تبليغاتX
تا...؟... فعلا هیچی...
لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ ...
ساینتیست ... خودمانیم، این کلمه فقط یه عده کنجکاو (درست یه اندازه ی کنجکاوی کودک)ِ بی درد (ایضا!) را به ذهنم متبادر می کند... واقعا چقدر ارزش دارند که سالها تامل خرجشان کنیم؟!

دلم  مردی به قاعده ی افلاطون می خواد ... اگر فلسفه ای هم بافت، در لابلای و بخاطر n بار قیامش برا تحقق آرمانشهرش بود ...

نگرد... نیست...

توی قرنی ایم  که جز بی درد ها "فرصت" ِ  خواندن و نوشتن و بحث کردن(!) و ساینتیست شدن ندارند !

و کاش می فهمیدم چه حکمتی بود که مسیر مبارزه را از دل این بی دردستان علم بگذراند...؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 23:18  توسط فروزنده  | 

از گفتگوي ديروز رهبر با استادها...

رهبر انقلاب اسلامی با تأكيد بر ضرورت توجه بيش از پيش به پژوهش خاطرنشان كردند: پژوهشها بايد تابع نيازهای واقعی كشور باشد.

حضرت آيت الله خامنه ای افزودند: انعكاس پژوهشها در مجامع جهانی ضروری است اما نبايد ملاك پيشرفت علمی كشور، درج مقالات در برخی مجامع جهانی باشد.
ايشان با اشاره به اظهارات برخی اساتيد دانشگاه درخصوص نقشه جامع علمی كشور، خاطرنشان كردند: اين سخنان نشانگر اين است كه تلاش مسئولان مرتبط با مسائل علمی و دانشگاهها درخصوص تهيه نقشه جامع علمی كشور هنوز به مرحله عمل نرسيده و تلاشها نيمه كاره بوده است.
رهبر انقلاب اسلامی با تأكيد بر ضرورت توجه جدی و تسريع در ارائه نقشه جامع علمی كشور افزودند: برنامه ريزی كنونی در رشته های گوناگون علمی از يك تقسيم عادلانه و منطبق با نياز كشور برخوردار نيست و اين مشكل با ارائه نقشه جامع علمی قابل حل است.
حضرت آيت الله خامنه ای با اشاره به تحصيل حدود دو ميليون دانشجو از سه ميليون و نيم دانشجوی كشور در رشته های علوم انسانی تأكيد كردند: اين مسئله نگران كننده است زيرا توانايی مراكز علمی و دانشگاهها در زمينه كار بومی و تحقيقات اسلامی در علوم انسانی و همچنين تعداد اساتيد مبرّز و معتقد به جهان بينی اسلامی رشته های علوم انسانی در حد اين تعداد دانشجو نيست.
ايشان افزودند: بسياری از علوم انسانی مبتنی بر فلسفه هايی است كه مبانی آنها ماديگری و بی اعتقادی به تعاليم الهی و اسلامی است و آموزش اين علوم موجب بی اعتقادی به تعاليم الهی و اسلامی می شود و آموزش اين علوم انسانی در دانشگاهها منجر به ترويج شكاكيت و ترديد در مبانی دينی و اعتقادی خواهد شد.
رهبر انقلاب اسلامی تأكيد كردند: مراكز تصميم گيری اعم از دولت، مجلس، و شورايعالی انقلاب فرهنگی بايد اين موضوع را مورد توجه جدی قرار دهند.
حضرت آيت الله خامنه ای همچنين با تأكيد بر پرهيز از افزايش تشكيلات در بخشهای مربوط به مسائل علمی خاطرنشان كردند: بايد بجای افزايش تشكيلات، تشكلها و سازمانهای موجود را تقويت و كارآمد كرد، و در وزارت علوم و ديگر مراكز، از انسانهای عالِم، انقلابی، شجاع و خوش فكر، بهره گرفت.
ايشان لزوم تسهيل ارتباط وزارت علوم و شورايعالی انقلاب فرهنگی با نخبگان علمی و استفاده از نظرات آنان را نيز مورد تأكيد قرار دادند.
رهبر انقلاب اسلامی افزودند: حمايت از دانشگاهيان سياست هميشگی نظام جمهوری اسلامی است اما از دانشگاهيان نيز انتظار است كه در سايه اين حمايت معنوی و مادی، خود را حقيقتاً در قبال نسل دانشجو، آينده علمی كشور، و اصلاح نظام آموزشی مسئول بدانند و حضور خود را در دانشگاهها تقويت كنند.



پ.ن. اين پست در اسرع وقت تكميل ميشه! خيلي حرفها حول اين بحث رهبر هست كه منتظر فرصته!

پ.ن. بيربط. اين چند روزه احساس ميكنم دارم براي "3 سال عمر بيشتر" با مردم حرف ميزنم و دوندگي ميكنم و... !!!  خيلي از اين نظر وضع عجيبيه... آخه مگه 3 سال من بايد دست "مردم" باشه؟!

و انا في ما انا طالبه كالحيران. لاادري ا في سهل هو او في جبل؟ ام في بر ام في بحر؟ و  علي يدي من؟ و من قبل من ؟ ! 

... و قد علمتُ انّ علمه عندك و اسبابه بيدك...

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:42  توسط فروزنده  | 

صورت سوال:(شماره ی 1 همین عنوان)

http://majaaaz.blogfa.com/post-174.aspx

استفاده از ابزارهایی مثل ایمیل یا فضاهایی مثل فیس بوک و ... نقش عمده ای در "دل دادن مخاطب به حرفها"داره!

چطوری؟

یه مولفه ی مشترک این قبیل فضاها(بمثابه ی یه ابزار) :

رفاقتی اند.

ماهیتا خالی از محتوایند(یعنی کسی توقع بحثهای عمیق-هر کدوم یه عمق!- تو این فضاها نداره ).

"شخصی"اند.

اما در مورد  مولفه اول : بزرگان "نظریه ی شناسایی" متفقند که "شناسایی شهودی ، و شناسایی حسی ، ولو اینکه قابل اثبات نباشند، برای خود شخص (فاعل شناسا) یقین آورترین و مورد اعتمادترین نوع شناسایی اند."

اعتماد فرد به "رفیق"ش از سنخ شناسایی حسی و شهودیست.

نقش مولفه ی دوم واضح است. گفتم در جنگ روانی هیچ نیازی نیست که گزاره هایی که به مخاطب ین خورانده میشوند، "حقیقت"داشته باشند. استفاده از چنین گزاره هایی، قاعدتا نیازمند فضاییست که کسی جویای حقیقت مدعا ها نشود... یعنی کسی بدنبال بحث در عمقهای مختلف روی گزاره های رد و بدل شده ،قبل از پذیرفتنشان!، نداشته باشد.

و مولفه ی سوم که بنظر من مهمترین نقش را دارد: فضایی که "ظاهرا مدیریتش بدست خود فرد است" این بکگراند را در ذهن فرد ایجاد خواهد کرد که "محال است چیزی از بیرون و ناخودآگاه به من القا شود" !

من فکر میکنم این مهمترین مسئله ست. مخاطب بهیچ وجه احتمال نمی دهد که حرفی که میزند، حرف خودش نباشد.  حالا هی بیا و اثبات کن که بابا فلانی و فلانی و فلانی و... از اول خودشان گفتند باید فلان تصور در مردم ایجاد بشود!... کسی قبول نمیکند. چون او فقط چهاردیواری مجازی خودش را میبیند که کاملا تحت کنترل خودش است!(ظاهرا!)

(البته این مسئله ی عجیب یا جدیدی نیست! قصه همان قصه ی پارادوکس میان "انتخاب آزادانه" و "تبلیغات و مدیریت پسندها و مدسازی" ست...)

(ضمنا یه ابزار دیگه ی جنگ روانی هم قبلا (چیزی که ما دانشجوها...)عرض شده بود "نگاه جزگرایانه" و انبوه تک جمله ها و تک صحنه ها و ... )

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 1:1  توسط فروزنده  | 

یه تفاوت درگیریهای اخیر با تجارب قبلی(دیده ها و شنیده ها و خوانده ها!) این بود که شعارهای طرفین و اتهاماتشون به هم یکی بود! از فحشهای "درغگو" و "دیکتاتور" و "مردمفریب"تا ابراز نگرانیهای "شما دارید از ارزشها سواستفاده میکنید"(از مثالهاش هم بگذریم.هنوز یادتون هست! حتی هنوز دارید میشنوید!)

الآن که بحمدلله از دز سیاسی قضیه خیلی کم شده(انشاالله!)، میشه تاملات فرهنگی اجتماعی تری حولش داشت: همین پدیده ی عجیب فوق الذکر از کجا دراومده؟! 23یا24 خرداد توی اتوبوس چندنفری راجع به اغتشاشها و...صحبت میکردن که یه دفعه خانم جوانی (با ظاهر مشابه بچه های خودمان!) دامن از کف داد و شروع کرد با هیجان زیاد به نالیدن از بلایی که داره سر انقلاب میاد! میگفت باباش از شهدای هفت تیره و خامنه ای باید به این خونها جواب بده! و... حرف بیش از این نداشت (یا تو اون شرایط عصبی، یادش نمیومد) ولی اینقدر جیغ و داد کرد و حرص خورد که به لکنت و نفس نفس زدن افتاده بود . سرخ شده بود و به وضوح میلرزید... مبهوت مونده بودم. نه از حرفهاش؛ از اینکه "چطور؟؟؟؟؟" چطوری یه چنین تصوری برای این آدم نوعی ایجاد شده؟ اونهم با این شدت... موضوع صحبتم اینبار "باقی مانده های بازرگان(۱) و خاتمی و سروش و..." نیست(حتی مذهبی های سکولارشون هم) که این دور همونقدر کور اسم "خمینی" و... رو تکرار میکردن و شال سبز مینداختن که قبلا از "جوان" و "جامعه مدنی" و "گفتگوی تمدنها" می گفتند .حتی راجع به رهگذرهای بی تفاوتی که مثلا شاهد کتک خوردن کسی از دست لباس شخصیها(!) بودن نیست(که همه ی دردشون از خشونت(کجا؟!) باشه!) همین قشر انقلابی چرا؟

"آل احمد" یه بحثی توی "غربزدگی" داشت با این مضمون که از عوامل جدا بودن مردم از حکومت (کنار عوامل دیگه ای که ذکر میکنه) اعتقاد به "اعلی حضرت ولیعصر"ه ! عبارت داخل گیومه دقیقا به این جهت بکار رفته که نشون بده مردم "حکومت را از آن امام زمان می دانند" لذا هرکس دیگه ای را غاصب حکومت می دانند. البته قاعدتا این بحث رو ایشون سالها قبل از طرح ایده ی "جمهوری اسلامی" نوشته! ولی درمورد برخی توی همین نظام اسلامی هم مصداق داره. باز هم  منظورم حجتیه مسلکهایی که "هر پرچمی به اسم اسلام قبل از ظهور افراشته شد، محکوم به شکست است" نیست! آدمهای خیلی از خیلی هامون انقلابی تر رو میگم.

 شاید این اعتقاد که "حاکم معصوم امکانپذیر است" و "انقلاب به اسم همان حاکم معصوم بود" باعث میشه کوچکترین خطایی که ببینن، به بزرگترین محاسن نظام هم بدبین بشن...

نمی دونم...

یه نکته ی حاشیه ای:رهبر تو یه کتابچه ای که حرفهای ایشون راجع به امام رضا بود دیده بودم که شیعه سه تا ابزار مهم همیشه داشته که یکی از اون سه تا ابزار رو "مظلومیت" ذکر کرده بودند... ما تو ایران (فقط توی ایران!) واقعا از این ناحیه ...! از علل این که هر حرفمون باید خیلی دیگه منطقی و "حساب" باشه تا پذیرفته شه، همینه که داری از چیزی دفاع می کنی که "اینجا" قدرت داره!

 

 


شخصا تا حالا توی اقشار مختلف ندیده م که کسی روی کنار گذاشتن بنیصدر ان قلتی داشته باشه یا اعتراضی یا حسرتی یا...(من فکر میکنم خیلی ربط داره به این که 1 نفر بود. و نه یک جریان و یک خط فکری؛ لذا راحت افشا شد!-به همین راحتی که ملت فکر میکنن "دزد گرفته ند"!!!) اما راجع به "بازرگان" چطور؟! نهضت آزادی کنار رفت(کنار گذاشته شد)و حتی با آن تعابیر بی پرده ی امام . اما چقدر ملت باخبر شدند؟ چقدر ملت "چرایی"اش را فهمیدند؟ هنوز کم نیستند آدمهایی که معتقدند "نگذاشتند بازرگان کار کند" . احساس میکنم این تشبیه(یا لااقل مقایسه ی بین دو دولت کنار رفته) جای تامل بیشتر داره.علی الحساب نتیجه ای که من میخوام بگیرم: نهضت آزادی زنده ماند. با مواضع خودش و با مخاطبین خودش. و من فکر میکنم نکته ی اصلی همین بود "مخاطب داشت". "این مواضع مخاطب دارد". بالاخره یک پارادایم فکری مشخص(و نسبتا رایج)ی هست که مواضع امثال بازرگان و یزدی و ملی مذهبیها را همیشه می پسندد. مسئله ی "قبول اکثریت" برای بنیصدر بود. برای خاتمی بود. برای احمدینژاد هم بود اما برای بازرگان نبود! طرفدارهای بازرگان و دولتش هم آنروز بغضشان را از جمهوری اسلامی (به هر دلیل!) مجبور شدند فروبخورند اما هیچوقت همراه با این نظام نشدند. (شاید یکجور ناامیدی یا بی تفاوتی یا...بعضا هم مبارزه) و هر وقت هم توانستند اندکی از آن را ابراز کردند...
حضار(و موافقین)تجمعهای اینروزها هم من فکر میکنم از همین نوعند. و داخل در همین فرآیند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 13:52  توسط فروزنده  | 

"جنگ روانی" (یا میتوانم بگویم جنگ رسانه ای) پدیده ای بود که در این چند ماه به خوبی لمسش کردیم. بعضی هامان تا دقایق نود ندیدیمش ! برخیهامان دیدیم و خوف کردیم  برخی مان از اول متوجه جنگ افروزان بودیم! و...

این ملت قصد کرده "تجربه ی متفاوت تاریخ" باشد! "درانداختن طرح نو"، تئوریهای راهبردی و روشهای عملیاتی نو می طلبد (نرم افزار!) و بالتبع "مطالعات عمیق و در عین حال عینی و ناظر به واقعیات جامعه ی داخل و خارج از جبهه" (یکی از اولی ترین اهداف این مطالعات کشف رابطه ی غامض "امت-امام" است) .

 آنچه ملت ایران قبل و بویژه بعد از انقلاب اسلامی با آن مواجه شد، لحظه لحظه اش ماده ی خام این مطالعات است. از صفویه تا مشروطه، نهضت تنباکو، سربداران، سیدجمال ، نهضت جنگل، فداییان، ملی شدن نفت،... پانزده خرداد، مبارزات بدیع 42 تا 57، درگیریهای نظامی- ایدئولوژیک! انقلاب بزرگتر از انقلاب اول(جایی که بچه دانشجوها ابرقدرت جهان را وادار می کنند تعهدی دهد که قبل و بعد از آنروز هرگز نداده است!) ، جنگ 8 ساله با همه ی دنیا، بارها تصفیه شدن انقلاب، 8سال سازندگی، 8 سال اصلاحات، 4 سال عدالت و جستجوی صراط گم شده ی خمینی و...(این نهضت حتی مواد خامش هم مفت حاصل نشده !) و چه بهتر که به موقع دریابیم اینها را...

این انتخابات با تمام حواشی اش نیز یکی دیگر از این مواد خام بود (و فعلا "نقدترین"مورد!)

بعنوان مثال یکی از صورت مسئله هایی که باید بررسی کرد همین پدیده ی جنگ روانی ست : چطور می شود که طی دو سه هفته ، میرحسین موسوی ای که هیچکس (از هواداران بالقوه اش) نمی شناسدش، تبدیل می شود به "عشق" ِ یک لشکر هوادار!!! طوری که "عقل" کنار میرود! بچه گانه ترین و پرت و پلاترین و مغالطه آمیزترین و بی اساسترین استدلالها مقبول می افتد (در بی اساسی استدلال همین بس که "مواد"ش "شایعات" باشد!) و هیچ منطقی در ردش پذیرفته نمی شود ؟

 قبول؛ یک عده ی نه چندان قلیل از اینها فقط بدنبال "چیزی بجز نظام اسلامی"اند (حتی خیلی از مذهبی ها). اما بحثم روی اکثریت "موج احساسات گرفته" است. حتی شاید بتوان گمانه زد که بخشی از همان "با نظام مشکلدارها"هم از بقایای موج احساسی اند که پشت خاتمی براه افتاد: اول کسی محبوب می شود. بعد اگر گفت فلان چیز بد است و یا فلانی ها مزاحمند و ...برای خیل محبین این دیگر وحی منزل است! و بویژه که "شواهدی"هم دال بر این بد بودن ها و مزاحم بودنها "به هر طریقی" ارائه شود. در واقع برآنم  که این مشکل با نظام اسلامی هم برای جماعت نسل سومی اغلب بیگانه با مباحث معرفتی ، خاستگاهی جز "اعتماد به عده ای(مثلا منتسبین به جریان دوم خرداد)" و همه چیز را از کانال آنها شنیدن و دیدن ندارد. (خود این مسئله ی اعتماد چیز لزوما مذمومی نیست. تعبد هم یکی از ابزارهای شناخت است. منتها بحث اینجاست که اعتماد به این مرجع از کجا حاصل شده؟ ما هم به بعضی ها اعتماد داریم(مثلا به ره بر!)اما ،آنطور که در خودم و دوستان دیده م، بطور متوسط 5-6 بار در سال کلیترین گزاره های اعتقادی و همینطور خود این معتمدین را در معرض ریشه ای ترین سوالها و تشکیکها قرار می دهیم... این خیلی فرق دارد با "احساسی پذیرفتن" آنگونه که در تجربه ی خاتمی و موسوی دیدیم...)

 این فرآیند "محبوب سازی" و "منجی پنداری" چیست ؟(مصئله ی اجتماعی) و چگونه در مخاطب اثر می گذارد؟(مسئله ی روانی) برآنم که این شیوه هیچ نسبتی با "اسلام" نمی تواند داشته باشد. یعنی به هیچ طریقی و از نگاه اسلام  تأیید نخواهد شد. (یک جور "اغفال" است و طبعا با دینی که اساسش بر "قد تبین ارشد من الغی" است نخواهد ساخت!) و اگر می گویم صورت مسئله اش را باز کنیم؛ فقط از این جهت است که "خیلی خیلی داریم از این ناحیه ضربه می خوریم" (در واقع جبهه ی استکبارستیزی ست که از این ناحیه ضربه می خورد.)

این می شود یک جور "تولید علم"(ما سعی کردیم در "چیزی که ما می فهمیم و مردم نمیفهمند" تلاشکی در این راستا...)! در مقابل بحثهای صرفا امنیتی ِ"کمیته ی ایکس"و...!

حدود 3سال قبل یک بحث جالبی دکتر سیاح داشتند:«این قدر زبان باز نکردیم بگوییم مجاهدین خلق مشکل ایدئولوژیک دارند، تا اسلحه برداشتند و به جان مردم افتادند؛ تازه گفتیم "اینها بدند چون تفنگ دارند"! خب این تفنگدارها را مردم سرکوب میکنند و فردا روزی ایدئولوژیهای کج و معوج از جای دیگر سر برمی آورد... »

این روز ها عجیب این اشتباه را داریم تکرار می کنیم! خط تحریف انقلاب را که رهبر ....ماه قبل در "دانشگاه علم و صنعت" هشدار دادند، نمیبینیم یا اگر میبینیم نشان نمی دهیم و فقط زوم کرده ایم روی آتش زدنها و روی دست آمریکا و انگلیس در قضیه و اصرار بر نگاه های امنیتی به خورد مردم دادن... )

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 10:36  توسط فروزنده  | 

 

کنکور هیچی نیست !

بله! "سخت" هست !

اما

"سرنوشت تعیین کن" نیست !

            که "حکمت" رب العالمین کجا و مکانیزم رندومی مثل کنکور ! (تازه اونم آزمون ارشد و نه لیسانس!)

ملاک موفقیت و برتری و سواد و...حتی تلاش هم نیست

            که خود از وضع خود و رفقا آگاهیم!

حتی "پاداش"_اگه خوب شه!_ و یا "عقوبت" _اگه بد شه_ هم نیست!

            که مگه بعدش قراره چه اتفاق خاصی بیفته؟ در بهترین حالت همین روند "آمپرکشی از جامعه"(=دانشجویی!) ادامه خواهد یافت !... اساسا همه ی بدبختیها از اونجا شروع شد که دانشگاه را بجای "مسیر" و "بستر تلاش" ، یک "مقصد" و "جایزه" و "مدال افتخار" دیدیم...

ضمنا کنکور هیچ "باطن"ی را هم ظاهر نمیکنه !

 

من کماکان همون موجود تنبل پرادعای حاشیه پرداز بی خاصیتیم!

فلسفه علم هم کماکان همون رشته ی نسبتا جوان و مجهول و پست مدرن و روشنفکرمآبانه(!) با دانشجوها و استادهای هپروتی ست!

و ادعای من راجع به فلسفه علم هم کماکان چندبرابر بیشتر از ظرفیت موجودی مثل من انرژی  و  استعداد و اخلاص می طلبه! ( چیزی در قد و قواره ی آوینی!!! )

 

- تازه بماند که لب مرزیم و ملتمس دعای مرحله ی دوم!

 

اما من موفق نشدم!

هنوز (بعد از سه سال!) صدای دکتر نایبی تو گوشمه "راههای مختلف موفقیت رو که شمرد و توضیح داد؛ پرسیدیم حالا اگه هیچکدوم نشد چی؟ با بی اعتنایی و تمسخر شانه بالا انداخت:  BECOME A PROFESOR  بچه ها ادامه تحصیل آخرین راهه..."!  فکرش هم نمیکردم آخرش تسلیم شم و قاطی جریان کور جامعه ، توی کانال کنکور بیفتم...!

و من توی آزمون ارشدموفق شدم!(به همون اندازه ی یه مرحله ی کوچیک لابلای اتفاقات بیست و چند ساله!)

چون اون موقعی که صفحه ی سازمان سنجش داشت بالا میآمد(2)؛ می دونستم که هر چی توش باشه بطور یکسان خوشحالم خواهد کرد! برنامه م برای هر دو سناریوی دانشجویی یا غیر دانشجویی ِ سال آینده) مشخص بود و قلبا هر دو برنامه رو به یه اندازه دوست داشتم ... اینو فقط گفتم که شعار نداده باشم! کنکور واقعا اتفاق مهمی نیست...چیزی رو هم عوض نمی کنه...

 


(1)    اینها رو به هرکی بخوایم بگیم ، یا فکر خواهد کرد که خیلی خوب دادیم و نفسمون از جای گرم بلند میشه!(یا بقول دوستی "از شکم سیریه"!) یا فکر می کنه خیلی بد دادیم و خلاصه "دستمون به گوشت نمیرسه میگیم..."! یا دوستان نزدیکتر فکر میکنن باز هم "خوشخیالی بالا زده" و توی توهمم!

ولی واقعش اینه که ماهایی که اونهمه داعیه ی "نقد نظام ؟آموزشی و کنکور" داشتیم؛ خیلی زشته که تو چنین موقعیتی اگه بخوایم جز این فکر کنیم ...بعبارتی "خودمون که دیگه میدونیم!"

 

(2)    و بنده نگران میانترم یکشنبه(فردا!) بودم و تو فکر جوابی که داشتم برا رفقای میرحسینی مینوشتم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 18:27  توسط فروزنده  | 

گفتگویی داشتیم راجع به کنکور من (گفتگویی که طبیعتا این ایام رایجتر هم میشود)

-      پس تو هم زدی به راه متفاوت...!؟

-      نه! فکر کنم الآن متفاوت ترین راه ِ بچه ها "ادامه ی رشته ی قبلیشون" باشه !

-      دردیست... حاکی از تعطیلی ِ کلی ِ قوه ی عاقله تا حدود 18، 19 سالگی!

دیده اید آن صفحه های سیاه رنگی را که روی چشم اسب ،به موازات ِ سرش، می گذارند؟ برای اینکه اطراف توجه ش را جلب نکند و "همان راهی را که مقابلش قرار گرفته" ، "با جدیت و تمرکز" برود. حکایت دبیرستانهای ... (توهین نشه ها!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 19:45  توسط فروزنده  | 

نظم و سلطه (جهت گیر دادن به "نظم" تحمیلی جهان که نیست بجز نظم دو جانبه ی "سلطه گر - سلطه پذیر" ...)

  :

 it is "our" custom !

 

نیازسازی ... یا استعمار فرانو

 

چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند

 

تنش زدایی!  +   محافظه کار! + پديده اي به نام "شانتاژ" !

این چندتا هم بد نیستند:

کشور های مستر و سلیو ...

(شما عنوان پیشنهاد بدید!)

از برکات خاور میانه ی بزرگ برای "از ما بهتران"

بادبادک باز...

چرا ندیده بودیم؟!

 

نهضتی که ادامه دارد (انقلاب  نسل ما ... تاریخ انقلاب چیزیست که هیچ وقت کهنه یا تکراری نمیشه هروقت سراغش رفتی حرف جدیدی برات داره فارغ از اینکه چندمین باره که میری سراغش!...تو این مطالب سعی کرده م از انقلاب بگم و حرفهای جدیدی که برام داشته... و بویژه سعی کرده م بپردازم به وظیفه ی نسل سومیها و "انقلاب"ی که از اینها توقع میره... تحول عظیمی که معمولا به نام نهضت نرم افزاری میشناسیمش)

  :

 چطوری سکولار میشیم؟

 

گزاره ی 22

 

متولد 1340

 

تاریخ را از گذشتگان به ارث نمی بریم. بلکه آنرا ، برای ساختنش، از آیندگان وام گرفته ایم.

 

دردناکتر از قتل هابیل

 

ما و اسلاممون...

 

خمینی و نسلها...

 

کدام انقلاب؟!

 

"ما" هم فقط حرف میزنیم

 

اینها هم بد نیستند:

سالها میگویند : ...

رهبر.... و سوالهای ما !...

رحما بینهم باشید ...

تجمع یکشنبه و ...

 چه جوابی خواهیم داشت؟...

"اگه من کاندیدا بودم..." یا : "نسل بی عرضه ی ما" !

عید و عید دیدنی هاش!...

"ملت ایران در سال 60 هزینه ی قانون مندی اش را پرداخت"(1)

فأعتبروا يا اولي الابصار... 

آزادی دهه 50 آزادی دهه 80

انقلاب زحمت دارد

 بعضی میگویندش رسانه ی حکومتی!

 

دین تا ابد زنده (اینجا بناست از "اسلام" بنویسم! کم نوشته م طبق قاعده ی "اطلبواالعلم باستعماله"، سعی کرده م تا به همینهایی که تا الآن یاد گرفته م عمل نکنم، سراغ بیشتر یاد گرفتن نرم!)

 

نکاتی از کتاب "صلح امام حسن ، پرشکوهترین نرمش قهرمانانه ی تاریخ"_ شیخ احمد آل یاسین- ترجمه: آیت الله خامنه ای

 

پیشوای صادق( نوشتاری از آیت الله سید علی خامنه ای! )

 

چی داریم...؟ (تجربه ی سید جمال...)

 

نگاهی به محتوا و حرف حساب دعای ندبه

 

عرفه .... پيش بسوي ماموريت

 

شب قدر- شهید بهشتی

 

اینها هم بد نیستن :

تربیت حرف چهارم(اسلام و اگزیستانسیالیسم-شهید بهشتی)

تربیت .حرف اول

چند تا لینک خوب... (از کشتار در بیت المقدس در حمله ی  صلیبیون )

بالاخره "مجاز" هم یادش افتاد...

 

 و لک الحمد علیّ فی جمیع ذلک... (من و شریف!...ماوقع دانشگاه؛ البته طبیعتا هرچی به چشم من اومده!...)

 

می گن "یدالله مع الجماعه"...

 

مجمع ... (از نوع "سابق"ش!)

 

تیم محتوایی شمال-مشهد (تولد مجمع جدید)  (1) و (2) و (3)

 

سال سوم من ، سال اول تحول  (3)حلقه و (4) ن.ن.ا.  و (5) تی اس بی یا مجمع جدید

 

طرح شهید بهشتی 2  (تیم محتوایی همدان)

 

بازی در محضر رسول الله (گزارش سفر مدینه!)

 

در شهر ما به بعضیها میگویند "تکه ای" ! (اخلاق انتخاباتی...؟)

 

 بعضی میگویندش "رسانه ی حکومتی"!!! (استراتژی صدا و سیما : دوست نادان؟ یا دشمن دانا؟)

 

دردناکتر از قتل هابیل

اینها هم بد نیستن :

هرچند 1 سال دیگه به فارغ التحصیلیمون مونده!

گزارش امروز : کانون اصلاح و تربیت ... !

فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.

بچه های طرشت 2 تجمع نکرده ند!!!

حتی بالاتر از "خودشکوفایی"...

2 تا مسئله در باب دانشگاه!

جنبش عدالتخواهی...

 از حرف ما بی عملان تا عمل رفقای ساکت...

 

معمای جهت گیری تخصصی (اینم که واقعا معماست...)

 

اين جبهه نيرو دارد . فرمانده ندارد!

 

دانشگاه : تنها گزینه !...(مسئله ی آموزشهای موازی و ...)

 

چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند

 

تفاوت دو نگاه

 

اینها هم بد نیستند :

رفرنس هندی یا آمریکایی؟!

تربیت، حرف سوم از رهبرم ...!

تا ما ، مردم، نخواهیم آب از آب ِ این مملکت تکان نخواهد خورد...

 خودمون که دیگه میدونیم! (بعد از اعلام نتایج ارشد)

 

ابتلایی برای همه  (غزه و...)

 

مخارج اعدام!

 

استراتژی سطل آب (گفتگویی با وحید جلیلی و پیشنهاداتی...)

 

یه نگاه به نقشه

 

من هم اونشب مخالفت کردم!(0)

 

اینها هم هستن :

بهای بیداری

ان لم یکن لکم دین فکونوا احرارا فی دنیاکم

 

او هم منتخب ما بود (روایت آمدن و رفتن ابوالحسن بنی صدر)

 

1 و 2

 3و4

 

آزمون بزرگ ملت... (انتخاب دولت دهم)

چطوری سکولار میشیم؟

 

چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند

اینها هم هستند:

تنش زدایی!  +   محافظه کار! + پديده اي به نام "شانتاژ" !

کی شما روزه گرفتید که افطار کنید؟!

دردناکتر از قتل هابیل

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 23:30  توسط فروزنده  | 

حرفهاي غير تكراري را اين رنگي نوشته م!

از وظایف تعریف شده ی فرمانده(فرمانده ی لشکر یا گردان یا ... حتی دسته) شناسایی تک تک نیروها با قابلیتهاشان و از طرفی شناختن تک تک نیازهای "جبهه" است تا هر نیرویی را در جایی قرار دهد. دیدبان .راننده . شناسایی. تک تیرانداز. بیسیمچی. تیم فرهنگی!و...

حالا تصور کنید جبهه ای را که "فرمانده" ندارد! هركسي بایست خودش تشخیص دهد کجا باشد و چه کار کند! هر كسي راه بيافتد يك روز آرپي جي بردارد يك روز ديگر برود شناسايي يك روز طرح عمليات بريزد(!) يك روز امدادگر شود يك روز تخريبچي يك روز غواص ...! بالاخره يك طوري بايد بفهمد چكاره است؟!  اولین چیزی که در ادامه ی این تصویر مجسم می شود "هرج و مرج" است! و بعد از آن "استهلاک" و تحلیل رفتن نیروها و بعد از آن اینکه اصلا فرصتی برای "جنگیدن" باقی می ماند؟!

داشتم فکر می کردم اگر "جبهه"ی امروز ما می خواست "فرمانده دار" باشد چطوری باید می بود؟! بلافاصله در پاسخ به خودم آن "فُرم"هایی را بخاطر آوردم که "مشاور"مدرسه مان در انتهای سال اول دبیرستان می داد که پر کنیم!  و لطف می نمود و لیست دروس رشته های ۵ گانه(ریاض فیزیک-علوم تجربی-علوم انسانی-فنی و حرفه ای-کار و دانش) را می گفت و بیشتر لطف مینمود و از رشته های دانشگاهی هر کدام هم نامی می برد. ما هم مثلا از معلم فيزيكمان خوشمان می آمد یا استعداد رياضي مان را زياد تشويق مي كردند يا هندسه مان بیشتر "بازی" مینمود تا "درس" یا مثلا اگر اندک ذوق سیاسی یا ادبی هم می داشتیم ، چون مدرسه مان "انساني" نداشت ،  "تشخيص مي داديم"كه "اينچيزها بايد حاشيه باشند!"(تشخيصي كه بعضا در انتخاب رشته ي ارشد هم مي دهيم!) يا مثلا بين 20ها، زيست مان 14 شده بود! يا يك عمر هم "مهندس" صدايمان كرده بودند! يا مثلا از لحيمكاري هم بدمان نمي آمد يا مثلا ارتش محدوديت جنسيتي داشت و ... ! و در نتيجه مثلا: رياضي و كنكور و رتبه و برق و شريف... هر چه فكر مي كنم خاصيت آن فرمها چه بود؟ به نتيجه اي نمي رسم جز : 1 ساعت فرار از درس (ساعتي كه قرار بود بجاي يكي از معلمها حضرت مشاور تشريف بياورند) + كلي كاغذ ِ "باطله"شده!(تقريبا به ازاي هر دنش آموز5-6برگ) + اشتغال زايي براي...! + يك مقدار معطلي بيشتر هنگام ثبت نام سال بعد! و مثلا يك اندكي هم تامل در مورد "آينده" و البته "تامل" كه نه، "خيال بافي"!

رياضي و كنكور و رتبه و برق و شريف... و شريف و مجمع و بسيج و ... و بسيج و تدفين و نقد دروني و "بسيجي يعني چي؟" و "نظر رهبر چيه؟" و...

 اما سراغ ديدگاههاي(1) رهبر رفتن همان بود و باز شدن دنيايي جديد همان! ديديم حكايت نه اين بازي هاي "واحد سياسي" و "واحد فرهنگي" و نهايت ِ كار "فكري" هم "پاسخ به شبهه هاي مطروحه!" است. مسئله ي اصلي آن است كه اين انقلاب ،به بياني شسته رفته، "نرم افزار ندارد"!  انقلاب خواسته بود "جامعه ي اسلامي"بسازد، حال آنكه نمي دانيم "جامعه ي اسلامي" چه موجوديست؟(البته هنوز "موجود"نيست!) ادعا كرده بوديم (امام ادعا كرده بودند!) كه حرفي نو براي دنيا داريم اما نه فقط نداشتيم بلكه عملا خودمان هم راهي جز همان كه دنيا رفت، بلد نبوديم برويم. دلمان خوش بود به مسئولين فشار(!) بياوريم كه بفكر مستضعفين باشند؛ در حالي كه اين راهي كه "انقلاب هم" ميرود خود "مستضعف پرور" است و راه ديگري هنوز سراغ نداريم! آقاي آجوداني ،مسئول آزمايشگاه الكترونيك، هميشه مي گويد: "هي بگوييد مرگ بر آمريكا! آخرش اين دستگاه را بايد از آمريكا وارد كنيم!" و كاش فقط آن دستگاه ِ اندازه گيري ترانزيستور همه ي وابستگي مان به "آمريكا" بود؛ كه از روزي كه قدم به دنيا مي گذاريم ناگزيريم"با تمام وجود، آن باشيم كه نظم جهاني اراده كرده است!" آموزشمان اقتصادمان تربيتمان صنعتمان ...همه را بايد از آمريكاي نوعي وارد كنيم!

 صورت مسئله شد اين .نقطه. حالا اگر عرضه داري برو سر خط ِ جديد!

بعد از آن، صورت مسئله اين بود. ديگر"كنجكاوي و ذوق شخصي" يا اطلاعات عمومي و تجربه­ي خام و...   نمي توانست انگيزه ي هيچ كاري يا مطالعه اي يا مشاوره اي يا... باشد!  "درد"ي بود كه براي درمان آن بايد سعي مي كردي هرچه لازم بود بخواني(حتي مجددا برگرديم سر همانها كه قبلا "كور"خوانده بوديم!تا شايد سرنخي پدا شود. حتي سركي به شيوه ي مديريت امام حسن و امام صادق بكشيم! نگاهي به آرائ شهيد بهشتي يا امام موسي صدر ... درسهاي دانشكده مديريت!...)هرجا لازم بود بروي. هركه را لازم بود ببيني(فرهنگستانيها، امام صادقيها(علم و دينيها)، بچه هاي ايتان، آقاي رضايي(جهاد دانشگاهي) آقاي فلاح، آقاي تقوي و...). هركاري لازم بود بكني (طرح وروديها راه بياندازيم،جزوه تكثير كنيم، "منسجم بشويم"(كه اينيكي آخرش هم نشد!حرف يكيست درد يكيست اما زبان ِ هم را نميفهميم!) اردو برگزار كنيم و...) گاهي شخصيتي "قاضي"(مقايسه­گر) باشيم و گاهي "قانونگذار"(نوآور)و گاهي"مجري". منتها با بضاعت دانشجويي خودمان! و "فلّه اي" و بي قاعده!

كم كم فكر "تغيير رشته" به سرت مي افتد. نه به اين علت كه "مهندس، چيزي بيش از عَمَله ي مدرن نيست!" كه مي داني "مدير"ش هم سركارگري در  همين سيستم است(خيلي كه هنر كند!) "جامعه شناس"ش هم،اقتصاد دانش هم، معلمش هم رئيس جمهورش هم... مادام كه "تعريف" مهندس و مدير و معلم و جامعه شناس و ... را هم "چشم بسته وارد مي كنيم"! بلكه شايد هواي اين "تغيير" ، "هواي هجرت"ي ست نمادين! كه به خودت اثبات كني كه درمان ِدردي را كه در "متن" زندگي مان است؛ نمي خواهي در "حاشيه" جستجو كني! (مي گفت "فظهر الفساد في البرّ و البحر..." ... "ظهر؟!" كو پس؟ چرا من نميبينمش؟ و باز مي گفت ديدم در سراسر زندگي هامان تنيده شده اين فساد! به چشمم نمي آيد، دقيقا  چون همه جا هست!)

اما...

اين تلاشهاي "فله­اي" را چطور مي­توان در "قالب"هاي تعريف شده ي دانشگاهي (رشته­هاي ارشد) جا داد؟! توضيح اينكه اين "قالبهاي دانشگاهي" از طرفي مي­توانند  به اين حركت، "نظم" ببخشد و از طرفي مي تواند "دست و بال ِ آن را ببندد"! (مي گفت امسال از 28 نفر ورودي ارشد جامعه شناسي ِ دانشگاه تهران ، 23 نفر "تغيير رشته اي" بودند!البته نمي خواهم حكم كلي بدهم اما...)

 

اين جبهه نيرو دارد فرمانده ندارد!

اين جبهه اصلا هنوز جبهه نيست!

 

 

بد نيست يك مقدار روي اين مفهوم "فرمانده" و نقشش و نحوه ي انتخابش و "چارت"تقسيم مسئوليتهاشون و... تامل كنيم! آنقدري كه دارم شنيده ها را كنار ِ هم مي گذارم گويا تفكيك اوليه "منطقه اي"بوده مثلا هر "استان" يا  هر"چند استان كوچك مجاور" يك لشكر داشتند (و يك فرمانده ي لشكر!) بعد ذيل اين لشكر، "گردانهاي تخصصي" تعريف مي شده :گردان مهندسي رزمي، گردان تخريب،... (ديگه اين گردانها روي چه حسابي جزئي تر ميشده به "گروهان" و...، نميدانم!) تا "فرمانده ي دسته" كه مرتبط با 12 نيرو بوده !اين "ريزترين و نزدكترين فرماندهي" ميشده ! از "انتخاب"شان هم همينقدر شنيده ايم كه از ميان همان نيروهاي اوليه(مثل اغلب "مشاور"ين ما در امر انتخاب رشته!)، كم كم لياقتهاي فرماندهي از خود بروز مي دادند(همانطور كه مثلا يك نفر ديگر لياقت تك تير اندازي از خود بروز مي داده!) و ...

يك مسئله ي مهمتر(يعني من فكر مي كنم مهمتر باشد!) : قبل از تفكيك هاي منطقه اي يك تفكيك ديگري بوده : سپاه-ارتش !!! يعني تفكيك نيروهاي "داوطلب" از نيروهاي "رسمي" !!! شايد حلقه ي مفقوده ي اين بحث را اينجا بايد جُست! (راه هاي موازي ِ دانشگاه ...؟)

 

 

 

(1)بعنوان مثال، بخشهایی از بیانات رهبر در دیدار با دانشجویان-اردیبهشت1386-مشهد: بحثى كه امروز من مطرح ميكنم، بحث لزوم بازشناسى الگوى توسعه و پيشرفت است. ما ميخواهيم پيشرفت كنيم. مدل اين پيشرفت چيست؟ اين مدل را بايد بازشناسى كنيم.... كارهاى بزرگ از ايده‏پردازى آغاز ميشود. اين ايده‏پردازى كارى نيست كه در اتاقهاى دربسته و در خلأ انجام بگيرد. بايد فكرهاى گوناگون، انديشه‏هاى گوناگون با آن سر و كار پيدا كنند، تماس پيدا كنند تا آنچه كه محصول كار هست، يك چيز عملى و منطقى از آب در بيايد... . البته اين به معناى اين نيست كه ما تازه مى‏خواهيم پيشرفت را شروع كنيم، لذا الگو براى پيشرفت ميخواهيم؛... به اين معناست كه با بحث نظرى و تعريف شفاف و ضابطه‏مند از پيشرفت، قصد داريم يك باور همگانى در درجه‏ى اول در بينِ نخبگان، بعد در همه‏ى مردم به وجود بيايد كه بدانند دنبال چه هستيم و به كجا ميخواهيم برسيم... مدل‏سازى و الگوسازى، كار خود شماست؛... در تحقيقات دانشگاهى بايد دنبالش بروند، بحث كنند و در نهايت مدل پيشرفت را براى ايران اسلامى، براى اين جغرافيا، با اين تاريخ، با اين ملت، با اين امكانات، با اين آرمانها ترسيم و تعيين كنند و بر اساس او، حركت عمومى كشور به سوى پيشرفت در بخشهاى مختلف شكل بگيرد... چرا لزوم اين كار را بايد بيان كرد؟ خيلى ساده است؛ به خاطر اينكه امروز در چشم بسيارى از نخبگان ما، بسيارى از كارگزاران ما، مدل پيشرفت صرفاً مدلهاى غربى است؛ توسعه و پيشرفت را بايد از روى مدلهايى كه غربى‏ها براى ما درست كرده‏اند، دنبال و تعقيب كنيم. امروز در چشم كارگزارانِ ما اين است و اين چيز خطرناكى است؛... ما بايد پيشرفت را با الگوى اسلامى - ايرانى پيدا كنيم. اين براى ما حياتى است.... پيشرفت كشور و تحولى كه به پيشرفت منتهى ميشود، بايد طورى برنامه‏ريزى و ترتيب داده شود كه انسان بتواند در آن به رشد و تعالى برسد؛ انسان در آن تحقير نشود. هدف، انتفاع انسانيت است، نه طبقه‏اى از انسان، حتّى نه انسانِ ايرانى.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 22:29  توسط فروزنده  | 

(1)

دکتر آراستی "برنامه ریزی استراتژیک"ارائه داده اند. میروم. فقط چون  فکر میکنم لازم است! محض "ادب" قبل از کلاس اجازه می خواهم که مستمع آزاد باشم.استاد صحبت در این باب را موکول می کنند به بعد از کلاس و "حالا چون اومدی امروز باش!" خب من دانشجوی این دانشکده نیستم. حتی دانشجوی ارشد ِ یه دانشکده ی دیگر هم نیستم. همینها کافیست که استاد خیلی محترمانه مخالفت کنند"ما از کمیت  این کلاس کم کردیم که سطح کیفی بره بالا. شما آخه فایننس نخوندین مارکتینگ نخوندین..." "اما توی درسای دیگه ایا رو داشتیم..." خودم هم خنده م میگیره از اینکه ادامه بدهم "همینها کافیه!" استاد هم دیگر لازم نیست چیزی بگویند! "ارشدتو که اومدی مدیریت، این درسا رو هم میگیری...""آخه استاد مسئله دقیقا اینه که نمی خوام ارشد بیام اینجا! برا همین باید هرچی بدرد می خوره الان یاد بگیرم..." یک چنین استدلالی برای استاد فقط مایه ی "خنده ست! گویا شوخی کرده باشم! میخوام بگم "مطمئن باشید درک من از استراتژی از بچه های ریاضی و زبان و جی­مت خونده ی شما بیشتره. نتیجه ی بازی امروزتون هم نشون داد..." دوباره فکر میکنم "آخه اینم شد حرف؟!" تشکر می کنم و می­آیم. "سلا...م! میزونی؟!" دکتر فیض بخش بودند. "سلام استاد! نه چندان. دکتر آراستی موافق نیستن کلاسشونو برم" "لابد کلاس ارشده؟...خب دکتر آراستی خیلی مقیدند به قانون" "و منم که..." به تایید سری تکان می دهند! بله گویا مشکل من دقیقا هرچیزیست که "قانون" بنامندش...

(2)

برای گروه مشاورین جوان بنیاد (حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس) یک "شورای فکری" تعریف کرده! ما هم گاهی سری میزنیم. نامه را روی میز سُر میدهد به سمتم. از آن نامه هایی که بالای آن "*****" نوشته شده. ظاهرا نامه نیست گزارش جلسه ست. "سردار تصمیم گرفته برای بنیاد چشم انداز بنویسه"! به شوخی میپرسم "لابد 20 ساله؟!" خیلی جدی تائید می کند! "خوبه! هرکی راه بیافته یه چشم انداز برا خودش ترسیم کنه! تا 20سال آینده معلوم نیست هر پاره ی این انقلاب رو باید از کجا پیدا کنیم!" " می خوایم کمکشون کنیم. اگه در راستای چشم انداز 20ساله ی ایران نباشه هیچ فایده نخواهد داشت" "مممم. و خیلی جاهای سند هم از عهده ی بنیاد برمیاد! بخصوص قسمت های "هر فرد ایرانی باید..." ... دفاع مقدس بعنوان یه تجربه ی موفق برای سازمان بزرگی به نام "ایران" ، سرمایه ایه برا بررسی و مدلسازی  و مطالعه ی کاربردی که بنیاد داره""در واقع باید جای بنیاد رو توی سند چشم انداز 20 ساله ی نظام مشخص کرد. "... مامور میشوم به پیگیری ِ مشاورات اولیه با اهالی سند!... میپرسم "بنظر شما چه کمکی از بنیاد برای تحقق سند برمیاد؟""خب. شما اول بگید دوره های 8ماهه ی چشم اندازنویسی گذروندید ؟" !!!!

(3)

4-5 ساعتی میشود که داریم زیر آفتاب داغ تابستان(و رمضان!) کازرون می چرخیم . گاهی عابری می خواهد "کلاه ایمنی" سرمان بگذاریم. گاهی کسی ایراد میگیرد که "این کارت سبز شما یعنی با قسمت اداری کار داشتید برای بازدید باید کارتتان قرمز باشد.این قانون است." دختری هم سن و سال خودم است "کارشناس پشتیبانی فنی نیروگاه سیکل ترکیبی" که دارد قسمتهای مختلف نیروگاه را نشانمان می دهد. از واحد "گازی" به "بخاری" از واحد "میتسوبیشی" به... می خواهم بپرسم "ببین، اینا رو خوندیم! کارتون چیه؟" و وقتی سعی می کنم مؤدبانه تر همین را بگویم دوباره همان توضیحات برایم تکرار خواهد شد! گاهی هم البته اشاراتی میکنن:"من قدرتی نبودم! الکترونیک خونده م. منتها 2 ماه آموزشی داشتند... " کلافه م!... بالاخره نهایت چیزی که دستگیرم می شود این است که "خب ما تعیین می کنیم که کی باید کدوم قطعه تعویض بشه یا..."  "آها! خب همین را از کجا می فهمید؟""خب عمر قطعه مشخصه دیگه" "خب از کجا میفهمید الان باید کدوم قطعه رو مثلا بررسی کنید ببینید مشکل داره یا نه؟ "صورت مسئله"تون از کجا میاد؟؟؟" حالا نوبت اوست که گیج بزند! "یعنی چی...؟ خب ... اونی که اینجا رو ساخته یه لیست از استانداردهای قسمتهای مختلف نیروگاه گذاشته. ما دائم باید "همه چیز رو با اون لیست چک کنیم دیگه...!"" هر روز با لیست استانداردهای سازنده چک می کنید؟... همین؟" "همین!"

اسمش "تنبلی" باشد یا ضعف IQ یا هر چیزی من باید دنبال چیزی غیر از "آموزش استاندارد قانونمند آکادمیک" بگردم. بیش از این هم ظرفیت "کور یادگرفتن" ندارم. "مسئله" می خوام.همین!

پ.ن.  پوزش از اینکه "شخصی" شد! بعنوان "ختم"ماجرای من و شریف.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 14:53  توسط فروزنده  | 

این جمله را دکتر "احسان" گفت در جواب کسی که بعد از معرفی ِ اینشان 3-4 کتاب را، پرسید "بالاخره رفرنس درس کدومشه؟!"

"یکی از عادات بدی که شما (نمیدانم منظورش ما ایرانیها بود یا ما خروجیهای سیستم آموزش و پرورش یا ما مثلا شریفیها یا چه؟) داریداین تقدسیه که برا "کتاب" قائلید!... خودتونو وابسته و منحصر میکنید به 1 کتاب بعنوان درس...(و ذکر ِ یه سری خاطرات از مدرسه ی بچه هایشان زمانی که برای فرصت مطالعاتی ...) از اول یاد گرفته ایم «بهترین دوست کتاب... من یار مهربانم...و...» اینطور نیس؛ کتاب رفیقه برای آدمهای منزوی ای که عاجزند از داشتن رفیق!...

من این کتابهارو میگم  خاصیتش اینه که اولا اگه کسی با همه شون در ارتباط داره درس رو خیلی جامع تر یاد می گیره و در ثانی، شما میتونید به حسب «علاقه تون» یکی رو انتخاب کنید! اگه یه کلیتی از همه ی مباحث میخواید، اولی. اگه از مدل کردنهای پیچیده ی ریاضی خوشتون میاد، دومی. اگه دوست دارید صنعتی تر و عملی تر با این درس برخورد کنید سومی و..."

 

مطالب مرتبط قبلی:

رفرنس هندی یا آمریکایی؟

دانشگاه : تنها گزینه !...(مسئله ی آموزشهای موازی و ...)

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 10:41  توسط فروزنده  | 

این از اون پستهایی بود که هر از گاهی لازمه تا آدمو بنشونه سر جاش،ادعاهاشو تعدیل کنه... (از آثار مثبت وبلاگنویسی که سوتک گفته بود!)... منم ضمن اینکه تقریبا سپر و میندازم و دفاعی ازش ندارم، میذارمش باقی بمونه تا یادم بمونه...
از همه ی رفقا ممنونم!


بالاخره همتی میکنیم و این پست با تاخیری حدود 3 ماه میاد روی مجاااز! (انشاالله که ارزشش را داشته باشد!)

توضیح : این مطلب مشکلات خودم (نوعی!) را به سه قسمت تفکیک کرده است به این شکل که قسمت اول به کلیت علوم انسانی ربط دارد. قسمت دوم به خارج از تهران کار کردن با علوم انسانی می پردازد و قسمت سوم به کار در زمینه های علوم انسانی برای خانمها .

هر کدام از خواننده ها با توجه به میزان حوصله ی خود! اگر یکی از این قسسمتها را بالکل none of his/her business دید، بهش اجازه میدم نخواندش! J  تا در مورد قسمتهایی که می خواند، با تمرکز بیشتری کمک بفرماید! J

 

1

 

دو تا مسئله در این مورد مهم هست که چون فکر می کنم برای اکثرمان به یک اندازه واضح و مبهم باشد از باز کردنشان(که تکرار مکررات است!) میگذرم:

لزوم "گروهی وارد شدن" و البته "هدفمند" و "عملگرایانه" وارد شدن به حوزه ی مورد نظر در علوم انسانی.(که روضه هایی بس مفصل اینجا داریم!انشاالله پستهای بعدی)

لزوم ارتباط جدی با معارف اسلامی (بویژه فلسفه ی اسلامی) در کنار مطالعات منابع رایج غربی و...

اما مسئله ی بعد مسئله "معیشت"عالِمِ به علوم انسانی است! در ادامه ی تعریف "علوم نرم" (علومی که موضوعشان ذهن و روح ِ انسان و جامعه است) در مقابل علوم سخت (علومی که موضوعشان طبیعت و محسوسات ظاهری است)مفاهیم "فناوری های نرم" و بعد "صنایع نرم" و نهایتا "کسب و کارهای نرم" تعریف شدند. که این آخری دقیقا یعنی جایی که آن علوم نرم (علوم انسانی!) تبدیل به منابع تولید ثروت شده اندتامین معیشت!). و توضیح می دهند که دنیا به سمت کسب و کارهای نرم در حرکت است و فی المثل اقتصاد آمریکا تا سال 2015 عمدتا بر کسب و کار های نرم تکیه خواهد داشت.و باز هم توضیح اینکه اتفاقا ادعاهای اصلی دین ما(تربیت فرد و جامعه و مدل زندگی و مدل حکومت و...) در همین زمینه های "نرم" است! و البته که انگیزه ی ما هم از گرایش به سمت این علوم، عمدتا محقق کردن ِ تئوریهای دین و به فعلیت رساندن ِ ظرفیتهای اسلام است! و بعبارتب ما هم چه به لحاظ "مزیت رقابتی" آینده ی کشورمان و چه به لحاظ رسالتهای دینی مان، ورود به عرصه ی "کسب و کارهای نرم" و افزودن بر رونق این بازار را هدف گرفته ایم. تا اینجا مشکلی نیست. مشکل با این نکته ی غامض اسلامی ایجاد می شود: از کسب و کارهایی که اسلام مجاز نمی داند، کسب درآمد از منابعی است که "شائنیت آنها والاتر از آن است که بر سر آنها معامله و تجارت شود. مانند کمک و آموزش در امور دینی مردم (شهید مطهری- ویژگیهای اسلام) آیا کسب و کارهای نرم مصداق این کسب و کارها نیست؟!

 

2

با توجه به نبود منابع کافی و بویژه "تیم" همراه در شهرستانها ، مسئله ی پژوهش تقریبا منتفی است. مگر بصورت case study . که در این صورت هم(بنابر تجربه!) با چند مسئله مواجهیم: خبر ِهر اقدامی در این زمینه ها خیلی زود در سطح شهرستان پخش خواهد شد ! و نه خبر ِ خام ! بلکه بهمرای انواع حذف و اضافات و قضاوتها و تحلیلهای محیرالعقول! که اگر بعد از تطورات ِ دهان به دهان در محافل "مختلف" در سطح شهر ، مجددا به خود صاحب اقدام بازگردد احتمالا صاحب اقدام خودش هم نخواهد شناخت طرح خود را ! خاستگاه ِاین مسئله شاید گذشته از جمعیت نسبتا کم(و برخی معلولهای آن مانند ارتباط ِ اکثر مردم با اکثر امور و اتفاقات شهر!و...) به کم سابقه بودن (بخوانید عجیب بودن!) ِ کارهای اینچنینی هم برمیگردد. از طرف عده ای به سرعت و بدون دلایل واقعی طرد خواهی شد. از طرف عده ای به سرعت و بدون دلایل واقعی مورد استقبال و احیانا حمایت قرار خواهی گرفت و اکثریت مردم و محافل هم ناقل ِ همان تحلیلهای عجیبی که ذکرشان رفت خواهند بود! در نتیجه درهمان"ب"ی بسم الله ِ کار (به ترتیب) یا سرکوب می شوی(یا وارد مبارزه! آنهم نه بخاطر آن هدفی که می خواهی دنبال کنی بلکه بخاطر هدفی که به تو نسبت داده شده!)! یا می افتی در کلیشه های آن جناحی که حمایتت میکند (چون آنهم هنوز دقیقا منظور تو را متوجه نشده و با همان کلیشه های ذهنی و عملی خود تو را سنجیده و پسندیده است!) . و یا در انبوه شایعات، خودت هم فراموش میکنی که منظورت چه بود!!! و در هر سه صورت سررشته ی کار را ، پیش از قوام گرفتن ِ کار، از دست داده ای !

در نتیجه،برای پیشگیری، می بایست ولو اینکه بدنبال "تغییرات بنیادین" هم باشی ، ظاهر مواضع و اقداماتت را تا حد ممکن "عادی" و "روزمره" نگه داری !که در این صورت هم باز دو تا آفت خور داری: خودت به روزمرگی نیافتی! و چطور نیروهای مورد نظرت را شناسایی کنی؟!... و خلاصه اینکه : "کار هر بز نیست ...!"

 

 

3

اینجا اول قرار بود مشروح گفتگویی باشد با م.ه(از بچه های شریف، بعد از انتخاب رشته ی ارشدش، که بعد از عمری بدنبال "تمدن اسلامی ومدیریت دوران گذار و ..." گذراندن، دوستانه پندم میداد که "همین برق خودتان را ادامه بده!"...)  که ترجیح دادم مختصرش کنم در نتیجه ی نهایی گفتگو! و با مقدمه ای از نشت نشا :

فراموش نکنیم علوم تجربی کشت زار تکرارند، حال آنکه علوم انسانی تصویری بدیع و منحصر بفرد هستند.یعنی عالِمِ تقلیدی در علوم تجربی را می توان تحمل کرد و در توسعه کاری برایش دست و پا کرد، اما هرگز عالم درجه ی دوی علوم انسانی به کاری نمی آید. هزارباره اگر موتور فلان خودرو را طراحی کنی، در طرح توسعه جایی در خور داری، اما اگر نظری را در جامعه شناسی برای بار دوم تکرار کنی، کسی در عالم نیوشای تو نخواهد بود.  یعنی در علوم انسانی به صاحبان خلاقیت دست اول نیاز داریم...

 

و صد البته که فعالیت فکری و تئوریپردازی(خلاقیت دست اول!) و ... برای "زن ناقص العقل" و "مکروه المشورت"(ترکیب را خودم جنریت کردم!) کلا زیر سوال است!!!!!!!!!

با یک نگاه دقیقتر می بینیم علیرغم تصور اولیه، درصد خانمهای موفق در رشته های فنی و پزشکی به مراتب بیشتر از رشته های انسانی و اجتماعی است! تصویر "خانم مهندس" بویژه اگه از نوع "چادری" هم باشه تصویر مطلوبی برای غالب جامعه ی ماست (مثل "سمیرا"ی ترانه ی مادری!) و اساسا ما هم تا وقتی مثل یک بچه ی حرف گوش کن داریم درسهای فنی مان را میخوانیم مشکلی نداریم، و این درد "مونث" بودن و "معمای نقش زن" و... دقیقا از زمانی شروع میشود که دغدغه های علوم انسانی مان ! از آوردن مثال و تجربه و... معذورم که مطلب رنگ درددل نگیرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 13:50  توسط فروزنده  | 


5-6 نفر اینطرف، 4-5 نفر اونطرف، 2-3 نفر چایی میریزن، ... هر چند نفری سرشون گرمه به صحبتی... از احمدینژاد، از آخرین مد فلان، از آموزش و پرورش شهرستان، از ترانه ی مادری، از تغییرات اخیر پارک-ی که توشیم- از... . تنهام. و ساکت(!!!)فکر می کنم.رغبتی به این جور اجتماعات ندارم. بعضی میذارن به حساب یه جور تکبر!(منم فقط جهت اثبات اینکه اشتباه میکنن شرکت میکنم!). فکر می کنم : چقدر بیگانه م! و چرا؟! ... اینا اکثرشون چادر دارند. همه شون وقتی مشکلی دارن نذر میکنن. همه شون ساعت 14 هر روز اخبار گوش می دن. و از موفقیتهای هسته ای کشور خوشحال میشن. درسهای آیت الله صمدی هم چندسالیه بینشون رایج شده. حتی هر کدوم کلی خاطره از انقلاب دارن!...و اغلب مفتخرند به اینکه تحت عنوان مقدس معلم در حال خدمت به جوانان ایرانن! و ... من ولی کلامی حرف برای گفتن ندارم!...چرا؟

یادداشتهای ر.ا رو به مامان نشون می دادم. بعد از یه مقدار مِن و مِن(احتمالا برای اینکه حرفشو طوری بگه که ناراحت نشم!) میگه : " ببین یه زمانی "وظیفه" یه چیزایی رو یه فضاهایی رو یه کارهایی رو برای ما "ایجاب" کرد. ولی الآن شماها ، فکر میکنم دارید بیهوده خودتونو اذیت میکنید... دیگه اون شرایط نیست. "

"وظیفه"... "وظیفه" ... آخرای راهنمایی که بودم مطمئن بودم که وظیفه اینه که دو دو تا چهارتا کنم ببینم بالاخره "ولایت مطلقه ی فقیه" منطقیه یا نه؟ آخرای دبیرستان مطمئن بودم که وظیفه یعنی شبهای محرم تا نصفه شب تو هیئات بمونی و "آقامون دلبره..." و این حرفها. سال پیش دانشگاهی هم مطمئن بودم که وظیفه نیست الا رتبه ی خوب گرفتان از کنکور!!! اما توی دانشگاه... از همون سال اول تا هنوز درگیریم با یه "معمای غامض " بنام "وظیفه" که از هر طرف می خونیش سخت تر و حل نشدنی تر و پیچیده تره... هر بار میام خونه مطمئن تر می شم که این راه رو که شروع کردیم (کدوم راه؟!) اگه به آخر نرسونیم هرچقدرشم که اومده باشیم ، "کشک"ه !!!

تکبری در کار نیس! این اجتماعات همه ی این بیگانگی های نمیدانم به چه علت رو به رخم میکشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 13:48  توسط فروزنده  | 

"طی ۱۰ سال (۱) ،  ۱/۹ میلیون اشتغالزایی داشته ایم. یعنی سالی حدود ۱۹۰ هزار شغل. در حالی که سالانه ۱۳۰ هزار نفر به نیروی کار کشور افزوده می شوند. یعنی در هر سال ۱۴۰ هزار... ! ۵۶ میلیون جمعیت داریم . و طبق آمار ۱۳ میلیون نیروی کار که ۴۳درصد آنها بیکارند!... یعنی کار ۷ میلیون نفر باید زندگی ۵۶ میلیون نفر را ... ! بعبارتی "بار تکفل" در کشور ما ۸ است ! و این رقم در کشورهای توسعه یافته حدود ۲ تا ۲.۲ است!"(۲)

فکر می کنم : نفرات کافی داریم... کشور ـماشاالله ـ پهناور هفت اقلیم داریم... دانشگاه داریم... اینهمه دانشجو (اغلب جوانان!) داریم (و هر دانشجو قاعدتا بالقوه یک knowledge worker (دانشگر) است و دانشگر یعنی اساس هایتک و هایتک یعنی (لااقل فعلا!) نبض اقتصاد دنیا! و...) پس این آمار یعنی چه؟؟؟

"بهتر است یک مثال بزنیم: برای تولید نان که ۱۰ ریال (۱!) فروخته می شود هشت ماه تلاش وجود دارد که شامل مراحل کاشت و داشت و برداشت و آسیاب و توزیع و پخت و ... است. حال اگر اعضای یک خانواده همگی به صف نانوایی بروند و هر یک ۲۰ تا ۳۰ نان لواش بگیرند و گوشه ی چهار راه بفروشند ، آدمهایی که فرصت ایستادن در صف نانوایی را ندارند هر نان را ۱۰ ریال گرانتر می خرند!... یعنی حاصل هشت ماه تلاش ۱۰ ریال عمل می آورد و در عرض ۲ ساعت از مغازه ی نانوایی تا سر چهار راه ۲۰ ریال می شود!..."(۲)

"عمده ی خبرنگارهای جمهوری اسلامی در لبنان،  پا از بیروت بیرون نگذاشته اند!... می پرسی چرا؟ میشنوی: من همینکه بیایم لبنان حکم سختی و خطر ماموریت و ... می آید روی فیش حقوقم! دیگر چه مرضی است تا جنوب رفتن در آن ناامنی و ...؟خود بچه های حزب الله که آنجا هستند گزارشهای دسته اول تهیه میکنند و در اختیار ما قرار میدهند... " (۳)

می گوییم دانشگاههای ما دانشجو را با فضای جامعه پیوند نمی زند... حالا انصافا وقتی از قضای روزگار یک استادی پیدا بشود که تمرینها و پروژه های درسی اش را ـ بجای تکرار ترمهای قبل! ـ از مسائل ِ مبتلا به "واقعی" ِ صنعت خودمان وام بگیرد،  چقدر باید پیه تهمت ها و مذمتها و فحش و نفرینهای جماعت دانشجو را به خود مالیده باشد که : "بله ! خرکاریش مال دانشجو و پولش مال حضرت استاد..." و ...چند نفر از دانشجوهای ما خواهان ِ ارتباط با بیرون دانشگاهند که دانشگاه مانع شده باشد؟؟؟

داستان نیست جز اینکه ملت ِ ما "نمی خواهد کار کند" . همین! (حالا از مدیر گرفته تا مهندس تا جامعه شناس و روانشناس و ...) وقتی میشه زمینی خرید و دو سال نگه داشت و فروخت ... ! 

باز هم میگه :" فروش منابع ِ خود برای بالا بردن قدرت خرید، یک زنگ خطر است" (۴)

(بعبارت ِ ملموستر: آدم تا کفگیرش به ته دیگ نخوره و کارد به استخونش نرسه که بساط زندگیش رو حراج نمیکنه!) ... و این "زنگ" برای ما نه تنها هیچ "خطر"ی به خاطر متبادر نمی کند، بلکه سالهاست این زنگ آهنگ ِدلنشین و افتخار آور ِ ملی مان است! (از ۲۰۰ سال قبل و کشف نفت و کشف ارزش نفت! و کشف ارزش ایران !!!) یادمه دکتر نایبی آمار میدادند از صادرات غیر نفتیمون. یعنی اگه نفت نبود چیزی بودیم در حد سومالی و ...!!!

 

 

حاشیه ی یه کم مرتبط:

 فکر می کنم برای مادران فردا (و البته امروز و البته تر پدران فردا و امروز!) قبل از تعیین موضع فرزند در برابر کلاس رقص و ... جاانداختن "مسئولیت پذیری" ... تعلق خاطر به پیشبرد  کشور (و البته در جهت اسلامی شدن) ... جد و جهد (چیزی که نسل ما اکیدا ازش محرومه!)... رویکرد ایجابی بجای سلبی داشتن(یعنی کار کردن به جای غر زدن !... ولو رفتن برخلاف مسیر همگان... ولو رفتن در ناهموار ترین راهها... گاهی فکر می کنم باید در محضر ِ نخبگان ی منطقه ی ۳ تلمذ کرد!...حداکثر موفقیت با حداقل امکانات...) ... و حتی ترجیح کالای داخلی به نمونه ی خارجی...و پوچی ِ تجمل و تکاثر و ... ست. وقتی افتخار طرف شد "مارک" ـ های وارداتی!ـ  ، دیگه زیاد فرقی نمیکنه "مارک ریمل و پنکک و..."ش باشه یا مثلا "مارک پارچه ی چادر مشکی"ش !!!

ذهنم رفت روی فلانی ـ از خانم های سوپر حزب الهی مون ـ اونروز بعد از اینکه ۱ ساعت انواع پیشنهادات ممکن در حمایت نمادین از غزه رو لیست کرده بودند و ابراز آمادگی فرموده بودند برای ایثار ِ بزرگ ِ "دوختن ِ پرچم ِ فلسطین به قد و قواره ی ساختمون سلف و تلاش برای امضا گرفتن از استادها برای روی روی پرچم و ... " وقتی عاطفه گفت "دم عیده و بازار خرید ، داغ لیست کالاهای اسرائیلی رو با استنادات کافی و ... بین مردم توی فرشگاهها پخش کنیم" چطور از جا پرید که "عمرا از این کارها جواب بگیری..." و در حالی که اکیدا به گوشی ـ N73 ـ خودش اشاره می کرد می گفت :"آخه کی حاضره با وجود نوکیا یا کوکاکولا یا... به گوشی یا نوشابه یا...ی دیگه ای فکر کنه؟"...

داشتم فکر میکردم:"مبارزه با رفاه طلبی......."(۵)

 

 

برای اینکه فقط طرح مسئله (و غر زدن!) نباشه ،   پیشنهاد:

یه آمار بگیریم از عمده ترین واردات مون... بعد ببینیم از بینشون کدومها رو میشه اینجا تولید کرد... بعد هم دوستانی که قصد ترک گفتن ِ مهندسیشونو ندارند بسم الله...جهت تخصصیشونو بگیرند!

 

 

 


(۰) به بهانه ی دردنمایی ِ نه چندان جدید ِ سوتک  ،  یا شاید هم ناشی از ۷۰ صفحه ی این هفته !

(۱) پوزش از اینکه آمارمون قدیمیه... چون تغییر عمده ای تو اصل مطلب احساس نکردم دنبال آپ دیت کردن آمار هم ...

(۲) دکتر حسین عظیمی*

(۳) آقای داوودآبادی--- نویسنده ی "پاره های پولاد"*

(۴) دکتر نقی زاده*

(۵) حضرت امام

* نقل قول کردنم  از شخصی به معنی قبول کامل آرائ آن شخص نیست... حکایت من قال و ماقیل...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 23:53  توسط فروزنده  | 

فکر کنم دیگه "مجاز" باید پوزش بخواد از اینکه اینقدر بروزه! .... چه کنیم دیگه! آستانه ی خرداده و حرف زیاد ...!!!(البته بهتون حق میدم که ربط این حرفها رو با خرداد نگیرید!).... شعر زیر رو تو فضاهای "جهت گیری تخصصی" دیدم! ... و آسیبشناسی راهکارهای معمول اکثرمون برای "حل مشکلات"!!!

 

کی بی اجازه  قفل کسی واکند کسی          یا  بر  د ر ی  کلید  دگر  ر ا  کند  کسی

عمر  کلید  ا و  به د ر ا ز ا   نمی  کشد          با  قفل ها  ا  گر   نه  مدارا  کند  کسی

وقتیکه  پای عاطفه سردست دیده اید؟          من دیده ام بدست خودش ها کند کسی

ما  دیده  ایم  - گاه -  کلید ی  بزرگ  را           ا  ز  دسته ی  کلید  مجز ا  کند  کسی

ما  دیده ایم گم شده چیزی درون  قفل          چیزی  درون  آن  نه  که پیدا کند کسی

اما  ند یده ایم  زمانی  که  قفل  نیست          لازم  شود  کلید  به  درها  کند  کسی

یکبا ر  هم  ندیده ام  ای  قفل  تا  کنون           کار  تو  را  حواله  به  فرد ا  کند  کسی

آ  یا  شنیده ا ید  که  یکبا ر   قفل   ر   ا           بنشیند  و  ز  دور  تماشا  کند   کسی؟!

هر قفل٬ بسته بر در گنج  مراد  نیست             د کا ن  بی  متا ع  چر ا  و ا کند کسی

دیگر به قفل ٬یا  به کلید احتیاج  نیست            و قتی تفو  به  لذ ت  د نیا  کند  کسی

هر  قفل  با  کلید  خودش باز می شود             وقتی درست فعل خود اجرا کند کسی

با  ذ  کر  قفل٬قفل٬  میسر  نمی شو د            شیرین دهان به گفتن حلوا کند کسی

اصلادرست نیست که چون قیس عامری           رو  با کلید خویش به صحرا  کند کسی

هر گز به قفل هیچ کسی دل  نمی دهد            وقتی که با کلید خودش تا کند  کسی

شعری که با کلید سرودیم  پیش از  این            باید  برای  قفل  تو  معنا  کند  کسی

جای کلید  داخل  قفل  است٬دیده اید؟!             آ  یا  کلید  د ا خل  لو لا  کند   کسی؟!

یا  د ر  میا ن  قفل  بر ا ی  گشو د نش             هر گز  کلید  خویش ز پهنا کند کسی؟!

پیدا  و  و ا ضح است  که  آنرا  ندیده اید             هرگز  به  قفل  جز  به درازا  کند  کسی

در قفل یک دریچه ی بسته  د و تا  کلید             کی در گذشته کرده که حالا کند کسی!

عمر  کلید  خو د منما  صر ف  نا کسا ن             حیف  از  طلا  که  خرج مطلا کند کسی!

جلد  کتاب  شعر خو د ت  را  طلا مکوب             حیف  از  طلا  که  خرج مقوا  کند کسی

ا  ما   بر ا ی  آ نکه   بما  ند  کتا  ب  را               عیبی  ندارد  ا ینکه  مشما  کند  کسی

تا  اینکه  ناگهان  نشود  جلد آن خر ا ب              وقتی  که هی کتاب تو را  وا کند کسی

ا ی قفلها که هر طر فی میل می کنید                ترسم  دراز  دستی  بی جا کند کسی

روزی  تمام می شود  ا ین  قفل یا کلید              فکر ی  برای  ر و ز  مبا د ا  کند  کسی!

بسیا ر  دیده ایم  که  من من  کنند خلق             ا ما  ندیده ا یم  که  ما ما   کند  کسی

در کار خیر حاجت هیچ ا ستخاره  نیست            خوبست اینکه  قفل کسی واکند کسی

پا داد اگر شبی٬ که گشودست باب لطف            دستی به سو ی عالم با لا کند کسی٬

زشتست اینکه جای کلید از خدای خویش           یکبا ر ه   آ ر ز و ی  مر با   کند  کسی!

یابا خدای خود که سرش هم شلوغ هست         از  قفل  خویش  طرح  معما کند  کسی

هر جا کلید  هست  به  قفل است احتیاج           این منصفانه نیست که حاشا کند کسی

یارب!  چگو نه  روز  قیا مت  میسر  است            قفلی  بر ا ی  خویش  مهیا  کند کسی!

آنجا ٬  خد ا ی من!  نکندمثل  ا ین  جهان            باشد٬ که هرچه خواست به هرجاکندکسی!

یک عمر می شود سخن از قفل یار  گفت            فکر ی  بر  این  قصیده ی غرا  کند کسی

هر گز  نمی شو د  گر ه  کو  ر  موج٬  با ز            هر  چه  کلید  دا خل  د ر یا  کند  کسی

زیرا  خدا  نخواسته  هرگز  در  این  جها ن            کاری که کرده حضرت موسی کند کسی

شر ح  کلید  و  قفل  به  پایان  نمی رسد            کو٬ تا  قلم  ز  جنگل  ا فر ا  کند  کسی!

بی شک در  آن  زمانه  نباشد  مرا  حیات           هم سنگ این قصیده گر انشا کند کسی

بعد  از  همین  چکامه  دگر  انتظار  نیست           از  من  کلید  و  قفل تقاضا  کند  کسی

یعنی نه شخص من که به جز من ز هیچکس       رخصت نمی دهم  که  تمنا  کند کسی

زیرا که  پای هر   سخن  از  قفل  را  هنوز            شایسته نیست غیرمن امضا کند کسی

من چون خودم به کفش کسی پا نمی کنم         در کفش  من  خدا  نکند پا  کند کسی!

 

 

این شعر رو از وبلاگ "املت دسته دار" (ناصر فیض) برداشتم! محض یادآوری : احتمالا شعر "پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟" إشون رو  که توی دیدار با رهبر خوندند شنیده باشید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 1:34  توسط فروزنده  | 

 

0917 …

_ الو... سلام!!!

_ سلام مامان... خونه نیستی ؟!

_ نه ! داریم با بقیه ی معلمها از دیدار برمیگردیم!!!

 

1. روز معلم، روز شماست و به يك معنا روز همه‏ى ملت ايران است؛ چون معلم، غير از هويت شخصى خود، يك هويت معلمى دارد كه متعلق به همه‏ى كسانى است كه ميتوانند از او بياموزند و فرابگيرند. معلم، هويت جمعى دارد. ارزش معلم هم به خاطر همين هويت معلمىِ اوست كه ما بايد اقرار كنيم كه روى اين مسئله كم كار كرديم و عملاً تسليم آن فرهنگ و جوى شديم كه براى معلم غير از جنبه‏ى مادى قضيه - يعنى قابليت ارزش درس به پول - ارزش ديگرى قائل نبودند. فرهنگ تمدن مادى اين است؛ معيار ارزشگذارى عبارت است از قابليت تبديل هر چيزى به پول.

 

مسئله‏ى تعليم و تربيت، مسئله‏ى زندگى بخشيدن و ولادت بخشيدن به يك مخاطب و يك انسان است. اسلام با اين چشم نگاه ميكند. شما تلاش كنيد، سعى كنيد يك بخشى از زمينى را كه خشك به نظر ميرسد، بكاويد و از آنجا چشمه‏اى جارى شود؛ شما يك بذرى را كه خيلى ناچيز به نظر ميرسد، در زمين مستعدى بكاريد و آن را آبيارى كنيد، تا نهال سرسبزى از آن متولد شود؛ مسئله اين است.

 

2. در درسهاى طلبگى ما، آنقدرى كه طلبه‏ى شاگرد به استاد اشكال ميكند، در كلاسهاى دانشگاه‏هاى ما آنقدر معمول نيست. اجازه هم لازم نيست بگيرند كه استاد! اجازه ميفرمائيد. نه، معلم دارد حرف ميزند، استاد مشغول حرف زدن است، از آن طرف يك طلبه‏اى بنا ميكند اشكال كردن، استاد هم اشكال او را گوش ميكند. گاهى تندى هم ميكند؛ يعنى متعلم با جرأت، با گستاخى با معلم حرف ميزند بر سرِ مسئله‏ى علمى؛ اما همين متعلم در مقابل اين معلم خاضع و خاشع است، دست او را ميبوسد، در مقابل او پايش را دراز نميكند، به او «تو» نميگويد.

 

شاگرد را هم بايد تكريم كرد. به شاگرد اهانت نبايد كرد. اين يك جنبه‏ى پرورشى بسيار عميقى دارد. اينجا هم يك روايتى است كه اينطور نقل شده: «تواضعوا لمن تعلّمون منه و تواضعوا لمن تعلّمونه»؛ از كسى كه فراميگيريد، تواضع كنيد و كسى هم كه از شما فرا ميگيرد، تواضع كنيد. «و لا تكونوا جبابرة العلماء». جبار دو نوع است: جبار سياسى، جبار علمى. جبار علمى نباشيد؛ جباران عالِم نباشيد؛ مثل فرعون. بنده اينجور استادى را در يكى از دانشگاه‏هاى كشور، سالها پيش، شايد چهل سال، چهل و پنج سال قبل ديده بودم كه جورى با شاگردهايش حرف ميزد و تعليم ميداد و برخورد ميكرد، كه برخوردش فرعونى بود، نه برخورد پدر با فرزند. معلم ممكن است درشتى هم بكند، اما درشتى غير از تحقير است؛ غير از اهانت است. شاگرد را بايد تكريم كرد. شما هر كدامى يقيناً تجربه‏هاى زيادى داريد از شاگردانى كه شما تكريمشان كرده‏ايد و اين كار جواب داده است؛ تربيتِ او را آسانتر كرده است.

 

3. من سال گذشته در همين ديدار با معلمين در تهران، مسئله‏ى تحول عميق در آموزش و پرورش را مطرح كردم. اين تحول عميق يعنى چه؟ بارها گفته‏ام كه ما از ياد گرفتن از غربى‏ها و غير غربى‏ها و بيگانه‏ها خجالت نميكشيم، امتناع نميكنيم ... منتها دو نكته اينجا وجود دارد در كنارِ اين شاگردى كردن، كه اين دو نكته را متأسفانه در دوران استحاله‏ى فرهنگى - يعنى دوران پهلوى - رعايت نكردند. چشمشان را بستند، آغوششان را باز كردند؛ هر كس آمد، هر چه دادند، اينها گرفتند. يكى از اين دو نكته اين است كه ما آنچه را كه ميگيريم، ارزيابى كنيم، ببينيم به درد ما ميخورد يا نه... به ما نبايد تزريق كنند؛ ما بايد انتخاب كنيم.

نكته‏ى دوم اينكه بالاخره اين ماجراى «شاگرد، استادى» تا ابد نبايد طول بكشد. بله، ما حاضريم شاگردى كنيم پيش كسى كه بلد است آن چيزى را كه ما بلد نيستيم؛ اما ديگر تا ابد كه نبايد انسان شاگرد بماند. ما بايد خودمان استاد بشويم.

 

يكى از چيزهائى كه ياد گرفتيم، مسئله‏ى آموزش پروش است. آنها شيوه‏هاى آموزش پرورشىِ خوبى داشتند و ما هم از آنها ياد گرفتيم. اينكه دبستانها از مكتبخانه‏هاى قديم بهتر بود؛ دبستان، دبيرستان، تقسيم‏بندى‏ها، خوب بود، اينها را كه ما رد نميكنيم؛ اينها مفيد است؛ اما بالاخره چقدرش، چه‏جورش، با كدام رويكردش، ما ديگر به اين توجه نكرديم و يكپارچه گرفتيم.

شيوه‏ى سازماندهى آموزش پرورش هم از لحاظ قالب، هم از لحاظ محتوا يك شيوه‏ى تقليدى محض است. اين درست نيست. ما بايد نگاه كنيم ببينيم چه لازم داريم، اين شيوه‏اى كه هست، كجايش معيوب است. اين شيوه عيوبى دارد كه يكى از عيبهايش همين حافظه‏محورى است به جاى فكرمحورى. آموزش و پرورش ما حافظه‏محور است. بچه‏ها بايد همينطور دائم محفوظات درست كنند.

 

 

4. مسئله‏ى ديگر، مسئله‏ى تربيت معلم و آموزشگرِ آموزشگاه‏هاى آموزش و پرورش است، كه خيلى مهم است. اينجا هم من معتقدم كه از ظرفيتهاى دانشگاهى هم استفاده شود. در را به بيرون نبنديد؛ از همه‏ى ظرفيتها استفاده شود. گاهى ممكن است يك كسى مدرك دانشگاهى هم نداشته باشد، اما خبره باشد در يك رشته‏اى، در يك كارى.

 

 

 

5. همچنانى كه من متقابلاً از آن طرف ميخواهم بگويم آموزش و پرورش مسئول تحويل دادنِ آدمهاى درس‏خوانده و كارامد در همه‏ى سطوح است، اشتباه است اگر خيال كنيم آموزش و پرورش لزوماً مقدمه‏ى دانشگاه است؛ نه. بعضى دنيا و آخرت خودشان را به راه يافتن به دانشگاه وصل كرده‏اند.... آموزش و پرورش اينجور نيست كه فقط مقدمه‏اى باشد و نيم‏خورده‏اى براى دانشگاه درست كند؛ نه. دانشگاه هم خيلى خوب است؛ دانشگاه هم لازم است؛ اما دايره‏ى آموزش و پرورش خيلى وسيعتر از دانشگاه است. همت شما بايد اين باشد كه در آموزش و پرورش كسانى را تربيت كنيد كه اينها به حد لازمى از فرزانگى و دانائى و معلومات دست پيدا كنند كه در هر جائى كه انسانى مشغول كار هست، از اين حد از دانش و فرزانگى برخوردار باشد. حالا بعضى‏ها استعداد دارند، شوق دارند، ميروند دانشگاه، بعضى‏ها نه، يا شوقش را ندارند، يا استعدادش را ندارند، نميروند.

 

 

6. مسئله‏ى ديگر، مسئله‏ى فعاليتهاى پرورشى است كه اشاره كرديم. يكى از بهترين سنتهائى كه در اين كشور بعد از انقلاب گذاشته شد - مرحوم شهيد باهنر كه رحمت و رضوان خدا بر او باد، پايه‏گذار اين كار بود - همين معاونت پرورشى است. آمدند به بهانه‏هائى اين را تعطيل كردند. حالا نميخواهيم سوءظن‏گونه به اين مسئله نگاه كنيم، اما به‏هرحال كج‏سليقگى بود. به اين عنوان كه پرورش بايد به وسيله‏ى معلمين متنوع در كلاسها انجام بگيرد و نبايد جدا باشد، اين كانونى را كه مخصوص اقدام پرورشى بود، تعطيل كردند. بله، من هم عقيده‏ام همين است. من هم عقيده‏ام اين است كه شماى معلم فيزيك يا رياضيات يا هندسه يا ادبيات يا علوم اجتماعى يا هرچه، ميتوانيد معلم دين و معلم اخلاق و پرورش‏دهنده‏ى اخلاق در دانش‏آموز خودتان باشيد... لكن نافى اين نيست كه ما در آموزش و پرورش يك بخشى داشته باشيم كه به طور متعهد و مسئول، نگران قضيه‏ى پرورش باشد؛ چون ميدانيم آموزشِ بدون پرورش راه به جائى نخواهد برد، آموزشِ بدون پرورش همان بلائى را بر سر جوامع انسانى خواهد آورد كه امروز بعد از گذشت صد سال، صدوپنجاه سال يا بيشتر، جوامع غربى دارند آن را احساس ميكنند. اينها از آن چيزهائى است كه آثار آن ده ساله و بيست ساله ظاهر نميشود؛ يكوقت چشم باز ميكنيد، مى‏بينيد يك نسل ضايع‏شده است و كاريش نميشود كرد. يك نسل، مأيوس‏كننده است. من در اين زمينه اطلاعات زياد و آمارهاى تكان‏دهنده‏اى در اختيار دارم. وقتى در يك جامعه‏اى علم پيش ميرود و تربيت نيست، حالا بمب اتمى‏اش به جاى خود، بى‏صفائى‏هاى گوناگون سياسى به جاى خود، دروغگوئى‏هاى گوناگون به جاى خود، نفع‏طلبى‏هاى اقتصادى كارتلها و تراستها به جاى خود؛ آنها داستان جداگانه‏اى دارد كه آن هم ناشى از همين است. نكته‏ى اساسى، ضايع شدن نسل انسانى است

 

7. ... اين نسل كنونى كشور ما، اين نسلى كه بعضى انقلاب را درك كردند، دوران دفاع مقدس را درك كردند، بعضى فضاى آن دوران را تا حدودى احساس كردند - از آن فضا دور نشديم - اين نسل توانائى‏هاى بى‏پايانى دارد. اين نسل خيلى كارها ميتواند بكند. ما هنوز نفس گرم امام را پشت سر كارهامان داريم. آن اراده‏ى قوى، آن عزم راسخ، آن نگاه خدائى و حكمت‏آميز به مسائل كشور و مسائل جامعه، هنوز در بين ما زنده است؛ به يك معنا امام زنده است. بيعتى كه با امام كرديم، با انقلاب كرديم، اين بيعت را بايد پاس بداريم. آن كسانى كه بيعت با امام را، بيعت با انقلاب را، بيعت با جمهورى اسلامى را ميشكنند، به خودشان ضرر ميزنند: «فمن نكث فانّما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه اللَّه فسيؤتيه اجرا عظيما». اين بيعت را ما بايد حفظ كنيم، نگه داريم. و به بركت اين بيعت نسل كنونى - كه خوشبختانه كشور ما سرشار از جوان و نشاط جوانى است - خيلى كارهاى بزرگ را ميتوانيم انجام بدهيم.

 

8. اگر بيست سال پيش در اين كشور كسى ميگفت كه يك روزى جوانهاى ايرانى خواهند توانست خودشان بدون اينكه رفته باشند جائى آموزش ديده باشند، از آموزشهاى پراكنده و با فعاليت و ابتكار ذهنى خودشان ميتوانند سانتريفيوژ درست كنند و اورانيوم را در مسير غنى شدن قرار دهند و از اورانيوم انرژى برق توليد كنند، در بين هزار نفر يك نفر باور نميكرد. اولين كسانى هم كه رد ميكردند، متخصصين و درس‏خوانده‏ها بودند. ميگفتند آقا! نميشود؛ مگر چنين چيزى ممكن است؟! مگر كشك است؟! ملت ايران ثابت كرد كه ميتواند. در همه‏ى زمينه‏ها اينگونه است. اين يكى بروز كرده است؛ گُل كرده است در دنيا. در همه‏ى رشته‏ها اين ملت اين استعداد را دارد؛ اين شوق را هم دارد؛ اين گستاخى و شجاعت را هم دارد كه وارد اين ميدانها شود.

 

حرف ره بر با شیراز (یه انقلابشناسی مختصر!... حالا چرا اینجا؟ الله اعلم!):

"...اين‏جور نگاه كلان به انقلاب - يعنى نگاه به انگيزه‏ها و زمينه‏ها و عوامل بالادستى انقلاب و تشكيل نظام، و نگاه به عاملِ محورى انقلاب يعنى مردم و ايمان دينى آنها، و نگاه به هزينه‏ها - موجب مى‏شود كه ما در هر شأنى كه هستيم و در هر جا كه هستيم، به مسائل جزئى و كوچك خيلى اهميت ندهيم؛ به عظمت انقلاب و حركت عمومى انقلاب نگاه كنيم كه بحمداللَّه در طول اين سى سال، با قدرت و قوّت ادامه داشته است و ملت ايران هر روز بهتر از گذشته - با اين‏كه توطئه‏ها و تلاش دشمن هم بيشتر شده - به پيش حركت كرده است...."

 

 انشاالله دوشنبه هم کازرون ما مشرف میشه...

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 19:49  توسط فروزنده  | 

۱.(فکر کنم چند نفر از دوستان در جریان باشند!)

If you start to think the problem is "out there" stop yourself. That thought is the problem

آنگاه كه فكر مي‌كنيد مشكل "بيرون از خودتان" است، مكث نماييد. زيرا خود آن انديشه، مشكل شماست.

Stephen R.Covey

 
بايد دولت اسلامي را ايجاد كنيم
. بايد بيشتر به سمت اسلامي شدن، مسلمان شدن و مؤمنانه و مسلمانانه زندگي كردن، برويم. بايد روح زندگي علوي - يعني عدالت، تقوا، پارسايي، پاكدامني، بي‌پروايي در راه خدا و ميل و شوق به مجاهده در راه خدا- را در خودمان زنده كنيم؛ بايد به سمت اينها برويم؛ اين اساس كار ما است. رهبر انقلاب اسلامي، حضرت آيت ا.. خامنه‌اي


 آيا مي دانيد؛ امروزه غرب بسيار هوشمندانه عمل مي‌كند؟ مسابقات با پاداش‌هاي بزرگ برگزار مي‌كند تا خلاء‌هاي خود را از طريق نخبگان كشورهاي توسعه يافته پر كنند. چرا نبايد مانند فوتبال عمل كنيم؟ چرا فارغ‌التحصيلان دانشگاه صنعتي شريف مانند كالاي رايگان به آمريكا و كانادا و ... داده شود؟ چرا هزينه‌هاي كشور عزيزمان در زمينه آموزش آنها، دريافت نشود. چرا اين كالاي سرمايه‌اي را به آساني از دست بدهيم؟ حتي پس از استقرار آنان در كشورهاي خارجي، بخشي از درآمد آنها بايد به كشور بازگردانده شود. آيا مجلس شوراي اسلامي براي اين موضوع، طرحي در نظر دارد؟ مي‌گويند برخي‌ مدرسان پورسانت مي گيرند كه فارغ‌التحصيلان را شناسايي و به حوزه‌هاي علمي نظام سلطه معرفي و مقدمات جذب آنها را فراهم آورند كه حتما اين شايعه است.


  آيا مي‌دانيد؛ مي‌گويند تا 15 سال ديگر نفتي نداريم. پول تو جيبي نداريم؟ آيا نبايد از همين امروز بر سر هر خانه، يك صفحه خورشيدي باشد؟ آيا نبايد از همين امروز ماشين‌هاي پيل‌سوختيFuel Cell ، سوخت گياهي، ماشين‌هاي برقي توليد انبوه شود؟ آري نبايد مسابقات دانشگاه صنعتي شريف در زمينه ماشين‌هاي برقي ابتر بماند. آيا نبايد كاربرد دوچرخه‌ در شهرهاي ما همانند چين و آلمان همگاني شود؟ آيا زماني بايد بيدار شويم كه قضيه مانند بحث بنزين، راهي جز سهميه بندي نداشته باشيم؟ آيا نبايد وزارت آينده‌نگري داشته باشيم؟ آيا مي‌دانيد رهبر انقلاب فرمودند: آرزو مي‌كنم يك روزي در چاه‌هاي نفتمان را ببنديم و به دنيا اعلام كنيم كه مي‌خواهيم يك مدت نفت نفروشيم. كتاب منشور دولت اسلامي، ص 130


  آيا مي‌دانيد؛ نظام سلطه، دنيا را با مكاتب ساختگي مديريت مي‌شود و در صورت بروز مشكل، بلافاصله مكتب جديد بشري توليد مي‌شود تا حركت جهاني را هدايت و تحت كنترل نگهدارد. چند صباحي است بارقه‌هاي مكتبي الهي تفوق خود را به نمايش گذاشته است. مكتبي كه عطر دل‌انگيزش به زودي همه را مست خود خواهد ساخت و دنيايي سرشار از محبت و صلح و آرامش را به نمايش خواهد گذاشت. اما بايد گفت فرايند توسعه شناخت و توانمندي اجرا، به مشكلات بسيار وحشتناكي دچار است كه فقر منابع انساني پرتوان، بزرگترين مشكل آن است.

 

آيا مي دانيد؛ هنوز سيستم توسعه منابع انساني به‌صورت شفاف وجود ندارد؟ مي‌توان از استانداردهاي ISO 10015 و مديريت كيفيت استفاده نمود تا افراد بر اساس شايستگي‌هاي تحصيلي، مهارتي و ... ، شغل مورد نظر را كسب نمايند نه براساس رابطه و مافياي منابع انساني. استانداردهاي جهاني در زمينه كسب شغل، براساس دانش و تجربه‌هاي جهاني بدست‌آمده است و تنها خلا آنها موضوع سلامت و اخلاق الهي است كه در كمترين زمان مي‌توان آن را بومي سازي كشورمان ساخت. در سيستم موجود نخبگان جايگاهي ندارند و فقط لابي‌سازان و افراد فشل و تنبل مي‌توانند بر پول نفت چنبره بزنند و از طرفي خواسته و يا ناخواسته اهرم نظام‌هاي سلطه شوند. هر رئيس جمهوري كه نظام اجرايي كشور را به دست مي‌گيرد بايد در لايه‌هاي 1 و 2 بتواند تغييرات داشته باشد و بدنه كارشناسي دولت ثبات داشته باشد. كاري كه در نظام استعمار پير، انگلستان صورت مي‌پذيرد. اگر بدنه كارشناسي دولت، متهم به دزدي و ناكارآمدي مي‌شود بايد قبل از آن سيستم علمي و استانداردي را تعبيه كرد. در غير اينصورت به سوي ناكارآمدي، تنبلي، مافياي منابع انساني و در نهايت به سوي بن‌بست خواهيم رفت. نظام‌هاي حزبي به‌صورت حرفه‌اي و آكادميك فعال شوند و از همين امروز دانشگاه‌هاي پرورش مديران ارشد اجرايي كشور برعهده گيرند. نه اينكه يك شبه همه چيز را بر هم بزني و از طرفي سيستم درستي را تعبيه ننماييم. آري فقط پست‌هاي ظاهري و فريبنده. برخي مديريت جاويدان دارند. آري در اين كشور هيچ‌كس نبايد احساس كند مديريت جاويدان پيدا كرده است كه اين خود اولين عامل پيدايش مافياي انساني خواهد بود. مگر كهولت سن و ... باعث شود ترك موقعيت نمايد. با هيچ استانداردي سازگار نيست. توسعه كادر رسمي با ارزشيابي‌هاي سطحي و سطح پايين پاسخگويي، از جمله مواردي است كه باعث كم رنگ شدن روحيه نوآوري در كشور خواهد شد.
 
 ۲.
..........
.....
....
نچ!... نمیشه! دومی رو نمیذارم... همینقدر میگم که از همین سن و سال الان خودمون شروع می شه ... وای اگه بزرگترین منافع خودمونو به کوچکترین حقوق خدا و خلق خدا ترجیح دادیم ... آزمایش از هیچکی دور نیس ... خدا با هیجکدوممون تعارف نداره ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 15:44  توسط فروزنده  | 

انتهای جلسه ی اول (م.۳) دکتر مراجع درس رو معرفی می کنن : اولی و دومی از نویسنده های هندی (با تاکیدی که ایشون دارند بر اینکه هندی ها خوب "می فهمند") و سومی آمریکایی... و این توضیح رو ذیل مرجع سوم اضافه می کنن: "استثنائا در مورد اینیکی با ویرایش قبلی ش کار می کنیم... آخه ۵۰ - ۶۰ سالیه که آمریکا سیاستتش رو بر این گذاشته که فقط به "کلیات" بپردازه و "جزئیات" رو بسپاره به ما (هند و چین و ... !) و آخرین ویراست این کتاب هم بر همین اساس فقط شامل "کلیات" و "کیفیات" نوشته شده ... "

و ما هم (بمدد استاد گرانقدر) عجب حرف شنوی ای داریم از "ارباب"...!

-----------------------------

یه روز از "راست مغزی" (در نتیجه "کلگرایی")  شرقیها و "چپ مغزی" غربیها می خوندیم و حکایت "تفکیک علوم" و ـ توانایی ـ زوم شدن ـ غربیها روی "زیر زیر زیر...مسیر" های باریک یه تخصص جزئی خاص و ... !

+ توی "ادامه مطلب" سه پست قبلترم (دانشگاه: تنها گزینه)یه مقدار بحث آموزش رو ادامه داده م و حکایت "جهتگیری تخصصی" و ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 15:31  توسط فروزنده  | 

خبر گرفتم:

دیابت یکی از نزدیکان بعد از چند ده سال نظارت پزشکی ، الان بالاخره بشکل چشمگیری رو به بهبوده!(الحمدلالله) و البته به مدد "تغذیه درمانی سنتی(گیاهی، یا بتعبیر خودشون: قرآنی!)" و این شد ختم دعوای خانواده بر سر توانایی یا عدم توانایی و سرکاری بودن (و البته کیسه دوختن و سو استفاده)این قبیل ادعاها به نفع موافقین (حالا بگذریم که من هم از مخالفین بودم!) ...

نکته قابل توجه برام تاکید آقای معالج بود بر اینکه "من دکتر نیستم" !!! یعنی "تحصیلات رسمی ِ طب ندارم"

(فارغ از توان یا عدم توان روش فوق عجیب وادار به تکریم این آقای معالج شدم...چون...)

۱. این تاکید مملو از اعتماد بنفسیه که ما ...!

یادمه یکی از همون بچه هایی که استاد خیلی به این که تونسته اینها رو "گرگ تربیت کنه"(به معنای مثبت! یعنی اینکه با هیچکس تعارف ندارند بر سر حق) میگفت: "برای اینکه حرفمون برو داشته باشه مجبوریم یه مدرک ِ ترجیحا شریفی...! "

مقایسه ... !

2. مسئله ی کارآمدی و حتی ضرورت "آموزشهای غیر رسمی" یا بتعبیر بهتر "راهههای موازی با دانشگاه" (که حاج آقای مظاهری هم توی مصاحبه ی کذا در پاسخ به سوالی از ضرورت وجود سیستمی یا لااقل فرآیندی جهت توزیع پتانسیلهای انسانی بین حوزه و دانشگاه اشاره کردند )

یه مثال دیگه:

 یکی از "مربی پرورشی" های داوطلب ابتدای انقلاب رو از خیلی نزدیک میشناسم ... هر وقت تو وادی های روانشناسی ، جامعه(مخاطب)شناسی ، هنر ، اندیشه ی اصلی انقلاب و سایر مکاتب و... مقایسه ش می کنم با خروجی های دانشگاه تو هر کدوم از این زمینه ها...!

"راههای موازی با دانشگاه" رو تقریبا نداریم! و شاید همین هم موجب گرم کردن ِ بازار ِ (البته تعبیر بازار نامناسبه!) "آموزشهای غیر رسمی " توسط خیلیهامون شده ! راحتتر بگم "فوق برنامه کاری" که البته با این دید دیگه "فوق" برنامه نیست بلکه می تونه حتی "اصل" برنامه خودش باشه! یعنی تلاش برای یاد گرفتن ِ یادگرفتنیهای دیگه ی بستری به نام ِ دانشگاه ! (و همینه که میتونه عامل طولانی تر از حد متعارف شدن ِ دوره ی لیسانس باشه! این مابتفاوت زمانی خرج تولید ِ چیزی علاوه بر آنکه دانشگاه می خواد شده!)

مثلا راهکار(!) :

(از اینجا به بعد رو فقط به علاقه مندان(!!!) توصیه میکنم. محض اینکه فقط ایراد نگیریم...و !)

 اولین تاکید رو روی "تقاضامحوری" ِ آموزش دارم . اگه بخوام یه مقدار رادیکال توصیفش کنم : مثلا در ابتدا (یا انتها...) ی دبیرستان یه سری از" مسئله" های مبتلابه ِ واقعی ِ کشور با همه (مثلا متناسب با علایق و توانایی های مختلفی که قبلا به طریقی(!!!) از هر کسی کشف کردیم!) مطرح شه و بعد از انتخاب ِ یک (یا چند) مسئله توسط هر کس ، بقیه ی آموزش او شامل "هر چیزی" که در راستای حل اون مسئله لازمه باشه. (مثل همون مربی کذا!)

مزایا:

افزایش "عمر مفید" افراد جامعه . توضیح : دکتر عباسی(!) توصیه میکرد که "هر کدوم از شما باید دست کم 4 تا تخصص بگیرید و "هیات علمی" بشوید تا تازه بتوانید حرفی برای گفتن داشته باشید" !!! حالا نیروهای ایده آل ایشون در چندسالگی تازه می خوان ببینن چی کاره اند؟! (افاضات اون روز ایشون مطالب جالب دیگه ای هم داشت که ... سر فرصت انشاالله!) در جواب ایشون باید این "مثلا راهکار" رو در کنار "لزوم آموزشهای بنیادی در قبل ازر انتخاب کذا مثل مهارت تعامل با دیگر تخصصها(بجای nتا تخصص داشتن ِ هر فرد!) " مطرح کنم ...

+ حل معضل "تفکیک علوم" ... دکتر مشایخی میگفت : "دنیای واقع بین رشته ایه و این تفکیکهای فیزیک و شیمی و ... رو ما _اشتباها_ اعتبار کردیم ..." (ضمن اینکه باز دم ِ خود غرب گرم که مچ این ملزومات ِ مدرنیته رو اگه خودش نمیگرفت حضرات حالا حالاها ... !!! ) و اینطوری با اون تئوری ِ "راست مغزی (کلنگری" ِ شرقیها" هم جور تره !

+و... !

من شعار میدم؟... :

 برای اینکه راجع به راه های موازی "شعار" نداده باشم : پارسال از مغازه ی تعمیرات الکتریکی سر راه خواستم بعنوان "شاگرد" قبولم کنه ... ۲ ماه پیش هم پی کلاس تعمیرات موبایل بودم که ۴۰۰۰۰۰ تومن برای هر ماه و ...! 

حاشیه:

پوزش از اینکه متن حاضر شدیدا ویرایش می خواد ولی من هیچ قولی در این باب نمی تونم بدم !

+ اگه انشالله پروژه ی SD به جایی رسید حتما در ادامه ی این مطلب ذکر می کنم... هرچند اگه هم نرسید گفتنیها ازش دارم...

+ سریال روزگار قریب یه کم تو این فضاها ... (یا شایدم فقط همین قسمتش بود!)

+چیزی به 12 بهمن نمونده...و 22 بهمن ... و... ... ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 3:7  توسط فروزنده  | 

پرده ی اول :سال ۱۸۹۵- صحنه: تالار انجمن سلطنتی دانشمندان بریتانیا ـ سخنران: لرد کلوین(فیزیکدان ، مخترع دماسنج کلوین و رئیس انجمن) ـ موضوع: پاسخگویی به سوالهایی که پیرامون  ساخت ماشین پرنده ی سنگینتر از هوا (هواپیما) ایجاد شده است .

سخنران (با ژست یک فرزانه ی تمام عیار): همکاران گرامی! دانشمندان بزرگ! این روزها این روزها عده ای خوشباور از ایده ی ماشین پرنده ی سنگینتر از هوا حرف می زنند . راستی که انسان چقدر می تواند ساده لوح باشد ! اینها نمی دانند که اگر چنین چیزی ممکن بود افراد باهوش در اختراع آن لحظه ای درنگ نمی کردند. من و شما که قابلیتهای "موجود" دانش بشر را می شناسیم تا کنون چنین چیزی را امکان پذیر نیافته ایم و من نمی بینم که در آینده نیز چنین خیال خامی قابل تحقق باشد . راستی شما بگویید که چگونه می توان وسیله ی پرنده ای ساخت که سنگینتر از هوا باشد؟

حاضران (در حالی که او را با حرارت تشویق میکنند):صحیح است! صحیح است... صحیح!

پرده ی دوم : درست هشت سال بعد - سال ۱۹۰۳ . برادران رایت در پستوی مغازه ی دوچرخه سازی خود تونل بادی ساخته اند و سه هفته است که روی آزمایش ۲۰۰ نوع بال مختلف کار میکنند .

آهان! یافتیم. یافتیم. این همان بالی است که می خواهیم . باید کار ساخت ماشین پرنده را هرچه زودتر شروع کنیم .

چندی بعد ماشین پرنده ی سنگینتر از هوای آنها در میان ناباوری مردمی که به تماشای این صحنه ی هیجان آمیز آمده اند پرواز می کند و چیزی نمی گذرد که حتی مردم عادی هم می توانند لذت پرواز در اوج آسمان را تجربه کنند . آن ها با اختراع شگفت انگیز خود پنجره های آسمان را بر روی بشریت گشودند . ...

(محض امانتداری: قسمتی از مقاله ی مهندس عقیل ملکیفر ـ البته من از ویژه نامه ی سوم "جهت گیری تخصصی" کش رفته ام!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 1:1  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده