***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***
 
 

«وچنین بود که ابراهیم گفت پروردگارا! این شهر را امن بگردان»

باز تصمیمی برای درس خواندن و باز وسوسه ی داستان خوانی!

 رمان «آواز بلند»، اثر علی اصغر عزتی پاک، که با جمله ی بالا آغاز می­شود؛ به صورت هنرمندانه ای سالهای 63-64 را بعنوان بستر زمانی انتخاب کرده. یعنی سالهای «میانی» جنگ. با این انتخاب، و به دلیل ذاتیِ رمان بودنش، خواننده را می برد به یک «زندگی در بستر جنگ». «زندگی» با تمام مولفه های زنده اش، در شرایطی که جنگ سالهاست شروع شده و سالها هم قرار است ادامه پیدا کند. «زندگی» ای با آدمهای دوست داشتنی آشنا؛ آدمهایی که ارزشش را دارند وقت بگذاری و نزدیکشان شوی و کشفشان کنی. ... و «به هم ریختن زنده گی» توسط چیزی بنام جنگ.  جنگ، همسایه ی جاافتاده و مانوس شده با این زندگیهاست. و گویی زندگی ها با تمام شور و نشاط و استحکام و ریشه داری شان، کم کم به این «ناپایداری»ِ ناشی از همسایه ی تحمیلی عادت کرده اند.  زندگی هایی که هر روز و هرساعت و هر سکانسش مملو است از  محتوا و حرف گفتنی و نوشتنی...


http://multimedia.mehrnews.com/original/2012/05/790567.jpg

کاراکترها دقیقند و ظریف و بی سر و صدا لابلای داستان جا گرفته اند: عزیز، خاله، آقاجان، مرد سفیدپوش، سرو سر کوچه، آرامگاه بوعلی و... نشانه های تاریخی و سیاسی وقت گاهی از حاشیه ی رمان میگذرند و حوادث و سرنخ ها را به دست خواننده ی کنجکاو میدهند، اما بی هیچ کزاحمتی برای داستان. بی هیچ خودنمایی یا شعاری. حکایت، حکایت زندگی یک شهر است، با خیابانها و میدانها و مدرسه ها و مغازه ها و باجه های تلفن و حتی آرایشگاه(!)، و انواع علاقه های مخفی و آشکار و مجاز و غیر مجاز و یکطرفه و دو طرفه، با دغدغه ی کنکور! با تصمیمهای مهم یک نوجوان برای اینده اش، با آدمهایی که با افکار مختلف، کنار همند و یکدیگر را دوست دارند، یا از هم بدشان می آید ، شهری مثل تمام شهرها، به اضافه ی آپارتمانهای جنگزده ها و آژیر گاه به گاه و صدای ضدهوایی و هواپیما و  موشک و انفجار و...

انفجارهایی که از کنار «اخبار»شان خیلی راحت میگذریم و منتظر خبرهای «مهمتر» میشویم، سری هم البته به تاسف تکان میدهیم، تحلیل سیاسی-نظامی-اقتصادی ای هم شاید افاضه بفرماییم و «اگر آمار کشته ها زیاد بود» روحمان هم دردی بگیرد و شایداعتراضی، یادداشتی، تجمعی، بیانیه ای، پیامکی، چیزی... و اگر هم «تعداد کشته ها کم بود» شاید حتی خدا را هم شکر بکنیم که «به خیر گذشت»!!!

هنر این رمانها و احیانا فیلمها همین است که یادمان بیندازند که موضوع حرفهای گوینده ی خبر جنگی، «آدم»ها هستند، نه اعداد و ارقام.

خدا صبر بدهد به «آدم»های سوریه، به «آدم»های غزه،... به همه ی آنهایی که «حق»ی میخواهند، یا «ارزش و قیمت»ی دارند و لذا همواره باید زیر سایه ی تهدید «لشکرکشی ناتو و آمریکا و اسرائیل» زنده گی کنند.. زیر سایه ی «جنگ»... و خدا تدبیر بدهد به کسانی که دانسته یا نادانسته قوای نظامی کشور را و تضعیف میکنند و با امنیت ملت، بازی.

یکی از جذابیتهای داستان بنظر من «انتخاب راوی» بود: حبیب، دانش آموز کلاس چهارم دبیرستان که اولیای مدرسه، امید زیادی به نتیجه درخشان گرفتن او در کنکور دارند. و درگیر مختصر جریانات عاشقانه ای هم هست. حبیب، یعنی راوی داستان، زندگی و دغدغه های خودش را دارد، کجا بهتر میتواند درس بخواند، چه زمانی بی دردسرتر میتواند چند کلام با محبوبش گفتگوکند، چگونه موضوع او را با مادر و خانواده ی خود درمیان بگذارد و... جنگ، در حاشیه ی زندگی اوست. پس زمینه ی زندگی او. پس زمینه ی زندگی اغلب مردم شهر. حبیب نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکند و آنان را از همان صفحات اول داستان «چشم به راه» میبینیم. چشم به راه دایی هادی که به جبهه رفته و مفقود شده. در نگرانیها و پیگیریهای پدربزرگ و مادربزرگ به دنبال خبری از دایی هادی ست که پای مقوله ی «جنگ» به گوشه از زندگی حبیب باز شده است. درحد چند دقیقه یا چندساعت همکلام شدن با پدربزرگ یا مادربزرگ یا خاله. پای جنگ، عراق، اسارت، سیاست، گروههای تروریستی تجزیه طلب مثل کوموله ها و... . البته «دود» نشسته روی برف خیابانها نیز اثری دیگر از «جنگ» و انفجارهای توی شهر است و «کلاس کمک های اولیه»ای که حبیب مجبور به شرکت در آن است و آژیرقرمز و پناه گرفتن هر از گاه. حبیب برای جنگ، یک راوی سوم شخص است! و این یعنی امتیاز بزرگ «بی طرفی» برای داستان!

خواننده، فضاها و پدیده های اجتماعی دهه ی شصت را خیلی نرم و غیرشعاری، بدنبال شخصیتهای اطراف حبیب  میبیند، فی المثل دایی هادی برای حبیب یک قفسه ی کتاب است و خاطره ی یکی دوتا دیالوگ کوتاه،ساده، اما عمیق؛ و الگوی «اول دانشگاه قبول شو بعد برو جبهه»! و یا «خاله مهناز» یک خاله ی جوان عادی ست در نسبت با خواهرزاده ای نوجوان، با روابطی گاه صمیمی و اعتمادآمیز و گاه لجبازانه.اما همواره درحاشیه، از جوان روستایی ساده ای که گه گاه درموقعیتهای مختلف سر راه حبیب سبز میشود و مصرانه و متواضعانه سراغ خاله را میگیرد و یکی دو برخورد خاله با او، خیلی نرم و غیرشعاری با پدیده ی اجتماعیِ «معلمین داوطلب نهضت سوادآموزی در روستاها» مواجه میشویم. که یکی از شاخصه های دهه شصت بوده. و یا با شخصیت «دایی مصطفی» یک رزمنده ی فراتر از بسیجی را میبینیم، یک چریک با دغدغه ها و توانمندیهای خاصتر، با ارتباطات جهانی حتی. با دیدن مادربزرگ و پدربزرگ،ضمن تصویرسازی مختصر و ملموسی از سبک زندگی دو نسل پیشتر از ما، «صبر و ایمان» والدین شهدا را میبینیم که باز هم از مولفه های دهه شصت است. و با شخصیت "پیکر" و برادرزاده ی ساکت و سفیدپوشش، دغدغه های اقلیتهای مذهبی را میبینیم: یهودیهای ایرانی مومن و دعوت اجباری(!) به ارض موعود و... 

اما نویسنده روی این  شخصیتها هیچ پرگویی و قلمبازی ای نمیکند و «فقط در نسبتی که با حبیب دارند» پرده از وجود آنها برمیدارد. یعنی بی هیچ تبلیغات و تشویق و تمجیدی. دایی هادی گم شده؛ پدربزرگ به جستجوی او میرود و مادربزرگ هرشب از حبیب میخواهد رادیو بغداد را برایش بگیرد تا اگر اسرا خود را معرفی کردند... پیکر،فقط بقال سرکوچه است، که خودکاری به حبیب میفروشد یا آمار باز و بسته بودن آرایشگاه و رفت و آمد محبوبش را به او میدهد! و ... خاله موجودیست که وقتهایی که قرار است از روستا بیاید مادربزرگ بفکر تهیه ی غذای مفصلتر می افتد و خانه به اندازه ی یکنفر شلوغتر میشود.  دایی مصطفی هم موجودیست که معمولا برای دلداری دادن به مادربزرگ و قول پیداکردن هادی پیدایش میشود و معمولا وقت رفتن مخ یک نفر را به کار میگیرد برای «مجاب کردن او به جبهه رفتن». (همینجا یکی از مهمترین و مغفولترین ویژگیهای سالهای جنگ رخ مینماید: آیا واقعا "همه"ی مردان کشور، دغدغه ی جنگ و جبهه را داشتند؟!! علیرغم تبلیغات رایج، پاسخ منفیست!) این افراد یا آقای همسایه ی طبقه بالاست، یا پدر حبیب است یا خود حبیب! و این هم یکی از دردسرهای حبیب است! و سوالی که گاهی خودش هم از خودش میپرسد: برای جبهه نرفتن چه بهانه ای بیاورم؟ اصلا واقعا آیا اینها بهانه ست؟ آیا من هم مثل بابام از جبهه میترسم؟ نه! من نمیترسم! فقط میخواهم بعد از کنکور...

و نکته ی کلیدی داستان شاید همینجاست: تو برای نزدیک شدن به جنگ بهانه می آوری و تعلل میکنی، اما «جنگ» برای نزدیک شدن به تو هیچ تعللی نمی ورزد! تو نروی، او می آید و  چنگ می اندازد به تمام داراییهایت، به تمام رویاها و برنامه ها و نقشه هایت. (نحوه ی هنرمندانه ی شروع داستان هم وقتی حبیب «تکه فلز سیاه داغ عجیب»ی را در حیاط خانه پیدا میکند؛ اشاره ای به همین پایان دارد) جنگ، «آواز بلند»یست، بخواهی یا نخواهی، به گوش تو خواهد رسید.

29آبان1392

 

 

 

 


پ.ن.1. مطلب فوق را 29 آبان نوشته م، منتها سیر حوادث جاریه ی سیاسی چنان سریع بود و حرفهای گفتنی چنان زیاد که مجال به نوشتن از امور فرهنگی نمیرسید، ولو اینکه آن گفتنیها را هم ناگفته بگذاریم.

پ.ن.2. حالا که بحث فرهنگ شد، از دو تا فیلمی هم که توفیق تماشایشان در این ایام سکوت نصیب گشت  بگویم بد نیست: اولی استرداد  و دومی تنهای تنهای تنها. اولی با سوژه ای ناب و بکر و خلاقانه و کیفیت ساختی کمنظیر؛ منتها تبلیغاتی نه چندان درخور، و تخریبهایی بعضا بیرحمانه! شخصا بعنوان یک ایرانی، ازینکه داستانی (ولو داستان!) از سرنوشت غرامتهای جنگ جهانی و آسیبی که به کشورم زدند و جبرانی که نکردند بشنوم، خوشحال میشوم،و بعنوان بیننده هم از تماشای فیلمی خوشساخت لذت میبرم. گویا اساتید ایراد حقوقی گرفته بودند که بنظر من بنا نیست یک فیلم داستانی، را معادل یک سند حقوقی تلقی کرده و نقد کنیم. برخی ایرادها هم ناظر به هزینه های فیلم بود که بهرحال بنظرم فی نفسه نباید یک فیلم تاریخی و ملی را از لحاظ هزینه با فیلمهای رایج خانوادگی و دختر-پسری مقایسه کرد.

فیلم دومی را، تنهای تنهای تنها، بیتعارف، در پی تمجیدات آقاسعید و آقاوحید جلیلی کنجکاو شدم که ببینم. علیرغم فرمایش عزیز اولی، تقریبا هیچ ربطی بین حقوق هسته ای ایران با این فیلم ندیدم. سوژه کاملا تکراری بود، سوژه ای اغلب فیلمهای پراحساس «کودک» اروپایی دارند: حکایت رفاقت یک کودک، با یک موجود «بیگانه» و نکوهش این رفاقت توسط بزرگترها. حالا در فیلمهای رایج کذا، این موجود بیگانه، خرس ی، گرگی، بچه دایناسوری، موجود فضایی ای ، آدم کوچولویی چیزی ست؛ و در فیلم آقای عبدیپور، «بچه ی سرمهندس روسی نیروگاه». و البته نفسِ اینکه در ان وانفسای فیلمهای خز و اغلب غیراخلاقی خانوادگی، کسی پیدا بشود و با کودکان فیلم بسازد، جای تجلیل و دست مریزاد دارد. خاصه آنکه کسی پیدا بشود و برای فیلم ساختن قدم از چهارچوب تهران بیرون نهد و با فرهنگ و بازیگران بوشهری کار کند، جای تجلیل دو چندان.

پ.ن.3. رهبر، 19 دی، بعد از مدتها سکوت را شکسته و دیدار عمومی داشتند. اما با تکرار سرخطهای کلی و «نامسموع» قبلی گذراندند: به لبخند دشمن اعتماد نکنید.. توهم نزنید که دشمن ممکن است دست از دشمنی بردارد (و لابد با شما دارای منافع مشترک بشود!-این پرانتز از بنده ست) ... برای پیشرفت و وادارکردن دشمن به عقبنشینی، بر نیروی داخلی تکیه کنید. (دقت:پیشرفت ما با عقبنشینی دشمن رابطه مستقیم داره!  پیشرفت مشترکی بین ما و 5+1 قابل تصور نیست) (آنوقت آقایان دولتی اینچنین تشنه ی تکیه به خارج و وارداتند!)... با شیطان مذاکره میکنیم، اما «برای رفع شرارت او» و نه برای رفاقت با او. (دقت: در نگاه آقا، آمریکا هنوز دشمن است، و علیرغم ایشان، تیم مذاکره کننده آمریکا را متحد «اعتدالگرا»ی خود میبیند!!! و منتقدین داخلی(هرکسی به نقد و بررسی توافقنامه ژنو بپردازد!) را با صهیونیستهای کنگره آمریکا یک کاسه کرده و هردو را بعنوان دشمن «افراطی» قلمداد میکند! (نمردیم و با اسرائیل در یک جبهه قرار گرفتیم!!!) ) نکته زیاد است و حوصله ها اندک. الغرض سکوت آقا خیلی نگرانم میکند ... اینروزها دعا برای سلامتی ایشان فراموشمان نشود.

پ.ن.4. این مطلب وبلاگ سوتک ، طولانیه ولی ارزش خوندن داره، نگاهی عمبق و متفاوت در رمزگشایی از شعارهای دولت: اعتدال، رفرمیسم عملگرا



برچسب‌ها: رمان, جنگ, جامعه, آواز بلند, عزتی پاک
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1392ساعت 2:53  توسط فروزنده  | 

بدیهیه که شکست تلخه.

این روزها تلخم. تلخیم.

 نه بابت انتخابات. که انتخابات شکست نبود. فتح بزرگی بود، به بزرگی تثبیت نظام.

تلخیم، از شکست همه ی تلاشها برای رفع «نفاق» از فضای سیاسی کشور...

 تلخیم از احوال مجلس.

تلخیم از گیردادنهای وسواسگونه ی دیروز

   (که اصرار داشت به هربهانه ای شده، به افتخار «عزل رئیسجمهور» نائل بشه!)

و

سعه صدر و مسامحه ی سخاوتمندانه ی عجیب امروز!

   (بقول یکی از رفقا، اگر خود موسوی و کروبی هم بعنوان وزیر معرفی شده بودند امروز از این مجلس مثلا «اصولگرا» رای آورده بودند!)

برای جلب این رای کلی هم تمجید به ساحت رهبر معظم انقلاب ابراز میفرمودند... البته «برای جلب رای» که احتمالا زحمتهای چرب و شیرین دیگه ای باید میکشیدند، ولی حالا محض حفظ عنوان «اصولگرا»ی آقایان مجلسنشین هم که شده، بالاخره چهارتا شعار ولایی باید داد!

اونایی که دست و بال جهاد سازندگی رو بستند و چپاندند تو وزارت کشاورزی، به اسم «جهادگر» رای آوردند

اونایی که به دغدغه های «اقتصاد بدون نفت»ِ رهبر «لبخند انکار» میزدند، به اسم ستاره ی دولت و منجی نفت، رای آوردند

فکرهای تربیت شده ی سیاست آمریکایی بعنوان سفیر جمهوری اسلامی رای آوردند...

(تمام تکیه ی آقای روحانی و وزیر خارجه شون درمورد سیاست خارجی، تاکید روی «رفتار منطقی با دنیا»ست.  کاش کسی جایی از آقای روحانی میخواست که دقیقا  و مصداقا چند نمونه حرکت «بی منطق» رو مثال بزنند. تا منظورشون روشن بشه. چون هر رفتاری قاعدتا برای خودش منطقی داره.

مثلا منطق آنچه که غربیها بعنوان علم سیاست به خورد آموزندگان میدهند میگه «به زور طرف نگاه کن و متناسب باهاش امتیاز بده یا بگیر» اما منطق اسلام میگه «اگر شما ده نفر مومن صبور باشید، زورتون به صد نفر کافر مجهز به تمام امکانات مادی، میرسه!» و باید دید که منطق خوشآیند آقای روحانی دقیقا چیست؟)


نخواستیم آقایان.. از شما پیروی از خط رهبری نخواستیم.

لطفی کنید و «اسم» آقای ما رو اینقدر روی سیاستورزیهاتون نذارید

 

 



پ.ن.1. این یکی دو ماهه خیلی دارم تمرین «سکوت» میکنم. حرفها هست. حرفها... ولی وقتی طرف «رئیس جمهورمون» باید ساکت موند و سوخت و ساخت. رهبرمون گفت عیبجویی نکنید. رهبرمون گفت..(یه چندخطی درمورد استراتژی جدیدی که آقا از بچه ها خواستن تو افطاری امثال، باید بنویسم. بزودی انشاالله)

بچه ها تو دیدار کذا، از آقا خواستند اعتدال رو معنا کنه. آقا گفتن از خود رئیس جمهور بپرسید. حالا رئیسجمهور اعتدال رو معنا کردند، و بعضی کلمات دیگه رو:

اعتدال= لب مرز حق و باطل = پاک کردن فتنه از حافظه ی تاریخی مردم! = برگرداندن حامیان فتنه و  عناصر امیدبخش دشمن، به قدرت

تخصص = مدرک!(ولو مربوط به 40سال قبل) = شاگرد اول بودن!(برای یک وزیر، مهم این نیست که چقدر توان مدیریتی داره، بل مهم اینه که چندسال شاگرد اول بوده!)

تجربه = مدیران مادام العمر = وزیرانی که از روز اول انقلاب وزیر  و معاون و میزدار بودند تا هنوز!

 

دو حرف از هزاران: اپیدمی دروغ در دولت راستگویان!و بازگشت امیدوارانه ی یک جاسوس در دولت «امید»!


پ.ن.2. خسته نباشید و خداقوت و «قبول باشه» ی اساسی خدمت تک و توک نمایندگان «زنده» ی مجلس، امثال رسایی و نوباوه و ...

از اهالی تلوزیون هم بایست متشکر بود، که چندروزی احوال نمایندگان ملت را به ملت نشون دادند، و قدرت استدلالشون رو! و منطق تصمیمگیری و انتخابشون رو و صداقتشون و ... بلکه دو سال آینده چشمهامونو بیشتر وا کنیم.

پ.ن.3. یه حرف خوبی یکی در دفاع از زنگنه زد: اگر اینهمه اشکال به پرونده های نفتی زمان زنگنه مطرح هست، خب چرا اینهمه سال پیگیری قضایی نکردیدش؟!

تف سربالاست، ولی راست میگن خب. اگر بدنه ی حزب الله، اقلا بدنه ی دانشجویی حزب الله، نه، اقلا تر، بچه های بسیجی دانشکده های نفت و حقوق و ... این چندسال همت کرده بودند و بجای بیانیه های کپی-پیست بی خاصیت سیاسی دادن، یکی ازین پرونده ها رو قوی پیش میبردند، (نه دو تا نشریه ی دانشجویی که دستش به جایی بند نیست و وقتی پا روی دم کلفت صاحبان نفت گذاشت، مدیرمسئولش بازداشت شه و صداشم به جایی نرسه) حالا وضع این نبود!


پ.ن.4. توی مصر ظاهرا با 2-3سال تاخیر، آمریکا داره برنده ی میدان میشه: قدرت به آرامی از مبارک(حامی بینظیر اسرائیل) گرفته شد تا خطری اسرائیل را تهدید نکنه. فعلا حکومت مورد نظر آمریکا مستقر هست. اسم و ظاهر غیر دیکتاتوری هم داره. جنگ داخلی هم برای نابود کردن زیرساختهای کشور و برای «سی سال دیگه زمینگیر کردن انقلابیون» راه افتاده...خدا رحم کنه...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1392ساعت 23:49  توسط فروزنده  | 

اینو چند روز قبل نوشتم، تو یه گروپی که بحث دوستان سر این بود که محمد مرسی و اخوان، باتوجه به مواضع نه چندان انقلابیشون، ارزششو دارن که دربرابر کودتا ازشون حمایت کنیم یا نه..-البته درس پس دادم خدمت اساتید


یکی از اصول و مبناهایی که معمولا از فرط بداهت، مورد توجه مون واقع نمیشه، اصلِ «قانونگرایی»ست
حتی امام هم سال42 اصرار داره که شاه رو به قانون و شرع برگردونند و روی قانون تاکید دارند
دلیلشم همونطور که دوستان اشاره کرده ند اینه که از اولیه ترین ارزشهای ما «استقلال»ه. لازمه ی استقلال اینه که دنیایی که تمام توجیهش برای «سلطه و استعمار» اینه که «شماها شعورتون به اداره ی مستقلانه ی کشورتون نمیرسه. شماها صلاحیت دموکراسی ندارید» (فرمایشات جان لاک) ببینه که ما میتونیم یک حکومت «ازنظر سیاسی مستقل» و «قانونمند» و «متکی به مردم» و «کارآمد» داشته باشیم
اونجوری که بنده ی حقیر از فرمایشات امام و رهبر فهمیدم، موضوع فوق الذکر بمراتب مهمتر و اولیتر از مواضع انقلابی داشتن درمورد فلسطین و...ست.
و درواقع «پیشنیاز»هست.
اگر حکومت باثبات و مردمی و قانونمندی وجود داشته باشه، اولا پیام مهم و اساسی «ما میتوانیم» (ما=جهان سوم. مسلمان) رو به دنیا رسونده و پایه ی استکبار و استعمار رو زده. بعدشم با فرایندهای قانونی و مردمی میشه بمرور زمان اهداف انقلابی رو هم توش پیش برد
الان به انقلاب خودمون دارم فکر میکنم: دو تا دولت «به دلیل ناهماهنگی با اهداف انقلاب مردم» ساقط شدند تو ایران. دولت بازرگان و بنی صدر. و هردو هم دقیقا با فرایند قانونی! اولی خودش استعفا داد و دومی ازش شکایت شد، شکایت پیگیری قضایی شد، مبتنی بر محکومیتهای قضایی، طرح عدم کفایت تو مجلس مطرح شد و با اکثریت آرا تصویب.

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1392ساعت 15:2  توسط فروزنده  | 

(این مطلب، «مقاله»ی سیاسی نیست..وبلاگ خودمه دوس داشتم یه کم حرف دل بنویسم)


اتفاق بزرگی داره می افته این روزها و انگار هیچکس عین خیالش نیست.. اتفاق بزرگ، رفتن بی صدای مردی ه که بعد از 16 سال جرأت کرد به حرفهای حضرت روح الله افتخار کنه!

بعد از 16سالی که زعمای قوم تمام تلاششونو کرده بودند تا این حرفها بی اعتبار شه، مسخره شه، مایه ی شرمساری بشه!  بعد از 16 سال که با جد و جهد، دونه دونه مولودهای مبارک انقلاب اسلامی مردم رو حذف میکردند: جهاد سازندگی، روحیه استکبارستیزی، روحیه ی اسلامخواهی، بسیج، ولایت فقیه، شورای نگهبان، ساده زیستی، ...

«اول ارزشها را كمرنگ ميكنند، بتدريج آنها را محو ميكنند؛ اگر ميدان پيدا كنند، آنها را تبديل به ضدارزش ميكنند؛ اين كارى است كه در دنيا معمول است؛ اين را ما در تاريخ انقلابهاى دنيا مشاهده ميكنيم؛... جبههى مقابل انقلاب و ضدانقلاب، شعارهاى انقلاب را هرگز فراموش نخواهد كرد؛ يعنى ميداند كه در اين روياروئى، در اين هماوردى، آن چيزى كه توانست جبههى انقلاب را پيروز كند و جبههى ضدانقلاب را به هزيمت وادار كند، در درجهى اول اين شعارها بود؛...اين دولت اين شعارها را مطرح كرد، برجسته كرد، سر دست گرفت، به آنها افتخار كرد؛ در مجامع جهانى، احساس شرم از انگيزههاى انقلابى و از اهداف انقلابى و از شيوههاى انقلابى نكرد؛ اين خيلى كار بزرگى بود

چقدر خوبه که حداقل ماه رمضون سری به قرآن بزنیم:

اتفاق بزرگ، رفتن کسیست که بعد از 16 سال جرأت کرد بگه یهود و نصارای دنیا، خیرخواه ما نیستند. به قول قرآن «تا شما رو از دینتون خارج نکنند و تابع اونها نشید، دست از سرتون برنمیدارن»(120بقره)... بقول قرآن «درحالی که بعضی از شما اونا رو دوست دارید، اونا هیچ شما رو دوست ندارند..آرزو دارن شری به شما برسه و اگر خیری به شما رسید عصبانی میشن» (118تا120 آل عمران) ...

و به قولهای فراوان قرآن، که 16سال سیاستمداران، ساحت سیاست را ازین قولها و حقیقتها جدا می پنداشتند!

بگذار همه ی زورشون رو  بزنن دکتر تا اثبات کنن تو ضدولایت فقیه بودی! ما که یادمون نرفته! تو نه هیچ وقت خودتو همتراز رهبری فرض کردی! نه هیچ وقت تئوری ولایت فقیه رو ناقضِ دموکراسی دونستی!

ما که دیدیم هیچ دوره ای به اندازه ی این8سال دستگاه اجرا با دغدغه ها و هدایتهای رهبری و اهداف انقلاب سازگارتر نبود. ما که دیدیم رهبر، خاطرجمع از اینکه دولت و ملت و نخبگان «می فهمند»، روز به روز و سال به سال «قدمهای بعدی»کشور رو به سمت الگوی نمونه ی اسلامی شدن مطرح میکردن و نشون میدادن. از سال 84، 85 رهبر شروع کردند به قله ها رو نشون دادن..چون پای رفتن و خسته نشدن دیدند تو دولت تو...

ما که یادمونه 16سال، رهبر هر روز میبایست به شبهه افکنیهای تازه ی حضرات جواب میدادند! سال به سال میگذشت و اسم سالها از «اصول دین» اونورتر نمیرفت! نمیگذاشتند، بدنه همراه نبود! بدنه ی اجرا همین به امامت امام علی و امام حسین ایمان می آورد و میپذیرفت که باید «پاسخگو» هم باشه! و میپذیرفت که «خدمت رسان» هم باید باشه، کلی هنر کرده بود... تو ضدولایت فقیه بودی، چون عادت نداشتی برای توجیه خرابکاریهات از آقا مایه بگذاری...راست میگن..

بگذار اینها بابت اخم و تخم اربابانشان، نگران «احترام پاسپورت ایرانی»باشند، ما عزت و احترام ایرانی اسلامی مان را با فتح الفتوح منطق و حقانیت تو، توی دانشگاه کلمبیا  دیدیم..

بگذار به هاله ی نور گفته یا نگفته ی تو بخندن دکتر... برای قضاوت تاریخ همین بس که هیچ «هاله ی قدرت»ی دور تو نبود، که اعلام کنه «فقط مدیر کل به بالا ها حق نزدیک شدن دارند!».. هیچ هاله ی نورانی و الکتیریکی و مغناطیسی و اقتصادی و سیاسی ای دور و بر تو نبود که پیرمرد روستایی رو موقع حرف زدن با تو به لکنت بندازه...

بگذار تلاششونو بکنن دکتر تا جابندازن «دولت تو از زیر بوته عمل اومده بود»! «اصالت نداشت»!

بگذار سوابقشان را برای ملت لیست کنند که از روز اول انقلاب اسلامی مردم، همزاد میزهای قدرت بودند و اصیلند و صلاحیتدار! و اهل! و شایسته و سالار...ما که فراموش نکردیم تا قبل از اومدن تو ، جرأت نداشتند اسم امام خمینی رو هم بیارن، که نکنه از چشم طرفدارهاشون بیفتند! ما که یادمون نرفته از خبرنگار سی ان ان بابت «مرگ بر آمریکا»گفتنِ ما معذرت خواهی کردن..ما که یادمون نرفته...

بماند..

هنوز دانشگاههای همون آمریکا، تو کفِ عملیات فنی مهندسی والفجر8 مونده ند، هنوز در حیرت مونده ند که چطور طی 7-8سال، با حداقل بودجه، برق و آب و جاده و امکانات بهداشتی و توسعه به دورترین روستاهای کشور رسید؟!...  و این آقایان تا جنگ تموم شد، اون حماسه سازهای عرصه ی «علم نافع» رو خونه نشین کردن و برای «توسعه» دست به دامن «بانک جهانی» و «وام»هاش شدند.. و هنوز هم به این کرده ی خود افتخار میکنن و همچون فتح الفتوحی میگن «ما موفق شدیم وام بگیریم»!!! اینقدر درک نیست که این وام گرفتن به نفع کی بوده و به ضرر کی؟!

چه به موقع یادمون انداختی دکتر که «ما میتوانیم»! ما، خودمون، بی کمک بیگانه...امام مون هم همینو میگفت. میگفت ما نیازی به رابطه با اروپا و صاحبین بازارمشترک و... نداریم.

 همین هم بود. ما تحریم بودیم، بدون کمک اروپا، که تانک و موشک و زیردریایی ساختیم. تحریم بودیم که سانتریفیوژ، تحریم بودیم که گوسفند شبیه سازی کردیم، تحریم بودیم که میمون فرستادیم فضا، تحریم بودیم که امکانات رفاهی تا صعب العبورترین و دورترین نقاط بردیم. تحریم بودیم که این رشد علمی و...

 امام ما گفت «ما در جنگ نشان دادیم که میتوانیم روی پای خودمان بایستیم» حضرات مسئول 16 ساله تاریخ جنگ رو به آهن اسقاطی فروختند، تئوری جنگ رو به اسم خشونت محکوم کردند و آدمهایی که اثبات کرده بودند میتوانیم روی پای خودمان بایستیم و دو ابرقدرت شرق و غرب رو به زانو دربیاریم، کنج خونه..

تو میری دکتر. میری و تو خونه ی خودت، تو نارمک، نفس راحتی میکشی بعد از اینهمه دوندگی بی وقفه، نفس راحتی ازین همه کارشکنی هرروزه ی دم کلفتهای بازار طلا و ارز و مسکن و دارو و مواد عذایی و... که «برای تو» هر روز ماجرای تازه ای داشتند که رو کنن! باور نمیکنی؟! بیا ببین! همین حرف رفتن شما شده، بازار «خودبخود» داره به سمت ارزونی میره!!! خوبخود خود به خود ها! مشکل از تو بود که اقتصاد بلد نبودی که سیاستمدار مادرزادی نبودی، که بلد نبودی چطور باید «دست نامرئی بازار» رو به گرمی فشرد و جیب نامرئیش را پر کرد تا رام و سربراه و «متعادل» بشه!

 

سر به زیر اومدی دکتر و سر به زیر میری! یادمون نرفته سرتو فقط نیویورک که میرفتی با افتخار بالا میگرفتی، به این که نماینده ی ملت ایران بودی، نماینده ی انقلاب اسلامی بودی افتخار میکردی دکتر.  میری و می آیند همانها که قبل تو بودند که بعکس تو بودند.. اصلا چه معنی داره رئیس جمهور سربه زیر؟! که هر بچه ی 4-5ساله ای بتونه جوک براش بسازه و هر دانشجوی ترم اولی ای منتقد سیاستهای کلان دولت بشه.. رئیس جمهور باید اصلا سرش بطور فیزیکی همون بالا قفل باشه! فقط گاهی که لازم شد تو صحن سازمان ملل از «گفتگوی گرگ و بره» دفاع کنه، گردنش با زاویه ای قابلیت خم شدن داشته باشه!

 

پاک دست اومدی دکتر، پاک دست هم میری. خیلیها خیلی زورها زدند تا یه پرونده اقتصادی برات باز کنن، اما این آخری آقای ما به تو و هر دو تا دولت مدالی داد که به هیچ دولتی پیش ازین نداده: این دو دولت، برخلاف رایج دولتمردان جهان، «هیچی برای خودش نخواست»...

«همهى كسانى كه ميخواهند دربارهى دولتها، دربارهى كابينهها، دربارهى رؤساى جمهور قضاوت كنند - چه پيش خودشان، چه در منظر عموم - و نظرى بدهند، خوب است به اين نكته هم توجه كنند: حجم كار بالا و تلاش خستگىناپذير و اعراض از آسايشها و آسودگىها و امتيازاتى كه معمولاً مسئولان كشورها در دنيا دارند؛ استراحت ميكنند، تفريح ميروند، امتياز ميگيرند؛ اينها را نخواستن، نديدن، طلب نكردن، امتياز بزرگى است كه اين دولت بحمدالله از اين امتياز برخوردار بود

میری دکتر و رهبر نگرانند از شعارهای انقلاب، که تو با افتخار سر دست گرفتی و به مستضعفین عالم ، به توده هایی که ثروت انبوه آمریکا از خون دل اوناست، دلگرمی دادی، دوباره فراموش شه، دوباره انکار شه، دوباره «مایه ی سرشکستگی» پیش یهود و نصارا قلمداد شه...که دوباره وزیر ارشادی که دفتر روزنامه ها رو پایگاه دشمن کنه برا حمله ی هرروزه به عقاید ملت، و نهایتا سر از آمریکا دربیاره..

میری و میمونیم پای نگرانیهای آقا..

میری دکتر و شرمنده ایم؛ از کم گذاشتنمون برا تبیین راه تو، راه تو که نه، راه امام، راه رهبر، راه پدرها و مادرهای خودمون، راه انقلاب اسلامی مردمی 57...

 

تکمله ی یکی از خواننده های محترم وبلاگ:


...ميری دکتر و بعد از این مجلس نفس راحتی خواهد کشید
میری تا با رفتنت که تنها عنصر وحدت شکن نظام بودی وحدت به جامعه برگرده ( ودیدیم که چه زود بعد از انتخابات برگشت)
میری دکتر و خیال خودعمار پندارهای بصیر ما بعد از این راحت است
میری و همه انحراف های خود را با خود میبری و ریل ارزشها رو که 8 سال منحرف شده بود به جاده اصلی برمیگردونی
میری و احمد توکلی ها و علی مطهری ها و برادران لاریجانی ها و زاکانی ها و حسین شریعتمداری ها و رضا سراج ها و برادران طائب ها و ذوالنورها و نبویان ها و مراجع تقلید و.... خوشحال میشوند
میری دکتر تا همه اصولگرایان شب راحتی را به استراحت بپردازند
میری تا سردمداران کفر و نفاق و روسای امریکا و اروپا و اسرائیل از فریادهای تو نفس راحتی بکشند....


دکتر عزیز میری و بغض عدالتخواهان جهان را با خود فرو میبری
میری تا مستضعفین و پابرهنگان آرزوی دیدار با رئیس کشورشان و آرزوی نوازش شدن را به گور ببرند

دکتر میروی و اشک ما رو در میاری ....

 

 

پ.ن. خدا رو شاکرم که بابت رایی که سال84 و 88 دادم، و بابت خطوطی که نوشتم و مینویسم، نه سیب زمینی ای از کسی دریافت کرده م، نه صله ای نه رانتی نه میزی تو اداره ای نه کرسی ای تو دانشگاهی.. خدا رو شاکرم که هنوز سیاستم تابع دیانتمه نه منافع شخصی..

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1392ساعت 17:23  توسط فروزنده  | 

سال 87 یا 86 بود که رهبر درتوصیف اهداف انقلاب اسلامی، اشاره کردند به این بحث سید قطب که «بهترین تبلیغ برای اسلام آن است که ما یک جامعه و حکومت کوچک اسلامی بعنوان "نمونه" بسازیم. مثلا در یک جزیره ای؛ تا دنیا آن را ببیند و مقایسه کند و قضاوت کند..» از آن موقع، با این سوال درگیر بودم:

«قبول. اما ایران 70میلیونی با طیفها و جهانبینیها و سلیقه های سیاسی متنوع، که آن جزیره ی ایزوله ای نیست که بتوان بعنوان نمونه ی تمدن اسلامی به دنیا ارائه ش کرد!» اگر بناست ایران، نمونه ی تمدن ایدئال اسلامی بشود، تکلیف اقلیتهای دینی و مذهبی ایرانی چیست؟ (حال آنکه آنان هم برای اشاعه ی دین و مذهب خود مشغول به کارند!) اصلا تکلیف اینهمه شیعه ی غیرمعتقد به تمدن اسلامی چیست؟! اینهمه شیعه که مثل باقی مردم دنیا، «جهانی» (بخوانید آمریکایی) زندگی و فکر میکنند. شیعه هایی که اصلا حکومتحاضر را شیعه نمیدانند! و...آیا بناست جامعهی ایدآل اسلامی، مثل مثلا جامعه ی ایدئال صهیونیستها، یا کمونیستها، همه ی آحاد مردم و شهروندهایش، مومنین مخلص معتقد به مبانی نظام باشند؟

انتخابات امسال خیلی حرفها داشت. نه فقط هم در نتیجه ی نهاییش، در تمام طول مدت تبلیغات، کامنتهای زیادی ذیل این سوال برایم میگذاشت.بعضی را نوشتم اینجا و بعضی را نه. اما جواب آخر سوالم را باز هم امام خامنه ای دادند:

«ما به مردم عزيزمان عرض كرديم كه خب مردم نظامشان را دوست ميدارند، مىآيند رأى ميدهند؛ اما اگر احياناً كسى هم هست كه با نظام اسلامى خيلى دل صافى ندارد، اما براى كشورِ خودش و منافع كشور اهميت قائل است، او هم بيايد. لابد بعضىها از اين مجموعه بودند و آمدند. اين نشاندهندهى چيست؟ نشاندهندهى اين است كه حتّى كسانى كه طرفدار نظام هم نيستند، به نظام اعتماد دارند؛ آنها هم ميدانند كه نظام جمهورى اسلامى منافع كشور را و عزت ملى را ميتواند حفظ كند و از آن دفاع كند. »

« معناى حضور مردم اين بود كه به سرنوشت كشور علاقهمندند؛ به نظام جمهورى اسلامى، كه اين انتخابات جزو اركان و متون آن است، علاقهمندند؛ به دستگاههاى برگزاركنندهى انتخابات - چه مجرى، چه ناظر - اعتماد دارند و اميدوار به حركت مستمرِ پيشروندهى كشورند. اين مسئلهى اعتماد، نكتهى بسيار مهمى است. »

حکایت ، حکایت «اعتماد به نظام» است. اعتماد به کارآمدی نظام (در برابر آلترناتیوهای دیگر) و اعتماد به اثرگذاری رای مردم در این نظام، اعتماد به اینکه نظام اسلامی از رای مردم حمایت کرده، آنرا تحریف نمیکند و شخص دلخواه مردم را بعنوان ریاست قوه مجریه میپذیرد. ولو اینکه با شخص اول کشور دچاز تعارض دیدگاههایی هم باشد! چنین مردمسالاری ای در تمام دنیا نظیر ندارد. نه در اروپا و آمریکا نه در کشورهای به اصطلاح اسلامی، نه هیچ جا.

و اعتماد به اینکه حضور این نظام اسلامی ست که حافظ امنیت ملت است. ملت با هر سلیقه و عقدیه ی سیاسی و مذهبی و فرهنگی ای که باشند. ماجرا همان ماجرای محکوم بودن کشیدن خلخال از پای زن یهودی، در حکومت اسلامی و شیعه ی علوی ست!

قرار نیست که در کشور نمونه ی اسلامی، تمام مردم معتقد به مبانی نظام باشند (در گوشی!: حتی نیازی نیست که کارکنان دولت هم معتقد به مبانی نظام باشند، با وجود گزینشهای مضحکی که مشهور است!)

بلکه قرار است در کشور نمونه ی اسلامی، هرکس با هر عقیده ای، امنیتش توسط نظام اسلامی حفظ شود. (امنیت با تمام شئونش: امنیت جانی، مالی، روانی، و..)

این میشود که مولوی کرد سنی هم که اساسا تئوری «ولایت فقیه» را (که از فقه شیعی در آمده) قبول ندارد، عضو مجلس خبرگان شده و در کشف  و نظارت بر ولی فقیه مشارکت میکند! چون دیده است که این نظام و این ولی فقیه است که حافظ او و هم مسلکهایش هم هست.

این البته احتمالا «آخر جواب» نیست. بلکه تازه ب ِ بسم الله است برای یک سلسله مطالعه و تامل بیشتر در مورد پدیده ی «جامعه اسلامی و جایگاه مردم با سلایق متنوع در آن» انشاالله...


پ.ن. 1 . در همین سخنرانی رهبر بحثهای جالب توجه دیگری هم مطرح کردند،هرچند اصلا خوشم نمیاد برای  حرفهای خودم، شاهد از حرفهای رهبر پیا کنم، ولی اینبار برای ثبت در حافظه ی تاریخیمون:

درمورد اقلیت نجیب:يك نكتهى ديگرى كه در اين انتخابات به نظر بنده برجسته بود و جا دارد كه انسان خدا را شكر كند، اين بود كه بعد از انتخابات، نامزدهاى مختلف با نجابت و قانونپذيرى در اين قضيه عمل كردند و واكنش نشان دادند؛ اين خيلى چيز مهمى است....اين است كه كام مردم را شيرين ميكند، اين است كه موجب ميشود مردم احساس كنند موفقيت به دست آوردهاند. حالا اگر بدقلقى نشان ميدادند، در اين قضايا رفتار نانجيبانه ميكردند، يك چيزى را بهانه ميكردند، دعوائى راه مىانداختند - كه دعوا را به هر بهانهاى ميشود راه انداخت - كام مردم تلخ ميشد. اينكه ما بارها و به تكرار از حوادث سال ۸۸ شكايت كرديم، گله كرديم، انتقاد كرديم، به خاطر اين است....آن چهرهى سياسىاى كه با نجابت، با قانونمدارى در قضايا برخورد ميكند، مردم از او خوششان مىآيد.

درمورد فحش دادن افراطی به دولت کنونی: من در مورد اظهاراتى هم كه نامزدهاى محترم در تلويزيون كردند -  قبل از انتخابات عرض كردم - عرايضى دارم؛ فعلاً خيلى مجال نيست انسان تفاصيل را بگويد؛ ليكن يكى از حرفهاى ما همين است. بله، نقاط ضعفى وجود دارد، اما نقاط قوّت را هم بايد ديد. دولت كنونى هم نقاط قوّت فراوانى دارد، گيرم نقاط ضعفى هم وجود دارد. كدامِ ما در كار كردمان، در عملمان، نقطهى ضعف نداريم؟ نقاط قوّت را هم بايد ديد. كارهاى مهمى در كشور انجام گرفته است. خدماتى كه شده، كارهاى زيربنائىاى كه انجام گرفته،

درمورد منطقی و قابل دفاع بودن مذاکرات هسته ای زمان جلیلی (در رد ادعاهای روحانی و ولایتی و رضایی): حل مسئلهى هستهاى جمهورى اسلامى، به حسب طبيعت خود، از جملهى كارهاى سهل و آسان و روان است؛ اما وقتى طرف مقابل مايل نيست اين قضيه حل شود، خب بله همين جور ميشود كه ملاحظه ميكنيد.

 بنابراين اين را بايد توجه داشته باشند؛ جمهورى اسلامى در قضيهى هستهاى، هم قانونى عمل كرده است، هم شفاف عمل كرده است، هم از لحاظ استدلالى، منطقى عمل كرده است؛ منتها اين يك نقطهاى است كه براى فشار بر جمهورى اسلامى اين را مناسب دانستهاند. اگر اين هم نباشد، يك قضيهى ديگرى را براى فشار مطرح ميكنند. هدف، تهديد است؛ هدف، فشار است؛ هدف، خسته كردن است.

درمورد سخت تر شدن کار انتخابات بواسطه همزمانی با انتخابات شوراها و احتمال بالا رفتن تخلف به این واسطه:
 يك نكتهى ديگرى كه در اين انتخابات بود و غالباً مورد غفلت قرار ميگيرد، اين است كه اين انتخابات، انتخابات رياست جمهورى و انتخابات شوراها با هم بود. انتخابات رياست جمهورى در بسيارى از كشورها با درگيرى و مخاصمه و دعوا و كتككارى و احياناً خونريزى انجام ميگيرد. انتخابات شوراها در مناطق دوردست، از انتخابات رياست جمهورى هم از اين جهت حساستر است. در فلان روستا، در فلان شهر كوچك، بين دو طايفه، بين بالاى ده و پائين ده، بين گروههاى مختلف در يك روستا يا يك شهر كوچك، امكان درگيرى و امكان مخالفت وجود دارد. در اين كشور وسيع، در اين خاك پهناور، در اين دهها هزار شهر و روستا در سراسر كشور، يك حادثه كه نشاندهندهى ناامنى در اين كشور باشد، اتفاق نيفتاد و گزارش نشد. اين چيز كوچكى است؟


تکلیف نهایی هم: انتقاد کردن و اعتراض کردن آسان است. کار سخت است. اداره ی اجرایی کشور سخت است. نمیگوییم انتقاد نکنیدف ما هنر آن است که بیایی کمک کنی به دولت جدید!( نقل به مضمون) و این هنر بزرگی میخواد که با دیدگاههای مدیریتی کسی موافق نباشی، اما بخاطر حل مشکلات مردم، بیای و کمکش کنی، بجای اینکه آرزوت باشه که یه سوتی بده تا زود بزرگش کنی و باهاش اثبات کنی که اینا ناکارآمدند، دل بدی و کمک کنی تا ولو به اسم همین دولت تمام بشه و افتخارش به حساب اینا بیاد، ولی درد مردم و کشور درمان شه..

انشاالله که  خدا کمک کنه و اقلیت نجیب، اینجا هم نجابت از خود نشون میدن و اجابت میکنند  دعوت رهبر را . و آنچه این 8سال با احمدینژاد  کردند، را ما با روحانی نخواهیم کرد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1392ساعت 3:1  توسط فروزنده  | 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

بسم الله الرحمن الرحیم

-         جمعه سر صندوق بودم، بعنوان «میرزابنویس»! هیأت اجرایی. این نکته ی جالبیست که بقول میرحسین موسوی دهه 60، انتخابات ما را چه در اجرا و چه در نظارت، «خودِ مردم» اداره میکنند. وجود «نیروهای داوطلب»، برای جمع کردن نظر مردم درمورد آینده ی کشور، بنظرم پدیده ی قشنگیست. نمیدانم خاص ایران هست یا سایر کشورها هم انتخاباتشان اینطوری برگزار میشود، اما با روحیات ما ایرانیها که خیلی هماهنگ است! اینکه خواستم هیات اجرایی باشم هم ، چون احساس کردم «مردمی»تر است، ناظرین عزیز هم هرچند دقیقا خود مردم داوطلبند، اما اقلا یک شرط «حسن شهرت» و تلویحا «مذهبی بودن» و... دارند؛ منتها هیأت اجرایی ها حتی همینقدر پیششرط هم ندارند. هرکسی دوست داشت اعلام داوطلب بودن به فرمانداری میکند و...

محال بودن تقلب گسترده

ضمنا میخواستم «محال بودن تقلب گسترده» را نیز از نزدیک ببینم (لیطمئنّ قلبی!) توی این سیستم «مردمی» تقلب گسترده محال است، چه در گذشته چه حال چه آینده! چون افراد مجری و ناظر چه بسا تازه در همین یک هفته ی دم انتخابات با یکدیگر آشنا میشوند، سلایق سیاسی متنوعی دارند، و ابدا امکان هماهنگی و همدستی میانشان نیست. خالی بودن هرصندوق پیش از پلمپ شدن، پلمپ شدن صندوق، باز شدن صندوق، شمارش آراء، دوباره داخل صندوق قرار دادن آراء و صورت جلسه و حتی تعرفه های اضافی، و دوباره پلمپ شدن صندوق، و...همه و همه در حضور و با گواهی تمامی این افراد متنوع انجام میشود. هر تعرفه ی رأی تا مهر شود و مشخصات رای دهنده در آن وارد شود و برود داخل صندوق بیفتد، از زیر دست و چشم چندنفر آدم با سلایق متنوع عبور میکند! حتی برگه های تعرفه ی اضافی، درحضور همه ی این افراد متنوع، با پانچ سوراخ میشوند و تعداد دقیقشان درصورت جلسه نوشته میشود. تازه نماینده های کاندیداها هم درتمام این مدت هستند و نظارت دارند. (البته متخلف و متقلب هم بهرحال درپی راههای جدیدتر برای کار خودش هست، و گاهی موفق میشود و گاهی هم نه، توسط ناظرین یا خود مجریان شناسایی شده و با او برخورد میشود، مانند چند مورد شناسنامه ی جعلی که ما داشتیم و ناظرین محترم کشفشان کردند. یا اینکه دم درب شعبه، دعوایی شد و نیروی انتظامی کسی رابا بیست شناسنامه ی جعلی دستگیر کرد و... اما تقلب هماهنگ و گسترده، نه، ممکن نیست.ما، تیم اجرایی و نظارت، حتی وقت نداشتیم که نظر یکدیگر را در مورد کاندیداها بپرسیم! نمیدانستیم کی با کی ست؟! بعضیها تا آخر فکر میکردند رای من روحانی است! چون اولین کسی بودم که برای شمردن رأیهاش داوطلب شدم!)

ضمناتر(!) در چنین روز حساس و پر استرسی، درخانه نشستن و منتظر ماندن واقعا سخت و طاقتفرساست!

 

تجربه ی ملی فکر کردن!

تجربه ی خیلی خوبی بود، من ی که از دو ماه قبل، تا همین دیشب، چنان گرم انتخابات بودم که وقت دوتا مصاحبه ی دکترام هم یادم رفت! و  چنان اصراری در روشن کردن کاندیدای اصلح داشتم که برای مجاب کردن1 حتی نفر هم حاضر بودم کلی تلاش کنم و بگردم و بخوانم و بنویسم و استدلال کنم و... ، حالا کاندیدای خودم را کاملا فراموش کرده بودم، و تمام دغدغه م این بود که مردم (هر رأیی که دارند) توی صف کمتر معطل شوند، و تعرفه ها (هر اسمی که قرار است توی آنها نوشته شود) بدون خطا و خط خوردگی نوشته شود، و مهرخورده باشد(چون تعرفه ی بدون مهر، باطل است، مال هرکاندیدایی که باشد!) و با وجود آن حجم زیاد کار و بیخوابی بیست و چهار ساعته، با مردم (هر رایی که دارند!) بد اخلاقی نکنم! ازهشت صبح تا دوازده و نیم شب، مثل چشمام مراقب تعرفه ها بودم(!) بی توجه به اینکه قرار است به کدام کاندیدا تعلق بگیرد! خلاصه، منِ فروزنده، که دو ماه تمام زندگیم تعطیل بود برای تحقیق و تأمل و بحث و معرفی آقا سعید، و این یک هفته ی آخر در چه شرایطی حاضر شده بودم برم دکترجلیلی رو تبلیغ کنم! و...، واقعا از ساعت 8 تا ساعت دوازده و نیم شب، یک ثانیه هم به جلیلی فکر نکردم! شاید برای همین هم آراء را که شمردیم، و دیدیم روحانی رسما4برابر هرکدوم از قالیباف و ولایتی و جلیلی رأی دارد، و همه تعجب کرده بودند (با هر سلیقه ی سیاسی ای که داشتن!) ، من واقعا هیچ احساس خاصی نداشتم! –خلاصه تجربه ی «ملی فکر کردن» و «جدا شدن از تشخیص و رأی شخصی» خوبی بود. لازم داشتم.

 

اما درمورد رأی روحانی:

اولا باید بگویم که ازین انتخاب ابدا ناراحت نیستم، بلکه خیلی هم خوشحالم. عمیقا خوشحال. به چند دلیل:

1.       این انتخابات و این انتخاب، ظرفیت بالای «مردمسالاری» را در نظام ما به همه نشان داد. به همه نشان داد که انتخابات در ایران مهندسی شده نیست. آزاد است. سالم است. منتقدترین کاندیدا به دولت حاضر، برنده ی انتخاباتی میشود که خود این دولت برگزار کرده! این یعنی هم دولت و هم شورای نگهبان، بواقع امین رای مردمند.

این پیام بزرگیست هم برای آن دسته از مردم خودمان که اتهام تقلب را (آنهم11میلیونی!) باور کرده بودند و هم برای دشمنان خارجی که ماههاست، بلکه سالهاست در بوق عدم آزادی در ایران میدمند. و هم برای دوستان خارجی(مثل حزب الله و حماس و..) که امید بگیرند و اطمینان ، و هم برای بی طرفهای خارجی که ببینند الگوی جمهوری اسلامی چنین ظرفیتی دارد. این البته اولین باری نیست که چنین اتفاقی افتاده! احمدینژاد هم از صندوقهای دولت خاتمی بیرون آمد، خود خاتمی هم سال 76 به همین وضع. اما خب چون حافظه ی دنیا کوتاه مدت است و اغوای اغواگران رسانه ای غالب است،بروز دوباره ی این ظرفیت جای شکر دارد.

بابت این پیروزی بزرگ، باید از هر 8کاندیدا تشکر کرد، و بیش از همه از شورای نگهبان که با سعه صدرش هم روحانی را تا روز آخر تایید کرد و تحت تاثیر اعتراضات و جوسازیهای برخی رسانه ها قرار نگرفت و هم آراء او را با دقتِ 250هزارتایی مورد تایید و حفاظت قرار داد، و هم از صدا و سیما که اینچنین فرصت برابری برای معرفی تمام کاندیداها درنظر گرفت. واقعا امثال حرفهای اقای روحانی را (زیر سوال بردن روند مذاکرات هسته ای، و دیپلماسی نظام و..) از رسانه ی ملی شنیدن  بیسابقه بود. انشاالله این عدالت و سعه ی صدر صدا و سیما گام بزرگی باشد به سمت واقعا رسانه ی «ملی» شدن.

(من بشخصه ازین بابت واقعا احساس سبکی میکنم که بالاخره تهمت ناجوانمردانه و سنگین تقلب و عدم آزادی انتخابات از دوش نظامی که بهش اعتقاد دارم و دولتی که بهش رای داده بودم، برداشته شد.)

2.       با وجود کاندیداهای متنوع، یک مردمشناسی خوبی میتواند از نتیجه ی این انتخابات حاصل شود. این اتفاق سال 84 نیفتاد. چون کاندیداها اینچنین برای عموم مردم معرفی نشده بودند. کاندیداهای 84 هنوز هم مجموعه هایی از پوستر و شعار بودند، شناختن ایده ها و اندیشه های هرکدام مقدور بود، اما نه به این سادگی امسال! یادم هست وسط امتحانات میانترم و پایانترم، آواره ی این ستاد و آن حزب و خانه ی فلان منتقد و دفتر آنیکی صاحبنظر و... بودم و چقدر جدول کشیدم و بالا بردم و پایین آوردم تا بین 4تانامزد به اصطلاح اصولگرا بعلاوه ی هاشمی، اصلح را انتخاب کنم! خب، واقعا اینهمه جستجو برای همه ی آحاد کشور مقدور نبود.

 سال 88 هم باز این مردمشناسی نمیتوانست حاصل شود، بدلیل «دو قطبی» شدن انتخابات . خیلی خیلی از افرادی که به احمدینژاد رای دادند، به چیزی غیر از اندیشه های او رای دادند، و فقط از ترس میرحسین به او رای دادند، و خیلیهایی که به موسوی رای دادند هم متقابلا، برای رای ندادن به احمدینژاد..اما امسال 8تا (6تا!) کاندیدا داشتیم که «هرکس میخواست بشناسدشان» براحتی میتوانست تلوزیون را روشن کند و بشناسدشان!  تنها زحمتی که لازم بود مردم بکشند، چندساعت وقت خالی کردن و پای تلوزیون نشستن(در خانه خودشان، یا در محل کارشان یا ترمینال و فرودگاه و..هرجا!) بود. یعنی کافی بود آدم اراده کند که درقبال رایش احساس مسئولیت کند.

 

3.       اما همه چیز این انتخابات هم بنظر من آنقدر خوب و خوشحال کننده نبود، قسمت بد ماجرا، این بود که باوجود این سهولتِ شناختن کاندیداها، باز هم جمعیت قابل ملاحظه ای از کشور، چنین وقتی را نگذاشتند و چنین احساس مسئولیتی نکردند. تا سه روز مانده به انتخابات، هنوز در بسیاری محافل مذهبی یا عمومی که میرفتیم، میگفتند «همه ی کاندیداها خوبند! همه را شورای نگهبان تایید کرده. روی شخص خاصی نباید نظر داشته باشیم»! کلمه حق یراد بهاالباطل! این حرف درستِ رهبر و تاکید درست صدا و سیما بر «خوب بودن و صالح بودن حداقلی همه کاندیداها» باعث شده بود خیلی ها اصلا احساس دغدغه ای برای انتخاب نداشته باشند! گویی قرار است اسم هر 8نفر، (یا اسم هر چهارنفر اصولگرا) را توی برگه رایشان بنویسند. اینطور اکراه داشتند عموم مردم از بحث روی تفاوتها و تمایزهای کاندیداها.

ضمنا همزمانی با امتحانات دانشجویان(که میانسان آدمهای تبیینکننده و شفافکننده زیادند) و بدتر از آن همزمانی با انتخابات شورای شهر هم به بی رونقی بازار «تحقیق» در انتخابات ریاست جمهوری بیشتر دامن میزد. چون انتخابات شوراها متاسفانه خیلی قومی و قبیله ای فامیلی برگزار میشود، هزینه های زیاد، به فامیل و هم محله ای رای دادن و برای او تبلیغات کردن، و درنتیجه تبلیغات بی محتوا و «چشم پرکن» و... در شهرهای کوچکتر انتخابات ریاست جمهوری را که نیاز به تامل و نگاه ملی و جهانی (و نه فامیلی!) دارد را کمرنگ میکرد.

آقای روحانی، به هر دلیل و بهرطریق که رأی مردم را جلب کرده باشد، بهرحال عنقریب رئیس جمهور ماست و منتخب ملت و مورد احترام، اما بد نیست واقعا روی این دلیلها و طریقها آدم تامل کند. برای من ، بعنوان یک تحلیلگر(!)، مهم است که «منطق انتخاب مردمم» را بشناسم. روحانی چه چیزی داشت که مردم به او رای دادند؟ چه نکته ی خاصی در آقای روحانی موجب جلب توجه مردم شد؟ وقتی به گفتگوهای تلوزیونی او نگاه میکنیم، فقط چند سرخط را میشود در بحثهای ایشان دنبال کرد: «تاکید بر آزادی احزاب»، «تاکید بر قدرت گرفتن انجمنهای صنفی»،  «تاکید بر توریسم بعنوان بهترین راه اشتغالزایی» (یعنی از فردا بنده با فوق لیسانسم باید برم دم درب شهر باستانی "بیشاپور"، بلیط بفروشم به توریستها و "شاغل" بشم؟!)  و «تاکید بر حمایت دو رئیس جمهور قبل از احمدینژاد»!!! آقای عارف، فقط حمایت خاتمی را داشت و آقای ولایتی افتخار همراهی16ساله با هاشمی را، ولی هیچکدام پیروز عرصه نشدند! سال 84 هم لاریجانی و معین به همین شکل «حزبی» وارد شدند و رای خیلی خیلی پایینی آوردند.

آقای عارف و آقای ولایتی «حزبی» وارد انتخابات شدند، و کنار رفتن اولی و رای خیلی خیلی پایین دومی برای چندمین بار نشان داد که «مردم ایران حزب توی کتشان نمیرود» و این حقیقت مبارکیست. این که مردم میخواهند خودشان انتخاب کنند. ولو اینکه سلیقه ای انتخاب کنند. پس 18میلیون رأی آقای روحانی، بمعنی  18میلیون اصلاحطلب نیست!  

آقای رضایی با تاکید بر «برنامه»داشتن وارد شد، و البته رشد رأی ایشان هم نسبت به دوره های قبل ، پیامهای خوب زیادی دارد. اما «عموم و اکثریت جامعه» ظاهرا دنبال «برنامه» هم نبودند.

(درمورد جلیلی، در قسمت «نمره ی خودم در انتخابات» توضیح عرض میکنم، که اصلا بنا بر جذب اکثریت نداشت.)

آقای قالیباف هم که از جذابیتهای متنوعی برخوردار بودند، پرشور سخن گفتن، توأمان هم از انقلاب و اسلام و جهاد گفتن و هم از آشتی و اعتدال، پشتوانه ی «کارنامه ی عملیاتی تهران»، لبخند و شعف دائمی، جذابیتهای ظاهری و فیلم و پوسترهای هنرمندانه و حامیان مردمی(خداداد عزیزی و حاج آقا شهاب مرادی و.. –مقایسه با نخبگان حامی جلیلی که همان4میلیونی هم که بهش رای دادند بعید است بشناسندشان!) اما عجیب اینکه نه این جذابیتها، نه آن «کارنامه عملیاتی» هم نتوانستند «اکثریت» را به خود جذب کنند.

پس «اکثریت» مردم ما، نه به «برنامه» رای دادند نه به «کارنامه ی عملیاتی» و نه به «حزب» و بدنبال آن بنظرم ایده های آزادی احزاب و تقویت انجمنهای صنفی هم که از سرخطهای مشهور اصلاحطلبهاست، چندان مشتری ای بین عموم مردم نداشته. توریسم هم که نه چندان ایده ی اقتصادی و فرهنگی بزرگیست، (یک ایده ست کنار سایر ایده ها مثل ایده ی تبادل انرژی ولایتی) و نه فقط کشف آقای روحانی بود، باقی کاندیداها هم اشاراتی داشتند به آن.

همیشه میگفتم «مردم ایران عادت دارند که به «وضع موجود نه» رای بدهند!» البته این کشف بنده نیست! واقعیتیست که در انتخاب شهید رجایی، انتخاب خاتمی، انتخاب  احمدینژاد، و حتی در 24میلیون سال88 احمدینژاد و ایضا 13میلیون میرحسین خودش را نشان داد! مردم از بنیصدر منزجر شدند و به رجایی با شعار«من مقل امامم» رای دادند. مردم از «خفقان» هاشمی منزجر شدند و به خاتمی با شعار «آزادی» رای دادند. مردم از «اشرافیت دولتمردان سازندگی و اصلاحات» خسته  و منزجر شدند و به احمدینژاد رای دادند. سال88 هم، بخش عمده ای از رای 24میلیونی احمدینژاد ناشی از انتقادات تند و بی پرده اش به آقای هاشمی و خاتمی بود. و ایضا رای میرحسین که اساسا حرفی بجز «نفی احمدینژاد» نداشت!

میبینیم که این انتخابهای متضاد، همه و همه در 1 چیز مشترکند: نه به وضع موجود.

البته کاندیداهای امسال هم همگی این را دریافته بودند و در انتقاد از احمدینژاد و دولت 9 و 10، با هم رقابت میکردند! پس چرا از میان اینهمه منتقد، «روحانی»؟!

نقد روحانی در قیاس با سایرین، 2 تفاوت مهم داشت که ممکن است رای اکثریت مردم به او، بخاطر هرکدام ازین 2 بوده باشد:

1.       انتقاد روحانی از احمدینژاد، بر خلاف سایرین، برای ارائه ی یک «راه جدید» نبود. بلکه دقیقا و به صریحترین شکل ممکن برای «بازگشتن به دوران قبل از احمدینژاد» بود! اینکه در تمام مدت فیلم تبلیغاتی، تصاویر هاشمی و خاتمی بجای روحانی ارائه شود! اینکه روحانی ، یک جمله در میان، بگوید «باید مدیران با تجربه ی پیشین را برگردادند»! اینکه دائما از «بهاری که قبل از این8سال بود، و زمستان این8سال» صحبت بشود و... بقیه اینطور نبودند. بقیه کل گذشته را نقد میکردند.

اگر مردم به این دلیل به روحانی رای داده باشند، که بنظر من آن بخش «هوشمند»رای روحانی اینها هستند، میتوان نتیجه گرفت که مردم از «تجربه ی آدمِ جدید» ترسیده اند؛ و نخواسته اند که آن را تکرار کنند. ترجیح داده اند به همان «اشرافیت مدیران» تن دردهند، زمام تمور را بدست فرد «مردمی اما مدیر نبوده!» ندهند. این خیلی قابل تأمل است.

2.        «بی پرده» و «جسور» و «بدون دغدغه ی حفظ ادب» انتقاد کردن. (این را خود اصلاحطلبها هم وجه اشتراک روحانی و احمدینژاد میدانند!)

واقعیتی که هست، این است که این2 خصلت، «چشم پر کن» است. برای دریافتنِ «متقد بودن روحانی» نیاز نیست بنشینی و دقت کنی که دارد چه میگوید،«لحن» افشاگرانه و تکیه کلامهای خیلی تابلو (زمستان، سیاهی، و...) بنحوی بود که مخاطبی که به حرفها «گوش»میداد گاهی احساس میکرد که «دارد به شعورش توهین میشود با اینهمه تکرار شعارگونه ی چند جمله، بدون توضیح و تبیین»!،  اما برای دریافتن منتقد بودن سایر کاندیداها لازم بود که به حرفهایشان گوش فرا داد! این که گفتم، مردم ، خیلیها ، تازه سر صندوق میپرسیدند «به کی رای بدیم؟ گفتی اسمش روحانی بود؟!»  و دست آخر هم مینوشتند «روحلا» و... یعنی انتخاب روحانی، انتخاب چندان «هوشمندانه» و «مسئولانه» ای نبوده.

این،از نظر من، تنها نقطه ی منفیِ این انتخابات است. البته خاص این انتخابات هم نیست. من همان سال 88 هم گفتم این24 میلیون رای را پای رای به گفتمان احمدینژاد نگذاریم. ولی انتظار داشتم امسال رشد بیشتری داشته باشیم که.. البته باز هم اینکه «نصف آراء» میان دیگر کاندیداها تقسیم شده، گویای آن هست که حداقل نصف مردم اهل «دقت کردن» و «تحلیل کردن» هستند و «جوگیر» نیستند و از مناظره ها فقط لحن کلام و پایین و بالای تون صدا و نحوه ی نشستن را نمیبینند. بلکه حرفها را به دقت گوش داده و به فراخور «سلیقه» ی خودف یا «جهانبینی» خود، یکی را انتخاب میکنند.

 

 

نمره ی خودم در این انتخابات:

آقای جلیلی با «گفتمان انقلاب و مقاومت» آمده، یعنی اولا تکیه ی او بر «اندیشه» بود (گفتمان) و نه چیز دیگر، و بعد هم یک اندیشه ی خاص: اندیشه ای که انقلاب اسلامی را ایجاد کرد، و برای این اندیشه ی انقلاب اسلامی هم یک شاخص معرفی کرد:«مقاومت».  خب، از آغاز پیدا بود که نباید و نمیتوان انتظار جلب آراء عمومی را از دکتر جلیلی داشت. و ما هم برای جلب آراء عمومی تلاش نکردیم. حضور جلیلی در انتخابات، حضوری برای «گفتن گفتنیها» بود، و نه تلاشی برای کسب قدرت. روز اول، آقا سعید گفت «انتخابات، برای ما، فقط طریقیت ندارد، بلکه موضوعیت دارد». یعنی خود انتخابات و خود نحوه ی حضور و تبلیغات ما برای ما یک پروژه ست، میخواهیم این پروژه را مطابق با «اندیشه» ای که به آن معتقدیم، به نحو احسن انجام دهیم. گفت کسی که ادعای دولت دینی و اقتصاد دینی و فرهنگ دینی و سیاست خارجی دینی دارد، باید همین ابتدا نشان دهد که میتواند یک «تبلیغات»دینمدارانه و خداپسندانه ارائه دهد یا نمیتواند؟!  لذا سعی کردیم «ولخرجی نکنیم». «شور بدون شعور ایجاد نکنیم». د«کیفیت برایمان مهم باشد و نه کمیت» «اقناع کنیم، اغفال نکنیم.» من شاید در تمام این مدت 50تا رأی را هم به آراء جلیلی اضافه نکرده باشم، ولی یقین دارم که این کمتر از 50نفر، خودشان با شناخت روشن و با استدلال شفاف او را انتخاب کرده اند. و ازین بابت احساس پیروزی دارم و خدا را شاکرم.

راین مدت، من1 بار هم حتی به کسی نگفتم به جلیلی رای بدهید چون جانباز است! یا چون قیافه ش معصوم و بچه مثبت است یا چون ریش یا چفیه دارد یا چون نماینده ی رهبر است. یا... جمله های او را نوشتم روی مقوا، ایده هاش را توضیح دادم، سوابقش را گفتم، نه تیتروار و تبلیغاتگونه، برای هر نفر و هر جمعی 2-3ساعت اقلا وقت گذاشتم، حضوری، تلفنی، پیامکی، ایمیلی،.. بقول آقا وحید «جمهوری یعنی تک تک آدمها ارزش آن را دارند که برایشان وقت بگذاری». و من یقین داشتم که برای هرکسی وقت بگذارم، و خودش وقت بگذارد، با من نهایتا هم عقیده خواهد شد (مگر اینکه از بیخ دو ایدئولوژی جدا داشته باشیم!)

تا شب جمعه، نگران بودم. نگران اینکه در معرفی اصلح کوتاهی کنم، نگران اینکه در شرح ملاکهای دینی ،ملاکهای رهبر، زبانم گویا نباشد، نگران اینکه از دستم در برود و از روشهای «غیر اخلاقی» یا «غیرمنطقی» استفاده کنم، یا مغالطه و «چشمبندی» کنم، یا «تخریب» یا حرف بی سند بزنم یا دچار «تکبر و غرور و از بالا به مخاطب نگاه کردن» بشوم... سعی کردم. گاهی شد، بعضی وقتها هم نشد، متاسفانه، سرجمع، به خودم نمره 16-17 میدهم.

بیشتر هم همین مورد آخر نمره م را پایین آورده. «خودحق پنداری». سال 88 هم این را نوشتم: مراقب باشیم، «حق»بودنِ «ایده ای که از آن دفاع میکنیم»، ما را به این توهم غلط نرساند که «من حق م». نه اینطور نیست. من روی این موضوع بطور خاص تمرکز کرده م، تلاش کرده م، خب به نتیجه رسیده م. میتوانم ادعا کنم که در زمینه های سیاسی، فقط حرفی میزنم که بهش مطمئنم. که اگر فضای گفتگوها شفاف و باحوصله باشد،مو لای درز مواضع سیاسیم نمیرود (J) خیلیها، چون خودشان وقت کافی برای تحقیق و تامل و گفتگو نمیگذارند، و سلیقه ای و جوگیرانه و شایعه پذیرانه با مباحث سیاسی برخورد میکنند، داشتن موضع صحیح و یقینی را اصلا ممکن نمیدانند!  و به یکجور پلورالیزم معتقد میشوند.  بهرحال، این اما اصلا به معنای این نیست که «من کلا بیشتر از بقیه میفهمم»! و یا «من کلا متفکرتر و عاقلتر و بهتر از بقیه هستم»! نعوذا بالله ازینکه دچار توهماتی شویم. من همان وقتی که دارم مادرم یا فامیل یا دوستان، یا... را درمورد فضای انتخابات راهنمایی میکنم(که خودشان به نتیجه برسند البته! سبک بحث سقراطی!)، در همان لحظه هم در انواع و اقسام زمینه های ضروری زندگی محتاج کمک و راهنمایی آنها هستم.

(کلا یک مشکل دیگر هم آن است که «زبان مردم» را بلد نیستم. این تاکیدم روی «شناختن مردم» و فهمیدن «قواعد تصمیمگیری مردم» برای همین است!)

لذا همینجا اگر جایی با کسی برخوردی داشته م که ازش خدای ناکرده بوی تکبر استشمام شده، معذرت میخوام، از دستم دررفته، حلال کنید، و دعا کنید تکرار نشود.

 

نهایتا اینکه: بنظر من «جمهوری اسلامی» یا «مردمسالاری دینی» یعنی اینکه اصل دین است، اصل اسلام است، محور و نقشه ی راه را «ولی فقیه» مشخص میکند، اما اینکه «چقدر» مطابق با این اصل و این نقشه راه  برویم، را «میزان توان مردم» برای تحملِ هزینه ها و دشواریهای راه دین، و «نحوه ی درک مردم» از این دین و نقشه،  مشخص میکند. و همه باید سعی کنیم که این «توان» و «درک» را درخودمان و دیگران بالا ببریم، اما برآیند توان و درک جامعه، هرچه که بود، برایند توان و درک ماست، متعلق به ماست، بیگانه نیست، و برایمان محترم است.

 

پ.ن. ما که در دولت احمدینژاد که برای دفاع ازش هزینه دادیم، به پست و مقام و شغل و «استخدام»ی نرسیدیم! حالا بطریق اولی باید دور آن را خط بکشیم، اما راه خدمت به مردم و به انقلاب، تنها از مسیر پیروزی در انتخابات نمیگذرد. از امروز بدون اینکه بار سنگین گاری دولت را به خودمان بسته باشیم، باهم، خودجوش، با چشم بازتر، و مردمیتر،  و سبکبارتر، برای پیشبرد انقلاب اسلامی مردم تلاش میکنیم. انشاالله.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; mso-bidi-font-size:14.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-bidi-font-family:"B Mitra";}
برچسب‌ها: انتخابات 92, جلیلی, روحانی, مردم, نتیجه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1392ساعت 11:43  توسط فروزنده  | 

دیروز تا حالا پیامکهای خوبی از دوستان گرفته م... میگن آدمها تو سختی ظرفیت و جوهرشونو نشون میدن...

- روزی که نتیجه انتخابات به نفع ما نبود،

نه خانه ای آتش گرفت،

نه اتوبوسی،

بانکی، نه کسی رنجید،

نه تقلب شد(!)،

...

- حاج شیخ حسن روحانی از صندوق همان دولتی بیرون آمد که 4سال قبل متهمش کرده بودند به دروغ و تقلب و ...


فدای آن نظام مظلومی که 4 سال قبل به اتهام تقلب و جابجایی «11میلیون»رای ، زخم فتنه را چشید، و امروز پای کاندیدایی که فقط 250هزارتا بالاتر از 50درصد داشت، ایستاد و پاسدار رأی مردم بود...


سلامتی همه ی اون اقشاری که جوانمردند و مردونه پیروزی رقیب رو قبول میکنن و وقتی رای نمیارن نمیگن دیکتاتوریه و انقلاب و کشور رو نمیبرن زیر سوال و عزت کشور براشون مهمه نه پیروزی شخصی، صلوات!


ما آموخته ایم به اصلح رأی دهیم، حتی اگر فقط 72 نفر باشیم.


هشت سال مردانه ایستادید، مردم ما طاقت یک سال تحریم را نداشتند! شهدا شرمنده ایم..


آمار رسمی میگویند فقط ده درصد مردم ایران در جنگ هشت ساله مشارکت کردند.. ده درصد، پیروز ِ هیچ فرآیند دموکراتیکی نیستند، اما جان میدهند و جوان میدهند تا جان و مال و ناموس و امنیت اکثریت را حفظ کنند، اما امید رهبرشان میشوند، اما انقلابشان را صادر میکنند به جهان، اما تاریخ سازند...خدا توفیق بده، یک چنین اقلیت گمنامی باشیم



نوشتمشون،که یادم بمونه. حرفهایی دارم، شنبه که تا ساعت1 ظهر قرنطینه بودیم سر صندوق برای شمارش آراء شورای شهر. بعدشم تا هنوز مهمون داشتیم و...خلاصه در اسراع خواهم نوشت.


راستی! محمد حسن 6 ساله ی ما، که پارسال با پدیده ی «انتخابات» و «رأی» و «رقابت کاندیداها» و...آشنا شده بود، سه هفته قبل اومد ازم پرسید «این جلیلی ای که تو میگی، اصلا قبلا چیکاره بوده؟!» خنده م گرفته بود، ولی براش توضیح دادم... جریانات رو دنبال میکرد! نمیدونم چقدر میفهمید، ولی پای مناظره ها نشست، هرسه تا 4 ساعت رو! مجبور نبود، ولی نه بهانه گرفت، نه حرف زد وسطش که حواس بقیه خانواده پرت شه، نه خوبید، نه «حوصله م سررفته» گفت، نه تقاضای تعویض کانال داشت...شنبه صبح با بغض به مامانش گفته بود«یعنی اون خانوم چادریهایی هم که گفتی، به جلیلی رای نداده ن»...امسال اقلیت بودن رو هم درک کرد. هرچند خیلی برای این تجربه ها کوچیکه هنوز..

این وضع بچه ی 6ساله ی ما اقلیته، و اکثریتی که بزرگترهاشون تازه سر صندوق از هم میپرسن «گفتی اسمش چی بود؟! روحانی؟» بعدم میبینی  صندوق پره از : «روحالی» «روحلا» «روحلی»  «روحل»و... (هیچکدومو رای باطله حساب نکردیم، همه رو گذاشتیم روی رأیهای جناب رئیسجمهور)

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1392ساعت 1:58  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحمن الرحیم

کاندیدایی که عمیقتر میبیند.

(گفتار اول- سیاست خارجی)

(گفتار دوم-فرهنگ)


گفتار سوم- اقتصاد :


1.                 تشخیص و تحلیل مسئله ها: مسئله های اقتصادی کشور، مسائل پنهانی نیستند، بیکاری تحصیلکرده ها، گرانی کالاهای اساسی مثل مسکن و مواد خوراکی، وابستگی به درآمدهای نفتی، عدم ثبات اقتصادی، و...

بین کاندیداها مرسوم است که این مسئله ها را یکی یکی برمیشمارند و برای هرکدام به طور مجزا، یک راه حلی پیشنهاد میدهند. و اغلب راه حل ها هم مبتنی بر «به این بخش پول میدیهم. به ان بخش پول نمی دهیم» است. این رویکردف ضمن اینکه منجر به نوعی سیاهنمایی میشود، که بله ببینید کشور درمیان این انبوه از معضلات دارد غرق میشود و لب پرتگاه است و...؛ این مشکل جدید را هم ایجاد میکندکه چه بسا راهکاری که برای حل یکی ازین مشکلات ارائه میشود، موجب تشدید مشکلات دیگر باشد!(به اصطلاح میخواهیم ابرو را درست کنیم، چشم را کور کنیم!)

 

اما نگاه دکتر جلیلی اینگونه نیست. ایشان بطور کلی سخن از «اصلاح ساز و کارها» و «شفافیت اقتصادی» و «آزادسازی ظرفیتها و «اقتصاد مقاومتی» میگویند. بهمین دلیل برخی افراد، ایشان را متهم میکنند به «کلی گویی و شعار دادن». اما وقتی دقیقتر ازیشان سوال میشود، میبینیم که اتفاقا دکتر جلیلی درمورد جزء جزء مشکلات مطالعه دقیق داشته اند (چون وظیفه ی دبریخانه ی شورای عالی امنیت ملی همین بوده) و در این تحلیلهای کارشناسی و تحقیقهای میدانی، به «ریشه های مشترک» این معضلات پی برده اند. و متوجه شده اند که اگر همتی شود و این مشکلات ریشه ای حل شود، خیلی از مسائل خود بخود مرتفع خواهد شد و راه برای اجرای قوانین و  برنامه های خوبی که در کشور موجود هست، هموار میشود. پس این کلی گویی، ناشی از یک تفکر منسجم است که «کشکولی از حرفهای خوب بی ارتباط به هم» را بعنوان برنامه ارائه نمیدهد.

جلیلی ، «اقتصاد مقاومتی» را خوب میفهمد و نگاه عملیاتی هم به آن دارد. و سابقه ی پیگیری هم در این زمینه دارد.اقتصاد مقاومتی یعنی اقتصادی که باور دارد درحال جنگ است و در این جنگ، دشمن میتواند از هر نقطه ی ضعف و وابستگی ما، بعنوان یک «پاشنه آشیل» استفاده کند و ضربه ی خود را وارد کند. و لذا اولا «نقاط ضعف خود را میشناسد و رفع میکند» ثانیا «در رفع نقاط ضعف خود، تکیه به قدرتهای بیگانه ندارد.»

 

 

اما این پاشنه آشیلها و  ریشه های مشترک مشکلات اقتصادی کجا هستند:

-                      دلالی: این که در کشور ما برای مردم «می ارزد» که سرمایه شان را خرج «خرید و فروش» کنند! اگر کسی سرمایه ای داشت، به جای آنکه این سرمایه را در راه تولید هزینه کند، برای او «مقرون به صرفه تر است» که برود  با آن چیزی بخرد (طلا، مسکن، یا حتی ارز) و فقط صبر کند تا زمان بگذرد تا قیمت آن بالاتر برود.

دلالی در بازار مسکن و سکه و ارز، موجب ایجاد «تقاضای کاذب» شده و خودبخود منجر به افزایش قیمت و تورم میشود. (دکتر جلیلی: 52% از تقاضای مسکن در کشور، مسکن را یک سرمایه میبیند و نه جایی برای زندگی) خب این تقاضای کاذب اگر نباشد، قیمتها میزان طبیعی خودشان را خواهند داشت.

دلالی در کشاورزی،موجب میشود که محصولات ارزان از کشاورز خریداری شده و آنقدر دست به دست شودف تا گران به دست مردم برسد. به این ترتیب، هم کشاورز هزینه ای را که یک سال تمام برای این محصول کرده، نمی تواند جبران کند و ضرر میکند و ترجیح میدهد سال اینده به کار دیگری بجز کشاورزی بپردازد! و هم مردم مجبورند برای خرید مواد غذایی هزینه ی زیادی بپردازند که موجب فشار به آنهاست. و هم سال اینده که کشاورز کمتر از امسال تولید کرد، ناچار میشویم مواد غذایی مردممان را از خارج وارد کنیم و «وابسته» شویم!

اما راه حل حذف دلالی و تقویت تولید  چیست؟ دکترجلیلی، راه درمان را «برخورد پلیسی» با دلالها نمیداند. بلکه معتقد است:

الف- بازاریابی برای تولیدکننده: اگر دولت، به تولیدکننده کمک کند تا بازار مناسب خود را پیدا کند، (و نه با خرید تضمینی و...) آنگاه جایی برای دلالی نمی ماند. بازار داخالی، یا خارجی. این کمک بزرگیست که دولت میتواند به تولیدکننده ها بکند. کمکی که ضمنا تولیدکننده را «مستقل» و «غیر وابسته به پول و یارانه ی دولتی» بار می آورد.

در کشاورزی، این بازاریابی میتواند با کمک به تشکیل تعاونیهای واقعی(و نه صوری!) انجام شود. تعاونی کشاورزان در «تولید»، هزینه های کشاورزی را میان کشاورزان تقسیم کرده و فشار را بر هریک از آنان کاهش میدهد. و تعاونی در «فروش» محصول، دست دلال را ازین چرخه، کوتاه میکند. تعاونی، راه مشارکت مردم در اقتصاد است، بی آنکه به ورطه ی سرمایه سالاری غربی بیفتد.

ب- ارتقای کیفی تولیدات داخل، با هدایت متخصصین و دانشگاهیان، به سمت بخشهای تولیدی. این اتفاق با «اصلاح ساز و کارها» رخ میدهد: مثلا اصلاح ساز و کار ارتقاء درجه  اساتید دانشگاه. (که بجای اینکه  بر مبای تعداد مقالات ISI  اساتید را ارزیابی کنیم، بیشتر بر اساس میزان تحقیقات کاربردی ، یا بر اساس تربیت تیمهای دانشجویی برای انجام پروژه های صنعت داخل ارزیابی کنیم.) و یا مثلا واحدهای «کارآموزی» را در برنامه ی درسی دانشجویان جدی تر گرفتن و... یا امتیازدهی و حمایت از صنایعی که بیشترین اعتماد و مراجعه را به دانشگاهها دارند و..ضمنا به این ترتیب، مشکل اشتغال هم تا حد زیادی حل میشود، چون فارغ التحصیل مهارتهایی می آموزد که خواه ناخواه مورد نیاز بخش تولید است.

ج- تعیین مالیات برای سود دلالی! ( و یا مثلا تعیین مالیات برای خانه های خالی، یا خانه های اجاره ای، بشکلی که نگه داشتن مسکنِ مازاد بر نیاز، برای کسی مقرون بصرفه نباشد) این نیز به نوبه ی خود، نیازمند حل پاشنه ی آشیلِ دوم است: عدم شفافیت اقتصادی

-                      شفافسازی اقتصادی: بخش زیادی از مشکلات اقتصادی کشور ازین ناحیه است، اینجاست که دلالی، بعنوان شغل سود آوری که هیچ رد و نشان قانونی ای از خود بجای نمیگذارد، همچون ویروسی، رشد میکند. و همینجا هم هست که راه برای انواع تخلفهای اقتصادی، پولشویی، زمینخواری ، وامهایی که بازگردانده نمی شوند، و...باز میشود.

اتفاقا دکتر جلیلی در این زمینه، کارنامه ی عملیاتی موفقی دارند: راه اندازی پورتال ارزی برای نظارت بر خرید و فروش ارز، و واردات و نهایتا کمک به تک نرخی شدن ارز و پیشگیری از گم شدن ارز دولتی! و...

-                      جدایی و ناهماهنگی بخشهای مختلف اقتصادی کشور (بانک، گمرک، وزارت صنایع، وزارت کشاورزی،اداره مالیات، و...) این جدایی نیز بنوبه ی خود، فرصت فسادهای اقتصادی زیادی را فراهم میکند، بنحوی که شرکتی که از نظر اداره ی مالیات، ورشکسته است، میتواند برای بانک و دریافت وامهای کلان، خود را یک شرکت سودآور معرفی کند، و یا اینکه متخلفین میتوانند برای وارد کردن  چیزی مثل دارو از بانک ارز دولتی بگیرند، و آنگاه با این ارز چیز دیگری را وارد کنند (و گمرک نتواند این کالای وارد شده را با آن کالای ثبت شده در وزارت بازرگانی تطبیق دهد)  در این زمینه  نیز پروژه ی بزرگ «تجمیع بانکهای اطلاعات اقتصادی کشور» که توسط وزارت اقتصاد درحال اجراست،از ایده های برآمده از تیم دکترجلیلیست.

-                      استفاده از ظرفیتهای موجود، با پیشگیری از مفاسد اقتصادی: دکتر جلیلی معتقدند ما پول به اندازه ی کافی در کشور داریم، و نیاز چندانی به جذب سرمایه ی خارجی، یا وام گرفتن از صندوق بین المللی نداریم. اما این پول باید در جای مناسب مصرف شود: این سرمایه ای که خرج دلالی می شود، این وامهای کلان بازپرداخت نشده، این هزینه ای که ناچار میشویم خرج واردات محصولات کشاورزی کنیم، اینها(که چندین برابرِ کل یارانه هاییست که به مردم داده میشود!) اگر در بخشهای مولد  و برای بهره برداری از ظرفیتهای طبیعی و انسانی و علمی کشور هزینه شود، همین برای پیشرفت کشور کافیست.بدون کمک بیگانگان.

 

2.                 نقش تحریم در اقتصاد:  اغلب کاندیداها علاج مسائل اقتصادی کشور را در شکل دوم دیپلماسی که در انتهای گفتار اول عرض شد، میجویند.اما دکترجلیلی، با شناخت دقیق از تحریمها (از انجا که درحال حاضر وظیفه ی اصلی مطالعه و مبارزه با تحریمها، بعهده ی دبیرخانه ی شورای عالی امنیت ملی گذاشته شده است) راه کار را تنها در «افزایش قدرت ملی و جهانی» ایران، و در دیپلماسی به شکل دوم میبینند و ایشان دیپلماسی اقتصادی را در وزارت خارجه کلید زده اند، که در کشوهای بی طرف و دوست، ظرفیتهای همکاری اقتصادی را و همچنین بازار لازم برای تولیدات ملی ما را جستجو کنند. (برنامه هایی مانند استفاده از ظرفیت ترانزیتی کشور و یا توریسم و... که مورد اشاره ی دیگر کاندیداها هم هست، اینجاست که معنا میباید)

3.                 عدالت: دکتر جلیلی بر اساس اصل  اسلامیِ «فی العدل سعه» عدالت واقعی را موجب پیشرفت می دانند (و نه برعکس!) پیشرفتی که وابسته و متکی به بیگانگان هم نباشد. ایشان معتقدند کشور درصورتی میتواند پیشرفت کند که از نیرو و خلاقیت  تمام ایرانیان استفاده شود. و نیرو و خلاقیت تمام ایرانیان درصورتی شکوفا میشود که فرصتها و امکانات برابر در اختیار آنان قرار بگیرد، در تمام استانها و شهرستانها و روستاها، در تمام اقشار. این عدالت است که ظرفیتها را آزاد میکند و به پیشرفت منتهی میشود. (دکتر جلیلی: اگر ان یازده میلیارد دلاری که صرف واردات محصولات کشاورزی کردیم، برای ارتقا کشاورزی خودمان خرج کرده بودیم..)



من انشاالله به دکتر سعید جلیلی رأی خواهم داد، به خاطر این منظومه ی فکری منسجم و دقیق و عمیق ایشان، بخاطر اسلام شناسی، و انقلاب شناسی و آگاه به زمان بودن ایشان. و بخاطر روحیات با تقوا، بی حاشیه، و منعطف و سازگار ایشان که با افرادی از هر جناح و سلیقه ای، اگر قصد خدمت داشته باشند، براحتی همکاری و هم افزایی می کنند. و بخاطر صداقت ایشان که  توان چهارساله ی خود و دولت را درنظر گرفته برای جلب آراء بیشتر، وعده های نشدنی و فریبنده و حساب نشده نمیدهند. و برای تعمیر ماشین دولت تلاش میکنند، ولو اینکه این تلاشها خیلی نمود ظاهری و چشم پر کن نداشته باشد، و ثمره  تلاششان را دیگران، در دولتهای بعد از ایشان بچینند.


برچسب‌ها: سعید جلیلی, تفکر و اندیشه, اقتصاد, شفافیت اقتصادی, پرتال ارزی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 3:51  توسط فروزنده  | 


(گفتار اول-سیاست خارجی)


گفتار دوم- فرهنگ:

1.     تشخیص مسئله ها: اینجا نیز تفکر منسجم و عمیق و متکی بر مبانی دینی دکتر جلیلی، در مقایسه با سایر کاندیداها درخشش مشهودی دارد: ایشان بجای سیاه نمایی و برشمردن تکه تکه ی معضلات فرهنگی و اجتماعی (اعتیاد،فساد، کلاه برداری،دروغ،طلاق، افسردگی، و...) و برای هرکدام یک برنامه ی بی ارتباط با سایر برنامه ها دادن، مستقیما به سراغ ریشه ها میروند:

ریشه ی ناهنجاریهای فرهنگی و اجتماعی، یا در کمبودهای شخصیتی افراد است، یا در ضعف ایمان دینی، و یا در راه و چاه ندانستن و «دانش سودمند» نداشتن. اگر این سه مشکلِ ریشه ای، از راه طبیعی خود حل شوند، نیازی به هزینه های اضافی برای درمان بیماریهای فرهنگی نخواهیم بود.

الف. شخصیت انسانها در خانه و شکل میگیرد. و هرچه در جامعه ای «خانواده های خوب» خانواده هایی که در آن پدر و مادر و فرزندان، یکدیگر را از محبت و توجه و همدلی سرشار میکنند، و جای هیچ عقده ی فروخورده ای را برای یکدیگر باقی نگذارند، این جامعه دچار آسیبها و ناهنجاریهای اجتماعی، دچار اعتیاد و فساد و ناسازگاری و  کلاه برداری و... نخواهد بود.چون شخصیت افراد آن (که در خانواده های خوب تربیت شده اند) بالاتر از آن است که تن به حقارت این فسادها بدهند. و محور این خانواده های خوب، «مادر»ها هستند.

ب. ایمان دینی مردم، کانون تقویتش در مساجد است. اگر مساجد به درستی وظیفه ی خود را انجام دهند، اگر مساجد و روحانیتی که بعنوان امام جماعت در این مساجد هستند، خود را در قبال حل مشکلات فکری و راهنمایی و کمک بمردم موظف بدانند، خیلی از اشتباهها و انحرافها برای افراد پیش نخواهد آمد. (بعنوان مثال برنامه ی «سمت خدا» را نگاه کنید تا شدت نیاز مردم به حضور و رسیدگی روحانیون ببینیم!)

ج.  محل «دانش آموزی» افراد جامعه، مدرسه است. دانشی که بتواند انسان را «در لحظه ی تصمیمگیری کلیدی» یاری کند، میتواند سطح فرهنگی و اجتماعی جامعه را ارتقا دهد. و این جز با خواست و اراده ی «معلم»ها اتفاق نمی افتد. این معلم است که میتواند دانش آموزان ، کودکان و نوجوانان، را به سمت «صرفا حفظ کردن متن کتابها» هدایت کند، و یا آنان را به تفکر و تأمل و آزمایش و مشاهده ی دقیق تشویق کرده و «هنر حل مسئله» را در آنان نهادینه کند.

 

دکتر جلیلی معتقد است اگر ما سرمایه گذاری مان را روی این 3 حوزه ی کلیدی متمرکز کنیم، نیاز به هزینه کردن برای رفع آسیبهای اجتماعی دیگر نداریم. اگر دولت به «مادر و مسجد و معلم» کمک کند تا وظایف خود را به خوبی انجام دهند، جامعه از نظر فرهنگی بیمه خواهد شد.  دقت کنیم: بسیاری از کاندیداها به اعطای حقوقو مزایا و بیمه و... برای زنان خانه دار و یا افزایش حقوق فرهنگیان و... سخن میگویند، اما این وعده ها عمدتا مبتنی بر «مبانی فکری» خاصی نیستند و صرفا برای حل موضعی یک مشکل (یا خدای ناکرده برای جلب آراء) مطرح میشوند. اما دکتر جلیلی مبتنی بر اندیشه ی اسلامی، پایه های فرهنگ جامعه را در این سه عنصر میبیند. (و تعارفی هم با دیگر اقشار ندارد! که بخواهد از آنان نیز  نام ببرد و وعده ی حمایت دهد و رای جمع کند! درمورد سایر اقشار، دولت باید به وظیف قانونی خود، عمل کند.)

 

2.     تهاجم فرهنگی، مصونیت یا محدودیت؟:

یکی از چالشهای کشور ما، و سایر کشورها! موضوع تهاجم فرهنگیست، اینکه دیگر فرهنگها و بویژه فرهنگ زندگی آمریکایی، تلاش میکند که خود را بر سایر ملتها تحمیل کند. این مسئله و این فشار و تهاجم فرهنگی بر ایرانِ اسلامیِ ما بسیار شدیدتر است. به این دلیل که چیزی که موجب ایستادگی ملت ما دربرابر دشمنان بوده، در طی قرنها، همین «فرهنگ ایرانی و اسلامی» بوده است. این موضوعیست که کاندیداها باید موضع خود را درقبال آن روشن کنند: برای مقابله با تهاجم فرهنگی چه میکنید؟

اغلب کاندیداها در این زمینه رویکرد «محدود کردن کشور و بستنِ درهای کشور به روی فرهنگ بیگانه»، مثلاماهواره، را رد میکند و معتقدند که راه حل این نیست که چشم و گوش مردم را ببندیم. و بلکه فراتر از این رفته  و سخن از «مردمی کردن فرهنگ» و «سپردن فرهنگ به مردم» میدانند و بعنوان  راه حل  میگویند باید اهالی فرهنگ (فیلمسازان، روزنامه نگاران، نویسندگان، هنرمندان، و...) از الگوی نظام پزشکی استفاده کنند و مانند پزشکان، خودشان بر خودشان نظارت داشته باشند. و کس دیگری بر کار اهالی فرهنگ نظارت نکند. این ایده درحالی مطرح میشود که سیستم «ناظر ، همان کسی باشد که ذی نفع است» در همان نظام پزشکی هم جواب نداده و موجب اجحاف زیادی در حق بیماران شده است! ظاهرا برخی از کاندیداها اصلا اعتقادی به این ندارند که بخشی از تهاجم به فرهنگ خودی، توسط برخی از اهالی فرهنگ داخل کشور انجام میگیرد و تحسین و  تشویق دشمنان را به خود جلب میکند.

اما آقای جلیلی به نحو دیگری به این موضوع مینگرند:  خود انقلاب اسلامی، وقوع و وجود  انقلاب اسلامی، یک تهدید بوده برای غرب. حمله ما آغاز کرده ایم! از سال 57 ! تهاجم فرهنگی غرب، در واقع پاسخ و ضدحمله ی غرب است به آن حمله. و بهترین دفاع ما هم حمله است! به تعبیر رهبر ما «در قضیه ی زن و خانواده، این غرب است که باید محکوم شود.» در حوزه های فرهنگی، عرضه ی  فرهنگ غنی ایرانی و اسلامی و انقلابی ما به دنیا اتفاقا یک فرصت است، صادرات فرهنگی باید داشته باشیم، هم به غرب، هم به کشورهای منطقه و کشورهای بی طرف.

با این نگاه، دکتر جلیلی، فرهنگ را نه یک تهدید، بلکه یک فرصت و یک امتیاز برای انقلاب اسلامی میدانند. و معتقدند اگر محصولات قوی و با کیفیت فرهنگی خوب را حمایت کنیم، محصولات مخرب خود بخود از رونق افتاده و کم اثر خواهند شد. چون محصولات فرهنگی خوب، راه خودشان را، جای خودشان را در قلب مخاطب باز میکنند. هم برای مخاطبان داخلی، خودمان، نسلهای بعدی مان، و هم برای مخاطبان خارجی.

مزیت رقابتی ایران، «فرهنگ» است. ما باید انقلابمان را با هنر و فرهنگ به جهان  صادر کنیم.

در تاریخ اسلام در تاریخ اایران ، در تجربه های  انقلاب و دفاع مقدس، از واقعیتهای زیبای  جامعه و کشورمان، آنقدر سوزه های ناب وجود دارد کا هنوز کسی به آنها توجه نکرده است! غربیها اگر 1نفر مانند شهید شهریاری یا هریک از شهدای ما داشتند، دهها فیلم و سریال و رمان و ... با الهام از آن می­ساختند و بعنوان الگو به مردم دنیا معرفی می کردند.

با شعار یا حذف محصولات فرهنگی نامناسب، جلوی تهاجم فرهنگی گرفته نمیشود.  بلکه مردم و جوانان ما باید برتری الگوهای خودی را در برابر الگوهای غربی، ببینند.

 

3.     عدالت رسانه ای:برای خلق هرچه بیشتر و بهترِ این آثار  و محصولات فرهنگی خوب، باید به هر صاحب ایده ای در هرکجای کشور که باشد، امکان بروز استعداد را داد. امکانات فرهنگی نباید منحصرا در اختیار قشر خاصی از فیلمسازان و هنرمندان، با سلیقه ی خاص(شیفته ی غرب)، باشد.

الان یک جوان 25-30 ساله از بوشهر، بی هیچ کمکی از دولت ، با استفاده از ظرفیتهای خود بوشهر، فیلمی ساخته (تنهای تنهای تنها) که بمراتب بهتر از منِ مذاکره کننده از حقوق هسته ای ما دفاع میکند! این ظرفیت هنر را باید مغتنم شمرد و حمایت کرد.

من گمان میکنم مد نظر دکتر جلیلی، طراحی ساختارها و فرصتهایی مانند جشنواره مردمی فیلم عمار  است که آثار خوب و خلاقانه و با محتوای ایرانی-اسلامی-انقلابی، از سراسر کشور میپذیرد. 700فیلم از سراسر کشور، توسط هنرمندان جوان و گمنام اما خوشذوق به این جشنواره ارسال شد و برای اکران و دیده شدن این آثار نیز مجددا  روی کمک نیروهای مردمی داوطلب حساب میکند! این یک جلوه سپردن فرهنگ به «مردم» است.

4.     آزادی بیان در دانشگاه: گاهی برخی از مسئولین آزادی بیان در دانشگاهها را برای امنیت و آرامش و ثبات سیاسی کشور یک تهدید قلمداد میکنند.اما دکتر جلیلی ، با نگاه ظرفیت شناسانه ی خود، این را نیز به عنوان یک فرصت مینگرد و معتقد است اگر ما پای بحثها و مناظره های جدی و عمیق را به دانشگاه بکشیم، بازار حرفهای سطحی خود بخود کساد خواهد شد. دولت و سایر نهادهای سیاستگذار در کشور، باید دانشگاه را محرم و طرف مشورت بدانند. چه اشکالی دارد که ما مثلا برنامه ها یا سیاستهایی را که در مورد کشاورزی، صنعت، فرهنگ، و... داریم، بیاوریم و در دانشگاه (دانشکده های مرتبط) میان استادان و دانشجویان به بحث بگذاریم؟! آن مسئول ِ  سیاستگذار نیز باید ازین کار استقبال کند، چون اولا باید طرحش را حساب شده و کاملا قابل دفاع تدوین کرده باشد، ولی در عین حال آماده باشد که از این بحثها هم بهره ببرد و در جهت اصلاح سیاستها استفاده کند.  (خود دکتر جلیلی تا کنون چنینی مشی و مرامی داشته اند.)


گفتار سوم- اقتصاد


برچسب‌ها: سعید جلیلی, تفکر و اندیشه, مادر, مسجد, مدرسه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 3:46  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحمن الرحیم

کاندیدایی که عمیقتر میبیند.

 

از یکی دوماه قبل که شروع کردم به مطالعه ی برخی سخنرانیهای دکتر سعید جلیلی، فهم و درک عمیق ایشان از موقعیت کنونی ایران و انقلاب اسلامی، در مقایسه با دیگر اسامی مطرح برای کاندیداتوری ریاست جمهوری، بشدت نظرم را جلب کرد. و پس از مقادیری تحقیق و مشورت و تامل درمورد سابقه ی ایشان و عملکردشان در شورای عالی امنیت ملی، که به این نتیجه رسیدم که ایشان «توانایی مدیریت راهبردی» آنگونه که مورد نیاز ریاست جمهوریست، درمورد انتخاب ایشان مطمئن شدم. در این یادداشت، سعی دارم، با تکیه بر 3مناظره ی تلوزیونی 8 کاندیدا، از این نگاه عمیق و دقیق سعید جلیلی، در مقایسه با سایرین بگویم.

پیشگفتار: رهبر ما، حضرت امام خامنه ای، بارها تاکید کرده اند که  به  هیچ کاندیدای خاصی نظر ویژه ندارند. این امر، حاکی از احترام زیادیست که ایشان برای رای و انتخاب و تشخیص و فهمِ مردم قائلند و معتقدند که این خود مردمند که باید تحقیق کنند و تشخیص دهند و تصمیم بگیرند.

اما بدیهی است که رهبر ملاکهایی مطرح میکنند، نقشه ی راهی به «مردم» پیشنهاد میکنند، که با مراجعه به ان این تحقیق و تشخیص، صحیحتر و واقعیتر شود. که اگر چنین نمیکردند که  «ره بر» (راه بر!)  نبودند. بهمین دلیل تاکید میکنم: همانگونه که وظیفه ی دینی و قانونی  رهبر آن است که درمورد کاندیدای خاصی موضعگیری نکنند، وظیفه ی دینی من هم آن است که مواضع کاندیداهای مختلف را با ملاکها  و مواضع رهبرمان تطبیق دهیم. دغدغه های آنها را، و اینکه چه چیز را اصلی و چه چیز را فرعی میبینند، و اینکه واقعیتهای جامعه ی ایران و جهان را چگونه درک میکنند؟ اینها را باید با دغدغه ها و اصلی-فرعی ها و درک رهبرمان مقایسه کنیم، تا به کاندیدایی رای بدهیم که کمترین زاویه و جدایی را با رهبرمان داشته باشد. این کاندیدا از نظر من سعید جلیلی است. توضیح میدهم:

-گفتار اول- سیاست خارجی:

1. هدف از سیاست خارجی: سیاست خارجی (و کلا هر سیاستی و هر کاری)، بدون وجود یک آرمان و هدف، معنی ندارد. هر کشوری هدف و آرمانی دارد که آن را در سیاست داخلی و خارجی خود دنبال میکند. بسیاری از کشورها هدف سیاست خارجی و دیپلماسی خود را «حفظ منافع ملی»خود میدانند. و بسیاری از کاندیداهای فعلی انتخابات ما نیز چنین عقیده ای دارند که «هدف دیپلماسی، دفاع از منافع ملی پای میز  مذاکره با دیگر کشورها است.» و اغلب کاندیداها نیز معتقدند که «نباید با دنیا سر جنگ داشت! و باید با دنیا "آشتی" بود.»

2. سوال مهم بی جواب از کاندیداها: سعید جلیلی در مناظره ی 17خرداد، سوال خوبی پرسید که تمام کاندیداهای دیگر(بجز اقای حدادعادل) آن را بی جواب گذاشتند: «اگر کشوری، منافع ملی خود را طوری تعریف کرد، که با منافع ملی ما در تضاد بود، چطور میشود با او آشتی بود؟»

این یک سوال تخیلی نبود که کاندیداها از آن براحتی چشم پوشی کنند. این اتفاق در واقعیت رخ داده و هنوز هم رخ میدهد: روزگاری صدام، منافع ملی کشور عراق را در این میدید که «خرمشهر» و «قصرشیرین» و دیگر شهرهای ما جزء خاک عراق شوند! با او چطور می شد آشتی بود؟  اسرائیل، منافع ملی کشورش را در این میبیند که «یهود قوم برتر دنیا باشد و سایر مردم جهان در خدمتِ یهودیان باشند.» ، اسرائیل منافع ملی خود را در این میبیند که «از نیل تا فرات» را اشغال کند! با او چگونه میتوان آشتی بود؟! آمریکا و اروپا، منافع ملی خود را در این میبینند که سایر کشورها تنها مواد خام به انها بفروشند، و در دانش و تکنولوژی عقب بمانند تا همواره نیازمند به محصولات تکنولوژیک آنان باشند. آیا میتوان سخن از «پیشرفت» گفت، و با آمریکا و اروپا، که چنین طالب عقب ماندنِ جهان سومند، «آشتی» بود در حال که آنها با ما سر جنگ دارند؟!

3. جواب قرآن: البته «آشتی نبودن» به معنای آن نیست که ما با توپ و تفنگ و موشک به این کشورها که منافعشان با منافع ما در تضاد است، حمله کنیم! هیچکس چنین ادعایی نکرده است! بلکه به این معناست که مطابق فرمان قرآن با آنان برخورد کنیم:

«و اعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة... برای مبارزه با انها، خود را مهیا کنید و تا میتوانید از آذوقه و اسبان سواری و آلات جنگی، برای ترساندن دشمنان خدا و دشمنان خودتان، فراهم کنید (آیه60 سوره انفال)

«...کافران آرزو دارند که شما یک لحظه از اسلحه و اسباب جنگی خود غفلت کنیدف تا ناگهان بر شما حمله ور شوند...»(آیه 102 سوره نسا)

راه برخورد با کشورهایی که «دوست نیستند» و «منافعشان با منافع ملی ما در تضاد است»، این است که تا میتوانیم قوی باشیم تا آنان به طمع تسلط بر ما نیفتند. تسلط بر علم ما، تسلط بر اقتصاد ما، تسلط بر فرهنگ ما، یا خدای ناکرده، تسلط بر خاک ما.

4. برخی جوابهای کاندیداها: اما برخی از کاندیداها، صحنه را اینگونه نمی بینند و تفاوتی میان دوست با دشمن نمیگذارند.

 بعنوان مثال آقای روحانی افتخار میکند که ما راه پیشرفت خود در دانش هسته ای را بستیم، و تمام تاسیسات هسته ای خود را تعلیق کردیم ، تا اروپا را راضی کنیم که در برابر آمریکا از ما دفاع کند!!! ایشان متوجه نیستند که چیزی که اروپا و آمریکا، هر دو، میخواسته اند، دقیقا «تعطیلی تحقیقات هسته ای ایران» بوده و نه چیز دیگر. دقیقا «پیشرفت نکردن دانش بومی در ایران اسلامی» بوده و نه چیز دیگر. برای رسیدن به این خواسته، آمریکا ما را «تهدید» کرده، و اروپا میوه ی این تهدید را چیده است.

یا آقای ولایتی، اظهار میدارد که بجا بود که برای حذف فلان تحریمها، هرآنچه که اروپا خواسته بود را به او میدادیمف اقای جلیلی اشتباه کردند که در این معامله «چانه زدند» ! و اینکه آقای جلیلی به طرف اروپایی گفته اند که «اگر شما 4کیلومتر جلو میآییدف انتظار نداشته باشید که 20کیلومتر جلو بیاییم!» را اینگونه توصیف میکنند: «طرف میگوید این لیوان را به تو میفروشم 100تومن. شما میگویی نه بده 2 تومن! خب معلوم است که طرف میگوید مرا مسخره کرده ای!» (مناظره ی سوم17خرداد92) گویی اقای ولایتی حق و اجازه ی تحقیقات هسته ای ملت ایران را چیزی (مثلا یک لیوان1) متعلق به غربی ها میداند! که ما باید ان را از غربی ها بخریم!  و لذا باید هر قیمتی که او گذاشت را برای آن بپردازیم!!! و یا اینکه حق تجارت ما را چیزی متعلق به غربیها میداند که ما باید آن را از آنان بخریم. با هر قیمتی که انها تعیین کنند. با هر «امتیاز»ی که بخواهند از ما بگیرند.

رهبر ما روز14خرداد92 فرمودند: «علاج عصبانیت دشمن، امتیاز دادن نیست. عصبانیت دشمن از این است که  "شما هستید"! عصبانیت دشمن از این است که "امام خمینی در این کشور زنده است." عصبانیت دشمن را باید با اقتدار ملی علاج کرد. »  ایشان هشدار دادند که نباید کاندیداها با این تحلیل غلط که «باید به دشمن امتیاز داد تا عصبانیت او را از خودمان کم کنیم»، منافع بیگانگان را بر منافع ملت ترجیح دهند.

آقای  جلیلی راه حل پرونده ی هسته ای ایران را تنها و تنها در «پیشرفت  هرچه سریعتر» دانش هسته ای در کشور میدانند.البته پیشرفت کاملا بومی و داخلی و بدون کمک گرفتن از خارج . ما تا وقتی که مثلا اورانیوم 20% غنی شده ی مورد نیاز 850هزار بیمارمان را مجبوریم از آژانس بین المللی انرژی اتمی بگیریمف به آنها نیازمندیم، و مجبوریم برای عصبانی نشدن آنها از خودمان، هرگونه شرطی را که بر ما تحمیل کردند، بپذیریم.اما اگر یک شهید شهریاری ای بود، و دولت و مذاکره کنندگان هسته ای هم مانند سپر محافظی، از کار و تحقیقات او حمایت کردند. کار آقای جلیلی این بود که بهیچ وجه برای راضی کردن غربیها، مانع کار ایشان نشد، بلکه با حمایت از ایشان (مثلا در قانع کردن دولت برای تخصیص بودجه ی بیشتر به دانشمندان هسته ای و ...) ایشان را تشویق کرد. و حالا ما مجبور نیستیم بخاطر گرفتن اورانیوم20%، به هیچ کشوری باج بدیهم!

5. دو جور آشتی با دنیا: به 2 شکل میتوان از «دیپلماسی» به نفع اقتصاد استفاده کرد که بنظر من اولی  شکل غلطی است و در درازمدت اتفاقا آسیبهای زیادی به اقتصاد کشور میزند. و دومی راه درستی است:

شکل اول اینکه: در روابطمان با بیگانگان، «سعی کنیم راضیشان کنیم  که تحریممان نکنند!» یا سعی کنیم «راضیشان کنیم که تحریممان را لغو کنند». خب، باید دقت کنیم: کسی که ما را تحریم کرده، دشمن است و هدف او از تحریم شکستن ماست. پس تنها راه برای راضی کردن او برای دست برداشتن از تحریمها، «پذیرش شکست» است! و این درست نیست.

شکل دوم: بپذیریم که ما «تا وقتی به دنبال استقلال و عزت و اسلام و دفاع از مظلومین هستیم، مورد دشمنی دشمنان و ازجمله تحریم اقتصادی هستیم.» اما تلاش کنیم که در رابطه با کشورهای بیطرف،و نه دشمنان، «دوستان و  متحدان» بیشتری برای خود جور کنیم، تا «قدرت جهانی ما افزایش پیدا کند» و در برابر غرب و دشمنان، با این قدرت بتوانیم از منافع ملی و ارمانهای اسلامی مان دفاع کنیم.امروز حضور متحدان ما در لبنان و فلسطین و سوریه، یعنی درست کنار دشمن ما(اسرائیل) یک قدرت است برای ما. یا حضور متحدان ما در آمریکای لاتین، که آمریکا انجا را حیاط خلوت خود میدانست، یک قدرت است برای ما. امروز حضور متحدان ما در عراق ، قدرت است برای ما و... اگر ما قدرت منطقه ای خودمان را در تعامل با کشورهای دوست و بی طرف افزایش دهیم، در برابر تهدید دشمن، ما هم او را تهدید کنیم. یعنی در روابط خارجی مان هم بدنال همان آیه ی «و اعدّوا لهم..» باشیم. در ادبیات سیاسی، به این قدرت میگویند «قدرت بازدارندگی» یعنی این «قدرت» است که که دشمن را از دشمنی کردن با شما باز میدارد! درحالی که برخی تصور میکنند که ما اگر خود را و دوستانمان را «خلع سلاح» کنیم، آنوقت دشمن هم خیالش از ما آسوده شده و از تهدید ما دست برمیدارد!

آقای جلیل تفاوت این دو نوع دیپلماسی را می فهمند، و «هدف ما از دیپلماسی» را هم میفهمند، و با دیدگاه قرآنی، سیاست خارجی نوع دوم را ، در کنار «افزایش توانمندیهای داخلی» دنبال میکنند.


گفتار دوم - فرهنگ

گفتار سوم- اقتصاد


برچسب‌ها: سعید جلیلی, تفکر و اندیشه, سیاست خارجی, مذاکره, اقتدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 3:37  توسط فروزنده  | 

(دارم یه مطلب جامع دیگه مینویسم درمورد نگاه عمیقتر جلیلی به مسائل کشور، نسبت به سایر کاندیداها. ولی درگیرم با «طولانی نشدن»مطلب! لذا تا حل درگیریم! عجالتا اینو برای یک سری از دوستان ایمیل کرده بودم: )


یک. بنظرم چیزی که برای رئیس جمهور ایران اسلامی، نیاز هست، قبل از هرچیز  «باور به انقلاب اسلامی»ست. رهبر باز کردند:خداباوری و مردمباوری و خودباوری.. باور به اینکه تجربه ی سی و چندساله ی ما نشان میدهد «راه ما از راه قدرتهای غالب دنیا و الگوهای آنها جداست».من یک چنین باوری را اصلا توی بقیه ی کاندیداها نمیبینم.
شما اگر میبینید، لطف کنید به بنده نشون بدید، منم از جلیلی دست برمیدارم.

البته شما اگر این باور را مهم نمیبینید یا اصلا قبول ندارید، خب طور دیگه ای صحبت کنیم با هم.

دو. این باور به جدا بودن راه انقلاب اسلامی از راه رایج دنیا، بازتابی هم در اقتصاد دارد که رهبر از ان تعبیر به اقتصاد مقاومتی کرده اند. ما هم نگفتیم شعار است. اتفاقا ما سراغ آقای جلیلی رفته ایم به این دلیل که اقتصاد مقاومتی را خوب میفهمد و نگاه عملیاتی هم به آن دارد. و سابقه ی پیگیری هم در این زمینه دارد.اقتصاد مقاومتی یعنی اقتصادی که باور دارد درحال جنگ است. و لذا اولا «نقاط ضعف خود را میشناسد و رفع میکند» ثانیا «در رفع نقاط ضعف خود، تکیه به قدرتهای بیگانه ندارد.»

حالا وابستگی به نفت، یکی از آسیبهاست. ضعفهای کشاورزی، وجود دلالی، ضعف سیستمهای تعاونی، عدم شفافیت فعالیتهای اقتصادی، بی ارتباط بودن نهادهای مختلف متولی اقتصاد با یکدیگر، بی ارتباط بودن نهاد علم بخصوص علوم مهندسی با نهاد صنعت(که بحث اقتصاد دانش بنیان اینجا موضوعیت داره و ...)،و... اینها ضعفهای بزرگ اقتصاد ماست.

دکتر جلیلی معتقد است راه مقابله با تهدیدهای اقتصادی دشمن، اصلاح این نقاط است که هرکدام میتواند پاشنه آشیلی باشد در جنگ تحمیلی غرب، بر ما.

(مثلا در مورد آسیبِ بی ربطی دانشگاه و صنعت: یکی از مصادیق بحث «آزادسازی ظرفیت مردم» که آقای جلیلی هی تکرار میکنند همین جاست: ظرفیت  اینهمهههههه دانشجو و فارغ التحصیل مهندسی داریم در سراسر کشور، اینها  اگر تحقیقهای درسی و پایاننامه و مقالاتشان را زوم کنند روی مسائل داخلی صنعت..اگر نحوه ی  امتیازدهی  و تشویقهایی که برای دانشجو و استاد و دانشگاه هست، مبتنی بر تحقیقات کاربردی باشه، بجای مقالات بین المللی میتونه خیلی از مسائل صنعت حل بشه. اینکه صنعتگر اعتماد کنه به استاد، و استاد به دانشجو، و دولت هم حالا یک مقدار این اعتماد رو تسهیل کنه(مثلا یه جور جبران خسارت رو برای صنعتگر بعهده بگیره اگر دانشجو خراب کرد یا...ازین دست) و اینکه استاد و دانشجو با چه مکانیزمی تشویق به توجه به صنایع خودی بشن، هم از مصادیق «اصلاح ساز و کارها»ست -البته این پاراگراف کلا برداشت آزاد و اجتهاد خودم بود از بحهثهای دکتر جلیلی و همراهان فکریشون.اگر نقصی داره، از بنده ست!)

سه. پرونده ی عملی ایشان هم حداقل پیگیری بحث پورتال ارزی بوده، درراستای شفافسازی فعالیتهای اقتصادی و و بویژه بحث واردات و حکایت ارز دولتی و پیشگیری از مفاسد و سو استفاده های این میان (مصاحبه ی آقای بخشیانی در این مورد -سه تا تیتر آخر این مصاحبه)

لذا، بنده این قبیل اشکالات را به آقای جلیلی وارد نمیدونم: جلیلی نمیفهمه درد بزرگ کشور اقتصاده!. جلیلی برنامه ای برای اداره کشور نداره. جلیلی بی تجربه ست. جلیلی فقط به دلیل گفتمانی اصلح تشخیص داده شده. (نمونه ی بدترش: )ایشون فقط به دلیل ساده زیستی یا جانبازی یا ارادت به رهبر اصلح تشخیص داده شده!

چهار. اگر نگاه بلندمدتی به «منافع ملی» داشته باشیم. اگر به تجربه ی صدساله ی کشور در راه غربی را رفتن به دیده ی عبرت نگاه کنیم،و ببینیم که مسیر«رشد و رفاه بدون تکیه به داشته های خودی»به  کجا رسیده، اونوقت خیلی از تعریفهامون از مقوله ی «منافع ملی» متفاوت خواهد بود با تعریفهای ناشی از نگاه محدود به «رفع مشکلات عاجل همین امروز».
 اونوقت شاید به این راحتی شعارهای «حل 100روزه و 6ماهه و 2ساله و 4ساله ی مشکلات اقتصادی» رو ناشی از «تدبیر» ندونیم!

و اونوقت شاید به صرف وعده ی «رفع گرانی و بیکاری» کسی را «ناجی منافع ملی» ارزیابی نکنیم!

بقول دوست عزیزی، جلیلی اون نجاریه که بجای اینکه با اره ی کند و درنتیجه بازده ی پایین، تند تند وعده ی میز و صندلی انچنانی به مردم بده، میگه من ابتدائا وقتم رو برای تیز کردن اره میگذارم، بعد محصولی رو با کیفیت و سرعت و بازده بیشتر میشه تحویل داد! (بگذار دولتهای بعد از من ثمر این تیزشدن اره را بچینند)



پی نوشت:

حرفمو پس میگیرم1.  مناظره های دوم و سوم انصافا خوب بودند. و لذا من باید حرفمو درمورد اینکه تلوزیون از چیزی میترسه یا تلاش در سرد کردن انتخابات داره پس بگیرم. البته امیدوارم که ملت مناظره ها رو دیده باشند و بادقت هم دیده باشند چون دقت نکردن به بحثها و صرفا تماشای نوع نشستن کاندیدا و بالا و پایین شدن تون صداشون و...رهزن شناختند! (بعضی کاندیداها خوب بلدند در عین جواب نداشتن برای سوال و گرفته شدن مچِ تناقضگوییهاشونف چنان با آرامش لبخند بزنن که گویی خبری نیست)

حرفمو پس میگیرم 2. آقای سعید جلیلی معترض شدند به برخی حامیان که قالیباف رو به تکنوکرات بودن متهم کرده ند. لذا اونیکی پستم را هم که به نقل از وبلاگ هرمس بود، پس میگیرم! البته چون کامنتهاش خوب بود، پست رو حذف نمیکنم. بلکه اصلاح میکنم!


کاش دیگران هم برخی حرفهاشونو پس میگرفتند یا اصلاح میکردند:

تکذیبیه جامعه مدرسین بر اعلام حمایت از ولایتی

تکذیبیه وزارت اطلاعات بابت حمایت از کاندیدای خاص(جلیلی-این خبر توسط برخی حامیان دکتر پخش شده بود)

توضیحات علی لاریجانی و رد ادعای دکتر ولایتی درموردمذاکرات با سولانا

بی اطلاعی تولیدکنندگان موسیقی فیلم تبلیغاتی روحانی از استفاده ی آن در فیلم ایشان

(جریان روحانی و کفش ملی .. تناقضگوییهای هسته ای )


عارف هم انصراف داد: ایشان انصراف خود را «گذشتن از حق خود بنفع ملت ایران» عنوان کرده ند، اما در بیان دلیل این انصراف، فقط به «دریافت نامه ی خاتمی مبنی بر انصراف» اشاره فرمود ند. ای کاش توضیح میدادند که «نفع ملت» چه ربطی به «دستور حزبی خاتمی» داره؟!


برچسب‌ها: جلیلی, اقتصاد, گفتمان انقلابی, ظرفیتها
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1392ساعت 4:18  توسط فروزنده  | 

آقای رضایی در برنامه ی گفتگوی ویژه خبریشان، پنجشنبه شب، برای چندمین بار بر «توان نیروسازی» خود تاکید ورزیدند. و برای چندمین بار، بعنوان مصداق این نیروسازی از فرماندهان و سرداران شهید مایه گذاشتند و کارشان را تشبیه کردند به «هل دادن گلوله ی برف کوچکی از بالای قله، که تا به پایین برسد، برفهای بیشتری را باخود همراه کرده و بزرگ شده است و قدرت یک بهمن بزرگ را پیدا کرده.»

سپس شهید همت و شهید باکری ودیگران را به آن گلوله های کوچک برف تشبیه کردند! که اگر رضایی نبود، «کسی آنها را نمیشناخت»

لازم به ذکر است:

اولا شهید مهدی باکری پیش از آنکه سپاهی باشند«شهردار ارومیه» بودند و شهردار مشهور و محبوبی هم بودند که همه در ارومیه ایشان را میشناختند.

ثانیا در مورد شهید همت:

در آغازین روزهای پیروزی انقلاب، گروههای تجزیه طلبی که قبلا توسط رژیم پهلوی سرکوب شده بودند، با همراهی دیگر گروههای مخالف با انقلاب، کردستان را (مانند مازندران و خوزستان و سیستانو آذربایجان و...) بعنوان یک استان محروم  که خب تفاوت نزادی هم با کلیت کشور دارند، محل خوبی برای ریشه دواندن ابراز وجود و اعلام نظر یافتند و چیزی نگذشت که با اشغال کردن پادگانها  و دست یافتن به اسلحه، زندگی برای مردم شهرهای کردستان، ناممکن شد.

روزهای آغازین انقلاب بود، تازه مجلس خبرگانی برای بررسی و تدوین قانون اساسی تشکیل شده بود. شهرهای کردستان یکی پس از دیگری سقوط میکرد و تبدیل به پادگانهای بزرگ نظامی میشد و جان و مال مردم در امان نبود و شهرها تعطیل. که عده ای از مردم کردستان، برای دادخواهی به تهران آمده و جلوی خبرگان قانون اساسی تحصن کردند.

شهید بهشتی که وضع را اینگونه دیدند و حرفهای ایشان را شنیدند، شهید محمد بروجردی را برای بررسی اوضاع به کردستان فرستادند.  شهید محمد بروجردی  اولین کسی بود که از طرف نیروهای انقلاب به کردستان رفت. و(بهمراه شهید چمران و شهید صیاد شیرازی) از همانجا برای فعال کردن ظرفیت مردم کردستان و ارتش نیمه تعطیل و انقلابیون سایر شهرهای کشور تلاش کردند تا بعد از فراز و فرودهای بسیار ، کردستان به دست مردم بومی و غیربومی پاکسازی و امن شد.

شهید همت و شهید متوسلیان و شهید ناصرکاظمی و شهید محسن وزوایی و خیلی بزرگان دیگر، افرادی بودند که از هر نقطه ی کشور احساس وظیفه کرده و به کردستان آمدند. سال 59-60 که آقا محسن رضایی تازه به سراغ همت و متوسلیان رفت تا به انان پیشنهاد  فرماندهی لشکر 27 محمدرسول الله را بدهد، در تمام استان کردستان کسی نبود که همت و متوسلیان را نشناسد! از ضد انقلاب گرفته که از آنها تصویری خشن و مقتدر در ذهن داشت و القا میکرد، تا مردمی که برای خصوصیترین نیازهایشان به آنها مراجعه میکردند!

این پیشنهاد درحالی بود که سپاه در استان تهران هم پیش از فرمانده ی سپاه شدن آقامحسن، تشکیل شده بود و بطور شورایی اداره میشد. حالا قضاوت با شما که لینک کردنِ شهید همتِ سرشناس درکردستان، به سپاه تهران که وجود داشت، و دعوت آنها به جبهه ی جنوب، یعنی «ساختنِ همت»؟!


منبع: کتابهای غریب غرب: زندگینامه ی مختصر شهید بروجردی--- به مجنون گفتم زنده بمان:مجموعه خاطرات از شهید همت --- بحران بالا میگیرد: شرح ماوقع بحران کردستان

متن قطعنامه 598 که در آن هیچ اشاره ای به متجاوز بودن عراق نشده و هیچ اشاره ای هم به حمایت همه ی قدرتهای دنیا از صدام نشده! و طوری وانمود شده که انگار دوکشور الکی با هم دعوا کرده ند!

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1392ساعت 23:59  توسط فروزنده  | 



سایت مسیر 57

اتاق فکر حامیان دکتر جلیلی


مالک هیچگاه فرماندار مصر نشد، اما نامش همواره عجین در حکومتداری اسلامیست.

برچسب‌ها: جلیلی, نخبگان, 92
+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1392ساعت 22:50  توسط فروزنده  | 

مصاحبه ی حاج حسین عظیمی مسئول کانون سنگرسازان بی سنگر، با اشاره به تجربیات جهاد سازندگی، به خوبی «اشکالات سازو کارهای دولتی» را نشان میدهد. و« آزاد شدن ظرفیتها» را نیز...

متن مصاحبه در حیات طیبه: از وقتی جهاد وزارت خانه شد، دردسر شروع شد  (واقعا ارزش داره کل متن را آدم بخواند)

بخشهایی از متن:

...قبل از انقلاب ساختار اداری و دولتی ما به سمت غرب طراحی شده و شکل گرفته بود. توسط آمریکایی‌ها ساختار اداری ما چیده شده بود. «هدف» آن، قله‌ی آن این بود که قرارداد ببندد با شرکت­‌های خارجی! پول نفت را طی سازوکار مشخصی بدهد و کالا و اسلحه بخرد .چون کارخانجات اسلحه­‌سازی بیشترین سوددهی را دارند. وزارت نیرو تشکیل شده بود برای قرارداد بستن با خارجی‌ها که بیایند طراحی کنند؛ اجرا هم بکنند. ما قبل از انقلاب حتی یک سد هم نداریم که ایرانی‌­ها ساخته باشند! ایرانی­‌ها در آن پروژه‌ها در کنار خارجی‌ها یا پیمانکار دسته دوم بودند یا کارگر. حالا شما می‌خواهید این سازمان وزارت نیرو را به کار بگیری برای خودکفایی ایران؟! این ساختار اصلا ذاتش این نیستبرای این ساخته نشده. پول نفت که بود؛ دستگاه‌ها هم که بودند پس چرا برق و آب به روستاهای ما نرسیده بود؟! چرا تضاد طبقاتی و حاشیه‌نشینی و… داشتیم؟ چون سیستم دولتی برای رفع محرومیت طراحی نشده بود. وزارت صنایع ما هم همین بود مأموریتش فقط این بود که به هرکسی می‌خواهد کالا وارد کند از خارج، مجوز بدهد! چند تا کارخانه مونتاژ هم بود. مثلا کارخانه آبمیوه که کاغذش، ماده اولیه‌اش، اسانسش و رنگش و… و حتی دستگاهی که اینها را سر هم کند همه را وارد کردیم. بعد به ما می­‌گفتند جای خودتان را در صنعت دنیا تعیین کنید! جای ما فقط «کارگر ارزان» بود!....

البته ما نمی­‌گوییم تمام مردم جهادی شوند! می‌گوییم جهادی‌ها هم وجود داشته باشند. مردم هم بهره می­‌برند از کار جهادی­‌ها. و وقتی می­‌بینند اینها نه برای سود خوشان، بلکه بخاطر خدا، بخاطر حل مشکل مردم دارند کار می­‌کنند، کمک هم می­کنند به آنها. یک مثال بزنم روشن بشود:

بچه­‌های جهاد دیده یودند که «جدا کردن گندم از کاه و علف» برای کشاورزها معضلی شده است و چندین روز طول می‌کشد و کار دشواری هم است. بچه‌های جهاد این نیاز مردم را از نزدیک دیدند و چیزی ابداع کردند که بسته می­‌شد روی همان دیفرانسیل ماشین درو، اینطوری کار کشاورز چند روز جلو می‌افتاد و بازده بالاتر می­رفت. این را بعدتر دادند به صنعت که ترویج و تولید انبوهش کنند. حالا آدم‌هایی که از این ماشین استفاده می­‌کردند که دیگر «جهادی» نبودند! صنعت­کاری هم که این اختراع را به تولید انبوه میرساند، جهادی نبود.

...

دولت ها در کشور ما به نخبه می­گویند بیا برو «شرکت خصوصی» بزن! ۱ اختراع کردی، حالا برو دنبال صنعتی کردنش، باقی عمرت را بگذار از همان ۱ اختراع امرار معاش کن. پول در بیار. نه! آدم نخبه­‌ی جهادی را بگذار برود چندتا اختراع دیگر چند تا مشکل دیگر را حل کند، «مردم» بروند از این اختراع بهره ببرند.

...


+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1392ساعت 18:4  توسط فروزنده  | 

راستش امسال بیشترین انگیزه ی من برای  وارد شدن تو بحثهای انتخاباتی،  این بود که تا جایی که بتونم یک سری رفتارها و عادتها و معیارهای غلط رایج رو یک کم به چالش بکشم. حالا از قضا امسال آقا سعید جلیلی پذیرفتند و کاندیدا شدند، و بحثهای من «یک مقدار» ناظر به اثبات ایشون هم شد. چند بار خواستم عکس جلیلی رو بگذارم بالای وبلاگ ولی نگذاشتم. دلیلیشم همینه که انگیزه ی اصلیم در نوشتن تامل روی دیدگاههاست نه دفاع از یک کاندیدای خاص...

}

حتی با وجود دکتر جلیلی، بعنوان کاندیدای تقریبا ایدئالم، باز هم فکر میکنم آنچه اصالت دارد «رشد کردن» خودم، و تمام ملت، است. رشدهای بزرگ، همیشه از دل آزمونهای بزرگ در می آیند. انتخابات، آزمون بزرگیست. که من سعی میکنم درش اول دنبال پیروزی خودم باشم، «بعد» پیروزی کاندیدام.

لذا قبل از طرح شدن آمدن یا نیامدن جلیلی، قصد داشتم از مسائلی بنویسم اینجا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1392ساعت 19:42  توسط فروزنده  | 

دکتر عارف دیشب در برنامه گفتگوی ویژه خبری، تاکید داشتند بر اینکه «فقط وزارت خارجه» باید با از طرف ایران با خارج از ایران تعامل داشته باشد. سوالی که پیش میاید این است که درحال حاضر چه نهادهایی بجز وزارت خارجه  چه نهادهای دیگری از طرف ایران با جهان مواجه میشوند، و از نظر دکتر عارف، فعالیت این نهادها چه مشکلی دارد؟!

تا آنجا که بنده میشناسم، بجز وزارت خارجه، نهادهای زیر، نیز وارد تعاملات دیپلماتیک میشود:

- مجلس شورای اسلامی، ومشخصا ریاست مجلس (که من دقیقا نمیدانم این تعاملات میان مجالس و پارلمانهای کشورها، چه اثری دارد؟)

- شورای عالی امنیت ملی ، و مشخصا دبیر شورا. با توجه به اینکه ریاست این شورا نیز با شخص رئیس جمهور است، و دبیر را نیز رئیس جمهور به رهبری پیشنهاد میکند، پس نباید فعالیت همزمان این شورا با وزارت خارجه، که هردو تحت ریاست رئیس جمهورند، با هم ناهماهنگ بوده و جای نگرانی برای دکتر عارف بعنوان کاندیدای ریاست جمهوری باقی بماند. (البته ریاست این شورا با رئیس جمهور هست، اما دو قوه ی دیگر بعلاوه ی قوای نظامی و انتظامی بعلاوه نمایندگان رهبری نیز در این شورا حضور و حق رای دارند. و ممکن است دکتر عارف نگران عدم هماهنگی این آراء با رای خود باشند)

- سپاه قدس. سپاه برون مرزی ایران که البته علیرغم عنوان ظاهرا نظامیش، چندان عملکرد نظامی ندارد و سرو کارش بیشتر با دیپلماسیهای «مردمی» ست تا با توپ و تانک.. خیلی ها (از جمله خود آمریکاییها) معتقدیندچیزی که آمریکا را در عراق زمینگر کرد نفوذ معنوی سپاه قدس بوده. (بهرحال در زمینه ی نوع عملکرد سپاه قدس اطلاعات زیادی دردست نیست. منتها از شواهد برمیآید که بیشتر کارش مذاکرات غیر دولتیست) سردار قاسم سلیمانی، فرمانده ی این سپاه است که سال گذشته آمریکا رسما تصمیم خود بر ترور وی را اعلام کرد. (و برخی از کاندیداها در تلاشند که نام او را کنار نام خود بگذارند!

- گروههای مردمی ای مانند ستاد پاسداشت شهدای جهان اسلام یا اتحادیه امت واحده نیز بصورت غیر دولتی، پیام رسان اندیشه ی انقلاب اسلامی در جهان هستند.

- مقام معظم رهبری و کارگروه های ذیل ایشان (مثل ستادی که اجلاسهای بیداری اسلامی را بگذار میکند، با دبیری دکتر ولایتی) پیامهایی که در مقاطع حساس رهبر به جهان میدهند، در قالب همین سخنرانی های داخلی. منتها  کسی که مخاطب است، خود پیام را خواهد گرفت و عملکرد خودش را تنظیم خواهد کرد.

کاش دکتر عارف این نکته را بازتر می کردند. اما این «انحصار طلبی» آنهم در موضوعی «ملی» یک مقدار عجیب و قابل تامل بنظر میرسد.

و یکمقدار بیشتر مرا به گذشته می برد، یک کمی به 10 سال و 9 سال قبل و «مداخله ی رهبر» در پرونده هسته ای، در خلاف جهتی که دولت وقت و «وزارت خارجه و دبیر شورای امنیت» پیش می بردند.

و یک کمی عقبتر: به سال  66 و جریان مشهور به مک فارلین، و مداخله ی حضرت امام در کار مشترک دولت وقت و مجلس وقت (آقای میرحسین موسوی و هاشمی رفسنجانی) که داشتند در شرایط جنگ ایران و عراق از آمریکا  اسلحه و مایحتاج جنگی میخریدند و امام بمحض اطلاع یافتن، مانع شدند  و مک فارلین را مذاکره نکرده، از همان فرودگاه برگرداندند به کشورش.

و یک کمی هم به عقبتر، به 34 سال قبل که مایه ی اختلاف مهندس بازرگان و حضرت امام و نهایتا دلیل استعفای مهندس از نخست وزیری همین مسئله بود. این اختلافات از زمانی آغاز شد که امام نسبت به مذاکرات دولت بازرگان و وزیر خارجه اش، ابراهیم یزدی، با آمریکا، اعتراض کردند.

و مخالفت و اصطکاک ادامه یافت تا تسخیر لانه جاسوسی بدست دانشجویان( و افشای اسناد همکاری دولتمردان بازرگان با آمریکا در جریانات تجزیه طلب کردستان و...)  و حمایت امام ازین حرکت. (= دیپلماسی یک گروه مردمی، و حمایت رهبری از آن)

این داستان، بعدتر هم با اعتراضات گاه و بیگاه بنی صدر مبنی بر اینکه «حکومت موازی با دانشجویان را نمیپذیرم» ادامه یافت. درحالیکه این «حکومت دانشجویان» که بنی صدر از آن ناراضی بود، چیزی جز همان گروگان نگه داشتن جاسوسان آمریکایی در دست دانشجویان نبود!(یعنی سیاست خارجی!)

و این داستان در طول جنگ (بعنوان یک چالش سیاست خارجی) بطور دائم میان رپیس جمهور بنی صدر با دیگر نهادهای مداخله کننده (سپاه، امام، نیروهای مردمی، جهاد سازندگی و...) ادامه داشت. تا زمان عزل بنی صدر.


منتظرم که دکتر عارف نظرشان را بطور دقیقتری در رابطه با این تاکید انحصاری بیان کنند. انشاالله که این با انهای دیگر فرق داشته باشد. بهر حال تاریخ سی و چهار ساله ی ایران، خاطره ی خوبی از انحصارطلبی دولتها در مورد خاص سیاست خارجه ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1392ساعت 18:11  توسط فروزنده  | 

دکتر ولایتی  شب گذشته در شبکه جام جم، در تشریح این جمله ی کلیدی خود که «می توان با تدبیر، بدون تسلیم شدن تحریمها را کاهش داد.» و در شرح این «تدبیر» به دوران دفاع مقدس اشاره کردند که با وجود تحریمهایی سنگین تر از امروز ، گلیم احتیاجات کشور را از آب کشیده اند و نهایتا صدام را راضی کرده اند به پذیرفتن مرزهای قبل از جنگ. و جهان را راضی کرده اند به اینکه صدام را متجاوز اعلام کنند.

اما چیزی که جای تشکر دارد، اینکه بالاخره در کنار تدبیر و دیپلماسی خود، اشاره ای هم به «مقاومت رزمندگان درجبهه ها» و «تلاش جوانان برای ساخت تجهیزات مورد نیاز در داخل» کردند.

چه خوب است که تمام کاندیداها به این موضوع مهم توجه کنند: دیپلماسی و به اصطلاح رایج اینروزها «تدبیر» به تنهایی هیچ گرهی باز نخواهد کرد؛

                   اگر تلاش امیدوارانه ی با دست خالی ِ بچه هایی که بیرون از دانشگاه برای ساختن پل شناور و خودروهای دوزیست (که هم در خاک بروند هم در آب و باتلاق) بعدتر «موشک» و زیردریایی و... نبود.

بچه هایی که وقتی طرح موشکشان را بردند به شورای عالی دفاع، بجز آقای خامنه ای، تمام آقایان مدعی پیشرفت (که نام نمیبرم) بهشان خندیدند!

دیپلماسی و «تدبیر» سیاسیون راه به جایی نمیبرد

                   اگر مقاومت جوانان از جان گذشته در جبهه و خانواده های «از رفاه گذشته» در پشت جبهه نبود.

خانواده هایی که «اکثریت کشور نبودند»، اما امنیت و رفاه را برای تمامی کشور تضمین کردند.


دیپلماسی بدون آن «اعتماد به بچه های غیر آکادمیک دست خالی» و بدون برسمیت شناختن آدمهایی مه «عقلانیت را در رفاه فردی نمیبینند» (و با شعار رفاه هم خام کاندیداها نمیشوند) جز بر عبث پاییدن و تسلیم شدن، رهآوردی ندارد.

چیزی که قرارداد 598 را روی میز دشمن قرار داد، بیش از آنکه «دیپلماسی» باشد، «فتح فاو» بود . با شجاعت و اخلاص بچه هایی که توی اروند تیر خوردند و زیر اب رفتند و خفه شدند تا صدای آخشان عملیات را لو ندهد. و با مهندسی و تحقیقات اعجاب آور صددرصد بومی.


کاش کاندیداهای محترم نقش مردم را بیش از رای دهنده ی rational ی میدیدند  که مثل جوجه گنجشک دهانش به سمت مادر (دولت!) باز مانده که بیا و اشتغال بیافرین و ارزانی بیاور... کاش به ذهنشان می رسید که از ظرفیت همین ما مردم برای پیروزی بر ابرقدرتها استفاده کنند..


پ.ن. ضمنا یادمان هم نرفته که این قطعنامه ی 598ی که آقایان ولایتی و رضایی هریک سعی میکنند افتخارش را به نام خود بزنند، «جام زهر» بود برای امام ما.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1392ساعت 17:51  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

چرا مقاومت رمز پیشرفت است؟

  چند روزیست که تیغ تبلیغات و شایعه­سازیهای تلوزیون­های خارجی به سمت دکتر سعید جلیلی نشانه رفته و او را و دیپلماسی ای که با او شناخته میشود را و کلا پرونده هسته ای را موجب تحریم کشور و تحریم را موجب فقر و فلاکت کشور معرفی می­کنند. (البته این که به نوبه ی خود، ما را به یاد جمله ی جاوید روح خدا می­اندازد که «هرگاه آمریکا از شما تعریف کرد، بدانید که دارید یک جایی اشتباه میکنید»)  حضور او که خار چشم دشمن است، بهانه ی خوبی شد تا دو تصور رایج اشتباه را در فضای تقابل ایران و غرب مرور، و درحد وسع خودم، تحلیل کنم:

تصور اشتباه اول: «نان میخواهیم نه اورانیوم غنی شده!»

میتوان گفت تمام دغدغه ی مخالفین از همین تحلیل اشتباه نشأت میگیرد که : «اولا، ما بخاطر انرژی هسته ای تحریم شده ایم. ثانیا. این انرژی هسته ای یعنی بمب هسته ای و ثالثا این بمب  به هیچ درد ما نمیخورد. یا دست کم به هزینه اش نمی ارزد. پس درنتیجه قید آن را بزنید و همان نان ما را برسانید.»!

تمام حرف ما اینجاست که این تحلیل درست نیست. این محاسبه (علیرغم ادعای واقعنگری) اتفاقا اصلا واقعیت را ندیده است و لذا مقدمات غلطی را برای استدلال خود  فراهم کرده که درحد وسعم، یک به یک به آنها میپردازم. (1)

1. درمورد مقدمه ی اول: آیا تحریمها ربطی به مذاکرات بر سر انرژی هسته ای دارد؟ بسیاری از کاندیداها معتقدند که میتوانستند مذاکرات هسته ای و بطور کلی سیاست خارجی را به سمتی پیش ببرند که ما تحریم نشویم! و درواقع مدعی اند که تحریم شدن ما، ناشی از آن چیزیست که ما نام آن را «مقاومت» نهاده ایم و این کاندیداهای محترم نام آن را «عدم تعامل با جهان»!!! (که جهان=آمریکا) و «افراطی گری و ماجراجویی» و... می­گذارند.

اما با نگاهی به تاریخ سی و چهار ساله ی کشور، خواهیم دانست که از روز اول انقلاب با بلوکه شدن اموال ایران در بانکهای اروپا و آمریکا، تحریمها شروع شد. و سپس با فتح لانه جاسوسی شدت یافت. و مثلا «گندم» که در تمام طول سال از آمریکا به ایران وارد میشد، دیگر وارد نشد! و با شروع جنگ تحمیلی نیز با تحریم نفت و انواع جنگ افزار شدیدتر هم شد. (درواقع نان ما همان وقتی به خطر افتاد که خواستیم  آمریکا ما را مدیریت نکند!)

میبینیم که از آن روز که ملت ایران تصمیم گرفته که بتعبیر امام، «کشور ضعیفی زیر پرچم غرب و شرق» نباشد،  تا امروز، حتی 1 روز هم نبوده که ما تحریم نبوده باشیم. و هیچ وقت در دوره ی هیچیک از رؤسای جمهور ، هیچ کدام از تحریمها «لغو» نشده!!!


«اصل برای ما باید تهدید‌زدایی باشد. شما مانند هر کشور دیگری یک‌سری دیدگاهها و اصولی دارید که براساس آن منافع شما تعریف می‌شود و از آن دفاع می‌کنید. اگر کسی بخواهد متعرض این منافع بشود ممکن است مقاومت شما برای دفاع از این منافع و اصول موجب یک تنش بشود. نمی‌توانیم بگوییم چون اصل برای ما تنش‌زدایی است و دفاع در این موقعیت تنش در پی خواهد داشت پس آن را دنبال نکنیم. پس رویکرد اصلی باید تهدیدزدایی باشد و نه تنش‌زدایی.»-دکتر سعید جلیلی، 1384

به این مسئله توجه کنیم: هدف از تحریم کردن مردم ایران چیست؟ چرا از آغازین روز انقلاب اسلامی تحریم علیه  ایران آغاز شد؟! آمریکا با ما چه مشکلی دارد که فشار اقتصادی بر ما وارد میسازد؟ نگاهی به نقطه ی آغاز این تحریمها به خوبی نشان می­دهد که مشکل با اصل وجود نظامی مردمی و اسلاممحور است. تحریمها با پیروزی انقلاب (یا با فتح لانه جاسوسی)آغاز شد، تحریمها با «استقلال خواهی» و «اسلامخواهی» ملت ایران آغاز شد، و جز با عدول ملت از این «استقلال و اسلام» هم لغو نخواهند شد. (مفهوم جمهوریت هم ذیل این استقلالخواهیِ مردم مد نظر دارم. منظورم «حق مردم در تعیین سرنوشت خود» است. نه تحت قیمومیت قدرت خارجی، نه دیکتاتوری داخلی)

فارغ از تحلیل، تجربه هم این موضوع را به ما نشان داده! برخی طوری حرف می­زنند که انگار آریکا و غرب دوستان عزیز و رفقای دویست ساله ی ما بوده اند و حالا سر مسئله ی هسته ای ما کاری کرده ایم که این دوست دیرین، از ما رنجیده است! تاریخ دویست سال دشمنی غرب که بماند، در همین سی و چهار سال هم غرب دشمنی را درحق ما تمام و کمال کرد! درحمایت مطلقشان از صدام، و منافقین و بعد هم تصریح در تصویب و تخصیص بودجه برای براندازی ایران و تروریست خواندن ما و... حتی در مقاطعی که برخی از سران کشور طی محاسبات اشتباهشان، تصور نموده اند که تحریمها علتی جز «اصل وجود مستقلانه ی ما» دارد، و سعی کرده اند با دادن امتیازاتی (مانند تعلیق غنی سازی یا سکوت دربرابر حضور نظامی آمریکا در دوکشور همسایه ما، یا اجرای سیاستهای بانک جهانی و ...)از شدت این تحریمها بکاهند، رسما به درب بسته خورده اند! مگر در زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی و آقای خاتمی چیزی از تحریمهای ما لغو شد؟! مگر در تمام مدت تقریبا دو ساله ی مدیریت پرونده هسته ای توسط جناب روحانی، چیزی از تحریمها کم شد؟! مگر ما کل فعالیتهای تکنولوژیکمان را تعطیل (تعلیق=تعطیلی تا هروقت که دشمن صلاح بداند!) نکردیم؟! بجز فروش برخی قطعات هواپیما، چه دستاوردی داشت؟ کدام تحریم کاهش یافت؟ کجای اقتصاد کشور فعال شد؟! کدام امکانات برای «آینده» ی کشور فراهم شد؟!

پس تحریمها، اساسا «وضع» نمیشوند تا طی مذاکرات و سازشهایی «لغو»شوند! بلکه تحریمها آمده اند تا بمانند و با چیزی جز اصل وجود ما، «معامله» نخواهند شد!

کمااینکه تا کنون «لغو یا کاهش تحریمهای به اصطلاح فلج کننده ی فعلی، هیچوقت جزء پیشنهادات 5+1 نبوده! یعنی آمریکا بنا ندارد که این تحریمها را با پرونده هسته ای ما معاوضه کند.

 

2. درمورد مقدمه­ی «ثانیا» باید گفت : بمب هسته ای را که الان سالهاست «بهانه»ی آمریکا برای فشار وارد کردن به ایران است،  با اورانیومِ 3رصد غنی شده هم می توان ساخت! در حالیکه مدتهاست که غنی سازی 3درصد که هیچ، غنی سازی 20درصد هم در داخل ایران و بطور بومی و مستقل انجام میشود، و تلاش فعلی غرب برای «متوقف کردنِ این روند رو به رشد در دانش و فناوری هسته ایست». که این خود دروغ بودن ادعای «نگرانی غرب از سلاح هسته ای ایران» را نشان میدهد. غربیها  الان دارند ما را از داشتن 20درصد منع میکنن! این یعنی چه؟ یعنی دعوا اصلا سر سلاح نیست.

دعوا دقیقا سر «دانش» است. دانش بومی.

چیزی که غرب نمیخواهد که ما داشته باشیم  «دانش بومی»ست. چیزی که منافع غرب را تهدید میکند این است که ما تا چند سال آینده در تامین انرژی و ...مان نه محتاج غرب باشیم و نه محتاج نفت!. و بلکه بتوانیم به کشورهای اطراف هم خدمات تخصصی بدهیم و «بازار» غرب را محدود کنیم. و از قدرت جهانی اش، یعنی از وابستگی کشورها به او، بکاهیم.

به تعبیر دکتر جلیلی : «برخی قدرت‌ها بقای خود را در عدم پیشرفت دیگر ملت‌ها می‌بینند»

 (برای توضیح بیشتر به کتاب خانم واندانا شیوا، «چپاول دانش و طبیعت» هم میتوان مراجعه کرد که در آنجا اثبات میکند که غرب و بویژه آمریکا، روزگاری برتری خود را با به انحصار درآوردن منابع زمینی تثبیت کرد؛ و امروز همین هدف را با «به انحصار درآوردن علم» دنبال میکند! ملتهای دنیا به محصولات «دانش بنیان» نیازمندند، مانند دارو و... و اگر این دانش در انحصار کسی باشد، عنان اختیار ملتهای جهان در دست اوست )

از این منظر، «دانش هسته ای» درحال حاضر خط مقدم جنگ علمی ما با غرب است. منظورم از غرب، ابرقدرت علمی در حال حاضر جهان. و چرا میگویم جنگ؟ بخاطر همین موضوع «انحصار» که ما در بحث هسته ای این اصرار بر انحصار را کاملا داریم تجربه می کنیم. داریم تجربه میکنیم که مسئله، مسئله ی «بده و بستان علمی» نیست. حتی مسئله ی «رقابت علمی» هم نیست! بلکه به غیرانسانیترین و غیر علمیترین روشها دارد با پیشرفت علمی یک ملت مقابله میشود. الغرض، ما اگر اینجا هم کوتاه بیاییم، جناح انحصارطلب جهان، قدم به قدم پیش تر خواهد آمد و برای هریک از حوزه­های علمی رو به پیشرفت ما نیز بهانه ای خواهد تراشید و محدودیتهایی ایجاد خواهد کرد. (مانند محدودیتهایی که برای دانشمندانی که برای شرکت در سمینارهای بیوتکنولوژی به ایران سفر کرده بودند! و...) دکتر آراستی، استاد دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف، یکبار سر کلاس مدیریت تکنولوژی می­گفت«ایران دارد روی بحث هسته ای با غرب چانه زنی می­کند تا پیشرفت سریعش در حوزه ی بیوتکنولوژی و حوزه های پزشکی و... در حاشیه ی امن قرار گیرد»! کسانی که ایشان را می­شناسند، معنی این حرف را «از قول ایشان» بهتر متوجه خواهند شد!

 و از همه مهمتر چیزی که منافع غرب را تهدید میکند این است که عملا به دنیا اثبات شود که «میتوان بدون کمک غرب هم به دانشها و تکنولوژی پیشرفته رسید»! این  برآورد خود آمریکایهاست که ایران در سالهای نه چندان دور، قدرت اول انرژی خواهد بود. این را اگر بگذاریم کنار الگوی جدیدی که ایران و انقلاب اسلامی به جهان عرضه کرده است، که صِرفِ «موفق بودن»ِ این الگو برای آمریکا و تمدن غرب یک خطر بزرگ است. آن وقت میبینیم که کاملا هم طبیعیست که برای پیشگیری از این موفقیت و اگر نشد برای «کتمان» این موفقیت تلاش کنند. (در تمام زمینه ها هم. از چانه زنیها بر سر پیشرفت در فناوری هسته ای، تا کتمان و بایکوت اخبار موفقیتهای هوافضا، تا انتشار دائمی فیلم و کتاب و... با مضمون سیاه نمایی اوضاع فرهنگی و اجتماعی ایران! آن زن ترکیه که کتابی در سیاهنمایی اوضاع زنان تهران نوشته، صراحتا در مقدمه اش آورده که چون دیدم ایران برای مسلمانان جهان تبدیل شده به یک رویا، رفتم و دیدم و نوشتم تا ببینند از این خبرها نیست!)

 

3. اما مقدمه ی «ثالثا» در تحلیل «نان میخواهیم نه اورانیوم غنی شده» نیز درست نیست.

 فناوری هسته ای، کاربردهای  وسیعی دارد. اولین و شناخته شده ترین آن، کاربرد آن بعنوان انرژی است. میگویند ما که نفت و گاز داریم. دیگر چرا هسته ای؟! اولا نفت و گاز را نهایتا تا 50 سال آینده داریم. ثانیا انرژی هسته ای انرژی پاک است. با توجه به اینکه در سالهای آینده مالیاتهای سنگینی را بابت مصرف سوختهای فسیلی که موجب آلودگی محیط زیست است، از ملتها خواهند گرفت! سالهای آینده، احتمالا یعنی زمانی که نیاز آمریکا به سوخت فسیلی قطع شد! چون درحال حاضر تنها کشور مخالف با اجرای این قوانین محیط زیستی، آمریکاست!)

کاربرد «انرژی» هسته ای، فقط بعنوان نیروگاه نیست، بلکه بعنوان نیرومحرکه ی قابل حمل در ناوها یا در صنایع فضایی به کار رفته است.

کاربرد دیگر در مصارف پزشکیست که هم به کاهش وابستگی ما به خارج (برای استرلیزه کردن کالاهای پزشکی یکبار مصرف) و صرفه جویی در ارز منتهی می شود و هم موجب حفظ جان هفتاد هزار بیمار سرطانی.

در کشاورزی، ما تلفات کشاورزی داریم بخاطر ضعف در «نگهداری» محصولات کشاورزی. بخاطر کم بودن زمان ماندگاری محصولات، این را با فناوری هسته ای می­توان بهبود داد و تلفات را کم کرد. و با اصلاح و مقاومسازی  بذر توسط پرتودهی هسته ای، بسیاری از زمینهای فعلا کویری  نیز قابلیت کشت پیدا میکنند. آفات و حشرات از محصولات دور شده و  با افزایش زمان ماندگاری، امکان صادرات محصولات کشاورزی تا  اروپا هم فراهم می­شود. مقایسه کنید با وضعیت فعلی، که ما صادرکننده نیستیم که هیچ، بلکه واردکننده ی محصولات حیاتی ای هستیم که خودمان توان تولیدش را داریم! (روشن است که مدعی نیستم که مشکلات کشاورزی ما فقط معطل فناوری هسته ایست!!)

-          لینک مفید از سایت عیار : میزگرد آشنایی با تحریمها و آسیبپذیریهای اقتصاد ایران -

 

تصور و تحلیل اشتباه دوم:  اگر ما اهل «مذاکره» و «گفتگو» و «تعامل» با ابرقدرتها باشیم، خیلی بهتر میتوانیم حقوق خود را احقاق کنیم. و نیازی نیست که دائما با کشورها سر جنگ داشت!

در تحلیل این حرف، ابتدا توضیح کوتاهی درمورد «سر جنگ داشتن» لازم است: در حدیث داریم که «من نام لم ینم عنه» اگر ما بخوابیم، دیگران درباره ما نمیخوابند! اگر کسی از مشاهده و رصد و مراقبت وضعیت خود غافل شود، دلیل نمیشود که دیگران و دشمنان نیز از رصد کردن او ، از مراقبتِ او چپاول او و داشته هایش غافل شوند.

«وقتى درگيرى داريد، بايد بيدار باشيد. درگيرى به اختيار من و شما نيست. دشمن ميخواهد درگيرى داشته باشد؛ حالا درگيرى سياسى، درگيرى امنيتى، درگيرى اقتصادى. همه‌اش درگيرى نظامى هم نيست. وقتى درگيرى هست، بايد بيدار بود.»-رهبر19/10/1389

 قرآن کریم، حتی در شرایط «صلح» نیز توصیه میکند که «سلاحهای خود را زمین نگذارید»! حتی وقتی که به نماز ایستاده اید. چون دشمن منتظر همین لحظه است،که شما سلاحتان را ولو برای نماز، از خود دور کنید. حتی در شرایط صلح توصیه میکند که «قوای نظامی خود را تقویت کنید». ( و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه..) قدرت خود را افزایش دهید.

و باید گفت که «قدرت» هرکشوری لزوما در داخل مرزهای خود او نیست. چون امنیت و منافع کشورها نیز در داخل مرزهای همان کشور تعریف نمیشود. ناامن شدن کشورهای همسایه ی ما، ناامنی را به داخل مرزهای ما نیز سرایت خواهد داد. این یک واقعیت آشکار است. ناامنی و سلاح و تروریسم از سوریه به ترکیه و عراق سرایت میکند، از افغانستان و پاکستان به سیستان و بلوچستان ما! از کردستان عراق به کردستان ما. این یک روند طبیعی و اجتناب ناپذیر است. البته مسئله فقط مرزهای خاکی و جغرافیایی هم نیست. بعنوان مثال ما نه با سوریه مرز مشترکی داریم و نه با رژیم غاصب اسرائیل و نه با لبنان!اما...

. مسئله ی مهم آن است که مذاکره به تنهایی دوای هیچ دردی نیست و حقوق هیچ کشوری را تا به حال  پای میز مذاکره ی صرف احقاق نکرده اند. قانونی که در جهانِ تحتِ مدیریتِ آمریکا حکمفرماست، قانون قدرت است. «مذاکره» یعنی  موقعیتی که دوطرف مقابل یکدیگر مینشینند و «قدرتشان» را برای یکدیگر تشریح میکنند تا هرکس به اندازه ی قدرتی که در خارج از اتاق مذاکره دارد، امتیاز بگیرند یا بدهند. بعبارتی «هرچی پول دادی آش میخوری».

مذاکره یعنی این را می دهم، آن را بده. و شما باید ببینی این که میگیری واقعا چقدر گرفتنش برایت ضروری است؟ اگر چیزیست که «خودت هم داری» یا نداری اما چندان هم نیازی به داشتنش نداری، آنوقت است که میتوانی آن را به قیمت کمتری بگیری! اگر ما خارج از دایره ی متحدین آمریکا، به اندازه ی کافی بازار برای صادرات کالای xمان داشته باشیم، آنوقت مجبور نیستیم که برای لغو تحریم کالای x  از حقوق اساسیمان بگذریم!  اگر کالای y را خودمان میتوانیم در کشورمان تولید کنیم، آنوقت پای میز مذاکره نمیتوانند ما را به وعده ی دادن y به هرسو که بخواهند بکشند و وادار به امضای هر تعهدی بکنند.

دکتر سعید جلیلی: « ما فکر می کنیم امروز علیرغم گذشت سی و سه سال در ابتدای یک حرکت بزرگ هستیم. یک حرکت برای مدل سازی در عرصه های مختلف. یک وجه ممیزه آنچه امروز انقلاب اسلامی در این سی و سه سال از خود بارها نشان داده است این است که مقاومت آن توانسته است همراه با پیشرفت باشد.»

 

پس مذاکره ای که پشتوانه ی «قدرت» نداشته باشه یعنی دقیقا وادادگی. قدرت یعنی «خودکفایی» در داخل، و نفوذ و افزایش متحدین در خارج. دو مسیر کلیدی ای که خط مقاومت دنبال میکند.   

وقتی شما قبل از مذاکره تمام فعالیتهای هسته ایت را تعلیق (تعطیل تا وقت گل نی!) میکنید، دارید دست خودتان را از «قدرت» خالی میکنید، بعد ناچارید بنشینید ، به شما بگویند می خواهی سوخت هسته ای آماده به تو بدهم؟ در فلان موضوع دخالت نکن، این جا هم نظر نده، آنجا هم نرو، فلان دانشکده ات را هم تعطیل کن و... میخواهی من که از دو طرف تا بغل مرز تو آمده ام، به تو حمله نکنم؟! می خواهی بنزین به تو بدهم؟! میخواهی بال هواپیما به تو بدهم؟!...

پای میز مذاکره، طرف قدرتش را به تو نشان میدهد و شما میبینید که بله هزینه ی نپذیرفتن برایتان بالاست. با این موازنه ی قدرت، که احتیاجات شما به دست اوست، بله شاید «عقلانی» بنظر برسد که کوتاه بیایید و امتیاز بدهید. و البته خود را آماده کنید که با ادامه ی این روند روز به روز امتیازات بیشتری نیز از شما بخواهند.  مادام که شما تلاشی برای افزایش قدرت ملی و منطقه ای خود نکنید. این روشیست که سیاستگذاران پیشین ما به کار میگرفتند. مسائل را «مقطعی و لحظه ای» میدیدند. نیاز همین لحظه ی کشور به فلان قطعه ی هواپیما را. یا حضور همین لحظه ی آمریکا بغل مرزهای ایران را میدیدند. و عقلشان حکم میکرد که در همین لحظه ، آنچه که طرف مقابل از آنان می­خواهد، ولو حقوق اساسی ملت باشد را بپردازند، تا مثلا نیاز اساسی دیگری را از دست ندهند. و اگر این روند «مذاکره بدون تلاش برای افزایش قدرت» ادامه میافت، معلوم نبود که امروز بعد از 8سال، کجا بودیم و سر داشتن یاذنداشتن کدام حق اولیه مان داشتیم مذاکره میکردیم؟!

اما در این چند  سال اخیر، این موازنه ی «قدرتِ پشتِ مذاکرات»،  تغییر کرد، و اکنون این طرف مقابل است که برای حل بسیاری از مشکلاتش «نیازمند» به ماست، (مانند وضعیت فعلی آمریکا در سوریه، یا اندکی پیشتر در عراق)  و این ماییم که دیگر نیازی به اورانیوم غنی شده ی آژانس نداریم. تا به ازای دادن آن ما را از تحقیقات علمی منع کنند.

الان بحث آقای جلیلی با 5+1 دیگر اجازه بدهید ما 1 عدد سانتریفیوژ داشته باشیم نیست! امروز آقای جلیلی مسئله ی «عدالت در عرصه ی بین الملل» را پیش روی غرب می­نهند.

 

حرف امام ما بعد از 25سال هنوز چقدر زنده است که فرمود:

«بعضی مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و كینه توزی در مجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار می دهند، و با دلسوزیهای بیمورد و اعتراضهای كودكانه می گویند جمهوری اسلامی سبب دشمنیها شده است و از چشم غرب و شرق و ایادیشان افتاده است! كه چه خوب است به این سؤال پاسخ داده شود كه ملتهای جهان سوم و مسلمانان، و خصوصا ملت ایران، در چه زمانی نزد غربیها و شرقیها احترام و اعتبار داشته اند كه امروز بی اعتبار شده اند! آری، اگر ملت ایران از همه اصول و موازین اسلامی و انقلابی خود عدول كند و خانه عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین - علیهم السلام - را با دستهای خود ویران نماید، آن وقت ممكن است جهانخواران او را به عنوان یك ملت ضعیف و فقیر و بی فرهنگ به رسمیت بشناسند، ولی در همان حدی كه آنها آقا باشند ما نوكر، آنها ابرقدرت باشند ما ضعیف، آنها ولی و قیم باشند ما جیره خوار و حافظ منافع آنها، نه یك ایران با هویت ایرانی - اسلامی ، بلكه ایرانی كه شناسنامه اش را امریكا و شوروی صادر كند، ایرانی كه ارابه سیاست امریكا یا شوروی را بكشد و امروز همه مصیبت و عزای امریكا و شوروی شرق و غرب در این است كه نه تنها ملت ایران از تحتالحمایگی آنان خارج شده است، كه دیگران را هم به خروج از سلطه جباران دعوت می كند. » 29/7/1367

 

 

(تبصره1: درمورد بیاینه ی تهران و توافقی که با ترکیه و برزیل شد، که برخی معتقدند مایه ی ننگ برای ایران بود: این بیانیه اولا اجرای توافقنامه از سوی ایران را منوط به پذیرش تمامی حقوق ایران در تحقیق و تولید و استفاده و چرخه ی غنی سازی کرده بود. یعنی همکاری میکنیم اما پیش شرط آن عدالت است. عدالتی که واضح بود آمریکا و انحصارگران علم، به آن تن نخواهند داد. و با این تن ندادن روشن خواهند کرد که اهل مذاکره ی عادلانه نیستند. و از دیگر سو، با لغو یک جانبه ی(یعنی بدون منتظر اجازه ی اروپا شدن) تعلیق، و حمایت جدی از تحقیقات هسته ای، موجبات آن فراهم شد که از آنچه که در این بیانیه وعده اش را به ایران داده بودند، بینیاز شویم! و پای میز مذاکره، دیگر نیازی به اینگونه توافقات نداشته باشیم.

 

تبصره 2 : برخی میگویند سیاست خارجی ما و بویژه پرونده هسته ای ما، همواره با هماهنگی مقام معظم رهبری بوده است. و لذا نمی توان دو خط متقابل سازش و مقاومت را در روند آن قائل شد.  در این مورد باید یادآور شد که سیاست خارجی –مانند سایر سیاستهای کشور- تنها «از خط قرمزهای نظام خارج نمیشود» یعنی حداقلها و کفِ رهبری را دارد و این ابدا به معنای همراستا بودن و یا «مطلوب» و مورد تایید کامل بودن این سیاستها نیست. رهبری در تحلیل آن سالهای سازش، از این تعبیر استفاده میکنند که «آن راه را رفتیم و دیدیم که آخرش چیست» یعنی بعنوان یک راه غلط، که تجربه اش موجب «عبرت» بوده است یاد میکنند.

تبصره سه: اینکه در این چندسال اخیر، عقبگردهایی از وضعیت خودکفایی در کشاورزی و... داشته ایم، عدول از وجه دیگری از مقاومت بوده، که جای تحلیل مجزایی دارد. که ذیل همین گفتمان مقاومت هم معنای بیشتری پیدا میکند. (دکتر جلیلی: تا ساز و کارها اصلاح نشود نمیتوان از خطر دشمن ایمن بود.)  )

 

پ.ن. : در تحلیل اندیشه ی «نان میخواهیم نه اورانیم غنی شده»، یک رابعا هم البته نهفته است و  صراحتا بیان نمیشود اما بدون پیشفرض گرفتن آن، این 3مقدمه به آن نتیجه نمیرسند. و آن اینکه «نان ما را کسانی باید بدهند که اکنون ما را تحریم کرده اند» فرض غلط و ننگینی، میراث حسنعلی منصور! فرضی که ما در ابتدای انقلاب و طی تحریمهای شدید سالهای جنگ و بعضا، پس از جنگ، بطلان آن را بار ها و بارها نشان داده ایم، اما نمیدانم چرا برخی هنوز متعصبانه باور دارند که « ما بدون کمک غرب نمیتوانیم حتی یک لولهنگ بسازیم!» ایران پیش از انقلاب در شرایطی بود شبیه به مصر زمان مبارک. شبیه به عربستان امروز. نفت میداد و کالا میگرفت. کالاهای اساسی حتی. گندم! گوشت! تخم مرغ! میوه! ماهی! و... گاهی بد نیست مرور کنیم که چه بوده ایم و چه شده ایم؟ ما امروز خدمات مهندسی مان را به دیگر کشورها هم صادر میکنیم. این کجا و خط تولید را با مهندس و طراح و تکنسینش از خارج وارد کردن و ایرانی را درحد «کارگر ساده» نگه داشتن کجا؟ این مسیریست که ما با «مقاومت» طی کردیم. و آن مسیری بود که با دویست سال سازش و کرنش و دوست پنداشتنِ دشمنان.

پ.ن.2. البته درحال حاضر هیچکدام از کاندیداها نمیتونن بیان صاف بگن میریم حق هسته ای رو میدیم بره! چون اونوقت چجوری میخوان از ملتی که ترجیعبند اجتماعاتش «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» رای بگیرند؟!
بحمدالله مردم اینقدر حواسشون هست که کاندیداها جرأت نکنند «صریحا» چنین چیزی بخوان.
ولی اگر یک مقدار بیشتر حواسشون باشه اینو هم متوجه میشن که کاندیدایی که
«1.زوم میکنه روی مشکل گرانی!
2.بعد مشکل گرانی رو به تحریم ربط میده
3.بعد تحریم رو به سیاست خارجی "افراطی" ربط میده»
اینچنین کاندیدایی متعلق به پارادایم «نان میخواهیم نه اورانیوم غنی شده»ست. نه پارادایم مقاومت.
فرمایشات حضرت امام رو برای همین آوردم:
1. سیاست خارجی امام هم به اندازه ی احمدینزاد "افراطی"ست و با خیلی ها سر جنگ داره!
2. امام «از چشم غرب و شرق افتادن» رو بد نمیدونه
3. امام مشکلات معیشتی رو بعنوان بهای این مبارزه با غرب، کاملا میپذیره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1392ساعت 15:9  توسط فروزنده  | 


متن بیانیه کامران باقری لنکرانی درخصوص کناره گیری وی به نفع سعید جلیلی در انتخابات ریاست جمهوری به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر مبارک خواهران و برادران مومن و انقلابی

با تبریک میلاد با سعادت امام جواد علیه السلام و در آستانه طلوع خورشید علوی علیه السلام در خانه ربوبی، با فروتنی و تواضع در برابر عظمت ملت بزرگ ایران به ویژه خانواده های معظم شهدا ، جانبازان و ایثارگران ، اکنون که در آستانه ورود به انتخاباتی حماسی قرار گرفته ایم ، لازم دانستم نکاتی را به محضر شما ، عرضه نمایم.

انقلاب اسلامی میراث گرانسنگ امام المجاهدین و قدوه السالکین خمینی کبیر رضوان الله تعالی علیه و ودیعه ای الهی است و همه ما موظف به حفظ و پاسداشت آن هستیم. انقلاب ما اکنون در مصاف با مستکبران در مرحله ای حساس قرار گرفته است.دشمنان دین خدا تمام توان خود را برای به زانو در آوردن این انقلاب به میدان آورده اند و از هیچ تلاشی در به عقب راندن و مهار این نهضت الهی مضایقه نکرده و نمیکنند. از دشمنی دشمن ، تعجبی نیست. اما خوش خیالی برخی از دوستان که مشت چدنی را در زیر دستکش مخملین دشمن نمیبینند و با توهم حل منازعات ، سیاست لبخند را توصیه میکنند ویا دیگرانی که چسبندگی به قدرت تحلیل هایشان را به انحراف کشانده و یا کسانی که درگیر و دار انانیت ، بیراهه را به جای مسیر اصلی گرفته اند ویا آنانی که حزب گرایی را به جای اصولگرایی واقعی مبنا قرار داده اند، جای تعجب دارد که در این کشمکش حق و باطل ، به جای منافع ملی و مصلحت نظام ، جور چین دشمن را تکمیل میکنند و در جستجوی قدرت ، هر کاری را مجاز میشمرند .

در چنین شرایطی بصیرت ، درک صحیح از شرایطی که در آن به سر میبریم ، از خود گذشتگی ، اعتماد به مردم و رهبری الهی این انقلاب و از همه بالاتر ایمان به خدا ، بالاترین سرمایه های ما هستند.


موسم کنونی ، موسم لجاجت ، تصمیم گیری های فردی ، بی توجهی به مصالح کشور و بی اعتنایی به وظیفه همگانی در دفاع از این نظام مقدس نیست ، ولو این اهمال ها به خیال عمل به تکلیف و با پوشش ادای دین به وطن باشد.

همه ما موظفیم همصدا و همگام در برابر فتنه آفرینی فتنه گران و انحراف منحرفان قیام کنیم و نگذاریم این انقلاب برخلاف وصیت امام رضوان اله تعالی علیه به دست نااهلان و نامردمان بیفتد.قبلا هم گفته بودم حضور من در این انتخابات گفتمانی است و رقابت درون گفتمان انقلاب اسلامی را نا صواب میدانم. برهمین اساس ضمن تشکر از همه عزیزانی که در سراسر کشور نسبت به این جانب ابراز محبت و بزرگواری نموده اند به خصوص دانشگاهیان ، نخبگان ، خانواده های معظم شهدا و ایثارگران ، علمای اعلام و به ویژه حضرت علامه آیه الله مصباح یزدی دامت برکاته ، با توجه به حضور قطعی برادر انقلابی و مومن جناب آقای دکتر جلیلی ، با کسب نظرمشورتی از جبهه پایداری انقلاب اسلامی ، برای دفاع از گفتمان امید ، عدالت و استقامت ،این جانب با انصراف از داوطلبی در این دوره از انتخابات ریاست جمهوری ، حمایت خود را از جناب آقای دکتر جلیلی اعلام میدارم. این حمایت برای دفاع یک پارچه از گفتمان انقلاب اسلامی است و به ایشان دعا میکنم تا انشالله همواره در همین خط اصیل در تمسک به اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله ، با رهبری ولی امر مسلمین جهان حضرت آیه الله العظمی امام خامنه ای ادام الله ظله العالی و همراه با روحانیت متعهد دامت برکاتهم باقی بمانند و بتوانند خدمتگزار خوبی برای این مردم مومن و نجیب باشند.

وما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب

دکتر کامران باقری لنکرانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1392ساعت 11:20  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایها الذین آمنوا

لاتتخذوا الیهود و النصری اولیا، بعضهم اولیا بعض،

و من یتولّهم منکم، فانّه منهم

ان الله لایهدی قوم الظالمین (51)

فتری الذین فی قلوبهم مرض، یسارعون فیهم

یقولون نخشی ان تصیبنا دائره

فعسی الله ان یأتی بالفتح، او امر من عنده

فیصبحوا علی ما اسرّوا فی انفسهم نادمین(52)

 

ای کسانی که ایمان آورده اید!

یهود و نصاری را ولی (= دوست و تکیه گاه) خود انتخاب نکنید.

آنها اولیای یکدیگرند.

و هریک از کسانی که از شما با آنان دوستی کنند، از آنها هستند.

خداوندجمعیت ستمکار را هدایت نمیکند. (51)

کسانی را که در دلهایشان مرض است میبینی که در دوستی با آنان از یکدیگر پیشی میگیرند.و میگوین

و میگویند:

«می ترسیم حادثه ای برای ما اتفاق بیفتد (و نیاز به کمک آنان داشته باشیم.)»

چه بسا خداوند پیروزی یا حادثه ی دیگری از سوی خود پیش بیاورد و این دسته از آنچه در دل پنهان کرده اند پشیمان گردند.(52)

-سوره مائده . ترجمه­ ی آیت الله مکارم شیرازی.

 

قضاوت با شما:

هاشمی رفسنجانی: ما با اسرائیل سرجنگ نداریم.

(این درحالیست که بوضوح اسرائیل با ما سر جنگ دارد! آمریکا با ما سر جنگ دارد وگرنه چرا بی هیچ بهانه ای باید به ما حمله ی نظامی کند؟!یا هواپیمای مسافربری ما را بزند؟ یا علیه «ملت» ما تحریمهای فلج کننده اعمال کند و...؟

ضمنا آقای هاشمی در ادامه همین صحبتها میگویند که در این دولت درمورد سیاست خارجی بد عمل شده و الا پرونده ی ما به شورای امنیت نمیرفت که حالا برای بیرون آوردنش و لغو تحریمها هزینه ی زیادی لازم باشد. جای دارد از ایشان سوال شود: آیا دولتشما و آقای خاتمی، طی شانزده سال حکومت و سیاست خارجی موردپسند شما، توانست تحریمهایی را از اول انقلاب بر ما اعمال شده بود، لغو کند؟!چنانکه خودشان نیز معترفند که غرامت جنگ را هیچگاه نتوانستند از عراق پس بگیرند! منظورم از این بیان، محکوم کردن دولتها نیست،بلکه توجه دادن به «خصومت ذاتی آمریکا با ما»ست و اینکه مادام که جمهوری اسلامی وجوددارد، تحریمها روزبه روز رو به فزونی دارند.

جالبتر آن است که  تاحالا هیچوقت پیشنهاد اروپا در مذاکرات هسته ای، لغو تحریمها نبوده! یعنی اگر شما بچه ی خوبی باشید وآنچه ما میخوایم بما بدید، درعوض تحریمها را برمیداریم نبوده! بلکهامتیازات کوچکتری را همیشه پیشنهاد کرده ند!یعنی چی؟ یعنی ما سر هسته ای تا ته هم کوتاه بیایم، خبر از لغو تحریمها نیست!)


حسن روحانی(در دانشگاه شریف): آمریکا کدخداست. با کدخدا ببندیم راحتتریم....بنده معتقدم مذاکره با آمریکا راحتتر از مذاکره با اروپاست چرا که اروپاییها به دنبال آقا اجازه از آمریکا هســتند. از این رو دولت آینده بایــد بتواند رابطه ایــران و آمریکا را از حالــت تخاصم به مرحله تنش که یک مرحلــه پایینتر است برســاند. وی اضافه کرد: حاال که رهبر انقاب در ســخنان اول فروردین امسال راه مذاکره را باز گذاشتند

(البته عجیب است که  ایشان توجه نداشته ند که رهبری فرمودند «اگر آمریکا تغییر رفتار بدهد» مذاکره مانعی ندارد. اما کو تغییر رفتار آمریکا؟! کو احترام گذاشتن آمریکا به قوانین آژانس؟!)


حسن روحانی(در مازندران): کشورهای جهان همیشه در پی دشمنی با ایران نیستند، ... می توانیم با تمام کشورها مذاکره کنیم و به نتیجه برسیم.

(وی در همین سخنرانی، بزرگترین دستاورد مذاکراتش را آن میداند که سعی کرده وزرای سه کشور اروپایی را راضی کند که نگذارند آمریکا پرونده ی هسته ای ما را به شورای امنیت ببرد!!! ایشان درحالی این التماسگونه را دستاوردی بزرگ میداند که این تصمیم آمریکا کاملا خلاف قوانین و معاهدات بین المللی بوده! و بجاتر بود که ایشان «با منطق و قانون» از حق مسلم ایران بعنوان یک عضو از ان پی تی که مدرکی علیهش وجود ندارد، دفاع میکرد . درحالی که او برای اینکه جلوی تاراج یکی از حقوق ملت ایران را بگیرد، حقوق اساسی دیگری از ملت را دو دستی تقدیم تاراجگران کرد!)

محمدباقر قالیباف: ما 30 سال حامی اصلی آرمان فلسطین بوده ایم ولی به واسطه هوشمندی امام و رهبری کسی نتوانست ما را متهم به ضد یهود بودن بکند.ولی یکباره بدون توجه به نتایج و پیامدها بحث هولوکاست مطح می شود.این چه نفعی برای انقلاب و فلسطینی ها داشت.

(این سخنان درحالی ایراد میشود که هرکس اندک مطالعه ای بر فرآیند تحمیل رژیم اسرائیل بر دنیا داشته باشد، بخوبی میداند که مهمترین ابزاری که با آن اذهان دنیا را برای غصب فلسطین توجیه کردند و میکنند، واقعه ی دروغین هولوکاست و در سایه ی مظلومنمایی صدساله ی اسرائیلیها بر این مبناست که اساسا به اذهان عمومی فرصت داده نشده که بپرسند«خب بفرض که هیتلر شما را سوزاند، این چه ربطی دارد به فلسطین و فلسطینیها؟! چرا آلمان را اشغال نمی کنید؟!»

لذا طرح مسئله ی هولوکاست دقیقا زیرسوال بردن مبانی رژیم صهیونیستی بود. و نه تنها بر محبوبیت جهانی ایران افزود بلکه موج سوال و اتهام را متوجه اسرائیل نمود. و این دقیقا درراستای سیاست خصومت ما با اسرائیل است که حضرت امام صریحا فرمودند: اسرائیل باید از صفحه ی روزگار محو شود.)

ضمنا «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» گفتن هم ذیل همین آیات معنای روشنی دارد!که بعهده ی خود خواننده ی محترم.


آیات فوق الذکر گرایش به سمت «کمک گرفتن از دشمن» (تازه دشمن هم حتی نه! اهل کتاب! بیگانگان) را ناشی از «ترس» دانسته («نخشی..») ناشی از ترسِ از آسیبهایی که دشمن یا بیگانگان ممکن است به ما بزنند، یا ترسِ از اینکه به ما کمک نکنند! و از بابت عدم کمک آنان، ما دچار آسیبها و سختیهایی شویم(نخشی ان تصیبنا دائره..)

اما جالب آن است که اتفاقا همین ترس است که منجر به افزایش تهدیدها می شود!

چرا آمریکا به گزینه ی حمله ی نظامی به ایران نمی اندیشد؟ چون «مطمئن است» که در این صورت پاسخ «قاطعی» از ایران دریافت خواهد کرد. و هدفی که از این جنگ و حمله دارد، یعنی کوتاه امدن ایران از آرمانهای 57، محقق نخواهد شد. و بلکه حتی به انسجام داخلی ایران کمک میکند. پس جنگیدن جز تحمیل هزینه فایده ای ندارد.

اما چرا آمریکا همواره به تهدید و تجریم اقتصادی متوسل می شود؟چون مطمئن نیست که ایران در برابر تحریم نشکند! بلکه احتمال بالایی میدهد که ایران دربرابر تحریمهای اقتصادی «بترسد» و از مواضعش کوتاه بیاید. درواقع اگر «ترس برخی از ما» از تحریم نبود، اگر ما مردم، و دولتمردان حال و آینده ما، مصمم بودند که از تحریم، از گرانی، از ساده تر زندگی کردن، نهراسند، نترسند، دشمن نفعی در تحریم اقتصادی ایران نمیدید! میبیند تحریم ممکن است منجر به کوتاه آمدن ایران شود، تحریم میکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 3:2  توسط فروزنده  | 



سایت khamenei.ir دیروز منتشر کرده:

انتخابات ۹۲ | وظایف شورای نگهبان
گزیده بیانات رهبر انقلاب درباره وظایف شورای نگهبان

۱- صلاحیت داوطلبین باید احراز شود
روالِ احراز و تشخيص صلاحيت يك روال همه‌جايىِ دنيايى است و مخصوص ايران
و مخصوص مجلس شوراى اسلامى هم نيست. در همه جا وقتى انسان براى مسئوليتى
مأموريت دارد كه مسئول معيّن كند، قهراً تفحّص و جستجو مى‌كند كه آيا اين
شخص صلاحيت دارد يا ندارد؛ اين هيچ ارتباط ندارد به اينكه مجلس شوراى
اسلامى باشد يا غير مجلس شوراى اسلامى. بنابراين كار، كار معمولى‌اى است؛
كارى است كه در همه جاى دنيا و پيش همه‌ى عقلاى عالم انجام
مى‌گيرد.۱۳۸۲/۱۰/۲۴
بعضى مى‌گويند حقّ شهروندىِ انتخاب شدن را نبايستى سلب كرد. حقّ انتخاب
شدن، حق شهروندى معمولى مثل حقّ شغل و كسب و كار و ساكن شدن در شهر و راه
رفتن در خيابان و خريدن اتومبيل و ... نيست. اين يك حقّ شهروندى است كه
براى دارنده‌ى آن صلاحيتهايى لازم است كه اين صلاحيتها بايد احراز شود.
مسئول احرازش هم فقط شوراى نگهبان نيست؛ هم وزارت كشور است، هم شوراى
نگهبان، كه بايد صلاحيتها را احراز كنند. در احراز صلاحيت نامزدها خودِ
مردم بهترين افراد هستند و بيشترين مسئوليتها را دارند كه وقتى انسانى را
احراز صلاحيت كردند، به همديگر معرفى كنند و آن كسانى كه مى‌توانند، براى
آن شخص امكانات فراهم نمايند، تا انسان صالح بتواند وارد اين ميدان شود.
۱۳۸۲/۰۹/۲۶

۲- منظور از احراز صلاحیت، احراز یقینی علمی نیست!
مطلب ديگر اين است كه ما احراز را حتمى مى‌دانيم؛ ولى در اين‌گونه مواقع
عادتاً احراز يقينى و علمى ممكن نيست و احرازِ به معناى قيام بيّنه هم
تقريباً همين‌طور است. اگرچه فرموده‌اند دو نفر يا سه نفر هم باشند كافى
است؛ اما كمتر پيدا مى‌شود مواردى كه دو نفر شاهدِ عادلِ شهادت‌دهنده‌ى
عن حسٍّ بيايند و راجع به مطلبى شهادت دهند. در خيلى از اين مسائل،
مرزهاى حدس و حس باهم نزديك است و گاهى حدسيّات با حسيّات مشتبه مى‌شود؛
بخصوص كه در خيلى از حرفها و اظهارات، جاى تفاسير مختلف وجود دارد؛ يعنى
شخصى حرفى زده، وقتى شما به خودش مراجعه مى‌كنيد، مى‌گويد من منظورم چيز
ديگرى بوده است. نمى‌شود گريبان او را گرفت كه ظاهرِ حرفت اين است. اگر
كسى خلاف ظاهر اراده كرده، يا در آن وقت توجّه به ظاهر نداشته، خلاف شرع
كه نكرده است. بنابراين «ممكن است» شخصى خلاف ظاهر حرف زده باشد؛ همين
ممكن كه شد، احتمال وارد مى‌شود و پايه‌ى شهادت عن حسّ را سست مى‌كند.
بنابراين احراز كه مى‌گوييم، مراد احراز علمى يا احراز شرعى به معناى
قيام بيّنه نيست، بلكه مراد احراز عرفىِ ناشى از قرائن و امارات است كه
بايد قرائن و اماراتى قائم شود و انسان با يك اطمينان عرفى به اين معنا
برسد، كه البته ممكن است در هر دو طرف قرائن و امارات وجود داشته باشد؛
مثلًا اگر يك نفر در جايى حرفى زده و در جاى ديگرى هم حرف ديگرى زده كه
نقطه‌ى مقابل آن حرف است، اين هم بايد به حساب بيايد و انسان از مجموع و
برآيند اين‌ها مطلبى را احراز كند؛ يعنى آن نقاط اثبات‌كننده هم در كنار
نقاطى كه به حسب ظاهر، صلاحيتها را نفى مى‌كند، به حساب آيد. ۱۳۸۲/۱۰/۲۴
البته ممكن است بعضى سابقه‌اى داشته باشند كه انسان براساس قرائنى كه
دارد، تأييد مى‌كند آن سوابق- كه الآن مطلوب نيست- از آن اشخاص منقطع شده
است. بنابراين انسان بايد برطبق وضعيت حال حكم كند. ۱۳۸۲/۱۰/۲۴

۳- مراقب باشید حق كسی ضایع نشود
من البته به‌هيچ‌وجه توصيه نمى‌كنم كه كسى در مقابل افرادى كه مى‌خواهند
با قانون گردن‌كلفتى كنند كوتاه بيايد؛ اين را هم به آقايان گفتم، هم به
بعضى از كسانى كه براى شكايت پيش ما آمدند؛ اما مؤكّداً توصيه مى‌كنم كه
مراقب باشيد حقّ كسى ضايع نشود؛ چون ردّ صلاحيت چيز كوچكى نيست؛ يعنى
اينكه ما كسى را ردّ صلاحيت كنيم و احياناً صلاحيت داشته باشد. «جرح»،
مسأله‌ى خيلى مهمى است. اين‌طور نيست كه بگوييم ما اين‌طور فهميديم؛ نه،
بايد جوانبش كاملًا ديده و رعايت شود. ۱۳۸۲/۱۰/۲۴

۴- احراز صلاحیت با دید صددرصد قانونی باشد
رد صلاحيت از دو حال خارج نيست؛ يا رد صلاحيتِ كسى است كه طبق قانون
صلاحيت دارد- كه اين غلط است- يا رد صلاحيت كسى است كه واقعاً طبق قانون
صلاحيت ندارد، كه اين درست است. نمى‌شود به‌طور مطلق گفت رد صلاحيت خوب
است يا بد است. در يك صورت رد صلاحيت خوب است، در يك صورت بد است. بايد
به مسئولان احراز صلاحيت‌ها توصيه كنيم كه با ديد صددرصد قانونى و بدون
هيچ ملاحظه‌يى از هيچ طرف نگاه كنند. اين، چيزى است كه بنده هميشه توصيه
مى‌كنم. ۱۳۸۴/۰۲/۱۹
البته كسانى كه به عنوان نامزد انتخابات به مردم معرفى مى‌شوند، معنايش
اين است كه اين‌ها صلاحيت دارند و اين معرفى، امضاى صلاحيت اين‌هاست.
دستگاه‌ها بايستى مراقب باشند كه اين امضاء بيهوده، خلاف و دروغ نباشد.
اين دروغ گفتن به مردم است؛ هم رد كردنِ آدم صالح، هم پذيرفتنِ آدم
ناصالح؛ هر دو بد و هر دو خلاف است‌. ۱۳۸۲/۱۰/۱۸
به نظر من مُرّ قانون خيلى مهم است. البته شما اهل قانون هستيد و
مى‌دانيد كه قانون زبان دارد؛ زبان قانون را بايد دانست و حدود قانون را
بايد كشف كرد. گاهى اوقات كلمات و الفاظ براى بيان آن مغزها و محتواى
حقيقىِ قانون كافى نيستند؛ قانون‌شناسى مثل شماها مى‌تواند درك كند كه
واقعاً قانون چه دارد مى‌گويد. ۱۳۷۰/۱۲/۰۴

۵- به جوسازى‌ها ابداً نبايد اعتناء كرد
نظارت شوراى نگهبان در مسائل انتخابات‌، يكى از مهم‌ترين كارهائى است كه
انجام مى‌دهد؛ كار بسيار مهمى است، كار بسيار لازمى است. به جوسازى‌هائى
كه عليه اين كار مى‌شود، ابداً نبايد اعتناء كرد. البته كار را بايد درست
انجام داد. به همان اندازه كه كار مهم است، به همان اندازه سلامت كار مهم
است. يعنى بايد معيارها را درست فهميد، و فقط بر اساس اين معيارها قبول
كرد يا رد كرد. از اين معيارها نبايد تخطى شود، كوتاهى هم نبايد بشود،
غفلت هم نبايد بشود.۱۳۸۶/۰۴/۲۰
اگر نظارت شوراى نگهبان نباشد، و اگر تأييد صحت انتخابات‌ به وسيله‌ى
شوراى نگهبان انجام نگيرد، اصل اين انتخابات‌ زير سؤال خواهد رفت و
اعتبار خود را از دست خواهد داد؛ چه انتخابات‌ مجلس، چه انتخابات‌
خبرگان، چه انتخابات‌ رياست جمهورى، و هر انتخاباتى كه نظارت آن بر
عهده‌ى شوراى نگهبان است. اين وظايفِ يكى از ديگرى مهم‌تر، همه بر دوش
شوراى نگهبان گذاشته شده است. ۱۳۸۶/۰۴/۲۰

۶- در نظارت بر كار ناظران دقت مضاعف داشته‌ باشید
البته وظيفه‌ى شوراى نگهبان خيلى سنگين است. اين وظيفه را بايد در حدّ
مقدور با كمال دقّت و با رعايت حدّ اكثر عدل و انصاف انجام دهد و بر كار
نظّار نظارت كند. آنچه كه آقايان نظّار انجام مى‌دهند، به نام شوراى
نگهبان تمام مى‌شود و از لحاظ مسئوليت الهى هم على‌الظّاهر با مسئوليت
بزرگواران اين مجموعه انجام خواهد شد. اين بايد موجب شود كه دقّت و توجّه
را مضاعف كنيد. ۱۳۷۴/۱۱/۱۴

۷- به اعتراضات قانونی رسیدگی شود
ممكن است كسانى اشكالات و اعتراضاتى را بر مجارى گوناگون امور در
انتخابات ثبت كرده باشند و اعتراض داشته باشند، كه البته، راه‌هاى قانونى
وجود دارد. رسيدگى به اينها حتماً بايد انجام بگيرد... من درخواست ميكنم
از آقايان مسئول در وزارت كشور و همچنين در شوراى نگهبان كه به اين موارد
دقيقاً رسيدگى كنند. اگر چنانچه بعضى از اشكالات مقتضىِ اين هست كه
پاره‌اى از صندوقها بازشمارى بشود، اشكالى ندارد. حالا مثلاً يك مورد را
آقايان ذكر كردند كه آن شخص گفته كه رأى فلان نامزد اين تعداد است، بعد
در شمارش تعداد ديگرى معرفى شده؛ خيلى خوب، كارى ندارد؛ صندوقهاى مورد
اشكال را، يا به طور تصادفى تعدادى از صندوقها را بازشمارى كنند؛ خودِ
نمايندگان ستادها هم حضور داشته باشند و ببينند، تا اطمينان كامل براى
همه حاصل بشود. ۱۳۸۸/۰۳/۲۶
اگر كسانى شبهه دارند و مستنداتى ارائه ميدهند، بايد حتماً رسيدگى بشود؛
البته از مجارى قانونى؛ رسيدگى فقط از مجارى قانونى. بنده زير بار
بدعتهاى غيرقانونى نخواهم رفت. امروز اگر چهارچوبهاى قانونى شكسته شد، در
آينده هيچ انتخاباتى ديگر مصونيت نخواهد داشت. بالاخره در هر انتخاباتى
بعضى برنده‌اند، بعضى برنده نيستند؛ هيچ انتخاباتى ديگر مورد اعتماد قرار
نخواهد گرفت و مصونيت پيدا نخواهد كرد. بنابراين همه چيز دنبال بشود،
انجام بگيرد، كارهاى درست، بر طبق قانون. اگر واقعاً شبهه‌اى هست، از
راه‌هاى قانونى پيگيرى بشود. قانون در اين زمينه كامل است و هيچ اشكالى
در قانون نيست. همانطور كه حق دادند كه نامزدها نظارت كنند، حق دادند كه
شكايت كنند، حق دادند كه بررسى بشود.۱۳۸۸/۰۳/۲۶

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1392ساعت 18:11  توسط فروزنده  | 


درب اتاق پزشک محترم را که باز میکنم، نگاهی بهم می اندازد و اگر نتوانست نوعی از مرض روتین را درموردم حدس بزند، «چه مشکلی دارید؟»ی هم میگوید. میگویم جناب –مثلا- چند روز است که تب دارم. جناب پزشک سرشان میرود روی کاغذ و تا من برسم به صندلی بیمار و بنشینم نصف صفحه نسخه را پر کرده ند!

-آقا(یا خانم) دکتر! ببخشید، حالت تهوع هم دارما... یک لحظه خودکار دکتر متوقف شده و ابرو بالا انداخته، تاملی میکنند، و چند خط دیگر هم برای تهوع اضافه میکنند، ...- ببخشید، سرگیجه هم... تاملی و چند خط اضافه تر!... دست آخر با یک پاکت پر از انواع دارو تشریف میبرم منزل و اگر اعتماد کرده و مصرفشان کنم نه تنها دردی ازم دوا نشده بلکه چندماه بعد هم درگیر عوارض جدیدتری خواهم بود! درحالی که پزشک محترم، اگر ابتدا با پرسشها و آزمایشهای لازم، به «تشخیص و شناخت ابعاد بیماری» میپرداختند، میتوانستند نسخه یا «برنامه»ی موثرتر و بی اشکالتری برای درمان ارائه دهند.

 

برنامه داشتن برای یک رئیس جمهور (یا هر کسی در پی حل مسئله ایست!) مهم است. اما چیزی که بمراتب مهمتر از نفسِ برنامه داشتن است، «شناخت جامع و بررسی کافی و دیدکلان» داشتن درمورد مسئله هاست.  خیلی وقتها «برنامه»هایی که مدیران محترم کشوری برای حل مسائل مختلف ارائه میدهند، چیزیست از جنس نسخه نوشتن پزشک بنده!

آیا برای مسئله ی اشتغال و بیکاری را فارغ از مسئله ی صنعت و تولید میتوان برنامه داشت؟ برای مسئله ی صنعت، فارغ از دانشگاه؟ یا فارغ از تحریم؟ آیا مسئله ی تحریم را فارغ از چالشهای سیاسی و گاه حتی ایدئولوژیک ایران با قدرتهای جهان میتوان برنامه ریزی و حل کرد؟! آیا برای اقتصاد میتوان برنامه ای مجزا داشت و برای فرهنگ برنامه ای مجزا؟ آیا میتوان برای تورم و قیمت کالاهای اساسی جدا برنامه ریخت و برای الگوی مصرف خانواده ها جدا؟! و برای اخلاق و سبک زندگی خانواده ها جداتر؟! آیا شهر یا کلانشهری که به لحاظ اقتصادی مردم را بسمت خودمحوری هرچه بیشتر سوق داده، فرهنگش با دعا نوشتن روی در و دیوار، معنوی میشود؟! و...

پس من فکر میکنم یک مسئله درمورد «برنامه» ی کاندیداها، «شناخت کافی»داشتن از «مسائل» و «جامع دیدن مسئله های کشور» است. اینکه این شناخت کافی و جامع را چطور تشخیص بدهیم؟

خب یک راه از اظهار نظرهای آقایان کاندیداها میتوان تعریف آقایان از مسئله های مختلف و اصلی-فرعی کردنهاشان و میزان جامعیت نگاهشان را تشخیص داد. این راه ساده ترین و بدیهیترین راه است، اما هم متاسفانه کاندیداها بیشتر تبلیغاتی و چندپهلو اظهارنظر میکنند، و تازه همین اظهارنظرهای چندپهلو و مبهم، کلی هم ناقص و جنجالیتر به مردم منتقل میشود! و هم اینکه بالاخره  ممکن است ما مردم هم یکمقدار سلیقه ای برخورد کنیم با جملات و اظهارنظرها.اما بهرحال حداقل برای هرکدام از ما، با سلیقه(و عقاید و گفتمان)ی که داریم، «فهم کاندیدا از مسائل» را میتوانیم واقعی یا کاذب یا کامل یا ناقص یا عمیق یا سطحی ارزیابی کنیم.

یک راه دیگر،  از تحلیل  خود برنامه هاست. اگر اساسا کسی از کاندیداها پیدا بشود که کل بسته ی پیشنهادیش برای حل مسائل کشور را ارائه دهد! تا الان فقط آقای رضایی و آقای سبحانی چنین کرده ند آن هم عمدتا در مسائل «اقتصادی» بوده و همین شاهدی بر جامع نبودن نگاهها، «احتمالا». چقدر خوب بود اگر وقت تبلیغات ریاست جمهوری چند ماه الی یکسال میبود. و کاندیداها و رسانه هاشان هم در تبلیغات مقید به اخلاق و قانون میبودند و مردم هم آنقدر حوصله و تسلط بر احساسات میداشتند، و کارشناسهایی بودند که مفصل روی مسائل مختلف کشور بحث کنند و هریک بنمایندگی از کاندیدایی، در حوزه ای، با هم به مناظره ی غیر سیاسی و بلکه علمی میپرداختند و ما میدیدیم و تصمیم میگرفتیم!ولی حالا که ازین خبرها نیست!

یک راه دیگر هم که البته شاید یقینی نباشد، اما بالاخره احتمال عقلایی ازش درمی آید! نگاه به پیشینه و سابقه ی کاندیداهاست. کسی که تمام عمر فقط در یک حوزه ی تخصصی مشغول بوده، یا درگیر مدیریتهای صرفا عمرانی یا... بوده، چقدر «امکان» داشته که دید جامعی از مسائل کشور پیدا کند و تمام مسائل را باهم و درکنار هم بررسی کند؟ (روی همین مسئله بطور خاص درمورد دکتر جلیلی تاکید دارم)

راههای دیگر هم هست مثل شناخت از روحیات خود کاندیدا که اصولا آدمی هست که روی هوا حرف بزند و کار را سمبل کار و آببندی بکند یا نه، آدم مسئولیتشناس و دقیقیست که کارهای محوله به خود را به بهترین وجه و بی اشکالترین وجه ممکن انجام میدهد؟ اصولا آدم اهل فکر و تاملی هست یا سرش را می اندازد پایین و فقط مثل بولدزر اجرا میکند؟!یا مثلا میتوان از کسانی که مورد اعتماد، و آشنا با کاندیدا هستند درمورد نوع شناخت او از مسائل کشور پرسید!  یا از حزب او اگر داشت یا...

یک مسئله ی دیگری که مطرح میشود اینکه آیا کاندیدا وقت کافی برای تدوین برنامه های خود را دارد یا خیر؟ که بدنبال این سوال، معمولا یک «امتیاز» به کاندیداهایی تعلق خواهد گرفت که زودتر (مثلا چندسال زودتر!) اعلام کاندیداتوری کرده اند! یا حزبشان چندسال زودتر اعلام وجود کرده! اما این ملاک چقدر درست است؟

 آیا یک «رجل سیاسی» که نوعا درطول دوران زندگی حرفه ایش، با مسائلنسبتا کلان کشور دست و پنجه نرم کرده،  لزوما از لحظه ای که تصمیم به کاندیداتوری میگیرد، تازه شروع میکند به فکر کردن به مسائل کشور و برنامه نوشتن؟! «من»ی که نه رجل سیاسی ام نه پستی دارم تو این مملکت و نه هوای ریاست جمهوری دارم!، «در طول زندگی و حین مواجه شدنم با مسائل اجتماعی مختلف» آن مسائل را درحد توانم و درحد سروکاری که هر مسئله با من دارد! بررسی کرده م و برای خیلی مسائلِ دور و برم، پیشنهاد یا بسته ی پیشنهادی دارم و پیشنهادات خیلی بزرگان و صاحبنظران را هم درمورد این مسائل شنیده م و بررسی کرده م.

دکتر جلیلی، هنوز شاید تصمیم قطعی برای کاندیداتوری نداشته باشند، اما آیا خیلی عجیبه اگر آدمی که6سال در کلانترین و حساسترین قسمت کشور، با «امنیت ملی»، کار داره و امنیت یقینا ابعاد مختلف سیاسی-اقتصادی-اجتماعی-نظامی.. داره، با مسائل مختلف کشور آشنا باشه و براشون برنامه داشته باشه؟! (استراتژی «امنیت ملی» آمریکا در قرن21 را شاید دیده باشید، حاصل تحقیقاتیست که به سفارش شورای امنیت می آمریکا انجام شده است. کتاب قطوری که در تمام زمینه هایی که فکرش را بکنید حرف برای گفتن دارد! از خانواده و تربیت فرزند تا ژنتیک و مسائل جمعیتی تا اقتصاد تا علم و فناوری تا سیاست تا تهدیدات خارجی سیاسی و نظامی و حتی فرهنگی! و...)

ویژگیهای شخصی ممتاز دکتر جلیلی خیلی ارزشمندند. اما قطعا ویژگیهای شخصی خوب داشتن برای یک رئیس جمهور خوب بودن، کافی نیست. یک دلیل مهم و شاید مهمترین دلیل بنده برای انتخاب دکتر جلیلی، همین اشراف کلی ایشان بر مسائل کشور است. اشرافی که هم لازمه ی منطقی سوابق حرفه ای ایشان است و هم از مطالعه ی دیدگاههای ایشان قابل استنباط است. در بیانات دکتر جلیلی، یک مسئله از میان تمام مسائل، بعنوان «تنها مسئله» و «شعار» درنمی آید. بلکه ایشان درمورد ریاست جمهوری که (در سال84) صحبت میکنند، اشاره به تمامی وظایف و تمامی اختیارات ریاست جمهوری درقانون دارند: رئیس جمهور بیشترین اختیارات را در قانون اساسی داراست، پس بیشترین وظیفه را نیز باید از او مطالبه کرد و...

بیوگرافی مختصری از دکتر سعید جلیلی                  گزیده دیدگاههای دکتر سعید جلیلی

پ.ن. این انتخابات از خیلی لحاظ با انتخابات قبلی و انتخاباتهای قبلی متفاوت و خاصه. اما برای من، بشخصه، یک تفاوت مهم دارد: اینکه اینبار نه بعنوان یک فعال دانشجویی یا دانش آموزی، که میتواند بر رای دیگران موثر باشد، بلکه بعنوان یک شهروند کاملا عادی دارم با انتخابات مواجه میشوم! و البته  قصد تخریب و بدگفتن و افشا(!)ی هیچ کاندیدایی هم ندارم امسال.(حتی اگر بعضی اظهارنظرها و فرمایشات حضرات دلم را خون بکند، که میکند!)  اینجا میخوام فقط چیزهایی بنویسم که فکر میکنم از ابهامات ذهن همه ما نسبت به انتخاب رئیس جمهور، چیزی کم بکند. اگر آن وسطها از کاندیدای مورد نظر خودم میگویم، از جهت آن است که خب، خودم فلان ملاک را بکار برده م، نتیجه ش شده این انتخاب!  درمورد «برنامه» هنوز هم میشود نوشت. خیلی بیشتر از اینها. میشود، درحد وسع وارد نقد برنامه ها شد،یا... اما بجز برنامه ، انشاالله عمری باشد و توانی، درمورد باقی خصوصیات لازم رئیس جمهور هم بنویسم، کارنامه، توان مدیریتی، صداقت و سلامت اخلاقی ، توان اجرایی، تیم، دور بودن از حاشیه! و.... و اینکه تعریف ما و تصور ما از هرکدوم، چیه؟ نظرات  و اعتراض(!)های شما هم کمک میکنه بهمه مون که بیشتر فکر کنیم انشاالله.

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1392ساعت 4:59  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

قل اعوذ برب الفلق * من شر ما خلق * و من شر غاسق اذا وقب...و از شر تاریکی، آنگاه که فراگیر شود...

چه شب تاریکی فراگرفته مدینه را. چه سکوت عمیقی. چه سکون سنگینی. تاریخ آدمیان، چنین وقاحت و چنین ناسپاسی ای را هیچ کجای دیگری سراغ ندارد: قومی را پیامبری ، یا پادشاهی، یا نجاتگری بوده باشد که آنان را از خواری و ذلت و نادانی و فقر و بردگی، به بزرگی و ثروت و فرهنگ و ادب و علم رسانده باشد، و آن قوم، چند روزی پس از مرگ آن منجی، پیمان او را بشکنند و حق او و خاندان او را غصب کنند و به او و خاندان او تهمتهای ناروا نسبت دهند و آنان را تنها و غریب رها کنند و برای وادار کردن آنان به بیعت با پلیدی و نفاق و دروغ، هیزم بکشند پشت درب خانه و.... و آب از آب مدینه تکان نخورد!!!

چه تاریکی فراگیر شومی بر مدینه سایه افکنده که فاطمه میرود و ناله ای از کنج خانه ای برنمیخیزد؟! که فاطمه میرود و همسایگان نفسی به شادی میکشند که از گریه های شب و روزش راحت شدیم؟!! امامان حجتهای خدا برمردمند و فاطمه حجت خدا بر امامان؛ که خونِ فاطمه بر زمین مدینه میریزد، اما لرزه ای بجان این زمین نمی افتد؟!!! اما پایه های ظلم و نفاق مدینه نمی لرزد؟! اما فردا در مدینه، نه خبر از خطبه ی آتشین افشاکننده ایست! نه های های ندامت و شرمی ازین شهر برخواهد خاست! نه قیامی، نه اعتراضی نه... تازه از فردا، حکومت ظلم و نفاق و تحریف و غصب، بی دغدغه ی مخالفتی، شروع می کند به ریشه دواندن و قدرت گرفتن!!؟؟

بگذریم از حال سرداری که «ترسوی فراری از میدانهای جنگ و شیرِ میادین امن میان مردم!» افراد شهر تهدیدش میکنند که... بگذریم از کودکانی که تا دیروز بر شانه ی شخص اول این شهر جای داشتند و دردانه ی مردمان بودند و امروز با قد کوچکشان تنها و تنها و تنها یار پدر و مادرشان شدند، در هجوم همان مردمان!!! و امشب، خسته از تحمل اینهمه تناقض، حیران از رفتن مادر به این زودی... به این زودی... ناچار به سکوت و سکوت و سکوت،  زیر سنگینی سکوت زشت مدینه... کودک 5-6ساله از «صبر» چه می فهمد؟! .......... نمیدانم این شور و شلوغیهای خیابانهای عزادار، آیا چیزی از غربت و سکوت آنشب مدینه میکاهد؟!

چندروزیست فاطمیه تمام شده، کم کم درد و شرم و حیرتِ آنهمه ننگ که مدینه و اهلش بر پیشانی نوع انسان نهادند را فراموش میکنم و مینشینم به فکر کردن که راستی «چه تاریکی فراگیری بود بر سر مدینه؟؟؟» محقق تاریخ که نیستم! اما اندازه ی رفع حیرت و سوال خودم کتابی برداشتم (بیت الاحزان-شیخ عباس قمی) و سعی کردم از لابلای تاریخ، به نقل و تالیف ایشان، جوابی بیابم. عواملی را که ذیلا می شمارم، ترتیب خاصی ندارند، اما دو دلیل آخر بنظر خودم مهمترند و موثرتر، در «تاریک کردن فضای جامعه».

[تبصره: در این بحث قصدم اثبات عقاید شیعه یا رد عقاید اهل سنت نیست. سعی کرده ام تنها بخشهایی را از کتاب کذاپایه ی بحث قرار دهم که مورد اتفاق تمام مورخین مسلمان است. و از نظر این بحث، جریانات بعد از پیامبر، کارنامه ی سیاهیست از «امت» از «جامعه ی اسلامی» و نه فقط از شیخین و اعوانشان. کارنامه ی سیاهی که اگر غفلت کنیم، هرآینه از جامعه ی شیعی ما نیز دور نیست.]

-         نوع برخوردهای شخص ابوبکر با موضوع غصب:

از ابتدای سقیفه صحنه به شکلی چیده شده که گویی ابوبکر مایل به پذیرفتن خلافت نیست و این «مردم و بزرگان»اند که او را وادار به پذیرش میکنند. (اینکه این زهد و اکراه از پذیرش، چقدر واقعی بوده و چقئر تاکتیکی و ژست زاهدنما؟ من نمیدانم، زیاد هم فرقی نمیکند در اصل موضوع) صحنه چنین است که ابتدا «انصار» در سقیفه جمع میشوند برای انتخاب خلیفه ای از میان خود. و استدلالشان آن بوده که اگر ما نجنبیم و کسی از غیر اهل یثرب(مدینه ی قبل از هجرت پیامبر!) بر ما حاکم شود، اهالی مکه بزدوی انتقام خونهایی را که در جنگهای مدینه و مکه (یعنی همان جنگهای اسلام و کفر!) ریخته ایم از ما خواهند کشید! این خبر که به عمر میرسد، با تنی چند از مهاجرین و طلقا(آنها که تا لحظه ی فتح مکه توسط مسلمانان، کافر بودند و در آن لحظه فقط برای زنده ماندن اسلام آوردند و پیامبر از خون آنان گذشت و جنایاتشان را بخشید! نمیدانم این عده چرا در سقیفه اند و رایشان چه اهمیتی دارد؟!) بهمراه ابوبکر به آنان میپیوندند و با دغدغه ای مشابه! و از حق مهاجرین در خلافت و ارجحیت آنان بخاطر خویشاوندی با پیامبر میگویند و جمع پس از گفتگوهایی که به طعنه و به رجز! و به تهدید!! میانشان رد و بدل میشود، تا اینکه انصار  دو دسته میشوند و دسته ای کوتاه می آیند و شرایط بنفع مدعیان مهاجرین تغییر می­کند، و سایرین «تابع رای غالب» میشوند و باز در اینجا ابوبکر که ازمیان مدعیان خلافت مهاجرین، خوشکلامتر و نرمخوتر و وجیهتر بوده، و سخنان او انصار را مجاب نموده، اینجا هم خود را کنار میکشد و ازحاضرین میخواهد که با عمر یا ابوعبیده بیعت کنند که آنان نمیپذیرند شاید چون وجاهت ابوبکر را نداشته اند و احتمال تبعیت عامه مردم از آنان کم بوده و لذا کار به خود ابوبکر میرسد.

پس ظاهر صحنه اینگونه ست که ابوبکر نه به قصد گرفتن خلافت، بلکه مانند یک ریش سفید، به قصد «رفع فتنه» وارد میدان شده و بعد مورد دعوت و تقاضای مردم واقع شده است و ناچار شده است از پذیرش! این حالت و این ژست بهمین شکل ادامه میابد: مرتبه ی اول که فدک را به حضرت فاطمه(ع) پس میدهد و سندی برای ایشان مینویسد. وقتی دربرابر نفرین ایشان میگوید که «اما من همیشه برای تو دعا میکنم و پیوندم را با تو نمیگسلم و تو از عایشه برای من عزیزتری!» و زمانی که درنهایت حضرت حدیث پیامبر را که «خشم فاطمه خشم خداست و..» یادآوری میکند و می­گوید که از شما خشمگینم، ابوبکر به گریه و ناله می افتد و ظاهرا این حرف بر او بسیار گران می آید و اینجا و در مسجد پس از خطبه ی حضرت فاطمه(ع)، و چند مرتبه ی دیگر تصریح میکند که من خلافت را نمیخواستم و حالا هم نمیخواهم. اما در تمام این صحنه ها، عوامل دیگری همواره «تعبیه شده اند» که با وجود نرمشهای ظاهری و لفظیِ او، اما حرف ناحق و بی منطق او به کرسی بنشیند؛ گاهی با حضور افراد تندخویی چون عمر در مجلس، که سر بزنگاه با اتهام زدن و توهین و تهدید  و بکار بردن زور، رشته ی مباحثه و استدلال را میگسلد ؛ گاه با سفسطه، مانند اینکه این مال پیامبر نبوده و مال مسلمین است و من حق ندارم که مال عموم را به تو ببخشم وگرنه از اموال خودم هرچه میخواهی...گاه با کمک شاهدان دروغین، چون عایشه و حفصه که درمورد ارث نبردن از پیامبر ، و گاهی هم با فرافکنی و انداختن مسولیت به دوش «مردم و بزرگان قوم» که آنها از من خواسته اند و رای من نبوده و...

بهرحال، برای فضای عمومی مردم و جامعه ای که قضاوت به چشم است و نه به عقل، «مظلوم نمایی» و سیاست «با پنبه سربریدن» همیشه جواب میدهد.

[شبیه به روش بسیاری از مسئولین و سیاستمداران خودی که هی نامه ی «در رکابتیم!» مینویسند و فقط می نویسند! و شبیه به همانهایی که هفده هجده سال قبل پوزخند انکار زدند به فرمایشات رهبر و داعیه ی مالک اشتر بودن و «یار غار»بودنشان هم میشد برای رهبر...]

 

-         بیعتهای اجباری و فضای کودتا گونه:

در تاریخ آمده که از سقیفه که بیرون می آمدند، هرکه را بر سر راه میدیدند کتک میزدند و بیعت میستاندند، نیز اینکه یکی از بزرگان قبایل بیابان نشین اطراف مدینه (مالک بن نویره) به مدینه می­آید و چون ابوبکر را بر منبر میبیند متعجب شده و غدیر و پیمان رسول الله و وصایت و برتری امام علی(ع) را یادآوری میکند. او را با تحقیرو ضرب و شتم بیرون کرده و چندروزبعد بدستور ابوبکر میکشند و خانواده ی او را به تاراج میبرند. خبر او که به امام میرسد میفرمایند انا لله و انا الیه راجعون...! یعنی روشن می شود که آخر خطِ مقاومت بر حق به کجا میرسد؟! نیز وقتی که بنی هاشم در خانه ی مولا جمعند برای بیعت نکردن، از حربه ی آتش زدن خانه استفاده میکند. یک یا دوبار نقشه ی ترور مولا ریخته میشود  و درنهایت هم میبینیم که از خود امام نیز با چه وضع و اجباری بیعت می گیرند.

نکته ی جالب اینکه بجز امام علی ، سعد بن عباده نیز ؛هم او که انصار او را بعنوان خلیفه عَلَم میکنند؛ با ابوبکر و نیز با عمر بیعت نمیکند، اما از بیم حمایت قبیله ی خزرج از او، هیچگاه تلاش برای به زور بیعت ستاندن از او نشد!!!

 

-         اتهام به امام و کار رسانه ای و مسموم کردن فضا علیه او:

درهرمحفل و بحثی تلاش بر این است که امام را فردی تشنه ی قدرت و ثروت جلوه دهند. حتی در حضور خود حضرت زهرا و درست بعد از خطبه فدکیه، ابوبکر خطب به مردم استدلالات روشن حضرت را شایعه خوانده و مردم را بابت باورکردن آن سخنان ملامت میکند. و حضرت زهرا و امام علی را با مثالهای توهین آمیز متهم به زیاده خواهی و ایجاد فتنه و تفرقه میان مردم میکند. «ای مردم! این چیست که زود به هر شایعه ای گوش میدهید این آرزوها(؟!)زمان پیامبر کجا بود؟!فقط او روباهیست که شاهدش دمش است...» و جالبتر آنکه این اتهامها ظاهرا برای مردم هم خوشایند بود! شاید بابت حسادت...(این که عرض میکنم هیچ از اسلام نفهمیده اند!)

 

-         ضعف درک و فهم مردم:

یا شاید بتوان گفت «خنگی»ِ جامعه برای درک سخن و دغدغه ی فاطمه و علی. فاطمه از تحریف و تفسیر غلط قران نگران است، از «عهدشکنی با رسول الله» نگران است. فاطمه از «آثار تکوینیِ پذیرش حاکمیت حق» میگوید، از «آثار تربیتیِ توحید بر آدمی» می­گوید از فلسفه ی نماز و جهاد و زکات و از مَثَلِ امام که مَثَلِ کعبه است و از اینکه این مردمند که به امام محتاجند و نه برعکس و... و مخاطبانِ او در تمام این سخنان، تنها «زن»ی را میبینند که «ارث»ی را طلب میکند یا حکومتی را برای شوهرش!!! چنانکه عمر چندجا به ابوبکر عتاب میکند که از حرف "زن"ی اینطور متاثر شده ای؟!  در این گفتگوها میبینیم که مدعیان جانشینی رسول، حتی از درک معنای «عصمت» هم عاجزند! چنان که امام علی و ام ایمن استدلال میکنند که مگر آیه ی تطهیر در شأن فاطمه نیامده؟ ابوبکر میگوید بله. در شأن ایشان آمده. میگویند پس چگونه آدمی که خداوند رجز و «پلیدی»را از او به تمام برده است، ممکن است چیزی را به «دروغ» مال خود بخواند؟! یا خدا دروغ گفته و یا تو دچار کفری! در اینجا مدعیان از پاسخ بازمیمانند و میگویند ما نمیفهمیم شما چه میگویید! و این «داستانها» را رها کیند!

 نوع استدلالهایی که طرفین دعوا ارائه میکنند نیز گویای این سطح درک پایین هست: اگر مهاجرین و طلقا غالب شوند، انصار را امان نمیدهند! (چگونه در این استدلال انصار، مهاجرین و طلقا کنار هم تصور میشوند، به صرف اهل مکه بودن! و چگونه جنگهای اعتقادی بین جبهه ی کفر و اسلام، برای ایشان با یک نزاع نژادی بین دو شهر مدینه و مکه تفاوت ندارد!) و این استدلال بر این که علی! تو برتری اما جوانی! صبر کن اینها که خلافت کردند و مردند، «نوبت به تو میرسد»!!! و یا اتهاماتی که زده میشود به امام و حضرت فاطمه، خبر از آن میدهد که اگر هم سازنده ی این دروغها کندذهن نبوده، دست کم غالب شنوندگان(یعنی مردم شهر) به همین اندازه کم فهم بوده اند که اعتراضی نداشته اند.

 بعد از رحلت پیامبر، امام مدتی از اهالی سقیفه و مزاحمتهایشان امان میطلبد تا درخانه بماند و تمام قرآن را آیه به آیه و سوره به سوره و با توضیحات و تاویلات پیامبر (آنچنان که تنها امام از آن خبر داشته) برای امت جمع آوری کند؛ و وقتی با این قرآن در میان مردم می­آیند و حدیث ثقلین را یادآوری میکنند؛ پاسخ جاهلانه و سرمستانه ی زمامداران وقت را میشنوند که :«آنچه خودمان از قرآن داریم ما را از اینکه تو جمع کرده ای بینیاز میکند! برو و قرآنت را با خود ببر و از آن جدا نشو!»...

با دنبال کردن این بحثها و استدلالها که خبر از اندیشه ها می دهند، به خوبی احساس میشود که این جامعه ی مدینه گویی پس از 23 سال(برای مهاجرین) یا 10سال(برای انصار) هنوز هیچ هیچ از آموزه های اسلام را نفهمیده، پس تا اینجا (سقیفه و جریانات بعدی تا شهادت فاطمه) گویی پروژه ی پیامبر اسلام، پروژه ای ناقص و شکست خورده است! من فکر میکنم  همین عدم درک عمومی از اسلام و اندیشه ی اسلامی ، لزوم و ضرورت وجود امامت بعد از پیامبر را مسجّل میسازد.

 

-         دلایلی که خودِ ابوبکر برای این پیروزی خود برمیشمارد:

وقتی امام علی از جریان غصب فدک مطلع میشوند، طی نامه ای به ابوبکر، پرده از حقیقت کار او، برای خود او برمیدارد [دقت: که حتی در چنین شرایط ظالمانه ای هم امام، نهی از منکرش را «نامه ی سرگشاده»نمیکند و جار نمیزند میان مردم؛ بلکه طی نامه ای خصوصی؛ هرچند آتشین و پرعتاب و بی محابا] . درکتاب الاحتجاج آمده که ابوبکر از خواندن این نامه بسیار ترسید و عمر را ملامت کرد که تو گفتی پیامبران ارث بجا نمیگذارند و تو مرا به این وادی خلافت انداختی و من نمیخواستم چون می­خواستم «از ناخوشنودی پسر ابوطالب دوری کنم و از نزاع با او فرار. مگر مرا با پسر ابوطالب چه کار است؟!آیا شده که کسی با او نزاع کند و بر او چیره شود؟!»

و عمر درپاسخ ابوبکر را فرزند کسی خواند که«در جنگها دلیر نبود و در زمان قحطی بخشنده نبود.» و او را فرد کم طاقتی خواند که «من برای تو ظرفها را پر از نوشیدنی پاک کردم و گردنهای عرب را برای تو رام کردم و... پس خدا را بابت آنچه از طرف من به تو داده شکر کن! و این پسر ابوطالب سنگ سختی است که آب از آن نجوشد مگر اینکه شکسته شود و مار پرخط و خالی است که...بزرگان قریش را آنقدر کشت تا ازبینشان برد و به بقیه شان طوری عار چسباند که رسوا شدند پس صاعقه های او تو را گول نزند و نترساند، چون من در چاره اش را بست قبل از آنکه او درِ تو را ببندد.» [این که عرض میکنم هیچ از اسلام چیزی درک نکرده اند در این سالها: عمر هنوز درد و دغدغه اش کشته شدن بزرگان –کافر!!!- قریش است! هنوز ساختار ذهنی او با برتریهای قومی و نژادی مانوستر است تا با علقه های اعتقادی و ایمانی!]

در اینجا ابوبکر می­گوید: مرا از مغالطه و سیاهکاریت رها کن. ما را جز3 چیز از دست او نجات نمیدهد:

اول اینکه او تنهاست و یاوری ندارد.

دوم اینکه او درباره ی ما از وصیت رسول الله پیروی میکند.

سوم اینکه هیچکسی از این قبیله ها نیست مگر اینکه با او دشمنی دارد .

 

-         راحت طلبی مردم و سستی شان:

شاید در اولین ساعات و اولین روزهای بعد از وفات پیامبر، جریان سقیفه چیزی شبیه به کودتا مینمود و مردم را غافلگیر کرد، هرچند چنانکه عرض شد فضای فرهنگی مدینه ی سال دهم هجری کاملا آماده و پذیرنده ی چنین کودتایی بود، اما به هر حال، روزهایی گذشت، و مخالفتهایی شد، و مردم شنیدند که بنی هاشم بیعت نکرده اند (و یعنی پس «می شود که بیعت هم نکرد!») و زمان «آزمون توده ی مردم» می رسید:

دوازده نفر از مهاجر و انصار(از جمله سلمان و مقداد وابوذر و عمار و زبیر و..) از امام علی کسب تکلیف کردند و ایشان آنان را از درگیری منع کرد و فرمود «اگر چنین کنید با آنها درمقام جنگ برخاسته اید. واقعا امت بر آنان اتفاق کرده اند. امتی که فرمایش پیامبرخودرا رها کرده به خدا دروغ گفتند. دراینباره با اهل بیتم مشورت کردم و آنان جز سکوت چیزی نگفتند چون کینه ی سینه ی این عده را نسبت به خدا و اهل بیت پیامبر می­شناسند. براستی که آنان دنبال خونخواهی خونهای جاهلیتند. لکن به مسجد بروید و آنچه را که از پیامبرخود شنیده اید  با او بگویید تا درکار خود شبهه ای برایش باقی نماند...» [پررنگ شده ها از من است!دقت در اذعان به اینکه این فتنه و ضلالت «انتخاب مردم» بوده و ماجرا، هنوز، ماجرای کینه های جاهلیت است. و اینکه بازهم: فقط با خود ابوبکر سخن کنید و نه در ملا عام!] 

پس این دوازده نفر در مسجد هنگام خطبه خواندن ابوبکر دور منبر او را گرفتند و هرکدام هرچه از پیامبر در حق علی بن ابیطالب شنیده بودند بازگفتند و ابوبکر درجواب آنان حرفی برای گفتن نداشت. و گفت «عهده دار شما شدم، اما بهترین شما نیستم. بیعتم را پس بگیرید!»  و از منبر پایین آمد و  تا سه روز به مسجد نرفت .

 روز چهارم، خالدبن ولید نزد ابوبکر رفته و گفت «چرا نشسته اید؟ به خدا بنی هاشم درخلافت طمع کرده اند» و گروه گروه آمدند تا اینکه چهارهزارنفر با شمشیر  به مسجد النبی آمده و آن دوازده تن را تهدید کردند کلامی از آنچه در مسجد گفته و شنیده بودند با مردم نگویند. و درگیری ای رخ می دهد، و سپس امام اصحاب اندک خود را به خانه هاشان باز میگرداند و دعایشان میکند و میگوید «به خدا سوگند که به مسجد وارد نشوم جز مانند برادرم موسی آنگاه که قومش به او گفتند اذهب انت و ربک فقاتلا انا هاهنا قاعدون! ای موسی! تو  و خدایت بروید و با انان بجنگید، ما همینجا نشسته ایم...»

بعد از این واقعه، که جان اصحاب امام تهدید شد و امام ایشان را از ادامه ی افشاگری باز داشتند، امام علی، به تنهایی، در مسجد النبی برای مردم خطبه خواندند و گفتند اگر علم را از معدنش برمیگرفتید راه حق را میپوییدید راهها برای شما روشن و زندگیتان فراخ میشد و... ولیکن راه تاریکی را پیمودید و دنیایتان با تمام وسعتش برشما تنگ شد و درهای علم به رویتان بسته شد. پس به هواهای خود سخن گفتید و ..ازگمراهان پیروی کردیدو آنان شما را گمراه کردند و امامان را رها کردید و... به خوبی دانستید که من صاحبتان هستم و کسی که به او امر شدید و کسی که نجاتتان با علم اوستو وصی پیامبرتان و دانای به مصلحت شما... به زودی آنچه به امتهای گذشته نازل شده برشما نیز نازل میشود و خدا از امامانتان خواهد پرسید ... پس اگر من به تعداد اصحاب طالوت را داشتم ... [عمق این کلام را مقایسه کنید با سطح بحثهای رایج سیاسی میان مدعیان خلافت که یکسره از «زورم میرسد و زورت نمیرسد و یکی بالاخره باید سلطان باشد و قدرت در خاندان این بماند و در خاندان آن نماند و... ست! تا آن «خنگی عمومی» که عرض شد روشن شود. که فهم عموم جامعه به درک علی و فاطمه نمیرسید واهداف و انگیزه های این بزرگان را با خویش و اهداف دون پایه ی خودشان قیاس میکردند.]

همان شب سیصد و شصت نفر با حضرت علی بیعت کردند!!!! و این یعنی که حجت بر مردم تمام بوده و آنچه میبایست از حق و باطل فتنه میفهمیده اند، فهمیده اند؛ و از اینجا به بعد حرف از «معلوم نبودن حق و باطل» نیست. عرصه، دیگر عرصه ی «دانستن و ندانستن» نیست. عرصه ی «خواستن و نخواستن» است. حرف بر سر عقول نیست. بر سر دلهاست که «چه بخواهد؟!»

امام با این بیعت کنندگان وعده کرد که فردا صبح سر بتراشید و بیایید و ازین 360نفر، تنها 4نفر آمدند، با خود امام... و حقانیت کلام امام را امت با این نیامدن، با این آسودن و سر به دردسر ندادن، با این ترس، با این کنج آرامش گزیدن و حق را رها کردن، امضا کردند که «واقعا امت بر آنان اتفاق کرده اند.»  ... باز پس از این واقعه هم امت فرصت داشتند که بیایند و همتی کنند و اعتراضی و مداخله ای و سرنوشت بشر را به دیگرگونه رقم بزنند، (چنان که فاطمه فرمودشان «شما که –امروز- بازوان دین خدایید و رسانندگان این دین به دیگر آدمیان!...») فرصت جبران بود اما اراده ی جبران نه! وقتی که علی را برای بیعت زوری میبردند و تاریخ شرمسارانه می نویسد که «مردم جمع شده و نگاه می­کردند و خیابانهای مدینه پر از مردان شد»... مردم!!!...جمع!!! ... فقط نگاه!!! 

همین سکوت ِ تاییدگرانه ی عموم مردم است که خلیفه غاصب را مطمئن میسازد  که بله، در این دعوا میتوان روی پشتوانه ی مردمی این کار حساب کرد و پس از خطبه ی فدکیه، (که فقط قسمت آخر آن درمورد فدک است، اما مخاطب کم فهم، یا شاید هم فرصتطلب و سیاس، فقط همین قسمت را میچسبد و باب بحث و جدل می گشاید) ابوبکر توپ را به زمین «بزرگان مهاجر و انصار» می اندازد که «اگر اختیارش به من بود، میدادم. اما اینها گفته اند و اکنون این تو و این مردم..» ولی باز هم هیچ کس از مردم به ندای حق پاسخی نمیدهد!

و صحنه ی آخر، فردای تدفین فاطمه است،که باز مردم جمع شده اند، باز کسی عربده میکشد و مغالطه میکند و حکم جاهلانه ی متکبرانه می­دهد که «مجازیم که نبش قبر کنیم تا بر آن نماز بگذاریم!!!» و مردم میبینند مردی را که سخن حق میگوید از حقی که از فاطمه غصب کرده اید و او چنین وصیتی نموده و چنان روسیاهی برای آنان اثبات میشود، در اجتماع مردم! اما باز نه حرفی..نه اعتراضی به حکمرانیِ روسیاهان نه...و هرکس به راه خود رفت... بیخیال فاطمه، بیخیال علی، بیخیال حق...

او که بمبارزه با حق برخاسته بود، نه فقط چند نفر کودتاچی، بلکه خیل عظیم تماشاچیان بودند.  فرد به فرد امت پیامبر! فرد به فرد امت که از دنیا چیز زیادی هم شاید نخواستند، فقط آرامش و سکون زندگی روزمره را... و قسم هولناک تاریخ، همینجاست...

 

-         نجابت امام و هدف هدایت و تربیت امت :

امام علی چندین بار در این جریان شجاعت و برتری خویش در جنگاوری را به مدعیان خلافت یادآوری می­کند و توجه آنان را به این حقیقت جلب می­کند که می دانید که این پیروزی شما بر من به دلیل ناتوان بودن من نیست. و در چند مرحله که درگیری مختصری پیش می آید (مانند مرتبه ی اول که برای بیعت ستاندن از بنی هاشم به خانه ی امام هجووم می آورند و یا وقتی چندهزارنفر مسلح به قصد تهدید 12نفرشیعه در مسجد جمع میشوند، و نیز موقعی که قصد ترور حضرت را دارند و اسما توطئه آنان را فاش می کند؛ و یا زمانی که برای نبش قبر فاطمه (ع) می آیند و...) این قدرت را که بارها در میدانهای جنگ دیده بودند، دوباره میبینند و میچشند و از مبارزه پس میکشند. قدرت امام در آن حد برای غاصبین روشن است که حتی یادآوری آن نیز «بازدارنده» است. مثلا وقتی که امام در نامه ای به ابوبکر می نویسند که «اگر مرا به آنچه که شما از آن اطلاع ندارید اجازه داده بودند،سرهایتان را با تیغ بران از بدن درو می کردم مانند...چون من از آن زمان که شما مرا شناخته اید، نابودکننده ی لشکریان بسیارزیاد بودم و قاتل کسانی که در میدان مبارزه دور میزدند و مبارزه میطلبیدند، در روزهایی که شما از ترس ملازم خانه هایتان بودید...» ابوبکر با خواندن این نامه، دوباره به موضع «من خلافت نمی خواستم. مرا با پسر ابوطالب چه کار بود؟ هرکه با او نزاع کرده مغلوب شده و...» می افتد! و عمر مجددا به او روحیه می دهد و گفتگویی میان آن رو که شرحش در قسمت «دلایلی که ابوبکر برای این پیروزی خود ذکر میکند» گذشت.

 چنان میبینیم که اگر هدف و دغدغه ی امام، صرفا،  بازگرداندن خلافت به جایگاه اصلی می بود، چه بسا اگر خودشان به تنهایی هم میبودند و کسی به یاریشان نمی­آمد نیز میتوانستند مسیر تاریخ را باقتل یا دست کم تهدیدِ غاصبین، عوض کنند، اما امام نه فقط خود، دست به شمشیر یا ارعاب نبردند، بلکه حتی12نفر اصحابشان را نیز مرخص فرموند و به تنهایی ، و فقط با سخن گفتن با غاصبین و مردم، به مبارزه با فتنه اقدام کردند. و حتی در این سخن گفتن نیز از محدوده ی «اخبار فاش» و وقایعی که همه دیده اند خارج نمی شدند و نه به خاطرات و رفتار و گفتارهایی که در اجتماعات محدود از ایشان دیده بودند استناد میکنند و نه به اخباری که از غیب و جایگاه این عده نزد خدا داشتند. [البته در گفتگوهای دونفره میان خود حضرت با ابوبکر، به سخنانی که در جمعهای خصوصیتر از پیامبر شنیده اند نیز استناد میجویند و «یادآوری» میکنند.]

امام در این ماجرا، نه دست بر شمشیر میبرند و نه به «افشاگری» بمعنایی که امروز میشناسیم؛ و نه حتی به تیم جمع کردن کار تشکیلاتی زیرزمینی(آنگونه که ائمه بعد از حادثه ی عاشورا دارند) بلکه تنها و تنها به «یادآوری» میپردازند. یاداوریِ هرآنچه که تمام مردم قبلا میدانسته اند و حال به دلیلی فراموش کرده یا «خود را به فراموشی میزنند». گویی که آنچه برای امام مهمتر است از خلیفه شدن، «تصمیم مردم» است. انتخاب آگاهانه ی مردم است. «اندیشیدن»ِ مردم است. از لحظه ی وفات پیامبر (و بلکه از لحظه ی آغاز بیمار شدن پیامبر) اتفاقاتی به جریان می افتد که امام علی در آنها ظاهرا مداخله نمیکنند. نه هنگامی که ابوبکر خودسرانه میرود و بجای پیامبر که در بستر بوده، نماز میخوانند امام علی واکنشی نشان می دهند، نه وقتی در سقیفه جمع می شوند امام حاضر میشوند و نه حتی پیغامی به آن شورا می فرستند چنانکه درمنابع خود اهل سنت آمده که انصار گفتند «در قریش مردی هست، یعنی علی بن ابیطالب، که اگر ادعای خلافت کند کسی را یارای منازعه با او نیست» اما این مرد، در مجلس شور و انتخاب مدعیان حاضر نشده و ادعایی نمیکند. گویی «منتظر» است تا ببیند مردم، خود، چه میکنند؟ آیا بر سر پیمان قبلی با پیامبر، مبنی بر بیعت با امام ، میمانند؟ یا دچار فتنه و فراموشی و ترس می شوند؟

امام را در جریانات بعد از پیامبر، بیشتر  در قامت یک «مربی» میبینیم. یک مربیِ  تماشاکننده و ارزیابی کننده و «شاهد» و البته «تذکر دهنده=یادآوری کننده». نکات و درسها را پیش از این پیامبر گفته اند و تعلیم داده اند. اینک زمان آزمون امت است. چنان که وقتی خبر سقیفه را به امام – که در حال تدفین پیامبر بودند- میرسانند، امام این آیه را تلاوت می کنند: «آیا مردم گمان کرده اند که همین که بگویند ایمان آوردیم رها می شوند؟ و آزمایش نمی شوند؟!»

چنین اصلی را در تاریخ امامت بیشتر هم میبینیم. مثلا در کربلا، اینکه امام از ابتدا کردن به جنگ اجتناب میکنند، درحالی که اگر ابتدائا با لشکر حر (که لشکر مقدمه ی ابن زیاد بود و خیلی کم تعدادتر  از لشکری که بعدا با عمرسعد آمد) وارد جنگ میشدند، به احتمال قریب به یقین پیروز بودند و کوفه فتح میشد و تاریخ طور دیگری رقم می خورد! و...

در نگاه دینی، آنقدر که «مردم» در شکل دادن به مسیر تاریخ نقش دارند، «سیاستمداران» نقش ندارند و این مردمند که کسی را حاکم بر خود میکنند و یا به حاکمیتِ او رضایت میدهند. نقش پیامبران نیز (به جز استثنائاتی مانند موسی و سلیمان و داوود) همواره «دعوت» بوده و «بیان حقایق». البته حق آن است که مردم از پیامبران تبعیت کنند، اما این به این معناست که «اگر مردم از پیامبران تبعیت کنند، خودشان سعادتمند خواهند شد». و به این معنا نیست که پیامبران به زور مردم را به تبعیت از خویش وادار کنند.  و خداوند خطاب به پیامبر میفرمایند «فذکّر انّما أنت مذّکّر،لستَ علیهم بمسیطر» و می فرماید پیامبران را فرستادیم «لیقوم الناس بالقسط» تا مردم قسط و عدل را برپا دارند، و نمیفرماید که پیامبران فرستادیم تا قسط را برپا دارند! پس هدف اسلام، هدایت و تربیت مردمان است و نه صرفا برقراری حکومت اسلامی ای که دنیا و آخرت را آباد سازد(چنانکه حضرت فاطمه میفرماینداگر بر بیعتتان با امام می ماندید برکات آسمان و زمین بر شما گشوده میشد و... –و مقایسه ی ایران امروز با ایران چهل سال قبل و نیز با امروز کشورهایی که چهل سال قبل مانند ایران بودند، شاهد تجربی این قاعده ست!)

این تربیت شدن، اینکه مردم، انتخاب کنند و در این انتخاب هم حجت عقلی بر آنان تمام شود، و در نهایت خود، نتیجه ی عمل و انتخاب آگاهانه و مختارانه ی خود را ببینند، گویی برای امام از هر چیزی مهمتر است. حتی از «حاکم شدنِ حق»، و حتی از «حفظ حرمت فاطمه»!




منبع: بیت الاحزان-شیخ عباس قمی  -----این دو تا لینک هم خوبند:  شرح واقعه سقیفه در منابع اهل سنت و  بیان واقعه ی شهادت حضرت زهرا در منابع اهل سنت

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1392ساعت 0:27  توسط فروزنده  | 

منبع: تریبون


به گزارش تریبون مستضعفین در پی نامه ۴۳ تن از اقتصادانان کشور به احمدی‌نژاد در خصوص معضلات اقتصادی کشور جمعی ازپژوهشگران اقتصادی به آن پاسخ گفتند.


متن کامل جوابیه‌ی جمعی از جوانان پژوهشگر و تحلیلگر اقتصادی، بر بیانیه‌ی ۴۳ تن از مدرسان اقتصاد بدین شرح است:

روز یکشنبه ششم اسفندماه و سه روز مانده به مذاکرات هسته‌ای، چند تن از مدرسان و پژوهشگران اقتصاد، بیانیه‌ای تکراری و کلیشه‌ای درباب مسائل اقتصاد ایران منتشر نمودند. در بیانیه مذکور، موضعگیری علمی و حرف نو و محکمی وجود نداشت که نیاز به نقد و بررسی موشکافانه داشته باشد. اما به دلیل آنکه این بیانیه را حرکتی سیاسی در فضای کنونی قلمداد می‌کنیم، اجمالاً به نکات زیر اشاره می‌کنیم:

۱- طبق متن منعکس‌شده از این بیانیه در رسانه‌ها، از «اجرای عدالت اجتماعی» در فهرست چالش‌های اقتصاد ایران طی سالهای اخیر نام برده شده است. ما معتقدیم اتفاقاً عدالت اجتماعی هنوز به محور سیاستگذاری‌های اقتصادی تبدیل نشده است. سیاست‌های اقتصادی همچنان نتوانسته از مدار الگوهای التقاطی لیبرالی و کمونیستی خارج شود و برنامه‌های اقتصادی کشور از دولت‌محوری و سرمایه‌سالاری به سمت عدالت اجتماعی گرایش یابد. این امر صرفاً محصول عملکرد سالهای اخیر هم نیست. مشکلات پولی و مالی و ساختاری نامبرده در بیانیه، همواره در طول دو سه دهه اخیر در کشور وجود داشته و در طول دولتهای مختلف، فقط آب و رنگ آن عوض شده است. تورم‌های افسارگسیخته و بیکاری‌های گسترده و ناکارآمدی‌های بانکی و تجاری و امثال آن، در کدام دولت و در چه مقطعی وجود نداشته که آقایان این معضلات را به روند «سالهای اخیر»، نسبت داده و تلویحاً دعوت به بازگشت به سیاست‌های دولت‌های پیشین می‌کنند؟‌ اگر مقصود بیانیه‌دهندگان از ارجاع این مشکلات به سالهای اخیر، توصیه به برگشت به سیاستهای اقتصادی گذشته نبوده، پس باید توضیح می‌دادند که آیا از نظر آنها، تغییری در روند تداوم سیاستهای تحمیل‌شده بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، در طول سالهای اخیر رخ داده است؟‌ شواهد نشان می‌دهد اینطور نبوده و هچنان همان چارچوبها و الگوهای وارداتی بر اقتصاد کشور حاکم است و دولت فعلی نیز صرفاً بدنبال تغییراتی روبنایی در این الگوها بوده است.

۲- در حال حاضر که کشورهای مدعی الگوی اقتصاد بازار آزاد، خود نیز چهارسال است در بحران مالی و اقتصادی عمیقی فرورفته‌اند و بحران از وضعیت استثنا به یک واقعیت مستمر تبدیل شده است و لیبرال‌سرمایه‌داری در باتلاق عمیقی فرورفته و بانگ ناقوس مرگش به گوش می رسد و صحبت از بحران در علم اقتصاد و الگوهای سیاستگذاری اقتصادی است، چرا امضاکنندگان بیانیه هیچ اشاره‌ای به ضرورت نوگرایی و تحول واقعی در فضای فکری و علمی اقتصاد در ایران نداشته و مشکلات را یکسره به دولت و سیاستهای دولتی ارجاع داده‌اند؟ آیا به نظر آنها زمان آن نرسیده که در اقتصاد، گفتمان خود را داشته باشیم و الگوی راهبردی خودمان را بسازیم و از گرفتار شدن صرف در ساخت روبناها آن هم به تقلید از دیگران، به سمت تحول واقعی در زیربناها برویم؟ ما نگرانیم که با ارائه پیشنهاداتی همچون سیاست تنش‌زدایی، احیای سازمان مدیریت، بهبود فضای کسب و کار و مانند اینها، که بارها تکرار شده، مسائل واقعی اقتصاد ایران نادیده گرفته شود.

۳- مشکلات ریشه‌ای اقتصاد کشور، نه آنطور سطحی است که آن را با نگرش‌های کوته بینانه ای همچون آنچه در کتابهای درسی اقتصاد نئوکلاسیک تدریس می شود و صرفاً با به میان آوردن چند عدد و رقم و آمار که می دانیم هیچگاه گویای همه ابعاد واقعیت نیست، بتوان تحلیل و بررسی کرد و نه آنطور قائم به شخص رییس جمهور است که با تعویض رییس جمهور مسائل خاتمه یابد. تجربه سه دولت مختلف در طول ۲۴ سال اخیر نشان داده است مواضع سیاسی متفاوت دولتها توفیری در سیاستهای اقتصادی نداشته و سیاستگذاری اقتصادی در ایران به طور کم و بیش، عمیقاً تحت استیلای فضای علمی و پژوهشی کشور، متمایل به پارادایم پوزیتیویستی اقتصاد بوده و از الگوهای توصیه ای نهادهای پولی جهانی، بطور ناقص و جاهلانه تقلید نموده و تفاوتها صرفاً در جهت دهی به منابع بانکی از بنگاه های بزرگ به بنگاه های کوچک و یا تمرکز در شهرهای بزرگ یا شهرهای کوچک و مانند اینها بوده است. البته بعضی شجاعت ها در اجرای طرحهایی مانند هدفمندی یارانه ها تحسین برانگیز بود اما متاسفانه مهار علمی سیاستگذاری اقتصادی، کماکان در دست همان تفکرات و الگوهای مقلدانه باقی مانده، تحول عمیقی در اقتصاد ایجاد نشده و آرمان های انقلاب در این عرصه همچنان بر زمین مانده است.

۴- انقلاب اسلامی، یک تحول صرفا سیاسی نبوده و نیست. بلکه عمیقا ظرفیتهای فرهنگی و حتی علمی داشته و دارد که به دلیل فضای سکولاریستی حاکم بر علوم انسانی و دانشگاه های کشور، این ظرفیتها همچنان مهجور مانده و بطور کامل و عملاً بر اداره کشورحاکم نشده است. نمونه ای از این ظرفیتهای عینیت یافته را می توان در خیزهای بلندی همچون توسعه روستایی در دهه اول انقلاب در قالب جهادسازندگی، ریشه کنی بی‌سوادی در قالب نهضت سوادآموزی، الگوی اعجاب برانگیز پشتیبانی مهندسی جنگ در طول دفاع مقدس، خودکفایی در صنایعی همچون نیروگاه‌سازی و ده ها تجربه دیگر که ذکرش در این مجال نمی‌گنجد، مشاهده نمود. این تجارب ارزشمند انقلاب هرچند برای طیفی از مدرسان و محققان دانشگاهی ما غیرواقعی و یا غیرعلمی جلوه می نماید و خود را در ورود علمی و الگوپردازی برای این تجارب عینی، مسئول نمی‌دانند، اما اتفاقاً در بحران‌های اقتصادی امروز غرب، شاهد گرایش برخی اندیشمندان غربی به بررسی علمی این الگوها به منظور جایگزینی با الگوهای سرمایه داری هستیم. آنچنان‌که جهادسازندگی ایران، امروز در دانشگاه پریسنتون آمریکا مورد پژوهش علمی قرار گرفته و یا اندیشمندان آلمانی از محققان دانشگاه امام صادق (ع)، الگوی بانکداری اسلامی درخواست می‌کنند.

۵- در شرایط کنونی کشور، باید به جای برگشت به الگوهای شکست خورده وارداتی و یا صرفاً دست زدن به تغییرات روبنایی، اندیشه و الگوی «اقتصاد مقاومتی» محوریت یابد. اقتصاد مقاومتی، واقعا یک الگوی علمی و راهبردی است. هرچند برخی مدرسان دانشگاه ها تصور کنند صرفاً یک شعار سیاسی و یا تاکتیک موقتی است. آن‌ها که تاریخ اقتصادی انقلاب را نه می‌شناسند و نه اگر شناسایی شود به آن باور خواهند آورد، بدیهی است گفتمان در حال شکل‌گیری «اقتصاد انقلاب اسلامی» را درک نکنند و به آن وقعی ننهند.

۶- ما امضاکنندگان این جوابیه به مشکلات اقتصادی کشور و مردم واقفیم. اما ریشه‌ی این مشکلات را نه در به اصطلاح تنش زدایی با کشورهای سلطه جو و دلبستگی به اقتصاد در معرض نابودی آنها می دانیم و نه در تقویت و احیای نهادهای سرمایه‌داری کشور. بلکه مطالبه‌ی ما از دولت فعلی آن است که چرا علی رغم اتخاذ اهداف و اصول اولیه‌ای که عمدتا با گفتمان انقلاب همسو بود، در عمل در خیلی از مواضع، کار به دست اصحاب اندیشه‌ی التقاطی سپرده شد و دلسوزی‌ها و همراهی‌های نخبگان انقلاب‌باور به طور کامل به بوته‌ی فراموشی افتاد و از توان وظرفیت عظیم مردمی برای تحقق اهداف و اولویت های اقتصادی بهره‌ای گرفته نشد. چرا انبوه نهادهای مردمی و غیردولتی در مدیریت اقتصاد به کار گرفته نشد و بیماری دیوان‌سالاری‌زدگی افزایش یافت؟ چرا فرهنگ کار و مسئولیت و تعهد به پیشرفت و مردم‌گرایی در دولت نهادینه نشد و چرا سرطان سوداگری و پول پرستی و سرمایه‌محوری در بازار و نظام توزیع، مورد مداوا قرار نگرفت و همچون دولت های پیشین تصور شد که صرفاً با ابزارهای پولی و مالی می توان بیماری‌های اقتصادی را ریشه کن نمود؟ و چرا خط‌مشی‌گذاری‌های رهبری در چارچوب جهاداقتصادی، آنچنان که باید محور و مبنای سیاست گذاری ها و برنامه ریزی ها قرار نگرفت؟

۷- ما نیز همچون امضاکنندگان آن بیانیه، پیشنهاد داریم. اما پیشنهاد ما از جنس پاک کردن صورت مسائل و اعتماد کودکانه به دیپلماسی فریب سلطه‌گران و دست دراز کردن به سوی جریان های فکری و سیاسی تجربه‌ی شکست‌خورده پس داده نیست، بلکه معتقدیم همانطور که در جنگ نظامی توانستیم پیشرفت چشم‌گیری در عرصه‌ی دفاعی و نظامی پیدا کنیم، در همین زمان بحران اقتصادی است که می توانیم راه های میانبر را هم برای جراحی بیماری‌ها و هم هموارسازی پیشرفت شتابان اقتصادی، کشف نماییم. از جمله‌ی این راه ها می توان به موارد زیر اشاره نمود:

الف- خط اقتصاد مقاومتی باید در عمل محوریت یابد. ما به‌طور آشکار درگیر جنگ اقتصادی هستیم، و تجربه‌ی بومی و عینی انقلاب هم نشان می دهد مقاومت بهترین راهبرد حفظ استقلال و کمک به پیشرفت است.

ب- ظرفیت‌ها و توانمندی‌های عظیم مردم باید به‌کار گرفته شود. مردم در اقتصاد صرفا‌ رفاه‌جو یا مصرف کننده نیستند؛ بلکه می‌توانند در پیشرفت اقتصادی عاملیّت داشته باشند. سرمایه‌ی مردم و مدیریت مردم باید اقتصاد را بردوش گیرد و دولت پشتیبانی و کنترل نماید. در این میان تأکید رهبر معظم انقلاب بر تولیدمحوری اقتصاد ایران، نه یک تاکتیک کوتاه مدت موقت، بلکه یک استراتژی عمومی و بلندمدت در جهت پیشرفت مادّی و معنوی کشور محسوب می‌شود. تأکید بر تولید به معنای نفی وابستگی تجاری و ارزی، نفی سفته‌بازی و سوداگری و اعمال محدودیت بر بازارهای مالی و پولی و کنترل رفتار لجام گسیخته‌ی بانک‌ها و مؤسّسات مالی است. شرایط بوجود آمده در کشور اگر با تدبیر و ایمان انقلابی مدیران آن توأم شود، بهترین فرصت برای قطع همیشگی وابستگی به دارایی‌های پولی و مالی سلطه‌گران و افزایش خودکفایی تولیدی و مالی کشورست.

ج- ساختارهای بیمار و استعمارزده و عقب‌مانده‌ در اقتصاد کشور باید به راستی متحول شده و نهادهای آن نوسازی شود. دیوان‌سالاری‌های رخوت‌آور، مدیریت‌های رضاخانی و اشرافی، قوانین و مقررات ضد و نقیض، سازمان های دولتی پیشرفت‌زدا (نه پیشرفت‌گرا)، سازوکارهای اداری کهنه و فرسوده، سیاست‌گذاری از بالا و متمرکز، حاشیه‌نشینی نخبگان و نهادهای جمعی در مدیریت‌ها و سیاستگذاری‌ها، تضعیف نهادی بخش تولید و حاکمیت مطلق سوداگری بر ساختار اقتصادی، عدم نگرش علمی و راهبردی به عدالت اجتماعی، تداخل‌های بی‌جای قوا در فعالیت‌های اقتصادی، خصوصی‌سازی‌های اختصاصی، حاکمیت نظام بانک‌محور بر مناسبات مالی، وابستگی بودجه به دلار نفتی، عقب نگه‌داشتن فضای علمی و پژوهشی در علوم انسانی به‌ویژه اقتصاد، ندیدن الگوهای موفق عینی و عدم تکثیر آن، و ده‌ها معضل و آفت دیگر، بیماری‌های ساختاری اقتصاد کشور است که تا زمانی که در اولویّت بررسی رییس جمهور و هیئت دولت قرار نگیرد، هیچ درمان موقتی و مسکّنی نمی‌تواند دوام آورد.

۸- ما معتقدیم رییس جمهور آینده نباید لزوماً فردی اقتصادخوانده باشد، اما یقیناً باید شخصیتی داری تشخیص باشد، که نخبگان انقلاب‌باور را در عرصه های مختلف اقتصادی کشور، شناسایی نموده و شایسته‌سالاری را به معنای عملی آن، محور منش ریاستی خویش قرار دهد و از محدود کردن دایره‌ی مدیریت‌ها به طرفداران خود و یا سپردن انفعالی امور به معاونین و مدیران میانی و کارشناسانی – که سال‌هاست گلوگاه های اقتصادی کشور را در مدار فعلی محدود کرده، تفکّر و فرهنگ دیوان‌سالاری‌زده و سوداگر ناشی از تفکر لیبرالی، را حفظ کرده‌اند و به مانعی برای هر تحولی تبدیل شده‌اند،- شدیداً پرهیز نماید و در این مقام، با هیچ جناح و دسته‌ای مصالحه ننماید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1391ساعت 17:54  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

[از خاطرات مادرم - مطلب مرتبط : متولد 1340]

در کلاس سوم ریاضی مدرسه شهید زهره بنیانیان(پیرنیا ی سابق)، 24 نفر بودیم که بجز 3،4 نفری که حسابی از مرحله پرت بودند و اهل مجلات غیراخلاقی و مجالس غیراخلاقیتر، باقی بچه ها همه انقلابی بودند. یک دبستان کنار مدرسه ی ما بود که زنگ تفریحش ده دقیقه قبل از ما میخورد و همزمان صدای سرودهای مختلف انقلاب را از بلندگو پخش میکرد، این نواها انگار ضربان قلب تک تک مان بود. تا این صدا بلند میشد تمام کلاس شروع میکردند با آن خواندن، و عملا درس تعطیل میشد. تمام زنگ تفریح را درکلاس بودیم و سرود میخواندیم. یا از خاطرت چندماه تعطیلی مان برای هم تعریف میکردیم. یک همکلاسی هم داشتیم البته که شاه دوست بود، اما بچه ی بدی نبود. بنده ی خدا پدرش رفتگر بود و سالها سختی کشیده بودند تا اینکه دولت یک آپارتمان 50،60 متری در چهارصددستگاه شیراز بهشان داده بود و برای همین خیلی خود و خانواده ش را مدیون شاه میدانست. او از این فضای کلاس ناراحت میشد و میرفت بیرون.

مدرسه ها را از آبان تعطیل کرده بودند. روز 4آبان قرار بود مثل هرسال جشن تاجگذاری شاه باشد، اما تمام دانش آموزها لباس سیاه پوشیدند و در حیاط مدارس تحصن کردند، همان روز –تا بچه ها درحال تحصن بودند- یکی از بچه های آبادانی که بسیاری از خانواده ش در سینما رکس آبادان کشته شده بودند، رفت و تمام عکسهای شاه را توی کلاسها شکست!  این تحصنها ادامه یافت تا روز 9 آبان که تولد ولیعهد بود (جایگاهی شبیه روز نوجوان داشت) .بعد از آن مدارس را تعطیل کردند.  خیلیهامان شیرازی نبودیم و با تعطیلی به شهرهای خودمان رفته بودیم و راهپیمایی و مبارزه وبگیر و ببند تا پیروزی... و حالا اسفند 57 که مدارس بفرمان امام بازشده بود ، برگشته بودیم و از آنچه در این 4 ماه در شهرمان گذشته بود میگفتیم.

تا اواخر اسفند حرف همه مان یکی بود. همه خوشحال بودیم از پیروز شدن انقلابمان. از اینکه دیو را فرستاده ایم بیرون تا فرشته بیاید. هنوز نمیدانستیم فرشته هامان یک مقداری با هم فرق میکنند!

اواخر اسفند کم کم مسئله ی رفراندوم برای تعیین نوع نظام مطرح شد و گروههای فکری مختلف نمایان شدند. روزنامه ها دائم مصاحبه و مقاله چاپ میکردند و هرکسی تئوری ای را مطرح میکرد و تلوزیون مناظره برگزار میکرد و کتابهای زیادی چاپ میشد. کلاس ما هم چند دسته شد : مذهبی ها بودند. کمونیستها در انواع و اقسام(!) بودند. طیفهای لیبرال و غربزده بودند و بعضیها هم هنوز شاه دوست و سلطنت طلب که هنوز منتظر برگشتن شاه بودند. مجاهدین خلق تا آنروزها هنوز تقریبا همراه ما مذهبیها و بچه های انجمن اسلامی بودند.

فضای سرود و شور انقلابی کلاسمان تبدیل شده بود به کرسی دائمی مناظره! نه فقط در ساعت تفریح، بلکه سر کلاسها هم همین بود. بچه های کمونیست بحث را میکشیدند به نگاههای مادیگرایانه به خلقت و از  دیالکتیک و داروین و کمون اولیه میگفتند. ما (بچه های انجمن اسلامی مدرسه) هم ناچار بودیم کتابهاشان را بخوانیم و دور هم نقد کنیم تا موقع مناظره ها جواب مناسب داشته باشیم. آنروزها بحثمان هنوز سیاسی نبود زیاد، بیشتر اعتقادی بود.

(همین روزها هم بود که در کازرون از یک کارگر کارخانه ی گچ پرسیده بودند اگر یکی از این کمونیستها بیاید و برایت از حق و حقوق کارگری بگوید-چون این کار و تبلیغ رایج کمونیستها بود- چه میگویی؟ گفته بود میندازمش توی همین کوره!)

معلمهامان هم دو دسته بودند. یک معلم فیزیک داشتیم که حرفهای دکتر شایگان را درمورد رفراندوم تبلیغ میکرد و یکی از بگومگوهای دائمی من  سر همین کلاس فیزیک بود. معمولا هر وقت میخواست چیزی بگوید یک نگاهی به من  و دوستهام می انداخت و انتظار جواب داشت! تا بعد که امام گفتند «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر» اینها کم کم دیگر چیزی نگفتند ولی تعاملشان با بچه های کمونیست کلاس چند برابر شد. از معلمهای مذهبی هم دبیر جبر و آنالیز بود و دبیر مثلثات و دبیر فیزیک یک کلاس دیگر، که برای ما جلسه ی تفسیر قرآن می­گذاشت و بحثهای اعتقادیمان با مارکسیستها را هم با او چک میکردیم. دبیر ریاضیاتِ جدیدمان هم بود که همان روزها در تشییع جنازه ی یکی از شهدای جنگ شهری شهید شد.

فروردین سال 58 را تقریبا با آرامش گذراندیم، فقط برای انتخابات شورای شهر یادم هست که میخواستند یکی از خانمهای کمونیست را که دبیر مثلثات مدرسه ی ما بود کاندیدا کنند و درگیریهایی شد.

 12 اردیبهشت 58 استاد مطهری ترور شد. او را از کتابهایش میشناختم. چند سال بود. بخصوص مسأله حجاب و داستان راستانش را یادم هست و یکی دوتا دیگر که خوانده بودم. بغض گلویم را گرفته بود.  آمدم مدرسه دیدم هیچکس خبر ندارد که هیچ، اصلا کسی نمیداند مطهری کی بود؟!تا اینکه آقای ضیایی دبیر ریاضیمان آمد و شروع کرد به توضیحات و معرفی اجمالی ایشان و بعد کلاس را تعطیل کرد و بچه ها را برد مسجد؛ دیدیم همه ی مردم توی مسجد جمع شده اند!

کلاس چهارم بودیم، آبان 1358 که لانه جاسوسی بدست دانشجوهای خط امام تسخیر شد.آن سال دبیر فیزیکمان یک خانم سانتیمانتال عروسکیپوش! و البته خیلی باابهت بود. همسرش یک ارتشی بود و خودش هم خیلیازخودراضی بود و  هیبت داشت و کسی روی حرفش حرف نمیزد.آمد توی کلاس و شروع کرد که این چه حرکتی بوده و آمریکایی ها حق داشته ند از ما حق توحش می­گرفتند و... کسی جرأت حرف زدن نداشت. من دل به دریا زدم و شروع کردم از جنایتهای آمریکا در ویتنام گفتم! هرچقدر که بلد بودم! قبل از انقلاب کتابهای جمگ ویتنام و انقلاب الجزای ر و جنگ شکرِ کوبا و... خوانده بودم. گاهی نمایشگاه کتابی در دانشگاه برگزار میشد، کتابها را از آنجا تهیه میکردیم. یا کنار خیابان میفروختند این کتابها را در سالهای 54تا57  به دستور کارتر دموکرات، فضای نسبتا آزادی ایجاد شده بود و اینطور کتابها چاپ و نشر میشد.

بهمن 58 انتخابات ریاست جمهوری بود! برای اولین بار در ایران. کمونیستها انتخابات را تحریم کرده بودند. و دوستان مجاهدین خلقمان از اینجا بود که رسما از ما جدا شدند و در صف مقابل قرار گرفتند: کاندیدای آنها رجوی بود و کاندیدای ما مذهبیها بنیصدر! (آن مناظره ی معروف تلوزیون که در آن نماینده ی چریکهای فدایی«خلق» پشت به خلق، یعنی پشت به دوربین، نشسته بود هم همین ایام بود! که کلی سوژه دست ما دانش آموزها میداد!)

رجوی را ما نمیشناختیم. برای ما، از سالها قبل از پیروزی انقلاب، مجاهدین خلق برابر بود با حنیفنژاد و صمدیه لباف و شریف واقفی و 4برادر و خواهر «رضایی» که بعنوان متفکر و بعنوان آدمهایی محکم و مقاوم که تحت شکنجه رژیم شهید شده اند. و حکایت مجاهدتهایشان را ماها میخواندیم و انگیزه میگرفتیم. ولی حالا یکباره میدیدیم مجاهدین خلق شده مساوی با رجوی! (که بعدها اسناد همکاری اش با ساواک در دستگیر شدن رفقای مجاهدش در آمد) رجوی را کسی نمیشناخت. تازه بعد از پیروزی انقلاب و در فضای آزادی بیان و تضارب آراء یک سال اول کلی کتاب از رجوی چاپ و در تیراژهای زیاد منتشر شد تا هرطور شده او را بعنوان یک تئورسین به مردم قالب کنند.

اندکی قبل از انتخابات، سیل بزرگی در خوزستان آمد و مردم و گروهها برای کمک به آنجا میرفتند. تلوزیون و روزنامه ها هم اخبار آن را زیاد پوشش میدادند. مجاهدین خلق از این سیل نهایت بهره برداری را برای تبلیغات انتخاباتی خود داشتند. این حضور تبلیغاتی گاهی تصاویر جالب –و البته شرم آوری- تولید میکرد از اینکه مثلا وسط گرفتاریهای مردم سیلزده، مجاهدین خلق مشغول چاپ کردن آرم بزرگی از سازمانشان روی مثلا یک سوله که ساخته اند هستند! یا روی هر یک عدد تخم مرغ اهدایی از طرف سازمان، آرم سازمان حک شده بود! و...

در مدرسه ی 1000نفری ما، 100نفر راه افتاده بودند به تظاهرات که «تقلب نشه، رجوی میشه... تقلب نشه، رجوی میشه...» میگفتیم آخر یک نگاهی به تعداد خودتان بیندازید! تقلب نشود هم که شما اکثریت نیستید! توی همین مدرسه کا حالا یعنی محیط روشنفکریست و شما زیادید، تازه یک دهمید!

در همین تظاهراتهای قبل انتخابات یکی از بچه های مجاهدخلقی میل بافتنی فرو کرد در چشم یکی از بچه های ما! نمی دانم این پرخاشگری و خشونت از کجا اینطور با مجاهدین خلق عجین و آمیخته میشد. حتی ملایمترین رفقا و دوستانم را میدیدم که مجاهد خلقی که میشدند یکباره اینطور خشن و پرخاشگر میشدند.

بهرحال رجوی بدلیل سوسابقه اش در همکاری با ساواک در این انتخابات رد صلاحیت شده و بنی صدر با رای حدودا80درصدی رئیسجمهور شد. (و بعدها دیدیم که اتفاقا دم و دستگاهی که بنیصدر در ریاستجمهوری و دفتر همکاریهای مردم با رئیسجمهور راه انداخت،عملا شد پاتوق مجاهدین خلق و امکانات تبلیغ و عضوگیریهای وسیع را با بودجه ی دولت و بیت المال تحت پوشش این دفتر برای مجاهدین خلق فراهم کرد. تا در روز مبادای عزل و فرار، همین مجاهدین از خجالتش دربیایند!)

در یکی از روزهای اردیبهشت 59، دانشگاه شیراز صحنه ی درگیری بزرگی شد. ما که دانش آموز بودیم، صبح خبر  را از آن دوستانمان که خواهر یا برادر دانشجو داشتند شنیدیم: دانشگاه دیشب، درغیاب دانشجویان و کارمندان، سنگربندی شده و صبح گروهکهای مختلف حمله کرده بودند و اتاقها و ساختمانهای مختلف آموزشی و اداری دانشگاه یکی یکی تسخیر کرده بودند! ادعاشان این بود که دانشگاه موظف است به هرکدام از ما یک اتاق برای فعالیت بدهد. حالا که نمیددهد خودمان میگیریم. (این گروهکها آنروزها واقعا مثل قارچ زیاد شده بودند و معروف بود که کمونیستها  هر سه نفرشان با هم یک گروه جدید تشکیل میدهند و از گروه قبلی منشعب میشوند!) اعضای این گروهکها چه دانشجو و چه غیردانشجو از ذیشب در دانشگاه حضور داشتند و کارشان را شروع کرده بودند صبح که دانشجوهای مذهبی و انقلابی میرسند و اوضاع را اینطور می بینند و در صدد مقاومت برمی آیند تازه میبینند که بله، مقادیر زیادی اسلحه سرد و حتی گرم(!) در دانشگاه ذخیره شده و این گروهکها مسلحند. درگیری دانشگاه ادامه پیدا کرده بود و دانشجوهای مذهبی و خط امامی تلفات میدادند و خبرهایش کم کم به بیرون از دانشگاه میرسید تا ظهر که آیت الله دستغیب بعد از نماز اعلام کرد که مردم بروید به داد بچه هایتان برسید که از صبح تا حالا دارند در دانشگاه لت و پار میشوند و مردم بازارها و... را تعطیل کردند و با چوب رفتند سمت دانشگاه ما هم از مدرسه رفتیم آنجا. ما در خیابان حافظ پشت دانشکده ی ادبیات نشسته بودیم و داخل درگیری بود اما دربها را بسته بودند و نمیتوانستیم وارد شویم. آن روز دانشگاه چند شهید داد. گویا این اتفاقات که ما در دانشگاه شیراز دیدیم همزمان و بطور ازقبل هماهنگ شده در بسیاری از دانشگاههای مطرح کشور رخ داده بود. و بعد از این جریان بود که انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه تعطیل.

مجاهدین خلق ابتدا خود را با مردم و جزء خلق نشان میدادند و نهایت انحرافشان این بود که در تظاهراتهای قبل از انقلاب عارهاشان را در دهان مردم بیندازند مثل شعار«نان مسکن آزادی» یا شعار «تنها ره رهایی، جنگ مسلحانه» بعد از انقلاب هم مثل سایر گروهها روزنامه داشتند و سازمان بودند و در مسائل و حوادث مشارکت میکردند فقط اسلحه هاشان را تحویل نداده بودند. اما از این روزهای اردیبهشت 59 دیگر کم کم ماهیت سازمان مجاهدین خلق در چشم مردم روشن شد . تا روز 14 اسفند 59 و غائله ای که پای سخنرانی بنیصدر و باهماهنگی خود او در دانشگاه تهران ساختند و رسما صف خودشان را از ملت جدا کردند. و در سال 60 دیگر کارشان از «ترور شخصیت» و شایعه سازی برای بخیال خودشان آبروبردن از افراد موجه انقلابی، به «ترور و حذف فیزیکی» هرصدای مخالفی رسید!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1391ساعت 11:45  توسط فروزنده  | 

 

(این متن نه یک مقاله ی علمی-تحلیلیست و نه چندان اجتماعی. البته صرفا نقل خاطرات شخصی و حدیث نفس هم نیست! یک چیزی بین این هرسه! مثل اغلب نوشتجات یکسال اخیرم: تأمل و تحلیل پیرامون برخوردهای شخصیم با جامعه! –قاعدتا مسئله ی من مسئله ی همه نیست. منتها اگر به این«همه» قیودی بزنیم، میبینیم که بهرحال «شخصی» هم نیست. یعنی بقول منطقیون،«قابل انطباق بر مصدایق متعدد» است.قیودی مثل متولد دهه60 بودن و دغدغه های غیرشخصی داشتن! و فارغ التحصیلی و خروج از دنیای ظاهرا پرماجرای باطنا بی اثر دانشگاه! و ورود به دنیا ظاهرا راکد و باطنا متحولِ جامعه! و زیستن در شهر کوچک و ...)

منتها چون خیلی طولانی بود رفت توی ادامه مطلب :)

سرفصلهاش:

1. اصلات برگشتن به شهر خودم! یا حکایت مهاجرت فرهنگ سوز

2. فرآیند کاهش روز به روز سقف انظارات و رویاها!(کارنامه ی یکساله!)

3.ریشه ی مشکل: نوع نگاه غلط به «کار»

 

پ.ن. دیشب دوباره مانیتور لپتاپم شکست و یک ستون به عرض شش سانتیمتر سمت چپ صفحه سفید شده. تازه چندماهه عوضش کرده م! بمدت 2سال با یک دایره ی بقطر4-5سانت، وسط صفحه ی 10 اینچیش زندگی کردم، وبلاگ بروز کردم، درس خوندم، کلی تکلیف تحویل استادها دادم! حتی پایاننامه نوشتم! حالا دوباره... :( به ما نیومده صفحه کامل ببینیم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1391ساعت 11:44  توسط فروزنده  | 

راستش مواضع  چندماه اخیر یادگار محترم استاد مطهری آنقدر عجیب و شاخدار و بی پایه هست که اصلا درخور جوابیه نوشتن نباشد! فقط چیزی که نمیفهمم این است که حضرت ایشان ملت ایران چی فرض کرده اند؟!

علی مطهری که سه سال است دارند هرچه آبرو -از قبل پدر گرانقدرشان- داشتند را پای دفاع از کودتای سبز خرج میکنند، و در اظهارات اخیرشان بارها بر مجرم نبودن سران فتنه و حقشان برای بازگشت مجدد به آغوش نظام و شرکت در انتخابات تاکید و اشاره داشته اند؛ این بار در اقدامی گستاخانه برای تحمیل حقانیت به این سخن مضحک و دروغ تاریخی ، از سخنان رهبر هم مایه گذاشته اند! :

«رهبر گرانقدر انقلاب اسلامی نیز حدود دو سال پیش قریب به همین مضمون را فرمودند که "این که می گوییم"سران فتنه" منظور طراحان خارجی فتنه است نه افراد داخلی"»

(واضحه که  رهبر برای نشان دادن عمق و ابعاد وسیع فتنه 88 ، به طراحی پشت پرده ی خارجی اشاره میکنند و نه برای تبرئه ی حضرات داخلی!)


کمی آرامتر آقای مطهری!!! طرد موسوی و کروبی را خطری برای بقای انقلاب خواندن؟؟؟؟!!!! و یک چنین نگاه کذابانه ای را به امام و شهید مطهری بستن؟؟؟!!! و  با اشاره به جمله ی «اگر اسلام این است، بگو خدا از آسمان سنگ ببارد روی سر من!» (که ظاهرا یکنفر در جریان غدیر خم میگوید!)این دو خائن را تاحد امام علی دارند بالا میبرند؟! نعوذا بالله
این -بتعبیر شما- سفره ی انقلاب با خون پدر شما و پدر من پهن شده.  دعوا که سر کلمات نداریم. میخواهید بگویید فتنه گر یا فتنه زده!!! یا سر فتنه یا ماتحت فتنه(تعبیر از بنده نیست) چیزی که روشن است آدمهایی که از 23خرداد88تا 25بهمن89 میریختند توی خیابان و از پس گرفتن رای نداده شان، تا سقوط نظام و رهبر و نه غزه نه لبنان و... را میخواستند، همه با بیانیه های موسوی شیر میشدند و بقا پیدا میکردند. شاید مغزمتفکر فتنه موسوی و کروبی نبودند(که نبودند!) شاید آمریکا بود(که بود) شاید انگلیس بود (که بود) شادی برخی عوامل وطنی مثل مهاجرانی و حجاریان و... خیلی خیلی خیلی بیشتر از موسوی و کروبی طراح فتنه بودند، اما بهرحال پرچمی که فتنه بالا برد موسوی بود. حالا هر اسمی میخواهند روش بگذارند. بازیگر نقش اول این آدم بوده. البته که بازیگر، نقشش را خودش ننوشته! ولی بااختیار خودش بازی کرده و ادامه داده. حتی وقتی دید فریاد تشویق بازی اش از اسرائیل بلند شده!...هیچی نگوییم معاویه و یزید را هم امام میکنند بخوردمان میدهند! تاریخ دهه ها و قرنهای دور که نیس، همین3سال قبل بود!

آقایانی که -با ادعای سوابق انقلابی و سیاسی و مذهبی- آنقدر کودنند که به قول جناب عسکراولادی هنوز بعد از سه سال،«فتنه زده»اند!!!! و خیال هم ندارند ازین فتنه زدگی درآیند، در اصل خیانت فرقی با فتنه گر ندارند... و صلاحیت بازگشت به صحنه ی سیاسی را نیز بطریق اولی ندارند!

مسئله موسوی و کروبی و فتنه گر و فتنه گو نیست. مسئله «تاریخ» است که به همین زودی میخواهند تحریفش کنند. مسئله تجربه ی نبرد تلخ اما پیروزمندانه ایست که برای ملت و انقلاب گران تمام شد، و میخواهند فراموشش کنند. منتظر تلاش برای حذف 88 از اذهان بودم البته، منتها نه به این زودی!



عجالتا یه کم درمورد جناب عسکراولادی:

آقای عسکراولادی رو از اوایل دوران خاتمی یادم میاد. که رأس «موتلفه اسلامی»بود. یعنی راست سنتی. و تقریبا تنها مخالف رسمی خاتمی. کنار مثلا کیهان و یالثارات(که مال انصار حزب الله بود) هفته نامه ی «شما»ی اینا هم بود. سال84 لاریجانی از طرف حزب موتلفه کاندیدا شد. و ناطق و...هم.
حزب موتلفه چیزیه تقریبا معادل «بازار تهران». سابقه ش تو مبارزات قبل انقلاب خیلی زیاده. و خیلی قدیمی. منتها بازار تهران-و بالتبع حزب موتلفه-همیشه از موضع قدرت مبارزه میکرده! یعنی رژیم، چه شاه چه جمهوری اسلامی چه موسوی چه هاشمی چه خاتمی و چه احمدینژاد، ناچارند یه جوری راضی نگه دارند اینا رو. چون بالاخره قدرت اقتصادی بزرگیند.
منقول است اتاق بازرگانی هم که موثرترین نهاد تصمیم گیرنده درمورد وارداته-از اول انقلاب تا هنوز- از همون روز اول در اختیار اینا قرار گرفته چون هم تاجرهای کارکشته ای بوده ند و هم مذهبی و انقلابی.
برخی -مثل دکتر رزاقی- میگن سیاستهای اقتصادی دولت هاشمی تقریبا دیکته شده ی اینها و درجهت منافع اینها بوده. البته چنانکه عرض شد باقی دولتها هم توان مقاومت خاصی دربرابرشون نداشتند.
دکتر رزاقی این موضوع که هرکاری میکنیم باز هم اقتصاد ما «تجارت محوره» و نه «تولیدمحور» و «صنعتمحور»،را ناشی از نفوذ و حضور و سیطره ی موتلفه اسلامی بر سیاستهای اقتصادی کشور میدونست که بالذاته تاجر و واردکننده اند و تولید بضررشونه.
دیگه اینکه ...مدرسه رفاه رو فکر کنم همین موتلفه بهمراهی شهید بهشتی و آیت الله هاشمی و... بنا مینهند تا دخترهای مذهبی امکان تحصیلات پیدا کنند و یه پاتوق مبارزه ی مهم میشه -قبل از انقلاب- که مثلا شناسایی شهید رجایی توسط لیدرهای انقلاب، مربوط به حضور ایشون بعنوان معلم ریاضی در همین مدرسه رفاه بوده و خب همین جایگاه خاص این مدرسه ست که بعدا میکندش میزبان حضرت امام در روزهای اول بازگشت به ایران.
دیگه اینکه، ایشون و بسیاری دیگه از اعضای موتلفه زندان ساواک و کمیته مشترک را تجربه کرده ند و توی اکثر خاطرات زندان ردپاشونو و فعالیتهای مذهبی-تشکیلاتیشون توی زندان (در برابر مجاهدین خلق که اونا هم بی زندانیهاشون تشکیلاتی داشته ند!) رو میبینیم. منتها به شدت امثال عزت شاهی واحمد احمد و... سر به دردسر نمیدادند توی زندان، ظاهرا. (این مورد آخر برداشت آزاد خودم بود از تورق کتاب عزتشاهی)
بهرحال این حزب هم مثل سایر احزاب، از اول با احمدینژاد میانه ی خوبی نداشت چنانکه سنگ اندازیهای بازار تهران هم کم نبوده تو این8سال.

این یه مرور فوری بود روی اطلاعات عمومیم که طی 10-15سال روی هم جمع شده! میدونم رسم مقاله یعلمی نوشتن این نیس!ولی من مقاله علمی نمینویسم! دارم یه نیاز فوری(نیاز نسل اطلاعاتزده ی سوم به آشنایی بیش از لحظه ای! با شخصیتها)رو درحد وسعم جواب میدم.

لذا نکات تکمیلی یا اصلاحی دوستان را توی کامنتها پذیراییم!


برچسب‌ها: علی مطهری, عسکراولادی, سران فتنه, تحریف تاریخ
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1391ساعت 4:37  توسط فروزنده  | 

ایران1357-- مردم و بازاریان و سایر اصناف اعتصاب کرده اند. جوانان تعاونیهایی تشکیل داده و مایحتاج مردم را با قیمت ارزان بدست آنان میرسانند. کسی اعتراضی به این وضعیت ندارد.به مردمی که برای دریافت تخم مرغ صف بسته اند، اعلام میشود که  با مشارکت یکی از خیرین محل، قیمت تخم مرغ رایگان شده!----- مردم دسته دسته  صف را ترک میکنند!!!!!! هریک زیر لب میگوید«دیگران برای دریافت ان ، اولویت دارند...»

ایران 1391 -- مردم در صف خرید مرغ ارزان قیمت ازدحام کرده، با انواع دوز و کلک مرغ بیشتر میخرند تا یخچالهای خانه را پر کنند و مازاد آنرا با قیمت آزاد به دیگران بفروشند--

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1391ساعت 4:7  توسط فروزنده  | 


http://alkhalilhost.ir/Image/poster/1390-11-09/alireza.jpg

اسم خودمان را گذاشتیم «نسل سوم انقلاب» ..نسل انقلاب ندیده ی جنگ ندیده ی شهید ندیده؛ اما عاشق انقلاب و جنگ و شهدا...و رهبر...نسل غرزننده ی نقد کننده ی بیانیه دهنده ی «آرزوی شهادت کننده»ی!!! ...

رها کنم. چه جای حرف زدن ، درمورد بزرگی که فرقش با هم نسلیهاش این بود که «حرف نزد» ، برا تنها نبودن آقا، عمل کرد، جنگید،شهید شد...واقعی واقعی!...

اصلا شعرا حرف بزنند بهتره :    اي دل بي­قرار ناآرام، ديگر آرام شو! خدا قوت! .... -عرفانپور


گزارش برنامه ثریا: فرهنگ شهید احمدی روشن

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1391ساعت 4:52  توسط فروزنده  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

همینجوری، یه نقطه برای شروع بحث:

یکی از علل به اصطلاح شکاف بین نسلها و بطور خاص فاصله ی والدین و فرزندان، در جامعه ی امروز ما، ناهمخوانی اقتضائات سنین مختلف، با چینش نقشهاییست که جامعه به افراد داده. از نظر روانشناسی، یک فرد میانسال، یعنی پدر و مادرهایی که فرزند جوان یا احیانا نوجوان دارند، «نیاز دارد» به اینکه «طرف مشورت» قرار گیرد؛ و دیگران (قاعدتا جوانترها) برای راهنمایی شدن و استفاده از تجارب وی به او مراجعه کنند. اما جوان در دنیای نیمچه مدرن ما، چندان نیازی به راهنماییهای والدین خود احساس نمیکند! چون مشغله ها و درگیریهای او از سنخی نیست که والدینش در سنین مشابه او تجربه کرده باشند. چون اهم دغدغه ها و مشغله ها و نیازمندیهای او از جامعه ای که بسرعت درحال تغییر و تحول است بر او عارض و وارد شده اند. و چون بخش عمده ای از شخصیت او توسط همان جامعه ی بسرعت درحال تغییر شکل گرفته...یک نگاه یک مقدار دقیقتر:

محوریت حساب نشده ی علم:

ماها از روزی که چشم باز کردیم و فعالیت آگاهانه ی هدفمندانه (یعنی کاری بجز بازی) انجام دادیم، یک هدف داشتیم: درس بخوان! بیست بگیر!(یا حالا هرنمره ای که بعنوان سقف انتظار از هر دانش آموزی بوده)  موفقیت تحصیلی که بالاترین بروز و مرتبه ی آن هم بعد از دوازده سال، میشد موفقیت در آزمون ورود به دانشگاه. یعنی تقریبا تمام عمر کودکی و نوجوانیِ انسان امروز، در بهترین حالت!، حول «محور» علم سپری شده است. کار اصلی و سنگین و مفید یک دانش آموز، همان روزی شش ساعت مدرسه است و هرمقداری که در خانه به انجام تکالیف درسی اختصاص دهد. و این درس یعنی عمدتا «ریاضی» و «علوم تجربی زیست و شیمی و فیزیک» و آنچه هم از ادبیات و تاریخ و علوم اجتماعی و حتی دینی هست، تمام معطوف به حفظ کردنِ «ظاهرِ عبارات کتاب» و سوالات امتحان و نمره و معدل است. و معلم یا دانش آموزی که بخواهد مثلا از درس ادبیات «لذت» ببرد یا پای کتاب درسی دینی، «خدا را به زندگی خودش بیاورد» یا سر تاریخ و اجتماعی دنبال نگاه تحلیلی باشد و... تقریبا وجود ندارد!

بجز درس، برای یک آدم 6-18سال جامعه ی ما، هرچه که هست ذیل عنوان «سرگرمی»ست. سرگرمیهایی که مستقیم یا غیر مستقیم سرنخ و عنان و کنترلش به دست سردمداران «رسانه» است: طراحان بازیهای کامپیوتری؛ یا سازندگان فیلم و انیمیشنها؛ یا کارخانجات اسباببازی سازی[ چندی پیش محمدحسن5ساله میگفت: بیا یکبار بجای این عروسکهای «کشتی کج»یِ من، عروسک «حسین رضازاده» برام بخر! که کمرش را فشار دهم بگوید «یا اباالفضل!» گفتم اگر کسی چنین چیزی ساخت، چشم!میخرم!] خانواده (= پدر و مادر و خواهر و برادر و فامیل) چقدر از اوقات این کودک یا نوجوان را به خودش اختصاص داده؟ چقدر از «ذهن» او را به خودش اختصاص داده؟!

(تازه این وضعیت بچه های «خوب و سر براه» است؛ وضع اسفناک نوجوانهای بیگانه با درس و مدرسه و فسادزده بماند؛ که بحمدالله هنوز اقلیت هستند و وارد بحثشان نمیشوم)

 بعد از این دوازده سال، یک نوجوان خوب و «موفق» وارد دانشگاه می­شود. فارغ از اینکه چه دانشگاه و چه رشته ای؟ باز هم یک جوان «خوب» بمدت 4سال یا 5سال یا 6،7،8، سال عمرش و دغدغه اش مصروف چیزی بنام «علم» میشود. علمی که (بجز زیرشاخه های پزشکی، و تک و توکی از مهندسیها) هیچ ربط مستقیم یا غیر مستقیمی با دنیای خارج از کلاس درس ندارد! درست در ادامه ی درسهای مدرسه؛ بلکه –به دلیل تخصصی شدن- بمراتب هم انتزاعی تر و به دورتر از دنیای واقعیت. عدم تناسب درسهای دانشگاهیِ مهندسی با وضعیت و سطح صنعت، باعث میشود جوان بعد از فارغ التحصیلی، جایی برای «استفاده از آنچه که آموخته» نبیند. چیزی که دانشجوی مهندسی میخواند، ناظر به درک عمیق از فرایندها و محاسبات دقیق برای «ساختن» و خلق کردن یا دست کم «بهبود بخشیدن» به یک محصول یا فرایند تکنولوژیک است؛ چنان که «پایاننامه»ی دانشجوی لیسانس هم مشتمل بر چنین سطحی از صنعت است: سطح طراحی و خلاقیت، ولو یک خلق کوچک و جزئی. و اساسا مهندس یعنی همین. حال آنکه در دنیای امروز «طراحی» و «خلق» و تولید محصولات جدید، اغلب در انحصار صاحبان برندهای خاص جهانیست. و در بسیاری از عرصه ها بطور سیستماتیک از خلاقیت خارج از حلقه ی برندهای خاص، جلوگیری میشود. مثلا نسل بعدی تلفن همراه را هیچوقت قرار نیست یک مهندس فارغ التحصیل شده از مثلا دانشکده برق دانشگاه شریف طراحی کند! (هرچند که در تمرینها و پروژه های تئوریکش، بارها روی قسمتهای مختلف آن محاسبه کرده) بلکه این منحصرا کار سامسونگ یا نوکیا یا اپل یا ...است. البته یک علت مهم این ناکارآمدی هم نوع آموزش «غیر خلاق» و «حفظ محور» است. پس آموخته های یک مهندس، حتی در همین جامعه ی مملو از تکنولوژی نیز جایگاه و کاربرد چندانی ندارد. درعوض چیزی که جایگاه دارد: انواع «فروشندگان محصولات تکنولوژیک» (یعنی نمایندگی فروش و  دلال و بازاری) و تعمیرکنندگان و نصب کنندگان و...ست. همچنین است اوضاع جوانی که 4-5-6-7-8 – 10 سال مشغول به دروسی مانند فلسفه و تاریخ و ادبیات و جامعه شناسی و... بوده!

البته «همه»ی دانشجوها هم آنقدر بچه مثبت نیستند که محوریت و مشغله ی اصلی زندگیشان درسشان باشد، برخی نیز صرفا برای کم نیاوردن پیش دختر دایی و پسرعمو و عقب نماندن از برچسب «دانشجو» و «لیسانسه» و... قدم به دانشگاه های گلابی(!) می گذارند و حالِ دانشجو بودن را میبرند و دانشگاه را محلی برای «آزادی از جبر مدرسه و خانواده» میدانند  و نهایتا هم هم سر پاس شدن و نمره و... با استادها «کنار می آیند» و... –که این دسته هم مورد بحث ما نیستند!-

عده ی سومی هم البته قابل تصورند که عمر دانشجویی خود را به انواع فعالیتهای اصلاحگرانه ی اجتماعی میگذرانند و تشکل و... (حالا با هر ایدئولوژی ای!) که این دسته را مفصلتر در قسمت «اصلاح گری تصنعی» می­پردازم. اما اجالتا اینکه این دسته هم بهرحال در دوران دانشجویی بخش اصلیِ مشغله های ذهنی و اوقات زندگیشان به فعالیت تشکلی و «اجتماعی» اختصاص یافته و باز هم خانواده در حاشیه است.



اصلاحگری تصنعی

قبلا در همین وبلاگ، بحث شده بود که در نگاه دینی، به جای دوگانه ی فرد-اجتماع، با سه گانه ی فرد-خانواده-جامعه مواجهیم. که با سه مرحله حکمت عملی «اخلاق»=راهکارهای کنترل خود؛ «تدبیر منزل» = راهکارهای کنترل و مدیریت خانواده؛ و «سیاست مدن» = راهکارهای کنترل و اداره ی جامعه؛ در دایره ی فلسفه یا علم(به اصطلاحی) جای میگیرند. به همین ترتیب بنظر میرسد که در مقام اصلاح و تربیت و تکامل، و به اصطلاح«آدم سازی»نیز یک چنین سه گانه ای که بترتیب توسعه یافته ی یکدیگر باشند، قابل تعریف باشد؛ یعنی با قاعده ی «قوا انفسکم و اهلیکم نارا...خودتان و اهلتان را از آتشی حفظ کنید که...»(آیه6سوره تحریم)، آدمیزاد ابتدا باید متوجهِ خودش و آسیبشناسیِ خود، و رفع اشکالات و ضعفها و پلیدیهای خود باشد؛ در مرحله ی بعد، همین توجه را نسبت به خانواده ی خود موظف است که داشته باشد و در مرحله ی بعدتر، نسبت به جامعه. برای این زاویه ی نگاه به مقوله ی «اصلاح اجتماعی»، مزایای بسیاری می توان شمرد؛ که  موارد زیر از آن جمله اند:

-         یک زمانی آقای پناهیان در پاسخ به کسی که خیلی نگران «گناه کردن» دوستش بود و میخواست نهی از منکرش کند، ازو پرسید «حاضری لباسهای کثیف دوستت را بشویی؟» طرف تعجب کرد! «نه! به من چه که لباسهاش را بشویم!؟؟» ایشان گفتند «تو که اینقدر به او را محبت نداری، اینقدر او را از خودت نمیدانی که عاشق خدمت کردن به او و کمک به رفع مشکلات جسمی و روحیش باشی،  بیخود میکنی به فلان گناه او فکر کنی!»

بنظر من مشکل عمده ی امر بمعروف و نهی از منکر، یا همان اصلاح اجتماعی، همین است که آمر و ناهی،خودش را نسبت به مخاطب، «سوم شخص» می­داند. تعلق خاطری به او ندارد. از این زاویه نگاه سوم شخصانه است که راه برای «تکبر» و «خود منزه پنداری»ِ آمر و ناهی هم باز میشود.  اما آدمی که امر و نهی و «اصلاح» را از خودش آغاز کرده، و به این دلیل به اصلاح خانواده اش فکر میکند، که آنان را جزء وجود خود، به اصطلاح پاره تن خود میبیند؛ از مرحله ی «خودبینی کودکانه» رد شده و وجودش بزرگ شده و توسعه یافته و اعضای خانواده را همچون عضو وجود خویش میبیند و از این روست که تحمل آتش را برای آنان ندارد، چنان که برای خودش. به همین ترتیب آدم اگر وجودش بزرگتر شد، اگر وسعت دیدش از نوک بینیش فراتر رفت، چنین پیوند برادری و خویشی را میان خود با تمام ابناء بشر، و بلکه تمام مخلوقات خدا میبیند؛ در اینصورت است که جایی برای «امر و نهی و اصلاحِ سوم شخصانه» و «خود مصلح پندارانه» نیست! 

-         در نگاه دینی، به ازای هریک توصیه ی «قوا انفسکم و اهلیکم من النار» ، دهها  توصیه و تاکید بر «محبت» و «احترام» به کودک و جوان و پیر و همسر و والدین و فرزند و خویشاوند و ...داریم! گویی در خانواده ای که مد نظر دین بوده، کسی از گل نازکتر نخواهد شنید! و صدای کسی اندکی بالا نخواهد رفت! و رنجشی در دل کسی هرگز پدید نخواهد آمد؛ خب، حالا فرض کنیم در یک چنین محیط سراسر ملایمتی، یکی از اعضا متوجهِ «آسیب» یا انحرافی شد! یکی از مزایای آغاز کردنِ فرایند اصلاح، از خانواده، همین است که «اصلاحِ بدون ایجاد رنجش» را آدم تمرین و تجربه میکند! که یک امر یا نهی ساده را در چه لطایف الحیلی از محبت و عاطفه و صمیمیت باید پیچید تا حقیقتا «یک کادو انتقاد»ِ ارزشمند شود!  آنگونه که امام صادق میفرمایند «محبوبترین برادر من کسیست که عیوبم را به من هدیه دهد».

-    ضمنا در فضای خانواده، انسان همانقدرکه «موظف» به محبت ورزیدن است، دریافت کننده ی محبت و عاطفه نیز هست. و واقعا «مرد!» میخواهد که آدمیزادی که میمیرد برای سوت و کف و مورد تمجید و توجه واقع شدن، کاری کند، تذکری بدهد، چیزی بگوید، که موجب شود اندکی از این سوت و کف و توجه  و محبت ها به او کم شود! یعنی تذکر دادنِ خطاها به موجوادتی که دوستشان داری یک جور ماجراست،که عرض شد؛ و به موجوداتی که دوستت دارند یک جور ماجرای دیگر! و درواقع نوعی جهاد با نفس میطلبد و چشم روی «نکند از محبوبیت و مقبولیتم کاسته شود» بستن.

-         مزیت مهم دیگر نگاه سه مرحله ای به «اصلاح» آن است که اینطوری کسی داعیه ی اصلاح اجتماعی دارد که قبلا بارها و بارها «فرآیند تغییر و تکامل یک نفر آدم، و یک محیط آدمها» را «از نزدیک و بطور مستمر» رصد کرده و تجربه کرده است.

ما متاسفانه بدون طی مراحل خودسازی و خانواده سازی، به یکباره قدم به دانشگاه و تشکلها میگذاریم، و سودای اصلاح کژیهای جامعه به سرمان می افتد؛ اما چون قبلا در میدانِ درگیری با خود و اصلاح خود، فراز و نشیبهای تغییرِ یک انسان را از نزدیک تجربه نکرده ایم، و چون قبلا در میدان اصلاح خانواده،  فرآیند و نشیب و فرازهای تحولِ یک «مجموعه ی انسانی» را ندیده و نیازموده ایم؛ الگوی اصلاح اجتماعیمان میشود الگوی حزب و تشکل و میتینگ و تجمع و روزنامه و شب نامه و ... انتظارات نابجای تغییر یکشبه! و وقتی هم که انسانها(مثلا هم دانشگاهیها)  بطور طبیعی در برابر اصلاحات غیرطبیعی ما مقاومت بخرج میدهند، کارمان به دعوا و دشمنی میکشد!

-          چه بسیار آدمهایی که در جامعه فردی موفق، محترم، و حتی تاثیرگذار و جریانسازند، اما در خانه و درمیان خانواده، به چیزی گرفته نمی شوند و منش و مرامشان خریدار ندارد. یکی از عمده دلایل این پدیده آن است که این آدمها در جامعه و مثلا درمحیط کار، خیلی مراقب رفتارشان هستند و ضعفها و کاستیهاشان بروز نمیابد و مورد اعتماد و اطمینان همکاران و مردم واقع میشوند؛ اما برای خانواده ای که سالهای سال است که  24ساعته «آدم را رصد میکنند»، هیچ جای ژست پوشالی گرفتن نیست و اگر واقعا آدم حسابی نباشی، حنایت برای خانواده رنگی ندارد! لذا وقتی آدم خانواده اش را اولین بسترِ نقش آفرینی و احساس مسئولیت و اصلاحگری ببیند، اصلاحگریش، توأم با «بازیگری! و خالی بندی» نمی­شود!

 

خانواده: محل ساختن انسان توسعه یافته و مصلحِ واقعی

 

اما یک چنین موجوداتی که  خودسازیشان وسعت پیدا کرده و به خانواده سازی و احیانا جامعه سازی رسیده، از کدام سیستم عجیب و پیچیده و هدفمند تربیتی در آمده اند؟! پاسخ «خانواده» است! و سیستم هدفمند اما ساده ی سه مرحله ای تربیت : دوره های هفت ساله ی امیری و اسیری و وزیری.

در دوران خردسالی(هفت سال اول)، این خانواده است که با تأمین نیازهای انسان و سرشارکردن او از محبت و عاطفه، پایه ی اصلی شخصیت یعنی احساس ارزشمندبودن و «عزت نفس» را به انسان میدهد. و طی همین رویه، اعتماد انسان(کودک) به خیرخواهی و دلسوزی مربیانش (یعنی خانواده) جلب میشود؛ اعتمادی که برای مراحلِ بعدی تربیت ضروریست. در دوران کودکی، به این انسان عزتمند و خوشنود از خود و زندگی و خانواده اش، رفته رفته با باید ها و نبایدها آشنا میشود و «کنترل نفس» را تمرین میکند! قابل توجه است که اغلب خانواده ها در این مرحله، که کودک بطور طبیعی و فطری آماده ی «آموختن» است، او را رها کرده و یکسره به دست مدرسه و رسانه ها و جمعهای رفاقتی میسپارند. درحالی که در این مرحله میبایست آموزگار اصلی کودک، همان کسی باشد که کودک در هفت سال اولیه ی زندگی، به آنها تکیه کرده و محبتشان را چشیده و خیرخواهترینها و آشناترینها برای کودک، همینان هستند. دوران نوجوانی(14-21سال) نیز زمان آموزشهای عملی و «ایفای اولین نقشهای اجتماعی» توسطِ انسانی است که از عزت نفس کافی برخوردار است و «تجربه»ی 7ساله ی کنترل نفس را نیز داراست. اغلب ما در سنین نوجوانی بدنبال نقش اجتماعی خود میگردیم و خود را در نقش یک مهندس، سیاستمدار، وکیل، روانشناس، هنرمند، ستاره سینما، فوتبالیست حرفه ای و... تصورو تخیل میکنیم، اما درکنار این خیالپردازیها از دیدنِ نقشِ بالفعل و واقعیِ خود بعنوان «خواهر، برادر، فرزند، نوه،...» عاجزیم! چون از دیدن «اجتماعی بنام خانواده» عاجزیم. گون عملا هیچ سروکاری با آن نداریم و با مسائلش درگیر نمیشویم و «آموزشهایمان» را از جای دیگر گرفته ایم. و «نقشهایمان» را در جای دیگر پذیرفته ایم. لذا خانه و خانواده برای بسیاری از نوجوانان جایی از سنخ خوابگاه، البته با سرویسدهی مفصلترِ مادر! است و اگر حشر و نشری هست، منحصرا با همسالان فامیل و آنهم نه بعنوان فامیل!

 

اگر فرض کنیم این مراحل سه گانه ی تربیتی به درستی توسط والدین و فرزندان طی شده بود (با فرض اینکه محتوای این تربیت هم زندگی دینی بوده) ؛ اگر مربی و آموزگار اصلی کودکان پدر و مادر و اعضای خانواده بودند و مدرسه ی حقیقی، خانواده میبود؛ آنگاه جامعه ی ما با موجودات 14 ساله ای مواجه بود که بالاتر از هر درسی، به درسِ «خودسازی» اهمیت داده اند و بیشتر از هر علمی، به خودشان و زیر و بم روح خودشان علم دارند؛ و جامعه ی ما با آدمهای 21ساله ای مواجه بود که بیش از هر نهادِ اعتباری ای، به نهاد حقیقیِ «خانواده» تعلق دارند و «فوت و فن»ِ تعاملِ «نزدیک، خیرخواهانه، و موثر» با انسانها را بلدند. و البته که درچنین صورتی، بهترین گزینه بعنوان «اولین نقشِ خارج از خانواده»(خانواده=مدرسه ی حقیقی) ، «تقلید نقش مربیان» بود. یعنی «تشکیل خانواده ی جدید»  و همچنین «اشتغال به حرفه ی والدین». (و به این ترتیب، پاسخ بیشترین سوالات جوان، در گنجینه ی تجارب والدینش نهفته بود!)

در حاشیه، اشاره ای هم به مزایای «شغل خانوادگی»:

اینکه اشتغال در جامعه ی فعلیِ ما چیزی شبیه به بحران است که جای تردید و نیاز به اثبات ندارد! شغل برای ما بر 3 نوع است: یا دولتیست و کارمندی که مستعد کم کاری و مفت خوری و بی مسئولیتیست. و بخاطر همین خصال حسنه نیز همچون کیمیا(!) کمیاب است! یا خصوصیست، و مستلزم توان فوق العاده ای بر جمع میان «سودآوری» در عینِ «حق حلال خوری»! که کمتر کسی از موجوداتِ اینچنین تربیت شده ی امروز جامعه ی ما، بر چنین جمعی قادر است؛ می ماند مشاغل کاذب! از سنخ انواع دلالی و فروشندگی و واسطه گری و بازاریابی و تبلیغات و... که انصافا شغل نیست و بنظر بنده چندان خداپسندانه هم نیست.

اما درسالیانی نه چندان دور، با سیستم اشتغال موروثی و خانوادگی، چیزی بنام «بحران اشتغال» وجود نداشت. چنان که بسیاری از «نام خانوادگی»های ما ایرانی ها مشتق از نام یک «شغل و حرفه» است! (البته تقریبا! چون ضمن وجود استثنائاتی که راهی بجز حرفه ی پدر را پیش میگرفته اند؛ این اشکال بزرگتر هم بوده که «فقر و بیکاری» نیز بطور موروثی از پدر به پسر منتقل میشده. یعنی یک جور سیستم طبقاتی... بهرحال،) قصد ندارم توصیه کنم که بیایید به 50-60سال قبل بازگردیم و به مشاغل کوزه گری و آهنگری و خاتمکاری و شیشه گری و کشاورزی و نعل بندی و ... ! شاید بتوان در طرحی به روزتر و رفع آسیب شده تر، از مزایای سیستم اشتغال خانوادگی بهره برد؛ از جمله ی این مزایا اینکه : اینکه «اشتغال» بجای اتکا بر تخصص و تحصیلات دانشگاهی(!!!) بر آموزه های خانواده متکیست و به این ترتیب نه تنها هریک از اعضای خانواده را درپیِ شغلی، از یکدیگر متفرق نمی سازد، بلکه با ایجاد دغدغه ای مشترک، موجب تقویت نهاد خانواده میشود.  دیگر اینکه ، در فرآیند طولانی و تدریجی و نزدیکِ آموزش، «فوت کوزه گری» و قلقهای موفقیت در کار نیز سینه به سینه منتقل میشود، بازده کار نیز افزایش میابد. ضمنا معضل اشتغال هم حل شده و باری از دوش دولتها برداشته میشود!

 

حالا، یک چنین آدمهایی که در «آدم بودن» خودشان کامل شده اند، اگر مردِ علم و دانش بودند، بسم الله، دانشگاه هم تشریف ببرند! و اینجور دانشجویانی هستند که سیستم آموزش عالی کشور اگر مخروبه ای هم باشد، این آدمها جنمش را و انگیزه اش را دارند که زیر خرابه ها گنج «دانش» را «بجویند»! دانشگاه اگر بخواهد واقعا محیط نشاط «علمی» باشد، نیازمند دانشجویانی اینچنین است(که در مراحل سه گانه ی تربیتی، از عزت نفس کافی و توان کنترل نفس کافی برخوردار شده و ریشه در نهاد حقیقی(غیراعتباری) خانواده داشته و  فرایند تغییر محیط را درخانواده تمرین و تجربه کرده باشند و...) آدمهای محکم و مستقلی که اگر سراغ «علم» می آیند، از سر انگیزه و آرمانی بلند است و نه از سر ضعف و فلاکتی که «راه دیگری جز دانشگاه نداشتیم که برویم!» و نه از سر حماقت و تفاخری که «چون همه میروند...»

و دانشگاه اگر بخواهد «مبداء تحولات»اجتماعی هم باشد، ایضا!

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1391ساعت 5:41  توسط فروزنده  | 

(اینایی که نوشته م مقاله نیست! یه سری حرف یا درددل،یا ازین دست.که بعد از حضور خانم ابتکار و آقای روح الامینی در برنامه ی دیروز امروز فردا، تو ذهنم میپیچید و حالا یه کمش به کیبوردمون اومد...خلاصه بی نظمه و جمله هاش نامنظم...پوزش)

چند شب قبل برنامه ی دیروز امروز فردا در اقدامی عجیب و انقلابی و البته -بزعم بنده- پربرکت سراغ دو شخصیتی رفت که حرفها داشتند اما سکوتهااااا کردند. البته جنس این دو تا سکوت هم متفاوت بوده. یکی متواضعانه سکوت پیشه کرده (چنان که خودش هم اشاره ی گذرایی کرد:) و دیگری را صدا و سیما بطور ابلهانه ای بایکوت کرده.

مطالب را تکه تکه نقل نمیکنم که خواننده ی محترم تشریف ببرد اینجا کل متن را مطالعه کند!(نقل تکه تکه و مثله شده بزرگترین جنایت است که در حقِ یک حرف حساب میکنیم!)

در توصیفی اجمالی، حرفهای آقای روح الامینی نصایح دلسوزانه و موشکافانه ای بود که متاسفانه جریان دانشجویی (مذهبی) ما خودش را از شنیدن این نوع نکات و نصایح محروم کرده...

یکی اینکه ما(دانشجوهای خط امام، نسلی که در انقلاب نقش داشت و معجزاتی مثل تسخیر لانه، و تاسیس جهاد سازندگی و سپاه و...را رقم زد) یک پا در مطالعه و مباحثه و غور در اندیشه های اصیل(آثار استاد مطهری و قرآن(!) را اینجا مثال زدند) داشتیم و پای دیگر در واقعیتهای ملموس جامعه و ارتباط با مردم. چیزی که جریان دانشجویی امروز هیچ بهره ای از آن نبرده و خود را بی نیاز از آن میداند! یا نکته ی دیگرشان، درمورد موضوعیت پیدا کردن قدرت و سمت و منصب و...در بین دانشجوها بود! حرفی که بجز خودِ رهبر ندیدم کسِ دیگری جرأت کند بگوید!

فرمایشات خانم ابتکار هم که کمافی السابق، و درست مثل سایر هم حزبیهایشان، «کلمه الحق، یراد بهاالباطل» بود! از اول تا آخر چیزی جز نبود  آزادی انتقاد در فضای دانشجویی نفرمودند. و مصداقهاش هم ستاره ی دانشجویی(!) بود و مقوله ی گزینش ارشد و دکترا و رد شدن برخی دانشجوها «ظاهرا» به دلیل سابقه ی سیاسی. و تعطیلی انجمنهای اسلامی.

(که البته بچه های دانشگاه علم و صنعت، در پاسخ، گوشه ای از پرده ی غفلت و فراموشی را از «آزادی بسبک خاتمی» کنار زده اند:

«جناب عالی از دوران خاتمی و سعه صدر ایشان و باز کردن فضای نقد سخن می گویید. و این شاعبه را در فضای پرتنش سیاسی امروز ایجاد می کنید که دولت اصلاحات نماد آزادی و عدم برخورد با منتقدین است این در حالیست که دبیر تشکل مجمع دانشجویان حزب ا… به همراه مسئول وقت بسیج دانشجویی دانشگاه علم و صنعت در دوره اول اصلاحات صرفا به دلیل ممانعت از تخریب دفتر بسیج دانشجویی، از دانشگاه اخراج و به مدت ۵ سال محروم از کنکور شدند. »)

هرچند خانم ابتکار بصورت رندانه و ظریفانه ای در انتخاب مثالها و مصداقهاشون هدفمند عمل کردند و مثلا از هزینه هایی که بچه های بسیج و عدالتخواهی و... هم بابت فعالیت سیاسی و اعتقادیشون دادند(در دوره های سازندگی و اصلاحات و دوره ی حاضر) کاملا چشم پوشیدند.و حتا شهید شهریاری و احمدی روشن را هم تلویحا بنفع فضای باز اصلاحاتی خودشان مصادره فرمودند! و هرچند کاملا چشم پوشیدند ازینکه آن «انتقاد» و «حرف دل» دانشجوها که بخاطرش احیانا هزینه میدهند، کدام حرفهاست!!! و واقعا چقدر میتوان اسمش را انتقاد گذاشت؟ و چقدر میتوان اسمش را فحاشی و تکرار حرفهای احزاب معلوم الحال نگذاشت و چقدر میتوان چشم بست و ندید که چطور گروه های دانشجویی ِ بقول ایشان «منتقد» وظیفه شان شده بود «سوژه سازی» برای حضرات رادیو فردا و بی بی سی و روزنامه های اصلاحاتچی که دانشجوی «منتقد»! در دانشگاه تجمع صنفی برگزار کند و عکس و خبر و مصاحبه ش را بفرستد برای فلان رسانه ها که بنام «تجمع دانشجوها برای تحریم انتخابات» و...استفاده ش کنند. بهرحال ما که دانشجوی دوران «آزادی» بودیم(!) و فعالیت آزادانه ی انجمن را هم دیدیم که نه اسمش انتقاد بود و نه هیچ چارچوبی از نظام میشناخت و نه اپسیلون علاقه ای به اسلام داشت و نه حقیقتا «مستقل» بود! (البته نمیگویم «تمام طیفهای دانشجویی وابسته به اصلاحات» اینطور بودند. بالاخره فضا باز بود، تو شریفِ ما، یکی میشد دفتر مطالعات فرهنگی، و ولو جهت دار(=غیرآزادانه!)، اما کارش واقعا «اندیشه ورزی» بود. یکی هم میشد واحد سیاسی انجمن و کارش زیرآبی رفتن و پیاده نظام شدن و اغتشاش و کتککاری و... هم بود. هر دو هم وجودشان در دانشگاه ضروریست بنظر من.چنان که همین دو جور رویکرد را در سمت بچه مذهبیها هم داشتیم. )

درواقع خانم ابتکار چشم بر این حقیقت میبندند که -بله دانشجو آزاد باید باشد و مستقل از احزاب و اهل اندیشه و تحلیل و نظردادن و انتقاد کردن و نباید بیخودی انگ وابستگی بهش زد، اما-آیا احزاب و دشمن هم چشم طمع به پتانسیل عظیم جنبش دانشجویی ندارد؟ نمیگویم راه مقابله با این طمعورزی، سلب آزادی دانشجوست، اما تمام اتفاقات فضای سیاسی دانشجویی را هم «ساده لوحی»ست اگر پای خودِ دانشجوها بگذاریم. اتفاقاتی که متاسفانه هزینه ش را دانشجو میدهد و نفعش را بیگانه و احزاب شما! بله دانشجو ستاره دار میشود، تا جنابعالی و حزبتان حرفی برای گفتن داشته باشید!

اما با این حال، این حرفهای خانم ابتکار، کلمه ی حقند. وجود آزادی و «هزینه ندادن دانشجو بابت نقد و تحلیل و فعالیت سیاسیش» برای داشتن دانشگاهی فعال و پویا ضروریه. تجربه ی 7-8سال دانشجویی ما میگه حتا طیف ولایتمدار دانشجو (بطور خاص، بسیج دانشجویی) بدون وجود و فعالیت بچه های اپوزسیون(این عنوان خیلی مطابق با واقعتره، تا عنوانِ منتقد!) خراب میشوند و راکد و فاسد.

تکصدایی خوب نیست. چون «واقعی»نیست. دانشجو را گول زدن است. مسئول را گول زدن است. مردم را گول زدن است.  بالاخره عده ای از دانشجوها «مخالف»ند. عده ای از دانشجوها اسلام را نمیپسندند، جمهوری اسلامی را نمی پسندند، عده ای از دانشجوها دولت را نمی پسندند. عده ای از دانشجوها آراء و فلسفه های غربی را میپسندند(اعم از لیبرال و کمونیست و اگزیستانس و...) انصافا این عده هم کم نیستند. بدنه ی کلیِ دانشجوها، نه اینطرفی اند و نه آنطرفی! اکثریتِ قاطعِ بچه های از دبیرستان در آمده هیچ نظری و هیچ آشنایی ای با جریانهای سیاسی و فلسفی و فکری و اجتماعی جامعه و  جهان ندارند. چرا باید آنها را فریب داد و وانمود کرد که هیچکس بجز ما نیست! هیچ نظری هم بجز نظر ما کلا تو دنیا طرح نشده؟!

ابراهیم یزدی، 2 کلمه حرف عاقلانه ندارد که بزند، اما بهرحال یک شخصیت سیاسیست که یک روزی کارهای(خیانتهای!) بزرگی توی این کشور کرده، طرفدارانی دارد، بود و نبود امضایش پای بیانیه ها اهمیت دارد، نماینده ی یک حزب قدیمی و اثرگذار (جبهه ملی و نهضت آزادی) در تاریخ ماست. باید کسی باشد این آدم را دعوت کند دانشگاه. تا دانشجو ببیندش، بشناسدش. حرفش را بشنود. «خود دانشجو ارزیابی کند»صحت و سقم حرفهاش را. این که اسلام و آیات قرآن شأن انسانی برای زن قائل نیست، یک گزاره ی «کاذب» است و صحیح نیست و ادله ش هم متقن و فراوان؛ اما بهرحال پای این گزاره ی کاذب، سالها و قرنها نظریه بافته شده، ان جی او تشکیل شده، تمدنها جابجا شده. بنظر بنده ی کمترین، اصلا بد نیست که یک عده ای از دانشجوها که قائل به این گزاره ی کاذب هستند، فرصتی بیابند تا حرفشان را بزنند، آدمهاشان را دعوت کنند، ادله شان را ارائه دهند؛ دانشجوی مسلمان مذهبی هم خودش احساس مسئولیت کند در مورد اعتقاداتش که دنبال تفکر و تامل و مطالعه و سوال و...بیفتد و ایدئولوژی خودش را بهتر بشناسد و اندیشمندانه از آن دفاع کند. دانشجوی صفرِ از دبیرستان درآمده ی بیطرف، هم حرف طرفین را بشنود و قضاوت کند. 

تکصدایی کردن دانشگاه، بچه های مذهبی را به لحاظ اعتقاد و اندیشه، سست و نحیف و پوشالی بار می آورد و بیطرفها را بیخبر(!) و البته تخم کینه و عداوت را در دل غیرمذهبیها(یا سوال دارها) میپروراند.  درفضای آزاد چندصداییست که دانشجو می آموزد و تمرین میکند که «خودش» استدلال کند، و اندیشه ها را بشناسد و به سایرین بشناساند.در فضای فعالیت سیاسی آزاد است که دانشجوی جوان با تاکتیکهای دنیای سیاسی واقعی آشنا میشود و آنها را تجربه میکند، و حمله و ضدحمله و کار تابلودار و کار چراغ خاموش و روی صحنه و پشت صحنه و... را میفهمد. این تجربه های واقعی دانشجویی، کاری میکند که هزارسال کتاب خواندن هم نمیکتواند بکند.

در فضای آزاد و چندصداییست که مقوله ی «انتخاب» و اختیار معنا پیدا میکند. و آدمِ «انتخاب نکرده» به درد جمهوری اسلامی نمیخورد. (چه مخالف باشد چه موافق)

...

نمیخواستم اینهمه بنویسم ها! فقط خواستم بگم کلمه الحق یراد بها الباطل بود. همین! درِ دردلهای دوران دانشجویی باز شد. یکوقتهایی فکر میکنم خیلی حیفند امثال خانم ابتکار، آدمهایی که میتوانند خیلی عمیقتر از این ببینند و بحث کنند، میتوانند خیلی چیزها را روشن کنند برای نسل ما، اینطور خودشان را مقید و متعهد کرده ند به منافع فلان حزب، که در مثل این تربونی، از اول تا آخر یک کلمه بجز دانشجوی ستاره دار و هزینه ی انتقاد و... نگویند. مسئله ای که خودشان هم بهتر از ما میدانند که دلیلش چه بوده و آنقدرها هم به «فعالیت منتقدانه ی مستقل دانشجویی» نمیچسبد. کوه یخیست که فقط نوکِ کوچکِ بیرون از آبِ آن دانشجوی بیچاره ست! خودشان هم بهتر از ما میدانند چطور دانشجو را سپر بلای خودشان کرده اند...بماند.

بهرحال خانم ابتکار بالکل جریانات سال88 را «شتر دیدی ندیدی» کردند! انگار نه انگار که خبری بوده، آشوبی شده، کشور را تا مرز فروپاشی برده اند و آمریکا جشن گرفته از خوشرقصی و خوشخدمتیِ حضراتی که با حمایتِ همین جریان اصلاحات، بود که مطرح شدند و اسطوره شدند! و لیدرِ «انقلاب سبز»!!! شدند. حالا آمده ند میگویند چرا به اصلاحات تهمتِ «بیرون از نظام بودن» میزنید؟!


اما آقای روح الامینی، برخلاف خانم ابتکار، جریانات88 را فراموش نکرده اند! چون مثل خانم ابتکار و حزبش، مردم را تیری نکرده بودندکه در تاریکی پرت کنند، اگر به هدف خورد و جمهوری اسلامی بساطش جمع شدو قدرت دست ما افتاد، که فبهاالمراد، اگر هم نشد، به ما چه، به زندگیمان ادامه میدهیم، تا فرصتی دیگر و تیری دیگر... پسر اقای روح الامینی یکی از تیرهایی بود که حزب شما و اربابانش در تاریکی انداخت، و برایش هم مهم نبود که سرانجامش چه میشود. و اگر سر انجامش به سنگ خوردن و شکستن هم بود که تازه بساط سوروسات شما و رسانه های پشت سرتان را بهتر پهن میکند: که آی و وای بیا که شهید دادیم!

آقای روح الامینی -بالاخره بعد از 3 سال- در رسانه ی ملی به این "جنایت" اشاره کردند:

« روح الامینی با اشاره به این که من  در حوادث سال 88 آسیب دیده ام و شاید تکرار آن برای خودم و خانواده ام ملال آور باشد، گفت: از روز اولی که این جنایت در حق فرزندم رخ داد، سی ان ان و بی بی سی با من برای مصاحبه تماس گرفتند، خانم میم که خبرنگار ضدانقلاب فراری بود بیچاره کرده خودش را که یکبار با من صحبت کند، اما بگردید و ببینید که در این 4 سال یک کلام یا جمله از من در رسانه های خارجی گفته شده است؟ حساب ما با آن ها جداست. من مسیر قانونی و حقوقی را دنبال می کنم و خداروشکر دادگاه دوم این موضوع هم در حال انجام است. من نیازی به هیاهو نداشتم، ولی خط قرمز گذاشتم و به بیگانه اجازه ورود ندادم.»

کاش خانم ابتکار و هم جبهه ای هاش خوب میشنیدند این حرفها را کاش خجالت بلد بودند بکشند.

و کاش من و ما و همه آنهایی که ادعای سربازی و جانبازیمان برای انقلاب، گوش فلک را کر کرده، بیشتر میشنیدیم. و بیشتر و بیشتر...و کاش خجالت بلد بودیم، بکشیم...


پ.ن. بیربطه ولی اینم خواندنیه. برای مشاهده ی تفاوتهای ظریف بین شعار ولایتمداری و انقلابیگری، با نوع غیرشعاریترش: مناظره ی رسایی و شجاعی (درباره اصلاح قانون انتخابات و...)

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1391ساعت 15:11  توسط فروزنده  | 

سایت مشرق، خبری درباره ی شکل آینده ی مشهد گذاشته بود. که کامنتهای عجیبی ذیلش آمده بود! برام جالب است که یک عده، دین که هیچ، علاقه ای به ملیت خودشان هم ندارند. مطلب 48 پروژهی عمرانی را در مشهد برشمرده که برخی تمام شده و برخی دردست احداثند. و تا چندسال آینده مشهد را از شکل کنونی و اصیلش به در آورده و مدرن میکند. (مثل کاری که سالهاست داره با مکه و مدینه میشه! منتها اختیار اونا با عربستان سعودیِ مولودِ بریتانیاست، و اختیار مشهد با جمهوری اسلامی!!!)

فارغ از دعواهای متافیزیکی(!!!) ِ نمادهای فراماسونری و... سعی کردم واقعیتر و اجتماعیتر به این موضوع نگاه کنم:

 

1. موضوع معماری و شکل ظاهری شهر یه مسئله ست. که شیک و تروتمیز بشه(بقول بعضی اندیشه های ساده لوح و ظاهربین که اینجا هم کامنت گذاشته ند) این یه موضوعه. میشه شیک و تروتمیز بود ولی لزوما غربی نبود. میشه از تکنولوژی استفاده کرد ولی شبیه کاخ سفید نساخت.

 

2. اما بنظر من مسئله ی مهمتر از ظاهر و معماری، اثرِ «اجتماعی»ِ این پروژه هاست.

دو جور اثر:

1.2. اثر اجتماعی این پروژه ها روی زائرین:

1.1.2.یکی اثری که زائرین امروز و توریستهای فردا(!!!)ی مشهد میگیرند. که همینه یعنی توریست بجای زائر، گردش و ولخرجی و «غرق در مادیات» بجای زیارت و خدا و...

(دقت دارید: حرف سرِ این نیست که تفریح "اصلا نباشه"و همه ش زیارت باشه. بلکه حرف اینه که کدوم "اصالت" داشته باشه؟ کدوم بشه «برندِ مشهد»؟ حجم کدوم بیشتر؟ تبلیغات کدوم بیشتر؟ (و بالتبعِ حجم و تبلیغات، مشتری کدوم بیشتر؟)

وقت زائر (یا توریست!) بیشتر به کدوم قراره بگذره؟!

و ازهمه مهمتر: هدف از رفتن به مشهد قراره چی باشه؟

پس یک اثر اینه که آدمهایی که میان مشهد، «ایدئولوژی»شون و هدفشون از آمدن، تغییر میکنه.

تبصره.نیاز به توضیح نداره که امام رضا نیازی به توجه زائرین ندارند! نه این گنبد و بارگاه و اینهمه صحن و طلا چیزی به عظمت امام رضا اضافه کرده، نه خاکهای بقیع چیزی از عظمت 4امام ما کم. بلکه این ما آدمهاییم که نیازمندیم که عوامل غفلت زا رو اطراف خودمون زیاد نکنیم.

 

2.1.2. یک اثر دیگه که روی ترکیب زائرین مشهد میذاره، در «طبقه ی اجتماعیِ و اقتصادی» زائرینه!این طرحها به سمتی میره که کم کم هزینه های اقامت درمشهد بالا بره. هتلهای ارزانتر نایاب شه و هتلهای مجلل(!)جاشونو بگیره و این کم کم به سمتی سوق پیدا میکنه که زائری کم درآمدتر از آمدن به مشهد مایوستر بشن! (دیگه امام رضا حجِ فقرا نیست!) و حتی زیارتی هم اگر باقی می ماند، مال قشر متوسط به بالا باشد!

2.2. اثر دیگر، روی ساکنین مشهد است.

دقت کنیداغلب این پروژه ها(بجز مونوریل و یکی دو مجتمع مسکونی و پارکینگ، که از ضروریات زندگی دریک شهرپرجمعیت میتوانند باشند) «تجاری» و «تفریحی» اند. و این یعنی سوق دادنِ جوانان مشهدی به مشاغل تجاری و تفریحی. یعنی اغلب مردم مشهد یا مغازه دارند یا کارگر و نگهبان فلان مجتمع تفریحی اند!(و مگر موزه و هتل و پارک و سیرک و... بجز کارگر و نگهبان و احیانا اندکی تکنسین و تاسیساتچی، چی لازم دارد؟!)

و این یعنی سطح زندگی و «علم»و «تخصص»ِ مردم مشهد را پایین کشیدن!!!(عجیب است که برخی ساده اندیشان چطور وجود یک واحد تجاری یا تفریحی با معماری مدرن را موجبِ علمی تر شدنِ شهر میدانند!!!) و کم کم با شهری مواجه خواهیم بود که اغلب ساکنین آن بازاریهای خرده پا هستند. شغلی که تا همینجا هم نفسِ اقتصاد کشور را گرفته.

این درحالی است که همین مشهد امکانات «صنعتی» و «کشاورزی» خوبی دارد.

سرمایه گذار اگر واقعا دلسوز است و مغرض نیست، چرا روی کشاورزی و باغداری و صنایع غذایی و سایر صنایع مشهد سرمایه گذاری نمیکند تا اشتغال برای جوانان تحصیلکرده ی شهر ایجاد شده و جوانان شهر به تحصیل تشویق شوند و مجبورنباشند دیپلم بگیرند و بروند سراغ مغازه، یا لیسانس و فوق لیسانس بگیرند و بگذارند لب کوزه آبش را بخورند!

(فکر میکنم واضحه که به این ترتیب، نوعا آدمهایی که در هر روز و هر ساعت دارند توی خیابانهای مشهد راه میروند و پایه های اقتصاد شهر را به دست دارند، چقدر با وضع فعلی فرق داره!!!فرض کنید در مواقع خاص در یک گرد هم آیی بیایند یا نیایدند!یا در یک شرایط خاص، مغازه ها و ...ی شهر را تعطیل بکنند یا نکنند!  و پیدا کنید پرتقال فروشی را که از این «تغییرات اجتماعی» سود می بره؟!)

3. اساسا اینهمه واحد تجاری در مشهد و غیر مشهد، کشور ما را دارد به کجا میبرد؟! مجموعه هایی مثل خلیج فارس شیراز و انواع دیگری که مثل قارچ در هرشهری سر برآورده و مثل کندوی زنبور پر است از مغازه های کوچک چسبیده به هم. و داخل این مغازه ها چی داره فروخته و خریده میشه؟! کفش و کیف و انواع پوشاک و موبایل و انواع وسایل تزیینی کوچک و بزرگ و ارزان و گران!

راستی جای این سوال نیست که اساسا «مغازه» به چه درد یک جامعه و مردم میخوره؟! مغازه، یا مرکز «توزیع» (توزیع، دربرابر تولید و مصرف!) احتمالا کارکردش «دردسترس قرار دادنِ کالا»ست. آیا مردم شهری مثل مشهد یا شیراز، از دردسترس نبودن کالاهای مورد نیازشان در رنجند؟! من گمان نمیکنم اینطور باشه.

ما آدمها معمولا چیزی که لازم نداریم، ولی زیاد، خیلی زیاد، تو دست و بالمون ریخته را میخریم! اینو اغلب توی مترو و خریدهای مترویی تجربه کردیم! یه بار، دو بار، سه بار، ده بار، می آرند جلوت تبلیغ میکنن، کم کم به حضورش «عادت میکنی». باورت میشه که لازم داری! یا دست کم کنجکاو میشی که خب حالا که «همه دارند می خرند» منم بخرم ببینم چیه؟! «پاساژگردی» امروزه یه جور تفریح یا حتی یه جور کار(!) برای اغلب خانمهای ماست. ساعتها وقت از این مغازه به آن مغازه دنبال یه قلم کالا که مثلا «یه کم قرمز تر» باشه!یا برای «رصد دائمی»! آخرین مدها. که نکه چیزی بیاید و ما «عقب بمانیم»! از داشتن یا لااقل دیدنش! اساسا برای خیلی خانمها «پاساژگردی» یک جور «حضور در جامعه»ست!... اتلاف وقت، اتلاف پول! اتلاف همت و دغدغه و فکر ...

از اونطرف، سرمایه گذاری روی گسترش «مغازه داری» به عنوان یک «شغل»! خودش خالی از آسیب نیست. مغازه داری، بمعنای رایج، یعنی دلالیِِ کالاهای غیرضروری! هیچ خیری که برای جامعه نداره، هیچ، ضررهای بسیار هم که گسترش عرضه ی این کالاها در جامعه داره که هیچ، برای خود جوانِ مغازه دار چه خیری داره؟!

ما از یه طرف مردم و جوانها رو به شدت تشویق میکنیم به درس خواندن و درس خواندن و لیسانس گرفتن و فوق لیسانس گرفتن؛ از یه طرف به داستان «اشتغال زایی» که میرسیم، صاف میریم سراغ مشاغلی که سواد دبستان هم براش کافیه!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1391ساعت 16:52  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 پاسخ به نامه ی تاجزاده درمقایسه سیاست خارجی خاتمی با احمدینژاد

 

جناب مصطفی تاجزاده معاون سیاسی وزیرکشورخاتمی که درآشوبهای سال78 نقش کلیدی داشتند و ایضادر شلوغی خرم آباد هم و خیلی چیزهای دیگه، الان از زندان اوین، یک نامه ی سرگشاده نوشته ند به رهبر ما!!! تحت عنوان « من مقایسه می کنم، شما قضاوت کنید؛ کدام سیاست خارجی شاه سلطان حسینی بود؟» و آن نامه را در اختیار سایت کلمه قرار داده ند!!! این البته واقعا باعث خرسندی و افتخار است برای یک کشور که زندانش بنحوی باشد که حتی سردمداران اپوزسیون آن، بتوانند در این زندانها با فراغ خاطر بنشینند و نامه های طولانی بنویسند!!! و آن هم به شخص اول آن مملکت!!! و بتوانند چنین نامه ای را براحتی به بیرون از زندان رسانده و به دست سایت اپوزسیون هم برسانند و منتشر کنند!!! خداییش اگرکسی توانست لنگه ی یک چنین زندانی را در کل دنیا (و بخصوص مدعیان دموکراسی) پیدا کردید هرچی گفت، قبول!

نامه ی تاجزاده جای شکر دیگری نیز برای من دارد: اینکه یک بار کل سیاست خارجی دولت خاتمی را از زبان یک مقام مسئول(درحدمعاون وزیر) و صدالبته یکی از لیدرهای دولت کذا، باز گو کرده، آنهم در مقام دفاع! و این برای چون منی که تشنه ی جمع کردنِ تاریخم یعنی یک فرصت و نعمت و غنیمت بزرگ! و بنوبه ی خودم باید از تاجزاده و کلمه و دوستی که نامه را برایم فرستاد ممنون باشم.  و اینکه چنین نامه ای علاوه بر اینکه سند خوبیست برای تاریخ! فرصت بزرگی هم هست تا بحساب تعرف الاشیا باضدادها، ما نیز از سیاست خارجی مطلوب جمهوری اسلامی مان بگوییم و تبیین کنیم فرمایش بلند امام را که: «بعضی از مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و کینه توزی درمجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار میدهند و با دلسوزی های بی مورد و اعتراضهای کودکانه میگویند جمهوری اسلامی سبب  دشمنیها شده است. و از چشم غرب و شرق و ایادی شان افتاده است! که چه خوب است پاسخ داده شود که ملتهای جهان سوم و مسلمانان و خصوصا ملت ایران در چه زمانی نزد شرقی ها و غربیها اعتبار داشته که امروز بی اعتبار شده اند؟! آری اگر ملت ایران از همه ی موازین و اصول اسلامی و انقلابی خود عدول کند و خانه ی عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین را با دستهای خود ویران کند، آن وقت ممکن است جهانخواران او را بعنوان یک ملت ضعیف و فقیر و بیفرهنگ برسمیت بشناسند. ولی درهمان حدی که آنها آقا باشند و ما نوکر » - پیام قطعنامه.29.4.1367

.

چکیده ی نامه ی تاجزاده :آقای خاتمی مروج اسلامی بود که امروز مدل منتخب اشخاص و احزاب مسلمان در ترکیه، تونس، مراکش و مصر است. اسلامی که در آن نه عزت بهانه‌ای برای برباد دادن مصالح و منافع ملی می‌شود و نه مصالح و منافع ملی بهانه‌ای برای از دست دادن عزت و نه وجود دشمن بهانه‌ای برای نقض مردم‌سالاری و نادیده گرفتن بدیهی ترین حقوق ملت. با التزام به همین تفکر بود که آقای خاتمی زمانی پذیرفت شنونده نطق افتتاحیه رئیس جمهور امریکا در اجلاس سران کشورهای عضو سازمان ملل باشد که آقای کلینتون متقابلاً همان روز هنگام سخنرانی رئیس جمهور کشورمان در سالن مجمع حاضر شود. او حتی چند دقیقه بیشتر در ساختمان ماند بدان امید که با رئیس دولت اصلاحات دست بدهد. این صحنه‌ها را مقایسه کنید با صحنه‌های حقارت‌باری که در دوران پس از اصلاحات و به نام اصول‌گرایی شاهد آن بودیم. آقای احمدی نژاد، دست کم دو سال پای سخنرانی رئیس جمهور امریکا نشست بدون آن که هنگام نطق وی، حتی وزیرخارجه آن کشور در محل اجلاس حضور یابد. او پیروزی انتخاباتی آقای اوباما را تبریک گفت اما دریغ از پاسخی شفاهی به پیام مکتوب او. نامه‌های بدون پاسخ به سران کشورهای آلمان و آمریکا حتماً از خاطر مبارک نرفته...

 


1.    این که  هدف از دیپلماسی، صرفا حفظ منافع ملی باشد ، صرفا یک «پیشفرض»است که شما علاقه مند بوده اید که آنرا بپذیرید. و خودش خیلی جای بحث دارد. جمهوری اسلامی  هم مبتنی بر قانون اساسیش، هدفش از دیپلماسی،"فقط" این نیست. در اصل سوم قانون اساسی دولت موظف است به«تنظیم سیاست خارجی کشور بر اساس معیارهای اسلام، تعهد برادرانه نسبت به همه مسلمانان و حمایت بی دریغ از مستضعفان جهان‎‎‎‎‎» 

حالا اگر اقای تاجزاده میخواهند یک نامه ی انتقاد به قانون اساسی بنویسند، آن بحث دیگریست ولی فعلا تا اینجا فرمایش ایشان خلاف قانون است.
ضمن اینکه ما این سیاست به زعم خود«عاقلانه» را پیشترها آزموده ایم! خیلی قبل از دولت خاتمیو تاجزاده؛ دولت موقت هم سیاست خارجی خودش را عاقلانه میخواند و برسر همین غیرعاقل دانستن ملت و امام بود که استعفا داد. آقای بنیصدر هم سیاست خارجی خودش را عاقلانه میدانست و گروگانگیریِ دانشجویان را غیرعاقلانه.
اما اینکه نتیجه ی اعتماد به این "عقلا" چه بوده، ارجاعتان میدهم به تاریخ سه سال اول انقلاب!  که چطور نمایندگان اسرائیل و آمریکا تشریف می آوردند در خاک کردستان ما و گروهکهای سفاک و خونریز کوموله و دموکرات هماهنگی میکردند تا ادعای تجزیه طلبی کنند و سرتدعایشان مردم را از دم تیغ بگذرانند و خانه ها و مغازه ها را غارت کنند و راهها را ناامن و شهرها را شبیه به پادگان، و سیاست عاقلانه ی آقای بازرگان، خم به ابرو نیاورد!!! و سیاست عاقلانه ی بنیصدر هم چطور سوسنگرد و دزفول و خرمشهر و سرپل ذهاب وقصرشیرین و...کشور را دو دستی و بی هیچ مقاومتی تقدیم دشمن کرد.به این دلیل که حضرات عاقل بودند. حضرات هنوز فهمشان نشده بود که «آمریکا دشمن است».تا سال59 هنوز جناب بنیصدر با سیاست عاقلانه ش با فرماندهان آمریکایی درمورد جنگ مشورت میفرمودند!
البته امثال بازرگان و بنی صدر و خاتمی و تاجزاده، تقصیری هم ندارند. اینطور آموزش دیده اند. اینطور خوانده اند و یادگرفته اند که  یکی باید در دنیا ابرقدرت باشد، تو هر مشکلی داشتی برو سراغ هم او، و مشکلت را با او مطرح کن و دست گدایی به سویش دراز، و خیلی هم مراقب باش که نرنجانیش! و گرنه «از غیرتت بسوزد، دلبر که درکف او موم است سنگ خارا»(دلبر=همان ابرقدرت کذا) اما ادبیات اسلامیِ ما وجود ابرقدرت را در دنیا نمیپذیرد. پارادایم ما، دین ما، درپی برقراری عدالت در جهان است. دقت کنید: "عدالت" و نه "دموکراسی"! که دموکراسی منهای عدالت، یعنی وضع موجود و هرکی بیشتر زور داره بیشتر حق رای داره!
2.   در ادبیات "اصالت منافع ملی"خود تاجزاده، آیا غرب و بویژه آمریکا، به چیزی جز براندازی و حذفِ کامل ما راضی میشود ؟! «عقل» حکم میکند با طرفی که جزبه حذف تو راضی نیست چگونه رفتار کنی؟! منافع ملیِ آمریکا، حذف کامل جمهوری اسلامیست.این را که مقامات کاخ سفید(اعم از دموکرات وجمهوریخواه) درهرسخنرانی یک بار به صراحت اعلام میکنند! و ای کاش که آقای تاجزاده در اثبات ادعای خود که «غربی ها -بواسطه ی سیاست مدبرانه و عاقلانه ی خاتمی- با آمریکا در محورشرارت خواندن ایران، همراه نشدند» لااقل یک مثال می آورد تا بدانیم که کجا همراه نشدند؟؟؟(اگر بخواهم شبیه خود ایشان کودکانه استدلال کنم و مثال بزنمباید اشاره کنم به آن عدم استقبال رئیسجمهور فرانسه،اگر درست یادم مانده باشدفژاک شیراک بود هنوز . اما اینجور استدلالهای کودکانه و جزءنگرانه را نمیپسندم. اینها دنیای اعتباریات و نمادهاست. ایضا نشستن یا ننشستن کسی پای سخنرانی کسی!)

2.5.   این که بوش ایران را «محور شرارت» خواند، صرفا یک عنوان و برچسب برای هو زدن وبازی نبود. آثار "عملی"ای داشت. و نشانگر یک سیاست بود. و اگر رهبر ما امام خامنه ای، همواره آن را بعنوان شکست سیاست گفتگو با دشمنِ خاتمی مثال میزنند، ناظر به وجوه عملیِ آن است و نه صرفا گفتن یک کلمه حرف. و دیده ایم که در این وجه عملی، اتفاقا اروپا کاملا با آمریکا همراه شد!
توضیح میدهم
:
بوش این اصطلاح را در ایام بعد از یازده سپتامبر مطرح کرد. درست بعد از اینکه یک نمایشی از "شرارت" جلوی چشم جهان گذاشت و همه ی اذهان عمومی را به انتقام و ریشه کن کردن این شرارتها تشویق و ترغیب کرد. درست همان روزها که انواع فیلمهای ضدایرانی وضداسلامی و "مسلمان=تروریست شرور" را هالیوود میساخت و منتشر میکرد.
حال آنکه امروز بدیهیست(هرچند همان روز هم قابل حدس بود) که نمایش یازده سپتامبر و برجهای دوقلو نمایشی بیش نبود برای اهداف بزرگتری! یعنی برای توجیه جنگ و لشکرکشی. امروز بدیهیست و همان روز هم بدیهیتر بود که طالبان و القاعده را آمریکا ساخت (بقول بینظیر بوتو: القاعده طرح انگلستان بود، با اجرای آمریکا و حمایت و زمینه سازی من!) پس چنان که به فرمانی ایجاد شد، به فرمانی هم میتوانست از بین برود و حذف طالبان برای آمریکا کاری نبود و نیست که نیازمند لشکرکشی باشد(طالبان والقاعده هنوز مورد نیاز آمریکا هستند، حداقل برای به جان سوریه افتادن!)
امروز بدیهیست که عراق سلاح کشتار جمعی نداشت! و همانروزهم بدیهی بود که سلاح کشتارجمعی بهانه ای بیش نیست.و همانروز هم بدیهی بود که ایضا حذف صدام هم با آن ارتشی که حتی یک روز هم جلوی آمریکا مقاومت نکرد، نیاز به آنطور لشکرکشی نداشت.
غرض بنده از این مقدمات:
ایران محرو شرارت است در آن فضا و با این اقدامات واضح(زدن نمایشی برجهای دوقلو. و بعد حضورنظامیان آمریکا در عراق و افغانستان) یک معنا بیشتر نداشت و آن اینکه این محور شرارت را باید با حمله ی نظامی ازبین برد و اگر نتوانستیم، لااقل باید از نزدیک کنترلش کرد.  اینکه «آمریکا در زمان خاتمی ما را محور شرارت خواند» = «آمریکا در زمان خاتمی ، نظامیانش را تا دوطرف مرز طولانی شرقی و غربی ما آورد و مستقر کرد!» حالا این شکست کوچکی است برای سیاست "تنش زدایی" خاتمی؟؟؟؟
چیزی که آمریکا را پشت مرز افغانستان و پاکستان(که همیشه از بزرگترین پایگاههای آمریکابوده) نگه داشت، سیاست تنشزدای مرعوبانه ی خاتمی نبود؛ مانور نیرودریایی ما بود در سیستان و دریای عمان. درست همزمان با حضورآمریکا در افغانستان و درست بیخ گوش حضرات.
طرفه آنکه خود آقای تاجزاده هم به این جریان اشاره کرده اند و فرموده اند«درشرایطی که آمریکا دوطرف ما را گرفته بود، هنر و تدبیر و سیاست عاقلانه ی خاتمی باعث شد که به ا حمله نکند» مرحبا بناصرنا!!! فقط آقای تاجزاده چشم پوشیده اند از اینکه
اولا چه چیزی آمریکا را (بقول خودتان به قصد زدنِ ما) تا بیخ هردو گوشمان کشید؟؟؟
و ثانیا کدام "عقل"ی حکم میکند با کسی که "نیروی نظامی" اش را از آنطرف دنیا تا دم مرزهای تو آورده، بعنوان «دشمن» برخورد نکنی؟ و هنوز قند توی دلت آب بشود که  بله یک روزی بیل کیلینتون خواسته با من دست بدهد!!!
ثالثا اگر علتِ حمله نکردن آمریکا به ما، «سیاستهای مدبرانه و عاقلانه ی جناب خاتمی بود» پس چرا در تمام طول این هفت سال بعد ازخاتمی حمله نکرد؟؟؟؟ حداقل سه سال اول که هنوز بوش برسرکار بودو همان سیاستها!!! و تازه ، درشرایطی که حالا چندپایگاه نظامی جدید هم در افغانستان و عراق داشت، هزینه ی حمله به ایران احتمالا برایش کمتر از قبل بوده!
براستی آقای تاجزاده مخاطب خود را چه میپندارد که اینطور وارونه استدلال کرده و جای علت و معلول را عوض میکند!؟

و قابل توجه جناب تاجزاده که اتفاقا در حمله ی نظامی بوش به عراق و افغانستان= تهدید نظامی کاملا جدی و  عملیِ ایران، «اروپاییان صددرصد با آمریکا همراه شدند»!!!این هم حاصل تنشزدایی خاتمی بود دیگر


3.   از اسلام ترکیه و تونس ومراکش گفته اند. تونس ومراکش که هنوز رقمی نیستند که قابل استناد و مثال زدن باشند اما اسلام ترکیه. -بماند که بسیار جالب است که هنوز هم مثل سالهای مسئولیت داشتن آقای تاجزاده، درست و دقیق آنچیزی از قلم مبارکشان بیرون می آید که آمریکا برای اثبات ان برنامه ریزیکرده!!! بماند- اسلام ترکیه از نظر ما اسلام نیست. «نفاق» است. اسلام  ترکیه ای همان است که در حرف و فقط حرف، دم از کودکان غزه بزنند. و در عمل عضو ناتو باقی بمانند! و در عمل همکاری نظامیشان با اسرائیل برقرار باشد و متحد نظامی اسرائیل باقی بمانند!!! و بنمایندگی از اسرائیل، یکی از حامیان اصلی فلسطین، یعنی سوریه، را با حداکثر توان بزنند!!!  اسلام ترکیه اسلام نفاق است و ما بنا نداریم و نداشته ایم که منافق باشیم
و تایید "سران سرسپرده و دیکتاتور عرب" بر اسلام ترکیه ای نیز بیشتر دال بر ناکارآمدی این مدل استف تا کارآمدی  و ارزش آن!

4.   قدرت داشتن یا نداشتن یک کشور را براستی چه چیزی معلوم میکند؟آیا «باج دادن» نشان از اقتدار است؟ یا «با وجود فشارها، حاضر به باجدادن نشدن»؟؟؟ آقای خاتمی مقتدر بود که آمریکا تا بیخ گوشش لشکر کشید و ایشان حتی  جرأت نکردند یک "چرا؟" بگویند؟؟؟ در عراق تمام مقدساتِ ملتِ آقای خاتمی مورد اهانت قرار گرفت(نمی دانم برای شخص خاتمی چه چیزی مقدس بود؟اما برای ملت، قرآن و مسجد و حرم ائمه مقدس بود) و ایشان بعنوان رئیس جمهورِ این ملت یک اعتراض خشک خالی هم نکرد!!! این اقتدار است یا ضعف؟؟؟ خدا به ما رحم کرده که فرماندهی قوای نظامی بعهده ی ریاست جمهوری نیست، وگرنه با مشهد و قم و شیراز ما هم همان میشد که با کربلا و نجف شد!و با خوزستان ما همان که با بصره!
نفوذ و اقتدار و وجاهت بین المللی را آقای تاجزاده میتوانند در حضور مشتاقانه ی آدمها از کشورهای مختلف جهان، در این چنداجلاس بیداری اسلامی ببینند. در شهروندانی از 73کشور که میگویند آیت الله خامنه ای رهبر ماست! اقتدار و وجاهت را میتوانند در اجلاس غیرمتعهدها ببینند.در نطقها، در حضور بانکی مون، در اینکه هیچ کشوری غایب نبود!و نگفت چون ایران است نمی آیم! چه اهمیتی دارد که رئیس جمهور آمریکا پای سخنرانی رئیسجمهور ما ننشیند وقتی «آدمها»ی مستقل و آزاداندیش از همه جای دنیا خودشان برای شنیدن حرف ما به ایران می آیند؟

5.   اما بپردازم به اشتباهات فاجعه آفرینی که جناب تاجزاده برای دولت کنونی برشمرده اند و ببینم که آیا واقعا اینها عیب و «اشتباه فاجعه آمیز» است؟؟؟ آیا سوال از یک دروغ بزرگ تاریخی یک اشتباه مهلک است؟! آیا عاقلانه آن است که دربرابر کسی که سرتاپاش اشکال و تناقض و دروغ است ، مانند دولت شما بایستیم و گردن کج کنیم تا سرتا پایمان را زیر سوال ببرد؟؟؟ آیا رئیسجمهور آمریکا حق دارد هرروز درمورد نقض حقوق بشر در ایران حرف بزند اما رئیس جمهور ما حق ندارد درمورد حقض غیرقانونی و غیرمنطقی و قلدرمآبانه ی حقوق مردم فلسطین توسط غاصبان صهیونیستی حتی یک سوال مطرح کند؟! آیا دولت آمریکا حق دارد به هرآنکس که علیه نظام ایران قلم زد، کمک مالی بکند و با وقاحت تمام اعلام کند که حمایتش میکند، اما رئیس جمهور ما حق ندارد از تحقیق درمورد یک واقعه ی تاریخی مشکوک مثل هولوکاست حمایت کند؟!!! این است عاقل بودن شما آقای تاجزاده؟!
اشتباه فاجعه آمیز دیگر دولت از نگاه آقای تاجزاده آن است که چرا به تعلیق انرژی هسته ای ادامه ندادی؟؟؟؟  باید از ایشان پرسید تعلیق به «کدام دلیل عقل پسند»؟؟؟ آیا آژانس اتمی یک سند تنها یک سند دال بر غیرقانونی بودن فعالیت هسته ای ما ارائه کرد؟؟؟ اگر کرده بگویید تا تعلیق کنیم.
بله آقای تاجزاده شما در همین نامه هم آنطور وحشتزده از «روزهایی که شورای امنیت پرونده ی هسته ای ما را بررسی میکرد» سخن میگویید، سیاست خارجی شما عاقلانه نبود، مرعوبانه بود. ترسویانه بود. این عین استدلال آقای تاجزاده است
:
چون کسانی که زورشان زیاد است(یعنی شورای امنیت) دلش نمیخواهد ما فعالیت هسته ای داشته باشیم؛ پس ما باید فعالیت هسته ای نداشته باشیم!!!!!اصلا هم مهم نیست که آژانس هیچ مدرکی علیه فعالیت ما پیدا نکرده است!مهم آن است که شورای امنیت دلش نمیخواهد!
آقای تاجزاده! این «عقل» است یا «ترس»؟؟؟
کار اگر به عقلانیت شما بود، ما هنوز در همان فلاکت ِ «ایرانی نمی تواند حتی یک لولهنگ بسازد» مانده بودیم جناب تاجزاده! چون هربار میخواستیم اقدام به ساختن همان لولهنگ کنیم پرونده مان را میبردند شورای امنیت و شما از ترس پا پس میکشیدید!!!!
اتفاقا عبارت عامیانه ی لاریجانی که «ما را از لولوی شورای امنیت نترسانید» خیلی ژرفنگرانه تر  و عاقلانه تر و حافظ منافع درازمدت ملی تر است تا عقب نشینی و باج دهیِ وحشتزده ی جنابعالی!

اشتباه فاجعه آمیز دیگری که ایشانبای دولت ذکر کرده اند «دستگیری ماجراجویانه ی جاسوسان انگلیسی»است!!! یعنی اینکه عقلانیت ایشان ایجاب میکند که اجازه دهی یاروی نظامی انگلیسی هربار دلش خواست به آبهای ما وارد شود و اصلا به روی خودت هم نیاوری که مبادا... این حفاظت از منافع ملی است جناب تاجزاده؟ شما بودی رها میکردی کارشان را بکنند و بروند؟! انگلستان با خودش «ماهیگیر» که نیاورده عراق!!!  نظامی آورده! قایق انگلیسی ای که از سمت عراق می آید بنظر شما جاسوس نیست!؟نباید با آن برخوردی کرد؟
6.   آقای تاجزاده ازجمله نشانه های شکست سیاستهای ما را این ذکر میکنند که رهبر اصطلاح «اقتصاد مقاومتی» را در زمانی غیر از روز اول سال بکار بردند!!! این که دیگر احتمالا ناشی از خستگیِ نگارنده در انتهای نامه بوده و به جوک بیشتر شباهت دارد تا تحلیل کسی که مدعی عقلانیت است! گویی رهبر تنها سالی یکبار آنهم در پیام نوروزی اجازه دارند حرف جدید بزنند!!! و تازه اقتصاد مقاومتی برخلاف تصور ایشان به معنای "کوپنی شدن" نیست. و ضمنا الا هم سیاست جدیدی نیست رهبر از سال 88 که گفتند اصلاح الگوی مصرف، بلکه از سال 87 که فرمودند «دهه ی عدالت و پیشفت» روندی مدنظرشان بود که اصلاح الگوی مصرف و جهاد اقتصادی و اقتصاد مقاومتی و حمایت از تولید ملی  خیلی سیاستهای دیگر و اصطلاحات دیگر در آن روند معنا مییابند!


7.   یک مسئله ی مهم
:
چرا رهبر با سیاست زمان خاتمی مخالفت علنی نکرد؟
دقت کنیم: رهبری دینی، درنگاه شیعه، اولین و آخرین و بزرگترین هدفش «رشد مردم»است.چرا امام علی 25سال سکوت کرد؟ چرا امام حسن حکومت ام الفسادی مثل معاویه را پذیرفت؟ چرا 8امام بعد از امام حسین هیچکدام مخالفت علنی با حکام وقت نکردند؟ چرا علمای شیعه قرنهای متمادی از فساد شاهان و خلفا خون دل خوردند و اعتراض جدی ای نکردند؟ چرا امام خمینی بازرگان و بنی صدر و خیلیهای دیگر را پذیرفت؟! یک دلیل  البته حفظ وحدت است.
بله آقای تاجزاده!!! برای شما احتمالا جالب است که بدانید «وجود دشمن خارجی» نه فقط آزادی را از برخی معترضین تندروی داخلی سلب میکند، بلکه خیلی جاها رهبری دینی را نیز محدود میکند! البته نه بمعنای ترس! رهبری دینی، برخلاف شما، از انتقاد به دشمن نمیترسد. اما بخاطر وجود دشمن، خیلی وقتها از انتقاد علنی به مسئولین داخلی کشور اجتناب میکند!!! چون مشاهده ی «دودستگی» در یک کشور همانچیزی ست که دشمنان آن کشور میخواهند. ائمه ی ما بهمین دلیل دست به قیام و جنگ نزدند. و امام و رهبر هم بهمین دلیل از خیلی ها حمایت کرده و میکنند.

این یک دلیل. اما دلیل مهمتری هم هست
:
رشد مردم!
رهبری دینی باید به مردم، و منتخب مردم فرصت سعی و خطا بدهد. بهرحال این خاتمی ای است که دو دوره مردم رای  قاطع به او داده اند. باید به مردم فرصت داد تا حاصل کار او را ببینند. چنان که امام به مردم فرصت داد تا حاصل کار بنیصدر را ببینند. ولو بقیمت شهادت بهترین یاران انقلاب.
بهمین دلیل امام علی به مردم فرصت داد، و به نسلهای آینده فرصت داد تا حاصل «رای ملت در سقبفه» را ببینند!!! ولو به قیمت شهادت حضرت فاطمه. چون  این مردمند که باید تجربه کنند.و آگاهانه انتخاب کنند.
(
ضمنا این هم یک دلیل دیگر بر اصالت داشتنِ رای مردم  از نظر جمهوری اسلامی)


8.    درنهایت: پاسخ به سوال اصلی جناب تاجزاده که گفته اند «چطور این تناقض را توجیه میکنید که با تمام این مقدمات، سیاست خاتمی را شکست خورده و سیاست احمدینژاد را موفق میدانید؟»
در پاسخ باید عرض کرد که آقای تاجزاده! هیچ تناقضی درکار نیست!
مگر نه اینکه میزان موفقیت هرکسی را باید بسته به شعارهای خودش سنجید؟! شعار آقای خاتمی در سیاست خارجی، «تنش زدایی» بود. درحالی که موفق به این کار نشد. پس این سیاست شکست خورده است.
اما آیا شعار سیاست خارجی احمدینژاد آن بود که «من کاری می کنم که تحریم نشویم»؟؟؟ که وجود تحریمها دلیل بر شکست سیاست او باشد؟! شعار احمدینژاد در سیاست خارجی عدالت محوری بودف عدالت جهانی. و از آغاز مشخص بود که ابرقدرتها در برابر عدالتخواهی مقاومت خواهند کردن و به ملت عدالتخواه فشار خواهند آورد. و بهرحال تحریم اقتصادی ولو سنگین کجا، لشکرکشی نظامی ِ زمان خاتمی کجا؟؟؟

9.    آقای تاجزاده! علیرغم تصور شما، ما چشممان را بر روی غرب نبسته ایم که بجای آن چشم به شرق بدوزیم. بلکه ما «چشم خوف و رجا»یمان فقط به خداست و به آنچه که خودمان داریم. نه به شرق و نه به غرب. ما غرب را میبینیم. خیلی هم به دقت. اما تفاوت ما و شما آنجاست که ما غرب را بعنوان یک دشمنِ کمین گرفته مینگریم و رصد میکنیم و شما بعنوان یک دوست! دوست که البته نه، بعنوان موجودی که از قهرش باید ترسید و به لطفش باید امید داشت!

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
برچسب‌ها: تاجزاده, سیاست خارجی, شاه سلطان حسین, مقایسه, احمدینژاد, خاتمی, پارادایم دینی
+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1391ساعت 6:29  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حدود یک هفته قبل بود که مامان داشتند در ذهنشان دنبال آیات و احادیث متناسب با «پدافند غیرعامل» میگشتند و زیر لب غر میزدند که بچه های بیچاره، هی ما مناسبت میتراشیم و هی اینا باید بنشینند سخنرانی گوش کنند، تا مدرسه گزارش فعالیت پرملات رد کند برای اداره. همه ش هم سخنرانی های تکراری امثال من، خسته می شوند خب، چیز بدردخوری هم دست آخر گیرشان نمی آید و...ما و اخوی هم شروع کردیم به ایده دادن که درمورد فلان و بهمان هم میتوانی مثال بزنی و... نتیجه ای که مامان گرفتند که«خودت هم میومدی بد نبودها...» «واقعا؟! میشه؟!» «شاید ولی حراست اداره باید تاییدت کنه و...» ای بابا بیخیال نخواستیم اصلا...

ولی مامان پیگیری کردند و مجوز یک بار آمدن به مدرسه شان(که از قضا از آن مدارس ازآسمان نازل شده و حساس و نخبگانی و اینحرفهاست و خلاصه حساسیت اداره روی آن بیشتر است) را برای ما گرفت و قضیه شوخی شوخی جدی شد و حالا ما به فکر افتادیم که نفرین بر دهانی ک بی موقع باز شود!!! آخه این چه ادعای گزافی بود!!!من؟؟؟بچه ی راهنمایی؟؟؟پدافند غیرعامل؟؟؟ من که با پسرخاله و دخترعمه و نوجوانهای فامیل هم استرس میگیرم وقتی بخوام حرف بزنم؛ حتی حرف عادی چه رسد به...

 البته مامان فرمودند که بچه های تیز و روشنی دارند و در اینمورد هم پارسال اتفاقا یک جزوه و امتحان(غیراجباری البت) داشته اند و ...جزوه را دیدم، شبیه خطبه های نمازجمعه بود: مجموعه ای از جملاتی ثقیل که از ترکیب کلمات "جنگ نرم" و "فتنه" و "تهاجم فرهنگی" و "ناتوی فرهنگی" و "ارزشها و مبانی اعتقادات" و ... درست شده اند. به قول منطقیون«تعریف یک مفهوم با مفاهیم پیچیده تر» ناملموس، بی ربط به زندگی روزمره ی بچه ها و معلمها. راستش دلم سوخت، راستترش لجم هم گرفت! خب حداقل هیچی به بچه نگویید که فردا اگر جای دیگری حرف حسابتری به گوشش خورد مطلب قبلا توی ذهنش ذبح نشده باشد... راستترترش هم اینکه با همین فکرها و حرص خوردنها ذهنم بقاعده ی موتوری که چندماه بیمصرف مونده، شروع کرد به "غام غام"کردن و راه افتادن که حالا که الزام هست بچه در اینمورد بشنود، چه حرفهای ملموستر و کاربردیتری میتوان با نوجوان زد. در یک جلسه ی نیم ساعته حتی یک جمله را اگر بتوانی برای مخاطب نوجوان جابیندازی، طوری که "خودش" آن را نتیجه بگیرد و بپذیرد و یا دست کم آندر برایش مهم بشود که اگر باور هم نکرد، در موردش سوال داشته باشد، کافیست. یک جمله ی کلیدی. یک قضیه ی اساسی. بالاپایین کردم و در فکرهای نوجوانی خودم گشتم و دیدم اساسیترین قضیه توی زندگی نوجوانی خودم، آن چیزی که از خیلی مهلکه های رایج زمان ما نجاتم داد، این بود که باور کرده بودم بعضیها که برای ما فیلمها و کارتونهای دوست داشتنی میسازند و مدهای خوشکل طراحی میکنند، «دشمنند». فرق من با  اغلب همکلاسیهام آنروزها شاید در باور کردن همین یک کلمه بود: «دشمن»! همین یک کلمه باعث میشد ساده با ورودیهای ذهنم برخورد نکنم. فیلم و کارتون ببینم. شاید مثل بقیه لباس بپوشم و موسیقی گوش کنم و سعی کنم خوشتیپترین باشم و... اما آژیرقرمزِ تشخیصِ حمله ی دشمن، گوشه ی ذهنم همیشه آماده باشه. نگاهم به اصطلاح «انتقادی» باشه....تا شب طول کشید که مثالهای مناسب پیداکنم و نقشه ی ارتباطات منطقی حرفها را تنظیم کنم و...

فرداصبح بعد از نماز اما دوباره یک عالمه تردید به ذهنم هجوم آورد: آخه چرا تو؟ فکر کردی چه حرف حسابی داری؟! وقت بچه های مردم رو بیخودی میگیری. اصلا بفرض که حرفهات خوب، اگر نفهمیدن چی؟اگر برای سنشون زیاد بود؟ اگر اصلا سرصبحی خسته بودند و خواب آلود، اگر استرس امتحانهاشونو داشتند؟ و اگر و اگر و اگر... همیشه از سخنرانی کردن میترسیدم؛ شاید به این دلیل که سخنرانهای بد زیاد دیده م!سخنرانیهایی که نه خبر جدیدی به تو میدهد و نه نکته ی تازه ای درهمان اخباری که میدانی به تو نشان می دهد. سخنرانیهای کپی شده از روی هم! سخنرانی که آدم حرصش میگیرد از وقتی که برای گوش دادن به او گذاشته. چه رسد به اینکه گوش دادن به اینجور سخنرانیها "اجبار" هم باشد. برای همین بود که هربار غلطی کرده و ازدستم دررفته بود و پیشنهاد سخنرانی ای را پذیرفته بودم، تا موعد سخنرانی استرس و عذاب وجدان امانم را بریده بود و دربسیاری موارد زده بودم زیرش و کنسل کرده بودم!

در همین فکرها بودم که مامان گفتند اگر آماده نیستی باشد برای یکشنبه؟! و من از خدا خواسته قبول کردم و خزیدم زیر پتو و ادامه ی خواب! که تا یکشنبه هم خدا بزرگ است یک جوری میشود بالاخره! و بعد دوباره پشیمانی و وجداندرد که تنبل! ترسو! چرا بهانه می آوری؟ فوقش این است که خوششان نیاید تو مامور به تکلیفی نه نتیجه و ...خلاصه مصمم شدیم برای یکشنبه که هرطور شده خواب دلچسب صبحگاهی را رهاکنیم و از بچه ها هم نترسیم و توکل به خدا...

بچه ها توی نمازخانه نشسته بودند و به عده ای داشتند جایزه می دادند.و بنده هم که قرار بود نیم ساعت مزحمشان شوم، قرار نبود بنشینم! یعنی صندلی نبود و این البته برای مثل بنده ای که اگر راه نروم حرفهام یادم میروند! خیلی هم خوب بود. هوا هم نه گرم بود و نه سرد و خلاصه خاطرجمع شدم که اوضاع رفاهیِ مستمعینم از خودم بهتر است! خانم معاون پرورشی، به اسم و فامیل و تحصیلات معرفیم کردند و گفتند باقیش بعدا!(یعنی اینکه بچه ی فلانی هستم!) روی تابلوی نمازخانه کلمات "پدافند غیرعامل" و "توسعه ی پایدار" را چسبانده بودند؛ با دو تا دیگه که یادم نیست.

کار را با سوال شروع کردم: بچه ها کی میدونه پدافند غیرعامل یعنی چی؟ -دو تا دست بالا رفت:

خانم اجازه یعنی جنگ درمورد ارزشها و اعتقادات

خانم اجازه یعنی جنگ نرمی که اهداف و سنگرهاش ذهن و دل و اندیشه ی مردم است.

[یعنی همان مطالب جزوه ی کذا!] آفرین بچه ها. در یک تعریف ساده تر:

کلمه ی پدافند، یعنی «دفاع»؛ در برابر آفند که یعنی «حمله». اینا دو تا اصطلاح نظامی و جنگیند. مثلا وقتی یک هواپیما به شما حمله میکند تا شما را بمباران کند؛ شما دربرابر این آفند، 2 تا کار میتوانید بکنید، 2جور میتوانید پدافند کنید: یا میتوانید اسلحه ی ضدهوایی را به طرف او شلیک کنید که در این صورت هم شما از بمبهای او نجات یافته و حفظ شده اید و هم خلبان و هواپیمای دشمن آسیب دیده اند و ترکیده اند. یعنی شما برای "دفاع" از خودتان، یک "عمل" روی دشمن انجام داده اید. به این میگویند «دفاع عامل» یا پدافند عامل، پدافند عمل کننده. یک وقت هم میتوانید علاوه بر شلیک ضدهوایی، خودتان به پناهگاهی که «قبلا ساخته اید» بروید و از آسیب دشمن در امان بمانید. پناهگاه، یک دفاع غیرعامل است. که آسیبی به دشمن نمی رساند اما شما را حفظ میکند. بهرحال درهرجنگی ما همزمان به پدافندهای عامل و غیرعامل احتیاج داریم،هردو باید با هم وجود داشته باشند. ممکن است هواپیمای دشمن از چنگ ضدهوایی شما دربرود، و موشکهای شما به او نخورد، و او بمبهایش را بریزد، شما باید ساختمانهایت را و فضای جبهه ات را به گونه ای «از قبل» ساخته باشی که کمترین آسیب را دربرابر بمباران ببینی. نکته ی قابل توجه: پدافند غیرعامل باید قبل از حمله ی دشمن وجود داشته باشد! یعنی باید حمله ی دشمن را "پیش بینی" کرده باشیم و برای دفاع غیرعامل آماده شده باشیم.

حتی توی طبیعت و حیوان ها هم میتوان انواع عامل و غیرعاملِ پدافند را پیدا کرد! مثلا مار برای دفاع از خودش، به دشمنِ مهاجم نیش میزند! یعنی پدافند عامل دارد1 و لاکپشت، برای دفاع از خودش لاک محکم دارد، یعنی پدافند غیرعامل دارد.

اما حمله ها همیشه نظامی و همراه با توپ و تانک و تفنگ نیستند. مثلا «دزدی» یک حمله است! یک حمله ی اقتصادی. تحریم کردن هم همینطور، یعنی مثلا من چیزی را که تو داری از تو نمیخرم(تا تو پولی به دست نیاوری) و چیزهایی که که تو لازم داری و من دارم را به تو نمیفرشوم. این هم یک جور حمله ی دشمن است که باید در برابر آن دفاع کرد. دفاع های عامل و دفاع های غیرعامل. مثلا ما وقتی بنزین را سهمیه بندی کردیم، و با این کار مصرف بنزینمان را به اندازه ای پایین آوردیم که خودمان می توانستیم تولیدش کنیم، یک دفاع غیرعامل کردیم، دربرابر حمله ی "تحریم بنزین"! چون این حمله را از قبل پیش بینی کرده بودیم. حمله ها گاهی سیاسی اند، مثل حیله گری ها و ترفندهایی که مثلا کسی برای کسب یک مقامی انجام میدهد.(شبیه چیزی که توی سریال دونگ یی زیاد دیدید!) گاهی اجتماعی اند مثلا در برخی مناطق کشور ما، که بعضی خانواده ها عقاید انحرافی مثل وهابیت و بهاییت دارند، دشمن به آنها پول می دهد تا زیاد بچه به دنیا بیاورند و ترکیب جمعیت به نفع آنها تغییر کند. یعنی تعدادشان زیاد شود. این هم یک جر حمله ی دشمن است.

اما یک سوال مهم تر: آفند، پدافند، حمله، دفاع، دشمن، و... اینها همه اصطلاحات جنگی هستند. چرا ما هنوز و درشرایطی که جنگ نیست و داریم خیلی عادی زندگیمان را میکنیم، هنوز از این کلمات استفاده می کنیم؟! (اصل بحثم امروز درمورد این سواله)

یکی از بچه ها: چون همیشه داریم تهدید میشویم (شاید هم گفت: چون میخواهیم دشمن را تهدید کنیم-دقیق متوجه نشدم)

بله. اجازه بدهید یک مثال بزنم: شما توی کلاس دارید درستان را میخوانید، یادمیگیرید، امتحان میدهید، مشق مینویسید و بازی میکنید و با هیچکس هم دعوایی ندارید. اما بین تمام همکلاسیهای خوب شما، یک نفر هست که «تصور میکند هرچه که هست، مال خودش است» مثلا فکر میکند کیف شما مال خودش است، شما برداشته اید! کتاب دوستتان مال اوست، کفش آن دیگری هم مال اوست و... خب این آدم شاید اول هم به شماچیزی نگوید و خودش در فرصت مناسب، یواشکی وسایل شما را بردارد! شاید هم با شما دعوا کند و مثلا شما را بزند تا به زور وسایلتان را از شما بگیرد. یک موقع هم از روشهای دیگر عمل میکند: مثلا سعی میکند با «گفتگو» شما را مجاب کند که این وسایلتان را باید به او بدهید! مثلا به اصطلاح "تو سرِ مال بزند": این کتابی که تو داری کهنه و پاره و کثیف شده. بدردت نمیخورد. این کیفت زیادی بزرگ و سنگین است نمی خواهیش بده به من به جاش این آبنبات مال تو!...

شما ممکن است فریب او را بخورید، ممکن هم هست فریب نخورید اما چون حوصله ی دعوا ندارید ، هرچه خواست اطاعت کنید و به او بدهید. اما تا کجا ؟ دربرابر این آدم زیاده خواه تا کجا میتوان کوتاه آمد؟ کیف وکتاب و جامدادی و گل سر و کفش و لباس و کم کم خواهد گفت خم شو تا من سوارت شوم!!! خودِ تو هم اسبِ من باش! پس شما بالاخره یک جایی باید برای او خط قرمز بکشید و خواسته های او را اطاعت نکنید. و همین جا نقطه ی آغاز جنگِ شماست! درحالی که شما با کسی جنگی نداشته اید. اما وجودِ یک آدمِ  زیاده خواه، خودبخود برای سایرین هم ایجادِ جنگ میکند.

دنیای ما متاسفانه از این آدمهای زیاده خواه همیشه داشته است! تمام آدمهایی که پادشاه شده اند. و بسیاری هم که خواسته ند اما زورشان نرسیده پادشاه شوند! تمام پادشاههایی که به کشورهای دیگر حمله کردند. تمام آدمهایی که سر یکدیگر کلاه می گذارند! و... اما یکی از این گروههای زیاده خواه هست که چندصدسال است که زورش از همه ی زیاده خواه ها  قلدرهای دیگر بیشتر بوده! و هنوز هم هست! و آن هم رؤسای کشورهای اروپایی اند! بگذارید برای شما قصه ی آنها را بگویم:

قاره ی اروپا یک قاره ی کوچک اما پرجمعیت و خوش آب و هوا بود که دریاهای بسیار زیادی هم داشت و مردمش کشتیسازی و دریانوردی را از قدیم به خوبی بلد بوده اند. (یک شمای کلی از نقشه ی اروپا را روی تابلو رسم کردم.) اما مردم اروپا یک صفت داشتند و آن اینکه اغلبشان ، شاید بخاطر وضعیت کشور و جمعیتشان که منابع به اندازه ی کافی نبود و...شاید هم به دلایل دیگر، همیشه با هم درگیر جنگ بودند. همیشه برای تصاحب خانه و زمین و وسایل یکدیگر با هم میجنگیدند. برای همین شهرهاشان به شکل قلعه بود! تا از حمله و غارت در امان بماند! و  یا مثلا همراه کشتیهاشان (که مثل قطار و اتوبوسهای ما زیاد بودند و وسیله ی ارتباطی شهرها و کشورها با هم بودند) همیشه ابزارهای جنگی و جنگجویان زیادی بود، تا از آسیب "دزدان دریایی" در امان بباشند. اصلا پدیده ی "دزد دریایی" یک پدیده ی مخصوص اروپا و قدیمی و ریشه دار در فرهنگ اروپاییست.

زمان گذشت و اروپایی ها در صنعت کشتیسازی و دریانوردی پیشرفتهای زیادی کردند. و توانستند کشتیهای قوی و بزرگی بسازند که بتواند ماهها و گاهی یکی دوسال روی آب بماند و اقیانوسها را هم طی کند و غذا و آذوقه ی کافی هم برای سرنشینان خود حمل کند و نگه دارد و... و به این ترتیب پای همان اروپایی ها و ازجمله همان دزدهای دریایی به سرزمینهایی رسید که تاکنون نرسیده بود. و به قول خودشان سرزمینهای "جدید"ی را "کشف" کردند. مثل امریکا، آفریقا و استرالیا.

اما آیا تا حالا به این کلمه ی "کشف آمریکا" و به کلمه ی "کشف" توجه کرده اید؟! معمولا اصطلاح کشف کردن را برای چیزی بکار میبرند که برای اولین بار پیدا میشود. کسی قبلا آن را پیدا نکرده و از وجود آن خبر نداشته. اما آن سرزمینهایی که اروپاییها به قول خودشان کشف کردند، ساکنان بومی ای داشت! آمریکا در ابتدا حدود 60-70میلیون نفر جمعیت داشت که با صلح و دوستی با هم زندگی میکردند. فرهنگ خاص خودشان را داشتند و آداب و ستها و قوانین و تمدن خاص خودشان را داشتند. اما اروپاییها اصلا آنها را آدم به حساب نیاوردند. و این طور تصور کردند که خودشان اولین «آدمهایی»هستند که پایشان به این سرزمین رسیده و لذا هرچه در این قاره است، مال آنهاست! مثل همان همکلاسی قلدر و زیاده خواهی که برای شما مثال زدم! اینطور شد که شروع کردند به کشتن ساکنان اصلی آمریکا. و شعار «یک سرخپوست خوب، فقط یک سرخپوست مرده است» را دادند. و در کمتر از صد سال بعد، از آن جمعیت سرخپوستها تقریبا چیزی باقی نمانده بود!!! و اروپایی هایی که حالا ساکن آمریکا شده بودند اصلا احساس نمیکردند کار بدی کرده اند! فکر میکردند یک جور جانور مزاحم بنام سرخپوستها را از سرزمینی که مال اروپایی هاست(!) پاک کرده اند! مثل وقتی که ما مثلا سوسکهای توی خانه ی خودمان را میکشیم! چون فکر میکنیم خانه مال ماست و سوسک مزاحم شده است. اروپاییها نسبت به تمام آدمهای غیراروپایی همین احساس را داشتند. در آفریقا و استرالیا هم شبیه به همین اتفاق افتاد.

در کشورهای آسیایی هم  چون مردم هشیارتر بودند، به این شدت نشد، اما مثلا نفت ما را یا برخی محصولات مارا یا گنجهای باستانی ما را مفت میبردند. با همان روشِ "تو سرِ مال زدن"! این نفت به چه درد شما میخورد؟! بدهید ما آنرا از کشور شما خارج کنیم این ماده ی سیاه بدبوی مزاحم را. و به جای آن چیزهای بهتری به شما بدهیم! کم کم اروپاییها و آمریکاییهای جدید، متوجه شدند که چیزی که درکشورهای آسیایی مزاحمِ آنهاست، اعتقادات و فرهنگ مردم است. که آنها را هشیار کرده است. و برای همین سعی کردند به روشهای مختلف، در کنار آن غارتی که میکنند، این فرهنگ را هم از بین ببرند. یک روش بسیار بسیار موثر این بود که وانمود کنند فرهنگ ما فرهنگ بدردنخوری است! (یعنی همان تو سرِ مال زدن!) این چادر و چاقچور چیست سیاه و زشت که میپوشید؟! ببینید زنهای ما چقدر زیباتر و رنگارنگتر لباس میپوشند! این مشغولیتها به چه درد میخورد که شما دارید؟! منبر و روضه و آخوند و ...ببینید ما چه سینماهای خوبی داریم!چه تیاترهای هیجان انگیزی داریم! این غذاها چیست شما میخورید؟! ببینید ما چه غذاهای گوشتی و چرب و شیرین و خوشمزه تری داریم! این چه ورزشهای خنده داریه که دارید، زورخونه و...ببینید ما فوتبال داریم چه هیجانی داره! درحالی که خیلی سنتهای ما حساب شده و ریشه دار بوده ند و امروز ثابت میشه که برای روح و جسم آدم و داشتن جامعه ی سالم، چقدرمفیدبوده که متاسفانه برگرداندنشون به این راحتی نیست.

خب پس یک راه آن بود (و هست) که چیزهایی که ما داریم را برایمان بی ارزش جلوه دهند. راه دیگر غافل کردنِ ما بوده!مثل اینکه آن دوست زیاده خواه شما شما را دنبال کاری، از کلاس بفرستد بیرون، یا حواستان را به چیزی پرت کند! و بعد وسایل شما را بردارد. غربی ها از این روش هم خیلی استفاده کردند. بعنوان مثال برای اولین بار انگلیسیها بودند که مواد مخدر را به کشور چین وارد کردند و بعد از آنکه امپراتوری آن زمان چین متوجه این موضوع شد، و با آن مخالفت کرد، جنگهایی بین چین و واردکنندگان انگلیسی مواد مخدر درگرفت. و یا در همین ایران خودمان نیز درآغاز انگلیسیها بودند که کشت و تهیه و استفاده ی این مواد را به مردم یاد دادند. و خیلی راههای دیگر که برای غافل کردن مردم ما بکار میبردند و هنوز هم میبرند!

اینها تبلیغاتی بوده که از صدسال قبل تا حالا اروپاییها درکشور ما میکردند. هنوز هم میکنند، مثلا کارتونهایی مثل ماداگاسکار را احتمالا دیده اید!(که وقتی پرسیدم انگشتهای زیادی با هیجان و شتیاق بالا رفت که یعنی بله ما دیدیم!) توی کارتونهای شبیه به این، ما همیشه یک «جنگل» از حیوانات میبینیم که در شرایط وحشی و بدور از تمدن زندگی میکنند و سنتهای خرافه گونه ای دارند. این تصویری است که اروپایی ها همیشه از مردم بومیِ سرزمینهایی که کشف میکردند یا به آن وارد میشدند، داشتند! شما آدمهای غیراروپایی شبیه به حیوانات این جنگلید! بعد مثلا درکارتون ماداگاسکار، یک بچه شیر بطور اتفاقی سر از کشور متمدن آمریکا در می آورد و «دلقک سیرک» میشود. یعنی وسیله ی خنداندن مردم! و این میشود یک «غیر اروپاییِ متمدن و خوب!» و وقتی به جامعه ی سنتی خودش برمیگردد و با شرایطی مواجه میشود که انسانهای آمریکایی متمدن آمده اند و جنگل اینها را گرفته اند و آبِ اینها را برای خودشان برداشته اند و حیوانات دچار خشکسالی و قحطی شده اند؛ همین بچه شیر تقریبا کودن و دلقک، جنگلش را نجات می دهد! و میشود قهرمان. اما چطوری؟ با آدمها «مذاکره» میکند! و آنها را راضی میکند که آب مالِ خودتان!!!فقط یک مقدار کمی از آن را هم به ما بدهید تا نمیریم!!! خب این چیزی است که این کارتون دارد به بچه های ما یاد میدهد! آن کارتون آموزش اژدها هم همین است. کارتون پنگوئن خوشقدم هم. کارتون زنبور عسل هم و... نمیگوید آدمها اصلا ب چه حقی وارد جنگل ما شده اند و آبی که مال ما بوده را برداشته ند؟! میگوید حقِ آنهاست! فقط اگر یک سهم بخور و نمیری هم به بومیها بدند، لطف کرده اند! همین برخوردی که صدسال با نفت ایران کردند!

 یا صریحتر از این، کارتونهای دروغی مثل «مهاجران» (همان لوسیمی!) را میسازند که یک خانواده ی خیلی محترم و زحمتکشِ انگلیسی رفته اند در یک سرزمینِ خالی از آدمها در استرالیا...درحالی که اینطور نبود، استرالیا مردم بومی داشت که انگلیسیها آنها را کشتند. اولین گروههای انگلیسی که به استرالیا رفتند خلافکارها و جنایتکارها بودند که بعنوان "تبعید" به استرالیا میفرستادندشان. بعد اینها که ذاتا جنایتکار بودند، شروع میکنند از بومیهای استرالیا کار کشیدن و حتی بعنوان تفریح آدمهای بومی را شکار میکردند! و خلاصه اینها کم کم با سواستفاده از این بومیها ثروتمند شدند.و استرالیا را ظاهرا برای خودشان آباد کردند و درواقع برای صاحبان اصلیِ آن، ویران!

خب حالا پدافند غیرعاملِ من و شما دربرابر این حملات فرهنگی چطوری است؟!

 1.بنظر من، اول آن است که بدانیم دشمن، دشمن است! دشمن حرفهاش از روی دلسوزی نیست! دشمن دنبال آسیب زدن به ماست. مثل همان همکلاسی زیاده خواه است. ما وقتی حرف دشمنهای تاریخیمان را باور میکنیم که دست از دشمنی برداشته باشند. که از عملکرد قبلی خودشان پشیمان و عذرخواه باشند. مثلا انگلستان تا وقتی خساراتی را که درطول جنگ جهانی به کشور ما زده(چقدر آذوقه ی مردم را غارت کردند سربازهای انگلیسی چه بیماریهایی با خود آوردند و مردم ما را به کشتن دادند و چقدر شهرهای ما زیر پای ارتش آنها ویران شد [هولوکاست9میلیون ایرانی بدست بریتانیا])  نپردازد، ما حرف شبکه های بی بی سی و من و تو و ... ش را نمی توانیم باور کنیم.

اثر این پدافند غیرعامل را با یک مثال برایتان روشن می کنم: سال81 آمریکا میخواست به کشور عراق حمله کند. اما قبل از حمله شبکه ها ماهواره ای آمریکا شروع کردند به تبلیغات زیادی که بله مردم عراق شما خیلی بدبختید شما بیچاره اید صدام باعث تمام مشکلات شماست. ما آمریکایی ها می آییم و شما را نجات میدهیم. مردم و جوانان عراق این پدافند غیرعامل را نداشتند! دشمن را "دشمن" نمی دیدند! فراموش کردهبودند که او فقط بدنبال سود خودش است. لذا نه تنها مقاومتی نکردند بلکه از خداشان هم بود! استقبال هم کردند از سربازهای آمریکایی...خب نتیجه ش شد بیش از یک میلیون کشته در عراق و روز به روز بدبختتر شدن مردم.

2. مهمترین پدافند آن است که ما تامیتوانیم فرهنگ و ارزشهای خودمان را بشناسیم. تا نتوانند آن را برای ما تحقیرکنند! مثلا ما بدانیم ارزش حجاب و نوع پوششمان به چیست، برای چیست؟ ما بدانیم چه تمدن درخشانی داشته ایم. بدانیم زمانی که اروپاییها تا قرن شانزدهم! هنوز –ببخشید-دستشویی توی خانه ها و شهر و حتی قصرهای شاهانشان نداشته اند، و از شدت گندآب و فاضلاب به بیماریهایی مانند طاعون دچار میشدند، زمانی که اروپاییها شیطان را عامل بیماری میدانستند! و با انواع خرافات درصدد درمان بیماریها بودند، ما در کشورهای اسلامی چاههای فاضلآب و حمام و بیمارستانهای مجهز داشتیم. زمانی که آنها دچار دزدان دریایی بودند، ما مسلمانها و شرقیها از چین و ژاپن گرفته تا هندوستان و تا ایران و کشورهای عربی، در تجارت دریایی با یکدیگر «همکاری» می کردیم و در صلح و آرامش و دوستی کالاها و محصولاتمان را با یکدیگر مبادله میکردیم و هیچکس سهم دیگری را نمی خورد. نیازی هم به اسلحه گذاشتن در کشتیها نبود!

ما باید بدانیم ما که بوده ایم؟! و آنها که بوده اند؟! باید قدر چیزی را که داریم بدانیم. تا براحتی آن را در چشم ما سیاه نکنند؛مثلا دشمن با این موضوع که مردم ما روحانیت و ولایت فقیه را دوست دارند خیلی مشکل داشته و دارد. چون روحانیون و امروز ولی فقیه، تنها کسانی بودند که همیشه دربرابر آنها ایستاده اند و نقشه های آنها را برای مردم افشا کرده اند. بهمین دلیل شما میبینید که شبکه های ماهواره ای آنها دائما ولایت فقیه و روحانیت را مسخره میکنند، یا تحقیرمیکنند، میگویند دیکتاتوری و... درحالی که مشکل آنها جای دیگریست. شما دارید توی خانه تان زندگی میکنید، بازی میکنید، درس میخوانید مدرسه میروید با دوستهایتان به گردش میروید، اما کسی که حواسش هست هرشب درب خانه را قفل کند تا «امنیت» شما حفظ شود پدرو مادر شماست! کسی که مراقب است شما با دشمنتان دوست نشوید و آسیب نبینید، پدرومادر شما هستند، کسی که مراقب است در معاملات مختلف سرخانواده ی شما کلاه نرود پدر و مادر است، کسی که شما را راهنمایی میکند تا کمتر اشتباه کنید و کمتر پشیمان شوید پدرومادر شما هستند. روحانیون و ولی فقیه، مثل پدرهای ملت مسلمانند! آنها همیشه مراقب بوده اند که کسی به ملتشان آسیبی نرساند. و دشمنان ما با این موضوع مشکل دارند.اما از راههای دیگر وارد میشوند. آن را کم اهمیت و بی ارزش و حتی مزاحم جلوه می دهند.

3. پدافند غیرعامل دومی که ما به کار میبریم، به اصطلاح «سواد رسانه ای» است. یعنی چه؟ یعنی شما کتاب بخوان، سایتهای خبری را ببین، تلوزیون و کارتون و فیلم ببین، «اما با حواس جمع»! با «نگاه انتقادی» متوجه باش که کارتونی که داری نگاه میکنی و میخندی و لذت میبری، بعد از این لذتها، چه حرفی میخواست به شما القا کند؟! این اسباببازی، این عروسک، این بازی کامپیوتری، بجز سرگرمی، چه حرفهایی برای شما دارد؟ چه الگویی دارد به شما ارائه می دهد؟ مثلا کارتونهای «پاندای کونگفوکار» (که همه بچه ها ظاهرا دیده ند و دوست داشتند!) که خیلی هم قشنگ است، ته داستان دارد یک «قهرمان» به شما نشان میدهد، که درواقع یک موجود کودن و چلمن و شکمو است! اما قهران هم هست!!! خب آدمی که قهرمانهای واقعیِ ملت و فرهنگ خودش را نشناسد، آدمی که «امام علی» را بعنوان قهرمان ندیده باشد که درمیدان جنگ و دربرابر دشمن چقدر محکم است و درباربر یتیمهای شهر چطور خم میشود و اسب میشود تا روی کمرش بنشینند وبازی کنند و دربرابر خدا چطور نماز میخواند و در زندگی و خوردن و خوابیدنش چطور ساده زندگی میکند و...، آدمی که حواسش جمع نباشد، کم کم عادت میکند که پس قهرمانها، آدم خوبها، موجوداتی مثل پاندا، مثل مرد عنکبوتی، مثل بتمن و... هستند! با تمام ضعفهایی که این شخصیتها دارند!

 

یکی از بچه ها پرسید: با این حساب چرا پس این کارتونها در ایران ترجمه و پخش میشوند؟! و اصلا دشمن چرا روی کودکان کار میکند و نه روی جوانان؟!

سوال امیدوارکننده ای بود! یعنی حرفهام مبهم نبوده و جاافتاده و سوال ایجاد کرده! گفتم: خب برای اینکه نمیشود چشم و گوش مردم را بست! خود صداوسیما و موسسه های رسمی ترجمه نکنند، صدجور گروه مخفی و غیررسمی هستند که ترجمه کنند و تکثیرکنند و به دست مردم برسانند مثل خیلی از فیلمها و سریالها! حذف این محصولات، نه امکان دارد و نه اصلا صحیح است. آن آدمی که ایده آل ماست، آن چیزی که کشور ما بهش نیازدارد آدمهای چشم و گوش بسته نیست که بزور پاستوریزه نگهش داشته باشیم و تا یک جایی این زور از سرش برداشته شد بزند زیر همه چی! اتفاقا چیزی که لازم است، یک آدم خوب و رشدیافته کسی ست که با هر نوع حرف و فرهنگی که مواجه شد بتواند آن را تحلیل کند و خوب و بد آنرا تشخیص بدهد و خودش بتواند، دربرابر حملات فرهنگی، از فکر و روح خودش مراقبت کند. دشمن هم روی جوانها کار میکند و هم بزرگترها و هم کودکان. منتها کودک، نگاه انتقادیش کمتر است. راحتتر هرحرفی را میپذیرد، تا شمای نوجوان. زودتر باورمیکند و اعتماد میکند. اساسا راونشناسها میگویند 80درصد از شخصیت آدمها درزمان کودکی و زیر7سال شکل میگیرد! پس اتفاقا طرف، خوب جایی دست گذاشته!!!

 

دیگه اینجا صدای اعتراض معلمهای مدرسه به گوش ما رسید که بجای نیم ساعت، یکساعت وقت گرفتی و درس داریم...و قصه را جمع کردیم. سه تا کتاب هم معرفی کردم بهشان هم بعنوان سند،هم برای بیشتر دانستن که دادم مربیشان تائید کند.. ولی میدیدم بچه ها بلند که شدند خسته و کسل نبودند و درمورد اینحرفها با هم حرف میزدند؛ و همین مرا بس. هرچند دربست نپذیرند و باور نکنند حرفهام را.

بعد رفتم از معلمها پوزش بطلبم که دیدم به به، اغلب معلمهای 12-13سال قبل خودمند! البته لطف داشتند و متبسمانه تحویلم گرفتند،ولی خب ما چنان خجالتی کشیدیم که تا یکساعت بعد خواهرم بهم میخندید که چقدر سرخ شدی!!!

 

 

پ.ن. چیزایی درمورد عرفه نوشته بودیم، یعنی دعای عرفه. که دیگه برا رو مجاااز گذاشتنش دیر شده.یعنی ازوقتش خیلی گذشتیم :(

بیربط ولی مهم: این مطالب حداقل 2 سال دیر نگاشته شده ند؛ اما همین که بالاخره نگاشته شدند هم شکر! ملاحظه اش توصیه میشود.اکیدا. : رویکرد نسبتا خطرناک

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1391ساعت 14:9  توسط فروزنده  | 

«پیشرفت همه جانبه، یا تمدنسازی نوین اسلامی، 2 بخش دارد: یک بخش ابزاری که همان ارزشهاییست که معمولا بعنوان پیشرفت برمیشماریم

(اختراع

 و علم

 و صنعت

 و اقتصاد

 و اقتدار سیاسی

 و نظامی

 و تاثیرگذاری بین المللی و...)

 [دقت داریم؟تماااااام اینها "ابزار"ند تازه]

و یک بخش حقیقی یا اصلی یا متنی، که همانچیزیست که ما میخواهیم به دنیا عرضه کنیم و آن عبارت است از آنچه متن زندگی ما را تشکیل میدهد.

 سبک ازدواج،

نوع مسکن،

نوع خوراک،

نوع لباس،

نوع تفریحات،

خط،

زبان،

 کسب و کار،

 سفر،

 رفتار ما با اطرافیانمان،با همکارمان،با والدینمان،با همسرمان،با فرزندمان، با پلیس،با رئیسمان،با مرئوسمان، با رفیق، با بیگانه،بادشمن، و...

 این بخش "نرم افزار"های تمدن است و بخش اول سخت افزار.»

 

به همین سادگی! به همین پیچیدگی!

امروز بعد از 4،5 سال رهبر به بحثهای کلانِ «تمدنسازی نوین اسلامی» و «نهضت نرم افزاری» برگشتند!

این بحث را رهبر برای بار اول بطور"عمومی" روز اولِ فروردین 85 در حرم مطهر رضوی باز کردند. آن هم خیلی مبهم و فقط با لفظ "تولید علم" و یادم هست که...

{...باقی در ادامه ی مطلب...}

چندتانکته:

یک. امروز رهبر دقیقا تشریح کردند که تقلید چرا نه؟ که مشکل ما با تمدن غربی کجاست؟ (نه در کفرآمیزبودن، بل در مهاجم بودنِ آن فرهنگ. و در مبانیش.) این مشکل هم با تحلیلهای عجیب فلسفی درنیامده! با استناد به «تاریخ» در آمده! به اظهارات مستند!

اینکه «ما با غرب ولو اینکه پدرکشتگی هم داریم، اما مسئله ی پرهیز از تقلید ناشی از پدرکشتگیمان نیست! بلکه حاصل یک بررسی کامل و دقیق است: نگاه به کشورهایی که راه تقلید در پیش گرفتند... نگاه به نوع برخورد غرب با فرهنگهای مستعمرات و...» این یعنی مثلا وقتی بسراغ تاریخ استعمار میرویم، رویکردمان تحریک احساسات و عواطف صرفا نیست. بلکه سر و کار با عرصه ی دانش و اندیشه است. واقعا بنا داریم حرف حساب به اصطلاح "علمی" پیدا کنیم. و اینکه برای یافتن ذات تمدن غربی، نیاز به تفلسفهای هپروتی نیست. واقعیت تاریخ را نگاه کن!با زبان هندوستان چه برخوردی شد؟ یا زبان تاجیکستان چه برخوردی شد؟ و... پدیده ی کشف حجاب را لزوما یک حرکت «ضددینی» و از سر حماقت و لجبازی رضاخان تفسیر نکردن و...

دو. تا حالا ندیده بودم کسی از بزرگان دینی به این جسارت و صراحت درمورد "مجهول بودن الگوی مطلوب زن" صحبت کنه! همه همیشه طوری وانمود می کردند که انگار همه چی واضح و روشنه و تو اگر نمیفهمی یا تناقضی میبینی حتما «فمنیست»تشریف داری! اما رهبر بعنوان یک :"سوال" مهم فرمودند «چه کنیم تا زن مجبور نباشه بین کرامت و حقوق و نقش اجتماعی و وظایفش در منزل یکی را انتخاب کند؟»!

سه. خاصیت سبک زندگی اینه که «بیماریهاش نامحسوس ه»! بعنوان یک مثال که خودم شخصا تجربه کرده م: آقا از پدیده ی «خانه های مجردی» در برخی شهرهای بزرگ بعنوان یک «بیماری غربی» یاد میکنند و می پرسند چطور شد که چنین بیماری ای در جامعه ما رسوخ کرد؟

در اینکه پدیده ی خانه ی مجردی آسیبهای روحی و روانی و اجتماعی زیادی دارد و با فرهنگ خانواده محور دینی ما هم مغایر است  شکی نیست. اما  دقت که میکنیم میبینیم چقدر با یکسری گزاره که برای ما «بدیهی»ست ، جامعه ی ما دچار این بیماری شده:  من بعنوان یک نوجوان در این کشور، بدیهیست که باید خوب و خوب و خیییییلیییی خوب درس بخوانم. وقتی درس خواندم  بدیهیست که باید در بهترین دانشگاههای کشور پذیرفته شده و مشغول به تحصیل شوم. و بدیهیستکه چنین دانشگاهی درشهر من نیست و باید خوابگاه... و فرداروزی که بدلیلی خوابگاه بهم تعلق نگرفت یا فارغ التحصیل شدم  و برای تخصص ویژه ی من فقط درهمان شهر محل دانشگاه شغل هست، باز هم بدیهیست که رو بیاورم به خانه مجردی! چنان که میبینیم من درهیچ لحظه ای از این فرایند «قصد نداشتم شبیه غربیها شوم» اما مجموعه ی تصمیمهای "بدیهی"ِ من منجر به این موضوع شده است.

میتوان بیشتر دقت کرد: زندگی مجردی بواسطه ی دوری از خانواده، یک دشواریهایی دارد. (هرچند مواهبی هم دارد مانند تمرین روی پای خود ایستادن؛ ایجاد دوستیهای خیلی عمیق که جای دیگر عمرا پیدا شود؛ فرصتِ اینکه برنامه ی زندگیت دست خودت است! و...) دشواریهایی که راه حلش سوق دادن ذهن و روح خود به سمتِ باورِ «من نیازی به کنار خانواده بودن ندارم» است. راه حلش بیگانه شدن با طبیعت و فطرت بشریست. این را انسانشناسها بیشتر باید تامل کنند که آدم خودش را از خانواده و روابط متنوع خانوادگی محروم کند، چه عوارضی برای روحش، برای شخصیتش ایجاد میشود؟ اما عجالتا من «تجربه»ی خوبی نداشتم. تجربه ی حس از انسانیت دور شدن داشتم. بیشتر نتوانستم این حس را موشکافی کنم. اما بعضی جاها بروز میکند مثل اینکه درمواجهه با یک آدمی از غیرِ سن و سال خودمان رسما هنگ میکردم نمیتوانستم با موجودی بنام کودک یا نوجوان ارتباط برقرار کنم و دو کلمه حرف بزنم. و یا اینکه هیچوقت با مسئله ی «چگونه هم  عنان زندگیت به دست خودت باشد و هم با خودسری و بیتوجهی به توصیه های ازسر محبتِ خانواده، موجب آزردگیشان نشوی؟»

اینها لحظه های نابِ رشدِ روح آدم است! لحظه های انتخابهایی که ظاهرا خیلی ریزند و ناپیدا، ظاهرا هیچ کوه بزرگی را درجهان جابجا نمی کنند و هیچ آپولویی را به هوا نمیفرستند؛اما در باطن نیاز دارند به آدمی که واقعا خودِ خودِ خودش توان کوه جابجا کردن داشته باشد!

خب آدم در زندگی مجردی یک سری دشواریها دارد که راه آسان کردنش آن است که فرصتهای «واقعا آدم شدن» را از خودش بگیرد. در کنار خانواده هم دشواریهایی هست، دشواری دوری از دوستان خوب. دشواری حس بدردنخوردن و بیکاری! اینها برای آدمیست که عرض کردم، دوران تحصیل و کسب تخصصش را در جایی غیر از شهر خود گذرانده است. (برای آدمهای دیگر هم خب بهرحال کمبودها یا دشواریهایی هست احتمالا از جنس کمتر آبدیده شدن) اما راه حل این مشکلات، بعکسِ مشکلات دسته ی اول، نیازمندِ راه اندازی تفکر خلاق و کارآفرینانه ی آدم است! یعنی سختیها درکنار خانواده و درمحیط طبیعی، سختیهای سازنده اند و نه سختیهای کاهنده!

دور از خانواده آدم بلحاظ سخت افزاری محکم و مستقل میشود! یاد میگیری تنهایی خرید کنی تنهایی مدیریتمالی کنی. تنهایی امنیت محل زندگیت را تامین کنی، تنهایی کولر و شوفاژ و... تعمیر کنی، تنهایی آشپزی کنی و... اما در کنار خانواده و به دور از جمعهای رفاقتی و تشکیلاتی، آدم می تواند بلحاظ نرم افزاری استحکام و استقلال خودش را بسنجد! به دور از دوستان مشوق، چقدر اهل مطالعه ای؟ خود خودت به دور از تشکیلاتِ حامی چقدر اهل رسیدگی به دردهای جامعه و مردمت هستی؟ در فضای تشکیلاتی و رفاقتی، این امکان همواره هست که آدم موفقیتها و رشدهای(مادی یا معنوی) گروه را به خودش منتسب کند! توهمِ موفقیت به تو دست دهد.

(این آخرین کشفم بوده!)

باز هم قابلیت تامل هست... در اینکه خانه ی مجردی بالذاته یعنی گسستِ نسلها. و گسست نسلها یعنی منتقل نشدنِ فرهنگ و هویت یک ملت به نسل بعدی و...

این مثلا یک تلاش عجله ای بود برای لبیکی به دعوتِ »کنکاش مسائل زندگی».



چند لینک مفید درباره بحث سبک زندگی (که یکی از دوستان ایمیل داده بود به گروه):

سخنرانی حاج حسین یکتا با موضوع "زندگی به سبک شهدا"
http://armaniust.ir/?p=1005

سخنرانی آقای پناهیان با موضوع "سبک زندگی جهادی"
http://fetyan.net/newsdetail-215-fa.html

برنامه ی گره با موضوع سبک زندگی
http://ch3.ir/gereh/index.php?option=com_phocadownload&view=category&id=10:sabkezendegi&Itemid=38

نشریه ی انتهای افق:
http://www.teribon.ir/archives/55973


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1391ساعت 3:3  توسط فروزنده  | 

فیدل کاستر.: انقلاب شما انقلاب بزرگی بود و من عظمتش را می دانم. شما با آمریکایی ها جنگیدید و آنها را بیرون کردید. اما برای من مهمتر آن است که بدانم شما چگونه امنیت کردستان را تامین کردید؟...
ارتشهای کلاسیک جهان، زبان سخن گفتن با مردم را نمی دانند(لذا از پس جنگ چریکی که در آن دشمن در لابلای مردم سنگر گرفته است، برنمی آیند) اما در کردستان نیرویی می جنگید که مردم را از ضد انقلاب جدا می دانست...

بحران بالا می گیرد: روایت ناآرامی های مناطق کردنشین

همیشه می گفتم آشنا شدن و تعمق و تفحص در آنچه که در کردستان گذشت، به واقع شعور سیاسی و اعتقادی و فرهنگی آدم را رشدِ جهشی میدهد!
کتاب ارزشمند «بحران بالا میگیرد» در عین اختصار، بصورت جامعی سرنخهای اصلی جریان کردستان و شورشهای گروهکهای دموکرات و کوموله و... در آن منطقه را شرح داده است. مزیت بزرگ کتاب، در کنار متن روان و حجم کم و جامعیت مطلب و لحن روایتگون و پرهیز از شعاردادن، «مستند بودن» کتاب است چنانکه تقریبا هر پاراگراف مستند به یکی از منابع معتبر و دردسترس می باشد. که راه تحقیق بیشتر و متقنتر را برای خوانندگان کنجکاوتر باز گذارده است. (بشخصه ار دنبال کردنِ منابعِ کتابهای خلاصه ی اینجوری خیلی خیلی خیر دیده م!)

البته کتاب تقریبا نایاب شده بود و من هرچه گشتم نیافتمش تا اینکه به تازگی هدیه گرفتمش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1391ساعت 1:41  توسط فروزنده  | 


جالبه که یه چیزایی از ما می کنند و یه چیزایی هم اضافه میکنند! مثلا بخشی از افغانستان را بذل و بخشش میکنه و درعوض کردستان را میگیرند!  و با باقی کردنشینها ی عراق و ترکیه میکنندش "کردستان آزاد" بهمین ترتیب "بلوچستان آزاد"! یا عراق را به دوبخش شیعه و سنی!!!برای برقراری نزاع دائم درمنطقه و البته کل خزستان و بوشهر ما رو هم با بخش اعظم خلیج فارس بهش پیشکش میکنند! به یک «حکومت شیعه بدون ولایت فقیه!» فتأمل!!!


پ.ن.حالا با بی غیرتی و بلاهت هرچه تمامتر بگید "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران"! فلسطین و لبنان که خورده شدند و قورت داده شدند وتمام شدند، نوبت به باقی اراضی "نیل تا فرات"ه. بعدشم باقی خاورمیانه که بهرحال قراره اینشکلی بشه! غزه و لبنان ایستاده ند تا تو ی ایرانی ایرانت رو از دست ندی...

پ.ن.2. در همین رابطه:مقاله ی دکتر شریعتی در 19سالگی اشغال فلسطین (آقای دژاکام)

و  نظرات جلال آل احمد در15سالگی اشغال فلسطین

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1391ساعت 13:25  توسط فروزنده  | 

بسم الله

بحمدالله آدم محافظه کاری نبوده م و نیستم. این را عزیزانی که با این وبلاگ آشنا هستند به خوبی میدانند و عزیزانی که با شخص بنده ی کمترین آشنا هستند بیشتر میدانند! که با خودیتر ها بی تعارفترم و نسبت به کج رفتنهایی که خودمان داریم بمراتب حساستر چنانکه طرفِ اغلب متنهای انتقادی این وبلاگ و یادداشتهای دیگرم، بیشتر صدا و سیما، سازمانها و گروههای اسلامگرای ولایتگرا وطنی، مدیران و مسئولین جمهوری اسلامی و...بوده تا مثلا فریبخوردگان فتنه یا مثلا عموم مردم جامعه یا... . خلاصه به اصطلاح رایج اهل "نقد درون گفتمانی" بوده و هستم. البته از قِبَلِ این نقدها هم دلخوریها از دوستان دیده م و اتهام ها و برچسبهای فراوان هدیه گرفته ام!(از امل و متحجر و کیهانزده! گرفته تا غربزده و سکولار و فمنیست و...) که خب طبیعیست و اعتراضی ندارم.

حالا این انتقادات گاهی تندتر و شتابانتر(و البته نه شتابزده!) است و حالت اعتراض و گلایه می­گیرد. گاهی هم "سوم شخصانه"تر و با حوصله تر و  تحلیلیتر است و شبیه آسیبشناسی میشود. گاهی هم رنگ "حدیث نفس" گرفته که حاکی از آن است که خودم هم کاملا در مجموعه ی نقدشونده می دانسته ام. و البته در هر سه حالت بکگراند "خویشتن پنداری و خیرخواهی" دارد و این شاید وجه تمایز اصلیِ انتقاد از دوست از انتقاد از دشمن است! (البته تعریف نقد درونگفتمانی اینها نیست. بلکه آن است که منتقد و نقد شونده هردو اصول موضوعه ی مشترکی را پذیرفته اند ولی بنده ترجیح دادم ناظر به نیت تفکیکشان کنم!)

-تا اینجا بخشِ «اشهد ان...»ها که در آغاز هر متن انتقادی ای لازم است! یعنی اشهد ان انّی منتقد و لامحافطه کار!-

اما آنچه اینجا میگویم بیشتر در دایره ی حدیث نفس، یا خودشناسی میگنجد و اگر کسی هم به خودش گرفت، از جهت شباهتش با بنده بوده! و خلاصه نظر به شخص خاصی البته دارم و اون شخص خودمم! منتها وبلاگی مطرحش کرده م چون شاید دیگرانی هم با مرضی شبیه بنده وجود داشته باشند. و متن حاضر را بیشتر از سر یک "ترس و نگرانی جدی" نوشته م تا یک اعتراض و غر! لذا از نظرات "امدادی"ِ دوستان هم استقبال میکنم.- تا اینجا شد مقدمه!

 

می دانیم که روح آدم، علاوه بر اینکه برحسب "ورودی"هاش تغییر میکند، بر حسبِ اعمال مختارانه ی خودش هم تغییر میکند؛ درست مثل جسم. که هم ورودیهایش(آب و غذا و هوا و تزریقات و دمای محیط و...) متاثرش میکنند و هم اعمال خود جسم: "خسته شدن" و فرسوده شدن و "ورزیده شدن" و... آثاری هستند که جسم از اعمال خودش می پذیرد.

اصلا لازمه­ی "مختار بودنِ بشر" آن است که روح آدم، شخصیتِ آدم، وجود آدم، بیشتر متاثر از اعمال مختارانه ی خودش باشد تا ورودیهای ناخواسته ش. سفارشات مراقبت و ممارست هم برای کسب یا ترک برخی صفات و حالات روحی درست ناظر به همین موضوع است: رفتار خودِ تو، روحیه­ی تو را متاثر می سازد. مثلا قوای عقلیِ تو با مطالعه و مباحثه و تفکر و ریاضی بازی(!) تقویت می­شوند و با  پاره ای از اعمال دیگر تضعیف میشوند (اعمالی که کمتر بهشان پرداخته شده! مثل زیاد فیلم دیدن و زیاد داستان خواندن! مثل حرف بیهوده زدن، نابجا خوردن یا نابجا خوابیدن که بماند. جای بحثش اینجا نیست.) صبر و حوصله ی تو هم همینطور، با تمرین و رفتارهای صبورانه یا عجولانه، کم و زیاد میشود. حتی حب و بغضهای تو هم تحت تاثیر رفتار خودت تغییر جهت میدهند. اصلا چرا راه دور بروم: "عادت"! عادتهای رفتاری نمونه ی بارز تاثیرپذیری روح و شخصیت آدم از رفتار خود اوست. مثلا بنده چندسال قبل بدون پیامکبازی روزگارم میگذشت، حالا یک روز موبایلم خاموش باشد یک چیزی از وجودم کم شده! (این غیر از بحثِ وابستگی به "ابزار"موبایل است ها!) یا مثلا عادت آدم به ناخن جویدن! یا به برخی تکیه کلامها یا... مسئله بدیهیست و میگذرم! اساسا مفهومِ "ملکه" شدنِ برخی صفات و اعمال در آدم ناظر به همین مسئله ست.

همه اینها عرض شد تا برسم به این که «اگر کسی عادت به انتقاد بکند!...»

آدمِ منتقد و بویژه و بویژه منتقد درون گفتمانی، در معرض خطر است!

نه خطرِ از دست دادن دوستان! (که خب دوستان باید یه کم باجنبه تر باشند! و خودش هم یک مقدار مودبتر! تا دوستانش را از دست ندهد. و اصلا از دست هم داد، داد! خطری بس بزرگتر مد نظرم هست!)

خطرِ تأثیراتی که انتقاد زیاد، بر روحیات خود شخص دارد. خطراتی که بواقع می تواند "عاقبت به خیری"ِ آدم را تهدید کند!

آدم منتقد، در معرض خطر «خودبرتربینی» و تکبر است.

حتی بدتر، آدم منتقد در معرضِ خطرِ «خودبینی» و عُجب است.

آدم منتقد، رفته رفته عادت میکند به «عیب دیدن».

آدم منتقد، رفته رفته «بدبین» می­شود.

آدم منتقد، رفته رفته «مأیوس» و منفی باف می­شود.

حتی بدتر،

آدم منتقد رفته رفته عادت می­کند به «حسن ندیدن»!

من فکر میکنم این شدیدترین و شاید مخفیترین آسیب انتقاد برای منتقد است. عیب دیدن، لزوما بمعنای حسن ندیدن نیست. ممکن است منتقد، هم عیوب را ببیند و بگوید هم محسنات را. و بعکس، عیب ندیدن هم لزوما بمعنای حسن دیدن نیست! ممکن است آدم منتقد مراقب "بدبین نشدن"ِ خودش باشد! کسی را یکسره محکوم و مرتد نکند، اما باز هم محاسنِ کسی، توجهِ او را به خود جلب نکند. منتقد در معرض آن است که بقول حضرت امام:

ما عیب و نقص خویش و کمال و جمال غیر

پنهان نموده ایم، چو پیری پسِ خضاب

 

و آدمی که نتواند حسن ها را ببیند، ناشکر و قدرناشناس می شود.

آدمی که حسنها را نتواند ببیند، آدم خوبها هم توجه ش را اصلا جلب نمی کنند!

این است آن فلاکت بزرگی که گاهی ازش می ترسم. دقت دارید: توجه ش را جلب نمی کنند. شاید کسی "عیب"ی هم نداشت. شاید معصوم بود. شاید امام بود. شاید اصلا حسن محض بود، شاید خدا بود!... آدم منتقدِ تحلیلگری که فقط عادت به موشکافی "آسیب"ها دارد، بی تفاوت از کنار چنین موجوداتی خواهد گذشت و خودش را از چه هدایتی محروم خواهد کرد! (و مقوله ی "علوم اجتماعی" عمدتا ازین دستند. اگر بزرگانشان دورکیم و فروید و مارکس و...باشد که موضوع کار تمامیشان"اعوجاج"هاست.)

آدمی که عادت کرد به انتقاد، درمعرضِ     خطرِ        انتقاد       از         علی        هم      قرار دارد!       مثل    خوارج!

 

 

 

پ.ن. راستش بعد از دیدار رهبر با تشکلهای دانشجویی، چیزی نوشتم، برای دوستان و وبلاگ و.. بعد یه لحظه ترسیدم: چه خبرته فروزنده! چه گلی به سر طرفهای انتقادت زدی تاحالا با این نوشتنها؟! و چقدر چقدر از وجود خودت فرسودی تا حالا، چقدر خودتو عیب بین کردی...از آخرش بترس! و ترسیدم و حذفش کردم J -البته نه بمعنای توبه از انتقاد! بلکه به معنای یه کم فیتیله رو پایین کشیدن و یه کم ... میگه «طوبی لمن شغلت عیوبه عن عیوب غیره» خوشبحال کسی که اونقدر مشغول عیوب خودش هست، که نمیرسه بقیه رو نقد کنه!

پ.ن.2. چندساعت پیش اینجا هم تکانی خورد! زلزله یعنی.البته زلزله درشهر ما امری عادیست و همه عادت دارند.شاید نوعی نعمت خداست که هرازگاه یادمان بیندازد «برای من کاری نداردها! حواست جمع باشد...» کاری ندارد رودبار بسازم یا بم بسازم یا ورزقان...محمدحسن میپرسه:مادرجون! نماز "آیات" یعنی چی؟! 

زلزله سخت است. عزیز از دست دادن سخت است. خیلی از"سخت" سختتر. زبان قلم ما که به همدردی نمیرسد.اما زبان بعضیها برای سواستفاده ی لاشخورانه از درد مردم حسابی دراز است! و علیرغم ادعاهاشان بحمدالله دولت و هلال احمر و بسیج تاکنون خوب ازپس وظایفشان برآمده اند.ا(حتی،این سرعت عمل بی سابقه ست در حوادث مشابه سابق. که اگر مقایسه کنیم با زلزله بم ...)نشاالله مردم هم خوب بربیایند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1391ساعت 10:41  توسط فروزنده  | 

دیشب رهبر با شعرا دیدار داشته ند. از افطار، تا ساعت 12 شب!!! که کمتر از یک ساعتش خودشون صحبت میکنن و باقی شعرخوانی...تازه دست آخر عذرخواهی هم میکنن که مجلس پیرمردیست و اگر جوانتر بودم و انرژیکتر، بیشتر مینشستم شعرهاتونو میشنیدم!!! تازه این بعد از اونه که دونه دونه کتابهای شعر هرکدومشونو خونده ند، با دقت! ...(1)

یاد دیدارهای علمی و دانشگاهی رهبر میفتم! چه تشکلهای دانشجویی...چه نخبه ها...چه استادان!!!...چه حوزویا!...چه حتی محفل اساتید خوشفکری که راجع به مسائل استراتژیک کشور میفکرند، درقالب نشستهای اندیشه های راهبردی! ...چه حتی نماینده های شرکتهای دانشبنیان...همه و همه توی حسینیه! چندهزار نفر مثل خرمای توی کارتن چسبیده ند تنگ همدیگه! ازونهمه آدم چندنفری حرف میزنن،1ساعت فقط و 1ساعت هم رهبر!...

http://farsi.khamenei.ir/photo-album?id=20650#155469

http://farsi.khamenei.ir/photo-index?year=1390&type=speech

حسی شبیه حسادت!

آخه چرا رهبر اینقدر ناز شعرا و هنرمندها رو خریدارند؟؟؟!!!

...

پاسخ رو باید تو بیانات خودشون جُست:

-        وظیفه ی شعر و شاعر در قبال عالم خلقت این است که بندگان خدا را به سمت خدا سوق دهد!

-        البته لازم نیست قصیده های اخلاقی و عرفانی بگویید! همان غزل خوب است!(غزل احساسیتر است و قصیده جدیتر وکلیشه ای تر)

-        لازم هم نیست تمام شعر را اختصاص دهید به این مضامین؛ 1بیت در یک غزل هم کافیست!

 

آخه آقا جان! برای 1 بیت در یک غزل اینهمه تحویلشون میگیرید و رسالت پیامبری بهشون میدید؟! پس باقیش چی؟!

-        هیچی! باقیش «حرف دلتان» را بزنید! «احساس خودتان»را بگویید!

من اینهمه به شما احترام میگذارم، تا شما فقط حرف دلتان را احساس خود خود خودتان را بگویید!!!!

قصه همینجاست! ارزش شاعر به آن است که «حرف دلش» را بزند! صادقانه! با رساترین بیان! البته شاعر باید عقلش هم کار بکند، افق دیدش هم بلند باشد، تا احساسهاش را بازی ندهند! تا عشقها و نفرتهاش به آنچه که حقیقتا مقدس و حقیقتا پلید است تعلق بگیرد! ...عشقها و نفرتهاش فقط شخصی نباشد، ملی هم باشد...

-        بی تفاوتی به مسائل بزرگ ملی عیب است...یک مسئله ی بزرگ ملی «دشمنی»هاست...  دشمنی که «اگر دستش برسد ما  و مسلمانهای میانمار برایش فرقی نداریم»...

 

قصه اینجاست که در عالم خبرهای زیادی هست که زیر تیغ تشریح علم نمی آید

اما شعر را دستی بر آن اخبار هست!

و شاعر هرچه حس خالصتر و لطیفتری داشته باشد، قد شعرش بلندتر میشود و دستش به اخبار و ظرایف بیشتری میرسد

درعالم خبرهای مهمی هست که زیر ذره بین علم جا نمیگیرد...باید جور دیگری ادراکشان کرد

و  درد بشر امروز از جاهاییست که اگر علم میفهمید...

و رهبر ما برای اصلاح حال عالم، امیدش به آن خبرها خیلی بیشتر است از خبرهایی که به درک پوزیتیویستی علم میرسد

 

الذین یومنون بالغیب...

 

 



(1) این رویکرد رهبر البته جدید هم نیست! از همان سالهای ابتدای انقلاب نقل میکنند که بابت «یک نقد ادبی خوب» که از سیدحسن حسینی چاپ شده بود، سجده ی شکر به جا می آورند



پ.ن. خداییش، خود تو هم حاضری همونقدر که برای یه کتاب چندصدهزار کلمه ای علمی تحلیلی خرج می کنی، برای یه دفتر چندصدکلمه ای شعر هم...! –اینم بحساب دودوتاچهارتای نقدی!

پ.ن.2. ناگفته نماند که ما با همان دیدارهای چندهزارنفری شبیه خرمای توی کارتن هم حال میکنیما! از سرمون هم زیاده! با دیدارهای چندده هزار و چندصدهزار نفری نمازجمعه و عیدفطر و استانی و...هم اصلا با دیدار از قاب تلوزیون هم :)

(ضمنا! باید بچه ی جنوب باشید تا معنای واقعی "کارتن خرما" رو درک کنید!جعبه های کوچیک خرمای بم که رایجه، گویای مطلب نیست!)

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1391ساعت 2:16  توسط فروزنده  | 

این مطلب رو حدود یکسال پیش نوشتیم و مجله راه هم با عنوان "کشت نهال در زمین اجاره ای-مختصر یادداشتی درحاشیه ی طرح بومی سازی دانشگاه ها" چاپش کرد

بسم الله

برخلاف تصور عامه، دانشگاه به هیچ وجه محل و مجالی برای پر کردنِ توشه ای "فردی"(یعنی مستقل) و "آفاقی"(یعنی همه جا به یک شکل)، به نامِ "علم" و "تخصص علمی ویژه" که بتوان بعد از فراغت از تحصیل، بلافاصله با این توشه، به هرجایی رفت و "برای خود، کسی شد"، نیست!

و برخلاف تصور عمده دانش آموزان سال بالایی و دانشجویان سال پایینی، دانشگاه، و دوران دانشجویی، به خودیِ خود، چندان هم محلِ فیل هوا کردن و اختراع و اکتشاف و نام نیک از خود به جا گذاری و... هم نیست!

پس دانشگاه مجال و محل چیست؟! به زعم حقیر، مجالی ست برای پتانسیل سازی، "بسترسازی"، کشف و یا ایجادِ فرصت هایی برای سالیانِ بعد. کشف و پرورش حوزه های علاقه و توانمندی، کشف و ارتباطگیری و اعتمادسازی دوجانبه با  پاتوقهای  مربوطه و... خلاصه  زمان "کاشتِ بذر ونشاء" است؛ بذرهایی که تازه از بعد از لیسانس دوره ی "داشت"و مراقبت و پرورششان آغاز می شود و تا "برداشتِ توشه" هنوز خیلی راه دارد. 

دانشگاه، بطور عمده، محلی ست برای "جستجو" ؛ جستجوی "مسیر آینده"،  جستجوی نقش­های احتمالی آینده، درست به سان کودکی که در بازی هایش، هر روز خود را  در قالب مشاغل یکی از مادر و پدر و عموها و خاله ها و اطرافیان، تصویر می کند، روزی معلم می شود، مثل مامان؛ روزی پلیس می شود، مثل پسرخاله، روزی پزشک می شود مثل ... ؛ بسته به اینکه درمحیط اطراف کدام نقش­ها را بیشتر دیده، و به صاحبان آن نقش­ها نزدیکتر شده باشد. (این توصیف از جستجوی کودک  را از آرچر وام گرفتم! تا مطلبم "علمی" قلمداد شود!)

دانشجو نیز اینچنین است؛ آنچه در این 4-5-8سال می گذارند و آنچه که می آموزد، اولا، داشته ای "بالقوه" است، یعنی نوعی "دست گرمی" و تمرین است که "محصول"ش را باید بعدترها برداشت کرد؛ (خداییش، بزرگترین و کار درستترین همایش فکری یا تجمع سیاسی یا اختراع علمی! هم که در دانشگاه و به همت یک تیم دانشجویی برگزار می شود، کلان ترین اثرِ فوریِ اجتماعی ش، خبری می شود و 3-4دقیقه بیست و سی را به خود اختصاص می دهد!) تجربه ایست برای خودِ برگزارکنندگان، تا کار یاد بگیرند، تا روی پای خود ایستادن یاد بگیرند تا "فکر کردن" و "تعمق" و  "حل مسئله" یادبگیرند، تا فرداروزی، رها از فضای ایزوله و "گلخانه ای" دانشگاه، نیروهای کارآمد و آبدیده و مخلصِ جامعه شوند.

و ثانیا، به شدت، رنگ پذیرِ از محیط است. و بحث من روی همین نکته ی ثانی ست. درست مثل کودکی که وصفش گذشت،  نقشهایی که دانشجو، و تیم دانشجویی تجربه می کنند، و گزینه هایی که برای تصمیم درمورد آینده شان در اختیار دارند، به شدت بسته به آن است که مثلا سر کلاس کدام "استاد" بنشینند و تدریسش را یا اخلاقش را یا تئوریهاش را بپذیرند؛ و او نیز، سوالات و ایده ها و مثلا سختکوشی آنها را بپسنددد و پروژه ای مثلا تعریف شود و لیاقتی اثبات شود و علاقه ای جلب شود و "ارتباطات"ی شکل بگیرد و آشنایی هایی با نهادها و مراکزی و...و از این رهگذر، "بستری" برای زندگی و شغل  و خدمات و نقشهای اجتماعی فردای فارغ التحصیلی. ایضا به همین ترتیب است بسترسازی برای نقشهای فرهنگی و سیاسی و فوق برنامه­ای.

و به لحاظِ همین خصلتِ ثانیِ رشدهای دانشجویی ست که این رشدها و این بدرها و نشاءها، خارج از محیطِ کذا، به دور از استاد و شرکت و پاتوق و از همه مهمتر و بدون جمع های رفاقتیِ عمیقی که ویژه ی این سنین و خاصِّ محیط پرنشاط و بی رنگ و ریای دانشگاه و مخصوص زندگی صمیمی و نزدیک خوابگاهند؛  چندان رمقی برای باردهی ندارد.

و نهایتا نیز به همین دلیل است که باید اعتراف کرد : نهالِ یک درختِ 40-50 ساله را در زمینِ اجاره ایِ 4 ساله کاشتن، بزرگترین خطا و خسران است!

و لذاست که بسیاری، بعد از افتادن ناخواسته یا ناخوداگاه- به چنین خطایی، برای پیشگیری از "خسران"، تصمیم به خریدِ ان زمینِ اجاره ای می گیرند. [و با چه هزینه ای؟!] ماندن در شهرهای محلِ تحصیل، بعد از تحصیل؛ پیامدِ کاملا طبیعی و عاقلانه ی نوعِ رشدِ دانشگاهی ست.

(بدیهی ست که این ماندن، چنان که گذشت، برای پیش گیری از خسران است؛ و نه صرفا به دلایل علقه های عاطفی یا رفاه  طلبی، یا... چند سال قبل، دکتر نایبی در معایبِ تحصیل در خارج از کشور می گفت که کسی هم که برمیگردد عملا خدمت خاصی ازش برنمی آید؛ چون "راه و چاه های اینجا" را یاد نگرفته، کارنابلد است و ناآشنا با قوتها و ضعفها و نیازها و پتانسیلهای بومی و... وضعیت دانشجویِ غیربومی نیز اینچنین است: او سالهای استراتژیکِ "اجتماعی شدن"ِ خود را به دور از ساختارهای علمی-صنعتی-فرهنگی-سیاسیِ شهرِ خود گذرانده است. بازگشتن، یعنی از صفر شروع کردنِ هرآنچه گذشت، و حتی این بار بدون فضای حاصلخیز دانشگاه و استادان و هم قطاران؛ و در سنینی که برای "شروع"، چندان مناسب نیست. و به این ترتیب، عملا عمر دانشجوییِ این نیرو به هدر رفته و در شهر خود نیز نمی تواند به اندازه ی واقعی قابلیتهایش، برای جامعه ثمردهی داشته باشد.)

و پیامدِ این ماندن ها، صد البته که برآشفتنِ ترکیبِ جمعیتیِ کشور، به ترتیبی که در این سرزمینِ بحمدالله- پهناورِ عزیزِ ما، اجتماعاتِ نیروی پرانگیزه ی خوشفکرِ خلاقِ راهِ خویش یافته ی جوان، فقط در نقاطی باشد که از دیرباز صاحبِ دانشگاهی "فرصت ساز" که می تواند آینده ی دانشجویش را به طریقی رقم بزند. و البته که این یعنی تشدیدِ رشدِ نامتوازن! و این پیامد، زمانی به سمتِ فاجعه می رود که توجه کنیم به این واقعیت که باتقریبِ خوبی- یک چنین دانشگاه هایی تنها در پایتخت وجود دارند!!!

پیامد دیگرِ مسئله نیز انقطاع های خانوادگی ست که به این واسطه رخ می دهند. و این، یعنی فرو ریختن یک از اساسی ترین و اصیل ترین سنگرهای مقاومت در برابر سبک زندگی تحمیل شده از غرب. این "ماندن"ها اغلب با ازدواج در شهر جدید، تثبیت می شود؛ و خانواده ی جدیدی شکل می گیرد ، به دور از پیوندهای فامیلی که عرصه ی طبیعیِ رشد اجتماعی کودک باشد، و منقطع از یکی دو نسل قبلی، که ضامنِ انتقالِ تعلقات فرهنگی به نسل آینده اند. و این یعنی نسلِ آینده ی کشور را به لجاظ فرهنگی و شخصیتی، "آسیب پذیر" بار آوردن؛ کجا؟! دقیقا در همان نقطه ای که گفته شد به دلیل تمرکز نیروی جوان، باید لوکوموتیوِ قوی و سریعِ حرکتِ پیش رونده ی کشور باشد. و در بعضی موارد هم بدون ازدواج ادامه می یابد. و البته این حکایتِ "مدرن زدگیِ اجباریِ سبک زندگی"، در موردِ ماندن های مجردی، به مراتب شدیدتر است.

اما راه حل:

پر واضح است که این مشکل، ریشه در بی عدالتیِ آموزشیِ کشور دارد. یعنی توزیع ناهمگنِ امکانات آموزشی و پژوهشی در گستره ی وسیع میهن عزیزمان. حال آنکه عدالت اسلامیِ ما(نامه ی امام علی به مالک اشتر) حکم می کند که امکان رشد برای دورترین نقاط از مرکز و نزدیکترین نقاط به یک اندازه فراهم باشد؛ حال که به هر دلیل، این امکانات را نتوانسته ایم به اقصا نقاط مرز پرگهرمان برسانیم، دست کم مانع از دسترسیِ هم وطنان به مرکز، نباید شد. لذا راه حل این مسئله، به هیچ وجه، "بومی سازی" نیست.

بسیاری متفکرین برآنند که از علل کمتر، یا کندترتوسعه یافتگیِ شرق، وسعتِ سرزمینی، و نامساعد بودن جاده ها و خلاصه "کمبود و دشواری سفر و ارتباطات بین شهری" بوده؛ با این فرض، می توان پدیده ی "دانشجوی غیربومی" را نه یک تهدید(چنانکه گذشت)، بلکه یک "فرصت" برای تعادلِ رشدِ کشور دانست. اگر سازوکاری برای ارتباطگیریِ توأمانِ دانشجویان غیربومی، با فضاها و نهادها و متولیانِ صنعتی-علمی-فرهنگی-سیاسیِ شهرهای خود فراهم کنیم.

این سازوکارها می تواند شامل "جا انداختن صورت مسئله"(مثل همین مرقومه ی حاضر!) و "تعریف مأموریت مشخص" برای دانشجوی غیربومی مورد نظر، (مثلا مأموریتِ شناسایی نیازها و پتانسیلهای شهر خود، در زمینه ی مورد علاقه و تخصص وی)، و استفاده ی عینی از گزارشهای وی، و مکانیزمهای تشویقی(البته مهمترین تشویق برای دانشجو، آن است که ببیند که تلاشش، منتج به نتیجه ای مثبت ولو کوچک، برای کشورش شده است... باید با تعریف مناسبِ مأموریتها برحسبِ نیازهای کشور،ترتیبی داد که این نتیجه را ببیند) و مکانیزمهای حمایتی (مانند معرفیِ صحیحِ دانشجو، به نهادهای مربوطه در شهرِ خود، جهتِ همکاری و همراهی هرچه بیشتر...) و سازوکارهایی که به اندازه ی کافی، پذیرای خلاقیتِ دانشجو در برقراری ارتباطها و همکاری هایی مفید، میان شهر خود و پاتوقِ مربوطه باشد؛ و نهایتا سازوکارهایی برای هم فکری و انتقال تجارب و فیدبک و... مانند نشستهای سالانه یا فصلیِ دانشجویان غیر بومی، هم در شهرهای محلِ زندگیِ این دانشجویان، و هم در شهرهای محل تحصیل ایشان.

نقطه ی مناسبِ آغازِ این سازوکارها را به زعم نگارنده، می توان با "تشکلهای دانشجویی" باشد؛ چنان که بعضا نمونه هایی خودجوش، در این برخی از این مجموعه ها دیده شده است. این احتمالا به دلیلِ ماهیتِ دانشجویی و پویای آنهاست ؛ و به دلیل اینکه کمتر گرفتار بروکراسی و بیشتر مستعدِ نوآوری های سیستمی اند؛ و در کل،"وسطِ میدان و خط مقدم" اند  و نه  "محبوس در ستادهای فرماندهی"!

فراموش نکنیم: انقلاب اسلامی، زمانی انقلاب اسلامی شد، که پایگاه های رژیم سلطنتی، در دورترین و کوچکترین روستاها نیز توسطِ مردمِ "آگاه"ِ انقلابی تسخیر شد. و امروز در سراسرِ پهنه ی ایران، شهر و روستایی نمی توان یافت که در مهمترین بحران کشور، یعنی جنگ تحمیلی هشت ساله، خود را کنار کشیده و کار را به پایتخت واگذار کرده و شهید نداده باشد... به همین ترتیب، برای تحقق پیشرفت و عدالت نیز، نیازمند خیزشِ تمامی ایرانیم.

 

توضیح یکی از اساتی


با سلام

شاید بد نباشد وزارت علوم به جای طرح بومی سازی پذیرش دانشجو طرح دیگری را عملی سازد

توزیع دانشگاههای برتر و کوچ اجباری اعضای هیئت علمی آنها به شهرهای مختلف کشور

کاری که با تیم های فوتبال کردیم و جواب داد

این کار موونه کمتری دارد چرا که حداکثر 400 نفر عضو هیئت علمی را میتوان به راحتی منتقل کرد

حتی می توان مناطق خوش اب و هوا از روستاهای اطراف شهرهای بزرگ را برای دانشگاههای جدید در نظر گرفت

اتفاقی که در دانشگاههای ایالات متحده می توان شاهدش بود هرچند آنجا در همان ابتدا به این صورت شکل گرفته و ایالات مختلف منابع اقتصادی مستقل و

کاملی دارند اما بلاخره آمایش سرزمینی تنها راهش خروج مراکز اصلی صنعتی و پژوهشی و آموزشی از تهران است

قدم اول نیز دانشگاهها ست چون دانشجویی که تحصیلات تکمیلی در تهران خوانده به خاطر کار و محیط تهران هم شده حاضر به زندگی در جای دیگری نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1391ساعت 22:11  توسط فروزنده  | 

خاله: "..." میگه مرغ ارزون آوردم میخواید براتون کنار بذارم؟هرچندتا بخواید

مامان:"..." که بتازگی دختر صاحب فلان توزیع کننده ی بزرگ گوشت و مرغ رو گرفته؟!! مردم بیچاره برای یک دونه از این مرغها صف کشیدن، منم اگر حال داشتم میرم تو صف مثل همه... بنظرم شما هم نگیر، حداقل به "روزه"مون رحم کنیم حلال باشه...

خاله: اینم حرف حسابه...هرکدوم از آشنایان طرف هم اگر بخوان 5-6تا ازین مرغها بگیرن که هیچیش نمیمونه برای مردم! ... خب تعاونی هم مرغ 4600ی میده اونم نمیخوای؟

مامان: نچ. علاجِ گرونی نخوردنه...



هرچند آقای مجری و کارشناس محترم برنامه ی بسیار بسیار  معنوی(!!!)"این

شبها"تمام رزورشان را میزدند تا بگویند پولدار بودن حق هر مسلمانی است. و
میلیاردرها خیلی نازنینند.
هرچند به تضاد طبقاتی که اعتراض میکنی و سیاستهایی برای کاهش فاصله ی
فقیر و غنی دلت میخواهد، بهت می گویند "عقده داری"!!! میگویند دنبال
توزیع عادلانه ی فقری..
باز هم من تو کتم نمیره که جامعه ای هم کوخ داشته باشه هم کاخ هم "اسلامی" باشه
...


بهانه ای تا به این مطلب لینک بدم:

تریبون مستضعفین: قرآن، قارون، گشت ارشاد امیرالمومنین
و این همه زمانی بیشتر آزارمان می‌داد که سر شب غذا را از تالارهایی
تحویل می‌گرفتیم که خرج قالپاق ماشین مراجعینش کفاف جهاز دخترکان معصومی
را می‌داد که شب غذا به در خانه شان میرساندیم....
کسی حق دارد به مردم بگوید مرغ نخورید که شب بر سر سفره خود مرغ کمترین
غذایش نباشد. که پسرخاله‌اش تا آرنج دست در حلقوم مردم نداشته باشد.
زمانی می‌توان از مردم خواست دشواری و تنگناهای اقتصادی را تحمل کنند که
در همان جامعه قارون‌ها سوار ماشین چندصدمیلیونی نشوند و مانور اشرافیت و

شادخواری ندهند…



مطلب مرتبط


--


پ.ن.دلها خون است اوضاع میانمار...از کاری که از دستمان برنمی آید... از دیپلماسیِ ماستِ سالهای اخیرمان...از... کاش یکبار هم بجای سازمان ملل جلوی وزارت خارجه ی خودمان تجمع میذاشتیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1391ساعت 20:48  توسط فروزنده  | 

بسم الله

 

آنچه در روز حساب، بیش از هر چیزی، ترازوی اعمال را سنگین می کند،"خوش اخلاقی" است.

این مطلب یک مقدار دچار آشفتگیست. به این دلیل که ذهن نگارنده ش در مورد این موضوع هنوز آشفته ست. و درواقع مطلبی که می نویسم یکجورهایی برای باز کردن باب گفتگو با دوستان و خواننده های محترمه، تا ذهن خودم هم مرتب شه و انشاالله یک پست دقیقتر ...فعلا سعی کرده م با الهام از بیانات اخیر رهبر، جوابهایی بیابم برای خودم!

چندیست  می خوام از نقش زن بنویسم. "نقش زن در..." ... "نقش زن در..." ... در هیچی، همینجوری "نقش زن"! "نقش زن در دنیا"!  اصلا یک آدم بماهو زن چکاره ست در این عالم؟!  مقدمتا باید پرسید که چرا اصلا چنین سوالی باید مطرح شه؟! چرا تا حالا کسی نپرسیده "مرد تو این دنیا چه کاره است؟!"ولی همیشه چه کاره بودن زن تو این دنیا محل مناقشه بوده. تازه اوضاع ما که خوبه! یک زمانهایی بر بشر گذشته که صورت سوالش "آیا زن هم آدم هست؟" بوده!

واضحه که دلیل اینکه نقش زن در دنیا! برای آدمها محل سوال میشه و نقش مرد در دنیا! محل سوال نمیشه، اینه که ما دنیا رو داریم مردونه نگاه می کنیم. نه "آدمونه!" که توش جایی و نقشی برای زن نمی بینیم! گویی که دنیا = جوامع! و هر "جامعه" متشکل هست از "افراد"ی که نقشهایی در این جامعه دارند. و قرنهاست که بین جامعه شناسها دعواست که بالاخره اصالت با فرد است یا با جامعه؟  اما جای تفکیک میان زن و مرد، نه در سطح "فرد" هست و نه در سطح "جامعه" . یعنی زن همانقدر یک فرد انسانی است که مرد. و زن همانقدر یک عضو تشکیل دهنده ی جامعه هست که مرد.  و ازین نظر در تمام دعواهای علمی، جای تفکیک نقش زن و مرد خالی بوده. و از آنجا که عموما این مردها بوده ند که همیشه در جامعه حضور پررنگتری داشته ند، در واقع جای تعیین تکلیف زن(!) خالی بوده. البته زنان امروز خیلی وقتها قائل به این ایده اند که اصلا چه اصراری دارید که ما را "بماهو زن" ببینید؟ خب ما را بماهو فرد انسانی، بماهو دانشجو، بماهو دکتر، بماهو مدیر، و... ببینید. اما در عمل می بینیم که درصد قریب به 100% همین زنان، به زودی آنچنان درگیر "بماهی زن"بودنِ خود می شوند که از تمامی شخصیتها و نقشهای دیگرشان که با مرد یکسان بود، باز میمانند!

اما در نظامهای اندیشه ی قدیمتر، (ارسطو، فارابی، خواجه نصیر و...) ما به جای دوگانه ی فرد-جامعه، با سه گانه ی فرد- خانواده – جامعه مواجهیم! سه گانه ای که قرنهاست از ادبیات علمی جهان رخت بربسته. و اتفاقا محلِ تفکیک معنادارِ نقشهای زن و مرد، دقیقا و فقط، همین سطح "خانواده" ست. مقوله ی "خانواده" که بعنوان یک موجودِ قابل بررسی، از ادبیات علمی حذف میشه، بدنبالش نقش معنیدار و علمی و "غیرذوقی"ای نمیشه برای زن تعریف کرد.

جالبتر اینکه در ادبیات علمی قرون اخیر، خانواده را اینطور تعریف کرده ایم : خانواده = اولین و کوچکترین واحد اجتماع!

این یعنی چی؟ یعنی خانواده همان جامعه ست، اما خیلی خیلی کوچک و حقیر. البته میگویند "اساسیترین واحد اجتماع" ولی دیگه لفظ اساسی توی چنین تعریفی رسما کشکه! و تعارف! وقتی صریحا گفتی همون جامعه ست ولی  کوچکش، یعنی همان قوانین و همان شانیت را دارد منتها در وسعت "تاثیرگذاری "خیلی خیلی کم و محدود و درنتیجه یعنی یک واحد حقیر و کم اهمیت.  واضح است که با این تعبیر هیچ وقت نمیتوان حتی تصور کرد که یک جریان عظیمِ اجتماعی، از "خانواده" نشأت گرفته باشد!

خب، جای تفکیک نقش زن و مرد؛ و دادن نقشی مستقل به زن بماهوزن، نه در سطح فرد است ونه در سطح اجمتاع. بلکه در سطح "خانواده" است. و از طرفی هم با حذفِ "خانواده بعنوان هویتی مستقل"، و چپانیدن آن ذیل جامعه و در واقع تحقیر آن، نقش مستقل زن می شود یک نقش خیلی حقیر که قاعدتا هیچ زن امروزی ای نمی پسندد! گویی که جامعه عرصه ی نقش آفرینی مردانی است که هرکدام برای رفع خستگی، در خانه ی خود، یک موجودی بنام زن یا مادر یا... دارند!

خب خداییش شما هم زن باشی بهت برمیخوره ازین همه مهم نبودن در نظام خلقت! ازینکه توی دنیا اینهمه خبرهای مهم و کلان هست؛ بزرگترین قدرتها می آیند و می روند، تکنولوژی و علم بسرعت برق و باد متحول می شود و... و شما بعنوان یک "زن" دستت از تمامی این تحولات عظیم تاریخ کوتاه است و دایره ی تاثیرگذاریت فقط درحد 4-5نفر، همسر و فرزندانت است؛ تازه!  اگر آنها هم حرفی از شما بشنوند ! و گوششان از تبلیغات مدرسه و کتاب و مجله و سایت و رفقا و... پر نباشد!

این وسط وقتی آدم برمیخورد به حرفهایی از سنخ « اگر زنان در حركت اجتماعى يك ملتى حضور نداشته باشند، آن حركت به جائى نخواهد رسيد » که دیروزها حضرت روح الله می گفت و این روزها آقاسیدعلی؛ برق از سرت میپرد که آخر چگونه؟؟؟؟!!!! روی چه حسابی؟! زن، با این دایره ی تاثیرگذاریِ محدود؟؟؟!!! بعد سعی میکنید برای اینکه این حرف را باور کنید، مثلا یک "زن چریک" یا یک "زن خبرنگار" را تصور کنید!  که اگر همراه نشوند با حرکتهای اجتماعی...اما آخه کدوم منطق می پذیره؟ خب چ ربطی داره؟!  بعد به خودت می گویی شاید هم منظور این باشه که بهرحال زنها 50درصد از جامعه ند!!! و اینجوری –من و شما ی خیس خورده در اندیشه ی غربی- خودمان را قانع کنیم که رهبرمان "حرف منطقی" زده!!!

در این مورد نمی تونم زیاد توضیح بدم. چون تئوریهای پیش نیاز فهم این فرمایشات را ندارم. تئوری ای که خانواده را نه بعنوان "کوچکترین اجتماع" بلکه بعنوان یک موجود با ماهیتی کاملا خاص و متفاوت ببیند. ذهن من هم در سیستم دوگانه انگارِ فرد-جامعه بار آمده. (خیر سرمان، پایاننامه مان هم دنبال حل همین دعوای دوگانه بود!)لذا بنده هم تا اطلاع ثانوی هیچ درکی از این ایده ی امام و رهبر ندارم.  در حد "مشاهداتم" یک تلاشهایی میکنم برای تشخیص تمایز خانواده از سایر ساختارهای اجتماعی و تمایز نقش زن از سایر نقشهای اجتماعی. این "مشاهداتم" یعنی سبک زندگی مادر و خواهرم، که بعد از 7-8 سال زیستن در محیط بلاخانواده ی دانشجویی، کاملا برایم حیرت آور و هضم نشدنی است!

در فضای دانشجویی ، همه ی ما "افراد"ی بودیم که با هم یک "جامعه" را تشکیل داده بودیم. رفیق شفیق داشتیم. استاد داشتیم، همکلاسی، کارمندهای بخشهای مختلف دانشگاه، و شهروندان خارج از دانشگاه و احیانا اگر تشکل کار هم بودیم، دغدغه مان آرمان های جامعه بود و یک همکار و کارگروه و مسول و...هم میشناختیم. و "اهداف بیرونی"ای مطرح بودند که در این ساختارها، و در این روابط انسانی و اجتماعی پیگیرشان بودیم. اگر این اهداف، آخر ماه، آخر ترم، آخر سال، محقق میشدند و خروجیش را عینا می دیدیم، مثلا نمره و معدلی، تحقیق و پرژه ای، همایشی، نشریه ای،  مطالعه ای، چیزی، میگفتیم "موفق" شدیم. اگر نمی دیدیم، حس پوچی و بی خاصیتی و ... لذا این چندماهه که آمده م خانه، پدیده ای به نام "مادر" (هم مامانم و هم خواهرم که مادر خانواده ی خودش است) و سبک زندگیش و دغدغه هاش و مشغولیتهاش و گذران 24ساعتش کاملا عجیب و حیرت آور و تعریف نشده است!

مادر تمام 24 ساعت در فعالیت و تکاپو ست و هرچه صبر می کنی و نگاه می کنی، آخر روز، آخر هفته، آخر ماه،...کو پس؟! خروجی ای؟! "حاصل"ی؟! پس عجب تلاش بیهوده ایست!!!

نه؛ اینطور نمی توان از دور نظاره گر بود و قضاوت کرد. کمی نزدیکتر می رویم: مثلا یک مادر شاغل، صبح بعد از نماز صبح مشغول می شود به تهیه ی مقدمات ناهار، و بعد هم براه کردن صبحانه و بعدتر هم بیدار کردن اهل خانه و...از خانه می رود بیرون، بدنبال شغلش، یعنی نقشهای اجتماعیش! که فارغ از زن بودن و مادر بودنش تعریف شده. ظهر که برگشت، بی هیچ استراحتی، باقی امور ناهار و سفره و بعد شستن و جمع کردن ظرفها و احیانا یک استراحت یک ساعته، که می تواند آن هم خرج شنیدن صحبتها و گزارش روزانه ی اهل خانه شود! و بعد هم احتمالا همین آوردن و پهن و جمع کردن و بردن برای عصرانه ای، بعدتر هم شام و... خب، این شد فقط وظیفه ی روزانه ی تهیه ی غذای اهل خانه! حالا "غذا" کجای زندگی و دغدغه های آدم، بماهو فرد، و بماهو نقش آفرین در جامعه، است؟! هیچ جا! نهایتا یکی دو ساعت از بیست و چهارساعت آدم هم صرف خوردن غذا بشود!  که آنهم وقت مرده ی ادارات است! و حتا خدا هم جزء تعطیلات تعریفش کرده: زمانی که صرف غذا خوردن میکنید، جزء عمرتان محسوب نمی شود! اما همین "اتفاق روزمره ی کم اهمیت" یعنی غذاخوردن، بخش عمده ای از عمرِ موجودی به نام مادر را دارد به خودش اختصاص می دهد! 

تازه درنظر بگیرید که این "تهیه ی غذا" چه مشتقات دیگری هم کنارش هست: تهیه ی مواد اولیه ی لازم، یعنی دقت و توجهِ دائمی که چه چیزی هست و چه چیزی نیست و آنچه نیست را کی و کجا تهیه کنیم و احیانا حساب و کتاب بودجه و صرفه جویی و ... که تمام اینها از سنخ "دغدغه و فکر" هم هستند و نه صرفا کار فیزیکی! ... یا حتا اینموضوع که برای تهیه ی غذا، روزی چند بار باید کلی وسیله از جای خاص خود بیرون بیایند و مورد استفاده قرار گرفته و دوباره شسته و خشک شده و به جای قبلی خود برگردند! روزی چند بار! ...یا همین که اگر بعللی یکی از مواد یا وسایل لازم وجود نداشت چطور باید بلطایف الحیل نبود آنرا چنان جبران کرد که سایر اهل خانه اصلا ککشان نگزد! و... خلاصه

تمام اینها فقط یک قلم از وظایف یک مادر است! اینهمه "فکر" و "انرژی" بگذار، فقط برای غذا خوردنِ یک عده آدم! حالا به این اضافه کنید احیانا وجود یکی دو کودک که زیر دوسالش رسما یک انگل چسبیده به مادر است که فول تایم رسیدگی لازم دارد، و بالای دوسالش هم "امیر" است و برای بی اهمیت ترین بازیهایش هم دائم مادر بیچاره را احضار می کند و به اینها همه اضافه کنید اینرا که ظهر که پدر و باقی اهل خانه هم هر یک از سر کار، مدرسه یا خلاصه "نقشهای اجتماعی"ِ خود برمیگردند، ، هرکدام با این ذهنیت که «من صبح تا حالا بیرون زحمت کشیده ام، مادر نشسته توی خانه پس...»، بجای برداشتنِ یکی از بارهای صبح تا ظهر از دوش مادر، چهارتا کار دیگر هم روی دستش می گذارند و اگر بی توجه، سرشان به تلوزیون و موبایل و خواب و گفتگو با هم گرم نشود، تمام لطفشان به مادر این است که او را مستمع گزارش  روزانه ی خود قرار بدهند، یا سر ناهار ایراد نگیرند! باز، به تمام اینها اگر اضافه کنیم "شاغل بودن مادر" را یعنی مادر تمام کارها و مشغله ها و دغدغه های سایر آدمها (و سایر اهل خانه) را داراست، و علاوه بر آن سرویس دهی به سای اعضای خانواده، یعنی بخش زیادی از ضروریات زندگی اعضای خانواده اش نیز، بی آنکه آن اعضا بفهمند، بر عهده ی اوست!

و دقیقا اعجاب آور بودن نقش مادر در همین است: 1. خرج کردنِ عمر و انرژی و فکر خود، برای دیگران. 2. نامرئی بودنِ اثر تلاشهای او!

 تلاشهای یک مادر ، برای "حفظ سلامت جسم و روح « آدمهاست. پس همانطور که سلامتی را تا از دست ندهی متوجهش نمی شوی، کارهای مادر را هم آدم نمی تواند ببیند، مگر وقتی که به دلیلی، نبود! مثلا وقتی اختلال رفتار کودکان طلاق را می بینی، تازه متوجه می شوی که پس "سایر آدمها که عادی اند، یک چیزی بوده که اینها را از اختلال روانی حفظ کرده!!!» آن چیز، مادر است.

مادری یعنی

 خب همه ی اینها چه ربطی داشت به حرف رهبر؟ ربط مستقیمی نداشت. قضیه آن است که زن بماهو زن، تنها  در "خانواده" است که نقشِ معنادار میابد. و این نقش معنادار، یک نوع عجیبی از نقش است که تا وقتی به خوبی انجام می شود، نامرئیست! تنها وقتی که نیست، نبودنش را می توان فهمید! سلامت روانیِ افرادِ جامعه را تنها وقتی می توان فهمید که به اختلالات روانی آدمها توجه کنیم. خب؛ قاعدتا، نقش زنان در حرکتهای اجتماعی هم از همین سنخ نقش نامرئیست! یعنی اگر یک حرکت اجتماعی ای بخواهد شکل بگیرد ولی زنان، بماهو مادران وهمسران، «مخالف» بانشد با آن یا به حد کافی و «بابصیرت» در جریان آن نباشند؛ نه فقط خودشان (یعنی نیمی از جمعیت) به آن نمی پیوندند، بلکه به خوبی هم از توانِ منصرف کردنِ سایر اهل خانه برخوردارند! چه بسیار می شناسم مردهایی را که درتمام 8سال جنگ مادرشان یا همسرشان با بیتابی کردن، مانع رفتنِ آنها به جبهه میشد! دقت داریم که! نه با "زور"! بلکه صرفا با اظهار بیقراری و بی تابی کردن! با یادآوریِ «اگر تو بروی چه مشکلاتی پیش روی ما هست!» صرفا با "کم صبری"ِ زنان، می توانست حماسه ی 8 ساله ی دفاع مقدس، توسط مردان رقم نخورد!

بعلاوه، این همراهی کردن یا نکردنِ زنان، وقتی خودش را در پیروزی یا شکست یک حرکت اجتماعی نشان میدهد که "همه گانی" شود! یعنی اگر همه ی زنان جامعه با یک حرکت همراه بشوند یا همه ی زنان جامعه با یک حرکت همراه نشوند؛ تازه آنموقع است که نقش زن در پیروزی یا شکست یک حرکت به چشم می آید. (این موضوع را سریال مختارنامه در جریان قیام مسلم بن عقیل خوب نشان داد!)

 

نقش زن در دنیا، حفظ سلامت روحی و جسمیِ چندنفر اعضای خانواده ی خودش است. (این طراحی و تقسیم کار خداوندی آدم را یاد  طرح پزشک خانواده می اندازد!)

مادری یعنی تمام عمر را خرجِ آدمهایی کردن که هرکدام سرش به کار خودش است. و مادری یعنی تمام عمر را صرف کارهایی کردن که هیچگاه نه خودت ونه دیگری، حاصلش را به چشم نمی بینید!

مادری یعنی تمام عمر را صرف کارهای سخت  و "روزمره" کردن. یعنی در گمنامی و غربت کم آوردن، و کم نیاوردن! یعنی از خستگی مردن و به روی اعضای خانواده "لبخند"زدن! ...سنگ صبور همه شدن و سنگ صبور نداشتن!

 مادری یعنی مشکلات را دیدن و چاره جستن و به روی خانواده نیاوردن!

مادری یعنی سرویس دادن به یک عده ای در خانواده، تا آنها به مشغله های فردی و اجتماعی خودشان برسند، درحالی که خود نیز به اندازه­ی آنها مشغله ی فردی و اجتماعی داری! و در عین چنین نامعادله ای، هیچگاه عصبانی نشدن! مادری یعنی هنر خوش اخلاقی! یعنی هنر صبر!

مادری یعنی هر روز استقامت! مادری یعنی هر روز حماسه! مادری یعنی هر روز و هر لحظه، ایمان، ایمان، ایمان. ایمان به خدایی که "او میبیند"!( اون حدیثِ بالای مطلب رو برای اینجا نوشتم)

 

 

مطالب مرتبط: انسانهای کوچک به انسانهای دیگر فکر میکنند / زن به مثابه ی یک بازار/ و...

 

سایت تابناک هم از منظر اقتصاد به کارهای نامرئی مادرانه پرداخته .که البته بنظر من این نوع نگاه"چرتکه انداز"که همه چی رو با خطکش سودآوری اقتصادی میسنجه از مدل زندگی آمریکایی برمیاد و شایسته ی فرهنگ اصیل ایرانی و اسلامی ما نیست.

 

پ.ن.1. ایده ی "سه گانه ی فرد-خانواده-جامعه" بجای "دوگانه ی فرد-جامعه" را از استاد گرانقدر، دکترسوزنچی در مصاحبه ای که با مجله ی خیمه داشتند، وام گرفته م. (اگر مصاحبه را پیداش کردم، میذارمش. خیلی نکات هوشمندانه و مفیدی داره)

پ.ن. 2. حکایت ما و مادرمون هم شده مثل "حمید"برنامه کودک!

پ.ن.3. البته مامان میگه اگر مامان بودی، میفهمیدی که مامانها اگر جز این باشند ناراحتند!

پ.ن.4. یه مطلب درمورد "سبک زندگی ماقبل مدرن" دارم، تو ذهنم! مجموعه خاطرات مادربزرگ ومادر و... از نحوه ی زندگی مردم وقتی نه آب لوله کشی بود ونه گاز و نه برق و نه هیچی! بنظرم لازمه نوشتنش. بنظر شما چیطو؟

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
برچسب‌ها: نقش زن, حماسه, مادر, رهبر, فلسفه خانواده
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1391ساعت 5:30  توسط فروزنده  | 

تفکر اقتصادی سرمایه داری، فساد فرهنگ اقتصادی و اقتصاد مقاومتی

مسعود درخشان اقتصاددان برجسته در تحلیل ابعاد اقتصاد مقاومتی، با اشاره به دلباختگی مسئولان اقتصادی کشور به اقتصاد غرب و ظواهر آن گفت: ‌مهمترین مشکل اقتصاد مقاومتی غلبه بر تفکر غلط در سیاستگذاران اقتصاد کشور است.

مسعود درخشان استاد برجسته اقتصاد انرژی اظهار داشت: واژه اقتصاد مقاومتی بر این موضوع دلالت می‌کند که فشارها و ضربه‌های اقتصادی از سوی نیروهای متخاصم سد راه پیشرفت جامعه است که باید بر آن غلبه کرد.

وی با تقسیم فشارها به دو دسته داخلی و خارجی اظهار داشت: در راس فشار خارجی تحریم اقتصادی و در بخش داخلی نیز فشار همه نیروهایی که زمینه و بستر مناسب را برای تحقق اهداف سیاستهای فشار خارجی‌ها فراهم می‌کنند، وجود دارد.

درخشان فشار داخلی را به دو بخش تقسیم کرد و گفت: یکی از این بخش‌ها ناآگاهی ما اقتصاددانان است که نوعاً در مسیری سیاستگذاری می‌کنیم که خاص جریان مثلث اقتصاد تهاجمی غرب علیه اقتصاد ما است.

(بنقل از وبلاگ مبارزه با گرانی)

عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی اضافه کرد: عامل دوم به بخشی از فعالان اقتصادی بازمی‌گردد چنانکه از دید من همه کسانی که در مسیر واردات کالاهای مصرفی سرمایه‌گذاری کرده و فعال هستند و همه کسبه و دست اندرکاران و کسانی که در توزیع این کالاها فعالیت می‌کنند، همان نیروهایی هستند که به اقتصاد ملی ضربات جبران ناپذیری وارد می‌کنند.

وی اظهارداشت: دسته دیگری از نیروهای داخلی که موجب مطرح شدن موضوع اقتصاد مقاومتی می‌شود شرایط و مقتضیات اقتصادی کشور است که

...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1391ساعت 20:31  توسط فروزنده  | 

حدود ده سال پیش بود که بولدزر انداختند به مزار پدر

...

هرچه بود، آنچه که باقی گذاشتند چهاردیواری رسمی ایست با مزارهای یکدست شده روی زمین، کاملا مناسب برای پهن کردن موکت، یا اگر مهمانهای "محترم"تری! درکار بودند، چیدن صندلیها...ما. می خواستند گلزارشهدای شهرمان را "زیبا"کنند!

عمو گفت: اینجا نوشته بود «مهندس غلامعباس (مسعود) فروزنده» پس باقیش کو؟!

...

صاحبان میز و امضا بودجه ها گرفتند

...

بولدزر انداختند به جان تاریخ این مردم

حالا آنچه مانده نه شباهتی به "گلزار" دارد نه به "بهشت" نه اثری از "حماسه ی مردمی"...

قصد نداشتم روضه بخوانم! فقط باید پرسید: بیست سال، سی سال بعد از این،در سالهای اقتدار ایران اسلامی، جوان ِ این مملکت در این قبرستانهای فرمایشی چه خواهد دید؟! ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1391ساعت 13:21  توسط فروزنده  | 

از عجایب این سرزمین آنکه نان دانه ای 125تومن گران است. یعنی مثلا سرانه ی هرنفر، ماهی 15هزار تومان.

 اما شلوار لی چهل تکه ی 80هزار تومن (با مصرف یک الی دو ماهه!) بسیار ارزان قیمت! یعنی (ماهی حداقل چهل هزار تومن، نفری)درحالی که نمونه های  زیر بیست هزارتومن حدود یکسال کار مفید می دهند!

...

(ادامه در ادامه مطلب)


یک پرداخت عاقلانه و منصفانه به مقوله ی گرانی: وبلاگ شورای مردمی حمایت از حقوق مستضعفان و مبارزه با گرانی

اینم یه کم بی ربطه ولی خوندن داره :چندروایت از زندگی حسن رحیمپور ازغدی:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1391ساعت 19:57  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ابناءالعشرین! قوموا و اجتهدوا!

1.   نسل ما با فرماندهی احمدمتوسلیان حال نمی کند!

اخیرا خدا توفیق داده بود و در سفری همراه شده بودیم با بچه­های راوی دفاع مقدس، یعنی موجوداتی که اهم مشغله­شان خواندن و تحلیل کردن و گفتن از حکایت عجیب هشت سال دفاع ایران دربرابر هجمه ی مسلحانه­ی تمام دنیا و سیره­ی شهدا و فرهنگ جبهه و ...ست. حسب عادت این دوستان، هر روز سفر باید به نام یکی از شهدا و توسل به او همراه میشد. یعنی سرصبح یکی از شهدا حسب حس و حال جمع و خاطراتی که از هریک از شهدا به ذهن بچه ها میرسید و می روایتیدند و اصول دموکراتیک(!) انتخاب بشود و زیارت عاشورایی هدیه به ایشان و بعد درطول روز، در زمانهای به اصطلاح مرده(!)ی روز، بجای حرف مفت زدن همه درمورد آن شهید و احیانا شرایط عملیاتهای مربوطه و... گفتگو کنند.

عجیب بود که تقریبا هر روز سفر کذا  قرعه(یعنی اجماع!) به نام حاج احمد متوسلیان می­شد! و تقریبا هیچ خاطره­ای از ایشان نبود که توش یک اشاره­ای به "جدیت و سخت گیری" احمد متوسلیان به نیروهاش نباشد! تا اینکه یکی از دوستان بالاخره گفت: شخصیت احمدمتوسلیان برام جذاب نیست. چه ضرورتی هست به اینهمه سختگیری؟ فرماندهانی داریم که وقتی می آیند می بینند بسیجی سر پستش خوابش برده یا چرت می زند، با مهربانی پدرانه میفرستندش بخوابد و خودشان ولو ساعتها و روزها کم خوابی داشته باشند- به جاش کشیک میدهند؛ چرا من احمدمتوسلیان را الگو کنم که در چنین موقعیتی یکی می خواباند زیر گوش بسیجی که "چرا خوابیدی؟!"... چرا احمدمتوسلیان را الگو کنم که بچه های هیجده بیست ساله ی مردم را که داوطلبانه به عشق امام و انقلاب آمده بودند کردستان، هرروز مجبور میکرد ساعتها از کوه بالابروند و اگر می افتادند به جای دلداری و تیمار کردن، جریمه می­کرد و وامیداشت روی سنگها بغلتند و...؟! فراوان داشتیم فرماندهانی که خاکساری میکردند پیش این بچه های بسیجی، پوتینهاشان را واکس بزنند و جفت کنند، به جای آنها ظرف بشویند، جارو بزنند، دائم قربان و صدقه­ی نیروهایشان که از معنویت نوربالا میزنند بروند! چرا از احمدمتوسلیان؟!

و راستش این سوال اعتراض گونه گوشه­ی ذهن من ماند، تا وقتی رفتیم پای ارتفاعات "تته"،"کوه"هایی که مرز ایران و عراق، است، حدود شهر پاوه. راستترش قبلاها وقتی در کتابهای خاطرات می­خواندم که "روی ارتفاعات فلان مستقر شدیم یا ارتفاعات بهمان را پاکسازی کردیم" یا... تصورم از ارتفاعات، چیزی بود که حداقل بشود روی آن "جنگید"! یعنی بشود روی آن از اینطرف به آنطرف دوید. و از گلوله های دشمن فرار کرد و به دشمن شلیک کرد و ... اما حالا با "کوه"ی مواجه شده بودم با 2300متر ارتفاع! با شیب زیاد؛ باد شدید؛ سنگهای لغزنده؛ که فقط راه رفتن و نیفتادن روی آن هنر بزرگی بود! چه رسد به جنگیدن! کوهی که امروز جاده کشی شده و ما با ماشین و از جاده­ی صاف، 2ساعت و نیم طول کشید که برسیم بالا! و فقط چند قدم آخرش را تا قله، بیست دقیقه شد تا پیاده رفتیم و کلی استرس "قدم بعدی را کجا بذارم که نه سنگ بلغزد و نه باد ببردم؟!" ...

حالا داشتم تصور می کردم: این، فقط چند قدم بود، فکر کن کل این کوه هست،

 پیاده،

با کلی اسلحه و آذوقه و بار و...،

 بدون جاده،

 با 13متر ارتفاع برف!!! (که بعضی جاها بین یخها تول زده بودند و...) ،

پشت هر درخت یا هر سنگ، یک ضد انقلاب(دموکرات یا کوموله) کمین کرده که به خونت تشنه ست!

هر تیر که به تو هم نخورد و به سنگهای کوه بخورد، سنگها را تبدیل به کلی ترکش می کند و...

تازه در این شرایط مراقب مردم محلی هم باشی که طوری بجنگی که آسیبی نبینند!

با روزها بیخوابی و خستگی و گرسنگی و سرما و احیانا بیماری هم...

بعد باید طرح عملیاتی هم بریزی دشمنِ همه جوره مسلح را هم غافلگیر بکنی و شکست بدهی و حواست هم به کارت باشد و دست هم از پا خطا نکنی که اگر گیر افتادی، دموکرتات و کوموله، رحم ندارد، زنده زنده پوست می کندت...

و آدمهایی که کماندو و نظامی حرفه­ای هم نیستند! دانشجو بوده؛ دانش آموز بوده، معلم بوده، خیاط بوده، کارگر و کشاورز بوده... یک عشق داشته و یک احساس مسئولیت نسبت به دین و انقلاب...همین.

آنوقت بود که فهمیدم چرا همان بچه هایی که طعم جریمه ها و کلاغپر رفتنها و سینه خیز رفتنها و سیلیها از احمدمتوسلیان را چشیده اند؛ اینطور عاشقانه و مریدانه درباره ش حرف می زنند!

آنوقت بود که این منطق  احمدمتوسلیان حسابی به دلم نشست: «این بچه ها امانتهای مردمند دست من. پدرمادرهاشان هزارامید بهشان داشته ند؛ من حق ندارم شُل بگیرم، که فردا اینها نتوانند از خودشان محافظت کنند، اسیر دست ضدانقلاب بشوند و چه بلاها که...»

فهمیدم نیروهای احمدمتوسلیان، "جدیت جنگ با ضدانقلاب توی این کوهها" را می دیدند که قدر جدی گرفتنهای فرمانده شان را می دانستند!

و گرفتم:

نسل ما، مدل فرماندهی مهربانانه ی همت و خرازی و بابایی و زین الدین و... را بیشتر میپسندد تا مدل احمدمتوسلیان را. چون هیچ کار جدی ای در برابر خودش نمی بیند!

نسل ما درتمام زندگی اش فقط بازی کرده. 20، 30 سالمان شده، و تا حالا حتی یک کار جدی انجام نداده

 

2.   آنچه باید می بود : نظام تربیتی با محوریت "مسئولیتپذیری"

آنچه از احادیث برمی آید، و اصول علمی روانشناسی پوزیتیویستی هم افتخار داده و تأییدش می نمایند(!) آن است که یک خردسال داریم و یک کودک و یک نوجوان و یک جوان. برخورد والدین و مربی و جامعه با هریک از این  رده های سنی بایست متفاوت باشد. بچه ی خردسال تا اوایل کودکی را باید "اشباع از محبت و توجه" کرد. به تعبیر دینی «7سال اول، بچه باید امیر باشد.» چون بطور طبیعی، بچه به اندازه ی نیازش می خورد و می خوابد و "حرص" ندارد. و تمام رشدهای فردی و اجتماعی بچه نیز در "بازی"هایش و نقشهایی که در بازیها بعهده می گیرد حاصل می شود؛ پس باید اجازه داد که هرچقدر خواست بخورد و بخوابد و بازی کند. حتی فراتر از این، بچه باید امیر بودن را تجربه کند؛ یعنی والدین باید با رفتار خود به او نشان بدهند که او از همه چیز برای آنها عزیزتر و مهمتر است! و آنها دغدغه ی راحتی او را دارند و نه راحتی خودشان را. آنچه که به این آدم در آینده و تا همیشه ی زندگی اش، احساس کرامت و عزت نفس و غنای درونی می دهد، همین "اشباع محبت" در خردسالی است.

هفت سال دوم  یا کودکی تا اوایل نوجوانی، قرار است بچه، "آموزش" ببیند؛ اصطلاح حدیث، "اسیر"یا به روایت دیگر "عبید" بوده. به این معنا که آن آزادیِ مطلقِ  امیرگونه، باید رفته رفته "محدود" شود. بچه ای که در هفت سال اول، اعتمادش به به خانواده و اطرافیانش جلب شده و نسبت به خیرخواهی آنها خوشبین و مطمئن است و دارای اعتمادبنفس و عزت نفس کافی هم هست، حالا  بایست در این سن با مقوله ی  "حد و حدود" آشنا شود. بچه ی هفت تا چهارده سال باید یاد بگیرد که دنیا ملک شخصی خودش نیست! دیگرانی هستند که بایدحقوقشان را مد نظر داشت. مطلبی که بسیاری از ما بزرگسالان هم هنوز یاد نگرفته ایم!  روی دیگر سکه ی احترام به حقوق دیگران، توان کنترل نفس است. من این وسیله را می خواهم و می توانم بردارم. اما نباید این کار را بکنم. چون مال من نیست.

هفت سال سوم یا نوجوانی تا اوایل جوانی، این انسان دارای اعتماد بنفس، و دارای قدرت کنترل نفس، حالا باید وارد تجربه ی جدید و بزرگتر "مسئولیت" بشود. چهارده تا بیست و یک سال را در احادیث میگویند سن "وزیری"ِ فرزند. این بچه حالا باید مسئولیت به عهده بگیرد. البته با حمایت و کمک والدین. و نه به تنهایی رها شده! والدین باید امور مختلف خانواده را به فرزندان 4هارده تا بیست سال خانه محول وتفویض کنند. تا وجود و دغدغه های بچه، از "خودم" فراتر رود و سرنوشت امور دیگران(حداقل خانواده) نیز برای او همچون کارهای شخصی خودش، اهمیت یابد. این کودک را آماده می کند تا:

انسان به بیست سال که رسید، مورد خطاب مستقیم پروردگار قرار می گیرد! که "یا ابناءالعشرین! قوموا و اجتهدوا!" حالا تو دیگر صرفا یک "فرزند" نیستی! تو حالا یک شخصیت مولد در جامعه ای. مشمول "کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته"ای. تو که اعتمادبنفس و کرامت نفس را با قدرت کنتل برنفس درآمیخته ای؛ و درد دیگران را داشتن را نیز تمرین کرده ای؛ حالا بیا و مسئولیت جامعه ی خود و مسئولیت بشر را  بعهده بگیر و "قیام کن" و "بکوش". یک نیروی مولد باش! نیرویی باش که جامعه به وجود تو مفتخر باشد. و بار از دوش جامعه ات بردار . جامعه ات را پیش ببر!... همت باش! متوسلیان باش! باکری باش! زین الدین باش! باقری باش!

"ابناءالعشرین" یعنی 20 الی 30 ساله ها! یعنی ، گلاب به رویتان، همین بنده و شما!!!

کو عزت نفس ما؟ کو کنترل نفس ما؟ کنترل خشم و شهوت ما کو؟ مسئولیت پذیری ما کو؟! جمیعمان موجوداتی هستیم پشتگرم به مدارک معظمه و مکرمه ی لیسانس و فوق لیسانس و دکترا و لم داده ایم بر گرده ی جامعه و طلبکاریم که چرا دولت به حال اشتغال و ازدواج و مسکن ما فکری نمی کند؟! چرا فرش قرمز پهن نمیکنند که بنده نزول اجلال بفرمایم پشت یک میزی بنشینم و حقوق بگیرم؟!

چرا ما اینطور شدیم؟!(بقول نویسدنه ای: ما چگونه ما شدیم؟!)

3.   آنچه هست : نظام تربیتی با محوریت "حفظ آرامش و شادی به هر قیمتی"!

 

ما 20 الی 30 ساله های امروز، یعنی فی الواقع متولدین دهه 1360. دوران امارت و خردسالی ما، یکچیزی بوده بین سالهای 60و چند تا 70و چند! یعنی سالهای جنگ. و سالهای به اصلاح سازندگی. یا بگو سالهای آسمانی روبه خدا و مقاومت ملت دربرابر شدائد؛ و سالهای گشایش و نعمت و البته دنیازدگی و آغاز مسابقه ی اشرافیت! ... این دوگانگی البته که بر ملت ایران حسابی اثر خودش را گذاشته! برخیمان را عاشق دوران نخست و دلخسته از دوران اشرافیت کرده؛و برخیهامان را منزجر از تصویر سیاه جنگ و چسبیده به دنیای مدرنی که بعد جنگ حسابی به بعضیها چسبید!  ما کودکان و خردسالهای آن دوره هم البته بی نصیب نماندیم از این دوگانگی و از این تغییر رویکرد پدرمادرهامان! (این شد که خیلیها مثل بنده میانه حال شدیم! حماسه ای از آن پریروز در سرشان ماند و تنشان به این راحتطلبی عادت کرد!) اما نوعا بخواهیم ببنیم:

 یک بچه ی متولد دهه ی شصت، دوران امیر بودنش احتمالا در کنار دو سه خواهر وبرادر همسن خودش گذشته. (البته که امارت به معنای تک فرزندی یا اختلاف سن زیاد میان فرزندان نیست. اما توان بالایی از والدین نیاز هست که همزمان 2،3تا امیر در خانه داشته باشند!)و آنهم در میان فشار روحی والدین:کشته شدن دوست و آشنا، جیره بودن مایحتاج منزل، و... و البته برای خیلی ها هم این زمان، زمان شکفتگی روحی ومعنوی بوده که قطعا اثر مثبتش را بر فرزندان داشته (فی المثل مادر بنده!)

و یک بچه ی متولد دهه ی 60 احتمالا اوایل دوران "حدشناسی"ش مصادف شده با پایان جنگ! و 8سال سازندگی و مسابقه ی اشرافیت! و ترویج ناگهانیِ اصول «من باید بخورم! من باید ببرم! من باید داشته باشم!» و بدیهیست که کودک نیز از این فضای والدین و اطرافیان نیز بی نصیب نخواهد ماند! در همین دوران، برنامه های صداوسیما و از جمله برنامه­های کودک نیز شروع به تغییر می­کند! از هاج زنبور عسل و اچ و مچ و ...به سمت مهاجران! و بعدتر هم به سمت فوتبالیستهاو... . (انتقال از فضای مبارزه و سختی برای یک هدف مقدس ضروری؛ به سمت مبارزه برای اهداف غیرضروری و نسبتا فانتزی! در بستر یک آرامش و رفاه نسبی) در همین فضای رفاه زده ی دور شده از مبارزه است که کم کم قاب دور عکسهای امام و رهبر درشتتر و چشمگیرتر میشود: شعارزدگی! ارزشها هستند، اما ریاکارانه و خشک و رسمی و "مقام معظم"ی! و درعمل بی توجهی مطلق به همان ارزشها. (ای کاش لااقل این قسمتش را بچه، ندیده باشد!)

با این سابقه، البته هنوز چندان بوی "بدتربیتی" به مشام نمی رسد، تا سال76 و رو آمدن تمام گندهای تربیتی ای که در سالهای قبل به جامعه ی دینی زده شده بود! بحثم سیاسی نیست. حتی سراغ بی بند و باری به معنای رایج هم نمی خواهم بروم. حرفم بر سر تربیت نسل ماست: از اینجا به بعد، رویه ی تربیتی شد «بیایید جوانان را باور کنیم.» ما حالا چند سالمان است؟ 6 الی 16 سال. تا سال 84 می رسیم به 14 الی 24 سال. و با توجه به اینکه این رویه چنان جاافتاد که هنوز هم کسی نتوانسته تغییرش دهد، می توان گفت دوران "حدشناسی"ِ بعضیهامان و دوران "مسئولیتشناسی"ِ همه مان در این سالها گذشته. می خواهم یک مقدار دقیقتر به این شعار که سرخط تمامی برنامه های تربیتی دوران نوجوانی ما شد، دقت کنم: ف اولی که این شعار، با صدای بلند می گوید این است که "ایها الجوانان! تا کنون کسی شماها را آنطور که هستید نشناخته و باور نکرده است!" خب؛ حالا باید دید چطور هستیم که نشناخته و باورمان نکرده اند؟! منِ جوان، با القاء این حرف، تماما چشم و گوش می­شوم تا گوینده برایم بگوید که تو کیستی و چیستی و چگونه باید باورت کرد؟! ... و گوینده هم البته گفت! با تمام آنچه که در اختیار داشت! تو!(بچه ی 6 الی 24سال!) اولا موجودی هستی آزاد! آزادی اولین مشخصه ی توست. آزاد برای چه؟! آزادی هرچه دلت خواست، بپوشی! هرطور دلت خواست حرف بزنی! هرچه دلت خواست ببینی و بشنوی و بگویی... و هرطور دلت خواست "تفریح"کنی. ثانیا! تمام خدمت ما به تو آن است که تمام امکانات را جهت تفریح و تفرج تو فراهم آوریم! تا جایی که داد آقای پزشکیان وزیر بهداشت درآید که شما را به خدا دیگر قلیان، نه! (یعنی اخلاق و شرع و "حدشناسی" را بیخیال، دست کم به سلامت بدن بچه های مردم رحم کنید!)

اینجا نمی خواهم بگویم هویت تاریخی کجا رفت و  حجاب چطور شد و شبهات فکری چطور شد و احترام به بزرگتر کجا رفت و الگوها چطور تغییر کرد و... اینها همه شد. و محصول دولت به اصطلاح اصلاحات به تنهایی هم نبود، حاصل سیاستهای پیشین بود که آنطور بروز یافت. اما اینجا فقط بحثم این است: تفریح جوان" جای "مسئولیتپذیری جوان" نشست!  و خیلی زود، این تغییر نگاه، از دولت و دامنه های دولت، به صداوسیمای همیشه منفعل هم رسید! فیلمها و سریال های لوس و آبکی و یکی عاشق یکی دیگه شده و  چند تا خواهر برادر سر ارث بابا دعوا دارند و... . در اعیاد مبعث و غدیر و 22بهمن و موقع انتخابات و راهپیمایی و هفته دفاع مقدس و سوم خرداد و ... جناب احمدرضای عابدزاده و علی دایی و مهدی مهدوی کیا و علی انصاریان و فرهادمجیدی و محمدرضاعیوضی و خیلیهای دیگر از فوتبالیست و بازیگر و خواننده، باید می آمدند و بی سوادیهایشان را تحویل ملت می دادند و گوشه هایی از زندگی بی خاصیت و پوچ خصوصیشان را پیش مردم پرده برداری می کردند تا منِ نوجوان یا جوان بیش از پیش دل در گروی حضرات داده و به عشق اینها و به سفارش اینها بفهمم که بله، امام علی آدم مهمی بوده! یا یک چیزهایی به نام رزمنده وجود داشتند که مثل تیم ملی فوتبال افتخارهایی هم آفریدند.  یک توصیف تمیزی دارد آقای امیرخانیف در کتاب ارمیا، از صحنه ای که جنگ تمام شده و ارمیا از جبهه به دانشگاه بازگشته و حالا در تیم فوتبال دانشکده ش بازی می کند و هیجان و حماسه های نهفته در فعلهای "دفاع کن!" "بزن!" و... که می بینی چطور «عرصه ی مبارزه ی واقعی را وانهادیم و مبارزه های بازی بازی شد واقعیت زندگی مان!». (چون الان کتاب دم دستم نیست، نقل نمی کنم!)

قرار شد جوان را باور کنند. تا تفریح کند. تا بخورد و بخوابد و درس بخواند و تفریح کند و شهوت براند و رفاه  بطلبد و بطلبد و بطلبد و طلبکار باشد و توقع داشته باشد و ... همین! یک روزگاری در همین سرزمین ،در کتاب تعلیمات اجتماعی زمان مدرسه می خواندیم، که می گفتند بچه 15 ساله باید کمک خانواده باشد!(و همین اصل موجب رجحان پسر بر دختر توسط والدین میشد! چون دخترتا آنموقع شوهر کرده و نیروی کار مفید برای مردم بود!) در روزگار ما دختر و پسر فرق ندارد!- حداقل تا 18سالگی دانش آموز و کنکوری هستی و کودکی و باید خدمتت کنند تا درس بخوانی. بعد تا 22سالگی داری لیسانس می گیری و هرچند شاخ و شانه ای برای جامعه و احیانا مسئولین هم می کشی که آی من مطالبه می کنم و من زبان آتشین مردمم و... اما باز هم نیک که بنگری می بینی هنوز همان کودکی که پدر و مادر دار و ندارشان را به پایت می ریزند تا بخوری و بخوابی و درس بخوانی و ادعا کنی...بعد تا 24،5 سالگی داری فوق لیسانس می گیری و مثلا پژوهشگر(!) و یکی از سلولهای خاکستری مغز متفکر جامعه(!) شده ای و جامعه دارد به تو افتخار می کند و...اما باز هم نیک که بنگری می بینی هنوز دست تو است و جیب پدر و مادر! و در خواندن تو است و خدمترسانی پدر و مادر!

تفاوتش آن است که سی سال پیش، مادر بنده در نوزده سالگی آنقدر "احساس مسئولیت" دارد که لیسانس دانشگاه تهرانش را رها کند و بیاید در شهرخودشان "مربی پرورشی" دبیرستانها شود. اوایل بی مزد ! بعدتر هم مزد را دو دستی تقدیم پدر و مادرش می کرده یا خرجِ تجهیز کتابخانه های همان مدرسه ها!!! و امروز بنده ی نوعی بیست و پنج سالم است و لم داده ام گوشه ی خانه که چرا هیچکس تخصصهای والای مرا قدر نمی داند و از من دعوت نمی کند تا از دانش بی نظیرم مستفیض شوند؟! و نتیجه می گیرم که اصلا اینها قدر مرا نمی دانند و باید بروم دکترا را هم بگیرم! و باطن قصه آن است که من نوعی به هیچ دردی بجز درس خواندن نمی خورم! بماند که خود درس خواندن به چه درد جامعه می خورد؟!

خوردن و خوابیدن و بازی کردن و توقع داشتن خوب بود؛ برای بچه ی زیر هفت سال! اما چرخ چرخید و سیاستها آمدند و رفتند و ما بیست سی سال است که فقط داریم می خوریم و می خوابیم و بازی می کنیم و توقع داریم!...ما بیست سی سال است که زیر هفت سال مانده ایم! زیر هفت سال نگه مان داشته اند!

همه ی تقصیر را به گردن دولت به اصطلاح اصلاحات نیندازم؛ سنگ بنایی بود که آنها گذاشتند و دیگران خوب بالا بردندش! صدا و سیما امروز در "لوس کردن" مردم و "بچه ی زیر هفت سال نگاه داشتن"ِ مردم، گوی سبقت را از همه ربوده! بارها و بارها مسئولان صداوسیمای جمهوری اسلامی (!) با افتخار اعلام کرده اند که مأموریت اصلی خود را سرگرم کردن مردم می دانند!!!! نسبت حجم برنامه ها هم همین را می گوید: سریال ها و طنزها و مسابقه های بی محتوا و صرفا هیجانی و فوتبال و موسیقی و ... کجا؟ مستند و تحلیل و خبر کجا؟!

روز 22 بهمن در خیابان رودکی، نزدیک خیابان آزادی، دیدیم صدای دانگ و دونگِ موسیقی ای از آن گونه که اگر از خانه ای برآید، پلیس 110 می آید و ساکتش می کند!، از گوشه ای از خیابان بلند است! و ملت زنان چنان رو گرفته که فقط نوک بینیشان از چادر بیرون است، مشتاقانه پای غرفه ایستاده اند! رفتیم تذکری بدهیم و چندان پاس داده شدیم تا فهمیدیم بله! اینجا برنامه ی فلان شبکه ی رادیو است و این مجری چاق نیمه مست در حال قر دادن می خواهد برای مردم سراسر کشور، از انقلاب اسلامی  بگوید!!! به خانمهای چادری کذا گفتم شما اعتراضی ندارید، با تعجب نگاهم کردند : "جشنه دیگه!"... سرم سوت میکشید... مردم 22بهمن 57 را با "الله الله الله، الله اکبر الله اکبر... ایران ایران ایران رگبار مسلسلها..." جشن گرفتند!  با "برخیزید ای شهیدان راه خدا" از امامشان استقبال کردند و جشن گرفتند!!! امروز فقط "جشن"ش را برای ما باقی گذاشته ند؛ بادکنک بخر و ماکت امام بگذار سر خیابانها و سرو صورت بچه ها را شکل حیوان کن و موسیقی از هرنوع و جشنواره ی مترسکهای مثلا اوباما و بوش و قر و فر و بازی "خب جشن است دیگر!" مهم نیست جشن  برای کدام اتفاق خوب؟! فقط جشن!

این رویکرد را در تمامی برنامه های سیما می بینیم (صدا، یعنی رادیو هم صددرجه بدتر!) اصل بر آن است که مردم "شاد و آرام" باشند. برای همین هم هست که به جای تصاویر اصلی فتح خرمشهر سال 57، باید آقای یوزارسیف را از سریال در چشم باد بیاورند و بچپانند در کلیپها! برای همین است که وقتی می خواهند از خون دادنِ مردمِ بحرین، به پای آرمانهاشان بگویند، حتما باید مجری را به اسم کوچک صدا کنند و لحن قصه گویی و زبان گفتاری و بلافاصله هم پشتِ آمار کشتگان حکایتِ "یک اردک که عاشق یک تراکتور شد" را با آب و تاب بگویند؛ تا مبادا دلی از مردم  بلرزد یا اشکی در همدردی ای بچکد یا سوالی گوشه ی ذهنی ایجاد شود که "چرا؟ " حتما باید بلافاصله بعد از سرود بی آلایش و از دل برآمده ی «مادر برام قصه بگو! قصه ی بابا رو بگو...» که تاریخ بی پرده ی این ملت است، باید پیام بازرگانی پخش شود و تبلیغات سینمای خانگی سامسونگ یا سپرده ی طلای بانک صادرات بیاید و به مردم یادآوری کند که حالا بابای این بچه و امام حسینش بی خیال، شما دنیای خودتونو بچسبید و بفکر باشید چطور سرمایه تون دوبرابر شه؟! وقتی اصالت با حفظ شادی و آرامش مردم است، باید قبل و بعد از 1دقیقه اخبار کشتار یمن و بحرین و حرف حساب قیام مردم، 10،20دقیقه از وضعیت بازار شب عید و ترافیک جاده ها گفت...

بچه که بودیم یک جوک بی مزه ای بود که یک سوسولی  آمد و عَلَم و کتل محرم را دید و پرسید و طرف برایش یک دهن روضه ی جانسوز خواند و یارو خیلی خیلی تحت تأثیر قرار گرفت و گفت «وای وای!جنایت کردن مستر حسین رو کشتن!» در مقام جوک البته بی مزه ست. اما در وصف حال صداوسیمای محترم ما کاملا گویاست! شخصیتهای مثبت  سریالهای تلوزیون، درست مثل مستر حسین" چنان شعاری و ملغمه و غیرواقعی اند که داد می زند جناب نویسنده و کارگردان توی تمام زندگی اش نه یک رزمنده ی واقعی دیده نه یک دانشجوی بسیجی نه حتی یک پیرزن دست به خیر واقعی! یک زن جوان چادری ترگل ورگل که کلاه ایمنی سرش گذاشته و پای ساختمان ایستاده و بهش می گویند خانم مهندس! این شد زن ایده آل اسلامی!!! نه خبری از درد ملت، نه از اصلات خانواده، نه از چالشهای واقعی ای که در برابر زن مسلمان عاقل هست نه...

 وقتی اصالت شد "حفظ شادی و آرامش" اگر یک کسی هم بخواهد چهارتا شخصیت مثبت واقعی نشان بدهد، یک پدر خوب، یک سیاستمدار خوب، غیر شعاری، باید حتما بریزدش در قالب طنز! سریالهای پایتخت و چک برگشتی که  شخصیتهای واقعی مثبت اگر الگو نمی شوند، حداقل "به چشم مردم بخورند"! وقتی اصالت شد "حفظ شادی و آرامش" مردم،  سلیقه ی مردم هم کم کم شکل می گیرد، آنوقت است که سریال مختارنامه جزء ده سریال محبوب مردم نمی شود! چرا؟ چون «جدی» است! چون تاریخ واقعی است! چون اضافات فانتزی اش کم است! چون منطق اجتماعی مردم را، بدون افزودنیها و زرق و برقهای شادکننده ی مسترحسینی، نمایش می دهد. بعد مردمی که عادت کرده اند به مانکنهای بزک کرده ای که خرامان خرامان قدم میزنند و حرفهای پیش پاافتاده ی فلسفی نما را  با حداکثر احساس بیان می کنند، مختارنامه را فیلم خشن و سیاسی و بد میدانند!

 

همه دست به دست هم داده اند که حرفهای مهم را، «شهادت» را، «ایثار» را، «عرق ملی» را ، «ماهواره امید» را «شهدای هسته ای» را...

...توی «بازی» به ما نشان بدهند!

اما بعضی حرفها را نمی شود توی هیچ بازی ای چپانید!

بعضی حرفها را  مثل «احساس مسئولیت» و «وظیفه» و «غیرت دینی» را نمی شود در قالب طنز و هرهرکرکر و عاشقانه های فانتزی و سریالهای سرگرم کننده چپانید...

چون بعضی حرفها «تماشا کردنی» نیست.

«تمرین کردنی» است.

ما هیچوقت کار جدی نکرده ایم.

ما اصلا کار جدی  ندیده ایم.

ما فقط بازی دیده ایم!

ما زیر هفت سال مانده ایم!

ما زیر هفت سال نگه داشته شده ایم!





شاعر چه ظریف گفت: ما منتظر تو نیستیم آقا جان!

تنها همه انتظار داریم از تو!


مطلب مرتبط: آیا حاضرید از فرزندتان برای سکونت در اتاقش اجاره بگیرید؟  (در مقایسه ی این نوع تربیت ما با تربیت آمریکایی!)

پی نوشت: زن همسایه که پدرشوهرش هم صاحبخانه مان بود روز آخری آمده بود  تعاملات دوستانه برقرار کند. از نمونه های رایج محجوب سوسول! ... بنده ی خدا دید فضا دانشجویی ست، شروع کرد دردل کردن و اندوه تمام می گفت: «خانواده شوهرم خیلی منو تحقیر میکنن. چون هم همه شون فوق لیسانس به بالا دارن، هم همه شون لاغرند!!!...»اینها که گفتم وصف احوال ما نسل سومیها بود، بطور عمومی، اگر بخواهیم وارد دنیای خصوصیتر دخترهای نسل سوم بشویم، و  ارزشها و دغدغه ها و الگوها و  نحوه ی گذران عمرشان...مثنوی هفتادمن کاغذ میشود!


برچسب‌ها: نسل سوم, انقلاب, صداوسیما, بیکاری و بیکارگی, مبارزه و رفاه طلبی
+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1391ساعت 13:26  توسط فروزنده  | 

برادر محترم دو هفته پیش، از فرصت بیکاری و علافی بنده استفاده نموده و پیامک داد که "سابقه ی مصاحبه داری؟" گفتم "دادن یا گرفتن؟ ای..درحد بضاعت دانشجویی چیزایی بوده" گفت نشریه ی «شهر سبز» بمناسبت روز زن میخواد اینت شماره خانمها مطالبشو آماده کنند با «ننه ی الهی» میری مصاحبه؟!  ...میشناختم ایشونو از بچگی. یعنی تو نمازجمعه می دیدمش. یه پیرزن ساده، که همه رو "ننه"  خطاب میکنه. ولی جدی. درحد "انتظامات" بودن!... بازم از سوابقشون پرسیدم...

گفت تو کمیته بودن ...تو سپاه...تو شهربانی...

شاکی شدم : یعنی دیگه کسی ندارید بعنوان الگو معرفی کنید؟! انقلاب مگه آدمهای فرهیخته کم داره؟!  بچه هایی که مثلا مربی تربیتی شدن تو مدارس... مبارزه ایدئولوژیک کرده ند... چرا کمیته؟ چرا شهربانی؟ ...

گفت تو حالا این کارو راه بنداز... عوض کردن فکر بچه های شهرسبز، برای بعد...


رفتیم... و ...کلی شرمنده شدیم...از تصور و پیش داوریمون...می گفت مردم می گفتن خدا نکنه ما مثل تو باشیم! که میری زنهای مردم رو میگیری... ولی اینطور نیست. بروید از خود متهم ها و خانواده هاشان بپرسید...

می گفت  خودم صورتشان را می شستم، برایشان لالایی می خواندم...می­گفتم بچه­های مردمند،اینها هم برای پدرمادرهاشان عزیزند. من هم بچه دارم. چطور می­توانم به بچه­ی مردم ظلم کنم؟! صورتشان را می­شستم، چادر دخترهای خودم را می­بردم سرشان می­کردم، مثل یک خانم، با احترام می­بردمشان دادگاه. که قاضی نمی­شناختشان! می­گفت پس کو متهمتان؟! ...  برایشان (برای همین منافق­هایی که در درگیری مسلحانه دستگیر شده بودند) معلم خصوصی می­گرفتیم، در یک سال، چهارکلاس می­خواندن و می­رفتند بالا. حالا خیلی­هاشان دکتر شده­اند!حالا این روزها متهم را با غل و زنجیر و لباس خاص میآورند...

هشت سال بدون حقوق ، بیست و چهار ساعته کار کرده. در درگیری با اشرار چاقو خورده... می گوید «اگر پول می گرفتم، فردای قیامت به برادرشهیدم چه داشتم بگویم؟!» ... می گفت اگر طلا می­خواستم توی خانه­هایی که می­رفتیم متهم را بگیریم، پر بود، اما پناه بر خدا من مأمور بودم، دزدی کنم؟! رشوه بگیرم؟! آبروی دولت اسلامی را ببرم؟!


مشروح صحبتهاشان در ادامه مطلب




پ.ن. چندی پیش بنیادشهید پیامک سراسری ای  فرستاده بود که برای یک سری مدارک و... به بنیاد مراجعه شود  ... جالب بود، کلی از بچه ها را یک جا...بعد از 10-15سال دیدیم... بچه هایی که سابقا هیچ اشتراکی باهاشان حس نمی کردم و از خیلیهاشان بدم می آمد... اینیکی بخاطر خط سیاسیش، آن یکی به خاطر جوکهای بی مزه ش، آن یکی به خاطر حجاب کم یا زیادش آن یکی به خاطر درس نخواندنش آن دیگری بخاطر دوستهاش و این یکی هم به خاطر تکبرش و ... لاصه درعالم کودکی و نوجوانی سلام هم شاید به زور به هم میکردیم. کاری نداشتیم به کار هم.

اما عجیب این بار حس می کردم در تمام دنیا تنها موجوداتی که درکم می کنند اینها هستند...(رفتار صمیمی آنها هم شاید خبر از متقابل بودن چنین حسی می داد!) دردمشترکی که بعد از بیست و پنج سال تازه می فهمیمش!... و خدا را شکر کردم بابت این درد! که باعث میشود بیست و چند سال بعد از جنگ، هنوز زنده ی زنده، به آن فکر کنیم! تازه از پدر بپرسیم که "تو چرا می جنگی؟!" و تازه بگویدمان :"تا چراغ از تو نگیرد دشمن!" ...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 1:48  توسط فروزنده  | 

یک صبح بدون استرسهای «دیر شد و نخوندم و ننوشته م و ...»!

پایاننامه ی ماهم دیروز بالاخره دفاع شد! یعنی دیشب...

چه اتفاق مهمی!!! ...

یه گوشه ی دنیا ...

 یکی از هفت هشت میلیارد نفر آدم روی زمین ...

یک و نیم سال از ده هزار سال تاریخ آدمیت رو صرف کرد...

و چند کلامی بر اوراق رئالیسم انتقادی افزوده شد!

که گوشه ی کتابخونه ای خاک بخوره! ...

 یا دربهترین حالت، خاک نخوره و مطالعه شه و ادامه داده شه

...و چند نفر دیگه رو هم سر کار بذاره!!! ...

 

نه شهری از اشغال آزاد شد...

نه طاغوتی سرنگون...

نه پرچمی از لااله الا الله بر قله ای از کرامت انسانی افراشته شد...

نه گمگشته ای به مقصودی رسید...

 

فقط یه پایاننامه ی کارشناسی ارشد، کنج یه دانشگاهی دفاع شد!

و این البت برای صاحابش اتفاق مهمی بود خیلی خیلی مهم! ...

به اندازه ی تغییر فاز 90 درجه ای سبک زندگیش...

بعد 7-8 سال دانشجویی، دوباره –بقول مامانش- میخواد "به زندگی برگرده"!!!...

(تغییر فاز نود درجه رو هنوز از برق یادم مونده: یعنی پیکِ اینیکی، روی صفرِ اونیکی! مثل سینوس و کسینوس!...)

 

خوب بودها...از اینکه رفقای شفیقم اینقدر براشون این لحظه ی تغییرفازم مهم بود و تشریف اوردن که شرمنده ی محبتشونم و شاکر بخاطر وجودشون

اینکه همکلاسیهای محترمم سر دوساعت (که خودم فکر میکردم بیست دقیقه یا نهایتا نیم ساعت بوده) پرت و پلا گفتن ما بزرگواری کرده و چرت نزدن...

 

خوب بود...

 حتی این روزهای آخر، بدجوری جو علمی گرفته بودم! و تصمیم گرفتم جدی به دکترا فکر کنم...

حتی دکتر افروغ هم فرمودند «کار این دو نفر (یعنی زینب و من) خستگی 14 ساله از تن من بیرون کرد!»

اینکه دکتر گلشنیِ داور هم دفاع می کرد از کارمون...

 

 ولی دیشب وقتی دکتر پارسانیا (داور) اونجوری اصل ادعامونو (یعنی رئالیست بودن و انتقادی بودن) رو به چالش کشید و من عاجز موندم از قانع کردنشون... رسما متوجه شدم که طی این یک سال و نیم حشر و نشر با جناب بسکار، هیچی ازش نوفهمیده م... و بازم نتیجه گرفته م که ما را چه به دنیای آکادمیک! ...

-ما پی همون نوع علمیم که باس  ز گهواره تا گور بجوریش!-

البت میدونستم این اختلاف نظر قدیمی دکتر افروغ و دکتر پارسانیاست و من و پایاننامه م "نخودی"ای بیش نیستیم این وسط!!!

خب بابا یارو (بسکار) زور زده که یه خط وسط رو بگیره، که بگه نه افراط پوزیتیویستی، نه تفریط نسبی گرایی. چه اصراریه که باز بچپونیمش تو یکی از این دو طیف؟ ...

و اصن حالا گیریم این طرف باشه یا اونطرف باشه یا وسط باشه، که چی؟! چه گره ای از کار دنیا حل میشه؟!

ولی بهرحال عجزم در اقناع دکتر داور انکار ناپذیر بود!... شایدم همینجا بایست زانوی "تسلیم" میزدم در برابر کوهن و وینچ و سایر نسبیگراهایی که درمقام "حرف" به نقد بستمشون، و بپذیرم که «خب داور محترم! شما نگاه خودتونو به واقعیت دارید و بنده نگاه خودم رو!!!»

 

حالا یه کم حرف جدی!

:

 این کار، هرچی کاستی داشت، از تنبلی خودم بود... و هرچی قوت داشت از برکت "کار گروهی"

ما (بخصوص تو فلسفه ی علم که مطالبش زیاده و فرصتش کم) اگر بخوایم  هم «خلاقیت» داشته باشیم. هم «نیاز بومی واقعی» حل کنیم هم حرفمون«جامعیت» داشته باشه و همه ی جنبه های موضوع رو ببینه، هم ...

بهترین راهکار «تعریف پروژه ی گروهی»ه!.... به تجربه عرض میکنم...

:

دوره ی کارشناسی ارشد واقعا کوتاهه...

و اگر بخوای نپیچونی و جدی بگیری و عمیق بفهمی، واقعا مطالب زیاد و فشرده ست

یعنی فکر «کار فوق برنامه» حتی از نوع علمی نمیشه کرد ...

اما یه فرصت بکری داره به نام «پایاننامه» که همه به رسمیت میشناسندش! (از استادها...تا سیستم آموزشی تا خانواده ها!) و به لحاظ قانونی و آموزشی و اخلاقی و خلاصه همه جوره حق دارید که براش وقت بذارید و بابتش از استادها کمک بگیرید...

واقعا دوره ی دو ساله ی ارشد، اونم تو فضای جدیدی که یه موجود تغییر رشته ای باهاش مواجهه، اصلا اصلن جای ازین شاخه ببه اون شاخه پریدن نیست

حاصلی هم دست آخر برات میمونه، فقط و فقط همونیه که خودت رفتی تحقیقیدی و فکر کردی و نوشتی... و قلمبه تر از همه ی تحقیقها و فکرها و نوشته هات هم همین جناب پایاننامه!

خدای خداییش، گره های مملکت هم جدی تر از اونند که بگی خودم یه نفره (و عمدتا بدون همراهی جدی استادراهنما!) بازش می کنم اونم تو 1ترم یا اسال پایاننامه!!! اونم با این سواد نیمدار!

«جمع»، ازطرفی نیرو انسانی رو و بالتبع "وقت" و "کارمفید" رو بالا میبره... (مثلا ما اگر یه چند نفر دیگه هم داشتیم، میتونستیم سرک جدی تری تو فلسفه اسلامی و نگاهش به علم و به رئالیسم بزنیم و... و یا آرائ باقی رئالیستها رو هم بخونیم و...)

و «جمع»، از طرف دیگه، با «تضارب آراء» و مباحثه و بکارگرفتن چندتا عقل، کمک میکنه مطالب رو "عمیقتر" و حتی سریعتر بفهمی!

تازه پایاننامه یه بستر واقعی (و نه شعاری و موهومی و تو رویاها!) ه که میتونید رو «در آینده ادامه ش میدم» هم حساب کنید!

 

 

پ.ن. خیلی مضحکه که آدم، مهمترین اتفاق زندگیش اینقدر کوچیک و ناچیز و بی اهمیت باشه ها!...

      باز خوشا به مامان، که هنوزم اگر بزرگترین اتفاق زندگیش را بپرسی میبردت به بهمن 57.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 6:56  توسط فروزنده  | 

دقیقه نود پایان نامه و وبلاگ بازی؟!... دو سه شب پیش پیامکی رسید که شبکه ۱ برنامه پارک ملت، دکتر عماد افروغ... نگاه کردیم و خب، مطلب خاص جدیدی نداشت... و از فرداشبش شروع شد... پیامکهای متوالی "امت حزب الله چه نشسته اید" و. "توهین و اهانت به ساحت مقدس..." و "استاد چیا گفته" و...

-بنده البته دقیقاً همفکر دکتر افروغ نیستم (حداقل بنده هنوز احمدی نژاد رو قبول دارم و دوست دارم!)، شاید بعنوان استاد و دانشجو هم چندان دل خوشی هم از هم دیگه نداشته باشیم... ولی دیگه این همه بی انصافی و جمود فکری آنهم به اسم ولایت و انقلاب را هم نمیتوان تحمل کرد...

 

قریب به یک و نیم ساله محضرشون شاگردم -به اجبار. اساساً دکتر افروغ "واضح" منظورشان را نمی رسانند. از اول تا آخر توضیحاتشان، فقط همان جمله ی آخر را تکرار می کنند. یک مقدار هم احساساتی اند!

اصل حرفهای ایشون در برنامه پارک ملت را جلوی هر آدم عاقلی بگذاری میگوید بدیهیست.

مشکل از جای دیگه ست.

اون چیزی که آزادی بیان رو محدود میکنه یکیش کلیشه ای فکر کردن گوینده ها
-یعنی عدم خلاقیت خودشون-هست یکیش هم ضیق صدر مخاطبین و اینجوری شلوغ
کردن و ژورنالیستی برخورد کردن

بنظرم گردن حکومت و دولت و قانون و...انداختنش خیلی بی انصافیه
مهمه که رویکرد پرداخت بچه های رهبر به این مقوله، با نحوه یدپرداخت غرب
و غربزده ها به این قضیه فرق کنه
خب نوع انتقادات دکترافروغ (از نبود امکان انتقاد) از
همون سنخ انتقادات غربیست. انگار کسی حرف حساب داره و یک قوه ی قهره ای
ابنام حکومت بنیادگرا(!) اومده جلوشونو گرفته

مشکل از اصرار استاد بر کلمه ی "انتقاد" است... وقتی هی فقط بنشینی و بگویی که "آقا باید انتقاد کرد" کم کم مخاطب اینطور برداشت میکند که شما لابد یک عالمه انتقاد دارید که توی گلویتان مانده و نمیگذارند بگویید!
و بدیهیست که با شما بعنوان یک آدم به شدت منتقد و بل معترض به همه چیز برخورد میکنند.
درحالی که اصرار استاد بر انتقاد، یک بحث کاملا "علمی" ست! و لزوما به معنای انتقاد داشتن خودشان نیست!

اشتباه اساسی دکتر افروغ آن بود که  توجه نکردند (شاید هم کردند!) که این بحث را که سر کلاس درس خیلی بدیهی و راحت مطرح میکنند و بچه ها هم میپذیرند، در فضای عمومی، با "نوع مباحثی که مخاطب عمومی به آن عادت دارد"  (که نوعاً "مرده باد و زنده باد"ی است!)  چه تاثیری در مخاطب خواهد داشت.

تلوزیون و فضای عمومی جاییست که به محتوای حرف کسی توجه نمیکنند، بلکه بیشتر به "تعداد تکرار کلمات" و به میزان گشاد شدن چشمها و تن صدای گوینده حین گفتن جملات دقت دارند.

تلوزیون و فضای عمومیِ عادت کرده به ژورنالیسم و  به سریال و فیلم(!(؛ جایی ست که یک متفکر که حرفش یک مقدار (حتی فقط یک مقدار!) عمیقتر از حرفهای روزمره باشد، باید خیلی خیلی خیلی مهارتِ تفهیم منظور خود را داشته باشد... باید خیلی مهارت داشته باشد که چگونه از آنچه توی ذهن مخاطب هست تا آنچه که توی ذهن خودش هست، پله پله گزاره ها را بچیند ...
و از قضا دکتر افروغ،  متفکری هستند که سر کلاس درس هم دانشجوهایشان از  فقدان چنین مهارتی در استاد در رنجند!... سر کلاس درس هم، مستمع تمام  اهتمام خود را به کار میگیرد تا معنی جملات "پرتکرار و کم توضیح" استاد را بفهمد؛ درواقع، دانشجو باید زور بزند تا خودش را در ذهن استاد واقع کند! و به مایحتوی ذهن استاد دست یابد!... چه رسد به فضای عمومی که مستمع هیچ در بندِ منظور متکلم نیست...

با این اشتباه تاکتیکی استاد (حرف حسابی را در جای ناحسابی گفتن) یک بار دیگر به توصیه ی رهبرم ایمان می آورم که

کرسی نظریه پردازی را در دانشگاه راه بیندازید. خیلی حرفهای را در فضای عمومی نمی توان گفت... سعه ی صدر کافی در فضای عمومی نیست، برداشتهای ناصواب میشود؛ اما در دانشگاه، چنان فضای "آزاد" و "منطقی"ای ایجاد کنید که بتوان در مورد همه چیز بحث کرد و نظر داد...
نقل بمضمون از دیدار دانشجویی تابستان88


lمقاله ی دکتر سوزنچی در این مورد


برچسب‌ها: دکتر افروغ, نقد, حاشیه, تحجر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 23:6  توسط فروزنده  | 

حدود ده روز قبل بود ، جمعه، که خبر رسید هیأت شش نفره ای از اسرای فلسطینی ای که با شالیط مبادله شده ند، میان ایران؛ به فکر استقبال می افتیم، و وقتی میشتویم که تو این هیأت، خانم ه هست، مطمئنتر میشویم که باید رفت. اما وقتی پیگیریها به نتیجه نمیرسند و تنبلیِ ساعت 3 بامداد فرودگاهامام رفتن(!) هم مزید علت!، میفتیم به توجیه کردن که "حالا فرودگاه چرا؟!آنجا که جای ملاقات نیست! ما هم که عربی بلد نیستیم؛ باشد همان دانشگاه تهران که آمدند، میرویم دیگر"... اما وقتی برنامه دانشگاه تهران کنسل میشود و به برنامه ی دانشگاه امام صادق هم نمیرسیم، و تازه به عمق آنچه از دست داده ایم فکر میکنیم: آخر، یکی از این اسرا، حین عملیات استشهادی دستگیر شده! همین کافی بود که آدم برای دیدنش سر از پا نشناسد! دیدنِ آدمی آنقدر بزرگ که پاره های وجود خودش را "تیر"ی کند از تیرهای خشم خدا. که تمام تمامِ خودش را برای خدا خواسته، عملا! نه در حرف و شعر و شعار!.. همین کافی بود که آدم برای دیدنشان سر از پا نشناسد، حتی اگر نمی گفتند که "فرزند ایشان هم در زندان اسرائیل متولد شد"... یوسف الزقِ 4 ساله، کوچکترین اسیر!

و این یعنی خانم "فاطمه الزق" حین عملیات استشهادی، باردار هم بودند؟؟؟!!! خدای من! برای زنهایی که ما تو عمرمان دیده ایم، بارداری، تازه موقعیست که نازشان حسابی از همه طرف خریدار دارد! موقعی که هربهانه گیری ای توجیه دارد و هر روز یک چیزی خواستن و کانون توجه تمام خانواده و فامیل شدن و همه گان در خدمتشان صف بستن است...

نه وقت کمربند انفجاری بستن و راهیِ جنگلی از وحشی ترین و قسی ترین موجوداتی که تاریخ به خود دیده است شدن!!!؟؟؟!!!

اما خانم الزق با "همه" فرق دارد. با همه ی آنهایی که من و تو هرروز میبینیم.

خانم الزق، مالِ دنیای روزمره ی بخور و بخوابِ ما نیست...

هیئت کذا رفته اند و ما مغبون از اینکه ندیدیمشان... تا رسیدن خبری مبتنی بر اینکه "خانم الزق، بخاطر امور درمانی –بابت مشکلاتی که تحت شکنجه های زندان برایشان ایجاد شده- یک هفته دیگر هم مهمان ایرانند." بی درنگ یادِ زینب میفتم که میخواست حتی هتل هم اگر شده، بروی ملاقاتشان... می گفت «شهید همینه دیگه...حتما باید بمیره که بهش بگیم شهید و دلمون بخوادش و...خدا خواسته بمونه، وگرنه او...»

مایوسانه و ناباورانه و بیشتر برای رفع تکلیف و خفه کردن وجدان و به قاعده ی تیری در تاریکی، ایمیلی روانه ی گروپ میکنم که «حالا که ایشان هستند، اگر امکان دارد یک تجمع تقدیرآمیز دخترانه ای چیزی در هتل یا جلوی بیمارستانشان یا...بگذاریم؟» همین هم به تشویق ندا بود، که تا شنید خانم الزق مانده اند، از جا پرید که "پس ما چرا نشستیم؟! زنگ بزن به خانم شریعتمدار!"...همین اعلام آمادگیِ مُرده وار!

و جواب میرسد که «خیر! نیازی نیست. استقبال مردم از ایشان به حد کافی بوده؛ بیشتر احتیاج نیست. ضمنا ایشان هم  خسته اند و...» چند روزی میگذرد و فقط همین یک جواب رسیده، و از بچه های بسیج خواهران شریف –که ازشان مایه گذاشته بودم! در ایمیل کذا!- هم هیچ لبیکی نمیرسد. بی خیال قصه شده م و تو فکر پایاننامه م هستم و تو فکر هزار فلاکتی که آدمِ بدور از خدایی مثل من دارد...تا یکشنبه شب؛ که چک میل میکنم و لابه لای ایمیلها "فوری"ای میبینم و باز میکنم: «سلام علیکم خانم فروزنده! البته اگه اشتباه نکنم

بنده "..."هستم! ...غرض از مزاحمت همانطور که میدانید از جمع اسرای فلسطینی خانم فاطمه الزق همچنان در تهران مانده اند و پیگیر کارهای درمانی ایشان هستیم...این هفته وقت ایشان بازتر است و برای روز سه شنبه ظهر یا حداکثر چهارشنبه میخواهیم برنامه ای را در جمع دانشجویان دختر تهرانی برگزار کنیم، لذا از انجایی که شما هم زیر ایمیل بنده اعلام امادگی برای برگزاری مراسم تجلیل بین خواهران کرده بودید تقاضا دارم که هر چه سریعتر به بنده خبر بدهید که توانایی این کار را دارید یا خیر؟ فرقی هم ندارد که در کدام دانشگاه باشد. پیشنهاد خود ما دانشگاه الزهرا یا تهران است ولی اگر فکر میکنید که دختران دانشجوی شریف هم استقبال میکنند، مانعی ندارد 
اگر هم قطعی شد لطفا هرچه سریعتر تماس بگیرید تا کارهای بعدی را هماهنگ کنیم»

سه شنبه یا چهارشنبه؟! یعنی فقط یک یا دو روز وقت داریم؟!! ایمیل را فوروارد میکنم به همین زینب و مسئول بسیج خواهران و یکی دو نفر بچه های پایه کار قدیمی!، و میروم میخوابم! صبح دوباره ندا آمار میگیرد که چی شد؟! و من تو رودربایستیِ ایشان و ودانِ خودم پیامک هم میزنم که "ایمیل دیشبمو دیدی؟ بنظرت شدنی هست الان؟ نظر؟"... اولین جواب از یکی از دوستان کنکوری میرسد: «معلومه که شدنیه! اگه تبلیغاتش سریع بره و مسئول بسیج خواهران زیاد برای نامه ها معطلمان نکند.. من خونه م. هرکاری از تو خونه ازم برمیاد بگو انجام بدم. تو هم اگه دانشگاه میری، یه مکان برا برنامه پیدا کن!» !!!

نه مثل اینکه دارد جدی میشود! برای "تست میزان جدیتِ اوضاع!" میگویم"خب همین تبلیغات، غیرحضوریه دیگه! یه کم سرچ بزن دنبال اطلاعات اولیه و عکس و اندکی خلاقیت خودت و پوستر..." منتظرم بهانه بیاورد و بپیچاند و من هم مثل همیشه قیافه بگیرم که «ما خواستیم کار بکنیم؛ اما هیچ کس نبود!» اما جواب که میرسد «تا ساعت 4امروز میفرستم برات»!!! دو دو تا چهارتایی میکنم که اگه 4 برسه، تا شب وقت داریم پرینت بگیریم و همان شب هم نصب کنیم و...دیگر جای نشستن و بهانه آوردن و تست کردن و توجیه کردن نیست. بی معطلی راهی دانشگاه میشوم و هماهنگیهای پیامکی با همان خانم مسئول کذا که بنده ی خدا، آخر ترمی، درگیر کلاسهای فشرده و امتحان و...ست؛ و با وجود این فشارها، و فشارهای سازمانی"از بالا"! کم نمیگذارد... و پیامکی به آقای "..." که "انشاالله برای فردا یا پسفردا هماهنگ میکنیم!" و خودم هنوز نمیدانم دقیقا چی را هماهنگ میکنم؟!

آخر ترم است و دفتر بسیج خالی! یکی دو نفر می آیند برای درس خواندن؛ کارهای مربوط به انتخابات و اردو جنوب و... هم در اتاقهای خصوصیتر(!) پیگیری میشود؛ یعنی تک و توک بچه هایی هم که هستند، هرکدام یک سرند و هزار سودا. روی برادرها هم که حسابی نمیشود باز کرد...حدود دو سالی هست که برای انجام کار توی این دفتر و سراغ این تیپ بچه ها نیامده م...هنگ کرده م... سرِ ظهری که همه تعطیل کرده ند رفته ند ناهار، نشسته م پای تلفن به "سالن جابر" و "آمفی تیاتر" و گام اول و لاینحلِ پروژه را این میدانم که این معادله ی سه مجهولی را حل کنیم: کی باشد؟(سه شنبه یا چهاشنبه؟) کجا باشد؟ (سالن بزرگ یا کوچیک؟) مشترک باشد یا ویژه خواهران؟... و سوالات حاشیه ای و فلسفی تر که "اساسا هدف از این برنامه چیست؟ میخواهیم جمعیت نشان بدهیم؟! خب معلومه که  دخترها آنقدری جمعیت ندارند...رئیس دانشگاه هم بیاید باشوهتر میشودها!...ولی برادرها را الان کی میتواند توجیه کند و راضی به همکاری...سالن بزرگ خالی بماند "زشت است" و ... همچنان مشغول تلفن زدن و تفلسف و...دوستِ مسئول، کلاسش که تمام میشود، شماره موبایل مسئول یکی از سالنها را میدهد و دست درکارِ نوشتنِ نامه های مربوطه...برای حراست(جهت ورود) برای ریاست دانشگاه(جهت دعوت-نامه ای که امضا و ارسال نشد البت) و برای روابط عمومی(جهتِ مکان) ولی هنوز زمان و مکان مشخص نیست! آقای "..."(همان رابط خانم الزق) را هم درجریان مجهولاتِ عظیمه ام میگذارم؛ پیشنهاد خاصی ندارند-بنده ی خدا در جریان احوال شریف نیستند که- همین که سالن بزرگ نگیرید، نمیتوانید در این وقت کم پُرش کنید...در همین احوالم و همینطور که نه تلفنهام جواب میدهند و نه معادلات روی کاغذم سرزنش ندا ذهنم را پر کرده "فکر کردی کار خدا منتظر ما میمونه؟!"راست میگوید؛ باید بدوم ، بدویم، بلکه بتوانیم برسیم بهش، برای همین سمیه همیشه وقتی شاکی میشوم که خودت همه کارها را تمام نکن و قاعده ی "تقسیم کار" را بهش یادآوری میکنم؛ میگوید"نچ! فاستبقواالخیرات!"...باید دوید، باید سبقت گرفت از هم...من ندویده م. اصلا نخواسته م که در این مسابقه شرکت کنم... این بار قصه، قصه ی "یک کار رو زمین مانده ی اسلام و مسلمین؛ که باید انجام بشود نیست" این بار، قصه، قصه ی "من" است که روی زمین مانده! که باید به دادش رسید... که باید کمکش کرد که عقب نماند، باید عقب نمانم؛باید برگردم، باید  توبه کنم! این کار با همهی کارها فرق دارد، نه بعد رسانه ایش مهم است، خانم الزق نیاز دارد که از چهارتا درمانده مثل من روحیه بگیرد! (انگیزه ای که مثلا توی کار دعوت خانم نجلاالقلیوبی بود) ...منم که نیاز دارم. شدیدا هم... خدایا! یعنی اجازه میدی؟!...

...و دارم کم کم به خودم جواب میدم که "معلومه ه اجازه نمیده! چرا باید اجازه بده؟!" که تلفن : «زینبم! گوشیم خاموشه. دارم میام کمکت!» حضار شهادت دادند که اگر همه ی دنیا را بهت میدادند اینهمه شادی در وجناتت نمودار نمیشد که با این تلفن!

کمک اول : سالن بزرگ یعنی چی دختر! "زشت میشه" یعنی چی؟! حواست هست با کی طرفی؟! بنظرت برا آدمی که جز خدا کسی رو نمیبینه،، جمعیت و سالن ما چقدر اهمیت داره؟؟؟!! یه جمع کوچک و صمیمی و مشتاق کافیست. ما فقط سعی میکنیم هرکس –مثل ما- احساس میکند اگر فرصت زیارت یک شهید را از دست داد، ضرر بزرگی کرده؛ این فرصت را از دست ندهد...

-هرچه فکر میکنم میبینم راست میگوید! چرا بفکر خودم نرسید؟! به قول آقای پناهیان(البته به قول امام معصوم که ایشان نقل کردند!) هرگناهی میکنی، بخشی از عقلت زایل میشود، دیگر هم برنمیگردد!...فکرم قفل شده، عقلم نمیکشد، ساعتها در این بدیهیات میمانم-

خلاصه نیروی کمکی رسیده! نیروی کاربلد! برای منِ گیج و ویج! و نیروی پرهمّت، برای منِ پُراینرسی!...

کارها یکی پس از دیگری انجام میشود...مشکلات و دست اندازها یکی پس از دیگری پیدا میشوند و حل میشوند...نامه ها دستِ مسئول بسیج خواهران است، تا از کانال بسیج ردش کند،و ما انشاالله فردا برسانیمشان به مقصد...آخرین کار امشب: باید روستاآزاد (ریاست محترم دانشگاه!) را ببینیم! منشی که بدیهی بود وقت نمیداد، زینب اما اینکاره ست! آنقدر کنار ماشینِ دکتر کشیک می ایستد تا بالاخره... از غروب دوشنبه ساعتی گذشته، تو سایت مشغول تبلیغاتم، که میرسد:«دیدمش! خودش خبر داشت این هیآت آمده ند ایران! –خلاف بسیاری از بچه های بسیج که خبر نداشتند!- استقبال کرد، سپرد که ورود خبرنگارها هماهنگ شود به دکتر شریفخانی هم سپرد که یک تقدیرنامه ای چیزی آماده کند.» (تقدیرِ کی از کی؟!) خیلی البته امیدوار نیستم که چهارتا جمله ی شفاهی به جایی برسد، ولی برای تقویت روحیه مان بد نیست. میرود و میمانم به ایمیل فرستادن به ملت و گوشی هم که –طبق معمول- در موقعیتهای حساس تنهامان گذاشته و خاموش...با چت و ایمیل و...هماهنگ و مشورت و اطلاع رسانی و ...پوستر همان ساعت4 رسیده، محتواش خوب است، ظاهرش ولی "در حد بضاعت کنکوری!" به لطف خدا اولین کسی که "آن" شده، تقبل میکند که نیم ساعته پوستر را خوشکل نموده برساند...

تا منتظر پوسترم، آقای "..." هم "آن" میشوند و "یک خبر فوری"! چی؟ «پزشکِ خانم الزق، برای فردا احضارشان کرده. شاید افتاد دقیقا ساعت برنامه ی شما!» چند درصد ممکن است؟! 50 درصد!!!...تازه داشت باورم میشد که خدا دوستم داشته؛ نمیخواهم مخدوش شود این باور؛ میگویم «طوری نیست! من نشنیده میگیرم و کماکان فرض بر برگزاری برنامه ی فرداست. نامه ها را برای چهارشنبه تکرار میکنیم و همراه همین سه تا، امضاهاش را پیگیری میکنیم؛ زاپاس! فوقش اگر کنسل شد، خرجش یک پیامکِ تغییر زمان است و پوسترها را هم همان روی دیوار با ماژیک درست میکنیم. سالن خالی هم چهارشنبه ها فراوان است!» این یکی هم به خیر گذشت! تبلیغات کف دستی را یکی از دوستان ِ "آنلاین" شده ی دیگر قبول میکند و پوسترها را  آ3 پرینت میگیرم(چون آنوقت شب آ2 و آ1 نیست-راستش بودجه م هم نمیرسید اگه بود!) شب هم که گوشی روشن شد، برای تبلیغات پیامکی...هنوز "مترجم" نداریم!!!!! زینب پیگیر است. پیگیر مدعوین دیگر هم:خانم دباغ، یا مادر یکی از شهدا یا خانم رجاییفر و...خلاصه کسی که دیدنش بیشتر از دیدنِ ما خانم الزق را خوشحال کند! که هیچکدام یافت نمیشوند... هنوز مترجم هم نداریم

فردا صبح ، هنوز هیچکس خبر "قطعا می آیم" نداده!(تو ایمیل و پیامکها خواسته بودیم که ملت آمدنشان را اعلام کنند) کلافه میشوم پیامک به تمام دیشبیها «دوستان! جلسه ی امروز نیمه خصوصیست! اگر نمی آیید سریعا اطلاع بدهید که کنسل کنیم.» و پیامکها میرسند...تا ظهر دقیقا15نفر "قطعا میام" هستیم! و سی نفری هم "قطعا نمیام"...خوبه، اگر از پیامک عمومیها و تبلیغات در و دیوار هم 5نفر(!) مشتاق دیگه دربیاد، بیستنفری که آقای "..." تخمین میزدند میشیم! –بحثی شده بود که وقتی جلسه صمیمانه و خصوصیست، دیگه پوستر نزنیم..اما نمیشد که! درست که جمعیت برای کار مهم نیست، و این هم درست که ممکن است که اقلیتی بخواهند سواستفاده کنند و سوالاتِ "نه غزه نه لبنانی" بپرسند که نباید و اصلا جاش نیست؛ ولی اگر کسی مشتاق بود و بخاطر پنهانکاری ما مطلع نشد، چه جوابی داریم برای خدا؟!

از دفتر دکتر شریفخانی زنگ میزنند –به هرکسی که احتمال میدهند ربطی به ماجرا داشته باشد- که "ما بلد نیستیم برای یک آزاده ی استشهادی فلسطینی چطور باید بنویسیم! بنویسید، بیاورید ما باقی کارهاش را و دکترروسستا امضا... و تا ظهر که متن میرسد به دستشان دقیقا هر ده دقیقه یک بار تلفن میزنند! –عجب اثری داشت همان چند جمله ی شفاهی!!!- نهاد رهبری هم دست در کار تهیه ی یک تقدیرنامه ی دیگر میشود(و انصافا، مسئول نهاد خواهران از ساعت3 تا خود 8شب پای کار میمانند و وقت میگذارند!)) و گویا که بسیج هم...این وسط گویا بنده بیخبر بوده ام از پدیده ی جدید "کمیته نظارت برنشریات" و قانون مصوبی که هر فعالیتی باید از امضای ایشان بگذرد! و ظاهرا کلی قانون شکنی کرده ایم و بزرگترها جمیعا شاکی...!

هنوز نمیدونیم برنامه امروز هست یا کنسله؟!

مترجم در دقایق نزدیک به نود پیدا میشود: یکی از دانشجوهای عراقیِ خودمان... و در دقیقه ی نود و یک کنسل میکند! مهندس میرزایی را برای امضای یکی از نامه ها از وسط جلسه ای در دانشکده برق بیرون میکشیم، خانم منشیش کلی مر  دعوا میکند و کلی تر هم برای مسئول بسیج خواهران خط و نشان میکشد...مترجم جدید به محضی که –از مشهد- میرسد تهران، راهیِ دانشگاه ما میشود!!!

مدعو عزیز ما یک ساعتی تاخیر دارد و ملت منتظرند –حدود40 نفری شده ند!- (ندا هم که صبح پیامک زد که استاد جلسه رو انداخت عصر، نمیتونم بیام L هست!ذوق میکنم از بودنش، ولی وقت نمیشه بپرسم آخه چطوری؟!...چندتا از بچه ها هم جلسه ی آخر کلاس دکتر سوزنچی را پیچونده ند!) جوانترهای بسیج در سوت ثانیه کلیپ مناسبی میابند و دانلود و پخش(کاری که به حلت عادی 5-6ساعت وقت میخواست!) مهرابی هم از راه میرسد و با توانایی ویژه ی خود –تا مهمانمان برسد- بحثی از فلسفه ی عملیات استشهادی راه می اندازد و پرسش و پاسخ و رفع شبهات!

آنقدر به حراست و نگهبانی مراجعه کرده ام که با مهمانی که اینهمه دل بهش بسته شده و مبهوت عظمتش است، آن برخورد زشتی را نکنند که دوسال پیش با خانم نجلا القلیوبی کردند. آنقدر میروم و تذکر میدهم که صداشان درمی آید «خانم! خاطرجمع، دستور داریم 1 ثانیه هم معطلشان نکنیم» اما با این حال "تفکیکشان میکنند"! و آقای "..."و آقای مترجم تازه از سفر رسیده! و محمود، پسر بزرگ خانم الز را از درب برادران وارد کرده و خانم الزق و یوسف را می فرستند درب خواهران!!!! صحنه را که میبینم با عجله میدوم درب خواهران، مهمان ما متواضعانه و بی هیچ سوال و اعتراضی گذرنامه ش را نشان میدهد و خانم نگهبان تلفن به دست دارند اذن ورود میگیرند! دارم میمیرم...نمیدانم از هیجان لحظه ی اول دیدار این دریای آرامش و اقتدار و شکوه(ترکیبی که فقط از اولیای خدا سراغ داریم، از موجوداتی که ماسواالله هرچه باشد و هربرخورد زنده باد یا مرده بادی باهاشان بکنند، پشیزی ارزش توجه ندارند)...یا از خجالتِ این برخورد افتضاح...

خانم الزق، مالِ این دنیای روزمره ی بخور و بخواب و تفاخرهای پوچِ ما نیست...

میپرسیم«آخر، چرا استشهاد؟!» قاطعانه میگوید «قتل یهود» دشمنان باید بدانند که جایشان اینجا نیست... پس همسرتان؟! چطوری راضی شد؟!

«اصلا خبر نداشت. مسئله امنیتی بود. وقتی من اسیر شدم فهمید»

خانمِ الزق، از دنیای "جنگ" آمده.

"جنگ ازلی و ابدیِ حق باطل"ی که من و تو و هانتینتون و فوکویاما و... حرفش را میزنیم، او ، لحظه لحظه زندگیش کرده!...

«از زمان خردسالی در تظاهرات و... علیه رژیم اشغالگر شرکت میکردم. و ازدواجم و 8 فرزندم هم مانعی در این راهم ایجاد نکرد»

عمری اگر بود و آدم بودم، روی فلسفه ی جنگ باید کار کنم! جنگ، بمثابه ی پدیده ای که "پرده های توهم و غفلت" را کنار میزند و زندگی آدمها را "واقعی" میکند! خودِ خودِ هرکسی را –وهرجامعه ای را!- "رو میکند"! ... جنگ، کودک 4 ساله را به درکهای حکیمانه میکشاند...چقدر دلم جنگ میخواد... چقدر کورم کرده این "صلح احمقانه ی ظاهری"

دم رفتن از یوسف و جواب دندانشکنش به اطلاعاتیهای اسرائیل میگوید...دعا میکند «موقع نماز خواندن در مسجدالاقصی ببمینمتان» ...  چشم میگردانم روی بچه هاُ انگار سعی دارند ژلک نزنند که خداحافظیمان بارانی نشود!فرصت نمیشود سراغ شهدای گمنام برویم؛ ولی به 5 عکسِ شهیدِ روی دیوار کنار درب اصلی، خیلی توجه میکند-برام جالب است این دقت! استادند یا دانشجو؟(که شهید عباسپور استاد بودند و بقیه دانشجو) و شهدای جنگند یا انقلاب و...

منتظر آژانسیم. خانم الزق و چهار همراهشان و معاون خواهران نهاد رهبری و مسئول بسیج خواهران و گلشن و من. هوا سرد است. گلشن جلسه را از دست داده و تازه دارد باب گفتگو را با خانم الزق باز می کند. همه از سرما مچاله شده ند! البته میگویند قم "باردتر"بوده! آرام نیستم. نه از سرما. زبانم بند آمده. این عظمتی که اینطور دربرابرش دست و پایم را گم کرده ام و صدایم میلرزد، شکوهِ "بندگیِ خدا"ست! در دوران دانشجویی،چند بار تصمیم گرفتم آدم بشوم و آداب الصلاة حضرت روح الله را بخوانم. نمی شد. هربار، درهمان چندصفحه ی اول، کم می آوردم از "ما کجا این حرفها کجا! خواندنش هم به ما نیامده حتی!" حالا آن حرفهای امام، مجسم کنارم ایستاده. موجودی "کالجبل الراسخ"!...درست از جنس همان عظمتی که نیم نگاهِ پیرمرد نودساله ی جماراننشینِ ما را بر تمام لشکرکشیهای اقتصادی و رسانه ای و نظامی و فرهنگی و سیاسی دنیای مدرن پیروز کرد...

 مومن به معنای واقعی کلمه! موجودی چنان بزرگ که تمام دنیای بزرگ ما را حقیر میبیند... همان دنیایی که اگر یک گوشه ش به کام من نچرخید، اگر یک فصل از پاییاننامه م گیر کرد، اگر به عشقم نرسیدم، اگر بچه م یک هفته سرما خورد، اگر صاحبخانه م  نرخ را بالا برد، اگر کنکور قبول نشدم، اگر کار پیدا نکردم، اگر مادرشوهرم دراموراتم دخالت کرد، اگر استاد گفت "قلمت بدرد لای جرز میخوره!" اگر وبلاگم را نخواندند، اگر تحلیلم را نپسندیدند، اگر دستت به آل سعود وآل خلیفه نرسید که حضورا خشمت را سرشان خالی کنی، اگر...اگر یک گوشه ی این دنیا به کامم نچرخید چنان آسمان و زمین را به هم میدوزم و منکر همه چیز میشوم و کفر میبافم و همه را متهم میکنم و... و همین دنیا –که ما اینطور برای گوشه گوشه اش حرص داریم!- اینچنین در نگاه او بی ارزش و ناچیز و "ندیدنی"ست! «شما و 8 تا بازجوی وحشی اسرائیلی؟!! آخر چطور توانستید تحملشان کنید و یک کلمه حرف نزنید؟!» «-لبخند-اصلا نمیدیدمشان!»... در همین هوای سرد دارم ذوب میشوم از شرم. دارم میمیرم از اینهمه تفاوت بین این دو موجودی که کنار هم ایستاده ند. گریه، شاید تنها راه نمردن است در این لحظات!فلسفه ش را نمیدانم! فقط میدانم اینجور مواقع خودش میرسد و نمی گذارد بمیرم راحت شوم، از فکر کردنِ به اینهمه حقارتم. ...اینبار هم میرسد، همان ثانیه هایی لابلای سیاهی چادرِ این شکوهِ مجسم گم میکنم خودم را... خدایا کاش این ثانیه ها بیشتر طول میکشید...کاش گم می ماتندم در او...در خدای او...در "جنگ دائمی او"...کاش دیگر هیچوقت پیدا نمیشدم در دنیای دنیِ روزمره ی توهمِ صلح...

 

تشنه م هنوز-کم بود. قبول نیست! خودم اصلا نرسیدم! آخر کارهای تدارکاتیِ ساده، برای بی دست و پایی چون من، تمام وقت راگرفته...قبول نیست...خودم اصلا نرسیدم... آژانس نمیرسد؛ خانم شریعت(همان معاون خواهران نهاد رهبری) بنده خدا، جای آژانس را پر میکند!...خداحافظی میکنند... میروند... اما من هنوز انگار باورم نشده که ...تمام شد واقعا؟!...هنوز هنگ م...خدا اگر این آدمها را دارد؛ پس لنگ و لوک هایی مثل من چه غلطی میکنند در دنیا؟!... دارم میمیرم...نمیدانم چرا...لابد از حقارتی که سراپام را گرفته... شایدم از لطف بزرگ خدا که بالاخره یک "آدم" به مانشان داد...هرچند فقط دقایقی ...


فایل صوتی نشست صمیمانه ی خانم الزق با دانشجویان دانشگاه شریف


به کلاس دکتر سوزنچی نرسیده م –جلسه ی آخر بود؛ میدانم با بچه ها جلسه دارد؛ میروم که ام پی تری زینب را بگیرم که فایل این برنامه را ازش بردارم و لااقل غیر حضوری بشنوم خاطرات خانم الزق را... همان پشت درب اتاق، صدای استاد که میرسد، با همان انرژی و هشیاریِ زایدالوصفِ سرِ کلاس، و درست مثل سر کلاس،هرجمله ش گره گشای یک گوشه ی پازل به هم ریخته ی ذهن ما!... در معیت دو تا دوست دیگر، همان پشت درب میشینیم به فیض بردن(به سبک شریفِ استراق سمع!!!

بعد از1.5سال کفشم پاره شده بالاخره! سر راه، یه نگاه به ویترین می اندازم، عجب تنوعی! فقط دو رنگ صورتی-توسی را 5-6 ترکیب زده- و یکی پیدا میکنم که ظاهرا نه "نایک" است، نه "آدیداس" می آورد و خوب است و دقیقتر که نگاه میکنم! إ! اینم آدیداس؟! بلمه خانم، بهترین مارکه دیگه... میذارمش رو میز. "کوچیک بود؟ بزرگ بود؟" "نه! صهیونیستی بود!" چشماش داره از حدقه میزنه بیرون! "خب معلومه که صهیونیستیه! مسلمون مگه عرضه داره چنین چیزی بسازه؟ مسلمون فقط میتونه تروریست باشه!...یه نگاه به دور و برت بنداز! همه ش صهیونیستیه!همه چیمون؛ صهیونیستها نبودن که زندگی نداشتیم (!!!)نوش جونش عرضه داره علم داره. همینی که سر خودته..." چادرم رو میگه؛ سعی نیکنم عصبانی نشم، "نه آقا این یکی دیگه نهایتا ژاپنی باشه!"...دلم میخواد بگم "تو اصلا ترور میدونی با کدوم "ت" مینویسن؟! چنان امنیتی برات