|
|
|
|
|
تو یه روز بزرگ می شی محمد حسن! بزرگ می شی و با کلی کلمه ی جدید مواجه می شی با کلی کلمه ی جدید مواجه می شی و راجع به معنی خیلیهاشون می پرسی و لابد یکی از اون کلمه های جدید "انقلاب"ه... و اون روز وای به خاله ت اگه در توضیح این کلمه توی ۱۳۵۷ بمونه... و اون روز وای به خاله ت اگه هنوز "انقلاب" رو برات "انقلاب سیاسی" تعریف کنه... شاه ی رفت و خبرگان قانون اساسی و ولایت فقیه و قطع رابطه با آمریکا و ... و اون روز وای به خاله ت اگه هنوز شناسه ی ته فعلهاش "ند" باشه... و اون روز وای به خاله ت اگه برات فقط "بگه"! اگه نتونه جلوه های تعالی رو دونه دونه تو جامعه ی دوروبرت و توی زندگی خودت بهت نشون بده که "اینها دستاورد انقلاب ماست... نه انقلاب دهه های ۵۰ و ۶۰... انقلاب دهه های ۸۰ و ۹۰... انقلاب 1404..." ۱۰ سال دیگه... ۱۵ سال دیگه... ۲۰ سال دیگه... بالاخره یه روزی بزرگ میشی... و اون روز "وای تر" اینکه اصلا با یک چنین کلمه ای مواجه نشی!
پ.ن.۱ جمله ی ابتدای مطلب از من نیست.نمیدونم از کیه؟ اگه کسی می دونه راهنمایی لطفا پ.ن.۲ مراحل هر انقلاب را تفکیک می کنند به "انقلاب سیاسی" "انقلاب اقتصادی" "انقلاب فرهنگی" و ادامه می دهند که ما اولی را رد کرده و به دومی و سومی هنوز... البته رهبر اینطور مرحله بندی میکنند:"انقلاب اسلامی" "دولت اسلامی" "نظام اسلامی" "جامعه ی اسلامی" و ادامه می دهند که اولی و دومی را رد کرده ایم... پ.ن.۳ شخصیتهای متن صرفا نماینده ی دو نسلند... نسل طلبکار و بدهکار فردایی نه چندان دور!(فیلمسازان انقلابیمون می تونن به فکر ورژنهاتی بعدی به فکر "به نام پدر" باشند!) پ.ن.۴ در ادامه ی مطلب قبلیُ آقای تقوی طی ۲ ساعت از "کاربردهای فلسفه علم" گفتند. اگه بتونم(و شما هم بخواید!) جمع و جور می کنم بحثشونو برای مجاااز... خواهران جهت گیری تخصصی هم یه سری "اصول عملیه ی انتخاب رشته" در آوردن که اگه اجازه بفرمایند... مصاحبه ی پارسالمون با حجه الاسلام مظاهری، مسئول مرکز تازه تاسیس پژوهشهای اسلامی شریف، هم مرتبطه و خیلی مفید(انشاالله) که ...کلا منظوری بجز اعلام برنامه های ؟آتی مجاااز نداشتم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 8:58 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
1. نزدیک اذان ظهره ... پیامبر تو مسیر رفتن به مسجد به چندتا بچه که بازی میکردن برمیخوره ... سلام میده و جواب میگیره... بچه ها (که سواری دادن پیامبر به حسن و حسین رو یا دیده ند یا شنیده ند) یه پیشنهاد میدن ! ... :"کن ناقتنا(شتر ما باش)...!" ... مردم توی مسجد منتظر پیامبرند ... تاخیر ایشان غیر عادی شده ... بلال به نمایندگی از جمع برای پیگیری علت میره ... و ...! "برو به خانه ی ما ببین چی داریم... " بلال میره و با دست پر برمیگرده ! "بچه ها شترتونو به 8 تا گردو میفروشین؟..." طرفین معامله راضی میشن ! ... پیامبر همینطور که خاک لباسشونو میگیرند می خندند :"خدا رحمت کنه برادرم یوسف را که او را به چند درهم فروختند و مرا به 8 گردو!" 2. 1 سال از آشنایی محمدحسن با "دنیا" گذشت! ... "دنیا"... فرصتی برای "شدن" ... ممدحسن تو این 1 سال فرصتش از یک (بقول مامانش) "ارگانیزم زنده" (زنده بمعنای موجچودی که صرفا تنفس میکنه و غذا میخوره و ...درست مثل یه گیاه!) تبدیل" شد" به موجود هوشمندی که "مستقلا راه میره" ، بعضی چیزها(آدمها، خوراکیها، شعرها، بازیها،...)رو به بعضی دیگه "ترجیح میده" ، رفلکسی که به صدای بلندی که میگه "زاغکی قالب پنیری دید ..." میده کاملا با رفلکسش به صدای به همون اندازه بلندی که میگه "دست نزن!" متفاوته! (180 درجه!) هرچند فقط چند تا کلمه ی ساده تلفظ می کنه ولی به خوبی "می فهمه که چی میخواد و میفهمونه ..." و ... منم 1 سال فرصت داشتم ... ! تو هم ...!
3. هر صبح با صدای "خاله ضی ضی...!" ی مامانت شروع میشد و طرفه العینی تو (یه ممدحسن کوچولوی دوست داشتنی !) توی دستهام بودی...! تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت که قرار بود برم نیروگاه...! تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت "صلح امام حسن" هنوز خیلیش مونده...! تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت قول داده م به آینده ی "جهتگیری..." فکر کنم...! تو توی دستهام بودی و تا عصر که نیروی کمکی برسه(!) من خیلی چیزها یادم میرفت...! این خانوم هم یه موجودی "مثل تو" تو دستهاشه... بنظرت اون چه چیزهایی رو یادش رفته...؟! اصلا بنظرت اون چه چیزهایی یادش مونده...؟! طلایی ـ خاله! "محاصره" می دونی چیه ؟!... یه چیزیه تو مایه های اون شب که همه مون پای تلوزیون بودیم و تو بیدار شدی و دیدی اتاق تاریکه و تنهایی و ... کلی ترسیدی...
۴. وقتی داشتم رای می دادم یه متولد۶۸ بغل دستم بود. اومده بود بقول خودش شناسنامه ش مهر بخوره که دانشگاه راهش بدن! حتی میترسید توی برگه ی رایش "شوخی" بنویسه! هیچکی رو نمیشناخت! میپرسید أأأأ...!!! یعنی قراره رئیس مجلس عوض بشه!!! وقتی فهمید شریفیم برگه ی رایمونو گرفت کپ زد! پارسال الکترونیک آزاد تبریز قبول شده بود ولی چون شهریه ش زیاد بود امسال دوباره ... ! ته دلم باز همون نگرانی اومد ... : ما با بودجه ی بیت المال داریم درس میخونیم... بدهکاریما! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 17:48 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
متاسفانه خیلی دیر به دیر میبینمش ـحتی آخرین بار منو نشناخت! ـ به فردایی فکر می کنم که زبونش باز می شه!... کم کم یاد می گیره کنجکاوی کنه!... بپرسه!...و یاد بگیره... و وقتی بخواد بپرسه :"خاله! شما چیکار می کردین که هیچوقت نبودین؟..." و نگاهی که از شرمندگی پایین می افته:"خیلی کارها می خواستیم بکنیم... "
. . . مدتیه به نسل بعد فکر میکنم ؛ بقول دوستی :"اونایی که دست اندر کار انقلاب بودن نتونستن درست به ما منتقل کنن دغدغه انقلاب رو...ما چه طور می خوایم منتقل کنیم؟!... " واقعش، فکر میکنم راهی نداریم جز این که تو یه کشور "پیشرو" قرارشون بدیم! منظورم دقیقا اینه که باید جامعه ی ایده آلی که برای ساختنش انقلاب کردیم را تا اومدن ِ اونا ساخته باشیم!!! می تونیم یا نه رو درست نمیدونم ولی میدونم هیچکی از ما نخواهد پذیرفت که "ما ۵۰-۶۰ ساله که فقط می خواهیم ..." برای n امین بار یه سری به سند چشم انداز ۲۰ ساله ... رهبر می گه شدنیه!
راستی مصاحبه رو مجددا تکرار کردیم! و خدا رو شکر جدا گفتگوی خوب و مفیدی شد! حتی علاوه بر حاج آقای مظاهری؟ُ با سید علی موسوی هم ...! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 2:19 توسط فروزنده
|
|
||