|
|
|
|
|
نه فقط "هل من ناصر" ِ کربلاست که بی جواب می مونه ... امت جوگیر... امت ترسو ... امت دنیاخواه... "هل من ناصر" رو با "مسلم" به کوفه هم فرستاده بود... با سلیمان به مدینه و... نبود! همین بود! همه ی دارایی جهان اسلام... از حجاز تا عراق و ایران و شام... فقط 72 تا مسلمان... جماعت عظیمی که نماز ظهر رو پشت "مسلم" خوند... شب ، نماز مغربش را پشت ابن زیاد... بی هیچ اعتراضی... مسلم تنها می مونه مسلم دستگیر میشه هانی فتنها آدم با شرافت و غیر حزب بادی ِ کوفه که خواست تنها نذاردش، هم بازداشت می شه جماعتی که در حمایت از هانی ، اماده ی به خاک و خون کشیدن ِ کاخ ابن زیادند؛ به شهادت ِ دروغ ِ یک "سرشناس" ِ ترسو متفرق می شن... مسلم از بام دارالاماره ... و کسی دیگه نیست که خبر از بی اعتباری کوفه ببره... جماعت عظیمی که نماز ظهر رو پشت "مسلم" خوند... شب ، نماز مغربش را پشت ابن زیاد... بی هیچ اعتراضی... جماعت عظیمی که دنبال امام رضا راه افتادن برای نماز عید فطر... و نماز عیدشان را به اقتدای مامون...!!! ... بی هیچ اعتراضی کوفه و نیشابور نداره... خدا از تهران بگرداند این بلا را! بلای امت خواب... امت جوگیر... امت ترسو ... امت دنیا خواه... و هنوز در حیرتم از امامی که بعد از کربلا باید "امام بمونه"... اونم برای یک چنین امتی...
پ.ن. عنوان این مطلب، بیشتر جواب پست قبلی خودمه! پ.ن. اینو عرفه ی دو سال قبل... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 21:33 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
و هو یهدی السبیل... ما در دنیایی زندگی می کنیم که پدیده ای به نام "استعمار" را از سرگذرانده است. یعنی چه؟ یعنی « یک مردمی که به تعبیر برخی (۱) "شرایط طبیعی محیطشان، به آنها خوی رقابت (تا پای خونینترین جنگها) داده بود" ، راه ِ رسیدن به سرزمینهای جدید را کشف کردند.» به بیان تاریخی: "دریانوردی اروپا پیشرفت کرد!" اما این سرزمینهای جدید، برای این مهمانان ناخوانده "جدید" بود و در حقیقت "صاحبانی" داشت! صاحبانی (ساکنانی) که درکنار هم ، با قواعد پذیرفته شده ی خودشان، زندگی می کردند. ورود اروپاییان، نظم و قواعد این بازی را به هم زد. در شرایطی که هر کسی به سهم خود و به نقش خود قانع بود و به سهم متحدین و همکاران و همسایگان چشمی نداشت؛ کسی وارد شد که "رقابت می کرد". و فکر میکنم واضح است که نتیجه ی چنین مواجهه ای (یکطرف ساکنان اصلی با آن وصف و یکطرف دریانوردان تازه وارد با این وصف) چه خواهد بود؟! و بدتر آن بود که دریانوردی که زحمات بسیار کشیده و تلفات فراوان داده و خطرها پذیرفته و از ازدحام اروپا با رؤیای "منابع جدید" گریخته؛ از این سرزمینها چیزی جز همان "منابع" نمیبیند.از اینرو طبیعیست که همان افراطی را که تاریخ از این دسته اروپاییان در مسئله ی "شکار" دیده است(تا حد انقراض نسل بعضی گونه ها)، در برخوردشان با بومیان مناطق نیز عینا ببینیم! (و چه می دانیم؟ شاید این بار معنایی ِ "بدویت و توحش" که همراه با لفظ "بومیان" به ذهن می آید، ناشی از همان "یکسان دیدن کانگروهای استرالیا با سرخپوستان آمریکا با مسلمانان خاورمیانه " ، توسط همان دریانوردان سودپرست ماجراجویی که بعدتر راویان تاریخ شده ند، باشد!) و من بنای "استعمار" را عمدتا همینجا میدانم : "سرزمینها و منابع صاحب دار را منابع جدید تلقی کردن" ... گذشت؛ و بعضی جاها این بومیان که گاه از سطح تمدنی بمراتب بالاتر از مهاجمین ِ از دریا آمده برخوردار بودند؛ در مقابل این زیاده خواهی "مقاومت"هایی کردند و گاه این مقاومت به درگیریهای جدی ختم شد و البته بطور موازی، اروپا هم فرصت یافت (!) از جنبه های مختلف (از جمله سیاسی) رشد کند. و توپ و شلاق رفت و صنعت و مستشار و کلاه فرنگی و قرارداد و مرزهای رسمی و مستقل(بعبارتی: تقسیم غنیمتی بنام "جهان سوم" میان کمپانیهای جهان اول!) حاکم دست نشانده آمد و بعدها گفتندمان این "استعمار نو" بود. اینجا هم داستانها زیاد است از اعتراضها و سرکوبها و انقلابها و تحریفها و...و خلاصه مستعمرین نسبت به این نقاب جدید هم هشیار شدند. و اینجاست که دنیا وارد تجربه ی جدیدی میشود: "استعمار فرانو". مفهومی که برای ما جهان سومیها هنوز "جیز" است و صلاح نیست دیدن و شناختنش! اینبار دامنه ی پیشرفتهای قوم زیاده خواه، در ادامه ی جهانگردی و صنعتی و سیاسی، به "مدیریت ذهن" و "رسانه" هم رسید. اینبار ابزار ِ تحمیل و بهره کشی نه شلاق است و نه دخالت ، اینبار آدم به برده بودنش افتخار هم میکند! اینبار آدمها بردگی را انتخاب میکنند! "تصمیم می گیرند برده باشند!"چطوری؟! "چارچوب ارزشی" و دستگاه تحلیل و تصمیمگیری ِ فردفرد انسانها را استعمارگر است که دارد طراحی می کند! "جهانی سازی" !نه فقط در طراحی شهرها و دکور منازل و نحوه ی پوشیدن و خوردن و ... که حتی در علایقمان آنیم که او میخواهد! (یه نمونه : مقوله ی فوتبال؛ نه بعنوان یه ورزش بلکه بعنوان یک تجارت و حتی گاه بعنوان پوششی بر جنایات 33 روزه و 22 روزه...!) در انتخابهایمان مثلا همین انتخاب رشته ی تحصیلی و نقش اجتماعی آن راه می رویم که او اراده کرده است که "شأن بالاتری" داشته باشد!(مثلا چون نیاز به مهندس مفت و هوا و محیط زیست مفتتر جهان سومی دارد...) و نکته ی ظریف اینجاست:«پاین انتخابها ابدا بخاطر این نیست که "فلان گزینه فرنگی است" بلکه بخاطر این است که "واقعا فکر میکنیم و میسنجیم و به این نتیجه میرسیم که فلان گزینه مناسبتر است"» و نکته ی ظریف اینجاست:«پاین انتخابها ابدا بخاطر این نیست که "فلان گزینه فرنگی است" بلکه بخاطر این است که "واقعا فکر میکنیم و میسنجیم و به این نتیجه میرسیم که فلان گزینه مناسبتر است"» حتی در ارزشهای بزرگتر و مبنایی ترمان : "من حق دارم" !!! و حتی در تعریف همین حق :" حق آزاد حرف زدن (بماند که هرجا این آزاد حرف زدن به ضرر سیستم باشد، چنین حقی وجود ندارد!) ... حق انتخاب آزادانه ی محل زندگی و شکل آن و...(ایضا!) ... حق کتک نخوردن (ایضا!) ... حق مالکیت (ایضا!)... حق رفاه ..." حق انتخاب آزادانه ی محل زندگی و شکل آن و... و دقت داریم که پدیده ای بنام "تبلیغات" و "ارزش آفرینی"، رسما در مباحث بازاریابی مطرح هست! ولذا همه ی این انتخابهای آزاد ، قبلا به سمت خاصی کانالیزه شده ند و برای همین است که این "من حق دارم"ی که بزرگترین ارزش بشر معاصر است، تقدیرا معادل است با "من حق دارم مختارانه تنها راهی را بروم که شما برایم انتخاب کرده اید"! این یعنی "استعمار فرانو" . ارقام بهت آوری از قربانیان گرسنگی ارائه می شود (که گاه آدم به خودش حق میدهد از شرم بمیرد) . ارقام بهت آوری از ثروت برخی کمپانی ها (که از قضا صاحب رسانه هم هستند!)هم ارائه می شود. (عمده ی داشته های بشر که بتعبیر قرآن: مانند توپ بین عده ی محدودی دست به دست می شود!) . صحنه های نگفتنی ای از ویتنام والجزایر و بوسنی و اتیوپی و قانا و فلسطین و عراق و افغانستان و جای جای دنیا، در خاطره ی تاریخ مانده؛ اما، باز هم من فکر میکنم درد اصلی و ظلم بزرگ دنیای ما "استعمار فرانو" است. تحمیق بشر تا نبیند که چطوربردگی و بلکه بندگی میکند. و این صحنه ها نتیجه ی کاملا طبیعی ِ تمرّد از ارباب است ! مگر خودمان نپذیرفته ایم که جهانمان دهکده ایست و لابد محتاج کدخدا و اربابی!و تقویت ارتش ارباب به هر شکل ممکن، مباح و بلکه واجب است! برای برقراری نظم و...! بله. مشکل دقیقا همانجاست که به ما القا شد جهانتان دهکده ایست و ما قوم برتر ، ارباب...و ما پذیرفتیم بدون اینکه خودمان بفهمیم هم پذیرفتیم!و استعمار فرانو یعنی همین تائید ناحودآگاه! که نبینیم چطور پسندها و نحوه ی زندگی مان جز به نفع اصحاب زر(قطبهای سرمایه و صنعت که چرخشان جز با مصرف روزافزون بشر نمیچرخد. که اگر پولی هم به تو پیشکش کردند، برای بالا بردن "قدرت خرید"ت است!!!) و زور (حق وتو داران !) و تزویر(سیاستگذاران هالیوود و بی بی سی و الجزیره و ...) نیست!
(۰) امید آن است که شماره های بعدی یک مقدار "علمی"تر در بیاید... بالاخره تن به "نظم و اجبار" آکادمیک دادیم برای گفتن همین حرفها! ... انشاالله (۱) ما چگونه ما شدیم؟صادق زیباکلام. لازم به ذکر است که ایشان در کتاب کذا به هیچ عنوان مقوله ای بنام "استعمار" را به رسمیت نمیشناسند!
- منابع(البته برای این متن ، مراجعه ی مجدد و مستقیمی به اینها نداشته م ؛ اما گمان میکنم در این نگاه بی تاثیر نبوده ند): o سخنرانی های رهبر (بویژه دیدارهای دانشجویی اخیر:سمنان85-فردوسی86-شیراز87-نخبگان87-تشکلها87-علم و صنعت87) o بعضی بحثهای حلقه ای که در این 3 سال با حضور حجة الاسلام فلاح داشتیمکه انشاالله مستندسازی بشود! o تحلیلی از مناسک حج+ انسان+ معبودهای من (رکتر علی شریعتی) o آمریکاستیزی چرا؟(روژه گارودی) o غربزدگی –جلال آل احمد o ما چگونه ما شدیم؟ صادق زیباکلام o نشت نشا (رضا امیرخانی)
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 14:23 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
یه عده ای با ولع دندان تیز کرده ند برای انقلاب، این تنهاترین آزاده ی دهکده ی اسیر جهان...پشت کرده های به وطن، از نیویورک نعره ی مستانه ی "آزادی" سر میدن!!! ...مرفهین بیگانه با قدس ، از روز قدس ما "حق"شان (!!!) را می خواهند!!!...دلدادگان امریکای مطرود ِ ملت و دانشجوها ... تائبین ِ از خط امام، به "13 آبان" طمع ورزیده اند...یه عده در داخل ، واقعا با تمام وجود از "رژیم سفاک جمهوری اسلامیگ منزجرند و "خونخواه همرزمانشان" !!!. . . عزیز بزرگواری ... تمام دارایی ِ مبارزین و پابرهنگان عالم... ره برمان، بنابر ادعای خودمان!!!، ... سالهاست راه مان می نماید...می نماید؟... نه! دستمان را گرفته... قدم قدم ...(سمنان... فردوسی...شیراز... دیدار نخبگان ... افطاری تشکلها... علم و صنعت... و...) حالا تا اینجا فهمیدید؟...حالا احتمالا به این مشکل برخواهید خورد؟...و... قدم به قدم... به قاعده ی یک مربی...امیدوارست به ما...!!!هنوز هم... حتی در این چندماهه که بارها مجبور شد تصریح کند "این را هم من باید براتان بگویم؟!"... "چقدر گفتم؛ چرا نکردید؟!"...باز هم امید دارد به ما... به چه چیز ما؟! ... نمی دانم...ما چه می کنیم؟هی دستمان را از دستش می کشیم... دستی که خودمان، با ایمان، به دستش داده بودیم...!( می دانیم... بدون دست او گم خواهیم شد...!)دست خودمان نیست آخر! ...( با عرض پوزش) مگر "تام" وقتی چشمش به "جری" می افتد دست خودش است که به سمتش برود یا نرود؟!بعضی ها را که می بینیم ابراز وجود می کنند دامن از کف می دهیم...( نگوییم "غیرت"...! ... مگر نفرموده بود "حتی اگر عکس مرا پاره کردند..." .......چه رسد به اینکه فقط چهارتا سینی غذا به زمین کوبیده شود و چهارتا شعار...)چشممان که به بعضی ها می افتد ...دامن از کف می دهیم... و واکنشهایی کاملا قابل پیشبینی ... (عجب اسباب بازی بانمکی هستیم برای بازی گردان ها...!)دامن از کف می دیم... حتی حاضریم به هم دیگه ... حتی به خودمون ...دروغ بگیم...برای این تمایلمان ، خلاف راه او، هزار و یک جور "بهانه"ی قشنگ جور کنیم !!!به او هم می توانیم دروغ بگوییم؟... نمی دانم... سعه ی صدرش بیش از آن است که بفهمیم که فهمیده یا نه؟!بدتر حتی...! : سفت ایستاده ایم همینجایی که هستیم... و فقط هرچه می گوید "تکرار می کنیم"... (جبهه ای را تصور کنید که فرمانده ش می گوید "آتش" و همه فقط تکرار می کنند "آتش" ! بعضی ها هم البته وقتی تکرار می کنند از فرط "شوق" اشکشان هم جاری ست!) هر از مدتی هم به نشانه ی "پای بندی"مان ...چفیه ای چیزی ازش به تبرک و یادبود می خواهیم!!! ولی ما کماکان "ایستاده ایم" !!! ...خدا.......یا.....! یعنی تا کی تحمل می کنی این ظلم ما را... به عظیم ترین نعمتت... ؟؟؟؟؟ تا کی به ما امیدوار خواهد ماند...؟؟؟؟ . . . پ.ن.1. راهپیمایی دیروز بچه ها (از مسجد تا ابن سینا- بعد از نماز ظهر) خیلی خوب و سالم برگزار شد... جای تشکر داره واقعا...بعد از عمری صدای "مرگ بر آمریکا" تو شریف پیچید...
مظهر شیطان تویی دشمن انسان تویی ای همه اهریمنی سرخط فرهنگ تو... آمریکا حتی اگر هیچ جنگی هم براه نیندازد دشمن است..... شیطان است... بدون جنگ حتی شیطان تر است بدون ۵۰۰۰نفر در ۱۱ روز کشتن حتی دشمن تر است "برای انسان" گذشت روزگاری که "مارکس" "سر کار برود" و ملتی را سر کار بگذارد که "حق کارگر را بیایید از کارفرما بگیریم!!!" زمان زمان دست بدست هم دادن کارگر و کارفرماست... علیه "انسان" زمان زمان دستور العملهاییست از قبیل "شایسته است به کارگری حقوق بدهی تا جایی را بکند...و به کارگر دیگر حقوق دهی تا همانجا را پر کند... در اینصورت هر دو پول دارند و می توانند خرید کنند و چرخ اقتصاد آزاد می چرخد" و شایسته است سعید حدادیان همین یک دستور العمل را بجای هر روضه ای بخواند و امت حزب الله بمیرند از این درد... تنها بلندگو و تنها حلقومی که حق دارد حرف بزند و اطلاعات بدهد در جهان حضرت امپریالیسم است تنها استادی که حق دارد مغز "همه ی انسانها" را در طلایی ترین مدت عمرشان به کار بگیرد...به نام علم و دانشگاه... حضرتا امپریالیسم است تنها کدخدایی که حق دارد حق و باطل را بین مردم قسمت کند حضرت امپریالیسم است تنها کسی که حق دارد نیروی نظامی و "هرگونه سلاحی" "برای دفاع از بشر!!!" داشته باشد حضرت امپریالیسم است تنها کسی که علم را از غیر علم مشخص و ممتاز می کند حضرت امپریالیسم است تنها "خوش سلیقه ای" که طرح لباس و دکور منزل و آرایش صورت و موسیقی و هنر و ......... را خوب می تواند بزند ...حضرت امپریالیسم است تنها دانایی که صلاح ملتها را بهتر از خودشان می داند و تصمیم میگیرد که چه زمانی "لیاقت دموکراسی دارند" (!!!!) حضرت امپریالیسم است کدام آزادی برای انسان باقی مانده؟؟؟؟ "شهروند خوب" آسته می رود و آسته می آید... چرخ صنعت و اقتصاد امپریالیسم را می گرداند...(معذرت می خوام درست مثل همان موجود بی زبانی که چرخ آسیا را...!) شهروند خوب ...درس می خواند... مهندس یا اقتصاددان یا جامعه شناس می شود... مهم نیست! هرکجای "دنیای علم" که برود خوب است!... جای هرکدامشان قبلا برای خدمت به حضرت امپریالیسم درنظر گرفته شده! چه فرقی میکند مهندسی باشی که در گوشه ای مسئله های صنعت حضرت را حل کنی... بی آنکه بدانی(تو را همان بس که جایزه ی علمی فلان اعطایت کنند!!!) یا جامعه شناسی باشی که لالایی "نهادهای مدنی" به گوش این جماعت برده بخوانی...
امروز ۱۳ آبان بود... ۳۰ سال قبل در چنین روزی عده ای "بچه دانشجو" حضرت امپریالیسم را وادار کردند بر سر میز مذاکره "تعهد دهد که در امور شما دخالت نمی کنم" !!! (به این مسئله فکر کنیم... "شکست" چه معنایی داره واقعا؟) امروز ۱۳ آبان است مترو در ایستگاه های قبل و بعد از لانه (دروازه دولت-طالقانی-هفت تیر) توقف ندارد امروز ۱۳ آبان است همه جا پلیس ضد شورش ایستاده. موتورهای سه پشته ی نوجوانهایی با باتوم می گذرند...خانمی دستش می لرزد "چی کار کنم؟! مسیرم امروز سمت میدون آزادیه" (نمی فهمم ربط موتورها با این خانم چی بود؟) امروز ۱۳ آبان است در و دیوارها و ادارات و میدان ها و... همگی پر اند از بنرهای "گرامی باد...روز استکبارستیزی".... امروز ۱۳ آبان است اتوبوس ها بچه ها را از مدرسه ها می آورند... امروز ۱۳ آبان است جلوی لانه سرودهای لوس دانش آموزی پخش می شود و مجری برنامه فریاد می زند "صلواتی بفرست که تو عمرت نفرستادی!!!"... امروز ۱۳ آبان است امپریالیسم هنوز حکومت می کند بر دنیا... یک گوشه ی دنیا هم... ایران ما مگر برای حکومت حتما باید شاه دست نشانده یا لانه ی جاسوسی ای درکار باشد؟! عصر اطلاعات است ناسلامتی!
. . . امروز ۱۳ آبان است... کتاب چیستی علم را توی کیفم با خودم اینور و آنور می کشم!... "میانترمها در راهند"... راه شکستن حضرت امپریالیسم را از دل همین دانشگاه خودش ...می توان یافت... به شرط هایی البته... اگر خدا بخواهد ... موسی ها در قصر فرعون پرورده می شوند... امروز ۱۳ آبان است... کتاب چیستی علم را توی کیفم با خودم اینور و آنور می کشم!... "میانترمها در راهند"...
... البته بحمد الله دوستان بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوند...
البته عیب او جمله بگفتی...هنرش را نیز نباید از قلم انداخت! بچه ها (ی بسیج و گروه های مذهبی شریف...اگه اشتباه نکنم) بعد از حرکت قابل تقدیر ۱۲آبان روز ۱۳ آبان هم اقدام به راهپیمایی باشکوه تری کردند...(که چنانکه مشهوده بعلت مسائل امنیتی بنده توفیق حضور نیافتم! ولی بشرح حاضرین: )
ضمنا... امروز(۱۶ آبان) هم بالاخره دوستان وارد فضای منطقی گفتگو شد! ... این یعنی بلوغ فضای دانشجویی! . . . گفتگوی آزاد و بدون دعوای دوطرف... با حضور دکتر شمس اللهی و دکتر وثوقی وحدت (استادهای برق) ... البته بالطبع تجربه ی اول و طبیعت خود بحث...کسی توقع نداشت که جلسه به تعیین قطعی حق و باطل برسه... ولی خب بعنوان گامهای اول مبارک است انشاالله! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 9:8 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"روزهای آخر" را توصیه می کنم به هرکسی که مثل من برایش عجیب می نمود که چرا پای "برگردید" محمد کاظم کاظمی تاریخ 67 خورده؟ یا پای" مولا ویلا نداشت" قزوه 66 ؟ "آخه اون موقع که هنوز فضای جنگ بوده و ...؟!!" ... در "روزهای آخر"، جنگ چهره ی متفاوتی داره. متفاوت از سالهای اول... متفاوت از کتابهای روایت فتح!... اینجا "بیت المقدس 7" است... آنچنان خبری از عشق و ایمان و حماسه ، از جنس "فتح المبین" و "الی بیت المقدس" و "خیبر" و "والفجر8" نیست...اینجا 3 تا لشکر با آداب مفصل راه می افتند خط مقدم و نجنگیده برمی گردند و از گرمای ظهر تابستانی شلمچه تلفات می دهند!... اینجا بچه هایی نیستن که قمقمه هاشان را بزنند به آبهای پر از خون و جنازه ی لب هورهای مجنون... و فرمانده لشکری که زیر آتش برود برای شان آب تمیزتر بیاورد... اینجا به نیروها وعده ی "قطار اکسپرس خواب" می دهند و وقتی نمی رسد ملت اعتصاب می کنند در راه آهن!...اینجا خبری نیست از فرمانده ای که برای چند سوال به هوش بیاورندش! و بعد دوباره ازشدت کار و بی خوابی و تشنگی بی هوش شود و حاضر نباشد منطقه را و نیروهایش را ترک کند چون "امام گفته جزایر-مجنون- باید حفظ شوند"... اینجا فرمانده ی محور، برخلاف همه، صورتش تمیز است از خاک و گِل و عرق... اینجا نیروهای اطلاعات ، دیرتر از آن بسیجی ِ خسته و پریشان، از خط برمیگردد تا خبر تنها ماندن ِ نیروها و عقب کشیدن لشکرهایی که قرار بود چپ و راست را حمایت کنند را به فرمانده ی محور برساند!... اینجا خبری از "فقط دو تا مینی کاتیوشا دارید" و مهمات جیره بندی نیست... اینجا آر-پی-جی ها ،از فرط گرما، بی دقت شلیک می شوند و چون تانکها هنوز به حد کافی نزدیک نشده اند، متوالیا به خطا می روند...و همه کشان کشان به عقب می روند !!! اگر نویسنده اغراق کرده باشد ، ظلمی ست نابخشودنی به تاریخ؛ اما اگر نه، اگر واقعا روزهای آخر، جبهه این شکلی شده باشد، آنوقت "روزهای آخر" کمک می کند تا تو هم اندکی از "جام زهر" 598 را مزه مزه کنی... تا بفهمی چرا درست بعد از جنگ، ره بر اینهمه تنها می ماند؟ چرا سال 72 بین سپاهی ها از "عبرت های عاشورا" می گوید؟!! اینجا دوباره ، مثل روزهای بنی صدر، ارتش فکه را خالی می کند و تا خود ِ شهر اندیمشک عقب می کشد!!! "هر ماشینی که می رسد پر است از سرباز؛ پشت کامیون، عقب وانت، بوفه ی اتوبوس. همه و همه پر است. بچه ها را پیاده می کنند و به درون ورزشگاه می برند. ماشینهای نظامی هم می رسند. معلوم نیست می خواهند به کجا بروند. خودشان هم نمی دانند. انگار میخواهند از چیزی فرار کنند. دشمن ِ ناپیدا را در کنار خود می بینند." و اینبار از سپاه هم فقط دو گردان (به حساب من 400 نفر باید می شدن؟ ولی گویا 100 نفر فقط...) برای مقابله با دشمنی که ارتش با آن عِده و عُده از مقابلش عقب کشید وجود دارد که "برید. خودتونید و خدا دیگه!" ... (البته نیروهای ارتش مجددا برمی گردند...) به مادر و پدرم فکر می کنم...به حساب اونا جنگ اونقدر طول می کشید که ما هم سیزده ساله بسیجی شویم و کنارشان بجنگیم!!! نسل اینها به جنگ 30 ساله فکر می کردند! تا قدس! تازه بعد هم لابد آفریقا و تبلیغ و... البته آن اقلیتی(به اندازه ی همان 100نفر بسیجی از کل دوکوهه!!!) که امام خطابشان کرد "مگر بر پدر پیر شما سخت نیست؟"، به هر حال 30 سال است که دارند می جنگند ! وسط ِ همین زندگی شهری ِ غرب زده (بخوانید "دشمن زده") یه قسمتهایی از کتاب : (روزی که رادیو خبر پذیرش 598 را اعلام کرده و دوکوهه را بهت گرفته!) "می آیم توی اتاق خودمان. تنها بدنبال یک چیزم؛ تنهایی. از پنجره نگاه به جلوی گردان می اندازم. تویوتایی می ایستد. یکی پیاده می شود. می شناسمش. فرمانده ی گردانی از لشکر است. بر سر و صورتش می کوبد. از آنچه می بینم در تعجب می مانم. باورم نمی شود اوست. مگر او همانی که فکر می کردم اگر تمام غم های عالم را به او بدهند بی تفاوت می ماند! مگر او همانی نیست که فکر می کردم اگر از آسمان خمپاره ببارد ایستاده است. مگر او همانی نیست که فکر می کردم اگر انسان نبود حتما کوه بود! پس این چگونه حالی است؟چرا برسروصورت خود می کوبد؟چرا این چنین فریاد می کشد؟ چرا اینچنین گریه می کند؟... می نشینم. دستهایم را ستون سرم می کنم.موهایم را در دست می گیرم.خدای من! چه اتفاقی بود که افتاد. چه چیزی را شنیدم مگر می شود باور کرد. توی تهران با چه کسانی که دعوایمان نشده بود؛ آنان که خودشان را عقل کل می دانستند و ما را بچه و کم عقل، آنانی که حتی یک بار هم گوششان صدای خمپاره را نشنیده بود. و حالا آنچه را که باور نداشتیم اتفاق افتاد. یعنی جنگ تمام شد. صلح شد! همین." "حوادث چند ماه گذشته در ذهنم تکرار می شود. چه متفاوت بودند با همه ی جنگی که قبل از آن بود! و چه مظلومانه و غریب! چند روز قبل قرار بود از تهران نیرو بیاید؛ اعزام مجدد. همه ی گردانهای خالی خود را آماده ی گرفتن نیرو می کردند. قطار که جلوی دوکوهه ایستاد، نیروها هم آمدند؛ صد نفر ساک به دست. تفی بود بر صورت همه. مگر وضعیت از این بدتر هم می شد. پس چرا کسی نیامد؟!" (بعد از قرائت پیام 29/4/1367 امام –اتاق تبلیغات گردان) " می روم سروقت کتابهای توی قفسه. بدنبال کتابی می گردم.پیدا نمی کنم می پرسم:"این کتاب فروغ ابدیت کجاست؟" قفسه ای را در گوشه ی دیگر اتاق نشانم می دهد. می روم سروقتش. می گوید :"صفحه ی 580" از حرفهایش چیزی سر در نمی آورم. کتاب را ورق می زنم و می یابم؛ صلح حدیبیه. بالای صفحه را نگاه می کنم: 580 . با تعجب برمی کردم و نگاهش می کنم. پیروزمندانه نگاهم می کند و می گوید:"همه دنبال همین صفحه اش هستند." گوشه ای می نشینم و شروع می کنم به خواندن. غرق در کتابم که صدایی به خودم می آورد. : "نوارخانه ی لشکر تا فردا ساعت هفت بعد از ظهر، نوار صلح امام حسن آقای مطهری رزرو شده." لحظه ای می مانم. هیچ فکر نمی کردم بچه ها این چنین باشند. بسیجی ها ساده اند و در ظاهر خاموش، اما حالا... درمی یابم که در پشت همین صورتهای آرام و ساده، تفکری عمیق خوابیده است." (1/5/67) نزدیک ظهر می شود. پیک گردان علی را به پایین می خواند. او می رود و برمی گردد . : "لشکر اعلام کرده که آماده باشید به محض دستور حرکت کنید. عراق خط رو شکسته و اومده تو. حتی می گن عراق داره می آد خرمشهر و آبادان رو دور بزنه. عراقیا اومدن رو جاده ی اهواز-خرمشهر." من همچنان به گوشم. از صحبتهای علی به خودم بیمیگردم. می بینم چه پوست کلفت شده ام؛ راحت گوش می کنم هر خبری را عراق داره می آد خرمشهر و آبادان رو دوباره بگیره...چه بی غیرتم از شنیدن اینها. حتی لرزه ای بر تنم نمی افتد....می گویند بعضی از بچه های اهوازی مثل اول جنگ با لباس شخصی و آر پی جی ، توی جاده ی اهواز-خرمشهر به عراقیا حمله کردن.مردم گروه گروه دارن می رن به طرف عراقیا. ... و ما همچنان مانده ایم." (4/5/67عملیات غدیر- برای گرفتن پاسگاه زید) "مکثی می کند و ادامه می دهد :"امشب باید سه راهی گرفته بشه وگرنه عراق از همونجا فشار میاره و همه رو می زنه عقب." صدایی از آن سوی خاکریز بلند می شود. :"بچه های اطلاعات هستیم... خودی..." چند نفر می آیند؛ یکی شان صحبت می کند :"به ما ساعت هفت گفتند برید جلو راه کار گیر بیارید برای بچه های مالک. ما هم تا بیاییم وسایل رو برداریم و بریم جلو، دیر شد الان هم جایی تنونستیم بریم. حدود یک کیلومتر رفتیم جلو؛ تا دم تانکهای سوخته ی توی دشت؛ اگه می خو.استیم اونها رو رد کنیم و بریم جلوتر وقت گرفته می شد ما هم برگشتیم." آقا مجید می گوید :"کار تکلیفیه، بدون شناسایی می ریم." با این حرفش جای هیچ سوالی نمی گذارد.بر ما تکلیف است که برویم؛ پس می رویم. راسخ صدایم می کند:"احمد! آقا مجید که گفت کار تکلیفیه،الان نه می دونیم جلومون چه خبره و نه حتی هماهنگی با لشکر سمت راستمون داریم. ما موندیم و خدا. از خاکریز که رد شدید ستون هیچ پناهی نداره. دشت صافه و یه دوشکا می تونه یه لشکر رو بخوابونه...اگه عراقیا ستون رو وسط دشت دیدن مواظب باش. ما گروهان سیدالشهدا رو نمی فرستیم، چون معلوم نیست چی پیش می آد. خودت که می بینی چه خبره. اگه کار گره خورد و نتونستید جلو برید و گفتند بکشید عقب مواظب باش کسی جا نمونه. یه موقع بچه های مجروح رو توی دشت جا نگذارید.همه رو برگردونید احمد! کسی جا نمونه."... هر دو می دانیم چه اتفاقی خواهد افتاد. بارها دیده ایم..." 2/7/67-پادگان دوکوهه - ... امروز باید باید برویم. می روم کارگزینی. برگ تسویه ام را می گیرم. همه چیز را تحویل می دهم. تسلیحات، اسلحه ام را می گیرد و امضایی می کند. تدارکات امضا می کند فرماندهی امضا می کند. همه امضا می کنند. ساکم را می بندم . وسایلم را جمع می کنم. راه می افتیم. از پله های ساختمان می آیم پایین. نمی توانم باور کنم دیگر بالا نخواهم رفت. پاکِشان می آیم. حسرت بار دیوارها را می نگرم. نمی خواهم حتی ثانیه ای را از دست بدهم. می خواهم همه چیز را درخاطرم ثبت کنم. مگر می شود رفت و سیر نگاه نکرد. مگر این رفتن، رفتنی است عادی. این رفتنی است که راه بازگشت ندارد. می روم به شهر؛ برای همیشه. از دوکوهه می روم؛ برای همیشه. از تمام امیدم باید جدا شوم. از تمام زندگی ام باید جدا شوم. مگر می شود رفت بی هیچ ضجه ای. مگر می شود رفت بی هیچ نگاه حسرت باری. مگر می شود رفت بی هیچ صورت اشک آلودی..." «امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار و جنگ پابرهمه ها و مرفهین بی درد شروع شده است» «ما می گوییم تا شرک و کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم لااله الا الله را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم.»
این پست قرار بود اصلش این باشه و از "روزهای آخر" فقط براش مثال بیارم که...! : «مملکت رمضان» ۱. استاد وقتی میخواد از دوران شکوفایی آتن بگه اولا یادآوری میکنه که "این در شرایط بعد از فتوحات یونان و سیل غنایم و خلاصه در شرایط رفاه آتن است..." ۲. در ابتدای بحث "مذهب کلبی" که قائل است "انسان هرگاه مطلوبی را بخواهد در اسارت آن مطلوب واقع میشود. و لذا بهترین راه سعادت و آزادی بشر این است که چیزی نخواهد" و مشهور است که دیوجانس بزرگ این مذهب در خمره ای می زیسته و.... در معرفی این مذهب می خوانیم : "این اندیشه های کلبی در زمان شکستهای ژی در ژی یونان و فروریختن ژایه های تمدن عظیم اسکندر و در فضای فقر و فشار بر مردم مطرح شد و مورد استقبال قرار گرفت" ایران ما حدود دهه های ۴۰-۶۰ در اوج سختی و خفقان بوده ند. و عجیب اینکه مترقی ترین سطح تعاملات اجتماعی و فرهنگی و روحیه و تعاون مردم با هم و خستگی ناژذیری را هم در همین ایام می بینیم!!! گویا منطق ما چیزی مشابه همین سروده : "خواهر من! گرامی برادر! چون به هر حال تنهاست مادر من به خاک اوفتادم تو بگذر بهر ایجاد دنیای بهتر ... " دقیقا تو شرایطی که سرنوشت محتوم خودشونو مرگ یا زندان ساواک می دونستند به فکر "ایجاد دنیای بهتر" اند...! و مثل امروزی که در رفاه نسبی ایم... بقول دکتر نایبی :"اگه من رئیس جمهور بودم در این چاه های نفت رو می بستم. تا ببینیم "خودمون" چی هستیم بلکه یه تکانی ..."! (مطلب یه مقدار ناپخته ست...می دونم) (آهنگ مجاااز هم تغییر کرده می تونید نظرتونو بفرمایید) (پست قبلی هم...!) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 10:8 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بحثی جایی بود راجع به اهمیت واسطه های میان امام و امت... که باید خط رهبری را برای مردم بیان کنند و در مصادیق مختلف نشان بدهند و... و این سوال مطرح شد که امام اگر این حلقه ی شاگردان امین و توجیه نسبت به فکر امام و اسلام ناب و توجیه نسبت به واقعیات مردم ایران را نداشت آیا موفق میشد؟! و پاسخ در خور تاملی شنید که "دیدید که! سال ۴۲ بدون چنین نیروهایی قیام کردند و نشد!"
اما اما "انقلاب ما تازه از سال ۵۷ شروع شد"! و اولین غلط خیلی ها اینجاست که فرض کنند بهمن ۵۷ "نقطه ی پیروزی و پایان انقلاب" بوده! قیام امام تا پیروزی راه درازی داره ! (بتعبیر خودشون: اگر بگذارند ما بیست سال آینده می توانیم بگوییم انقلاب اسلامی پیروز شده-نقل قول از سیعد قاسمی) توی این مسیر پیروزی تا کجا وجود آن حلقه ی واسطه ضروری بود؟ (یعنی از کجا به بعد دیگر اگر حذف میشد پیروزی نهایی خدشه دار میشد؟) این سوالی ست که می تواند مورد بحث واقع شود. اما این حلقه ی واسطه حذف شد! مطهری و باهنر و بهشتی و مفتح را هوشمندانه از انقلاب گرفتند. امام ماند و شاید همین یک آقای خامنه ای ! (اثبات این ادعا را میسپارم به بحثهای تاریخی) باز هم قابل بحث هست که با یک نفر واقعا چقدر می توان پیش رفت؟ . . . اما اوضاع از این هم بدتر شد! امام رفت! و همین تک شاگرد صدیق و درخشان مکتبش -آقای خامنه ای- سکان امامت این ام القرا را بدست گرفت... و حلقه ی واسطه ؟؟؟ عمده دارایی انقلاب را ترورهای سالهای اول و جنگ ۸ ساله گرفته بود...(یا دست کم منزوی کرده بود...امثال لاجوردی ها را...) و حلقه ی واسطه ی "جعلی"... بقول بزرگی :" این هفته رهبر در خطبه های نماز جمعه چیزی میگفتند... هفته ی بعد خطیب بعدی حرفش را با "همانطور که رهبر فرمودند" شروع و با "خلاف تمام آنچه رهبر فرموده بودند ختم میکرد" !!! رهبر از معیار سازی استعمار برای ما درد می کشید و رگ گردن آقایان بخاطر بدحجابی (بدحجابی درحد دهه ی ۷۰) ورم میکرد رهبر از سیره ی علوی می گفت و آقایان ته سریالهایشان یک مادربزرگی مینشاندند تا یک حدیث بی ربطی به خورد مردم بدهد... (چنانکه روزگاری هم امام از تکریم خانواده ی شهدا گفت و حضرات(!!!) افتضاح مدارس شاهد را براه انداختند...) "اگر می خواهی حقیقتی را از بین ببری خوب به آن حمله نکن. بلکه بد از آن دفاع کن"! . . . با تربیت عمومی شخص رهبر و با تمام کارشکنی های این حلقه ها موجوداتی از دامن انقلاب اسلامی روییدند که ولو گمنام اما به احسن وجه خط رهبری را درک کرده و تشریح میکنند... بزرگوارانی که همان مصداق "حرف مالک همان حرف من است بدون اینکه قبلا برایش گفته باشم" ! ... البته پدیده ی دیگری هم - بدون دخالت این حضرات - از این دامان پربرکت برخاست : دکتر احمدینژاد! موجودی که علیرغم آقایان واسطه ی ناصالح "پویا"ست موجودی که علیرغم آقایان واسطه ی ناصالح ، "نوگرا و غیر محافظه کار"ست (بقول بعضی ها بر مرزهای علم حرکت میکند! نه نشخوار بارها جویده ی غرب را...) موجودی که علیرغم آقایان واسطه ی ناصالح، "اعتماد به اسلام" دارد موجودی که علیرغم آقایان واسطه ی ناصالح، "خود را بالاتر از مردم نمی بیند" امروز احمدینژاد برای اسلام و آینده ی تمدن اسلامی خطرناکتر است(۱) یا سایر اصولگرایان؟! همان اصولگرایانی که سالها حلقه های ناصالح(=بدون صلاحیت)ی بودند تحمیل شده بر امام و بر امت... سازمانهای بودجه خوار و پرمدعا و بی بازده و تحریف کننده ی انقلاب... سازمان تبلیغات اسلامی و برخی مجلس نشینان محترم (و راست سنتی -امثال موتلفه - که البته بودجه خوار نیست!) سازمان بسیج و امان از این آخری...! امان از این آخری که "محل کادرسازی" آینده ی نهضت است !!! تنها اندکی بیش از یک سال گذشته است ازآن تائید رهبر بر ادعای نماینده ی بسیج دانشجویی شریف: "دوستى گفتند كه نسل جديدى در حال ظهور است. اين كاملاً درست است. البته اين، اولين نسلى كه دارد در انقلاب خودش را نشان ميدهد، نيست؛ قبل از شما هم يك نسل خودش را در انقلاب نشان داد - در واقع متولد شد - و دست قدرتمند و انگشت گرهگشاى خودش را به كار انداخت... انقلاب مثل يك كورهى گدازنده است؛ تغييردهندهى شكل و نظم عناصرِ موجودات است. دگرگونكننده است. اين دگرگونسازى فقط در سطح مناسبات اجتماعى نيست، بلكه در درجهى اول، در لايهى درون انسانها و ذهنيتهاست. اين نسل هم كه شما ميگوئيد دارد ظهور ميكند، اين را هم من كاملاً قبول ميكنم؛ تصديق دارم و آن را حس ميكنم... سؤال ميشود كه مأموريت اين نسل چيست؟ الزاماتش چيست؟ كى ميخواهد او را پيش ببرد و هدايت كند؟... -جواب سوال را از منبع اصلی مطالعه بفرمایید- " نسلی که خودش به سراغ بازخوانی آرمانهای انقلاب و امام رفته و از خلف صالح او راه میجوید... تنها یک سال گذشته و... -بماند- و تو گویی همین یک سال بود عمر این نسل! یا دست کم همین یک سال بود "بقای این نسل در بستر سازمان بسیج" سخن کوتاه ... رهبرمان در خطبه های عید فطر -بعنوان بهترین عیدی!- "انتخابات و اغتشاشات و موج سبز و..." را از صدر مسائل کشور حذف فرمودند. بلکه کلا از لیست مسائل کشور حذف فرمودند رهبر در خطبه های عید فطر مجددا علم نهضت را بر دوش دانشگاه و حوزه نهادند... رهبر در روز عید فطر همه را به حرکت علمی فرمان دادند رهبر در خطبه های عید فطر تصریح کردند که نیمه ی اول سال را از دست دادیم ... و بسیج دانشجویی هنوز "صلاح" را در دامن زدن به اغتشاش می داند ... ( و دردا که همان بسیج دانشجویی پارسال!!!) رفع عیب بی سیم های اسرائیل در جنگ ۳۳ روزه سوال المپیاد بهترین دانش آموزان جمهوری اسلامی ست... و بسیج دانشجویی (دانشگاه صنعتی) پرداختن به "معضل ارتباط صنعت و دانشگاه" را در حد "نگهداری حیوانات خانگی" بی اهمیت تشخیص می دهد!!! لذا بگذار تا ما بسیجی نباشیم... با این ترتیب مگر چیزی بهتر از همان حلقه ی واسطه ی ناصالح از ما درخواهد آمد؟! (ضمن اینکه هنوز در این نسل فرمانده ای به لیاقت سمیه نجفی(مسئول بسیج خواهران شریف سال۸۳) ندیده م. ضمن اینکه هنوز فعالیت سیاسی سالمتر از کارهای زهرامهرابی(مسئول واحد سیاسی ب.خ.ش.۸۳) ندیده م. ضمن اینکه کمتر نیروهایی به تیزبینی رمضانی و بهزادی دیده م. ضمن اینکه کمتر دوستی به مسئولیتپذیری سعیدی نژاد(مسئول ب.خ.ش.۸۴) و دبیران (مسئول ب.خ.ش.۸۵ و ۸۶) دیده م یا کسی مثل مسئول پارسال بسیج خواهران که درشرایطی که همه جوگیر جزئیات شده اند(ایم)سرنخهای کلی از دستش درنرود. ضمن اینکه افتخار می کنم که زمانی با امثال مشحون و آقای مولاییمنش و آقای عرب مازار و آقای بادامچی و ... دغدغه ی مشترکی داشته م و با این دوستان زیر پرچم واحدی تلاشی کرده م... و ضمن اینکه به بسیج خواهران فعلی شریف به جد امیدوارم... اما ... نگاهی به امروز بسیج شریف (همان که پارسال...!) تنهایی رهبر را با بلندترین صدا اعلام میکند... . . . چرا دعوای داخلی را به مجاااز می کشی ؟ چهار سال بین خودمان "تواصی به حق و صبر" کردیم...به خیال خودمان! حضوری اعتراض کردمی...خصوصی سوال رسیدیم...میل زدیم... نامه ی سرگشاده نوشتیم... بعد از تدفین...در غائله ی انحرافی نشریات امیرکبیر...در موارد دیگری که اینجا لزومی به تکرارش نیست... امروز بعد از اینهمه اگر اثری نمیبینی باید به خودت شک کنی... "نصیحت بدون عمل مثل آبی ست که بر سنگی سخت بگذرد"... عیب از بی عملی ماست... لذا زبان تواصی به کام میکشم . و خود را از مجموعه ای که نه جهاد(؟!)ش را قبول دارم و نه توان تغییرش به کنار... (تا شاید خدا لطفی کند و راه "عمل" بیابم) . . . گفتنی نیست که چقدر ادای این جمله ی تک واژه ای تلخ و سنگین و دردآور است... : نیستم. با این مجموعه نیستم...
-ضمنا گفتنیها را قبلا گفته م. و لذا خودم را موظف به پاسخ به هیچ کامنتی نمیدانم. -انشاالله که خدا بر توفیق دوستان در پیوستن به راهیان راهش بیفزاید) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 12:42 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
عرض کرده بودم کهاین اسمش پیروزی نیست؛ چون عقل را در این کشور کُشتند. و عرض کرده بودم که رسانه ی محترم ملی (!) بعنوان دوست نادان یا دشمن دانا چه نقش موثری در این فرایند ِ "کُشتن عقل" داشت (1). به نقش موج سبزتوی این "عقل کشی" هم که فراوان اشاره کرده م(۲) و کرده اند. میرسم به نقش آفرین و عامل دیگر ِ این باخت: (با یک نفر واسطه ) یکی از دوستان (!!!) از بوشهر، میگفت : " کتک؟!... نه ! ما به هیچکدومشون صدمه ای نزدیم ولی کاری کردیم که تا عمر دارن دیگه سراغ این بازی ها نرن! ... فقط دقایقی همه رو جلوی همدیگه لخت کردیم!... بالاخره زندان باید ندامت گاه باشه دیگه." فارغ از صحت و سقم گفته ی ایشون، درشگفت ماندم از این منطق خطرناک و بحثمان بالا گرفت... حرفی ندارم. بله کسی که به قصد تجمع بدون مجوز (و بدون دلیل) آمده ، "قانونا" باید توجیه باشد که با یک حدی از خشونت مواجه خواهد شد نه با نوازش و فرش قرمز! گارد ضد شورش توجیه عقلی و قانونی دارد. اما اما منقول است صدر اسلام، جایی به نام زندان برای نگه داری "اسرای جنگی" تعریف نمیشد . این افراد همراه با سایر غنایم، بعنوان برده در اختیار مسلمین قرار گرفته و وارد خانه های آنها شده (و در حالت ایده آل تحت تربیت دینی واقع میشدند و "جذب"(و نه مجبور) به اسلام میشدند) و بعد هم همین دین هزار و یک بهانه برای آزاد کردنشان جور میکرد! حالا نه "برده" داریم. و نه "اسیر جنگی"! با یک عده "شهروند" مواجهیم که به هر طریق(جای بحث داره ولی نه اینجا) تشخیص داده ایم که "باید مدتی دور از این فضا نگه داشته شوند" و یا تشخیص داده ایم که "شاید از طریق اینها بتوان به ریشه های اصلی مشکل رسید"و یا... تکلیف چیست؟ گفته ند "قرار است زندان ندامتگاه باشد." به فرض قبول. اما "ندامت از چه؟" میخواهیم طرف نادم شود از اینکه با چنین موجود بی شعور خطرناکی سرشاخ شده؟! میخواهیم زهر چشم بگیریم؟! میخواهیم چنگ و دندان نشان دهیم؟! می خواهیم طرف "بترسد و پشیمان شود"؟!!!! میخواهیم حرکتی چنان زشت نشانش دهیم که... یا میخواهیم زشتی حرکت خودش ببیند؟ زشتی یا دست کم "نامعقول بودن" ... ندامتگاه آن زندانهایی بود که اسرای عراقی را پابند (یا هتر بگویم "دلبسته"ی) ایران میکرد ! ندامتگاه آن کمیته هایی بود که به قول عزت شاهی محل "بحث منطقی و ایدئولوژیک" بین بازجو و متهم بود... ندامتگاه آن احکامی است که طاهره باقرزاده میگوید "دیدم من فرزندم را بعنوان ابزاری برای پوشش عملیاتهای سازمان علیه جمهوری اسلامی بکار میبرم؛ اما همین جمهوری اسلامی به احترام همین فرزند شیرخوار من از حکم اعدامم چشم میپوشد" ندامتگاه یعنی این. در ادامه ی بحث به چند تا پیشنهاد رسیدم که نمی دانم چقدر عملی ست! (یعنی بنظر بنده که صددرصد عملیست!) : 1. ما (؟!) خوب بلدیم در موقعیت بحران (؟!) یک عده آدم را بی حساب و کتاب بریزیم پشت موتور و ببریم "کمک نیروهای ضد شورش" (اسمشان را هم بگذاریم بسیجی !!!) یک پتانسیل عظیم از "فکر باز" و "تعهد" و "عشق به آرمانها" هم داریم بنام بسیج دانشجویی. (بسیج دانشجو و طلبه) پتانسیل عظیمی که در این اغتشاشات به وضوح عاطل و مهدور ماند و یا به تجمع و مقابله به مثل (یعنی انفعال محض!) اکتفا کرد یا از سر ناچاری به بسیج شهری (!) پیوست و یا در بهترین حالت "بیانیه" تولید و پخش کرد! پتانسیل عظیمی که بنابر ماموریتی که حضرت روح الله به او سپرده ؛ گره گشای بحران کذا کسی جز خود او نبود ! عناصری که ماهیتشان "دفاع مخلصانه از مرزهای عقلانی و اعتقادی و تئوریک اسلام و نظام است در یک سطح وسیع از جامعه و بصورت چهره به چهره". (بگذریم از ماموریتهای بزرگتر:بفرموده ی امام ، تغذیه ی فکری سایر بخشهای بسیج باید از ناحیه ی بسیج دانشجو و طلبه باشد! ... که "سازمان بسیج" فعلی اصلا در حد این حرفها نیست!) خب . این نیرو نمیتوانست بجای(یا لااقل "درکنار") کمک به نیروهای ضد شورش ، کمکی برای زندانها و بازجوها باشد؟ نمیشد به تعداد دانشجوها و طلبه هایی که آنروزها داشتند میسوختند از آنچه میدیدند و نمی دانستند چه کاری ازشان برمی آید بجز بحث کردن های دونفره با سبزها... نمیشد به این تعداد "بازجو از جنس عزت شاهی" داشته باشیم ؟! (اینجوری کلی هم سرعت بالا میرفت!) 2. (بفرض که امکان راه اول بخاطر کمبود فضای زندان!!! یا عدم دسترسی به نیروهای توانمند!!! نبود؛) نمی توانستیم یک "مناظره ی عادلانه" ترتیب دهیم توی همان زندانها و با حضور افراد بازداشت شده (حالا مثلا به تفکیک میزان تحصیلات یا بتفکیک صحنه ی بازداشت شدنشان یا...). مناظره بین یکی از داعیان تجمع با همین کامران دانشجو یا آقای محسنی اژه ای که همین حرفهایی را که در "تریبون یکطرفه و بلامعارض" سیما گفتند را آنجا بگویند و یا اینها جواب طرف را بشنوند یا اینکه همگان بی جوابی مدعیان را میدیدند و "آزادگان"شان ، قانع میشدند... روزهای اول (یعنی درواقع تا قبل از خرابکاری های اصحاب رسانه(بویژه صداوسیما) و متولیان زندان که آخر نفهمیدم نیرو انتظامیست یا وزارت کشور یا قوه قضاییه و دادستانی یا وزرات اطلاعات یا...؟؟؟) برگ برنده دست ما بود ! نه دلیل موجه و عاقلانه ای برای تقلب ارائه شده بود و نه توجیهی برای قانون شکنی و نه حتی نقد کارشناسانه ای به دولت نهم! (روی همه ی اینها بحث شده. لذا از بحث مجدد اینجا معذوریم.میتونید مثلا اینجا کامنت بذارید در خدمتم) روزهای اول (ایضا) خیلی از رفقا را میشد با چند کلام گفت و شنود متوجه این سوتیهای عظیم کرد... اما اشتباه عظیم نامبردگان(!) همه چیز را خراب کرد... میگفت : "خب آنها هم مثل همه ! دست و پای خودشان را گم کردند!"!!! عذر بدتر از گناه ! جمهوری اسلامی 30 ساله ست! در پرونده ی این 30 سال، تجربه ی ماهواره هوا کردن نیست و درعوض پر است از تجربه های متنوع "بحران و اعتراض داخلی" !!! واقعا شرم آور است که....
(۱) ایضا مقاله ی "روایت رسمی..." بقلم سیدمرتضی هاشمی مدنی را از این شماره ی "راه" ببینید...فرصتی دست بده خلاصه ش را اینجا... (۲) دردناکتر از قتل هابیل و چطوری سکولار میشیم؟ و پدیده ای به نام شانتاژ و چیزی که ما دانشجوها میفهمیم و مردم نمیفهمند و الحمدلله الذی جعل اعدائنا من الحمقا و کی شما روزه گرفتید؟! و انتخابات و فرصتهای تولید علم ۱ و 1.5 و 2 و 3 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:48 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
اينو حدود يه سال قبل براي يه دوستي نوشته بودم ! الان از بين ايميلهاي قديمي ديدمش...بنظرم جالب رسيد!
ما یه راهی رو باید از اول انقلاب می رفتیم و 10 سال به خاطر بحرانها نتونستیم بریم، در ابتدای دهه ی دوم به نحوی شروع کردیم به رفتنش؛ خب یه موفقیتهایی داشت و یه شکستهایی... دولت کارگزارانیها در واقع (فارغ از اینکه بعدا چه شدند) ابتدائا "هرچه بلد بودند" برای رفتن در این راه گذاشتند(1). و طبعا خیلی چیزها بلد نبودند! و منجر شد به بروز مشکلاتی که از جمله ی این مشکلات 8 سال بعدی بود! منتها مشکل ریشه دارتری هم بود و آن همان "نداشتن نرم افزارهای اسلامی" " بود! ببینید من فکر می کنم "سعی و خطا" لازمه ی پیشرفتن است بویژه برای کسی که ادعای "طرح نو درانداختن" دارد! 8 سال به اصطلاح اصلاحات را "سعی" نمیدانم بلکه از "خطا"های ناشی از سعی قبلی میدانم که خب موجبات سو استفاده ی دشمن را هم... اما این دولت(نهم؛ که من هم دور دوم به آن رای دادم!) در ادامه ی سعیی که کارگزارانیها شروع کردند و رهبر به خوبی آسیبشناسی اش کرد (اگر خاطرمان باشد رهبر بحث نهضت نرم افزاری را سال 78 مطرح کردند!!!)و برای رفع آن آسیبها آمد و از این نظر خوب هم آمد. منتها این "آسیب" چه بود؟ این آسیب این بود که "راه رفته ی دنیا در اداره ی کشور و توسعه ی اقتصادی و صنعتی به درد انقلاب ما نمی خورد." یعنی مشکلی که از اساس رفع آن "در انداختن طرح نو" می طلبد!!! یعنی گوییا "یک انقلاب دیگر"!!! خب احمدینژاد (یا هر شخصیت ولایتمدار دیگری که جای ایشان میبود!) چنین ماموریتی داشت:"اجرای نرم افزارهای اسلامی..." منتها نرم افزاری که "نبود"!!! و این اولین دشواری دولت بود . اولین و مهمترین! با در نظر گرفتن این مسئله ی مهم ِ دولت، اگر هیچ کارشکنی و هجمه ای هم به آن(دولت نهم) نمی شد ، باز هم بروز این همه مشکل ناگزیر بود! دولت "قدم در راه نرفته"ای گذاشت! خود ِ این "نرفته"بودن یعنی "ناهمواری" دیگر نیازی هم نیست که "دشمن"ی بیاید و "سنگی" بیاندازد وسط این چنین راهی!!!چنانکه در بخش "سیاست خارجی" که پیشینه ی انقلاب (10 سال اول) به اندازه ی کافی آنرا "رفته بود" دولت موفق عمل کرد!در بخشهای دیگر هم باید پذیرفت که "در حال سعی و خطاییم" و ناگزیر هم هستیم از این سعی و خطا...چه با احمدینژاد چه با کسی شبیه او! و کسی غیر شبیه به او هم در واقع یعنی "پسرفت" این را به جد معتقدم... حالا بحث اینکه کی چقدر شبیه به اوست؟ (مثلا لاریجانی یا رضایی (2) که منتخب بنده بودند، آیا همین راه را میخواستند بروند اما "حساب شده تر"؟ یا...) بماند (1) البته الآن تصحيح مي كنم: اينكه "اين(سازندگي از نوع تكنوكرات)تنها راه ممكن نبود." را همان موقع هم ميشد بفهميم! مدل "جهاد سازندگي" (سالهاي اول) كاملا يه الگوي توسعه ي صنعتي-رفاهي ولي كاملا غير غربي و تا حد زيادي اسلاميه... چرا همون رو جدي نگرفتيم؟ به شدت فكر ميكنم خوبه بچه هاي مديريتي مون يه مطالعه روي جهادسازندگي (بخصوص قبل از جنگ) داشته باشن (2) اين خب نظر يك سال قبلمون بوده ! حالا نميشه با اين قطعيت ...! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 12:5 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز-مترو -
"خانوما! مقنعه ی کارمندی دارم. بهترین تترونه. اصل بروجرد. بلنده. رنگ بندی داره..." ذهنم قفل مونده روی مفهوم "مقنعه ی کارمندی" ... اینجا از ابزار و لوازم کارمندی مقنعه...!؟!؟!؟ هفت هشت ماه قبل - توانیر- بدون شرح! :
سه سال قبل- آمفی تیاتر دانشگاه شریف (همایش نقدو بررسی طرح امنیت اجتماعی)- سردار برانی(؟)(مسئول بخش اجتماعی پلیس. یا یه چنین عنوانی که ازطرف سردار رادان برای پاسخگویی اومدن) : " خب واضحه که با بی حجابی متعارف کاری نداریم"... باز ذهنم قفل میمونه روی مفهوم "بی حجابی متعارف"...؟!؟!؟! چند(؟) سال قبل-کلاس تفسیر موضوعی- دکتر سیاح :" این بی حجابی درقالبهای ویژه ی حجاب (روسری و مانتو و حتی چادر!) صحنه ی عجیب و تاسف آوریست که فقط توی ایران دیده میشه"... (هنوز مسئله ی حجاب اجباری برام حل نشده) اول هر پرواز-مهماندار محترم :"با توجه به تاکید دین مبین اسلام بر حفظ حجاب پیشاپیش از رعایت شئون اسلامی توسط بانوان محترم متشکریم"
پ.ن.پست قبل تکمیل شد. ولی چون مدتهاست مجاااز دیگه فضای مناسب و محرم و آرام تبادل نظر نداره به رفقا میل کرده م...لذا چک یور میل پلیز... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 20:24 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
توجهم جلب شد به پیراهن پسربچه ی حدودا ۱۰ ساله ای که با مادر و خواهر کوچکترش توی مترو آدامس و فال و... می فروخت.
پیراهن ورزشی. با لوگوی "موسسه ی فرهنگی نسل آفتاب" و با توضیح تکمیلی "فدراسیون ورزش روستایی و عشایری" نمی دونم چرا اینقدر عذاب آور بود این صحنه؟ موسسات عریض و طویل و پرطمطراق(و تیشرت چاپ کن!) "فرهنگی" دامن کشان تا "روستا و عشایر" ... و لی "کور" نسبت به واقعیات زندگی مخاطب ورودی... یا تربیت شده ی خروجی ش... و "نسل آفتابی"ای که از روستا یا ایلش باید به امید لقمه ای توی متروی "تهران" پابه پای خانواده...!!! دست مریزاد "فرهنگ" ! دست مریزاد...
پ.ن. کلی مطلب داشتم واسه نوشتن! که "دفترچه"م که گم شد(از اونا که همه ی زندگی آدم و حتی بخشی از زندگی آدمهای دیگه ند!) دل ودماغی هم برا نوشتن اونا باقی نموند!... علی الحساب همین مطلب خیلی حرفها رو میگه انشاالله... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 18:37 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله بدون مقدمه: چند تا احتمال راجع به اعترافات عطریانفر: 1- توبه: واقعا همانطوری که خودش تصریح کرد ، زندان یک فرصت "بازبینی" براش فراهم کرده (بعلاوه ی "بحث" با بازجو ها یا...). در این احتمال میشه فرض کرد که این همون عطریانفر "اشغال لانه ی جاسوسی" ست که "نقد"هایی به اوضاع حکومت بویژه بعد از جنگ داشته (مثل اغلب "چپ"ها مثل خود میرحسین...)چنانکه دیدیم اومدن خاتمی(آوردن خاتمی توسط این جریان) هم با موج شدید اعتراض به دولت هاشمی سوار بود(در کنار موج "احساسی" که زیاد بحثش شده تو همین بلاگ) منتها شاید "جسارت" ابراز برخی انتقادها به دولت هاشمی را نداشته ند و لذا به "اختناق سیاسی" اکتفا کردند. با این نگاه، دلیل مخالفت ایشان با احمدینژاد، (در عین اینکه میدیدند حرفهای احمدینژاد از آغاز تا حالا تا حد زیادی حرفهای خودشونه...چنانکه بارها هم به رخمان کشیدند که اونموقع که ما به وضع دولت هاشمی معترض بودیم شما کجا بودید؟) یه جور "انحصارگرایی" بوده. تعصب روی اینکه عَلَم ِ "اصلاح" باید در دست خودشون بمونه. بیتعارف یه جور دخالت هوای نفس و "شهرت و محبوبیت خواستن" لاغیر... و در این صورت زندان فرصتی داده برای حذف این "هوای نفس" حذف "طرفداران و سوت و کف ها"...و فرصتی برای اینکه ببینند "بخشهایی از آنچه به دنبالش بودیم را انگار همین سیستم احمدینژاد محقق کرد..." و...
2- تاکتیک: در این نگاه میشه فرض کرد: "بهرحال این روند "ارائه ی دلیل از وزارت کشور و شورای نگهبان و... در کنار سکوت و هیچ سندی ارائه نکردن ِ میرحسین" ، می تونست به تدریج "خبری از تقلب ِ سرنوشتساز، نبوده" را واضح میکرد و این حرکت عطریانفر و ابطحی یک اعتراف به موقع بود تا "سوپاپ"ی باشد برای آینده ی اصلاحات، آبرویی و رنگی از "صداقت" برای جریانی که خود همه ی رشته های خود را پنبه کرد! و تمام حیثیت خود(حتی مجمع روحانیون...) را سوزاند... از این دست تاریخ زیاد دیده! و بویژه تاریخ ایران! آنجا که جبهه ی ملی رو به مفتضح شدن است، "نهضت آزادی" ازش منشق میشود و با ابراز انتقاداتی به جبهه ملی، خود را "مبرا"از زشتیهای او جلوه میدهد...آنجا که مجاهدین خلق رو به افشا میروند، "مجاهدین انقلاب اسلامی" ازشان منشق میشوند تا سرمایه های همان اندیشه باشند برای آینده...
از کجا باید مطمئن شد؟ راهی بجز "صبر" و تماشای مواضع بعدی ایشان به ذهن من نمیرسد! البته قاعدتا توقع بیجاییست که این دو نفر به یکباره از دایره ی اصلاحطلبان به دایره ی اصولگرایان وارد شوند!!! و بیشترین احتمال همان "منشق شدن" ویک "اعتماد ملی" دیگر راه انداختن است! منتها اینکه این دسته ی منشق شده من بعد چه مواضعی خواهد داشت...؟!
نتایج... قاعدتا معترضین ِ خیلی پایبندتر ، از این دو نفر منزجر خواهند شد یا لااقل دلخور! اما معترضین نرمتر ممکن است تشکیکی هم در "آنچه می پذیرفته اند" بکنند! (البته این هم هست که اغلب معترضین اصل "لیدر داشتن" را انکار می کنند! و مشی موج سبز تکیه روی "توهم خودجوش بودن" بود! لذا شاید اصولا ...) اما از اینطرف، لااقل مثل بنده ای میفهمم که زندان هم میتواند برکاتی داشته باشد! یا "بازجو"ها میفهمند که روشهای اسلامی تر، کارآمدترند! و... و بطور کلی این قضیه یک پله ی دیگر در این فرایند رشد سیاسی جهشی عموم جامعه مان بود...
بهر حال... الخیر فی ماوقع
نکته : چندی پیش با بچه ها بحث بود که "مولفه های خط اصیل امام چیست؟" استکبار ستیزی؟ تحجرستیزی؟ ساده زیستس و توجه به محرومی؟ ...؟ با کدام ملاک میتوان مطمئن شد که برچسبهایی که به شخصیتها زده ایم حقیقیست یا تعصبی و...؟ نهایتا رسیدیم به "صراحت لهجه" ! امام هیچگاه "دوپهلو" حرف نزده! (بحث به اینجا رسید که باید موضعشان را با فلان مسائل روشن کنند، منتها اگر روشن کنند خیلی از طرفدارهاشان را قاعدتا از دست خواهند داد برای همین عاقلانه ست که نمی کنند!و این دقیقا چیزیست که مشی امام نبود.) امام هیچوقت توجه نداشت که از کدام حرفش چه کسی خوشش میآید! از همان سال 1342 !!! و این دقیقا مولفه ایست که اصلاحاتچی ها دارند "دوپهلو حرف زدن"!!!(بویژه راجع به ارزشهای ما(استکبارستیزی، محرومین،اسلامگرایی مطلق، و...) و الّا در مورد "تقلب شده" که همیشه ماشاالله صراحت داشته ند!) حالا همین "صراحت لهجه" ای که این دو نفر به خرج داده ند...(قابل تامله! نه اینکه لزوما چیزی اثبات کنه!)
14/5/1388 نظرات تکمیلی (1) : اول اینکه کجا آقای عطریانفر به سیستم آقای هاشمی اعتراض داشته؟ به هر صورت درمورد تحت فشار بودن هم : یکی اینکه این اصلااعتراف نبود، اعلام تغییر موضع سیاسی بود که خیلی هم عجیب نیست، خیلیها تجربه ش رو داشته ند از جمله خود این حضرات! *** احتمال دارد که این افراد که اعتراف هایشان در چارچوب بازی های سیاسی متعارف، رایج نبود یک رویکرد تخریبی داشته باشند به این معنا که امروز اعتراف می کنند و جریان های اصولگرایی را خوشحال می کنند و پس فردا که آزاد شدند، همه چیز را تکذیب کرده و به شکنجه و فشار و این مسایل ربط می دهند و اینجوری چهره نظام را هم در بین حامیانشان کریه تر نشان می دهند و بعد از آن هم اعترافاتشان را از حیث قابلیت استناد ابدی ساقط می کنند. *** در مورد احتمال دوم، مگه "مجاهدین" بدون رجوی نتونست جایگاه بین مردم داشته باشه؟!...(یه بحث داشتم قبلا که اهالی این اعتراضها نوعا ( و حتا مصداقا!) همون متمایلین به ملی مذهبی هان... که "ص" هم لینک یه نامه ی شهید بهشتی با همین مضمون رو گذاشت... منظورم مونیه که بعضیها دوست دارن بهش بگن "توهم توطئه"! ولی بهرحال من به حد کافیحجت برام تموم هست که مطمئن باشم به این قسم توطئه ها! مسئله ی ملی مذهبی ها یا نهضت آزادی یا مجاهدین خلق یا مجاهدین انقلاب نیس. مسئله "پتانسیلی برای جمع کردن مردم مقابل خط اسلام اصیل"ه...حالا این عَلَمِ انحرافی گاهی لباس دین داره گاهی لباس مارکسیسم(امثال توده و چریکها رو نمیگم...) گاهی لباس لیبرال دموکراسی گاهی تکنوکرات گاهی انقلابی خفن گاهی صحابه ی امام و... ولی آنچه مطمئنم ازش اینه که هربار علائم افول یکیش بروز می کنه زمزمه هایی از تز ظاهرا جدید بعدی شروع میشه و مهره ها "فیلتر" میشن و... اگه هم عطریانفر نماد این قصه نباشه، بهرحال من این روزها کاملا منتظر تولد یه چنین جریانی هستم...
(1) مطلب فوق متاسفانه عجولانه نوشته شده و روی مجااازرفته بود (منم مثل خبرگزاریها ! باید بین مطلب داغ و مطلب متقن یکی رو انتخاب...!) و لذا برای تکمیل شدیدا به نظرات اصلاحی دوستان و خوانندگان و منتقدین نیاز داشت. (که بحمدالله این نیاز جواب گرفت!) اما چنان که دور از تصور نبود؛ طرفین کماکان عصبانی اند و در دستگاه فکری یکدیگر محکوم به خیلی چیزها! به هر حال طی دو ماه اخیر خیلی از محترمات مان هتک شده ند (از دوطرف یا هرچندتا طرفی که تصور کنید!) و بنظر ما توجیه معقولی هم برای این حرمت شکستنها نبوده. و خلاصه فضای "نظرات" اینجا هم بینصیب نمانده از ترکشهای این دلخوریها و طبیعی هم بود. و پذیرفتنی هم بود. منتها تا جایی! این وسط اگر جسارتی خدمت یکی از دوستان میشد (چنانکه کسی با اسم کس دیگه ای چیزی بنویسه که ...!!!) خلاصه شرمندگیش میماند برای ما. قابل درکه : این چند ماه کم دلهامون خون نشده(طرفین) که تلخی و نیش(خواسته یا ناخواسته) به این زودی از قلممون زائل شه؛ و الا کیه که ندونه که // نه گناه دشمنان زخم خورده ی انقلاب به گردن "اعرابی" و "محمد" و ... ست و نه گناه بازجوها یا لباس شخصی های بی مبالات یا چه میدونم عقده ای به گردن "فروزنده" و "درویش" و "ص" و...// اصلا لطف فضای دانشجویی به همینه! که دغدغه های بچه ها فقط از سر آرمانهاشونه حالا اینکه تفاوت نتیجه گیری ها از کجا میاد به وقتش انشاالله بپردازیم. نظرات شما دست بنده محفوظ و عزیز هستند؛ منتها خاطر و شءن خودتون بمراتب عزیزتر... لذا بساط فوق الذکر را اجالتا جمع میکنیم و فقط اون نظراتی که بدون اونا بحث ناقصه همینجا میذاریم. انشاالله که شیرینی ِ برکات عدیده ی فشارهای این روزها رو خواهیم چشید همه مون...(از تعمیق و اصلاح نگاه هامون...بزرگ شدنمون... خودآگاه تر شدنمون...) ضمنا پست بعدی هم صرفا بخاطر خودش نظر قبول نمیکنه! یه دعوته شخصی و دوستانه ست...اجابتش هم بین خود خواننده ست با خودش! نه به من ربط داره نه به بقیه ! اگه خوشش هم نیومد میتونه نشنیده بگیره و یه فحشی هم تو دلش به ما بده !
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 23:6 توسط فروزنده
|
||
|
|
|
|
|
اسلام هم مثل هر مکتب دیگه ای که یه سری "دستور تئوریک" در موارد متعدد و من جمله در مورد "حکومت" داره، برای تحقق کامل درعمل، نیازمند سعی و خطاست(دلیلش هم واضحه:چون اینایی که قراره بطور عملی محققش کنن "معصوم"نیستن!) خب رهبر این وسط چی کاره ست؟ فرض کنیم یه آزمایشه دیگه! یه سری تلاش در یه جهتی که ممکنه موفق شه یا شکست بخوره. "آزمایشگر" اینجا کیه؟ اول از همه "مردم" بعد "مسولین به نمایندگی از مردمگ. باز میپرسم "رهبر چی کاره ست"؟ 1. خطوط و جهت گیری های کلی هر بار آزمایش رو مشخص میکنن..مثلا یه دوره (حدود 74) روی مسئله ی اسراف نکردن و دنیا نخواستن تاکید میکنن یه دوره روی (حدود اوایل دولت خاتمی) روی "شناخت دقیق اندیشه ی اسلامی و روحیه ی تهاجمی در برخورد با اندیشه ها داشتن"و مقوله ی "تهاجم فرهنگی" و... یه دوره(اواخر خاتمی) میان سراغ "تولید علم"(یعنی دیگه "ایجابی"ترین قسمت نهضت اسلامی) و به موازاتش بحث "مطالبه" و...
چرا رهبر باید نتایج رو تحلیل کنه؟ اینم واضحه! چون رهبره که جز شرایطش "آگاهی به زمان" و "اسلام شناس"بودنه. یعنی "وضع موجود" و "وضع مطلوب" رو بهتر از هرکسی میشناسه.لذا تطبیق ایندو بر هم و مقایسه(یعنی همون تحلیل نتایج هر آزمایش) هم بعهده ی ایشونه) (آنچه که ما "دفاع رهبر از احمدینژاد" میدانیم، همین تحلیل سعی احمدینژاد است . که نقاط موفقیتش بیشتر از نقاط شکستش بود)
در مثال خاص مشایی؛ رهبر در موارد قبلی به حد کافی "هشدار"(=تذکر) داده بود به دولت که "اتقوا من مواضع التهم" (که راجع به شخص مشایی نبود) و در مورد مسئله ی دوستی با مردم اسرائیل که "موضع نظام را مجددا بیان کردند" و "خواستار کش ندادن موضوع شدند" که من فکر میکنم این دوتا تاکید رهبر در موضوع مردم اسرائیل خییلی قابل تامل هست (یعنی یه جورهایی اینجا و مجددا در انتصاب معاون اول...آقا بجای "تذکر" خودشون وارد شدند و "اشتباه دولت"رو "جبران" کردند) ما فقط توقع داشتیم احمدینژاد اون تذکر و اون اقدام قبلی رهبر رو لحاظ کنه. ولی نه تنها چنین نکرد و مجددا رهبر رو وادار به "جبران اشتباه دولت؛ به جای تذکر" کرد؛ بلکه با این جبران کردن رهبر هم اینطور داره برخورد میکنه. بهرحال منتظر توضیح احمدینژاد هستیم.
اين كسى كه اين عَلم را بر دوش كشيده، بلند كرده، همه بايد كمكش كنند؛ يكى عرقش را پاك ميكند، يكى بادش ميزند. اگر ديدند كه در نگه داشتن عَلم دارد اشتباه ميكند، راهش اين نيست كه يك مشتى هم به پشتش بزنند، خودِ او و عَلم را سرنگون كنند. راهش اين است كه كمكش كنند اين اشكال برطرف شود؛ اين نكته را بايد همه توجه كنند، بخصوص كسانى كه در عرصهى سياست و در عرصهى فرهنگ و در عرصهى رسانه و در عرصههاى گوناگون نقش و حضورى دارند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 18:58 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
من نمیتونم با یه چند تا تک جمله حکم به خارج از دین بودن کسی بکنم.
من زیاد تو ذهنم هستند آدمهایی که از ظواهر حرفها و رفتارشون چیزی ۱۰۰٪ مغایر با بواطنشون برداشت می شده. و "گاهی" ناشی از بالاتر بودن سطح بحث اونها از سطح عمومی بوده و از این سنخ انقلاب فراوان به خودش دیده.(البته فقط "گاهی"!) من با توضیح احمدینژاد راجع به چرایی پافشاریش روی کردان "قانع" شدم.(توضیحش فعلا بماند) من اینقدر دروغ از "رسانه"ها(مثل تحلیل مصاحبه ای که انجام نشد!!!) و قضاوت عجولانه از منتقدین شنیده و دیده م که مبنای تشخیصم قرارشان ندهم. من فکر میکنم آقای احمدینژاد حق دارند بفرمایند که "مردم" به من رای داده ند و نه "طیف متنوع اصولگرایان" که من بخواهم به حرف آنها گوش کنم در دستگاه ارزشی ایشان جز این نمی توان انتظار داشت که نظر ۲۴ میلیون هوادار را به همه ی معترضین مشهور به نخبه ترجیح دهند. ولی من یادمه اوایل دولت رهبر تاکید کردن "بهانه دست بهانه جو ها ندید" وقتی تاکید کردند "اتقوا من مواضع التهم" (یه تفاوت ظریفی بین "سپر" با "سیبل" هست: هرچند هر دو آماج حملاتند!!!) من تو این ایام انتخابات با بچه هایی بودم که همه ی نیتشون از اینکه از تمام اندیشه و انرژی و وجهه شونو در دفاع از دولت نهم مایه گذاشتن این بود که "تیرهایی که به سمت احمدینژاد شلیک میشه به پایه های نظام نخوره"... من میفهمم که میشه اختلاف نظرها همیشه از سر اختلاف تئوریک نباشند و مثلا ناشی از همون "حجت های متقن فردی" باشن که تو پست قبلی گفته م. یعنی اون آدمهای پاراگراف دوم برای "دوستان خیلی نزدیکشون" میتونن قابل درک باشن. بدون اینکه بشه اثبات کرد! و البته من میفهمم که این قسم شناخت نمیتونه مبنای "تصمیمگیری و اقناع عمومی" قرار بگیره. من یاد گرفته م که شهید رجایی وقتی درمورد آزادی گروگانها بر اساس رای امام و برخلاف نظر خودشون عمل کردند در برابر بهزاد نبوی که اعتراض کرد "من و تو که نظرمون این نبود" نهیب زدن که "اگر گفتیم خمینی رهبر است یعنی همین" (سیره ی عملی شهید رجایی- به نقل از بهزاد نبوی) من از آقای خامنه ای یاد گرفته م که اگر تشخیص دادی که با فلان نخست وزیر نمیشه کار کرد ولی نظر امام "بنابر مصالح دیگر" بر ابقای نخست وزیر کذا بود دیگه اصراری روی تشخیص خودت نکنی من دانشجو ام و بتعبیر رهبر "منفعتی گرو کسی ندارم" اگر "مرگ بر یا درود بر"ی هم میگویم برای چیزی ست که فکر میکنم "حقیقت"است. و من حقیقتی بجز اسلام نمیشناسم. اسلامی که از خمینی یاد گرفتم و مبینم که قلمرو عظیمش(به عظمت دلها و اندیشه های آزادگان عالم) جز به راهبری رهبر عظیممان قوام و پیشروی ندارد. تاریخ "وسوسه ای بنام هوادار" را فراوان دیده. وسوسه ای که "مرز" نمی شناسد. به حساب دودوتا چهارتا باید گفت وسوسه ی ۲۴میلیون کجا وسوسه ی ۱۴ میلیون و وسوسه ی ۹۰۰هزار ...! و من نسل سومی نگرانم از فردای خودم... اگر حتی مرز "ولایتپذیری" هم تاب مقاومت دربرابر این وسوسه را نداشته باشد... . . . آقای رئیسجمهور عزیز مکتبی! البته که منتی بر هم نداریم! ولی فقط کورسوی امیدی بر "امکان استقامت" برای نسل بعد باقی بگذارید... بذارید باور کنیم که جایی توی دنیا هست که ازش ۲۴میلیون رای به خدا و رهبر انقلاب خدایی در میاد و نه به فرد... راستی ملت ما "پس گرفتن رای خودش"را هم تجربه کرده!
ضمنا:
خطبه ای که آقای خامنه ای در آن در مورد ولایت فقیه اظهار نظر می کنند که با اعتراض امام مواجه می شود، مربوط به می شود به تاریخ 1366/10/11 که متن کامل آن در «روزنامه جمهوری اسلامی، شنبه 1366/10/12، ص 9، خطبه های نمازجمعه حجت الاسلام والمسلمین سیدعلی خامنه ای» آمده است و سایت «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» به مدیریت روح الله حسینیان اینجا کل ماجرا را آورده است:
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 12:56 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
صورت سوال:(شماره ی 1 همین عنوان)
http://majaaaz.blogfa.com/post-174.aspx استفاده از ابزارهایی مثل ایمیل یا فضاهایی مثل فیس بوک و ... نقش عمده ای در "دل دادن مخاطب به حرفها"داره! چطوری؟ یه مولفه ی مشترک این قبیل فضاها(بمثابه ی یه ابزار) : رفاقتی اند. ماهیتا خالی از محتوایند(یعنی کسی توقع بحثهای عمیق-هر کدوم یه عمق!- تو این فضاها نداره ). "شخصی"اند. اما در مورد مولفه اول : بزرگان "نظریه ی شناسایی" متفقند که "شناسایی شهودی ، و شناسایی حسی ، ولو اینکه قابل اثبات نباشند، برای خود شخص (فاعل شناسا) یقین آورترین و مورد اعتمادترین نوع شناسایی اند." اعتماد فرد به "رفیق"ش از سنخ شناسایی حسی و شهودیست. نقش مولفه ی دوم واضح است. گفتم در جنگ روانی هیچ نیازی نیست که گزاره هایی که به مخاطب ین خورانده میشوند، "حقیقت"داشته باشند. استفاده از چنین گزاره هایی، قاعدتا نیازمند فضاییست که کسی جویای حقیقت مدعا ها نشود... یعنی کسی بدنبال بحث در عمقهای مختلف روی گزاره های رد و بدل شده ،قبل از پذیرفتنشان!، نداشته باشد. و مولفه ی سوم که بنظر من مهمترین نقش را دارد: فضایی که "ظاهرا مدیریتش بدست خود فرد است" این بکگراند را در ذهن فرد ایجاد خواهد کرد که "محال است چیزی از بیرون و ناخودآگاه به من القا شود" ! من فکر میکنم این مهمترین مسئله ست. مخاطب بهیچ وجه احتمال نمی دهد که حرفی که میزند، حرف خودش نباشد. حالا هی بیا و اثبات کن که بابا فلانی و فلانی و فلانی و... از اول خودشان گفتند باید فلان تصور در مردم ایجاد بشود!... کسی قبول نمیکند. چون او فقط چهاردیواری مجازی خودش را میبیند که کاملا تحت کنترل خودش است!(ظاهرا!) (البته این مسئله ی عجیب یا جدیدی نیست! قصه همان قصه ی پارادوکس میان "انتخاب آزادانه" و "تبلیغات و مدیریت پسندها و مدسازی" ست...) (ضمنا یه ابزار دیگه ی جنگ روانی هم قبلا (چیزی که ما دانشجوها...)عرض شده بود "نگاه جزگرایانه" و انبوه تک جمله ها و تک صحنه ها و ... ) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 1:1 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
متن زیر عینا از رجانیوز کپی شده...بهرحال بنظرم قابل تقدیر و تدامه این حرکت...حرف ما از اول "رای به جریان و نه رای به فرد" بود ... درست همینه که 24میلیون حامی از فردای انتخابات ، 24میلیون چشم ناظر باشه... حرف ما... حرف ما اصلا همین متن زیره دیگه ! نامه 8 بسیج دانشجویی دانشگاههای بزرگ تهران پاسخی برای ابهامات انتصاب مشایی وجود ندارد
به گزارش رجانیوز، در این نامه که امروز در اختیار رسانه ها قرار گرفت، همچنین به احتمال حضور کردان و رحیمی در کابینه دهم اشاره شده و آمده است: هر اندازه كه اين آقايان پاك و حتي توانمند هم باشند، به هر حال وجودشان مايه قرارگيري دولت در موضع اتهام است. متن نامه بسيج دانشجويي دانشگاههاي امام صادق(ع)، اميركبير، تهران، خواجه نصيرالدين طوسي، صنعتيشريف، شهيد بهشتي، علامه طباطبايي، علم و صنعت به رئيس جمهور به شرح ذيل است: بسم الله الرحمن الرحيم جناب آقاي دكتر محمود احمدينژاد با سلام و تحيت انتخاب دوباره حضرتعالي آن هم با راي قاطع 24.5 ميليوني ملت در يكي از پرشورترين و باشكوهترين انتخاباتهاي تاريخ جمهوري اسلامي، بيترديد انتخاب دوباره مسير اسلام ناب محمدي (ص) و آرمانهاي حقيقي امام (ره) توسط ملت ايران بود. اين راي، راي به حقيقت يك تفكر در برابر جسد آن بود. راي به شما، نه راي به شخص حضرتعالي، كه يك نه بزرگ به شيخوخيت و صحابيگري مدرن بود كه قصد داشت با سو استفاده از نام امام و تحريف راه و آرمانهاي ايشان، پردهاي بر حقيقت مسير او كه همان مسير ولايت فقيه است، بپوشاند. جرياني كه در انديشه بود تا به كمك سابقه خود و به محاق بردن آن حكمت بالغه به يادگار مانده از آن رهبر فرزانه كه "ميزان حال فعلي افراد است "، خود را نماينده خط امام و حامي مستضعفان و دلسوز مردم ايران معرفي كند. اگرچه راي تمامي ملت، عزيز و ماجور است، اما تشخيص اكثريت مردم، انتخاب شما به عنوان نماينده مردم در پيشروي در مسير اين آرمانها بود. پس ميزان سنجش اعمال شما، همين آرمانها، و مفسر حقيقي آن آرمانها -يعني ولي فقيه- هست و خواهد بود. مردم با كسي عقد اخوت نبستهاند؛ هرگاه تشخيص دهند كه شخصي از آن مسير كه تفسير، تشخيص و رهبرياش با ولي فقيه است، منحرف شود، امر به معروف و نهي از منكر خواهند كرد و بسته به ابعاد هر مسئله و مراتب امر به معروف، در جهت اصلاح اقدام خواهند كرد. جناب آقاي رئيس جمهور حاميان حضرتعالي با معيارهايي شما را انتخاب كردهاند و تكتك حركات شما و دولت دهم را با همان معيارها خواهند سنجيد. حاميان شما و مردمي كه به شما راي دادند، از آناني نيستند كه چشمبسته پشت سر شما به راه بيفتند و هر عمل شما را ولو خلاف اصول اسلام ناب، قانون و منطق باشد، مورد تاييد قرار دهند. همانطور كه اين راي قاطع ملت، پشتوانه اصلاحات اساسي در جهت پيشرفت انقلابي كشور است، به همان ميزان نيز، سدي محكمتر از گذشته در برابر انحرافات در عملكردهاي دولت دهم خواهد بود. اين روزها به زمان انتخاب اعضاي دولت دهم نزديك ميشويم و اين اولين آزمون سنجش دولت جديد با سنگ محك اصول انقلاب خواهد بود. كساني ميتوانند به پيشروي كشور در مسير امروز انقلاب يعني "پيشرفت و عدالت " كمك كنند كه اولاً خود به خط انقلاب -يعني خطي كه به تببين معمار كبير انقلاب، سكانداري آن در دستان وليفقيه است- عملاً پايبند باشند، نه اينكه در صفوف رياكاران ظاهرساز يا تكنوكراتهاي نمازخوان باشند. ثانياً توانمندترين فرد بين پايبندان عملي و متعهدين براي برداشتن بار از دوش مردم و خدمتگزاري در آن مسئوليت باشند، نه اينكه خود باري بر دوش مردم و مستضعفان شوند و با بيهنري خود، مايه خفت دولت منتخب مردم و در نتيجه مردم و محرومين شوند. ثالثاً با مجموعه همكاران خود، يك تيم واحد و منسجم را تشكيل دهند، نه اينكه در يك مجموعه هركس بار خدمت به مردم را به يك سمت بكشد و در نهايت آن بار آواري بر سر مستضعفان گردد. اين سه ملاك، هر سه مهماند و نبايد يكي فداي ديگري شود كه اگر چنين شود، بيش از دولت كه مشغول كار و تلاش است، مستضعفان و حاميان انقلابند كه دلسرد خواهند شد، و اين دشمنان داخلي و خارجي قسمخورده اند كه به تمسخر خط انقلاب و گوشه و كنايه زدن به رهبري و پيروان انقلاب خواهند پرداخت. رئيس جمهور منتخب ملت همانطور كه ملت نه يك بار و نه با يك راي ساده و مسبوق به سابقه، كه دو بار آن هم با بينظيرترين رأي به يك رئيس جمهور در تاريخ جمهوري اسلامي، شما را در آزمون اين ملاكها موفق دانستهاند، تمامي همكاران شما را در دوره گذشته سنجيده و منتظر اثربخشي نتايج اين سنجشاند. بسياري از اعضاي دولت نهم به خوبي توانستند تا با دولت كار و تلاش همراه شوند. آن عده نيز كه نتوانستهاند يا هم مسير نبودهاند، در ميانه راه تعويض شدند يا اكنون بايد در صف افرادي باشند كه در دولت دهم تعويض خواهند شد. ارزيابي كلي ما از دولت نهم، اين طور نشان ميدهد كه كم نبودند مواردي كه افراد انتخاب شده، نمرات قابل قبولي در ملاكها ميگرفتند، اما بالاترين نمرهها را در بين افراد موجود نداشتند. واقعيت تلخي كه بايد متذكر شويم اين است كه به وضوح در دولت نهم ديده ميشد كه از تمام ظرفيتهاي اصولگرايان واقعي (و نه جناحي) استفاده نشد. خصوصاً به اسم ملاك سوم -يعني همراهي و انسجام كابينه-، عدهي زيادي از بهترينها كه در همين انتخابات اخير نيز سرفرازانه و بيمنت از آزمون بيرون آمدند، به حاشيه رانده شدند. درحاليكه رئيسجمهوري كه بازوي اجرايي توانمند خط انقلاب شده است، اگر از تمام ظرفيتهاي اصولگرايي حقيقي (و نه جناحي) استفاده نكند، ضمن بيمهري به اين مسير، هم فرصت آشنايي و مجرب شدن نيروهاي انقلابي و دلسوز، و هم فرصت پيشرفت بيشتر را از مردم گرفته است. درست است كه ملاك سوم -يعني انسجام-، يكي از ملاكهاي انتخاب است، اما تنها يكي از ملاكهاست و تمام آن و حتي مهمترين آنها نيست. درضمن توقعي كه از رئيسجمهور اصولگرا ميرود، اين است كه دايرهي خدمتگزاران را بازتر و بازتر كند و تمامي دلسوزان كشور را به اين مسير رهنمون كند و اجازه هدررفت كوچكترين ظرفيت خدمتگزاري اصولگرايانه را نيز ندهد، نه اينكه عدهاي از بهترينهاي امتحانپسداده را نيز در بيرون دايره قرار دهد. در كنار اين مسئله، در آزمونهايي دولت نهم نمره منفي در كارنامه خود ثبت كرد. نمره منفياي كه مردم نشان دادند هنوز اميد اصلاح آن را دارند و نبايد اميدشان به يأس مبدل گردد. به وضوح و صراحت خدمتتان عرض ميكنيم كه ما در آزمون انتصاب و ابقاي آقايان مشايي، رحيمي و كردان به دولت نهم نمره منفي ميدهيم. اگر بگذريم از نقاط تاريك و مبهم در پرونده شخصي آقايان رحيمي و كردان كه قبولي آنها را در ملاك اول -يعني مهمترين ملاك كه همان پايبندي عملي به خط انقلاب است- نيز در پرده ابهام فرو ميبرد؛ همچنين اگر بگذريم از سخنان مختلف آقاي مشايي كه نه يك بار و دو بار كه به تواتر تكرار شده است و هر بار به نوبه خود دردسري براي دولت نهم به وجود آورده است؛ اگر فرض كنيم كه در تمامي اين موارد اشتباه سهوي رخ داده يا مردم و حاميان دولت تحت تأثير رسانهها قرار گرفتهاند، باز هم يك چيز مشخص است كه هر اندازه كه اين آقايان پاك و حتي توانمند هم باشند، به عمد يا به سهو، از روي ضعف اطلاعرساني دولت يا از روي ضعف تفكر مردم و حاميان دولت، به هر حال وجودشان مايه قرارگيري دولت در موضع تهمت است. حتي اگر با اين نگاه حداقلي هم نگاه كنيم، باز هم با توجه به قاعده لزوم پرهيز مومن از موضع تهمت، چنين افرادي شايستگي حضور در دولت انقلابي را ندارند. گرچه نقاط تاريك و ابهام در باب نمره اين افراد، در تمامي ملاكهاي ذكر شده -از صدر تا ذيل- همچنان به جاي خود باقيست و اگر براي عدهاي قليل هم بتواند مرتفع شود، بعيد است كه بتوان براي تمامي مردم مومني كه در اين انتصابها سوال دارند، پاسخي درخور ارائه داد. آقاي رئيس جمهور توقعي كه مردم و حاميان مردمي حضرتعالي دارند، مشورتپذيري واقعي و اثربخشي به تذكرات بجاي آنهاست. انتصاب دوباره و حتي بدتر از آن ارتقاي اين آقايان و امثالهم -بدون كوچكترين توضيح و اقناعي-، در وهله اول دهنكجي به مردم و حاميان مردمي دولت است. فراموش نكنيد كه اگر حاميان شما كساني بودند كه تحت تأثير جو يا فشار رسانهها و عدهاي نخبگان قرار گرفته بودند، اساساً نبايد به شما راي ميدادند يا دست كم نبايد براي انتخاب مجدد شما از دل و جان مايه ميگذاشتند و هزار تهمت و لقب نصيب خود ميكردند. البته منتي بر شما نيست، چون اين كار را در جهت آرمانهاي انقلابشان ميدانستند، و آنانكه دل در گرو آرمانها دارند و نه افراد، كوركورانه پشت سر كسي به راه نميافتند، و اگر ببينند او به چاه ميرود او را همراهي نميكنند (آنچه كه متأسفانه در شرايط امروز كشور از عدهاي سر ميزند)، بلكه درصورت لزوم تنها به تذكر لساني اكتفا نخواهند كرد و به خاطر اصولشان دست به اقدام عملي خواهند زد. جناب آقاي دكتر احمدينژاد فراموش نكنيد كه شما نماينده منتخب خط حقيقي امام شدهايد. آسيب اشتباه شما، تنها به شخص شما يا دولت نخواهد رسيد، بلكه هر اشتباه اين دولت -چه در انتصابات و چه در عملكردها- چندين برابر به كند شدن بالندگي اين جريان و نااميدي مستضعفان و مردم حامياش خواهد انجاميد. بدانيد كه فرزندان امام و رهبري به خاطر اصولشان قاطعانه با هر انحرافي كه از اين خط سر بزند، برخورد خواهند كرد و از آنجا كه در اين شرايط خطير كشور -كه دشمنان داخلي و خارجي خط امام در كمين نشستهاند-، هر خطاي دوستان، هزينههاي جبرانناپذيري را وارد خواهد نمود، در صورت عدم اثرگذاري تذكر زباني و قانع نشدن، بدون اغماض و مسامحه دست به اقدام عملي براي اصلاح خواهند زد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 22:20 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا مرضیه خیلی دلش گرفته... نوک پیکان بدبینیها خود آقاست...! کاش یکی میپرسید:آخه بدبینی برا چی؟! چون از احمدینژاد حمایت کرده! خب؟ خب مگه نمیبینی چطور آدمهای احمدینژاد(آدمهای حکومتی که نمادش احمدینژاده!) "آدم می کشن"؟ چرا آدم میکشن؟ چون "آدم" می خواسته اعتراض مدنی(!!!) کنه اعتراض مدنی به چی؟ به تقلب اما آخه کدوم تقلب؟! یه دونه دلیل محض توجیه این غائله هم که شده برا تقلب ارائه شد؟ اپسیلونی به دعوت شورای نگهبان و مجلس و... برا معرفی نماینده و رسیدگی به ماجرا توجه شد؟... 11میلیون تقلب بدون هیچ مدرکی آخه؟! ای بابا تو اصلا مگه نمیبینی چطور آدم دارن می کشن؟! ... "انگار خیلیها قبل از من تلفن زده بودن به دفتر آقای خامنه ای برا تغییر مرجع، آقاهه با تشر جواب داد..." آخه روز اول چرا پس انتخابش کردی بعنوان مرجع؟! جرم رهبر ما بجز اینه که میگه از مولفه های مدیر اسلامی، دردسترس مردم بودنه؟! جرم رهبر ما جز اینه که میگه از همون فروردین رسانه های نغرض خارجی داشتن ادعا می کردن که تقلب خواهد شد؟ این حرفها غلطه؟! مدیر اسلامی نباید در دسترس مردم باشه؟! رسانه های خارجی نمیگفتن قراره...؟ خب دیگه ما چکار کنیم که مصداق تطبیق با یکی میشه x و مصداق تطبیق با اونیکی میشه y ؟! حقیقت گفتن جرمه؟ ره بر بودن جرمه؟ رهبری کردن عدالت آدم رو زیر سوال میبره؟! ... خدایا... نکنه ایران رو فراموش کردی؟... میترسم از آینده ی کشوری که قراره با "متخصصینی که با یه آبنبات اینور و اونور میشن" ساخته بشه... "عقل" بین اکثریت دانشگاهی های این کشور مرد... ... "ما ودّعک ربّک و ما قلا..." سالهاست میدونیم انقلاب را ریزش هایی باید و رویش هایی ... ولی قطعا برای درخت هم کنده شدن برگهاش توی طوفان دردناکه...دردناکه... و برای سایر برگهای درخت... بویژه که تضمین خاصی هم نباشه که برگ بعدی... به امید خدا، یه عده از بچه ها رفته ند تو کار "بازبینی" مقوله ی ولایت فقیه... فکر می کنم برا همه مون لازمه... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 21:16 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بی مقدمه: راجع به "بشارت منجی" چی فکر میکنید؟
من فکر می کنم یه مقدار شعاری و "رو" هست -مثل اغلب کارهای ارزشی- بویژه اونجاها که مربوط به "منش یهودی ها"ست.انگار همه ی سخنرانیها و مقاله های یهودشناسی خودشون و بقیه رو میخواستن همونجوری عریان "فقط نشان بدهند"! اگه مثلا قرآن پژوه ها و یهودشناسها(!) و... از مولفه های بنی اسرائیل "اقتصاد محوری" را ذکر میکنند؛ یه دیالوگ مستقیم یکی از کاهنها باید این باشه که "صرافی ها اساس معبدند. نباید به صرافی ها توهین بشه..."(یا چنین چیزی)... یا اینهمه تاکید عیسی بر آمدن پیامبر بعدی، تا اونجا که میئونم فقط توی یکی از اناجیل (و اتفاقا غیر از انجیلهای چهارگانه ی رایج!!!منتها گفته شده که نسخه ی کذا، قدیمیترین انجیل موجود هست که فقط 60 سال بعد از حضرت عیسی نوشته شده) اومده . کنجکاوم نظر چندنفر از اهالی کلیسا رو راجع به این کار بدونم... اما نفس ِ همینکه یه "سریال" (و نه یه "مسنتد علمی" !) حاصل یه عمر تحقیق باشه، یکی از گمشده های جدی انقلاب اسلامی(=حرکتی که ادعا داره تمام دغدغه ش رشد فکری همه ی مردمه)ست. و از این جهت جدّا قابل تقدیره. (البته فکر نمیکنم چیز بیسابقه ای باشه ، کارهایی مثل کیف انگلیسی و مدار صفر درجه و روشن تر از خاموشی و... هم بوده ند ولی بهرحال کافی نیست. اونم در قیاس با حجم انبوه سریالهای چرت و پرت و اغلب "دین تحریف کن"...) از جمله محاسن بدیع فیلم، "دیدن اقشار مختلف در یک جامعه"ست. یعنی به عکس اغلب داستانها، روی "بدها" و "خوبها" زوم نمی شه. و نه فقط اقشار مختلف رو میبینه بلکه تا حدی هم به تحلیل منش شون می پردازه... سرباز جزء رومی - سران و فرمانده های ارشد رومی - 3 تا دسته ی مختلف توی معبدی ها - مردمی که فقط تماشاگرند - مردمی که دورادر تائید و همراهی میکنن - خنجرکش ها - حتی اختلافهای درونی خنجرکشها!(شخصا از این دقت خیلی خوشم اومد!) - صرافها و... هرچند اینجا هم گاهی زیادی روی دیالوگها تکیه شده و یه جاهایی شبیه مناظره های علمی...!) بعلاوه ظاهر متفاوت فیلم (زاویه های دوربین، دوبله، سرعت فیلم، اتو نکشیدگی ِ آدمها! و...) توجه بیننده رو به این جلب میکنه که "منتظر چیز متفاوتی باش"...(کلا هم کلیشه شکنی توی ظواهر چیز لازمیه که اگه اهل هنر هم نداشته باشن دیگه از بقیه چه توقعیست؟!) البته همین هم یه مقدار بیننده های کم حوصله را میپراند! ولی خب بنظرم می ارزه! سرجمع بعنوان گامهای اولیه فکر میکنم بد نیست...(بالاخره سعی و خطا و رشد...!) راستی علت خاصی داره که بین ساخت و پخشش اینهمه فاصله افتاده؟ مطلب مرتبط:http://www.mojjjj.blogfa.com/post-37.aspx یه کم مرتبط: پیشنهاد سلحشور به حوزه علمیه برای تربیت سناریست از اون مطالباتی بود که فکر میکنم امثال حاج آقا فلاح یه عمره که توی دانشگاه دنبالش میگردند! بی ربط : بحث کامنتهای پست "قانون" به جاهای جالبی رسیده. پیشنهاد میکنم ببینید و اگه قابل دیدید شرکت کنید. ضمن تشکر از جناب "ص"! بی ربط: منظور رهبر از تاکیدشون روی "دوطرف از تحریک احساسات جوانها دست بردارند" (دیدار 13رجب بود فکر کنم.یا شایدم قوه قضاییه)چی بود؟ اینطرف کی ها دارند تحریک...؟؟؟ بی ربطتر(چون تعاملات پیامکی ممکن نیست!): مرحله ی دوم آزمون ارشد هم به سلامتی گذشت! ولی ما کماکان مثل چی تو گِل ِ لیسانس موندینم و تضمینی نیست که شش ساله هم نشیم!...به من چه اصلا |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 14:41 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
یه تفاوت درگیریهای اخیر با تجارب قبلی(دیده ها و شنیده ها و خوانده ها!) این بود که شعارهای طرفین و اتهاماتشون به هم یکی بود! از فحشهای "درغگو" و "دیکتاتور" و "مردمفریب"تا ابراز نگرانیهای "شما دارید از ارزشها سواستفاده میکنید"(از مثالهاش هم بگذریم.هنوز یادتون هست! حتی هنوز دارید میشنوید!) الآن که بحمدلله از دز سیاسی قضیه خیلی کم شده(انشاالله!)، میشه تاملات فرهنگی اجتماعی تری حولش داشت: همین پدیده ی عجیب فوق الذکر از کجا دراومده؟! 23یا24 خرداد توی اتوبوس چندنفری راجع به اغتشاشها و...صحبت میکردن که یه دفعه خانم جوانی (با ظاهر مشابه بچه های خودمان!) دامن از کف داد و شروع کرد با هیجان زیاد به نالیدن از بلایی که داره سر انقلاب میاد! میگفت باباش از شهدای هفت تیره و خامنه ای باید به این خونها جواب بده! و... حرف بیش از این نداشت (یا تو اون شرایط عصبی، یادش نمیومد) ولی اینقدر جیغ و داد کرد و حرص خورد که به لکنت و نفس نفس زدن افتاده بود . سرخ شده بود و به وضوح میلرزید... مبهوت مونده بودم. نه از حرفهاش؛ از اینکه "چطور؟؟؟؟؟" چطوری یه چنین تصوری برای این آدم نوعی ایجاد شده؟ اونهم با این شدت... موضوع صحبتم اینبار "باقی مانده های بازرگان(۱) و خاتمی و سروش و..." نیست(حتی مذهبی های سکولارشون هم) که این دور همونقدر کور اسم "خمینی" و... رو تکرار میکردن و شال سبز مینداختن که قبلا از "جوان" و "جامعه مدنی" و "گفتگوی تمدنها" می گفتند .حتی راجع به رهگذرهای بی تفاوتی که مثلا شاهد کتک خوردن کسی از دست لباس شخصیها(!) بودن نیست(که همه ی دردشون از خشونت(کجا؟!) باشه!) همین قشر انقلابی چرا؟ "آل احمد" یه بحثی توی "غربزدگی" داشت با این مضمون که از عوامل جدا بودن مردم از حکومت (کنار عوامل دیگه ای که ذکر میکنه) اعتقاد به "اعلی حضرت ولیعصر"ه ! عبارت داخل گیومه دقیقا به این جهت بکار رفته که نشون بده مردم "حکومت را از آن امام زمان می دانند" لذا هرکس دیگه ای را غاصب حکومت می دانند. البته قاعدتا این بحث رو ایشون سالها قبل از طرح ایده ی "جمهوری اسلامی" نوشته! ولی درمورد برخی توی همین نظام اسلامی هم مصداق داره. باز هم منظورم حجتیه مسلکهایی که "هر پرچمی به اسم اسلام قبل از ظهور افراشته شد، محکوم به شکست است" نیست! آدمهای خیلی از خیلی هامون انقلابی تر رو میگم. شاید این اعتقاد که "حاکم معصوم امکانپذیر است" و "انقلاب به اسم همان حاکم معصوم بود" باعث میشه کوچکترین خطایی که ببینن، به بزرگترین محاسن نظام هم بدبین بشن... نمی دونم... یه نکته ی حاشیه ای:رهبر تو یه کتابچه ای که حرفهای ایشون راجع به امام رضا بود دیده بودم که شیعه سه تا ابزار مهم همیشه داشته که یکی از اون سه تا ابزار رو "مظلومیت" ذکر کرده بودند... ما تو ایران (فقط توی ایران!) واقعا از این ناحیه ...! از علل این که هر حرفمون باید خیلی دیگه منطقی و "حساب" باشه تا پذیرفته شه، همینه که داری از چیزی دفاع می کنی که "اینجا" قدرت داره!
شخصا تا حالا توی اقشار مختلف ندیده م که کسی روی کنار گذاشتن بنیصدر ان قلتی داشته باشه یا اعتراضی یا حسرتی یا...(من فکر میکنم خیلی ربط داره به این که 1 نفر بود. و نه یک جریان و یک خط فکری؛ لذا راحت افشا شد!-به همین راحتی که ملت فکر میکنن "دزد گرفته ند"!!!) اما راجع به "بازرگان" چطور؟! نهضت آزادی کنار رفت(کنار گذاشته شد)و حتی با آن تعابیر بی پرده ی امام . اما چقدر ملت باخبر شدند؟ چقدر ملت "چرایی"اش را فهمیدند؟ هنوز کم نیستند آدمهایی که معتقدند "نگذاشتند بازرگان کار کند" . احساس میکنم این تشبیه(یا لااقل مقایسه ی بین دو دولت کنار رفته) جای تامل بیشتر داره.علی الحساب نتیجه ای که من میخوام بگیرم: نهضت آزادی زنده ماند. با مواضع خودش و با مخاطبین خودش. و من فکر میکنم نکته ی اصلی همین بود "مخاطب داشت". "این مواضع مخاطب دارد". بالاخره یک پارادایم فکری مشخص(و نسبتا رایج)ی هست که مواضع امثال بازرگان و یزدی و ملی مذهبیها را همیشه می پسندد. مسئله ی "قبول اکثریت" برای بنیصدر بود. برای خاتمی بود. برای احمدینژاد هم بود اما برای بازرگان نبود! طرفدارهای بازرگان و دولتش هم آنروز بغضشان را از جمهوری اسلامی (به هر دلیل!) مجبور شدند فروبخورند اما هیچوقت همراه با این نظام نشدند. (شاید یکجور ناامیدی یا بی تفاوتی یا...بعضا هم مبارزه) و هر وقت هم توانستند اندکی از آن را ابراز کردند... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 13:52 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
1. زلایا(رئیسجمهور مخلوع هندوراس): من رئیس جمهور قانونی هندوراس هستم. کودتاچیان(همان روز!) : زلایا را بنا بر قانون برکنار کردیم. راستی! اگر قانون در چنین بزنگاههایی از قضاوت عاجز باشد، اصلا برای چه نوشته شده؟!
2. "نشت نشا" در ضمن بحثی، مختصات یک گروه ثبت نشده ی اجتماعی را تبیین میکند که فکر میکنم ما (لااقل من!) را هم شامل میشود: "انصار حزب الله"(نه در اصطلاح سیاسی!) آدمهایی که چون به امید حاکمیت ِدین در جامعه(بقول استاد فلاح: "دینی مدیریت شدن ِ جامعه") برای این نظام هزینه کردند، و بعدا تناقضهایی بین واقعیتهای کشور با آن چه می خواستند(اسلام) دیدند، شاید به نشانه ی اعتراض، شاید هم بطور طبیعی، نسبت به ساختارهای پذیرفته شده و قانون ها و هنجارهای اجتماعی بی اعتنا شدند. (و از این نظر تشبیه میکنه با پدیده ی "رپ" در جوامع مدرن: آدمهایی که تمدند مدرن بهشان وعده ی "بهشت روی زمین"داد اما نتوانست ...آنها هم "لاقیدی" ِ مشابهی دارند! لاقیدی ای که گاهی به "حریت" شبیه است!(
چرا به قانون تن نمی دهیم؟(مگر به زور!) نه فقط در امورات شخصی که معمولا برایمان"مهم نیست کی چی فکر میکنه"؛ برای کارهای به نظر خودمان "اسلام و مسلمین" هم چه بسا ترجیح میدهیم کار را "معطل سیستم بازی" نکنیم! و با "یه پیامک به فلانی میزنیم، بهمانی رو هم ظهر تو مسجد میبینم" راهش بیاندازیم! یا گاهی فراتر رفته و نظریه میپردازیم(!) که "دغدغه مندیها و کانال های رفاقتی بمراتب کارآمدترند از کانالها و مسئولیتهای رسمی" . معترفم تا قبل از جریانات حاشیه ی انتخابات دهم به واقع بر این اعتقاد بودم! و به نظرم پشتوانه های روانشناسانه هم داشت! و از طرفی آسیبهای عظمای بروکراسی، که بر کسی پوشیده نیست!، را هم مهر تائیدی بر این قانونگریزی می دانستم. اما در این جریانات (نه آنموقع که لفظ "قانون" و قانون نگریز ، "محمول بدون موضوع" و لقلقه ی بی حساب ِ زبانهایی بود برای اتهام زدن و سیاهنمایی و فرار از ارائه ی "دلیلی بر نارضایتی یا برنامه ای برای حل مشکلات"، بلکه) آنموقعی که رهبر چنان تاکید کردند که "قانون فصل الخطاب است" و "تن ندادن به قانون، ابتدای راه دیکتاتوریست" و... و آنموقعی که اینها را میگفتند و من هنوز داشتم فکر می کردم که "آخه کدام قانون؟!" هنوز سوارخهای قانون اساسی مان جلوی چشمم بود و "ایده آل اسلامی"نبودن خیلی قانونها ریزترمان و فریب بزرگی بنام "قوانین بین الملل" و... و پذیرفتن این حرفها برایم "سخت" بود.! همان موقع مطمئن شدم آن اعتقاد عملی ام یک جور "مرض" است ! مرضی که نه ریشه هایش را می شناسم و نه درمانش را! اما
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 21:33 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"جنگ روانی" (یا میتوانم بگویم جنگ رسانه ای) پدیده ای بود که در این چند ماه به خوبی لمسش کردیم. بعضی هامان تا دقایق نود ندیدیمش ! برخیهامان دیدیم و خوف کردیم برخی مان از اول متوجه جنگ افروزان بودیم! و... این ملت قصد کرده "تجربه ی متفاوت تاریخ" باشد! "درانداختن طرح نو"، تئوریهای راهبردی و روشهای عملیاتی نو می طلبد (نرم افزار!) و بالتبع "مطالعات عمیق و در عین حال عینی و ناظر به واقعیات جامعه ی داخل و خارج از جبهه" (یکی از اولی ترین اهداف این مطالعات کشف رابطه ی غامض "امت-امام" است) . آنچه ملت ایران قبل و بویژه بعد از انقلاب اسلامی با آن مواجه شد، لحظه لحظه اش ماده ی خام این مطالعات است. از صفویه تا مشروطه، نهضت تنباکو، سربداران، سیدجمال ، نهضت جنگل، فداییان، ملی شدن نفت،... پانزده خرداد، مبارزات بدیع 42 تا 57، درگیریهای نظامی- ایدئولوژیک! انقلاب بزرگتر از انقلاب اول(جایی که بچه دانشجوها ابرقدرت جهان را وادار می کنند تعهدی دهد که قبل و بعد از آنروز هرگز نداده است!) ، جنگ 8 ساله با همه ی دنیا، بارها تصفیه شدن انقلاب، 8سال سازندگی، 8 سال اصلاحات، 4 سال عدالت و جستجوی صراط گم شده ی خمینی و...(این نهضت حتی مواد خامش هم مفت حاصل نشده !) و چه بهتر که به موقع دریابیم اینها را... این انتخابات با تمام حواشی اش نیز یکی دیگر از این مواد خام بود (و فعلا "نقدترین"مورد!) بعنوان مثال یکی از صورت مسئله هایی که باید بررسی کرد همین پدیده ی جنگ روانی ست : چطور می شود که طی دو سه هفته ، میرحسین موسوی ای که هیچکس (از هواداران بالقوه اش) نمی شناسدش، تبدیل می شود به "عشق" ِ یک لشکر هوادار!!! طوری که "عقل" کنار میرود! بچه گانه ترین و پرت و پلاترین و مغالطه آمیزترین و بی اساسترین استدلالها مقبول می افتد (در بی اساسی استدلال همین بس که "مواد"ش "شایعات" باشد!) و هیچ منطقی در ردش پذیرفته نمی شود ؟ قبول؛ یک عده ی نه چندان قلیل از اینها فقط بدنبال "چیزی بجز نظام اسلامی"اند (حتی خیلی از مذهبی ها). اما بحثم روی اکثریت "موج احساسات گرفته" است. حتی شاید بتوان گمانه زد که بخشی از همان "با نظام مشکلدارها"هم از بقایای موج احساسی اند که پشت خاتمی براه افتاد: اول کسی محبوب می شود. بعد اگر گفت فلان چیز بد است و یا فلانی ها مزاحمند و ...برای خیل محبین این دیگر وحی منزل است! و بویژه که "شواهدی"هم دال بر این بد بودن ها و مزاحم بودنها "به هر طریقی" ارائه شود. در واقع برآنم که این مشکل با نظام اسلامی هم برای جماعت نسل سومی اغلب بیگانه با مباحث معرفتی ، خاستگاهی جز "اعتماد به عده ای(مثلا منتسبین به جریان دوم خرداد)" و همه چیز را از کانال آنها شنیدن و دیدن ندارد. (خود این مسئله ی اعتماد چیز لزوما مذمومی نیست. تعبد هم یکی از ابزارهای شناخت است. منتها بحث اینجاست که اعتماد به این مرجع از کجا حاصل شده؟ ما هم به بعضی ها اعتماد داریم(مثلا به ره بر!)اما ،آنطور که در خودم و دوستان دیده م، بطور متوسط 5-6 بار در سال کلیترین گزاره های اعتقادی و همینطور خود این معتمدین را در معرض ریشه ای ترین سوالها و تشکیکها قرار می دهیم... این خیلی فرق دارد با "احساسی پذیرفتن" آنگونه که در تجربه ی خاتمی و موسوی دیدیم...) این فرآیند "محبوب سازی" و "منجی پنداری" چیست ؟(مصئله ی اجتماعی) و چگونه در مخاطب اثر می گذارد؟(مسئله ی روانی) برآنم که این شیوه هیچ نسبتی با "اسلام" نمی تواند داشته باشد. یعنی به هیچ طریقی و از نگاه اسلام تأیید نخواهد شد. (یک جور "اغفال" است و طبعا با دینی که اساسش بر "قد تبین ارشد من الغی" است نخواهد ساخت!) و اگر می گویم صورت مسئله اش را باز کنیم؛ فقط از این جهت است که "خیلی خیلی داریم از این ناحیه ضربه می خوریم" (در واقع جبهه ی استکبارستیزی ست که از این ناحیه ضربه می خورد.) این می شود یک جور "تولید علم"(ما سعی کردیم در "چیزی که ما می فهمیم و مردم نمیفهمند" تلاشکی در این راستا...)! در مقابل بحثهای صرفا امنیتی ِ"کمیته ی ایکس"و...! حدود 3سال قبل یک بحث جالبی دکتر سیاح داشتند:«این قدر زبان باز نکردیم بگوییم مجاهدین خلق مشکل ایدئولوژیک دارند، تا اسلحه برداشتند و به جان مردم افتادند؛ تازه گفتیم "اینها بدند چون تفنگ دارند"! خب این تفنگدارها را مردم سرکوب میکنند و فردا روزی ایدئولوژیهای کج و معوج از جای دیگر سر برمی آورد... » این روز ها عجیب این اشتباه را داریم تکرار می کنیم! خط تحریف انقلاب را که رهبر ....ماه قبل در "دانشگاه علم و صنعت" هشدار دادند، نمیبینیم یا اگر میبینیم نشان نمی دهیم و فقط زوم کرده ایم روی آتش زدنها و روی دست آمریکا و انگلیس در قضیه و اصرار بر نگاه های امنیتی به خورد مردم دادن... ) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 10:36 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسمالله الرحمن الرحيم
محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيتالله خامنهاي مدظله العالي / سلامعليکم بما صبرتم خطبه اين هفته شما در تعقيب حضور 85 درصد مردم در جمعه گذشته با آن آزادي مطلق و بالاتر از آن، آگاهي بيسابقه، نشان از عبور امت با امام خود از مرحلهاي و کلاسي به کلاس بالاتر است. يادتان هست در روز قبول قطعنامه که به دعوت شما در دفتر شما حاضر شديم و هرکس براي ثبت در تاريخ، مطلبي گفت. عرض کردم اين امتحان، اطاعت امت از امامت در چهره حسني است و بعد از پيروزي امت در 8 سال دفاع مقدس به عنوان اطاعت امت از امامت در چهره حسيني است.
قبل از آن در روز عزل بنيصدر در صحبت 3 دقيقهاي که مرحوم رجايي آن را بين هيات دولت توزيع کرده بود، گفته شد؛ امت به تبعيت از امام در حال حرکت است. هرکس حرکت نکند، جا ميماند و امت وقتي به او نرسيده و ميخواهد به او برسد، او را روي دست بلند ميکند و روي سر ميگذارد. وقتي به او رسيد، نگاهش از وي برميگردد، وقتي از آن گذشت، وي را پشت سر مياندازد و اين امت در گذشته کساني را روي سر گذاشته و بعد از عبور از آنها، آنها را زير پا نهاده است. در آينده هم کساني را روزي روي سر و زماني زير پا ميگذارند و از بيوفايي امت نيست؛ نتيجه حرکت کردن امت و تعلق و وابستگي شخصيتهاست.
در روز شهادت شهيد رجايي که با وي هفتگي کلاس داشتم، گفتم عبور از هر مرحله مثل وضع حمل است و شيرازيهاي ما اين حالت درد کشيدن را که ميبينند، ميگويند (خدا بدتري بدهد) خدايش رحمت کند، يکهاي خورد؛ اما خود را جمع کرد. نميدانم چه چيزي به يادش آمده بود.
آهني که بايد از آن شمشيري ساخته شود، زير ضربات پتک مرتبا از آن ريزش ميکند و از ماده آن کاسته ميشود؛ اما صورت به رسالت و غايت کامل خود نزديک ميشود با هر ريزشي، برندگي و با هر ضربهاي، صلابت آن بيشتر ميشود و با هر سفري بين آب و آتش آبديدهتر ميشود. امام در عبور از قائممقام خود روز سختي را ميگذراند و ميگويد که من با کسي عقد اخوت نبستم. محرمانه اشک ريخت؛ اما دستش نلرزيد. روز عبور امت از بستگان و دلبستگيهاست. آيتالله خزعلي عمل آيتالله گيلاني را تکرار ميکند. مگر نه اين است که به سمت آن موعود ميرويم، پس بايد از نهر طالوت بگذريم. فمن شرب منه فليس مني و من لم يطعمه فانه مني. تعلق به خود و آبروي خود و بستگان، نوعي شرب از نهر طالوت است. امام فرمود اگر احمد کاري کند که مستوجب حکم باشد، اجرا ميکنم و سر من ناراحت نميشود. شما براي حفظ عزت خود کاري نکردي. يادتان هست قبل از رحلت امام به يک ماه کمتر و يا بيشتر به شما عرض کردم رياستجمهوري تمام ميشود، شما بعد از آن چه خواهيد کرد، گفتيد حوزه ميروم، مگر اين که امام نهيام کند. من بعد از رياستجمهوري اگر امام به من بگويد مسوول عقيدتي سياسي ژاندارمري يکي از روستاهاي سيستان و بلوچستان شوم، ترديد نميکنم. شما رهبري را نخواستهايد، رهبري شما را خواست. رسول خدا به عمويش فرمود: يا عم ان الاماره ان طلبتها وکلت اليها و ان طلبتک اعنت اليها.
![]() ![]() از ياد نميبرم روز رايگيري براي رهبري را که وقتي از شما نام برده شد، ناراحتتر از هميشه بدون اجازه پشت تريبون رفتيد و اعتراض کرديد و شوراي نگهبان به شما گفت چرا جلوي اجراي قانون را ميگيريد و شما برگشتيد و به جاي خود نشستيد. رهبري شما را طلب کرده است و شما اعانت خواهيد شد. وعده خداوند حق است. اگر قرار است قانون اجرا شود، بايد از بزرگان که قله اجتماع هستند، آغاز شود. در کشاورزي، مخزن آب را در مرتفعترين نقطه قرار ميدهند. آب از پايين به بالا نميرود. قانون هم از بالا به پايين حرکت طبيعي آن است. و امرت ان اکون اول المسلمين. آن که بيش از هزار و صد سال است به هرکس ميگويد ايکم ياخذ جمره في کفه فيترکها حتي يبرد، تا بالاخره امام جمره سلطنت پهلوي را گرفت تا سرد شد، جمره حکومت بعثي را گرفت تا سرد شد. جمره استکبار جهاني در چهره اسرائيل را حزبالله گرفت تا بعد از 33 روز سرد شد. حماس هم گرفت تا بعد از 22 روز سرد شد. مساله، مساله گرفتن آتش در دست است و اين ايام آخرالزمان است که ايمان در دل نگه داشتن از آتش در دست نگه داشتن سختتر است. اين همه شهدا سوختگيهاي دست امت است که آتش استکبار را نگه داشته و تاکنون از نگه داشتن آن خم به ابرو نياورده است. اين آتش بالاخره سرد خواهد شد، همان طور که شاه و صدام سرد شدند. امام با سرد شدن آتش شاه به ميان ما برگشت و آن منتظر با سرد شدن آتش استکبار است که زيارتش ميکنيم.
يوسف گم گشته بازآيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور وين دل شوريده حالش به شود دل بد مکن وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن چتر گل بر سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور والسلام عليکم و رحمتالله محيالدين حائري شيرازي ضمنا : پاسخ وزارت كشور به ادعاهاي ميرحسين موسوي: http://www1.farsnews.com/newstext.php?nn=8804021173 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 21:51 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(پیوند روزانه رو ببینید: هاله ی نور موسوی! -وحید جلیلی) چند روز قبل یه جایی چیزی نوشته بودم که چرا می گم انقلاب مخملی توی ایران اصلا معنی نداره؟ با عنوان "الحمدلله الذی جعل اعدائنا من الحمقا" . یکی از بچه ها کامنت گذاشته بود: انشاالله "حمد"بعدی مون این باشه: "الحمد لله اذی جعلنا من المتمسکین بولایة" چقدر زود تعبیر شد... خطبه های امروز ، همان "فلق"ی بود که دیشب انتظار میکشیدیم... (با توجه به اینکه متن صحبتها هنوز روی سایت نیامده، از یادداشتهایی که خودم برداشتم؛ یه پرتوهایی از نوری که امروز تاریکیها رو شکافت...: ) - و قد نزل الله السکینة علی القلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمنهم و لله جنود السموات و الارض... ابتدائا قیاس تلویحی این شرایط با شرایط "حدیبیه"...!!! و تاکید بر اینکه معنویت است که موجب میشود مومن در طوفانهایی که هیچکس نمیفهمد چه می کند و چه باید بکند، راه را گم نکند و با آرامش و اطمینان به خدا فکر کند و بسنجد و...و همین هم ایران را از بحرانهایی که هر کدامشان برای بنه کن کردن یک کشور کافی بود، عبور داد... (اینجا من جواب سوالی که شهریور از بعضی رفقا پرسیده بودم را گرفتم!) اینها یعنی ملت ایران مشمول رحمت الهی ست. البته این یک مسئله ست، و "حفظ رحمتهای الهی"هم یک مسئله ی دیگر.نباید با خوشخیالی که بله خدا مراقب کشور ما هست! غافل شوید و... - آنچه که 22 خرداد را بعنوان یک پیروزی در تاریخ ثبت کرد : o 22 خرداد امسال نمایش عظیمی بود از احساس مسئولیت مردم برای کشور o 22 خرداد امسال نمایش عظیمی بود از روحیه ی مشارکتجویی مردم در اداره ی امور کشور o 22 خرداد امسال نمایش عظیمی بود از دلبستگی مردم به نظام اسلامی شان o نسل جوان ما ،بخصوص ، نشان داد که همان شور سیاسی و همان شعور سیاسی و همان تعهد سیاسی نسل اول انقلاب را دارد. با این تفاوت که تازه برای نسل اول کوره ی حرارتزای انقلاب و جنگ هم بود و حالا نیست. (اگه همه ی زور زدنهای این مدتمون هم فقط نتیجه ش همین اعلام رضایت باشه می ارزه J) o این انتخابات "مردم سالاری دینی" را به رخ عالم کشید. راه سومی میان دیکتتوری و دموکراسی بدون معنویت - نکته ی سوم "رقابتها" بود. رقابتهای شفاف و آزاد و جدی بین نامزدها همه دیدند. فرض ما این بود و هست که این رقابت بین نامزدها، رقابت جریانهای متعلق به نظام اسلامی ست. هر 4 نفر از عناصر همین نظامند. این حرف که رقابت بین موافقین و مخالفین نظام است را رسانه های خارجی و اغلب صهیونیست القا کردند...(من معذرت می خوام همینجا ...) البته بنده "همه ی" دیدگاهها و عمکردهاشان را قبول ندارم اما مبنا این است که مردم طبق معیارهای خودشان انتخاب می کنند . میلیونها اینطرف و میلیونها آنطرف رای دادند به کسی که برا خدمت به این نظام اسلامی صالحتر می دانستند. مردم هم در چارچوب نظام عمل کردند. - ملت مطمئنند و طرفداران نامزدها هم مطمئن باشند این نظام اسلامی اهل خیانت به آرائ ملت نیست. سازوکارهای قانونی ما امکان تخلف نمی دهد (انهم 11 میلیون!). البته بنده گفتم و شورای نگهبان هم قبول کرد: اگر مستنداتی ارائه شد از مجاری قانونی باید رسیدگی بشود. من به هیچ وجه با این بدعتها موافق نیستم. اگر چارچوب قانون شکسته شد دیگر هیچ انتخاباتی مصون نخواهد بود. - خطاب به نامزدها: o امروز یک لحظه ی تاریخی برای کشور است. نگاه کنید به وضع دنیا. به وضع خاورمیانه وضع اقتصاد دنیا وضع کشورهای همسایه مان:افغانستان و عراق و پاکستان.هشیار باشید اشتباه نکنید. وظیفه ی مردم حضور بود که به بهترین وجهی انجام دادند. وظیفه ی ما و شما بیشتر است. o افرادی که مرجعیتی دارند. برخی ازشان حرف شنوی دارند، اگر اندکی افراطی گری کنند، دامنه ی این افراط چنان به بدنه ی جامعه می رسد که خودشان هم دیگر نمی توانند جمع کنند!هر افراطی زمینه می شود برای افراط دیگری... o اگر بخواهند اینها (نامزدها.نخبگان سیاسی) برای اصلاح ابرو، چشم را کور کنند قطعا مسئول خونهای ریخته شده هستند(این قسمت را بعدا دقیقتر جمله ی خود رهبر را چک کنید) o بر خودتان مسلط باشید. سعه ی صدر داشته باشید. ببینید دستان دشمن را. من به این برادرها عرض میکنم به مسئولیتتان دربرابر خدا فکر کنید. به جملات آخر وصیت امام بیاندیشید. قانون فصل الخطاب است. قانون را فصل الخطاب بدانید. o انتخابات اصلا برای چیست؟! برای اینکه همه ی اختلافها سر صندوقها حل و فصل شود. سر صندوقها مشخص شود مردم چه می خواهند نه در کف خیابانها . اگر قرار باشد بعد از هر انتخاباتی آنها که رای نیاوردند اردوکشی کنند. آنها هم که آوردند متقابلا ... مردم چه گناهی کرده اند؟ مردمی که خیابانها محل کسب و کار و معاش آنهاست چه گناهی کرده اند که شما میخواهید طرفدارانتان را به رخ هم بکشید؟ o اگر این تجمعات پوششی برای تروریستها درست کند مسئولیتش با کیست؟ کشته شده ها از مردم و بسیج مسئولیتش با کیست ؟ بریزند دانشجویان حزب اللهی(نه آن خرابکارها هم!) بزنند اسم رهبری هم بیاورند! o این تصور هم غلط است که با این تجمعات اهرم فشاری ایجاد کنند بر مسئولین که مثلا بخاطر مصلحت به خواسته شان تن بدهند. اولا تن دادن به مطالبات غیرقانونی زیر فشار ابتدای دیکتاتوری ست.این اشتباهی محاسباتی ست از عوامل پشت صحنه که اگر مصلحت باشد مردم در موقع خود آنها را هم خواهند شناخت. o انسان دلش خون می شود از اینها. من از همه می خواهم به این زورآزمایی خیابانی خاتمه دهید. o من از همه ی برادرها می خواهم اصل را بر برادری بگذارید. جشن پیروزی 40 میلیونی را جدی بگیرید. راه قانون هم باز است. اگر کسی بخواهد راه دیگری درپیش بگیرد. من باز خواهم آمد و با مردم صریحتر صحبت خواهم کرد. - نقاط مثبت مناظره ها: o ابتکار جالبی بود. صریح و شفاف o زد توی دهان هرکسی که می گفت این رقابتها نمایشی ست! o همه شفاف حرف دلشان را زدند o سیلابی از انتقادات راه افتاد و همه مجبور شدند پاسخگو باشند o مواضع احزاب و گروه ها ،بدون پیچیده گویی،عریان، جلوی چشم ملت قرار گرفت o مردم احساس کردند که در نظام اسلامی ،"بیگانه" به حساب نمی آیند o نشان داد نظام اسلامی اندرونی و بیرونی ندارد o معلوم شد که رای مردم ناشی از همین تأملات خواهد بود و "زینتی" نیست. یقینا یکی از علل این افزایش 10 میلیونی مشارکت مردمهمین بود که مردم "ذهنشان وارد صحنه شد" o دامنه ی این مناظره ها به خیابانها و حتی خانه ها هم کشیده شد و قدرت انتخاب مردم بالا رفت. § البته این گفتگوها در سطح ملت نباید کش پیدا کند و الّا تبدیل به کینه و کدورت شده و نتیجه ی عکس می دهد. § اما در سطوح مدیریتی خوب است که همواره وجود داشته باشد(با رفع عیوب البته!). در این صورت یک دفعه سر انتخابات اینطور حالت "انفجاری" به خود نمی گیرد. § گاهی از کسی انتقاد می شود، این انتقاد یک فرصت است برای او که کارهایش و دلیل کارهایش را تبیین کند برای مردم - نقاط منفی مناظره ها: o گاهی جنبه ی منطقی ضعیف می شد و جنبه ی احساسی و عصبی و تخریبی می یافت. o سیاه نمایی وضع موجود . و سیاه نمایی گذشته. o طرح اتهاماتی که اثبات نشده است o تکیه بر شایعات o بی انصافی هم نسبت به این دولت و هم نسبت به قبلی ها § حتی از دو سه ماه قبل از انتخابات، نسبتهای خلاف و بدترین تهمتها به رئیس جمهور قانونی کشور که متکی به آرائ ملت و مورد اعتماد ملت بوده نسبت دروغگویی دادند! کارنامه ی جعلی درست کردند! فحاشی کردند(خرافاتی و رمال و...)از این نسبتها خجالت آور دادند.اخلاق و قانون را زیر پا گذاشتند. § از این طرف هم کارنامه ی درخشان سی ساله کمرنگ جلوه داده شد. اسم برخی افراد برده شد که عمرشان را در راه این نظام صرف کرده اند (من در خطبه ها اسم نمی برم اما چون اسم بردند مجبورم...) آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق. البته کسی نسبت فساد به این آقایان نداده. در مورد بستگان هم باید اثبات شود. و اگر اثبات شود، فرقی بین آحاد جامعه نیست. طوری گفتند که باعث شد ملت و جوانان طور دیگری فکر کنند. § در مورد مفاسد اقتصادی موضع نظام روشن است: در هر نقطه ای باید با آن مبارزه شود. § ما مدعی نیستیم در کشور فساد نیست. اگر نبود که آن نامه ی 8 ماده ای ر چند سال قبل نمینوشتیم! اما این نظام از سالمترین نظامهای موجود است. مطلقا درست نیست که طبق گزارش صهیونیستها بیاییم این کشور را متهم کنیم. درست هم نیست که شخصیتها را زیر سوال ببریم. - (چقدر حرص میخوردیم که :بابا! مسئله ی آقای هاشمی مسئله ی یه خط فکریه! اگه عرضه داریم اینو تبیین کنیم قضیه "دزدگیری"نیست...ما عرضه نداشتیم! اما رهبر در چند جمله!...) : آقای هاشمی از اصلیترین افراد این نهضت بود و از مبارزین جدی و پیگیر. و بعد از انقلاب از موثرترین شخصیتها در کنار امام و رهبری. بارها تامرز شهادت این مرد پیش رفت. اموالش را صرف این نهضت و مبارزین کرده. در سالها مسئولیتهای گوناگون موردی سراغ نداریم از مال انقلاب برای خود اندوخته باشد. من البته در موارد متعددی با ایشان اختلاف نظر داریم. طبیعی هم هست.اما مردم نباید توهم کنند! البته بین ایشان و رئیس جمهور از همان اول انتخابش(84) اختلاف نظر بود در سیاست خارجی. در مسائل فرهنگی. در نحوه ی اجرای عدالت. البته نظر آقای رئیس جمهور به نظر بنده نزدیکتر است. - - من در مشهد( 1 فروردین1388)هم گفتم : دشمن از الان دارد در انتخابات ایران تشکیک میکند و می گویند تقلب خواهد شد.به دوستان خوبمان گفتم نگویید این حرفی را که دشمن می خواهد رسوخ دهد.و دشمن می گفت اگر مردم به آینده امید نداشته باشند در انتخابات شرکت نمی کنند. اگر مردم به نظام اعتماد نداشته باشند در انتخابات شرکت نمی کنند. اگر مردم احساس آزادی نکنند در انتخابات شرکت نمی کنند... این انتخابات نشان داد که این ملت با امید و نشاط ملی زندگی میکند... این اعتماد ملت به نظام را می خواهند بگیرند. بگویند شما اشتباه کردید به نظامتان اعتماد کردید! نظام شما قابل اعتماد نبود. در نتیجه ی آن مشارکت مردم را بگیرند. در نتیجه تزلزل در ملت ایجاد کنند. این ضررش از سوزاندن بانک اتوبوس و از همه چیز بیشتر است. - روند رفتاری سران و رسانه های استکبار: o قبل از انتخابات در اصل انتخابات ایجاد تردید می کردند تا شاید شرکت مردم کم بشود. o البته این نتایجی که حاصل شد را حدس میزدند اما مشارکت 85درصدی را نه! غافلگیر شدند. فهمیدند که سرفصل جدیدی در مسائل مربوط به جمهوری اسلامی ایران باز شده (خیییلی جای تامل داره این حرف اینجا!) که مجبورند آنرا بپذیرند و خودشان را با آن وفق بدهند. در مسائل خاور میانه، هسته ای و... o وقتی اعتراض برخی نامزدها را دیدند احساس کردند فرصتی است! چشمشان که به این تجمعات خیابانها افتاد نقابشان کنار رفت! آمریکا،فرانسه، انگلیس،و... :"ما منتظر چنین روزی بودیم که مردم ایران به خیابانها بریزند"!!! از آنطرف نامه به ایران مینویسند و ابراز ارادت می کنند به جمهوری اسلامی! کدام را باور کنیم؟! o از اینطرف هم خط داخلی آنها فعال شد : خط تخریب خیابانی. سلب امنیت جانی و مالی مردم.(که ربطی هم به مردم و طرفداران نامزدها ندارد.) o این کاری که در ایران ناشیانه از برخی سر زد اینها را به طمع انداخت فکر کردند ایران هم گرجستان است! طرف صهیونیست توهم برش داشت گفت من اینقدر در گرجستان خرج کردم حکومت را عوض کردم ایران هم...! با کجا مقایسه می کنید ایران را ؟!!! - آنچه به چشم من از همه زشت تر آمد اظهار دلسوزی اینها برای حقوق بشر در ایران بود. شما اصلا حقوق انسان می فهمید یعنی چه؟ افغانستان را کی به خاک و خون دارد می کشد؟ عراق زیر چکمه های کیست؟ فلسطین...؟ در همین آمریکا در زمان دموکراتها 80 نفر زن و مرد فرقه ی داودی را زنده زنده سوزاندید... اندکی شرم و حیا...! - ای سید ما و ای مولای ما!... (دیگه خودتون برید بخونید)
عجیبه! گاهی بر ما جماعت خوشحال، امر مشتبه میشه که "مدافع ولایتیم"!!! نه عزیزم! ولایت تا اینچنین است نیازی به دفاع امثال تو (فروزنده!) نداره! بلکه همه چیز اسلام و ایران و ازجمله خود تو بواسطه ی تقوا و روشن بینی و تدبیر و شجاعت اوست که مانده اید...همینجا هم عذر می خوام از بعضی دوستان عزیز که نگرانیهای ما تو این چند روز مزاحمشون شد! الآن می فهمم چرا یارو اسرائیلیه می گفت ایران تا وقتی ره بر داره هیچ کاریش نمی شه کرد! حسابی مشعوفم و مطمئن. (از دلم هم دراومد که از 800تا بیانیه ای که با خون دل آماده شده بودن 400تاش رو اون پسره ی جوگیر مثلا نگهبان ازم گرفت و دیگه پس نداد 200تاش هم موند دست رفقایی که بیانیه پخش کردن دون شأن شان است و فقط 200 تاش رو ملت سه سوت تموم کردن و شاکی شدن که چرا کمه...) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 16:32 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
![]() قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ «1» بگو پناه می برم به خداوند روشنایی سپیده دم مِن شَرِّ مَا خَلَقَ «2» از شر آنچه که آفرید وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ «3» و از شر تاریکی(ابهام- فضای غبارآلود مسموم) آنگاه که فراگیر شود وَمِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ «4» و از شر افسونگران(رسانه ها!) آنگاه که افسون(مدیریت ذهن!شانتاژ!) کنند وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ «5» و از شر دوستان دیروز و حسودان امروز آنگاه که (در پناه تاریکی و اغوای افسونگران) حسادتشان را اعمال کنند و بیاید توبه کنیم بچه ها...باور کنید تقصیر از خودمونه...اللهم اغفر ذنوبی الذی تغیر النعم... شاید تیغ سپیده دم برآید و بساط تاریکی را و افسون را جمع کند و حسودان توطئه گر را رسوا... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 23:53 توسط فروزنده
|
||
|
|
|
|
|
«معترضین (که قطعا همه شون هم اراذل نیستند!) فردا به دعوت میرحسین سیاهپوش برای عزای شهدای درگیری به مساجد و تکایا میروند...»
اما به واقع چه کسی مسئول قتل این هموطنان است؟ اغتشاش را چه کسی شروع کرد؟ پدیده ی نیروی انتظامی در مقابل اغتشاش چه وظیفه ای دارد؟! چه کسی قبل از اینکه نتایج انتخابات اعلام شود حرف از "تقلب" زد؟ چه کسی بی اعتمادی به راه های قانونی اعتراض را بین مردم (منظورم همه ی مردم نیست! بلکه همان حضار ساکت تجمع دوشنبه ست) فریاد میزند؟ امروز صدا و سیما مقصر و محرک اصلی را دارد فائزه هاشمی نشان میدهد(و البته که رسانه ی ملی در سانسور و تحریف "ید طولا"یی دارد) اما رفقای اینترنتباز (وبگرد) که انشاالله هنوز یادشان مانده که فریاد "دروغ" و "تقلب" (با "دلیل نما"های سطحی و کودکانه و زنمآبانه! از جنس دلایل اخیر خانم رهنورد) را در این سه ماهه از چه طیفی می شنیدند؟! متاسفانه این دستگاه تحلیلی ناقص که تا روز انتخابات خروجی اش شایعه بود و تخریب و شانتاژ، این روزها خروجی دیگری هم دارد: به خیابان آوردن مخاطبین !!! می گویم "مخاطبین" و نه "اوباش"! که اوباش برای بیرون ریختن نیازی به تغذیه و حمایتی بجز "تغذیه ی رسانه ای" دارند!!! اما همین "مخاطبین متشخص" و "تجمع سکوت" میتواند بستر مناسبی جهت عرض اندام کردن اوباش ایجاد کند. می تواند دست و پای پلیس را برای کنترل بموقع اراذل بگیرد.می تواند... و جالبتر اینکه نه دیروز "حجت موجه"ی بر "ناکارآمدی دولت نهم" داشتند (بجز "دروغگوست!!!" و تازه همان دروغ ها را هم که در مناظره نتوانستند اثبات کنند! حتی یک مورد را!) و نه امروز "حجت موجه"ی بر "تقلب" دارند !!! واقعا چیزی که این رفقای مرا به خیابان میکشد چیست؟ "حقم را میخواهم پس بگیرم" "رای مرا دزدیده اند!" و... چرا فکر میکنی رای تو را کسی دزدیده؟ "چون فلان رفیقم با شش نفر خانواده اش توی بیرجند به کروبی رای دادند ولی رای کروبی در خراسان جنوبی ۳ تا بود"!!! جل الخالق! وقتی متوجه میشود که رای کروبی در خراسان جنوبی ۹۲۸تا بوده دیگر برای چه به خیابان می رود؟!..."چون دارند مردم را میکشند" "دیکتاتوری و استبداد است!"(عین عبارتی که میرحسین برای حالتی که رای نیاورد بکار برده بود!!!) "سرکوب میکنند مردم را"و... !!! فاعتبروا یا اولی الابصار... - با یک ادعای حبابی ملت را از سه ماه قبل آماده ی اعتراض میکنی (بماند که با زور موج سبز قبلا به ایشان القا شده است که "اکثریتند" !!!) - و این اعتراض را به فضای ناآرام تبدیل میکنی(همان روز شنبه) بعد تا بیاید کسی از تو دلیل برای اعتراضت بخواهد دیگر ملت "خشونت دیده اند"(که طبیعی فضای اغتشاش است) - و چون یک طرف این خشونت "باتوم" جزئ لباس فرمش است خشونت را از چشم او و در نتیجه نظام!!!میبینند (و مهم هم نیست اساسا در آزادترین جوامع هم عقلا ضرورت وجودقوه ی قهریه برای حفظ امنیت بدیهیست! و اصلا هم مهم نیست که آن خونی که جاری میشود ناشی از سنگ یا تیریست که از کدام طرف پرتاب شده ؟!!!) ---------- آن خبر بالای صفحه مرا به یاد جمله ی "اصلاحات خون میخواهد" حجاریان انداخت... ---------- و به یاد "فله ای ثبت نام کنید تا رد صلاحیتها پررنگ شود" تاجزاده (سر انتخابات مجلس پارسال) انداخت... ---------- و به یاد شانتاژ و تحلیلهای ناقص با صدای بلند انداخت ---------- و به یاد "پیراهن عثمان"....
به راستی مسئول این خونهای ریخته شده کیست؟
دیگه خودم شرم دارم از اینکه بگم عزای کی بر کی؟(لذا بزبان لینک..!)خوش و سربسته گفت که :
ای جماعت نه اگر بیش، کمی عار کنید کی شما روزه گرفتید که افطار کنید؟!
ضمنا بحثهای مطلب "ما بت شکنیم شیشه شکن نیستیم" هم کماکان همونجا ادامه داره(میتونهادامه داشته باشه!) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 21:29 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
مقدمه 1. وقتی "دردناکتر از قتل هابیل" و "چطوری سکولار میشیم؟" و "چیزی
که ما دانشجوها میفهمیم و مردم نه" و "به خدا این اسمش پیروزی نیست" رو
مینوشتم؛ پدیده ای به نام "جنگ روانی" رو مقابل خودم بعینه میدیدم با همه
ی عظمت و هیبت و پیچیدگیش و با همه ی بلاتکلیفی ما درمقابلش... فرآیند از
درون پوساندن رو میدیدم... من نگران یه جریانسازی فکری آرام لااقل
10-20ساله بودم اون موقع که گفتم حتی اگه احمدینژاد رای بیاره ، اگه این
جریان راه بیفته تا 20 سال بعد اثری از انقلاب اسلامی باقی نخواهد ماند... مقدمه 2. از فرمانده ی سابق ارتش اسرائیل نقل میکرد: "چه کار کنیم؟ سرباز ما وقتی پای کشته شدن وسط میاد فرار میکنه سرباز حزب الله وقتی پای کشته شدن وسط میاد جری تر میشه...معلومه توی جنگ کدوم از ایندوطرف میبره؟!" ...حسرت میخوردم به حال حزب الله که صحنه ی آزمایش و مقاومتشون اینقدر روشنه و اینقدر منطبق بر "مزیت رقابتی" اصلی شیعه: شهادت. که امام گفته بود"ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد... مقدمه 3.با توجه به "مقدمه ی1" وقتی دوستان از کمیته ی ایکس و انقلاب مخملی میگفتن ، میخندیدم:"بابا یعنی اینا اینقدر احمقند که فکر کنند انقلاب مخملی تو ایران جواب میده؟!" ... انقلاب مخملی یه دو دو تا چهارتای تاکتیکیه. درست مثل اینکه با یه سری "ماشین قابل پیشبینی" مواجه باشی! قدم اول فلان قدم دوم بهمان قدم سوم...و اما مردم ما "هنوز" یه فرقهایی با مردم گرجستان و اوکراین و صرب و...دارند! و حکومت ما هم یه فرقهایی...ملت ما "اگه حوصله ی تحلیلهای پیچیده ی جریان فکری و محتوا و پوسته و...هم نداشته باشه! شهادت داره!" "فطرت داره" . و من منتظر بودم(یعنی شواهدی میدیدم و نگران بودم) که این جریان فکری طی بیست سال اینها رو کم کم از ملت بگیره و مردم رو تبدیل به "ماشینهای قابل پیشبینی" کنه و بعد غلطهای مخملی مورد نظرش را... • اما نکرد! عجله کرد! جوگیر شد! جنگ را از فضای روانی درآورد! "لشکر کشید"! مرز "هموطن" از "دشمن خارجی و معاندین قسم خورده انقلاب و نفوذیهای فاسد بدنه ی انقلاب" را از هم جدا کرد... آن فضای غبارآلود و مسموم که زبان و قلم ما کارگر نمی افتاد، و حق از باطل در کلام مشکل بود؛ را تبدیل کرد به عرصه ی شفاف دیکتاورمآبانه ی آشوب... فساد و غرضورزی و نفاقی را که آگاهان رنجکشیده ی انقلاب به هزار بیّنه عاجز بودند از اثباتش برای مردم، امروز تمام قد مقابل انقلاب صف کشیده... چنین کرد و انشاالله مجبور خواهد شد به اعترافی مشابه آن فرمانده ی اسرائیلی... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 11:50 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
به خدا این اسمش پیروزی نیست! نه بخاطر دوتا سطل آشغال یا اصلا بانک یا هر چی که چهار نفر سازماندهی شده آتش زده ند... بخاطر این عادت مردم به شایعه... به خاطر تعطیلی مطلق تعقل به خاطر ... به راحتی چرت ترین اخباری که "می گن..." پذیرفته می شه اپسیولنی هم کسی فکر نمیکنه که آخه آدم حسلبی کی از کجا فهمیده که مثلا رهبر میخواسته پیام تبریک بمویسه به میرحسین و بیتش تهدید کرده که تو رو عزل میکنیم مصباحو میذاریم به جات!!!! آخه به فرض که اون چهار نفر خادم بیت (و نه خبرگان!)چنین قدرتی داشته باشن! به فرض که کسی توی آ.مصباح چنین توانی ببینه به فرض که واقعا آمار به این شکل برسه به آقا که فکر کنه میرحسین...آخه بابا یه ذره فکر کن که چنین خبری از کجا ممکنه به بیرون درز کنه؟؟؟؟؟...ولی صفر تومن اعتماد به آمار رسمی، شورای نگهبان، قانون شمارش آرا...به منطق...به سوال ...اعتماد؟؟؟اصلا شنیده نمیشه! خیلی خوشحالند آقای عسکری که فکر میکنن از دانشجو توقع تعقل میره!!! بگذریم... این دانشجوها... مردم هم یا برآنند که فایده نداره! چه اینا چه اونا...یا "صرف فحش دادن به آقای هاشمی" پشت احمدینژاد ... عقل توی این کشور مرد. و در این صورت چه "اسلام"ی ...؟؟؟ ما "جنگ روانی" را باختیم. ما اصلا بلد نیستیم اصول اولیه ی پدافند در جنگ روانی را ! حتی حامی های احمدینژاد هم ارزش اصلیش رو نمیفهمند... حتی خود احمدینژاد هم راضیه انگار به یک چنین حمایتی... ما باختیم. انقلاب "اسلامی" ما باخت و کماکان من نمیفهمم چرا تو سلسله ی زعمای شیعه موجودی مثل آقای خامنه ای سهم یک چنین امتی بشه ؟؟؟؟؟ مطالب مرتبط: چطوری سکولار میشیم؟ پدیده ای به نام شانتاژ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 12:0 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
می نویسی...نمیخونن...میگی...نمیشنوند...چرا بشنوند؟!...اینقدر چرت و پرت تو این مدت شنیده ند که دیگه جا نمونده...حرف حق را لابلای حرفهای دیگه مدفون کرده ند... "کرم" وقتی وارد سیستم کامپیوتر میشه چه کار میکنه؟!...مهم نیس حرف چقدر منطقی باشه؟مهم اینه که حرف باشه... بذار کنار روضه ی"شانتاژ"...حالا بذار کنار روضه ی " قابیل وارث هابیل"...حالا بذار کنار اینکه شانتاژ "دروغگو"!!!...حالا بذار کنار اینکه اینها "هیچ" ایراد منطقی ای از احمدینژاد نتونستن گیر بیارن!...حتی نمیگن "چرا تورمتون ۲۵درصد شد؟" فقط میگویند "چرا ۲۵ بود و گفتی ۱۵؟؟؟" ... چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه الگوی صحیح مدیریت اسلامی داشت جوانه میزد(بله طبیعتا با سعی و خطا)...پرچمی برای همه ی مظلومین عالم...پرچم مبارزه با ظلم و پوچی و جهالت و استثمار دوباره داره بلند میشه... باید زمین بخوره... چطور؟مرض ریشه دار "صحابه گرایی" بهترین کمکه:خلع سلاح این مدیریت! ... این "امام و انقلاب"ی که میگی مال ماست و خاطرات ما! تو چه میفهمی؟ امام کجاو این سبک مدیریت... افشای صحابه(و البته در کنار اثبات کارامدی این جوانه ی مدیریت اسلامی)... نه! ... تبدیلش میکنیم به یه دعوای سخیف ... اینقدر دروغ میبافیم تا وقتی به او هم گفتیم "دروغ میگی" مردم باور کنن! مهم نیست که دروغ میگه یا نه؟! مردم باید فکر کنن دروغ میگه... مردم باید فکر نکنن! اگه "فکر کنن" میفهمند "سفرهای استانی" و "اصلاح سازمان مدیریت" فراتر از علوم تفاله ایه که به ما جهان سومیها خورانده ند... مردم بایدباور کنن "فساد" ویژه ی این صحابه نیست... همه دارن... عادیه... نه! اصلا قابل پیگیری نیس... آبروی نظامه... کی کمک می کنه: رسانه ی ملی!!!... چطور؟ دعوا بجای شفافسازی... خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا جایی که دشمن موفق شه توان و انگیزه و "تمایل" ملت به شنیدن و تامل کردن رو از ملت سلب کنه پایان انقلابه... جریان شانتاژ...کاندیداها...رسانه ی ملی دست در دست هم داده ند به مهر برای سلب ...اگر درد شما فهم مردم بود بجای ادامه ی دعوای "تو دروغ میگی خودت دروغ میگی"و ذوق کردن ۴۰۰میلیون بیننده ! ۴تا کارشناس اقتصادی میاوردید تورم رو برای ملت معنی کنه و ریشه یابی... توی غزه هم همین بود... چه میگویم؟ مگر صداوسیما کاری جز این هم تا حالا کرده : شناسایی سلاح های اصلی حزب الله + از کار انداختن (کند کردن و لوث کردن)شان... کاش توهم باشه این کودتای فرهنگی... این انقلاب مفت بدست نیامده |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 20:45 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم
مي گوييم "تمدن غرب يك كل منسجم است." پس "سيستم رسانه اي"اش هم در درون همين كل منسجم تعريف ميشود. و ايضا "سيستم آموزشي"اش. و "تمدن غرب" (همان كل منسجم) همان مقصد و افق انتهايي ِ همه ي آنچيزيست كه "پيشرفت"ش ميگويند. پس دانشگاه ما در حالت ايده آلش منطبق است با "استانداردهاي غربي" (ببخشيد! استانداردهاي بين المللي!!!) و ايضا سايتهاي خبري تحليلي و روزنامه هاي ما. در اين مدت 3ماه (4ساله!) هر روز چندتا از ايميل "خبري تحليلي!" داشتيم: فلاني گفت هاله ي نور ديده فلاني گفت فيلم مونتاژ بوده فلاني گفت بخش غير نظامي بسيج... واويلا! امام گفت نظاميها در سياست... فلاني گفت فلاني كه رفت فرانسه رئيس جمهور از پله ها پايين نيامد فلاني دروغ گفت اينم عكسهاش كه پايين اومد! اين عكسها مال يه سال ديگه ست كه عباي فلاني سياه بوده و نه شكلاتي! اينم عكساي اون سال...فقط از فرش قرمز رد نشده و... فلاني تو فلانجاي فيلم بازيگر بوده من ميشناسمش فلاني گفت تكذيب ميكنم نميشناسمش يك جمله تعريف بيكاري تغيير كرده... دولت بالاخره 3 برابر كار كرده يا 16 برابر؟! توي عكس بالا سر فلاني الخليج العربيه نوشته...تحقير شديم! نه خير العربيه به الدول برميگرده نه خليج و . . . وجه اشتراك همه ي اينها: جزئي اند !!! (به سخيفترين شكل ممكن!) اما ما تقصيري نداريم ما تقصيري نداريم كه سرگرم اينها ميشويم ما تقصيري نداريم كه تمام مبناي "تحليل"(!!!)مان را بر اين اساس ميچينيم ما تقصيري نداريم كه هر چه جز اينها را "توهم" ميناميم! ما اينطوري تربيت شده ايم! با همين درسهايمان! دانشگاه ما را 4سال اينطور بار آورده : كه تز دكتريت(حاصل چند سال عمر!) يافتن راهي براي 10درصد زودتر به جواب رسيدن فلان معادله در جواب فلان مسئله در گوشه ي فلان مبحث باشد... يك ترم تمام هم و غم شبانه روزت "حل معادلات ناپايداري شبكه ي فشار قوي اي باشد كه دچار اتصال كوتاه سه فاز به زمين شده"... حالا اين نوع اتصال كوتاه چندبار در عمر شبكه رخ ميدهد؟ چقدر خطرناك است؟ اصلا چه شكلي ممكن است رخ بدهد؟ ...حضرت استاد: خب لابد يك گربه اي 4تا پايش را به اين سه تا خط و زمين وصل كرده ! (و بماند كه اين گربه ي آكروبات باز ماجراجو، در مقياس فشار قوي بايد "اژدها" باشد!!!) استاد هم تقصيري ندارد! اين دكتر محترم و دانشجوهايش فقط موظفند به حل اين معادله ها. پيچ و مهره را چه به سر از كار كليت دستگاه در آوردن؟! عادت كرده ايم "مورچه وار" فقط "تك جمله"ها را ببينيم و فقط جزئيات را بفهميم. و جالبتر اينكه با اين وسعت ديد مورچه اي داعيه ي "تحليل"مان هم گوش فلك را كر كرده!!! "تناقض" كشف ميكنيم (مراجعه: همان مثالهاي اول بحث!) و درغگو ميشناسيم! و كيست كه تناقضات عظيم اين كل منسجم را بفهمد؟؟؟ آنجا كه "حق انتخاب" را تعريف ميكند... "مديريت ذهن" را هم در كنارش برسميت ميشناسد! آنجا كه نهاد تزوير(ببخشيد! فرهنگي!!!) اش با آن حجم مخارج (هاليوود...كه شما بهتر از بنده در جريانيد!) جز در اختيار نهاد "زر" نمي تواند باشد! دانشجو (و استاد!) در نظام متمدن نبايد توان درك "استعمار فرانو" را داشته باشد! حضرات كارشناس اقتصادي(كه هنوز از داغ كوتاه شدن دستشان از مديريت بودجه ميسوزند) ، آن وقتي كه غرب سخاوتمندانه داشت نظريات "اقتصاد آزاد" را به اذهانشان پيشكش (بخوانيد: جاسازي!) مي كرد؛ نبايد خبردار مي شدند كه هيچ وقت اين تئوري در امثال انگلستان پياده نشده !... نبايد بفهمند كه اين استعمار بود كه بريتانيا را كبير كرد !!! ... بلكه بايد ياد بگيرند كه استعمار اصلا مفهوم "علمي" نيست! ... استعمار بله در گوشه اي از اوراق تاريخ بوده... و امروز به يمن تمدن فخيمه ي ما نيست و اگر هم حالا چيزي ميبينيد توهم از شماست! اربابان مترقي ما هنوز صلاح نديده اند كه "نظريه ي حكمران خوب" را استادان MBA ما بفهمند چيست! (پس اگر احمدينژاد گفت با من از دانشگاههاي دنيا تماس ميگيرند راجع به الگوي سفرهاي استاني؛ بتشخيص اين حضرات اساتيد و دانشجوهايشان ، توهم است !!!)
سيستم آموزشي براي اينكه "انسجام" آن كل منسجم را برهم نزند بايد ما را اينطور تربيت كند... و سيستم رسانه اي هم براي اينكه "انسجام" اين كل منسجم را برهم نزند بايد ما را اينطوري تغذيه ي خبري كند... ( كه اگر جوان آزاده سرش را بالاتر از اين جزئيات آورد و نظري به "كليت" اين كل منسجم انداخت و انبوه تناقضات غير قابل اغماض را ديد؛ اولين چيزي كه تهديد ميشود همان "انسجام" است... ! ) ما بايد جزئي ببينيم تا تمدن عظيم عالَم تمدن عظيم بماند... بايد "جزئي بفهميم" و اين تنها چيزيست كه ما مي فهميم و مردم نه ! و من افتخار ميكنم و شكر مي كنم كه مردم اينطور نميفهمند! مردم دل به اين بازيهاي مورچه وار سخيف نميدهند مردم "كل" ميبينند مردم شرقي اند! مردم "انسان"ند مردم زنده اند و هنوز پيچ و مهره نشده اند...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 16:1 توسط فروزنده
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم وقتي ميگويم "موج سبز افشا شد" منظورم اين است كه "رايجترين تاكتيك اپوزسيون (۱) افشا شد" !... تاكتيك "شانتاژ" تاكتيكي كه اين موج سبز نه تجربه ي اولش است و نه احتمالا تجربه ي آخر : مرحله ي اول: طرح يك ادعاي كاملا دروغ (حتي گاهي از نوع شاخدار!) مرحله ي دوم : (اگر ادعاي فوق به حد كافي فيدبك مساعد گرفت!) فرياد زدن ِ ادعاي فوق (اگر نگرفت، مدتي سكوت و بعد امتحان كردن يك ادعاي ديگر!) (اينجا عده اي شروع كرده اند به پاسخ دادن به ادعاي كذب كذا و عده اي هم كه "صرفا خوششان آمده"از اين ادعا، با ما(!) همراه شده اند!) مرحله ي سوم: گوشمان را محكم ميگيريم و با با همراهان جديدمان همه با هم بيشتر داد ميزنيم! (مثلا توي خيابان ميآييم و سراسر سبز، راه مردم را با تجمعان مي بنديم و بنرهاي "تورم 50 درصد!!!" و "رئيسجمهور دروغگو"(اصلا مهم نيست چه دروغي؟!) و 100 ميليارد كو؟ و حق اهل تسنن و ... مان را توي چشمشان مي كنيم هيچ سوالي را هم از كسي نميشنويم) يك مثال: بنده توي يك جمعي نشسته ام و با هم گپ ميزنيم. اگر يك نفر بلند شود بپرسد"اگر تو جيب مرا بزني چه ميشود؟" خب من سعي ميكنم به اين سوال عجيب و نابجا پاسخ منطقي بدهم"بالاخره جيب همه را ميگردي و توي جيب من شي مسروقه را پيدا ميكني يا از من شكايت ميكني و..." حال اگر نفر دومي هم بي توجه به اين توضيحات بلند شود و همان سوال را تكرار كند و نفر سوم و نفر چهارم...خب هر تماشاچي بيطرفي تصور خواهد كرد كه لابد بنده جيببرم ! ... به اين ميگويند شانتاژ. تاکتیکی كه ده سال قبل در مورد "بطلان ولايت فقيه" در پیش گرفتند و چند سال بعدش در مورد "شوراي نگهبان مانع حضور كانديداي اصلح و انتخابات آزاد است" و 4سال قبل سر "احمدينژاد اگر بيايد دست آدمهاي آستين كوتاه را قطع ميكند!!!" و در اين 4 سال اخير هم كه ديگر الي ماشاالله ! وجه مشترك همه ي اينها دو چيز است : ۱. "اصلا لزومی ندارد که حقیقت داشته باشد!" ۲. "اصلا قصد ندارند جواب بشنوند"!!! حالا يك بار در تاريخ، 50ميليون بيننده معني ِ شانتاژ را فهميدند بلكه به عينه ديدند! اين كم اتفاقي نيست. هرچند حضرات كماكان انگشتها را توي گوش فشار ميدهند و پلكها را برهم و (و حتي نمي دانند به چه چيزي بايد افتخار كنند؟! شعار "چيزچيز تا پيروزي" را خوشحالانه تكرار ميكنند! شعاري كه معني اي جز "پيروزي بدون لياقت پيروزي" ندارد !!!) . و بحمدالله كه صحنه ي مظلومانه(!!!)اي كه آقاي موسوي به موقع به ذهنشان رسيد كه ايجاد كنند؛ هم توجيه آبرومندانه ايست براي ادامه ي فرآيند شانتاژ و ناديده گرفتن حقيقت آن 90 دقيقه! (و بماند که ۹۰ دقیقه حرف حق خوردن کجا و ۴ سال حرف ناحق!) به راستي آيا جاي سكوت مودبانه و اخلاق مدارانه ، در صحنه ي 90 دقيقه اي مناظره ي رودرروست كه طرفين امكان مساوي در دفاع از خود دارند؟ يا در ميتينگهاي 3 ماهه ي انتخاباتي در جمع هواداران ِ"سبز" (بخوانيد: خودي) كه هرچه معني دار و بيمعني و صدق و كذب بافتي سوت و كف و هورا تحويلت دهند در حالي كه رقيب (مثل 4 سال گذشته...بل مثل 12 سال گذشته) غايب است كه از خود دفاع كند (يا اگر هم غايب نيست، غايبش ميكنيد! بطرق مختلف رواني و فيزيكي مثل جلسه ي كروبي در دانشگاه خودمان !) مطالب مرتبط: تنش زدایی ؟ + محافظه کار! + در حاشیه ی مناظره |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 15:43 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
می تونم بگم:
۸ سال اول بعد از امام : چشاندن شیرینی (و نشعگی!) مدرنیته به ملت + "تغافل" نسبت به کنه ارزشها(جای ارزشهای مارا عرضه ی کالا گرفت...)+ "تابو"کردن ارزشها (مخالف هاشمی مخالف رهبر است مخالف رهبری دشمن پیغمبر است) ۸ سال دوم بعد از امام : شمشیر از رو بستن در برابر "ته مانده های محتوای ارزشی جامعه" ! (خشونت کربلا ژاسخ به خشونت بدر و احد بود...)(با وجه به زمینه سازی ۸ سال قبلی یعنی در شرایطی که ژدیده ای بنام "ارزش" کاملا "خشک و متحجر و متصلب و در نتیجه شکننده شده!" و از طرفی دیگر شکستنش هم چندان به حال مردم و آب و نان و رفاه و آزادیشان متفاوت نیست!) ۸ سال سوم (با وقفه ی ۴ ساله ای که احمدینژاد ایجاد کرد!!! و البته نشان داد که مردم "یک نیازهایی هم به قداست دارند") : باز تعریف مذهب به شکلی "غیر مزاحم" (قیاس کنید با روندی که غرب طی ۳۰۰-۴۰۰ سال طی کرد!)
اما اینطور نمیگم که نه امنیتی باشه و نه توهم توطئه!!! بجاش می گم: هنوز دارم میسوزم از تاکید چندباره ی اون کاندیدای محترم تو فیلمش بر "(با احساس بخوانید این جمله ها را!)عجیب دورانی بود دوران دفاع مقدس... عرفانی بود... مردم اهل فداکاری بودند... اسلام بود... دیگه تکرار شدنی نیست" ... این "قداست دست نیافتنی"معنی ای بجز سکولاریسم داره ؟؟؟
پانوشت۱. و البته این درد (سکولاریسم) را بلد نیستیم چطور باید به مردم گفت؟ و البته بلدیم به مردم بگوییم خانمی که توی فیلم موسوی گریه میکرد برای پسر معتادش، بازیگر بود !!! پانوشت ۲. (با توجه به پانوشت ۱) اگه خدا خواست و فلسفه علم امسال نشد؛ سال بعد میریم سراغ چیزی تو مایه های کارگردانی یا مستندسازی یا خلاصه چیزی که "زبونی که مردم بفهمند" بهمون بده ! اینقدر لال بودیم که ۱۳آبانمون رو کسی بجز معصومه ابتکار نباشه که روایت کنه ... "دا" یه سال نگذشته به چاپ چهل و چندم برسه و باز علم دفاع مقدس بیاد رو دوش خاتمی بدون اینکه صدای کسی دربیاد... انحراف از آرمانهای امام اون ۱۶ سال در امنیت و این ۴ سال در خطر ارزیابی بشه (!!!) و هیچکس سوالی براش پیش نیاد ... و خواهیم رسید به روزی که بچه هامون بخونن: "علت انقلاب ایران رویت عکس امام در ماه بود"!!! ... پانوشت ۳. چرا توی پانوشت ۲ و دو سه تا مطلب قبلی اینقدر روی این خطر دارم تاکید می کنم؟ یه چیزهایی شاید تنها "سلاح "های کارآی این جبهه ی حق توی دنیاست. سلاحهایی که "مفت"توی دست نسل ما قرار نگرفته ... "خمینی" یکیش...! حالا بزرگترین خطری که میتونه یک مبارز رو تهدید کنه "کُند شدن تیغ و زنگ زدن تفنگ و نم کشیدن باروته"!!! این اتفاقیه که جریان میرحسین (و باقی قسمتهای این جبهه که تو پست قبلی اومده) خواسته یا ناخواسته داره انجام میده... به جمله های زیر عکسهای امام توی دانشگاه کسی دقت کرد؟ و به آرم موسسه ی حفظ و نشر... (سر غزه هم همین مسئله ی "خلع سلاح ما" گاهی خیلی مشهود بود مثلا از جانب صداوسیما که فعلا بگذریم) پانوشت ۴. جالبه که حرف هم در این زمینه ها کم نیست! بیوتن امیرخانی تمام قد روضه ی "سکولاریسمی بود که شاخ و دم نداره" همه ی لااقل نخبگان(!) هم خوندنش...نشت نشا ایضا... مناسک حج ی که هر دانشجوی معمری یه دور خوانده ش... "راه" جلیلی اینا و... حرف کم نیست. حتی "خوانده و شنیده" هم می شوند ...ولی چرا تفاوتی حاصل نمیشه ؟؟؟ پانوشت ۵. عجب صراحتی داره این احمدینژاد!!! او هم از این حرفهای ما بچه دانشجوها؟!(و باز هم جواب های سمبلیزیشن از میرحسین نازنین امام!مشابه بچه دانشجوهاش ) با(بی) اجازه میخوام از کل مناظره ی امشب همین یه بند رو بچسبم: - موسوی: دولت قانونگریز است.مثلا مصوبه ی مجمع تشخیص را که بلندترین مرجع تصمیمگیری ست و نظر رهبر را هم دارد اجرا نکرد؟ - احمدینژاد: اگر اجرا نکرد همان قانون میگوید به دیوان عدالت اداری شکایت کنید! - موسوی : شکایت کنیم؟! آخه این طرز برخورد با ریش سفیدهای کشور است؟!!! و ماجرا همین است... قانون یا ریش سفیدها ؟!
پانوشت ۶ . تا آنجا که مطالعات ما قد میدهد امام شدیدا مخالف بودند با اینکه "دعوای سران نظام به فضای عمومی و رسانه ای بکشد" (توی جریانات بنیصدر و حزب و بعد هم همین دولت جنگ و رئیس جمهور و مجلس...) خیلی کنجکاوم ببینم نظر رهبر راجع به چنین مناظره ای چه خواهد بود؟! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 22:53 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
«و فرزندان هابیل در تولیت عموی قاتل خویش
...جلاد، وارث شهید خود می شود! ... در این تاریخ سراپا نفاق، تنها فرزندان قابیل حق سخن گفتن داشته اند. حتی سخن گفتن از حق را و دین را ! و چه می گویم؟ حتی سخن گفتن از هابیل شهید و سرنوشت بازماندگان هابیل را!...» -تحلیلی از مناسک حج-دکتر شریعتی-ص210
این روزها یه فاجعه تو ایران درحال وقوعه!... فاجعه ای بمراتب هولناکتر از کودتای 1329 و هولناکتر از فعالیت لانه ی جاسوسی در تلاش برای خط دهی انقلاب و اولین دولتش... و هولناکتر از بنیصدر و فرصت دادنش به مجاهدین و صدام... و هولناکتر از فتنه ی منتظری و مهدی هاشمی... و هولناکتر از 8سالی که از 76 شروع شد... 8سال عذرخواهی ایران در محضر ابرقدرتها، از جرم نابخشودنی اسلامخواهی و استقلال خواهی" ... قابیل دهان باز کرده به روایت هابیل!...و قرآن سر نیزه رفته... حدود 3 ماه قبل رهبر هشدارهایی دادند از انقلابی که "ظاهر و پوسته"ی ارزشهاش حفظ میشه(بلکه شدیدا فریاد زده میشه!) ولی محتواش بی سروصدا delete ... که نمی دونم اونموقع چقدر فهمیدیم عمق خطر را(علم و صنعت)
و با تمام پیاده نظامش که هنوز با "دوستت داریم" و "عبای شکلاتی" بسیج میشن ... و با تمام لشکرش (بجز اونایی که احتمالا "زاویه هاشون با خط امام" به چشم مردم اومده! که ظریفانه حول کروبی مجتمع میشن!...تا اینطرف-جبهه ی فرهنگی و نه سیاسی حرکت جدید دشمن- ملوث به وجود اینها نشه!!! و پاک بماند برای...؟؟؟!!!) و بجاش کی باید بیاد؟... "میرحسین موسوی" کسی که تنها و تنها عزتش برای مردم ،بویژه آنها که ندیده ندش!، انتسابش به دفاع و مقدس و امامه !!! (و البته که برای کسی مهم نیست که این انتساب منفی بوده یا مثبت !!!پوسته را فریاد زدن و محتوا را «بایکوت» کردن) ... حمایت بیت امام و خانواده های شهید رجایی و جهان آرا و همت و زین الدین و باکری و ... هم به این افتخارات اضافه میشه (مراجع هم حواس خودشون جمع بود که رستند از این تارهای چسبنده ی...) و کلیپ تاریخ ایران مصدقش چند برابر بیشتر از خمینیه! و در کنار خمینی!!!(و مهم هم نیست که امام گفته بود این مرد(مصدق)اگر سیلی نخورد به اسلام سیلی خواهد زد!)
سردار جعفری یه حرف کاملا بدیهی میگه :"بخش غیر نظامی بسیج می تواند در امور سیاسی دخالت کند"... جبهه ی سیاسی-اقتصادی (اعتماد ملی) شروع می کنه به شدت و حدت از زوایای مختلف تعابیر خوف انگیز ازش درآوردن و محکوم کردن سردار و کلا بسیج و ... میرحسین (جبهه ی فرهنگی) کریمانه اظهار اعتماد و ارادت به بچه های معصوم بسیج میکنه که دارند ازشون سو استفاده می کنن!... موسسه ی نشر آثار امام در نفی حضور نظامیان در سیاست از نگاه امام کتابچه چاپ می کنه... و اصلا مهم نیست که امام در آرزوی بسیج همه جانبه (نه نظامی) در یک سال بعد از جنگ چه تلاشها که نکرد! و رهبر 16 ساله که روضه ی تهاجم فرهنگی و فکری و...میخونند و...اگه بسيجي منم؛ كه بجز سر درس "آمادگي دفاعي" كه تو دولت خاتمي براي همه ي دوم دبيرستانيها اجباري شد، ديگه تو عمرم "تفنگ"هم نديده م چه رسد به نظامي بودن!) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 11:42 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
این کلمه را، اولین بار، 12 سال قبل شنیدم! از آن صداهای ناشناسی که تلفن می زدند خانه مان و فحشهای سیاسی و غیر سیاسی(!) میدادند.و همینقدر فهمیدم که یکجور حرف بد است که آدم باید از شنیدنش بهش بربخورد! کم کم که مخاطب تریبونها و روزنامه های رایج آنروزها شدیم، دستگیرم شد که به آدمهای مذهبی مخالف خاتمی(و بعدتر مجلس ششم) میگویند و در مقابل "اصلاحطلب" (بعدها معادلا واژه ی نارسای "اصولگرا"هم در کنار این دو واژه ی نارسای قبلی وارد شد!) بکار میرود. منظورشان هم این است که این آدمها سعی دارند این وضع موجود جمهوری اسلامی را حفظ کنند با همین "حاکمیت اجباری اسلام"ش و با همین گولایت فقیه"ش و با همین "نظارت استصوابی"ش...و با اصلاح در این موارد مخالفند. بزرگتر که شدم فهمیدم این کلمه را ما ایرانی ها ابداع نکرده ایم و مثلا آمریکا هم یک جناح موسوم به محافظه کار دارد! بزرگتر که شدم از ره بر شنیدم که "محافظه کاری قتلگاه انقلاب است" !!! (با داده های قبلی متناقض به نظر میرسید!اساسا محافظه کارها را "محافظ انقلاب" میدانستند!) باز هم که بزرگتر شدم به مفهوم "انقلاب" فکر کردم...قلب... زیر و رو شدن...تغییر...تحول...شدن...صیروریت...بله ! "تلاش برای حفظ وضع موجود" یعنی فاتحه بر انقلاب ! (اساسا "حفظ" ِ یک جریان با حفظ یک عتیقه ی ساکن و راکد تعریف یکسانی ندارد!) ... و انقلاب وقتی پسوند اسلامی هم گرفت، یعنی تحول همه چیز به سمت اسلامی شدن ! یعنی تحقق "الا الی الله تصیر الامور"...و ما با وجود پیروزی 57 تقریبا هیچ چیزمان هنوز اسلامی نبود! و انقلاب باید ادامه می یافت!(باید ادامه یابد!) حرف دوم هم توی ادامه مطلب مطلب مرتبط: تنش زدایی؟ ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 20:46 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله می گفت: تاریخت را اگر خود روایت نکنی؛ برایت روایت میکنند. و دست تو کوتاه خواهد بود از هرآنچه بخواهند به اسم ِ تاریخ ِ تو بگویند! نویسنده نیستم! اما وقتی نویسندهها و فیلمسازان و رسانههای حرفهایمان، اینقدر دردهای مهمتری دارند(!) که به ثبت معجزهی عظیم انقلاب اسلامی ِ ایران نمیرسند؛ معجزهای که در آن فرد فرد مردم، دست خدا شدند که در کار بود؛ چارهای نیست جز اینکه همین مردم هم دست به قلم برند و ضعیف یا قوی بنگارند هرچه کردند و هرچه دیدند – او که باید بپذیرد و برکت دهد و قلم را شیرین کند و حرف را به جان بنشاند دیگری ست! – و چه کسی مُحِقّتر و دلسوزتر از همین مردم برای حفظ تاریخشان از تحریفها! و من هم یکی از همین مردمم! قصهی یک همسرشهید دقیقا از لحظهی تنها شدنش آغاز میشود.(2) لحظهای که باید بزرگ شود! چقدر بزر؟ به اندازهی یک مادر؟ یک پدر؟ یک مادر و پدر توأمان؟ نه! بزرگتر! بزرگ به اندازهی یک مربی ! بزرگ به اندازهی یک مقلد ِ "زینب" ! رسالت زینبی ِ او از این لحظه شروع میشود: نه تنها نباید از غصههای آنچه که دیده است، بشکند؛ نه تنها باید قافله را از میان مشکلاتی که هنوز ندیدهاست، سلامت به مقصد برساند؛ بلکه باید "پیام"ی را نشر دهد. عَلَمی را برافرازد... باید بزرگ شود. بزرگ به اندازهی زینب. و عَلَم ِ یک همسر شهید "فرزندانش" هستند! که نه تنها نباید باوجود ِآنها اظهار ضعف و احساس خسرانی کند از آنچه در راه خدا داده؛ و نه تنها باید نگهداردشان در همهی مشکلاتی که... بلکه باید مهیاشان کندشان برای فرداهایی اگر نباشند این رایتهای شهادت و این فرزندان ِ ولایت؛(3) اگر نباشند این بچهها(یی که آنروز دیگر نمیتوانند "بچه" باشند!) شاید یادی هم از شهید درمیان ِ مردم (و نه در موزهها و کتابخانههای تصنعی ِ متولیان فرهنگ!...بلکه میان ِ مردم) باقی نمانَد! بچههایی که عَلَم ِ انقلاب ِ خمینیاند بر دوش او که باید برافرازدشان... و لذا دقتی که یک او باید در فرآیند تربیت و رشد فکری و شخصیتی ِ فرزندان بخرج دهد، را کمتر پدری یا کمتر مادری دارد... و البته شاید مشکلات معیشتی و اجتماعی ِ او را نیز!...(4)
متولد 1340 . سومین فرزند پدر و مادری بیسواد ولی با همت و با اخلاص و خداآشنا با 5فرزند بود. پیشهی پدر، به یادگارِ ایام نوجوانی ،که دل از خانهی پدری کنده بود و برای تجربهی استقلال، رو به روستاهای اطراف آورده بود؛ کشاورزی بود. هر صبح بعد از نمازی که صدای اذانش بچهها راهم برای نماز بیدار میکرد، راهی میشد تا غروب. تابستانها گاهی پیش میآمد که یک ماه یا بیشتر سَرِ زمین مراقب غله میماند (و خاطره ها داشت از درگیری با گرگ و گراز و دزد و مار!) ولی آخر ماه و آخر سال که میرسید، اگر صاحب زمین حرفی از دستمزدش نمیزد، حیای او هم مانع از طلب کردن و یادآوری میشد! و جوابش به خانواده "دست خود صاحب کار هم تنگ است لابد. محصول آنقدرها خوب و سودآور درنیامد." موقع اصلاحات ارضی هم که قرار بود هر کشاورزی که مالک ِ بخشی از زمینی که سالها رویش کار کرده شود؛ هرچه اصرارش کردند زیر بار "زمین صاحبدار مردم را گرفتن" نرفت. از روحانی مسجد محل این مسئله را پرسیده بود. و فهمیده بود که این توطئهایست برای مثله کردن زمین و از کار انداختن کشاورزی . بچهی وسطی بود نه همحرف بزرگترها نه همبازی کوچکترها! مشغولیتش گوش دادن به قصهها و حکایتها و گاه حافظخواندن و قرآن خواندن ِ مادربزرگ بود و گاهی هم با او به مسجد رفتن و نماز و دعاهای معتبر را به زنها یاد دادن؛ عادتی که بعد از مادربزرگ و تا سالهای نوجوانی هنوز برایش مانده بود! مدرسه که رفت(و بواسطهی مضیقههای خانواده، یک سال دیرتر از همسالان) و بخصوص بعدتر که مادربزرگ هم نبود، دیگر او بود و عالم ِ کتابهایی که از مدرسه امانت میگرفت. کتابهای مدرسه هم که تمام میشد به سراغ کتابخانههای دیگرشهر میرفت.اوایل رمانهای رایج دنیا بعدتر هم کتابهای اخلاقی و تفسیری . او بود و کتابها و فکرهایش در تنها اتاق ِ خانهی 40(؟) متری با کف ی خاکی؛ که تازه اسب پدر هم با هفت نفر اعضای خانواده در آن شریک بود (برق و آب لولهکشی که دیگر بماند)! مثل خیلی از همسالانش مدتها طول کشید تا بفهمد که ضعف بیناییاش به راحتی ِ یک عینک حل شدنیست! و مدتها طول کشید تا صاحب یک عینک شود. عادت داشت به کلاسهای بالای 50نفره در زیرزمینهای تاریک و نمور و عادت داشت به شاگرد اول مدرسه شدن در همان شرایط و عادت داشت به اینکه معلمها وقتی پاسخ سوال دانشآموزان را نمیدانستند؛ سوال را به او ارجاع بدهند!"روشن! تو جوابش را بگو!" خیلی دوست داشت برای دبیرستان رشتهی "صنعت" را انتخاب کند. ولی در اینصورت لازم بود به دبیرستان پسرانه برود. لاجرم به رشتهی "ریاضی فیزیک" رضایت داد. و همین هم در شهر خودشان نبود. این شد که با خواهر بزرگترش که به تازگی دانشجو شده بود، بار مهاجرت به شیراز (که شنیدهبود دبیرستانهایی دارد که کمتر از شهر خودشان به دخترهای محجب سخت میگیرند)بستند. با حقوق اندک خواهر اتاقی اجاره کردند و در کنار همان خانوادهی صاحبخانه ساکن شدند. "امورات داخلهی خانه(همان تک اتاق!) با خواهرم بود و امورات خارجه با من!" در این شرایط جدید زندگی بود که کم کم رفت و آمد دانشجوها به خانه ، او را با فساد نظام سلطنتی و مبارزه و اعتراض آشنا کرد. و کم کم کتابفروشی ِ بین مسیر خانه-مدرسه کتابهای "دکتر شریعتی" را در کنار کتابهای آیت الله دستغیب به او پیشنهاد داد و بعدتر هم کتابهای شهید مطهری و امام را. پایههای اعتقادیاش را مطالعات سالهای نوجوانی محکم کرده بود، "درد"های دین و مردم و جامعهش را که در نالهها و گاه فریادهای شریعنی شناخت و لمس کرد، قدم در راهی گذاشت که کم کم چیزی از او باقی نگذاشت بجز "رهرو" ِ همین راه! و "درمان" را که در "خمینی" جُست، دیگر دلیلی وجود نداشت برای اینکه او با تمام وجود غرق و مستحیل در این رهبر خدایی نشود و همهی داشتههایش (تا امروز) را "فدایی ِ امام" نخواهد! این پامبر قرن بیستم با همان پیام پیامبران و با همان قیام. پیامبری بعد از "ختم پیامبران!" ومصداق تام ّ "علماء امتی افضل من انبیاء بنی اسرائیل" ! تدریجا با بچههای همفکر مدرسه یکدیگر را پیدا کردند و "انجمن اسلامی"مدرسه راه افتاد و به اتحادیهی انجمنهای اسلامی دانشآموزان پیوست. چه میگویم؟ به انقلاب خمینی پیوست. به انقلاب اسلامی ِ مردم. سال سوم دبیرستان با مهر 57 شروع شد و به خرداد 58 ختم! و این تقریبا یعنی "درس بی درس!" چندماه ابتدای سال تحصن و تعقیب و گریز بود و بعد که رژیم دید دیگر این مدرسهها برایش مدرسه نمیشوند؛ تعطیلی. و در انتها هم ، ادارهی مدرسه توسط خود دانشآموزان انقلابی (مدرسهای که اغلب کادرش استعفا داده بودند و بفرمان امام باید بازگشایی میشد) و مباحثات نفسگیر با همکلاسیها و معلمهای کمونیست و... یک روز که از معلم ریاضی برای حل یکی از "تست"ها راهنمایی خواست، معلم خندید : "شما انجمنیها مگر اصلا دیپلم میگیرید که به کنکور و تست هم فکر کنید؟!" آن سال معدل دوم مدرسه شد! دیپلم را که گرفت، انقلاب فرهنگی شد و دانشگاهها تعطیل. فقط پزشکی و علوم قرآنی پذیرش داشتند. به خانه برگشت و دیپلم تجربی هم گرفت و در کنکور پزشکی شرکت کرد. همان روز کنکور بود که رفقا با هیجان خبر از اعدام چند نفر از مجاهدین خلق را دادند. "از جمله یکی از دوستان نزدیکم! بچهای مومن و باعرضه و اخلاقمدار. دانشگاه که رفت(کرمان) اوایل زیاد از امام جمعهشان تعریف میکرد. کم کم اما از دیگرانی هم تعریف کرد و گرایشات چپ در دیدگاههاش پیدا شد و به مجاهدین خلق پیوست. چند باری بینمان بحث و گفتگوهایی شده بود. میدانستم اخیرا بازداشت شده و حاضر به توبه و برائت از سازمان نیست؛ و تقریبا میدانستم کجاها گیر ایدئولوژی دارد اما فرصت مباحثهی مفصل و توجیه کامل دست نداده بود. هرچه از استدلال و استناد و جواب و دعوت و... داشتم برایش مکتوب کردم و امیدوار بودم که بتوانم با این ترتیب قانعش کنم که...اما قبل از اینکه برسانم به دستش خبر اعدامش رسید. سر کنکور همهی اینها و این کوتاهی و امروز و فردا کردنم در کاری که شاید میتوانست رضا را برگرداند توی ذهنم میپیچید و بدحالم میکرد.بماند که همه شناسایی و اعدام او میدیدند! " دانشآموزیاش را در شهر خودش نبود و لذا مسئولین گزینش شهرستان شناختی از او نداشتند. رد شد و سال بعد دوباره کنکور داد! اینبار علوم قرآنی و اینبار هم گزینش! اما طی این دو سال راه جدیدی در زندگیاش باز شد که انگار کانال خدمترسانی او را به آرمانهایش میتوانست مشخص کند:"در آن گیر و دارهای ایدئولوژیک، به پیشنهاد شهید باهنر برای مدارس "مربی پرورشی" تعریف شد! نیروهای جوان و توجیه نسبت به انقلاب و با توان مباحثه بالا لازم بود که از پس القائات کمونیستی بربیاید و هم توان ارتباطگیری با بچهها و انتقال صحیح اندیشهی انقلابی داشته باشد. خواهرم خواسته بودند که در کنار تدریس ریاضی، در همان مدرسه مربی هم باشد و او مرا بجای خودش پیشنهاد داد." حدود بیست نفری بودیم ؛ محفلهای دعا و بحثهای اخلاقی و تحلیل ماوقع انقلاب و جریانها واحزاب و گروهها و تشکلهایی که هر روز حکایتی نو داشتند!و نظریهپردازانی که هرروز یکی بهشان اضافه میشد و سخنرانیها و موضعگیریهای لیدرهای انقلاب؛ گاهی هم بحثهای اعتقادی برنامهی باهم بودنهامان را پر میکرد. تشکلها هم مثل قارچ تکثیر میشدند! سازمان مجاهدین خلق و انجمنهای اسلامی و حزب جمهوری که بود؛ جنبش ملمانان مبارز،امت اسلام(دکتر پیمانیها) اخوان؛و... از آنطرف هم چریکهای فدایی اکثریت و اقلیت و پیکار و دموکراتها و...تعاملاتی با اکثر اینها داشتم. اما دأبم این بود که مستقل فکر کنم و مستقل تصمیم بگیرم. بخصوص وقتی غل و غشی در لیدرهای بعضیشان در سطح شهرستان میدیدم؛ مصرتر میشدم بر اعتماد مطلق نکردن به "احزاب". اینکه 20 سال بعد هم از موتلفه جدا شدم به همین دلیل بود. رای دادنم به بنیصدر هم البته به همین دلیل بود! بعد از کنار رفتن جلال الدین فارسی حزبیها نتوانستند قانعم کنند که به دکتر حبیبی رای بدهم. البته هنوز چندماه نگذشته بود که بنیصدر خودش را نشان داد! از سفارشهای امام "آموختن عربی" بود. رفتیم حوزهی علمیه و از استادهای آنجا خواستیم کلاس تشکیل دهد. جامع المقدمات و شرح نهج البلاغه.علاقهمند بودم و استاد هم خیلی رویم حساب میکرد. تا اینکه یک جلسه (مهمانی!) ترتیب داد که همهی گروههای مطالعاتیای را که ساپورت میکرد یکجا جمع کند . شروع کرد به سخنرانی.کم کم بوی برداشتهای چپ از نهج البلاغه به مشامم رسید.در جمع تقریبا از همه کوچکتر بودم. دستم را بالا بردم و استاد با استقبال اجازه داد و شروع کردم به رد ِّ برداشتهاش. وسط حرف زدن دیدم دخترها دورم زنجیر شدهاند:"فرار کن مگه نمی بینی دارن با چاقو میان سراغت!" و چند نفر از آقایان را نشانم دادند که به سمت ما میآمدند... کلا به این ترورها هم آنروزها عادت داشتیم! اینبار که کنکور داد ادبیات عرب شرکت داد و دانشگاه تهران قبول شد. سالبالاییها وقتی دیدند چقدر ازجامع المقدمات را خوانده؛ گفتند اگر مدرکش برایت مهم نیست، برو همانجایی که تا حالا خواندهای! ما هنوز نرسیدهایم به اینجاهای کتاب! او هم که کم کم فرزندش در راه بود و مسیر 16 ساعته و مدرسه؛ ول کرد! و بعدتر در ارتباط با کارش، اممورتربیتی خواند و با فاصلههای چند ساله(نقل و انتقال به ساری و بعد شهادت مسعود و بعد هم بچهها) کاردانی و کارشناسی و بعدتر ارشد گرفت. مسعود از بچههای فامیل بود. با خواهرهایش در همان محفلهای مذکور بودیم و یکیشان همکارم بود. خودش هم اگر جبهه نبود و دانشگاه هم نبود شرکت میکرد. گاهی هم در خانهی ما جلسههای بحث و تبادل نظر و اخبار و... داشتیم. کم سن و سال بود(همسن بودیم) و خانواده مسئلهی ازد.واجش را جدی نمیگرفتند. تهدید کردهبود که یا فلانی یا من میروم همان ساری(که دانشگاهش بود) یک فکری برای خودم میکنم! قبل از آن چند بار رفقایش را پیشنهاد داده بود! مدل بچههای آنروزها: اگر دختر خوبی هم میشناختند دوستانشان را بر خود مقدم میکردند! از این کار بهم برمیخورد. از طرفی فکر میکردم آدم باید صرفا از روی وظیفه ازدواج کند لذا چون او را میشناختم و بچهی خوبی میدانستم و روی این حساب دوستش داشتم؛ بنظرم ازدواج با او از سر نفس میشد و نه وظیفه! بالاخره وقتی شرط "شهادت"ش را مطرح کرد راضی شدم و تا زمان عقد ارتباطمان قطع شد بعد هم او برگشت دانشگاه و من هم به کارهای مدرسه و... ادامه دادم تا حدود سه سال و وقتی که فرزند دوممان در راه بود که رفتم ساری. بنظرم جهاد سازندگی بیشتر جای خدمترسانیِ گمنام بود و لذا بین سپاه و جهاد، دومی را پیشنهاد دادم. یک بار که با ذوق گفت مسئول فلان دانشگاهمان شده م گفتم نه خودت دلت را خوش کن به این چیزها نه بیا برای من تعریف کن!اینها وظیفه را سنگینتر میکنند ذوق و افتخار ندارند! دیگر نفت! بعد از شهادتش چیزهایی از دوستانش به گوشم میخورد که کی بوده؟! گاهی که از مشکوک بودن بعضی کهبعنوان سران و رهبران انقلاب شناخته میشدند میگفت عصبانی میشدم:"ببین تو توی دانشگاهی ولی اینجا منم با این دو تا بچه. امکان بررسی صحت و سقم این حرفها را ندارم. لطفا اینها را برای من نگو" دانشگاه و جهاد زیاد بهش اجازهی جبهه رفتن نمیدادند.تا سال 67 که پیام "امروز ایران کربلاست" داد . وقتی آمد مسئلهی رفتنش را مطرح کند؛ با همهی غرورم زدم به واقعگرایی و از مشکلات قریبالوقوع بعد از رفتنش گفتم؛ لرزش صدایش را که حس کردم به خودم آمدم:" چه میکنی دختر؟!داری سرباز خدا را از جهاد سرد میکنی؟!" فوری مسئله را جمع و ور کردم که "البته میدانی که من میتوانم! و مشکلی نیست و خدا بزرگ است و..." به تک تک رفقا و استادهایش تلفن زد که :"من دارم میروم. شما هم باید بیایید..." جمع و جور کردیم و آمدیم کازرون و او رفت جبهه. نمایندهی مجلس سوم(و ششم!) شهرستان با بچههای خط آیت الله منتظری توی شهر یک جنگ روانی علیه نمایندهی امام براه انداخته بودند. تا جایی که بعضی خانوادههای شهدا اجازه نداده بودند اشان بر جنازهی شهیدشان نماز بخواند. و در بعضی موارد حتی در مجلس ترحیم شهید هم ایشان را به خانه راه نداده بودند! مسعود از آن تیپ اخلاقهایی داشت که توی رفاقت خط سیاسی و فرهنگی و...نمیشناخت! همه جور دوستی داشت و از جمله از این دسته. وصیتنامهش هنوز بدستم نرسیده بود و نگران بود که نکند تصریحی درش نباشد و راه برای سواستفادهکنندگان باز بماند. احساس کرد مراسم مسعود هم دارد میافتد دست همان خط انحرافی. نمایندهی کذا هم آمده بود خانه و یکیشان هم داشت مداحی میکرد. و این تصور را ایجاد میکرد که مسعود هم از اینها بوده. تا اینکه وصیتنامه رسید :" وحدت اسلامی را تحت زعامت حضرت امام حفظ کنید و هرگز برخلاف نظرات ایشان عمل ننمایید و همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید نه یک قدم جلوتر و نه یک قدم عقبتر." و همین برای ختم همهی نگرانیهایش کافی بود. با اطمینان رفت که با نمایندهی کذا در مقابل جمع صحبت کند و موضع واقعی شهید را بگوید که مردهای فامیل مانع شدند. سر کاری که درست میدانست با کسی تعارف نداشت؛ اما در آن شرایط هم بگومگوی خانوادگی صلاح نبود. کوتاه ؛آمد و فقط رفت روی هرکدام از عکسهای بزرگ مسعود که در دست تشییعکنندگان بود، یک عکس امام و یک عکس آیت الله ایمانی(امام جمعهی شهرستان) گذاشت! و در جواب اعتراضها گفت:"دلیلش را از آن دو تا اتوبوس بچههای شمال بپرسید که هنوز نرسیده، رفتند دفتر امام جمعه که ببینند این آقای ایمانی ای که مسعود آنطور شیفتهاش بود کیست؟" دو ماه بع فرزند سومش بدنیا میآمد و لذا بود که مسیر تشییع را با مینیبوس، با پیرترها و آنها که معذوریت جسمی داشتند آمد. مثل تمام این مدت، آنجا هم کسی اشکش را ندید! فکر میکردند "شوکه"است! و میخواستند با او "همدردی"کنند تا بغضش باز شود :"خدا ازشان نگذرد. خودشان توی آرامش نشسته اند حکومت میکنند. بچه های مردم را میفرستند جلوی توپ و تانک!" جوش آورد ، حرف خیرخواهانه ی طرف راقطع کرد:"کدام خودشان؟! آقای هاشمی رئیس مجلس که یک خط درمیان جبههست آقای خامنهای تا قبل از ریاست جمهوری همیشه توی جبهه حتی خطوط مقدم بوده حالا هم فرزندانشان قاطی سایر بسیجیهایند.نوههای امام هم...جوانهای مردم برای خدا میروند جبهه. کسی بزور نفرستاده اینها را." حالا درد کم داشتیم؛ بعضی مقدسبازیها و تحجرها هم که به پای انقلاب نوشته میشد، قوز بالای قوز! مدیر مدرسه چه فحشها که نثار دانشآموز نمیکرد بخاطر اینکه طبق مد آنسال دکمهای پشت مانتوش بود. معاون پرورشی آموزش و پرورش شهرستان، یکی از دانشآموزها را تا مدرسه تعقیب کرده بود تا ببیند "کدام مدرسه است که بچههایش گناهی به بزرگی ِ کفش سفید پوشیدن دارند! و... بچهها هم گاهی واقعا عجیب میشدند! یکی دائما باید یک حیوانی چیزی توی خانه نگه میداشت! مرغی خروسی اردکی گربهای خرگوشی، مارمولکی، ملخی، کبوتری ...!جانورهایی که گاه خطرناک بودند و گاه کثیف اما بهر حال رفیق با بچه! یکی هنوز فارسی یاد نگرفته، عشق زبان انگلیسی شده بود و توی شهر تا 3،4 سال بعد هم موسسهی زبان وجود نداشت!کتابی تهیه کردم و خودم شروع کردم باهاش کار کردن . بعد هم که موسسه باز شد کلاس مختلط بود و مربی بشدت بدحجاب و البته مورد علاقهی بچهها چارهای نبود، باب رفاقت با مربی که توی شهر هم غریب بود باز کردم و...سومی از 8 سالگی شروع کرده بود به شعر گفتن و تقویت لازم داشت. بین مادرهای دیگر (از فامیل و همکاران و...) کمتر کسی میدیدم که اینطور به خصلتهای خاص هر کودکش دقت کند. موضوع پایاننامهاش را "علل افت تحصیلی فرزندان شهدا" انتخاتب کرد و متناسب با این موضوع ، آن سال "مشاور شاهد"و برای بیشتر درگیر شدن با مسئله، از بچههای خودش هم خواست که آن سال را به دبستان شاهد بروند. درب باز شد و دخترکوچکی را هل دادند داخل دفتر: "بیا این هم مشاور! ببینم خانم روشن میتواند زبان تو را باز کند یا نه؟!" از قضا دخترک از فرزندان شاهد بود. بعلت تالاسمی که داشت، هیکلش خیلی کوچکتر از سنش بود. سه سال بود که توی همان کلاس اول مانده بود! معلمش میگفت در این 3 سال یک کلمه حرف نزده! "بغلش کردم. میلرزید. ترسیده بود. یکی دو ساعتی من گفتم و گفتم وگفتم و بازی کردیم تا بالاخره زبانش باز شد!" تبعیض رایجترین مسئلهای بود که در این مدرسهها میدید. و تنبیه بدنی! معلمی سر کلاس به کسی تهمتی زده بود و با واسطهی 3 نفر بچههای کلاسش به گوش طرف رسیده بود. از قضا یکی از این سه دانشآموز ، شاهد بود و معلم گیر داده بود که انتقام آبروی رفتهاش را از او بگیرد! گفتم اولا تو اشتباه کردهای کهجلوی بچهها، پشت همکارت حرف ناحسابی گفتهای. بعد هم این بچهها سه نفر بودند. نه فقط فلانی. چشمهایش گرد شد:"فلانی و فلانی را میگویی؟ میخواهی پدرهایشان پدرم را دربیاورند؟!"...! روزهای سختی بود. اشکی را که صدام نتوانسته بود دربیاورد حتی در این بگومگوهای هر روز با مسئولین بیمسؤلیت ِ آموزش و پرورش شهرستان و استان درآمد!نهایتا موفق شدم کادر دفتری دو تا از مدرسهها را عوض کنم و پایاننامهی کذا هم تمام شد و بچهها به مدرسهی قبلیشان برگشتند(طی آن یکسال تازه اعتراض مدام بچهها هم بود که شرایط استرسزای اینجا را با مدرسهی قبلی خودشان قیاس میکردند و میخواستند برگردند و توجیه کردنشان چندان راحت نبود!). معلم دینیاش گفته بود:"برهان نظم قانعت نمیکند؟ استغفرالله! توی این فکرها نرو دیوانه میشی" بچهها نوجوان بودند و به اقتضای سنشان درگیر با انواع شکها فکرها و چراها و...فضای توطئهآلودِ آنروزهای جامعه هم با این وضع دامن میزد و بلکه جوابهای انحرافی به این سوالات طبیعی میداد. از طرفی شرایط اخلاقی مدارس راهنمایی هم خیلی سالم نبود! دخترها را اگر معشوقی، B.F.ی، چیزی نداشتند مسخره میکردند. بهترین حرفهایشان میشد بحث و تحلیلهای فوتبالی!از طرفی چیزی هم که به اسم "دین"در سطح شهر ارائه میشد، منطق درست و درمانی نداشت که برای نوجوان قابل قبول بعنوان "تنها صراط مستقیم" باشد: سفرهی اباالفضل و ختم انعام و مراسمهای بیاساس و خالهزنکی که ملت وقتی آب و نانشان کم میشد به این بهانهها گریه و زاری کنند. نه دینی که منش اجتماعی بدهد.و نه دینی که برای همهی تصمیمگیریهای اساسی زندگی، متقنترین حرفها را داشته باشد. سوالهای مریم(13 ساله) زیاد شده بود :"این ولی فقیه شما با شاه چه فرقی میکند چه عمامه چه تاج وقتی رأس نظام است و مردم انتخابش نکردهاند؟ چرا نمیگذارند مهاجرانی کارش را بکند هی استیضاحش میکنند؟ چرا نماز را باید عربی بخوانیم؟ چرا کسی حق ندارد از اسلام برگردد والا اعدامش میکنند؟ چرا حجاب اجباری ست؟ چرا دختر و پسر توی رفاقت فرق میکنند؟ چرا...؟" گاهی جوابهایی میداد، قانع میشد دوباره باهمکلاسیهایش که مطرح میکرد، سرزنشش میکردند که "تو اصلا چرا در این موارد با مادرت صحبت میکنی؟!" میدانست اینها فقط سوالهای مریم نیست. صبر کرد تا نوروز. مهمانیای ترتیب داد "به بهانهی سوالهای مریم"! از بعد از ظهر تا پاسی از شب گفتگوی چالشی ادامه داشت: جوانهاغ و نوجوانهای فامیل بودند و بزرگترهای سنتی هم بعضی انقلابیهای تیر هم. بعضی ضدانقلابهای تیر هم!بعضا مربی یا معلم دینی بعضا مسئولین راستی ِ نسبتا در انزوا(در آن سالها) و... یکی از خانمها سری به تاسف تکان داد ونگاهی دلسوزانه به مریم کرد و در گوشم گفت :"نامردها دست روی چه کسانی هم میگذارند" گفتم سوال طبیعی ِ سنش است، و وظیفهی من کمک به او در کشف جواب. کسی دست روی مریم نگذاشته. اتفاقا جمع رفقایش را خودش خط میدهد.این سوالها توی ذهن اغلب بچههایی که فکر میکنند هست. اگر نپرسند باید نگران شویم. خدا یار شد و بعد از همان جلسه علایق و تمایلات سیاسی در بچهها دید. ارجاعشان داد به انجمن اسلامی. دور هم روزنامههای مختلف را میخواندند و بحث میکردند. آن کتاب "نفوذ و استحاله" مثلا خیلی جذبشان کرده بود. وقتی رئیسجمهور گفت "از مردم آمریکا معذرت میخواهم که میگفتیم مرگ بر آمریکا" خیلی ناراحت شده بودند. "بالاخره راههای رسیدن به خدا به عدد انفس است!" انگار این تنها راه حل برای زاویه دادنشان به سمت دین بود. این استراتژی تربیتی را سالها بعد برای بچهها لو داد!وقتی بچهها با تعجب میپرسیدند"مامان! انگار توی کاروانی که میرفتیم دیدار رهبری فقط من بودم که هم شوق دیدار داشتم هم حوصله ی مداحی و سینهزنی بچهها را نداشتم! چرا؟!" برای همین هم بود که اغلب توی گروههای دوستیشان اصطکاک سیاسی داشتند. بخصوص سر انتخاباتها که میشد این مسئله دردسرهای جدیتری هم میساخت. بچهها را به بحث با هم تشویق میکرد. و روی این بحثها دور را دور نظارت داشت. فکر کرد اگر بجای اصرار روی ظواهر دین، فقط سعی کند بچهها را "حقیقتجو" بار بیاورد؛ بالاخره خودشان روزی راه این دین ِ یکپارچه حق را خواهند یافت. اگر امروز از امام حسین زخمدار ِ بهانهی گریه منزجرند، با این ترتیب، بالاخره یک روز مجذوب امام حسینی که برای حقیقت قیام کرد و ظلم و انحراف و استحمار را برنتافت، خواهند شد. مهدویکیا و استیلی و عابدزاده و علی پروین و هفتهنامهی ماهان و شادمهر و خشایار و ...در دستگاه ارزشی او هیچ جایگاهی نداشتند، اما بخاطر بچهها گاهی دل میداد به این عشقهاشان هم! به عنوان کسی که عمری با مسجد بزرگ شده و صبحها طنین صدای نماز صبح پدرش بیدارش کرده و هنوز جز نوای الله اکبر انقلاب صدایی در ذهنش نیست، برایش راحت نبود 24ساعته صدای موسیقی پاپ با متنهای چرند "آبی رو خیلی دوست دارم" را تحمل کند؛ اما همین که میدید بچهها خودشان یک خط قرمزهایی میشناسند و مثلا مصرّند که پای نوار یا فیلمی که توی آمریکا تهیه شده به خانه باز نشود، برایش ارزش داشت که چیزی به روی بچهها نیاورد. از اینکه میدید بچهها بالاخره بین خداداد عزیزی و آرش و شهدا یک ربطی برقرار میکنند! از اینکه میدید بعد از گُل به آمنریکا، از "شکستن شیطان بزرگ" خوشحالتر بودند تا صرفا پیروزی فوتبال. برایش ارزشمند بود که بچهها یک خط قرمزهایی برای خود دارند ولو اینکه منطبق بر خط قرمزهای او نیست؛ که اگر احیانا فراتر از آن رفتند قبل از اینکه بخواهد چیزی بپرسد شرمندگی چشمهاشان لوشان میداد! شرمنده از مادر؟ نه شرمنده از خودشان! "فلان کار یا فلان فیلم یا فلانرفیق یا فلان برخورد در شأن من نبود"! چند تا از دانشجوها با پشتیبانی خانهی جوان و فرمانداری و...گروهی را برای بحثهای دانشآموزی راه انداخته بودند به نام "پاورچین" موضوع صحبتهاشا ملیگرایی بود؛ مد و تجدد بود؛ حقوق زن بود؛...اغلب همپالگیهای مرضیه توی مدرسه ، عضو پاورچین بودند و به مرضه هم خیلی اصرار داشتند که بیاید بحثهاشان را آنجا دنبال کنند. از طرفی جلسات مختلط بود و معضلی شده بود برای خانوادههای مذهبی و اغلب با بچههاشان درگیر بودند. پرسیدم: "اشکالی ندارد با هم برویم؟" او هم از دوستهاش پرسیده بود و ظاهرا استقبال کرده بودند. رفتیم. ساکت بود. عادت داشت وقتی جایی تازهوارد است بیشتر بشنود تا حرف بزند. تمام که شد نظرش را پرسیدم. شروع کر:"اینها که هیچی نمیفهمنددوتا حرف کتاب تاریخ مدرسه را حفظ کردهند با چرت و پرتهای کوچه بازاری که لابد خانوادههاشان دهنشان گذاشتهاند بعنوان تحلیل به هم تحویل میدهند! و همدیگه را تشویق میکنند. که بله ایرانی ذلیل است. کورند ببینند بیست سال است دنیا چطور جلوی ایران مستقل کم آورده؟! گذشت آن ایران قاجار و پهلوی ..." گفتم بنظرت چیزی بهت اضافه میکنه این جلسات؟ سرش را بالاگرفت :"نه ! چی دارند بهم بدن این چهارتا بچه؟!" تو چی؟ چیزی میتونی بهشون بدی؟ بازم با حالت روشنفکرانهای گفت "اینا نمیخوان حرف حساب بفهمند" گفتم فکر نمیکنی جلسهای که بخواد هر هفته فقط بر "من میفهمم و هیچکی دیگه نمیفهمه" بیافزایدت ضررش از سودش بیشتر باشه؟!" دیگر نرفت! بعدتر میگفت "مامان هرچه میپرسم از بچهها که بحثهاتان به کجا رسید؟ نشریهای چیزی بخواهید دربیاورید پایهم و... فقط از شوخیهای آقای فلانی و بهمانی توی فلان اردو و گروه کُر و... شان میگویند!" یکی از معلمدینیهای فامیل کتاب "پدر،عشق و پسر" داده بود بخواند؛ از خود کتاب بدش نیامده بود اما چون خیلی بهش برخورده بود که "میخواد منو هدایت کنه!" اصلا روی خوش نشون نداد. خیلی سعی میکردم از این برخوردهای ناشیانه نداشته باشم! معاون پرورشی تربیت معلم بود. در سالهای غربت انقلاب. سالهای "اصلاحطلبی!" سالهای سپردن خمینی به موزهها! اتاقش تنها پناهگاه دانشجوهایی بود که تحمل این وضع را نداشتند و فعالیتهات را آنجا سازماندهی میکردند. و البته نهچندان پناهگاه امنی! که هر حرفی آنجا ردوبدل میشد فردا به گوش مدیر مرکز رسیده بود! چطور؟خدا میداند!تا جایی که تهدید به اخراج شد... با دانشجوها نمایشگاه میگذاشتند از تاریخ شیعه تا غربت آنروز "علی"...سمینار و شب و شعر و راهپیمایی هم هرچه وسعشان میرسید. گاهی هم دیداری با امام جمعه که حالا دیگر حتی خانوادهاش هم از دست تهمتهای مردمن در امان نبودند چه برسد به خودش! نمایندهی شهرستان بعد از نطق پیش از دستوری که در مجلس داشت و درواقع هیچ حرفی بجز فحش دادن نداشت(!) آمده بود به شهرستان و دانشجوهای تربیت معلم دعوتش کردند و راجع به آن حرفها پرسیدند. جوش آورد. و همانحرفها را تکرار کرد؛ بدون دلیل و اینبار با اهانتها بیشتر. هیأت همراه که متوجه ِ خراب شدن ِ اوضاع شدند گیر داده بودند که نوار ضبط شدهی این جلسه را از دانشجوها بگیرند. امام جماعت خوابگاه مانعشان شده بود. همانجا حکم اخراج امام جماعت صادر شد! معاون پرورشی را هم فردا خواستند به اداره که تو چرا دانشجوها را پر میکنی که این سوالها را مطرح کنند؟ و تهدیدهایی که دیگر تکرار نشود. گفت دانشجوها مگر خودشان کورند، اظهارات نماینده را در روزنامهها خواندهند همان نمایندهای که پارسال به تک تک دانشجوها که از شهرهای دیگرند و نمیشناختندش تلفن زدید و برایش تبلیغ کردید! حرف بیمعنی زده آبروی شهرتان را هم پیش این بچهها برده! به او یاد بدهید اگر بلد نیست حرف بزند لااقل چیزی نگوید؛ دانشجو حق دارد بفهمد و سوال کند. وسط آن گیرودارها آقایان انقلابی شهر پناه برده بودند به جلسات خصوصی محرمانه! و غرزدن به جان دشمن در جمع خودیها! پارسایان جامعه و شیران خلوت! در یکی از همین جلسات تحملش تمام شد گفت :"شما یک نگاهی هم به عملکرد خودتان انداختهاید ببینید اینهمه سال که همه چیز شهر دست شماها بود چه خاطرهی خوبی از خودتان برای این مردم گذاشتهاید؟ چه خیری از شما به مردم رسید؟ چرا فکر نمیکنیم این خودبرتربینیهای ماها بمراتب بیشتر از توطئههای دشمن باعث رمیدن مردم از انقلاب میشود؟" جلسه ساکت بود و سرها پایین. انگار حرفیشانم نمیآمد. خودش اما از کار خودش خیلی راضی نبود. بعدا میگفت:"خیلیهاشان حق استادی به گردن من داشتند نمیتوانم اینطور باهاشان برخورد کنم. نمیتوانم هم اینهمه اشتباهاتشان را تحمل کنم و همراه شوم" از همینجا از"حزب مؤتلفه اسلامی" جدا شد و "شما" و بولتنها را هم دیگر به خانه نیاورد. دکور اتاق پذیرایی خانهشان گُل است قاب عکس! 2تا قاب عکس از امام، دو تا از رهبر، یکی از مسعود، و یکی هم از سیدحسن نصرالله که بچهها در جریان جنگ سال 1386 اضافه کردند. همین. تا بساط پذیرایی حاضر شود، مهمانها فرصت دارند راجع به فضای خانه اظهار نظر کنند! بعضیها خیلی ابراز علاقه میکنند. بعضیها هم به یاد همهی مشکلاتی که توی زندگیشان دارند و لابد تقصیر نظامن است(!) طعنه میزنند بعضی هم "نتمایشگاه عکس" میخوانندش!بچههای 4-5 ساله هم معمولا شروع میکنند به سوالپیچ کردن مادرها! اصلا هیچ واکنشی قشنگتر از همین سوالهای بچههای این سنی نیست. از جمله خواهرزادهی5 سالهاش حالا که بالاخره راجع به عکسها توجیه شده؛ همهجا میگوید میخواهم وقتی بزرگ شدم "مثل بابای عباس" با دشمن بجنگم! فردایی هم که محمدحسن (نوهاش!) بزرگتر شد حتما این سوال برایش پیش میآید که "چرا اینیکی آقاجون موهایش سیاه است و آنیکی سفید؟ چرا اینیکی فقط عکس است؟!" یا از این دست... شاید روزی بیاید که برای بچهها معنی "جوانان غیور کشور" ثقیل و نامأنوس باشد؛ اما هیچ روزی نخواهد آمد که کسی معنی "بابا" یا "برادر" را نفهمد!و همین است سرّ تفاوت نگهداری آثار شهدا در خانه؛ با نگهداری در موزه و ...! سومی هم که دانشجو شد؛ نفس راحتی کشید! احساس میکرد بچهها خوب راه خودشان را پیدا کردهند؛ همانطور که فکر کرده بود! مأموریتش رو به اتمام بود و فرصت برای کارهایی که تا بحال به تعویق افتاده ند: دوباره درس و دانشگاه! تلفن. - سلام مامان. –سلام! زنگ زدم هم تبریک بگم هم یادآوری کنم سالروز تکمیل چرخهی سوخت هستهای کشور است! به هم اتاقیها هم تبریک بگو! (بعد از چندذ لحظه – خنده) – میگن مامان تو هم دلش خوشه ! توی این گرونی گوجه و پودر لباسشویی و بنزین و خونه و... – (خنده)هماتاقیهات که متاهلند!بگو بنظرتون چیزی که از همسر آدم عزیزتر باشه، از گوجه عزیزتر نیست؟!
(1) به یاد او که سال 1342 ، یارانش را در گهوارهها انتخاب کرد! (2) "سراغ از حماسهسازان ِ پشت ِ صحنهی انقلاب گرفتن" را پیشتر در کتابهای "نیمهی پنهان ماه" دیدهایم. که البته کتابهای کذا به اقتضای موضوع و غرض ِ نگارششان، با غروب ِ ماه، کارش با این حماسهآفرینان هم تمام میشد! حال آنکه این اول ِ قصهی او بود که داشت ناگفته میماند. این کتابها خوب شروع کردند اما (من صرفا بعنوان یک بینندهی !)دیدم که این اقدام مبارک و ابتکاری، وقتی "عادت"شد و تعداد کتابها و دفعات تجدید چاپ ِ هر کتاب، و بالتبع تعداد خوانندهها بیشتر و بیشتر و بیشتر شد؛ تبدیل شدند به نقل مجالس دخترخانمهای رمانتیک ِ بیدرد و ازقضا مذهبی! که رؤیای نگاه محبتآمیز همت را در دل بپرورند و عکسهای هنری ِنیمهسایهاش را به دیوار اتاقشان بزنند(چنانکه برخی عکس چگوارا و شاملو را و برخی دیگر عکس...) ولی پای عمل که رسید فراموش کنند که کل زندگی ِ همت و همسرش پشت یک وانت را هم پُِر نمیکرد!...بگذریم! (3) قاعدتا منظورم این نیست که الآن هر فرزند شهیدی یک چنین موجود کاملیست! بلکه مسئله این است که تلاش همسر شهید در این راستا بوده است. (4) قرار بود عنوان مطلب "من هم معتقدم المرأة ریحانة اما گاهی..." و بنا داشت بیشتر به شرح مسائلی بپردازد که موجب شده نگارنده جملهی "مادر تو که خودش مرد است!" را به کرّات از آشنا و غریب شنیده باشد؛ غافل از اینکه این قسم مسائل برای هر پدری از جمله مادر داستان ما(!) از اسراریست که بچه ها (بویژه بچه های شکلاتی ِ نسل سومی!) هیچوقت ندانند. لذا سوژهی داستان گاهی خانوادهی زیر متوسطی در دهههای قبل از پنجاه است و کودک یا نوجوانی از این خانواده، گاهی نوجوان یا جوانیست راه یافته(خمینی یافته!) و مستحیل در این راه؛ گاهی بزرگسالی ِ همان نوجوان است و راهش و... ولی اغلب یک مادر است! چنانکه به چشم نگارنده آمده! بویژه که سوژه اهل "از خود گفتن" و خاطره تعریف کردن هم زیاد نباشد! لذا قبلا از این روایت ناقص و تقریبا تک بعدی پوزش می طلبم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 23:24 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(کل بحث رضایی رفت توی ادامه مطلب. همه ی حرفم همینه که رهبر فرموده ند-دیدار دانشجویی سمنان-پاییز ۱۳۸۵)
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 18:46 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چندي قبل يكي از رفقا را ديدم كه "هوافضا" را سال چهارمش رها كرده و رفته بود "ارتباطات"(روزنامه نگاري) علامه ؛ احوالش را پرسيديم و معدل(!) و... و اينكه رشته ي جديدش را چطور مي بيند؟ راضي بود. چيزي كه با تاكيد گفت (و آن وقت من احساس كردم كه بخاطر تفاوتهاي فكري-فرهنگي-سياسي- كه با هم داشتيم، اين نكته را مخصوصا گفت كه لج مرا دربياورد!) :" خوبه بعضي تكنيكهايي را ياد ميگيريم كه اينها باهاش مردم را استحمار ميكنند! مثلا اينكه بهترين راه براي القا وجاانداختن فكري در ذهن افراد اين است كه حمله ي مختصري به آن فكر بكني و بعد به اين حمله جواب بدهي بعد ذهن مخاطب انگار كه در برابر هر نقدي به اين انديشه واكسينه ميشود..."(1) تريبون آزادي(تحت عنوان "منطقه آزاد" يا "منطق آزاده"!) در دانشگاه شريف توسط صدا و سيما برگزار مي شود. شنيده ها (در حد تواتر!) حاكي از اين است كه فضا عمدتا به مسخره و خزبازي گذشته (2) و البته باز هم همان شنيده ها مي گويند كه چند نفري ،با وجود چنين فضايي، حرف حساب خودشان را مطرح كرده ند. (به كدام اميد؟ به اميد جماعتي كه براي نشنيدن آمده اند؟ يا دوربيني كه براي منعكس نكردن؟...) و چند روز بعد (چند روزي كه لابد صرف "مخاطبپسند" كردن ِ اين "مستند" شده!) برنامه در حد يك ربع ساعت و با تبليغاتي كه براي يك برنامه ي 15دقيقه اي كم سابقه ست پخش ميشود. از آن چند كلام حرف حساب فقط دستي ست كه بالا ميرود! چند بار تكرار "گوش كن" چند بار تكرار "فقط يه نكته ي ديگه" چندبار تكرار "ما آرمان داريم" همين . و در عوض دقیقه ها (از همان ۱۵ دقیقه!) به شنگول بازی (۳) "من بلد نیستم سیاسی حرف بزنم" و "من بعنوان یه زن حرف میزنم نه یه دانشجو" و تفلسفهای عوامانه ی "اگه همه ی آدذما صداقت و ئصفا داشته باشند اینجا بهشت میشه(با چاشنی بغض!)" و نطقهای از بر شده ی "دولت چرا روی برنامه های اقتصادیش فکر نمیکنه؟" و ... و کسی که (با نوار سبز دور مچش!) میگوید "اگر بنفعتان حرف نزنیم پخش نمیکنید!" که البته این جملات هم بارها تکرار میشوند تا این بنده ی خدا هم خاطرجمع شود که رسانه ی ملی اورا نیز جز "ملت" (اصلا عین ملت!) میداند و هوایش را دارد و سانسور توی کارش نیست. اما درست گفته بود این همدانشگاهی ما! اگر حرفی را خوش ندارند(ببخشید! با استراتژی رسانه ملی متعارض بیابند!) بیتعارف پخشش نمیکنند! البته در تشخیص اینکه "کدام حرف را خوش نخواهند داشت؟" اندکی به خطا رفته بود (۴) نهاد محترم صدا و سیما! خب شما که نمیخواهی حرف دانشجو را منتقل کنی به ملت چرا قالب "تریبون آزاد در دانشگاه شریف"؟...این چند روز مشرف شدم به رویت "تبلیغات برزنامه های فراوان انتخاباتی سیما" متاسفانه عمدتا از جنس همین تریبون کذا!(فرصت دیدن برنامه ها بحمدالله دست نمیدهد! اگه دوستان غیر از این دیدند ما را هم از جهل بیرون بیاورند لطفا!) حالا آن نکته ی رفیق کذا به خاطرم میآید:! کار صدا و سیما برگزاری یک "نمایشی از حقیقت" است! در ماجرای غزه هم همین بود... در برنامه های دهه ی فجر هم همین... در "اقتصاد ۱" هم همین! در اصلاح االگوی مصرف هم... و شخصا از این اوضاع بوی "دشمن دانا" را بیشتر حس می کنم تا "دوست نادان"... الله اعلم ! !
(1) اين اصل را البته در تبصره هاي جامعه ي باز هم مطرح ميكنند. اينكه "گاهي كافيست كه مردم فقط مطمئن شوند كه عقيده شان در برابر هر نقدي جواب دارد و لازم نيست حتما خودشان همه ي اين نقد و جوابها را بدانند" از آثار اصلي برنامه هايي مثل "طرح ولايت" هم همين است. (2) كه البته با آن SMS صبح، نمي توان هم تصور كرد كه چنين فضايي "بطور طبيعي" ايجاد شده باشد و برنامه و غرضي پشتش نبوده باشد! (۳) قاعدتا یه قاعده هایی هست برای تمییز دادن "حرف حساب" از میان کلیشه ها و شنگول بازی ها و ... که اینجا حوصله ی شرحش نیست (۴) و بخاطر دارم سالها یکی از مهمترین مطالبات برخیها "صدا و سیما را به دولت بدهید" بود! از قضا همان برخیهایی که امروز صدا و سیما را محکوم میکنند که در اختیار دولت است (چقدر هم که هست!) و باز خاطرم هست که برخی ها یک زمانی هم "شهرداری" را محکوم میکردند که از صدا و سیما برای تبلیغات خودت استفاده میکنی!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 10:47 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم یک نگاهی –بخاطر دوستانی که تازه به جمع ملحق شده ند- به جغرافیای بحث بیندازیم: ما بدنبال نظام اندیشهی اسلامی بودیم. چرا نداریم ؟ چرا اینقدر برایمان دشوار است تدوین آن؟ چرا نظام موجود غربی( ِ جهان!) میتواند در چشم بر هم زدنی بستههای تعریف خودش را متناسب با تقاضاهای مختلف ارائه دهد؟ چرا زود میفهمد "چه چیزی ندارد؟" "چه ابهامی در فلان مورد دارد؟" و چرا اندیشهی نظاممند دارد و ما نداریم؟ آقای صفایی حائری میگفت :"چون ما اقدام نداریم!" هنوز نخواستهایم دست ببریم در کار ساختن تمدن. و یک رهزن جدی هم دارد این راه "علوم انسانی" !که نگذاشتند جای خالی ِ اندیشه احساس بشود.
و البته امروز ما یک نعمت بزرگی را بواسطهی حضرت امام داریم ! "انقلاب"؟ نه! "نظام اسلامی"؟ نه ! "مطالبه ی پاسخ از اسلام" اگر میخواهید از خمینی "هنر"ی ثبت کنید، شاهکار عظیم امام این است. این انقلاب انسانی : "پاسخ را از اسلام بخواهد" ... جلوی این را اما گرفتهاند! ... پاسخ آماده را میآورد میگذارد روی میز! با دکتر مشایخی (موسس دانشکدهی مدیریت و اقتصاد) صحبت میکردم میگفت با این "مستحب است...مکروه است..."ها میشود کشور اداره کرد؟! جامعه یک سیستم پیچیده ست؛ برو بیاور اندیشه و روشی را که بتواند پیچیدگیهای این سیستم را درک کند وراهکار بدهد؛ چشم! من از غرب نمیآورم! ... و تقصیر از او نیست! من فکر میکنم تقصیر از مسئولین حوزه علمیه و معتقدین به حوزه علمیه است که نمیگذارند آبروی حوزه برود . هی میخواهند آبروداری کنند هی سرپوش بگذارند روی این ضعفهای خانمانسوز ... نمیگذارند این پوسته(ی آبرو!) را از حوزه کنده شود و حوزه بتواند بزرگ شود. پوست بیاندازد.رشد کند. و بتواند پاسخگو شود. این بحث اصلی بود که البته هنوز نتوانستهایم آنطور که مد نظرم بود به آن بپردازیم. و آمدیم به سراغ این بحث استاد مطهری (کتاب وحی نبوت-یک فصل مانده به آخر!) : این نظام اندیشه، یک سری "مشخصات" دارد. که با داشتن آنها میتوانیم اسلامی بودن یا نبودن ِ هر پدیدهای را بفهمیم !(مثل یک جور سنسور!) بفهمیم این پدیده از آن نظام(ی که درست نمیشناسیمش!) هست یا نیست؟ مشخصاتی که این نظام را از منظر : "معرفت شناختی" و جهان شناختی" و "ایدئولوژی" توصیف میکنند. در دستهی اول 4 گزاره مطرح شد(آیا از نظر اسلام "شناخت امکان دارد؟" "منابع این شناختها چیست؟""موضوعات اینها...؟" "روشهای شناخت؟"). اینها گزارههایی اند که اگر بپذیری یا نپذیری همه چیز ِ زندگیات تغییرات اساسی خواهد کرد! آن مسلمانهایی نتوانستهند این مسئله(معرفتشناسی اسلام) را درک و هضم کنند روز به روز از اندیشهی اسلامی فاصله گرفتند...(مثلا آن جریان روشنفکری دینی این سالها که شکاکیت را پذیرفت سالهاست میخواهد "ایمان" را خودش توجیه کند! و به چه تفسیر و تعبیرهای ضد دینی ای که نرسیده!) . دستهی سوم (گزارههایی که نظام اندشهی اسلامی را از منظر ایدئولوژی توصیف میکنند) هم درواقع مشتمل است بر نظام توصیههای سعادتبخش. اما دستهی دوم 25 گزاره است که استاد سعی دارد طی آنها جهان هستی را از نگاه اسلام تفسیر کند. و در هرکدام از این 25گزارههم با یکی از مکاتب و اندیشهها درگیر میشود! من فکر میکنم اگر امروز استاد میخواست این را بنویسد، این 25 گزاره، مثلا 30 گزاره، یا 20 تا بعلاوی 5تای دیگه میشد! و خب این ناشی است از تأثیری که بالاخره از عصر خود میگیرد و این مقدار تأثیر(حدود 20% انعطاف و 80% ثبات!) هم کاملا بجاست؛ چون غرض ارائهی "مشخصات" اسلام بود. "وسیله و ملاک تشخیص ِ اسلامیات از میان این همه هیاهو" ! (باید هم حدود 80% ثابتات اسلام باشد و حدود 20% قیاس با "اینهمه هیاهو"!) و رسیده بودیم به گزارهی 22. و اینکه از نگاه اسلام "جامعه ، مرکب حقیقی صناعی" است. (1) مثلا مثل شلیک یک دسته ساچمه نیست! که هریک ساچمه یک اثری روی سیبل بگذارد! اثرگذاری ِ اجتماعی. کسی که دنبال این هست، باید بدنبال بسیج کردن ِ ارادهی جمعی (در مقیاس اثرگذاری بر کشور: ارادهی ملی) باشد . بعد میروی دنبال ارادهی ملی تازه میبینی ملت ایران در یک "بحران هویت" دچار است! میگویی "بلند شو" میگویند :" با کی هستی؟ چه کسی را میگویی؟ کی بلند بشود؟!" بحران هویت یعنی این! معلوم نیست حرف که میزنی با "ملت ایران"، داری واقعا با کی با چه جور موجودی حرف میزنی؟ هنوز هویت انقلابی در ملت ایران شکل نگرفته بود، که انقلاب پیروز شد. البته بعد 8 سال جنگ یک کمک بزرگی به این شکل دادن ِ به این هویت انقلابی در ملت ایران کرد؛ و البته در 8 سال ِ بعد از جنگ این کمک جبران شد! و خیلی خرابتر هم شد! ... حرفم ناظر به شخص آقای هاشمی نیست. ایشان خودشان از تئورسینهای اقتصاد اسلامی بودند و لذا خبر داشتند که هنوز خبری از چیز قابل اتکایی بنام اقتصاد اسلامی نیست! لذاست که قاطعانه لیبرالیسم را پذیرفتند از دید مدیریتی و نه از دید تئوری.آقای هاشمی بحث از "رفاه مردم" را مطرح میکنند و کم کم توی نماز جمعه این مفاهیم را شروع میکنند طرح کردن. من کارشناس نبودم اما هرچه مقایسه میکردم میدیدم اینها حرفهای امام نیست! این نیست آنچه مد نظر انقلاب بود! خیلی از بچهها لعن میکردند حتی این جریان را ! توی آن فضا حتی احتمال ترور آقای هاشمی(توسط بچههای خط امامی) هم میرفت(اینقدر این اختلاف به چشم بچهها میآمد)! این شعرهای محمدکاظم کاظمی "آنچه آن پیر فروهشت جوانان بردند-گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند-..." و قزوه (حسن حسینی: ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت جای ارزشهای ما را عرضهی کالا گرفت...) و... مربوط به این فضاست! و البته اگر بخواهید بگذارید به حساب توطئه باید رهبر را هم شریک بدانید در آن! حمایت کاملی داشتند از مدیریت آقای هاشمی؛و البته رهبر در همهی صحبتهایشان کدهایی میدادند از راه اصلی و بعد توی سخنرانی بعدی ایشان(آقای هاشمی) شروع میشد:"بله رهبر مطلب مهمی فرمودند که..." و تحریف حرفهای رهبر کاملا به چیزی دیگر که مورد نظر خودشان بود و نه رهبر ...! و رهبر کاملا واقف به این جریان بود و با این حال اصلا اجازه نمیدادند که فرمان از دست همین آقای هاشمی بیرون برود(مثلا توسط بچههای حزب اللهی ِ معترض یا دیگران) ! چرا ؟این دوره را واقعا خیلی عمیقتر از اینها باید تحلیل کرد (ذیل بحث "ارادهی جمعی"). این قصهی "هویت ملی" ِ ما بود . و تازه حالا در 8 سال بعد که دیگر هرچه را هم جریان سازندگی رویش دست نگذاشته بودند؛ اینها گذاشتند!(که روضههاش بماند) تا این قلم بیاید برسد روی کاغذ که کلامی در مورد هویت ایرانی بنویسد با n جور اِنقُلت، خط میخورد و...! بحران هویت. یک مصاحبهای "وردینژاد(؟)" داشت با سیدحسن خمینی (که آنموقع بهنام "ذائقهی جوانان تغییر کرده" چاپ شد و کلی جنجال آفرید. اما در واقع حرف اصلی ِ آن مصاحبه چیز دیگری بود: ) سید حسن میگفت شما دارید با کدِّ یمین و عرق جبین چیزی را نابود میکنیئ که چه بسا ده سال بعد نگاه کنیم ببینیم لازمش داشتهایم... شما خودتان میفهمید دارید چهکار میکنید؟(تازه حسنآقا که خیلی با اینها غریبه نبودند) رهبر میگفتد: "مراسم بزرگی توی مشهد بمانسبت رحلت دکتر شریعتی برگزار شده بود که خب به تناسب شخصیت ایشان، هم از مردم و هم از اقشار روشنفکر زیاد در آن شرکت کرده بودند. من که وارد شدم دیدم یک طرف باغ مردم روی زمین نشستهاند و طرف دیگر این آقایان روی صندلی! کنار آنها رفتم (کلا رهبر زیاد با این تیپها معاشرت داشتند.طوری که همین موجب اعتراض امثال مهدی تهرانی به انتساب ایشان بعنوان امام جمعه از طرف امام بود!) آرام گفتم "میدانید را شما هیچ کاری نمیکنید و امام خمینی اینطور جریان میسازد؟ شما، مردم نمیشناسید!" گارد گرفتند که : چطور؟! ما اینهمه مقاله مینویسیم و... گفتم همینجا ببینید! " همینکه شما گرفتار ِ این خط ِ اتوی لباست هستی که یک وقت خراب نشود! بنظر شما مردم یک مشت سوسکند که شما باید مدیریتشان کنید.و همین تصورات است که اینها را میرساند به خیانتهای آنطور... تصور ِ" أنؤمن ُ کما آمَنَ السُفها؟!" ...الا انهم هم السفها ولکن لایشعرون...همین هست که امام میگوید :"جریان روشنفکری در ایران از اول بیمار متولد شد"(حکایت آن کاریکاتور مازیار بیژنی که یک بندهی خدایی از اینها را کشید که یک شیشه شیر داشت منتها بجای عکس گاو روی آن عکس الاغ بود... این یک بیماریست در جریان روشنفکری ما) و زیاد توصیه نمیکنند قاطی شدن باهاشان را... و همین هم هست که وقتی آن خبرنگار(در آستانهی بازگشت امام به ایران) میپرسد:"شما 15 سال از ایران دور بودهاید؛ این مردم در این سالها کلی تغییر کردهاند و شما فقط یک اندکی گزارشهای قاچاقی از اوضاع دارید . چطور جرأت میکنید مردمی را که نمیشناسید رهبری کنید؟!" امام در یک جمله جواب میدهند:"من مردم ایران را بهتر از هر کسی میشناسم." یا وقتی آقای...(ریشهری؟) در آن کشتارهای قبل از انقلاب ، نگران، به امام مراجعه میکند که "چه کنیم؟" امام میگویند:"همان کاری که مردم میکنند." این نگاه امام است! مردم را از این لیدرها هم جلوتر میبینند!!! این را به این راحتی نمیشود درک کرد! بعد، بعضی که خاطراتی از امام نقل میکنند(از جمله همین آقای موسوی- نه توی فضای انتخاباتی امروز؛ قبلا هم خارج از این فضا هرچه صحبتهایش را در مورد امام خوانده بودم و دنبال میکردم همین بود: ) این جملات "مردم ولی نعمت ما هستند" و... را وقتی میبرند توی پارادایم لیبرال خودشان تفسیر کنند! حکایت دارد از یک برداشت خیلی خیلی آماتور و کاملا مشهود است که "نفهمیدهاند هیچی از امام"! مثل کسی که بهش میگویی ببین فلان کشور بمب اتم دارد، متوجه خطرش و عظمتش باش و بعد راجع بهش حرف بزن! میگوید :"باشه داشته باشه! ما هم قابلمه داریم میزنیم توی سرش!" نمیگویم بترس! اما لااقل یک درکی از بمب اتم داشته باش بعد بترس یا نترس! اینطوری امام را فهم نمیکنند خیلیها! مشکل امام این بود که عمدتا حرف نزد! عمل کرد! و تفسیر ِ عمل، مفسر ِ خفن میخواهد! باید بدانی چه منابعی در بکگراند ذهن امام بوده از چه آبشخورهای فکریای تغذیه کرده که این عملها یی را که در موقعیتهای مختلف ازیشان صادر شده بفهمی و تفسیر کنی! پس بسیج کردن ِ ارادهی اجتماعی متوقف است بر هویت اجتماعی (هیتلر هم ملت آلمان را شناخت! اشتباه است که به شخص او درمورد آن عملکرد گیر میدهند؛ یک مشکلی واقعا در خود آلمانیها هست(رهبر گاهی اشارههایی میکند!) که آن بروزش میشود؛ هر وقت دیگری هم کسی مثل هیتلر پیدا بشود و بشناسدشان این بروز میکند) و یک مسئله ی مهم در انتها : امام را هم البته یک فرد نبینید! پیامبران را با امتشان میشناسند. (مثلا اهل معنا، موسی را میگویند که برآیند روح همهی آن نوزادان قربانی و مظلومان بنی اسرائیل یک روح انتقام بود که در قالب موسی ظهور کرد...)
(1) مرکب: a. اعتباری (افراد صرفا در کنار هم یک مجموعه تشکیل دادهاند و هر فرد هویت مستقل دارد و اثر مستقل خودش را میگذارد)
b. حقیقی i. طبیعی (افراد هویت مستقل ندارند و اساسا برای مجموعه ساخته شدهاند و اثرگذاری مستقلی هم ندارند.) ii. صناعی(افراد هویت مستقل خود را دارند اما اثرگذاری مستقل ندارند و نمیتوان تفکیک کرد که این، تأثیر ِ این فرد است و آن، تأثیر ِ آن دیگری!) (2) راستی! آقایان در آن مدت، "کجا" بودند...؟! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 19:18 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بی خیال این کاندیدا و اون کاندیدا و این قول و اون تصمیم و...
بچه های "مجمع"ی! بچه های "نهضت نرم افزاری"! بچه های "عدالتخواه"! بچه های "جهان اسلام"! بچه های "انتخابات"ی! ... کلا همه ی بچه های "انقلاب"! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 21:48 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از قدم گذاشتن تو فضای مجازی یه دور کارهایی که دارم رو مرور می کنم: ۳-۴ خطی که امروز بذهنم رسید باید بره روی مجاااز... "ز" اس ام اس زده که یه پیشنهاد مهم فرستاده... نظر بچه ها رو برای فلان کار خواسته بودم جوابها رو باید چک کنم... مطلب جدید سوتک رو باید بخونم... یه سر به ...(البته "درس" هم که مظلوم همیشگی!) ... همچین که وارد جیمیمل میشم میبینم فلان مطلبی که در ارتباط با انتخابات فرستاده شده بود و من "خودداری کرده" و فقط باز و بسته ش کرده بودم و نخونده بودمش. حالا یه جواب از یه نفر دیگه گرفته وو دوباره اومده "صدر اینباکس" و چون قبل از چک میل هم "حس وظیفه مان جوشیده" (!!!) و یه سری به اخبار زدیم با رویت وضع کذای اینباکس دامن از دست می دیم و شروع می کنیم به جوابیه دادن! و به خودمان که می آییم میبینیم باز هم ۳ ساعت وقت صرف ِ مباحث سبُک ِ انتخاباتی کردیم... و همه ی کارهای دیگه روی زمین مانده!
اینکه چرا ته دل ِ ما "جماعت مذهبی با چاشنی انقلابی" همیشه کارهای "علمی" و "تربیتی" کم ارزشترند از کارهای "فرهنگی" و کارهای "فرهنگی" کم ارزشترند از کارهای "سیاسی" ؟؟؟ از اون سوالهایست که یه چند تا "امیرخانی" و "جلیلی" و "حاجآقا فلاح" می طلبه تا لااقل صورت مسئله رو برا جامعه شناسها و روانشناسها مطرح کنن! و کار بنده نیست پرداختن بهشون. هرچند به اشد وجه "درد" من هست! اما من باب اینکه چرا میگم بحث "سبُک" ِ انتخاباتی؟ تذکرات زیر رو اولا به "خودم" عرض می کنم! و بعدا به هرکی دیگه مثل من فکر می کنه ربطی به این مسئله نداره !
بسم الله من و انتخابات؟ انتخابات امسال،بخلاف 84، حاوی هیچ گره ی کوری نیست! با نیامدن ِ خاتمی اون "امتحان بزرگ"ی که فکر می کردم مردم ایران در پیش دارند منتفی شد. امتحانی عبارت از انتخاب بین رفاه نسبی(لااقل در تصورات!) و مثلا کمتر"استرس گشت ارشاد" داشتن(لااقل در تصورات!) و حمایت(!!!) ابرقدرتها را داشتن(ایضا!...که به قول حضرت امام:ما کی در چشم ابرقدرتها جایگاه داشته ایم که حالا نداشته باشیم؟!) ! بدون استرس تحریم(ایضا! که خاطرمون هست و رهبر هم تصریح کردند که هرچه ما عقبتر رفتیم دشمن جلوتر آمد!)منتها بدون عزت ملی و بدون ارزشهای انقلابی و بدون توجه به گسترش و تعمیق فاصله ی طبقاتی و... از یک طرف؛ و برعکس ِ آن در طرف دیگر! ... انتخاب بین "خودخواهی" و "آرمانخواهی" . انتخاب بین "صدور انقلاب" و "تن به جهانی سازیشان دادن!" انتخاب بین "سرویس گرفتن از دولت" و "مسئولیت گرفتن از دولت"(این مورد به شدت در مقوله ی "جوانان" مصداق داره) انتخاب بین "جلب نظر ابرقدرتها" و "جلب نظر خدا" انتخاب بین "مقاومت" و "سازش" و... یعنی یک انتخاب میان "معیار"ها! ... یک چالش فرهنگی و تربیتی و دینی توی ذهن هر رای دهنده!... الآن اما بحث کاملا "مصداق"ی ست. (و لذا مطلقا سیاسی! تقریبا به لوثترین معنای خودش!...پرونده ی اشخاص را زیر و رو کردن و مدرک "راست میگی دروغ میگی" درآوردن!...) طرف ِ "سازش" با جایگزین کردن ِ خاتمی با میرحسین، بصورت علنی رفت زیر ِ عَلَمِ "معیارهای مقاومت"!!! و الآن "حرف" طرفین و معیارهای ارزشی ای که طرفین قبول دارند یکسانه و عملا کار مردم و فعالین انتخاباتی بررسی اینه که کی چقدر "مصداق" ِ این ارزشهاست؟! دیگه بحث سر این نیست که آنچه ارزش است محروم نوازی ست یا حقوق شهروندی؟و... بلکه "ظاهرا" همه اولی را پذیرفته ند و بحث فقط سر اینه که کی مثلا محرومنوازتره؟!... و البته که اگه اندکی حافظه ی ملت بهتر بود همین هم بهیچ وجه جای بحث نداشت! اگه مردم یادشون مانده بود که این معاویه ای که امروز قرآن سر نیزه برده ، همانیست که 8 سال (یا بتعبیری 16 سال!) می خواست خمینی را به موزه بفرستد و از "مرگ بر آمریکا"گفتن، در محضر خدایگان عالم، شیطان بزرگ، متواضعانه و شرمسارانه عذر می خواست و داوطلبانه برنامه ی هسته ای را معلق می کرد و "عدالتخواهان" را "قابلمه به دست" می خواند! ... میرحسین اگر خود ِ "قرآن" هم باشد(!) روی دست ِ این جریان ِ روسیاه قابل اعتماد ، که نه، اصلا قابل بررسی هم نیست!(۱) اما نکته ی قابل تامل: چرا طرف ِ سازش، باید رو به معیارهای مقاومت بیاورد؟ بگذریم از اینکه کلا تغییر رنگ دادن از عادات ِ حضرات است! از دفاعشان از خفقان فرهنگی ِدهه ی 60 تا آزادی ِ 76-84! و از اقتصاد دولتی دهه ی 60 شان تا لیبرال مآبی 70 به اینور و از "عالیجناب سرخپوش" خواندنشان فلانی را تا "یگانه منجی خلق ایران" دانستنشان همان فرد را! و ... با این حساب هیچ جای تعجب از این تغییر رنگ امروز هم نیست! ... اما مسئله اینه : هر کاندیدا(ی غیر صادق! و بوقلمون صفت)ی سعی بر این داره که شعاری انتخاب کنه که "مردم می پسندند." حالا چی باعث شده که "حتی اینها" هم فکر کنند که مردم حرف از "اسلام ناب امام" و "امپریالیسم ستیزی" و "عدالت" و... را می پسندند؟! به عبارتی چه چیزی باعث شده که این شعارها برای مردم جذابتر از شعارهای لیبرال ِ سابق باشد؟! آیا "رشد مردم" ...؟! آیا "تغییر دستگاه ارزشی ِ مردم" ...؟! آیا به نحوی بازگشت مردم به ارزشهای انقلاب ؟!... من "متاسفانه" فکر می کنم "نه!" اینها نیست! ... (احتمال اولیه "الناس علی دین ملوکهم" ست ...ولی اگر این بود پس تغییرهای ظاهرا 180درجه ای سالهای 76 و 84 مردم چطور توجیه میشه؟) ... من فکر می کنم دلیل اصلی موفقیتهای نسبی ِ دولت فعلی ست. مردم صرفا "مزه ی عدالت و عزت را اندکی چشیده ند" ! و البته که خوب مزه ای بوده ! دیدیم چطور موافق و مخالف از جریان کلمبیا به وجد اومد...و از هر مصاحبه ی خارجی رئیسجمهور و از اخبار انرژی هسته ای (بگذریم از شوخیهای رایج!) و از پرتاب امید و از ... و از... و از... آدمی فطرتا به این صحنه ها اقبال داره. به دیدن ِ مقامات عالی درکنار و لابلای مردم اقبال داره... منتها! به حسب "طبیعت ِ عافیت طلب"ش هم از پرداخت هزینه اکراه داره! ... (هزینه از سنخ همین جنگ روانی ِ "ماجراجویی میکنید!" "ما(ابرقدرتها) از شما راضی نیستیم!" "تحریم می کنیم" "منزوی میکنیم" "احمدینژاد بی حساب و بی فکر کار می کنه و منابع و ساختارها رو به باد میده!" و... ) و همین هم هست که این حضرت"قرآن"ِ روی نیزه هم اگر می خواهد "گیری بدهد به دولت" حرفش "همین کارها با هزینه ی کمتر" است !!! یعنی بعبارتی اینطور تحلیل کرده اند که مردم "همین راه با هزینه ی کمتر" را میپسندند. و نه "همین راه با شدت و حدت و سرعت بیشتر" را ! نمیگویند "چرا بیش از این آرمانخواه نبودی؟ چرا سر فلان و فلان (مثلا عرصه ی فرهنگ که کماکان در این دولت هم مظلوم ماند. و نه بهانه ی لوث ِ مشایی و کردان!) از آرمانها چشم پوشیدی –احیانا- ؟" بلکه می گوید "چرا این آرمانها را اینقدر هزینه دار کردی؟" ... و البته تا مردم واقعا چه بخواهند! (من یکی اگر این دور احمدینژاد رای قاطع بیاره-نه با 10ملیون رای!- به "مردم"مون ایمان میارم!)
(۱) یه احتمال دیگه که اولش می دادم این بود که : میرحسین واقعا یه شخصیت مستحیل در احترام به قانون اساسی نظام مقدس جمهوری اسلامیست. احترامی که –بیتعارف- بقیه مون(اکثریت خلق ایران! اینطرف واونطرف هم نداره) اصلا درکش نمیکنیم. (تا جایی که رهبر می گفتن نذارید سند چشم انداز هم "مثل قانون اساسی" مهجور بمونه...) واین یعنی یه گفتمان کاملا جدید و ناشناخته ،ذیل نگاههای دینی-انقلابی!، و اینه که کلا ماها نمیتونیم زبونش رو و دغدغه هاش رو بفهمیم و میایم با ملاکهای خودمان (که لابد یه سرش احمدینژاده و سر دیگه ش خاتمی و هاشمی...یا بقولی یه سرش مقاومته و یه سرش سازش) می سنجیمش و به سکوتش در برابر انحرافات این 20سال و مخالفتش با "بی قانونی" این دولت و چرا فلانیها ازت حمایت میکنن و... گیر میدیم و همین هم هست که ایشون هم از جواب به این سوالها یه جورایی طفره میرن... ولی دیروز هم باز همین سوال "چرا مرزت را با فلانی ها مشخص نمی کنی؟" از مهندس پرسیده شد و ... ولی این جواب نسبتا بی ابهام ایشون یه جور تلاش برای پاک کردن حافظه ی مردم از"آنچه به نام اصلاحات گذشت" نیست؟واقعا آقای موسوی حمایتهای دوطرفه ی برخی حامیاش و اسرائیل از همدیگه رو ندیده؟! یا می خواد مردم نبینند و اگر دیده ند فراموش کنن؟! واقعا آقای موسوی اصطکاک حضرات با خط امام رو...؟ واقعا نمی دونه دلیل خیلی از این "بستن روزنامهها" همون "توهین به اهل بیت" بوده که از نظر ایشون هیچ تعارضی باهم دیگه ندارند؟ http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8801240878 میرحسین موسوی با این حضورش داره روز به روز اون تصور مقدسی رو که یه عمر ازش تو ذهن من نسل سومی ترسیم کرده بودند(: کلانترین مدیر اجرایی در سختترین سالهای تاریخ ایران و انقلاب... "اسطوره" ای که همیشه حرفها ازش هست و خودش نیست !!!(و از همین جهت هم اسطوره ست!) در حالی که اگه نیک بنگریم از بعد از جنگ تازه سالهای سخت ایران شروع میشه: سالهایی که "مردم" "انقلاب را تنها گذاشتند!"...) نقش بر آب می کنه !
(برادرمون آقای بادامچی زحمتی کشیده ند و صحبتهایی از مهندس موسوی خلاصه کرده ند. که قابل توجهه. بعلاوه این دوتا خبر: افشای تخلفات نفتی اصلاحطلبان (و...) توسط سایت انتخاباتی میرحسین سهم خواهی اصلاحطلبان از کاندیداهای مورد حمایت...-البته این مسئله بنظر حقیر نه عجیبه و نه لزوما خطا! ) جسارتا برای اینکه نقض غرض نباشه و چون جا(ها)ی دیگری برای بحث در نظر گرفته شده اینجا نظر نمی گیره ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 15:4 توسط فروزنده
|
||
|
|
|
|
|
شعري رو اخيرا مامان زياد زمزمه ميكردن با رديف ِ "آزادي" و با يه اهنگ حماسي از سنخ سرودهاي زمان انقلاب. - : اگه رديفش يه چيز ديگه بود حتما مي ذاشمتش روي مجاااز (مكث حدودا 3،4دقيقه اي مادر) -: نسل شماها "اختناق" نديده كه قدر اين كلمه رو نمي دونه... تو فكر ميكني چند نفر از مردم دركي از "استقلال" داشتن؟ چند نفر از اونايي كه درك داشتن واقعا معتقد بودن به استقلال؟ يا از "جمهوري اسلامي" چقدر مي فهميدن؟...مطالبه ي از دل و جان مردم عمدتا همين آزادي بود...و البته فرقهاست بين آزادي اي كه من ميگم با آزادي اي كه شماها مي فهميد!
بله ما چه ميفهميم يعني چي كه از ترس ساواك نهج البلاغه رو هم مجبور باشيد بريد خارج از شهر توي كوه بخونيد؟! يعني چي كه بخاطر نگه داشتن يه عكس توي خونه كل يه خانواده اذيت بشن...يعني چي كه بخاطر روسري پوشيدن كتك بخوري يا از مدرسه اخراج بشي يا مجبور باشي بري يه شهر ديگه؟ ...يعني چي كه حتي به بهانه ي قرآن هم اجازه نداشته باشي نامي از اسرائيل ببري... ما "حكومت نظامي" چه مي فهميم يعني چي؟ ...ما ساواك و كميته ي مشترك ضدخرابكاري چه مي فهميم يعني چي؟! درست ميگن ما واقعا چيزي از مفهوم اختناق نميفهميم امروز موهن ترين كاريكاتورها و متنهاي طنز و جدي درمورد اشخاص اول و دوم و... كشور براحتي توزيع ميشه...و حتي به ،بتعبير خودشان، "ريزه خوارهاي سفره ي حكومت"! هم ارسال مي شه...بدون اينكه كمترين خطري اين عوامل توزيع رو تهديد كنه!(شاهد مثال اينكه هيچ خطري تهديدشون نمي كنه همينه كه 4 ساله دارند به اين كار ادامه ميدن!) آزادي برا ما نوجوانان دوران اصلاحات كلمه ي ديكته شده و لوثيه كه معادلش مثلا "بازگشت به حيوانيت" مي تونه باشه. يادآور وصله هاي ناچسب(بهتره بگم: خنده دار!) از جنس ِ "قراره توي كلاسها بين خانمها و آقايان ديوار بكشند و دست هر آستين كوتاهي را قطع كنند و..."! و كلمه ي صرفا "جنجال برانگيزي" از جنس 18تير و آغاجري اي كه نه فقط اعدام نشد بلكه هنوز هم تريبون داره! و بازي سر ِ كاري اي از جنس "دور نظارت استصوابي و تعيين رهبر" و... و در مترقي ترين حالات ميشه حرفها و حركتهايي كه هرچي بالا و پايينش ميكني و هرجور تحليلش كني هيچ معني اي (اعم از تمجيد يا تقبيح!موافقت يا مخالفت) توش پيدا نميكني الا قصد ِ "جناب سروان! تو رو خدا ما رو يه شب بازداشت كن تا نشريات رفقامون خالي نمونه!" بگذريم...و باز بگذريم از اين كه همين امروز هم اگر چشم باز كنيم و سر از آخور روزمرگي برداريم "اسارت انسان" را بعنوان واضحترين وصف جهان معاصرمون ميبينيم... و در دنياي دو قطبي اي كه يه سرش "سلطه گر"ه و سر ديگه ش ... چيزي بجز "آزادي" ميشه خواست؟! آنزمان كه بنهادم سر به پاي آزادي دست خود ز جان شستم از براي آزادي تا مگر بدست آرَم دامن وصالش را ميدوم به پاي سر در هواي آزادي دامن محبت را گر كني ز خون رنگين مي توان تو را گفتن : پيشواي آزادي در هواي طوفانزا غاصبانه در جنگ است ناخداي استبداد با خداي آزادي... البته كه تو اين فضاي "آزاد"ي كه به راحتي بدست نيامده وظيفه ي ما و عملكرد ما چند گام بايد جلوتر و محكمتر و موثرتر و بلندتر و...تر از جوان مسلمان "حسرتزده"ي قبل از انقلاب باشه؟...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 12:23 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
1 رهبر در دانشگاه علم و صنعت ، مروری داشتند بر نجوه ی حضور اجتماعی دانشجو در مقاطع مختلف تاریخ (از 16 آذر1332 به بعد) : تشکیل جهاد سازندگی - تشکیل سپاه پاسداران و حضور موثر در برخورد با شورشهای داخلی و در جنگ ساله... – جهاد دانشگاهی - ...(اگر بخواهیم ادامه دهیم : گفتمان عمومی کردن ِ مقوله ی "عدالتخواهی" و ...) یک وجه اشتراک در همه ی اینها هست : "دانشجویی بودن" در هیچکدام "تابلو" نیست! (ببخشید! تعبیر گویاتری پیدا نکردم!) عده ای از دانشگاه، در سکوت، و به نرمی آغاز می کنند به پی ریزی ِ بنایی (که احتمالا طی محاسباتی، لازم تشخیصش داده اند) ؛ مرحله ی پی ریزی که گذشت ، کم کم هرچه بنا بیشتر قد می کشد، دانشگاه بیشتر دامن از اطراف او می کشد! تا وقتی بنا اینقدر بزرگ شد که همه جهاد سازندگی یا سپاه را شناختند دیگر هیچ اثری از نام "دانشگاه" حول این نام جدید نمانده است! بجز حرکت ضربتی تسخیر لانه ی جاسوسی، ما ردپای مشهودی از دانشجو در تاریخ (بویژه تاریخ انقلاب) نمی بینیم!و این خیلی تحلیلگران را میکشد به سمت "نقش جریانهای دانش آموزی بمراتب بیشتر از دانشجوها بود!" ... گمان می کنم علت را می توان در "ماهیت تربیتی دانشگاه" جُست! خصلت دستگاه تربیتی باید این باشد که یک ورودی انسانی میگیرد و طی فرآیندهایی (که خیلی هم غیرقابل شناسایی و مرموز نیست!) آنرا در قالب خروجی تحویل می دهد. بدون ممهور کردن ِ محصول به مُهر ِ خودِ دستگاه! یک بستر رشد نسبتا طبیعی و، بهمین دلیل ِ طبیعی بودن، سخاوتمندانه و بی ادعا! در حالی که در مدارس اگر هم چنین دغدغه هایی باشد، عموما در قالب "برنامه"ی خاصی ست با متولی خاصی! جلوتر می روم این فضای "دیمی" ِ تربیت در دانشگاه از کجا ناشی می شود که در مدارس نیست؟! و گمان می کنم مسئله ، مسئله ی گذر از "مسئول داشتن" به "مسئولیت داشتن" که در مطلب قبلی، زمان این تغییر نقش را 20-21 سالگی دانستیم!
2 غر میزنیم که "نسل قبلی ، حزب اللهی ترهاشان فقط عکس رهبر را به در و دیوار میزدند (1)و یک مو ز سر علی اگر کم گردد می خوندن و نهایتش زور میزدن برا اثبات عقلی ولایت فقیه و مثلا پاسخ به شبهات و ..." و غر می زنیم که اگر در این مدت واقعا "ولایت مداری"مان را خرج ِ عملی کردن ِ ایده آلها و مطالبات "ولی"مان میکردیم ایران ِ ما چنان مدینه ی فاضله ای میشد که دیگر نیازی به این بحثها و لشکرکشیها و خط و نشانها (در دفاع از انقلاب و رهبر!) نبود!و غر می زنیم که چرا هیچ لایه ی میانه ای نیست که دغدغه های امام را به امت برساند و تشریح و توضیح دهد و جا بیندازد و کسی نیست که حرف رهبر را بفهمد! خب ؛ ما(2) یک قدم جلوتریم! همینقدر که نیازهای اساسی مردم و نهضت را می توانیم ببینیم و همینقدر که دغدغه های رهبر را میفهمیم! و درد همین است که همین "ما" هم هیچ "پلی" از آن "فهمیدن" به "عمل" و تحقق آن مدینه ی فاضله تعریف نکرده ایم ! انقلاب سی ساله شد و "دهه ی پیشرفت و عدالت" آغاز ! ماموریتی که ویژه ی ما نسل سومیهاست (این ادعا صرفا با توجه به ویژگیهای مقطع سنی 20-30 سالگی هم قابل اثبات هست) ! راه پیشرفت لااقل در نگاه اول همان "امتداد سازندگی" بنظر میرسد و در این صورت می توان گفت سالهاست استارت خورده و به ! ولی تلفیق "عدالت" با چنین مسیری ... ؟ یک مقدار "کار تئوریک"(پوزش از دوستانی که از این کلمه حالشان بهم میخورد از بس شعار بود و بهانه ی "نشستن" و کار نکردن!) لازم دارد . گویا این شعار "پیشرفت و عدالت" (با تاکید بر این که 2 شعار ِ "پیشرفت" و "عدالت" نیست!) سیبل ِ همه ی آن حرکتهای نرم افزاری ِ پراکنده ی این چندسال اخیر است ! و از جمله ی این حرکتهای پراکنده ، "جریان تغییر رشته"های بچه هاست. بگذریم از تغییر رشته های ناشی از "خستگی و دلزدگی از رشته ی قبلی" و بگذریم از تغییر رشته های ناشی از "جوگیری" و بگذریم از تغییر رشته های "در جستجوی خدا!" و... ؛ کم نیستند بچه هایی (از همان "ما"!) که دقیقا در ارتباط با آن نحو کارهای تئوریکی که دغدغه و مطالبه ی رهبر بود در مسیر تخصصی شان "پیچ" انداختند به سمت مدریت(ها) و اقتصاد و جامعه شناسی و روانشناسی و فلسفه ی علم و ... باور کنیم انقلاب ما گره هایی دارد ! باور کنیم گشودن این گره ها از همین "ما" دانشجوها بر میاد (رهبر گفتند!!) رفقای همراه! بچه های نظر سوم!بچه های جزر و مد! بچه های "فأین تذهبون" ! جناب سوتک ! جناب هبوط ! و همه ی ما هایی که ادعا داریم درد رهبر را میفهمیم... تا کی فقط حرف ؟ فقط غر(3) ؟ فقط محکوم کردن ِ بقیه به "کار نمیکنید"؟ ... امروز کسی بیشتر از ما نسل سومیهای ولایتی "کار نکرده" ندارد ! یک سپاه دیگر ... یک جهاد دیگر ...یک ... یک سازماندهی به جمع خودمان برای تحقق "پیشرفت و عدالت" ...
(1) نظر سوم (2) توی متن واضح شده فکر کنم ... اگه دنبال "عنوان" میگردید میتونید بگید دانشجوهای دغدغه مند دغدغه های رهبر!(دانشجویان خط امام!...امام خودمان) می خواید هم دایره رو کوچیکتر کنید به مدعیان شریفی یا به "مجمع"یهایی که قریب به 10 ساله که از "شهید بهشتی" دل نمیکنن! یا اصلا همون بگید "بسیج شریف" که ربطش بدیم به دیدار آخر رهبر با تشکلها و تائیداتی که گرفت...! (3) شاید دارم خیلی منفی می بافم. اگر دوستان روزنه ی امیدی میبینند که من نمیبینم، لطف می کنن بهم نشون بدن. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 11:29 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
نظم و سلطه (جهت گیر دادن به "نظم" تحمیلی جهان که نیست بجز نظم دو جانبه ی "سلطه گر - سلطه پذیر" ...)
:
چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند
تنش زدایی! + محافظه کار! + پديده اي به نام "شانتاژ" ! این چندتا هم بد نیستند: از برکات خاور میانه ی بزرگ برای "از ما بهتران"
نهضتی که ادامه دارد (انقلاب نسل ما ... تاریخ انقلاب چیزیست که هیچ وقت کهنه یا تکراری نمیشه هروقت سراغش رفتی حرف جدیدی برات داره فارغ از اینکه چندمین باره که میری سراغش!...تو این مطالب سعی کرده م از انقلاب بگم و حرفهای جدیدی که برام داشته... و بویژه سعی کرده م بپردازم به وظیفه ی نسل سومیها و "انقلاب"ی که از اینها توقع میره... تحول عظیمی که معمولا به نام نهضت نرم افزاری میشناسیمش) :
تاریخ را از گذشتگان به ارث نمی بریم. بلکه آنرا ، برای ساختنش، از آیندگان وام گرفته ایم.
اینها هم بد نیستند: "اگه من کاندیدا بودم..." یا : "نسل بی عرضه ی ما" ! "ملت ایران در سال 60 هزینه ی قانون مندی اش را پرداخت"(1)
دین تا ابد زنده (اینجا بناست از "اسلام" بنویسم! کم نوشته م طبق قاعده ی "اطلبواالعلم باستعماله"، سعی کرده م تا به همینهایی که تا الآن یاد گرفته م عمل نکنم، سراغ بیشتر یاد گرفتن نرم!)
پیشوای صادق( نوشتاری از آیت الله سید علی خامنه ای! )
چی داریم...؟ (تجربه ی سید جمال...)
نگاهی به محتوا و حرف حساب دعای ندبه
اینها هم بد نیستن : تربیت حرف چهارم(اسلام و اگزیستانسیالیسم-شهید بهشتی) چند تا لینک خوب... (از کشتار در بیت المقدس در حمله ی صلیبیون ) بالاخره "مجاز" هم یادش افتاد...
و لک الحمد علیّ فی جمیع ذلک... (من و شریف!...ماوقع دانشگاه؛ البته طبیعتا هرچی به چشم من اومده!...)
مجمع ... (از نوع "سابق"ش!)
تیم محتوایی شمال-مشهد (تولد مجمع جدید) (1) و (2) و (3)
سال سوم من ، سال اول تحول (3)حلقه و (4) ن.ن.ا. و (5) تی اس بی یا مجمع جدید
طرح شهید بهشتی 2 (تیم محتوایی همدان)
بازی در محضر رسول الله (گزارش سفر مدینه!)
در شهر ما به بعضیها میگویند "تکه ای" ! (اخلاق انتخاباتی...؟)
بعضی میگویندش "رسانه ی حکومتی"!!! (استراتژی صدا و سیما : دوست نادان؟ یا دشمن دانا؟)
اینها هم بد نیستن : هرچند 1 سال دیگه به فارغ التحصیلیمون مونده! گزارش امروز : کانون اصلاح و تربیت ... ! فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه. بچه های طرشت 2 تجمع نکرده ند!!! از حرف ما بی عملان تا عمل رفقای ساکت...
معمای جهت گیری تخصصی (اینم که واقعا معماست...)
اين جبهه نيرو دارد . فرمانده ندارد!
دانشگاه : تنها گزینه !...(مسئله ی آموزشهای موازی و ...)
چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند
اینها هم بد نیستند : تا ما ، مردم، نخواهیم آب از آب ِ این مملکت تکان نخواهد خورد... خودمون که دیگه میدونیم! (بعد از اعلام نتایج ارشد)
ابتلایی برای همه (غزه و...)
استراتژی سطل آب (گفتگویی با وحید جلیلی و پیشنهاداتی...)
اینها هم هستن : ان لم یکن لکم دین فکونوا احرارا فی دنیاکم
او هم منتخب ما بود (روایت آمدن و رفتن ابوالحسن بنی صدر)
آزمون بزرگ ملت... (انتخاب دولت دهم)
چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند اینها هم هستند: تنش زدایی! + محافظه کار! + پديده اي به نام "شانتاژ" ! کی شما روزه گرفتید که افطار کنید؟!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 23:30 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"ماركسيسم" را سالها كلمه اي مي پنداشتم در مقابل "خداپرستي"! كلمه اي كه خيليها را "منحرف" كرده و بزرگاني هم خيلي بهش گير داده ند و بعضي بزرگان ديگر هم براي جذب مخاطب حرفهاشان را گاهي به "اين زبان" مي گفته اند. تا حدود 8 سال قبل كه كتابي را با عنوان "كمونيسم نظري و كمونيسم عملي" از آرشيو دهه ي 50ي مادر محترم كشف و مطالعه كردم و فهمم شد كه "مكتب"ي بوده "اعتراضي" كه يك سري حرف حساب هم داشته ولي "در عمل" تا حد قابل توجهي "متناقض" ظاهر شده. و 5-6 صفحه ي آخر كتاب را هم به تشخيص "ديگه حرفشو زد داره تكرار مكررات ميكنه" رها كرديم و احساس "باسوادي" و "دیگه موضوعیت نداره. حالا بريم پله ي بعدي:مجاهدين خلق " و بويژه بعد از ورود به دانشگاه كه آسيبشناسي گروههاي آرمانخواه دانشجويي في نفسه برايم موضوعيت يافت. تا همين چند روز كه از بركات كنكور(!) گذرمان به "فلسفه ي سياسي ماركس" افتاد و... اينها را گفتم كه گفته باشم راقم اين سطور ، مطالعه اش ، به معني "كتابخواني" ، در اين باب محدود است به همان 50 صفحه و همين 14 صفحه ! البته تأملش ، به معني "سؤالپروري" شايد بيشتر... الآن هم قصدم نه بحث "فلسفي" ست پيرامون كمونيسم و نه بحث اجتماعي پيرامون كمونيستها. بلكه "دقتي" كوتاه به "تجربه"اي و انشاالله "عبرتي" از "اشتباه"ي... "كارل ماركس(1818-1883) در محيطي نسبتا مرفه پرورش يافت . در دوره ي اول زندگي ، از تهيدستي ناراحت كننده اي كه بيشتر سالهاي دوره ي بلوغ را در آن گذرانيد، بركنار بود.وي به دانشگاه هاي بن و برلن فرستاده شد و با امتياز فارغ التحصيل شد و درجه ي دكتري فلسفه گرفت. از لحاظ جريان عادي حوادث، قاعدتا او بايد به يك شغل علمي و فرهنگي اشتغال يابد و بنابر اين در حواشي و زيرنويسهاي تاريخ ناپديد شودچنانكه اين سرنوشت اغلب استادان برجسته و ممتاز است." اما حال بدين منوال نبود و ماركس از همان ابتدا زندگي اي متفاوت و سخت و پرمخاطره "برميگزيند". ماركس مروري دارد بر تاريخ و رصدي از وضع موجود و در نتيجه ي اينها پيشبيني اي براي فردا. پيشبيني كه محقق نشد. براي اين عدم تحقق علل مختلفي برشمرده اند؛ در اين مجال آنچه مورد توجه من است آن جهتي ست كه نزديك تر است به "ما" ! "پيشبيني فردا". از اين رو در اينجا نمي پردازم به اينكه ماركس چطور تاريخ را ديد؟ و چطور تحليل كرد؟و جهانبيني اش را از كه گرفت و چرا؟ و ...(به همان علت که "دیگه موضوعیت نداره"!) می گفت:"هروضعی در درون خودش یک وضع مقابل می پرورد. از کشمکش و تقابل ِ این دو وضع ِ متضاد، یک وضع جدید حاصل می شود که جامع بین این دو وضع است و باز هم این وضع جدید در درون خود و..." از این رو می کوشید که در وضع موجود جامعه "اش" این "تضاد" را کشف کند: "سرمایه دار می خواهد تا آنجا که ممکن است، هرچه بیشتر سود بیندوزد و این فقط وقتی امکان دارد که وی کمترین مزد ممکن را بپردازد و کالاهای خود را به بالاترین قیمت ممکن بفروشد. برعکس، کارگر دریافت بالاترین مزد ممکن برای کار خود و خرید کالای تولید شده به ارزانترین قیمت را می خواهد.بدین گونه در داخل سرمایه داری یک ناسازگاری اساسی هست و نزاع بین این طبقات اجتناب ناپذیر است." اما در حالی که مارکس منتظر است این "نزاع اجتناب ناپذیر" در یکی از کشورهای صنعتی رخ دهد و به "انقلاب کمونیستی" بیانجامد؛ کشورهای صنعتی "کم کم" سعی می کنند "صدای اعتراضات مارکسیستی را بشنوند!" .چنانکه بعدتر مدافعین سرمایه داری در جواب مارکس گفتند :"سرمایه داری نشان داده است که در حل مشکلاتی که در داخل آن پدید می آید، استعداد اختراعی شگفت آوری دارد.موازینی از قبیل تامین اجتماعی و اتحادیه های اصناف وکسر اوقات کار در زمان بحران و... پیوسته بوسیله ی کشورهای سرمایه داری مکشوف خواهد شد." مارکسیستها نیز مدعی اند که بسیاری از موازینی که سرمایه داری برای حل معضلات خود بکار برده راه حلهای سوسیالیستی بوده ند." "اصلاح"! این نکته ایست که ظاهرا در این تئوری از آن غفلت شده ! هر اعتراضی لزوما به "انقلاب" نمی انجامد! و بویژه با توجه به اینکه اروپای قرن 19 که بستر ِ تز سرمایه داری ست؛ قبلا به اندازه ی کافی "منعطف" تربیت شده است!(دعواهای "اعتقادی"ای که به کثرتگرایی ِ امروز و آنروز رسیده از قرون 15 و 16 شروع شده بود)گویی مارکس زنگ خطری برای او به صدا درآورد که توجه به آن خطر و "پیشگیری" ِ از آن اتفاقا بر "ثبات" سرمایه داری افزود! باز هم صرف نظر از اینکه "انگیزه ی خود مارکس و انگلس هم آیا همین "کمک به ثبات سرمایه داری" بود یا نه؟!"؛ در عمل نتیجه این شد. چنانکه از امام خمینی تشبیه ِ "شرق و غرب" به "دو تیغه ی قیچی! تضاد ظاهری و اتحاد در عملکرد!..." تقابل مارکس با سرمایه داری تقابل "آنچه نیست" با آنچه هست" بود! تقابل یک جور "نسیه" با "نقد"! تقابل "موهوم" با "موجود" و این همان نقطه ی مشترکیست که توجه مرا جلب کرده. همین دست ِ "طرف موجود" را باز می گذاشت برای "اصلاح خود" بدون اینکه "فشار"ی از جانب طرف "موهوم" بر او وارد آید!(اساسا چه فشاری میتونه از "وهم" ...!) تصور کنید مبارزه ای را که یکی از طرفین در آن قبل از "اقدام" با صدای بلند استراتژی و تاکتیکهای خود را برای خود مرور می کند! نتیجه نیست بجز "تثبیت طرف موجود" و "خلع سلاح طرف موهوم" . به فرض: ما باید از روی آوردن غرب به "اقتصاد اسلامی" خوشحال باشیم یا نگران؟ یا از مثلا تفکیک قسمت خانمها و آقایان در متروی ژاپن یا مثالهای نه چندان اندک از این دست... یک نکته در کنار این سوال اینکه: ما دقیقا با "دشمن" مواجه نیستیم بلکه خیلی "مردم خاکستری دنیا"هم...
باقیش رو نمیتونم جمع بندی کنم! شاید با سوال و جواب به جای بهتری برسه!در نتیجه اگه جایی توضیح بیشتری لازم داره(قطعا داره ! ) لطفا بفرمایید. ۴تا حاشیه هم داشت که انشاالله در فرصتی بیشتر! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 14:2 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
تو یه روز بزرگ می شی محمد حسن! بزرگ می شی و با کلی کلمه ی جدید مواجه می شی با کلی کلمه ی جدید مواجه می شی و راجع به معنی خیلیهاشون می پرسی و لابد یکی از اون کلمه های جدید "انقلاب"ه... و اون روز وای به خاله ت اگه در توضیح این کلمه توی ۱۳۵۷ بمونه... و اون روز وای به خاله ت اگه هنوز "انقلاب" رو برات "انقلاب سیاسی" تعریف کنه... شاه ی رفت و خبرگان قانون اساسی و ولایت فقیه و قطع رابطه با آمریکا و ... و اون روز وای به خاله ت اگه هنوز شناسه ی ته فعلهاش "ند" باشه... و اون روز وای به خاله ت اگه برات فقط "بگه"! اگه نتونه جلوه های تعالی رو دونه دونه تو جامعه ی دوروبرت و توی زندگی خودت بهت نشون بده که "اینها دستاورد انقلاب ماست... نه انقلاب دهه های ۵۰ و ۶۰... انقلاب دهه های ۸۰ و ۹۰... انقلاب 1404..." ۱۰ سال دیگه... ۱۵ سال دیگه... ۲۰ سال دیگه... بالاخره یه روزی بزرگ میشی... و اون روز "وای تر" اینکه اصلا با یک چنین کلمه ای مواجه نشی!
پ.ن.۱ جمله ی ابتدای مطلب از من نیست.نمیدونم از کیه؟ اگه کسی می دونه راهنمایی لطفا پ.ن.۲ مراحل هر انقلاب را تفکیک می کنند به "انقلاب سیاسی" "انقلاب اقتصادی" "انقلاب فرهنگی" و ادامه می دهند که ما اولی را رد کرده و به دومی و سومی هنوز... البته رهبر اینطور مرحله بندی میکنند:"انقلاب اسلامی" "دولت اسلامی" "نظام اسلامی" "جامعه ی اسلامی" و ادامه می دهند که اولی و دومی را رد کرده ایم... پ.ن.۳ شخصیتهای متن صرفا نماینده ی دو نسلند... نسل طلبکار و بدهکار فردایی نه چندان دور!(فیلمسازان انقلابیمون می تونن به فکر ورژنهاتی بعدی به فکر "به نام پدر" باشند!) پ.ن.۴ در ادامه ی مطلب قبلیُ آقای تقوی طی ۲ ساعت از "کاربردهای فلسفه علم" گفتند. اگه بتونم(و شما هم بخواید!) جمع و جور می کنم بحثشونو برای مجاااز... خواهران جهت گیری تخصصی هم یه سری "اصول عملیه ی انتخاب رشته" در آوردن که اگه اجازه بفرمایند... مصاحبه ی پارسالمون با حجه الاسلام مظاهری، مسئول مرکز تازه تاسیس پژوهشهای اسلامی شریف، هم مرتبطه و خیلی مفید(انشاالله) که ...کلا منظوری بجز اعلام برنامه های ؟آتی مجاااز نداشتم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 8:58 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
به نقل از وبلاگ "جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی" : تلاش کردند تا به قول خودشان ارزش هاي دفاع مقدس را تبيين کنند نشستيم ودل سپرديم. تلاش کردند تا به قول خودشان دستاوردهاي دفاع مقدس را تشريح کنند نشستيم وگوش کرديم. انگشت هايشان را تاآنجاکه مي توانستند باز کردند وافتخارکردند که خاک ايران را حتي به اندازه ي يک وجب هم از دست نداده اند نشستيم ونگاه کرديم. اما نشسته بوديم وارزش هاي دفاع مقدس در حال تثبيت وتبيين وتحقيق وتشريح وترويج وتبليغ وبودند. ما نشسته بوديم وخيلي ها دوست داشتندکه ما بنشينيم وبه خاطرات گوش کنيم. نشستيم و از روي مين رفتن هاي داوطلبانه از نماز شب هاي زير نور منور از وصيت نامه نوشتن هاي کنار اروند، از به خط زدن و به خدا رسيدن، از يخ زدن روي قله ي ماووت ، از سوختن درسه راه شهادت، از قطعه قطعه شدن پشت خاکريز و...و...و بشنويم. نشستن وشنيدن کارمان شده بود و چه شيرين هم بود وچه حالي داشت!درست مثل نشستن در خيمه هاي عزاداري و شنيدن مصائب وفضائل اهل البيت(ع). ****** ثمره ي جهاد نسل ايستاده فريادگر، شده بود نسل نشسته ي ياد آور. ****** و در تمام آن سال ها که ما داشتيم عکس حاج همت و متوسليان وبروجردي وباکري وخرازي را پشت کلاسورهايمان يا روي کمدهايمان مي چسبانديم وصبح هاي سه شنبه ميرفتيم زيارت عاشورا با سانديس، يک نفر داشت فرياد مي زد:"بسيجي بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلت هاي اصلي انقلاب زنده بماند. ... لینک کل مطلب را در "پیوندهای روزانه" ببینید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 17:20 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چند شب قبل امیرخانی تو مصاحبه ای که با شکه ی 1 داشت گفت "یکی از اهدافم
تو بیوتن تصویر کردن ِ یک نوع دینداری بود که داره دینداری رایج دنیا
میشه... دینداری=دلار" اول خواستم ای ول بگم به "it,s our custom" بعد یاد قرینه ی مهمتری افتادم : "انقلاب ما انقلاب نوعی اسلام بود علیه نوعی دیگر... ما با اسلام سلطنتی در افتادیم که با سلطنت در افتادیم ...ما با اسلام آمریکایی در افتادیم که با آمریکا در افتادیم ما ..." - امام- نامه به حمید روحانی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 1:15 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
توی بررسی رفتارهای ماشین ـ غیر زنده ـ به "حالت گذرا" که می رسیم بررسی رفتارها رو موکول می کنیم به مباحث و کلاسهای پیشرفته تر. حالا چطور خواهد بود بررسی رفتارهای "جامعه ـ ی زنده ! ـ در "حالت گذرا"؟! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 19:27 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
می گن(راست و دروغش به من مربوط نیس!) صدا و سیمای ایران چنان تغییری داد این سریال اوشین رو (شخصیت منفی فاحشه تبدیل به اسوه ی استقامت و تلاش و ... می شه!) که خود ژاپن هم مشتری شد !(برای اوشین ایرانی!)
فکر می کنم این یه نمونه ی کوچیکه از آنچه که قراره با همه ی مظاهر این تمدن (و بویژه "تکنولوژی" ) بکنیم!... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 21:44 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(با تشکر از برنامه ی کودک!)
حمید نشسته و متوالیا توپش رو با ملایمت میندازه بالا و میگیره... فکر می کنه :" من چقدر مامانم رو دوست دارم! کاش یه طوری میشد بهش نشون بدم چقدر دوستش دارم... کاش مامانم مثل مامان ِ "هاج" گم میشد و من میرفتم پیداش می کردم... ولی مامان ِ من که همه جای تهران رو بلده! کاش مامانم مریض میشد و من ..." مامان ِ حمید : "حمییید!... مامان جان برو نون بخر من دستم بنده ..." حمید: " اِاِاِاِ... دارم فکر میکنم مامان. خودت بورو..." حمید و مامانش من و مامانم ما و رهبرمون ما و مردممون ما و "خدمت"مون ما و آرمان مون ما و اسلام مون... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 2:14 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
تیر ماه ۱۳۶۰ اوج زد و خوردهای سیاسی بود بنی صدر به فرمان امام و تصویب مجلس از فرماندهی کل قوا و ریاست جمهوری عزل شده بود. وضع دولت مشخص نبود. مجاهدین خلق اعلام حرکت مسلحانه کردند و به خیابانها ریختند. مقر حزب جمهوری منفجر شد و و رئیس قوه ی قضائیه و هم به شهادت رسید. عده ی زیادی از نماینده های مجلس هم در این انفجار شهید و مجروح شدندو مجلس در آستانه ی تعطیل شدن بود. انتخاب رئیس جمهور هم زمان می برد و ... پس هر طور شده باید تعداد نمایندگان به حد نصاب میرسید وگرنه هر سه قوه از کار افتاده بود.منافقین در کمتر از چهار ماه توانسته بودند یک تشکیلات دوازده هزار نفری درست کنند و قصد داشتند حکومت را در دست بگیرند. شرایط کاملا بحرانی و به نفع منافقین بود.
امام گفته بود به هر قیمتی شده بروید و مجلس را تشکیل بدهید. و :
میگفت: به پاس هر وجب خاکی از این مُلک ...
----------------------------------------------- (۱) قسمتی از خطبه های نماز جمعه ی تهران- آیت الله خامنه ای(همون سالها) .... اگه بخواید در این مورد میتونیم بیشتر صحبت کنیم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 19:8 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
اینا رو از کامنتهای پست قبلی کش رفتیم!:
شما به من بگو این چند بند نوشته ی زیر گفته های چه کسی است ؟ . . . حال فرض کنید ۳۰۰ سال از انقلاب گذشته است !
آنچه گذشت گفتاری از محمدرضا پهلوی!!! بمناسبت سالگرد انقلاب سفید در سال ۱۳۵۵ بود .
نوشته ی زیر متن يكى از سخنرانى هاى آیتالله دکتر سید محمد حسینی بهشتی تنها چند ماه بعد از انقلاب است . . . ملاحظه مىكنيد، يك يك اين بندهاى اصل دوم نشانهاى است از يك بعد مهم و اساسى از ايدئولوژى اسلام و نظام اسلامى آينده. فرهنگ اصيل اسلام فرهنگى است پويا نه متحجر، انقلابى - نه فقط يك بار، نه فقط براى برانداختن يك رژيم.
تقوا در همه اين مسائل نقش سازنده و موثر دارد. ولى تقوا همين نيست، تقوا معنى عالىترى دارد. تقوا يعنى من انسان همواره خدا را در حضور خدا مىيابم و با ياد خدا زندهام. من شخصا هيچ وقت حاضر نيستم دنيا را دو دستى به من تقديم كنند و بگويند تو در اين ارزشهاى دنيايى سقوط كن، تو آن روح متعالى عرفانى اسلامى را فراموش كن.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 23:26 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(۱) بهار سال 1365 را - روزى كه امام(ره) در بستر بيمارى بودند - فراموش نمىكنم. ايشان دچار ناراحتى قلبى شده بودند و تقريباً ده، پانزدهروزى در بستر بيمارى بودند. در آن زمان من در تهران نبودم. آقاى حاج احمد آقا - آقازادهى محترم ايشان (حفظهاللَّهوسلمهوايده)- به من تلفن كردند و گفتند سريعاً به آنجا بياييد؛ فهميدم كه براى امام(ره) مسألهيى رخ داده است. آناً حركت كردم و پس از چند ساعت طى مسير، خود را به تهران رساندم. اولين نفر از مسؤولان كشور بودم كه شايد حدود ده ساعت پس از بروز حادثه، بالاى سر ايشان حاضر شدم. در آن وقت برادر عزيزمان جناب آقاى هاشمى در جبهه بودند و هيچكس ديگر هم از اين قضيه مطلع نبود. روزهاى نگرانكننده و سختى را گذرانديم. خدمت امام(ره) رفتم و هنگامى كه نزديك تخت ايشان رسيدم، منقلب شدم و نتوانستم خودم را نگهدارم و گريه كردم. ايشان تلطف فرمودند و با محبت نگاه كردند. بعد چند جمله گفتند كه چون كوتاه بود، به ذهنم سپردم؛ بيرون آمدم و آنها را نوشتم. برادر عزيزمان آقاى صانعى هم در اتاق بودند. از ايشان كمك گرفتم، تا عين جملات امام(ره) را بازنويسى كنم. در آن لحظهيى كه امام(ره) ناراحتى قلبى پيدا كرده بودند، ما بشدت نگران بوديم. وقتى كه من رسيدم، ايشان انتظار و آمادگى براى بروز احتمالى حادثه را داشتند. بنابراين، مهمترين حرفى كه در ذهن ايشان بود، قاعدتاً مىبايد در آن لحظهى حساس به ما مىگفتند. ايشان گفتند: قوى باشيد، احساس ضعف نكنيد، به خدا متكى باشيد، «اشدّاء على الكفّار رحماء بينهم»(3) باشيد، و اگر با هم بوديد، هيچكس نمىتواند به شما آسيبى برساند. به نظر من، وصيت سىصفحهيى امام(ره) مىتواند در همين چند جمله خلاصه شود. او واقعاً حكيم بود و مصداق كامل «صيرورت الانسان عالما عقليّا مضاهيا للعالم العينى»(4) محسوب مىشد. انسان احساس مىكرد كه تمام حقايق عالم در وجود او منعكس بود. او چيزهايى را بوضوح و روشنى و باهمان نورانيت نفسانى و نگاه رحمانى و حكمت خودش - نه با استدلال و تمهيد مقدمات معمولى - مىديد و مىفهميد كه ديگران عصازنان خودشان را به آن نقطه مىرساندند. اين مرد حكيم الهى مجرب دلسوزى كه چندين سال اين جامعه را اداره كرده بود، مهمترين مسأله را همين چند كلمه مىدانست، كه يكى از آنها «رحماءبينهم» است. من وصيت حقيقى امام(ره) را تحقق همين نكات مىدانم. بايد بر سلايق پا گذاشت؛ آنجا كه موجب جداشدن از ديگران است؛ چه رسد به اهواء و هوسها و انگيزههاى مادّى كه حالش معلوم است
رهبر - 12/ 04/ 68 ..........
ادامه ی مطلب هم شاید برای بعضی تکراری باشه ولی توصیه میکنم سری بزنید!
-------------------------------------------------- (۱) : این مطلب رو یکی از دوستان خیلی عزیز توی دعوای تلخی که ابتدای وبنویسی اکثرمون رخ داد به بهونه ای... بهم نشون داد. تو ذهنم بود همون زمان برای ۱۴ خرداد . سر بزنگاه ۱۴ هم دیدم گم شده ! و حالا با تاخیر ...
ولی باز هم این نشد پست در مورد ۱۴ خرداد!!! ... آخه " گر بریزی بحر را در کوزه ای " ...!
یه چیز دیگه : تو این یکی دو سال این مستند های سیما (12بهمن. 22بهمن.12فروردین. حالا هم این!)نشون داد مردم هم اینو بیشتر از سخنرانی های مملو از تمجید و تحلیل(مثلا!) و "سالهای برف و بنفشه" و ... میپسندن! اینم قبلا نوشته بودم و خونده بودید ولی چون مرتبطه بازم میذارم...!
کامنت ۴ و ۵ رو حتما ببینید. متشکر ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 18:28 توسط فروزنده
|
|
||