسلمانان و صلیبیون بود، بر خلاف مسلمانان، از طریق دریا بوده و جنگهای صلیبی برای اروپا به نحوی شاید جنگهایی دریایی محسوب میشد و حمل و نقل صلیبیون پیکارگر به همراه ساز و یرگ نظامی و آذوقه و اسبها و... کشتیهای بزرگتر و مجهزتری میطلبید ؛ و هم از این لحاظ که تجارت از طریق مدیترانه با مشکلات زیادی مواجه شد . مسلمانان پس از فتح مجدد بیتالمقدس، برای جلوگیری از هجوم مجدد صلیبیون، کلیهی بنادر شرق مدیترانه را تخریب کردند؛ بعلاوه بعلت بالا رفتنِ مخارج ِ نظامی در شرایط جنگ، حکومتهای این افزایش هزینهها را با بالا بردنِ مالیات بر بازرگانی جبران میکردند و این مسئله بازرگانی از مسیرهای سابق را مقرون با ضرر و خسران میکرد6. و اروپاییان ناچار شدند که راههای دیگری برای دسترسی به مناطق مختلف آسیا بیابند : دور زدن ِ قارهی آفریقا و دسترسی به آسیا از طریق دریا. که شاید ابتدا در حد یک رویا بود اما پس از یک قرن و هر چند با تلفات ِ نه چندان کم، بالاخره محقق شد.

اما آسیا و وضعیت کشورهای آسیایی در دریا: سیستم تجاری در شرق اگرچه بعضا دچار دچار رقابتها، هرج و مرج و بیثباتی میشد، اما این مشکلات در مجموع در در مناطق خشکی اتفاق میافتادند. در دریای شرق همواره نوعی ثبات وجود داشت و بازیگران بازیگران نظام تجارت بین الملل در دریا به نوعی همزیستی با یکدیگر رسیده بودند. هر چهار بازیگر اصلی تجارت در شرق،یعنی چینیها، هندیان، ایرانیان و اعراب، حضور و نقش یکدیگر را پس از قرنها داد و ستد به رسمیت شناخته بودند. به نحوی که هیچیک از بازیگران درصدد حذف دیگری و تسلط کامل خود بر دریا و ایجاد انحصار و مونوپلی نبودند.نه نیازی به این کار داشتند و نه هیچیک به تنهایی توان انجام آنرا. اساس تجارت دریایی در مشرق بر اتحاد و همزیستی بود و نه تضاد و تقابل7 . و نیازی به اسکورت نظامی ِ کشتیهای تجاری نبود.

اما همانطور که ذکر شد، در مدیترانه، بر عکس شرق، عملا تمام بازیگران درحال رقابت با یکدیگر بودند، رقابتی که اغلب به درگیریهای نظامی می انجامید.

بنابراین دریانوردان اروپایی که با دور زدن ِ آفریقا وارد آبهای شرق میشدند، با خود نظامیگری در دریا را نیز آوردند. نگاه آنها به قدرتهای محلی همچون نگاهشان به رقبای خود در حوزهی مدیترانه بود.از دید آنها دریانوردان چینی و هندی و ایرانی و عرب، نه رقیب، که "دشمن نظامی" بودند. و البته با اعتقاد ِ نظامی ِ "بهترین دفاع حمله است" !!! 8

"بنابراین بحث فقط این نبود که غربیان از قرن چهاردهم به تدریج وارد شرق شدند. بلکه نکتهی اساسیتر این بود که بازیکنان جدید با ورود خود قانین جدیدی نیز وارد میدان کردند؛ قوانینی که برای برای بازیکنان قبلی کاملا تازه بود و آنان را عملا غافلگیر ساخت."

این قوانین جدید عبارت بودند از : "میلیتاریزه کردن حمل و نقل دریایی " و "سعی در تسلط بر دیگران و نهایتا بیرون راندن آنها از صحنه" ...

فوقع ما وقع !

***

حالا بعد از این مقدمهی مفصل، سوالم این است:

آنچه در آبهای شرق وجود داشت، فضای "همکاری و اعتماد متقابل و قناعت به سهم و نقش خود و..." ذاتا فضایی مطلوب اخلاقی (و ایدهآل اسلامی!) است . چه چیزی باعث میشود همین خصال پسندیده موجبات شکست قومی را فراهم کند؟ به عبارتی آیا عده ای که در شرایط "برد-برد" دارند اموراتشان را میگذرانند، (و این مثلا اقتضائاتی دارد مثل نیاز نداشتن به نیروی دریایی آنچنانی) ، در شرایط ِ وجود ِ عدهای غیرمقید به این اصل، همچنان میتوانند به روش خود ادامه دهند؟ آیا - از دید اسلام - "مجاز" به ادامهی روش خود هستند؟ آیا در برابر "قدرت دریایی اروپا" واقعا می توان از "ضعف دریایی ِ آسیا " نام برد؟یعنی شرایط آسیا ،چنان که وصف شد، چقدر مصداق ِ "ضعف" است؟

(آیا بحث تفاوتهای شرایط گذار با شرایط ایدهآل اینجا موضوعیت دارد؟ آیا اینکه در آن بخش از فرآیندِ ، بتعبیر رهبر، دست به دست شدن ِ علم، که علم در دست مسلمانان بوده، "تکنولوژی " خلق نشده و یا اگر شده(مانند نوادر آثاری از امثال شیخ بهایی خواجه نظام الملک و...) نه به تولید انبوه رسیده و نه انگیزهای برای ثبت و آموزش دستاوردهایش داشته، نیز از همین جنس است(که تجارت دریایی داشتهایم اما سلطهی دریایی نه. یا کشاورزی داشتهایم اما فئودالیسم به شکل غربی نه، یا... ناشی از خصلتهایی از قبیل قناعت به خودکفایی و اصالت ندادن به مالکیت شخصی و...)؟ ...)

البته یک جواب اولیه که بنظر میرسه:"واعدو لهم ماستطعتم من قوه" ست... یعنی مسلمانها میباید باوجود عدم نیاز به نیروی دریایی بهر حال بفکر ارتقائش میبودند. و یا اینکه شایسته بود که با ورود غرب ، چهار بازیگر مذکور، جبهه ی متحدی را دربرابر آن شکل دهند(9).و یا...

 

 

 

 

 

 

 

(1) "ما چگونه ما شدیم؟ - ریشه­یابی علل عقب­ماندگی در ایران" اثر دکتر صادق زیباکلام – بحثم عمدتا در مورد فصل 6 کتاب است(شرق و غرب : تماس یا تقابل؟) . با این نگاه شاید حرفی جدیدتر از گفته­های کتاب ندارم، و صرفا چینش بحث را برای پررنگ کردن سوال خودم اندکی تغییر داده ام و در نتیجه نه ادعای کشف جدیدی دارم و نه ادعای نقل قول صادقانه از کتاب!

* قابل توجه اینکه مطالب پاورقی­ها در واقع مشتمل بر هر حاشیه­ایست که برای خودم جالب توجه بوده و یا هر توضیحی که در پاسخ به سوال احتمالی خواننده به ذهنم رسیده، لذا پیشنهاد میکنم موقع خواندن ِ اصل مطلب، چشم بر پاورقی­ها ببندید تا بنده کمتر با اعتراض "پراکنده می­نویسی" مواجه شوم!

(2) آفریقا،هند، خاورمیانه(اگر مستعمره محسوب شود)، قاره ی آمریکا، استرالیا و جزایر اطراف آن، جنوب شرقی آسیا و...

(3) ضمن رد نکردن نقش تحولات درونی اروپا از قبیل جدا شدن ِ نهاد دین از نهاد حکومت و انقلاب صنعتی و در نتیجه شکل گیری تدریجی ساختار "سرمایه­داری" ِ کنونی ؛

(4) که هم از نظر تردد بجهت ارتباط و نیز دستیابی به مناطق جدیدتر، و هم از نظر تامین غذا از دریا، اهمیت داشت و تمدن اولیه­ی اروپا، برخلاف آسیا بر این پایه شکل گرفت.

(5) به استنادات کتاب مذکور این تجارت ابتدائا شامل محصولات کشاورزی و از شرق (به علت وسعت و در نتیجه تنوع اقلیمی) به غرب بود. و بعدتر که اروپاییان با توجه به عدم نیاز شرق به چوب و پشم وپوست(که به واسطه ی شرایط اقلیمی تنها "تولید ِ مازاد بر مصرف"ِ اروپا بود، و باز هم به واسطه ی شرایط اقلیمی در آسیا بازار چندانی نداشت) در تلاش برای جبران ِ "کسر موازنه­ی تجاری" به کشف فلزات (که خود محتاج دریانوردی بیشتر بود!!!) و یافتن یا ساختن چیزی که بتوان به شرق فرستاد برآمدند، کم کم شد آنچه شد!

تامل بر این تجارت و بویژه ماهیت ِ مواد مورد تبادل طرفین نیز خالی از لطف نیست: از یک طرف "غذا" و "پاسخ به نیاز اولیه"و از طرف دیگر "فلزات گرانبها" و عمدتا تزیینی و "پاسخ به نیاز کاذب" ... شرایطی که امروز هم به حد کافی برایمان ملموس هست! و نکته­ی شاید جالبتر اینکه غرب "به جستجوی کالایی برای صادر کردن"می رود ولی علی الظاهر شرق همان را که خود دارد ، اگر اضافه بر نیازش شد، صادر میکند(البته روی این نکته­ی اخیر هیچ اطمینانی ندارم!و هیچ سندی!!)

(6) کلا بحث آثار جنگهای صلیبی بر طرفین، خیلی قابل مطالعه است. که این کتاب مقداری به آن پرداخته است آثاری نظیر ِ افزایش تمایل مسلمانان به نظامی­گری ، افزایش مراوده ی "مردمی" بین مسلمانان و اروپاییان در آتش­بس­های چند ده ساله­ی میان هر دو دوره از لشکرکشی­های طرفین،(با توجه به اینکه سرزمین مقدس بارها میان مسلمانان و صلیبیان دست به دست شد.) اینکه صلیبیون ، از خود و تمدن پشتیبان خود یعنی غرب و مسیحیت ، تصویر قومی نیمه­وحشی و غارت­گر و خونریز و تاریک بجا گذاشتند.بعکس شرق بمثابه­ی سرزمین افسانه­ها و پارچه­های زربفت سمرقند و بخارا و سلاح­های پیشرفته­ی شام و غذاهای متنوع و یاقوت و زمرد و در یک کلام "سرزمین ثروت" برای اروپاییان جلوه نمود. بعلاوه ­ی بحث آشنای انتقال "علم" از شرق به غرب ،طی جنگهای صلیبی. و هم این که تجار اروپایی موفق شدند از فرماندهان و شاهان فاتح مسیحی امتیازات مهمی برای انحصار تجارت بین شرق و غرب بگیرند و این امتیازات باعث شد که تجار اروپایی از رقبای مسلمان خود جلو بیافتند و عملا انحصار تجارت دنیای آنروز را کسب کنند؛ و با ورود صلیبیون به خاور میانه ،و بدنبال آنها ورود خیل تجار اروپایی به شرق تجارت (که گفتیم انتقال مال­التجاره تا مدیترانه در اختیار آسیا و از آن به بعد در اختیار اروپاییان بود) تقریبا به انحصار اروپا در آید.

(7) مسلمان شدن مناطق مختلفی از جمله هند و جنوب شرقی آسیا مرهون این قبیل تعاملات تجاری مسلمانان با آنها بوده.

(8) آقای زیبا کلام اینجا به نکته­ی دیگه ای هم اشاره دارند که ذکرش خال از لطف نیست:"آنچه به این روحیه ی تخاصم دامن می­زد، غریب بودن ِ غربیان در شرق بود.واقعیت این است که دریانوردان غربی در آبهای شرق نه تنها هزاران کیلومتر از سرزمینهای خود دور بودند بلکه مردمان و قدرتهای شرقی نیز برای آنان کاملا ناآشنا بودند؛ چه به لحاظ زبان، چه به لحاظ مذهب، چه به لحاظ رفتارهای اجتماعی. و این بر احساس ناامنی غربیان، و به دید خصم نگریستن ِ شرقیان از سوی آنها می­افزود. " راستی! در برخورد با چنین گروهی (دشمن اما در چنین شرایط روحی) "اسلام" چه می گوید؟! ...

(9) مصیبت آنجاست که حتی مثلا در جریان جنگهای صلیبی ، « مسلمین نیز با عقد پیمان با برخی فرماندهان صلیبیون، خود را از شر فرمانروایان دیگر و همچنین رقبای هم­کیش خود در امان نگه می­داشتند!!!! ... در حالی که صلیبیون سعی می­کردند پیروزی یا ورود خود را در خاورمیانه تثبیت نمایند.»

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 1:35  توسط فروزنده  | 

اسلام و اگزیستانسیالیسم(شهید بهشتی-سخنرانی در جمع معلمان 1352)

4 اصل اگزیستانسیالیسم:

1- انسان برخلاف سایر موجودات ، وجودش بر ماهیتش تقدم دارد. یعنی ابتدا بوجود آمده و ماهیت پیش ساخته ندارد. خودش میسازد ماهیت خود را.(یک درخت یا یک گوسفند یا یک کاغذ یا... به واسطه ی درخت یا گوسفند یا کاغذ یا... بودنشان، مشخص است که چه کاره اند؟ چه ویژگیهایی دارند و چه تاثیر و تاثراتی و ...اما انسان؟!)

2- در نتیجه ، انسان مسئولیت بزرگی دارد .(خلق ماهیت خویش. و ضمنا انسان تحت جبر محیط هم نیست! تحت تاثیر محیط است و محیط هم تحت تاثیر اوست، انسان محیط ساز هم هست.و این یعنی مسئولیت بیشتر!)

3- انسانی که چنین می بیند که "راه همه مشخص است، تعریف همه مشخص است، بجز من" دچار دلهره و اضطراب می شود.

4- در نتیجه انسان در نهایت ناامید می شود. اما ناامیدی از چه؟ از غیر خود. تمام امیدها را به خود میبندد و به تلاش و عمل روی می آورد (در مورد این اصل 4 اختلاف نظر هم هست.)(گریپ گار- کشیش دانمارکی)

این (تعریف ماهیت خود) همان بار امانت است که "
انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان ،انه كان ظلوما جهولا
"
و در آیه ی بعد هم می گوید"لیعذب الله منافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات و یتوب الله علی المومنین و المومنات..." (1) چرا این کار(عرضه کردن ِ امانت) را کردیم؟ برای اینکه زمینه برای پایان و برداشت نهایی (کیفر و پاداش) آماده شود. عذاب بخاطر انحراف از سنت امانت داری.(جای تامل داره)

"إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا. إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا " : 1- انسان "نطفه امشاج" دارد. خمیرمایه ی مخلوط و آلیاژی که هر نوع فلزی که بگویید ممکن است باشد! برخلاف سایر موجودات که یکدستند!) 2- شنوا و بینا هم هست.3- راه را هم نشانش دادیم.4- حالا چه کسی می تواند پیشبینی کند که این انسان سعادتمند خواهد بود یا شقاوتمند (اما شاکرا و اما کفورا) ؟! من در 9 سال تجربه ی تدریس و تاسیس و اداره ی مدرسه هیچگاه نشد که بتوانم آینده ی بچه ای را با تکیه بر آنچه از بچه های قبل دیده بودم پیشبینی کنم. هر انسانی یک کتاب سر بسته است که تنها 1 نسخه از آن وجود دارد... میرسیم به یکی دیگر از شعارهای اگزیستانسیالیسم!"تنهایی"!

این که می گوید "قرعه ی فال بنام من بیچار زدند" یا اینکه می گوید : "لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین" (نه جبر است و نه اختیار بلکه چیزی ست بین این دو !) این "من بیچاره" و این "امر بین الامرین" تلویحا همان اضطراب و دلهره (اصل3) را تداعی میکند! ... به دنبال مسئله ی آزادی ، احساس مسئولیت می آید. بدنبال احساس مسئولیت هم دلهره و اضطراب. انسان ِ از خود بیخبر انسان نیست! انسان دنبال "بی خبری" میرود! اگر از طریق روزمرگی نشد از طرق دیگر!... چون میترسد با این واقعیت ِ خود مواجه شود. اینکه پیامبران "نذیر"ند دلهره ایجاد کننده در دلها هستند ، دلهره از چه؟ از خدا(که انسان را دوست دارد)؟! نه . دلهره از فرجام کار (کار ِ تعریف ماهیت ِ خود).(اگزیستانسیالیسم الحادی همینجا میماند. و اگزیستانسیالیسم ایمانی و اسلام جلوتر می روند:) در نتیجه ی این دلهره حرکت می کند تا تکیه گاه اصلی خود را بیابد : "و علی الله فلیتوکل المومنون"

 

(پیوند روزانه ی آخری رو توصیه میکنم ببینید-هیام عطوی از چمرانی که دید می گه)


(1) منافقین یعنی گروه ِ بی پرنسیب و بی اصل . و مشرکین یعنی گروهی که اینقدر اصول متضاد در زندگی شان هست که عملا فرقی با گروه اول ندارند!(جای تامل داره)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 18:50  توسط فروزنده  | 

"طی ۱۰ سال (۱) ،  ۱/۹ میلیون اشتغالزایی داشته ایم. یعنی سالی حدود ۱۹۰ هزار شغل. در حالی که سالانه ۱۳۰ هزار نفر به نیروی کار کشور افزوده می شوند. یعنی در هر سال ۱۴۰ هزار... ! ۵۶ میلیون جمعیت داریم . و طبق آمار ۱۳ میلیون نیروی کار که ۴۳درصد آنها بیکارند!... یعنی کار ۷ میلیون نفر باید زندگی ۵۶ میلیون نفر را ... ! بعبارتی "بار تکفل" در کشور ما ۸ است ! و این رقم در کشورهای توسعه یافته حدود ۲ تا ۲.۲ است!"(۲)

فکر می کنم : نفرات کافی داریم... کشور ـماشاالله ـ پهناور هفت اقلیم داریم... دانشگاه داریم... اینهمه دانشجو (اغلب جوانان!) داریم (و هر دانشجو قاعدتا بالقوه یک knowledge worker (دانشگر) است و دانشگر یعنی اساس هایتک و هایتک یعنی (لااقل فعلا!) نبض اقتصاد دنیا! و...) پس این آمار یعنی چه؟؟؟

"بهتر است یک مثال بزنیم: برای تولید نان که ۱۰ ریال (۱!) فروخته می شود هشت ماه تلاش وجود دارد که شامل مراحل کاشت و داشت و برداشت و آسیاب و توزیع و پخت و ... است. حال اگر اعضای یک خانواده همگی به صف نانوایی بروند و هر یک ۲۰ تا ۳۰ نان لواش بگیرند و گوشه ی چهار راه بفروشند ، آدمهایی که فرصت ایستادن در صف نانوایی را ندارند هر نان را ۱۰ ریال گرانتر می خرند!... یعنی حاصل هشت ماه تلاش ۱۰ ریال عمل می آورد و در عرض ۲ ساعت از مغازه ی نانوایی تا سر چهار راه ۲۰ ریال می شود!..."(۲)

"عمده ی خبرنگارهای جمهوری اسلامی در لبنان،  پا از بیروت بیرون نگذاشته اند!... می پرسی چرا؟ میشنوی: من همینکه بیایم لبنان حکم سختی و خطر ماموریت و ... می آید روی فیش حقوقم! دیگر چه مرضی است تا جنوب رفتن در آن ناامنی و ...؟خود بچه های حزب الله که آنجا هستند گزارشهای دسته اول تهیه میکنند و در اختیار ما قرار میدهند... " (۳)

می گوییم دانشگاههای ما دانشجو را با فضای جامعه پیوند نمی زند... حالا انصافا وقتی از قضای روزگار یک استادی پیدا بشود که تمرینها و پروژه های درسی اش را ـ بجای تکرار ترمهای قبل! ـ از مسائل ِ مبتلا به "واقعی" ِ صنعت خودمان وام بگیرد،  چقدر باید پیه تهمت ها و مذمتها و فحش و نفرینهای جماعت دانشجو را به خود مالیده باشد که : "بله ! خرکاریش مال دانشجو و پولش مال حضرت استاد..." و ...چند نفر از دانشجوهای ما خواهان ِ ارتباط با بیرون دانشگاهند که دانشگاه مانع شده باشد؟؟؟

داستان نیست جز اینکه ملت ِ ما "نمی خواهد کار کند" . همین! (حالا از مدیر گرفته تا مهندس تا جامعه شناس و روانشناس و ...) وقتی میشه زمینی خرید و دو سال نگه داشت و فروخت ... ! 

باز هم میگه :" فروش منابع ِ خود برای بالا بردن قدرت خرید، یک زنگ خطر است" (۴)

(بعبارت ِ ملموستر: آدم تا کفگیرش به ته دیگ نخوره و کارد به استخونش نرسه که بساط زندگیش رو حراج نمیکنه!) ... و این "زنگ" برای ما نه تنها هیچ "خطر"ی به خاطر متبادر نمی کند، بلکه سالهاست این زنگ آهنگ ِدلنشین و افتخار آور ِ ملی مان است! (از ۲۰۰ سال قبل و کشف نفت و کشف ارزش نفت! و کشف ارزش ایران !!!) یادمه دکتر نایبی آمار میدادند از صادرات غیر نفتیمون. یعنی اگه نفت نبود چیزی بودیم در حد سومالی و ...!!!

 

 

حاشیه ی یه کم مرتبط:

 فکر می کنم برای مادران فردا (و البته امروز و البته تر پدران فردا و امروز!) قبل از تعیین موضع فرزند در برابر کلاس رقص و ... جاانداختن "مسئولیت پذیری" ... تعلق خاطر به پیشبرد  کشور (و البته در جهت اسلامی شدن) ... جد و جهد (چیزی که نسل ما اکیدا ازش محرومه!)... رویکرد ایجابی بجای سلبی داشتن(یعنی کار کردن به جای غر زدن !... ولو رفتن برخلاف مسیر همگان... ولو رفتن در ناهموار ترین راهها... گاهی فکر می کنم باید در محضر ِ نخبگان ی منطقه ی ۳ تلمذ کرد!...حداکثر موفقیت با حداقل امکانات...) ... و حتی ترجیح کالای داخلی به نمونه ی خارجی...و پوچی ِ تجمل و تکاثر و ... ست. وقتی افتخار طرف شد "مارک" ـ های وارداتی!ـ  ، دیگه زیاد فرقی نمیکنه "مارک ریمل و پنکک و..."ش باشه یا مثلا "مارک پارچه ی چادر مشکی"ش !!!

ذهنم رفت روی فلانی ـ از خانم های سوپر حزب الهی مون ـ اونروز بعد از اینکه ۱ ساعت انواع پیشنهادات ممکن در حمایت نمادین از غزه رو لیست کرده بودند و ابراز آمادگی فرموده بودند برای ایثار ِ بزرگ ِ "دوختن ِ پرچم ِ فلسطین به قد و قواره ی ساختمون سلف و تلاش برای امضا گرفتن از استادها برای روی روی پرچم و ... " وقتی عاطفه گفت "دم عیده و بازار خرید ، داغ لیست کالاهای اسرائیلی رو با استنادات کافی و ... بین مردم توی فرشگاهها پخش کنیم" چطور از جا پرید که "عمرا از این کارها جواب بگیری..." و در حالی که اکیدا به گوشی ـ N73 ـ خودش اشاره می کرد می گفت :"آخه کی حاضره با وجود نوکیا یا کوکاکولا یا... به گوشی یا نوشابه یا...ی دیگه ای فکر کنه؟"...

داشتم فکر میکردم:"مبارزه با رفاه طلبی......."(۵)

 

 

برای اینکه فقط طرح مسئله (و غر زدن!) نباشه ،   پیشنهاد:

یه آمار بگیریم از عمده ترین واردات مون... بعد ببینیم از بینشون کدومها رو میشه اینجا تولید کرد... بعد هم دوستانی که قصد ترک گفتن ِ مهندسیشونو ندارند بسم الله...جهت تخصصیشونو بگیرند!

 

 

 


(۰) به بهانه ی دردنمایی ِ نه چندان جدید ِ سوتک  ،  یا شاید هم ناشی از ۷۰ صفحه ی این هفته !

(۱) پوزش از اینکه آمارمون قدیمیه... چون تغییر عمده ای تو اصل مطلب احساس نکردم دنبال آپ دیت کردن آمار هم ...

(۲) دکتر حسین عظیمی*

(۳) آقای داوودآبادی--- نویسنده ی "پاره های پولاد"*

(۴) دکتر نقی زاده*

(۵) حضرت امام

* نقل قول کردنم  از شخصی به معنی قبول کامل آرائ آن شخص نیست... حکایت من قال و ماقیل...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 23:53  توسط فروزنده  | 

و "تو" ی (نو)جوان اگر هم احیانا خواستی سر از روزمرگی ای که اربابان دنیا از (نو)جوان جهان سومی توقع دارند برداری و تعمقی کنی به حال خودت و مردمت و کشورت و اندیشه ات و ... فورا ارجاعت دادند(دلسوزام انقلاب!) به "عقب رفتن روسریها" و "توطئه ی لاک ناخن"و "آندلس" و ... که "فرزندم برو "برهنگی فرهنگی و فرهنگ برهنگی" بخوان که درد جامعه ی مسلمین همین است و بس!" ... یا به جناح بندیهای (نداشته ی) سیاسی داخلی و "ای وای که رهبر تنهاست و تو عکسش را به کوی و میدان بزن تا از تنهایی در بیایند!" ... و "انقلاب؟به چه درد تو میخورد این تاریخ گذشته؟ تو همین بدان که "فلانی" تالی ِ "بنی صدر ِ خائن" است و مهره ی آمریکا" ...  یا نصیحتی که" بجای قرمز و آبی "تیم ملی" را بچسب که به وحدت اقرب است!" ... و اگر اینها قانعت نمی کرد نهایت نهایتش عینکی بر دماغ جابجا میکردند که :"بله البته چیزهای مهمتری هم هست به نام "شبهه"! مثلا میگویند پلورالیزم! میگویند سکولاریسم! می گویند جستی در تاریکی! میگویند دموکراسی! و ... که فلانی میگوید و فلانیها می پراکنند و مخ نسل جوان را منحرف میکنند و تو بیا توی این طرح ۱ ماهه تا جوابهای متعدد و افشاگر و کوبنده ی دین را به این "شبهه"ها به تو یاد بدهیم و تو به بقیه ی نسل جوان منتقل کنی!"(و جالب اینکه همینها را اگر بجای "فلانی" خودت پرسیده بودی نمیشنیدی جز :"استغفرالله! بچه مسلمان و این سوالها؟!")

و چنین بوده و بوده تا اینکه اگر احیانا روزی دکتر نایبی ای یا امیرخانی ای یا ... پیدا شد و اندکی پیرامون مفهوم "استعمار فرانو" ی ( که رهبر تنهایمان گفت و سربازان همیشه در صحنه اش هیچ از آن فهم نکردند الا اینکه عنوان جذابتری ست برای همان درد "روسری" و "وجود فلان جناح سیاسی" و ...) با تو گفت اینطور مجذوب و شیفته و مرید و مشتاق و "گمشده پیدا کرده"  بشوی که ... !

و این درد را باید کجا برد که همین "گمشده"های ظاهرا نگفتنی(!) را از نیم قرن پیش از این کسی گفته بود(*) و  آن دلسوزان ِ جمهوری اسلامی ِ "مرگ بر آمریکا"  تنها همینقدر  با تو از او گفتند که اگر تستی آمد که "کدام گزینه از کتابهای "آل احمد" نیست؟" بی جواب نگذاریش!


(*)همین بحثی که مثل منی در سال ۱۳۸۷ تازه باید از "بیوتن" و "نشت نشا" ی امیرخانی دریابد و بیاید مثل اینجایی مثل "  it is "our" custom ! "ی بنویسد را کسی در سال ۱۳۴۰ گفته بود!!!  :

"غرب زدگی می گویم همچون وبازدگی.و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی.اما نه. دست کم چیزی است در حدود "سن زدگی". دیده اید که گندم را چطور می پوساند؟از درون. پوسته ی سالم برجاست اما فقط پوست است. عین همان پوستی که از پروانه ای بر درختی مانده. به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه ای که از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده...این غرب زدگی دو سر دارد. یکی غرب. و دیگری ما که غرب زده ایم. ...

... پذیراتر بودن و امیدبخش تر بودن ِ آفریقا برای آن حضرات(غرب) به این علت هم بود که بومیان آفریقا خود مواد خامی بودند برای هر نوع آزمایشگاه غربی. تا مردم شناسی و جامعه شناسی و نژادشناسی و زبان شناسی و هزاران فلان شناسی دیگر ... بر زمینه ی تجربه های افریقایی و استرالیایی مدون شود.و استادان کمبریج و سوربون و لیدن با همین فلان شناسی ها بر کرسی های خود مستقر بشوند. و آن ور سکه ی شهر نشینی خودشان را در بدویت افریقایی ببینند... اما ما شرقی های خاورمیانه نه چنان پذیرا بودیم و نه چنین امیدبخش.چرا؟...چون در درون کلیت اسلامی خود ظاهرا شیی قابل مطالعه نبودیم.به همین علت بود که غرب در برخورد با ما نه تنها با این "کلیت" اسلامی در افتاد(در اختلاف افکنی بین ما و عثمانی ...در تشویق بهاییگری ...درتجزیه ی عثمانی ...در مقابله با روحانیت شیعه در جریان مشروطه و ...) ...بلکه کوشید تا آن وحدت تجزیه شده از درون را که فقط در ظاهر کلیتی داشت هر چه زودتر از هم بدرد . و ما را نیز همچون بومیان افریقا نخست بَدَل به ماده ی خام کند....

این است که من آسیایی و افریقایی باید حتی ادبم را و فرهنگم را موسیقی ام را و مذهبم را و همه چیز دیگرم را درست همچو عتیقه ی از زیر خاک در آمده ای دست نخورده حفظ کنم تا حضرات بیایند و بکاوند و ببرند و پشت موزه ها بگذارند که : بله این هم یک بدویت دیگر! ... "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 17:35  توسط فروزنده  | 

«بربریت از اروپا آمد»(۱)

وقتی در سال ۱۳۶۰ گروهی از مهاجران انگلیسی  از شکنجه و آزار گریختند و پا به ماساچوست نهادند ، قصد داشتند سرزمین جدیدی بوجود آورند. این گروه  دو قرن بعد بعنوان موسسان ایالات متحده شهرت یافتند و در سرزمینی ریشه دواندند که کمترین پیشینه و تاریخی در آن نداشتند.آنها معتقد بودند که مهاجرتشان از انگلستان نوع جدیدی از مهاجرت "قوم یهود" بوده است.

به اعتقاد این گروه ، آمریکا "سرزمین موعود" برای ساختن قلمرو خدا  بود.

«آمریکا به خواست خدا به وجود آمد تا صحنه ی به کمال رسیدن انسان باشد»(۲)

«هیچ ملتی به اندازه ی ملت آمریکا شایسته ی قدردانی از دست غیبی که امور انسانها را هدایت می کند ، نیست. هر گامی کهه به سوی استقلال ملی برمیداشتیم بیشتر متوجه دخالت مشیت الهی در این امر می شدیم»(۳)

«خدا با ملت آمریکاست. خواست خدا این است که آمریکا رهبری جهان را بدست بگیرد»(۴)

و کم کم ... ایجاد ملتی که در واقع یک "ملت" نبودند و مجموعه ای بودند از مهاجرانی که نه تاریخ مشترک داشتند و نه فرهنگ مشترک. این مردمان اکثرا برای پیدا کردن کار و بدست آوردن پول به آمریکا آمده بودند. تنها چیزی که آنها را به دور هم جمع می کرد شبیه چیزی بود که اعضای یک شرکت تجاری را به هم پیوند می دهد.پس نبود هدفی جز کسب قدرت و ثروت نه تنها یکی از مشخصه های نظام آمریکاست بلکه شرط اصلی بقا در آن جامعه بشمار می رود.

برای آمریکایی ها کلمه ی "مرز" معنا ندارد.

هجوم به سوی آمریکا با موج مهاجرتها وسعت روز افزونی گرفت. ترکیب این مهاجران بسیار متنوع بود و در بین آنها از محکومین دادگاههای کشورهای مختلف گرفته  تا مهاجران سیاسی اروپا یا حک.متهای ظالم  سایر قاره ها به چشم می خوردند. اکثر این افراد  دهقانانی بودند که زمین نداشتند و رویای  داشتن زمین آنها را به آمریکا کشانده بود. کارگران بیکار، افراد طبقه ی پایین جوامع مختلف و افراد ناامید زیادی در بین آنها وجود داشتند. تعداد زیادی سوداگر ورشکسته و سربازان فراری هم ه جمع آنها پیوسته بودند.

"رویای آمریکا" شامل سرزمین بسیار وسیعی بود که در آن هر کس می توانست به تناسب قدرت و امکاناتش تکه ای از زمینهای سرخپوستان را ، که تعدادشان اندک بود و سلاحهایشان ابتدایی، تصاحب کند. پس از قتل عام وانددنی(۱۸۹۰) و نابودی کامل سرخپوستان از لحاظ نظامی ،  بازماندگان انها در اردوگاههای کار اجباری و در شرایط سخت و غیر انسانی حبس شدند. ...«سرخپوست خوب یک سرخپوست مرده است»! 

خشونت و کشتار تنها به قتل عام بومیان خلاصه نشد بلکه ماجراجویان و قتل عام کنندگان بر سر تقسم غنایم با یکدیگر بصورت فردی یا گروهی می جنگیدند!و کشف معادن طلا در کالیفرنیا هم باعث تشدید جنگ میان رقبا شد.

در سال ۱۸۲۳ مونرو رئیس جمهور آمریکا نظریه ای ارائه داد که سر آغازی شد برای فتح مرحله ی دوم . وی قاره ی آمریکا را واحدی می دانست که آمریکا حامی آن بود.:

«اروپا برای اروپاییها و دنیای جدید(۵) برای آمریکاییها»

مرحله ی بعدی(سوم) بسط و توسعه مربوط می شود به برده کردن اروپا پس از جنگ ۳۰ ساله(۱۹۱۴-۱۹۴۵). این جنگها باعث شد اروپایی که بینهایت ضعیف شده بود دودستی تقدیم آمریکا شود. آمریکاییها در سال ۱۹۴۵ به لطف دو جنگ جهانی نصف کل ثروت دنیا را در اختیار داشتند.

پس از جنگ مشکل غرامتهایی که فرانسه و انگلیس از آلمان مطالبه کرده بودند ولی این کشور قادر به پرداخت آن نبود مطرح شد.آمریکا ب رای رسیدن به حداکثر سود به شیوه ای رندانه متوسل شد: این کشور که مطمئن بود  اروپا به دلیل خرابی و ویرانیهای حاصل از جنگ قادر به بازپرداخت وامها به آمریکا نیست، تصمیم گرفت وامی به آلمان بدهد تا این کشور بتواند غرامتهایش را پرداخت کند و در نتیجه اروپا هم بتواند وامهای آمریکا را پس دهد.

اقتصاد قدرتمند امریکا با چنان سرعتی به تولید روی آورده بود که ذخایر پولی این کشور تمامی نداشت و شرکتهای زیادی پا به عرصه ی اقتصاد نهاده بودند. ولی گرمی بیش از حد این نظام که در اوج قدرت بود نشان از فاجعه می داد. به طوری که پیشرفت جدید که به لطف جنگ جهانی آمریکا را بزرگترین قدرت جهان کرده بود به اولین شکست نظام این کشور انجامید. 

بحران بزرگ سال ۱۹۲۹

«اگر در اوایل زمستان ۱۹۳۲-۱۹۳۳  به آمریکا می رفتید با مردمی کاملا ناامید روبرو میشدید... آمریکاییها به این باور رسیده بودند که پایان نظم و تمدن آنها فرا رسیده است.»

بانکهای بزرگ آمریکا و هزاران شرکت تجاری دچار ورشکستگی شدند و تعداد زیادی از کارخانه داران خودکشی کردند. خیلی زود ۹ میلیون بیکار به خیابانها ریختند و شورشهای زیادی به وقع پیوست.

فرانکلین روزولت که در مارس ۱۹۳۳ به ریاست جمهوری رسیده بود قبل از هرچیز به دعا پرداخت. آیا ایمان به مشیت الهی سست شده بود؟آیا مشیت الهی این کشور را به دست فراموشی سپرده بود؟...

در این شرایط نابسامان تنها جنگ خانمانسوز اروپا(جنگ جهانی دوم) توانست این مشکل آمریکا را برای همیشه حل کند...

«اگر اتحاد جماهیر شوروی ضعیف شود باید به او کمک کنیم. اگر آلمان ضعیف شود باید یاریش دهیم. مهم این است که آنها همدیگر را نابود کنند.»(۵)

بعد از پایان جنگ جهانی دوم ایالات متحده که در مقایسه با اروپای ویران سرشار از ثروت بود خود را در موقعیت بچه ای میدید که تمام توپهای بازی بیلیارد را برده است و اگر می خواهد بازی ادامه پیدا کند باید چند عدد از آنها را به همبازی هایش قرض بدهد تا بازی بهم نخورد.

بنابر این مسئله ی اصلی این بود که آمریکا کاری کند تا اروپاییان قادر به پرداخت پول بابت  

 


(۰) این کتاب رو دوسال قبل دکتر نایبی آوردند سر کلاس و من سراغش نرفته بودم تاااا اون موقعی که می خواستم راجع به "بیوتن" بنویسم. .. تا حالا!

(۱) عالی جناب بارتولوم. اولین کشیش آمریکایی ها

(۲) جان آدامز. دومین رئیس جمهور آمریکا

(۳)جرج واشنگتون.  اولین رئیسجمهور آمریکا

(۴) نیکسون. رئیس جمهور(؟م) آمریکا

(۵) سناتور ترومن.۱۹۴۲- رئیس جمهور بعدی آمریکا

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 1:58  توسط فروزنده  | 

بسم الله(۱)

وقتی قرن نوزدهم به پایان رسید آینده ی نظام آمریکاو پیروزی آن تضمین شده بنظر میرسید. سناتور بوریج در سال  ۱۸۹۸ چشم انداز روشن آمریکا را چنین توصیف می کند :

"... پرچم آمریکا در تمام عرصه های اقتصادی و تجاری به اهتزاز در خواهد آمد. قانون آمریکا نظم آمریکا تمدن آمریکا و پرچم آمریکا ... "

قانون آمریکا... نظم آمریکا... تمدن آمریکا... (حتی)پرچم آمریکا ... و "جهانی شدن" (یا با وسواس برخی صاحبنظران: "جهانی سازی") یعنی همین! یعنی همین ماکتی که امیرخانی توی نیویورک نشونش میده کهچون سوتک بهش پرداخته و ما میتونیم بگذریم ازش!

اما بعد از چند دهه اصلاح می کنند :" اگر مصرانه در پی فقیر کردن اروپای مرکزی باشیم به جرات میتوانم پیشبینی کنم که انتقام سختی در انتظارمان خواهد بود..."(لرد کینز اقتصاددان مشهور انگلیسی-۱۹۱۹)

"سوپاپ اطمینان" ! سوپاپ اطمینان نیازی بود که خیلی زود خودش رو به طراحان  چشم انداز  "جهان یکپارچه آمریکا"! نشون میده (۲): به هر حال ملتها به هویت خودشون وابستگیها و دلبستگیهایی دارند... هر آدمی دوست داره وجه تمایزی از بقیه داشته باشه ... فشار و تحمیل(ـ روش زندگی و ارزشها) از یه حدی که بگذره میتونه "شورشیانی به بار آورد که دیگر به هیچ قانونی احترام نمیگذارند."(کتاب توربوکاپیتالیسم) در نتیجه کسی که به یکسانسازی فکر میکنه نمیتونه از در نظر گرفتن یا لااقل "طراحی"ـ یه سری وجوه تمایز هم غافل شه !

"سوپاپ اطمینان" ! سوپاپ اطمینان کلاهی که باید متناسب با سر ی هر ملتی طراحی میشد! ... :"فرهنگ خاص ملت شما! "

"بیوتن" خوب تصویرمیکنه : نماد خاص ژاپنی خلاصه میشه توی "بمب اتمی که روی هیروشیما ریخته شد!" (توسط ـ ...؟؟؟!!!) تا ژاپنیها کنارش عکس یادگاری بندازند و افتخار کنن که از کشورشون هم اثری توی این موزه هست! (و لابد ایول به سخاوت و سعه ی صدر  موزه ی آمریکایی!) ...و به سیهپوستها  لطف میشه و شجره نامه براشون تهیه میکنن!که اجداد تو فلانیها بودند که در فلان زمان (مهم نیست چرا و توسط ـ...؟؟؟!!!) به آمریکا اومدند و ما هم البته یه تور مسافرتی از زادگاه اجداد تو داریم!...  و  از چین "سنگ درمانی"! میاد و یه سری غذا و از هند "کوسن" و از اسلام طهارت و ختنه و صیغه و فالگیر و چراغ سبز نوک امپایراستیت و "اذان گفتن روی کره ی ماه" و ذبح و ... و از ایران "پوران خانم" ـ خواننده و مولوی(البت با عنوان :رومی) و عسل و ...!!!

و نگاه که می کنی انگار وجه اشتراک همه ی این "فرهنگهای متفاوت"  که نیویورک خیلی سخاوتمندانه در خود میپذیردشون ! و نیشن آو نیشنز (ملت الملل!) میشه! در ۲ چیزه :

- همگی به اندازه ی کافی "ابلهانه" و کم عمق و نمایشی اند!

- همگی به یک اندازه برای اون فرهنگ یکسان ـ طراحی و القا شده  "بی خطر" و حتی " سود آور" ند!

و میبینیم که مثلا کمک ـ ارمیا به مردم (پرداختن حق پارکینگ اتومبیلهای مردم برای اینکه جریمه نشن!) نه فقط بعنوان ایرانین کاستم (یا ایسلامیک کاستم) شناخته نمیشه بلکه تا حد امکان سعی میشه که "تقبیح" شود! ... 

 

در سایت اینترنتی تایمز در مورد وقایع مهم تاریخی قرن بیستم مطالبی نگاشته شده است.از جمله در مورد انقلاب اسلامی ایران. یکی دو صفحه مقاله و بعد هم خودآزمایی . فقط ۱ تست. چهارجوابی . در آن نوشته شده است که علت اصلی اقبال مردم و حرکت مردمی در انقلاب ۵۷ ایران چه بود؟ الف مثلا شور مذهبی مردم. ب ره بری مورد وثوق جیم وضعیت اقتصادی اسف بار دال دیده شدن عکس (امام) خمینی در ماه . مثل منی بین الف و ب شک می کند . دیگری شاید روی گزینه جیم. اما بسیار جالب است که پاسخ بصورت تشریحی ذکر شده است . گزینه دال صحیح است مردم با شنیدن شایعه ی رویت عکس ره بر در ماه به خیابانها ریختند و رژیم سلطنتی را سرنگون کردند! مضحک است؟ خنده دار است؟ برا من و شما شاید اما یقین داشته باش که نوادگان ما در کتابهای تاریخ شان که توسط شورای عالی فلان و بهمان تدوین شده است همین را خواهند خواند... و برای همین است آنها ترسی ندارند از ظواهر انتخابی تمدن ما. - نشت نشا صفحه ۴۶

 

یه حاشیه ی بیربط: میگن :"خوبه ها!... ولی اینچنین رمانی رو "همه " نمی خونن... کلا امیرخانی مخاطب عام نداره" ... فکر میکنم :"مخاطب عام نداره... یعنی مخاطب خاص داره!..." یادم میاد : " خواص یعنی  افرادی که بقیه در اتخاذ مواضع به مواضع اونها نگاه میکنن...تصمیم گیریهاشون به مردم خط میده..." .... میبینم اینهمه نارسایی توی مواضع ـ خود ـ همین "خواص" ... نتیجه میگیرم :" می ارزه ۷ سال وقت بذاری برای  جا انداختن حتی فقط ۱ حرف ـ "کل درهم عندهم صنم" برای این عده ی خاص " ... باز نتیجه میگیرم : " اصلا کار کلیدی یعنی همین دیگه!" ... میگم :  " باز خدا پدرشو بیامرزه که لااقل همین یه نفر به دردای "نخبه ها"(خواص!) میرسه ! "

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

(۱) در مورد "بیوتن" خیلیها نوشته ند و متاسفانه من هم همه رو نخونده م! منتها از همین مقداری که خونده م جای این بحث رو خالی دیده م! و ضمنا بهونه ی خوبی هم بود برای طرح این بحث که خیلی خیلی دنبال بهونه براش بودم (هستم!) .و الا نه به قول آقای حاجی قاسمی قصد نداریم بریم سراغ موضوعات "وبلاگ مشهور کن"! ...

(۲)البته متاسفانه ۲ تا نقل قول بالایی "اقتصادی" بود ولی میبینیم که کاملا قابل تعمیم به زمینه ی "فرهنگی" هم هست. در اولین فرصت مثال مناسبتری جایگزین میکنم! اگه شما هم یافتید خبرمون کنید!

 

(۳!) این دنیای دانش آموزی رو یه سر ببینید ! آخر امتحانها میچسبه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 1:54  توسط فروزنده  | 

 

اینا رو از کامنتهای پست قبلی کش رفتیم!:

 

شما به من بگو این چند بند نوشته ی زیر گفته های چه کسی است ؟

1 - از جانب دیگر این انقلاب انقلابی است مقدس. برای اینکه هم اساس روح و تعلیمات عالیه اسلامی یعنی عدالت و انصاف و هم مترقی ترین اصول و آرزوهای اجتماع متمدن امروزی در پیشنهادهایی که اساس این تحول بوده ملحوظ شده ... تذکر این حقیقت را لازم میدانم که من و شما در عین اینکه قائل به بزرگترین افتخارات ملی و فردی شده ایم نباید آنی مغرور شویم که وظیفه و کار ما به پایان رسیده بلکه لازم است بیش از هر موقع دیگری با روحیه ای نیرومند و عزمی استوار به کار خلاق بپردازیم.

۲-انقلاب ما انقلاب یک طبقه نیست بلکه انقلاب ملی و اجتماعی است که به دست اکثریت مردم صورت گرفته است.انقلاب ما انقلاب عشق و علاقه و دوستی و برداشتن فواصل و نزدیک کردن قلوب به یکدیگر است.

۳-ما امروز اختلاف طبقاتی را از بین برده ایم و اکنون بین یک بقال و یک وزیر و یک کارگر و یک صاحب کارخانهه و زارع و تاجر فرقی وجود ندارد و همه در برابر قانون یکسانند. همه ایرانی و آزاد هستند و شرف و حیثیت همه یکسان است.

۴-باید مبارزه پیگیر علیه فساد ادامه یابد و دستگاههای اداری از هر جهت منزه و تصفیه شوند و عدالت قضایی و عدالت اجتماعی به نحو احسن در مملکت ما برقرار گردد.

۵-بزرگترین افتخار ما این است که آنچه می کنیم منطبق با روح و مفهوم تعالیم عالیه اسلامی و دستورات مقدس قرآن کریم و حضرت رسول است.

۶- ... و این راهی است که منتهی به روشنایی است.منتهی به آزادی است.منتهی به سربلندی و افتخار است و منتهی به تشکیل جامعه ای بر اساس عدالت اجتماعی است.

.

.

.

حال فرض کنید ۳۰۰ سال از انقلاب گذشته است !


همه آنانی که انقلاب را درک کرده بودند و یا به نوعی با نسل انقلاب در ارتباط بوده اند از بین رفته اند و نه یادگار٬و نه یار و رزمنده ای از امام مانده٬درک نسل "سی" انقلاب از امام چیست ؟!

 

آنچه گذشت گفتاری از محمدرضا پهلوی!!! بمناسبت سالگرد انقلاب سفید در سال ۱۳۵۵ بود .

قضاوت با خودتان !!! سی نسل که هیچ . سه نسل که هیچ . کلاه خودمان پس معرکه است !!!

 

 

نوشته ی زیر متن يكى از سخنرانى هاى آیت‌الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی تنها چند ماه بعد از انقلاب است . . .

انگار نه انگار كه انقلابى شد!



نظام آينده اجتماعى ما نظامى است كه فقط آب و نان و مسكن تهيه نمى‏كند. مگر انسان يك حيوان توليد و مصرف است كه در يك نظام و قانون اساسى تمام فكر و ذكر روى آب و نان و پوشاك و مسكن و نيازهاى اقتصادى او باشد. انسان جاندارى است برخوردار از روح الله، در پيكر ماديش نغمه الهى دميده شده است، اگر بخواهيم براى اداره زندگى يك چنين موجودى نظم و نظام و مديريت و قانون و حكومتى را به وجود بياوريم، بايد به تمام اين جنبه‏ها توجه شود، لذا در قانون اساسى روى اصل كرامت انسان و ارزش معنوى و جنبه الهى انسان تكيه شده است.
اصل دوم: «نظام جمهورى اسلامى، نظامى است توحيدى بر پايه فرهنگ اصل و پويا و انقلابى اسلامى با تكيه بر ارزش و كرامت انسان و مسئوليت او درباره خويش، نقش بنيادى تقوى در رشد او، نفى هر گونه تبعيض و سلطه جويى فرهنگى، سياسى و اقتصادى و ضرورت استفاده از دستاوردهاى سودمند علوم و فرهنگ بشرى، در عين التزام كامل به همه تعاليم اسلام»

ملاحظه مى‏كنيد، يك يك اين بندهاى اصل دوم نشانه‏اى است از يك بعد مهم و اساسى از ايدئولوژى اسلام و نظام اسلامى آينده. فرهنگ اصيل اسلام فرهنگى است پويا نه متحجر، انقلابى - نه فقط يك بار، نه فقط براى برانداختن يك رژيم.
آيا انقلاب شما تمام شده است؟ بزرگ‌ترين مايه تاسف ما اين است كه دو روز بعد از در دست گرفتن قدرت و حكومت عده زيادى از مردم خيال كردند بحمدالله انقلاب كرديم، كشته داديم، خون داديم، پيروز شديم و ديگر تمام شد. واى بر آن انقلاب و انقلابى كه در بامداد پيروزى بخواهد به محيط آرام و آسايش‌دهنده انقلاب پيروز شده دل ببندد و با شهادت و مبارزه و پيكار خداحافظى كند. واى بر آن انقلاب و انقلابى.
با كمال تاسف بايد بگويم، در اين شش ماه كه از پيروزى انقلاب مى‏گذرد، از اين طريق ما ضربه‏هاى شكننده و سهمگين خورده‏ايم. خيلى از مردم را مى‏بينيم كه در زندگى روزانه انگار نه انگار كه ما انقلاب داريم. همه بايد ماشين سوارى داشته باشند. همه بايد فرش داشته باشند. همه بايد مبل داشته باشند و از اين بايدهاى ديگر. و آن‌چه در كار نبود اين كه همه بايد انسان بمانند. وقتى كه انسانيت خلاصه مى‏شود در لذات و امور مادى و از فكر و لذت معنوى جدا مى‏گردد، اين كه همان نظام شاهنشاهى است، منتها اسمش شاهنشاهى نيست و جمهورى است، به جاى شاه، رييس جمهور دارد. اين ارتجاع است، پس كو انقلاب؟ ما انقلاب كرديم تا انسان‌ها انسان شوند. غير از اين است؟ اقتصاد، چپ مى‏روى، از جلو مى‏روى، از پشت سر مى‏روى، به زمين و به هوا، همه جا مساله توليد و مصرف، تمام مغز و احساس و قلب و انديشه ما را پر كرده باشد؛ آيا به سمت اسلام جلو رفته‏ايم؟


آيا به سمت ارزش عالى و متعالى انسان جلو رفته‏ايم؟ آيا اين ترقى و پيشرفت است، يا ارتجاع؟ مگر نظام شاهنشاهى در وعده هايش به ما چى وعده مى‏داد؟
وعده مى‏داد كه ما مى‏خواهيم براى مردم خانه درست كنيم؟ همه بايد خانه داشته باشند. خوب البته، خانه از نيازهاى ضرورى است. همه بايد شغل داشته باشند. البته هر انسانى شغل و كسب و كار مى‏خواهد. همه بايد برنامه‏هاى تفريحى داشته باشند. همه بايد تلويزيون داشته باشند. با برنامه‏هاى سرگرم كننده فكرى همه بايد به تئاتر و سينما بروند. براى تماشاى نمايشنامه‏ها و فيلم‏هاى مبتذل.
همه بايد ماشين سوارى داشته باشند. همه بايد مبل داشته باشند و از اين بايدهاى ديگر، و آن‌چه در كار نبود اين كه همه بايد انسان بمانند. وقتى كه انسانيت خلاصه مى‏شود در لذات مادى و از فكر و لذت معنوى جدا مى‏گردد.
اين كه همان نظام شاهنشاهى است، منتها اسمش شاهنشاهى نيست و جمهورى است، به جاى شاه، رييس جمهور دارد. اين ارتجاع است پس كو انقلاب؟ ما انقلاب كرديم تا انسانها انسان شوند. غير از اين است؟
برادران و خواهران عزيز! آرمان جمهورى اسلامى، آرمان انسانى شدن و متعالى شدن و حركت الى الله است. در تمام اصول قانون اساسى آينده بايد همواره تكيه روى اين اصل به چشم بخورد، نقش بنيادى تقوا در رشد انسان.
يك وقت مى‏گوييم آقا از خدا بترسيم و گران‌فروشى نكينم، از خدا بترسيم ظلم نكنيم، از خدا بترسيم دروغ نگوييم، از خدا بترسيم خيانت نكنيم، از خدا بترسيم شراب نخوريم، قمار نبازيم، از خدا بترسيم و زن و مرد به يكديگر نگاه آلوده نكنيم، از خدا بترسيم وظيفه‏مان را انجام بدهيم.

تقوا در همه اين مسائل نقش سازنده و موثر دارد. ولى تقوا همين نيست، تقوا معنى عالى‏ترى دارد. تقوا يعنى من انسان همواره خدا را در حضور خدا مى‏يابم و با ياد خدا زنده‏ام.
«الذين امنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئن القلوب و من الناس من يتخذ من دون الله اندادا و يحبونهم كحب الله و الذين آمنوا اشد حبا لله»
تقوا يعنى ضد غفلت و بى خبرى، ذكر، ياد، در نظام جمهورى اسلامى بايد از در و ديوار، از درون و برون جامعه نشان‏ها و انگيزه‏هايى ببارد كه من و شما را به ياد خدا بياورد و ياد خدا را در دلهایمان زنده نگه دارد.
با زنده ماندن ياد خدا انسان در حال تقواست، در حالتى كه از بى خبرى و غفلت و سقوط مى‏تواند نجات پيدا كند، و چنين تقوايى عامل رشد انسانيت انسان است.
زيارتمان، عبادتمان، معامله‌مان، تحصيلمان، كار در كارخانه مان، كار در كشتزارمان، سكوتمان، سخنمان، نشستمان و برخاستمان، همه با چيست؟ با ياد خدا اين مى‏شود آن تقواى رشد دهنده انسان.
نقش بنيادى و سلطه‏جويى فرهنگى و سياسى و اقتصادى است. كارگرى كه در نظام اجتماعى آينده اسير كارفرمايى بماند اين نظام اسلامى نيست.
كشاورزى كه بخواهد اسير ارباب كه هيچ، اسير ميدان دار بماند اين نظام اسلامى نيست. در نظام آينده بايد هر گونه سلطه جويى اجتماعى و فرهنگى و اقتصادى از بين برود در عين آنكه اين نظام اصيل اسلامى است و بيگانه گرا نيست، نه شرقى است و نه غربى است، جمهورى اسلامى است.
مي‌خواهند زن و مرد ما، پير و جوان ما را افسرده كنند. مى‏خواهند شور انقلابى ما را بخوابانند. بيدار باشيم، هوشيار باشيم.
كدام انقلاب است در دنيا كه در صبح پيروزيش كار خودش را تمام شده يافته باشد. خودآگاهى انقلابى، شور انقلابى بايد هم چنان ادامه يابد تا كى؟ من گفتم تا سال‏هاى سال؛ بگذاريد بگويم تا بى نهايت، بگذاريد بگويم:
«جامعه اسلامى جامعه‏اى است كه تداوم انقلاب در آن پايان زمانى ندارد.»
لذا در اين اصل دوم مى‏گوييم:«نظام جمهورى اسلامى نظامى است، توحيدى بر پايه فرهنگ اصيل و پويا و انقلابى اسلام با تكيه بر ارزش و كرامت انسان.»

من شخصا هيچ وقت حاضر نيستم دنيا را دو دستى به من تقديم كنند و بگويند تو در اين ارزش‏هاى دنيايى سقوط كن، تو آن روح متعالى عرفانى اسلامى را فراموش كن.
از شما كه آمده‏ايد براى زيارت آستان مقدس ثامن الائمه - سلام الله عليه - سوال مى‏كنم. آيا يك لحظه از آن لحظات شور عرفانى يك زائر عارف به حق امام را حاضريد با صدها هزار تومان پول مبادله كنيد؟ مگر پول و اقتصاد براى انسان‏ها مى‏تواند سعادت كامل بياورد؟
مى‏دانيد بزرگترين خطرى كه جامعه‏هاى پيشرفته اقتصادى دنيا را امروز تهديد مى‏كند چيست؟ فاصله طبقاتى كاپيتاليستى دولتى البته خطر هست، مشكل هست. ولى بزرگترين خطر نيست.
پس بزرگترين خطر چيست؟ نيهيليسم، احساس پوچى و پوكى كردن. برنامه مكرر و فرداى توليد و مصرف را ملال آور و خسته كننده و بدون فروغ و شادابى يافتن.
زندگى انسان، پيش از هر چيز فروغ و شر و گرماى عشق مى‏خواهد. زندگى بدون شور و گرماى عشق مزه و معنى ندارد.

 

 

اینم بحثهای ربر توی دانشگاه شیراز راجع به "منظور انقلاب"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 23:26  توسط فروزنده  | 

جمع رفاقتیه و بکگراند خنده . شوخی و جدی مرز مشخصی ندارند... تلخم! از اون روزی که دوستی یادآوری کرد :"موتورلا نخریدی. اینتل رو میخوای چیکار کنی؟؟!!!" ... یه نگاه دیگه به حاضرین : برق٬ کامپیوتر٬ مدیریت و ... یه مرور دیگه به انگیزه ها و شعارهامون که اوه! سر به گردون سای... جاش نیست ولی دیگه میگم :" بچه ها!٬ بیاین اینتل رو بشکنیم!" ... یه لظه سکوت چند لحظه بمب خنده ... "با سنگ بشکنیمش یا چکش؟!" ... "تو فعلا یه فکری برا همین ۳ واحد میکرو بکن!" ... "اینتل فقط منتظر ما بیایم تو میدونا! "... "حالا بچه یه چیزی گفت!"... ندا آروم میگه :" چند سال قبل یه گروه از بچه های کامژیوتر زدن به تولید ِ آی سی . ولی ...! علی الحساب میتونی ژیگیر شی که چرا اونا شکست خوردند؟" چهار ماه میگذره و من هنوز قدمی برنداشته م!...

 

 

... دولتهای استعمارگر ٬ بسیار زود متوجه این خطر شدند و بلاتفاصله دستور جلوگیری از ورود مجله ی "عروه الوثقی" را به ممالک مستعمره ی انگلیس و فرانسه صادر کردند. بدین وسیله اولین قدمی که "سید جمال" برای نحات ممالک اسلامی برداشته بود ٬ با شکست مواجه گردید... سید جمال به اتفاق شیخ محمد عبده از پاریس حرکت کرده و وارد مصر شدند. در آنجا جمعیتی را به نام "انجمن وطنی " تشکیل داده و از مردم برای ژیوستن به آن دعوت کردند. از آنجا که این انجمن بر خلاف تمام احزاب سیاسی روز برای رسیدن به قدرت تاسیس نشده بود از سرتاسر مصر تنها ۴۰ نفر به آن پیوستند.... همگی به اتفاق آرا به این نتیجه رسیدند که تنها راه نجات ٬ بازگشت به فرامین سعادت بخش اسلام است و بس. از اینرو برنامه ی ۱۷گانه ای برای عمل تنظیم کردند :

"هر یک از اعضای انجمن در هر شبانه روز لااقل۱ حزب از قرآن را با دقت و تامل بخواند.

به جماعت خواندن نماز های واجب

ترک نکردن امر به معروف و نهی از منکر

دعوت غیر مسلمانان به اسلام

بحث به احسن شکل با مبلغین مسیخی

یاری به فقرا در حد امکان

کشف و برآوردن نیازهای مشروع نیازمندان قبل از درخواست آنان

صله رحم

عیادت بیماران

جویا شدن از حال مسلمانی که در مسجد یا محل کار دیده نشده و کوشش برای رفع مشکل او

دیدار با کسانی که از مسافرتهای مشروع برمیگردند

پرداخت حقوق واجب مالی

کوتاهی نکردن از راهنمایی افراد ناآشنا با قوانین دین و یا سایر شئون سعادت بخش دیگر

دور کردن صفات رذیله از خود بویژه تکبر و خودپسندی و جاه طلبی

گذشت از لغزشهای برادران مسلمان خود

تندخو و غضبناک نبودن در رفتار با مردم

خودداری از انجام کاری یا گفتن سخنی که نفعی (مادی یا معنوی) برای آنان یا دیگر مسلمانان ندارد"

هر یک از اعضا موظف شدند دفترچه ی کوچکی به همراه خود داشته باشند تا به هر یک از مواد هفده گانه که که عمل کردند آن را یادداشت کنند. تا در دفتر انجمن ثبت شود و چون بعضی از این مواد هفده گانه احتیاج به امکانات مالی داشت ٬ همه ی ۴۰ نفر در مرحله ی اول تصمیم گرفتند که تجملات زندگی خود را بفروشند و با حداقل ضروریات زندگی به سر ببرند و باقی درآمد خود را در اختیار صندوق انجمن قرار دهند...

٬

کارنامه ی ۱ ماهه :

عیادت ۱۵۰۰ مریض

برآوردن اختیاج ۱۲۰۰۰ محتاج

توبه ی ۸۰۰ معتاد به مشروبات الکلی

نماز خواندن ۱۳۰۰ مسلمان که نماز نمیخواندند

توبه ی ۴۰۰ زن منحرف

استعفای ۸۰ نفر از مستخدمین ادارات انگلیسی

خودداری ۵۰۰ نفر از ثروتمندان مصر از خرید کالاهای لوکس از ممالک بیگانه بویژه انگلستان

سرمایه دادن به ۷۵ نفر ورشکسته

تامین یک ساله ی ۲۰۶ نفر از نیازمندان واقعی

برقراری ۴۴ مجلس بخث با مبلغین مسیحی و وارد کردن ۱۲۰ اشکال که از دادن پاسخ به آنها عاجز شدند!

... "لرد کرومر" مستشار مالی دولت انگلستان در مصر ٬ یکباره مشاهده کرد که امور تجاری انگلیس در مصر ۳۵٪ تنزل کرده است! و ۸۰ نفر از مامورین مجرب مسلمان استعفا دادند و نمایندگان کمپانیهای انگلیسی و مخصوصا نمایندگان فربوش اشیای تجملی از عدم مراجعه ی مشتریان فریادشان بلند است که "به اندازه ی مخارج مغازه و حقوق کارکنان هم فروش نداریم"آن عده از مامورین دولت مصر کعه مامور وصول مالیات مشروبات الکلی و فواحش بودند از شغل خود استعفا دادند. فعالیتهای ۳۵ ساله ی مبلغان مسیحیت نسبت به فعالیت یک ماهه ی انجمن وطنی مصر رنگ باخت و ... .

او در اولین گزارش خود چنین نوشت:"بدین وسیله به زمامداران انگلستان اعلام خطر میکنم که اگر یک سال دیگر انجمن وطنی مصر تحت رهبری سید جمال الدین اسدآبادی ادامه پیدا کند، نه تنها سیاست و تجارت دولت انگلیس در آسیا و آفریقا یکسره نابود خواهد شد بلکه ترس آن است که نفوذ کشورهای اروپایی یکباره در سراسر جهان به خطر افتد."

و در گزارش دوم خود نیز هشدار میدهد :"انجمن وطنی مصر بدترین صاعقه ایست که برای پیشرفت ما تصور شود و باید با کمال سرعت برای تفرق آنان دستور صادر شود."

کرومر در سومین گزارش معترف است:" انجمن وطنی مصر بهترین شاهد است بر استیلای محیر العقول مسلمین در سیزده قرن قبل که در مدت کوتاهی بر ثلث کشورهای جهان تسلط یافتند.."

یکی از مبلغین مسیحی در گزارشی که به کلیسای صانپل (بزرگترین کلیسای آنوقت) ارائه کرد، آورده است:"هیچ امری عجیبتر از این واقعه نیست که 700 میلیون مسیحی در مقابل 40 نفر مسلمان که در واقع روح یک سید روحانی در کالبد آنها بیش نیست، اینگونه مقهور گردند!"

و رئیس بانک انگلستان در مصر نیز نوشت:"از غرایب روزگار این که امروز سیاست اروپا در مصر و فردا در سراسر دنیا پایمال فعالیت 40 نفر مسلمان خواهد شد که سلاحشان فقط دیانت است ."

..."بارالها! گفته ی تو راست است که "و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا" پروردگارا! گفته ی تو حق است و این انجمن مقدس به نام تو و برای یاری دین تو تشکیل یافته است . ...قرآنی که در پرتو شعاع نورانی اش دنیای دیروز و امروز را با آن انحطاط به این درجه از تمدن رسانید امروز منحصر شده به : تلاوت قبرستانها!زینت قنداق بچه! مقدمه ی انتقال اسباب منزل!چشم زخم! قسم دروغ! مشغولیت روزه داران! زباله ی مساجد! بازیچه ی مکتبخانه ها! سلاح جن زده ها! حمایل مسافرین! حرز زورخانه! سرمایه ی کتابفروشیها! ... خدایا تو گفتی و حق گفتی :" ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم" آری خداوندا! ما صورت دلهای خود را از اطاعت تو برگرداندیم تو هم سعادت و شرافت ما را به ذلت و نکبت مبدل ساختی !"... -سید جمال/پانزدهمین جلسه ی انجمن

(به نقل از کتاب "بخثهای دکتر و پیر" نوشته ی شهید هاشمی نژاد)

 

 

 

 

 

 

شاید سطحی و ساده انگارانه بنظر بیاد ولی اینها رو گفتم که یادآوری کنم همین اسلامی که میشناسیم چه پتانسیلی داره...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 2:52  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

1- انگیزه های لشکریان امام:

جنگ امام حسن با معاویه در ابتدای خلافت ایشان و در واقع بلافاصله پس از دوران خلافت امام علی بود که دورانی پُرجنگ _ لااقل برای اهل کوفه_ بوده و در نتیجه جَوِّ هیجانی ِ جنگ (بویژه جنگ با معاویه) کماکان در کوفه وجود داشت بویژه که امام علی هم در اواخر حیات خود در تدارک سپاهی 40هزار نفره برای مقابله با معاویه بودند . پس قریب الوقوع بودن ِ جنگی مابین کوفه و شام از همان زمان (اواخر خلافت امام علی) برای مردم واضح بود. این فضای آماده(ظاهرا!) را علاوه یکنیم به تبلیغات گسترده و قوی ِ شیعیان امام حسن مبنی بر ارزشهای جهاد و سعی آنها در ترغیب هرچه بیشتر ِ مردم به پیوستن به جنگ (این تبلیغات پس از حرکت سپاه شام بسمت کوفه و صدور فرمان امام حسن برای جهاد بود) . و نیز علاوه می کنیم به برگزاری جشنهای هفته ی اول خلافت امام حسن در گوشه و کنار کوفه!(مردم کوفه ظاهرا از این حسن انتخاب خود و پذیرش امام حسن ، خلافت را، بسیار مشعوف بودند بطوری که تا 1 هفته بصورت خودجوش در گوشه و کنار کوفه جشنهایی به این مناسبت برپا بود!)

طبیعتا از رَصَد ِ کلی این فضا ابتدائا بالا بودن ِ احتمال جنگ کوفه با شام و سپس بالا بودن ِ احتمال ِ "پیروزی کوفه" بر می آمد. این مسئله(بالا بودن ِ احتمال ِ "پیروزی کوفه") جای دقت ویژه ای دارد : 20سال پس از این ماجرا (سال 61) آنچه که برای همگان مسلم است "شکست نظامی ِ امام " است!... اما اینجا همین بالا بودن ِ احتمال ِ پیروزی بود که جنگ را برای "غیر مخلصین" هم جذاب می کرد ! (این مسئله خیلی جای تامل دارد) بعلاوه ی جماعت خوارج [که فارغ از حرفهای تکراری، بسیار جای مطالعه دارند که چرا آنروز اینهمه جذاب بودند؟ و ...] که حضور خود ر ا در این جنگ بمنزله ی "بُرد-بُرد" میدیدند! یا پیروزی کوفه بود و ضربه به معاویه (یک دشمن ِ خوارج) و یا شکست کوفه بود و...! و اما مهمتر ازهمه برای این جماعت (خوارج) خود ِ فضای جنگ بود یعنی مناسبترین بستر برای ایجاد ِ فرصتهای ناب ِ "ترور" ِ امام و اصحابش و آشوبگری (در سپاه کوفه)...

و دسته های دیگری با انگیزه های متنوع(!) که به لشکر امام پیوستند! (مثلا گروه الحمرا که اساسا طایفه ای شورش طلب بودند ، غنیمت طلبانی که اگر از دشمن نتوانند، از دوست می بَرَند!!!)

شاید اگر امکان نوعی "فیلترینگ " برای امام حسن وجود میداشت میتوانستند از آنچه رخ داد اجتناب کنند... یعنی معضل ِ جدی "حضور عناصری که نباید" در سپاه امام بود و نه "عدم حضور عناصری که باید" . این عدیکپارچگی و بویژه عدم اخلاص در سپاهیان امام بود که مانع ِ شکل گیری یک "جهاد مقدس اسلامی"(آنطور که میدانیم) بود . شاید اگر تنها امام بود و همان یاران نزدیک و عده ای (*) که بر اثر یادآوریهای اصحاب و امام ، فضایل ِ جهاد را، و تحریک انگیزه های "دینی"شان به امام پیوستند ؛ ولو اندک بودند اما "بدر"ی یا "جمل"ی یا "نهروان"ی ... یا لااقل "کربلا"یی می شد! در واقع بهترین فیلتری که در سال 61 بود و در سال 41 نبود همان "شکست قطعی نظامیامام بود !

"حضور عناصری که نباید " در سپاه امام حسن ، آن عده(*) را هم از حال ایده آل جهاد و مجاهد دور میکرد [(*): این عده مانند مسلمانان صدر اسلام ِ مدینه بنظر میرسند؛و بعبارت نزدیکتر: مثل اکثریت خود ِ ما!؛ وجدّا جای مطالعه ی "کاربردی" دارند: کارآیی ِ این عده چقدر است؟ و در چه شرایطی؟ و چرا و کجا "نیاز" به حضورشان داریم ؟ و...]

خود ِ امام حسن از این سپاه توصیف ِ گویای دارند:

"به راه صفین که می رفتید ، دینتان پیشاپیش دنیاتان بود ولی اکنون دنیاتان پیشاپیش دینتان قرار دارد! شما اکنون در میانه ی دو کشته قرار گرفته اید : کشته ای در صفین که بر او میگریید و کشته ای در نهروان "که انتقام ِ او را از ما میطلبید."! بازماندگان ، عهدفروگذار و نامردمند و گریه کنندگان ، شورشگر و عاصی ... "

اما این امکان ِ تصفیه نیست! چون در اسلام ، داوطلب ِ جهاد را مادام که "ادعای اسلام" دارد و "قادر به حمل سلاح" است (فقط همین دو شرط) نمیتوان از سپاه طرد کرد و میان طبقات مختلف امتیازاتی قائل شد. اگر امام حسن می خواست دست به تصفیه ای بزند ، آن شورش را خود در سپاه ِ خود _و بسی خونینتر !_ می انداخت!

2- شخصیت عبیدالله بن عباس (فرمانده ِ اول ِسپاه ِ "مقدمه" ی امام حسن ، که به معاویه پیوست!):

او اولین کسی بود که با امام حسن بیعت کرد و مردم را به این بیعت فراخواند . دو فرزند ِ خردسالش بدست لشکر ی فرستاده ی معاویه (بسر بن ارطاه) در یمن کشته شده بودند (لشکری که به مدینه و مکه رسیده بود و پس از فرار کارگزاران ِ این شهرها کشتار فجیعی از مردم مکه و مدینه براه انداخته بود . عبیدالله بن عباس فرماندار یمن بود_از طرف امام علی_ که از مقابل این لشکر گریخته بود و ... البته این امر توجیه تاریخی داشت: ضعف قوای نظامی ِ یمن...) .

در این زمان (جنگ امام حسن با معاویه) 37 سال داشت(یعنی نسبتا یک فرمانده ی جوان محسوب می شد) و مصرّ بر عداوت ِ با معاویه و لزوم ِ جنگ با او بود ، هاشمی بود و امین ِ امام به لحاظ پایداری در شرایط سخت جنگ و ... اما ذاتا فردی تندخو بود و علاقه مند به "اول بودن" و مغرور . در نامه ای که امام مبتنی بر فرماندهی ِ او به وی داده در چند جمله ی پشت سر ِ هم کرارا تاکید بر این شده است که : "مشورت کن(با قیس بن سعد و سعید بن قیس)"،"با لشکرت فروتنی کن،با آنها همنشین باش "و ... و بسیار در تمجید و ذکر فضایل ِ فضایل این لشکر(لشکری که به عبیدالله سپرده شده) در این نامه سخن رفته است ، که همگی نشان از توجه ِ امام به خصلتهای ذاتی این فرمانده است و سعی ایشان بر پیشگیری از آسیبهای احتمالی.

(پس از اندک مدتی از فراخوان امام برای جهاد 12هزار نفر از کوفه و سایر بلاد لبیک گفتند که آمده است: هیچ شیعه ای نبود که از هرکجای سرزمینهای اسلامی به امام نپیوندد(یعنی بهترین سرمایه های انسانی ِ شیعه در این12هزار نفر بودند)!این 12هزار نفر را امام به فرماندهی ی عبیدالله(و قیس و سعید بعنوان جانشینان احتمالی ِ او) به مقابله با سپاه معاویه که به سمت کوفه می آمد فرستاده بود تا خود باز هم به جمع آوری سپاه بپردازد(با توجه به آمادگی 40هزار نفر جنگجو در اواخر حیات امام علی!)و این 12هزار نفر "سپاه مقدمه" نام گرفتند اما این تلاشهای امام تنها به گرد آوری 4هزار نفر ِ دیگر از کوفه انجامید...!!!) عبیدالله پس از مشاهده ی اینکه تبلیغات ِ جهاد در کوفه (شهری که وقتی عبیدالله آنرا با لشکرش ترک می کردند ، یکپارچه شور ِ جهاد بود!) بی نتیجه مانده است ، بیم آن میبرد که این خبر (فقط 4هزار نفر ...) به لشکرش برسد و "بی انگیزگی برای جهاد " را منتقل کند ، که چنین هم شد! و از طرفی هم از سمت سپاه شام بطرق مختلف شایعه ی تمایل امام به صلح در سپاه او میپیچید! و این برای عبیدالله که نه بر "تعداد نفرات " ِ لشکرش ، که بر "روحیه" ی آنها تکیه کرده بود، معنایی جز شکست نداشت، با مطالعه بر روی افراد سپاهش چنددستگی و و سستی و کم اخلاصی و آمادگی شورش و نافرمانی ِِ آنها را دریافت و در مقایسه با "انبوه ِ چشم بسته و گوش به فرمان" ِ شام ، نگران ِ شکستی بود که پرونده ی نظامی ِ و را خدشه دار میکند:" با این روحیه ی لشکر ما شکست خواهیم خورد و من بعنوان فرمانده مورد مذمت ِ افکار عمومی قرار خواهم گرفت..." این فکر بود که بیش از هرچیز بر او فشار وارد می کرد.[این شخصیت هم خیلی قابل مطالعه است]

3- خیانت :

دیگرانی که به معاویه پیوستند(از 12هزار نفر ِ مقدمه، پس از عبیدالله، 8 هزار نفر به معاویه پیوستند!) بگواهی تاریخ از "اشراف کوفه" بودند (که برای غنیمت و ... به این جنگ ِ احتمالا پیروز(گفتیم...!)آمده بودند) برای این جمع ، به خودی ِ خود ، تکرار ِ خلافت و عدالت ِ علی به صلاح نبود ! (هرچند با نرمخویی ِ امام حسن ، در ابتدا گمان میبردند که آن سختگیری ِ علوی تکرار نخواهد شد! اما بزودی بطلان ِ این گمان را دیدند) و در نتیجه به شکست ِ امام بی میل نبودند ! و با توجه به اینکه اینان کسان نبودند که معاویه و بدعهدیش را نشناسند ، انگیزه ی رفتنشان بیشتر ترک ِ سپاه ِ امام بود و نه وعده های معاویه .

4- گزینه های آلترناتیو ِ امام :

از طرفی ، راه ِ "شهادت" هم بر امام بسته بود! این ادعا با نگاهی به وضع ِ لشکر ِ امام مشخص می شود : پس از اینکه معاویه پیام صلح را (بهمراه ِ نامه هایی که از لشکر امام حسن _لشکر مدائن . نه لشکر ِ مقدمه، که امکان ِ فرار به سمت ِ معاویه را نداشتند!_ مبتنی بر حمایت از معاویه!!! به او فرستاه شده بود) برای امام فرستاد ، امام امام مردم را جمع کردند و خطاب کردند:"آگاه باشید که معاویه ما را به کاری خوانده است که ...(شرح ِ پیشنهاد ِ معاویه با توضیحات ِ لازم ...و نظر خواهی از لشکریان)" و پس از این خطابه همه یکصدا فریاد زدند :"صلح را بپذیر"! این یک نقل متواتر است و یک نقل متواتر ِ دیگر اینکه : پس از پذیرش صلح ، افراد ِ لشکر شورش کردند! و خیمه ی اام را غارت کردند! و ایشان را که برای تصمیمگیری به سوی والی ِ مدائن می رفتند ترور کردند ! ...

اگر سایر ِ وقایع را هم نبینیم(مثلا تکفیر ِ امام! و ...) کنار ِ هم گذاشتن ِ همین دو مطلب ِ قطعی ، چنددستگی ِ سپاه را مشخص میکند! که چه در حال جنگ و چه در صلح عده ای ناراضی و آماده ی شورش بودند!!! (بعلاوه ی گروههایی مثل خوارج و الحمرا...!) کشته شدن ِ امام به دست ِ لشکر ِ خود ، چیزی شبیه به "قتل عثمان" میبود و نه "شهادت"(حاکمی که به زیردستان ِ خود ظلم کرده و و مورد ِ غضب ِ آنها واقع شده . همین ! )

یک امکان دیگر هم که به ذهن میرسد : "سپاه ِ مقدمه پس از فرار ِ آن 8 هزار نفر ، 4هزار نفر متقاضی جهاد داشت! امام می توانست آنها را به جهاد بفرستد... " این هم با توجه به روحیه ی سپاه و تعداد و ... به شکستی محتوم می انجامید و هم این 4هزارنفر (که مشتمل هم بود بر بهترینهای شیعه که متکای حفظ ِ اسلام ِ راستین بودند)و هم امام (که یا بدست لشکر ِ خود یا در جنگ و به دست ِ دشمن کشته میشد) از دست می رفتند و موضع امام از "رقیبی که شرایط ِ تعیین کننده ای برای صلح وضع می کند" به "دشمنی شکست خورده و ذلیل" تغییر می کرد(کاهش قدرت چانه زنی ِ امام)! و اینهمه یعنی اسلام بی هیچ محافظی در اختیار معاویه (که به تصریح ِ تاریخ در همه ی فعالیتهایش هدفی جز تحریف اسلام نداشته) برای ارائه ی "هر" قرائتی ...!

5- شرایط صلح (طرح استراتژی جدید شیعه) و شبهه ی خلافت معاویه و بیعت امام با او!

در واقع پیشنهادی که معاویه برای مرتبه ی اول به امام می دهد این است که :"کاری بدون اطلاع امام انجام نگیرد و ..." و همین تلقی موجب آن است که بعدتر امام در باره ی معاویه میگوید :"او به وضع ِ خود آشناتر و بر کاری که بدو واگذار کرده ایم شکرگذارتر است ..." یعنی کار ِ "زمامداری"! بتعبیری :از آنجا که جنگ بر سر ِ مسئله ی "حکومت" بود ، پس مصالحه هم بر سر ِ همین امر (حکومت و زمامداری و نه خلافت و بیعت و ...) بوده است . امام هم در خلال گفگو با یکی از اصحاب _پس از صلح_ چنین می گوید :"من مومنان را خوار نکردم بلکه خوش نداشتم آنها را بخاطر "سلطنت" به کشتن دهم...". بعلاوه امام و سایرین و حتی اطرافیان ِ معاویه و حتی خود ِ او(معاویه!) خلافت معاویه را صراحتا وبه کَرّات نفی کرده اند!

[شرایط صلح را نمی آورم چون مفصل و دردسترس است و البته نقلهای مختلفی هم در جزئیات ِ آن هست ... _ به خود ِ کتاب مراجعه شود!] چند نمونه از گامهای موفقیت آمیزی که طرح صلح در راه ِ بدنام کردن ِ معاویه و رسوا کردن ِ بنی امیه بطور عام به آن نایل آمد (شاید این همان شکل جدید رسالت اهل بیت بود که امام حسن اولین سنگ بنای آنرا کار گذاشت!_ کتاب پیشوای صادق مفصلتر به این شکل جدید رسالت میپردازد_) :

دشمنی تعداد زیادی از شخصیتهای "بارز" ِ اسلامی با معاویه ...

+ گروههایی که در بندهای قرارداد ی صلح از آنها نام برده شده بود و معاویه حقی (یا امنیتی یا ...)برای آنها بعهده گرفته بود (با این بدعهدی ِ آشکار ِ معاویه) در جبهه ی مخالفین معاویه قرار گرفتند و او را دشمن خونخوار خود دیدند (چون اعلام کرد که به تعهد خود مبنی بر دادن امنیت جانی به آها پایبند نیست)!

+مسئله ی نامزد کردن ِ یزید برای خلافت ( ِ بعد از خود) ! که عموم مسلمانان را علیه خود به دشمنی برخیزاند!

+ جنایات خونین و آشکار معاویه (قتلهای صحابه ی پیامبر و تابعین ،مثلا حُجر و یارانش که بازتاب گسترده ای داشت تا آنجا که یکی از صحابه در پی اعتراض به قتل حجر از غصه جان سپرد![اگر کسی راجع به ماجرای حجر منبع قابل بررسی ای سراغ دارد لطفا ذکر بفرماید]) در کنار آن زمینه ای که امام در قرارداد ایجاد کرده بود...

+ماجرای کربلا که قویترین تیری بود که امام حسن از پیش در کمان نهاده بود (در نتیجه "لایوم کیومک یا اباعبدالله" لحن فرمانده ی ارشدی میشود که سایر فرماندهانش را به کارها و وظایفشان میگمارد و هر نقش را به تناسب به هرکسی محول میکند!)

+ ...

6- حکایت بیعت گرفتن برای یزید

ابتدائا معاویه به مدینه می آید و امام حسین و ابن عباس را فرا می خواند و از فضایل یزید!!! با آنها سخن می گوید(که با تدبیر است ولو اینکه کم سن و سال است از نکات جالب توجه اینکه او خود برای گرفتن ِ حکومت از امام حسن و امام حسین تنها دلیلی که می آورد: من از شما مسنترم! ولو اینکه شما فضایل بیشتری دارید!) و ... و امام حسین صریحا او را جواب میدهد که :"گویی چیزی را توصیف می کنی که نهفته ای!!!...(یزید را که همه میشناسیم که چنین نیست!)... "

بعدا زمانی که امام حسین و ابن عباس در مکه بودند معاویه به مکه رفته و اینها را تهدید میکند و در اجتماع حج این عده را زیر شمشیر می آورد و اعلام میکند کهاین عده موافقند با ولیعهدی ِ یزید! و در این شرایط برای یزید بیعت میگیرد! [متن مذاکرات در خود کتاب در دسترس است!]

[تصور کنیم امام حسین در این لحظه دست به افشاگری میزد و یا لااقل اعلام مخالفت میکرد ... نتیجه : کشته شدن ِ او و با توجه به قدرت رسانه ای ِ معاویه (تا حدی که از مردی شامی در مورد "ابوتراب" میرسندمیگوید : بگمانم یک راهزنی بوده ...!)دلیلی برای این قتل تراشیده میشد! ومانعی در برابر ِ چرخش 180 درجه ای ِ همه ی ماوقع نبود!(در صورتی که مثلا در واقعه ی عاشورا امام آنقدر روی بعد رسانه ای و ثبت و نشر ِ حقیقت ِ واقعه کار میکنند!) ...]

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 18:42  توسط فروزنده  | 

از خطبه ی ۱۷

دشمنترين مردم در نزد خدا ، دو كس باشند . يكى آنكه خداوند او را به حال خود رها كرده ، پس ، از راه راست منحرف گشته است ، به سخنان بدعت‏آميز دلبسته و مردم را به ضلالت فرا مى‏خواند . فريبى است براى كسى كه بدو فريفته شود ...

 ديگرى ، كسى است كه كوله‏بار نادانى بر پشت گرفته و در ميان جماعت نادانان امت در تكاپوست . در ظلمت فتنه و فساد جولان دهد و ، همانند كوران ، راه اصلاح و آشتى را نمى‏بيند . جمعى كه به ظاهر آدمى‏اند ، او را دانشمند خوانند و حال آنكه در او دانشى نيست . آغاز كرده و گردآورده ، چيزى را كه اندكش از بسيارش بهتر است . خويشتن را از آبى گنده سيراب كرده و بسا چيزهاى بى‏فايدت كه در گنجينه خاطر خود نهان دارد . در ميان مردم به قضاوت نشست و بر عهده گرفت كه آنچه را كه ديگران در شناختش درمانده‏اند برايشان آشكار سازد . اگر با مشكل و مبهمى روياروى گردد ، براى گشودن آن سخنانى بيهوده از رأى خويش مهيا كند ، كه آن را كلامى قاطع پندارد و بر قامت آن جامه‏اى مى‏بافد ،

در سستى ، چونان تار عنكبوت . نداند رأيى كه داده صواب است يا خطا . اگر صواب باشد ، بيمناك است كه مبادا خطا باشد . و اگر خطا باشد ، اميد مى‏دارد كه آنچه گفته صواب باشد . نادانى است ، در عين نادانى ، دستخوش خبط و خطا ، و با اين حال ، بر اشترى سوار است كه آن هم پيش پاى خود نبيند . هرگز در علمى حكم قطعى نراند .

روايات را بر باد مى‏دهد آنسان كه گياه خشك را بر باد دهند . به خدا سوگند ، توانايى آن ندارد كه درباره آنچه بر او وارد مى‏شود حكمى صادر كند . شايسته مسندى كه بر آن نشسته است نباشد . و نمى‏پندارد كه ديگران را در چيزى كه خود بدان جاهل است دانشى باشد و نمى‏بيند كه آن سوى آنچه او بدان دست يافته ديگرى را رأى و نظرى بود . اگر مطلبى بر او پوشيده ماند كتمانش كند ، زيرا به جهل خود آگاه است .

خونهاى به ناحق ريخته ، از جور او فرياد مى‏آورند . ميراثهاى بناحق تقسيم شده از ظلم او مى‏نالند . به خداوند شكوه مى‏كنم از مردمى كه در جهل زيستند و در ضلالت مردند . در نظر آنان هيچ متاعى كاسدتر از كتاب خدا نيست اگر آنچنانكه شايسته است تلاوت شود . و هيچ متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نيست اگر تحريف شده باشد و از معنى واقعى خود گرديده باشد . هيچ چيز را زشت‏تر از كار نيك نمى‏دانند و هيچ چيز را نيكوتر از زشتكارى نمى‏شمارند .

از خطبه ی ۲۹

اى مردمى كه به تن‏ها مجتمعيد و به آراء پراكنده . سخنتان هنگامى كه لاف دليرى مى‏زنيد صخره‏هاى سخت را نرم مى‏كند ، در حالى كه ، كردارتان دشمنانتان را در شما به طمع مى‏اندازد . چون در بزم نشينيد ، دعوى رزم‏آورى كنيد و چون جنگ چهره نمايد ، از آن مى‏گريزيد . دعوت آن كس ، كه شما را فراخواند ، روى پيروزى نبيند و آنكه براى راحت شما خويشتن را به تعب افكند ، هرگز به راحت و آرامش نرسد . مشتى اباطيل را بهانه مى‏كنيد تا در كار تعلل ورزيد . همانند وامدارى كه پيوسته اداى دين خويش به تأخير اندازد . ذليل سركوفته ، از خود دفع ستم نتواند كرد ،

كه حق جز در سايه كوشش فراچنگ نيايد .

اگر خانه شما را بستانند ، كدام خانه را از دشمن حمايت خواهيد كرد ؟ و بعد از من با كدام امام با دشمن پيكار مى‏كنيد ؟ به خدا سوگند ، فريب خورده كسى است كه شما او را به وعده دروغ بفريبيد . هر كه پندارد كه به نيروى شما پيروز مى‏شود ، همانند كسى است كه آن تير از تيرهاى قمار نصيب او شود كه سودش از همه كمتر است و هر كه شما را چون تير به سوى دشمن افكند ، تير شكسته بى‏پيكان را در كمان رانده . به خدا سوگند ، به جايى رسيده‏ام كه ديگر سخن شما باور نمى‏كنم و به يارى شما اميد نمى‏بندم و دشمن را به شما بيم نمى‏دهم .

http://www.imamalinet.net

استفتا و جوابش با شعر!(آیت الله مکارم)

-----------------------------------------------------------------

این بیکاری اول ترم و ازدحام آخر ترم... دو روی سکه ی بینظمی اند... هفته ی قبل که عاطفه رو بعد از بیش از ۱ ماه دیدم  فقط چند ثانیه ای تبادل نگاه با بکگراند لبخند! برای خودم باورش خیلی سخت بود که "هیچ کاری با هم نداریم!!!"فکر می کنم دیگه بازنشسته شده م! چه احساسی داره روزهات با "نماز ظهر" شروع بشه فقط چون انگیزه ای برای بیدار شدن نداری !؟ (ببخشید یه کم "شخصی" بود ولی گفتم که هر کی فکر می کنه میتونی کمکی ازم بگیره I have a plenty of time !!!...)

اینم یه بیان دیگه از اومدن "بنی صدر" ! نکته ش "صداقت"شه!   به یاد ترم ۲  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 16:13  توسط فروزنده  | 

۱. عذر می خوام از طولانی شدن ! اما این نتیجه ی به کار بستن همه ی تلاشمه برای خلاصه کردنش !

"... تجدید یک انقلاب ، گاه از ایجاد آن بسی مهمتر و دشوارتر است. روحیه هایی استوار، ایمانهایی راسخ، مغزهایی نیرومند و فکرهایی بیدار و آگاه و فعال لازم است تا بتواند این بار فرساینده را برای مدتی دراز روی دوش نگه دارند . اکنون چه کسی برای اینکار آماده است؟ آن شیعه یی که قیام حسین بن علی را تحمل نمی کند؟ آن شیعه یی که با امام حسن راه نمی افتد؟ بی گمان هر قیام و اقدامی که به اتکائ عناصر ناپخته و تربیت نشده یی از آن قبیل واقع شود فرجامی ندامت انگیز و خسارتبارتر خواهد داشت. تجربه ی توابین(!) و سپس قیام مختار و ابراهیم بن مالک گواه صادق این ادعاست..."

"... پس از حسین بن علی همه از راه بازگشتند، مگر 3 نفر؛..."

و ماجرا از اینجا شروع می شود امامی (امام سجاد(ع)) با فقط 3 شیعه!

کتاب "پیشوای صادق" با بیان دو نگاه به زندگی امام صادق شروع می کند(نگاه اکثر شیعیان: امامی نشسته در خانه، اهل درس و بحث و 4000 شاگرد و مغلوب کننده ی ملحدان در همه ی مناظره ها و ... که برای حفظ این حوزه ی علمی حاضر است در کسوت ِ مقصری پشیمان، منصور ِ عباسی را به ایوب و یوسف و یونس تشبیه کند(!) و از او بخواهد که در برابر ِجهالت ِ(!) شیعیانی که اقدام به قیام کرده اند صبر پیشه کرده و از سر تقصیراتشان بگذرد! و دیگری نگاه برخی مستشرقین: رهبری بی اعتنا به فقر و فلاکت و اختناق ِ حاکم بر امتش...) وبا این تصریح که" این هر دو نگاه ریشه ی واحدی در "سطحی نگری و بی انصافی " دارند..." ، پس از مروری بر مفهوم ِ (فلسفه و وظیفه ی) نبوت و در ادامه ی آن امامت و برشمردن ۴ دوره ی امامت (سکوت وهمکاری(25 سال ِ اول)/ کسب قدرت(5 سال ِ بعد)/ صلح(دورانی که همه ی رسانه ها مطلقا در اختیار دشمن است و... و استراتژی ویژه ی امام حسن که راه امامت و شیعه را از لحظه ی صلح به بعد تعریف می کند،آغاز به کار مخفی شیعه - کتاب ِ "صلح امام حسن پرشکوهترین نرمش قهرمانانه ی تاریخ ترجمه ی همین نویسنده!)/ تعقیب) مفصلا به تشریح و بررسی ِ عملکرد ِ امامت در دوران تعقیب( ۳ امام بعد از عاشورا) می پردازد.

"...چه حادثه ی شگفت انگیزی !... پس از واقعه ی عاشورا همه رفتند!همه از راه برگشتند! همه از آینده ی جذاب و دلگرم کننده یی که آنها را به خود میکشید مایوس شدند!از همه ی آرزوها و آرمانهای تشیع صرف نظر کردند. فقط به نام تشیع و به اینکه در دل به امامان عقیده و محبت داشته باشند قناعت ورزیدند... ... یحیی بن ام طویل (یکی از همان فقط ۳شیعه ) به مسجد مدینه داخل می شد و در میان جمع مسلمانان و معتقدان به امام می ایستاد و خطاب به شیعیان مدعی سخنی را که ابراهیم بت شکن به بت پرستان زمان خود می گفت تکرار می کرد :"ما از شما و از آنچه شما بجای خدا عبادت می کنید بیزاریم..." ... این همان قاطعیت ِ ایدئولوژیک و جبهه گیری ِ پیروان و وابستگان به یک مکتب ِ دگرگون ساز است در برابر ِ ..."

 در ادامه ،در کنار ِ مرور ِ برخی موضعگیری های تند و زیرکانه و بعضا عجیب ِ امام سجاد و امام باقر(ع) ، کم کم حقایق ِ کلیدی تری از جهان شیعه ی آنروز رخ مینماید(البته رخ نمی نماید! چون یکی از معضلاتی که نویسنده به کرات از آن اظهار تاسف می کند "شدیدا مجهول بودن" ِ این تاریخ و این روابط است دقیقا بدلیل ماهیت این تعاملات!) :

"دوران زندگی امام ِ پنجم بطور کامل ادامه ی منطقی ِ دوران ِ زندگی ِ امام سجاد است . اکنون دیگر جمعی گرد آمده اند و شیعه دوباره احساس شخصیت می کند. دعوت شیعی که چند سالی بر اثر حادثه ی کربلا و حوادث خونین پس از آن... جز در پوششهای بسیار ضخیم ارائه نمی شد ، اکنون در بسیاری از اقطار کشورهای اسلامی... ریشه دوانیده ]دقت شود که در این مدت امام سجاد چه کرد که آن ۳ نفر شد این!؟ [ و... و حتی در دایره ای محدودتر به صورت یک پیوند فکری و عملی که می توان از آن به یک "تشکیلات حزبی" تعبیر کرد در آمده است..."  واین آن چیزیست که ظاهرا بیش از هر چیز کنجکاوی نویسده را برانگیخته! و نویسنده عمده ی همت کتاب را بر کشف ِ روابط و ضوابط ِ این "تشکیلات" متمرکز کرده اند و البته که کرارا تصریح دارند که این خود ِ "ماهیت" ِ کار تشکیلاتی است که آنرا از دید ِ تاریخ مخفی نگه می دارد...!

در ادامه ی حدیث فوق داریم" پس از حسین بن علی همه از راه بازگشتند، مگر 3 نفر؛...بعدها مردم دیگربه آنها پیوستند و جمع شیعیان انبوه گشت..." و حکایت ، دقیقا از آن تاکتیکی ست که این سه امام برای تحقق این فرایند (تبدیل ِ۳ شیعه به جمع ِ انبوه) بکار بستند (و البته در راستای استراتژی ِ۲۰۰ساله ای که امام حسن در اولین روزهای پس از صلح پایه ریزی کرد: کار مخفی با عده ای خاص !-مراجعه به صفحه ی ۱۰۰ و ۱۰۱ همین کتاب)

اما با بنی عباس وضع متفاوت میشود. حاکمانی که خود در اینگونه مبارزات( نظم یافته و مخفی) سابقه ی طولانی دارند ! و ... در نتیجه اختناق بالا می گیرد و مفاهیم " بایکوت" و "جاسوس"و "شکنجه برای اعتراف کشی" و ... از طرفی و "راز" و "تقیه " و "باب" و "صاحب ِ سِرّ " و "وکیل" از طرف مقابل تعریف می شوند! "...هر حرکت نسنجیده ای می تواند سر ِنخی باشد تا عمق این تشکیلات... "و جان امام و بهترین شیعیان و آینده ی نهضت را شدیدا به خطر بیاندازد...

نهایتا امامی تصویر می شود که دعا می کند شیعه ای را که ،پس از طی مسافتها برای ملاقات با امام، مجبور می شوند بی اعتنا روی از ایشان برگردانند!!! و... فکر می کنم این به مراتب دردناکتر است از روضه هایی که اغلب برای امام شنیده ام! اگر بفهمیم و البته قهرمانانه تر!

(از قسمتهای هیجان دارش می گذرم که مجبور شوید بخوانید البته خواهش می کنم بخوانید اینهمه فقط۱۱۳ صفحه ست ها!)

http://khamenei.ir/FA/Works/Books/detail.jsp?id=022

(منم یکی دارم! می تونید ازم بگیرید حتی!)

۲.شده تا حالا لازم شده باشه یه چیزاهیی بگید که از گفتنش شدیدا بیم ِ آن می برید که پای ِ دفاع از خوتون هم وسط باشه؟(یعنی نمی دونی برای خدا می خوای مثلا اعتراضی یا نقدی کنی یا برای اینکه مثلا به خودت برخورده یا...؟) چه باید کرد اونوقت؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 22:1  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده