|
|
|
|
|
چند روزه دارم فکر می کنم : برای حضرات "دانشجومحور ِ جوانگرا!" ، این مسئله همیشه سنگین بود که "شریعت رضوی و قتدچی و بزرگنیابخاطر اعتراض به آمریکا قربانی شدند." ... ابراهیم یزدی را یادم هست (سال۸۳-سالن جابر شریف) که با مضحکترین استدلالها زور می زد که اثبات کنه که
"مهم اینه که این ۳ شهید، معترض به حکومت بوده ند!... مهم نیست حکومت چه حکومتیه؟ دانشجوی ایده آل باید بهش اعتراض داشته باشه! مهم هم نیست به چه چیز ِ حکومت؟!..." اگه می توانستند امروز -خدای ناکرده- یک نفر را به کشتن بدهند؛ برای همیشه خودشان را از ننگ پذیرش "دانشجوی آمریکاستیز" خلاص می کردند... و ۱۶ آذر را تحریف ! مثل همه ی چیزهای دیگه ای که تو این چند ماه تحریف کرده ند ... و اصلا مگر جنبش سبز ، هدفی جز این "تحریف ِ تاریخ" داشت؟ والبته کم هم موفق نشد... کاش به خشونت تو دانشگاه دامن نزنیم... کاش بهانه و امکان این تحریف رو ایجاد نکنیم... کاش ولشون کنیم دو تا عکس و چهار تا سطل آشغال آتش بزنن دلشون خالی شه... بعد اگه افتخار دادند بشینیم باهاشون حرف بزنیم... کاش بفهمیم این آتشها نمی تواند دامن انقلاب را بگیرد... اما آنش کینه و بدبینی ِ نسل دانشجوی امروز نسبت به نظام و "هیجان" را به جای گفتگو و حقیقت جویی و تعقل نشاندن ، خانمان ِ انقلاب را خواهد سوخت...
کاش بفهمیم هرچه بیشتر این صحنه های درگیری جلوی چشم مردم (از جمله دانشجوها) ادامه پیدا کنه، از فضای عقلانیت دور و دور و دورتر می شیم... کاش بفهمیم نهضت اسلامی با "دروغ" نمی تونه جلو بره... اگه قراره تو دانشگاه تهران فقط بچه های دانشگاه تهران باشن ،به طرف مقابل هرجی نیست! ، ما چرا ؟؟؟؟ کاش حراست دانشگاه توانش را خرج ِ جلوگیری از ورود ِ غیر دانشجو (از هر دو طرف) کند نه "احضار" و رسیدگی بعد از مرگ سهراب! کاش آنهایی که دلسوز انقلابند اندک درکی از انقلاب داشته باشند!
کاش مصداقش فقط جنبش سبزی ها باشند!... کاش -خواسته یا ناخواسته- ما محتوا زا فدای تعصب روی پوسته نکنیم... کاش روسای سازمان بسیج بفهمند : من قبلاً هم گفتم، بروز چنين حوادثى براى ما هيچ خلاف انتظار نيست. يعنى حالا اگر تعبير دقيقترى بخواهم بكنم، «چندان» نگوئيم؛ «هيچ» خلاف انتظار نيست. يعنى تا حدود زيادى انتظار حوادثى از اين قبيل هست، به دلايل گوناگون: رسالتى كه براى نظام قائليم، رسالتى كه براى اسلام قائليم، معنائى كه براى جمهورى اسلامى در ذهنمان داريم، تعريفى كه جمهورى اسلامى از خودش براى ما در طول اين سى سال كرده، هوشمندى مردممان و جوانانمان كه به تجربه رسيده، وجود آزادى ناگزير كه به حكم اسلام بايد اين آزادى در كشور باشد و ما به آن اعتقاد داريم - اعتقاد ما به آزادى يك مسئلهى تاكتيكى نيست؛ يك مسئلهى واقعى است. آزادى به همان معنائى كه جمهورى اسلامى تعريف ميكند، نه به معنائى كه غربىها تعريف ميكنند، كه آن، به نظر ما انحراف است. آنجائى كه بايد آزادى باشد، نيست؛ آنجائى كه بايد محدوديت باشد، قيدها گسسته است و آزادى هست! آن را ما مطلقاً قبول نداريم؛ تو رودربايستى غرب هم گير نميكنيم. ما آزادى را با همان مفهوم اسلامى خودش قبول داريم، كه البته تو آن آزادى بيان هست، آزادى رفتار هست، آزادى فكر هست - اين حوادث چندان خلاف انتظار نيست. -رهبر-دیدار با استادان دانشگاه ۸/۶/۱۳۸۸
باز گُلی به گوشه ی جمال شریفی ها!- بچه های بسیج شریف بطور نمادین تابوتهای سه شهید ۱۶ آذر ۱۳۳۲ را تشییع کردند. تا نشان بدهند مشی دانشجو "استکبارستیزی ست...". برنامه سالم بود(تقریبا هیچ شعار تفرقه افکنی نبود) و جمعیت عظیم (ابتدای بچه ها که به جلوی ابن سینا رسیده بود انتهاش هنوز جلوی بهداری بود!) حرف بچه ها "دعای وحدت" بود "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسلام آمریکایی" . بعد از نماز ظهر و عصر بچه ها تو صحن مسجد جمع شدند و از درب غربی مسجد بالا رفتند تا تعاونی ، ساختمان سلف و تعاونی و بوفه و اداره فارغ التحصیلی(کلا ۱ ساختمونه!) را دور زدند و رفتند جلوی ابن سینا . آمریکا آمریکا را همخوانی کردند و مجددا برگشتند سمت مسجد. در مسیر بازگشت به مسجد دعای وحدت خواندند "لا اله الا الله...وحده وحده وحده..انجز وعده... و نصر عبده.. و اعز جنده.." بعد تابوت های نمادین را به شهدای گمنام سپردند و شعر همیشگی! و حرکت به سمت شرقی ِ نرده های رو به خیابان آزادی (سمت غربی نرده ها یعنی جلوی درب اصلی بچه های سبز بودند) ... شعارهای بچه ها "پیرو راه همتیم پشت سر ولایتیم"و "دانشجو بیدار است از توطئه بیزار است" و "مزگ بر انگلیس" و "دانشجوی مسلمان اتحاد اتحاد" و "دانشجوی باغیرت بصیرت بصیرت" و "دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد" و "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست" و ... بود
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 15:7 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
ساینتیست ... خودمانیم، این کلمه فقط یه عده کنجکاو (درست یه اندازه ی کنجکاوی کودک)ِ بی درد (ایضا!) را به ذهنم متبادر می کند... واقعا چقدر ارزش دارند که سالها تامل خرجشان کنیم؟!
دلم مردی به قاعده ی افلاطون می خواد ... اگر فلسفه ای هم بافت، در لابلای و بخاطر n بار قیامش برا تحقق آرمانشهرش بود ... نگرد... نیست... توی قرنی ایم که جز بی درد ها "فرصت" ِ خواندن و نوشتن و بحث کردن(!) و ساینتیست شدن ندارند ! و کاش می فهمیدم چه حکمتی بود که مسیر مبارزه را از دل این بی دردستان علم بگذراند...؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 23:18 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بحثی جایی بود راجع به اهمیت واسطه های میان امام و امت... که باید خط رهبری را برای مردم بیان کنند و در مصادیق مختلف نشان بدهند و... و این سوال مطرح شد که امام اگر این حلقه ی شاگردان امین و توجیه نسبت به فکر امام و اسلام ناب و توجیه نسبت به واقعیات مردم ایران را نداشت آیا موفق میشد؟! و پاسخ در خور تاملی شنید که "دیدید که! سال ۴۲ بدون چنین نیروهایی قیام کردند و نشد!"
اما اما "انقلاب ما تازه از سال ۵۷ شروع شد"! و اولین غلط خیلی ها اینجاست که فرض کنند بهمن ۵۷ "نقطه ی پیروزی و پایان انقلاب" بوده! قیام امام تا پیروزی راه درازی داره ! (بتعبیر خودشون: اگر بگذارند ما بیست سال آینده می توانیم بگوییم انقلاب اسلامی پیروز شده-نقل قول از سیعد قاسمی) توی این مسیر پیروزی تا کجا وجود آن حلقه ی واسطه ضروری بود؟ (یعنی از کجا به بعد دیگر اگر حذف میشد پیروزی نهایی خدشه دار میشد؟) این سوالی ست که می تواند مورد بحث واقع شود. اما این حلقه ی واسطه حذف شد! مطهری و باهنر و بهشتی و مفتح را هوشمندانه از انقلاب گرفتند. امام ماند و شاید همین یک آقای خامنه ای ! (اثبات این ادعا را میسپارم به بحثهای تاریخی) باز هم قابل بحث هست که با یک نفر واقعا چقدر می توان پیش رفت؟ . . . اما اوضاع از این هم بدتر شد! امام رفت! و همین تک شاگرد صدیق و درخشان مکتبش -آقای خامنه ای- سکان امامت این ام القرا را بدست گرفت... و حلقه ی واسطه ؟؟؟ عمده دارایی انقلاب را ترورهای سالهای اول و جنگ ۸ ساله گرفته بود...(یا دست کم منزوی کرده بود...امثال لاجوردی ها را...) و حلقه ی واسطه ی "جعلی"... بقول بزرگی :" این هفته رهبر در خطبه های نماز جمعه چیزی میگفتند... هفته ی بعد خطیب بعدی حرفش را با "همانطور که رهبر فرمودند" شروع و با "خلاف تمام آنچه رهبر فرموده بودند ختم میکرد" !!! رهبر از معیار سازی استعمار برای ما درد می کشید و رگ گردن آقایان بخاطر بدحجابی (بدحجابی درحد دهه ی ۷۰) ورم میکرد رهبر از سیره ی علوی می گفت و آقایان ته سریالهایشان یک مادربزرگی مینشاندند تا یک حدیث بی ربطی به خورد مردم بدهد... (چنانکه روزگاری هم امام از تکریم خانواده ی شهدا گفت و حضرات(!!!) افتضاح مدارس شاهد را براه انداختند...) "اگر می خواهی حقیقتی را از بین ببری خوب به آن حمله نکن. بلکه بد از آن دفاع کن"! . . . با تربیت عمومی شخص رهبر و با تمام کارشکنی های این حلقه ها موجوداتی از دامن انقلاب اسلامی روییدند که ولو گمنام اما به احسن وجه خط رهبری را درک کرده و تشریح میکنند... بزرگوارانی که همان مصداق "حرف مالک همان حرف من است بدون اینکه قبلا برایش گفته باشم" ! ... البته پدیده ی دیگری هم - بدون دخالت این حضرات - از این دامان پربرکت برخاست : دکتر احمدینژاد! موجودی که علیرغم آقایان واسطه ی ناصالح "پویا"ست موجودی که علیرغم آقایان واسطه ی ناصالح ، "نوگرا و غیر محافظه کار"ست (بقول بعضی ها بر مرزهای علم حرکت میکند! نه نشخوار بارها جویده ی غرب را...) موجودی که علیرغم آقایان واسطه ی ناصالح، "اعتماد به اسلام" دارد موجودی که علیرغم آقایان واسطه ی ناصالح، "خود را بالاتر از مردم نمی بیند" امروز احمدینژاد برای اسلام و آینده ی تمدن اسلامی خطرناکتر است(۱) یا سایر اصولگرایان؟! همان اصولگرایانی که سالها حلقه های ناصالح(=بدون صلاحیت)ی بودند تحمیل شده بر امام و بر امت... سازمانهای بودجه خوار و پرمدعا و بی بازده و تحریف کننده ی انقلاب... سازمان تبلیغات اسلامی و برخی مجلس نشینان محترم (و راست سنتی -امثال موتلفه - که البته بودجه خوار نیست!) سازمان بسیج و امان از این آخری...! امان از این آخری که "محل کادرسازی" آینده ی نهضت است !!! تنها اندکی بیش از یک سال گذشته است ازآن تائید رهبر بر ادعای نماینده ی بسیج دانشجویی شریف: "دوستى گفتند كه نسل جديدى در حال ظهور است. اين كاملاً درست است. البته اين، اولين نسلى كه دارد در انقلاب خودش را نشان ميدهد، نيست؛ قبل از شما هم يك نسل خودش را در انقلاب نشان داد - در واقع متولد شد - و دست قدرتمند و انگشت گرهگشاى خودش را به كار انداخت... انقلاب مثل يك كورهى گدازنده است؛ تغييردهندهى شكل و نظم عناصرِ موجودات است. دگرگونكننده است. اين دگرگونسازى فقط در سطح مناسبات اجتماعى نيست، بلكه در درجهى اول، در لايهى درون انسانها و ذهنيتهاست. اين نسل هم كه شما ميگوئيد دارد ظهور ميكند، اين را هم من كاملاً قبول ميكنم؛ تصديق دارم و آن را حس ميكنم... سؤال ميشود كه مأموريت اين نسل چيست؟ الزاماتش چيست؟ كى ميخواهد او را پيش ببرد و هدايت كند؟... -جواب سوال را از منبع اصلی مطالعه بفرمایید- " نسلی که خودش به سراغ بازخوانی آرمانهای انقلاب و امام رفته و از خلف صالح او راه میجوید... تنها یک سال گذشته و... -بماند- و تو گویی همین یک سال بود عمر این نسل! یا دست کم همین یک سال بود "بقای این نسل در بستر سازمان بسیج" سخن کوتاه ... رهبرمان در خطبه های عید فطر -بعنوان بهترین عیدی!- "انتخابات و اغتشاشات و موج سبز و..." را از صدر مسائل کشور حذف فرمودند. بلکه کلا از لیست مسائل کشور حذف فرمودند رهبر در خطبه های عید فطر مجددا علم نهضت را بر دوش دانشگاه و حوزه نهادند... رهبر در روز عید فطر همه را به حرکت علمی فرمان دادند رهبر در خطبه های عید فطر تصریح کردند که نیمه ی اول سال را از دست دادیم ... و بسیج دانشجویی هنوز "صلاح" را در دامن زدن به اغتشاش می داند ... ( و دردا که همان بسیج دانشجویی پارسال!!!) رفع عیب بی سیم های اسرائیل در جنگ ۳۳ روزه سوال المپیاد بهترین دانش آموزان جمهوری اسلامی ست... و بسیج دانشجویی (دانشگاه صنعتی) پرداختن به "معضل ارتباط صنعت و دانشگاه" را در حد "نگهداری حیوانات خانگی" بی اهمیت تشخیص می دهد!!! لذا بگذار تا ما بسیجی نباشیم... با این ترتیب مگر چیزی بهتر از همان حلقه ی واسطه ی ناصالح از ما درخواهد آمد؟! (ضمن اینکه هنوز در این نسل فرمانده ای به لیاقت سمیه نجفی(مسئول بسیج خواهران شریف سال۸۳) ندیده م. ضمن اینکه هنوز فعالیت سیاسی سالمتر از کارهای زهرامهرابی(مسئول واحد سیاسی ب.خ.ش.۸۳) ندیده م. ضمن اینکه کمتر نیروهایی به تیزبینی رمضانی و بهزادی دیده م. ضمن اینکه کمتر دوستی به مسئولیتپذیری سعیدی نژاد(مسئول ب.خ.ش.۸۴) و دبیران (مسئول ب.خ.ش.۸۵ و ۸۶) دیده م یا کسی مثل مسئول پارسال بسیج خواهران که درشرایطی که همه جوگیر جزئیات شده اند(ایم)سرنخهای کلی از دستش درنرود. ضمن اینکه افتخار می کنم که زمانی با امثال مشحون و آقای مولاییمنش و آقای عرب مازار و آقای بادامچی و ... دغدغه ی مشترکی داشته م و با این دوستان زیر پرچم واحدی تلاشی کرده م... و ضمن اینکه به بسیج خواهران فعلی شریف به جد امیدوارم... اما ... نگاهی به امروز بسیج شریف (همان که پارسال...!) تنهایی رهبر را با بلندترین صدا اعلام میکند... . . . چرا دعوای داخلی را به مجاااز می کشی ؟ چهار سال بین خودمان "تواصی به حق و صبر" کردیم...به خیال خودمان! حضوری اعتراض کردمی...خصوصی سوال رسیدیم...میل زدیم... نامه ی سرگشاده نوشتیم... بعد از تدفین...در غائله ی انحرافی نشریات امیرکبیر...در موارد دیگری که اینجا لزومی به تکرارش نیست... امروز بعد از اینهمه اگر اثری نمیبینی باید به خودت شک کنی... "نصیحت بدون عمل مثل آبی ست که بر سنگی سخت بگذرد"... عیب از بی عملی ماست... لذا زبان تواصی به کام میکشم . و خود را از مجموعه ای که نه جهاد(؟!)ش را قبول دارم و نه توان تغییرش به کنار... (تا شاید خدا لطفی کند و راه "عمل" بیابم) . . . گفتنی نیست که چقدر ادای این جمله ی تک واژه ای تلخ و سنگین و دردآور است... : نیستم. با این مجموعه نیستم...
-ضمنا گفتنیها را قبلا گفته م. و لذا خودم را موظف به پاسخ به هیچ کامنتی نمیدانم. -انشاالله که خدا بر توفیق دوستان در پیوستن به راهیان راهش بیفزاید) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 12:42 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
متن زیر عینا از رجانیوز کپی شده...بهرحال بنظرم قابل تقدیر و تدامه این حرکت...حرف ما از اول "رای به جریان و نه رای به فرد" بود ... درست همینه که 24میلیون حامی از فردای انتخابات ، 24میلیون چشم ناظر باشه... حرف ما... حرف ما اصلا همین متن زیره دیگه ! نامه 8 بسیج دانشجویی دانشگاههای بزرگ تهران پاسخی برای ابهامات انتصاب مشایی وجود ندارد
به گزارش رجانیوز، در این نامه که امروز در اختیار رسانه ها قرار گرفت، همچنین به احتمال حضور کردان و رحیمی در کابینه دهم اشاره شده و آمده است: هر اندازه كه اين آقايان پاك و حتي توانمند هم باشند، به هر حال وجودشان مايه قرارگيري دولت در موضع اتهام است. متن نامه بسيج دانشجويي دانشگاههاي امام صادق(ع)، اميركبير، تهران، خواجه نصيرالدين طوسي، صنعتيشريف، شهيد بهشتي، علامه طباطبايي، علم و صنعت به رئيس جمهور به شرح ذيل است: بسم الله الرحمن الرحيم جناب آقاي دكتر محمود احمدينژاد با سلام و تحيت انتخاب دوباره حضرتعالي آن هم با راي قاطع 24.5 ميليوني ملت در يكي از پرشورترين و باشكوهترين انتخاباتهاي تاريخ جمهوري اسلامي، بيترديد انتخاب دوباره مسير اسلام ناب محمدي (ص) و آرمانهاي حقيقي امام (ره) توسط ملت ايران بود. اين راي، راي به حقيقت يك تفكر در برابر جسد آن بود. راي به شما، نه راي به شخص حضرتعالي، كه يك نه بزرگ به شيخوخيت و صحابيگري مدرن بود كه قصد داشت با سو استفاده از نام امام و تحريف راه و آرمانهاي ايشان، پردهاي بر حقيقت مسير او كه همان مسير ولايت فقيه است، بپوشاند. جرياني كه در انديشه بود تا به كمك سابقه خود و به محاق بردن آن حكمت بالغه به يادگار مانده از آن رهبر فرزانه كه "ميزان حال فعلي افراد است "، خود را نماينده خط امام و حامي مستضعفان و دلسوز مردم ايران معرفي كند. اگرچه راي تمامي ملت، عزيز و ماجور است، اما تشخيص اكثريت مردم، انتخاب شما به عنوان نماينده مردم در پيشروي در مسير اين آرمانها بود. پس ميزان سنجش اعمال شما، همين آرمانها، و مفسر حقيقي آن آرمانها -يعني ولي فقيه- هست و خواهد بود. مردم با كسي عقد اخوت نبستهاند؛ هرگاه تشخيص دهند كه شخصي از آن مسير كه تفسير، تشخيص و رهبرياش با ولي فقيه است، منحرف شود، امر به معروف و نهي از منكر خواهند كرد و بسته به ابعاد هر مسئله و مراتب امر به معروف، در جهت اصلاح اقدام خواهند كرد. جناب آقاي رئيس جمهور حاميان حضرتعالي با معيارهايي شما را انتخاب كردهاند و تكتك حركات شما و دولت دهم را با همان معيارها خواهند سنجيد. حاميان شما و مردمي كه به شما راي دادند، از آناني نيستند كه چشمبسته پشت سر شما به راه بيفتند و هر عمل شما را ولو خلاف اصول اسلام ناب، قانون و منطق باشد، مورد تاييد قرار دهند. همانطور كه اين راي قاطع ملت، پشتوانه اصلاحات اساسي در جهت پيشرفت انقلابي كشور است، به همان ميزان نيز، سدي محكمتر از گذشته در برابر انحرافات در عملكردهاي دولت دهم خواهد بود. اين روزها به زمان انتخاب اعضاي دولت دهم نزديك ميشويم و اين اولين آزمون سنجش دولت جديد با سنگ محك اصول انقلاب خواهد بود. كساني ميتوانند به پيشروي كشور در مسير امروز انقلاب يعني "پيشرفت و عدالت " كمك كنند كه اولاً خود به خط انقلاب -يعني خطي كه به تببين معمار كبير انقلاب، سكانداري آن در دستان وليفقيه است- عملاً پايبند باشند، نه اينكه در صفوف رياكاران ظاهرساز يا تكنوكراتهاي نمازخوان باشند. ثانياً توانمندترين فرد بين پايبندان عملي و متعهدين براي برداشتن بار از دوش مردم و خدمتگزاري در آن مسئوليت باشند، نه اينكه خود باري بر دوش مردم و مستضعفان شوند و با بيهنري خود، مايه خفت دولت منتخب مردم و در نتيجه مردم و محرومين شوند. ثالثاً با مجموعه همكاران خود، يك تيم واحد و منسجم را تشكيل دهند، نه اينكه در يك مجموعه هركس بار خدمت به مردم را به يك سمت بكشد و در نهايت آن بار آواري بر سر مستضعفان گردد. اين سه ملاك، هر سه مهماند و نبايد يكي فداي ديگري شود كه اگر چنين شود، بيش از دولت كه مشغول كار و تلاش است، مستضعفان و حاميان انقلابند كه دلسرد خواهند شد، و اين دشمنان داخلي و خارجي قسمخورده اند كه به تمسخر خط انقلاب و گوشه و كنايه زدن به رهبري و پيروان انقلاب خواهند پرداخت. رئيس جمهور منتخب ملت همانطور كه ملت نه يك بار و نه با يك راي ساده و مسبوق به سابقه، كه دو بار آن هم با بينظيرترين رأي به يك رئيس جمهور در تاريخ جمهوري اسلامي، شما را در آزمون اين ملاكها موفق دانستهاند، تمامي همكاران شما را در دوره گذشته سنجيده و منتظر اثربخشي نتايج اين سنجشاند. بسياري از اعضاي دولت نهم به خوبي توانستند تا با دولت كار و تلاش همراه شوند. آن عده نيز كه نتوانستهاند يا هم مسير نبودهاند، در ميانه راه تعويض شدند يا اكنون بايد در صف افرادي باشند كه در دولت دهم تعويض خواهند شد. ارزيابي كلي ما از دولت نهم، اين طور نشان ميدهد كه كم نبودند مواردي كه افراد انتخاب شده، نمرات قابل قبولي در ملاكها ميگرفتند، اما بالاترين نمرهها را در بين افراد موجود نداشتند. واقعيت تلخي كه بايد متذكر شويم اين است كه به وضوح در دولت نهم ديده ميشد كه از تمام ظرفيتهاي اصولگرايان واقعي (و نه جناحي) استفاده نشد. خصوصاً به اسم ملاك سوم -يعني همراهي و انسجام كابينه-، عدهي زيادي از بهترينها كه در همين انتخابات اخير نيز سرفرازانه و بيمنت از آزمون بيرون آمدند، به حاشيه رانده شدند. درحاليكه رئيسجمهوري كه بازوي اجرايي توانمند خط انقلاب شده است، اگر از تمام ظرفيتهاي اصولگرايي حقيقي (و نه جناحي) استفاده نكند، ضمن بيمهري به اين مسير، هم فرصت آشنايي و مجرب شدن نيروهاي انقلابي و دلسوز، و هم فرصت پيشرفت بيشتر را از مردم گرفته است. درست است كه ملاك سوم -يعني انسجام-، يكي از ملاكهاي انتخاب است، اما تنها يكي از ملاكهاست و تمام آن و حتي مهمترين آنها نيست. درضمن توقعي كه از رئيسجمهور اصولگرا ميرود، اين است كه دايرهي خدمتگزاران را بازتر و بازتر كند و تمامي دلسوزان كشور را به اين مسير رهنمون كند و اجازه هدررفت كوچكترين ظرفيت خدمتگزاري اصولگرايانه را نيز ندهد، نه اينكه عدهاي از بهترينهاي امتحانپسداده را نيز در بيرون دايره قرار دهد. در كنار اين مسئله، در آزمونهايي دولت نهم نمره منفي در كارنامه خود ثبت كرد. نمره منفياي كه مردم نشان دادند هنوز اميد اصلاح آن را دارند و نبايد اميدشان به يأس مبدل گردد. به وضوح و صراحت خدمتتان عرض ميكنيم كه ما در آزمون انتصاب و ابقاي آقايان مشايي، رحيمي و كردان به دولت نهم نمره منفي ميدهيم. اگر بگذريم از نقاط تاريك و مبهم در پرونده شخصي آقايان رحيمي و كردان كه قبولي آنها را در ملاك اول -يعني مهمترين ملاك كه همان پايبندي عملي به خط انقلاب است- نيز در پرده ابهام فرو ميبرد؛ همچنين اگر بگذريم از سخنان مختلف آقاي مشايي كه نه يك بار و دو بار كه به تواتر تكرار شده است و هر بار به نوبه خود دردسري براي دولت نهم به وجود آورده است؛ اگر فرض كنيم كه در تمامي اين موارد اشتباه سهوي رخ داده يا مردم و حاميان دولت تحت تأثير رسانهها قرار گرفتهاند، باز هم يك چيز مشخص است كه هر اندازه كه اين آقايان پاك و حتي توانمند هم باشند، به عمد يا به سهو، از روي ضعف اطلاعرساني دولت يا از روي ضعف تفكر مردم و حاميان دولت، به هر حال وجودشان مايه قرارگيري دولت در موضع تهمت است. حتي اگر با اين نگاه حداقلي هم نگاه كنيم، باز هم با توجه به قاعده لزوم پرهيز مومن از موضع تهمت، چنين افرادي شايستگي حضور در دولت انقلابي را ندارند. گرچه نقاط تاريك و ابهام در باب نمره اين افراد، در تمامي ملاكهاي ذكر شده -از صدر تا ذيل- همچنان به جاي خود باقيست و اگر براي عدهاي قليل هم بتواند مرتفع شود، بعيد است كه بتوان براي تمامي مردم مومني كه در اين انتصابها سوال دارند، پاسخي درخور ارائه داد. آقاي رئيس جمهور توقعي كه مردم و حاميان مردمي حضرتعالي دارند، مشورتپذيري واقعي و اثربخشي به تذكرات بجاي آنهاست. انتصاب دوباره و حتي بدتر از آن ارتقاي اين آقايان و امثالهم -بدون كوچكترين توضيح و اقناعي-، در وهله اول دهنكجي به مردم و حاميان مردمي دولت است. فراموش نكنيد كه اگر حاميان شما كساني بودند كه تحت تأثير جو يا فشار رسانهها و عدهاي نخبگان قرار گرفته بودند، اساساً نبايد به شما راي ميدادند يا دست كم نبايد براي انتخاب مجدد شما از دل و جان مايه ميگذاشتند و هزار تهمت و لقب نصيب خود ميكردند. البته منتي بر شما نيست، چون اين كار را در جهت آرمانهاي انقلابشان ميدانستند، و آنانكه دل در گرو آرمانها دارند و نه افراد، كوركورانه پشت سر كسي به راه نميافتند، و اگر ببينند او به چاه ميرود او را همراهي نميكنند (آنچه كه متأسفانه در شرايط امروز كشور از عدهاي سر ميزند)، بلكه درصورت لزوم تنها به تذكر لساني اكتفا نخواهند كرد و به خاطر اصولشان دست به اقدام عملي خواهند زد. جناب آقاي دكتر احمدينژاد فراموش نكنيد كه شما نماينده منتخب خط حقيقي امام شدهايد. آسيب اشتباه شما، تنها به شخص شما يا دولت نخواهد رسيد، بلكه هر اشتباه اين دولت -چه در انتصابات و چه در عملكردها- چندين برابر به كند شدن بالندگي اين جريان و نااميدي مستضعفان و مردم حامياش خواهد انجاميد. بدانيد كه فرزندان امام و رهبري به خاطر اصولشان قاطعانه با هر انحرافي كه از اين خط سر بزند، برخورد خواهند كرد و از آنجا كه در اين شرايط خطير كشور -كه دشمنان داخلي و خارجي خط امام در كمين نشستهاند-، هر خطاي دوستان، هزينههاي جبرانناپذيري را وارد خواهد نمود، در صورت عدم اثرگذاري تذكر زباني و قانع نشدن، بدون اغماض و مسامحه دست به اقدام عملي براي اصلاح خواهند زد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 22:20 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(پیوند روزانه رو ببینید: هاله ی نور موسوی! -وحید جلیلی) چند روز قبل یه جایی چیزی نوشته بودم که چرا می گم انقلاب مخملی توی ایران اصلا معنی نداره؟ با عنوان "الحمدلله الذی جعل اعدائنا من الحمقا" . یکی از بچه ها کامنت گذاشته بود: انشاالله "حمد"بعدی مون این باشه: "الحمد لله اذی جعلنا من المتمسکین بولایة" چقدر زود تعبیر شد... خطبه های امروز ، همان "فلق"ی بود که دیشب انتظار میکشیدیم... (با توجه به اینکه متن صحبتها هنوز روی سایت نیامده، از یادداشتهایی که خودم برداشتم؛ یه پرتوهایی از نوری که امروز تاریکیها رو شکافت...: ) - و قد نزل الله السکینة علی القلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمنهم و لله جنود السموات و الارض... ابتدائا قیاس تلویحی این شرایط با شرایط "حدیبیه"...!!! و تاکید بر اینکه معنویت است که موجب میشود مومن در طوفانهایی که هیچکس نمیفهمد چه می کند و چه باید بکند، راه را گم نکند و با آرامش و اطمینان به خدا فکر کند و بسنجد و...و همین هم ایران را از بحرانهایی که هر کدامشان برای بنه کن کردن یک کشور کافی بود، عبور داد... (اینجا من جواب سوالی که شهریور از بعضی رفقا پرسیده بودم را گرفتم!) اینها یعنی ملت ایران مشمول رحمت الهی ست. البته این یک مسئله ست، و "حفظ رحمتهای الهی"هم یک مسئله ی دیگر.نباید با خوشخیالی که بله خدا مراقب کشور ما هست! غافل شوید و... - آنچه که 22 خرداد را بعنوان یک پیروزی در تاریخ ثبت کرد : o 22 خرداد امسال نمایش عظیمی بود از احساس مسئولیت مردم برای کشور o 22 خرداد امسال نمایش عظیمی بود از روحیه ی مشارکتجویی مردم در اداره ی امور کشور o 22 خرداد امسال نمایش عظیمی بود از دلبستگی مردم به نظام اسلامی شان o نسل جوان ما ،بخصوص ، نشان داد که همان شور سیاسی و همان شعور سیاسی و همان تعهد سیاسی نسل اول انقلاب را دارد. با این تفاوت که تازه برای نسل اول کوره ی حرارتزای انقلاب و جنگ هم بود و حالا نیست. (اگه همه ی زور زدنهای این مدتمون هم فقط نتیجه ش همین اعلام رضایت باشه می ارزه J) o این انتخابات "مردم سالاری دینی" را به رخ عالم کشید. راه سومی میان دیکتتوری و دموکراسی بدون معنویت - نکته ی سوم "رقابتها" بود. رقابتهای شفاف و آزاد و جدی بین نامزدها همه دیدند. فرض ما این بود و هست که این رقابت بین نامزدها، رقابت جریانهای متعلق به نظام اسلامی ست. هر 4 نفر از عناصر همین نظامند. این حرف که رقابت بین موافقین و مخالفین نظام است را رسانه های خارجی و اغلب صهیونیست القا کردند...(من معذرت می خوام همینجا ...) البته بنده "همه ی" دیدگاهها و عمکردهاشان را قبول ندارم اما مبنا این است که مردم طبق معیارهای خودشان انتخاب می کنند . میلیونها اینطرف و میلیونها آنطرف رای دادند به کسی که برا خدمت به این نظام اسلامی صالحتر می دانستند. مردم هم در چارچوب نظام عمل کردند. - ملت مطمئنند و طرفداران نامزدها هم مطمئن باشند این نظام اسلامی اهل خیانت به آرائ ملت نیست. سازوکارهای قانونی ما امکان تخلف نمی دهد (انهم 11 میلیون!). البته بنده گفتم و شورای نگهبان هم قبول کرد: اگر مستنداتی ارائه شد از مجاری قانونی باید رسیدگی بشود. من به هیچ وجه با این بدعتها موافق نیستم. اگر چارچوب قانون شکسته شد دیگر هیچ انتخاباتی مصون نخواهد بود. - خطاب به نامزدها: o امروز یک لحظه ی تاریخی برای کشور است. نگاه کنید به وضع دنیا. به وضع خاورمیانه وضع اقتصاد دنیا وضع کشورهای همسایه مان:افغانستان و عراق و پاکستان.هشیار باشید اشتباه نکنید. وظیفه ی مردم حضور بود که به بهترین وجهی انجام دادند. وظیفه ی ما و شما بیشتر است. o افرادی که مرجعیتی دارند. برخی ازشان حرف شنوی دارند، اگر اندکی افراطی گری کنند، دامنه ی این افراط چنان به بدنه ی جامعه می رسد که خودشان هم دیگر نمی توانند جمع کنند!هر افراطی زمینه می شود برای افراط دیگری... o اگر بخواهند اینها (نامزدها.نخبگان سیاسی) برای اصلاح ابرو، چشم را کور کنند قطعا مسئول خونهای ریخته شده هستند(این قسمت را بعدا دقیقتر جمله ی خود رهبر را چک کنید) o بر خودتان مسلط باشید. سعه ی صدر داشته باشید. ببینید دستان دشمن را. من به این برادرها عرض میکنم به مسئولیتتان دربرابر خدا فکر کنید. به جملات آخر وصیت امام بیاندیشید. قانون فصل الخطاب است. قانون را فصل الخطاب بدانید. o انتخابات اصلا برای چیست؟! برای اینکه همه ی اختلافها سر صندوقها حل و فصل شود. سر صندوقها مشخص شود مردم چه می خواهند نه در کف خیابانها . اگر قرار باشد بعد از هر انتخاباتی آنها که رای نیاوردند اردوکشی کنند. آنها هم که آوردند متقابلا ... مردم چه گناهی کرده اند؟ مردمی که خیابانها محل کسب و کار و معاش آنهاست چه گناهی کرده اند که شما میخواهید طرفدارانتان را به رخ هم بکشید؟ o اگر این تجمعات پوششی برای تروریستها درست کند مسئولیتش با کیست؟ کشته شده ها از مردم و بسیج مسئولیتش با کیست ؟ بریزند دانشجویان حزب اللهی(نه آن خرابکارها هم!) بزنند اسم رهبری هم بیاورند! o این تصور هم غلط است که با این تجمعات اهرم فشاری ایجاد کنند بر مسئولین که مثلا بخاطر مصلحت به خواسته شان تن بدهند. اولا تن دادن به مطالبات غیرقانونی زیر فشار ابتدای دیکتاتوری ست.این اشتباهی محاسباتی ست از عوامل پشت صحنه که اگر مصلحت باشد مردم در موقع خود آنها را هم خواهند شناخت. o انسان دلش خون می شود از اینها. من از همه می خواهم به این زورآزمایی خیابانی خاتمه دهید. o من از همه ی برادرها می خواهم اصل را بر برادری بگذارید. جشن پیروزی 40 میلیونی را جدی بگیرید. راه قانون هم باز است. اگر کسی بخواهد راه دیگری درپیش بگیرد. من باز خواهم آمد و با مردم صریحتر صحبت خواهم کرد. - نقاط مثبت مناظره ها: o ابتکار جالبی بود. صریح و شفاف o زد توی دهان هرکسی که می گفت این رقابتها نمایشی ست! o همه شفاف حرف دلشان را زدند o سیلابی از انتقادات راه افتاد و همه مجبور شدند پاسخگو باشند o مواضع احزاب و گروه ها ،بدون پیچیده گویی،عریان، جلوی چشم ملت قرار گرفت o مردم احساس کردند که در نظام اسلامی ،"بیگانه" به حساب نمی آیند o نشان داد نظام اسلامی اندرونی و بیرونی ندارد o معلوم شد که رای مردم ناشی از همین تأملات خواهد بود و "زینتی" نیست. یقینا یکی از علل این افزایش 10 میلیونی مشارکت مردمهمین بود که مردم "ذهنشان وارد صحنه شد" o دامنه ی این مناظره ها به خیابانها و حتی خانه ها هم کشیده شد و قدرت انتخاب مردم بالا رفت. § البته این گفتگوها در سطح ملت نباید کش پیدا کند و الّا تبدیل به کینه و کدورت شده و نتیجه ی عکس می دهد. § اما در سطوح مدیریتی خوب است که همواره وجود داشته باشد(با رفع عیوب البته!). در این صورت یک دفعه سر انتخابات اینطور حالت "انفجاری" به خود نمی گیرد. § گاهی از کسی انتقاد می شود، این انتقاد یک فرصت است برای او که کارهایش و دلیل کارهایش را تبیین کند برای مردم - نقاط منفی مناظره ها: o گاهی جنبه ی منطقی ضعیف می شد و جنبه ی احساسی و عصبی و تخریبی می یافت. o سیاه نمایی وضع موجود . و سیاه نمایی گذشته. o طرح اتهاماتی که اثبات نشده است o تکیه بر شایعات o بی انصافی هم نسبت به این دولت و هم نسبت به قبلی ها § حتی از دو سه ماه قبل از انتخابات، نسبتهای خلاف و بدترین تهمتها به رئیس جمهور قانونی کشور که متکی به آرائ ملت و مورد اعتماد ملت بوده نسبت دروغگویی دادند! کارنامه ی جعلی درست کردند! فحاشی کردند(خرافاتی و رمال و...)از این نسبتها خجالت آور دادند.اخلاق و قانون را زیر پا گذاشتند. § از این طرف هم کارنامه ی درخشان سی ساله کمرنگ جلوه داده شد. اسم برخی افراد برده شد که عمرشان را در راه این نظام صرف کرده اند (من در خطبه ها اسم نمی برم اما چون اسم بردند مجبورم...) آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق. البته کسی نسبت فساد به این آقایان نداده. در مورد بستگان هم باید اثبات شود. و اگر اثبات شود، فرقی بین آحاد جامعه نیست. طوری گفتند که باعث شد ملت و جوانان طور دیگری فکر کنند. § در مورد مفاسد اقتصادی موضع نظام روشن است: در هر نقطه ای باید با آن مبارزه شود. § ما مدعی نیستیم در کشور فساد نیست. اگر نبود که آن نامه ی 8 ماده ای ر چند سال قبل نمینوشتیم! اما این نظام از سالمترین نظامهای موجود است. مطلقا درست نیست که طبق گزارش صهیونیستها بیاییم این کشور را متهم کنیم. درست هم نیست که شخصیتها را زیر سوال ببریم. - (چقدر حرص میخوردیم که :بابا! مسئله ی آقای هاشمی مسئله ی یه خط فکریه! اگه عرضه داریم اینو تبیین کنیم قضیه "دزدگیری"نیست...ما عرضه نداشتیم! اما رهبر در چند جمله!...) : آقای هاشمی از اصلیترین افراد این نهضت بود و از مبارزین جدی و پیگیر. و بعد از انقلاب از موثرترین شخصیتها در کنار امام و رهبری. بارها تامرز شهادت این مرد پیش رفت. اموالش را صرف این نهضت و مبارزین کرده. در سالها مسئولیتهای گوناگون موردی سراغ نداریم از مال انقلاب برای خود اندوخته باشد. من البته در موارد متعددی با ایشان اختلاف نظر داریم. طبیعی هم هست.اما مردم نباید توهم کنند! البته بین ایشان و رئیس جمهور از همان اول انتخابش(84) اختلاف نظر بود در سیاست خارجی. در مسائل فرهنگی. در نحوه ی اجرای عدالت. البته نظر آقای رئیس جمهور به نظر بنده نزدیکتر است. - - من در مشهد( 1 فروردین1388)هم گفتم : دشمن از الان دارد در انتخابات ایران تشکیک میکند و می گویند تقلب خواهد شد.به دوستان خوبمان گفتم نگویید این حرفی را که دشمن می خواهد رسوخ دهد.و دشمن می گفت اگر مردم به آینده امید نداشته باشند در انتخابات شرکت نمی کنند. اگر مردم به نظام اعتماد نداشته باشند در انتخابات شرکت نمی کنند. اگر مردم احساس آزادی نکنند در انتخابات شرکت نمی کنند... این انتخابات نشان داد که این ملت با امید و نشاط ملی زندگی میکند... این اعتماد ملت به نظام را می خواهند بگیرند. بگویند شما اشتباه کردید به نظامتان اعتماد کردید! نظام شما قابل اعتماد نبود. در نتیجه ی آن مشارکت مردم را بگیرند. در نتیجه تزلزل در ملت ایجاد کنند. این ضررش از سوزاندن بانک اتوبوس و از همه چیز بیشتر است. - روند رفتاری سران و رسانه های استکبار: o قبل از انتخابات در اصل انتخابات ایجاد تردید می کردند تا شاید شرکت مردم کم بشود. o البته این نتایجی که حاصل شد را حدس میزدند اما مشارکت 85درصدی را نه! غافلگیر شدند. فهمیدند که سرفصل جدیدی در مسائل مربوط به جمهوری اسلامی ایران باز شده (خیییلی جای تامل داره این حرف اینجا!) که مجبورند آنرا بپذیرند و خودشان را با آن وفق بدهند. در مسائل خاور میانه، هسته ای و... o وقتی اعتراض برخی نامزدها را دیدند احساس کردند فرصتی است! چشمشان که به این تجمعات خیابانها افتاد نقابشان کنار رفت! آمریکا،فرانسه، انگلیس،و... :"ما منتظر چنین روزی بودیم که مردم ایران به خیابانها بریزند"!!! از آنطرف نامه به ایران مینویسند و ابراز ارادت می کنند به جمهوری اسلامی! کدام را باور کنیم؟! o از اینطرف هم خط داخلی آنها فعال شد : خط تخریب خیابانی. سلب امنیت جانی و مالی مردم.(که ربطی هم به مردم و طرفداران نامزدها ندارد.) o این کاری که در ایران ناشیانه از برخی سر زد اینها را به طمع انداخت فکر کردند ایران هم گرجستان است! طرف صهیونیست توهم برش داشت گفت من اینقدر در گرجستان خرج کردم حکومت را عوض کردم ایران هم...! با کجا مقایسه می کنید ایران را ؟!!! - آنچه به چشم من از همه زشت تر آمد اظهار دلسوزی اینها برای حقوق بشر در ایران بود. شما اصلا حقوق انسان می فهمید یعنی چه؟ افغانستان را کی به خاک و خون دارد می کشد؟ عراق زیر چکمه های کیست؟ فلسطین...؟ در همین آمریکا در زمان دموکراتها 80 نفر زن و مرد فرقه ی داودی را زنده زنده سوزاندید... اندکی شرم و حیا...! - ای سید ما و ای مولای ما!... (دیگه خودتون برید بخونید)
عجیبه! گاهی بر ما جماعت خوشحال، امر مشتبه میشه که "مدافع ولایتیم"!!! نه عزیزم! ولایت تا اینچنین است نیازی به دفاع امثال تو (فروزنده!) نداره! بلکه همه چیز اسلام و ایران و ازجمله خود تو بواسطه ی تقوا و روشن بینی و تدبیر و شجاعت اوست که مانده اید...همینجا هم عذر می خوام از بعضی دوستان عزیز که نگرانیهای ما تو این چند روز مزاحمشون شد! الآن می فهمم چرا یارو اسرائیلیه می گفت ایران تا وقتی ره بر داره هیچ کاریش نمی شه کرد! حسابی مشعوفم و مطمئن. (از دلم هم دراومد که از 800تا بیانیه ای که با خون دل آماده شده بودن 400تاش رو اون پسره ی جوگیر مثلا نگهبان ازم گرفت و دیگه پس نداد 200تاش هم موند دست رفقایی که بیانیه پخش کردن دون شأن شان است و فقط 200 تاش رو ملت سه سوت تموم کردن و شاکی شدن که چرا کمه...) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 16:32 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
![]() قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ «1» بگو پناه می برم به خداوند روشنایی سپیده دم مِن شَرِّ مَا خَلَقَ «2» از شر آنچه که آفرید وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ «3» و از شر تاریکی(ابهام- فضای غبارآلود مسموم) آنگاه که فراگیر شود وَمِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ «4» و از شر افسونگران(رسانه ها!) آنگاه که افسون(مدیریت ذهن!شانتاژ!) کنند وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ «5» و از شر دوستان دیروز و حسودان امروز آنگاه که (در پناه تاریکی و اغوای افسونگران) حسادتشان را اعمال کنند و بیاید توبه کنیم بچه ها...باور کنید تقصیر از خودمونه...اللهم اغفر ذنوبی الذی تغیر النعم... شاید تیغ سپیده دم برآید و بساط تاریکی را و افسون را جمع کند و حسودان توطئه گر را رسوا... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 23:53 توسط فروزنده
|
||
|
|
|
|
|
«معترضین (که قطعا همه شون هم اراذل نیستند!) فردا به دعوت میرحسین سیاهپوش برای عزای شهدای درگیری به مساجد و تکایا میروند...»
اما به واقع چه کسی مسئول قتل این هموطنان است؟ اغتشاش را چه کسی شروع کرد؟ پدیده ی نیروی انتظامی در مقابل اغتشاش چه وظیفه ای دارد؟! چه کسی قبل از اینکه نتایج انتخابات اعلام شود حرف از "تقلب" زد؟ چه کسی بی اعتمادی به راه های قانونی اعتراض را بین مردم (منظورم همه ی مردم نیست! بلکه همان حضار ساکت تجمع دوشنبه ست) فریاد میزند؟ امروز صدا و سیما مقصر و محرک اصلی را دارد فائزه هاشمی نشان میدهد(و البته که رسانه ی ملی در سانسور و تحریف "ید طولا"یی دارد) اما رفقای اینترنتباز (وبگرد) که انشاالله هنوز یادشان مانده که فریاد "دروغ" و "تقلب" (با "دلیل نما"های سطحی و کودکانه و زنمآبانه! از جنس دلایل اخیر خانم رهنورد) را در این سه ماهه از چه طیفی می شنیدند؟! متاسفانه این دستگاه تحلیلی ناقص که تا روز انتخابات خروجی اش شایعه بود و تخریب و شانتاژ، این روزها خروجی دیگری هم دارد: به خیابان آوردن مخاطبین !!! می گویم "مخاطبین" و نه "اوباش"! که اوباش برای بیرون ریختن نیازی به تغذیه و حمایتی بجز "تغذیه ی رسانه ای" دارند!!! اما همین "مخاطبین متشخص" و "تجمع سکوت" میتواند بستر مناسبی جهت عرض اندام کردن اوباش ایجاد کند. می تواند دست و پای پلیس را برای کنترل بموقع اراذل بگیرد.می تواند... و جالبتر اینکه نه دیروز "حجت موجه"ی بر "ناکارآمدی دولت نهم" داشتند (بجز "دروغگوست!!!" و تازه همان دروغ ها را هم که در مناظره نتوانستند اثبات کنند! حتی یک مورد را!) و نه امروز "حجت موجه"ی بر "تقلب" دارند !!! واقعا چیزی که این رفقای مرا به خیابان میکشد چیست؟ "حقم را میخواهم پس بگیرم" "رای مرا دزدیده اند!" و... چرا فکر میکنی رای تو را کسی دزدیده؟ "چون فلان رفیقم با شش نفر خانواده اش توی بیرجند به کروبی رای دادند ولی رای کروبی در خراسان جنوبی ۳ تا بود"!!! جل الخالق! وقتی متوجه میشود که رای کروبی در خراسان جنوبی ۹۲۸تا بوده دیگر برای چه به خیابان می رود؟!..."چون دارند مردم را میکشند" "دیکتاتوری و استبداد است!"(عین عبارتی که میرحسین برای حالتی که رای نیاورد بکار برده بود!!!) "سرکوب میکنند مردم را"و... !!! فاعتبروا یا اولی الابصار... - با یک ادعای حبابی ملت را از سه ماه قبل آماده ی اعتراض میکنی (بماند که با زور موج سبز قبلا به ایشان القا شده است که "اکثریتند" !!!) - و این اعتراض را به فضای ناآرام تبدیل میکنی(همان روز شنبه) بعد تا بیاید کسی از تو دلیل برای اعتراضت بخواهد دیگر ملت "خشونت دیده اند"(که طبیعی فضای اغتشاش است) - و چون یک طرف این خشونت "باتوم" جزئ لباس فرمش است خشونت را از چشم او و در نتیجه نظام!!!میبینند (و مهم هم نیست اساسا در آزادترین جوامع هم عقلا ضرورت وجودقوه ی قهریه برای حفظ امنیت بدیهیست! و اصلا هم مهم نیست که آن خونی که جاری میشود ناشی از سنگ یا تیریست که از کدام طرف پرتاب شده ؟!!!) ---------- آن خبر بالای صفحه مرا به یاد جمله ی "اصلاحات خون میخواهد" حجاریان انداخت... ---------- و به یاد "فله ای ثبت نام کنید تا رد صلاحیتها پررنگ شود" تاجزاده (سر انتخابات مجلس پارسال) انداخت... ---------- و به یاد شانتاژ و تحلیلهای ناقص با صدای بلند انداخت ---------- و به یاد "پیراهن عثمان"....
به راستی مسئول این خونهای ریخته شده کیست؟
دیگه خودم شرم دارم از اینکه بگم عزای کی بر کی؟(لذا بزبان لینک..!)خوش و سربسته گفت که :
ای جماعت نه اگر بیش، کمی عار کنید کی شما روزه گرفتید که افطار کنید؟!
ضمنا بحثهای مطلب "ما بت شکنیم شیشه شکن نیستیم" هم کماکان همونجا ادامه داره(میتونهادامه داشته باشه!) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 21:29 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
لینک مهم: دیدار رهبر با میرحسین
نکته: این نه بیانیه ست و نه متن ادبی و نه گزارش ... شاید کلاس وبلاگ آدم رو هم یک چنین متن نشُسته ای پایین بیاره! ولی فقط هرچی رو که خودم امروز دیدم نوشته م بعلت تحریفات احتمالی بعدی. هرجای متن که قطعی نیست، خودش واضحه! میگفت طرف با استرس رفت پیش امام که "دائم از خوزستان زنگ میزنن که عراقیها دارن میان جلو فلانجا رو گرفتن فلان جا رو هم..." امام یه نگاهی کرد با طمئنینه ی همیشگی گفت «به ایشان بگویید جنگ است آقا!» حالا هم حکایت ماست و تلفنهای مکرر که چه خبره؟! ... هیچی! آشوب است آقا! هیچ کدوم از این وقایع غیرطبیعی نیست! اما ماوقع امروز ...آنطور که من دیدم! نظر به اصرار ۴ ساله ی حضرات بر القائ این تصور خنده آور که دکتر احمدینژاد(کسی که خود برخاسته از جامعه ی دانشگاهیست!) از حمایت جامعه ی دانشگاهی و نخبگان محروم است، که در این یکی دو روز نیز اوج گرفته و شاهد«موضعگیری و اغتشاش آفرینی اقلیتی به نام دانشگاه شریف» بودیم. دوستان(بر و بچه های شریفی حامی دکتر ، آن عده ای شان که تهران بودند و امتحانهاشان هم یک مقدار سبک تر بود) تصمیم گرفتند یک تجمع نمادین و آرام جلوی درب اصلی دانشگاه داشته باشیم تا مردم "همه ی دانشجوهای شریف" را با هم ببینند و قضاوت کنند... دیشب هر یک نفر به 3«4 رفیقی که میشناخت تلفن زد و کم کم بچه ها مطلع شدند... صبح ساعت 9 بچه ها جلوی درب اصلی جمع بودند. اما خبر رسید که امروز فرمانداری تهران صریحا اعلام کرده که هر تجمعی غیرقانونی... و از طرفی دانشگاه بعد از اغتشاشات دیروز تعطیل بود و فقط دانشجوهای دکترا و کارمندان اجازه ی ورود داشتند. از آنجا که «مسجد دانشگاه شریف جزئ دانشگاه محسوب نمیشود» درب مسجد به خیابان باز شد و بچه ها تعهد اخلاقی دادند که از دربهای داخلی مسجد ، وارد دانشگاه نشوند و همانجا(توی مسجد) بمانیم تا ظهر اگر تجمع(غیر قانونی) معترضین برگزار شد، ما هم با رعایت فاصله کنار آنها حضور داشته باشیم تا تصویر دانشجویان شریف کامل به ملت ارائه شود.(بر این تصمیم و منطق اتخاذش نقدهایی هست که به موقع خواهیم گفت) حدود 3 ساعتی در مسجد "الاف" بودیم! یا بعبارتی "زندانی"! درب بیرونی قفل بود و دربهای داخلی را هم اخلاقا متعهد بودیم که ازشان رد نشویم...فرصتی شد اجباری برای تبادل نظر و گفتگو و هماهنگتر شدن و احیانا غر زدن بعضیهامان! و ... حدود ساعات نماز ظهر تجمع معترضین پشت درب اصلی بالا گرفته بود و –ظاهرا- نگهبانی هم از خروج بچه ها و رفتنشان به خیابان جلوگیری میکرد(بماند که به نگهبانی چه ربطی داشت؟!!!) تا اینکه «معترضین درب اصلی را شکستند و وارد دانشگاه شدند!» که البته با توجه به اینکه درب ماشین رو تا آنجا که بنده دیدم باز بود(!) در واقع احتمالا فقط آن مانع متحرک جلوی درب(گیت؟! ...ببخشید الآن هرچی فکر میکنم اسمش رو یادم نمیاد!) شکسته بود که توی دست بچه های نقاب(ماسک!)دار معترض بود. خلاصه بعد از نماز ظهر و عصذر از اونجا که معترضین هم دیگه توی دانشگاه بودند، ما هم اجازه یافتیم که از مسجد بیرون رفته و به دوستان ملحق شیم! دقایق اول طبیعتا یک عده آدم "درب شکسته" اینقدر داغ هستند که با دیدن یه عده آدم اغلب منضمم به ریش یا چادر و البته پرچم ایران و پلاکاردهای کذا واکنشهای تند نشون بدن و حتی به سمت بچه ها (خانمها!!!) حمله کنند! اول خودشون! و بعد که زنجیر انسانی جلوشون تشکیل شد بطریهای آبشون و حتی سنگ رو سر بچه ها (خانمها!) میریخت و بعضا یکی دو نفر از بچه ها (آقایان!) غیرتی شدن و خواستن برخوردهایی کنند و سریعا توسط باقی بچه ها کنترل شدند! چیزی هم به صورت آقای آ. ژاشیده شد(برخی گفتند اسپری(؟) و برخی گفتن "دود آتش" و... بهرحال اطلاع دقیق ندارم ) که حالشون بد شد و یه مقدار بچه ها عصبانی شدن و بسرعت مجددا آرام... بعد آقای دهنوی یه چیزهایی گفت که اصلا صداشون نمیرسید ! بعد هم حرکت کردیم و دور زدیم رفتیم پشت آمفی تیاتر. یعنی عملا از معترضین جدا شدیم و سمت راست پشت نرده ها مقابل خیابون مستقر شدیم و شروع کردیم شعار دادن...و این مسئله بود تا ساعت حدود 16:30 که خانمها متفرق شدند و دیگه بنده خبر ندارم. همین! ضمنا شعارهای بچه ها مثلا "دولت خدمتگزار! آماده ی تلاشیم" "هموطن هموطن رای تو حجت ماست. تلاش و سازندگی شعار ملت ماست" "همدلی همدلی تا اعتلای ملی" "چپ راست کارگزار علیه خدمتگزار" "شریفی بیدار است از فتنه ها بیزار است" "آزادی اندیشه با اغتشاش نمیشه"و... و یه مقدار هم شعارهای رایج این روزها متاسفانه! بود
(ادامه ی ماجرا از قول یکی از کامنتها- اگه کسی تکمله یا اصلاحیه داره استقبال میکنم) : این بعدشه: |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 21:42 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم وقتي ميگويم "موج سبز افشا شد" منظورم اين است كه "رايجترين تاكتيك اپوزسيون (۱) افشا شد" !... تاكتيك "شانتاژ" تاكتيكي كه اين موج سبز نه تجربه ي اولش است و نه احتمالا تجربه ي آخر : مرحله ي اول: طرح يك ادعاي كاملا دروغ (حتي گاهي از نوع شاخدار!) مرحله ي دوم : (اگر ادعاي فوق به حد كافي فيدبك مساعد گرفت!) فرياد زدن ِ ادعاي فوق (اگر نگرفت، مدتي سكوت و بعد امتحان كردن يك ادعاي ديگر!) (اينجا عده اي شروع كرده اند به پاسخ دادن به ادعاي كذب كذا و عده اي هم كه "صرفا خوششان آمده"از اين ادعا، با ما(!) همراه شده اند!) مرحله ي سوم: گوشمان را محكم ميگيريم و با با همراهان جديدمان همه با هم بيشتر داد ميزنيم! (مثلا توي خيابان ميآييم و سراسر سبز، راه مردم را با تجمعان مي بنديم و بنرهاي "تورم 50 درصد!!!" و "رئيسجمهور دروغگو"(اصلا مهم نيست چه دروغي؟!) و 100 ميليارد كو؟ و حق اهل تسنن و ... مان را توي چشمشان مي كنيم هيچ سوالي را هم از كسي نميشنويم) يك مثال: بنده توي يك جمعي نشسته ام و با هم گپ ميزنيم. اگر يك نفر بلند شود بپرسد"اگر تو جيب مرا بزني چه ميشود؟" خب من سعي ميكنم به اين سوال عجيب و نابجا پاسخ منطقي بدهم"بالاخره جيب همه را ميگردي و توي جيب من شي مسروقه را پيدا ميكني يا از من شكايت ميكني و..." حال اگر نفر دومي هم بي توجه به اين توضيحات بلند شود و همان سوال را تكرار كند و نفر سوم و نفر چهارم...خب هر تماشاچي بيطرفي تصور خواهد كرد كه لابد بنده جيببرم ! ... به اين ميگويند شانتاژ. تاکتیکی كه ده سال قبل در مورد "بطلان ولايت فقيه" در پیش گرفتند و چند سال بعدش در مورد "شوراي نگهبان مانع حضور كانديداي اصلح و انتخابات آزاد است" و 4سال قبل سر "احمدينژاد اگر بيايد دست آدمهاي آستين كوتاه را قطع ميكند!!!" و در اين 4 سال اخير هم كه ديگر الي ماشاالله ! وجه مشترك همه ي اينها دو چيز است : ۱. "اصلا لزومی ندارد که حقیقت داشته باشد!" ۲. "اصلا قصد ندارند جواب بشنوند"!!! حالا يك بار در تاريخ، 50ميليون بيننده معني ِ شانتاژ را فهميدند بلكه به عينه ديدند! اين كم اتفاقي نيست. هرچند حضرات كماكان انگشتها را توي گوش فشار ميدهند و پلكها را برهم و (و حتي نمي دانند به چه چيزي بايد افتخار كنند؟! شعار "چيزچيز تا پيروزي" را خوشحالانه تكرار ميكنند! شعاري كه معني اي جز "پيروزي بدون لياقت پيروزي" ندارد !!!) . و بحمدالله كه صحنه ي مظلومانه(!!!)اي كه آقاي موسوي به موقع به ذهنشان رسيد كه ايجاد كنند؛ هم توجيه آبرومندانه ايست براي ادامه ي فرآيند شانتاژ و ناديده گرفتن حقيقت آن 90 دقيقه! (و بماند که ۹۰ دقیقه حرف حق خوردن کجا و ۴ سال حرف ناحق!) به راستي آيا جاي سكوت مودبانه و اخلاق مدارانه ، در صحنه ي 90 دقيقه اي مناظره ي رودرروست كه طرفين امكان مساوي در دفاع از خود دارند؟ يا در ميتينگهاي 3 ماهه ي انتخاباتي در جمع هواداران ِ"سبز" (بخوانيد: خودي) كه هرچه معني دار و بيمعني و صدق و كذب بافتي سوت و كف و هورا تحويلت دهند در حالي كه رقيب (مثل 4 سال گذشته...بل مثل 12 سال گذشته) غايب است كه از خود دفاع كند (يا اگر هم غايب نيست، غايبش ميكنيد! بطرق مختلف رواني و فيزيكي مثل جلسه ي كروبي در دانشگاه خودمان !) مطالب مرتبط: تنش زدایی ؟ + محافظه کار! + در حاشیه ی مناظره |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 15:43 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطلب رو هم ۳ روز قبل نوشته بودم که بواسطه ی اشاره ی امروز رهبر که این کار بدی نیست به شرطی که به اغتشاش و مجادله با مردم نینجامد فکر کردم بد نیست اینجا تکرار شه تا همه مطمئن شیم که... با این توضیح که مورد موافقت اغلب دوستان بودند این نکات؛ ۱. به مردم پیله نکنیم ! انشاالله قصد ما اینه که رایی و رایهایی تغییر کنه. حرف از یه "تصمیمگیری"ست.(و نه یه تیاتر خیابانی!) بله برای بنده و شما واضحه که به کی رای میدیم هزارتا دلیل هم داشتیم ده هزارتای دیگه هم تو این مدت از همدیگه شنیدیم! حالا مغزمون انبار اطلاعات و داده های تاریخی و پرونده های آدمها و آمار و خلاصه "استدلال" ه! اما مخاطب چطور؟ اگه مطمئنه و دلیل برای خودش قانع کننده هم داره که اساسا حرفی باهم نداریم! از "مناظره ی خیابانی" و ضربه فنی کردنش چیزی نه به ما میرسه نه به او و نه اتفاقا به تماشاگرها ! (تازه چه رسد که ضربه فنی بشیم!) اگه قصد تبلیغ چهره به چهره ست ۱۰ تا بشنویم یکی بگیم. ولی این یکی چیزی باشه که در نتیجه ی ۱۰تایی که شنیدیم ارائه شده جوابی که ویژه ی همین آدمه! چیزی که وادارش کنه فکر کنه...لازم نیست تا ته نتیجه گیری رو خودمون برا مخاطب ارائه بدیم... (به جایی نرسه که اینقدر نشنیده تند تند استدلالهایی که حفظ کردیم رو تحویل دادیم که به طرف فرصت ندادیم بگه من خودم احمدینژادی ام!) گاهی حتی بعضی اصطلاحات ما برای بعضی مخاطبها هیچ تعریفی نداره... مخاطب ما همین حجم داده رو تقریبا با همین ریت ارائه از طرف مقابل هم شنیده یا خواهد شنید وهنر اینه که یکدوم توی ذهنش بمونه و بهش فرصت فکر کردن و...بده ۲. وقتی تاکید میکنیم "میخوام آگاهی بخشی کنم" و روشن شی"و "رای آگاهانه بدی" و از این دست اولین برداشتی که مخاطب میکنه خودبرتربینی ماست و تصور "تو عوامی و نمیفهمی" و... دوستان دقت داریم این زحمتی که داریم میکشیم اگه بخواد منجر به انزجار ملت شه ... ! ۳. مخاطب رو تو موضع "اگه راست میگی جواب بده" نندازیم! ... این عمیقا موجب بیگانه دانستن ما با خودش میشه... ۴. درسته که سر اعتقادمون با کسی تعارف نداریم ولی... سعه ی صدر... ! اینا بالاخره آدمهایی در سنهای مختلف از اقشار اجتماعی مختلف با مشکلات مختلف و ... اینا بهر حال همون ملتی اند که ولی نعمت و...لطفا درک کنیم ۵. چند نفر به یه نفر نکنیم!...که کاملا بدور از انصاف و اخلاقه... بد نیست اساسا از همون اول دسته های دو سه نفره باشیم و این دو سه نفر کلا هرجا رفتند باهم برن... نه این سیستم " آخ آخ! فلانی تنها مونده یا علی ده نفری بریم کمک" که ضمن همه ی اون تاثیرات ذهنی منفی خودمونم مضحکه میشیم! حتی اگه تو این دو سه نفر خودشون بدونن که فلانیشون مثلا تو بحثهای قتصادی قویتره فلانی فرهنگی یا اجتماعی و فلانی... خیلی بهتره ۶. داد نزنیم!...بهیچ وجه عصبانی نشیم ۷. با آدمی که ادعا میکنه دلیل داره برای انتخابش یا رای ندادنش یا... دلیلی نداره وارد صحبت شیم! ۸. سعی کنیم بحثها حتی المقدرو کوتاه و دوستانه باشه و از همه مهمتر اینکه "با توافق ختم شه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 20:26 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
* ابتدائا برای پست "غیرمقطعی" قبلیم عمیقا متاسفم که باز داره فدای فضای مقطعی انتخاباتی میشه!...امید که مورد توجه مخاطبین خودش قرار بگیره! - همه ی داشته های موسوی منجی ، همین بود؟! میرحسین تنها دلیل ورودش به انتخابات را "احساس خطر" ذکر کرده بود؛ دیشب تمام این خطراتی را که احساس فرموده اند و روی سایتها و از همه ی تریبونهای تبلیغاتی نمایندگان رسمی ستاد محترمشان و سر زبان مبلغین خیابانی فریادشان میزنند ! یکی یکی برشمردند و وقتی دکتر ،خیلی ساده، بی اساسی ِ یکی دو تا از این خطرات را بعنوان مشت نمونه ی خروار ، نشان داد همه دیدند که این مهمترین خطراتی که سکوت بیست ساله میشکند به چه راحتی ای جز توهمات القا شده به میرحسین نازنین امام نیست ! (مثلا قضیه ی دانشجویان ستاره دار! که با جوسازی احساسی سعی شد به دولت مرتبط شود(!) (مشابه این قضیه را در لایحه ی حمایت از خانواده و گشت ارشاد هم داشتیم) یا مسئله ی اعتیاد("یعنی توی ۲۴سال قبل از این دولت اعتیاد نبود؟ یعنی کل مردم فقط همینهایی اند که در اینن چند سفر محدود شما دیدید؟!") یا مسئله ی "خودی و غیر خودی" ! که اساسا آن فرمان امام خطاب به دولت شما بود نه دولت نهم! و بخاطر فلان عملکردهای شما!... (همینجا شایان ذکر است: داده هایی که احمدینژاد از دهه ی شصت می داد نه اخبار در گوشی بود و نه پرونده سازی خاصی که تهیه اش نیاز به تعطیل کردن کار دولت داشته باشد. اگر یک بار احیانا کارتان به تحقیق تاریخی ای افتاده باشد خواهید دید که اینها نه فقط از خاطرات چاپ شده ی خود حضرات، بلکه از کل روزنامه های دهه ی ۶۰ که در دسترس همگان هم هستند کاملا مشهود است! مسئله ی خفقان سیاسی دولت یا بهانه گیری ها یا ... را قبل از کاندیدا شدن موسوی هم برای هر "تاریخ آشنایی" واضح بود!) یا مسئله ی کردان... یا همان قضیه ی "ریش سفید یا قانون؟" این صحنه گویای یک واقعیت بود : اخبار کذب + شانتاژ رسانه ای + موج احساسی + لعابی از ارزشهای کور و بیربط (که قبلا و قبلتر و خیلی قبلتر مفصل بحث شده)+ بی حافظگی تاریخی = جریان میرحسین - احمدینژاد "ضعیف کشی"کرد! یا بعبارت حق بجانبتر : احمدینژاد از دایره ی "مروت" و اخلاق اسلامی خارج شد. بله. بالاخره تواناییهای شخصی هرکسی متفاوت است و فارغ از "حقانیت ادعا" ، خود "توانایی مناظره" هم مهارتیست که بعضی دارند و بعضی نه. و این شاید صحنه را نابرابر میکرد. من هم از رنگ پریدگی مشهود موسوی عذاب کشیدم. من هم فکر میکردم اینجا شاید شرط جوانمردی آن نبود که احمدینژاد آن کند که با خودش کردند !(بویژه در بحث خانم رهنورد) من هم دلم سوخت از اینکه موسوی باید از حرفهایی دفاع میکرد که حرف خودش نیست. اما این بیش از هرکسی شاید به نفع خود میرحسین بود ! بالاخره هرکسی خربزه خورد پای لرزش هم... میرحسین میتوانست دیشب ببیند آنها که به دعوتشان و به حمایتشان پشتگرم است ، جز رسوایی(بند اول همین متن!) و پرونده های سیاه روی دستش نگذاشته اند ! چیزی که آقای خاتمی بعد از ۸ سال فهمید. چه اتهامات بی اساسی که برای کسب محبوبیت برای میرحسین به رقیبش نزده اند و دیشب میرحسین باید بجای آنها جواب میداد! چه فسادها (اقتصادی-سیاسی-ایدئولوژیک) که ... حرف از پسران هاشمی که غایبند زدن اخلاقی نیست؛ اما حرف از احمدینژاد کوچولوی دروغگو زدن در همه ی تریبونها که احمدینژاد(یا حتی حامیانش!) در آنها حاضر نیست که از خود دفاع کند؛ غیر اخلاقی نیست؟؟!!! این تناقض در مواضع میرحسین مشهود است :"من در ۱۶ سال هاشمی و خاتمی احساس خطری برای انقلاب نکردم" + " اشتباهات (بگو خطرات برای انقلاب!) دولتهای هاشمی و خاتمی را خودشان باید جوابگو باشند و نه من " !!!!
- آبروی نظام رفت ؟! آبروی نظام با "پشت هم حرف زدن" "در جمع طرفداران"میرود نه با مناظره ی رودررو. این حرفها (از هردو طرف) اگر خجالت میکشید که جلوی ملت و از تلوزیون بگویید، یا جرأت ندارید که جلوی یکدیگر بگویید؛ پس چطور این طرف و آنطرف در هر نشست و میتینگ انتخاباتی (هر دو طرف) بدون شرم و بدون ترس مطرح میکردید ؟! نفس عمل زشت نبود؟! به یکدیگر تهمت زدن (یکی بگوید مافیا و دیگری بگوید دروغگوی آبروبربادده و...) کار خوبی بود!؟ فقط جلوی ۵۰ میلیون نفر بد میشود؟! این تهمتها اثبات بشود یا نشود، یک مرض ۴ ساله در ایران است. دیشب این مرض فقط "بروز" کرد... و مگر برای درمان، جز بروز درد لازم است؟! باز هم میگویم این بحثها راهی بجز پیگیری قانونی ندارد... (میگویید دستگاه قضایی هم دستش با اینها...بالاخره "ملفیا"ست دیگه! میگویم یک آدم کاردرست قانونآشنای از جان گذشته مثل سلیمی نمین و دانشجوهایش بالاخره پیدا میشود که ته توی قضیه را مستند دربیاورد!) بعلاوه رسانه های ضداحمدینژاد که آنطور حواسشان جمع است که سر یک جمله ی کوچک او راجع به "استقبال شیراک از خاتمی" آنطور گرد و خاک کنند (البته با همکاری رسانه های حامی احمدینژاد!!!) مگر ممکن است در مورد این دعاوی عظیم سندی داشته باشند و ساکت بمانند؟؟؟ تازه تریبون نماز جمعه هم بماند! و تازه فرصت رضایی و کروبی برای جبران جوابهایی که میرحسین نداد هم بماند !!! - سو استفاده از رسانه ی ملی ؟؟؟ احمدینژاد ۴ سال است که رئیس جمهور است و ۴ سال است که میگوید حرفهایی دارم در اعلام اسامی مفسدین اقتصادی و ... اما تنها زمانی به خود اجازه داد که از امکان رسانه ی ملی برای اعلام این اسامی استفاده کند که عین همین امکان در اختیار طرفهای مقابل هم باشد ! یعنی پای میز مناظره ی عادلانه !
پانوشت : یک بنده ی خدایی از واجدین نوار سبز میگفت: خیلی خوب شد که بحث با میرحسین تمام شد که چیزی بگه که دیگه احمدینژاد فرصت جواب دادن نداشته باشه ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 13:28 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
«و فرزندان هابیل در تولیت عموی قاتل خویش
...جلاد، وارث شهید خود می شود! ... در این تاریخ سراپا نفاق، تنها فرزندان قابیل حق سخن گفتن داشته اند. حتی سخن گفتن از حق را و دین را ! و چه می گویم؟ حتی سخن گفتن از هابیل شهید و سرنوشت بازماندگان هابیل را!...» -تحلیلی از مناسک حج-دکتر شریعتی-ص210
این روزها یه فاجعه تو ایران درحال وقوعه!... فاجعه ای بمراتب هولناکتر از کودتای 1329 و هولناکتر از فعالیت لانه ی جاسوسی در تلاش برای خط دهی انقلاب و اولین دولتش... و هولناکتر از بنیصدر و فرصت دادنش به مجاهدین و صدام... و هولناکتر از فتنه ی منتظری و مهدی هاشمی... و هولناکتر از 8سالی که از 76 شروع شد... 8سال عذرخواهی ایران در محضر ابرقدرتها، از جرم نابخشودنی اسلامخواهی و استقلال خواهی" ... قابیل دهان باز کرده به روایت هابیل!...و قرآن سر نیزه رفته... حدود 3 ماه قبل رهبر هشدارهایی دادند از انقلابی که "ظاهر و پوسته"ی ارزشهاش حفظ میشه(بلکه شدیدا فریاد زده میشه!) ولی محتواش بی سروصدا delete ... که نمی دونم اونموقع چقدر فهمیدیم عمق خطر را(علم و صنعت)
و با تمام پیاده نظامش که هنوز با "دوستت داریم" و "عبای شکلاتی" بسیج میشن ... و با تمام لشکرش (بجز اونایی که احتمالا "زاویه هاشون با خط امام" به چشم مردم اومده! که ظریفانه حول کروبی مجتمع میشن!...تا اینطرف-جبهه ی فرهنگی و نه سیاسی حرکت جدید دشمن- ملوث به وجود اینها نشه!!! و پاک بماند برای...؟؟؟!!!) و بجاش کی باید بیاد؟... "میرحسین موسوی" کسی که تنها و تنها عزتش برای مردم ،بویژه آنها که ندیده ندش!، انتسابش به دفاع و مقدس و امامه !!! (و البته که برای کسی مهم نیست که این انتساب منفی بوده یا مثبت !!!پوسته را فریاد زدن و محتوا را «بایکوت» کردن) ... حمایت بیت امام و خانواده های شهید رجایی و جهان آرا و همت و زین الدین و باکری و ... هم به این افتخارات اضافه میشه (مراجع هم حواس خودشون جمع بود که رستند از این تارهای چسبنده ی...) و کلیپ تاریخ ایران مصدقش چند برابر بیشتر از خمینیه! و در کنار خمینی!!!(و مهم هم نیست که امام گفته بود این مرد(مصدق)اگر سیلی نخورد به اسلام سیلی خواهد زد!)
سردار جعفری یه حرف کاملا بدیهی میگه :"بخش غیر نظامی بسیج می تواند در امور سیاسی دخالت کند"... جبهه ی سیاسی-اقتصادی (اعتماد ملی) شروع می کنه به شدت و حدت از زوایای مختلف تعابیر خوف انگیز ازش درآوردن و محکوم کردن سردار و کلا بسیج و ... میرحسین (جبهه ی فرهنگی) کریمانه اظهار اعتماد و ارادت به بچه های معصوم بسیج میکنه که دارند ازشون سو استفاده می کنن!... موسسه ی نشر آثار امام در نفی حضور نظامیان در سیاست از نگاه امام کتابچه چاپ می کنه... و اصلا مهم نیست که امام در آرزوی بسیج همه جانبه (نه نظامی) در یک سال بعد از جنگ چه تلاشها که نکرد! و رهبر 16 ساله که روضه ی تهاجم فرهنگی و فکری و...میخونند و...اگه بسيجي منم؛ كه بجز سر درس "آمادگي دفاعي" كه تو دولت خاتمي براي همه ي دوم دبيرستانيها اجباري شد، ديگه تو عمرم "تفنگ"هم نديده م چه رسد به نظامي بودن!) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 11:42 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
کنکور هیچی نیست ! بله! "سخت" هست ! اما "سرنوشت تعیین کن" نیست ! که "حکمت" رب العالمین کجا و مکانیزم رندومی مثل کنکور ! (تازه اونم آزمون ارشد و نه لیسانس!) ملاک موفقیت و برتری و سواد و...حتی تلاش هم نیست که خود از وضع خود و رفقا آگاهیم! حتی "پاداش"_اگه خوب شه!_ و یا "عقوبت" _اگه بد شه_ هم نیست! که مگه بعدش قراره چه اتفاق خاصی بیفته؟ در بهترین حالت همین روند "آمپرکشی از جامعه"(=دانشجویی!) ادامه خواهد یافت !... اساسا همه ی بدبختیها از اونجا شروع شد که دانشگاه را بجای "مسیر" و "بستر تلاش" ، یک "مقصد" و "جایزه" و "مدال افتخار" دیدیم... ضمنا کنکور هیچ "باطن"ی را هم ظاهر نمیکنه !
من کماکان همون موجود تنبل پرادعای حاشیه پرداز بی خاصیتیم! فلسفه علم هم کماکان همون رشته ی نسبتا جوان و مجهول و پست مدرن و روشنفکرمآبانه(!) با دانشجوها و استادهای هپروتی ست! و ادعای من راجع به فلسفه علم هم کماکان چندبرابر بیشتر از ظرفیت موجودی مثل من انرژی و استعداد و اخلاص می طلبه! ( چیزی در قد و قواره ی آوینی!!! )
- تازه بماند که لب مرزیم و ملتمس دعای مرحله ی دوم!
اما من موفق نشدم! هنوز (بعد از سه سال!) صدای دکتر نایبی تو گوشمه "راههای مختلف موفقیت رو که شمرد و توضیح داد؛ پرسیدیم حالا اگه هیچکدوم نشد چی؟ با بی اعتنایی و تمسخر شانه بالا انداخت: BECOME A PROFESOR بچه ها ادامه تحصیل آخرین راهه..."! فکرش هم نمیکردم آخرش تسلیم شم و قاطی جریان کور جامعه ، توی کانال کنکور بیفتم...!
و من توی آزمون ارشدموفق شدم!(به همون اندازه ی یه مرحله ی کوچیک لابلای اتفاقات بیست و چند ساله!) چون اون موقعی که صفحه ی سازمان سنجش داشت بالا میآمد(2)؛ می دونستم که هر چی توش باشه بطور یکسان خوشحالم خواهد کرد! برنامه م برای هر دو سناریوی دانشجویی یا غیر دانشجویی ِ سال آینده) مشخص بود و قلبا هر دو برنامه رو به یه اندازه دوست داشتم ... اینو فقط گفتم که شعار نداده باشم! کنکور واقعا اتفاق مهمی نیست...چیزی رو هم عوض نمی کنه...
(1) اینها رو به هرکی بخوایم بگیم ، یا فکر خواهد کرد که خیلی خوب دادیم و نفسمون از جای گرم بلند میشه!(یا بقول دوستی "از شکم سیریه"!) یا فکر می کنه خیلی بد دادیم و خلاصه "دستمون به گوشت نمیرسه میگیم..."! یا دوستان نزدیکتر فکر میکنن باز هم "خوشخیالی بالا زده" و توی توهمم! ولی واقعش اینه که ماهایی که اونهمه داعیه ی "نقد نظام ؟آموزشی و کنکور" داشتیم؛ خیلی زشته که تو چنین موقعیتی اگه بخوایم جز این فکر کنیم ...بعبارتی "خودمون که دیگه میدونیم!"
(2) و بنده نگران میانترم یکشنبه(فردا!) بودم و تو فکر جوابی که داشتم برا رفقای میرحسینی مینوشتم...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 18:27 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(کل بحث رضایی رفت توی ادامه مطلب. همه ی حرفم همینه که رهبر فرموده ند-دیدار دانشجویی سمنان-پاییز ۱۳۸۵)
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 18:46 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چندي قبل يكي از رفقا را ديدم كه "هوافضا" را سال چهارمش رها كرده و رفته بود "ارتباطات"(روزنامه نگاري) علامه ؛ احوالش را پرسيديم و معدل(!) و... و اينكه رشته ي جديدش را چطور مي بيند؟ راضي بود. چيزي كه با تاكيد گفت (و آن وقت من احساس كردم كه بخاطر تفاوتهاي فكري-فرهنگي-سياسي- كه با هم داشتيم، اين نكته را مخصوصا گفت كه لج مرا دربياورد!) :" خوبه بعضي تكنيكهايي را ياد ميگيريم كه اينها باهاش مردم را استحمار ميكنند! مثلا اينكه بهترين راه براي القا وجاانداختن فكري در ذهن افراد اين است كه حمله ي مختصري به آن فكر بكني و بعد به اين حمله جواب بدهي بعد ذهن مخاطب انگار كه در برابر هر نقدي به اين انديشه واكسينه ميشود..."(1) تريبون آزادي(تحت عنوان "منطقه آزاد" يا "منطق آزاده"!) در دانشگاه شريف توسط صدا و سيما برگزار مي شود. شنيده ها (در حد تواتر!) حاكي از اين است كه فضا عمدتا به مسخره و خزبازي گذشته (2) و البته باز هم همان شنيده ها مي گويند كه چند نفري ،با وجود چنين فضايي، حرف حساب خودشان را مطرح كرده ند. (به كدام اميد؟ به اميد جماعتي كه براي نشنيدن آمده اند؟ يا دوربيني كه براي منعكس نكردن؟...) و چند روز بعد (چند روزي كه لابد صرف "مخاطبپسند" كردن ِ اين "مستند" شده!) برنامه در حد يك ربع ساعت و با تبليغاتي كه براي يك برنامه ي 15دقيقه اي كم سابقه ست پخش ميشود. از آن چند كلام حرف حساب فقط دستي ست كه بالا ميرود! چند بار تكرار "گوش كن" چند بار تكرار "فقط يه نكته ي ديگه" چندبار تكرار "ما آرمان داريم" همين . و در عوض دقیقه ها (از همان ۱۵ دقیقه!) به شنگول بازی (۳) "من بلد نیستم سیاسی حرف بزنم" و "من بعنوان یه زن حرف میزنم نه یه دانشجو" و تفلسفهای عوامانه ی "اگه همه ی آدذما صداقت و ئصفا داشته باشند اینجا بهشت میشه(با چاشنی بغض!)" و نطقهای از بر شده ی "دولت چرا روی برنامه های اقتصادیش فکر نمیکنه؟" و ... و کسی که (با نوار سبز دور مچش!) میگوید "اگر بنفعتان حرف نزنیم پخش نمیکنید!" که البته این جملات هم بارها تکرار میشوند تا این بنده ی خدا هم خاطرجمع شود که رسانه ی ملی اورا نیز جز "ملت" (اصلا عین ملت!) میداند و هوایش را دارد و سانسور توی کارش نیست. اما درست گفته بود این همدانشگاهی ما! اگر حرفی را خوش ندارند(ببخشید! با استراتژی رسانه ملی متعارض بیابند!) بیتعارف پخشش نمیکنند! البته در تشخیص اینکه "کدام حرف را خوش نخواهند داشت؟" اندکی به خطا رفته بود (۴) نهاد محترم صدا و سیما! خب شما که نمیخواهی حرف دانشجو را منتقل کنی به ملت چرا قالب "تریبون آزاد در دانشگاه شریف"؟...این چند روز مشرف شدم به رویت "تبلیغات برزنامه های فراوان انتخاباتی سیما" متاسفانه عمدتا از جنس همین تریبون کذا!(فرصت دیدن برنامه ها بحمدالله دست نمیدهد! اگه دوستان غیر از این دیدند ما را هم از جهل بیرون بیاورند لطفا!) حالا آن نکته ی رفیق کذا به خاطرم میآید:! کار صدا و سیما برگزاری یک "نمایشی از حقیقت" است! در ماجرای غزه هم همین بود... در برنامه های دهه ی فجر هم همین... در "اقتصاد ۱" هم همین! در اصلاح االگوی مصرف هم... و شخصا از این اوضاع بوی "دشمن دانا" را بیشتر حس می کنم تا "دوست نادان"... الله اعلم ! !
(1) اين اصل را البته در تبصره هاي جامعه ي باز هم مطرح ميكنند. اينكه "گاهي كافيست كه مردم فقط مطمئن شوند كه عقيده شان در برابر هر نقدي جواب دارد و لازم نيست حتما خودشان همه ي اين نقد و جوابها را بدانند" از آثار اصلي برنامه هايي مثل "طرح ولايت" هم همين است. (2) كه البته با آن SMS صبح، نمي توان هم تصور كرد كه چنين فضايي "بطور طبيعي" ايجاد شده باشد و برنامه و غرضي پشتش نبوده باشد! (۳) قاعدتا یه قاعده هایی هست برای تمییز دادن "حرف حساب" از میان کلیشه ها و شنگول بازی ها و ... که اینجا حوصله ی شرحش نیست (۴) و بخاطر دارم سالها یکی از مهمترین مطالبات برخیها "صدا و سیما را به دولت بدهید" بود! از قضا همان برخیهایی که امروز صدا و سیما را محکوم میکنند که در اختیار دولت است (چقدر هم که هست!) و باز خاطرم هست که برخی ها یک زمانی هم "شهرداری" را محکوم میکردند که از صدا و سیما برای تبلیغات خودت استفاده میکنی!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 10:47 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
اوايل اسفند بود. بفرموده ي رئيس دنبال چيزي توي مجلات سوره و راه مي گشتم . تو اتاق من بودم و "هم اتاقي"اي كه اتفاقا اوايل سال هم انگاري يه مقدار نگران بود از اينكه با يه فقره بسيجينما ميخواد هم اتاقي شه! و الآن صرفا "هم اتاقي هاي خوبي"بوديم براي هم. ولي كم كم وزن دردي كه مطالب (سوره!) پي در پي منتقل ميكردن داشت بالا مي زد و يه نفره تحمل كردنش سخت ميشد... يه قسمت از مصاحبه ي دكتر كوشكي رو راجع به صدا و سيما بلند خوندم ) و البته توقع هيچ رفلكس خاصي هم نداشتم).... : ... دست اندركاران صداوسيما برداشت درست و دقيقي از دين و مفاهيم ديني نداشتند و ندارند و اين قصور در برداشت، موجب شده است كه اين باورهاي كج، غلط و ناقص در بين بين بسياري ازمردم ترويج بشود. بعنوان مثال مسابقه اي در ايام شهادت حضرت امير(ع) برگزارميشد . براي كسي كه بهترين تعريف را از "زهد عوي" ارائه كند يك خودرو از طرف يكي از شركتهاي خودروسازي هديه شده بود. جالب هم اين بود كه مراسم قرعه كشي اين خودرو گرانقيمت كه به كداميك ازارائه كنان تعريف زهد علوي برسد تبدل به يك شو وحشتناك شد كه... صدا و سيما بسيار موفق بوده كه حضرت امير(ع) را صرفا بعنوان كسي كه سعي دارد فقر را با صدقه دادن ريشه كن كند، معرفي كند! يعني يك تصوير كميته اندادي از امام علي...- عدالت كميته امدادي-سوره29 كه اين دوستمون شروع كرد از مشاهداتي گفتن ... از خانواده اي كه بخاطر 300000تومن (پول بيمارستان) پدرش رو از دست ميده و سفرهاي تفريحي اروپاي همسايه ش هيچ سالي از قلم نميفته... از خونه اي (ك اتاقي با 7-8 نفر آدم) كه تو گرماي بوشهر يه پنكه هم نداره... و از... و از... و از ... و ز "من نمي دونم چكار ميتونم بكنم؟ چرا هيچكي به فكر اينا نيست؟ اينجامثلا حكومت اسلاميه..." من هم كه هم كلي شوكه شده بودم از اين حرفها رو از اين رفيقمون شنيدن و هم يه جورايي مشعوف و البته يه مقدار شرمنده از اينكه "چرا باز نشناخته راجع به ملت قضاوت مي كردم؟!"...يه مقدار از اون لالاييهايي كه بلديم ولي بكار خواباندن خودمون نمياد ارائه دادم كه : همه ش رو هم نمي شه از مسئولين خواست...همه ي ما مسئوليم اگه مسلمونيم... اقلّ كاري كه ازمون برمياد (بعنوان كسي كه نه فقط مسئوليت خاصي توي جامعه نداره. بلكه توي خانواده هم هنوز به اندازه ي "فرزند"(=بچه) استقلال داره و تاثيرگذاره!) گفتن همين حرفهاست به اونايي كه خوبه بشنوند!... ميتوني بنويسي مثل شبنامه دم عيد بندازي توي خونه ي همسايه ها! - : من كه تا حالا چيزي ننوشته م! - خب عين هميني كه داري به من ميگي رو بنويس...هيچي مثل صداقت كار نمي كنه! حالا اگه كمكي هم بنظرت از ما برمياد درخدمتيم... صبح كه بيدار شدم كاغذ دستنويسي روي ميزم بود... بله! همون ديشب دست بكار شده بود... چه ميكنه تفاوت حرف و عمل... ديشب به تصور ِ اينكه اون موقع لابد جوگيري و اينا... نتيجه رو ازش پرسيدم ... -: حدودا توي 34تا خونه انداختيم. 3 تا خانواده بهم مراجعه كردن براي آدرس خانواده هاي مشكلدار... باز هم شرمندگي ش براي من ماند...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 12:22 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
یسم الله الرحمن الرحیم هر سال به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه از ثبت نام عمره طفره می رفتم: "من چیزی نمی فهمم.جیب سعودی رو چرا باید پر کنیم؟مگه کار خوب تو دنیا اصلا تو همین ایران کم داریم؟ خدا مگه فقط تو مکه ست؟! یا "شعاع تاثیرگذاری" ِ پیامبر و فاطمه فقط تو مدینه؟! و... " نهایتا دوستی قاتعم کرد که اگر اینهایی که می گویی درست باشند، قطعا خدا بهتر از تو می داند و "قرعه کشیست دیگر!" اسمت در نخواهد آمد! برای اعتراضات خانواده و دوستان هم بجای اینهمه چرت و پرت گفتن میگویی اسمم درنیامد!... ولی آمد! ... حتی توی مدت درگیریهای غزه بارها آرزو کردم که ای کاش همه با هم عمره ی امسال را تحریم می کردیم و خلاصه این قضیه جایی در دغدغه هایمان نداشت تا سه چهار روز آخر که جستجوی کتاب و توصیه گرفتن از بزرگترها و..."قاچاق عکسهای امام و رهبر و احمدینژاد و زیارت عاشورا و ..." (1) اینجا مدینه ست! شهری که با وجود ِ معماری نسبتا غربی(و غرب ساز!) ِ فعلی ش، بعید است که روزگاری را که مهد تنها سربازان خدا در زمین بود فراموش کرده باشد... روزهای برادری، روزهای تجهیز سپاهی با معادله ی "1 نفر از شما 10 نفر از دشمن را کفایت است اگر ایمان داشته باشید" روزهای اُحُد و خندق و بنی نظیر و مسجد ضرار و...و روزهای بعد از سقیفه! روزهای اتمام حجت در ِ خانه های تک تک ِ مهاجر و انصار و تحریف و تحریف و تحریف...روزهای سازش و سکوت تلخ سرداری که تنها می ماند و شیعیانش "مذلّ المومنین" خطابش می کنند. روزهای "مثلی لا یبایع مثله" و دلسوزیهای بلاشعور که "حالا زن و بچه چرا؟!" ... روزهای "همه رفتند بجز 3 نفر"(علی بن الحسین، امامی برای فقط 3 نفر شیعه!)...روزهای اختناق... روزهای امید صادق... هیچی توی ذهنم نیست! راه میرویم از هتل به سمت مسجدالنبی، اولین پایگاه حکومت اسلام! ... به زحمت به خاطر می آورم که آمده بودم درد 22 ساله ی فلسطین"اشغالی" را با پدر امت ... اما مگر نمی دانست؟! یا مگر من از او برای فرزندانش دلسوزترم؟! ... و به زحمت بیشتری به خاطر می آورم که آمده بودم "بیعت" کنم! نه تنها؛ از طرف همه مان همه ی ایران انقلابی مان! آمده بودم برای استمداد... توان سربازی ... شعور سربازی ... تائید سربازی مان!... باید "بزرگ شدنمان" را می خواستم...ولی... در عظمتهای این شهر و صاحب این شهر اصلا "من" یا "ما"یی نبود که بخواهد بزرگ باشد یا کوچک؟! که بخواهد سرباز باشد یا گوسفندی سر در آخور؟! که بخواهد چراغش را بر خانه حرام بدارد یا بر مسجد؟!... فقط یک جمله خاطرم پر کرده بود: همه ی این فتنه ها را شما شروع کردی! یا رسول الله!«کان الناس امة وٰٰٰٰحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین ...» نه خیر !کم کم مطمئن می شدم که ما را با رسول الله کار خاصی نیست! همان بهتر که با قاعده ی همین کودکانی که روی سنگهای مسجد تیله بازی می کنند و به هم آب می پاشند و ... ما هم در محضر پیامبرمان به بازی خودمان مشغول باشیم! شروع کردم به ارسال ِ بی هدف ِ یک کلیپ ضد اسرائیلی عربی-انگلیسی، هرچی بلوتوث ِ روشن پیدا می شد! ولی دریغ از یک مشتری! دوست داشتم کسی پیدا کنم و از دردهای مشترک دنیای اسلام گفتگویی...ولی انگار جا برای بیش از "تقبّل الله"گفتن ِ بعد از نماز نبود که فوقش لبخندی هم ضمیمه ش باشه یا اگر طرف "تُرک" بود اسمی هم از "اردوغان" ! ... احساس می کردم عربها ازم می ترسند! حتی مانع بودند به بچه هاشان لیوان آبی، شکلاتی، چیزی بدهیم!گاهی چنان نگاه می کردند که خودم هم به خودم مشکوک می شدم! ... البته راه های دیگری هم گهگاه پیدا می شد مثلا دفترم را که درآوردم تا از خودم (به کی؟!) گلایه کنم که چرا توان خلوت با خودم ندارم؟! روی جلد دفترچه، چشمم به عکس پدر محترم افتاد، به خانم چهل و چندساله ی ترکی که حدود یک ساعتی کنا ِ هم منتظر شروع نماز نشسته بودیم و مشغول بود به مرور و ارزیابی ِ خریدهاش و انگار راهی به دنیای هم نداشتیم، نشون دادم و بعنوان تیری در تاریکی الفاظ بابام...پدرم...مای فادر... شهید...را بلغور کردم!... به آغوش کشیدمان! نمی فهمیدم چه می گوید اما کلمات "ایران" و "فلسطین" و "شفاعت" را که با بغضی میگفت میشد تشخیص داد!...این تعامل اول به کمک ِ...! یک زیارت عاشورا هم به پیرمرد شیعه ای که با زنش روبروی بقیع(وقتی درب باز نبود و فضا عاری از جماعت ایرانی و جماعت دستفروش!) چیزی می خواندند رساندیم و با دختر تُرک 10 ساله ای که حافظ قرآن بود بنای رفاقتی و ایمیلی و... تا وقتی... تا وقتی رنگ سفید ِ آفتابگیرم توجهم را جلب کرد! و ظرفیتی را ایجاد! خرجش یک ردیف چسب نواری پهن بود و یک ماژیک : "الموت لاسرائیل" !!! البته بعد چنان از اختناق عربستان انذارمان داده بودند که با "فلسطین بضعة مِن اسلام" جایگزینش کردم! خنده دار است که بگویم چقدر آن لحظه ذوق داشتم از این اسباب بازی جدید! و خنده دارتر اینکه برای استفاده ش از مدیر کاروان هم اجازه گرفتم! ... بی معطلی گذاشتم روی سرم و راه افتادم به سمت مسجد! در مسیر چشمم هم به حد کافی میچرخید تا ببیند احیانا چه رفلکسهایی...؟! اولین چیزی که خیلی زود فهمیدم اینکه "هیچ خطری نداره!" اصلا انگار به کسی ربط نداشت که روی لباسها و ... مردم چه چیزی نوشته شده؟ انگار که مثلا اسم کاروانمان را نوشته باشم! دومین چیزی که فهمیدم این بود که اغلب اگر هم می خواندندش کمترین واکنشی نشان نمی دادند! بعضی سوالی می پرسیدند و بعضی پوزخندی. یک نفر هم راهنماییم کرد به سمتی که نفهمیدم کجاست! و سومین چیزی که متوجه شدم این بود که یک جمله روی نقاب نوشتن، شاید "انقلاب"خاصی در کسی ایجاد نکند(!) اما دست کم باب و بهانه ی خوبیست برای آغاز گفتگو! کنار کاروان ترکی که "یاسین" می خواندند نشستم. خانمی شروع کرد - با همون لال بازیمان!- به تعامل از اینکه قرآن من خطش ریز است و نمی تواند بخواند تا اینکه معلم زیست است و بعد هم شروع به فیلمبرداری و وقتی من یاد بلوتوث بازی و کلیپ کذا افتادم و او هیچ فهم نمی کرد منظورم را، شروع کرد به خبر کردن ِ همه ی 30-40 نفر همراهش! و معرفی ما و عکس گروپ یادگاری و... و بدبختی وقتی بود که امر بر دوستان مشتبه شد (با جمله ی کذا!) که ینده فلسطینی ام!!! و اشک و آه و محبت و "ان الله ینصرکم" و... وای!!! نه! کمک مالی!هر کدام یک مبلغی میچپاندند توی مشتم ! زبان هم که نمی فهمیدیم(طرفین!)...کمکها را نهایتا گذاشتم توی جیب یکی شان و چندتا ایمیل گرفتم و جیم زدم! در برخورد با خانم ترک دیگری شانس همراهی ِ اتفاقی ِ دوتا از آذری های کاروان را داشتم و اینقدر فهمیدیم که دانشجوی علوم قرآنی بود و از استانبول بعنوان شهری معنوی یاد میکرد و "خمینی" را دوست میداشت! دستمان را فشرد که "انماالمسلمون اخوة"(2) همان نزدیک پیرزن و پیرمرد بابلی ای نشسته بودند که این گفتگوی 4 نفره توجهشان را جلب کرده بود (البته می خندیدند به ما و خوشخیالیمان!) ما هم آشنایی دادیم که بله ما هم مدتی اونطرفها بودیم و پدرمان درس میخوانده و به امید همدلی بیشتر اشاره ای هم به شهادتش(سابقه داشته در برخوردهای بیربط با مازندرانیها اینطوری آشنا دربیاییم!) و اولین رفلکس دریافتی از پیرمرد:"بنیاد شهید چقدر حقوق میده به تون؟"!!! تعجبم را مخفی نکردم تا بلکه بفهمد سوال خوبی نپرسیده؛ نسبتا محکم گفتم "مادرم معلمند" و رفتم. طرف بقیع یک آقایی گفت زیارت عاشورا را توی موبایلش دارد ولی مهر کربلا را گرفت و خوشحال شد. خانم عربی هم در جواب سوال ُ سوپرناشیانه ی ما که :"ا انت شیعه؟!جعفری؟" گفت "لا...دوست" ما هم زیارت عاشورا را تعارف دادیم و استقبال کرد ولی بخاطر را به همینجا ختم کردم. دختر ترک دیگری هم که با مادرش بود خیلی تعجب کرد از اینکه ایرانیها اردوغان و گل و ... را میشناسند! "دشت آخر" (!) ِ آن شبمان هم یک خانم (50-60 ساله) فلسطینی بود که چنان ذوق زده مان کرد که یادم رفت چیزی بپرسم! ولی کم کم داشت فهمم میشد که با همین عربی ِ نیمبند هم میتوان مفهوم موردنظر را منتقل کرد! روز بعد وقتی احساس کردم جمله م آنقدر که دوست داشتم جلب توجه نمی کند، تصمیم گرفتم به تبلیغ "شفاهی!" در مسیر برگشت به هتل توی مسجد و خیابان هرجا گعده ای میدیدم از اعراب یا رهگذری یا... جلو می رفتم و بداهتا یک منبر یکی دو دقیقه ای ارائه می دادم ! "فوقش فکر می کنن دیوونه م دیگه!"(3) مسجد شیعیان... یا نخلستان موسوم به امام حسن...بعضیها به هم مژده میدادند که "اینجا بالاخره یه نماز مثل آدم میخونیم!-با مهر-بدون قیام مفصل بعد از رکوع- بدون "آمین" بعد از سوره ی حمد- بدون حرکت انگشت توی تشهد-مغرب و عشا دنبال هم!و..." (4) مجذوب نخلها بودم... انگار امامی که تو بقیع نبود را اینجا می شد جُست! کسی که چقدر حرف داشت برای همه ی ندانسته های ما ...چقدر جواب برای سوالهایی که خودمان هم دقیقا نمی دانستم صورت سوال را! ...همین نخلها خبر میدادند... حتی چمنها...آب ِ روان توی جو... خاک... لبخند شیطنت آمیز شیرینی دارند که "دلت بسوزه ! اینهمه جواب هست که دست تو ازشان کوتاهه!"(بقول جامعه کبیره: ف حملتُ علمکم"...) ... اگر بیم به گند کشیدن ِ مسجد با جورابهای گِلی نبود؛ لبیکی به سیگنالهای "فاخلع نعلیک"شان... اینجت عین معجزه ست! هرچند قد کوتاه نخلها خبر از عمر کوتاهشان دارد و سندی هم نیست که این نخلستان همان نخلستان امام علی و امام حسن باشد؛ اما من عمیقا بین این دو درک میکنم: تاکتیکی که 1400 سال است که مانده! : وقف نخلستان برای ساپورت مال ِ اقلیت شیعه...شبکه ی شیعه... یاد اعلام تصمیم آنروز (امام حسن)می افتم، جلسه ی مهمی که محتواش از چشم تاریخ مخفی ماند اما نتیجه هاش شد... یکی از این نتیجه ها شد کربلا... یکی از این نتیجه ها شد خمینی ! کاش می فهمیدیم و این معجزه ی زنده را (تنها بعنوان محلی برای تفریح و نماز مثل آدم خواند!) رها نمی کردیم تا برای اثبات حقانیت شیعه دست به دامن دودوتاچهارتای مدرسه ای شویم که: مقام امام علی از همه ی پیامبرها بالاتره! چون مقام پیامبر اسلام از مقام همه ی پیامبرها بالاتره و در ماجرای مباهله دیدیم که علی مصداق "نفس" پیامبر اسلامه پس... حدود 80 درصد حضار ایرانی اند و حس خوب آشنایی و حس بد شرمندگی از بعضی صحنه های آشنا(!) : هجوم به سمت منبع پذیرایی! سروصدای نمازگزاران موقعی که امام جماعت دارند فتاوی تک تک مراجع شیعه را در مورد نماز مسافر مدینه می خوانند و بعد تا موقع ِ رکوع از همدیگر سراسیمه و بلند بلند پرسیدن ِ "کامل بخونم یا شکسته؟"!!!ازدحام نمازگزاران دم ِ درب ورودی روی سر و کله ی هم و خالی ماندن ِ باقی ِ مسجد!دستی خیس با آستینهای بالا زده که میاد روی کمرت و فشارت میدهد به نفر ِ جلویی و فریاد بی حوصله ی "بببببرو خانم!" از صاحب دست!(ضمنا تنها تابلوی فارسی ای که توی مدینه دیدم، "هل ندهید" ِ نزدیک روضه ی رضوان بود!) و انبوه دستمال کاغذی کثیف و لیوان و پوست شکلات و مهر و...که یک نفر باید پشت سر نمازگزاران محترم جمع کند! بگذریم!... متولی ِ خرماهای نخلستان(شاید هم متولی نخلستان!) افغانی ایست به نام "حزب الله" ...از احوال شیعه های مدینه می پرسم "الحمدلله! همینی که میبینی!" سرش شلوغ است و من دیگر نمی پرسم؛ منتظر می مانم تا فرصتی برای توضیح بیشتر دست دهد؛ اینطور که می بیند شماره اش را میدهد و توضیح اینکه هر صبح بعد از نماز می توانم بقیع پیدایش کنم. کیسه ی خرماها را روی دوشم می اندازم ...خداحافظ نخلستان... این هدیه ت را می برم برای بچه ها! فردا صبح حزب الله را با مصییتی پیدا می کنم! خواب مانده م و شارژ موبایلم همراهی نمی کند و به یک دختر مضطرب وطنی برمیخورم که هتلشان را گم کرده و باید همراهش...! و بعد هم چون در آن چندثانیه ی قبل از خاموش شدن گوشیم درست نفهمیدم "درب بزرگ پایین بقیع" یعنی کدام؟ مجبرم یک دور کامل دور بقیع بگردم! و... خیلی مشتاق بودم از گروهی، تشکیلاتی، اعتراضی به حکومت سعودی، تبلیغ و تکثیری، تالیف قلوبی،چیزی ... بشنوم ؛ اما وقتی دیدم با حالتی فاتحانه گفت "بعضیهامان معلم هم هستند" (و باقی یا عملگی یا تجارت(؟) یا همان نخلستان مسجد یا مشاغل پایین اداری و دولتی) واقعش خجالت کشیدم پای اینطور سوالها را بکشم وسط! با این حال پرسیدم "احیانا کار فرهنگی...؟" گفت اجازه نمی دهند در حد همان دور هم جمع شدن مسجد و نذورات و... دسترسی به اینترنت ندارند و ارتباطها با ایران از طریق بعثه رهبری(آقای نجفی اینها) است و تلفن و همین زائرینی که می آیند. و از ماجرای 28 صفر امسال می گوید که سه روز شیعه های همه جای عربستان کنار بقیع عزاداری می کنند و با وهابی ها درگیر میشوند و 5 نفر (از جمله خانمها) کشته می شوند و روز آخر هم با دخالت پلیس و بازداشت جمع کثیری از عزاداران ماجرا ختم... روز بعد هم فیلمی از ماجرا ازش می گیریم که البته اثری از درگیری درش نیست. قول میدهد فیلمهای درگیری را پیدا کند و فیلمهای تظاهراتهای شیعه های ..........در مورد غزه را که تا او پیدا کند ما از مدینه رفته ایم! یک روز مانده به رفتنمان از مدینه. به صریحترین شکلی که به ذهنم میرسد وارد عمل می شوم: بعد از نماز ظهر توی شبستان مسجدالحرام کنار هرکسی (یک نفر یا چندنفر) می نشینم و سلام می کنم و شروع می کنم: انا ارید ان اقول لکم من فلسطین!...I want to tell you about Palestin ! ...در خواستم حداقل دعاست و تذکر بین دوستان و خانواده و تعلیم به بچه ها و... تا مطالبه ی متحد و منسجم از سران کشورها! ... توی بعضی گفتگوها، متوجه کلمه های مناسبتر یا حرفهای مشترکتری می شدم و در بعدی ها استفاده می کردم! تقریبا همه اول فکر می کردند دارم کمک مالی جمع می کنم! اغلب سعودیها خوب گوش می دادند و علیرغم تصور قبلیم تحویل هم میگرفتند و وقتی می فهمیدند قصدم فقط تذکر است، "جزاک الله"ی هم می گفتند! مصریها خودشان نسبتا پایه بودند و بعضی به ظاهر توجیه تر از من! اشک دوتا پیرزن مصری درآمد! یکی گفت امیدی به رؤسا نیست ما علیه مبارک هم کلی تظاهرات و...کردیم ولی فایده ندارد و اغلب فکر نمی کنند از "اخوان المسلمین" کار خاصی بربیاید ولی بجز همین یک نفر، بقیه به مبارک خوشبینند! و معتقدند حسن نیت دارد و در کمکی هم به اسرائیل نمی کند و سکوت بعضی وقتهاش را هم بالاخره دیپلماسی جهانی میطلبد! یک نفرشان هم حتی در جریان ِ اعتراضات دانشجوهای ایران به مبارک و جریانات دفتر حافظ منافع مصر بود! اما خودش اذعان کرد که می دانم ملتها با هم مشکلی ندارند و اعتراض شما به دولت مصر بوده و...یک خانم دکتر مصری، حدود 40 ساله، می گوید 4 فرزند دارد که آخری 4 ساله است و همه ی پول تو جیبی هایش را آخر به مادرش برمیگرداند برای کمک به فلسطین. توی پایگاههای مختلف به جمع آوری های کمکهای مالی و دارو و لباس و... کمک می کرد(کلا اغلب افرادی که آنروز دیدم با این روش خیلی آشنا بودند!) معتقد بود راه حل دیپلماتیک برای این مسئله وجود ندارد و فقط باید جنگید!!! و در جواب چند درصد از مصریها اینطور فکر می کنند با قاطعیت گفت همه (فکر کنم مثل خودم اهل شعار دادن بود!)برای اینکه ایمیلش را بهم بدهد پرسید پشت امام جماعت اینجا نماز می خوانم یا نه؟!جا خوردم؛ گفتم بله البته و فورا ادامه دادم که رهبرمان معتقدند نماز به اقتدای امام جماعت مدینه مثل نماز به اقتدای پیامبر است(به هیچ وجه راجع به سندیت این حرف و بویژه نقل قولش از رهبر مطمئن نبودم ولی اینقدر این چند روزه شنیده بودم که یک جور تواتر...! و البته که در آن موقعیت خیلی کارراه انداز بود!) شاکی بود که بعضی ایرانی ها فرادا نماز میخوانند و ماهم مجبور به عذرخواهی!که بله ما با اینهمه مشترکات : خدای واحدی را میپرستیم و به پیامبر و کتاب واحدی معتقدیم و ...حرفم را قطع کرد که به صحابه میگذاریم گفتم بله ابوذر و عمار و سلمان و ...گفت ابوبکر و عمر و عثمان و علی نه فقط علی...من هم حرفهای حاجآقا تائب را بخاطر داشتم که ابوبکر اسلام کأنه پولس مسیحیت من هم حواسم بود که توی پرونده ی عمر قتل چه کسی هست! من هم به خاطر داشتم که پای بنی امیه و پای زرسالاری و... را عثمان به اسلام باز کرد؛ ولی لبخندی زدم که ofcors!aboobakr… در نهایت آرزو میکند که ماه رمضان هم مجددا همینجا یکدیگر را ببینیم ولی بعد خودش حرفش را پس میگیرد که نه ! برای شما ایرانیها به لحاظ مالی زیاد مقدور نیست!!!من هم اضافه می کنم که یک مشکل هم همیشه تقاضای بیشتر از ظرفیت برای حج و عمره است که اخلاقیتر این است که آدم بیش از یک بار اقدام نکند !... دو تا خانم سیاهپوست لندن ادعا داشتند که مشکلی نیست و محاصره ای هم نیست و همین هفته 6 تا کشتی انواع کمکهای انساندوستانه از لندن به غزه رفته!!!من هم که اطلاعاتم (لااقل به اندازه ی یک هفته!) بروز نبود از ادامه ی بحث منصرف شدم؛ولی ته ذهنم به یاد آن کشتی ای بودم که حدود پارسال از جوانان نوعدوست اروپایی رفت غزه و حامل چیز خاصی نبود و صرفت جهت اعلام "محاصره ای درکار نیست"! یک دختر 25 ساله مهندس IT از آفریقای جنوبی هم هست . آنجا هم بازار کمکهای مالی داغ است! چون به انگلیسی مسلطتر است پیشنهاد می دهد که باهام همراه شود و...! چندتا زن مصری به "امام رضا" سلام می رسانند. یک حلقه ی قرآن خوانی همانجا فی المجلس شروع میکنند به دعا برای آزادی فلسطین! یک خانم عرب هم کلا فقط مینالد از اینکه بچه هایش از او دورند ! ما هم ذکر مصیبتی از خوابگاهی بودنمان میکنیم و دلها به هم نزدیکتر می شود، بعد حرفم را میزنم !!!و نهایتا با یک دختر کشمیری برخورد دارم که خیلی تند و البته سرد برخورد میکند : همه از فلسطین می گویند ولی در کشمیر(هند) هر هفته بعد از نمازجمعه پلیس هند عده ای مسلمان می کشد و کسی خبری ندارد!!! اصرار هم دارد که ما نیازی نداریم کسی حمایتمان کند.ما خدا را داریم. خیلی فضا برایم سنگین بود و واقعا نمی دانستم چه واکنشی الآن باید داشت؟! ایمیل که می گوید ندارم حتی شماره تلفن هم نمی دهد نمی دانم چرا؟... نهایتا، به هوای اینکه با آدم تکراری صحبت نکنم، راه افتادم به سمت درب ورودی مسجد و همینطوری به کارم ادامه دادم و با هرکی وارد میشد چند قدمی همراه میشدم و ... حسابی جو ِ استقبال مردم ما را گرفته بود و چشممان که به خانم عرب جوان و شدیدا محجبی که افتاد (علیرغم تابلو بودن ِ این شکل لباس و اینجا دم درب ورودی!) تنها چیزی که درموردش فکر می کردم "این بهتر می فهمد چه می گویم!" و جلو رفتم و شروع کردم. و وقتی خیلی جدی گفت what do you want? تازه دوزاریمان افتاد که بله! این لباس اینجا یعنی "انتظامات"!!! به روی خودم نیاوردم و در حد "دعا کنیم" به حرفهام ادامه دادم! دستم را گرفت و برد توی اتاق امانت و سپرد به دو سه نفر دیگر تا تماس بگیرد یک نفر فارسی زبان پیدا کند! کماکان سعی میکردم دوستانه بپرسم این جمله ی بدی ست که نوشته م ؟یا این حرفها صحیح نیست؟ یا ما وظیفه ی دعا کردن نداریم؟ ... تائید می کرد ولی فکر کنم وضعیت من هم آنقدر تابلو مشکوک بود که توجه خاصی نکند! سعی کردم به چه خواهد شد فکر نکنم ولی به فکر "جواب آقای میرامینی را چه بدهم؟!...من تنها که نیستم برای کاروان که نمی توانم دردسر درست کنم!" و... بودم. در همین حین صدای اذان عصر بلند شد و من هم به بهانه ی "صلاة" از جا پریدم و دستش را از دستم باز کردم و لای جمعیت گم شدم! بیرون که آمدم تازه متوجه ضربان غیر عادی قلبم شدم! و مجبور به اعتراف که بله یک مقدار فکر کنم ترسیده م! بهر حال بعد از این دوباره قید کار توی شبستان را بخاطر همین نظارت بیشتری که هست زدیم و صحن هم که اغلب یا خانمها نبودند یا رهگذر بودند و اکتفا کردیم به همان کار قبلی، تقریبا تا آخر مدینه !البته روز آخر که قاعدتا جمع و ور کردن و وداع و...است! از لحظه ی ورود به مکه هم بساط تصنع آور ِ کاغذ و قلم را جمع کردیم و چپاندیم ته ِ ساک! لذا همینجا می شود ختم گزارش! التماس دعا (1) البته فضای کاسب مسلک(100تا عکس امام به قاعده ی 1کیلو پرتقال!!1آنهم عکسهایی که من توقع داشتم هر کدام یک خانواده را کن فیکون کند!) و ظاهرگرایانه ی مهستان بدجور حالمان را گرفت؛ و به هوای "اسلام جز با اسلام(روشها و نیتهای اسلامی) ترویج نمی شود" و اینکه در هر تیری که بسمت دشمن شلیک میشود سازنده ی تیر و رساننده ی تیر به سرباز و خود سرباز هرسه شریکند و... قید قضیه را زدیم! (2) البته آن دو نفر دوست آذری ماندند و صحبتهاشان را ادامه دادند راجع به "دعا"ها و مفاتیح ما را بهش نشان دادند و کتاب او را ذیدند(کهگویا اغلب دعاها یا از قرآن استخراج شده بوده یا از قول انبیا...) و برایم جالب بود که در این مورد هم می توان سحبت کرد! (3) البته بعدا فکر کردم آنقدر که به گوش ما خواندند که خانمهای ایرانی اینجا باید مظهر فلان و بهمان باشند و... یحتمل در و دیوار هم می توانستند تشخیص بدهند که کارم چندان هم خوب نبوده! لذا دیگر تکرارش نکردم (4) بحث نسبتا مفصلی روی این مسئله(عمره: فرصتی برای اتحاد یا...؟) نوشته م که اگر فرصت شد... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 7:12 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
فرصت نشد از شوك ِ "فقط 6تا سوال فلسفه (باقي درسها كه بماند!)جواب دادن" بيرون بيام! گوشي رو كه از نگهباني دانشگاه الزهرا (محل برگزاري آزمون ارشدمون) تحويل گرفتم ؛ روشن كردم كه تا هنوز باطري و آنتنش ياري ميكنن شرح فاجعه را خدمت مادر محترم و رفقاي شفيق عرض كنم كه پيامك رسيد : "زمان اعزام شما 20/12/1387 – مدير كاروان ميراميني-ستاد عمره ي دانشجويي" . . . فرصتیست مغتنم که مجاااز هم (بعنوان حجره ی مجازی ما و يه قلم از مايملك...!) بايد عذرخواه ِ قصور و تقصيرهاش باشه : تحليل غلط خبر و استناد نامطمئن گفتن بدون علم ...(يا عمل!) قضاوت يك جانبه پرت و پلا گفتن و اتلاف باند و وقت خواننده ! شخصي نويسي احيانا دستكاري كامنتها ایضا همینها راجع به کامنتهایی که مجاااز برا رفقا گذاشته! و هرچي ديگه به ذهن شما ميرسه... بفرماييد و ترجيحا روش جبران هم پيشنهاد بديد ! اگه کامنتی هم برای "توشه" داشتید ، دوبل ممنونم که سخت دستم خالیه...سخت...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 0:51 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
ظاهرا همه ي رسالتهاي هيئت در خوابگاه انجام شده و فقط مانده همين! مي بينيد كه خانم مهندسهاي آينده ي شريفي (از نوع خوابگاهي) ديگه نه مشكل اعتقادي دارند نه درسي نه روحي-رواني نه... كي گفته؟ چه مشكلي؟! كار رو زمين مونده ي خدا تو اين خوابگاه "آموزش ساخت انواع جعبه هاي فانتزيست" ... نمي دانم . شايد ما كه شعورمان به جستجوي الگوي "زن" مسلمان نميرسد ؛ از سر جهالت فكر ميكنيم توان ِ نفر-ساعت ِ تشكيلات هيئت حيف است خرج شود براي... لابد دوستان يه گوشه اي از الگوي كذا ضرورت ِ ساخت جعبه هاي فانتزي را هم كشف كرده اند! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 19:58 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 19:0 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
نظم و سلطه (جهت گیر دادن به "نظم" تحمیلی جهان که نیست بجز نظم دو جانبه ی "سلطه گر - سلطه پذیر" ...)
:
چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند
تنش زدایی! + محافظه کار! + پديده اي به نام "شانتاژ" ! این چندتا هم بد نیستند: از برکات خاور میانه ی بزرگ برای "از ما بهتران"
نهضتی که ادامه دارد (انقلاب نسل ما ... تاریخ انقلاب چیزیست که هیچ وقت کهنه یا تکراری نمیشه هروقت سراغش رفتی حرف جدیدی برات داره فارغ از اینکه چندمین باره که میری سراغش!...تو این مطالب سعی کرده م از انقلاب بگم و حرفهای جدیدی که برام داشته... و بویژه سعی کرده م بپردازم به وظیفه ی نسل سومیها و "انقلاب"ی که از اینها توقع میره... تحول عظیمی که معمولا به نام نهضت نرم افزاری میشناسیمش) :
تاریخ را از گذشتگان به ارث نمی بریم. بلکه آنرا ، برای ساختنش، از آیندگان وام گرفته ایم.
اینها هم بد نیستند: "اگه من کاندیدا بودم..." یا : "نسل بی عرضه ی ما" ! "ملت ایران در سال 60 هزینه ی قانون مندی اش را پرداخت"(1)
دین تا ابد زنده (اینجا بناست از "اسلام" بنویسم! کم نوشته م طبق قاعده ی "اطلبواالعلم باستعماله"، سعی کرده م تا به همینهایی که تا الآن یاد گرفته م عمل نکنم، سراغ بیشتر یاد گرفتن نرم!)
پیشوای صادق( نوشتاری از آیت الله سید علی خامنه ای! )
چی داریم...؟ (تجربه ی سید جمال...)
نگاهی به محتوا و حرف حساب دعای ندبه
اینها هم بد نیستن : تربیت حرف چهارم(اسلام و اگزیستانسیالیسم-شهید بهشتی) چند تا لینک خوب... (از کشتار در بیت المقدس در حمله ی صلیبیون ) بالاخره "مجاز" هم یادش افتاد...
و لک الحمد علیّ فی جمیع ذلک... (من و شریف!...ماوقع دانشگاه؛ البته طبیعتا هرچی به چشم من اومده!...)
مجمع ... (از نوع "سابق"ش!)
تیم محتوایی شمال-مشهد (تولد مجمع جدید) (1) و (2) و (3)
سال سوم من ، سال اول تحول (3)حلقه و (4) ن.ن.ا. و (5) تی اس بی یا مجمع جدید
طرح شهید بهشتی 2 (تیم محتوایی همدان)
بازی در محضر رسول الله (گزارش سفر مدینه!)
در شهر ما به بعضیها میگویند "تکه ای" ! (اخلاق انتخاباتی...؟)
بعضی میگویندش "رسانه ی حکومتی"!!! (استراتژی صدا و سیما : دوست نادان؟ یا دشمن دانا؟)
اینها هم بد نیستن : هرچند 1 سال دیگه به فارغ التحصیلیمون مونده! گزارش امروز : کانون اصلاح و تربیت ... ! فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه. بچه های طرشت 2 تجمع نکرده ند!!! از حرف ما بی عملان تا عمل رفقای ساکت...
معمای جهت گیری تخصصی (اینم که واقعا معماست...)
اين جبهه نيرو دارد . فرمانده ندارد!
دانشگاه : تنها گزینه !...(مسئله ی آموزشهای موازی و ...)
چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند
اینها هم بد نیستند : تا ما ، مردم، نخواهیم آب از آب ِ این مملکت تکان نخواهد خورد... خودمون که دیگه میدونیم! (بعد از اعلام نتایج ارشد)
ابتلایی برای همه (غزه و...)
استراتژی سطل آب (گفتگویی با وحید جلیلی و پیشنهاداتی...)
اینها هم هستن : ان لم یکن لکم دین فکونوا احرارا فی دنیاکم
او هم منتخب ما بود (روایت آمدن و رفتن ابوالحسن بنی صدر)
آزمون بزرگ ملت... (انتخاب دولت دهم)
چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند اینها هم هستند: تنش زدایی! + محافظه کار! + پديده اي به نام "شانتاژ" ! کی شما روزه گرفتید که افطار کنید؟!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 23:30 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر 1 نفر 1 جمله حرف جدید توی حرفهای امروز آقای هاشمی پیدا کرد "مجاااز" اسمش رو عوض میکنه ! قول میدم!
توضیح۱: بنده مخالفتی با آقای هاشمی ندارم. ولی فکر می کنم رسالت mision یک همایش علمی (مثل این همایش سی سال انقلاب) کشف آدمهای حرف داری ست که تا حالا کشف نشده ند! آخه آقای هاشمی بیش از 2 سال همه ی نظراتشونو راجع به تحقق آرمانهای انقلاب توی نماز جمعه -مفصل- گفته ند! دعوتشون به به دانشگاه دقیقا چه فایده ای داره ؟؟؟کدوم حرف نگفته رو "یه مسئول معروف"(نه یه متفکر که هر روز حرف جدیدی تولید کنه! یا یه مسئول غیر معروف که ...) توی دانشگاه خواهد گفت(اونم همایش عمومی) که قبلا توی رسانه ها نگفته باشه؟! فقط هزینه ی زیادی و جوگیرکردن زیادیتر و وقت ملت رو گرفتن...(قبلا راجع به دعوت آقای لاریجانی هم همین دعوا را داشتیم... توضیح ۲: این پست هم موقتا اینجاست توضیح۳:به ساعت پست دقت کنید!(۳ ساعت قبل از سخنرانی!) توضیح۴:به همین علت خودم انشاالله شرکت نخواهم کرد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 11:4 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
تابستان و ادامهي كار تابستان 86 عمدتا به بازخواني ِ آنچه گذشت ِ مجمع و همدان گذشت(كه منبع اين گزارشها هم...!) بعلاوه تلاش بچهها (خانم دبيران و خانم هاشمي و بقيهاي كه گفتند هستيم و نبودند) براي سر و سامان دادن به مجمع و احيانا يافتن آن شخصيت جامع كذا . نظر من تفكيك بچهها بر اساس دغدغههاي شخصي خودشان و لينك كردن هرگروه با يكي از سالبالايي ها يا فارغالتحصيلان بود.بچههاي صنايع-برق-سياسي-علم بومي-مطالعات زنان-مباحث معرفتي-... را شناسايي و از فارغالتحصيلان ، افراد خيلي مناسب براي هر گروه معرفي كردم كه در عمل تنها اندكي حلقهي سياسي (با مهرابي و با محوريت جلد 21 صحيفهي نور) برگزار شد و بگمانم هنوز برقرار هست(با 86يها!)! و با باقي اغلب موافقت نشد. كار ديگر تابستان شركت در "طرح كوثر"نهاد رهبري بود. يك بيان فوقالعاده ضعيف و لوث و منحرف از "طرح رشد"! واقعا كنار هم گذاشتن ِ آن حرفهاي مطروحه در اين اردو با آنچه مد نظر استاد فلاح بود، ميتوانست متوجهِ عمق فاجعهي كار را به دست "ادارهبازي"ِ نامحرمان سپردن شود! كهمحتوا را نميفهمند و رويه ي حرف را ميگرند و طرح كشوري برايش براه مياندازند و با آنهمه هزينه و بيش از 1200 مخاطب از همهي دانشگاهها، آنطور چپ اندر قيچي حرف ِ نفهميده را تحويل دهند... بگذريم از نقد طرح(فعلا!) اثر مثبت طرح حضور خانم هاشمي بود از طرفي و حاجآقا موسوي(!) از طرف ديگر! كه فرصتي ميداد ما بحثهاي خودمان را پي بگيريم . باقي تابستان هم به "صلح امام حسن" گذشت و صحبتهاي رهبر با اهالي آموزش و پرورش .
سال چهارم سالي كه عنوان ِ "سال بالايي" ميدهندت و بجاي "تو" ، "شما" خطاب ميشوي و كم كم خيلي محترمانه كنار گذاشته ميشوي تا "از تجربياتت استفاده شود". وقتي كه گويا كم كم بساط "دانشجويي"ت را بايد برچيني!كدام بساط؟.............................................اين فرآيند، براي من مطلوب نبود. و بعدها ديدم كه گويا براي نسل بعدي هم! اما اينها همان قانونهاي نانوشتهي مجموعهاند همانها كه فارغالتحصيلها را از همكاري با برنامهي همدان بازميداشت. جملهي "من از فضاي بچهها دورم" كه نميدانم از كجا يكروزي ورد زبان همهمان ميشود؟! انتخابات مسئول بسيج خواهران سابقا مسئول قبلي تقريبا همهي بچههاي فعال ِ سال دوم و سوم و چهارم را كه حائز يك شرايط اوليهااي بودند ليست ميكرد بعنوان كانديدا. امسال اما بنا شد كه هركسي خودش خواست كانديدا شود و البته كه كسي خودش نميخواست! و ميماند خود خانم دبيران(مسئول قبلي!) و انتخابا تكگزينهاي ، اگر سر كار گذاشتن ي راي دهنده و توهين به او و نظرش نيست، پس چيست؟! :"اين "منتخب" است حالا تو مختاري كه انتخابش كني يا نكني!" كانديدا شدم فقط براي تكگزينهاي نشدن!!! و خب طبيعي بود اختلاف راي فاحش و...! بهر روي هدف ما محقق شده بود! منتها به تصويري كه ذهن ملت از يك كانديداي شكستخورده(!!!) ميسازد فكر نكرده بودم! چيزي كه آن قوانين نانوشته را انگار تسريع ميكرد! شوراي راهبردي در اين مورد كماكان برآنم كه چنين فرآيندهاي "اصلاحي" (كه طرح نو نميخواهد دراندازد؛ بلكه بازگشت است به مسير صحيحي كه مثلا از اول فراموش شده باشد!مسيري كه امام ترسيم كرد و رهبر ميكنند...)بيش از آنكه نياز داشته باشد به تعريف ِ طويلالذيل ِ يك مجموعه (يا زيرمجوعه)ي جديد، محتاج بود به وجود 1 نفر با نقشي مثل دبير شوراي مركزي كه قلبا متوجه ِ رسالت اصلي بسيج بوده و به مرور سعي كند كه مجموعه، خودش به اين رسالت ايمان بياورد.مثلا اعضاي شوراي مركزي ،بعنوان اصليترين مسئولين اجرايي و البته هركدام بعنوان "نماينده"ي يك عده از اعضاي (ثبت نشدهي!) بسيج و در ارتباط نزديك و دو طرفه با آنها(انشاالله) ، نقطهي آغاز خوبي براي اين فرآيند بودند.ميشد در جلسات شوراي مركزي يك زمان كوتاه و مستمري اختصاص يابد به تعامل فكري ي اين افراد(با آن مولفههايي كه ذكر شد براي اعضاي شوراي مركزي) مثلا اين تعامل فكري ميتوانست صحبت از بسيج مطلوب و بسيج موجود باشد و يا... كه ضمن اينكه منجر ميشد به اينكه خود مجموعه هم راه صحيح خود را بيابد و هم بر حسن ِ طي آن نظارت داشته باشد؛ آن ديوار كذايي ِ فكر-اجرايي هم كم كم طي اين فرآيند رنگ ميباخت.نه اينكه با تعريف كردن ِ يك شوراي مجزّا جهت ِ "فكر كردن" شوراي مركزي را...! به خاطر داشتم تلاشهاي سعيدينژاد را براي اين مهم. و قبل از او نجفي. و بعد از او خودم.كه البته بيشتر حرف زدم و تلاش خاصي نداشتم!بجز همان اردوي مثلا تشكيلاتي ِ غرب و اعلام آمادگي به رئيس جهت ِ پذيرفتن داوطلبانهي دبيري شوراي مركزي در سالي كه شأنيت آن شورا شده بود "تقسيم اتقهاي بسيج ميان خواهران و برادران!!! و دعواي كليدها و..." . حضورم به همان دلايلي كه در انتهاي بحث همدان آمد، "هجو" بود! بعلاوهي اينكه واقعا تحملم براي شنيدن ِ آنچه فكر ميكنم كه ميدانم؛كم بود! كه بايد از علائم كهولت سن باشد! و از طرفي با توجه به انتظاري كه اين شورا از 1 نفر خانم ِ "مرتبط" با خود داشت، باز هم فردي ميطلبيد با قدرت "ضبط و پخش" بالا بعلاوهي مقاديري "ابهت و اقتدار اجراييگدر مجموعهي خواهران! نه من و نه آن بچههاي 85ياي از جنس خودم، كه معرفي كردم! همين نابجايي كم كم ميان ما و شوراي راهبردي هم فاصله انداخت! ستاد مركزي مجمع با ناموفق ماندن ي تلاشهاي تابستان ِ دبيران و هاشمي و بنده؛ راه جديدي كه براي مجمع به ذهنمان رسيد تشكيل يك "ستاد مشتركگ بود از همهي گروههايي كه فعاليتشان مرتبط با اهداف مجمع است!: دانشكدهها(برخي) – سيمرغ(گروهي از 85يهاي پايهي طرح سجاد) – واحد علمي بسيج – حلقه – جهتگيري تخصصي – ترجيحا مسئولين باقي واحدهاي بسيج – مسئولين طرح وروديها – انجمن نخبگان منتها 2 تا مشكل بود: 1 همان معضلي كه در ابتداي بحث جنبش آمد: بچهها متعلق به جاي ديگر بودند .و 2 هم باز برميگشت به نحوهي دعوتكردن ِ ما اين كه كار جزئي هر كسي را به او بگوئيم و كليت ي نقشه را و اينكه او كجاي اين جغرافيا خواهد بود را لازم ندانيم كه بگوييم! و به اين ترتيب او فقط مواجه خواهد بود با پيشنهادي بيسروته و احيانا تصور اينكه با او مثل گمهرهي بازي"برخورد ميشود!و...كه عليرغم اينكه اعتقادي به اين روش نداشتيم ظاهرا در عمل... باقي مسائل سال چهارم هم ميگذرم چون پروندهشان هنوز باز است!يكيش همين خلق ِ "مجاااز"! فكر ميكنم عليالحساب فقط سر و ته ِ داستان را بهم آوردم! همينطوره؟!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 14:51 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
همدان تجربه ی دوم این طرح را واضحا می توان موفق تر از تجربه ی اول دانست. خب مجددا بر سر ضرورت یا عدم ضرورت وجود آن بحثهای مفصلی بود(در شورای مرکزی بسیج خواهران که بعد از از کار افتادن شورای مرکزی بسیج، با زحمات خانم دبیران، احیا شد)! ز آنجا که قرار بود یک سال وجود ِ مجمع، جای کار های ضربتی ِ اینچنینی را پر کند و خود مجمع به تدریج مسیر ورود ِ ورودیهای سالهای بعد هم باشد. که خب با توجه به نوپا بودن ِ مجمعین(!) و همه ی مشکلاتی که شرح آن رفت؛ "امسال برای تحقق ِ چنین انتظاری زود است." عذر قابل قبولی بود و چون تلاش برای پیشنهاد ِ راههای کم هزینه تر از اردو هم به نتیجه نرسید؛ وجود "طرح آموزشی – تشکیلاتی شهید بهشتی ِ 2 " تصویب شد. امسال کار تقریبا از 3 ماه قبل از اردو شروع شد. مجددا کار به بخشهای "محتوایی" – "روابط عمومی" – "اجرایی" تفکیک شده و جستجوی مسئول یا "تیم"ی برای هرکدام در صدر امور قرار گرفت. ابتدا توافق عوامل پشت صحنه بر کسی! و بعد تلاش برای جلب رضایت و همراهی ِ آنکس ! از افرادی قولهای مساعدی گرفته می شد(به زحمت!) و بعد از یک هفته به علل و معذورات مختلف، پیچانده می شدیم! امتحانات میانترم و پایانترم؛ تعریف شده بودن ِ یک بخشهایی از کار (که گزینه های ابهام دوست نمی پسندیدند!) تعریف نشده بودن بخشهای دیگری از کار (که گزینه های ابهام گریز با آن دچار مشکل میشدند!) نحوه ی تعریف "مخاطبین طرح" که خیلی مورد بحث بود و... بویژه برای مسئولیت "محتوایی" ِ اردو که می بایست کار خود را در ایام میانترمها و پایانترمها شروع میکرد، گزینه های زیادی آمدند و رفتند. تا اینکه بالاخره خانم "هاشمی مدنی" قبول کردند همان 1 ساعت در هفته ای را که در کتابخانه هستند (در آن سال کتابخانه ی شهید همت تازه تاسیس شده و کتابدار نداشت و خودمان شیفتی در آن می ماندیم.) به این طرح اختصاص دهند. ما هم چیزی نگفتیم که "بزودی این 1 ساعت تا حدود 100 - 90 ساعت در هفته هم خود را در برنامه ات خواهد چپانید!" که چنین هم شد! دومین نعمت طرح امسال حضور خانم هاشمی بود! موجودی که به موقع مشورت میگرفت به موقع مستقل بود و به موقع منعطف و به موقع سختگیر! همه جا بود و ارتباطگرفتن با هیچکس از دستش درنمیرفت! و موقع کارهمهی مخالفتهایی را که نسبت به حضورش ابراز میشد نادیده میگرفت.به موقع محتاط بود و به موقع ریسک میپذیرفت.(بسه دیگه خیلی تعریف شد!) بحمدالله اینبار کار از ادامه ی پارسال شروع شد! یعنی دیگر روی "پیام اردو" توقف نکرده و پیام مصوب سال گذشته را پذیرفتیم. بعلاوه اینکه امسال پیام مورد نظر برادران هم تا حدی مشابه همین بود و این از اولین نعمتهای طرح امسال بود. اما "برنامه"ها ! سال گذشته به یک برنامه رسیدیم که ولو اینکه اجرایی نشد؛ اما تجربه های بعدی نشان داد که اگر هم می شد چندان موفق نبود در انتقال پیام. و یک برنامه هم اجرا شد که علیرغم ادعای منادیان، آنهم نتیجه ی مطلوبی نداشت. چرا؟ علت عمده را باید در "دور بودن ِ طراحان از فضای مخاطبین" جست. البته این مشکل امسال تقریبا وجود نداشت. خیلی سعی شد بر اینکه "تیم محتوایی" داشته باشیم، هم از اینجهت که "همه چیز را همگان دانند"! و هم از این جهت که فشار بر 1 نفر نباشد. اما نشد !(به همه ی آن علتهایی که فوقا تشریح کردم- دشواریهای کار در فضای خواهران) و عملا خانم هاشمی ماند و من( که شاید بخاطر جنایتی که در حق ایشان کرده بودم، وجدانی نبود که خودم هم تنهایش بگذارم!) سیر برنامه ها، انتخاب قالبها و مدعوین، هماهنگی با مدعوین، نشریه، کتابخانه، امور فرهنگی، بررسی پتانسیل ِ اماکن قابل بازدید ، مسئله ی مهم ادامه ی طرح بعد از اردو و... همه ی اینها بود و هاشمی و من ! یکی از نعمتهای دیگر این سال ، همکاری نسبتا خوب خواهران و برادران بود. "برنامه"ها و هدف از هرکدام از برنامهها ،نشریه، و 50% مدعوین، تقریبا مشترک بررسی و نهایی شد (هر چند تفاوتهایی هم داشتند اما مشترکا بررسی شده و هماهنگ با هم بودند) و این در مقایسه با "بیگانگی" سال گذشته ، معجزه ای بود! و جدّا ً باید مغتنم شمرده می شد و بخاطر آن شاکر می بودیم. پیشاردو یک پیشنهاد بجا : "پیش اردو" ! یک اردوی 1روزه برای هماهنگی و آمادگی ِ کادر و 85یها و طرح اولیه ی بحث با آنها. از نظر "کادر" می توان گفت کاملا این هدف محقق شد! اشتباهات فاحشی (ناشی از کم تجربگی شاید...) در این پیش اردو بود که این تجربهی نسبتا کمهزینه، مانع از تکرار آنها در همدان شد. اینکه نهایی شدن ِ برنامه افتاد به دقیقه ی 90 ، اینکه احساس ضرورت نکردیم که این برنامه ی دقیقه 90ی را به اطلاع برادران برسانیم! چون به حساب خودمان "هماهنگ با مصوبه ی نهایی ِ مشترک"بود ، اما برادران هم از طرفی تغییراتی در برنامه ی خود اعمال کرده بودند که به علت ِ مشابه به اطلاع ما نرساندند فوقع ما وقع ! باید بعد از ظهر پنجشنبه،بعد از امتحان میانترم ریاضی 85یها که میرسیدیم به اردوگاه، پس از استراحت و بازیهای اولیه(که بهانه ی "معارفه" بود!) ، مستند مختصری از زندگی شهید چمران (بعنوان یک نمونه ی موفق و قابل الگو شدن برای دانشجوی مسلمان شریفی، و البته به اندازه ی کافی قابل به چالش کشیده شدن!) پخش می شد و بعد بحث اینکه در مقاطع حساس ِ زندگی ِ او، اگر من بجای چمران بودم چه تصمیمی می گرفتم و چرا؟ و فردا صبح یک مقدار "دامنه نوردی(!)" و حواشی ِ آن و بعد هم پخش فیلم کوتاه "قدرت چشم انداز"(از محصولات روانشناسی کاربردی غربی.اندر مزیای "چشمانداز"داشتن در زندگی.ربطی به سند چشمانداز بیست ساله هم ندارد!) و بحث پیرامون آن و معرفی ِ طرح و گفتگو با 85یها و گرفتن ِ نقطه نظرات آنها در این مورد. و بعد هم صحبت آقای امامیان در "تیپولوژی" و آسیبشناسی ِ دانشجویان شریف و... (که مفید بود و مورد استقبال هم واقع شد.) ضمنا برای پُر شدن ِ اوقات ِ احتمالا خالی هم ، مقادیری "گِل ِ سفال" با خود بردیم تا بچهها "پررنگترین تصویری که در این 1 سال از دانشگاه دیدند" را با آن بسازند(و ار نشد هم هرچه دل تنگشان خواست...!) که خیلی تجربهی خوبی بود. در عمل، اما... زمان پخش فیلم شهید چمران بعلت تلاقی با پخش فیلم برادران و اشتراک ِ "ویدئو پرژکتور" موکول شد به زمان خواب ِ بچه ها ! و متعاقبا بحث آن شب افتاد به فردا قبل از ظهر و بعد از صحبتهای آقای امامیان و صحبتهای "هماهنگ نشده"ی مسئول طرح !!! که ایشان بنا کردند به "معرفی طرح"، قبل از اینکه ما در این مورد با بچه ها صحبت کرده باشیم و این یعنی اول بدبختی و آغاز موج اعتراضات ِِ فمنیستی ِ همیشگی ِ بچه ها !!! بحث در مورد چمران آن نشد که می خواستیم (طبیعی هم بود از تصمیم دقیقه 90ی!) اما ظاهرا بجز خانم هاشمی و بنده بقیه راضی بودند! بعد هم اعلام نا بهنگام ِ زمان ِ حرکت و از قضا نرسیدن اتوبوس!!! و 4 ساعت علافی بچه ها!!! نشستیم به خودانتقادی با بچههای کادر(کادر: خانم هاشمی+من+خانم موسویتبار که موقتا مسئولیت اجرایی را پذیرفتند+خانم نوری،مسئول روابط عمومی) . میرفت که نه فقط "پیش اردو" بلکه کل طرح به یکباره شکست بخورد و با این معرفی ناهماهنگ و تعصبات و حساسیتهای هموارهی "چرا به ما دخترها نگفتین؟!" و افتضاح برنامهریزی ِ ما و بدتر از همه، "بازتاب"ی که حاضرین به غایبین میرساندند قطعا!... در این مرحله بود که روی آوری به موقع ِ خانم هاشمی به "تاکتیک صداقت" باب ِ نجاتی گشود! بچه های بیکار ومنتظر اتوبوس و بعضا معترض را جمع کرد و ماوقع را شرح داد و متواضعانه پوزش طلبید و "برای اینکه تکرار نشه" کمک ِ فکری یا فرهنگی یا... ی بچه ها برای "همدان" را خواستار شد. و ما سرمان به زیر بود! که کم کم متوجه پچ پچ های گوشه کنار در مورد پیش اردو و همدان شدیم و در اندک مدتی، مراجعه ی یکی پس از دیگری بچه ها برای "پیشنهاد" یا "سوال" یا... در مورد همدان !!! این آغاز "بزرگواری دیدن"های ما از 85یها بود! که در همدان به کرّات تجربه شد وبه کرّات شرمنده شدیم و شکرگزار...(این خصلت بزرگواری 85یها هم سومین نعمت طرح امسال بود!) سیر بحثها و قالبها و ...:
گفتم پیام تقریبا همان پیام پارسال بود. منتها باید بنحوی "نزدیکتر به فضای دانشجوهای سال اولی" ارائه میشد.بر این اساس آنچه نهایتا تصویب شد(کل بحثها را بعلت ضعف مستندسازی! آنوقت ننوشتیم الآن هم یادم نیست!) این بود که : با یک سخنرانی ِ چالش برانگیز شروع کنیم(منظورم از چالش، دقیقا چالش ذهنی است نه به هم ریختن فضا! چیزی که ضمن اینکه مورد نیاز و "اصل کار" است؛ و به اندازه ی کافی هم مورد نیاز است مطرح شدنش برای" این "مخاطب؛ توانایی ِ به سوال کشیدن ِ بخش عمده ای از داده های صحیح یا ناصحیحِ ذهن مخاطب باشد و استارت 4روز فعالیت فکری را برای او بزند! و البته بیگانه هم نباشد!) بعد از یک چنین شروعی (که از جنس "تبلیغ و اندکی توصیف و تشریح ِ قله" است؛ شروع کنیم به حرکت . پله پله و از "نزدیکترین دغدغه ها" برای این مهم شب اول بحث "دانشگاه را چطور تصور می کردیم؟ و چگونه دیدیم؟" و کارگاه "مهارتهای تحصیل موفق" را داشتیم .( موضوعاتی که با یک شیب نرم از دغدغه های خود بچه ها برساند به پیام اصلی اردو) روز های بعد بترتیب کارگاه "مهرابی" و گفتگوی بچه ها با حاجآقا فلاح بود در مورد "کلیت زندگی و هدفمندی آن بود (چنانکه شرحشان خواهد گذشت!) و کارگاه "win-win"(یک جور جهانبینی اجتماعی!) و بحث "آسیبها و فرصتهای کار گروهی" و جمع بندی اردو و بحث آقای ایزدخواه(خواهم گفت!...) . نه خیلی "ذهنی" نه خیلی "عملیاتی" نه خیلی دور و بیگانه نه خیلی دم دستی... فکر می کنم ترکیب (و بلکه ترتیب!) ی موفقی بود برای تحقق هدف اردو! این میان هم بازی ها و بارانها (!)و سرودها و "بازدیدها" هم کمک میکردند به نزدیکتر شدن بچه ها به هم و البته زیادی سنگین نشدن فضای اردو! در مورد بازدیدها سعی کرده بودیم صنعتی و دانشگاهی هم باشند اما بعلت محدودیت توان قبل از اردو(تقریبا ۴ -۶نفر...تیم محتوایی +حمایتهای پشت صحنه ی خانم دبیران و آقای دهنوی!) نشدِ و محدود شد به همان اماکن سیاحتی...(غار علیصدر-هگمتانه- گنجنامه(همان پایین اردوگاه)-آرامگاه ابن سینا و باباطاهر- یک مقدارکی هم کوهنوردی در اطراف اردوگاه!) ِ رسالت اساسی ِ اردو را باید در بستر "بحث دسته جمعی"(دانشکده ای-7-5 نفره) محقق میشد. چون هم کارکرد "درونی"کردن ِ حرفها را دارد و هم "همفکری" و هم "آشنایی" ِ بچه ها باهم و... در این باب آنچه اهمیت داشت "سیر موضوعات این بحثها" و "نحوه ی مدیریت(دبیری جلسه)" آنها بود. قالب کارگاه (با حضور 10-15نفر)عمدتا برای "مهارتهای کلی و اصلی" (که همه به اولویت داشتن آنها اذعان دارند) در نظر گرفته میشد و از این جهت اهمیت داشت که میتوانست با حضور "فارغ التحصیلان"ِ ،موفق در این زمینهی، خودمان باشد. که نسبت به "استاد"، آشناتر با فضای شریف و همزبانتر و نزدیکتر به بچه ها و گاهی حتی تواناتر در ادارهی بحثی که مد نظر ما بود. که متاسفانه به علل مختلف از همراهیشان محروم شدیم . بجز خانم سعیدینژاد و خانم مهرابی و خانم فرهادیان. که البته برکات مشهود حضور همین سه نفر، حسرت بر نیامدن بقیه را بیشتر می کرد(برای بیش از 10 نفر ِ آنها برنامه در نظر داشتیم)! روی خانم سعیدینژاد برای بحثهای حول محور "رشد" همچنین هرآنچه در مورد "بسیج"ممکن بود مطرح شود حساب شده بود.ضمن اینکه کلا حضور ایشان یک اطمینان خاطر تلویحی بود برای کادر! و ضمنا بچههای صنایع هم یک "گزارش مفصل از تدفین شهدا ی 22/12/84" از ایشان کشیدند! برای خانم مهرابی کارگاه"ضرورت بینش اجتماعی" را در نظر داشتیم (که به خواست خودشان به عنوان "کارگاه مهرابی" مطرح بود تا بعد از ارائه هرکسی هر عنوانی خواست برای آن برگزیند! کلا خانم مهرابی از نوادر فارغالتحصیلان ِ "امیدوار"ند که برای بچهها(حتی 86یها!) زیاد وقت میگذارند.بحثشان را با الگوگیری از بحث "عبرتهای عاشورا و رسالت خواص" ِ رهبر ، و با "استفهامهایی" شروع کردند. شرایط آنروز کوفه را به کمک بچهها برشمردند و عوامل موثر بر تصمیمگیری ِ هرکسی در آن شرایط را.و رساندند به تفکیک عوام-خواص باطل-خواص حق ِ دنیاطلب-خواص حق و روی تفاوت عوام و خواص یک مقدار بحث شد بعد آمدند به "شورای عالی دفاع- بهار 1367" و دستور جلسهی "با ناو آمریکایی ِ وینسس در خلیج فارس چه کنیم؟" هرکدام از بچهها پیشنهادی مطرح کرد و بقیه نقد کردند تا جمعا تصویب کردیم که "فعلا هیچ کار!" و خانم مهرابی ادامه دادند که "اتفاقا آنروز هم شورای عالی دفاع به همین نتیجه رسید!و بعد هم همین ناو هواپیمای مسافربری ایران را زد!و نظر امام بر این بود که "با هرچه دارید به آن شلیک کنید!" و اینکه بعدتر فاش شد که فرمانده ناو دستور داشته در صورت کوچکترین آتشی از طرف ایران، برگردد!... و بث از این بود که آن بینشی که امام داشت و بقیه نداشتند را باید کسب کرد که پیچیده هم نیست! بینش "توحیدی"ست! منتها یک مسئله در این بحث این بود که "دیر مطرح شد" تقریبا اواخر حضور مهرابی در اردو و این مورد اعتراض بچهها هم بود که امکان ادامهی آن نبود. و بعلاوه اینکه سوال "امام که میدانست چرا چیزی نگفت؟" طبیعتا پیش میآمد و بحث طویلالذیل "ولایت مطلقهی فقیه و کارآمدی آن" و... این چرت و پرتها که بحمدالله خوب جمع شد! و خانم فرهادیان از فارغالتحصیلان ارشد مخابرات(رمز) که ید طولایی در فعالیتهای فکری-دانشکدهای داشتند و ما برای بحث "تحصیل موفق" در خدمتشان بودیم؛ اما کلا حضور ایشان خیلی به نفع بحثهای خودجوش ِ "برق"یها شد!
یک قالب دیگر "سخنرانی" بود که "مشترک" برگزار می شد سخنرانی بنوعی نقش یک "جهش در سیر بحثها" را میتواند داشته باشد اگر در جای مناسب تعبیه شود! فقط بحث آقای "تقوی"(علم بومی، از ذکر جذئیات میگذرم که تکرار مکررات نشود!) اینچنین ارائه شد. که بحث دستهجمعی ِ در ادامه ی آن بعلت خستگی بچه ها کنسل شد.(رفت و بازگشت تا اردوگاه برادران برای این سخنرانی، یک جور "کوهنوردی" بود و ضمن جذابیتی که داشت، انرژیگیر هم بود!) قالب دیگر، گفتگوی نزدیک و پرسش و پاسخ با برخی اساتید بود(با حضور همهی 30-40 نفر) یعنی(بترتیب زمانی!) خانم دکتر سیاح (قرار بود در مورد نظم و تشکیلات صحبت کنند و با تکیه بر الگوی "حزب الله") و حجه الاسلام فلاح (قرار بود یک دور آن روندی را که از زمان پیدایش دغدغه ی "چرا برق می خوانم؟" برای خودشان پیش آمده بود، تا رسیدن به بحث "منطق هدفگذاری" را به همراه بچه ها "طی کنند" !!! )و آقای ایزدخواه موضوع بحث ایشان را میتوانم "ما میتوانیم، اگر..." بگویم. که بعد از ابراز ناباوری ِ حضار نسبت به گزارهی "ایران تا 50 سال آینده میتواند ابرقدرت باشد"؛ به بررسی ِ عوامل موثر بر "میتواند" یا "نمیتواند" پرداختند.(ضمنا با توجه به افتضاح اجرایی ِ پیش آمده در تهیه ی بلیط و... بدجوری مرامی پذیرفتند که بیایند و بدجوری شرمنده شدیم) بحث خانم سیاح نمی دانم چرا آنطور که باید نشد!( بچههایی که بعدتر خانم سیاح را در کلاسهاشان یا جای دیگر دیدند، به کرّات میگفتند خیلی با انکه توی همدان بود فرق دارند!) و بحث حاجآقا فلاح تقریبا همانطور که باید ارئه شد اما نتیجه ای که باید نداد(شاید اینجا هم مشکل کمبود وقت!). البته حاجآقا فلاح طبق معمول جذابیت خودشان را دارند و از بعد از ناهار تا پاسی از شب در جمع بچه ها بودند.البته استاد اصرار داشتند که اسمی از طرح رشد موجود و حضور خودشان در دانشگاه نیاورند.تا تعادل برنامه های اردو ،مثلا به نفع طرح رشد، به هم نخورد(اتفاقی که به هیچ وجه بعید نبود!). یک قالب دیگر که باید مهمترین می بود و "هرشب"! اما فقط 1 بار بطور رسمی برگزار شد، "بحث دانشکده ای" بود. که البته همان 1 بار آنقدر قوی بود (بویژه در گروه "صنایع" و "برق") که بعد تر بطور "سیال" خود بخود چند بار برقرار شد! "بحث سیال" را بهتر دیدیم حول "کتابخانه ی همراه" شکل بگیرد به این شکل که کتابهایی با موضوعات نزدیک به هم مشخص شده باشند و خواننده های آنها را ، که احتمالا دغدغه های نزدیکی داشتند، برای مباحثه و همفکری و... به یکدیگر ارجاع دهیم(معرفی کنیم!) بحث نشریه ی دوطرفه هم بود که ... یک قالب دیگر بازی ها بودند که پررنگترین آنها همان بازی WIN-WIN(برنده-برنده) ِ آقای دهنوی بود. طی این بازی اثبات میشود که نتیجهی بهینه زمانی حاصل خواهد شد که هر یک از بازیگران، سهم ِ خود را شناخته و بدنبال کسب همان باشند. که شاید یکی از علل عدم توفیق بحث خانم سیاح، موازی(بچه ها به دو گروه تقسیم شدند که ابتدا یک گروه این بحث و یک گروه آن بازی را داشتند و سپس بر عکس! این شیوه در مباحث دیگر هم استفاده شد) برگزار شدن آن با این بازی بود! و تفاوت فضای این دو... و البته خستگی خانم سیاح که تازه رسیده بودند و محدودیت وقت و... یک تجربه ی عبرت آموز: بحثی که برای ما سوال برانگیز است لزوما برای بچه ها سوال برانگیز نیست! که طی یک طرح سوال کاملا ناموفق حاصل شد! که از نگاه بچهها هیچ ابهامی در سوال نبود و مسئله هم برمیگشت به ترجمهی متفاوت ِما و بچهها از یک حدیث ! به همین سادگی 2 ساعت وقت را تلف کردیم و حضار را خسته! دانشکدهها و آنچه در اردو گذشت: اولا . با توجه به آمار 85یهای حاضر در اردو(7نفر از صنایع ، 6نفر از برق ، 6نفر از شیمی ، 3 نفر از عمران ،3 نفر از کامپیوتر ، 2 نفر از فیزیک ، 1 نفر از متال، 2نفر از م شیمی ، 1 نفر از علوم کاپیوتر(اگر اشتباه نکرده باشم!)) ما بچه ها را به گروههای برق-کامپیوتر ، علوم پایه ، م شیمی-عمران-متال و صنایع تقسیم کردیم . در متن برنامه های اصلی اردو تنها 1 بحث دانشکده ای داشتیم! (پنجشنبه شب)که به موضوعاتی از قبیل "قبل از ورود به دانشگاه چه تصوری از آن و از وضعیت خود در دانشگاه داشتیم؟ پس از ورود واقعیت را چطور دیدیم؟ و..." که نتایج بحث هر گروه به نوعی امیدوار کننده بود و البته طبیعا تفاوت نتایج ، مشهود! مثلا گروه اول متمایل به کار علمی و غیر علمی(مثلا بدست گرفتن اردوی معارفه ی 86!) در دانشکده بودند واکثریت گروه دوم بدنبال مباحث تقریبا معرفتی و مذهبی و یا گروه چهارم بیشتر نگاه های فرهنگی اجتماعی داشتند و ... . بعد از این با توجه به اینکه از جمله مطلوبیتهای اردو "تبادل نظر "بچه ها بود تصمیم بر این شد که سایر جلسات بطور همگانی تشکیل شود . البته بحثهای دانشکده ای بطور غیر رسمی تقریبا هر شب و روز شکل می گرفت (با طیفی از موضوعات از چگونگی تعامل گروه قریب التاسیس ِ ما با رسانا(!) تا گرفتن اتاق در دانشکده تا ماجرای تدفین (که بچه های صنابع از خانم سعیدینژاد خواستند)تا مسئله ی اختلاط در دانشگاه و...) و نتایج در خور توجهی هم داشت ! آن بحث اول در واقع توانست باب ارتباط فکری، حتی تا حد سمتگیری به "چه باید کرد؟" ها،را بین بچه هایی که تا به حال با هم بودند اما با غیر ِ تعاملاتی از این دست، باز کند . ثانیا. هر چند حذف جلسات دانشکده ای از برنامه به ضرورتهایی انجام شد اما این تصمیم غیر مترقبه خالی از برکت هم نبود! در فضایی که توصیف کردم چنانکه مشخص است موضوعات مورد بحث نشات گرفته از دغدغه های بشدت بومی ِ خود ِ بچه ها بودند(نه هماهنگ شده با کادر اردو!) و در نتیجه هر کس حرفی دارد که قبلا بارها به آن اندیشیده و چون مسئله ی مبتلا به ِ خود اوست با اشتیاق بیشتری پاسخ را در نظرات سایرین جستجو می کند (ابته ما مطرح شدن ِ غالب این موضوعات را تحت عنوان "بحث سیال" حدس زده بودیم و بحمد الله سعی بر داشتن آمادگی کافی براي سوالات احتمالی شده بود ، منتها آنچه که تصور نمی کردیم "استقبال دانشکده ای از بحث سیال " بود یعنی این که دغدغه های پراکنده ی بچه های یک دانشکده ، مشابه باشد! ) این "خودجوش" بودن دستاوردهای اردو برای 85یها شاید پررنگ ترین توفیق اردو بود و جدّا غیر قابل معامله! ثالثا. بچه ها کم کم اثر نظراتد خود را بر برنامه ها و انعطاف برنامه ها را می دیدند (بطوری که مثلا ظهر پنجشنبه بعلت خستگی بچه ها بازدید از گنجنامه وارد برنامه شد و برای برنامه ی ظهر تا انتهای شب 3جدول زمانبندی ِ احتمالی (یکی در صورتی که بچه ها از گنجنامه استقبال کنند و مدت طولانی تری آنجا بمانند... دیگری اگر بروند و سریع برگردند ... و سومی در حالتی که امکان برگزاری کارگاه و بحث اول در آن فضا باشد...)طرح شد! این مسئله هر چند ابتدا مورد اعتراضاتی بود (بعنوان بی برنامگی و...) اما تا دو روز آخر همین مورد موجبات صمیمیت و نزدیکی بیشتر بچه ها با برنامه ها بود . رابعا . صبح یکشنبه (تا ظهر) با حضور همه ی بچه ها به جمع بندی ِ اردو و نقدها و نتایج و... پرداختیم(که البته حدو د یک سوم بچه ها جمع را ترک کردند! شاید می توانست بهتر شروع شود!) آنچه در انتهای بحث همه را به حیرت آورد اذعان همه ی حاضرین به " باید یک کار گروهی در دانشگاه شروع کنیم" !!! بود . (این بحث به مسئله ی"تیم مشابه یا تیم مکمل؟" و... هم رسید) . ظاهر ماجرا امیدوار کننده بود اما ساعاتی بعد خود ِ بچه ها (اکثرا) ابراز نگرانی کردند که شاید این تصمیم بعلت فضای هیجانی اردو و انرژی بچه ها و... بوده که در این صورت فاقد ارزش است (قابل توجه من که معتقد بود تا قبل از خارج شدن بچه ها از جوّ اردو چند برنامه ی دیگر هم داشته باشیم و...!) و باید این فرصت باشد که به این تصمیمها در فضای واقعی و موجود زندگی بیاندیشیم پیشنهاد جمع این بود که تا مثلا آغاز ترم آینده بچه ها از طریق گروپی که یکی از حضار تاسیسش را پذیرفت ، با یکدیگر در ارتباط باشند(ضمن دعوت اعضای جدید و...) برای به اشتراک گذاشتن سوالها و جوابها و مطالعات شخصی(در جمع داشتن سیر مطالعاتی واحد بعلل قابل قبولی تصویب نشد) و ایده ها و حتی دوستان و... . در انتهای فرصت ِ معهود ، پایه های جدی تر مشخص شوند و... در مورد مسئله بودن ِ" ایجاد تصور جذب عضو در مخاطبین "برای هر چند که "برای کار در هر گروهی باید عضوآن بود"، اما تا انتهای اردو تصمیم رسمی برای تشکیل گروه اعلان نشد بچه ها به ضرورت آن وضرورت مطالبه ی آن رسیدند یا به عبارت بهتر این سوال که "فکر می کنید اعضای آن گروهی که الان صحبتش هست چقدر با حاضرین در این اردو همپوشانی داشته باشد ؟" از سوی 85یها بی جواب ماند! رغبت بچه ها به اینکه دوستان ِ خارج از اردوی خودشان را با خود همراه کنند بیش از ادامه با همین جمع بود (چنانکه قبلا هم گفتم گزاره ی " فلان افراد در فلان اردو شرکت کردند" گفته های متعددی دارد که "همفکر بودن"ِ این افراد تنها یکی از آنهاست و" اعتماد داشتن ِ این عده به یکدیگر " ابدا از گفته های این گزاره نیست_هرچند البته جز مطلوبات نهایی اردو است_ قاعدتا بچه ها به آن رفقایشان که مثلا فقط با زمان اردو مشکل داشتند _که بسیاری هم بودند!_ یا آنها که شاید بطور دیگری اردو به آنها معرفی شده بود یا... زیاد فکر می کردند مثلا این سوال را که "می شود دیگر بچه ها را هم به گروپ و ... دعوت کرد؟" زیاد پرسیده می شد!) مسلما ما نمی خواستیم تیم خاصی(مثلا حاضرین در اردو) را به انها تحمیل کنیم همچنین است راجع به آقایان همدانشکده ایشان (البته خیلی کمرنگتر). فکر می کنم هر گونه فراخوانی برای شروع به کار غیر مجازی(!) باید از طرف یکی از 85یها ميبود ( که در این مورد سعی می كردم اتفاق بیفتد!) عبرتها: * چیزی که مشخص بود اینکه در اردوی امسال هرچند دیگر وقت تیم محتوایی بر سر "تعریف هدف و پیام اردو"مصرف نشد و به "راههای انتقال پیام" وطرح سیر ِ بهینه ی برنامه ها پرداخت؛ و در این امر هم بحمدالله بسیار موفق بود (در طول اردو و حتی در طول سال بعد، اثرگذاری ِ فکری ِ اردو بر مخاطبین مشهود بود) اما آنچنان با همین مسئله درگیر بود و البته آنچنان دیر ، تیم فرهنگی به کار پیوست که بالکل از امور فرهنگی (یعنی نمود ِ اصلی همهی تئوریپردازیها!) بازماندیم! کتابخانه و ویدئو پرژکتور و "کاغذ متری" را فراموش کردیم بیاوریم بعلاوهیبساط بازی از قبیل توپ و طناب و سطل و گِل(که در پیش اردو، با توفیق، تجربه شده بود!) * روی "همکاری 85یها با کادر چقدر باشد و چطور؟ و اینکه ضمن استفادهی متناسب با استعداد ویژه ی هرکس، از او، کسی را نیز قبل از اردو تعیین نکرده باشیم که تبعیض باشد یا..." در طول 2-3ماه خیلی بحث شد. و نتیجه این شد که ما یک سری باکس ِ خالی و مشخص برای همکاری 85یها در نظر بگیریم و در ابتدای اردو بخواهیم که هر کسی به انتخاب خود یکی از آنها را پر کند. از این دست بودند: عکاسی در طول روز - کلیپ کردن عکسها برای پخش در انتهای هر روز – روی نمودار بردن ِ نتایج بحثهای هر روز (برای این مسئله قرار بود برای هر کدام از بحثهای دانشکده ای ، یک درآمد ِ داستان گون یا استفهام برانگیز یا... و در ادامه ی آن چند سوال ِ گزینه دار طرح شود، قبل از بحث یک مرتبه از بچه ها بخواهیم که این سوالات را پاسخ بگویند و بعد از بحث یک مرتبه ی دیگر، به این طریق اثر "همفکری" مشخص میشد و نتایج آماری و مقایسه ی اینها نیز در انتهای هر روز پخش شود. و این کار آماری و اِکسِل و... یکی از باکسهای خالی بود. که چون فقط تا دقیقه 90، فقط موضوع بحث اول مشخص شده بود، فقط برای همان بحث چنین چیزی طراحی شد(می تونم بعنوان یه پست مستقل ازش استفاده کنم...!) که همان هم تکثیر نشد و البته جز ئ وسایل فراموش شده !) – مدیریت نشریه ی دو طرفه – مدیریت ِ کتابخانه - ویک سری باکسهای فرهنگی و یک سری باکسهای تدارکاتی ... * مسئلهی "مستندسازی" که مغفول همیشگی ِ برنامهها بود... (البته تیم برادران در این مورد انصافا موفق بودند.) * یک تجربهی موفق: "کادر"! انتخاب خانم "سالم" بعنوان مسئول اجرایی اردو، نقشی که مدیریت اصلی را در طول زمان برگزاری اردو بعهده دارد. شخصیتی به حد کافی "توجیه"در مورد دغدغههای تیم محتوایی و به حد کافی نزدیک با مشکلات تیم اجرایی. و به حد کافی صمیمی و دائما در کنار بچهها. مجتمَعی از توان اجرایی و درک فرهنگی-محتوایی و قدرت مفاهمهی بالا(که میتوانست "همه"ی نیروها را جمع و مدیریت کند!و راضی هم نگه دارد!) و مسئولیتپذیر ؛ خوشرو (در عین خستگی!) و با حوصله و ضمنا دارای تعامل مثبت با برادرها(مواردی که از یک مسئول اجرایی انتظار می رود!)یا مثلا مسئول "تدارکات"ی که با بچهها در مورد "نانو" صحبت میکند و از خاطرات تاسیس گروه علمی و... میگوید خیلی جالبتر بود از اینکه مثلا او را بعنوان یک مدعو یا همراه...! این شاید مرهون ِ تجربهی "پیش اردو" بود. * بخش "روابط عمومی" واقعا باید "تیم" میداشت.تیمی که فبل از اردو و در طول اردو و حتی بعد از آن تعامل نزدیک با 85یها داشته باشد(کاری که قبل از اردو بعهده ی خود تیم محتوایی(همان 2نفر!)بود و بعد از اردو هم به امان خدا ...!) و اینکه به فقط 1 نفر سپرده شد از اشتباهات بزرگ ما بود. البته در این مورد برادران زیاد هشدار داده بودند و ما توجه نکرده بودیم.. از طرفی روی نحوهی حضور غیر 85یها هم به اندازهی کافی فکر نشده بود. * همفکری با 85یها قبل از اردو، و مشورت با آنها در مورد برنامه ها خیلی "کلی" و "ابتدا به ساکن" بود مثلا "بنظرت چنین اردویی چه پیامی باید داشته باشه؟"!!! و یا "بنظرت کدام موضوعات باید بعنوان بحث سیال لحاظ بشه؟"و... بیش از آنکه "انعطاف" طرح را بازگو کند، "بیبرنامگی"ِ آن را اعلام میکرد!گفتند باید تو برنامه را تعریف کنی و فوقش فیدبک بگیری از بچه ها و من فکر کردم که به این شکل ذهن بچههایی که طرف مشورت بودند "بسته میشود" روی همان پیشنهاد ما. در واقع صحیح آن بود که جواب این قبیل سوالها را در طول 1 سال با مطالعه روی این بچهها ، میگرفتیم! * یک تجربه ی دیگر اینکه : اصرار ما روی "مدعوین مورد نظرمان" خیلی زیاد بود و این منجر به چانه زنیهای خسته کننده و ناامید کننده(وقتی چانه زنی جواب نمی داد!) می شد و زمان و انرژیای را که می توانست صرف دیگر امور (مثلا همان امور فرهنگی) شود از ما می گرفت. این چانه زنی ها و اصرارها یکی با "فارغ التحصیلانمان"بود (برای کارگاهها)که خب با توجه به موجه بودن عذرشان، ...! وبجای آن می توانستیم به سراغ 84یهای توانمند تر برویم (که در شب آخر قبل از اردو بطور ضربتی مجبور به چنین کاری شدیم!) و بیشتر توجیه شوند و... و از طرفی هم با برادران بود بر سر دعوت از مدعوین دیگر. مثلا وقتی یک موضوع را مشترکا تصویب می کردیم، بعد مثلا برای هر کدامشان یک لیست از افرادی که می توانند خوب از پس این مورد برآیند و جذاب هم هستند و... در میاوردیم و بعد مثلا برادر محترم فلانی را در نظر داشتند و " چون این مدعو ِ مورد ِ نظرشان، برای فلان موضوع ِ دیگر بیشتر، راه دستشان است" موضوع عوض می شد !!! این می شد مایه ی ساعتها بلکه گاهی چند روز چانه زنی و بحث فرسایشی و ...! مثلا در دعوت آقای تقوی(که نهایتا بعد از صحبتهایی با ایشان و توافقاتی بر آنچه احتیاطا نگویند، مسئله ی ایشان حل شد و کوتاه آمدیم !) یا عدم دعوت وحید جلیلی چنین شد . اما نکته ی قابل توجه ِ خودم اینکه : واقعا اگر هم از همان ابتدا کوتاه می آمدیم ، "فاجعه"ای رخ نمی داد! مثلا وقتی بجای وحید جلیلی(که پس از نوساناتی تصویب شد که "سیاسی"اند!)، "حاجآقا مظاهری" دعوت شد، خب واقعا برای فضای خواهران مناسبتر شد (هر چند برای فضای برادران ظاهرا نه !) و یا مسئله ی ساعت حرکت که ما می گفتیم چون اردوگاه کوهستانی است طوری حرکت نکنیم که شب و در تاریکی برسیم و بچه های مردم با ساک و چمدان و ... در تاریکی در این مسیر... که مخالفت می شد که نه ! فلانی اردوگاه را دیده و اینطور نیست که شما می گویید! بعدا معلوم شد که "فلانی" اردوگاه ِ خواهران را فقط دیده بودند که در دامنه بود!!!) خلاصه اینکه واقعا خیلی راحتتر از اینها میتوانستیم کنار بیاییم. و هم همکاری بهتر و عمیقتر و هماهنگتری بشود که پشتوانه ی محکمی برای بعد از اردو باشد و هم فرصت را به هدر ندهیم! در وقع برای اینکه کیفیت ِ یک مورد، از 90 به 100 برسد، داشتیم کیفیت ِ موارد ِ دیگرا را از 90 یا 100 به 10 یا 20 تنزّل می دادیم !!! این آخرین کارم بود: گفتم این 1 سال عمده تلاشم برای پرکردن شکافی بود که بر سر سوئتفاهماتی میان خواهران و برادران افتاده بود. اما نتیجهی دردآوری که در این 3 ماه کار ِ همدان دیدم اینکه شکاف کذا پر نشده، بلکه شیفت خورده به وسط فضای خود خواهران!!! و مجموعهی بسیج خواهران را تفکیککرده بود به حلقهای – غیرحلقهای!!! تفکیکی که سال بعد هم بدجوری دامنگیرِ خانم دبیران شد. نمود ِ واضح این تفکیک هم همان مخالفتها یا بهتر بگویم "احتیاطها"یی بود که در مورد حضور هاشمی (بعنوان یک موجود "حلقهای"!!!) در این کار میشد. شاید علت اصلی ِ اینکه به برنامهی واحدی برای "ادامهی طرح" نرسیدیم همین بیاعتمادی متقابل بود. و بزعم من متهم ردیف اول هم... با عرض شرمندگی! همین بس انگیزهای بود برای من که این کارم (بگو خرابکاریم) را در اولین فرصت ممکن(بعد از اردو!) خاتمه دهم! واقعیت تلخ دیگر اکراه فارغالتحصیلان از همکاری بود! بچههایی که عمری در اینچنین فضاها گذرانده بودند از دعوت به حضور مجدد نه فقط استقبالی نداشتند بلکه شدیدا هم مقاومت میکردند و گویا اصرارِ ما نبود جز نمک زدن بر زخمی که نمیدانم چه بود؟! گویا "آرمانخواهی" و "گروهگرایی" و "روحیات بسیجی" هم مثل "فوتبالدوستی" در خانمها "تاریخ مصرف" داشت(دارد)! این نتیجهای که هر روز با بیشتر سراغگرفتن از فارغالتحصیلان ، بیشتر خودش را "جا میانداخت" ...(از توضیح بیشتر معذورم) این تجربه، بعلاوه، به شخص من(!)، اثبات کرد که با تقریب خوبی، حرف خاصی ندارم که این گروه ِ نورس ِ برادران نداشته باشند. و بنحوی حضورم ، با وجود ِ این سرمایههای تازهی شریف ، یک جور "هجو" است ! و این شد (علاوه بر آن "بیخیالی گزینی"!) که از کارهای مشابه بعدی با طیب خاطر کنار کشیدیم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 14:49 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
معترفم که آنچه ابتدائا مرا با جنبش عدالتخواهی آشنا کرد و به آن جذبم(!)، بحثهای وحید جلیلی بود.اولین منتقد درونی ِ مجموعهی حزبالله(كه من ديدم!) با نالههای بجایی که از غلط رفتنهای "بسیجی"داشت که از تکرارش میگذرم. بعدتر درخواستم براي همراهي با جنبش، با استقبال خانم مصطفیپور(از ارکان ِ مجموعهی کوچک اما پرانگیزهی جنبش شریف) مواجه شد وچنانکه گفتم ارجاعم دادند به "کانون رشد" (که محصول مشترک مجمع و جنبش بود . البته برخی هم برآنند که اساسا همین "اشتراک" مبنای انحلالش بود) و ابتدای سال تحصیلی 85-86 که دیگر کانون رشدی در کار نبود؛ از طرف ایشان مامور شدیم به پرکردن تدریجی ِ جای ایشان(در حالی که مصطفیپور همهی زندگیاش در خدمت جنبش بود و اساسا متعلق به آن مجموعه و آن آرمان و... و من ...!و خلاصه انتظاری بود از بیخ نابجا) اینجا هم مشکل رفتن ِ ناگهانی ِ 81یها و جایگزین شدن ِ ناگهانیتر 83یها بیشتر وجود داشت. طبیعتا نمیتوانستم آن باشم که مصطفیپور میخواست و از "من و جنبش" انچه بيشتر در ذهنم مانده شعار و بي عملي و بدقوليهايم است كه از همان اولين برخورد بود تا انتها...بقول مصطفيپور"هروقت كسي ميخواهد برنامهاش را سبُك كند اولين چيزي كه حذف ميكند جنبش است!" گفتم كه آدم "متعلق ميشود" به آن اولين گروهي كه ميپذيرد و ميپذيرندش؛ حالا بعد هرجاي ديگري هم اين آدم را ببري ميشود "وصله" ي ناجور. از همين دست بود حضور اكثر ماهايي كه در آن سال جنبشي بوديم (شايد بجز خود آقاي باقرينژاد،دبير محترم جنبش). چنانكه برنامهي خودم بنا بود جا دادن ِ مظروف ِ "درك وحركت در راستاي مطالبات رهبر، بويژه در مورد خلا تئوريك انقلاب و..." در ظرفهاي طرح وروديها و جنبش بود. منتها آنوقتي كه ديديم "مجمع" دچار مشكل است...! مستضعفين اولين معني ِ با جنبش بودن، همكاري در دوهفتهنامهي "مستضعفين"،ارگان جنبش عدالتخواه دانشجويي شريف است. و ما هم خب ملزم بوديم هرچند هيچ استعداد ِ كار رسانهاي در خود نميديدم! اولين مطلبي كه جوشيد و تقديم كردم همان "جمعهي آخر رمضان..." بود كه گفتم. بعدتر يكي دو بار چارت نشريه تغييراتي كرد مطلبي كه مصرانه به عهده گرفته بودم درآوردن جملههايي از امام و رهبر بود براي دوطرف لگوي مستضعفين؛ كه هيچ وقت هم نرساندم و مثل همهچيز ديگر، زحمتش ميافتاد بعهدهي دبير جنبش. كلا ميتوان گفت مطالب مستضعفين را بجز دبير، آقاي طاهري و بعضي دوستانشان(كه كلا نيروهاي نشريهكار ِ بسيج يا هر مجموعهي مذهبي ديگر در دانشگاه محسوب ميشوند! و البته كارشان هم رو به رشد است هميشه) تامين ميكردند و کم کاری بقیه مان بیداد می کرد! امام... از كم گذاشتنهايم براي جنبش همين بس كه از لحظهي ورود پيشنهاد "بررسي ديدگاههاي امام" را مطرح كرديم اما تا آخر حتي يكبار هم ننشستم دقيق مشخص كنم كه منظورم چيست! بحمدالله اين فقط دغدغهی ما (مصطفيپور و من) نبود و لااقل برادرها (آقايان صادقيان و خود دبير جنبش) كار را جلو ميبردند. پيشنهادهايي داشتيم:صحيفه خواندن و بحث كردن و خروجي دادن (مثلا نمايشگاه) براي از3 تا 14 خرداد يا پخش مستند 10 قسمتي "روحالله" در خوابگاه براي دههي فجر كه از اين بستر اگر كسي هم خواست بپيوندد... كه بجز اين آخري و يكي دو مشاوره، باقي... CDي تدفين شهدا از بحث تدفين درجاي خودش گذشته بودم كه بماند براي اينجا.اينجا هم چندان نيازي به بازگويش نميبينم. اما ربط قضيه به جنبش! حوالي ِ بهمن بود كه طي تماسي غير رسمي؛ اطلاع يافتم كه قرار است از طرف جنبش شريف نرمافزاري گمستندگ از تدفين تهيه و منتشر شود.و جهت ويرايش متن يا "احساسي سازي!" همكاري خواستند. مطالب "مستند" را ديدم! عينا همان "شبنامه"هايي كه همان زمان "در جواب مخالفين تدفين" پخش ميشد !!! اين موضع جنبش شريف نبود،اگر جنبش شريف آنروز آقايان باقرينژاد و طاهري و صادقيان و كرباسفروشان و خانمها رادنيا و مقدم و من بوديم!و حتي اگر جنبش، جنبش ِ سال قبل(زمان تدفين)بود! پس چرا جنبش؟! چون آن بندهي خدايي كه اين عَلَم را برداشته، "هماتاقي دبير سابق" است! بحث شد. انگيزههاي مختلفي براي اينكار ذكر شد:"در آستانهي سالروز تدفينيم. قطعا مخالفين برنامههايي دارند؛ براي اينكه 85يها با 1 موضع فقط مواجه نشوند ما هم بايد..." يا "همهاش چسبيدهايم به قالبهاي تكراري1 اين مستضعفينتان را بدهيد خودم 2هفتهاي همهي شمارههايش را براتان مينويسم"!!! حتي اين كه :"ممكن است اين كار(تدفين) در دانشگاههاي ديگر هم بخواهد تكرار شود؛ ميخواهيم انتقال تجربه شود كه بدانند به مخالفينشان چه جوابي بدهند"!!!!ما هم ه حساب تجارب(!) خودمان در كنجكاويهاي هر از گاهي در تاريخ انقلاب، و مشكلاتي كه داشتم از مستند نشدن وقايع (و بويژه وقايع دانشجويي كه معمولا يتيمتر و بيصاحبتر رها ميشوند) بر آن وديم كه "اگر ميخواهيد كار كنيد؛ بدنبال يك كار مستند و همه جانبه و صرفا گزارش(و نه جانبداري از كسي) باشيد كه همهي طرفهاي درگير با ماجرا تائيدش كنند:دستاندركاران،انواع ِ مخالفين، مسئولين دانشگاه، موافقين و ..." منتها ابراز مخالفت علني از بچهها نديدم.نميدانم "تعارف" بود يا... سر اين قضيه حتي از سعيدينژاد هم كمك گرفتم! اما افاقه نكرد.اين CD درميآمد و به اسم جنبش هم درميآمد.با بچههاي جنبش يا بدون آنها!!! در نهايت هم يك OKي صوري با وساطت ِ آقاي حاجيقاسمي(كه مواضعشان در اين مورد، مشخص و تقريبا مورد قبول همه بود) و قول ايشان مبني بر "يكطرفه روايت نميكنيم" از بچهها گرفته شد! اين تقريبا پايان جنبش عدالتخواهي(آنسال) بود. يك مقدار انتقاد! چون با شرحي كه گذشت، اهليت انتقاد از جنبش براي خود قائل نيستم؛ اكتفا ميكنم به اشاراتي گذرا: يك مسئله وابستگي و خطگيري شديد بود از "جنبش مركز" كه ضمن اينكه استقلال فكري و هدفگذاري و حتي گاهي برنامهريزي را تا حد زيادي از بچهها سلب ميكرد؛ موجب غفلت نسبي از فضاي دانشگاه خودمان هم ميشد(هرچند باز هم مثلا مسئلهي بوفه ي روز مهندس يا... را هم داشتيم اما ميتوانست بهتر از اين باشد.مثلا يك نقد جاندار ولي دوستانه به مقولهي "اردوجنوب"هاي بسيج لازم بود كه از جنبش باشد كه...!) ديگر مسئلهي احترام نابجا به "سالبالايي"ها بود! تا جايي كه بخاطر دارم يك يا دوبار جلسهها مستضعفين "بخاطر نبودن آقاي طاهري يا بنده بعنوان 83يها" كنسل شده بود! يا مثلا در اين بحث اخير (CDي تدفين) كسي نظر 84يهاي مجموعه را نپرسيد! اين را به خانم مصطفيپور هم گفته بودم؛ براي جنبش مسئلهي "تربيت نيروي عدالتخواه" موضوعيت نداشت.اگر در همان بحثهاي "نقد نهاد رهبري" ِ سال 82-83 بايد بههاي 82يي و 83يي را داخل ماجرا ميكردند نه اينكه اين بحث اصلي باشد و ما وروديها را مثلا بنشانيم به بحث ايزوله بر سر مثلا "دهگفتار"يا... مگر خود اين بچهها معتقد نبودند "نيرو در عمليات ساخته ميشود نه در سنگر"؟! مسئلهي ديگر اينكه ،آنطور كه ما از همان بحثهاي وحيد جليلي و پيشكسوتهاي جنبش شزيف دستگيرمان شد، مستقل تعريف كردن ي جنبش عدالتخواهي به ضرورتهايي بود مثلا اينكه "بسيج پذيرش اين بحثها را ندارد" كه واقعا هم مثلا در سال 81 بسيج پذيرش نداشته كه مثلا بگويي بيا "آغاجري را ول كن و فلاني ِ خودي را بچسب"! جليلي ميگفت "چون "مسلماني" منحرف شد، "شيعه" تعريف مستقل پيدا كرد. امام وقتي بعد از 1400سال، انحراف شيعه را ديد، يك صراط مستقيم شيعي را نشان داد بنام "بسيج". حالا (همان سالهاي حوالي 80)ميبينيم بسيج هم راه راستي كه بايد نميرود.-نقل به مضمون" پس ظاهرا جنبش اساسا رسالتي "اصلاحي" داشته در مجموعهي بسيج. درماني براي درد "محافظهكاري" و آلت دست شدن و... ديگر امراضي كه براي دانشجو ،آنهم بسيجي، مهلك است. حالا اگر وظيفهاش انجام شد و درد درمان يافت؛ چه فلسفهي وجودي خواهد داشت؟! و آنسال و سالهاي بعد ميشد نشانههايي دالّ بر به اتمام رسيدن ِ موفقيتآميز اين رسالت را در مجموعهي بسيج ديد. (يكي از عوامل هم قطعا حضور حاجآقا موسوي(سيد علي موسوي) كه از نسل اول جنبش ،آنهم از بچههاي مشهد، بودند؛ در كنار مجموعهي بسيج بود.) مسئلهي ديگر هم سردرگمي سراسري جنبش بود كه در برابر "دولت عدالتخواه" چه موضعي بايد داشت؟! البته اين مسئله بيشتر همان سال اول ِ دولت مطرح بود منتها چون واقعا حل نشده بود...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 14:48 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی درسها! منظورم درسهایی اند که فقط بدرد جزوه خواندن(یا نخواندن!) و تمرین ِ کپی شده از دوستان، تحویل دادن(یا ندادن) و امتحان ِ استادپسند دادن و نمره گرفتن(یا نگرفتن!) نمی خورند. بلکه "اثری" دارند در فرآیند رشد یا احیانا پس رفت. از این دسته درسها اولا "ماشینهای الکتریکی 1" را نام می برم . استاد شروع کردند: "ما برق داریم. می خواهیم حرکت تولید کنیم. چه کنیم؟" و پای اولین تئوری های الکترومغناطیس(که هیچی بجز انتگرالگیری های چندگانه و انواع روشهای حل معادلات دیفرانسیل با شرایط مرزی و... نفهمیدیم از درس 3 واحدی موسوم به الکترومغناطیس متعلق به ترم 3! و البته به تصریح استاد راهنمای بنده مدرسهای این درس هم بیش از این نفهمیده ند!) وسط میآید : " میدان مغناطیسی به سیم حامل جریان نیرو وارد می کند" بعد مسئله میشد اینکه این حرکت ِ سیم "دائمی باشد" مثلا دورانی باشد و... و یک ماشین الکتریکی سر کلاس و روی همان تخته و به کمک همان گچ و البته "دستهای استاد و ذهن دانشجوها"! خلق می شد! و تلویحا پرده از چهره ی "الکترومغناطیس ِ مجهول" هم کنار میرفت! وکلا درسها که به سمت تخصصی تر شدن می رفتند نه فقط قابل فهمتر می شدند بلکه آنچه را هم از "مدار 1و2 و ریاضی مهندسی و سیگنال و الکترومغناطیس و ..."(همان یادگرفتنیهای کور و بی هدف!) بدرد می خوردند و ما بلد نبودیم، یاد می گرفتیم!... ... رهاورد اصلی این کلاس (و در ادامه ماشین 2 و 3) همین اکتشاف ِ تجربی بود که یادگیری چیزیست و کلاس و درس و تمرین و استاد و امتحان چیزی مستقل ! اینکه شاید "دانشگاه تنها گزینه برای یادگرفتن و مهندس شدن نباشه!" اینکه "یادگیری اگر از آخر به اول باشد کارآتر است" این "اول" و "آخر" را مطابق با سیستم فعلی گفتم! و الّا بزعم بنده "تعریف صورت مسئله" اول راه است نه آخر ِ آن(در دروس تخصی ِ ترم 5 به بعد) مبانی کارآفرینی اولین جایی که طعم شیرین ی "درس اختیاری" را چشیدم! و البته بیخیر از محدودیت ِ سبد دروس "اختیاری ِ مُجاز"(!) دانشکده که کارآفرینی در آن نبود! (جالب بود که اصلا به ذهنم نرسید که چرا هیچ برقی ِ دیگری در این کلاس نیست؟!) اولین رکن تعیین کننده در این درس یک تیم(5 - 4 نفره) منسجم، مکمل و یکپارچه...(استاد در 2 جلسه ی اول توصیه های بسیاری می کنند برای انتخاب تیم) است و تا انتها کوئیزها و تکالیف و پروژه و حتی نظرات، از تیم تحویل گرفته میشود و نه فرد. بخش اول به توضیح ویژگی های کارآفرین(حتی استاد گاهی برای ملموس تر شدن بحث و تنوع ِ کلاس و... تستهای سنجش توانایی ِکارآفرینی هم _اختیاراً_ از دانشجویان میگیرند!) و تعریف کارآفرینی و است که یک(شاید بشود گفت) کارگاه هم برای بحث "خلاقیت" دارند و دعوت از یک یا چند کارآفرین که صحبتهای ایشان هم به لحاظ محتوایی و هم به لحاظ انگیزه بخشی بویژه برای تیم شما جدّاً شنیدنی ست . تکالیف این قسمت در ترم گذشته حول بررسی ویژگی های کارآفرینان ایرانی در قالبهای متنوع(پیاده سازی و خلاصه کردن نوار صحبتهای آنها، مصاحبه و ارائه در کلاس و ...) است. بخش دوم درس به چگونگی تنظیم یک "طرح تجاری"(راه انداختن یک کسب و کار از یک ایده ی خلاقانه) و توضیح مفصّل اهمیت و بخشهای مختلف آن می پردازد و پروژه ی نهایی (که 6 نمره و 1 ماه فرصت دارد) هم همین است (در واقع از اوایل ترم تیم باید در جلسات ِ خود با همفکری و... و روشهایی که استاد پیشنهاد می دهند _ و بعضاً در کار های مجمع هم قابل استفاده اند_ ایده ی خود را انتخاب کرده باشند چون بعضی تکالیف در طول ترم هم حول همان ایده است) و این پروژه تجربه ی –شیرین و- پرباری برای مهندسین آینده خواهد بود(در صورت مشارکت و همکاری همه ی تیم!)
بله قدم اول "تشکیل گروه" بود (و اولین "شکست" من!)و بعد از آن به طرق مختلف به سمت "انتخاب ایده و بعدتر هم گام به گام پروراندن ِ آن تا یک "طرح تجاری"(Business Plan) . در واقع برنده کسی بود که گروه خوبی میداشت... معمولا بچه هایی که از قبل "هماهنگ این درس را برداشته بودند!"... کار قشنگی که ما به دلمان ماند یک بار از بچه های بسیجی ببینیم! بعضی از درسها (مثلا این دوتایی که ما تجربه کردیم چنین بود!) ضمن اینکه یک 19-20 ِ سه واحدی ِ شیرین و بی دردسر است! هم متنش و هم حاشیه اش، راست ِ کار ِ امورات ِ آرمانی ِ ماست؛ تا جایی که گاهی کلی هزینه می کنیم مستقلا که مثلا فلان دوره را برای بچه هامان بگذاریم. دوره ای که از قضا در قالب همین درسها و بدون هیچ هزینه ای و هیچ کار اجرایی ای دردسترسمان است. ضمنا در این روند چیزی که زیاد میدیدی "کارآفرین" بود بقول استاد تقوی: "قصه ی آدمها" را باید شنید...و البته یکی از همین آدمهای قصه دار خود دکتر فیضبخش بود . موجودی که علیرغم آنچه در برخوردهای اول شاید بنظر برسد، بدجور بسیجیست! و آشنا با دغدغه های امثال ما! این را همان اولین باری که با سعیدینژاد و در ادامه ی کار تیم محتوایی شمال-مشهد رفتیم سراغشان به وضوح دیدیم. عمری گذرانده بودند در طی طرقی از این جنس که ما... بعدتر هم مشورتی برای اردو همدان داشتیم با ایشان. سال بعد هم پیشنهادی داشتند ایشان برای تیم ما(کدام تیم؟!) راه اندازی سایت "کارآفرینی" برای وزارت کار. که پیچاندیم... دیگری درس "مبانی مدیریت تکنولوژی" دکتر آراستی بود . که محتوایش از عنوانش مشخص است! و جالبتر اینکه 50% مثالهای استاد "داخلی"ست! مورد آخر که از دروس مجاز دانشکده بود و در نتیجه به خلاف دو مورد قبلی کلاس مملو بود جماعت برقی؛ "تحلیل دینامیکهای سیستم"(یا بقولی تحلیل دینامیکی سیستمها SD) بود. درسی که کلش را می شد در 3جلسه ی اول و دو جلسه ی آخر خلاصه کرد! و همه ی ارزش هم به تمرینها و پروژه ی نهایی اش بود! موضوع انتخابی م "بررسی روند کیفیت آموزش" یا چیزی در این وادیها ! که با گروه دونفره ی مشابه،به پیشنهاد ِ assistant ِ محترم، ادغام شدم و شدیم سه نفر ! مقادیری سرچ اولیه و بعبارتی "جمع آوری ادبیات" و لیست کردن ِ فاکتورهای احتمالا موثر در کیفیت آموزش یا شاخصهای احتمالا گویا برای سنجیدن ِ کیفیت آموزش. کم کم کار را جمع و جور تر کردیم روی آموزش عالی و بعدتر هم روی "دانشگاه شریف" . اینجا بود که همان assistant ِ محترم فرمودند باید معیارهاتان را از OECD گرفته باشید! والّا می خواهید "توهم generate کنید برای من؟" و روند سر کار رفتن ی ما آغز شد! و بود و بود تا اواخر ترم. نه به کار خودمان رسیده بودیم نه حضرت ایشان راضی بودند نه "نمودار جریان"ی که بشود به استاد نشان داد درآمده بود از کارمان! در نهایت تنها راهی که به ذهنمان زد درخواست تعویض assistant ِ محترم بود! و تحت پوشش ِ "یکی از رفقا" در آمدن و ایشان هم "بدون تحویل پروژه نمره دادن"!!! اما برکاتی هم داشت این همکاری بی سر و ته! : موضوع که ریز شد به دانشگاه شریف، خواستیم سنجه ی اصلی را بگذاریم "روند تغییرات ِ رتبه ی دانشگاه شریف در رتبه بندی های هرساله ی دانشگاههای جهان" که چنانکه می گفتند آنسال از 2000و اندی به 500 رسیده بود و این تغییر توجه ما را برای بررسی جلب کرده بود. سر نخ خبر روزنامه شریف را گرفتیم تا "دکتر جلالی" از اساتید دانشکده شیمی که گویا مسئولیت ِ ارزیابی کیفی دانشگاه با ایشان بود. و از ایشان به "کارشناس"شان ، آقای ایرانی، و دفتر نظارت و ارزیابی دانشگاه. و ذکر این مسئله که برای آن رتبه ی 2000 ِ قبلی، اصلا کسی از ما آماری نخواسته بود! ما این دفتر را تازه 1 سال است راه اندازی کرده ایم و اولین کارمان هم همین همکاری اخیر بوده که نتیجه ی 500 ... خب آنچه مسلم شد اینکه "تغییر عجیب"ی رخ نداده! اما "شاید خودمان بتوانیم آمارهای مورد نیاز را از گذشته ی دانشگاه در بیاوریم و سال به سال مقایسه کنیم بالاخره شاید دینامیک ِ خاصی رویت شد! یا اگر نشد باز هم خود این "رکود" قابل بحث است..." اما مراجعه که کردیم "اصلا آمار"ی در کار نبود! نه کتابخانه ی مرکزی جایی نگه داشته بود "مراجعات"ش را یا "هزینه ها"یش را یا... نه دفتر امور فارغ التحصیلان حتی می دانست که در این چند سال برای کجاها گواهی صادر کرده؟(که بشود آینده ی فارغ التحصیلان شریف را پی گرفت) نه حتی انجمن فارغ التحصیلان ... نه معاونت پژوهشی آمار درستی از قراردادهای خارج از دانشگاهش یا... داشت(یا اگر داشت،نمیداد!) نه...تنها برای بعضی جالب بود ! حتی خود دکتر جلالی گفتند "شما بجای اینکه بیایی اینجا از من آمار بخواهی باید خودت بروی جمع کنی تحلیل کنی بعد بیایی به من کمک کنی..." یا آقای ایرانی چند بار از همگروهی م "همکاری در راه اندازی دفتر نظارت و ارزیابی دانشکده ی برق یا مدیریت" را خواسته بود... یا دکتر کوچک زاده (معاون آموزشی) وقتی برای گرفتن "نسبت استاد به دانشجو"یا "کلاس به دانشجو" یا... در این سالهای اخیر، خارج از وقت اداری به ایشان مراجعه کردم؛ نشستند به در آوردن ِ اطلاعات اولیه "بشرطی که نتیجه ی کارتان را به ما هم بدهید"... یا خانمی که در کتابخانه ی مرکزی یک سالی بود که مشغول به مستندسازی شده بود ساعتها در مورد کار خودش برای این موجود "همدغدغه ی تازه کشف شده" توضیح داد... خلاصه این "عطش مستندسازی" بدجوری انگار بزرگان دانشگاه را هم داشت اذیت می کرد تا آنجا که به سوی هر تیم کوچک و بی پایه ی دانشجویی ای ،مثل ما!، دست استمداد می گشودند... و باز هم " ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست"... "درد" دنبال گشتن نمی خواهد... هرجا همین اطراف خودت هم ریخته...فقط بخواه که ببینی شان.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 14:46 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
TSB (طرح شهید بهشتی... مجمع جدید! ... !!!) گفتم عده ای از برادرهای 84ی در ادامه ی اردوی شمال مشهد، جمعشان را نگه داشتند و بحثهاشان را؛ بحثهایی که آخرش هم نفهمیدم دقیقا چه بود؟ که ظرفیت داشت که 30-40 نفر را ، 3 ماه ، حول خود نگه دارد؟! "چرا درس میخوانیم؟" بود؟ چرا فنی؟؟ چرا...؟؟ یا "چرا فضای دانشکده هامان مذهبی نیست؟" ؟ و.. یا اوضاع مملکت و نیازهای دولت اصولگرا؟ یا افقهای آینده و نقش دانشجوی مسلمان؟ یا ؟؟؟ یا شاید هم حمایت ِ مشاورینی که عمری صرف ِ بررسی ِ گروههای مذهبی دانشجویی کرده بودند ، نزدیک و آشنا و برنامه دار...؟ یا شاید هم حاشیه های متنوع و مفرّح جلسات؟... خلاصه اینقدر می دانم که خود این مشاورین هم به حیرت آمده بودند (یکی از ایشان می گفتند: باورتون نمیشه! 0-40 نفر هر هفته میان که حرف گوش کنن !!!) !و حالا چون فضای دانشکده ها بهر حال مختلط بود، ناچار شده بودند از همراه کردن(! )ِ خواهران با خود؛ هر چند در آن جلسه ی کذای بعد از شمال مشهد، طرفین تصویب کردند که "موسی به دین خود و عیسی به دین خود" تا کِی و به کدام اعجاز این دو جریان رو بگذارند به همگرایی؟!و گفتم که در اردوی غرببودیم که یکی از دوستانِ 84ی از قافله ی شمال-مشهد که در دانشکده شان فعال محسوب میشد، از قول برادران همکلاسی، این مسئله ی وجود چنین جمعی و تمایلشان به همراهی خواهران، را با سعیدینژاد مطرح کرد.(که در آن وضعیت چیزی بود شبیه به قوز بالا قوز!و بعد تر هم بیشتر شبیه شد!) در اولین فرصت سعیدینژاد و این دوستمان (که اولین گزینه برای لینک ِ احتمالی میان بسیج خواهران و tsb بود) حضورا صحبتهای نمایندگان این جمع(tsb!) را شنیدند. 3 برگ معرفی ِ گروه و چشم اندازها و ... و چارت پیشنهادی ِ گروه برای بسیج!و آن 3 صفحه اینطور آغاز می شد: " طرح شهید بهشتی طرحیست با آرمان گسترش ِ تمدن اسلامی مبتنی بر کار گروهی با محوریت علم و دین که سعی بر تبیین زندگی موفق دانشجویی در زمینه های گوناگون دارد و بدنبال رشدی همه جانبه و همطراز برای دانشجو است .و بعد این "زمینه های گوناگون" را برمی شمرد: دین – علم – فرهنگی و اجتماعی – سیاسی – فردی بازتاب : یه عده سال اولی(البته الان ابتدای سال دومشان بود) که می خوان بسیج را کن فیکون کنند!(و طبیعتا خنده!) ... همت خوبی کردن و بچه های تیزی هستن ولی خودشون هم نمیدونن اینایی که یخوان یعنی چی؟! خوبه کم کم پشتوانه ی فکریشونو تامین کنیم!و هواشونو داشته باشیم(کاری که اوایل از من توقع میرفت!!!) ... خطرناکه! بوی کودتا میاد! و مراجعه به بزرگترهای مجموعه ی برادران که کنترل کنید اینا رو... اصلا tsb یعنی "طرح ساماندهی بسیج" سرکار گذاشته اید مارا؟زیرآبی دنبال جذب عضوید؟! ... کار دانشکده ای آسیب داره که اینا فکری به حالش نکرده ند ... تا آنجا که خاطرم هست با 3 نفر صحبت شد.برای ارتباط با tsb. بچه هایی که بیشتر رنگ "واحد علمی" داشتند. و البته که آن ابتدا tsb بیشتر یک گروه فرهنگی بود تا هر چیز دیگری . منتها چون در بسیج خواهران دانشکده ها را بشرط ِ کار علمی، وارد دایره ی دید می کردیم، و چون _ نمیدانم چرا؟ _ پررنگترین فاکتور tsb "دانشکده ای بودن" بنظر میرسید، لذا گزینه های پیشنهادی پس از یکی دو جلسه احساس عدم انطباق کرده و عذر می خواستند(حق هم داشتند) .نظر خاصی(رد یا تایید) نداشتم. بردن بسیج تو دانشکده ها مزایایی داشت و معایبی...اینطور که نمیشد قضاوت کرد!...و مهمتر اینکه من ِ از بیخ منفک از دانشکده مان را چه به این بحث! فرصتهایی،برای پیگیری آرمانها(!)، را که بواسطه ی این جداییم، از دست رفته بود ؛ گوشزد کنم ... و البته به یاد تجربه ی ورود خودم. کسی در مجمع بخاطر سال اولی(بلکه ترم اولی!) بودن محکومم نکرده بود! این(موضعگیری و سرکوب و جدی نگرفتن و... یا توقع ایده آل بودن از او داشتن...)که تعامل نشد با یک اراده ی جوان !اولین برخورد مستقیمم در جلسه ای بود که به اصرار(بخوانید : اجبار!) ِ سعیدینژاد و با اکراه تمام، و محض "سیاهی لشکر"(که ععاطفه تنها نباشد) رفتم... انچه دیدم همان مجمع قدیم بود که از عمق کاسته و بر نیرو انسانی(و ساماندهی نیرو انسانی، که دانشکده ای شدن لازمه ی این ساماندهی بود) افزوده...و تعریف این نیرو انسانی را هم از آیین نامه ی کانون رشد برداشته باشد...(جسارتا چون از میزان درونگروهی و محرمانه بودن ِ طرح اطلاع دقیقی ندارم، از تشریح جزئیات طرح میگذرم...) این یعنی یک جورهایی رفع هر دو مشکل ی مجمع قدیم! با حفظ همان محسنات(انشاالله) ... بعد از جلسه همین را گفتم به عاطفه، و او هم که در آن موقعیت ِ نیاز به لینک، یک نفر موافق با این بچه ها کشف کرده بود، تا تنور داغ بود نان را چسبان و در دَم TSB شد زیر مجموعه ی "طرح ورودیها"!!![ کلامی در مورد TSB (طرح شهید بهشتی) و مجمع سابق : گفتم انچه دیدم همان مجمع قدیم بود که از عمق کاسته و بر نیرو انسانی(و ساماندهی نیرو انسانی، که دانشکده ای شدن لازمه ی این ساماندهی بود) افزوده...و تعریف این نیرو انسانی را هم از آیین نامه ی کانون رشد برداشته باشد... و البته حق هم همین بود. آن کار سنگین پژوهش دینی ِ مجمع سابق ، ضرورتی بود ناشی از خلائهای تئوریک ِ زمان خودش، و با توجه به کم کاری ِ نهادی که در حقیقت متولی این امر بود(حوزه ی علمیه) و قرار نبود که الی الابد "دانشجو" درگیر با چنین پروژه های پژوهشی ِ گسترده و عمیق ِ دینی- اجتماعی باشد و بقولی کم کاری ِ دیگری را نیز او جبران کند؛ بلکه بایست بدنبال تعریف و اجرایی کردن ِ سازوکاری بود برای تعامل ِ صحیح و سازنده میا ی حوزه و دانشگاه . بنحوی که "اصطیاد و طرح سوال" از دانشگاه و "جواب دینی به آن" از حوزه باشد. و هیچ قری مانند دانشجو(بواسطه ی جوانی و پویایی و نشاط و اخلاصی که لازمه ی آن است و برخاسته از کل ِ جامعه بودنش،و فراغت نسبی اش از دغدغه های شخصی و ماهیت واسطه ای ش و استقلالش و...)و نمی تواند "نیازها"ی اجتماع و علم و توسعه ی کشور را درک کند و و بهینه ترین مطالبات را از دین داشته باشد ؟ و مگر نه علم از "سوال" آغاز می شود ؟ بعلاوه کار ِ گروه هایی از جنس مجمع سابق، می بایست پله ای می شد که نسل بعدی با اطمینان بر آن بایستد و پله های بعدی را بنا کند . نه اینکه دائما همانجا درجا بزند و مگر نمی گوییم "جریان "ِ دانشجویی؟! این مهم نیز با تعاملات ِ صحیح ِ این دو نسل ِ مجمع بخوبی می توانست تامین شود. (چنانکه شد!)کدام پله های بعدی ؟ مهمترین پله ی بعدی "خودآگاهی جریان دانشجویی" بود. اینکه نوک پیکان ِ کنجکاویها و پرسشگریها و "مطالعات" ِ جریان دانشجویی، از بیرون، به درون متمایل شود! از "جریانشناسی سیاسی" به "جریانشناسی علم" از واکاوی گروههای فرهنگی و سیاسی خارج از دانشگاه، به "آسیبشناسی گروههای دانشجویی" از "نقد ِهدف و اصول حرکت فلان مکتب" به "تعریف اهداف و اصول حرکت دانشجوی مسلمان" از اصلاح جهان به اصلاح خانواده ی دانشجویی ِ خود. پس از شناخت و بررسی ِ محیط اطراف و نقش آفرینیان ِ آن ، نگاهی به خود بیاندازد که :"حالا من چه کاره ام؟چه نقش را من قرار است بیافرینم؟" از "انفعال" به در آمده و از تاریخ خوانی و نقد تاریخ، به "تاریخ سازی" برسد .پله ی دیگری که باید بنا می شد عبارت بود از شبکه سازی ، حول ِ این تئوریها. عرض کرده بودم، در مجمع هر فرآیند خوبی هم که رخ می داد ، در همان مجموعه ی 10-15-20 نفری بود و حتی بقیه ی مجموعه ی بسیج هم با آن بیگانه بودند. که این شاید اهتمام اصلی ِ دوستان بود. حدود 4-5 ماه بعد از شروع به کار tsb ، "همگانی" بودن ِ اندیشه های مجمع را بخوبی مشهود بود ! از واحد سیاسی و فرهنگی تا جنبش عدالتخواهی ! این "رشد ِ متحد" از نقاط قوت این حرکت بود.یک پله ی مهم دیگر "انسجام" ِ حوزه های مختلف ِ پژوهشی ِ مورد ِ توجه ِ امثال ِ مجمع سابق ِ ما بود. "نمی دانم اینهایی که پی گرفتیم و خواندیم و پرسیدیم و بحث کردیم و فهمیدیم ، ته ش به چه دردمان می خورد؟" این را از خیلی از فعالین مجمع، حتی بعضی از دبیر های مجمع، شنیده بودم. نیاز به دانستن ِ "جغرافیای دانستنی ها" و مدیریت ِ آن: هر "فهمیدن"ی چرا؟ و چقدر؟ و در چه نسبتی با سایر فهمیده ها؟ و...این پله ی آخر را علی الاصول باید "طرح رشد" باتاکیدی که بر "نظام اندیشه ی اسلامی" داشت، میساخت. که معتقدم آنطور که می توانست؛ نساخت. چرا ؟ چون "منقطع شد" از نسل قبلی . اصلا "دانسته و فهمیده" ای نبود که بخواهد "نظام مند" شود!!! قطعات پازلی در کار نبود که طرح رشد، مرتبشان کند. این هم برمیگردد(به زعم من!) از یک طرف، به همان اشتباهی که در "معرفی طرح رشد" شد. و از طرف دیگر اینکه بعد از در آمدن اساسنامه ی کانون رشد، همه ی موسسین(تدوین کنندگان اساسنامه) طرح را رها کرده و متفرق شدند .نکته ی قابل توجه اینکه در همه ی همتهایی که برای بنای این پله ها شد، ردپای یک یا چند نفر از بچه های مجمع سابق بود! (چه TSB و چه حلقه و چه جهت گیری و...) و این بنظر من یک قوت ی دیگر است از مجمع سابق؛ که ضعفش را خودش شناخت و درصدد رفع آن برآمد. ]کار اول همان برنامه ی "یکشنبه ی آخر مهر" بود. طبق معمول مدتی بحث بر سر ضرورت یا عدم ضرورتش؟ بعد هم بحث روی مخاطبین (حاضرین در اردوی شمال-مشهد + افرادی که دعوت شده بودند و نتوانسته بودند شرکت کنند + افرادی که بعد از اردو اما بواسطه ی اردو شناسایی شدند+ هر کسی که هر کدام از این مخاطبین صلاح بدانند!)بعد هم هدف و پیام ِ دقیق برنامه(که در دعوتنامه مشخص است و میگذرم!) بعد هم تدقیق برنامه و صحبت با مدعو و طرح و توزیع دعوتنامه (به پیوست می گذارمش همینجا!) . هرچند باز هم بعلل اجرایی(کمبود وقت. کلاس داشتن ِ همه ی کامپیوتریها در همان ساعت. اجتناب خواهران از برگزاری بحثهای گروهی در رواقهای مسجد و ماندن در اتاق هیئات- با توجه به اینکه فضای هیات فقط به کار افطاری دادن می خورد و رفاقت و به زور ، سخنرانی! – و ...) آن نشد ه وعده داده بودیم؛ حاجآقا فلاح قرار بود بحث اولیه را(در آمفی تیاتر) طوری ارائه دهد که هم به کار بحث دانشکده ای ِ بچه های ما بخورد و هم به کار برادران بیاید؛ و بعد هم خواهران تا اذان مغرب ، در رواقهای مسجد، ذیل صحبتهای حاجآقا فلاح، بحث دانشکده ای داشته باشند. بعد نماز و افطار و بعد هم جمع بندی بحثها با حضور مجدد حاجآقا فلاح(در هیئات). که برنامه ی آمفی تیاتر طبق معمول با تاخیر شروع شد و تا اذان طول کشید! (و البته من هم همان ساعت کلاس داشتم! که بعلت تاخیر برناه با 20 دقیقه تاخیر رسیدم و استاد به جریمه 5 دقیقه جلوی کلاس نگه م داشتند! و خلاصه من این بحث حاجآقا فلاح را نبودم و ظاهرا عمده ی مخاطبین هم نبودند!و ظاهرا بحث هم زیاد ربطی به آنچه وعده شده بود نداشته!) منتها بحث ِبعد از افطارِ استاد، به خوبی توانست مفهوم مد نظر را مطرح کند. اما اینکه چقدر برای مخاطب جا افتاد؟ را متاسفانه نفهمیدیم .و چنانکه در قسمت قبل(بحث جهت گیری تخصصی) عرض کردم، برای خودم(خودمان)هم این بحث یک جور جمع بندی ِ همه ی فایلهایی بود که طی 1 ماهه ی کار قبل از شمال-مشهد باز کرده بودیم... و عزمی شد برای ادامه ی آن. اما یکی از بستر های ادامه ی این کار همین tsb بود. : بهتر این است که بچه های دانشکده ها در جستجوی "استراتژی خدمت" باشند. شناسایی و ارتباطگیری با گروههایی که در زمینه ی مختلف ِ مرتبط با رشته ی تحصیلی آنها موفق بوده اند (و یا حتی آنها که موفق نبوده اند!) و مباحثه ای که بطور طبیعی پس از آشنایی و بازدید و گفتگو با یکی از این گروهها میان این بچه های پیگیر ِ کار رخ می دهد، خود به خود به سمت طراحی ِ "طرح خدمت ویژه ی گروه" سوقشان خواهد داد . اینجا هم یک "آفت خور" داشتیم! اینکه بچه ها در برخورد با اولین نمونه ها، "جذب" ِ همان نمونه شده و از ادامه دست بکشند و از گروه کناره بگیرند؛ چیزی که "فراوان" دیده شده.خب از اینجا به بعد کار ، آدمی می خواست با توان ِ بالا در روابط عمومی و "انتقال دغدغه" . و این همان آدمی بود که من نبودم! هر چند سعی هم کردم. با فرد فرد بچه هایی که مورد نظرم بود صحبت کردم .اصراری که داشتم این بود که چنین گروههایی را نمی توان از بالا و مثلا با اعلام در یک جلسه که ملت را به زور کشانده ای در آن که "حرفهای تو را بشنوند"! و این رسمی بازی ها شکل داد. بلکه باید 10 تا گوش بود و یکی زبان! دغدغه های فرد فرد مخاطبین را شناخت، به مرور و از کانال دغدغه های خودش و واقعا بعنوان یک دوست که از دغدغه های مشابه او (مثلا با یک سال اختلاف سن) رسیده به این اولویتها (و خدا گواه است که نگاهم هم به 84یها و به این کار جز این نبود...) با او صحبت کرد... جنس کار تعامل با انسان بود. و ضرورتهای همین کار هم سوقم داد به آثار شهید بهشتی (که التفاط ویژه ای به نقش "مطالعه ی انسانها" در پیشبرد نهضت دارند.). مدتها وقت می گذاشتم پای شنیدن ِ حرفهای هر کدامشان؛ بیشتر از اعضای خانواده ام این بچه ها را میشناختم! و به هزار لطایف الحیل باب صحبت را پیش می کشیدم که تصور "جذب عضو" و "اغفال" و "مخ زنی" و "هدایت از بالا!" و "پیچ و مهره ی کارهای بسیج شمردن ورودیها" و ... برای کسی حاصل نشود. که اجازه ی تصرف در "وقت" کسی به بهانه ی فلان جلسه برای استماع نطق من ! بعنوان مزدی که چون برده ایمشان اردو می خواهیم ازشان بکشیم! و... به خودم ندهم! (چیزی که در سال بعد از آن دیدم به راحتی در بسیج اتفاق می افتد... برای معرفی ِ همین کاری که من اینطور دنبالش می کردم، ملت را کنار دریا از بازی محروم کرده، زیر آفتاب و در گرما و شرجی ِ شمال، بنشانند تا بگویند ما یک کاری می خواهیم بکنیم که برادرها به ما ابلاغ فرموده اند و اسمش پژوهشکده گذاشته شده تا استادها بیشتر تحویلش بگیرند و... و شما اگر مایل به همکاری هستید به فلانی که رابط ما با دانشکده ی شماست مراجعه کنید.) نه . اعلام برنامه نمی کنیم! انتقال دغدغه می کنیم. هر برانامه ای خودش صلاح دید آنهم اگر اصلا این دغدغه ها را پسندید...در فضای دوستانه و کاملا غیر رسمی و در سرقیچیهای زمان (مثلا مسیر خوابگاه، سلف، در کنار تماشای مسابقه ی بسکتبال، قبل یا بعد از نماز یا...) در مورد آن گفتگومی کنیم... اگر من اشتباهی می کنم در این اولویتی که تشخیص داده ام و او تذکری میدهد می پذیرم و ... و نهایتا اگر کمکی خواست، هم بله یک "پیشنهاد"هایی دارم برای استارت ِ کارش... و اگر حمایتی (اجرایی، اعتباری،...) خواست هم بسیج هست ...البته که این رویکرد من هم اگر نگویم افراطی بود، لااقل آسیبهایی داشت که بعدتر(این روزها!) از خود 84یها شنیدم(!) : بچه ها احساس نمیکردند که من مثلا منتظر ِ یک فیدبکی یک تکانی یک ...ی از اینها هستم! انگار خب یک مقدار صحبت کردیم که راه کوتاه شود ! البته یک مسئله هم این بود که من هم توقع داشتم، با آن مقدماتی که عرض کردم!، همین "صحبتهایی که راه کوتاه شود" یک جرقه ای در ذهن بچه ها ایجاد کند( و احتمالا چون خودم همیشه اینچنین بودم!) و اگر ایجاد نمی کند "زور" که نیست!... به نظر من "خودجوش"بودن و "بومی" بودن ِ یک چنین تحولی را با هیچ نباید عوض می کردیم. ولو اینکه فردایی همین بچه ها بگویند :"فروزنده... بله! یه حرفهای خوبی میزد اما "برنامه" نداشت!... سازماندهی بلد نبود..." و البته امروز می بینم که نه! یک سری هزینه ها برای این "خودجوش بودن" داده ایم که نباید... که بعد از 2 سال بزرگترین درد بسیج خواهران را سبب شده... این "اندکی افراط" از همان کاهلی هاییست که عرض کردم به مثابه ی خیانتهای بزرگند. میدانستم این کاری که دارم ،شاید امروز(آنروز!) یک گوشه ی بی سر و صدا و بی خروجی ِ بسیج خواهران باشد، اما در آینده ای به فاصله ی 2-3 سال جریان غالب ِ دانشگاه همین است. (و البته که مجموعه ی برادران هم آگاهانه یا ناآگاهانه همین راه را می رفت) . سعی می کردم بهترین "پُل "ِ ممکن را بین وضع موجود بسیج و آن وضع مطلوب(که امروز شعار بسیج است! و آنروز نمی شد راجع بهش حرف هم زد!) را پیدا کنم. خیلی هم ناموفق نبودم. اما به این فکر نکردم که این پُل به هر قیمتی باید همین امسال کسی قدمی روی آن بگذارد. چرا؟ ببینید عرض کردم مجموعه ی برادران هم آگاهانه یا ناآگاهانه، گاهی تندتر و گاهی کندتر همین راه را میرفت، منتها این رفتن برادران با رفتن من (و به خیال خودم:) رفقای84یهای ام در دانشکده ها، کاملا و 100% ایزوله بود از یکدیگر!!! خیلی سعی کردم اینطور نباشد.اما بعللی که در قسمت بعد می آید(سوء تفاهمات) ، نشد!... واضحا مجموعه ی برادران منتظر "خودجوش"بودن ِ این حرکت نمیماند.چرا؟ این مجموعه متشکل بود از 30-40 نفر 84ی + 2-3 نفر مشاور. مسیری که مد نظر این دو سه نفر مشاور بود این بود. و مجموعه ی 84یها "به این مشاورین اعتماد داشتند" و سیر جلسات هفتگی، کم کم با این مسیر همراهشان می کرد.(ارجاع به آن بحث :"ما 83ایها" که اول این صفحه گفتم!). همانطور که اشاره ای شد در آن جلسه ای که بین الطلوعین جمعه با حاجآقای موسوی داشتیم و طرحمان را ارائه دادیم(برای مشورت) گفتند این را فعلا با برادرها مطرح نکنید"آنها قرار است 2 ماه دیگر به این دغدغه برسند"...و البته چون بخشی از کار هم بعهده ی خود 84یها بود، و اساسا اجتماعشان حول این مشاورین و اعتمادشان به ایشان، به انتخاب خودشان بود، و از کانال همین اعتماد، این دغدغه ها خود به خود "بومی" تلقی میشد. خب حالا وقتی برادرها وارد این عرصه شدند، از آنجا که کم هم سر و صدا ندارد! و از آنجا که معمولا سیاستهای بسیج از طرف برادران به طرف خواهران سرازیر میشود(!!!... متاسفانه) ؛ این بحث "نگرش سازی تخصصی" هم مانند سَلَف ِ خود،TSB ، خودش نمی آید به مجموعه ی خواهران و اسمش می آید! و این "وادادگی" می آورد و اعتماد به نفس را می کشد و "دست پاچه" می کند مجموعه را و... تا می رسد به همان طرز معرفی ای که روضه اش خوانده شد!(کنار دریا و ...) و تا 2 سال بعد هنوز وقتی پای حرف بچه های بسیج خواهران مینشینی از هیولاهای مجهولی به نام tsb و مجمع و طرح تحول و مطالعه و ورودیها و موثرین(نامی که همان 30-40 نفر بر خود نهاده بودند) و نگرش سازی تخصصی و دانشکده و ... میشنوی...(همان خیانتی که عرض کردم...)القصه... حاصل عملی این بحثها و گفتگوها و... شد فقط همان حلقه ی مختصری در خوابگاه که عرض کردم ! ... که زمانی که بچه های این حلقه مطالبه ی "کار عملی" داشتند، از قضا منطبق شد با ورود برادرها به بحث "نگاه بچه مسلمان به رشته ی تحصیلی اش" ، منتها بعد از این چند ماه که از جانب ما نه خروجی دیدند و نه اطاعت(!) (و ما هم بفرموده ی حاجآقا موسوی مامور به سکوت بودیم و اگر هم گاهی چیزی میگفتیم، طبق همان پیشبینی حاجآقا موسوی (بالاخره استاد خوب ، میداند چه تربیت میکند...)، (یا چون زود بود یا چون من نه حاجآقا موسوی بودم و نه آقای امامیان و نه باقی مشاورین مورد اعتماد و احتمالا داشتم یک چیزی برای خودم بلغور می کردم...) به چیزی گرفته نمیشد... و خلاصه اینبار دیگر دعوتی از خواهران نشد! برای همراهی(!) و دعوت از طرف بنده بود ! ... شاید همینجا اگر بچه های حلقه ی خوابگاه می پیوستند به این جمع، بالاخره آن "همگرایی" ِ فراموش شده رخ می داد و ،ضمن برکاتی که برای خود جمع برادران داشت، اوضاع بسیج خواهران امروز این نمی بود...منتها بزرگان(!) بر حذرم داشتند از " سپردن ِ بچه هایت(بچه های حلقه ی خوابگاه) که هنوز هیچ "اصول حرکت"ی ندارند، به جمعی که "اصول حرکت"شان شکل گرفته و چندان هم قابل تائید نیست"!!!!! و من ِ "..." پذیرفتم و حلقه ی خوابگاه در جستجوی "کار عملی در ادامه ی مطالعات و مباحثات" متلاشی شد(البته من کماکان به همان شکل غیر رسمی حضور بچه ها را در انجمن نخبگان یا فردای سبز یا... پی می گرفتم...و همان سبک کار سابق به قوت خود بر جای بود! منتها فرصت ِ گام نهادن بر آن پُل ِ کذا بود و حتی "کشف اشتراک این دو پُل ِ موازی که در غبار ِ شایعات کودکانه، چشم بر یکدیگر بسته بودند!؛ که از دست رفت.). و این هم خیانت بعدی ! و من کِی در صدد ِ جبران برآمدم؟ در آستانه ی اردوی همدان، که همان اکیپ مورد نظر برادران، درگیر با اردو بودند و از طرف برادران کِی استقبال شد؟ ابتدای تابستان(بعد از اردوی همدان) که بچه ها ی حلقه ی "خوابگاه!!!" در تهران نبودند!!!این شد حکایت بنده و tsb که به اردوی همدان ختم شد که شرح این اختتامیه هم خواهد رفت!و زان پس ما "بیخیالی" گزیدیم!دشواریهای کار در قسمت خواهران :یک مسئله که مرثیه ی آن را پیشتر خواندیم، کسی با ماموریت ِ من، می بایست توان بالایی در "انتقال دغدغه و باز کردن افق جدید برای مخاطب و جاانداختن ضرورت آن" می داشت؛ که نداشت!اما مسائل دیگر :یکی اینکه کلا فراخوان های "بیایید صحبت کنیم" در فضای خواهران "لبیک"ی نخواهد شنید! فقط 3 انگیزه است که می تواند کسی را به "هفته ای 1 ساعت جلسه" بکشاند! اول "رودربایستی" دومی "موضوعی که از نظر خودش خیلی خیلی مهم باشد." سومی "مدعوی که خیلی خیلی ممورد قبول باشد" انگیزه ی اول که ماهیتاً مناسب ِ منظور ما نبود! انگیزه ی دوم هم همان بود که انتخاب کردیم و عمده تلاش من هم برای جاانداختن این "خیلی مهم بودن" بود و چنان شد که گفتم... اما انگیزه ی سوم، پیدا کردن ِ چنین شخصی "سخت" نبود ! اگر "تفکیک موضوعی"ای در کار می بود ! در زمینه های سیاسی ، اخلاقی، جریانشناسی، نیروهای مذهبی، انقلاب، تاریخ، مهدویت، صهیونیزم، علم دینی، صنعت و دانشگاه، زن و حجاب و خانواده و...، قرآن، فلسفه، مباحث کلامی و معرفتی و... استادهای قَدَر و مورد تائید و جذاب و دلسوز و دردسترس و "لله کار کُن" و آشنا با فضای دانشجویی پیدا می شد؛ اما جامع ِ همه ی این موضوعات نه ! در واقع وقتی زمان از دست رفته بود و انگیزه ی دوم ، بواسطه ی اشتباهات بنده، بیدار نشده بود و مسئله لوث شده بود (!) در تابستان 86 ، بچه ها زمان زیادی را به جستجوی چنین فردی اختصاص دادند که برای nمین بار اثبات شد که تلاش بی نتیجه است! و نهایتا پیشنهاد من همان "تفکیک موضوعی" بود بعلاوه ی اینکه مثلا یکبار در ماه گردهماییهای مشترک (بین همه ی گروههایی که هرکدام حول یکی موضوعات ِ تفکیک شده تشکیل شده اند) برگزار شده و گروههای مختلف حاصل کار یک ماهه ی خود را ارائه دهند و ... که "تصویب نشد" و بعد هم دوره ای آغاز شد که "ما بی خیالی گزیدیم" !یک مسئله درک تفاوت بچه های ابهام دوست و ابهام گریز بود!عده ای از بچه ها با ابهام ِ کار کنار نمی آمدند ، و عده ای بعکس با قاطعیت کار در این زمان کوتاه!( مثلا یکی از علل عدم همکاری خانمها سعیدینژاد وپریشن در هنگام طرح اولیه و خانم غنوی در اواخر آذر و اول کار طرح و برنامه ی اردوی همدان و خانم میرکمالی و... همین بود)مدتی طولانی درگیر با این مسئله بودم که چه باید کرد ؟ اعده پای کار تعریف شده و واضح می آیند و از طرفی عده ای کاری را می طلبند که نقش خود را در تعریف و طرحریزی آن ببینند! آیا ممکن است که اینقدر به بچه ها نزدیک باشیم که این تمایلاتشان را درک کرده و پیشنهاد مناسب برای آنها داشته باشیم؟(البته در معدود مواردی امکان دارد) تا به اولین تجربه ی دانشجویی خودم مراجعه کردم: زمانی که مجمع به من معرفی شد یک مجموعه ی کامل بود و مثلا قرار نبود من ساختار آن را دستکاری کنم!(البته هرچند در طرح موضوع "تغییر ساختار مجمع" هم کسی جدیدالورود بودن مرا مورد توجه قرار نداد یا لااقل من اینطور دیدم! این نگاه ها اعتماد مجموعه به اعضا را میرساند) اما نهایتا ما در طول یک ترم روی طرحی که خودمان تعریف کردیم کار کردیم و حمایت هم شدیم! در واقع مجمع همراه اهدافش، کارنامه اش و چارچوبهایش معرفی شد و البته مثلا اینهم ذکر شد که "واحد عمومی فعلا روی زمین مانده" و اولین ماموریتی که ما داشتیم "تعریف موضوع کار" و "تشکیل تیم(در حد 3،4نفر)" بود! این یک شیوه ی خوب می توانست باشد.یک مشکل دیگر اعتماد بنفس نسبتا ضعیف خواهران بود(که برخی ناشی از خودِ محیط شریف و ذهنیت غالب ِ برتری ِ کمی و کیفی ِ آقایان در آن میدانندش! و برخی ناشی از کلا مهجوریت اجتماعی زن در طول تاریخ! و برخی اینکه اصلا این کار خانمها نیست و نبود اعتماد بنفس در آن طبیعیست! و...) که نه می پذیرند که "می دانند" و نه می خواهند که "بدانند" !!!یک مسئله ی دیگر اینکه (بویژه بچه های اجراییتر) "می چسبند" به همان اندک تجربیات ِ خاص ِ خود و همه چیز را می خواهند با آن بسنجند (همانطور که خودم هم اوایل همهچیز را با مجمع و واحد عمومی می سنجیدم!) و این هر شروع ِ جدیدی با این بچه ها را با دردسر های فراوان مواجه می کرد، کما اینکه ایده ی "ستاد مرکزی مجمع خواهران" (که مجمع بجای یک دبیر، ائتلافی باشد از همه ی گروههای مطالعاتی ویا تشکیلاتی و انسانی و یا دانشکده ای و... با صبغه ی مذهبی . مثل واحد علمی بسیج،سیمرغ(امتداد طرح سجاد)، انجمن نخبگان، جهتگیری تخصصی، و .... و این ستاد مرکزی متشکل از نمایندگان آنها باشد)در ابتدای سال بعد آنطور شکست خورد.دیگر (که البته خیلی هم عمومیت نداشت) اکراه بچه ها از کار با "همکلاسی"هایشان در فضای دانشکده .و در نهایت مسئله ای که اتفاقا بین قشر اصطلاحا "فکری" خیلی هم عمومیت دارد اینکه " اگر می خواهم وقت بگذارم، بهتر است روی عمیقترین و موثرترین موضوع بگذارم" که این "عمیق ترین و موثرترین" دقیقا به خاطر همین نسبیت ِ ملحوظ در کلمه ("ترین"!) هیچگاه مشخص نمی شود!
مجمعین : سوء تفاهمات ... برچسب... عداوت...و هزار تا مشکل از این دست! صورت مسئله:مراجعه به 1 مشاور، برای گرفتن ِ پاسخ ِ 1 سوال، توسط 5 گروه ِ بی ارتباط با هم، و همگی منتسب به "بسیج شریف"، طی 2 ماه (حالا بماند که در 3-4 سال گذشته بیش از 10 گروه!!!!!) علامت خوبی نبود! یعنی اینقدر عاجز بودیم از تعامل با هم ؟؟؟ !!!ابتدای سال تحصیلی تلاشهایی شد برای به توافق رسیدن ِ برادران و خواهران روی تعریف ِ "مجمع شهید بهشتی. اما از یک طرف فقط لفظ "دانشکده ای شدن" فریاد می شد و از یک طرف فقط لفظ "حاجآقا فلاح" !!! (ریشه ی دردسر را در همین تاکیداتِ طرفین، هنگام معرفی ِخود بجویید!!! "یا اولی الابصار") چند جلسه دعوا، چند جلسه صحبت، گاهی توجیه شدن ِ کسی ... و نهایتا دلها آرام گرفت به : " خب ما می خوایم روی "قالب تشکیلاتی" مجمع کار کنیم و شما روی "محتوای تئوری" ِ مجمع... در نتیجه مجمع شهید بهشتی برادران تعریف می کنیم و مجمع شهید بهشتی خواهران و گاهی هم در صورت نیاز یک هماهنگی ای بین این دو باشد(نیازی که ظاهرا هیچوقت نبود!!!)" !!! (و این یعنی اینکه اینبار هم "موسی به دین خود عیسی به دین خود" ) و واقعا همه آرام گرفتند! و بنظر کسی فاجعه رخ نداده بود! ما واقعا اینقدر عاجز بودیم از اندکی انعطاف نشان دادن؟ از اندکی اعتماد به یکدیگر؟ و اینقدر تحمل غیر خودمان دشوار بود؟و یا اینقدر بی رغبت بودیم به اینها؟ واقعا اینقدر نمیدیدیم اینهمه اشتراک را؟ یا اینقدر محو همین حرفها بودیم و غیر از آن به گوشمان نخورده بود که درک نمی کردیم " فقط ماییم که چنین اولویتی را حس کرده ایم چنین راه علاجی برای آن جسته ایم و چنین همتی کرده ایم!" (لااقل در شریف) و غنیمت نمیدانستیم اینهمه اشتراک اصولی و کلی را (مراجعه به تعریف اهداف ِ طرح رشد و tsb که هر کدام را در قسمت مربوطه آورده ام) و چشممان فقط همان نقطه ی اختلاف را می دید و پررنگ می کرد؟!چه چیزی باید این دو مجمع را به هم می پیوست؟ هدف ِ مشترکی که همه می دانستند که با هم بهتر محقق خواهد شد؟ یا صِرفِ مختلط بودن مخاطب(مشابه نگاه برخی برادرها)؟ یا صرف ِ "رسم بودن ِ کار مشترک"؟ یا توهم ِ وابستگی(از جانب برخی خواهران مثلا بخاطر سلسله مراتب بسیج که بالاخره هر کاری باید تائید مسئول برادران را جلب می کرد و این حرفها) یا...؟؟؟؟؟ یا نه! هدف یکی بود، و تا حد زیادی راه هم یکی بود(منتها با اطمینان می گویم این برای هیچ کسی(بجز خودم !!!) انگیزه نبود! و اساسا همه منکر ِ این اشتراک بودند!(آخر "عده ی سطحی وترقه بازی ِ فرهنگی کُن" با عده ای "بخور و بخواب و رشد کن" چه اشتراک هدفی می توانند داشته باشند؟ !) )،پس اصلا چه چیزی موجب میشد با وجود ِ مبداء یکسان(وضع موجود جامعه و دانشگاه و اولویتهایی که توجه ِ دو طرف را بطور یکسان جلب کرده بود) و مقصد یکسان (تصویر مطلوب جامعه و دانشگاه)و بستر یکسان (بسیج و مجمع شهید بهشتی) و در این قحط نیروی تا این حد همفکر،چه چیزی این دو مجموعه را اینطور جدا و بلکه مخالف هم نگه می داشت؟ !اول گمان میکردم مسئله مقداری "ضعف اخلاقی" در طرفین است...اما مسئله عمیق تر از این حرفها بود... که بضرورتهایی گذرا و سر بسته عرض می کنم :1. از مثل معروف "دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند! ... " شروع می کنم. به این منظور که هیچیک از طرفین تفوق فکری طرف مقابل را نمیپذیرند. بلکه گاهی حتی اصلا به حسابش نمیآورند بعنوان کسی که ممکن است که حرف قابل شنیدنی داشته باشند! علی الحساب بجای پرداختن به اینکه این بی اعتمادی از کجا آمده، نگاهی دارم به اینکه "اعتماد لازم" از کجا میتواند حاصل شود؟ - بر اثر گفتگوهای شفاف طرفین (یا شناخت مستقیم از طرق دیگر مثل همکاری یا ...) - با ملاحظه ی موفقیت و کارآمدی طرف مقابل در تصمیمات پیشین(با فرض یکسان بودن ِ معیارهای کارامدی!) - اعتماد به منابع تغذیه ی فکری ِ طرف مقابل که واضحا در مورد این همکاری هیچیک از این شرایط احراز نشد. بلکه حتی ...! 2.اصلا چرا حرف از "طرفین" میشود؟! این ادبیات،چنانکه گفتم، متاسفانه از اردوی شمال مشهد ایجاد شد که خود ِ تعریف ِ آن به رسمیت نشناختن ِ کانون رشد بود(در حالی که با توجه به اساس ِ قوی ِ کانون رشد بهتر بود سعی بر رفع نواقص ِ احتمالی ِآن و ارتقا و بهبود هرچه بیشتر عملکرد آن میشد و طی 1 سال تلاش خواهران بر همین بود ) و این دو گروه(کانون رشد و طراحان اردو) (بواسطه ی صرفا یک "فرصت" مشترک) وادار به همکاری شدند و در نتیجه تعاملات دقیقا تبدیل شد به مذاکراتی بین طرفین این قرارداد! و چون اتفاقا همین اردو، ورودی نسل جدید بسیج بود ، این نحوه ی تعامل براحتی در مجموعه جا افتاد! و عادت کردیم به توقع "همکاری" داشتن در شراطی که زمان "تعریف مسئله" و "جستجوی راه حل "و حتی "تدوین طرح عملیاتی " هیچ اهمیتی به باهم بودن ندادیم! و این میشود همان دو گروهی که دو مسئله ی مختلف(یا گاهی دو تا تعریف مختلف از یک مسئله!) دارند و هر کدام گشته و به راهکاری رسیده و حالا موقع اجرا به دلایلی (مثل اینکه دانشگاه به هر حال مختلط است و یا مثلا صرفه جوییهایی در بودجه که صرف دوتا برنامه نشود و یا محدودیت زمانهایی که قابلیت اجرای کار خاصی دارند(مثلا "آخر ترم دوم") یا ... )به همکاری نیاز پیدا میکنند! و البته که به محض رفع دلایلی که "مجبور به همکاریشان کرده بود" هر کس مجددا به راه خود میرود... 3.حضور نا هماهنگ مبلغین (مشاور یا استاد راهنما ؟)در دانشگاه که هر کدام بطور جداگانه منشائ برکات فراوانی شدند اما برنامه ریزی ایشان برای بسیج دانشجویی و بویژه بدون کوچکترین هماهنگی با خود ِ مجموعه ی بسیج یکی از عوامل اصلی معضل مورد بحث بود(توضیح بیشتر در همان لفظ "ناهماهنگ" نهفته است!) در حالی که نقش "مشاور" طور دیگریست: اینکه وقتی مشخص کردیم که در چه حوزه هایی نیاز به کار داریم _ متخصصین و صاحبنظران ِ آن حوزه را به هر طریق شناسایی کنیم و مشخص کنیم که از هر یک با توجه به قوتها و ...اش چه کمکی می خواهیم _ و بعد با در قالب مناسبی مثلا مشاوره ی حضوری با آنها تبادل نظر کنیم و در واقع تعریف ِ کار از ما تئوری از متخصصینی که پیدا ذمی کنیم و نهایتا تطبیق و ترجمه ی آن دمتناسب با فضای دانشگاه ما هم طبیعتا به عهده ی خود ماست.4. از جمله آثار این حضور ِ هماهنگ نشده این بود که طرفین گاهی مدافع موضعی بودند که نه تنها از خودشان نبود بلکه گاهی خودشان نیز به حد کافی نسبت به آن توجیه نبودند. 5 .مسئله ی تقسیم کار : با توجه به محدودیت وقت دانشجوها این مسئله اولین و شاید بهترین راهی ست که به ذهن می رسد اما دقت داشته باشیم زمانی تقسیم کار می تواند بطور کارآمد مطرح شود که مثلا یک تیم 10 نفره به 5 سرفصل کلی بعنوان اولویتهای کاری رسیده و همه ی اعضا به یکسان بودن ِاولویتِ همه ی این 5 عنوان اذعان دارند و نسبت به همه ی آنها بطور یکسان دغدغه مندند در اینجا این مسئله و یا بتعبیر بهتر "تقسیم نیروها بین کارها!" موضوعیت پیدا می کند که مثلا به حسب توانایی های اعضا یا... باشد . نه اینکه مثلا هر هسته ی کاری فقط کاری را که خود بعهده گرفته بعنوان "کار" قبول داشته باشد!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 14:23 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
کار تیم محتوایی شمال-مشهد را پی میگیریم! ... تا خلق ِ پدیده ی"جهت گیری تخصصی"! چنانکه پیشتر گفتم مباحث 1ماهه ی تیم محتوایی اردوی شمال-مشهد(طرح آموزشی تشکیلاتی شهید بهشتی) هرچند اجرایی نشد، اما بستر بیهمتایی شد برای اینکه یک چنان جمعی با هم بنشیند و همه ی داشته های بینشی و انگیزشیِ خود را بریزد وسط و بررسی و نقد کند و به "وفاق" برسد! بر اینکه اصل کار دانشجو چیست؟ (شخصا آن بررسی دیدگاههای رهبر در موردبسیج ،به بهانه ی اردوی غرب که آنهم اجرایی نشد!، هم کمک بیشتری در این راستا بود برایم! و یا شاید مُهر ِ تائیدی!) این شد که با آغاز ترم جدید، من و خانم سعیدینژاد، فایل این موضوع را مجددا باز کردیم ! شروع : گفتگو و رایزنی با "مجمعیهای "علم و دین"ی شده"! خانمها هداوند،احدی، بهزادی : یک واحد پژوهش داریم، متشکل از یک سری انجمن علمی (با توجه به اینکه منشا این طرح از بچه های دانشگاه امام صادق بود، پرداخت ِ بیشتر ِ طرح به علوم انسانی نسبت به سایر زمینه ها، طبیعیست) : انجمن علمی ِسیاسی- انجمن علمی ِ فرهنگی - انجمن علمی ِ اجتماعی - انجمن علمی ِ اقتصاد - انجمن علمی ِمدیریت - انجمن علمی ِ حقوق - انجمن علمی ِ صنعت و فناوری - انجمن علمی ِ روش شناسی این انجمن اخیر (روش شناسی) در جستجوی "روش ِ دینی ِ تولید علم" است. و تا زمانی که این انجمن به نتیجه نرسیده،یعنی روش ِ اسلامی ِ تولید ِ علم را نمی دانیم، در دوران ِ "گذار" هستیم. شما می توانید مثلا با انجمن علمی "صنعت و فناوری" مرتبط باشید. ماموریت این انجمن در دوران گذار، حول دو محور است : "اصلاح وضع موجود(با سازو کارهای مدیریت تکنولوژی)" و "طرح استراتژی(غیر غربی، ومنطبق با سند چشم انداز بیست ساله ی نظام) توسعه ی صنعتی" . با توجه به این که مراحل تولید علم (فعلا) "واردات علم -> بومی سازی علم -> تولید علم" است؛ کار محور اول، در واقع پیگیری و مدیریت ِ فرآیند ِ کاهش ِ تدریجی ِ واردات و متقابلا افزایش تدریجی تولید است. برای این کار ما بدنبال ایجاد "شبکه ی تحقیقات علمی" هستیم. یک آسیب وجود داشت: بچه های مذهبی-اجتماعی معمولا با این حرفها که مواجه می شوند هوای "رشته های انسانی" به سرشان می افتد و دل از "فنی" بر میکنند که "خدمت به نظام نوپای اسلامی آنجاست!و تا مشکل مدیریت و... حل نشود مهندس به کار نمی آید و..." می خواستیم بچه های دانشکده ها ضمن اینکه دید هدفمند و جامع و از بالا و بقولی "مدیریت تکنولوژی" به رشته ی تحصیلیشان داشته باشند، "جبهه ی فنی" را هم رها نکنند!(کاری که بچه های نسل قبل عمدتا کردند!) - (ما:) الآن بنظر شما مثلا بچه های شریف باید به "شبکه سازی" کمک کنند؟ یا اینکه به عنوان یکی از حلقه هایی که در آینده (کِی و چگونه؟!) به این شبکه خواهد پیوست، توان فنی خود را بالا ببرند؟ - (آنها:) بنظر ما بچه های دوره ی کارشناسی بهتر است در فرهنگسازی ِ ضرورت تحقیقات ِ شبکه ای کمک کنند. بر این اساس و با احتیاط(!) برای برنامه ی "یکشنبه ی آخر مهر"(که شرحش در قسمت بعدی،tsb ، می آید) موضوع را اینچنین تعریف کردیم! و از آقای فلاح هم همین را خواستیم که البته هیچ مطمئن نبودیم ازاینکه چطور خواهد بود؟!تا بحال ارائه ی این بحث را از حاجآقا فلاح نشنیده بودیم! لُبِّ بحثشان اینکه : «سال 78 خبر پیچید که "رهبر قرار است به قم بیایند" ادارات و نهادهای مردمی آماده ی استقبال شدند و ...و رهبر آمدند منتها بی هیچ مقدمه ای به "حوزه ی علمیه" رفتند و با اساتید مطلب مهمی را چند ساعتی به بحث گذاردند و بی هیچ مؤخره ای، به تهران بازگشتند! این مطلب مهم :" نیاز انقلاب به نرم افزارهای اسلامی" در زمینه های مختلف مورد نیاز کشور بود که مخاطب این مطالبه دقیقا قشر علمی جامعه یعنی حوزه و دانشگاه بود(و ما (دانشجو وطلبه) کجا بودیم؟!)... 8 سال می گذرد، و هنوز اتفاقی نیفتاده (یعنی رهبر کماکان همین مطالبه را دارند!) چرا؟برای برآوردن این نیاز باید اولا بچه ها واقعا متخصص شوند. که برای خود ِ این متخصص شدن، باید اولا زمینه ی تخصصیشان را "درست انتخاب کنند" و ثانیا در تحصیل در این انتخاب صحیح، موفق باشند. و ثانیا اگر هم متخصص شوند، "استراتژی خدمت" ندارند! جاهای کلیدی ِکار را نمیشناسند ، و فاقد ِ یک سری فاکتورهای "خوب وارد شدن" به این "جاهای کلیدی هستند از جمله ی این فاکتورها، "جمعی وارد شدن" و "بابرنامه وارد شدن" است. که می طلبد از همان زمان تحصیل، بدنبال این مهم بود. » گویا تکه های به هم ریخته ی پازل ذهنم (که همگی موجود بودند) با تکانی در جای خودشان قرار گرفتند(این تعبیر را از رحمتی کش رفته م!) گویا یافتم "وظیفه"ای را که 2 سال در جستجویش بودم! شاید الآن بدیهی باشد اما آنروز واقعا کشف بزرگی بود! (از رهبر هم هنوز آنطور تصریحی که در دیدارهای دانشجویی ِ سمنان و مشهد و بعد از آن دیدیم، کسی ندیده بود!) نوشتم ! نوشتم و فرستادم به همه ی دوستان و اساتیدی که این 2 سال کمکی کرده بودند به این جستجو...(نوشتم و1ماه بعد تقدیم کردم به "مستضعفین" برای چاپ به مناسبت 16 آذر): « جمعه ی آخر رمضان، انتهای شرقی خیابان آزادی، جمعیت. می شنوم:" یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا" ...تکرار میکنم:" یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا" . دلم هم با من تکرار کرد، حتی چند بار هم بدون من! می شنوم: "ال... اکبر" ...تکرار می کنم :" ال... اکبر"دلم فکر کنم ولی ساکت باشد... می شنوم :" وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد" ...تکرار نمی کنم ؛ دوست ندارم دروغ بگویم . از کوتاهی نگاهم احساس حقارت می کنم، مگر حتماً باید به انضمام کلاه آهنی و آریجی باشی ولابد مقابل تانک تا حکم جهاد را سنس کنی؟! حکم جهاد را همان روزی دادند که اتفاقاً بند پوتینها داشت باز می شد!(پیام امام )یا اصلاً بگو همان ۲۸ سال قبل که ادعای "در انداختن طرح نو"ایران را را تاریخ ثبت کرد، ... طبیعتاً طرح نو نرم افزارهایی می خواست و سخت افزارهایی، فوریت نیازهای سخت افزاری - بهمراه قحط نیرو - نخبه های نرم افزاری نهضت را پای سخت افزار خرج کرد! و ناچار نرم افزار سپرده شد به دانشگاه...سیستمی که ورودی اش شده خروجی های کلاسهای کنکور تضمینی و مدارس غیر انتفاعی و ...و نهایتاً فیلتر قناس کنکور. و خروجی اش پیروزی های پی در پی ربوکاپ و مدالهای المپیادهای "علمی" گوشه و کنار جهان،...، بعلاوه ی ورودی های کنکور مقطع بعدی ، چشم به راههای پذیرش ام ای تی ،لیسانسه های پرتوقع ناکارآمد - و البته بدون کار مانده - ، ... و غرورانگیزترین محصولش هم انبوه paper های منتشره از استاد یا دانشجو، پاسخی - با تمام وجود - به سوالات علمی ـ تخصصی صنعت قطبهای اقتصادی جهان و البته از بودجه ی پژوهشی یک کشور جهان سوم!!! در ازای نشانی و لقبی و سوتی و کفی ... بعبارت واضح تر : بهره کشی هرچه بیشتر از سخت افزار (سیستم آموزشی) کشورمان در اجرای مو به موی نرم افزارهای(محتوای آموزشی) سارشی آنهایی که روزگاری دهان ا.و بود و مشت محکم ما(!). و با این اوصاف لابد منتظر ظهور موسی ای در دامن فرعونیم! و زهی تصور باطل، که فرعون هم از یک سوراخ ، دو بار گزیده نمی شود! پس تا اینجا رسیدیم به دانشجویی که ملتفط این موضوع شده که ظرفیت یک "سلف سرویس علمی" تا کجاست؟ و توقع تولید نرم افزار از همان جریانهای "خودجوش" دانشجوییست. پس سرش را بالا می آورد تا ببیند، کلانتر و اجتماعی تر - چنان که ابتدایی ترین لازمه ی ماموریتی اینقدر سنگین است - بالاتر و بازهم بالا تر و "تق!" ، ببخشید "سقف"ی بنام جناحهای سیاسی را فراموش کردم! ... اینکه چه کسی خواسته است که "حد اشباع " درک و درد دانشجو حتی از احزاب پایین تر نگه داشته شود ؟ (در اندازه ی این تشکل چه کرد و دبیر فلان جمعیت چه گفت و ...)مجال بحث دیگری می طلبد . روی این قلم با مایی ست که ته دلمان - بفهمی نفهمی - شرمنده ایم از همه ی آنهایی که توی مدارس سه شیفته با چهل، پنجاه نفر همکلاسی دیپلم گرفتند ـ یا حتی نگرفتند! ـ تا من وشما - از کانال سمپاد یا غیر آن - "شریفی" شویم ... مایی که شاید بدمان نیاید اگر روزی بتوانیم درصدی را از اینهمه آمپری که طی حداقل چهارده پانزده سال تحصیل(؟!) از جامعه ی محروم سخاوتمندمان کشیده ایم به سیستم برگردانیم، کاهی را از کوهی که بر گرده اش بار کرده ایم ، خودمان بردایم. ما متعلق به آینده ایم - آینده ی همین مردم - و طبعاً "دیروز" و "امروز" فقط پله هایی هستند که بر فرازشان بیاستیم و پله های بعدی تاریخ را راست تر و مستحکم تر و بلند تر بنا کنیم. "ریشه "های آلام اجتماع باید در تیررس اعصاب و نگاههای ما قرار گیرد (هیاهوهای سطح را بهلیم برای آنهایی که توان پیشتر رفتنشان نیست). درک کنیم ، درد بکشیم و درمان بیابیم و از همین امروز. » بعد از آن رایزنیها با بچه های علم و دین را یک مرتبه با حضور حجه الاسلام فلاح ادامه دادیم و یک مرتبه ی دیگر با حضور ایشان و آقای مظفری نیا ،مسئول طرح علم و دین، (که البته منتج شد به پیوند مدرسه ی معصومیه ی قم با علم و دین و سر شریف بی کلاه ماند!) حاجآقا فلاح ارجاعمان داد به سید علی موسوی(با توجه به سابقه ی اخیر ایشان در دانشگاه فردوسی) . بین الطلوعین ِ اولین جمعه ی پیشرو به خوابگاه آمدند. اندکی گلایه از ایشان و بدقولیشان! و توضیح ایشان که :"قرار است امور برادران با من باشد و امور خواهران با حاجآقا فلاح"!!!!!!![و این در همین حد هم یعنی پنبه شدن ِ خیلی از رشته های ما ! حالا عواقب بعدی آن که بوضوح پا توی کفش مجموع ی بسیج شده بود و هر جایی که نگاه می کردی اثری از آثار این مدیریت ِ دوگانه(یکی شورای مرکزی بسیج یکی هم شورای این مبلغین خودجوش در قم) مشهود بود! و جالب اینکه هیچکدام هم طرف مقابل را در شان این نمیدیدند که با او در این مورد هماهنگی کنند!و... بماند!] بعد مقداری به جریانشناسی "نگاه به علم" در ایران اشاره کردند(از فردید تا حسین نصر تا آوینی تا فرهنگستان تا رهبر...) و بعد پیشنهاداتی دادند دقیقا منطبق بر پیشنهادی که ما دادیم! و توصیه ای در ادامه داشتند که فعلا این بحث را با برادرها مطرح نکنید. و همین! دنبال تعریف اساسنامه و زمانبندی برای کارمان بودیم (هرچند فهیمه کنکور داشت و پروزه ی کارشناسی و عاطفه هزار و یک کار حلقه و مطالعات زنان و من هزار وو یک درگیری ِ ورودیها و جنبش و کارآفرینی و ...) اما انگیزه ی این کار به قوت خود باقی بود (در مورد خودم شاید بتوانم ادعا کنم که این اولویت اولم بود! این "مظروف" بودو هر کار دیگری ظرفی برای آن! این نیاز و مسئله ی بومی ِ خود ِ خودم بود!و مهمترین مسئله!) لذا آهسته و پیوسته میرفتیم. از چند نفر از 84یهای خوابگاه دعوت کردیم که کم کم همراه کار شوند. دو جلسه ی اول به گفتگو در مورد مشکلات علم و دانشگاه و ... هرچقدر به ذهن بچه ها می رسید ، گذشت .هداوند هم در جلسه شرکت کرد و علیرغم پیشبینی ما ، عجیب مورد استقبال بچه ها قرار گرفت!(و ما دیدیم که نه! انگار عده ای هم هستند که "می کشند"برای این بحث!!!) بچه ها سعی می کردند خودشان هر کدام از این 3 نگاه را تعریف کنند، مولفه هایش را برشمارند و ضعفها و قوتهایش را و مصادیقی در تاریخ یا در اطراف برایش پیدا کنند... بعد از 3-4 جلسه ی 2 ساعته جزوه ی20 صفحه ای تمام شد(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... بحث حاشیه های خیلی خوبی داشت و بعدها دیدم که 100% جا افتاده برای بچه ها و "بومی شده"براشون... و باید این حسن انتخاب و تیزی ِ خانم هداوند را جدّا تحسین کرد) بعد از آن بچه ها اعلام کردند که "فقط مطالعه" تا همینجا کافیست؛ و به فکر بستر عملیتری باشیم. و خب به حساب ما باید وارد همان کاری میشدند که ما داشتیم دنبال می کردیم(این "باید"ی که گفتم، یعنی گزینه ی دیگری نبود!) که خودشان بحث "انجمن نخبگان" که به تازگی در حال "بازتاسیس" شدن بود را پیشنهاد دادند و تصویب شد ... کارمان را پی می گرفتیم با صحبت کردن با هر کسی که حرفی در اینباره داشت "دکتر گلشاهی" استاد مرکز معارف که نصف کلاس اندیشه2 اش را اختصاص به جریانشناسی "رابطه ی علم و دین" در جهان اختصاص میداد؛ و با دکتر فیض بخش(موسس مرکز کارآفرینی شریف) که بسیار دغدغه ی "بالاخره دانشگاه ما باید معلوم کند که چکاره است؟ می خواهد مغز صادراتی تحویل دهد یا استاد دانشگاه یا مهندس کارآفرین؟! و..." و البته سوابقی هم از پیگیری بحث "منابع و موانع فرهنگی دانشگاه شریف" مربوط به سال 69(!!!) داشت وو خیلی هم از گروه استقبال کرد؛(بعد تر هم یکی دو بار پیشنهاداتی به گروهمان داد که رد شد!) در طول این مدت گزارشاتی شفاها به حاجآقا فلاح می دادیم و ایشان کلا در جریان بودند و دائما هم تشویق می کردند این کار را و از افقهای روشن پیش روی آن می گفتند و ما هم انرژِکتر پیش میرفتیم.(منتها متاسفانه این موضوع را از همان آغاز به خودم قول داده بودم تا بجایی نرسیده، مکتوب نکنم! این است که برای بازگو کردنش منم و حافظه ام!) در این میان مراجعاتی هم به ایشان جهت انتخاب رشته ی ارشد می شد. و البته ظاهرا این دغدغه(انتخاب رشته) از سمت "نورالهدی"ایها بیشتر هم بود. نورالهدی گروهی بود از یکی از خوابگاههای برادران، که حدود 4-5 سال است طرح رشد را با آقای فلاح آغاز کرده اند و بسیار مورد التفاط استاد تا جایی که گاه به شوخی می گویند فقط با انگیزه ی نورالهدی است که هفته ای یک روز برای تهران وقت میگذارم! و البته از دید "عموم" تاحدی هم "یک جمع موفق" محسوب می شد. و البته ظاهرا آغاز به کارش هم مشابه حلقه ی ما بود(و با همان اشتباه در معرفی !) جمع این دو ، یعنی گروه 3نفره ی ما(که میخواستیم جای شریف و بسیج شریف را در نهضت نرم افزاری مشخص کنیم) از طرفی و مسئله ی انتخاب رشته ی نورالهدی ایها از طرف دیگر، استاد را بر آن داشت که یکی از ابعاد رشد یعنی بعد تخصصی را به علت اهمیت آن از لحاظ اینکه "طرح خدمت" که در ادامه ی طرح رشد است؛ مبتنی بر اوست،بطور مجزا یک عده ای پیگیری کنند. دهه ی اول ماه محرم که حاجآقا فلاح بعنوان مبلغ، در تهران حضور داشت(که بحث "بعد اجتماعی اسلام، برگرفته از نگاه علامه طباطبایی، را در همین فرصت ارائه دادند.) زمان مناسبی بود برای شروع اولین گفتگوهای غیر رسمی بین بچه های حلقه ها، در این مورد. که حاجآقا بتعبیر خودشان "مستمع" بودند و می خواستند فضای ذهنی بچه ها را در این مورد بدانند. در این گفتگوها بحثهایی شد از قبیل: جامعه تعامل ِ روشنی با ما ندارد که "دردش را بفهمیم" / ارزشگذاری جامعه غلط است(مثلا اینکه به مدرک مهندسی ارزش بیشتری می دهد!) ما چقدر می خواهیم پابند این ارزشگذاری بمانیم و چقدر می خواهیم با آن درگیر شویم؟ (مثلا برای کار علوم انسانی هم مدرکهای چشمگیر فنی داشته باشیم تا حرفمان "برو" داشته باشد! یا...) / ظرفیت پذیرش رشته-دانشگاه چه تناسبی با نیازهای کشور دارد؟ / اگر از فضای کلان نهضت اسلامی (از لبنان گرفته تا آمریکا) وارد بحث ِ انتخاب رشته ی تخصصی بشویم، آیا باز هم می توانیم همه ی این رشته ها را در یک اندازه مهم بدانیم؟! / بچه های فعال و غیر بیتفاوت نسبت به کشور، در دوران دانشجویی بدنبال مسائلی دیگرند (که با دید مثبت می توان "پرورش عقل عملی" نامیدش!) کِی به "آینده" و "طرح خدمت"ش فکر کند؟! / با فراگرفتن ِ هر دانشی، داریم آنرا "زنده" میکنیم؛ آیا علوم سکولار ارزش این زنده کردن را دارند؟ / ما همه اش داریم "جلو"مان را نگاه می کنیم که مبهم هست یا نیست، "پشت سر"مان چه؟ آیا می خواهیم در امتداد ِ این راه ِ خود "سازماندهی" ِ خاصی داشته باشیم؟ یا قرار است تا ته ش این سیستم خودجوش و "دیالکتیک" را تشویق کنیم؟! / گاهی نقاط مثبت هم انگیزه ی آدم را میگیرد! / و... در مرحله ی بعد، ظاهرا بچه های "نورالهدی" ،همین گفتگوها "در حاشیه ی اردوی مشهد" دانشگاه (که عمومیست و در دهه ی دوم بهمن ماه هر سال) مجددا در حضور عده ی بیشتری باز کردند، و دوتا نشست و پرسش و پاسخ هم(در همین اردو) در این رابطه با آقای "تقوی" (هیات علمی دانشکده ی فلسفه ی علم که نظرات متمایز و شنیدنی ای در باب علم اسلامی دارند، که این حقیر بیشترین نزدیکی با "نگاه ره بر" را در این باب از ایشان دیده ام) داشتیم . گفتم استاد تصمیم گرفتند که یکی از ابعاد رشد، یعنی بعد تخصصی، را به علت اهمیت آن از لحاظ اینکه "طرح خدمت" که در ادامه ی طرح رشد است؛ مبتنی بر اوست،بطور مجزا یک عده ای پیگیری کنند. و این عده ما بودیم(که استاد گمان می کردند نماینده ی حلقه ی خواهرانیم!)بعلاوه ی نمایندگانی از نور الهدی بعلاوه ی نمایندگانی ازموثرین ِ tsb (که در واقع یکی از حلقه های رشد بودند که به تناسب، استاد راهنمایشان حاجآقا موسوی بود)و استاد راهنمای آن هم "حاجآقا موسوی" باشد ومخاطبش هم اعضای همه ی حلقه های رشد و خروجی ِ آنهم، یک ساعت و نیم فرصت از بعد از ظهرهای پنجشنبه(که کلا در وقت کاری حلقه های رشد بود) که باید این تیم برایش سیر ِ برنامه های مشخصی داشه باشیم و ماموریتش هم "درآوردن ِ منطق تصمیم گیری جوان مسلمان در انتخاب تخصص" است . نگاه کلی این بود :
ببینید ، منطق اصلی این بود(است):اولا بواسطه ی تشیعمان یک رسالتی داریم (همان برپایی تمدن اسلامی ، که از قرنها قبل _شاید زمان سید جمال..._ نهضتی به این هدف شروع شده). در ثانی با نگاه به موقعیت(کجای آن نهضتیم؟... دانشجوی ایرانی بعد از انقلاب) و نیازهای جامعه و مولفه ها و توانایی ها و علائق خودمان و ... باید ببینیم هر کداممان از چه کانالی می توانیم از عهده ی این رسالت برآییم؟ (این میشود تعریف "نقش"که بچه ها به آموزشی ، فرهنگی ، صنعتی و اقتصادی تفکیک کردند...) بعد(مرحله ی سوم) باز هم با توجه به مولفه های جزئی تر و با نگاه "جبهه ای"(تقسیم کار) یک "شغل" (یعنی آن چیزی که دقیقا "مشغله"ی زندگی فرد میشود)مشخص انتخاب می کنیم و در این مرحله"تخصص"های لازم برای این "شغل"ی که با این منطقُ مشخص شده را کسب می کنیم... (حالا مقایسه کنید با فرایند انتخاب تخصص خودمان : 18 سال مدرسه... کنکور... رتبه... رشته_دانشگاه ... !) و چشم انداز نهایی تشکیل جمعهایی از حلقه های رشد، با طرح خدمت ِ مشخص بود (که هنوز حاصل نشده) اولین ماموریت اصطیاد سوالات در این موضوع و نظام مند کردن این سوالات و جمع آوری و داکیومنت کردن ِ آرائ هر کسی که در این باب و ابواب مرتبط سخنی گفته است و لیست کردن زمینه های مطالعاتی مرتبط(فلسفه ی علم،غربشناسی،جامعه شناسی،مدیریت تکنولوژی ، سند چشم انداز، آینده پژوهی و ...) منتها طرح این بحث خیلی خیلی زود بود و بچه های حلقه را فقط فقط بر حیرت افزود! و دردسر جدید... از طرفی هم اینطور "تیم تحمیلی و استاد تحمیلی و مخاطب تحمیلی و ماموریت تحمیلی و خروجی تحمیلی" و... به هیچ وجه مناسب کاری از این دست نبود(کم کم من و فهیمه کشیدیم کنار) تا چه رسد که تازه چنان که گفتم دغدغه ی نورالهدی اساسا متفاوت بود با دغدغه ی ما! و برای بچه های tsb هنوز هیچ یک از این امور اهمیتی نداشت...و ضمنا آنقدر کوچک گرفتن هدف هم ذهنمان را می بست هم دستمان را !... بهر روی کار تقسیم شد به دو بخش "استعداد شناسی" و "آشنایی با زمینه های مختلف خدمت" که این زمینه ها به سه قسمت " اقتصاد وصنعت" "فرهنگ" "آمموزش" تفکیک شدند و صاحبنظران هر عرصه به ترتیب برای آن یک و نیم ساعت ِ عصرهای پنج شنبه دعوت شدند. که فایلهای صوتی و متنی ِ جلسات موجود هست. و آن سه گروه به اجبار همراه شده، از هم جدا شده اند! و تا کنون "با حوصله" (بخوانید : کج دار و مریز!) به راه خود ادامه می دهند! من هم گاهی سری میزنم اما متاسفانه آنهمه حوصله ندارم و...! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 14:13 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
حلقه (یا بگو "طرح رشد... یا بگو بچه های حاجآقا فلاح ...یا ...) در ادامه ی حضور حاجآقا فلاح در تابستان و همراه شدن عده ای از بچه ها، ابتدای سال تحصیلی جدید چهار نفری(سعیدینژاد، میرزاخانی، من و یک دوست دیگر که با بچه ها نماند) رفتیم که برنامه ی حاجآقا را و چشم انداز و توقعاتی که از این طرح دارد بپرسیم. 4 ساعت بیشتر شنیدیم، جالب بود و هیجان انگیز، آدم را به تحسین و همراهی وامی داشت(با هر رویکردی که داشتی!) همیشه همینطور بود صحبت کردن در مورد ِ چشم انداز و انگیزه و اهداف طرح... - "رشد معطوف به تحول اجتماعی" - "رشد ِ مسئله محور، نه رشدِ کور ِ منابع محور" - "جهت دهی به زندگی جوان مسلمان و کادرسازی برای نهضت تمدنسازی اسلامی(کاری که بعد از انقلاب، همه، حوزه، آموزش و پرورش، صدا و سیما،... به امید یکدیگر رهایش کردند!)" -خلاصه بگویم از مجموعه ی توضیحات ایشان(جسته و گریخته و در طی یکسال!): - هدف طرح : در بعد فردی: تربیت نیروهای فرهیخته،رشید، و کارآمد در ابعاد اخلاقی، تخصصی،اجتماعی، و در راستای تمدن سازی / در بعد اجتماعی: ارائه ی یک جمع الگو / یک جمع اینچنینی ِ رفیق، سرمایه ی جدی ایست، که راجع به نقششان در جامعه و و نهضت تمدن سازی و دین و... صحبت کرده و به وفاق رسیده اند و با هم روابط عاطفی دارند و کارشان را می دانند(این جمله ی آخر توی جهتگیری تخصصی پیگیری می شد) - با تاکید بر قرائتی اصیل، نوگرا، تمدن ساز از دین . که کارآمدی دین را در عمل اثبات کند. - در این مباحث، تا می توانید "پُرتوقع" حاضر شوید؛ خواهید دید که دین "کم نخواهد آورد"! - طرح را ما هرجا بردیم(شورای عالی انقلاب فرهنگی، رایزن فرهنگی ایران در لبنان و...) چنان عطشی دیدیم که :"ما باید با این با جهان اسلام مواجه شویم"! ... یکی از خلاهای نرم افزاری جدی است: نمی دانیم اسلام (که اساسا ادعا دارد یک مکتب تربیتی ست!) چه چیزی می خواهد تربیت کند؟!(مشروح طرح در صورت علاقه ی خونندگان ضمیمه می شود!) منتها ... در همان جلسه ی توافقات ِ ابتدایی رای اکثریت بر این قرار گرفت که طرح اینطوری معرفی نشود! تا مخاطب دچار "خود بزرگ بینی" نشده و از طرفی هم" توقعش اینقدر بالا نرود که دیگر رشدهای کوچک و پیشروی ِ نرم ِ ابتدای راه را نبیند"... و طرح چگونه معرفی شد؟ : "دوست داری هم با خدا پسرخاله(ببخشید، دخترخاله!) باشی هم "موفق" باشی؟!...بیا طرح رشد! ..." یک نگاه 100% "خودمحور" ...!!! این از یک طرف خود بخود افراد خاصی را به گرد جمع می کشید، و مثلا عاری بود از نیروهای "چراغی که به مسجد رواست به خانه حرام است"(که تعریف ِ حاجآقا فلاح از بسیجی ِ مطلوب است)؛ و از طرفی استاد را نیز مجبور می کرد به ارائه دادن ِ متناسب با این جمع... ؛ موجب میشد که خود ِ جمع هم یک "تیم" یک "گروه ِ رفیق ِ هم هدف" ... همان "سرمایه" ی مد نظر ِ استاد نباشد! یک جمعی که هرکس برای نیاز شخص خودش در آن قرار گرفته و هیچ نسبتی میانشان نیست... (و حالا 2 سال اهتمام دوستان،سعیدینژاد و میرزاخانی، همین بود که این عده را تبدیل کنند به "یک تیم ِ رفیق" که یکدیگر را در معادلاتشان میبینند!) بتعبیری با نگاه و طیفبندی ذیل ؛ که گمان می کنم می تواند اکثر آدمها یا لااقل شریفیها را پوشش دهد .دو سر این طیف ابتدائاً دو تیپ شخصیتی را مورد اشاره قرار می دهد که اگر بر محاسن هر دسته تکیه شود می توانم با دو عنوان "کوشش محور" و "بینش محور" تعریفشان کنم . مشمولین یک منتهی الیه مقیّدند به انجام کاری که در پیش رو دارند ، مسیری را که به شان پیشنهاد شود با جدیت می پیمایند(این مسیر ممکن است درسی ، علمی ، سیاسی ، فرهنگی ، مذهب ، یا ... باشد. ویژگی مشترک "قوی پیمودن راهی ست که در انتخابش چندان نقشی نداشته اند"...) . در سمت دیگر با شخصیتهایی مواجهیم که عمده ی دغدغه شان عمیق تر و بسیطتر دیدن است عمدتا پارادایمهای متعدد فکری و مدلهای مختلف زندگی را تجربه یا دستن کم مطالعه کرده اند و البته معمولا ً ذهنی اینچنین پراکنده مانع از این می شود که ایده ای را به سرانجام ِ خروجی دادن برسانند و این احساس که احتمالاً حرفی بهتر ازآنچه تا الآن می دانم هم هست بیشتر در حالت عدم یقین و بی موضعی قرارشان می دهد ؛ و علیرغم آنچه شاید به ذهن برسد از این نمونه کم هم نداریم! و بعد از این مقدمه ی نسبتا مفصل ، بچه های ابتدای حلقه، را عمدتا در دسته ی اول قرار می دهم. از دیگر مولفه های این بچه ها "کم اعتراض کردن" بود. البته فقط "اعتراض به استاد" کم بود والّا... و جسارت "شروع مستقل" و ایده های ابتکاری و... جایی در طرح نداشت(آنطور که معرفی و پیاده شد؛ وگرنه در "تئوری"کار اتفاقا به عکس) این ترکیب حلقه بعلاوه ی اصرار استاد بر "تا زمانی که گرد وغبار ِ "راه اندازی" ننشسته، سراغ "جذب" نروید . " یک فضای خاصی در داخل و خارج از حلقه نسبت به حلقه ایجاد کرد که گذشته از اینکه منشا بسیاری اتهامات و برچسبهای کذب به حلقه و شخص استاد(تا حد ِ "شعبه ی انجمن حجتیه"!!!) شد ، بلکه به زعم من ، اینطور تعریف کردن ِ اعضا، فرسنگها هم کار را از هدفش دور می کرد." این اختلاف اول ِ من با حلقه بود. بعدتر اینکه "مگر نیازهای مطالعاتی همه یکسان است که نسخه ی یکسانی به اسم مثلا طرح رشد برای همه شان بپیچیم؟"..."آرمانگرا بودن را داریم با اجرایی بودن خلط می کنیم" " مشخص شدن طرح توسط عده ای خاص، توان ریسک و ابتکار و جریانسازی را از بچه ها میگیرد." و مشکلات بیشتری که در بحث جهتگیری پیش آمدکم کم میان ما و حلقه فاصله انداخت... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 14:11 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
ترم جدید شروع شد و اولین چالش پیش رو "چارت بسیج خواهران" بود. چارتی که تلاش برای برداشتن دیوار ِ فکری-اجرایی را ادامه دهد.چارتی که جای جه الاسلام فلاح(که بالاخره راضی به همکاری شده و مورد استقبال خیلیها هم قرار گرفته بود و انصافا طرحهای ارزشمندی هم داشت!) در آن مشخص باشد. چارتی که از دستاوردهای شمال-مشهد استفاده کند،که باید جای کانون رشد را ، که بوضوح ناکارآمد ارزیابی میشد، پر کند(و نمیدانم چرا به "عیب یابی و درمان" کانون رشد کسی فکر نکرد؟! شاید چون "کسی" در کار نبود از موسسین(دلسوزهای) کانون رشد!و ماشاالله که چقدر هم، قبل از رفتنشان، دیگران را درگیر با تئوری کانون رشد کرده بودند!!!خلاصه "کانون رشد" مثل طفلی یتیم، بساطش جمع شد!).چارتی که کتبخانه را فعال کند. چارتی که ؛بعنوان بسیج "خواهران" به مجهولات واقعی ِ فضای "دختران شریف"هم بپردازد . و نهایتا چارتی که مبتنی بر توان نیرو انسانی ِ موجودمان هم باشد!
دو هفته،سه هفته، یک ماه. تحت ِفشار سعیدینژاد بود که باید مسئولیت بسیج را واگذار میکرد و می خواست دلی آرام و قلبی مطمئن داشته باشد! و بنده که طبق معمول بدون هیچ مناسبت حقوقی ای در کنارش بودم!( البته شاید هم مناسبتش همان "محور تشکیلاتی"ای بود که در 6 محور تابستان به من – و مهرابی- واگذار شده بود) پیشنهادها طرح میشدند و خط می خوردند.طرح میشدند و خط می خوردند طرح میشدند و خط میخوردند... انگار واقعا "گره" خورده باشد. هر بار یک جایش میلنگید! و نهایتا چارت کذا درآمد و سجده ی شکری واجب کرد! : - شورای مرکزی خواهران(خانم دبیران) o مجمع شهید بهشتی(خانم میرزاخانی) • تیم مطالعاتی "مدل زندگی دانشجوی مسلمان" (خانم سعیدینژاد) • تیم مطالعات زنان (خانم سعیدینژاد+خانم هاشمی) • طرح ورودیها (من اینجا بودم!) • حلقه های مطالعاتی خودجوش (اینجا هم بودم!) • کتابخانه(خانم احمدی) • برنامه های رشد محور (در سطوح مختلف)(خانم احمدی) • پشتیبانی واحدهای بسیج (این قسمت عهده دار پیدا کردن مشاور در امور مختلف واحدهاست) o واحدها • سیاسی(خانم موسوی تبار) • فرهنگی (خانم سالم) • علمی ( + دانشکده ها + گروه نانو)(خانم خادمی) • خوابگاه(خانم نورمحمدی) خلاصه سخت بود.اصلا سختی سال سوم از همینجا شروع شد! اما سخت تر از آن زمانی بود که ته ِ دو ترم مواجه بودیم با یک مجموعه ی بی سر و ته! که هر ناظر داخلی و خارجی ای معتقد بود که : کأنّ لم یکن چارتاً مذکورا ! چرا؟ دلیل غریبی نداشت! یک نفر فکر می کند یک نفر دیگر اجرا! و چه توقعیست که اجرا شود آنطور که خواسته ای؟! کدامیک از افرادی که قرار بود در این چارت نقش بیلفرینند در فرآیند تهیه ی آن بودند ؟! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 9:57 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
مقدمتاً ! یه کم درددل...)83یی!) موجودی که دو سال اول دانشجویی را در جستجوی تعریف نقش و وظیفه ی دانشجو ست و دو سال آخر(با فرض 5 ساله خواندن!) را در حال جمع بندی و نتیجه گیری ِ دوران دانشجویی!و بفکر تعریف نقش و وظیفه ی "پس از دانشجویی"!!!؛ طبیعتا باید سال سوم سال ثمردهی او باشد. و سال سوم ما هم نسبتا اینچنین بود. سالی که کوچکترین کاهلی ها می توانست بزرگترین خیانتها باشد(چنانکه بود...) پرکار بود و پرماجرا. نقاط مثبت خیلی جدی داشت و نقاط منفی خیلی جدی.سال تلاشهای امیدوارانه ای که سر بزنگاه، میخوابید! چرا؟ مقصر چه کسی بود؟ دوستان؟ که تنهایم گذاشتند؟ و مگر آن سال کی بود که تنها نبود؟! یا روزگار؟! که ما را 83ای کرد! و شدیم پِرتی های تحول ِ بزرگ دانشگاه ، نسل دوران گذارِ بسیج، لا الی هؤلا و لا الی هؤلا. هم وابسته به سال بالاییها هم منقطع از سال بالاییها! همدر اندیشه ی کار جدی و اصلاح بسیج، هم اندک و نامنسجم. ما(83ایهای بسیج) در مجموعه ای(از 81یها و 80یها و بعضا 79یها) وارد شدیم که منظم و سر براه مسیر خود را می رفت. ما هم عنصری شدیم از همین نظم.و البته نظمی که کم کم به ناکارآمدیها و کهنگی های خود هم معترف شده وبه فکر جایگزینی برای خود بود(گفتم طرح ورودیها و کانون رشد، از همان سال ورود ما در دست بررسی و طراحی بود برای ورودیهای 84-یعنی ما نه جز طراحان بودیم و نه مخاطبین! منتها صرفا بر اثر کنجکاوی، "در جریان"بودیم!!) 81یها که رفتند شدیم سال بالایی!(82ای هم تقریبا نداشتیم!یا در وضعیت خودمان بود) به همین سادگی!در حالی که حتی فرصت اندک آشنایی هم نداشتیم! تا چه رسد به اینکه لااقل 1 بار از نگاهمان بسیج با هم صحبت کنیم. تا چه رسد به اینکه در مورد اولویتهای کاری با هم صحبت کنیم! تا چه رسد به قوام و انسجام و آمادگی برای پذیرای نسل بعد بودن. اندکی بزرگتر از همراه شدن با تحول و اندکی کوچکتر از مدیریت آن. "دانستن و نتوانستن" مشخصه ی دردآور 83ایهای بسیج بود. درست مثل وقتی که کسی داستان "رستم و سهراب"میخواند!یا باید خود را به بی خیالی میزدی یا ببینی و بدانی و نتوانی.(رنج ِ همین هم بود که سال بعد ما را به بیخیالی کشید! رنجی که هنوز هم به محض یادآوری ش می آید .)بگذریم.فرافکنی نمی کنم. بهر حال متهم ردیف اول این پرونده خودم بودم! با کم کاریهایم در عین اینکه 1 سال 6دانگ حواسم همینجا بود! از موانعی که بود، تلاش کردم و راه رفع هم یافتم اما حوصله ی آزمودن ایده ها و طرحهای "روی کاغذ کامل"... به بهانه ی "من این کاره نیستم!"... از معماهایی که فهمیدمشان ولی جرئت درگیر شدن باهاشان را نداشتم که "تنهایم!" ...و امروز میبینم خسارتهایی را که بعد از 2 سال ردپای فلان "دودره کردن ِ کوچولو"ی خودم درش موج می زند!... و ندامت و شرمندگی و حیرت! از غفلتهای کوچکی که رشته های ماهها هوشیاری را پنبه میکند !سعی می کنم از اینجا به بعد یک مقدار فیتیله ی احساسات را پایین بکشم!(هر چند راحت نیست!) چون موضوعات مختلف موازی پیگیری میشد، بحث را موضوعی تفکیک و بررسی میکنم، و بیخیال تقدم و تاخرات زمانی ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 9:55 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم تا اینجا گفتم که برنامه های اردو در جلسه ی توجیهی به سرگروههای 84ی اعلام شد و بدون کمترین اثری از آثار ِ دوندگی 1ماهه ی تیم محتوایی و شرمندگی ما در برابر مدعوین! و جایگزینی همه ی آنچه بود با برنامه ای که برای "اردوی کانون رشد" طراحی شده بود، با یک سری ویرایشهای ضربتی! چند شب قبل از حرکت بود، (و قبل از آن برنامه ی توجیهی ِ کذا) یکی از 84یها را در اتفاقا در خوابگاه دیدم، اسمش را جز دعوت شدگان(!) دیده بودم، اما آشنایی در حد سلامی بود و علیکی. فرصت را مغتنم شمرده و از اردو پرسیدم اینکه شرکت می کند یا نه؟ و چرا؟ و نظرش در مورد چنین طرحی؟ و ناچار شدم از توضیحی در مورد برنامه ها و...! - اصل اردو برای ایجاد فرصتی برای گفتگوی شماها با هم تشکیل میشه در مورد دانشگاه،دانشجوی موفق، هدف و...خب حالا یه برنامه هایی هم داریم که در جهت همون بحثهای خودتونه...و... فکر میکنی چقدر بچه ها ،دوستهای خودت، پایه باشن؟ - خب، بچه های ما حرف که زیاد دارن. فقط ... فقط باید مطمئن باشند که امنیت دارن. - ؟؟؟؟!!!!! - یعنی اگه چیزی بگن بعدا کسی باهاشون کاری نداره. کمیته ی انضباطی و این چیزها دوزاریم افتاد. این ذهنیت بیش از اینکه از مقدمه ات این طرح باشه، از موخرات تدفین بود! بیاد آوردم که اینها پررنگترین چیزی که تا آنروز از بسیج ِ ما دیده بودند همین تدفین بوده و دامنه ها و حاشیه های مفصل و ناجالبش. خب تا حدی حق داشت. ادامه داد: - همه (خانواده و...) می گن :"با بسیج میخوای بری اردو؟؟؟!!!" ولی من کلا آدم "باجرأت"ی ام. البته توی اردو خوب با بحثها بود(خودش. دوستهاش نه!)، نسبتا فعال و جدی. بعدا هم گاهی سرکی میزد به بسیج! این اولین برخوردم با مخاطبین در مورد اردو بود. و به اندازه ی کافی غافلگیر کننده! برخوردهای بعدی هم بهتر از این نبود: یکی از 84یهای فعال در بسیج در همان جلسه ی توجیهی مرا که دید با تعجب پرسید: "تو هم میای؟!" - شاید (هنوز در حال چانه زنی بودم که اجازه بفرمایند که نیایم اردو. چون همه ی مسئولیتهای طرح و برنامه ، با شروع اردو به عهده ی تیم (مسئول!)ِ فرهنگی بود و ایشان هم به اندازه ی کافی توجیه بودند. و شخصا نیازی به حضور خودم نمیدیدم.) - مگه برا 84یها نیس؟! - (اسما:) مسئول محتواییه! - (84ی) خوب هرکدوم یه عنوانی برا خودتون تراشیدید که بیاید "اردو" ها!!! - !!!!! 2-3 روز آخر قبل از حرکت طبیعتا متعلق به اجرائیات بود! دعوتنامه. کتابخانه ی همراه. لوازم بسته ی فرهنگی. کاغذ متری و ذغال. تکثیر جزوه ها (این قسمت متعلق به "بحث سیال بود که شرحش در قسمت قبل رفت. و عمدتا متشکل بود از جزواتی که بچه های جنبش عدالتخواهی تهیه کرده بودند. ) . ویژه نامه ی بحث سیال که انگار بجز خودم همه فزاموشش کرده بودند! و دقیقه ی 90 ص.ر مرام گذاشت(و البته با توجه به دغدغه هاش، خیلی هم کار مرامی ای نبود! بالاخره احساس ِ وظیفه و...!) و تنهایی مسئله را جمع و جور کرد و چیز خوبی هم در آمد(این ویژه نامه شب آخر در قطار پخش شد و مورد بحث قرار گرفت که به توضیحش میرسیم!). و سیستم صوتی وخرید توپ و سطل و طناب و ... که تا خود لحظه ی حرکت ادامه داشت! و این هم از بیگانگی تیم اجرایی و محتوایی بود که مسئول اجرایی برای "توی اردو" تعریف شده و دقیقا هم از همان زمان حضورش شروع میشود! و تیم محتوایی هم معمولا این قبیل امور را در دستور کار خود نمیبیند. و نتیجه روی هوا ماندن ِ این قبیل کارهای واسطه ای و خیلی خیلی مهم است. البته در شمال مشهد،شاید بخاطر پیگیری های خود خانم سعیدینژاد، این کارها به نحو احسن انجام شد و مشکلی نداشت اما "مشکل امور واسطه ای" را سال بعد در برنامه ی "همدان" دیدیم و چه جور هم !!!!!(به جای خود انشاالله شرح خواهم داد) حرکت(آن شب در قطار!) 31 نفر 84ی و 10 نفر سال بالایی! که تا ساعاتی قبل از حرکت قرار بود 5 نفر باشند!البته در طول اردو برکات خفیه ی این حضور ناگهانی خیلی مشهود شد و خیلی جاها به داد برنامه و حواشی رسیدند، اما در بدو حرکت و با توجه محدودیت تعداد بلیطهای قطار تصویر خوبی نداشت و یکجور "معضل" تلقی میشد. کوپه ها بیش از ظرفیت مسافر داشتند و شرایط سخت بود و البته طبیعت این قبیل سختیها "ایجاد صمیمیت" است! که یکی از مغتنم ترین پدیده ها در راستای اهداف اردو بود! کوپه ی کادر (با ظرفیت پُر شده ی9 نفر!) در انتهای واگنهای برادرها بود و 4 کوپه ی 84یها در ادامه و در واگن بعدی و در کنار "مستفرین شخصی(غیر شریفی!) ِ قطار و این خود ماجرایی شد ! سرو صدایی که از یکی از کوپه ها به گوش رسید مبتنی بر مزاحمتی که مسافرین شخصی برای بچه ها ایجاد کرده ند. بحمدالله مسئله جدی نبود و فقط بچه ها یک مقدار ترسیده بودند. قضیه ابتدائا با کشیک دادن شیفتی ِ سعیدینژاد و احمدی (مسئول اجرایی) و بنده (نمیدونم ابّهت ِ "بیسیم"ها مزاحمین را بر جای خود مینشاند یا هیبت خودمان؟!) ، و در مرتبه ی دوم(چند ساعت بعد) با دخالت یکی دو نفر از برادرها (چون واگن مشتمل بر کوپه ی کادر هم از کمبود ظرفیت نسبت به راکبین رنج میبرد! تا دم درب واگن مملو بود از برادرها و دسترسی به بچه های کادر ممکن نبود!) ، حل شد و آنچه ماند خاطره ی بانمکی بود از شروع ِ اردو، برای بچه ها، و عبرتی بود برای کادر اجرایی که در برگشت در چینش ِ کوپه های خواهران و برادران تجدید نظری کنند. اسکان محل اسکان (بعلاوه ی مقادیری معطلی ِ بچه ها برای رسیدن ِ برادرها) در لحظه ی اولیه خیلی تو ذوق بچه ها زد و اعتراضاتی هم برانگیخت (و محکوم شدنهای معمول ِ"بسیج"!). زیرزمینی که معلوم نبود "خوابگاه" بوده یا "سالن غذاخوری"؟ پرده ای وسط کشیده شده بود و یک طرف پرده چندتا تخت دوطبقه(که کمتر از تعداد بچه ها هم بود و طبق معمول پتروس بازی های کادر!)و طرف دیگرش چند ردیف میزجهت غذا. بعلاوه ی تلوزیونی که کار نمیکرد. و همه چیز خیلی کثیف! اما بزودی مسئول فرهنگی بساطش را ریخت وسط و خود 84یها آستین بالا زدند برای تغییر دکور! پرده جمع شد و میزها هم. و چند تا از میزها _روزهای بعد_ بصورت مجزا و جهت بحثها و میزگردهای گروهی چیده شدند. کتابخانه مرتب و معرفی و لیستبرداری شد. پیامهای فرهنگی هم روی دیوار رفت و بچه ها مشغول شدند به صحبت یا استراحت یا پذیرایی یا مطالعه و عده ای هم وسط سالن به بازی ، که باتوجه به ایام فاطمیه با اعتراض عده ای دیگر(!) مواجه شد(اولین اصطکاک بین بچه های اردو!) که البته با دخالت عاطفه بخوبی حل و فصل شد و من هم البته زیادی متوجه نشدم! چون ویژه نامه ی برادرها هم رسیده بود و سرم به زیر و بالا کردن ِ اون گرم بود! هر چند مطلب تولیدی تقریبا نداشت! و عمدتا کپی پیست از کارهای قبلی دانشگاه بود، اما نگرانیهای ما رو از فقدان ِ محتوا در قسمت برادرها و "بچه ها نمی کشند!" و... تا حدی تسکین داد! و خدا را هزاران مرتبه شاکر شدیم! چمحل اسکان مشهد هم البته چندان بهتر از این نبود! یک سوییت حدودا 40-50 متری و 40 نفر آدم و اردو و سخنران و جلسه و ...! به محض ورود یک عده از بچه ها در و دیوارهای آنجا را هم صفای فرهنگی دادند! و البته بساط "کاغذ متری و ذغال" هم که تا الآن مغفول مانده بود، رو شد! البته چون دیگر زمان برای "نشریهی دوطرفه" نداشتیم، شد "هرچه میخواهد دل تنگت بگو!" و عجب دلهای تنگ بچه ها حرف داشت برای گفتن! در همان 1ساعت اول دو متر کاغذ پُر شد! و البته این سیستم ابتکاری به کار بحث حاج آقا فلاح هم آمد! بحث های دسته جمعی(اصطلاحا: بحثهای دانشکده ای) با توجه به تعداد و ترکیب بچه ها امکان ِ تفکیک دانشکده ای نداشتیم که البته با توجه به اینکه موضوعات مباحث هم زیاد ربطی به "دانشکده" نداشت، مشکل خاصی ایجاد نکرد. و ناچار شدیم از سه قسمت کردن ِ بچه ها : برق و شیمی – ریاضی و صنایع و م.شیمی - کامپیوتر و فیزیک (بقیه ی رشته ها هم تقریبا غایب بودن!) و در هر گروه هم 2 تا از سال بالاییهای محتوایی(!) حضور داشتند که طی سه جلسه ی بحث، بین این سه گروه مختلف گردشی بودند. این هم کمک میکرد که نقش آنها از حالت یک کمک ِ حاشیه ای پررنگتر نشود و هم اینکه با فضای همه ی بچه ها آشنا شوند(و هم همه ی بچه ها با آنها). و دبیری و پیاده سازی و ارائه ی نهایی ِ بحثهای هر گروه بعهده ی خود 84یها باشد. بحث اول تقریبا حول آن برگه ی سوالاتی که برادرها تهیه کرده بودند(و باز هم انصافا بد نبود) شروع شد. البته بعضی سوالات آن یک مقدار برای این مخاطب زود و نابجا بود مثل "چرا دانشجویان بعد از مدتی از درسها و رشته ی تحصیلی خود دلزده می شوند؟" و روی سوال "الگوی شما کدام است؟ چمران/پروفسور حسابی/بیل گیتس(چهارمی هم یادم نیس!)" خیلی بحث شد. در بحث دوم بچه ها از اهدافشان در زندگی و دانشگاه گفتند و ذهنیت های یکدیگر را به چالش کشیدند و بحث به "اهداف میانی و فرایند هدفگذاری" رسید. و بحث سوم هم به "چه باید کرد در دانشگاه" پرداخت. کلا نتایج مباحث خیلی رضایت بخش بنظر میرسید.هم برای عاطفه و هم برای 84یها. هر چند آنی نبود که باید و شاید. سخنرانی ها (تنها برنامه ی مشترک بجز نماز) از کل سخنرانی ها فقط آقای شمس الدین رحمانی و آقای علی مردانی برگزار شد. که دومی در مورد "مدیریت زمان" بود و اولی که قرار بود بحث از "تشکیلات موفق" باشد منحصر شد به همان بحث "دنیا بازیچه ی یهود" . بحثی که نوعا اولین مرتبه ای که با آن مواجه شوی خیلی "عجیب" و "هیجان آور" است. اما تصور من این بود که اینقدر که دکتر بلخاری و آقای طالبزاده در تلوزیون گفته اند و روی انواع برشورهایی که روز قدس کف ِ خیابانها ریخته، و در هر محفلی که میخواهد ژست "مطالعاتی" به خود بگیرد، این بحث تکرار شده که بچه ها هم مثل من حالشان از آن بهم خواهد خورد و خود را آماده کرده بودم برای مواجه شدن با موج اعتراضات ملت که همین بود آن سخنرانی که اینهمه تبلیغش کردی ؟! و مسخره مان کرده اید و ... اما با کمال حیرت جمعیت حضار را دقیقه به دقیقه در حال افزایش دیدم(هم خواهران و هم برادران) و انبوه سوالات مشتاقانه ی حضار از سخنران و بعد از سخنرانی گوشه و کنار بچه ها با هیجان در مورد آنچه شنیده بودند صحبت می کردند و چند نفری هم از خودم تشکر کردند . دود از سرم بلند میشد! چرا این بحث ِ لوث ِ سطحی ِ جوگیرانه باید اینقدر برای بچه ها جذاب باشد؟ احساس میکردم دارم معنی "بچه ها برای اون جور بحثها کشش ندارند" را می فهمم. به هم ریخته بودم و ناامید از نتیجه ی آنهمه تلاش ِ شائقانه و یک جورهایی پشیمان از امیدهایی که به آینده ی این کار بسته بودیم ... رغبتی به ادامه ی اردو نداشتم. بریدم. بگمانم بچه های کادر هم تا حدی متوجه شدند! چون عاطفه و بقیه ذی اون "سالبالاییهای محتوایی!" جسته و گریخته سعی داشتند دستاوردهای اردو و حتی دستاوردهای مستقل از اردوی کار را بهم گوشزد کنند و افقهای روشن آینده را برایم ترسیم!). حجه الاسلام فلاح و اردو اینکه ایده ی کلی ِ این طرح و بویژه چینش بحثهای دانشکده ای خواهران، برگرفته از آرائ ایشان بود، حضور ایشان را در اردو یک مقدار خاص کرده بود. با پیگیریهای شدید خانم سعیدینژاد صبح روز سوم ، در جنگل!، امکان حضور ایشان در جمع خواهران فراهم شد. این ملاقات بیشتر به صحبت کردن ِ بچه ها و شنیدن ِ آقای فلاح گذشت و ایشان (به گفته ی خودشان) خیلی از "بالا بودن سطح مباحث بچه ها" غافلگیر و مشعوف شدند ! مرتبه بعد، بعد از ظهر روز دومی که در مشهد بودیم به درخواست بچه ها آمدند و بحثهایی حول "آسیبشناسی نظام توزیع استعدادها" مطرح کردند(جغرافیای علوم و جایگاه علوم انسانی و پایه و فنی در آن و اینکه نقش و ادعای ویژه ی جمهوری اسلامی ، در حوزه ی علوم انسانی است و اینکه چرا عملا ...؟و...) . که خیلی مورد استقبال بچه ها قرار گرفت به طوری که حدود یک هفته بعد از اردو زمانی که "از سر گیری بحث "منطق هدفگذاری" با حضور آقای فلاح"به بچه ها اعلام شد تقریبا تمام حضار اردو که آنزمان در تهران حضور داشتند و حتی عده ای از دوستانشان که در اردو نبودند! در اولین جلسه شرکت کردند. (در بحث ادامه ی اردو می پردازم انشاالله) حجه الاسلام سید علی موسوی و اردو در مورد اردو با ایشان مشورتهایی داشتیم. و برای حضور ایشان در اردو زیاد چانه زده بودیم!(تا جایی که حتی مطرح شد که اگر برادرها خیلی با حضور ایشان مخالفند، از طرف خودمان و برای حضور ایشان فقط در جمع خواهران اقدام شود!) و برای ادامه هم زیاد از ایشان قول گرفته بودیم. و با تئجه به اکراهی که در دعوت ایشان بود، عدم استقبال برادران از ایشان را پیشبینی می کردیم و سعی کرده بودیم تا حد امکان از زمان حضور ایشان در جمع خواهران برای باز رکردن بحثهای متنوعی استفاده کنیم. منتها استقبال زیاد برادران از ایشان هم از شگفتیهای اردو بود و عملا تنها جلسه ی ایشان با خواهران(بحث آسیب شناسی فعالیتهای گروههای مذهبی") موکول شد به ساعت 23:30 شب و قاعدتا با بازده خیلی خیلی کمتر از آنچه باید. البته ایشان کلا در کنار طرح ماندند تا کنون. کتابخوانی "چگونه کتابخانه را به بچه ها معرفی کنیم؟ وآنها را به کتابخواندن در طول اردو تشویق کنیم؟" یکی از بحثهای رایج قبل اردو بود؛ اما آنچه در این5 روز دیدیم این بود که از همان لحظهی پهن شدن بساط کتابخانه، دور میزش شلوغ بود و اینکه "چطور برای برنامه های دیگر، چند ساعتی بچه ها کتاب ها را رها کنند؟"بیشتر معضل شده بود! و این ما(کادر!) بودیم که گاهی شرمسار شده و به اقتدای بچه ها چیزی تورق می کردیم! البته خب از یک نگاه شاید این جذابیت شدید کتابخانه، حکایت از عدم جذابیت برنامه های دیگر هم داشته باشد، و یا مثلا کم بودن برنامه ها و در نتیجه زیاد بودن اوقات خالی و حتی نوعی فردگرایی حاکم بر فضا یا... مسیر بازگشت و نتیجه کم تعداد بودن ِ بچه ها در این جور برنامه ها واقعا نعمتیست! اینهمه"تالیف قلوب" و نزدیک شدن ِ حضار به یکدیگر(اعم از 84یها و کادر) از ارزشمندترین نتایج آن است. در کنار بحثها، برنامه و بازیهای "دریا" و "جنگل" هم خیلی به این مطلوب کمک میکرد. و البته خود سختی ِ _ ناخواستهی_ شرایط(قطار رفت،قطار برگشت،محل اسکان ساری و حواشی مربوطه(!)و بدتر از اون محل اسکان مشهد و...)! ویژه نامه هایی که گفتم ، در دقیقهی نود!، به همت ِجمع و جور شد؛ توزیع شدند که من جمله شتمل دو تا طرح یحث بود، که زمان و مکانی برای هر کدام توافق و مقرر شد . بحث اول"تفکر قناس دینی ما" اقتباسی بود از بحث "دین همه ی دین است"ِ وحید جلیلی؛ اینکه "گویا خون شهدا با بدحجابی، مثلا، پایمال میشود و ناسازگار است اما با غارت بیت المال و ... نه!" و... که متاسفانه هم از جاهای خیلی بی ربطی سر در آورد و هم "صحبت کردن" یشکل متوازنی میان حضار توزیع نشده بود که هر دو ناشی از ضعف مدیریت جلسه، که متاسفانه بعهده ی بنده بود، ناشی میشد. البته بعدتر تجربه شد که مثلا اینجای بی ربطی که بحث بدان رسید(مسئله ی پاسخگوییِ بچه ها در مورد اعتقادتشان مانند نماز یا حجاب یا... در برابر دوستانشان که اینها را نمیپذیرند و...)، یکی از دغدغه های اصلی و بالفعل ورودیهای نسبتا مذهبیست، و اشتباه از ما بود که نادیده گرفته بودیم. بحث دومبا عنوان "تا بهشتی کفن نشود این وطن وطن نشود" از طرح دیدگاههای امام و رهبر در مورد فضای نامنصفانه ای که علیه شهید بهشتی وجود داشت شروع می شد و واکنش_کریمانه ی_ خود شهید بهشتی به آن. و بعد سری میزد به "زمین چمن دانشگاه تهران- 14 اسفند 1359- سخنرانی رئیس جمهور دکتربنی صدر) و شعارهای جماعت دانشجو :"بنی صدر افشا کن بهشتی را رسوا کن--- نصر من الله و فتح قریب، مرگ بر این حزبک مردم فریب----بهشتی بهشتی طالقانی رو تو کشتی و..." و این سوال که "چه چیزی موجب می شود مواضع عمومی دانشجو تا این حد باحقیقت مغایر باشد؟" که این بحث خوب پیش رفت ، قریب به 18 نفر در کوپه جمع بودند و تا بعد از نماز هم جدا جدا برخی بحث را دنبال کردند، یکی دو نفر از بچه ها باقی تابستان را به مطالعه در این باب(و نقش مجاهدین خلق و ...) گذراندند(این از آن چیزهایی بود که وقتی می شنوی همه ی خستگیها از روحت رخت برمیبندند!!!) البته باز هم می توانست بهتر اداره شود، که مثلا کمتر به بن بست "اطلاعات نداریم"بربخوریم(با توجه به اینکه بحث بیشتر اجتماعی بود تا تاریخی و آنچنان نباید در دستاندازهای "اطلاعات ریز و جزئی تاریخی" گیر می افتاد! بعد از نیمه شب بود، داشتیم به جمع بندی اردو و بعضا اکتشافات نیرو انسانی! می پرداختیم که کم کم بچه ها(84یها)در آن کوپه جمع شدند(نمی دانم حرفهایی داشتند یا طبق معمول اردوها دلشان نمیآمد شب آخری...)! و طبعا موضوع عوض شد : اندکی درددل از اردو مشهد ِ اول سالشان!... و کم کم از نظرشان در مورد "بسیج" که در آن اردو چطور منفی شکل گرفته و ووو و الان چطور عوض شده ! برایم باور کردنی نبود... شخصا از اردو راضی نبودم! اما الان داشتم می دیدم رضایت بچه ها را! آنقدر که بسیج منفور، براشان محبوب شود!!! نکته ی جالبتر اینکه اغلب تازه در این گفتگو فهمیدند "عاطفه مسئول بسیج است!!!" "میدیدم امور را رتق و فتق می کند اما بیسیم نداردها!"..."فکر می کردم مسئول بسیج خواهران چیزی باشد تو مایه های خانم حراستی ِ دم در ورودی دانشگاه!"... خلاصه بدجوری آدم رو یاد همت و باکری ها و... مینداخت! و شاید دستاورد اصلی اردو همین بود..... به قول س.ن. تو تلاش خودتو فکر خودتو جامعنگری خودتو برنامه ریزی سنجیده ی خودتو بکن، ولی توقع نداشته باش همونطور که تو فکر کردی جواب بده ! تو فقط با اینکارها برادریتو و حسن نیتتو به خدا اثبات میکنی... خودش بلده چه نتیجه ای و چه برنامه ای به صلاحه... بالاخره "من حیث لا یحتسب"ه! بعد از اردو صبح اولین روز پس از بازگشت، 3 جلسه در نقد اردو و برنامه ریزی ِ بعد از آن تشکیل شد. جلسه ی اول ،که میتوان گفت مفیدتر از 2 جلسه ی بعد بود، با حضور 3 نفر از تیم محتوایی که در اردو هم بودیم (از جمله مسئول بسیج خواهران) و خانم نجفی و یکی از بچه های 84ی(یعنی یکی از مخاطبین اردو) که شاید بتوان گفت کشف ا ایشان یکی از بزرگترین دستاوردهای شمال-مشهد بود! و بعدتر هم از ارکان پیشبرد طرح بودن! و زحمات طرح مشابه در سال بعد هم عمدتا بر دوش ایشان بود!. در این جلسه عمدتا اوضاع بسیج خواهران و نیازهایش(برای تبدیل شدن به "بسیج ایدهآل" در سالی که گذشت و سال پیش رو و نقش طرح شهید بهشتی برای تامین این نیازها و پیشنهادهای احتمالی و کارکرد ِ کانون رشد در این راستا و ضعفهای آن بررسی شدند و نتیجه ی نهایی از این قرار بود که کار مجمع(کانون رشد) در سه سطح پیگیری شود یک سطح مبنایی که مانند بستر اصلی یک رشته کوه عمل میکند و احتمالا مباحث "منطق هدفگذاری" و "نظام اندیشه ی اسلامی" در آن می گنجد. سطحی که "جغرافیای دانستنی های دیگر را مشخص می کند، "چه چیزهایی را لازم است بدانیم؟ و چرا؟" در این سطح، احتمالا تا مدت قابل توجهی مخاطبین فقط مخاطبند!و مخاطب این سطح احتمالا تمام اعای فعال بسیج هستند. در سطح دوم یک سری از موضوعاتی که اولویت و ضرورتشان در همان بحث اول جا می افتد ، به صورت جدی تر و پژوهشی توسط بچه های "مطالعاتی" کار می شود، مانند "رسالت دانشجوی مسلمان" و... در واقع این سطح نقش "مجمع شهید بهشتی سابق" را ایفا می کند. و نتایج را در قالبهای مختلف باید به مخاطبین سطح 1 ارائه کرد. و در سطح سوم یک سری برنامه های متنوع ِ فکری-تفریحی با فراخوان عمومی تعریف میشود با موضوعات خیلی جزئی ِ فرهنگی و سیاسی که بعضا هم میتواند توسط واحد های بسیج پیگیری شود و مثلا در مناسبتهای مختلف برنامه های این سطح لازم است ضمن برخورداری از محتوای عمیق، به اندازه ی کافی جذاب هم باشند. پتانسیلهای موجود(از استاد دانشجو) را در هر سطح بررسی کردیم و تصویب شد که بعد از ظهر همان روز با آقای فلاح در این رابطه و برای سطح 1 گفتگو کنیم که...! جلسه ی دوم نقد اردو با حضور کادر برادران بود، که متاسفانه یا به گلایه گذاریهای طرفین گذشت یا به رد و بدل شدن ِ وعده ها و توافقات و تعهدات ِ بدون تضمین. و تنها مصوبه ی دقیقی که برای مشخص کردن ِتکلیف طرح در فضای مشترک داشت، همان "ما به راه خود و شما به راه خود تا شاید کم کم اگر توانستیم همگرا شویم!!!!!" بود. یک مشکل اجرایی اینکه آقای فلاح چون یک مقدار زودتر از موعد رسیده بودند، در این جلسه حضور داشتند! که به صلاح نبود و اشتباه ِ بدترِ ما اصرارمان بر ماندن ِ آن دوست ِ 84ی در این جلسه و جلسه ی بعدی بود!که هرچند در فرایند کار این طور بحثها طبیعیست اما در بدو ورود کسی به مجموعه ای تبعات خطرناکی میتوانست داشته باشد . اما جلسه ی سوم آنروز که گفتم قصد ما مطرح کردن ایده ی ارائه ی سه سطحی و احیانا قول ِ همکاری گرفتن از آقای فلاح بود؛ اما گویا از آنطرف هم استاد برنامه ی دیگری برای این گفتگو داشتند! و پیشنهاد دیگری برای ما!(و امان از جلساتی که هر کدام از حضار ، مستقل از دیگران، یک دستور جلسه ای برایش در نظر دارد!) بحث استاد از برشمردن ِ مدلهای مختلف ِ تجربه شده ی کار خواهران-برادران شروع شد: مدل مجاهدین خلق که تفکیک نداشت(یه کم مثل مجمع!) مدل سپاه که در کنار واحدهای مختلف، یک واحد خواهرانی هم زیر مجموعه دارد ، و مدل حوزه ی علمیه که خواهران و برادران کلا دو تا تشکیلات مجزا هستند و یک شورا هماهنگی صرفا جهت هماهنگی ! هست. و اینکه این بسیج شما معلوم نیست چه مدلی دارد؟! گاهی از نوع دوم و گاهی از نوع سوم! و پیشنهادشان مبتنی بر پذیرش مدل سوم(حوزوی) در بسیج بود، که در اینصورت 6 محور کاری برای بسیج خواهران تعریف می کردند و اذعان داشتند که برای هر محور دو نفر فعال کفایت میکند. : مهارتها(جهت ارتقائ مهارتهای رسانه ای و تحلیلی خود اعضای بسیج) – تشکیلات(جهت "تربیت تشکیلاتی"ِ مجموعه ی بسیج ) – مطالعات زنان(ناظر به مسئله های واقعیِ جامعه ی دختران شریف) – مدل زندگی(جهت ادامه ی کار پژوهشیِ هسته ی اولیه ی کانون رشد و خود حاج آقا قول حضور در این قسمت را دادند) – ورودیها(واضحه!) - (ششمی هم یادم نیست!) در آن جلسه خیلی روی این پیشنهاد بحث شد(و شخصا از مخالفین بودم!) اما در طرح نهایی ِ رئیس برای تابستان ِ بسیج خواهران اثرگذاری ِ این پیشنهاد به خوبی دیده میشد(که البته اشکالی هم ندارد: "و بشّر عبادی الذی یسمعون القول و یتبعون احسنها"...) همانطور که رگه هایی هم از مصوبات صبح دیده میشد . خلاصه کار شروع شد و بنده و مهرابی(که البته تقریبا فارغ التحصیل بودند در آن زمان!) مامور به بخش "تربیت تشکیلاتی" شدیم. یک رصد اولیه از افرادی که می توانند کمکی در این باب کنند. و در نتیجه گفتگویی با "دکتر اعتمادی" ِ دانشکده ی برق (که گویا اوایل انقلاب به این جور مباحث معروف بوده ند!) که گفتگوی خوبی بود اما طبیعتا در این ابتدای طریق،"کار" ازش در نیامد! و بعد هم در همین راستا، "اردوی بازدید از مناطق جنگی غرب" که کم کم داشت وجودش جدی می شد؛ بعنوان "نشست تشکیلاتی" تصویب شد و بنده که ،برای باقی مانده ی تابستان، قصد تهران ماندن نداشتم، مکلف شدم به در آوردن سیر بحثها و جلسات این نشست. و در ادامه ی مصوبات ِ کذا، باقی مانده ی تابستان من به همان ماموریت درآوردن سیر مباحث نشست تشکیلاتی گذشت، در انتهای سالی که بسیج شریف جدّا التهابات فراوانی به خود دیده بود: تعطیلی مجمع و تغییر ساختار، آغاز بحث ورودیها، تدفین، از کارآیی افتادن ِ شورای مرکزی و... و در تمام صحنه های این اتفاقات، "ناهماهنگ"ی بازیگران بیداد می کرد!ِو همین هم موجب "ابهامات" فراوان و "دلخوریهای" فراوانتر در مجموعه بود. لذا نیاز به "نقد عملکرد یک سال گذشته " کاملا مشهود بود و احتمال "ناسالم برگزار شدن ِ این نقد ها" ، به علل همان التهابات و ابهامات و دلخوریها، مشهودتر! و این در کنار نگاه ما به بسیج ِ ایدهآل ، میشد صورت مسئله ای که بنده با آن مواجه بودم! راهکار نهاییمان این بود که بحث هر واحد(سیاسی-کانون رشد-فرهنگ و اندیشه- کلیت بسیج) را با "تعریف وضرورت ونقش ِ آن واحد ازدیدگاه رهبر" شروع کنیم و،در کنار ارائه ی گزارشی از کارنامه ی یکساله، با سیر مشخصی همان(دیدگاه های رهبر) را به بحث بگذاریم. به این ترتیب هم بالاخره فضایی ایجاد میشد برای همسو شدن ِ نگاه ها و طرز تلقی های اعضای بسیج از بسیج، یا دست کم بستری بود که برای اولین بار این مجموعه در این مورد "باهم گفتگو"کنند! این مشکل "هرکسی از ظن خود شد یار من" را هر ناظری با اندک توجهی می توانست در مجموعه ی بسیج ببیند و اگر داخل در کارها میشدی ، ردپای این معضل را می توانستی به خوبی ببینی در همه ی عدم توافقها و "ناهمزبانیها" و در نتیجه یا کنسل شدن برنامه و یا تک نفری و در نتیجه ضعیف در آمدن ِ آن و... و چه بهتر که اگر این گفتگو و آغاز این همسویی بخواهد باشد، حول تعریفهای کسی باشد که همه ی اعضای بسیج خود را سرباز او میدانند(و عمدتا بی آنکه بدانند مطالباتِ این فرمانده را و عمدتا بی آنکه اصلا اهمیتی به این مطالبات بدهند!) . این بحث می توانست ضمنا بسیج ایدهآل و تفاوتهای بسیج فعلی با بسیج ایدهآل را هم مشخص کند و بعد این تفاوتها را به بچه های هر واحد بدهیم تا مشی 1 ساله ی خود را با توجه به آن مشخص کنند. این بود کل پیشنهاد اینجانب برای "نشست تشکیلاتی". و خروجی کارم هم 4ویژه نامه برای 4 واحد بسیج (یکی هم برای "کلیت بسیج!" برای آغاز نشست) بود به شکلی که شرح آن رفت( دیدگاه های رهبر پیرامون آن واحد- تعریف ما از آن واحد- کارنامه ی 1 ساله- نکات چالش برانگیز احتمالی در دیدگاههای رهبر...) بعلاوه ی یک سری فرم نظرسنجی از کیفیت جلسات(که سعی کرده بودم معیارهای یک جلسه ی کیفی را در آن مطرح کرده و بسنجم). و در این مدت امور اجرایی و فرهنگی اردو هم از طرف دیگر توسط خانمها مرادی و دبیران پیگیری میشد(و باید اعتراف کرد که جدا هم زحمات زیادی کشیدند و اردو از این لحاظ کم و کسری نداشت) و مسئول بسیج خواهران هم طبق معمول، مامور به چانه زنی های معمول با برادران هم (بر سر بودن یا نبودن ِ چنین اردویی) که چرایی ِ مخالفت ِ برادران هم بماند که قصه ایست پُرغصه که از بازگفتنش هم نتیجه ای حاصل نخواهد شد و همین بس که نهایتا اردو تقریبا دخترانه برگزار شد و در نتیجه عملا از "تشکیلاتی بودن" ساقط شد! از عوامل دیگر ِ غیر تشکیلاتی شدن ِ اردو نحوه ی دعوت و اعلام وجود اردو بود به ملت! در واقع باید گفت "روابط عمومی" نداشتیم! که بنشیند و حساب شده افراد مورد نظر را مشخص و دعوت کند، و همینجوری بحث بر سر زبانها افتاد فوقع ما وقع! اما عامل اصلی در واقع "ناهماهنگی بی سابقه ی امور اجرایی و محتوایی" بود ! که به واقع ما در این تجربه فهمیدیم "ناهماهنگی"یعنی چه ؟!!!! باید اعتراف کنم، هرچند تقریبا در هر 48 ساعت،حدود1 ساعت تلفنی با عاطفه تبادل نظر و اخبار و "هماهنگی" داشتم اما کوچکترین تماسی با خانمها مرادی و دبیران نداشتم ! و شاید این وظیفه به عهده ی عاطفه بود که باید پذیرفت با توجه به درگیریهای دیگر او(تعریف تشکیلات بسیج و آغاز به کار "حلقه ی معرفت" و انتظارات استاد فلاح و بچه ها و از طرفی چانه دزنی های مذکور برای همین اردوی غرب و یک سری درگیریهای اجرایی برای همین اردو و از طرف دیگر مسئله ی "اردو ورودیها(85یها)ی مشهد!) و...) واقعا توقع نابجایی بود. و خلاصه اینکه تیم اجرایی اصلا خبر نداشت که قرار بوده این نشست تشکیلاتی باشد ! و من هم تاز این طرف تنها اطلاعی که از اجراییات داشتم همین بود که هر روز 2 ساعت امکان جلسه ی همگانی داریم و 2 ساعت امکان جلسات درون واحدی ! تو خود حدیث مفصل بخوان که چه خواهد شد نتیجه ی این هماهنگی!!! البته اردو به لحاظ اجرایی و بعنوان یک اردوی "سیاحتی" جدا چیزی کم نداشت. اما همین "سیاحتی"بودن موجبات اعتراض عده ای (از جمله من!) شده بود و اینکه چرا از بودجه ی بسیج باید چنین هزینه ی نابجایی شود ؟و ... و نهایتا به عنوان اپوزسیون ِ اردو(!) روی آوردیم به یک سری حرکات خودجوش ِ چریکی! مثلا دودره کردن ِ سخنرانی ِ تکراری ِ آقای "قره باغی" و بجای آن "بازدید از بیمارستان پاوه" و گفتگو با پزشکان و بیماران در مورد مشکلات پاوه... یا تشکیل جلسه ی غیر رسمی ِ بررسی راهکارهای کمک به استانهای مرزی و مشکلات پاوه و نوسود و... با حضور یکی از مسئولان شهرستان ، در انتهای اتوبوس!!! و گرامی داشت ِ جهتدار ِ 8 شهریور ! و موارد دیگر که کلا ما را "مغضوب ِ رئیس اردو" کرد! و نکته ی نهایی اینکه در حاشیه ی همین اردو بود بحث شکل گیری گروه ِTSB (طرح شهید بهشتی!... این خبر ِ مسرّت بخش که جمعی از برادران 84ی که بصورت نیمه خودجوش، مباحث ِ طرح شهید بهشتی( اردوی شمال- مشهد) را در طول تابستان پی گرفته بودند!) و ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 16:54 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
کار ادامه داشت.امتحان و درس و گاهی تلفنی، به روابط عمومی مون که بیشتر حکایت "نمیشود"ها بود که رد و بدل میشد!به عاطفه که تذکری بود یا احیانا عتابی! به آنطرف که کماکان نبود جز توافقهای صوری روی هوا . گاهی جلسه ای و برگشت سر خونه ی اول، گاهی تز "جدا کردن تیم تشکیلات از تیم آموزش"!. گاهی لبیک ِ کسی و گاهی پیچوندن کسی، گاهی مشورتی (دکتر تلوری(1)دکتر سیاح(2) حجه الاسلام فلاح(3) حجه الاسلام موسوی(4)سمیه نجفی(5) رمضانی(6)و...) گاهی ادامه ی جلسه تا 1 ساعت جلوی درب مترو! گاهی "من یه رئیس بی کفایتم!"...گاهی "اصلا تیم محتوایی برای کاری که محتواش قبلا تعریف شده معنی نداره"...گاهی احساس شکستن از سنگینی کار. سنگین از این لحاظ که این بار موضوع یه سری کتاب یا نمایشگاه یا همایش یا سخنرانی یا نشریه یا ... نبود. موضوع یه عده "آدم" بود و "آینده شون". گاهی جلسه های شب تا صبح ِ خودم با خودم ! گاهی... تا اون جلسه: یک چهارشنبه ی دیگه... و باز هم اجتماع اخلاص و فکر و تجربه و دید روشن و تواضع و ... الان به چه اردویی نیاز داریم؟ اردوی تشکیلاتی برای نقد واحدها بود در راستای بهبود واحدها! و مشکلی هم داشت که فضای نقد سالم هیچوقت وجود نداشت!و به پیشنهاد هم نمیرسید. الان برای ما وضعیت آینده ی بسیج مهم است. ما یه عده 84ی داریم که باید از پتانسیلشان استفاده کرد...دغدغه ی اردو میتواند این باشد که "بچه مذهبی را "کارآمد" کند." بهرحال از بسیج هم داره هزینه میشه... آموزشی بودن اردو باید فقط تا حد ایجاد تشنگی باشه... هدف از اردو احتمالا این بوده که دغدغه ی "باهم رشد کردن" توی بچه های دانشکده ها ایجاد بشه... یک سازماندهی خوب میان بچه های مذهبی که دغدغه ی رشد را زهده کند. نیروسازی برای بسیج هم حل میشه بالاخره مخاطبین راننده ی کامیون که نیستند ! مگه هدفمون وقتی کانون رشد رو تعریف کردیم چیزی جز این بود؟ اینا هدف همه ی گروه های مذهبی دانشگاهه!پتانسیلی که "اردو" بطور خاص داره "شناختن بچه ها"ست. روی این باید زوم کنید. یه سری دغدغه ها را بچه ها دارند فقط گم کرده اندشان توی کنکور و ریاضی 1و 2 و فیزیک 1و2 و ...!باید کمک کنیم خودشان پیدا کنند چیزی نمی خواهیم "تزریق کنیم" اگر فقط به آنچه "باید" بپردازیم، بچه ها خودشان را "دور" میبینند و نزدیک نمی شوند. بچه های مذهبی از همان اول تقریبا می دانند "چه نمی خواهند" اما اینکه "چه می خواهند" برایشان واضح نیست یا حجتی اصلا مطرح نیست! باید این آرمانها را کمک کرد که از حالت "سلبی" به حالت "ایجابی" برسانند. قطعا رشد اول "رشد بینشها"ست. یک سری نگاه های غلط اگر به چالش کشیده شوند بقیه ی راه را و سب "مهارتها"را فقط باید کمکهایی کرد... خودشان میروند راه ِ"رسیدگی" به دغدغه ها را نشان بدهیم نه" رسیدن"... خب این دغدغه هایی که میگویید را (هرچه الان در ذهنتان هست) مشخص کنید، از حالا هم تفکیک نکنید که مخاطبین دارند یا ندارن؟ فقط خیلی دور نروید: (5 دقیقه سکوت!) انقلاب فرهنگی و جنبش نرم افزاری ارتباط با لیدرهای انقلاب چرا درس می خوانیم؟ جهان اسلام اهل تحلیل بودن (دید اجتماعی-جهانی-دینی...) درد بی دردی! اثرگذاری ... ( یک مقدار بحث و چالش پیرامون هر کدام از اینها! و یک سری به آیین نامه ی کانون رشد که حاصل 2 سال کار جدی ِ همین بچه ها بود: 1- رشد معرفتی (معرفت:" کلانترین آگاهی ها و شناختهایی که باید دائما وجود داشته باشد.همه ی تصمیمگیریها بر مبنای اینهاست و ارتباط قلبی با اینها وجود دارد. مانند نگاه ما به خلقت به سعادت به انقلاب به...)2- رشد علمی :"تعریف درست از موفقیت علمی "و... 3- رشد اخلاقی(خداگونه شدن...")و...)باز هم تاکید: فقط می توانیم یک انگیزش اولیه توی اردو داشته باشیم و این انگیزش اگر "از جز به کل" نباشد با بچه ها بیگانه میماند ... (یه مقدار بحث که از اینها کدامها به اندازه ی کافی کلی و جامعند و به اندازه ی کافی جزئی و ملموس؟ ...) دو تا حرف اصلی داریم:
1- انقلاب اگر به محتوایش نرسد... (این که ما با یک مسیر مواجهیم به نام "انقلاب" نه یک اتفاقی که افتاد و تمام شد و ما هم اگر دوستش داریم باید دودستی همینی که هست را بچسبیم !!! نگاهی که متاسفانه انقلابی ها دارند اینطور است... البته از 2سال قبل تا الان خیلی بهتر شده!) 2- اگر در این مدت دانشجویی و جوانی و فراغت و با محیط آماده(نسبت به سایر محیطها!) و وجود همراهان و ... به فکر "رشد" و "جلو رفتن" و ...(رشد فردی... موحد شدن) نباشیم پس کی؟! یعنی قصد بر این شد که این حلقه ی بسته ی "رشد نگاه => حرکت +(عطش بیشتر دانستن=>مطالعه) =>رشد بیشترِ نگاه =>..." را ما توی سعی کنیم کلید بزنیم!
کار برای خودمان واضح شده و از این به بعد جلسات تیم محتوایی کاملا وارد فاز عملیاتی می شود. به حواشی هم می پردازیم. حواشی ای که باید ایجاد کنیم!و حواشی ای که احتمالا ایجاد می شود و باید آمادگی داشت برایشان!و طرح" بحث سیال"(7) بطور موازی در دست تبیین قرار می گیرد. مذاکره با مدعوین شروع می شود و تلاش برای توجیه آنطرف ... که می توانم ادعا کنم این دومی گاهی سختتر از اولی هم بود! بی دلیل هم نبود. کلماتی که با خودشان یک سری تعریف می آورند. تعریفهایی که لزوما در ذهن گوینده و شنونده یکسان نیست! و این دقیقا مشکل ما بود! که وقتی مثلا می گفتیم"باب بحث نهضت نرم افزاری باز شود." توی ذهن ما "امتداد انقلاب" و"انتهای انقلاب سیاسی ، ابتدای انقلاب فرهنگی و علمی و اقتصادی است" و "هنوز خیلی راه مانده" و "بجای تمجید از شهدا و حماسه ها و بجای چسبیدن به احساسهای نوستالژیک ِ آنروزها و بجای گیر کردن در این جناح چه گفت و آن جناح چه جواب داد ِ اینروزها باید به فکر فردایی بود که قرار است همین مثلا ورودیها(84یها!)ی امروز بسازندش..." ما از این "باید" چنین منظورهایی دنبال میکردیم و در ذهن طرف مقابل مثلا این عبارت "نهضت نرم افزاری" مقارن بود با فلان شخصیت خاص که قفط تاکید دارد که "شاید در علم اسلامی 2*2 برابر با 4 نشود! ... " و طبیعتا مخالف بود با طرح چنین مباحثی در چنین اردویی ... و به این راحتی ها و با چند تا جلسه ی حضوری یا مکتوب یا تلفنی و همه "کاری" و احتمالا "چانه زنی" و از جنس تبادل ِ چندتا جمله ی گزارشی "با فلانی هماهنگ شد" و ... نمی توان تصویری را که اولین بار از چیزی در ذهنی می رود تغییر داد! پس در انتهای 2 هفته تلاش به انحائ مختلف جواب نهایی گرفتیم که "من می دانم . سر ِ این چنین بحثی بچه ها یه ذره نگاه می کنن! بعد میگن که چی؟ بعد هم یواش یواش خمیازه و چُرت ... بچه ها نمی کشند!" ... "بچه ها نمی کشند!" این حرف آخر بود! و ما با همان تصوری که از این بحث مد نظرمان بود مانده بودیم که یعنی اینکه " این نهضت اسلامی تا اینجا آمده، کم هم هزینه نداده . حالا از این به بعدش با تو!" برای یک عده دانشجوی شریفی این قدر ثقیل است !!!؟؟؟ اگر در این حد نمیکشند، اصلا چه ارزشی دارد حرف زدن و طرح تنظیم کردن و اینهمه زحمت کشیدن برای اینها؟!...و البته قانع کننده نبود و پیگیری مدعوین مربوطه را ادامه دادیم و از آنطرف هم گفتند اگر واقعا فکر می کنید بحث بشکل مناسبی "برای این مخاطب" ارائه خواهد شد، پیگیری کنید! و باز هم از این جمله ی اخیر ما برداشت کردیم که "پیگیری کنید" و منظور گوینده "پیگیری نکنید" بود ! و این را زمان اعلام برنامه های اردو به 84یها (در مراسم توجیهی و ...) فهممان شد، که حتی 5 دقیقه هم جا برای این مبحث نبود !!!!! و حالا ماییم و مدعوینی که به هزار لطایف الحیل ازشان وقت گرفته و راضی شان کرده ایم به همکاری و !... حالا این 3 هفته دوندگی خودمان هم به جهنم!...و البته منم و تیمی که به هزار لطایف الحیل ازشان وقت گرفته ام و راضیشان کرده ام به همکاری ! و دیده ام زحمتهایشان را و ... حق می دهم شاکی باشند... و از طرفی هم به طرف مقابل هم نمی شود حق نداد! بالاخره توجیه نشده بودند! و اردویی که اینهمه برایشان مهم بود را نمیشد دست "هرکسی"(!!!!!!!!!) داد که برایش برنامه بریزد...(8) (البته از اینطرف هم همینطور بود...۱ ماه فشرده و ۲ سال مستمر کار شده بود. برای ما هم مشکل بود اعتماد به طرحی این چنین از راه رسیده که هر وقت هم از محتوایش می پرسیم برایمان از "نحوه ی جمع کردن بچه ها" می گویند!) البته گفتیم "ولک الحمد علی فی جمیع ذلک"! تشکیل این چنینی تیم محتوایی و این تلاشها دستاورد بزرگی داشت اونم این که : تعاملات ما (بگو مجمعیهایی که با بسیج دانشگاه موندن!) با اون دسته از مجمعیهایی که در جستجوی احقاق مطالبات "نرم افزاری" رهبر سراغ غیر شریف رفتن(علم و دین - امام صادق) » از فضای صرفا رفاقتی به "همفکری و همکاری" بسط پیدا کرد . و پیگیری همین تعاملات در ترم جدید یکی از پایه های راه اندازی بحث "جهت گیری تخصصی" شد که میرسیم انشاالله! خلاصه هر آنچه 1 ماه بافته بودیم و یافته بودیم از دست رفته ! طی 48 ساعت باقی مانده تا اردو فقط همینقدر فرصت باقی ست که به کتابخانه ی همراه و امورات فرهنگی دیگر(!!!) بپردازیم و من باب "محتوا" هم (!) عاطفه آنچه را که برای "اردوی کانون رشد" تهیه کرده بودند یک مقدار دست کاری کند و قابل ارائه شود برای این مخاطب!!! آنچه بود ۱ ماه تمام ۲۴ ساعته فکر و ذکرمون شده بود "۸۴یها" ! راجع به این موضوع چطور فکر میکنن؟ راجع به اون موضوع چه موضعی دارند؟ اینیکی چقدر براشضون مهمه؟... خوبه سال دومشون چطور بگذره؟... وای! آینده ی شغلیشون ؟؟؟؟ و از این دست دغدغه ها! که شاید این نوع تعامل ما با ۸۴یها هنوز متاثر از همان ۱ ماه باشه که البته این ۱ ماه به مدت ۱ سال دیگه هم کش اومد!
(1) دکتر تلوری را احتمالا خواننده های مجاااز به اندازه ی کافی می شناسند! معاون سازمان ملی جوانان- راه انداز طرح ... – خیلی روی "تشکیلات اسلامی یه طوری که بدرد امام زمان بخوره" کار کرده ند. چون بحثهاشون یه مقدار "امنیتی"(!!!!) بود از ذکرشون معذوریم!(2) خانم سیاح از فارغ التحصیلهای شریف بوده ند(صنایع) که کارشناسی ارشد و دکتری را در رشته ی "شیعه شناسی" از دانشگاه لبنان گرفته اند(برای اینکار دلایلی دارند!)عمدتا دغدغه های ما را گذرانده اند! و درک خوبی از آنچه هستیم و آنچه باید باشیم دارند! الان تاریخ اسلام و تفسیر موضوعی تدریس میکنند با بچه های حلقه هم همکاری دارند.بحثی که اینجا برای کار ما مطرح کردند بیشتر آسیبشناسی عملکرد بعد از انقلاب نهادهای مذهبی بود...این که بعد از انقلاب احساس پیروزی کاذب به اینها دست داد! "تربیت نسل انقلابی" را تعطیل کردند. چه کارهایی شد در این زمینه؟(دروس معارف و مربی تربیتی و ...بعضی برنامه های صدا و سیما!) و چرا جواب نداد؟( عمق ندارند!مثل آنزمان که نگفتیم مجاهدین خلق مسلمان نیستند تا وقتی اسلحه تازه گفتیم اینها بدند چون تفنگ دارند ! عادت کرده ایم به این انفعال و این سطحی بودن ...با سخنرانی و موعظه مشکلی حل نمی شود. باید "نظام" اندیشه ی دینی را ارائه کرد...) ...و اینکه اگر خانمهای جامعه ای ساخته شوند آن جامعه ساخته خواهد شد ... و اینکه بچه های "فنی" چون تعاملشان با "بشر" توی درس و کارشان کمتر است، روی آوردنشان به "فوق برنامه" بیشتر و "عمیق تر" و "کارآتر" است...اینکه هیچ کس احساس نیاز به تخصص نمی کند!... برنامه های "بزن در رو" ی رسانه ای به جایی نمیرساند... آسیبشناسی کنید بیتعارف ببینید چرا فلان گروههاتان ناموفق بود ومنحل شد؟و... یک جاهایی هم هی خواسته ایم "جذب" کنیم! مردم را بدون توجه به این که "جذب به چه چیزی؟؟؟" ... از همین فرصتهایی که هست (اردوها ... پانل ...) هم استفاده کنید، سعی کنید جهت دهی فکری کنید اینها را... (3) آقای فلاح فرمودند هر حرفی داشته م قبلا برای اردو ورودیهاتون گفته م ! و با بچه های کانون رشد... به همونها مراجعه کنید! (اساسا باید اعتراف کرد این حرکتها و من جمله همین اردو بر مبنای بحثهایی بود که ایشون توی دانشگاه ما باز کرد...(4) آقای موسوی هم شخصیت ناشناخته ای نیستند!(مراجعه به قسمتهای قبل "من و شریف"!) در مورد اردو هم برنامه هایمان را تایید کردند(با ایشان بعد از آن جلسه ای که در ادامه ی همین متن آورده ام و بعد از مشخص شدن برنامه ها ی کلی اردو صحبت کردیم) تاکید کردند بر ارتباطگیری چهره به چهره و نزدیک با بچه ها و توصیه به داشتن افتتاحیه با سخنرانی مثل وحید جلیلی یا سردار قاسمی یا... و دعوتنامه ی قوی (سعی می کنم دعوتنامه را بذارم اینجا!) که تکلیف مخاطب را با اردو روشنید قبل از اردو...(5) نجفی هم البته زیاد نیازی به معرفی ندارد! از بچه های مجمع، یک سال مسئول بسیج بودند... در مورد این اردو تاکید داشت که مراقب رفلکسهای بعد از اردو باشید!و مراقب رشدهای فکری بدون رشد اخلاقی! که ته ش فقط یک عده موجود پُر ادعا نساخته باشید! و... کلا کمک نجفی کنار مباحث محتوایی بود! منتها این بحث رو چون بجز اون کسی نمیگفت اینجا ذکر کردم!(6) خانم رمضانی هم (که گاهی به مجاااز افتخار میدهند و ...!) از پایه های اصلی مجمع بودند که دارند الان جامعه شناسی میخونن... با این اردو و بویژه همکاری ما مخالف بودند. به دو دلیل یکی اینکه اساسا ادعای کمک به رشد یه عده دیگه از طرف کسی که هیچ وقت زوم نکرده روی رشد خودش(یعنی کادر اردو) خیلی گزافه ست. یکی هم اینکه شماها هی قاطی میشید با کارهایی که خیلی هم قبولشون ندارید که مثلا اصلاح کنید! کاری که از پیش نمیبرید هیچ، خودتون هم له میکنید... اون کار صحیحی هم که دنبالشید همواره به این بهونه ها روی زمین میمونه!(7)" بحث سیال" عنوانی بود برای یک سری مباحث که لازم بود (یا خوب بود!) که مطرح شوند البته برای افراد علاقه مند! که هم به شناسایی بچه ها کمک میکرد و هم گاهی حاوی سرنخهای خوبی بود برای ادامه های بعدی(مثل نقش زن... نقش دانشجو... تحلیلهای درست و غلط دانشجویی عدالت...) و البته بحثهایی هم که احتمال میدادیم خودشان مطرح شوند در این مجموعه جادادیم.(مثل تعریف بسیج و نقد بسیج!یا بحثهایی پیرامون برخی کتابهای حاشیه دار که همراه اردو بود))برنامه این بود که یک سری سوالهایی که "به ترتیب" ممکن است در رابطه با هرکدام از اینها مطرح شوند لیست شده و یکی از افراد کادر که در مورد مربوطه توجیه تر است هم آمادگی داشته باشد که اول اردو این موضوعات بطور غیر رسمی و گذرا "پایه"های خودشان را پیدا کنند ! و این جلسات بصورت سیال و هر وقت افراد علاقه مند بیکار بودند! و دور هم جمع شدند پیگیری شوند...و مثلا از آن لیست و از آن فرد توجیه هم کمک بگیرند! و ترجیحا نتایج مباحثات را به اردو ارائه دهند! این طرح متاسفانه تقریبا فقط روی کاغذ ماند! و سال بعد در اردوی همدان تا حدی اجرا شد...(8) و دقیقا مشکل همکاری های ما سر همین "هرکسی" دیدن ِ یکدیگر است! از یک طرف برای کار ارزش قائلیم و از یک طرف به علل مختلف (عمدتا عدم شناخت و یا با هم نیامدن ِ تا اینجای کار...) به طرف مقابلماتن اعتماد هم نداریم! و مگر این اعتماد از کجا باید کسب شود؟! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 18:44 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
دی ماه 1385 مترو بهارستان... تجمع ِ زیاد شلوغی نبود، ولی همونقدری که بود رو بارون نتونسته بود بهم بزنه! ... تا آخر بیانیه ها، مثل بقیه، همونجا بودی و نتیجه اینکه کاغذی که الان تو دست اسما بود کاملا خیس بود و مچاله و ...! مترو هم از قضا خلوت بود(یعنی اونقدری که همه نشسته بودند!) چشمای اسما اطراف رو می کاوید... - دنبال چی میگردی؟ - چیزی که بنویسه همراهت داری؟... منظورشو نمیگیرم ولی کنکاشی توی کیفم و یه خودکار آبی... سعی میکنه با دستش چروکهای کاغذ رو صاف کنه ! ... "boycott nestle" البته اونقدری که "nestle" به چشم میاد ،"boycott" دیده نمیشه ... همین هم اسما رو به فکر دستکاری انداخته! روی "nestle" ی اون وسط، دو تا خط موازی میکشه و بینشونو با همون خودکار آبی پُر میکنه! و به همین شکل دو خط عمود بر قبلی و چند تا کامنت دیگه دور و برش... و میره سراغ نقطه ی استراتژیکی که چند دقیقه قبل پیدا کرده بود! آگهی ِ تحریم نستله ی صهیونیستی از لای درز درب انتهای مترو آویزون شده ... چند نفری می خونندش... بعد هم حواشیش رو... چند نفری هم در گوشی با هم صحبت می کنن... سر ِخانم بغل دستی میاد تو گوش ِ من (نجوا) : - دانشجویید؟ - ...! - درستونو بخونید چکار دارید درگیر کنید خودتونو... فکر می کنم حالا خوبه ما که فقط یه تجمع رفتیم... این بنده ی خدا هم درگیری ندیده ! چنانکه ملاحظه میشه مطلب بیش از 1 سال تاخیر داره! همینجوری گذاشتمش به مناسبت فارغ التحصیلی اسما و اینکه دیگه نمیبینیمش...
آخرین(بالاترین!)پیوند روزانه ی مجاااز رو هم ببینید... قول میدم خوشتون میاد(اگه تکراری نباشه!) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 3:53 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
الان داشتم "کلمه" ی شماره ی ماه رمضون(۱) رو می خوندم ... دو تا بحث جالب به ذهنم رسید که اول دومیشو میگم ... قاعدتا بحث خیلی خامی ه! و من شاید دارم به اعتبار کم رفت و آمد شدن ِمجاااز اینطوری ناپخته می ذارمش اینجا! ... باشد که به کمک دوستان تکمیل شه(اگه صلاحیت داشت!) ...
۱. تا چندی پیش (۲-۳ -۴ سال قبل!) یادمه مایحتوی ِ نشریات دانشگاه ... از کمونیسم بود... از حقوق بشر بود ... از نقد پلورالیزم بود ... از فلسطین بود ... گاهی تاریخ بود ... گاهی مدحی از امامی یا ابراز شوقی به خدا ... گاهی ... الان تو همین "کلمه" (که سابقا اغلب از مشمولین ِ "گاهی" ِ آخر بود!) : "من چه کار کنم؟" بود... "زندگی به سبک خوابگاهی"بود... "صبح به خیر مهندس" بود... "امام به چه درد من می خورد؟" بود... "علم غربی را غربال کنید" بود... و ... (و با توجهی به عمده دغدغه های اخیر ِ دغدغه مندان دانشگاه ، به خودم اجازه می دم اینو مشت ِ نمونه ی خروار بگیرم ! ) گویا نوک پیکان توجهات دانشجویی کم کم داره از بیرون متوجه درون میشه !... توجه به "خود" و "محیط اطراف خود و متعلق به خود یعنی فضای دانشجویی"(۲) جای توجه به جریانهای بیرونی داره میشینه! اولین تعبیری که از این فرایند به ذهنم می رسه همونیه که یارو خواست دنیا رو بسازه دید نمیشه .تصمیم گرفت فعلا شهرشو بسازه دید بازم نمیشه ... و دایره شو تنگ تر کرد به ساختن ِخانواده ش و نهایتا به ساختن ِخودش!... با این تصور باید خوشبین بود ! و نتیجه گرفت که این فرایند همانا نیست جز عزم فضای دانشجویی بر پایان انفعال و متکی به خود بودن و کم کم همان "پیشتازی"ای که شایسته ی این جریانه ! ۲. تو مصاحبه ی دکتر گلشنی ، ایشون تاکید داشتند که نگاهمون به دانشگاه، نباید اینقدر "کمّی" باشه. ولی چطور؟ ملاکهای کیفی ِ تحلیل دانشگاه چیه؟ یه ملاکهایی که به ذهنم رسید(۳) رو ذکر می کنم(این هم باشد که به کمک نظرات دوستان تکمیل شه!) آموزشی: سرنوشت فارغ التحصیلان(چند درصد شاغل به مشاغل مرتبط با رشته ی تحصیلیشان می شوند؟ چند درصد در شغلشان موفقند؟ چند درصد ادامه ی تحصیل میدهند؟ چند درصد همین دانشگاه را برای ادامه ی تحصیل برمی گزینند؟و...) میزان ارتباط دانشگاه با فارغ التحصیلان(مثلا دانشگاه ما حتی یه آمار نداره که تا حالا به کجاها گواهی فارغ التحصیلی ِ دانشجوهاش رو داده؟ یا مثلا انجمن فارغ التحصیلان فقط ایمیل فارغ التحصیلان رو داره! و...) میزان نوسانات درسی ِ دانشجو و میزان اهمیتی که دانشگاه به این مسئله میده میزان وقتی که استادان خارج از کلاس به دانشجو اختصاص می دهند (با توجه به تاکید رهبر به "شاگرد پروری" بعنوان یکی از وظایف اصلی استادان دانشگاه ها!) و تعداد دانشجویان ِ مرتبط با هر استاد پژوهشی: وضعیت کتابخانه و آزمایشگاه و سایت و...(بودجه ای که دانشگاه به ارتقای اینها اختصاص می دهدُ میزان استفاده ی دانشجویان از اینها و ...) میزان مقالات دانشجویان و استادان و میزان ارجاعات دیگران به این مقاله ها(این مورد الان هم خیلی مورد توجه هست!) صنعتی: چند درصد از بودجه ی دانشگاه از قراردادهای صنعتی تامین می شود؟ میزان مشارکت دادن دانشجویان در این پروژه ها چند درصد از پروژه هایی که از دانشجویان خواسته می شود ، برای رفع نیاز های داخلی بوده؟ تعداد و قوت ِ دوره های بین رشته ای تعداد دروس خارج از دانشکده که دانشجو می تواند(باید) داشته باشد(۴) فرهنگی(۵): میزان بودجه ای که دانشگاه به این معاونت اختصاص می دهد میزان مشارکت دانشجویان در این امور میزان استقلال و "مدیریتهای دانشجویی" در این معاونت میزان جریانسازی و تاثیرگذاری اجتماعی دانشگاه
(۲) واضحه که منظورم مطالبات صرفا صنفی و معیشتی از جنس وضع سلف و خوابگاه و ... نیست! (۳) حاصل پروژه ی کذای SD ! (۴) این مورد در تواناییهای شغلی آینده ی دانشجویان و یا انتخاب زمینه ی ادامه ی تحصیلات آنها موثر است (۵) این قسمت هم که راسته ی تخصص اغلب خوانندگان مجازه ! در نتیجه زیاد بهش نمیپردازم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 2:2 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
11/3/1385... فرداش امتحان آمار داشتم ،اسماً میانترم ولی رسما پایانترم! امتحانی که علیرغم اینکه خیلی هم برم مهم بود ،هیچی براش نخونده بودم! و طبق معمول چهارشنبه های دیگه که اینبار بهونه ی چنین امتحانی هم بهش اضافه شده بود، همه چیز و همه جات رو دودر کرده بودم و ... تا ظهر که عاطفه زنگ زد که همه ی بچه ها (یی که کلی برای پیدا کردن و هماهنگ کردن حضور یکجاشون زحمت کسیده بودم!) جمعند زود بیا. نگفت :"میتونی بیای؟" گفت "بیا." با اینکه از اوضاع امتحانم خبر داشت...یه جورایی غیر ارادی و ماشینوار بلند شدم حاضر شدم که برم. می گفتن "مسئول"م !.... حدود 10 روز قبلتر بود که قضیه ی "طرح آموزشی – تشکیلاتی" مطرح شد (و ما شاید بواسطه ی ملازمت دائم با عاطفه شایدم بخاطر کانون رشد در جریان قرار گرفتیم) . و بحثها و رفلکسهای جسته و گریخته و اغلب منفی:"مثله کردن بسیج تو دانشکده ها" ... "می دونید چقدر آسیب داره؟" ... "بالاخره آموزشی یا تشکیلاتی؟... هر چیزی رو که با هر چیزی ادغام نمی کنن!" ... "شما مثلا خودتون به کجا رسیدین که بخواید برا ملت(ورودیها) طرح آموزشی و رشد و ... تعریف کنید؟!" ... "اصلا نشست تشکیلاتی برای 100 و اندی آدم که هنوز توی تشکیلات هم نیستن چه معنی میده؟!" ... " می خوان از زیر اردوی تشکیلاتی و آسیب شناسی و نقد درونی در برن... طبق معمول وقتی یه خرابکاری میکنن(اشاره به جریانات 22 اسفند) نمیخوان جواب بدن حتی به بچه های خودمون" ... ولی من یه جورایی ازش سیگنال مثبت میگرفتم! فکر میکردم بالاخره این اون کاریه که احتمالا از من بر میاد! : "محتوای طرح آموزشی تشکیلاتی" برا ورودیها ... اونهم ورودیهای تقریبا خاص... تحت نام و احتمالا مرام "شهید بهشتی" ... با توجه به استقبال نسبی خودم و اکراه بقیه و بویژه اینکه اساسا بد موقعی کار اومده بود روی میز و ... قابل پیشبینی بود برام که چنین پیشنهادی از عاطفه بگیرم... البته او خیلی تعجب کرد از اینکه من قبول کردم ! دقیقا قصد اولیه م این بود که خودمو بندازم تو یه موقعیت سخت! : طرح و برنامه ی یه کار بی سابقه و تعریف نشده (البته بعدا کم کم دیگه عادت کردیم همه ی کارهامون تعریف نشده باشه!) وسط امتحانهای پایانترم! ...محک می تونست باشه و بزرگ شدن ... (که فکر کنم هر دوش هم حاصل شد!)... مرض بود ؟! یا ماجراجویی؟! ... در حالی که میدونستم ضربه ی "خراب کردنش" رو فقط من نیستم که خواهم خورد!... اولش من بودم و عاطفه و مصطفی پور و اینکه با بچه هایی که 1 سال دانشگاه رو تجربه کردند چه کاری می تونیم داشته باشیم؟!(1)... تا این جلسه... خلاصه هرچند چنان که گفتم حدس میزدم و آمادگیشو داشتم ولی بازم از همون دو شب قبل که ا،کِی دادم همه چیز برام یه جور دیگه "جدی" شد و "سنگین" ...وارد که شدم اول حضور "نجفی" شگفت زده م کرد توی خیالم(!) خیلی روی کمکش حساب کرده بودم، اصلا به امید همین بزرگترها پذیرفته بودم ولی تو همون چند روز چانه زنی باورم آمده بود که خیالم فقط خیاله!... بعد بهزادی و احدی رو هم دیدم بعد هم مهرابی که چون رفته بود بستنی بخره بعد از مناومد!(و چون نمیدونست منم میام یکی کم خریده بود!!!) و مسئولین وقت واحد فرهنگی و سیاسی(که مسئول روابط عمومی این اردو هم بود!)و خب خود عاطفه...کم کم داشتم توی فضای جلسه به خودم میومدم و اون حالت ماشینی م میرفت ! ولی جاشو میداد به حالت دیگه ای که چندان بهتر نبود : هرچی میشنیدم "نمیشه" "وقت نداریم" "معلوم نیست چی میخوان" "20 روز رو شاید فقط بتونیم برسیم به اینکه هدف چیه؟" و ... و من : سردرد، بغض!، به اجبار سکوت...حتی نمیتونستم به عاطفه کمک کنم که بنده ی خدا داشت برای جا انداختن مطلبی چونه میزد که خودش هم کلی نقد بهش داشت!...عصبی بودم و مایوس . تازه جلسه گه گاه بد جوری هم میزد به شوخی و مسخره و این مسئله نمیدونم چه رفلکسی از من میکشید انگار بعضی متوجه میشدند و تذکری حواله ی جمع میشد... نمیدونم بالاخره این تذکرات موثر افتاد؟ یا...؟ که کم کم بحث بالا گرفت و دیدم منم دارم نظرامو میگم!(و وقتی بچه ها شوخی کردن که :"بعد از نظر هرکسی فروز یه کامنت داره!" دیدم انگار خیلی هم یه دفعه نطقم باز شده!)بحث و بحث و بحث(2)...و باز هم بحث ...حدود 3 ساعت گذشته بود و و دغدغه ی هر کسی دیگه تقریبا باز و شفاف داشت می شد... نصرت الهی... نصرت ،نصرت،نصرت،...احساس میکردم نگاهم به چهره ی تک تک حضار چطور با خضوع و تواضع و تشکر و حس مدیون بودن و خلاصه با "ضعف محبانه" (این ترکیب اخیر رو الان جنریت کردم!) دست می آوزه...اشتراکات ِ آرا داشتن خودشونو نشون می دادن...خیلی منطقی کوتاه می آمدیم و در نتیجه اون دغدغه های پراکنده داشتن از ریشه یکی میشدن... گرم، نرم ، و چه باشکوه و دوست داشتنی فضا داشت به "توافق" نزدیک میشد... حتی اونقدر که نکاتو نتایج جالبی هم داشت از کنار این توافق میرویید..."یدالله مع الجماعه" . مسحور هنرنمایی خدا بودم و مانور "رحمت"ش... لطف،لطف،لطف...صدای نجفی همه ی فضام رو پر کرده بود (هزچند در فضای بیرون(رئال!) فقط یکی از انبوه صداها بود!) : " جمع بندی می کنیم: سه تا محوره که..."(3) ... "چقدر تو..." "چقدر من ...""چقدر زود فرصتم برای استفاده از تو تموم شد ..." فقط همینقدرش رو تونستم بفهمم از اونهمه چیزی که توی ذهنم داشت همون لحظه می چرخید. که یه دفعه ریحانه (که مقابلم نشسته بود) به اشاره و با تعجب پرسید:"چرا گریه میکنی؟!!!" ... "والعصر..." خونده میشه و "تنها ره سعادت ایمان جهاد شهادت " و ختم اولین جلسه ی رسمی . قرار مشاوره با حاج آقا موسوی به تعویق می افته و 18:30 به بعدم خالی میش و من تمام شب تا خود 9 صبح میچسبم به "آمارو احتمال" خوندن و امتحانتی رضایتبخش که بخاطر جلسه ی بعدی(4) باید نیم ساعت زودتر تمومش کنم... و چند تا تلفن جهت گزارش به اونایی که باید جلسه ی چهاشنبه رو میامدند و نتونسته بودند.(5)
ادامه دارد ...!
(1)اردوی آموزشی رو اگه توی یه پروسه ی بلند مدت ببینیم ممکنه با حذف بحث تشکیلاتی از آن ضربه ای نخوره ولی اردوی تشکیلاتی حتما ضربه خواهد خورد..." نیرو در عملیات ساخته میشه نه در سنگر..." اصل رشد بچه هاست هم با "داده دادن" ِ آموزشی؛ هم با "در میدان قرار گرفتن" ِ تشکیلاتی... حضور سالبالایی ها باید گزینشی باشه... هم انتقال تجربه هم حرفهایی که برای گفتن دارن... و ...
(2)هدف اردو چیه؟ "آموزشی: مهارت.."." انگیزشی: منطق هدفگذاری و رسالت بسیج و ...""نقد و برنامه ریزی واحدهای بسیج""آموزشی – انگیزشی""ایجاد دغدغه در راستای اهداف بسیج و مباحثه ی جمعی برای ورود به فضا""ایجاد دغدغهو و پیگیری کار مطالعاتی در تابستان و برنامه ریزی برای سال آینده ""رشد در عمل و اصلاح دید بچه ها در مورد بسیج"""جنبش دانشجویی موضوعیت داره""سعی کنیم در شکستن فاصله ی خودمون با بچه ها""آموزشی: مدیریتی-ارزشی و اصلاح دید: کار برای تفکر بسیج است نه برای بسیجی".... (3) سه تا محور میتونیم داشته باشیم برای مباحثات توی اردو: بعضی گزاره های مشخص از امام مثل ... رسالت تاریخی بسیج و البته یک آدم چگونه در کنار درس کارفرهنگی را باید جا داد؟ ...قبل از اردو هم سعی کنید بچه ها با فضای فکری وارد اردو شوند...با نگاه "وحدت" بیاید جلو ... یه بحث کربردی میتونه روی این باشه که "گوشزد کردن اشتباهات چه رابطه ای با وحدت داره؟..." (4) با توجه به ضعف کانون رشد این طرح را تعریف کردیم... این طرح بدنبال : رشد بچه های مذهبی است با درنظر گرفتن یک سری روابط که تا حالا ازشون غافل بودیم: دانشکده ها، کار جمعی،... نیازهای بچه ها رادر نظر نمی گرفتیم(مثلا نیازهای درسیشون) ... هدف دانشکده ها: خودشون به یه جایی برسند، نه لزوما خروجی...گروههای مذهبی چوب موازی کاری و ناهماهنگی رو زیاد می خورن... هر دانشکده باید یه مسئول روابط عمومی داشته باشه و یه تیم نرم افزاری... اردوی قم برای طرح دغدغه ی طراحان اردو برای سرگروهها(مسئولین روابط عمومی دانشکده ها) بود... (5)بچه ها باید ببینند که خودشون برای شما ارزش دارند نه کاری که میخواید ازشون بکشید! ...روی نهضتهای اسلامی تاکید کنید تا برسه به انقلاب... سعی نکنید بچه ها رو تور کنید!... جای آزاد برای بیان بیان خیلی راحت دغدغه های ورودیها بذارید... هنر شما دادن ِ داده نیست، جمع کردن ِ بحثهای خود بچه هاس...دنبال برنامه ی عجیب و غریب نگردید! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 21:46 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
اینو شب ۲۲ بهمن نوشته بودم برای مستضعفین!
ولی ...(مجبورمون میکنن به تکرار... صدای تلفن چرتم را پاره می کند... _سلام! شنیده م می خواستی برای امشب... ... شعف...! دو نفریم به انضمام یک mp3 حاوی چند تا سرود... _هر سال می رفتیم پشت بوم بلوک6...میرم کلید بگیرم... ... _تعهد بده که هر اتفاقی بیفته با خودته... _باشه ولی آخه چه اتفاقی ممکنه؟!... _یکی بیافته پایین(!!!) چه میدونم...؟! _فوتبال که نمیخوایم بازی کنیم!فقط چندتا تکبیر... _تو خودتو نگاه نکن...(!)(یعنی بقیه با من فرقی دارم؟!!!) _پس حداقل پیج کنم که تو محوطه... _"ببین از در این دفتر که رفتی بیرون هر...ی خواستی بکن... اگه فردا گفتن "بچه های طرشت 2 تجمع کرده ند" تو جواب میدی؟! اصلا مگه هر کی تو خونه ی خودش تکبیر نمیگه؟... _باشه پس فقط یه یادآوری...؟ _چی می خوای بگی؟ جمله رو (می بافم و )دقیقا تکرار می کنم _خیلی خب بگو... ببین...! نگی بیان تو بالکن اتاقهاشونها! _چشم...! . . . "29 سال پیش در همین لحظه گفتن هر الله اکبر می تونست هر هزینه ای رو در پی داشته باشه، امشب اما... فقط میخوایم اثبات کنیم ای همه ی اونهایی که برای دونه دونه ی تکبیرهای ما هزینه کردید... فراموشتون نکردیم..." بر میگردم ... _حالا معنی کار خودجوش رو می فهمی؟!... ... دوتا دیگه از بچه ها هم میرسند "ایران ایران ایران مشت شده بر ایوان ..." باز خدا پدر همین بلندگوی اسقاط هیات را بیامرزد... 4 نفری شروع می کنیم... از اتاقهای دیگه هم صدای تکبیر بلند می شه... 6 نفر دیگه هم میرسند... از میدون آزادی هم صداهایی ظاهرا... قرار فردا تنظیم میشه... _هوا سرده_ " بهاران خجسته باد..." 21 بهمن 1386 ساعت 21 "من به تمام مظلومان عالم این روز را که طلیعه ی رهایی از زیر یوغ ستمگران است تبریک عرض می کنم" (با تشکر از مسئولیت پذیری ناظمین خوابگاه) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 0:35 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سال قبل ... دفتر روابط عمومی ا ...(!) از اولین جلسات "رودر رو" ... احمد شیرزاد آهی می کشه :"اینهمه مقاله نوشتم در نقد سیاستهای هسته ای شون... دریغ از یه فحش که کیهان بهم بده... بایکوتمون کرده ند بچه ها..."
زیاد مهم نیس که کارشناس کارگاه حقوق بشر رو سوالهای یه بچه سال اولی مستاصل کنه... مهم اینه که توماری تمام قد ساختمون سلف رو بپوشونه که حقوق بشر در ایران نیسسسسسسسسسسسسسسست.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 17:56 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
...یادم میاد فردای کنکور هم کتاب تستهام رو با چه بغضی جمع می کردم... هیچ رغبتی به دانشگاه نداشتم ... می خواستم همینی که هست بمونه ... عقبتر میرم: آخرین روز سوم راهنمایی هم ...ولی این بار قضیه چیزی بیشتر از "اینرسی سکون"ه!
به خانه ی ما آمده و می گوید :"مخاطب بیشترین حرفهای من شما هستید..." همون وقتی مصمم شدم به ایجاد "مجاز" که این بحث رو میخوندم... آرزو می کردم یکی این کابوس رو ختم کنه:"دانشجوییت تموم میشه... و با همه ی خصوصیاتش هم!"...دنبال راهی برای استمداد از بچه های فارغ التحصیل ... "حقيقتش اين است كه وقتى من با شما دانشجويان عزيز ديدار دارم، حرفهاى فراوانى در ذهنم مىگذرد. مخاطب اصلىِ بيشترين حرفهاى ما هم شما - يعنى نسل جوان دانشجو - هستيد. «ما» كه مىگويم، نه من بهعنوان يك مسؤول در نظام جمهورى اسلامى؛ نه. من بهعنوان «على خامنهاى» بهعنوان يك طلبه و يك روحانى و بهعنوان كسى كه به مسائل علمى و فكرى در زمينههاى اسلامى، در زمينههاى تاريخى، در زمينههاى سياسى ذىعلاقه است... مخاطب اصلىِ من قشر جوان است و در ميان قشر جوان، فرزانگان و نخبگان و اهل دانش و فرهنگ و علم و معرفت و كتاب و نوشتن و گفتن و فهميدن و پيش رفتن. البته حجابِ مسؤوليتهاى مملكتى جلوِ بسيارى از اينها را مىگيرد؛ يعنى خود ما هم نمىتوانيم اين حجاب را بدريم و به آن نقطه مركزىِ سخنِ دل برسيم. بنابراين حرفهاى زيادى وجود دارد و به قول شاعر مشهدى ما: «يك سينه حرف، موج زند در دهان ما» …بهنظرم رسيد كه موضوع بحث را يك موضوع صددرصد دانشجويى قرار دهم و آن عبارت است از آنچه كه امروز به آن، حركت دانشجويى، يا جنبش دانشجويى گفته مىشود؛ يا به تعبير بهتر و رساترى كه مىتوان برايش انتخاب كرد: بيدارى دانشجويى و احساس مسؤوليت دانشجويى. اين مقوله بسيار مهمّى است؛ صددرصد هم دانشجويى است. چرا مىگوييم صددرصد دانشجويى است؟ چون بسيارى از احساسات، درخواستها و انگيزهها ممكن است در قشر دانشجو وجود داشته باشد، اما به خصوصيت دانشجويى او ارتباط مستقيمى نداشته باشد؛ مثل دغدغه شغل. شايد دانشجويى وجود نداشته باشد كه دغدغه شغل و آينده نداشته باشد؛ ليكن اين به حيثيّت دانشجويىِ دانشجو ربطى ندارد. اين مربوط به هر جوانى است؛ دانشجو هم نباشد، اين دغدغه را دارد…. اما آن چيزى كه من اسمش را «بيدارى دانشجويى» مىگذارم و امروز در بين دانشجويان و غيردانشجويان معمول است و به آن «جنبش دانشجويى» مىگويند، مخصوص قشر دانشجو - به حيث دانشجو - است؛ يعنى متعلّق به همه جوانان نيست؛ متعلق به همين جوانِ قبل از محيط دانشجويى هم نيست؛ متعلق به اين جوان بعد از دوره دانشجويى هم نيست. اين متعلّق به محيط دانشگاه است؛ متعلق به همين چهار سال، پنج سال، شش سال است؛ همين مدتى كه شما در دانشگاه درنگ داريد. اين حقيقتى است كه وجود دارد. … اين پديده ذاتاً دانشجويى است؛…منشأ چنين پديدهاى، خصوصياتى است كه در دانشگاه و در مجموعه دانشجويان هست. سن و انرژى و توان و نيروى جوانى، معارف و دانشهايى كه دانشجو در اين دوره با آنها آشنا مىشود - چه معارف علمى، چه معارف سياسى، چه معارف اجتماعى - فراغت دانشجويى كه گرفتار زندگى و نان و دربند گرفتاريها و بارهاى زندگى نيست و يك آزادى نسبى دارد و در جايى مسؤوليتى ندارد، مجتمع بودن دانشجويان در يك محيط خاص، تأثير گرفتن از امواج عمومى جامعه و بازتاب آنها را نشان دادن - چه مثبت و چه منفى - از عوامل اين پديده بسيار مهم و در عين حال بسيار مبارك است كه در صورتى كه از آن استفاده نشود و يا بد استفاده شود، بسيار خطرناك هم خواهد بود. در مجموعه دانشجويان و در حركت دانشجويى يا بيدارى دانشجويى، خصوصياتى هست كه تقريباً مىشود گفت اين هم در اغلب جاها يكسان است - با تفاوت فرهنگها و تاريخها و زيرزمينههاى هر كشورى و هر ملتى و هر مجموعه انسانى - ليكن مشتركاتى بالاخره در همه جا هست ….خصوصيت اوّل، آرمانگرايى در مقابل مصلحت گرايى است؛ عشق به آرمانها و مجذوب آرمانها شدن. انسان وقتى كه در محيط تلاش و كار معمولى زندگى قرار مىگيرد، گاهى موانع جلوِ چشم او را مىگيرد؛ آرمانها را دور دست و غيرقابل دستيابى به انسان نشان مىدهد و اين خطر بزرگى است. گاهى آرمانها فراموش مىشوند. در محيط جوان، آرمانها محسوس، ملموس، زنده و قابل دسترسى و دستيابى است؛ لذا براى آنها تلاش مىشود. خودِ اين تلاش، تلاش مباركى مىشود. خصوصيت دوم، صدق و صفا و خلوص است. در حركت دانشجويى، كلك، تقلّب، حيله و شيوههاى غيرانسانىاى كه معمولاً در محيطهاى زندگىِ رايج به كار مىرود، كمرنگ است و يا بهطور طبيعى نيست. در محيط معمولى زندگى، در محيط سياست، در محيط تجارت و در محيط بده بستانهاى اجتماعى، هر كس هر حرفى كه مىزند، مواظب است ببيند از اين حرف چه گيرش مىآيد و چه از دست مىدهد. خصوصيت سوم، آزادى و رهايى از وابستگيهاى گوناگونِ حزبى و سياسى و نژادى و امثال اينهاست. چهارمين خصوصيتِ اين حركت، مبتنى بر اشخاص نبودن است. يعنى اين حركت در دانشگاه صنعتى شريف هست، امروز هم هست، ده سال پيش هم بود، ده سال بعد هم هست؛ اما نه ده سال پيش شما بوديد، نه ده سال بعد شما اينجا هستيد. اين حركت هست، ولى مبتنى بر اشخاص نيست؛ متعلّق به فضا و مجموعه حاضر است. پنجمين خصوصيتِ بسيار مهمّش اين است كه در مقابل مظاهرى كه ازنظر فطرت انسانى زشت است - مثل ظلم، زورگويى، تبعيض، بىعدالتى، تقلّب، دورويى و نفاق - حسّاسيت منفى دارد و آن را دفع مىكند. ششمين خصوصيت اين حركت دانشجويى و اين پديده ذاتى محيط دانشگاهها اين است كه بر اين حركت، فقط احساسات حكومت نمىكند؛ بلكه ضمن اين كه احساسات هست، منطق و تفكّر و بينش و تحصيل و ميل به فهميدن و تدقيق هم در آن وجود دارد. البته شدّت و ضعف دارد؛ گاهى كم و گاهى زياد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 12:51 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:44 )
"خود شکوفایی" خیلی خوبه!... میخوندیم که راس هرم (یعنی "متعالی" ترین) نیاز بشره ! به بیان راحتتر :خیلی "کیف" داره. بیشتراز هرچی که فکرشو بکنید !!!
ولی من چند دقیقه پیش یه چیزی پیدا کردم که بیشتر کیف داشت!... انگار یه آدمهایی هستند که "شکوفایی" اونا خیلی خیلی بیشتر از شکوفایی خودت بهت میچسبه! اونایی که یه روز دیدیشون که "غنچه" بودن! (روزی که به تو نقش "باغبون" داده ند!) یه چیزی(نمیدونم دقیقا چی؟) یه سیگنالهایی بهت داده که "این همین نخواهد ماند..."که "انیکی حامل یه سورپرایز خفنه که یه روز ی رو خواهد شد..." انگار ناخودآگاه به فکر روزی می انداختندت که حاضر خواهی بود با اشتیاق شاگردیشونو بکنی!!!... . . . ............. و تو ناخودآگاه "منتظر"ی... ناخودآگاه "حمایتشون میکنی... ناخودآگاه مشتاقی که هر چی تا حالا زندگی بهت یاد داده در اختیارشون بذاری... شاید حتی ناخودآگاه تحقق همه ی "خواستن های نتوانسته"ت رو توی اینها میبینی.... هر چند شاید همیشه از دور... هرچند شاید هیچوقت اونها متوجه نشن... هرچند....
...............حالا احساس میکنم میتونم با افتخار و با اعتماد تحت مدیریت کسی کار کنم که یه روزی با همین دلسوزی و اشتیاق مادرانه براش "روند جامع رشد"طراحی میکردم!....
حالا می خوام با تمام وجود بگم :" خدایا شکر....................."
[ای جوان !] تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من و از آوردن برق امیدی در نگاه من از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است...از شادی تو است که من دردل می خندم ، از امید رهائی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت رادر ریه هایم احساس می کنم ....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 12:46 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
اما ترم 3.....! (یه پرانتز کوچیک : هم اتاقیهای سال قبلم(سال اول!) از بعد از کنکور ارشدشون قاطی یکی از شبکه های تجارت هرمی شده بودند... خب سود خودشونو به حد کافی کرده بودند!... ولی به قیمتهایی!... اول ترم سه که دوباره دیدمشون دیگه خیلی قضیه جدی تر شده بود... اونهمه "پولپرستی " برای یه جوون ۲۲-۲۱ ساله واقعا گریه آور بود... گذشتن از "همه چیز" برای سود بیشتر ... بدتر اینکه عجیب هم داشت همه گیر میشد... ۸۳ ایها! ...حتی وردودیهای جدید! ... تو دست هر کسی جزوه هاش بود... چپ و راست ازت تقاضای "قرض" های نامتناسب میشد... یا گاهی دعوتی... خبرهایی از سودهایی ... و خبرهایی از شکستهایی...و باز هم بدتر اینکه مسئله بیش از اینکه مسئله ی جامعه باشه و بیش از اینکه مسئله ی دانشگاه باشه مسئله ی "خوابگاه" بود!!!!!!!! : دستمون تو جیب خودمون بره... تعاملات اجتماعی یاد بگیریم ... خوب حرف زدن ...ریسک جالبیه... عرضه ت رو محک میزنی...و ... کسی هم که برای مشورت نیست!(خوابگاه کلا به خاطر محیط "غیر طبیعی" ای که داره(آدمهای همسن و در شرایط یکسان و ... ) پتانسیل اتفاقاتی در حد "اکسترمم"! داره که در شرایط و محیطهای عادی اصلا قابل تصور نیست! ..."شیوع"های مثبت یا منفی...) با اسما تصمیم گرفتیم یه برد مانند درست کنیم (با گرافیک متناسب) و توی محوطه بذاریم آنچه دور و برمون می بینیم (از آسیبهای این شیوع) در قالب "داستانک" بیاریم اونرو... با یه صندوق برای جمع آوری تجارب و مشاهدات بقیه ی بچه ها . سه تای اولش رو خودم نوشتم از چند نفری هم قول گرفتیم... که البته تا بیایم به خودمون بجنبیم مجلس این نوع تجارت رو ممنوع کرد و دیگه جای اینطور حرکات ما نبود!...) چنانکه گفتم با دست نسبتا پر برای واحدعمومی آمدیم...(حتی15 روز زودتر از شروع ترم!... جهت بستن برنامه ها و..) با مشورتهای ابتدایی ، یه نظرسنجی تنظیم کردیم برای تعیین اولویت کاری واحد عمومی (مُصر بودیم که موضوعات کار باید متناسب با سوالها و نیازهای مخاطب یعنی فشای عمومی دانشگاه باشه) و قرار شد توی کلاسهای عمومی که ملت تو این باغها هستن، پخشش کنیم. که به ناگاه (در اولین جلسه ی شورای مرکزی) با خبر تعطیلی مجمع مواجه شدیم!!!.... گفته ند چارت بسیج کلا تغییر کرده کانون رشد (بجای واحد آموزش مجمع! منتها) جهت ورودیهای جدید (و پرورش نیرو و ...) و واحد عمومی و احیای امر هم با واحد فرهنگی بسیج ادغام میشن و "واحد فرهنگ و اندیشه" در میاد!!!... گفته ند اینها برای اینه که "فکر و منش مجمعی تزریق بشه به کل بسیج"...و طبیعتا ما رو هم "کاشتند" توی واحد فرهنگی... (ولی مگه به این راحتی بود؟!... تازه متوجه شدم که انگار همه ی فلسفه ی وجودیم رو "واحد عمومی" تعریف کرده بودم! همه ی ذهنم بهم ریخته بود ... بحران... بحران...بحران... "سارتر"... "صادق هدایت"... "خدا اشتباها من رو خلق کرد"...!!! (خلاصه اون ترم فقط 9واحد پاس کردم!!!!! و زدم به وادی کفر و پوچگرایی و ...)و طبیعی هم هست وقتی آدم هیچ "ماموریت"ی برای خودش نبینه!!!).................مرحمت نموده و تعریف چارت داخلی هر واحد به خودش سپرده شده بود!...یه پیشنهاد مسئول واحد(که آدم مجربی هم بودند) داشت و یکی مسئول وقت بسیج خواهران(که تا راه افتادن ِ ماها میخواست کنار کار باشه. این سنت رایجیه!) اولی:"مسئول دوربین عکاسی – مسئول دوربین فیلمبرداری – مسئول ساخت کلیپ – مسئول پخش فیلم - ..." !!! بیشتر آدم رو بیشتر به یاد تقسیم غنایم مینداخت تا چارت فرهنگی!!! و پس از چانه زنیها و بحثهای طولانی(!!!) پیشنهاد دوم تصویب شد:"واحد مراسم و مناسبات(ما!!!!) – واحد مطالعات نهج البلاغه (همون کانون نهج البلاغه ی سابق) - واحد مطالعات مهدویت(همون احیای امر سابق) – نیستان" . و البته این چارت هم فقط "تصویب شد"! و در عمل ،مثل سایر بخشهای مجموعه، با اولین زنزنه های "تدفین" به حال تعلیق در اومد. ... خلاصه کنم اون ترم تحت عنوان فرهنگ و اندیشه سه تا موضوع رو تعریف و پیگیری کردم: مناظره ی اسلام و مسیحیت (با تکیه بر نظرات حکومتی و بررسی اینکه قیاس جمهوری اسلامی با حاکمیت کلیسا(که اون روزها مجددا داشت مطرح میشد) چقدر معقوله و ... بمناسبت روز "مباهله" + بحث "وحدت حوره و دانشگاه" + یه سری برنامه که بخاطر انطباق دهه ی فجر با دهه ی اول محرم توی ذهنم بود. 2-3 سال به چنین تلاقی ای فکر میکردم. اینکه بهترین فرصته برای اصلاح این تحریفات که یکی رو تبدیل کرده به یه سری "جشن مطلق بی دلیل کور" و اونیکی رو به "عزای مطلق بی دلیل کور"... در حالی که ابن هردو 1 چیزند ... " که کلا سرانجام همه ی اینها به همون "تعلیق" کذایی خوردند و ...! از طرفی اون ترم (بر اثر جو طرح ولایت!) اندیشه ی اسلامی 1 گرفته بودیم و از قضا استادی نصیبمان شد که نه فقط علاعه ای به اون بحثها نداشت (و مثلا تو بحث "معیارهای صدق گزاره"برای "انسجلم گرایی" ، سیستن "گزینش"ها و انقلاب فرهنگی رو مثال میزد!!!) بلکه همه ی وقت کلاسش رو به بحث از "چاکراه"ها و انرژی سنگها و کوبیدن ایران(بعنوان یه کشور مبتلا به "مدرنیسم"!!!) و... میگذروند... و ما عزم جزم کردیم که بعنوان جواب، موضوع تحقیقمونو "پست مدرنیسم و بازیافت خرافه" تعریفیدیم و ...(با توجه به لینک شدن اون زمانمون با کانون اندیشه ی جوان،چیز بدی هم نشد البته!) همون موقع که ما توی طرح ولایت بودیم، "اسما" در معیت ف.ب و ن.ا و م.ه (که در ادامه ی جستجوهای یکی دو ساله شون بدنبال نهضت نرم افزاری و چه باید کرد و ... به "دانشگاه امام صادق رسیده بودند) ، تابستون رو صَرفِ "طرح علم و دین" کرده بود! ... اوایل ترم که ،فقط فهمیده بودیم که مطالبه ب رهبر از داشجوها 2چیزه :"عدالت" و همان "تولید نرم افزار و پر کردن خلاهای تئوریک انقلاب" ، و با توجه به گرایشاتمون قرار شد من از طرف هر دومون اولی رو پیبگبرم و اون از طرف هردومون دومی رو و همدیگه رو در جریان بذاریم! و این شد آغازلینک ما با "علم و دین"(توی فرصتی راحع بهشون میتوضیحم.یا اگه بشه از بچه هایی که بهشون نردیکتر بودند میخوام...) اما ما که رفتیم سراغ بچه های جنبش عدالتخواه..س.م. که تا اون زمان، سعی می کردم جلوی چشمش ظاهر نشم که بخواد بپرسه"20گفتار رو خوندی؟" حلقه ی مطالعاتی ای بود که توی رودربایستی یکی دو بار رفتم و... اما حالا اینها(جنبش) هم در تصمیم ِ"واگذاری ورودیها به کانون رشد، با بسیج شریک بود(اصلا اون زمان هنوز یکی بودند و کانون رشد ،تاسیسش هم کار بچه های مجمع و جنبش با هم بود... . جلسات کانون رشد بصورت هفتگی و با حضور ،بطور متوسط، 7-8 نفر تشکیل میشد و به مباحث و کارهای مختلفی میپرداخت: تمرین نویسندگی، یه بحث کوتاه اخلاقی، مطالعه و بحث (از لیستی که خود سید علی موسوی پیشنهاد داده بودند. کلا ایشان هم طرحی برای ساماندهی به نیروهای مذهبی داشتند! که الآن در دسترس شما هست!) گاهی بعضی از جزواتی که توسط بچه های جنبش تهیه میشد،گاهی مطلبی از "ماهنامه ی سوره"، گاهی به تناسب مسائل مهم روز(مثل مذاکره با آمریکا یا نامه ی احمدینژاد یا ...) ، گاهی آسیبشناسی فعالیتهای دانشجویی و ... . تقریبا از ترم 2 به بعد جلسات خواهران و برادران جدا شده و در خوابگاه برگزار شد . از جلسات برادران اطلاع ندارم اما جلسات خواهران با همان کیفیت برگزار میشد . طرح نسبتا جامعی بود اما مشکلاتی داشت. قبل از هر چیز باید "ضعف اطلاع رسانی" ِ آن یاد کرد . کاری به آن شکل پتانسیل گسترش بیش از اینها داشت که متاسفانه استفاده نشد. بطور ثابت فقط 4- 5 نفر در جلسات بودند آنهم بدون اینکه به حد کافی "توجیه" بوده یا انگیزه و هدف خاصی از پیگیری جلسات داشته باشند!(مشکلی که بعدا هم در حلقه ی معرفت دیده شد!) بعلاوه ی اینکه به علل مختلف(از جمله سنگین به نظر رسیدن کار) بچه ها با استاد همکاری لازم را نداشتند(معمولا از زیر تکالیف تصویب شده برای جلسه ی بعد شانه خالی میکردیم!) و یا کتاب یا جزوه ی مورد نظر فقط توسط یک نفر مطالعه و ارائه میشد و در نتیجه بحثی آنچنانکه باید در نمیگرفت ومسایلی از این دست . یه دوره هم بعد از عید انتقال یافتیم به واحد سیاسی جهت "کمک" و شناسایی نیروهای جدید. خلاصه کنم ۴ تا از ۸۴یها رو خیلی مستعد و علاقه مند یافتیم و ... با همونها شروع کردیم همون "پانل" رو (!!!) و یه کم مطالعات دیگه و بحث و ... بعلاوه یه مشاوره ی مفید با آقای "رویوران"(کارشناس مسائل خاورمیانه) . تا اردوی شمال-مشهد(که انشاالله برای پست بعدی). از ترم 3 و 4 ،قبل از شمال-مشهد،( بجز تدفین که علی الحساب ازش میگذرم)نکته ی دیگه ای تو ذهنم نیست الا کلاسهای("آمار و احتمال" و "اندازه گیری"ِ) "دکتر نایبی" ... ... 45 دقیقه که از کلاس میگذشت ، 10 دقیقه درس رو نگه میداشت و میگفت... از اوضاع صنعت ، از عرفان و فلسفه، از "رسالت مهندس"، از ... ....... نه... انگار میشه "ماموریت"رو جاهای دیگه ای هم جُست(حتی همین "برق" خودمون!!!).................. در واقع همین 10 دقیقه های دکتر نایبی ما رو مجددا به "حیات" برگردوند......... گاهی که مرور میکنم،به اینجای دانشجوییم که میرسم عمیقا میفهمم که چرا............................................................ .....................................................................................................................................................................................................................................من علمنی حرفا قد صیّرنی عبدا........................؟؟؟ ......................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................بقول "دکتر شریعتی" : اون حرفهایی که آدم رو "احیا" میکنه...................... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 21:5 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
من و اسما و م.ف و واحد عمومی ... ! کماکان تو فکر انتخاب موضوع بودیم... اول ترم بود و بحثهای انتخابات داشت جدی میشد. محسن رضایی اومده بود دانشگاه و بچه ها داشتند میرفتن حرفهاشو بشنوند . گفتم :"من که اگه آقای هاشمی بیاد به کس دیگه ای فکر نمیکنم!" نجفی بروی خودش نیاورد که نظرش راجع به آقای هاشمی مثل من نیس! گفت: " این که نمشد تصمیم گیری ... اگه نیاد چیکار میکنی؟... باید تا روز انتخابات بتونی کاندیداها رو اولویت بندی کنی که اگه انصرافی... اجماعی ... دور دومی ... خلاصه تو کم نیاری! " قبول کردم ولی زبان متمم داشتیم. با احتیاط و تردید از خانم همتی پرسیدم :"استاد ببخشید من میتونم امروز نیام کلاس؟!" خندید:"آره عزیزم لازم هم نیست اجازه بگیری!" و من یاد رفتم که می تونم "کلاس دودر کنم"!و این آخرین بار بود که کلاس زبان رفتم! که کم کم به بقیه ی کلاسهام هم سرایت کرد! با اسما و م.ف زیاد صحبت میکردیم. فکر میکردیم باید برای همکاری خوب خیلی باهم مچ باشیم . حتی یه سفر ناگهانی و خودسرانه! سه تایی برای خودمون ترتیب دادیم : مشهد !!! طرحهای اخلاقی برای خودمون ریخته بودیم و یه جورایی زندگیمون قاطی شده با هم و با کار (برای همینها هم بود که سال بعد ع.س سعی میکرد "کار" به ما نسپاره!)... "بنی صدر " ... ۳-۴ سالم که بود برام قصه ی "همونا بودن میگفتن جنگ مسلحانه . فرار کردن شبانه با پوشش زنانه!" رو تعریف میکردن! ... بعدا توی سالهای اول خاتمی زیاد اسمش میومد! مقایسه(بین بنیصدر و خاتمی) های نامه های سرگشاده! و بولتنهای موتلفه و سپاه و ... . همه جا حرف از ملاکهی رئیس جمهور خوب بود و ما بدنبال موضوع مورد نیاز و البته بکر برای واحد عمومی... بطور اتفاقی نواری بنام "خورشید خیبر" پیدا کردم . یه سخنرانی تلیلی از شهید همت ... و ... یافتم! "ما میتونیم معیارهای یه رئیس جمهور بد رو بگیم!" ... برای من هم (مثل خیلیها!) حکایتی بود پر از نقاط مجهول :چطور چنین کلاهی سر مردم رفت؟ امام چرا اینقدر اعتماد کرد ؟ نیروهای مذهبی چرا؟ و ... مطرح که کردم بچه ها استقبال کردند! و بعد هم شورای مرکزی بعد از یه مقدار سوال و جواب (این هم نکته ی جالبی بود که کسی نگفت این ورودی جدیده حالا تو ذوقش نزنیم! نه! مثل همه باید برای تصمیمش دلیل موجه بیاره) مشورت با مامان و استاد درس انقلاب اسلامی و دکتر کوشکی(البته ایشون اکیدا مخالفت کردن!) و بچه های "واحد آموزش" که سابقه ی مطالعه ی اون مقاطع رو داشتند هدایتمون کرد به "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" . دبیر مجمع ابتدائا دو تا کتاب تهیه کردند که شاید بشه گفت استارت جدی کار همون ۲ تا کتاب بود! :"ذخیره های امپریالیسم" و "مکاتبات شهید رجایی با بنیصدر" ... سعی کردیم یه رصدی از میزان سوالهای بچه های دانشگاه در این باب داشته باشیم : بنی صدر رو چقدر میشناسی؟" ... :"اوممم...یادم نمیاد...از بچه های دانشکده ست؟!"!!!! و قاعدتا مصر تر میشدیم بر ارائه ی یه کار شفاف و گزارشی(که ابزار تحلیل رو به خود مخاطب بده نه تحلیلی که من دلم میخواد!)و بیطرفانه که بنی صدر که بود؟ چطور اومد؟ چه کرد؟ چرا رفت؟ برخورد امام چی بود؟ و ... به پیشنهاد اسما بنا رو بر مقایسه گذاشتیم بین بنی صدر و رجایی و اینطوری سوالمون جدیتر میشد: "چطور در فاصله ای کمتر از ۲ سال انتخاب مردم اینقدر عوض میشه؟!" (و جدا خدا خیرش بده که اگه نبود این پیشنهاد که مجبور بشیم اینطرف دعوا رو هم ببینیم "اُنس"ِ ما با شخصیت بنی صدر(که بعد از ۴ - ۵ ماه زندگی کردن تو حوادث سالهای ۵۸ -۶۰! کاملا طبیعی بود!) میتونست حسابی کار دست اعتقاداتمون بده !!! ) و قرار شد اسم کار (که اول قرار بود همایش باشه بعد گفتیم نمایشگاه بعد هم نرم افزار... آخرش هم هیچی!) "او هم منتخب ما بود" باشه! و تاکید کار روی "نقش مردم و انتخابهاشون" و "ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم" و "خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش بدست خویش بنوشت " و ... نجفی توی یه نامه ی مهر شده ما سه نفر رو به "مرکز اسناد" معرفی کرد و در خواست مساعدت و از این حرفها... روز اول که رفتیم گفتن (یادم نیست کی بود!) اگه چیز خوبی دربیارید(نمایشگاه) میتونیم توی دانشگاههای دیگه هم ببریمش!... حتی اگه وعده ی سر خرمن هم بود ولی جنبه ی تشویقی بالایی داشت! شارژمون کرد! ... اونموقع یکی دو تا پیش شماره از "شباهنگ" در اومده بود با اعلام صریح کمونیست بودن شون ... خیلی حرص می خوردم... جوابیه ای نوشتم ولی بزرگترها(مهرابی) گفتن :"جدی نگیر ! این جریانها تو دانشگاه ما جواب نمیده... خودشون پشیمون میشن!" .. اون روز توی مرکز اسناد راجع به شباهنگ هم گفتم و اینکه میخوایم در خلال این موضوع مجاهدین هم معرفی بشن و ... یه آقایی بود که ظاهرا داشت روی وضعیت فعلی کمونیسم توی دانشگاههای ایران کار میکرد خیلی هیجان زده شد!... ما رو برد اتاق کارش و یه عالمه پرونده داد دستمون :"اینا اعترافات ِ مجاهدین ِ شریفیه!... ببینید چی گیر میارید... اگه من رفتم ،همکارم تا ساعت 6 میمونه اینا رو بذارید توی اتاق تا شنبه اگه دوباره خواستید ..."!!! یوزر و پسوردش رو هم وارد کرد و یه توضیح کلی راجع به سرچ!!! خیلی داشت تحویل میگرفت! قبلا کسی که داشت عکسهای بنی صدر رو سرچ میکرد گفت حتی توی اتاق هم نایستید وقتی من دارم با کامپیوتر کار میکنم" و ایشون ...! خلاصه ما هم بعد از یک روز روزنامه گردی خیلی خسته بودیم و این فرصت مغتنم رو پیچوندیم و دیگه هم دست نداد!.... خلاصه هر صبح میرفتیم اونجا تا عصر نه امکان کپی داشتند نه میشد بیرون برد! با موبایل یکی از بچه ها (با توجه به اینکه حکایت مربوط به 3 سال قبله!)از صفحه ی روزنامه عکس میگرفتیم! فکر کنم روزنامه ی "انقلاب اسلامی" رو که مدیر مسئولش خود بنی صدر بود (سال 57 – 60) یه دور کامل خوندیم ! بعلاوه ی بعضی جاهای کیهان و میزان(ارگان نهضت آزادی) که توی کتابها بهشون استناد شده بود ... به سایتش سر زدیم !(الان ولی فیلتر شده!) و سعی کردیم ماوقع رو از قول خودش هم ببینیم که موفقیت آمیز بود! ... به فکر قالب هم بودیم ... م.ف گفت یه نمایشگاه یا تبلیغات دیواری ِ چالشی و بعد هم همایشی برای پاسخ به سوالاتی که ایجاد شده ! خودمون هم جواب بدیم! و مثلا یه نفر کارشناس محض اطمینان خاطر ... طرح خوبی بود ولی خیلی تسلط روی مطالب میخواست! هر سوالی ممکن بود مطرح شه ... تصویب نشد! و شد فقط نمایشگاه ...طراحی کردیم: راهرویی از پانلهای موازی که با "هیس ! محرمانه..." شروع میشه ، حوادث رو از موضع بنی صدر روی یک دیوار و از موضع رجایی روی دیواره ی مقابل جلو میبریم تا فرار اون و شهادت این و ختم ماجرا به آیه ی مذکور و صندوق رای و بیت شعر مذکور دنبال شکلات مثلا! و از این حرفها... کتابهای بنی صدر رو هم از انبار خونه پیدا کرده بودم! ... جلوتر که رفتیم بچه ها تصمیم گرفتند صریحتر به انتخابات بپردازن: م.ف روی طنز تاکید داشت(تحت تاثیر دکتر کوشکی که شریفیها رو موجوداتی پر ادعا که منطق نمیفهمند و ... توصیف میکردند! –با اغراق!) و اسما سراغ ِ جمع آوری دلایل بچه های دانشگاه برای رای دادن یا رای ندادن رفت (با عناوینی مثل 41 دلیل برای رای دادن... یا عدم مشارکت چرا؟ یا ...) و خلاصه تقریبا از اواسط اردیبهشت من ماندم و بنی صدر !... جمع بندی و پاکنویس و دسته بندی به 9 قسمت و چینششون روی پانلها وتیترها وتفصیلها و ...شب تا صبح و صبح تا شب و ... تا به آخرین جلسه ی شورای مرکزی قبل از فرجه ها برسه . که جلسه ی کذا تشکیل نشد!!!! نتایج مفصله ولی اگه بخوام آخرشو بگم اینکه : "بنی صدر را باید تحلی روانشناسی کرد و نه سیاسی! بعنوان کسی که با جریان غالب اندکی اختلاف نظر داشت (ابتدائا) و کنشها و واکنشها با این اختلاف نظر کاری کرد که شد "خیانت" و درسی برای خیلیهامون..."(اگه موافق باشید همه ی مطلب رو بذارم، فکر کنم 12 -13 پست میشه!)... گذشته از این کار دیگه ای توی واحد عمومی (که وسط ترم هم مسئول برادرانش تغییر کرد) در حال جریان بود: "حلقه ی مطالعات صهیونیزم برای ورودی جدید ها" و پیگیری سلسبله جلساتی با رویکرد روانشناختنی به آموزه های اسلامی" و شروعش با "دکتر گلزاری" و بحث "رابطه ی دختر وپسر" و ... مخالف بودیم اینجوری شروع شه :"دانشگاه مرکز مشاوره داره ... مرکز خانواده داره ... نهاد رهبری و ... داره... این موضوع چه ربطی داره به مجمع؟؟!!!" (یه ملاک مهم توی بحثها همیشه این بود که فلان طرح با اساسنامه منطبق هست یا نه؟) ... نهایتا ارجاع داده شدیم به خود دکتر که توجیهمونکنه ! و (از اونجا که به حد کافی درگیری داشتیم و مطمئن بودیم که نمایشگاهمون برگزار میشه و درز اینصورت تصویر غالب از واحد عمومی اون خواهد بود خیلی گیر ندادیم!)فقط موفق شدیم اسم کار عوض شه!:"دوستی نسل سومیها" ولی خب کی بود که ندونه دکتر چی میخوانبگن؟!(خودم اولین کسی بودم که آمفی تیاتر و ترک کردم!) ... (ادامه در ادامه ی مطلب پست بعدی) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 21:1 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
...... البته این تنها امتیاز مجمع نبود روی در اتاق یه کاغذ آ۴ صورتی :"ما استراحت نخواهیم کرد. این انقلاب و این مملکت اینقدر کار درش هست که دیگر استراحت غیر استراحت ..." میام تو . دیوارها با قفسه های کوچیک و چسبیده به هم پوشیده شده . و پر از کتابهای خفن ! "آموزش اصول عقاید. آیت الله مصباح " به یاد حوزه می اندازدمان و یه عالمه کتاب مرکز اسناد! و صهیونیزم شناسی و ...(اینکه اینقدر میگم برای اینه که حواسمون باشه بر خلاف تصور غالب ما واقعا بچه های ورودی جدید "صفر" و "لوح سفید" نیستن! و اتفاقا سختی کار اینه که مسائل رو با محکی میسنجند که این محک (گذشه شون) به هیچوجه در دسترس ما نیست! ) خود اسم مجمع به حد کافی عجیب و دور از ذهن بود (مثلا برای یه تیم مطالعاتی اسم شهید مطهری قابل پیشبینیتر بود! یا ...) تا ۱ ساعت بنشاندم پای توضیحاتشون! ... "شهید بهشتی" !!! تا اون روز بجز مامان کسی رو ندیده بودم که ارادت خاصی به شهید بهشتی داشته باشه ! ...اول ساعتشو از مچش باز می کرد و میذاشت روبه روش روی زمین . :"بسم الله الرحمن الرحیم ... بسیجی فقط شده بود "واکنش" و تجمع علیه فلان و میتینگ و شعار و ...بچه ها داشتند از چیزی دفاع می کردند بدون اینکه که خودشون هم بدونند درست چیه؟! ... و سال ِ ۷۹(اگه اشتباه نکنم) ۳ نفر از بچه ها راجع به لزوم تشکیل یه واحد فکری مطالعاتی رو برای بسیج به اجماع رسیدند و مجمع شهید بهشتی تشکیل شد ...(با حکایتهای پر ماجرای اتاق گرفتن و ...) ... اولش ۲ تا واحد بود بر مبنای ۲نوع مخاطب: واحد "عمومی" که ماموریتش جمع آوری و پژوهش و نهایتا پاسخگویی ِ شبهات کل فضای دانشگاهه و واحد "آموزش" که قصدش ارتقای سطح خود بچه های مذهبی دانشگاه(با یه مقدار بحث از اینکه بچه مذهبی یعنی کی؟) ... ولی بعدا خلاهایی دیدیم و (علتهایی که دقیقا یادم نیست) واحد "احیای امر " یه جورایی خودجوش تعریف و به مجموعه ی مجمع اضافه شد... از طرفی ما بسیجیها هر جا کم میاوردیم از "آقا" مایه میذاشتیم بی آنکه واقعا بعنوان "رهبر" ذره ای بشناسیمش . و واحد "صراط" هم جهت تبیین نقش رهبری و مطالبات ایشان و شناخت مدل اندیشه ی امام و رهبر تعریف شد . ... تا حالا واحد آموزش یه سلسله کلاس ِ "انسان شناسی" و "دین پژوهی" با "دکتر خسروپناه" برگزار کرده بعلاوه ی کلاسهای "جریانشناسی " با "دکتر حسن عباسی" و "دکتر کوشکی" و "رسول جعفریان" ...کلاسهای "غرب شاسی" با دکتر "زرشناس" ... و الان هم کلاس "نظام سیاسی اسلام" و حلقه ی "کارآمدی نظام" رو داریم . بعلاوه ی "حلقه ی برهان" که در واقع برای ورودیهای جدید ِمجمعه و اونجا بچه های واحد آموزش خلاصه ای از کارهای قبلی واحد یا خودشونو به ورودیها ارائه میدن!... واحد عمومی بیش از ۱ سال به بحث "جهانی شدن" پرداخت که اگه خدا بخواد داره حاصلش یه کتاب میشه... (نوارهای مصاحبه هاش هنوز هست. حتی با دکتر مشایخی!) ... و یه کارهایی راجع به اندیشه ی امام کرد و کاری هم پارسال در مورد" مصدق " داشت که خیلی ازش استقبال شد . ... بچه های احیای امر حلقه ی مطالعاتی دارند که خروجیش سلسله همایشهای انتظاره و چند تا نمایشگاه مرتبط و ... واحد صراط هم توی جاهای مشخصی (مثل دفتر بسیج) "برد" داره که اونجا کار میکنه ... و ضمنا واحد عمومی متاسفانه ۱ ساله که تعطیله ... اینهم آرشیو .... اینهم اساسنامه ..." ... " اینهمه کار ! ! ! ... و فقط از ۱۰-۱۵ نفر ! ! ! ولی یه مرام های نانوشته ای هم توی مجمع بود ! که بعدها توی قیاس با گروههای دیگه متوجه ش شدم : جلسات شورای مرکزی هر چهارشنبه راس ساعت (۱۶ فکر کنم) دستور جلسه نهایتا تا ۱ روز قبل روی "برد پیغام" هست و هر نظری هم باشه همونجا (روی برد) میذارند و توی جلسه هیچکی هیچ عذری برای "در جریان نبودن" نداره ! صورت جلسه بطور دقیق مکتوب میشه و اجرای مصوبات توسط دبیر "پیگیری" میشه . هر واحدی در طول هفته ۱ جلسه باید داشته باشه . هیچ رایزنی و تصمیم گیری ای خارج از جلسه ی مشخص رسمیت نداره ... و جلساتی که همیشه مملو از محتوا بود!(نه فقط هماهنگی های اجرایی . چون اساسا مجمع یه گروه پژوهشی بود و نه اجرایی صرف) ... کار رو خود بچه ها تعریف می کردند و با چه وسواسی ! فقط "انتخاب موضوع " ِ جهانی شدن ۶ ماه وقت گرفته ! برای اینکه مقیدند دست روی موضوعی بذارن که هم اولویت داره و هم کلیدیه (به حد کافی جامع) و هم تا حالا کمتر کسی توجهی بهش کرده (نگاه جبهه ای که همه نباید بریزند سر ِ یه کار که هم کارهای دیگه روی زمین بمونه و هم اون کار هم ...!)! (بعنوان مثال تذکر ِ مداومی که میشنیدم :"این کار رو به واحد سیاسی(یا فرهنگی یا آموزش" ...") پیشنهاد بده !" ... یا وقتی پرسیدم :"چرا با رسانا کار نمیکنی؟" و جواب شنیدم :"اینجا هم اگه به اندازه ی رسانا نیروی متناسب با کار داشت نمیموندم! .باری رو که روی زمین مونده باید برداری!") برای تعریف کار معمولا با سرچ بین سایتها و نشریات ِ فکری شروع میکردند و بعد برگزیدن موضوع(یا اگه "موضوعات" بود تقسیم بین ِ "هسته های کاری") مورد نظر و مطالعه و مباحثه ی جدی روش و شناسایی صاحب نظر ها (نویسنده های اون مطالب و ...) و ارتباطگیری باهاشون و تنظیم سوالات و مصاحبه و مشاوره ... اعتقاد بر این بود که با این مشاوره ی ما باید یه چیزهایی هم گیر ِ این استاد یا مشاور بیاد ! در نتیجه روی سوالها هم خیلی کار میشد ... اعتقاد بر این بود که حرفی نزنیم که حرف ِ ما نیست! یعنی آنچه که خروجی میشد همیشه حاصل جستجو و مطالعات و مباحثات و مشاورات ِ گروه و در نهایت "برداشت و نظر ِ خود ِگروه" بود که منتشر می شد. خیلی روی آشنایی با لیدرهای انقلاب و آرائشون اصرار داشتند : امام ... رهبر ... شهید بهشتی ... شهید باهنر ... شهید مطهری ... (حتی میرحسین موسوی ... یا جلال الدین فارسی ...)و من فکر میکنم اون بینش نافذ بچه ها از همینجا نشات میگرفت . "س.ن" با "ن.ا" ۲ سال هر شب "حدیث ولایت" (آرشیو همه ی صحبتها و نامه های رهبر) خونده بودند !(تا تموم شده بود!) و انصافا اثرش مشهود بود و هست (زیاد پیش اومده چیزی ازشون بشنوم که بعدتر رهبر به تصریح مطرحش کنن! این همونه که من بهش میگم: همجهت شدن ِ نظام اندیشه ی ماموم با امام)! یه نکته ی دیگه زیاد ورودی نگرفتن بود ! چطور میشد که فرهنگ مجمعی توی مجموعه میموند و با تغییر نسلها تغییر نمیکرد؟! هر سال ۱ یا ۲ عضو جدید میان کنار ۷-۸ تا نیروی قبلی قرار میگیرن و جالبه که با اونها دقیقا مثل بقیه برخورد میشه ! من به این میگم "انتقال تجربه در بستر همکاری" حتی خیلی وقتها این ورودی جدید مسئول گروهی میشه که سابقه دارهای مجمع توش هستن!(مثل احیای امر زمان مسئولیت ع.س !) بعلاوه ی یه چیزهایی که گاهی توی پارادیمهای ناقص ِ ذهن ما متناقض بنظر میرسن مثل اون عمق و نزدیکی روابط فکری ِ بچه ها با وجود ِ رسمیت شدید ِ فضای تعاملات (منظورم بطور کلیه!) یا مثلا اون انسجام ِ گروهی با وجود اونهمه تنوع شخصیتی بچه ها! یا مثلا اینکه هیچ تصمیمی خارج از جلسه ی مربوطه اعتبار نداشت بدون اینکه کاری بخواد بخاطر جمع شدن ِ همه به تعویق بیافته ... به علاوه "اتاق مجمع "پاتوق" نیست! " هرچند وقتی میرفتی توش دیگه به این راحتی از کتابها کنده نمیشدی ! و ۴-۵ ساعتی گیر می افتادی ! تا اینکه : "تو و اسما بیاید واحد عمومی رو احیا کنید ! " ... :" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 20:54 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
و ما شریفی شدیم ! با توجه به آنچه گذشت اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد عکس "همت" در ورودی ساختمان ابن سینا بود ! ... تصادفا با سال بالاییها هم اتاق شدم ! و این شاید ابتدای فاصله گرفتن ِ من از همکلاسیها و در نتیجه دانشکده و ... شد (تا هنوز هم رفیق از ۷۸ی تا ۸۵ی دارم ولی ۸۳ای بجز یکی دو نفر از بچه های بسیج...! ) فاصله ای که هنوز هم متاسفانه هست! ...هم اتاقیهام سال ۴م بودن ! اپسیلون شباهتی با خودم نداشتن ولی تا وقتی گلدکوییستی نشده بودن مشکلی هم با هم نداشتیم ...
... هنوز چیز زیادی از ترم نگذشته بود که هر روز میرفتم روابط عمومی بسیج آقایی که رو به روی پانلهای واحد سیاسی ایستاده بود و با هیجان میگفتم :"من می خوام با شما همکاری کنم ! چیکار کنم ؟!" و ارجاع داده میشدم به "دفتر بسیج خواهران" توی ساختمانِ شهید رضایی . و وقتی نمیتونستم پیداش کنم (!) فکر میکردم که بیخیال طرف هم مثل من سال اولی بوده همینجوری یه چیزی گفته . مگه چند تا دفتر بسیج باید داشته باشیم؟! و دوباره فردا آش همون و کاسه همون ! ... ع.ک اولین کسی بود که خارج از دایره ی اتاق یا کلاسها باهاش آشنا شدم ! ۷۹ای بود و پایه ی شبهای رمضان ِ "مهدیه ی امام حسن" ! از بچه های کنگره ی شهدا بود و هر شب توی مسیر رفت و برگشت کلی وقت داشت که برام از کنگره بگه ! :"کنکاشهایی راجع به شهدای شریف ... " بدم نمیامد از نزدیکتر (!) باهاشون آشنا شم ! و شدم !اونهم با عملیات ِ مقدس ِ "سبزی پاک کردن"!!! و همین هم شد خداحافظی بی بازگشت ِ ما با کنگره !(نه که سبزی پاک کردن فی نفسه بد یا دون شان! باشه ! ما بعدتر از اینها بیشتر هم کار ِ گِل کردیم ! ولی بعد از اینکه ضرورت ِ کاری برای آدم واضح شده باشه و دغدغه ش رو داشته باشه . اون وقت از هر گونه تعریف ِ محتوا تا هرگونه بارکشی ای... بدون ِ اعتراض در خدمته ! کی و چطورشو یادم نیست ولی بالاخره "دفتر بسیج خواهران" را یافتیم ! ... ز.م اونجا بود و چند نفر ِ دیگه که چشمشون به یه ورودی جدید خورده بود و داشتند از صدر تا ذیل بسیج رو می ریختند وسط : واحد فرهنگی ... سیاسی ... کنگره ... کانون نهج البلاغه ... پژوهشکده ی شهید رضایی ... مجمع ... ما هم که پس از عمری احساس می کردیم چند نفر "خودی" به پستم خورده از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به درد دل از مجلس ششمیها و خلاصه درهای مختلف و سخنان ِ مختلف ! و اینکه چرا شریف بجز اون پانلها هیچ شباهتی به دانشگاه نداره ؟!! و ... حرفهای دیگه ای که منجر شد به اینکه دوستان صلاح ببینن که ما رو جذب به واحد سیاسی کنن ! و طرفه العینی چند شماره کیهان و شرق و قیچی و ماژیک ... "مگه نگفتی از پانلها خوشت اومده ؟!" ... اون لحظه نتونستم نه بگم ولی میونه م با روزنامه خوب نبود . همون زمان ِ راهنمایی "شما"(ارگان موتلفه ی اسلامی) میومد خونه مون و گاهی میخوندم . "صبح امروز " و "خرداد" و "یالثارات" هم گاهی تورقی ... تا وقتی که مامان نتیجه گرفتن که موتلفه بیشتر درد خودش رو داره تا انقلاب و نظام و دیگه نه "شما" رو و نه بولتنهاشونو خونه نیاوردند! ولی همون چند سال کافی بود که مطمئن شم "روزنامه خوانی" نه اصله نه فرعه و کلا بوی خیری ازش نمیاد ... من می خوام خودم بتحلیلم مگه بیکارم ذهنم و وقتم رو بذارم پای حرف چهارتا روزنامه نگار ... و همون فرداش روزنامه ها رو دست نخورده تحویل دادم ! گذشت... تا چند روز قبل از امتحان میانترم فیزیک اتفاقا ع.س رو دیدم و برای بعد از امتحان فیزیک دعوتم کرد به "دیدار با مراجع قم !" ... یه مشورت تلفنی با مامان و قبول کردم و همون بعد از امتحان حرکت کردیم ! .....کجا ؟ "گفتار ماه ِ مجمع شهید بهشتی" !!! اعتراف می کنم اولین چیز جالبی که از مجمع دیدم نحوه ی تعامل ِ خواهران - برادران بود ! همونطور که گفتم قدیمها تصورم از فعالیتهای ایدئولوژیک فقط مجاهدین خلق بود بچه هایی که با تمام وجود مستحیل می شدند توی هدفشون ولی اون چند تا تجربه ی عملی(انجمن اسلامی و پاورچین و حوزه ) حاکی از واقعیت نه چندان جالبی بود : "اختلاط تو اینجور کارا مشکل آفرینه ! ... برای اونی که میخواد به خیال خودش حد شرعی رعایت کنه به نحوی (که دیگه اصلا همکاری ای نمیشه تعریف کرد! و در حضور ماخوذ به حیایی که مانعه از کوچکترین تبادل نظری و در غیبت متاسفانه... )و اونی هم که نمیخواد رعایت کنه که دیگه گفتن نداره !(عاقبت مسخره ی پاورچین ...) و آنچه از فوق برنامه ی دانشگاه های دیگه ـمثلا شیرازـ میشنیدیم و آنچه که بعدا از غیر از مجمع ِ خودمون دیدیم بنحو دیگه ... ـ و انگار راهی نیست جز پاک کردن ِ صورت مسئله : خانمها کاملا جدا و آقایان هم کاملا جدا و هر کدوم مستقلا ... البته با مدیریت ِ واحد و از بالا! ... ) ولی اونی که توی اون اردو دیدم غیر از اینها بود ! "کار" که میامد وسط هر چیز ِ غیر ِ خودش (کار) فراموش می شد ! ۶ دنگ حواس ِ همه به روند بحث بود ... بی هیچ حاشیه ای ... حضور هر ۱نفر ی تعریف ِ مشخص داشت ! بعبارتی مشخص بود که هر کدوم از بچه ها اگه نباشند کجای کار خواهد لنگید ! یه گروه واقعی ! مثل آنچه از مجاهدین ِ اولیه می خوندم! ... (حتی بعدتر یه بار که توی گزارش دادن به آقای مرتضوی(رئیس نهاد رهبری شریف) گفتم :" برادرها پیگیر ِ ... اند و ما هم پیگیر ِ ... (بعدا دقیقتر توضیح میدم!) " بعد از جلسه دبیر ِ مجمع تذکر ِ صریح و قاطعی دادند که "فلانی! ما و برادران نداریم. کاری که همه تون برای واحد عمومی تصویب کردید کار واحد عمومیه ... " و انصافا همینطور هم بود و ما عمیقا آموختیم ...) بعلاوه اصرار ِ بچه ها به بهینه ترین استفاده از وقت ! : بعد از نماز مغرب و عشا به امامت ِ آیت الله جوادی آملی توی همون ۱۰ - ۱۵ دقیقه ای که منتظر جمع شدن ِ بچه ها و حرکت بودیم یه بحث پرمایه حول سخنرانی آیت الله جوادی در گرفت! هر فرصت کوتاهی پتانسیل داشت که بستر یکی از اون گفتگوهایی بشه که آدم حیفش میاد نت برداری نکنه ! حتی موقع ظرفهای ناهار رو شستن !!! ... خلاصه یه بحث دسته جمعی پیرامون "خودسازی یا جامعه سازی؟" که هرچند برای خودشون سوپر تکراری بود ولی برای من ِ سال اولی جالب بود ! و فردا صبح هم یه بحث راجع به "کلنگری شرقی و جزنگری غربی و لزوم ِ توجه به اینها توی برنامه ریزی ها و بویژه سیستم آموزشی و ... " بعد هم آقای میرباقری(مسئول فرهنگستان علوم...) اومدند که هیچی از حرفهاشون رو یادم نیست ولی ف.ب و ن.ا رو یادمه که اون موقع بحثهای نهضت نرم افزاری رو شروع کرده بودند و بدنبال سوالهاشون آقای میرباقری رو تا مقصدشون بدرقه کردند و برگشتند! !! و من اونموقع چیزی از این حرفها حالیم نمیشد البته ! بعد هم نماز جمعه و جمکران و تهران !... (حالا دیدار با مراجع کجا رفته خدا میدونه !) اما امتیاز مجمع به همینها ختم نمیشد ... (انشا الله پست بعدی! ... : مجمع + انتخابات + اردو تشکیلاتی + طرح ولایت) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 20:52 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
هر چند که نوجوانیش بینصیب از دوران (!) اصلاحات نبود ، ولی همون موقع هم مقید بود به اجتناب از بازی یا موسیقی یا ... ای که نفعی به امپریالیسم برسونه ! و با رئیس جمهوری که از گفتن "مرگ بر آمریکا" معذرت بخواد ! نمیتونست کنار بیاد! با رئیس جمهوری که بپذیره که بعنوان رئیسجمهور ایران اینقدر ارزش نداره که رئیس جمهور اتریش به استقبالش بیاد! یا با ننگ 4 سال کرنش ِ زبونانه ی مجلس در برابر نظم احمقانه ی جهانی (نظم ِ سلطه گر – سلطه پذیر) یا ...برای همین هم بود که هر سال موقع انتخابات با صمیمیترین رفقا (در واقع با کل کلاس!) کُلاهشون تو هم میرفت! ... شعر "آرش" رو با همه ی درازاش ! از بر شده بود ... دردناکترین نقطه ی تاریخ ایران رو "تصویب کاپیتالیسم" می دونست . یعنی اعتراف ِ تمدن 2500 ساله ی ایران به توحش ! اونهم در برابر ِ آمریکاییهایی که" آمریکایی" بودنِشون از هیچ مفهومی حکایت نمیکنه الا "حرص طلا! و تجاوز و اشغال و غارت و قتل عام بخاطر همون حرص(اون زمان هنوز بحث "دنیا بازیچه ی یهود "و "آمریکای صهیونیستی" و ... باب نشده بود! ) یعنی عصاره ی پلیدترین و بدور از تمدنترین های اروپا ! ... و اونوقت مصداق ِ"آرش" میشد "خمینی" و اصحابش که عزت رو به ایران برگرداندند!(میگفتم آرش ، و نه کورش و رستم و ... که جماران کجا و تخت جمشید ...!) و نه مصدق و بازرگان و یزدی(!) که وصله های ناچسب ِ تحمیل شده به ملیگرایی و وطندوستی بودند!(راجع به امیرکبیر مطالعه نداشت در نتیجه نظری نداشت!) برای همین بود که همیشه به احترام "سر زد از افق..." می ایستاد ! و برای همین بود که قریب به 40 ساعت همسفری با "جماعت ِ مذهبی " (باصطلاح اونزمانم!) رو تحمل کرد برای "دیدار با رهبر"! ... با منطق اون سنش ، اینکه چطور "مجاهدین خلق"ی که از زندگی فقط "آرمان" میفهمیدند سر از "رجوی" و اون خیانتها در آوردند ؟ معما بود و بدنبال جوابش هم هرچند حوصله ی "کتاب" نداشت ولی "کمونیسم نظری و کمونیسم عملی" رو تا ته خوند! ... قشنگترین خاطره ش(بجز بازی ایران-آمریکا! سال 98) آزادی جنوب لبنان بود ... از حرم امام رضا صحن ِ قدس رو یه جور دیگه دوست داشت و ... 2-3 سالی میشد که با" امام حسین" بعنوان ِ چیزی بیش از یه مظلوم که جماعت مذهبی وقتی نون و آبشون کم میاد به بونه ی زخمهاش شیون میکنن ، آشنتا شده بود . و این آشنایی رو یه تولد مجدد میدونست ! با بچه های درسخون و مذهبی دوست شد! و "90" دیدنهایِ تا 1:30 ی شب رو ترک کرد و ...! بعد از کنکور سری هم به "حوزه" زد! 4-5 تا طلبه ی جوان که به تشکیلات استاد مصباح پیوسته بودند ، سعی داشتند چیزی شبیه به "طرح ولایت" تو قحطی دین ِ "کازرون" پیاده کنند! : خداشناسی ِ فلسفی ... سینمای هالیوود و فیلمهای آخرالزمانی و ... آخرش هم راه اندازی نمایشگاه ِ "از خاک تا افلاک" توی همون حجره های حوزه ی علمیه !(شامل سه قسمت ِ انقلاب و جنگ و بعد از جنگ ، که با توجه به دل ِ خونی که از مجلس داشت! تو قسمت سوم مشغول شد! ) و این شد اولین تجربه ی کار اجرایی! ... ولی بنظرش بزرگترین دستاورد ِ این 1 ماه (حوزه) جلب اعتمادش به روحانیت بود بعنوان قشری که درک دارند(از مشکلات ِ دور و نزدیک ی دنیای اسلام و اخلاص دارند و بی وقفه در تلاشند ...(هرچند بعدتر فهمید که راجع به اون 4-5 نفر یه مقدار اشتباه میکرد!) فضای حوزه مثل گروههای دیگه ی از این قبیل نبود! انجمن اسلامی دانش آموزها(خیلی با دانشجوییش فرق داره ها!) رو از نزدیک دیده بود که جو غالبش گیر دادن به ظاهر و غیبت ِ همدیگه رو کردن و تو نخ ِ "برادر"ها بودن و ... بود بجای سعی بر اسلامی و انقلابی و عمیق و هدفمند کردن ِ مدارس ( یا لااقل بچه های خودش!) ... و "پاورچین" رو(گروهی که از طرف خانه ی جوان حمایت میشد ... یه جورایی مقابل ِ انجمن!) که بعد از اندک مدتی همه ی هم و غم بچه هاش بجای "ریشه یابی ِ مد و تنوع گرایی" و "هویت ملی" و ... شده بود اینکه تو جلسات چی بپوشند و چطوری شوخی کنند و ...! بسیج هم که فقط برای سهمیه ی کنکور تعریف شده بود ! و پر کردن ِ یه چارت ِ فرمایشی زیر میز ِ معاون پرورشی با اسمهای ما!!! و ... ... خب حوزه اینطور نبود . همه واقعها برای یاد گرفتن اومده بودند ، ساده و صمیمی و یه کم جدی! ... و .......................همین بچه های حوزه بودند که بزور با "شهید همت" آشناش کردند(کتاب به مجنون گفتم زنده بمان)! و نوجوان ِ داستان ِ ما ماند و آرزوی یه فرمانده مثل"همت" ... و هر چی فکر می کنم علتی جز "همت" نمیتونم پیدا کنم برای اومدنم به بسیج از همون ابتدای ورود به شریف! ... ادامه دارد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 20:46 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
با تشکر از راهنمایی های همه ی دوستان(نظرات بعضا شدیدالحن ِ دو تا پستِ قبلی!) دو تا تصمیم دارم متحول شوم! اینقدر همه چیز رو بعنوان ِ "گذشته " و با تصور ِ "هر نتیجه ای می خواسته بده داده..." و از زاویه ی نگاه یه بازنشسته که آردشو بیخته و الکشو آویخته و هر کاری هم با هر چی داشته انجام داده(و اغلب ناتمام و ناموفق!) و خسته ست از شروعهای پر انگیزه ای که هنوز تیک آف نکرده سقوط میکنن! و نتیجتا دیگه نه حوصله ی شروع داره و نه نیاز (!) و ... نبینم!
بابااینقدر (بقصد غنیمت شمردن ِ عمر!) برای خودت و بقیه کلیدی بودن ِ این ۴ سال رو پررنگ کردی که خودت هم باورت شده که همه ش همین ۴ ساله ! اگه توی دانشگاه نشد یعنی دیگه هیچوقت نمیشه ... اگه اون تیم ایده آل(مقاله ی مراحل شکل گیری یک نهضت . شهید بهشتی) تو دانشگاه گرد نیامد دیگه هیچجای دیگه ... نه ! پیامبر هم رسالتشو از ۴۰ سالگی شروع کرد ! یه وقتهایی یه چیزهایی "کرم ی مغز" میشن! یعنی بی آنکه به خودی خود مضر باشن اینقدر همه ی فضای ذهن رو میگیرند که دست مغز برای هر پردازشی بسته میشه! (مثل این نگاههایی که گفتم! ) و گاهی "نوشتن تنها راه ِ حله ! (مثل اون پست ِ "شکایت از خودم به ..." ... یا مثل اونموقعی که فکر میکردم جواب سوال دکتر علوی رو (چرا دانشکده خروجی مطلوب نمیده؟) میدونم ولی دیوار ضخیم تعارف و بیگانگی ای که نمیدونم من بین خودم و دانشکده کشیدم یا دکتر دور خودشون!؟ مانع بود و هر بار که سراغ الکترونیک می رفتم انبوه حرفهایی که فکر میکردم باید یکی بالاخره به دکتر بگه و ... آخرش تصمیم گرفتم "اگه نمیتونی بگی خب بنویس!(هرچند هنوز هم ننوشته م!) ولی مشکل اجالتا حل شد! یا مشابه این مسئله با دکتر آراستی یا ...بگذریم...) حالا هم : مِن باب ِ یادآوری و (ناشکری نکردن) ِ خودم! و احیانا اگه بدرد کسی بخوره بنا دارم هر آنچه گذشت بین ما و شریف تو این ۴ سال رو بنویسم! و بعدش هم "صلواتی بر گذشته ها!"(این قصد رو برای فارغ التحصیلی داشتیم... که بهمین علل جلو افتاد!) ... برنامه ی مجاز انشاالله از پست بعدی تغییر خواهد کرد : قسمت اول : گزارشی از کارهای در دست اجرا !("کار" میتونه در حد فکر یا مطالعه باشه!) قسمت دوم : قسمتی از یادآوری مذکور!(دنباله دار!) قسمت سوم : هر نکته ای که در طول روز ممکنه توجهم رو جلب کنه!(مثل مطالب ِ تا امروز مجاز ) دیدم اگه ولش کنم جدی جدی "تا هیچی" میشه ! شمام لطفا دعا کنید زیرش نزنم! ضمنا ۳ تا لینک که چیزهایی که مدتهاست تو فکر بودم که بگم رو خیلی بهتر از من گفته ! اینهم برای یکی از دوستان کامنت گذاشتم که همینجوری خوش دارم اینجا هم بگم : اولین تصوری که از خونه ی قزاقه مندیان به ذهنم رسید تصویر "دهکده ی جهانی" بود! و "کدخدا"(یا بخبارت گویاتر:خان!)ی این دهکده(آمریکا!) و قهرش!(تمساحها!...حمله های بی بهانه ی نظامی!) و لطفش!(آذرماه!...بعد فرهنگی...!) و نظم بی هدف (وضعیت محافظهاو...) در کنار بینظمی بیهدف!(حضور مار و اسب و ...بعنوان دکور!......بگو مدرنیته و پستمدرنیته ی رایج!) و لبخندی و برخوردی عادی در برابر کشته شدن آدمها! و ... اینکه ناراحتی حضرت ایشان بمراتب پررنگتر از کشته شدن ِ بی دلیل طرف بود کاملا "یک دانش آموز اسرائیلی در حملات اخیر ... کشته شد" رو تداعی میکرد... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 15:12 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
پیشاپیش پوزش از فضای مایوس ِ این پست و از یه مقدار شخصی بودنش و ... (دیگه نتونستم ننویسم...) همه چیز از اونجا شروع شد که قرار شد تصمیمگیری ِ ما برای بعد از لیساس از فضای خیالبافی و بازی و به امید "گروه" نشستن و آرمان(!) و ... در بیاد و یه کم جدی بشه ! فکر کردم : " تو 4 ساله که داری خیلی وادیهای علوم انسانی رو میآزمایی! شاید یه مرور روی همین 4 سال و فوقش 2، 3 تا مشورت برای انتخاب بین اینها کافی باشه... اما!....برق... هیچوقت سعی نکردی برقی باشی! یه ذره باهاش درگیرشی یا... درست نیست اینجوری چشم بسته از گزینه ها حذفش کنی! ..." و خلاصه تصمیم گرفتیم سَر ِ پیری تازه دست به آزمونی جدید بزنیم ! و چون از مصیبتهای دنبال کار بیرون از دانشگاه گشتن هم همچین بیخبر نبودیم ، تصمیم گرفتیم درگیری ِ لازم همینجا توی دانشگاه و با یه "درس خاص" باشه ... "بررسی و شناخت انرژیهای نو" . از اینجور فضاها خوشم میامد(توی همون تخیلات ِ کذا!) فقط یه مشکل کوچیک وجود داشت: این درس برای مقطع کارشناسی ارشد بود! ... البته ما هم زیاد بی احتیاطی نکردیم، با چند نفر از بچه های کارشناسی که پا تو کفش ارشد کرده بودند صحبتیدیم . بعضی شدیدا انذارمون دادند که "خطرناکه ...! " برخی هم گفتند فرق ِ خاصی نداره با درسهای خودمون! و ... به این اطلاعات بسنده نکردیم و از روز اعلام درسهای ترم بعد تا آخر ِ ترمیم جلو اتق دکتر عباسپپور(استاد همین درس) پلاس بودیم که نظر خودشونو بدونیم که بعلت مشغله های زیاد ِ ایشون هیچوقت موفق به زیارتشون نشدیم ! خلاصه توکل بر خدا درس رو گرفتیم ! و سعی کردیم که خودمون رو برای یه درس یه مقدار سختتر (!) آماده کنیم ! بالاخره 1 هفته بعد از پایان ترمیم(!) حضرت استاد تشریف آوردند ! آماری گرفتند و فهمیدن 2تا دانشجوی کارشناسی دارند! و بعد که فهمیدند ترمودینامیک هم نخوندیم پیشنهاد دادند که با معاون آموزشی صحبت کنند و ما دو نفر درس رو حذف کنیم(بگذریم که بچه های "جا نیفتاده"ی کلاس چقدر مسخره مون کردند!) جلسه ی بعد هم فقط به معرفی رفرنسها و بارم بندی ِ درس گذشت(30 % پروژه ،30% ارائه ش، 40% امتحانی که اطمینان دادند که سخت میگیرم و به امید نمره گرفتن از امتحان نباشید!) پیشنهاد استاد هنوز باقی بود و من با یادآوری انگیزه ام از گرفتن ِ این درس فکر کردم که" اصلا چون سخته حذفش نمیکنم! ... بقول "پروین":نه اینکه کار چو شد سخت ، سر گران دارم! " جلسه ی بعد استاد تشریف آوردند و 20 دقیقه قانون اول و دوم ِترمو رو گفتند! (و بعد از اینکه متوجه شدند چیزی دستگیرمون نشده ) فصل 1و2و8 ِ کتاب "ال وکیل" رو توصیه کردند و تشریف بردند! و ما سه سوت کتاب رو تهیه کردیم (که البته همون 20 صفحه ی اول چنان ناامیدمان کرد که از ادامه ش دست کشیدیم و ...!) جلسه چهارم استاد موضوعات سمینارها رو اعلام فرمودند که 15تا از فصلهای کتاب بود ولی ما 23 نفر بودیم ! و قرارشد 8 نفر ِ باقی مونده خودشون یه موضوعی انتخاب کنند! و این 8 نفر به قید قرعه انتخاب شدند و ما جان ِ سالم به در بردیم! اما ... اینقدر همکلاسیهای محترم با زبانهای مختلف به حضور ِ بچه کارشناسی توی کلاس اعتراض کرده بودند که خودمان هم باورمان آمده بود که ما باید تاوان ِ زیاد بودن ِ جمعیت ِ کلاس رو بپردازیم!!! و داوطلبانه تقاضا کردیم که یکی از آن 8 نفر باشیم ! همینجوری تو هوایی هم موضوع "فیوژن" رو پیشنهاد دادیم(پارسال توی "تاسیسات" دکتر سیف یه چیزایی راجع بهش گفته بود! ) استاد هم همینجوری تو هوایی فرمودند "نه!" و بعد از کلاس ما باز هم با یادآوری همون انگیزه ی کذا ! تصمیم گرفتیم کوتاه نیایم! سخت هم بود!(توضیح اینکه ما اصلا مدلمونه که با اولین "نه" شنیدن کنار بکشیم!) مجددا رفتیم پای میز استاد و خیلی مودبانه :"استاد من توجیه نشدم مشکل ِ فیوژن چی بود؟" و با توضیح مختصر (و عصبانی) ِ استاد تازه گرفتیم که اصلا موضوع ِ درس "تولید پراکنده" ست و نه هر انرژی ِ نُوی!(یعنی فقط کابرد نیروگاهی اونهم با توانهای مثلا زیر صد کیلو وات در حالی که راکتور ِ فیوژن اگه راه ذبیافته چند صد مگا واتی توان میده ...یا یه چیزی تو همین مایه ها! و این سوتی عظما(که من تا حالا موضوع درس رو هم نمیدونستم!) کافی بود که اعتماد به نفسمون تا حد ِ زیر ِ نصف بیافته!(بویژه که چند روز قبلش هم دکتر آراستی سعی کرده بود بطور محترمانه ای به ما بفهمونه که خوش نداره بچه کارشناسی توی کلاس برنامه ریزیش باشه!) ... ولی چیزی از این شکست بزرگ ابراز نکردیم (!) و نهایتا استاد راضی شدند که ما هم راجع به "پیل سوختی" کار کنیم(اینو هم از تاسیسات میشناختم! و بویژه که دکتر آراستی هم توی "مدیریت تکنولوژی" تقریبا 2 جلسه به ش پرداخت و ...) ولی دقیقتر کردن ِ موضوع با خودم! و باید موضوعم متناسب با موضوع ِ درس باشه! و بدرد بچه ها بخوره و با یه نفر ِ دیگهع ای که موضوعش پیل سوختی بود فرق داشته باشه و ... ! و این جلسه شد شروع کابوسهای ما... توی همین جلسه هم تصویب شد که کلاس بجای شنبه و چهارشنبه ، شنبه و دوشنبه باشه! یعنی درست روی "زبان تخصصی" ِ ما ! اما مجددا بخاطر "تصور نابجا بودن توی این کلاس!" حق ِ اعتراض به خودم ندادم ! و دردسر ِ "تغییر گروه ِ زبان" اون موقع ِ ترم! هم "افزود مرا بر غمها !" ... خلاصه فعلا 14 تا خلاصه ی مقاله جمع کردم که بخونم و موضوع دقیق انتخاب کنم!(بماند که چه مصیبتی هم برای سرچ داشتیم و ... )و 4 روزه که "ناخودآگاهم" داره به هر بهونه ای متوسل میشه برای در رفتن از زیر خوندنشون (از تماشای سیدی شب شعر ِ شاعرک! تا ظرف شستن! تا پیشنهاد آموزش موتورسواری تا مکاتبه با رئیس! ... تا نوشتن ِ اینها ). این "خلاصه ی صلح امام حسن" حجمی مشابه با مجموع این خلاصه مقاله ها داره ! جالبه که برای نوشتن ِ اون 7 ساعت پیوسته میذارم و برای خوندن ِ اینها 4 روز به این وضعیت! آخه همواره جلوی چشمم اینه که چیزی نمیتونم انتخاب کنم! اگه انتخاب کنم صاحبشش رو از کجا پیدا کنم؟ اگه پیدا کنم آخه رو چه حسابی باید با من همکاری کنه؟! کی به پاورپینت درست کردنش برسم؟ ... کی به 5 تا درس دیگه برسم؟! ... وااااااااااااای.......... و در این لحظه ست که از همه ی آنچه که کرده م مثل چی پشیمون میشم که "تو که عرضه ی تعریف ِ راه جدید نداری به چه حقی از راهی که همه میرن منزجر میشی؟!..." و فکر اینکه "پس من به هیچکاری نمیام" و ....... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 18:49 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. (هفته قبل که دنبال یه موضوع بدردبخور برای پروژه ی یکی از درسها بودم ، به یاد آقای "ر.ا" (*) افتادم طی ایمیلی از ایشون پیشنهاد خواستم . متن زیر رو همراه پیشنهادشون فرستاده بودند که چون فکر کردم مخاطبش فقط من نیستم اینجا میارمش،اگه کسی دفاعی داره ... !،:)
با سلام
از فعاليتهاي جنبش نرم افزاري تان چه خبر؟
نمي دانم چرا دانشجويان پاك طينت شريف، كمتر توفيق عمل مي يابند
حيف اين استعدادها نيست كه در كنج اتاق هاي محقر كانونهاي فرهنگي مضمحل شود
و جامعه از آن نصيبي نبرد؟
مگر دوستان منتظرند چه حجتي بر آنها تمام شود كه با اين همه زمينه فعاليت فكري و آرماني
هنوز در جا نشسته اند و حداكثر اگر توفيقي باشد چند تا گعده با خود مي گذارند
!!
به هر حال جمهوري اسلامي در باطن خود در جا زده و كم مانده از پشت بيافتد
چه در حوزه اقتصادي چه فرهنگي چه علمي چه سياسي
آنوقت ما نسل سومي ها چه كاره ايم؟
خدا بر نوفيقات و عمليات شما و ساير دانشجويان حزب الهي بيافزايد
۲. دیروز تو دفتر بسیج یکی از دوستان از انتشار لیستس تحت عنوان "ائتلاف فراگیر اصولگرایان" ابراز نگرانی میکرد :"مردم که نمیدونن... گیج میشن..." . اولش نفهمیدم چرا خوشم نیامد! ولی بعد چرا... کماکان فکر میکنم مشکل از "لیستی" رای دادنه... اساس چرا مردم باید به کسی رای بدن که "نمیشناسن" ؟ که بعد بخوان مثلا بین لیستهای مختلف و مشابه "گیج"بشن... دارم فکر میکنم که "نماینده ی ما" یعنی "نشان دهنده ی ـمثلا فکر یا مطالبات یا ...ـ ما" اگه میشد ترتیبی داد که واقعا این عنوان در حد "عنوان" نمونه... اگه هر کسی از نزدیک(حالا تا یه حد معقولی نزدیک!) کاندیداها رو میشناخت... اگه ... یادمه بیش از ۳ ماه در مورد کاندیداهای انتخابات ۸۴ تحقیقیدم! (هر جوری که فکر کنید!) با اینکه خب همه شونو هم از قبل میشناختم! (ولی مثلا با فاکتورهای رئیس جمهور ایده آل باید محک میخوردند و ...) و رایی که دادم با کمال اطمینان خاطر بود که "اصلح همینه" (که خب چنین تحقیقی برای انتخاباتی با این تعداد کاندیدا...!!!)... یادمه اگه برای میاندوره ای پارسال هم میتونستم به "دکتر کوشکی" رای بدم یه چنین اطمینانی میداشتم...
یه پیشنهاد خیلی خیلی خام میتونه "تجدید نظر در نوع تفکیکها" باشه! ... یعنی مثلا تفکیک "صنفی" بجای یا در کنار تفکیک "شهری"...! میشه به پیشنهادات دیگه هم فکر کرد...!
(اینم یکی ز کامنتهای همین پست که چون مهم بود...!)
"احدی شرعا نمی تواند به کسی کورکورانه و بدون تحقیق رای بدهد و اگر در صلاحیت شخص یا اشخاصی تمام افراد و گروه ها نظر مثبت داشتند ولی رای دهنده تشخیصش بر خلاف همه آنها بود تبعیت از آنها صحیح نیست و نزد خداوند مسوولیت دارد." صحیفه نور، جلد 18، صفحه 232 (*)اخیرا لیست نسبتا مفصلی از سوابق ایشونو بطور اتفاقی اینجا دیدم... و گرفتم که معنی تواضع ... (محض راحتی توی ادامه ی مطلب میآرمش...)
+ بعد از گذشت کنکور(طبق معمول هر سال!) اوضاع اون فعالیتهای(یا بقول من :ن.ن.ا.!) ما هم از اون اغما(!)ی کذایی داره در میاد! اگه خدا بخواد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 15:14 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
شمع طرب به جمع ما آتش خانه سوز شد ! ... گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام!
تو که عرضه ی تعریف ـ راه جدید نداشتی به چه حقی اینقدر خودتو از راهی که همه میرن منزجر کردی؟؟؟؟؟؟ کاش نه آرمانی میشناختم نه وظیفه و رسالتی... نه مجمعی میدیدم نه سمیه ای(!) نه حاجی فلاحی(!)نه ... نه هیچوقت هیچوقت حرفهای رهبر به گوشم میخورد ... مثل همه سرم رو مینداختم پایین همین راهی که از ناکجا افتاده بود پیش پام رو دنبال می کردم ... . . "انسان به دنبال این مهم است که خود را در این جهان هستی احساس کند . "نقش" خود را برجسته و تعیین کننده بداند . از ظرفیت فکری و جوهره ی نفسانی خود در ارضای جامعه استفاده نماید . از خودش راضی شود و دیگران از او راضی باشند . احساس سعادتمندی نماید و در سعادت مندی دیگران نقش داشته باشد ..." ـــ برگرفته از کتاب "طرحی نو در مدیریت منابع انسانی : سنجش کرامت انسان" ــ محمود صانعی پور(دبیر کمیته ی علم و فناوری سند چشم انداز ...) -------------------------------------- 1.میگیم وقتی رسالت عمومی مونو(حرکت امت اسلام در قالب نهضتی به سمت ایجاد تمدن اسلامی و با توجه به نقش ویژه ی ایران که سخت افزار این تمدن رو تا یه حدی کشف و اجرا کرده! ) فهمیدیم به مرحله ی دوم یعنی تعیین "نقش" میرسیم یعنی باید ببنیم که این رسالت رو از چه کانالی میتونیم ایفا کنیم؟توی چه حوزه ای؟چه تیپ نقشهایی می تونیم توی سناریوی نانوشته(شاید هم نوشته!)ی این نهضت داشته باشیم؟ این مرحله علاوه بر نگاه به آرمانها و ایدئولوژیهامون و رصد شرایط فعلی جامعه ی ملی وجهانی ، فاکتورهای شخصی و گروهی ِ خودمون رو هم باید لحاظ کنیم! مرحله ی سوم میشه تعیین "شغل" بطور دقیق اینجا، بویژه اگه "گروه" باشیم ، باید مقوله ی "تقسیم کار"(نگاه "جبهه" ای!) رو در نظر گرفت. یعنی توی اون نقشی که داریم ببینیم دقیقا چه کار_با اولویت _ ی روی زمین مونده و نسبتمونو با بقیه ی نقشها و بقیه ی شغلهای ذیل همون نقشی که ما برگزیدیم(یا احیانا خودمون تعریف کردیم!) مشخص کنیم.و این "شغل" دقیقا یعنی اونچیزی که قراره عمده ی فکر و وقت و ... و زندگی ِ آدم به اون "مشغول" باشه! و این درحالیه که میدونی "چرا زندگیت داره صرف این شغل میشه؟"و جاش دقیقا توی جغرافیای ایدئولوژیت مشخصه! و... و مرحله ی چهارم کسب تخصصهای لازم برای اون شغل ... حالا حکایت ِ این "شکایت از خودم"ها حکایت موجودیه که از مرحله ی اول گذشته و توی مرحله ی دوم بدجوری گیر کرده! از طرفی رسالتی میشناسه ،که به طبیعت ِ رسالت بودنش، فشارهای روانی (!!!) وارد میکنه و ازطرفی کانالی(نقشی) برای به جریان انداختن ِ و ایفای این وظایف انبوه پیدا نمیکنه!!! 2. البته اگه بیخیال ِ حضرت ِ روح الله و آرائش بشیم(که بحمدالله من اسلام رو اولین بار از این امام گرفتم و در نتیجه میتونید مطالب زیر رو "شوخی" فرض کنید!) و بخوایم اسلاممونو از نص صریح قرآن و نهج البلاغه بگیریم، به عنوان یه خانوم باید همه ی این فشارها و شکایتها و نگرانیها و ... رو یکجا دور بریزی! از تو فقط سجده ای(ایهام داره ها!)خواسته ند و و سرویس(عاطفی و ...) دادنی و چراغ محبت روشن نگه داشتنی(بینش پیشدانشگاهی!) و ضمانت بقای نسل و ... و خلاصه همسرداری(جهاد!)بقول یکی از بچه ها دامن پوشیدن و یه عده ای رو به معراج فرستادن!(مهم نیست خودت بری معراج یا نه؟!) و باید ترسو و بخیل و متکبر باشی!و... در ازای اینها هم "مزد"ی باید بهت داده بشه که اگه داده نشه اونوقت میتونی شکایت کنی ! درست مثل یه کاسب! یه سری خدمات مشخص رو میفروشی!!!!(تازه این محترمانه ترین مثال بود!) برای زن حتی تربیت فرزند خودش هم واجب نیست!(اونجا که قرآن در ذکر ارزش مادر صرفا به دوران بارداری و شیردادن اکتفا می کنه!) ( آدم وقتی داره همه ی ذهن و زندگیشو توی وادیهایی خرج میکنه که نه تنها هیچوقت هیچکس تاییدش نمیکنه بلکه کارشناسهای دلسوز ! و همکارهایی که روی همراهیشون حساب میکنه و حتی سیگنالهایی که خود کار میده ! هم دائما مستقیم یا غیر مستقیم اعلام میکنن "این کار کار تو نیست!"(بعنوان مثال: تا حالا نظر سید علی موسوی رو در اینباره پرسیدید؟!) اونوقت دیگه گفتن ِ این سوالهای هر شب و روزه "جسارت نمیخواد ! (جوابی هم که دادم تنها راه برای راضی کردن ِ خودم بود!) اونوقت آدم نه فقط ناراحت و ناامید میشه بلکه با هر قدمی شک میکنه که این راه نه به درد دنیا(ی خودش و بقیه) میخوره نه آخرت! حکایت اونی که گوسفندی داشت و 1نفر، 2نفر، چند نفر گفتند "چرا سگ داری؟" خودش هم باور کرد!...و متاسفانه این هم فقط مسئله ی من نیست! ) قاطعیت اون کامنت هم "اگر اینقدر ارزش نداره ترجیح میدم اصلا چاپ نشه" بود این موضع یعنی بیخیال رسالت و این حرفها! تو زنی! کسی از تو اینو نمی خواد! مگر اینکه! ... : وقتی یه شخصیت رو تجزیه میکنیم به مولفه های مختلف و متعددی میرسیم مثلا از لحاظ توانایی هاش ، علایقش ، شغلش، "مدل"ش(!) ، دینش ، سنش ، مقطع تاریخی ای که توش واقع شده ، رفقاش(!) ، سطح مالی ش، ملیتش، ارزشها و خط قرمزهاش ، قیافه ش(!) ، تندخویی یا نرمخوییش ، حساسیتهاش، ضعفهاش(!) و ... و از جمله جنسیتش ! همین! یعنی جنسیت رو صرفا یکی از اینهمه فاکتور ِ تشکیل دهنده ی شخصیت فرد بدونیم(که تازه "ضرایب" ِ این فاکتورها درافراد مختلف متفاوته!) . حالا هر کدوم از این فاکتورها یه سری "صفات" و یه سری "حق و تکلیف" دارن که با ضرایبشون صفات و حقوق و تکالیف شخص رو نتیجه میدن! اینجوری میشه موضع ِ قرآن و نهج البلاغه رو صرفا موضع در برابر "فاکتور" ِ زن بودن دونست! که با طبیعت این "فاکتور" مطابقت داره! .................................................حالا با خیال راحت برو سراغ نهج البلاغه و مطمئن باش که داره با خود ِ خود ِ خودت حرف میزنه! اونجا که از نااهلی کوفه میگه! و از دانشمند کاذب و حقیقی و از وظایف کارگزاران و از شیعه و از جوان و از مجاهد(!) و... و خب از جمله اونجاهایی که از زن میگه! (البت اگه "مصداقی" بخوایم ببحثیم همین شخصیت "زینب" توی تاریخ اسلام کافیه که اصلا سوالی و جوابی برات پیش نیاد!) اینجا رو هم بد نیس ببینید! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 0:2 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"هدایت" یه داستانی رو از سارتر ترجمه کرده بود بنام "دیوار" ... توصیف حالتهای ظاهری سه تا زندانی که بهشون اطلاع داده ند که فردا صبح "اعدام" میشید و تشریح افکار و ذهنیاتشون ... تا صبح عملا اینها سه تا جنازه ی متحرکند ...! : میگفت: "دانشجوی علوم پزشکی بود ... بسیجی بود ... کاش تو اون دعوا من میمردم ... آخه اون بدرد فردای مملکتمون می خورد ..." می گفت : " خلاف؟خب از وقتی که یادمه ! خیلی کوچیک بودم که پدربزرگم میگفت اگه میخوای نون داشته باشی فقط باید اهل "کسب "(باصطلاح خودشون یعنی خرید و فروش مواد مخدر!) باشی ... بابام و عموم هم الان تو زندانند! واسه همین کسب ... پول حلال سخت گیر میاد کم هم هست ولی خیلی میچسبه من تجربه کرده م...! برق ساختمون میکشیدم ... اینجا هم دارم فنی برق می خونم ... " فرامرز فعال بود و اجتماعی . دائم با پشت صحنه در ارتباط بود(مثل اجراییها و فرهنگیکارهای خودمون وقتی یه مراسم داریم!) میکروفون ثابت داشت و تو بحثها شرکت می کرد . مثل اینکه حکم بزرگتر یا تکیه گاه یا بگو سنگ صبور داشت برای بقیه شون ... ۲۱ماه میشد که اومده بود توی کانون بجرم قتل ... و منتظر ۱۸ سالگی و ...! می گفتن :"هر چی می خوایم دیه ی شاکی فرامرز رو پیگیری کنیم میگه : " نه ! اول "میثم" شهرستانیه نداره" ... بابا آخه حکم تو رو همین روزا..." می گفت :"هر چی خدا بخواد ..." میثم ،هرچند بشدت کم حرف بود ، می گفت :"تا سوم دبستان شاگرد اول بودم ولی بعد نمیدونم چرا دیگه هیچی درس یاد نمی گرفتم ... پسر عموم صبحها می رفت مدزسه و عصر هم من کتونیشو میگرفتم می رفتم مدرسه ... دیدم فایده نداره گفتم عوضش یه کاری کنم خواهر و برادرهای کوچیکترم درست درس بخونن... تا یه روز سر کار یکی از رفقا اومد و شروع کرد به شوخی های بد و ... با اسید داشتم کار می کردم ... 23 میلیون دیه می خوان..." خیل بااستعداد بود ... تو این سه سال ۲ تا دیپلم فنی گرفته بود...! و مصطفی... ... فقط 3 ماه به 18 سالگیش مونده بود ... بیش از 3 سال از اینجا بودنش میگذشت ... " بابام کارگر بود ماهی خیلی زیاد اگه در می آورد 150 تومن میشد ... من سفارش میردم برای مشترکهای یه سوپری ... به زحمت یه موتور برای خودم خریده بودم و با اون حدود ماهی 120 تومن در می اومد ... از 6 صبح تا 11 شب کار می کردم ... بچه بودم ،فکر کردم می تونم بفروشمش و خواهرم رو عروس کنم روی تلق جلوش نوشتم فروشی ... با احتیاط از بین بچه های مدرسه ای که تعطیل شده بود میروندم ... یکیشون پرسید چند؟ فکر کردم اینجا معامله کردن بهتر از اینه که خرج بنگاه و ... هم بدی ... تا صحبت می کردیم یکی دیگه شون سوییچمقاپید ... اول فقط درگیری لفظی بود ولی بعد خشن تر شد... نمیشناختمشون ... دو نفر دیگه ، که یکیشون همین مرحوم(مقتول) بود ، رد میشدن گفتن با "بچه محل" ِ ما چی کار داری؟ ... هیچکار ، سوییچم رو بدن ... اونهام درگیر شدن ... موتور رو انداختند زمن ... تلقش شکست ... این مرحوم با زانو رفت تو شکم من و افتادم ... تنها بودم ... آخه کدومشونو بزنم ؟ ... چیزی نمیفهمیدم ... (دیگه اینجاها رو که می گفت اشکش در اومده بود و بریده بریده می گفت البته با همون متانتی که خیلی از بچه ای به سن او بعید بود ...)... فقط یادمه دستم رفت به یه تیکه از شکسته های تلق موتور ... بعد دیدم همه شون دویدند ... بجز مرحوم ... که یه مدت خیره جلو وایستاده بود و نگاهم می کرد ... بعد اون هم دنبال بقیه دوید ... سوییچم دست سرایدار ِ مدرسه بود ... بعدا تو دادگاه فهمیدم که ظاهرا برای اینکه سوییچو بگیرم دستشو گاز گرفته بودم ! ... یه بچه ی کوچیک رو رسوندم خونه شون بعد هم یکی از دوستهامو ... وقتی رسیدم خونه یه عالمه مامور دیدم و ... ظاهرا "مسعود" خونریزیش زیاد شده و مرده بود ... پلیس نمی دونست من زده م ... خودم گفتم ... " مامانش هم بود ... می گفت امیدم به خود خداست نه بنده ها... قاضی پرونده فقط صفحه ی آخر رو خونده ... و "قصاص" رو تایید کرده ...اصلا نگاه نکرد که پیشنمازشون ،اینجا، شهادت داده 2 ماه بعد از بازداشتش تازه بالغ شده ... تا بیت رهبری هم دنبالش رفته م ... حتما همه ی اینها یه حکمتی داره ... " خودش می گفت :"کیه که از مردن نترسه ؟ ولی اگه بابای اون مرحوم راضی نباشه ... تو این دنیا در بری از زیرش ... اونور چی؟ ... " هر چند مقتول رو تازه تو همون درگیری دیده بود و اون هم به اون ترتیب ، ولی عجیب با احترام ازش یاد میکرد ! می گفت:"آخه اون از من بهتر بود ... مدرسه می رفت ... " یکی دیگه شوهر عمه ش رو بیخودی کشته بود ... یکی دیگه یه نفر رو که بخاطر "کرایه ی تاکسی" داشته باباش رو می زده ... یکی دیگه توی یه دعوا به حمایت رفیقش رفته و ... یکی دزدی می کنه تا خرج "کراک" ِ داداش 20 ساله ش رو بده ! البته می گه رفتم بیرون ار می کنم زن می گیرم! پول حلال رو حیفه که بدم به داداشم ...! چند ثانیه بعد از شمردن اعضا خونه شون اضافه می کنه "آها ! راستی بابام هم هست " ! ... یکی دیگه از دیوار خونه ی رفیقش بالا رفته می پرسن چه آینده ای دوست داری؟ می گه :"نمیدونم..." آقای بالای 50 ساله ای که بعدا معلوم میشه خودش از 16 سالگی اومده تهران و کار کرده و ... اعتراض می کنه :"پس شما اینجا چه کاره اید که این بچه هنوز انگیزه و فکری برای آینده نداره ...؟" خوذش می گه :"آخه کسی رو نداریم..." به زبون ما منظورش اینه که "هیچ آینده ای ، هیچ گزینه ای از آینده های محتمل برای یه آدم ندیده ... " فرامرز می گه کسی به یه سابقه دار اعتماد نمی کنه که کار بده ..."و خلاصه بحث بالا می گیره _ خوشم نمیاد جلوی خودشون از این بحثها بشه ... _ آخر برنامه مصطفی میکروفونو می خواد... صداش می لرزه ... : " من به میثم تبریک می گم ... همین آقایی که بحث کرده ند مرد عمل بودن و 10 میلیون از دیه ت رو قبول کرده ند ... " غیر منتظره ست برای همه ... مصطفی پایین میاد از سن تا دست اون آقای بالای ۵۰ سال رو ببوسه(باز یادم میفته که خودش ۳ ماه دیگه ۱۸ ساله میشه و ...)...و عجب فضایی می شه ... سیر نمیشی انگار ... کاش می شد باهاشون بیشتر مراوده داشت ... فرامرز می گفت :" میشه ... کافیه کارت همکار (مددکار) افتخاری بگیری ... ولی همه شون بعد یکی دو جلسه خسته می شن ! ... مقاله شون که در اومد میرن ... انگار نه انگار ... " الفشین _که براش تعریف کرده م _ میگه : "خیلی فداکاری میخواد اینجاها مددکار شدن ..." فکر می کنم :"ولی به اینهمه تغییر یه مصطفی یا یه فرامرز می ارزه ... نمی ارزه ؟... " |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 1:2 توسط فروزنده
|
|
||