تبليغاتX
تا...؟... فعلا هیچی...
لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ ...

نه فقط "هل من ناصر" ِ کربلاست که بی جواب می مونه ...

امت جوگیر... امت ترسو ... امت دنیاخواه...

"هل من ناصر" رو با  "مسلم"  به کوفه هم فرستاده بود... با سلیمان به مدینه و...

نبود!

همین بود!

همه ی دارایی جهان اسلام... از حجاز تا عراق و ایران و شام... فقط 72 تا مسلمان...

جماعت عظیمی که نماز ظهر رو پشت "مسلم" خوند... شب ، نماز مغربش را پشت ابن زیاد... بی هیچ اعتراضی...

مسلم تنها می مونه

مسلم دستگیر میشه

هانی فتنها آدم با شرافت و غیر حزب بادی ِ کوفه که خواست تنها نذاردش، هم بازداشت می شه

جماعتی که در حمایت از هانی ، اماده ی به خاک و خون کشیدن ِ کاخ ابن زیادند؛ به شهادت ِ دروغ ِ یک "سرشناس" ِ ترسو متفرق می شن...

مسلم از بام دارالاماره ...

و کسی دیگه نیست که خبر از بی اعتباری کوفه ببره...

جماعت عظیمی که نماز ظهر رو پشت "مسلم" خوند... شب ، نماز مغربش را پشت ابن زیاد... بی هیچ اعتراضی...

جماعت عظیمی که دنبال امام رضا راه افتادن برای نماز عید فطر... و  نماز عیدشان را به اقتدای مامون...!!! ... بی هیچ اعتراضی

کوفه و نیشابور نداره...

خدا از تهران بگرداند این بلا را!

بلای امت خواب... امت جوگیر... امت ترسو ... امت دنیا خواه...

و هنوز در حیرتم از امامی که بعد از کربلا باید "امام بمونه"... اونم برای یک چنین امتی...

 

پ.ن. عنوان این مطلب، بیشتر جواب پست قبلی خودمه!

پ.ن. اینو عرفه ی دو سال قبل...

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 21:33  توسط فروزنده  | 

شب قدر - شهید بهشتی

انتخابات و فرصتهای تولید علم 1 و 1.5 و 2

۳. تاکتیک علی اصغر!

برای خیلیهامان احتمالا روزی این سوال پیش آمده که "حالا کل جریان عاشورا قبول. دیگه بچه را چرا برد امام حسین؟! مگه نمیدونست جواب طرف چه خواهد بود؟!"

 و احتمالا یکی از جوابهایی که شنیده ایم این بوده که "برد تا اوج وقاحت این قوم(۱) به تاریخ نشون داده بشه"

فارغ از اینکه آیا واقعا منظور حضرت هم همین بوده یا نه؟ و فارغ از اینکه اساسا این تاکتیک چقدر در چارچوب معیارهای دین قابل قبول هست؟ عرضم اشاره ایست به کاربرد گسترده ی آن در سیاست!

خاطرتان هست نشریات سه گانه ی امیرکبیر را (بهار ۸۶) که هرچه زیر و بالایش میکردیم یک کلمه حرف حسابی که بیارزد آدم بخاطر آن یک کلمه یک نشریه دربیاورد نداشت و انگار که همه ی قصد و غرضش و مهمترین کارکردش همان "توقیف شدن" بود! (یعنی توقیف شدنش بیشتر به کار حضرات می آمد تا خودش!)

انتخابات مجلس هشتم را هم احتمالا خاطرتان باشد و آن بحث تاجزاده که "فله ای ثبت کنید تا ردصلاحیت ها پررنگ شود" !!! یعنی باز هم تعریف  کاندیداهایی که "رد صلاحیت شدنشان" بیشتر به کار حضرات داعی می آید!

تا بیاییم در این انتخابات اخیر و قبلش و بعدش که دیگر کشف(!) مصادیق عیان به مخاطب واگزار می شود! از نفس وجود میرحسین با تبلیغات نامناسب در عین وجود کروبی(در ژستهای همان روزها بحث کرده ایم) تا دعوت زودهنگام(یک شب قبل از انتخابات) به جشن یا اعتراض! تا دعوت مردم به تجمعات بدون مجوز ...تا ندا آقاسلطان و سایر "شهدا"(!) تا کشاندن تجمعات به محلهای حساس (حساس از دید نیروهای نظامی و انتظامی) و...(یا توی همان تجمع کوچک در شریف مثلا پرتاب سنگ و... "طرف خانمها" کاری بود که بوضوح قصدی بجز عصبانی کردن بچه ها نداشت!)

(گاهی حتی حرکت زشتی را به طرف مقابل چسباندن (مثل ادعاهای اثبات نشده ی زندان...۲) یا حرف زشتی را توی دهان او گذاشتن مثل مغالطه ی "خس و خاشاک"!)

نقطه ی اشتراک :

کشاندن طرف دعوا به ارتکاب یک حرکت زشت !

(این همان چیزی ست که من اسمش را تاکتیک علی اصغر گذاشته م! )

 و اینکه فلان حرکت "چرا زشت است؟" هم قبلا رسانه ها زحمتش را کشیده اند ! (مثلا القای اینکه رد صلاحیت فی نفسه کار بد و زشتیست!" و مهم هم نیست که صلاحیت چه کسی و چرا رد شده و اصلا هم مهم نیست که اگر هیچ فیلتری نباشد چه خواهد شد!!!) 

حالا فرصت تولید علم این وسط کجاست؟

۱. همین که چقدر این تاکتیک به نظر دین پذیرفتنی ست؟

۲. راه مقابله با آن؟ (البته جوابی که اجالتا بنده می دهم: "سعه ی صدر" و فقط سعه ی صدر ! "تاکجا؟"یش را البته...!) 

۳. مصداقهای دقیق این تاکتیک...؟(ما فعلا حدسی و "تمثیلی" برخورد کردیم! )

 

 

پ.ن.بیربط .خلاصی از این طایفه ی محترم مداحان(اغلبشان نه همه!) داره  از رویاهای دستنیافتنی شیعه میشه!!! تا روزی دستی از غیب برون آید و یه دوره ی کامل "تاریخ امامت" برا این حضرات الزامی کنه!(تا این دوستان درجستجوی "درد امام" توی فرق و پهلوی شکسته گیر نکنن...این تاریخ از اول تا آخرش جز درد و درس نیست...) بعدشم یه دوره "احکام" که توش  بیاموزند که "دروغ حرام است" !!! و بعد وقتی که یکی از این مداحهای محترم(که شدیدا به این دوره ها نیازمنده!) (که اگه مردم "الهی العفو" رو "نعره نزنند" شاکی میشه که شماها چه گناهی کردید که خدا توفیق توبه رو ازتون سلب کرده!!!) هر ۵دقیقه یه بار برای رهبر و حجااااااااب و ... دعا میکنه (وسط همون دروغ ها!) آدم دلش میخواد ...!)

پ.ن.با ربط!. از بحثهای رهبر در دیدار امسال شعرا...(که ما را انگیزه مند میکنه برا ادامه ی سلسله ی "انتخاباتو فرصتهای تولید علم!) :

«يك نكته‏اى كه در اينجا وجود دارد اين است كه شعر انقلاب بايد در خدمت مفاهيم انقلاب باشد. خب در بين شماها كسانى هستند كه شعرهاى آيينى ميگويند. شعرهاى مذهبى و شعرهاى مربوط به ايمه (عليهم‏السّلام) را، به اصطلاحى كه حالاها باب شده، تعبير ميكنند به «شعر آيينى». هستند؛ انصافاً شعرهاى خوبى هم گفته ميشود؛ بعضي‏ها هم اشعار مربوط به جنگ و دوره‏ى دفاع مقدس يا مربوط به شهدا يا مربوط به جانبازان و اينها را ميگويند. اينها خيلى خوب است؛ ليكن - پارسال هم من اشاره كردم به اين معنا - اهداف و آرمانهاى انقلاب منحصر در اينها نيست. انقلاب يك مجموعه‏اى از ستاره‏هاى درخشان آرمانى را بالاى سر ما قرار داده و ما را به حركت و پرواز و جهش به سمت اين نقاط نورانى دعوت كرده. ما هم امتحان كرديم، ديديم ميتوانيم پرواز كنيم؛ ديديم اين پرواز ممكن است. البته در دوره‏ى دفاع مقدس نمونه‏هاى بارزش ديده شد و ديديم وقتى اين ملت به سمت اين آرمان‏ها پر بگشايد، ميتواند خوب حركت بكند؛ اما بسيارى از اين آرمانها هنوز بالاى سر ماست؛ ما بايد حركت كنيم: به سمت عدالت بايد برويم، به سمت اخلاق بايد برويم، به سمت استقلالِ به معناى حقيقى كلمه - شامل استقلال فرهنگى كه از همه عميقتر و دشوارتر است - بايد برويم، به سمت بازيابى حقيقى هويت اسلامى- ايرانى خودمان بايد برويم....در امتحانهايى از قبيل همين حوادثى كه حول و حوش انتخابات پيش آمد - بعد از انتخابات و قبل از انتخابات - ديديم كه در همين زمينه‏ها ضعفها و مشكلاتى داريم. اين حوادث براى ما نعمت بزرگى است؛ از اين جهت كه ضعفهاى خودمان را بشناسيم؛ مثل رزمايشهايى كه نيروهاى مسلح راه مي‏اندازند. رزمايش اصلاً براى همين است كه اين يگان نظامى يا اين سازمان نظامى، نقاط ضعفش را پيدا كند. هدفى را ميدهند، فرمان صادر ميشود كه به سمت آن هدف حركت بكنند؛ بعد چشمهاى بصير و بينايى - در همه‏ى رزمايشها اينجور است - مي‏ايستند و از بالاى صحنه، صحنه را نگاه ميكنند. مي‏بينند كه بله، در فلان نقطه، ضعف وجود دارد يا بعضاً ناتوانيهاى مزمن وجود دارد. اين براى ما يك رزمايش شد. البته به اختيار خود ما پيش نيامد؛ بر ما تحميل شد؛ اما خوب شد؛ ضعفهاى خودمان را فهميديم. بنابراين اين آرمانها، بالاى سر ماست و بايد به سمت اين آرمانها حركت كنيم؛ آن وقت اين ضعفها برطرف خواهد شد. اين هم يك نكته است...خب، در اينجا شاعر چه نقشى دارد؟  انسانِ هنرى و انسانِ فرهنگى، در اين صحنه چه وظيفه‏اى دارد؟ به نظر من وظيفه خيلى سنگين است، خيلى بزرگ است. مهمترين وظيفه هم تبليغ و تبيين است؛ «الّذين يبلّغون رسالات اللَّه و يخشونه و لا يخشون احدا الّا اللَّه»؛(1) اين يك معيار است؛ حقيقتى را كه درك ميكنيد، آن را تبيين كنيد. كسى انتظار ندارد برخلاف آنچه كه ميفهميد حرف بزنيد. نه، آنچه را كه ميفهميد، بگوييد. البته براى اينكه آنچه ميفهميد درست و صواب باشد، بايد تلاش و مجاهدت كنيد؛شناخت عرصه دشوار است، شناخت اطراف قصه دشوار است، شناخت مهاجم و مدافع دشوار است، شناخت ظالم و مظلوم دشوار است، شناخت دشمن و دوست دشوار است...در عالم فرهنگ بايستى گره‏گشايى كرد؛ بايستى حقيقت را باز كرد، بايستى گره‏هاى ذهنى را باز كرد. و اين تبيين لازم دارد ...فصاحت و بلاغتى هم كه گفته‏اند در بيان لازم است، بلاغتش به اين معناست. بليغ يعنى رسا؛ رسا بگوييد، روشن بگوييد، مبيَّن بگوييد؛ اما آنچه را كه ميفهميد بگوييد؛ هيچ انتظار نيست - حق هم نيست كه انتظار باشد - كسى بر خلاف فهميده‏ى خودش حرف بزند. سعى هم بكنيد كه آنچه كه فهميديد درست باشد...  اين حركت عظيمى كه با انقلاب اسلامى شروع شد، يك حركت تمام شده نيست؛ مطلقاً تمام شده نيست، آن حركت ادامه دارد. همينى كه حالا معمول شده كه در بيانها و در تلويزيون و توى تبليغات و توى دادگاه و توى زبان همه، ميگويند: جنگ نرم؛ اين يك واقعيت است؛ يعنى الان جنگ است. البته اين حرف را من امروز نميزنم، من از بعد از جنگ - از سال 67 - هميشه اين را گفته‏ام؛ بارها و بارها. علت اين است كه من صحنه را مي‏بينم؛ چه بكنم اگر كسى نمي‏بيند؟! چه كار كند انسان؟! من دارم مي‏بينم صحنه را، مي‏بينم تجهيز را، مي‏بينم صف‏آرايي‏ها را، مي‏بينم دهانهاى با حقد و غضب گشوده شده و دندانهاى با غيظ به هم فشرده شده عليه انقلاب و عليه امام و عليه همه‏ى اين آرمانها و عليه همه‏ى آن كسانى كه به اين حركت دل بسته‏اند را؛ اينها را انسان دارد مي‏بيند، خب چه كار كند؟ اين تمام نشده. چون تمام نشده، همه وظيفه داريم. وظيفه‏ى مجموعه‏ى فرهنگى و ادبى و هنرى هم وظيفه‏ى مشخصى است: بلاغ، تبيين؛ بگوييد، خوب بگوييد. من هميشه تكيه بر اين ميكنم: بايستى قالب را خوب انتخاب كنيد و هنر را بايستى تمام عيار توى ميدان بياوريد؛ نبايد كم گذاشت، تا اثر خودش را بكند....می‌بينيد، ديگران با اين كارهاى هنرمندانه‏اى كه بعضاً دارند، دارند يك باطلهايى را تبليغ ميكنند؛ شگفت اينكه ما هم همان حرفها را قبول ميكنيم! همين سريال كره‏اى كه دارد پخش ميشود و همه دارند آن را مي‏بينند، يك تاريخ‏سازى و افسانه‏ى باطل است؛ آدم اگر بخواهد توى شاهنامه بگردد و اينجور داستانى را پيدا كند، ده پانزده تا از اين داستانها ميشود پيدا كرد. منتها طرف هنر به كار برده؛ وقتى كسى هنرمندانه كار ميكند، پاداشش همين است كه جنابعالى هم كه هيچ علاقه‏اى به آن تاريخ و به آن فرهنگ نداريد، مي‏نشينيد و با كمال علاقه گوش ميكنيد و خواهى نخواهى آن فرهنگ را جذب ميكنيد! اين خاصيت هنر خوب است.»


(۱)قومی که ولی امر را رها کرده و به ظاهری از دین اکتفا کرده ند!

(۲)البته هنوز درمورد تعریف زندان در نظام اسلامی نمی توانم متقن حرف بزنم. و بعلاوه ی تصریح رهبر که بالاخره تخلفاتی صورت گرفته در زندان و با متخلفین برخورد هم شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 11:42  توسط فروزنده  | 

از این مدت (۲-۵ماه!) خیلی برکات دیده م که بعضا اشاره کرده م و بعضا نه ... گذشته از همه شون...

یه آسیب خیلی خیلی جدی داشت...

گذشته از اینکه کدوم طرفیم...

همه مون در معرض خطریم!

تو این مدت  همه مون احساس وظیفه میکردیم نسبت به دفاع از "حق"ی که به هر طریق کشف کرده بودیم...

برای "دفاع" باید تا یه حدودی از "حق"بودن طرف خودت مطمئن باشی...برای هر اشکالی یه جوابی آماده داشته باشی...

برای "دفاع" باید به حد کافی از حریف "سوتی" و "عیب" دیده باشی ... و این سوتیها و عیوب همواره آنلاین تو ذهنت حاضر باشن!...

همه ی اینا یه عادت خطرناک می تونه بیاره:

"ما عیب و نقص خویش و کمال و جمال غیر

پنهان نموده ایم چو پیری پس خضاب"

 

من برای رفقام (از دو طرف) نگرانم!

من برای خودم بیش از دوطرف(!) نگرانم!

 

بیاید یه دور اشتباه ها و نقصهای خودمونو(شخصی یا جبهه ای!) مرور کنیم. (شخصی و پیش خودمون...ولی "بکنیم"!)

چیز زیادی به رمضان نمونده...

و با این هندونه های زیر بغل مگه میشه رفت محضر خدا؟!

مخلص رفقای عزیز...

(سه تا مطلب دیگه هم آماده ی ارائه هست! که فعلا یه کم زوده!...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 0:40  توسط فروزنده 

 

اسلام هم مثل هر مکتب دیگه ای که یه سری "دستور تئوریک" در موارد متعدد و من جمله در مورد "حکومت" داره، برای تحقق کامل درعمل، نیازمند سعی و خطاست(دلیلش هم واضحه:چون اینایی که قراره بطور عملی محققش کنن "معصوم"نیستن!) خب رهبر این وسط چی کاره ست؟

فرض کنیم یه آزمایشه دیگه! یه سری تلاش در یه جهتی که ممکنه موفق شه یا شکست بخوره. "آزمایشگر" اینجا کیه؟ اول از همه "مردم" بعد "مسولین به نمایندگی از مردمگ. باز میپرسم "رهبر چی کاره ست"؟

1. خطوط و جهت گیری های کلی هر بار آزمایش رو مشخص میکنن..مثلا یه دوره (حدود 74) روی مسئله ی اسراف نکردن و دنیا نخواستن تاکید میکنن یه دوره روی (حدود اوایل دولت خاتمی) روی "شناخت دقیق اندیشه ی اسلامی و روحیه ی تهاجمی در برخورد با اندیشه ها داشتن"و مقوله ی "تهاجم فرهنگی" و... یه دوره(اواخر خاتمی) میان سراغ "تولید علم"(یعنی دیگه "ایجابی"ترین قسمت نهضت اسلامی) و به موازاتش بحث "مطالبه" و...


2. نظارت و "تحلیل نتایج" آزمایشها. کجا موفق شدید؟ چرا موفق شدید؟ کجا شکست خوردید؟ چرا؟ و...

 

چرا رهبر باید نتایج رو تحلیل کنه؟ اینم واضحه! چون رهبره که جز شرایطش "آگاهی به زمان" و "اسلام شناس"بودنه. یعنی "وضع موجود" و "وضع مطلوب" رو بهتر از هرکسی میشناسه.لذا تطبیق ایندو بر هم و مقایسه(یعنی همون تحلیل نتایج هر آزمایش) هم بعهده ی ایشونه)

(آنچه که ما "دفاع رهبر از احمدینژاد" میدانیم، همین تحلیل سعی احمدینژاد است . که نقاط موفقیتش بیشتر از نقاط شکستش بود)
 

 

 

در مثال خاص مشایی؛ رهبر در موارد قبلی به حد کافی "هشدار"(=تذکر) داده بود به دولت که "اتقوا من مواضع التهم" (که راجع به شخص مشایی نبود) و در مورد مسئله ی دوستی با مردم اسرائیل که "موضع نظام را مجددا بیان کردند" و "خواستار کش ندادن موضوع شدند" که من فکر میکنم این دوتا تاکید رهبر در موضوع مردم اسرائیل خییلی قابل تامل هست

(یعنی یه جورهایی اینجا و مجددا در انتصاب معاون اول...آقا بجای "تذکر" خودشون وارد شدند و "اشتباه دولت"رو "جبران" کردند)

ما فقط توقع داشتیم احمدینژاد اون تذکر و اون اقدام قبلی رهبر رو لحاظ کنه. ولی نه تنها چنین نکرد و مجددا رهبر رو وادار به "جبران اشتباه دولت؛ به جای تذکر" کرد؛ بلکه با این جبران کردن رهبر هم اینطور داره برخورد میکنه.

بهرحال منتظر توضیح احمدینژاد هستیم.

 

فرموده بودند:

اين كسى كه اين عَلم را بر دوش كشيده، بلند كرده، همه بايد كمكش كنند؛ يكى عرقش را پاك ميكند، يكى بادش ميزند. اگر ديدند كه در نگه داشتن عَلم دارد اشتباه ميكند، راهش اين نيست كه يك مشتى هم به پشتش بزنند، خودِ او و عَلم را سرنگون كنند. راهش اين است كه كمكش كنند اين اشكال برطرف شود؛ اين نكته را بايد همه توجه كنند، بخصوص كسانى كه در عرصه‏ى سياست و در عرصه‏ى فرهنگ و در عرصه‏ى رسانه و در عرصه‏هاى گوناگون نقش و حضورى دارند.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 18:58  توسط فروزنده  | 

بی مقدمه: راجع به "بشارت منجی" چی فکر میکنید؟

من فکر می کنم یه مقدار شعاری و "رو" هست -مثل اغلب کارهای ارزشی- بویژه اونجاها که مربوط به "منش یهودی ها"ست.انگار همه ی سخنرانیها و مقاله های یهودشناسی خودشون و بقیه رو میخواستن همونجوری عریان "فقط نشان بدهند"! اگه مثلا قرآن پژوه ها و یهودشناسها(!) و... از مولفه های بنی اسرائیل "اقتصاد محوری" را ذکر میکنند؛ یه دیالوگ مستقیم یکی از کاهنها باید این باشه که "صرافی ها اساس معبدند. نباید به صرافی ها توهین بشه..."(یا چنین چیزی)...

یا اینهمه تاکید عیسی بر آمدن پیامبر بعدی، تا اونجا که میئونم فقط توی یکی از اناجیل (و اتفاقا غیر از انجیلهای چهارگانه ی رایج!!!منتها گفته شده که نسخه ی کذا، قدیمیترین انجیل موجود هست که فقط 60 سال بعد از حضرت عیسی نوشته شده) اومده . کنجکاوم نظر چندنفر از اهالی کلیسا رو راجع به این کار بدونم...

اما نفس ِ همینکه یه "سریال" (و نه یه "مسنتد علمی" !) حاصل یه عمر تحقیق باشه، یکی از گمشده های جدی انقلاب اسلامی(=حرکتی که ادعا داره تمام دغدغه ش رشد فکری همه ی مردمه)ست. و از این جهت جدّا قابل تقدیره. (البته فکر نمیکنم چیز بیسابقه ای باشه ، کارهایی مثل کیف انگلیسی و مدار صفر درجه و روشن تر از خاموشی و... هم بوده ند ولی بهرحال کافی نیست. اونم در قیاس با حجم انبوه سریالهای چرت و پرت و اغلب "دین تحریف کن"...)

از جمله محاسن بدیع فیلم، "دیدن اقشار مختلف در یک جامعه"ست. یعنی به عکس اغلب داستانها، روی "بدها" و "خوبها" زوم نمی شه. و نه فقط اقشار مختلف رو میبینه بلکه تا حدی هم به تحلیل منش شون می پردازه...  سرباز جزء رومی - سران و فرمانده های ارشد رومی - 3 تا دسته ی مختلف توی معبدی ها - مردمی که فقط تماشاگرند - مردمی که دورادر تائید و همراهی میکنن - خنجرکش ها - حتی اختلافهای درونی خنجرکشها!(شخصا از این دقت خیلی خوشم اومد!) - صرافها و... هرچند اینجا هم گاهی زیادی روی دیالوگها تکیه شده و یه جاهایی شبیه مناظره های علمی...!)

بعلاوه ظاهر متفاوت فیلم (زاویه های دوربین، دوبله، سرعت فیلم، اتو نکشیدگی ِ آدمها! و...) توجه بیننده رو به این جلب میکنه که "منتظر چیز متفاوتی باش"...(کلا هم کلیشه شکنی توی ظواهر چیز لازمیه که اگه اهل هنر هم نداشته باشن دیگه از بقیه چه توقعیست؟!)  البته همین هم یه مقدار بیننده های کم حوصله را میپراند! ولی خب بنظرم می ارزه!

سرجمع بعنوان گامهای اولیه فکر میکنم بد نیست...(بالاخره سعی و خطا و رشد...!)

راستی علت خاصی داره که بین ساخت و پخشش اینهمه فاصله افتاده؟


مطلب مرتبط:http://www.mojjjj.blogfa.com/post-37.aspx

یه کم مرتبط: پیشنهاد سلحشور به حوزه علمیه برای تربیت سناریست از اون مطالباتی بود که فکر میکنم امثال حاج آقا فلاح یه عمره که توی دانشگاه دنبالش میگردند!

بی ربط : بحث کامنتهای پست "قانون" به جاهای جالبی رسیده. پیشنهاد میکنم ببینید و اگه قابل دیدید شرکت کنید. ضمن تشکر از جناب "ص"!

بی ربط: منظور رهبر از تاکیدشون روی "دوطرف از تحریک احساسات جوانها دست بردارند" (دیدار 13رجب بود فکر کنم.یا شایدم قوه قضاییه)چی بود؟ اینطرف کی ها دارند تحریک...؟؟؟

بی ربطتر(چون تعاملات پیامکی ممکن نیست!): مرحله ی دوم آزمون ارشد هم به سلامتی گذشت! ولی ما کماکان مثل چی تو گِل ِ لیسانس موندینم و تضمینی نیست که شش ساله هم نشیم!...به من چه اصلا

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 14:41  توسط فروزنده  | 

(پیوند روزانه رو ببینید: هاله ی نور موسوی! -وحید جلیلی)

چند روز قبل یه جایی چیزی نوشته بودم که چرا می گم انقلاب مخملی توی ایران اصلا معنی نداره؟ با عنوان "الحمدلله الذی جعل اعدائنا من الحمقا" . یکی از بچه ها کامنت گذاشته بود: انشاالله "حمد"بعدی مون این باشه:

"الحمد لله اذی جعلنا من المتمسکین بولایة"

چقدر زود تعبیر شد...

خطبه های امروز ، همان "فلق"ی بود که دیشب انتظار میکشیدیم...

(با توجه به اینکه متن صحبتها هنوز روی سایت نیامده، از یادداشتهایی که خودم برداشتم؛ یه پرتوهایی از نوری که امروز تاریکیها رو شکافت...: )

- و قد نزل الله السکینة علی القلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمنهم و لله جنود السموات و الارض... ابتدائا قیاس تلویحی این شرایط با شرایط "حدیبیه"...!!! و تاکید بر اینکه معنویت است که موجب میشود مومن در طوفانهایی که هیچکس نمیفهمد چه می کند و چه باید بکند، راه را گم نکند و با آرامش و اطمینان به خدا فکر کند و بسنجد و...و همین هم ایران را از بحرانهایی که هر کدامشان برای بنه کن کردن یک کشور کافی بود، عبور داد... (اینجا من جواب سوالی که شهریور از بعضی رفقا پرسیده بودم را گرفتم!) اینها یعنی ملت ایران مشمول رحمت الهی ست. البته این یک مسئله ست، و "حفظ رحمتهای الهی"هم یک مسئله ی دیگر.نباید با خوشخیالی که بله خدا مراقب کشور ما هست! غافل شوید و...

- آنچه که 22 خرداد را بعنوان یک پیروزی در تاریخ ثبت کرد :

o 22 خرداد امسال نمایش عظیمی بود از احساس مسئولیت مردم برای کشور

o 22 خرداد امسال نمایش عظیمی بود از روحیه ی مشارکتجویی مردم در اداره ی امور کشور

o 22 خرداد امسال نمایش عظیمی بود از دلبستگی مردم به نظام اسلامی شان

o نسل جوان ما ،بخصوص ، نشان داد که همان شور سیاسی و همان شعور سیاسی و همان تعهد سیاسی نسل اول انقلاب را دارد. با این تفاوت که تازه برای نسل اول کوره ی حرارتزای انقلاب و جنگ هم بود و حالا نیست. (اگه همه ی زور زدنهای این مدتمون هم فقط نتیجه ش همین اعلام رضایت باشه می ارزه J)

o این انتخابات "مردم سالاری دینی" را به رخ عالم کشید. راه سومی میان دیکتتوری و دموکراسی بدون معنویت

- نکته ی سوم "رقابتها" بود. رقابتهای شفاف و آزاد و جدی بین نامزدها همه دیدند. فرض ما این بود و هست که این رقابت بین نامزدها، رقابت جریانهای متعلق به نظام اسلامی ست. هر 4 نفر از عناصر همین نظامند. این حرف که رقابت بین موافقین و مخالفین نظام است را رسانه های خارجی و اغلب صهیونیست القا کردند...(من معذرت می خوام همینجا ...) البته بنده "همه ی" دیدگاهها و عمکردهاشان را قبول ندارم اما مبنا این است که مردم طبق معیارهای خودشان انتخاب می کنند . میلیونها اینطرف و میلیونها آنطرف رای دادند به کسی که برا خدمت به این نظام اسلامی صالحتر می دانستند. مردم هم در چارچوب نظام عمل کردند.

- ملت مطمئنند و طرفداران نامزدها هم مطمئن باشند این نظام اسلامی اهل خیانت به آرائ ملت نیست. سازوکارهای قانونی ما امکان تخلف نمی دهد (انهم 11 میلیون!). البته بنده گفتم و شورای نگهبان هم قبول کرد: اگر مستنداتی ارائه شد از مجاری قانونی باید رسیدگی بشود. من به هیچ وجه با این بدعتها موافق نیستم. اگر چارچوب قانون شکسته شد دیگر هیچ انتخاباتی مصون نخواهد بود.

- خطاب به نامزدها:

o امروز یک لحظه ی تاریخی برای کشور است. نگاه کنید به وضع دنیا. به وضع خاورمیانه وضع اقتصاد دنیا وضع کشورهای همسایه مان:افغانستان و عراق و پاکستان.هشیار باشید اشتباه نکنید. وظیفه ی مردم حضور بود که به بهترین وجهی انجام دادند. وظیفه ی ما و شما بیشتر است.

o افرادی که مرجعیتی دارند. برخی ازشان حرف شنوی دارند، اگر اندکی افراطی گری کنند، دامنه ی این افراط چنان به بدنه ی جامعه می رسد که خودشان هم دیگر نمی توانند جمع کنند!هر افراطی زمینه می شود برای افراط دیگری...

o اگر بخواهند اینها (نامزدها.نخبگان سیاسی) برای اصلاح ابرو، چشم را کور کنند قطعا مسئول خونهای ریخته شده هستند(این قسمت را بعدا دقیقتر جمله ی خود رهبر را چک کنید)

o بر خودتان مسلط باشید. سعه ی صدر داشته باشید. ببینید دستان دشمن را. من به این برادرها عرض میکنم به مسئولیتتان دربرابر خدا فکر کنید. به جملات آخر وصیت امام بیاندیشید. قانون فصل الخطاب است. قانون را فصل الخطاب بدانید.

o انتخابات اصلا برای چیست؟! برای اینکه همه ی اختلافها سر صندوقها حل و فصل شود. سر صندوقها مشخص شود مردم چه می خواهند نه در کف خیابانها . اگر قرار باشد بعد از هر انتخاباتی آنها که رای نیاوردند اردوکشی کنند. آنها هم که آوردند متقابلا ... مردم چه گناهی کرده اند؟ مردمی که خیابانها محل کسب و کار و معاش آنهاست چه گناهی کرده اند که شما میخواهید طرفدارانتان را به رخ هم بکشید؟

o اگر این تجمعات پوششی برای تروریستها درست کند مسئولیتش با کیست؟ کشته شده ها از مردم و بسیج مسئولیتش با کیست ؟ بریزند دانشجویان حزب اللهی(نه آن خرابکارها هم!) بزنند اسم رهبری هم بیاورند!

o این تصور هم غلط است که با این تجمعات اهرم فشاری ایجاد کنند بر مسئولین که مثلا بخاطر مصلحت به خواسته شان تن بدهند. اولا تن دادن به مطالبات غیرقانونی زیر فشار ابتدای دیکتاتوری ست.این اشتباهی محاسباتی ست از عوامل پشت صحنه که اگر مصلحت باشد مردم در موقع خود آنها را هم خواهند شناخت.

o انسان دلش خون می شود از اینها.

من از همه می خواهم به این زورآزمایی خیابانی خاتمه دهید.

o من از همه ی برادرها می خواهم اصل را بر برادری بگذارید. جشن پیروزی 40 میلیونی را جدی بگیرید. راه قانون هم باز است. اگر کسی بخواهد راه دیگری درپیش بگیرد. من باز خواهم آمد و با مردم صریحتر صحبت خواهم کرد.

- نقاط مثبت مناظره ها:

o ابتکار جالبی بود. صریح و شفاف

o زد توی دهان هرکسی که می گفت این رقابتها نمایشی ست!

o همه شفاف حرف دلشان را زدند

o سیلابی از انتقادات راه افتاد و همه مجبور شدند پاسخگو باشند

o مواضع احزاب و گروه ها ،بدون پیچیده گویی،عریان، جلوی چشم ملت قرار گرفت

o مردم احساس کردند که در نظام اسلامی ،"بیگانه" به حساب نمی آیند

o نشان داد نظام اسلامی اندرونی و بیرونی ندارد

o معلوم شد که رای مردم ناشی از همین تأملات خواهد بود و "زینتی" نیست. یقینا یکی از علل این افزایش 10 میلیونی مشارکت مردمهمین بود که مردم "ذهنشان وارد صحنه شد"

o دامنه ی این مناظره ها به خیابانها و حتی خانه ها هم کشیده شد و قدرت انتخاب مردم بالا رفت.

§ البته این گفتگوها در سطح ملت نباید کش پیدا کند و الّا تبدیل به کینه و کدورت شده و نتیجه ی عکس می دهد.

§ اما در سطوح مدیریتی خوب است که همواره وجود داشته باشد(با رفع عیوب البته!). در این صورت یک دفعه سر انتخابات اینطور حالت "انفجاری" به خود نمی گیرد.

§ گاهی از کسی انتقاد می شود، این انتقاد یک فرصت است برای او که کارهایش و دلیل کارهایش را تبیین کند برای مردم

- نقاط منفی مناظره ها:

o گاهی جنبه ی منطقی ضعیف می شد و جنبه ی احساسی و عصبی و تخریبی می یافت.

o سیاه نمایی وضع موجود . و سیاه نمایی گذشته.

o طرح اتهاماتی که اثبات نشده است

o تکیه بر شایعات

o بی انصافی هم نسبت به این دولت و هم نسبت به قبلی ها

§ حتی از دو سه ماه قبل از انتخابات، نسبتهای خلاف و بدترین تهمتها به رئیس جمهور قانونی کشور که متکی به آرائ ملت و مورد اعتماد ملت بوده نسبت دروغگویی دادند! کارنامه ی جعلی درست کردند! فحاشی کردند(خرافاتی و رمال و...)از این نسبتها خجالت آور دادند.اخلاق و قانون را زیر پا گذاشتند.

§ از این طرف هم کارنامه ی درخشان سی ساله کمرنگ جلوه داده شد. اسم برخی افراد برده شد که عمرشان را در راه این نظام صرف کرده اند (من در خطبه ها اسم نمی برم اما چون اسم بردند مجبورم...) آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق. البته کسی نسبت فساد به این آقایان نداده. در مورد بستگان هم باید اثبات شود. و اگر اثبات شود، فرقی بین آحاد جامعه نیست. طوری گفتند که باعث شد ملت و جوانان طور دیگری فکر کنند.

§ در مورد مفاسد اقتصادی موضع نظام روشن است: در هر نقطه ای باید با آن مبارزه شود.

§ ما مدعی نیستیم در کشور فساد نیست. اگر نبود که آن نامه ی 8 ماده ای ر چند سال قبل نمینوشتیم! اما این نظام از سالمترین نظامهای موجود است. مطلقا درست نیست که طبق گزارش صهیونیستها بیاییم این کشور را متهم کنیم. درست هم نیست که شخصیتها را زیر سوال ببریم.

- (چقدر حرص میخوردیم که :بابا! مسئله ی آقای هاشمی مسئله ی یه خط فکریه! اگه عرضه داریم اینو تبیین کنیم قضیه "دزدگیری"نیست...ما عرضه نداشتیم! اما رهبر در چند جمله!...) :

آقای هاشمی از اصلیترین افراد این نهضت بود و از مبارزین جدی و پیگیر. و بعد از انقلاب از موثرترین شخصیتها در کنار امام و رهبری. بارها تامرز شهادت این مرد پیش رفت. اموالش را صرف این نهضت و مبارزین کرده. در سالها مسئولیتهای گوناگون موردی سراغ نداریم از مال انقلاب برای خود اندوخته باشد.

من البته در موارد متعددی با ایشان اختلاف نظر داریم. طبیعی هم هست.اما مردم نباید توهم کنند! البته بین ایشان و رئیس جمهور از همان اول انتخابش(84) اختلاف نظر بود در سیاست خارجی. در مسائل فرهنگی. در نحوه ی اجرای عدالت. البته نظر آقای رئیس جمهور به نظر بنده نزدیکتر است.

-

- من در مشهد( 1 فروردین1388)هم گفتم : دشمن از الان دارد در انتخابات ایران تشکیک میکند و می گویند تقلب خواهد شد.به دوستان خوبمان گفتم نگویید این حرفی را که دشمن می خواهد رسوخ دهد.و دشمن می گفت اگر مردم به آینده امید نداشته باشند در انتخابات شرکت نمی کنند. اگر مردم به نظام اعتماد نداشته باشند در انتخابات شرکت نمی کنند. اگر مردم احساس آزادی نکنند در انتخابات شرکت نمی کنند... این انتخابات نشان داد که این ملت با امید و نشاط ملی زندگی میکند... این اعتماد ملت به نظام را می خواهند بگیرند. بگویند شما اشتباه کردید به نظامتان اعتماد کردید! نظام شما قابل اعتماد نبود. در نتیجه ی آن مشارکت مردم را بگیرند. در نتیجه تزلزل در ملت ایجاد کنند. این ضررش از سوزاندن بانک اتوبوس و از همه چیز بیشتر است.

- روند رفتاری سران و رسانه های استکبار:

o قبل از انتخابات در اصل انتخابات ایجاد تردید می کردند تا شاید شرکت مردم کم بشود.

o البته این نتایجی که حاصل شد را حدس میزدند اما مشارکت 85درصدی را نه! غافلگیر شدند. فهمیدند که سرفصل جدیدی در مسائل مربوط به جمهوری اسلامی ایران باز شده (خیییلی جای تامل داره این حرف اینجا!) که مجبورند آنرا بپذیرند و خودشان را با آن وفق بدهند. در مسائل خاور میانه، هسته ای و...

o وقتی اعتراض برخی نامزدها را دیدند احساس کردند فرصتی است! چشمشان که به این تجمعات خیابانها افتاد نقابشان کنار رفت! آمریکا،فرانسه، انگلیس،و... :"ما منتظر چنین روزی بودیم که مردم ایران به خیابانها بریزند"!!! از آنطرف نامه به ایران مینویسند و ابراز ارادت می کنند به جمهوری اسلامی! کدام را باور کنیم؟!

o از اینطرف هم خط داخلی آنها فعال شد : خط تخریب خیابانی. سلب امنیت جانی و مالی مردم.(که ربطی هم به مردم و طرفداران نامزدها ندارد.)

o این کاری که در ایران ناشیانه از برخی سر زد اینها را به طمع انداخت فکر کردند ایران هم گرجستان است! طرف صهیونیست توهم برش داشت گفت من اینقدر در گرجستان خرج کردم حکومت را عوض کردم ایران هم...! با کجا مقایسه می کنید ایران را ؟!!!

- آنچه به چشم من از همه زشت تر آمد اظهار دلسوزی اینها برای حقوق بشر در ایران بود. شما اصلا حقوق انسان می فهمید یعنی چه؟ افغانستان را کی به خاک و خون دارد می کشد؟ عراق زیر چکمه های کیست؟ فلسطین...؟ در همین آمریکا در زمان دموکراتها 80 نفر زن و مرد فرقه ی داودی را زنده زنده سوزاندید... اندکی شرم و حیا...!

- ای سید ما و ای مولای ما!... (دیگه خودتون برید بخونید)

عجیبه! گاهی بر ما جماعت خوشحال، امر مشتبه میشه که "مدافع ولایتیم"!!! نه عزیزم! ولایت تا اینچنین است نیازی به دفاع امثال تو (فروزنده!) نداره! بلکه همه چیز اسلام و ایران و ازجمله خود تو بواسطه ی تقوا و روشن بینی و تدبیر و شجاعت اوست که مانده اید...همینجا هم عذر می خوام از بعضی دوستان عزیز که نگرانیهای ما تو این چند روز مزاحمشون شد!

الآن می فهمم چرا یارو اسرائیلیه می گفت ایران تا وقتی ره بر داره هیچ کاریش نمی شه کرد!

حسابی مشعوفم و مطمئن. (از دلم هم دراومد که از 800تا بیانیه ای که با خون دل آماده شده بودن 400تاش رو اون پسره ی جوگیر مثلا نگهبان ازم گرفت و دیگه پس نداد 200تاش هم موند دست رفقایی که بیانیه پخش کردن دون شأن شان است و فقط 200 تاش رو ملت سه سوت تموم کردن و شاکی شدن که چرا کمه...)

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 16:32  توسط فروزنده  | 

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ «1»

بگو پناه می برم به خداوند روشنایی سپیده دم

مِن شَرِّ مَا خَلَقَ «2»

از شر آنچه که آفرید

 وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ «3»

و از شر تاریکی(ابهام- فضای غبارآلود مسموم) آنگاه که فراگیر شود

وَمِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ «4»

و از شر افسونگران(رسانه ها!) آنگاه که افسون(مدیریت ذهن!شانتاژ!) کنند

وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ «5»

و از شر دوستان دیروز و حسودان امروز آنگاه که (در پناه تاریکی و اغوای افسونگران) حسادتشان را اعمال کنند

و بیاید توبه کنیم بچه ها...باور کنید تقصیر از خودمونه...اللهم اغفر ذنوبی الذی تغیر النعم... شاید تیغ سپیده دم برآید و بساط تاریکی را و افسون را جمع کند و حسودان توطئه گر را رسوا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 23:53  توسط فروزنده 

بسم الله الرحمن الرحیم

یک نگاهی –بخاطر دوستانی که تازه به جمع ملحق شده ند- به جغرافیای بحث بیندازیم:

ما بدنبال نظام اندیشه­ی اسلامی بودیم. چرا نداریم ؟ چرا اینقدر برایمان دشوار است تدوین آن؟ چرا نظام موجود غربی( ِ جهان!) می­تواند در چشم بر هم زدنی بسته­های تعریف خودش را متناسب با تقاضاهای مختلف ارائه دهد؟ چرا زود می­فهمد "چه چیزی ندارد؟" "چه ابهامی در فلان مورد دارد؟" و چرا اندیشه­ی نظاممند دارد و ما نداریم؟ آقای صفایی حائری می­گفت :"چون ما اقدام نداریم!" هنوز نخواسته­ایم دست ببریم در کار ساختن تمدن. و یک رهزن جدی هم دارد این راه "علوم انسانی" !که نگذاشتند جای خالی ِ اندیشه احساس بشود.

 

و البته امروز ما یک نعمت بزرگی را بواسطه­ی حضرت امام داریم ! "انقلاب"؟ نه! "نظام اسلامی"؟ نه !  "مطالبه ی پاسخ از اسلام"  اگر می­خواهید از خمینی "هنر"ی ثبت کنید، شاهکار عظیم امام این است. این انقلاب انسانی : "پاسخ را از اسلام بخواهد" ... جلوی این را اما گرفته­اند! ... پاسخ آماده را می­آورد می­گذارد روی میز! با دکتر مشایخی (موسس دانشکده­ی مدیریت و اقتصاد) صحبت می­کردم می­گفت با این "مستحب است...مکروه است..."ها می­شود کشور اداره کرد؟! جامعه یک سیستم پیچیده ست؛ برو بیاور اندیشه و روشی را که بتواند پیچیدگی­های این سیستم را درک کند وراهکار بدهد؛ چشم! من از غرب نمی­آورم! ... و تقصیر از او نیست!  من فکر می­کنم تقصیر از مسئولین حوزه علمیه و معتقدین به حوزه علمیه است که نمی­گذارند آبروی حوزه برود . هی می­خواهند آبروداری کنند هی سرپوش بگذارند روی این ضعفهای خانمانسوز ... نمی­گذارند  این پوسته(ی آبرو!) را از حوزه کنده شود و حوزه بتواند بزرگ شود. پوست بیاندازد.رشد کند. و بتواند پاسخگو شود.

این بحث اصلی بود که البته هنوز نتوانسته­ایم آنطور که مد نظرم بود به آن بپردازیم. و آمدیم به سراغ این بحث استاد مطهری (کتاب وحی  نبوت-یک فصل مانده به آخر!) : این نظام اندیشه، یک سری "مشخصات" دارد. که با داشتن آنها میتوانیم اسلامی بودن یا نبودن ِ  هر پدیده­ای را بفهمیم !(مثل یک جور سنسور!) بفهمیم این پدیده از آن نظام(ی که درست نمی­شناسیمش!) هست یا نیست؟ مشخصاتی که این نظام را از منظر : "معرفت شناختی" و جهان شناختی" و "ایدئولوژی" توصیف می­کنند.  در دسته­ی اول 4 گزاره مطرح شد(آیا از نظر اسلام "شناخت امکان دارد؟" "منابع این شناختها چیست؟""موضوعات اینها...؟" "روشهای شناخت؟"). اینها گزاره­هایی اند که اگر بپذیری یا نپذیری همه­ چیز ِ زندگی­ات تغییرات اساسی خواهد کرد! آن مسلمانهایی نتوانسته­ند این مسئله(معرفتشناسی  اسلام) را درک و هضم کنند روز به روز از اندیشه­ی اسلامی فاصله گرفتند...(مثلا آن جریان روشنفکری دینی این سالها که شکاکیت را پذیرفت سالهاست میخواهد "ایمان" را خودش توجیه کند! و به چه تفسیر و تعبیرهای ضد دینی ای که نرسیده!) . دسته­ی سوم (گزاره­هایی که نظام اندشه­ی اسلامی را از منظر ایدئولوژی توصیف می­کنند) هم درواقع مشتمل است بر نظام توصیه­های سعادتبخش. اما دسته­ی دوم 25 گزاره است که استاد سعی دارد طی آنها جهان هستی را از نگاه اسلام تفسیر کند. و در هرکدام از این 25گزاره­هم با یکی از مکاتب و اندیشه­ها درگیر می­شود!  من فکر میکنم اگر امروز استاد می­خواست این را بنویسد، این 25 گزاره، مثلا 30 گزاره، یا 20 تا بعلاو­ی 5تای دیگه می­شد! و خب این ناشی است از تأثیری که بالاخره از عصر خود می­گیرد و این مقدار تأثیر(حدود 20% انعطاف و 80% ثبات!) هم کاملا بجاست؛ چون غرض ارائه­ی  "مشخصات" اسلام بود. "وسیله و ملاک تشخیص ِ اسلامیات از میان این همه هیاهو" ! (باید هم حدود 80% ثابتات اسلام باشد و حدود 20% قیاس با "اینهمه هیاهو"!)

و رسیده ­بودیم به گزاره­ی 22. و اینکه از نگاه اسلام "جامعه ، مرکب حقیقی صناعی" است. (1)  مثلا مثل شلیک یک دسته ساچمه نیست! که هریک ساچمه یک اثری روی سیبل بگذارد!

اثرگذاری ِ اجتماعی. کسی که دنبال این هست، باید بدنبال بسیج کردن ِ اراده­ی جمعی (در مقیاس اثرگذاری بر کشور: اراده­ی ملی) باشد .  بعد می­روی دنبال اراده­ی ملی تازه می­بینی ملت ایران در یک "بحران هویت" دچار است! می­گویی "بلند شو" می­گویند :" با کی هستی؟ چه کسی را می­گویی؟ کی بلند بشود؟!" بحران هویت یعنی این! معلوم نیست حرف که می­زنی با "ملت ایران"، داری واقعا با کی با چه جور موجودی حرف می­زنی؟ هنوز هویت انقلابی در ملت ایران شکل نگرفته بود، که انقلاب پیروز شد. البته بعد 8 سال جنگ یک کمک بزرگی به این شکل دادن ِ به این هویت انقلابی در ملت ایران کرد؛ و البته در 8 سال ِ بعد از جنگ این کمک جبران شد! و خیلی خرابتر هم شد! ... حرفم ناظر به شخص آقای هاشمی نیست. ایشان خودشان از تئورسین­های اقتصاد اسلامی بودند و لذا خبر داشتند که هنوز خبری از چیز قابل اتکایی بنام اقتصاد اسلامی نیست! لذاست که قاطعانه لیبرالیسم را پذیرفتند از دید مدیریتی و نه از دید تئوری.آقای هاشمی  بحث از "رفاه مردم" را مطرح می­کنند و کم کم توی نماز جمعه این مفاهیم را شروع می­کنند طرح کردن. من کارشناس نبودم اما هرچه مقایسه می­کردم می­دیدم اینها حرفهای امام نیست! این نیست آنچه مد نظر انقلاب بود! خیلی از بچه­ها لعن می­کردند حتی این جریان را ! توی آن فضا حتی احتمال ترور آقای هاشمی(توسط بچه­های خط امامی) هم می­رفت(اینقدر این اختلاف به چشم بچه­ها می­آمد)! این شعرهای محمدکاظم کاظمی "آنچه آن پیر فروهشت جوانان بردند-گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند-..." و قزوه (حسن حسینی: ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت جای ارزشهای ما را عرضه­ی کالا گرفت...) و... مربوط به این فضاست! و البته اگر بخواهید بگذارید به حساب توطئه باید رهبر را هم شریک بدانید در آن! حمایت کاملی داشتند از مدیریت آقای هاشمی؛و البته رهبر در همه­ی صحبتهایشان کدهایی می­دادند از راه اصلی و بعد توی سخنرانی بعدی ایشان(آقای هاشمی) شروع می­شد:"بله رهبر مطلب مهمی فرمودند که..." و تحریف حرفهای رهبر کاملا به چیزی دیگر که مورد نظر خودشان بود و نه رهبر ...!  و رهبر کاملا واقف به این جریان بود و با این حال اصلا اجازه نمی­دادند که فرمان از دست همین آقای هاشمی بیرون برود(مثلا توسط بچه­های حزب اللهی ِ معترض یا دیگران) ! چرا ؟این دوره را واقعا خیلی عمیقتر از اینها باید تحلیل کرد (ذیل بحث "اراده­ی جمعی").  این قصه­ی "هویت ملی" ِ ما بود . و تازه حالا در 8 سال بعد که دیگر هرچه را هم جریان سازندگی  رویش دست نگذاشته بودند؛ اینها گذاشتند!(که روضه­هاش بماند) تا این قلم بیاید برسد روی کاغذ که کلامی در مورد هویت ایرانی بنویسد با n  جور اِن­قُلت، خط می­خورد و...! بحران هویت. یک مصاحبه­ای "وردینژاد(؟)" داشت با سیدحسن خمینی (که آنموقع به­نام "ذائقه­ی جوانان تغییر کرده" چاپ شد و کلی جنجال آفرید. اما در واقع حرف اصلی ِ آن مصاحبه چیز دیگری بود: ) سید حسن می­گفت شما دارید با کدِّ یمین و عرق جبین چیزی را نابود می­کنیئ که چه بسا ده سال بعد نگاه کنیم ببینیم لازمش داشته­ایم... شما خودتان می­فهمید دارید چه­کار می­کنید؟(تازه حسن­آقا که خیلی با اینها غریبه نبودند)

رهبر می­گفتد: "مراسم بزرگی توی مشهد بمانسبت رحلت دکتر شریعتی برگزار شده بود که خب به تناسب شخصیت ایشان، هم از مردم و هم از اقشار روشنفکر زیاد در آن شرکت کرده بودند. من که وارد شدم دیدم یک طرف باغ مردم روی زمین نشسته­اند و طرف دیگر این آقایان روی صندلی! کنار آنها رفتم (کلا رهبر زیاد با این تیپها معاشرت داشتند.طوری که همین موجب اعتراض امثال مهدی تهرانی به انتساب ایشان بعنوان امام جمعه از طرف امام بود!) آرام گفتم "می­دانید را شما هیچ کاری نمی­کنید و امام خمینی اینطور جریان می­سازد؟ شما، مردم نمی­شناسید!" گارد گرفتند که : چطور؟! ما اینهمه مقاله می­نویسیم و... گفتم همینجا ببینید! " همینکه شما گرفتار ِ این خط ِ اتوی لباست هستی که یک وقت خراب نشود! بنظر شما مردم یک مشت سوسکند که شما باید مدیریتشان کنید.و همین تصورات است که اینها را می­رساند به خیانتهای آنطور... تصور ِ" أنؤمن ُ کما آمَنَ السُفها؟!" ...الا انهم هم السفها ولکن لایشعرون...همین هست که امام می­گوید :"جریان روشنفکری در ایران از اول بیمار متولد شد"(حکایت آن کاریکاتور مازیار بیژنی که یک بنده­ی خدایی از اینها را کشید که یک شیشه شیر داشت منتها بجای عکس گاو روی آن عکس الاغ بود... این یک بیماریست در جریان روشنفکری ما) و زیاد توصیه نمی­کنند قاطی شدن باهاشان را... و همین هم هست که وقتی آن خبرنگار(در آستانه­ی بازگشت امام به ایران) می­پرسد:"شما 15 سال از ایران دور بوده­اید؛ این مردم در این سالها کلی تغییر کرده­اند و شما فقط یک اندکی گزارشهای قاچاقی از اوضاع دارید . چطور جرأت می­کنید مردمی را که نمی­شناسید رهبری کنید؟!"  امام در یک جمله جواب می­دهند:"من مردم ایران را بهتر از هر کسی می­شناسم." یا وقتی آقای...(ریشهری؟) در آن کشتارهای قبل از انقلاب ، نگران، به امام مراجعه می­کند که "چه کنیم؟" امام می­گویند:"همان کاری که مردم می­کنند." این نگاه امام است! مردم را از این لیدرها هم جلوتر می­بینند!!! این را به این راحتی نمی­شود درک کرد! بعد، بعضی که خاطراتی از امام نقل می­کنند(از جمله همین آقای موسوی- نه توی فضای انتخاباتی امروز؛ قبلا هم خارج از این فضا هرچه صحبتهایش را در مورد امام خوانده بودم و دنبال می­کردم همین بود: ) این جملات "مردم ولی نعمت ما هستند" و... را وقتی می­برند توی پارادایم لیبرال خودشان تفسیر کنند! حکایت دارد از یک برداشت خیلی خیلی آماتور و کاملا مشهود است که "نفهمیده­اند هیچی از امام"! مثل کسی که بهش می­گویی ببین فلان کشور بمب اتم دارد، متوجه خطرش و عظمتش باش و بعد راجع بهش حرف بزن! می­گوید :"باشه داشته باشه! ما هم قابلمه داریم میزنیم توی سرش!" نمیگویم بترس! اما لااقل یک درکی از بمب اتم داشته باش بعد  بترس یا نترس! اینطوری امام را فهم نمیکنند خیلی­ها!  مشکل امام این بود که عمدتا حرف نزد! عمل کرد! و تفسیر ِ عمل، مفسر ِ خفن می­خواهد! باید بدانی چه منابعی در بکگراند ذهن امام بوده از چه آبشخورهای فکری­ای تغذیه کرده که این عملها یی را که در موقعیت­های مختلف ازیشان صادر شده بفهمی و تفسیر کنی!

پس بسیج کردن ِ اراده­ی اجتماعی متوقف است بر هویت اجتماعی

(هیتلر هم ملت آلمان را شناخت! اشتباه است که به شخص او درمورد آن عملکرد گیر می­دهند؛  یک مشکلی واقعا در خود آلمانی­ها هست(رهبر گاهی اشاره­هایی می­کند!) که آن بروزش می­شود؛ هر وقت دیگری هم کسی مثل هیتلر پیدا بشود و بشناسدشان این بروز می­کند)

و یک مسئله ی مهم در انتها :  امام را هم البته یک فرد نبینید! پیامبران را با امتشان می­شناسند. (مثلا اهل معنا، موسی را می­گویند که برآیند روح همه­ی آن نوزادان قربانی و مظلومان بنی اسرائیل یک روح انتقام بود که در قالب موسی ظهور کرد...)

 

 

 

 

 

(1) مرکب:

a.      اعتباری (افراد صرفا در کنار هم یک مجموعه تشکیل داده­اند و هر فرد هویت مستقل دارد و اثر مستقل خودش را می­گذارد)

 

b.      حقیقی

                                                              i.      طبیعی (افراد هویت مستقل ندارند و اساسا برای مجموعه ساخته شده­اند و اثرگذاری مستقلی هم ندارند.)

                                                            ii.      صناعی(افراد هویت مستقل خود را دارند اما اثرگذاری مستقل ندارند و نمی­توان تفکیک کرد که این، تأثیر ِ این فرد است و آن، تأثیر ِ آن دیگری!)

(2)   راستی! آقایان  در آن مدت، "کجا" بودند...؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 19:18  توسط فروزنده  | 

دعا با "اللهم لک الحمد علی ما جری به قضائک فی اولیائک الذین استخلصتهم لنفسک و دینک..." شروع می شود. سپاس و ستایش خدا بخاطر آنچه که بر "آنهایی که خدا برای خودش و دین خودش خالصشان کرد". "داستان انبیا". یا بعبارت بهتر "تاریخ بشریت"! چرا که پیامبر در هر عصری، سقف وجودی ِ انسان در همان عصر است بعبارتی "عصاره ی بشر در هر عصر"(1) .این نسبت خاص پیامبر با امت است. و دعا ضمنا تاکید بر اینکه "اوصیایی برای هرکدام از آنها اختیار کردی" و درواقع اینکه اینطور نبوده که خدا یک "پیام"ی را بفرستد به انسان و بعد "ولش کند!" بلکه تا رسیدن مردم به اهلیت ِ دریافت پیام بعدی؛ "حافظانی داشته پی در پی"(مستحفظا بعد مستحفظ من مدة الی مدة). این "محافظین" به چه کار آمده اند؟ "اقامتا لدینک و حجتا علی عبادک" و برای اینکه حق از جایگاهش خارج نشود. و باطل بر اهل حق غلبه نکند و کسی بهانه نیاورد که اگر رسولی برای ما میفرستادی ما نیز تو را تابع میشدیم."(2). و  مرحله به مرحله این "ما جری خدا- انسان" را مرور می کند "تا اینکه امر رسالت منتهی شد به محمد" و توصیفات خاصی که برای او برمیشمرد (از جمله "و او را وعده دادی که دینش را بر هر مکتب دیگری پیروزی بخشی ولو اینکه مشرکین راخوش نیاید!) . و سپس حرف را به سمت "اوصیای آخرین پیامبر" میکشاند : اینکه اجر رسالت "مودت به این اوصیا بود که همان ره گیری به سمت خداست و صدالبته که خیری ازین رهگیری و آن مودت به پیامبر نمیرسد و هرکه چنین راهی رود، برای خود رفته است!" و عمر رسالت پایان یافت و رسول، "علی" را "در حالی که مقابلش مملو از مردم بود، به هدایت همه ی اقوام انسانها گماشت." و "همه ی راه ها به سمت خدا را بجز راهی که از کانال وصایت میگذرد بست!" و هرآنچه لازمه ی این مأموریت بود(علم و حکمت) به علی سپرد . و باز هم جای تأمل جدی هست روی این شکل خاص ِ توصیف علی (که مشخصا توصیف یک شخص نیست و توصیف امر "وصایت" است.) "اگر علی  نبود مومنین بعد از پیامبر شناخته نمی شدند!"... "قدم جای قدم رسول می گذاشت"... "برای تأویل(انطباق قرآن بر واقعیتهای جامعه) مبارزه میکرد و در این مبارزه اهمیتی به خرده گیری خرده گیران نمی داد!"..."تا جایی که بر اثر پیروزیهایش، عقده هایی در دل گردنکشان عرب پدید آورد!" (دقت به این مسئه بعنوان یکی از آثار اجتماعی ِ وجود حاکم عدالتخواهی مانند علی!...و اندکی بعد میبینیم که این اثر چه نتیجه ای داشت) و این عقده ها در قالب "جمل و صفین و نهروان" رخ نمود و نهایتا به شهادت او منجر شد. و از اینجاست که درد اصلی بشر آغز می شود : "لم یمتثل امر رسول الله فی الهادین بعد الهادین"...از این پس هدایتگران به انزوا افتادند..انسان قرار بوده که طی یک مکانیزمی هدایت بشود. این مکانیزم را زمین زده اند!. و درد عظیمتر اینکه این خود امت بودند که چنین کردند!"و الامة مصرّة علی مقته(امت اصرار ورزیدند بر دشمنی با این سلسله ی هدایت)؛مجتمعة(با هم اجتماع کردند بر...!) علی قطیعة رحمه و اقصی(دور افکندن!) ولده" !!! و البته اشاره ای هم دارد به اینکه "نه همه!" ماندند اقلیتی که راه گم نکردند و البته بر آنها هم از سوی "اکثریت امت" جز کشتار و وهن و اسارت و... نرفت و در ذکر همین تاریخ تلخ ، اعتقادی را که بکگراند ِ ذهن ِ این اقلیت برای استقامت بر راهشان است ذکرمی کند "اذ کانت الارض لله یورثها من یشا من عباده" و دورنمایی را که انگیزه ی آنهاست "و العاقبة للمتقین" و تأکید می کند "سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا" . و اینجاست که توصیه های "سزاست که هر گریه کننده ای بر مصائب اهل بیت گریه کند" و درددلهای "عزیزٌ علیّ..." ی انتهای دعا معنی میابد : "مَن ِ انسان اصیلترین دردی که دارم همین به انزوا رفتن ِ سیستم هدایت است!" و بعد باز میپردازد به وصف این پدیده ی"وصی" (تنها راه نجاتی که انسان خود را از او محروم کرد و شد موجود فلاکت زده ی امروز!) "سبیل بعد السبیل"..."اعلام الدین و القواعد العلم"...تا از آن داستان و این درد به دغدغه ای برسد "این مکانیزم قابل ِ مجددا به جریان افتادن است"!  و اینجاست که بشر خسرانزده را مژده ای  می دهد : "این بقیة الله التی لاتخلوا من العترة الهادیا"... و او را ، بازمانده ی راهی که خدا برای به مقصد رساندن انسان درنر گرفته بود، اینطور، با مأموریتهایش،  معرفی می کند :" او که برای قطع ریشه ی ظالمان مهیا شده...او که به منتظَر است تا اختلافها و کجرویها را به راستی اصلاح کند...او که ذخیره شده و اختیار شده و آرزو شده تا "شریعت"(3) را بازگرداند و  کتاب و حدهای آنرا احیا کند...او که شوکت زیاده خواهان جهان را میشکند... او که بنای شرک و نفاق(4) را نابود میکند...او که شاخه های گمراهی را برمیکَند...او که آثار باطل اندیشی و هواهای نفسانی را نابود می کند...او که رشته های دروغ را می گسلد(4!)... او که اهل عناد و گمراه کنندگان مردم را به استیصال می کشاند (4!) ... " بعد از برشمردن این مأموریتهای "سلبی" به مأموریتهای ایجابی ِ "بقیة الله" میرسیم (و اینکه قصه به رفع باطل-چنانکه شاید به ذهن مثل منی میآمد- ختم نمیشود؛ تا اینجا تازه انسان به رهبری حجت خدا عرصه را باز کرده است برای چیزی:) "أین جامع الکلمة عی التقوی... باب الله الذی منه یؤتی ... سبب المتصل بین الارض و السما... أین صاحب یوم الفتح و ناشر رایة الهدی ..." و بعد ، حالا که انسان "خوب شناخت" که با چه موجودی طرف است، وارد ِ گفتگوی "مستقیم" میشود (و گویی درسی را که اینجای دعا گرفته دارد در محضر استاد پس می دهد!) و میرسد به بیان "دغدغه"ی اصلی اش : "عزیزٌ علیّ ان ابکیک و یخذلک الوری" برای من سخت است که (چون اینها را درمورد تو میدانم) در نبودن ِ تو گریه کنم و همگان از وجود موجودی چون تو غافل باشند  و تو را رها کرده باشند !  بعد در جستجوی فرصتی برای زدودن این غفلت از جامعه برمیآید "هل من معین فاطیل معه العویل و البکا؟" حتی از کوچکترین فرصتها هم نمی گذرد:"هل قذیت عینٌ فساعدتها عینی علی القذی؟" ! (5) و می خواهد که "راه"ی بجوید به سوی او "هل الیک یابن احمد سبیل..."(6) و صحنه ی نهایی این مبارزه ی از آغاز تا پایان جهان ترسیم می شود : آیا تو را می بینیم در حالی که پرچم نصر را برافراشته ای و ما پروانه وار به گرد توایم و تو با این سپاه (همین ما!)زمین را از عدل پر کرده ای و دشمنان را طعم خواری چشانده ای و متکبرین(4!) و ظالمان را ریشه کن کرده ای و ما خدا را بر اینها شکر میگوییم..." و بعد از این رو به سوی خدا می آورد و از او استمداد می جوید "اللهم انت کشاف الکرب و البلوا(تو برطرف کننده ی سختی ها و بلاهایی) و الیک استعدی و عندک العدوی (از تو داد میخواهیم و دادخواهی جز نزد تو نیست)..." و با توجه به مفهوم دعا و خواستن از خدا و ارتباط تنگاتنگ آن با حرکت و تلاش و شروع می کنه به خواستن ِ لوازم این حرکت از خدا(و جعلنا ممن یاخذ بحجزتهم و یمکث فی ظلهم و اعنّا علی تأدیة حقوقه الیه و الاجتهاد فی طاعته و..."

 

و جالب نیست که چرا دعای ندبه(که یکسره به مصائب اجتماعی و مأموریتهای اجتماعی انسان  میپردازه)؛ برای صبحی توصیه شده که دیشبش این انسان سعی کرده با دعای کمیل حساب بین خودش و خدا را پاک کنه؟! و  حالا دیگه بماند که چرا از دعای ندبه های مهدیه و تلوزیون چنین نگاهی(4 !!!) حاصل نمیشه!؟


(1)    شاید اینکه پیامبران "اولی الاعزم" را با این نام (صاحب عزم) می نامیم اشاره به همین دارد که در زمان هرکدام از اینها بشر به جایی رسیده است که می واند "سقف وجودی فعلی"اش را درنوردد  و بالاتر ببرد. و نمود این می شده ارائه ی "شریعت"جدید.

(2)   منقول است که عده ای از یهودیها(که با این فرهنگ "وصایت" که از سنن خداست آشنا بودند؛به حد کافی!) به ابوبکر مراجعه کرده و سراغ "وصی پیامبرش"را گرفتند. و وقتی او گفت "پیامبر ما وصی به این معنی ندارد و خلیفه دارد" گفتند پس پیامبر شما پیامبر نیست!

(3)   یک دقت جلبی دکتر شریعتی دارند روی این کلمات "شرع- تشیع- مذهب" (جاده-پیروی-محل راه رفتن) که همگی به "نفی سکون و رکود" اشاره ای تلویحی دارند! بر خلاف آنچه عمدتا از این الفاظ به ذهن القا میشود، بویژه وقتی در ترکیبی مثل "حفظ شریعت" بکار میروند! حال آنکه "حفظ یک جریان رو به جلو" کجا و "حفظ یک عتیقه ی ساکن!"... و همین دقت را من تعمیم میدهم با تعابیر مهمی مثل "حفظ انقلاب". حفظ یک جریان رو به جلو یعنی مراقب باشی که "تغییر جهت ندهد" و "موتور داخلیش خاموش نشود" و "عوامل محیطی هم مانع جلو رفتنش نشوند" !(بنظر من!)

(4)    مصداقیابی "شرک" و "نفاق" در دنیای امروز بعنوان تمرین به خواننده واگذار می شود! راهنمایی! راهنمایی! کلا راهنمایی!

(5)   دقت داریم که اشک و گریه و جزع "نماد"ند. نماد از هر مشکلی. شاید اینجای دعا دارد اشاره می کند به اینکه "هر معضل ِ اصیل و قابل اعتنایی توی عالم هست ناشی از نبودن حجت خداست و البته که نبودن حجت خدا ناشی از نخواستن مردم او را! "... چنانکه در مناظره ی حضرت زهرا(ع) هست که "نگذاشتید اگرمیگذاشتید علی آنجا که باید، باشد؛ حتی جاده اتان امن می شد شهرهاتان آباد؛ اصلا زمین همه ی برکاتش را عرضه می کرد"(نقل بمضمون)

(6)   کلا فکر میکنم صدا کردن حضرت با "یابن..." اشاره به منقطع نبودن ِ این آرمانها از آن پیشینه ی انبیاست و در واقع "منقطع نبودن" که نه! بلکه "تنگ ترین ارتباط ممکن!"

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 12:48  توسط فروزنده  | 

 

الَّذِينَ آمَنُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُواْ أَوْلِيَاء الشَّيْطَانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا

 آنان كه ايمان آورده اند ، در راه خدا مي  جنگند ; و كسانى كه كافر شده اند ، در راه طاغوت مي  جنگند . پس شما با ياران شيطان بجنگيد ، كه يقيناً نيرنگ و توطئه شيطان سست و بى پايه است .

میگفت چه حکایتیست که قرآن همه جا از شیطان بعنوان دشمن قَدَری یاد می کنه که تو نمیبینیش و او میبیندت و از در بیرونش کنی از پنجره میاد و هر روز به رنگی و به لباسی...

ولی به اینجا که می رسه یه دفعه "ان کید الشیطان کان ضعیفا" ؟!

نکته ش اینجاست که اینجا مخاطب خدا "مجاهد" است ! (۱)

من اضافه می کنم: اگر کید شیطان رو ضعیف نمیبینی قطعا هرچه که باشی (دشمن شناس! متفکر! روشنفکر!...) مجاهد نیستی .

میگم "این بحثهای حجه الاسلام فلاح(۲)  حیفه که بین ما (شریفیهای نیمه مسخ شده ی دست از همه جا کوتاه) مطرح شه... این نگاه به انسان و جامعه می تونه دنیا رو متحول کنه" ...

 میگه(یکی از رفقای مهاجر از برق و مجمع و بسیج شریف به جامعه شناسی!) "غرب فقط به این قبیل مطالعاتش سمت و سو داد و از این پراکندگی و بی هدفی درآورده که..."

  دوباره همه ی واقعیت دور سرم میچرخه ... "که" چی؟...

  سیستم دانشگاه...

نظامات و نهادهای مختلف اجتماع ...

 کل واحد... مدل زندگی "جهانی شده" ...

 محتوای تمدن غرب...

علم...

 آوینی...آوینی... آوینی... تحمل یک کلمه بیشتر شنیدن ندارم.

 حرفش روقطع میکننم : کی باید به این مطالعات ما سمت بده؟

 حاجآقا فلاح؟

 آخه با این جمع؟

 نه اهل اینیم که این نگاه رو برداریم بزنیم به عمل و تمدن سازی و...

 نه لااقل به "اهلش" میتونیم منتقل کنیم ...!

 نهایت ایده ای که برا مبارزه به ذهنمون رسیده "پخش شدن تو وادی رشته های علوم انسانی"ه

 و هر یه نفر یه جا!

 و طبعا هر یه نفر مواجه با برهوتی...

 برهوت؟

نه !

صحنه ی جنگی که به هر سنگ و چوبیش هم دست بزنی مهره ی دشمن ازآب درمیاد ِچه رسد به توپ وتفنگش!

و مایی که بقصد "جنگ" رفتیم ۲ سال مغزمونو دربست تقدیم دروس و فضای آکادمیک "ارشد" میکنیم... به خیال اینکه داریم "مجهز" میشیم به سلاحهای لازم برا این جنگ( سلاحهایی از قبیل جامعه شناسی- مدیریت- اقتصاد- روانشناسی-فلسفه علم حتی...سلاح "کار علمی و کارشناسانه !!!") 

بقول ماهاتیرمحمد "ملتی که سلاحش را دشمنش برایش بسازد شکست خورده ست"!

چه رسد که این ملت فرد فرد و پراکنده و بی هدف هم...

یا اینکه از خودمان قطع امید میکنیم و آنچه میگیریم  را ثبت و منتقل کنیم به "اهلش" که شاید جایی دیگر... یا زمانی دیگر...

تصویر انبوه جزوه های مرتب و طبقه بندی شده ای که اگر خوانده شوند  طوفانی بپا می کنند" را دیدید؟ من دیده م! زیاد هم دیده م...انبوه جزوه هایی که اگر خوانده شوند طوفانی بپا میکنند  ولی اگر خوانده شوند و هیچ وقت خوانده نخواهند شد... "فقط چون انبوه اند"...

ما(نوعا) بهیچ وجه جنبه ی مواجهه با "انبوه حرف حساب" نداریم. (اثبات نخواید-تجربیه!)

و ... 

  این نظام جهان اگه به سستی تار عنکبوت هم باشه فعلا ما(بشر) رو مثل شکار عاجزی گرفتار کرده ...و حیف از اسلامی که با این پتانسیل، دست ما جماعت بیخاصیت  افتاده ...و حیف از ره بری که ... 

 

 دنیا تشنه ست و ما سرگرم "آب"بازی ی ی ی ی ی

البته گویا روزنه های  امید ی هم هست...!


(۱)نقل به مضمون-مناسک حج دکتر شریعتی

(۲)بحث امروز(مثلا) روی بند ۲۲(در حد یه پاراگراف) از فصل مشخصات اسلام-کتاب وحی و نبوت شهید مطهری

 

 

مطلب مرتبط!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 19:54  توسط فروزنده  | 

- تلفات به معنی "تولید منهای مصرف ِ اندازه گیری شده" در شبکه ی برق ما ۲۵٪ است... اما ما هرطور حساب کردیم کل تلفات نیروگاهها و شبکه ی انتقال و فوق توزیع و توزیع  فقط ۱۰ یا ماکزیمم ۱۲٪ بود ! ...  باقی درواقع "استفاده ی غیر مجاز" یا بتعبیر شما "برق دزدی" ست... چاره ای هم نداره جز "قیمت"!... اگر برق خصوصی شه و مردم هزینه ی واقعی را مجبور باشن در قبال مصرف و در قبال "تقلب" هاشان بپردازند و...

- استاد ! "وجدان" چی؟... روی وجدان مردم نمی شه بعنوان یه راه کار (بجای یا موازی با ) قیمت حساب کرد؟!

"جوک" که نگفقته بودم ولی کلاس از خنده منفجر شد !!! خودم هم البته به این شدت "ساده انگاری" خندیدم... ولی یه سوالی ذهنم را مشغول کرده بود که از طرحش عاجز بودم :

 "اگر واقعا روی وجدان آدمها نشه حساب کرد. پس خدا پیامبر ها را به چه امیدی فرستاده ؟!"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 15:13  توسط فروزنده  | 

یکی دو سال اخیر توی شهر ما دیگه کمتر کسی تعجب می کنه از اینکه دختری که خانواده دیگه ناامیدانه لاقیدیش را  پذیرفته بودند  بعد از رفتن به دانشگاه نه فقط  حجاب براش موضوعیت پیدا کنه ! بلکه دغدغه های مذهبی هم بعضا ،عمیقتر و جلوتر از خانواده، تو زندگیش بیاد!

گفتن نداره که عادی شدن این مسئله ناتشی از تکرار زیاده!

 

میگفت: جوانان ما دین گریز نیستند؛ ریاگریزند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 12:50  توسط فروزنده  | 

یسم الله الرحمن الرحیم

هر سال به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه از ثبت نام عمره طفره می رفتم: "من چیزی نمی فهمم.جیب سعودی رو چرا باید پر کنیم؟مگه کار خوب تو دنیا اصلا تو همین ایران کم داریم؟ خدا مگه فقط تو مکه ست؟! یا "شعاع تاثیرگذاری" ِ پیامبر و فاطمه فقط تو مدینه؟! و... " نهایتا دوستی قاتعم کرد که اگر اینهایی که می گویی درست باشند، قطعا خدا بهتر از تو می داند و "قرعه کشیست دیگر!" اسمت در نخواهد آمد! برای اعتراضات خانواده و دوستان هم بجای اینهمه چرت و پرت گفتن میگویی اسمم درنیامد!... ولی آمد! ... حتی توی مدت درگیریهای غزه بارها آرزو کردم که ای کاش همه با هم عمره ی امسال را تحریم می کردیم و خلاصه این قضیه جایی در دغدغه هایمان نداشت  تا سه چهار روز آخر که جستجوی کتاب و توصیه گرفتن از بزرگترها و..."قاچاق عکسهای امام و رهبر و احمدینژاد و زیارت عاشورا و ..." (1)

اینجا مدینه ست! شهری که با وجود ِ معماری نسبتا غربی(و غرب ساز!) ِ فعلی ش،  بعید است که روزگاری را که مهد تنها سربازان خدا در زمین بود فراموش کرده باشد... روزهای برادری، روزهای  تجهیز سپاهی با معادله ی "1 نفر از شما 10 نفر از دشمن را کفایت است اگر ایمان داشته باشید" روزهای اُحُد و خندق و بنی نظیر و مسجد ضرار و...و روزهای بعد از سقیفه! روزهای اتمام حجت در ِ خانه های تک تک ِ مهاجر و انصار و تحریف و تحریف و تحریف...روزهای سازش و سکوت تلخ سرداری که تنها می ماند و شیعیانش "مذلّ المومنین" خطابش می کنند. روزهای "مثلی لا یبایع مثله" و دلسوزیهای بلاشعور که "حالا زن و بچه چرا؟!" ... روزهای "همه رفتند بجز 3 نفر"(علی بن الحسین، امامی برای فقط 3 نفر شیعه!)...روزهای اختناق... روزهای امید صادق... هیچی توی ذهنم نیست!  راه میرویم از هتل به سمت مسجدالنبی، اولین پایگاه حکومت اسلام! ... به زحمت به خاطر می آورم که آمده بودم  درد 22 ساله ی فلسطین"اشغالی" را با پدر امت ... اما مگر نمی دانست؟! یا مگر من از او برای  فرزندانش دلسوزترم؟! ... و به زحمت بیشتری  به خاطر می آورم که آمده بودم "بیعت" کنم! نه تنها؛ از طرف همه مان همه ی ایران انقلابی مان! آمده بودم برای استمداد... توان سربازی ... شعور سربازی ...  تائید سربازی مان!... باید "بزرگ شدنمان" را می خواستم...ولی... در عظمتهای این شهر و صاحب این شهر اصلا "من" یا "ما"یی نبود که بخواهد بزرگ باشد یا کوچک؟! که بخواهد سرباز باشد یا گوسفندی سر در آخور؟! که بخواهد چراغش را بر خانه حرام بدارد یا بر مسجد؟!... فقط یک جمله خاطرم پر کرده بود: همه ی این فتنه ها را شما شروع کردی! یا رسول الله!«کان الناس امة وٰٰٰٰحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین ...»

نه خیر !کم کم مطمئن می شدم که ما را با رسول الله کار خاصی نیست!

همان بهتر که با قاعده ی همین کودکانی که روی سنگهای مسجد تیله بازی می کنند و به هم آب می پاشند و ... ما هم در محضر پیامبرمان  به بازی خودمان مشغول باشیم! شروع کردم به ارسال ِ بی هدف ِ یک کلیپ ضد اسرائیلی عربی-انگلیسی، هرچی بلوتوث ِ روشن پیدا می شد! ولی دریغ از یک مشتری!  دوست داشتم کسی پیدا کنم و از دردهای مشترک دنیای اسلام گفتگویی...ولی انگار جا برای بیش از "تقبّل الله"گفتن ِ بعد از نماز نبود که فوقش لبخندی هم ضمیمه ش باشه یا اگر طرف "تُرک" بود اسمی هم از "اردوغان" ! ... احساس می کردم عربها ازم می ترسند! حتی مانع بودند به بچه هاشان لیوان آبی، شکلاتی، چیزی بدهیم!گاهی چنان نگاه می کردند که خودم هم به خودم مشکوک می شدم!  ... البته راه های دیگری هم گهگاه پیدا می شد مثلا دفترم را که درآوردم تا از خودم (به کی؟!) گلایه کنم که چرا توان خلوت با خودم ندارم؟! روی جلد دفترچه، چشمم به عکس پدر محترم افتاد، به خانم چهل و چندساله ی ترکی که حدود یک ساعتی کنا ِ هم منتظر شروع نماز نشسته بودیم و مشغول بود به مرور و ارزیابی ِ خریدهاش و انگار راهی به دنیای هم نداشتیم، نشون دادم و بعنوان تیری در تاریکی الفاظ بابام...پدرم...مای فادر... شهید...را بلغور کردم!... به آغوش کشیدمان! نمی فهمیدم چه می گوید اما کلمات "ایران" و "فلسطین" و "شفاعت" را که  با بغضی میگفت میشد تشخیص داد!...این تعامل اول به کمک ِ...! یک زیارت عاشورا هم به پیرمرد شیعه ای که با زنش روبروی بقیع(وقتی درب باز نبود و فضا عاری از جماعت ایرانی و جماعت دستفروش!) چیزی می خواندند رساندیم و با دختر تُرک 10 ساله ای که حافظ قرآن بود بنای رفاقتی و ایمیلی و... تا وقتی...

تا وقتی رنگ سفید ِ آفتابگیرم توجهم را جلب کرد! و ظرفیتی را ایجاد! خرجش یک ردیف چسب نواری پهن بود و یک ماژیک : "الموت لاسرائیل" !!! البته بعد چنان از اختناق عربستان انذارمان داده بودند که با "فلسطین بضعة مِن اسلام" جایگزینش کردم! خنده دار است که بگویم چقدر آن لحظه ذوق داشتم از این اسباب بازی جدید! و خنده دارتر اینکه برای استفاده ش از مدیر کاروان هم اجازه گرفتم! ... بی معطلی گذاشتم روی سرم و راه افتادم به سمت مسجد! در  مسیر چشمم هم به حد کافی میچرخید تا ببیند احیانا چه رفلکسهایی...؟! اولین چیزی که خیلی زود فهمیدم اینکه "هیچ خطری نداره!" اصلا انگار به کسی ربط نداشت که روی لباسها و ... مردم چه چیزی نوشته شده؟ انگار که مثلا اسم کاروانمان را نوشته باشم! دومین چیزی که فهمیدم این بود که اغلب اگر هم می خواندندش کمترین واکنشی نشان نمی دادند! بعضی سوالی می پرسیدند و بعضی پوزخندی. یک نفر هم راهنماییم کرد به سمتی که نفهمیدم کجاست! و سومین چیزی که متوجه شدم این بود که یک جمله روی نقاب نوشتن، شاید "انقلاب"خاصی در کسی ایجاد نکند(!) اما دست کم باب و بهانه ی خوبیست برای آغاز گفتگو! کنار کاروان ترکی که "یاسین" می خواندند نشستم. خانمی شروع کرد  - با همون لال بازیمان!- به تعامل از اینکه قرآن من خطش ریز است و نمی تواند بخواند تا اینکه معلم زیست است و بعد هم شروع به فیلمبرداری و وقتی من یاد بلوتوث بازی و کلیپ کذا افتادم و او هیچ فهم نمی کرد منظورم را، شروع کرد به خبر کردن ِ همه ی 30-40 نفر همراهش! و معرفی ما و عکس گروپ یادگاری و... و بدبختی وقتی بود که امر بر دوستان مشتبه شد (با جمله ی کذا!) که ینده فلسطینی ام!!! و اشک و آه و محبت و "ان الله ینصرکم" و... وای!!! نه! کمک مالی!هر کدام یک مبلغی میچپاندند توی مشتم ! زبان هم که نمی فهمیدیم(طرفین!)...کمکها را نهایتا گذاشتم توی جیب یکی شان و چندتا ایمیل گرفتم و جیم زدم!

در برخورد با خانم ترک دیگری شانس همراهی ِ اتفاقی ِ دوتا از آذری های کاروان را داشتم و اینقدر فهمیدیم که دانشجوی علوم قرآنی بود و از استانبول بعنوان شهری معنوی یاد میکرد و "خمینی" را دوست میداشت! دستمان را فشرد که "انماالمسلمون اخوة"(2)

همان نزدیک پیرزن و پیرمرد بابلی ای نشسته بودند که این گفتگوی 4 نفره توجهشان را جلب کرده  بود (البته می خندیدند به ما و خوشخیالیمان!) ما هم آشنایی دادیم که بله ما هم مدتی اونطرفها بودیم و پدرمان درس میخوانده و به امید همدلی بیشتر اشاره ای هم به شهادتش(سابقه داشته در برخوردهای بیربط با مازندرانیها اینطوری آشنا دربیاییم!) و اولین رفلکس دریافتی از پیرمرد:"بنیاد شهید چقدر حقوق میده به تون؟"!!! تعجبم را مخفی نکردم تا بلکه بفهمد سوال خوبی نپرسیده؛ نسبتا محکم گفتم "مادرم معلمند" و رفتم. طرف بقیع یک آقایی گفت زیارت عاشورا را توی موبایلش دارد ولی مهر کربلا را گرفت و خوشحال شد. خانم عربی هم در جواب سوال ُ سوپرناشیانه ی ما که :"ا انت شیعه؟!جعفری؟" گفت "لا...دوست" ما هم زیارت عاشورا را تعارف دادیم و استقبال کرد ولی بخاطر را به همینجا ختم کردم. دختر ترک دیگری هم که با مادرش بود خیلی تعجب کرد از اینکه ایرانیها اردوغان و گل و ... را میشناسند! "دشت آخر" (!) ِ آن شبمان هم یک خانم (50-60 ساله) فلسطینی بود که چنان ذوق زده مان کرد که یادم رفت چیزی بپرسم! ولی کم کم داشت فهمم میشد که با همین عربی ِ نیمبند هم میتوان مفهوم موردنظر را منتقل کرد! روز بعد وقتی احساس کردم جمله م  آنقدر که دوست داشتم جلب توجه نمی کند، تصمیم گرفتم به تبلیغ "شفاهی!" در مسیر برگشت به هتل توی مسجد و خیابان هرجا گعده ای میدیدم از اعراب یا رهگذری یا... جلو می رفتم و بداهتا یک منبر یکی دو دقیقه ای ارائه می دادم ! "فوقش فکر می کنن دیوونه م دیگه!"(3)

مسجد شیعیان... یا نخلستان موسوم به امام حسن...بعضیها به هم مژده میدادند که "اینجا بالاخره یه نماز مثل آدم میخونیم!-با مهر-بدون قیام مفصل بعد از رکوع- بدون "آمین" بعد از سوره ی حمد- بدون حرکت انگشت توی تشهد-مغرب و عشا دنبال هم!و..." (4) مجذوب نخلها بودم... انگار امامی که تو بقیع نبود را اینجا می شد جُست! کسی که چقدر حرف داشت برای همه ی ندانسته های ما ...چقدر جواب برای سوالهایی که خودمان هم دقیقا نمی دانستم  صورت سوال را! ...همین نخلها خبر میدادند... حتی چمنها...آب ِ روان توی جو... خاک... لبخند شیطنت آمیز شیرینی دارند که "دلت بسوزه ! اینهمه جواب هست که دست تو ازشان کوتاهه!"(بقول جامعه کبیره: ف حملتُ علمکم"...) ... اگر بیم به گند کشیدن ِ مسجد با جورابهای گِلی نبود؛ لبیکی به سیگنالهای "فاخلع نعلیک"شان... اینجت عین معجزه ست! هرچند قد کوتاه نخلها خبر از عمر کوتاهشان دارد و سندی هم نیست که این نخلستان همان نخلستان امام علی و امام حسن باشد؛ اما من عمیقا بین این دو درک میکنم: تاکتیکی که 1400 سال است که مانده! : وقف نخلستان برای ساپورت مال ِ اقلیت شیعه...شبکه ی شیعه... یاد اعلام تصمیم آنروز (امام حسن)می افتم، جلسه ی مهمی که محتواش از چشم تاریخ مخفی ماند اما نتیجه هاش شد... یکی از این نتیجه ها شد کربلا... یکی از این نتیجه ها  شد خمینی !  کاش می فهمیدیم و این معجزه ی زنده را (تنها بعنوان محلی برای تفریح و نماز مثل آدم خواند!) رها نمی کردیم تا برای اثبات حقانیت شیعه دست به دامن دودوتاچهارتای مدرسه ای شویم که: مقام امام علی از همه ی پیامبرها بالاتره! چون مقام پیامبر اسلام از مقام همه ی پیامبرها بالاتره و در ماجرای مباهله دیدیم که علی مصداق "نفس" پیامبر اسلامه  پس...

حدود 80 درصد حضار ایرانی اند و حس خوب آشنایی و حس بد شرمندگی از بعضی صحنه های آشنا(!) : هجوم به سمت منبع پذیرایی! سروصدای نمازگزاران موقعی که امام جماعت دارند فتاوی تک تک مراجع شیعه را در مورد نماز مسافر مدینه می خوانند و بعد تا موقع ِ رکوع از همدیگر سراسیمه و بلند بلند پرسیدن ِ "کامل بخونم یا شکسته؟"!!!ازدحام نمازگزاران دم ِ درب ورودی روی سر و کله ی هم و  خالی ماندن ِ باقی ِ مسجد!دستی خیس با آستینهای بالا زده که میاد روی کمرت و فشارت میدهد به نفر ِ جلویی و فریاد بی حوصله ی "بببببرو خانم!" از صاحب دست!(ضمنا تنها تابلوی فارسی ای که توی مدینه دیدم، "هل ندهید" ِ نزدیک روضه ی رضوان بود!) و انبوه دستمال کاغذی کثیف و لیوان و پوست شکلات و مهر و...که یک نفر باید پشت سر نمازگزاران محترم جمع کند! بگذریم!...

متولی ِ خرماهای نخلستان(شاید هم متولی نخلستان!) افغانی ایست به نام "حزب الله" ...از احوال شیعه های مدینه می پرسم "الحمدلله! همینی که میبینی!" سرش شلوغ است و من دیگر نمی پرسم؛ منتظر می مانم تا فرصتی برای توضیح بیشتر دست دهد؛ اینطور که می بیند شماره اش را میدهد و توضیح اینکه هر صبح بعد از نماز می توانم بقیع پیدایش کنم.

کیسه ی خرماها را روی دوشم می اندازم ...خداحافظ نخلستان... این هدیه ت را می برم برای بچه ها!

فردا صبح حزب الله را با مصییتی پیدا می کنم! خواب مانده م و شارژ موبایلم همراهی نمی کند و به یک دختر مضطرب وطنی برمیخورم که هتلشان را گم کرده و باید همراهش...! و بعد هم چون در آن چندثانیه ی قبل از خاموش شدن گوشیم درست نفهمیدم "درب بزرگ پایین بقیع" یعنی کدام؟ مجبرم یک دور کامل دور بقیع بگردم! و... خیلی مشتاق بودم از  گروهی، تشکیلاتی، اعتراضی به حکومت سعودی، تبلیغ و تکثیری، تالیف قلوبی،چیزی ... بشنوم ؛ اما وقتی دیدم با حالتی فاتحانه گفت "بعضیهامان معلم هم هستند" (و باقی یا عملگی یا تجارت(؟) یا همان نخلستان مسجد یا مشاغل پایین اداری و دولتی) واقعش خجالت کشیدم پای اینطور سوالها را بکشم وسط! با این حال پرسیدم "احیانا کار فرهنگی...؟" گفت اجازه نمی دهند در حد همان دور هم جمع شدن مسجد و نذورات و... دسترسی به اینترنت ندارند و ارتباطها با ایران از طریق بعثه  رهبری(آقای نجفی اینها) است و تلفن و همین زائرینی که می آیند. و از ماجرای 28 صفر امسال می گوید که سه روز شیعه های همه جای عربستان کنار بقیع عزاداری می کنند و با وهابی ها درگیر میشوند و 5 نفر (از جمله خانمها) کشته می شوند و روز آخر هم با دخالت پلیس و بازداشت جمع کثیری از عزاداران ماجرا ختم... روز بعد هم فیلمی از ماجرا ازش می گیریم که البته اثری از درگیری درش نیست. قول میدهد فیلمهای درگیری را پیدا کند و فیلمهای تظاهراتهای شیعه های ..........در مورد غزه را که تا او پیدا کند ما از مدینه رفته ایم!

یک روز مانده به رفتنمان از مدینه. به صریحترین شکلی که به ذهنم میرسد وارد عمل می شوم: بعد از نماز ظهر توی شبستان مسجدالحرام کنار هرکسی (یک نفر یا چندنفر) می نشینم و سلام می کنم و شروع می کنم: انا ارید ان اقول لکم من فلسطین!...I want to tell you about  Palestin ! ...در خواستم حداقل دعاست و تذکر بین دوستان و خانواده و تعلیم به بچه ها و... تا مطالبه ی متحد و منسجم از سران کشورها! ... توی بعضی گفتگوها، متوجه کلمه های مناسبتر یا حرفهای مشترکتری می شدم و در بعدی ها استفاده می کردم! تقریبا همه اول فکر می کردند دارم کمک مالی جمع می کنم! اغلب سعودیها خوب گوش می دادند و علیرغم تصور قبلیم تحویل هم میگرفتند و وقتی می فهمیدند قصدم فقط تذکر است، "جزاک الله"ی هم می گفتند! مصریها خودشان نسبتا پایه بودند و بعضی به ظاهر توجیه تر از من! اشک دوتا پیرزن مصری درآمد! یکی گفت امیدی به رؤسا نیست ما علیه مبارک هم کلی تظاهرات و...کردیم ولی فایده ندارد و اغلب فکر نمی کنند از "اخوان المسلمین" کار خاصی بربیاید ولی بجز همین یک نفر، بقیه به مبارک خوشبینند! و معتقدند حسن نیت دارد و در کمکی هم به اسرائیل نمی کند و سکوت بعضی وقتهاش را هم بالاخره دیپلماسی جهانی میطلبد! یک نفرشان هم حتی در جریان ِ اعتراضات دانشجوهای ایران به مبارک و جریانات دفتر حافظ منافع مصر بود! اما خودش اذعان کرد که می دانم ملتها با هم مشکلی ندارند و اعتراض شما به دولت مصر بوده و...یک خانم دکتر مصری، حدود 40 ساله، می گوید 4 فرزند دارد که آخری 4 ساله است و همه ی پول تو جیبی هایش را آخر به مادرش برمیگرداند برای کمک به فلسطین. توی پایگاههای مختلف به جمع آوری های کمکهای مالی و دارو و لباس و... کمک می کرد(کلا اغلب افرادی که آنروز دیدم با این روش خیلی آشنا بودند!) معتقد بود راه حل دیپلماتیک برای این مسئله وجود ندارد و فقط باید جنگید!!! و در جواب چند درصد از مصریها اینطور فکر می کنند با قاطعیت گفت همه (فکر کنم مثل خودم اهل شعار دادن بود!)برای اینکه ایمیلش را بهم بدهد پرسید پشت امام جماعت اینجا نماز می خوانم یا نه؟!جا خوردم؛ گفتم بله البته و فورا ادامه دادم که رهبرمان معتقدند نماز به اقتدای امام جماعت مدینه مثل نماز به اقتدای پیامبر است(به هیچ وجه راجع به سندیت این حرف و بویژه نقل قولش از رهبر مطمئن نبودم ولی اینقدر این چند روزه شنیده بودم که یک جور تواتر...! و البته که در آن موقعیت خیلی کارراه انداز بود!) شاکی بود که بعضی ایرانی ها فرادا نماز میخوانند و ماهم مجبور به عذرخواهی!که بله ما با اینهمه مشترکات : خدای واحدی را میپرستیم و به پیامبر و کتاب واحدی معتقدیم و ...حرفم را قطع کرد که به صحابه میگذاریم گفتم بله ابوذر و عمار و سلمان و ...گفت ابوبکر و عمر و عثمان و علی نه فقط علی...من هم حرفهای حاجآقا تائب را بخاطر داشتم که ابوبکر اسلام کأنه پولس مسیحیت من هم حواسم بود که توی پرونده ی عمر قتل چه کسی هست! من هم به خاطر داشتم که پای بنی امیه و پای زرسالاری و... را عثمان به اسلام باز کرد؛ ولی لبخندی زدم که ofcors!aboobakr…  در نهایت آرزو میکند که ماه رمضان هم  مجددا همینجا یکدیگر را ببینیم ولی بعد خودش حرفش را پس میگیرد که نه ! برای شما ایرانیها به لحاظ مالی زیاد مقدور نیست!!!من هم اضافه می کنم که یک مشکل هم همیشه تقاضای بیشتر از ظرفیت برای حج و عمره است که اخلاقیتر این  است که آدم بیش از یک بار اقدام نکند !... دو تا خانم سیاهپوست لندن ادعا داشتند که مشکلی نیست و محاصره ای هم نیست و همین هفته  6 تا کشتی انواع کمکهای انساندوستانه از لندن به غزه رفته!!!من هم که اطلاعاتم (لااقل به اندازه ی یک هفته!) بروز نبود از ادامه ی بحث منصرف شدم؛ولی ته ذهنم به یاد آن کشتی ای بودم که حدود پارسال از جوانان نوعدوست اروپایی رفت غزه و حامل چیز خاصی نبود و صرفت جهت اعلام "محاصره ای درکار نیست"! یک دختر 25 ساله مهندس IT از آفریقای جنوبی هم هست . آنجا هم بازار کمکهای مالی داغ است! چون به انگلیسی مسلطتر است  پیشنهاد می دهد که باهام همراه شود و...! چندتا زن مصری به "امام رضا" سلام می رسانند. یک حلقه ی قرآن خوانی همانجا فی المجلس شروع میکنند به دعا برای آزادی فلسطین! یک خانم عرب هم کلا فقط مینالد از اینکه بچه هایش از او دورند ! ما هم ذکر مصیبتی از خوابگاهی بودنمان میکنیم و دلها به هم نزدیکتر می شود، بعد حرفم را میزنم !!!و نهایتا با یک دختر کشمیری برخورد دارم که خیلی تند و البته سرد برخورد میکند : همه از فلسطین می گویند ولی در کشمیر(هند) هر هفته بعد از نمازجمعه پلیس هند عده ای  مسلمان می کشد و کسی خبری ندارد!!! اصرار هم دارد که ما نیازی نداریم کسی حمایتمان کند.ما خدا را داریم. خیلی فضا برایم سنگین بود و واقعا نمی دانستم چه واکنشی الآن باید داشت؟! ایمیل که می گوید ندارم حتی شماره تلفن هم نمی دهد نمی دانم چرا؟... نهایتا، به هوای اینکه با آدم تکراری صحبت نکنم، راه افتادم به سمت درب ورودی مسجد و همینطوری به کارم ادامه دادم و با هرکی وارد میشد چند قدمی همراه میشدم و ... حسابی جو ِ استقبال مردم ما را گرفته بود و چشممان که به خانم عرب جوان و شدیدا محجبی که افتاد (علیرغم تابلو بودن ِ این شکل لباس و اینجا دم درب ورودی!) تنها چیزی که درموردش فکر می کردم "این بهتر می فهمد چه می گویم!" و جلو رفتم و شروع کردم. و وقتی خیلی جدی گفت what do you want?  تازه دوزاریمان افتاد که بله! این لباس اینجا یعنی "انتظامات"!!! به روی خودم نیاوردم و در حد "دعا کنیم" به حرفهام ادامه دادم! دستم را گرفت و برد توی اتاق امانت و سپرد به دو سه نفر دیگر تا تماس بگیرد یک نفر فارسی زبان پیدا کند! کماکان سعی میکردم دوستانه بپرسم این جمله ی بدی ست که نوشته م ؟یا این حرفها صحیح نیست؟ یا ما وظیفه ی دعا کردن نداریم؟ ... تائید می کرد ولی فکر کنم وضعیت من هم آنقدر تابلو مشکوک بود که توجه خاصی نکند! سعی کردم به چه خواهد شد فکر نکنم ولی به فکر "جواب آقای میرامینی را چه بدهم؟!...من تنها که نیستم برای کاروان که نمی توانم دردسر درست کنم!" و... بودم. در همین حین صدای اذان عصر بلند شد و من هم به بهانه ی "صلاة" از جا پریدم و دستش را از دستم باز کردم و لای جمعیت گم شدم! بیرون که آمدم تازه متوجه ضربان غیر عادی قلبم شدم! و مجبور به اعتراف که بله یک مقدار فکر کنم ترسیده م! بهر حال بعد از این دوباره قید کار توی شبستان را بخاطر همین  نظارت بیشتری که هست زدیم و صحن هم که اغلب یا خانمها نبودند یا رهگذر بودند و اکتفا کردیم به همان کار قبلی، تقریبا تا آخر مدینه !البته روز آخر که قاعدتا جمع و ور کردن و وداع و...است! از لحظه ی ورود به مکه هم بساط تصنع آور ِ کاغذ و قلم را جمع کردیم و چپاندیم ته ِ ساک! لذا همینجا می شود ختم گزارش!

التماس دعا

(1)   البته فضای کاسب مسلک(100تا عکس امام به قاعده ی 1کیلو پرتقال!!1آنهم عکسهایی که من توقع داشتم هر کدام یک خانواده را کن فیکون کند!) و ظاهرگرایانه ی مهستان بدجور حالمان را گرفت؛ و به هوای "اسلام جز با اسلام(روشها و نیتهای اسلامی) ترویج نمی شود" و اینکه در هر تیری که بسمت دشمن شلیک میشود سازنده ی تیر و رساننده ی تیر به سرباز و خود سرباز هرسه شریکند و... قید قضیه را زدیم!

(2)   البته آن دو نفر دوست آذری  ماندند و صحبتهاشان را ادامه دادند راجع به "دعا"ها و مفاتیح ما را بهش نشان دادند و کتاب او را ذیدند(کهگویا اغلب دعاها یا از قرآن استخراج شده بوده یا از قول انبیا...) و برایم جالب بود که در این مورد هم می توان سحبت کرد!

(3)   البته بعدا فکر کردم آنقدر که به گوش ما خواندند که خانمهای ایرانی اینجا باید مظهر فلان و بهمان باشند و... یحتمل در و دیوار هم می توانستند تشخیص بدهند که کارم چندان هم خوب نبوده! لذا دیگر تکرارش نکردم

(4)   بحث نسبتا مفصلی روی این مسئله(عمره: فرصتی برای اتحاد یا...؟) نوشته م که اگر فرصت شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 7:12  توسط فروزنده  | 

نظم و سلطه (جهت گیر دادن به "نظم" تحمیلی جهان که نیست بجز نظم دو جانبه ی "سلطه گر - سلطه پذیر" ...)

  :

 it is "our" custom !

 

نیازسازی ... یا استعمار فرانو

 

چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند

 

تنش زدایی!  +   محافظه کار! + پديده اي به نام "شانتاژ" !

این چندتا هم بد نیستند:

کشور های مستر و سلیو ...

(شما عنوان پیشنهاد بدید!)

از برکات خاور میانه ی بزرگ برای "از ما بهتران"

بادبادک باز...

چرا ندیده بودیم؟!

 

نهضتی که ادامه دارد (انقلاب  نسل ما ... تاریخ انقلاب چیزیست که هیچ وقت کهنه یا تکراری نمیشه هروقت سراغش رفتی حرف جدیدی برات داره فارغ از اینکه چندمین باره که میری سراغش!...تو این مطالب سعی کرده م از انقلاب بگم و حرفهای جدیدی که برام داشته... و بویژه سعی کرده م بپردازم به وظیفه ی نسل سومیها و "انقلاب"ی که از اینها توقع میره... تحول عظیمی که معمولا به نام نهضت نرم افزاری میشناسیمش)

  :

 چطوری سکولار میشیم؟

 

گزاره ی 22

 

متولد 1340

 

تاریخ را از گذشتگان به ارث نمی بریم. بلکه آنرا ، برای ساختنش، از آیندگان وام گرفته ایم.

 

دردناکتر از قتل هابیل

 

ما و اسلاممون...

 

خمینی و نسلها...

 

کدام انقلاب؟!

 

"ما" هم فقط حرف میزنیم

 

اینها هم بد نیستند:

سالها میگویند : ...

رهبر.... و سوالهای ما !...

رحما بینهم باشید ...

تجمع یکشنبه و ...

 چه جوابی خواهیم داشت؟...

"اگه من کاندیدا بودم..." یا : "نسل بی عرضه ی ما" !

عید و عید دیدنی هاش!...

"ملت ایران در سال 60 هزینه ی قانون مندی اش را پرداخت"(1)

فأعتبروا يا اولي الابصار... 

آزادی دهه 50 آزادی دهه 80

انقلاب زحمت دارد

 بعضی میگویندش رسانه ی حکومتی!

 

دین تا ابد زنده (اینجا بناست از "اسلام" بنویسم! کم نوشته م طبق قاعده ی "اطلبواالعلم باستعماله"، سعی کرده م تا به همینهایی که تا الآن یاد گرفته م عمل نکنم، سراغ بیشتر یاد گرفتن نرم!)

 

نکاتی از کتاب "صلح امام حسن ، پرشکوهترین نرمش قهرمانانه ی تاریخ"_ شیخ احمد آل یاسین- ترجمه: آیت الله خامنه ای

 

پیشوای صادق( نوشتاری از آیت الله سید علی خامنه ای! )

 

چی داریم...؟ (تجربه ی سید جمال...)

 

نگاهی به محتوا و حرف حساب دعای ندبه

 

عرفه .... پيش بسوي ماموريت

 

شب قدر- شهید بهشتی

 

اینها هم بد نیستن :

تربیت حرف چهارم(اسلام و اگزیستانسیالیسم-شهید بهشتی)

تربیت .حرف اول

چند تا لینک خوب... (از کشتار در بیت المقدس در حمله ی  صلیبیون )

بالاخره "مجاز" هم یادش افتاد...

 

 و لک الحمد علیّ فی جمیع ذلک... (من و شریف!...ماوقع دانشگاه؛ البته طبیعتا هرچی به چشم من اومده!...)

 

می گن "یدالله مع الجماعه"...

 

مجمع ... (از نوع "سابق"ش!)

 

تیم محتوایی شمال-مشهد (تولد مجمع جدید)  (1) و (2) و (3)

 

سال سوم من ، سال اول تحول  (3)حلقه و (4) ن.ن.ا.  و (5) تی اس بی یا مجمع جدید

 

طرح شهید بهشتی 2  (تیم محتوایی همدان)

 

بازی در محضر رسول الله (گزارش سفر مدینه!)

 

در شهر ما به بعضیها میگویند "تکه ای" ! (اخلاق انتخاباتی...؟)

 

 بعضی میگویندش "رسانه ی حکومتی"!!! (استراتژی صدا و سیما : دوست نادان؟ یا دشمن دانا؟)

 

دردناکتر از قتل هابیل

اینها هم بد نیستن :

هرچند 1 سال دیگه به فارغ التحصیلیمون مونده!

گزارش امروز : کانون اصلاح و تربیت ... !

فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.فتنه.

بچه های طرشت 2 تجمع نکرده ند!!!

حتی بالاتر از "خودشکوفایی"...

2 تا مسئله در باب دانشگاه!

جنبش عدالتخواهی...

 از حرف ما بی عملان تا عمل رفقای ساکت...

 

معمای جهت گیری تخصصی (اینم که واقعا معماست...)

 

اين جبهه نيرو دارد . فرمانده ندارد!

 

دانشگاه : تنها گزینه !...(مسئله ی آموزشهای موازی و ...)

 

چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند

 

تفاوت دو نگاه

 

اینها هم بد نیستند :

رفرنس هندی یا آمریکایی؟!

تربیت، حرف سوم از رهبرم ...!

تا ما ، مردم، نخواهیم آب از آب ِ این مملکت تکان نخواهد خورد...

 خودمون که دیگه میدونیم! (بعد از اعلام نتایج ارشد)

 

ابتلایی برای همه  (غزه و...)

 

مخارج اعدام!

 

استراتژی سطل آب (گفتگویی با وحید جلیلی و پیشنهاداتی...)

 

یه نگاه به نقشه

 

من هم اونشب مخالفت کردم!(0)

 

اینها هم هستن :

بهای بیداری

ان لم یکن لکم دین فکونوا احرارا فی دنیاکم

 

او هم منتخب ما بود (روایت آمدن و رفتن ابوالحسن بنی صدر)

 

1 و 2

 3و4

 

آزمون بزرگ ملت... (انتخاب دولت دهم)

چطوری سکولار میشیم؟

 

چيزي كه ما دانشجوها مي فهميم و مردم نميفهمند

اینها هم هستند:

تنش زدایی!  +   محافظه کار! + پديده اي به نام "شانتاژ" !

کی شما روزه گرفتید که افطار کنید؟!

دردناکتر از قتل هابیل

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 23:30  توسط فروزنده  | 

 

 لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ بَيْنَ النَّاسِ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ ابْتَغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا

معترض بود که چرا فلان وبلاگ قوی (ولی خصوصی) را ول کردید بحثهاتان را آورده اید فلان جا(ی ضعیفتر عمومی!) خندیدم: "هرچی که تقاضا بالا بره عرضه هم!..." گفت :امان از این "بازاری نوشتنها"

 

بازاری نوشتن = مشتری محور نوشتن! = "غیر خدا"محور نوشتن ...

 

نکته ی قابل توجه اینکه دو آیه بعد از آیه ی فوق :

 

إنّ الله لایغفر أن یُشرَک به و یغفِرُ ما دون َ ذلک لمن یشاء و من یشرک بالله فقد ضلّ ضلالاً بعیداً  

 

 

=> هش دار : "امر به صدق و معروف و اصلاح بین ناس" اگر "ابتغاء مرضات المشتری" باشه نه فقط اجر عظیمی نخواهد داشت بلکه... ضل ضلالا بعیدا...

پ.ن. وبلاگ نویسیهای ما یه جورایی  "نجوا"...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 14:14  توسط فروزنده  | 

"ماركسيسم" را سالها كلمه اي مي پنداشتم در مقابل "خداپرستي"!  كلمه اي كه خيليها  را "منحرف" كرده و بزرگاني هم خيلي بهش گير داده ند و بعضي بزرگان ديگر هم براي جذب مخاطب حرفهاشان را گاهي به "اين زبان" مي گفته اند. تا حدود 8 سال قبل كه كتابي را با عنوان "كمونيسم نظري و كمونيسم عملي" از آرشيو دهه ي 50ي مادر محترم كشف و مطالعه كردم و فهمم شد كه "مكتب"ي بوده "اعتراضي" كه يك سري حرف حساب هم داشته ولي "در عمل" تا حد قابل توجهي "متناقض" ظاهر شده. و 5-6 صفحه ي آخر كتاب را هم به تشخيص "ديگه حرفشو زد داره تكرار مكررات ميكنه" رها كرديم و احساس "باسوادي" و "دیگه موضوعیت نداره. حالا بريم پله ي بعدي:مجاهدين خلق " و بويژه بعد از ورود به دانشگاه كه آسيبشناسي گروههاي آرمانخواه دانشجويي في نفسه برايم موضوعيت يافت. تا همين چند روز كه از بركات كنكور(!) گذرمان به "فلسفه ي سياسي ماركس" افتاد و...

اينها را گفتم كه گفته باشم  راقم اين سطور ، مطالعه اش ، به معني "كتابخواني" ، در اين باب محدود است به همان 50 صفحه و همين 14 صفحه ! البته تأملش ، به معني "سؤالپروري" شايد بيشتر... الآن هم قصدم نه بحث "فلسفي" ست پيرامون كمونيسم و نه بحث اجتماعي پيرامون كمونيستها. بلكه "دقتي" كوتاه به "تجربه"اي و انشاالله "عبرتي" از "اشتباه"ي...

"كارل ماركس(1818-1883) در محيطي نسبتا مرفه پرورش يافت . در دوره ي اول زندگي ، از تهيدستي ناراحت كننده اي كه بيشتر سالهاي دوره ي بلوغ را در آن گذرانيد، بركنار بود.وي به دانشگاه هاي بن و برلن فرستاده شد و با امتياز فارغ التحصيل شد و درجه ي دكتري فلسفه گرفت. از لحاظ جريان عادي حوادث، قاعدتا او بايد به يك شغل علمي و فرهنگي اشتغال يابد و بنابر اين در حواشي و زيرنويسهاي تاريخ ناپديد شودچنانكه اين سرنوشت اغلب استادان برجسته و ممتاز است." اما حال بدين منوال نبود و ماركس از همان ابتدا زندگي اي متفاوت و سخت و پرمخاطره "برميگزيند".

ماركس مروري دارد بر تاريخ و رصدي از وضع موجود و در نتيجه ي اينها پيشبيني اي براي فردا. پيشبيني كه محقق نشد. براي اين عدم تحقق علل مختلفي برشمرده اند؛ در اين مجال آنچه مورد توجه من است آن جهتي ست كه نزديك تر است به "ما" ! "پيشبيني فردا". از اين رو در اينجا نمي پردازم به اينكه ماركس چطور تاريخ را ديد؟ و چطور تحليل كرد؟و جهانبيني اش را از كه گرفت و چرا؟ و ...(به همان علت که "دیگه موضوعیت نداره"!)

می گفت:"هروضعی در درون خودش یک وضع مقابل می پرورد. از کشمکش و تقابل ِ این دو وضع ِ متضاد، یک وضع جدید حاصل می شود که جامع بین این دو وضع است و باز هم این وضع جدید در درون خود و..." از این رو می کوشید که در وضع موجود جامعه "اش" این "تضاد" را کشف کند: "سرمایه دار می خواهد تا آنجا که ممکن است، هرچه بیشتر سود بیندوزد و این فقط وقتی امکان دارد که وی کمترین مزد ممکن را بپردازد و کالاهای خود را به بالاترین قیمت ممکن بفروشد. برعکس، کارگر دریافت بالاترین مزد ممکن برای کار خود و خرید کالای تولید شده به ارزانترین قیمت را می خواهد.بدین گونه در داخل سرمایه داری یک ناسازگاری اساسی هست و نزاع بین این طبقات اجتناب ناپذیر است."

  اما در حالی که مارکس منتظر است این "نزاع اجتناب ناپذیر" در یکی از کشورهای صنعتی رخ دهد و به "انقلاب کمونیستی" بیانجامد؛ کشورهای صنعتی "کم کم" سعی می کنند "صدای اعتراضات مارکسیستی را بشنوند!" .چنانکه بعدتر مدافعین سرمایه داری در جواب مارکس گفتند :"سرمایه داری نشان داده است که در حل مشکلاتی که در داخل آن پدید می آید، استعداد اختراعی شگفت آوری دارد.موازینی از قبیل تامین اجتماعی و اتحادیه های اصناف وکسر اوقات کار در زمان بحران و... پیوسته بوسیله ی کشورهای سرمایه داری مکشوف خواهد شد." مارکسیستها نیز مدعی اند که بسیاری از موازینی که سرمایه داری برای حل معضلات خود بکار برده راه حلهای سوسیالیستی بوده ند."

"اصلاح"! این نکته ایست که ظاهرا در این تئوری از آن غفلت شده ! هر اعتراضی لزوما به "انقلاب" نمی انجامد! و بویژه با توجه به اینکه اروپای قرن 19 که بستر ِ  تز سرمایه داری ست؛ قبلا به اندازه ی کافی "منعطف" تربیت شده است!(دعواهای "اعتقادی"ای که به کثرتگرایی ِ امروز و آنروز رسیده از قرون 15 و 16 شروع شده بود)گویی مارکس زنگ خطری برای او به صدا درآورد که توجه به آن خطر و "پیشگیری" ِ از آن اتفاقا بر "ثبات" سرمایه داری افزود! باز هم صرف نظر از اینکه "انگیزه ی خود مارکس و انگلس هم آیا همین "کمک به ثبات سرمایه داری" بود یا نه؟!"؛ در عمل نتیجه این شد. چنانکه از امام خمینی تشبیه ِ "شرق و غرب" به "دو تیغه ی قیچی! تضاد ظاهری و اتحاد در عملکرد!..."

تقابل مارکس با سرمایه داری تقابل "آنچه نیست" با آنچه هست" بود! تقابل یک جور "نسیه" با "نقد"! تقابل "موهوم" با "موجود" و این همان نقطه ی مشترکیست که توجه مرا جلب کرده. همین دست ِ "طرف موجود" را باز می گذاشت برای "اصلاح خود" بدون اینکه "فشار"ی از جانب طرف "موهوم" بر او وارد آید!(اساسا چه فشاری میتونه از "وهم" ...!) تصور کنید مبارزه ای را که یکی از طرفین در آن قبل از "اقدام" با صدای بلند استراتژی و تاکتیکهای خود را برای خود مرور می کند! نتیجه نیست بجز "تثبیت طرف موجود" و "خلع سلاح طرف موهوم" .

به فرض: ما باید از روی آوردن غرب به "اقتصاد اسلامی" خوشحال باشیم یا نگران؟ یا از مثلا تفکیک قسمت خانمها و آقایان  در متروی ژاپن یا مثالهای نه چندان اندک از این دست... یک نکته در کنار این سوال اینکه: ما دقیقا با "دشمن" مواجه نیستیم بلکه خیلی "مردم خاکستری دنیا"هم...


باقیش رو نمیتونم جمع بندی کنم! شاید با سوال و جواب به جای بهتری برسه!در نتیجه اگه جایی توضیح بیشتری لازم داره(قطعا داره ! ) لطفا بفرمایید.

۴تا حاشیه هم داشت که انشاالله در فرصتی بیشتر!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 14:2  توسط فروزنده  | 

(پیوندهای روزانه مون هم بروز شده: دیدار رهبر با شعرا... که نمی دونم کی از سیما پخش خواهد شد؟)

... قسمت اصلی مطلب این است که این شب ، شب ِ پُر برکتی است؛ شب پر ارزشی است؛ شب فرو آمدن قرآن بر پیغبر است؛ شبی است که فرشتگان به همراه روح الامین بر پیغمبر آمده اند شب ِ سلامت است؛ شب ِ رسیدن به سلامت؛ این در حدّ ِ قرآن . شب ِ دعاست ، شبی است که خوب است هر کسی در باره ی خودش و دیگران دعا کند؛ شب را به عبادت زنده نگه دارد و شب زنده داری کند؛ این در حدود ِ روایاتی است که از پیغمبر نقل شده....بعد قدری پایینتر می آییم و می رسیم به آنچه به تعیین مقدرات یک سال مربوط است. مطلب تا این جمله ی آخر روشن است ، اما درباره ی جمله ی آخر باید عرض کنم که هیچ عالم ِ شیعی و سنی نگفته است که بعد از شب قدر دیگر کسی دعا نکند! پس اینکه امشب شب تعيين مقدرات يك ساله است بايد معني و مفهوم ديگري داشته باشد كه با استحباب دعا در شبها و روزها و هر ساعتي از ساعتهاي سال كاملا سازگار باش. آن تعبيري كه ما ميتوانيم براي اين مطلب ارائه بكنيم اين است كه آدمي در دوره ي زندگي يك ساله اش خوب است يك شب دو شب سه شب را به جنبه هاي معنوي خودش و به رسيدگي به خودش اختصاص بدهد. نه تنها يك موسسه ي اقتصادي در روزهاي آخر سال يا اول سال نو بايد كارهاي جاري اش را كم بكند و به حساب خو دش بپردازد ، بلكه يك انسان هم خوب است در دو سه شب يا دو شه روز از يك سال كارهاي عادي اش را كم بكند و به حساب خودش بپردازد . ببيند در گذشته چه كرده و در آينده چه مي خواهد بكند . ... شكي نيست كه وقتي انسان قرار گذاشت در يك روز ، دو ، سه، چهار روز و شب از سال بيشتر به خودش برسد ، اين رسيدگي در تعيين مقدرات او لااقل تا يك سال ديگر ، تاثير فراوان دارد  اگر من امشب، ديشب و فردا شب چند شب ، چند روز ، مدتي را اختصاص دادم به اينكه به خودم برسم و ببينم در گذشته چه راهي را رفته ام ، چه گناهي كرده ام ، چه كار خيري كرده ام و بعد ، از گناهي كه كرده ام از خدا طلب مغفرت و آمرزش كنم ، توبه كنم ، برگردم و خواه ناخواه تصميم بگيرم نسبت به سال آينده و نسبت به آينده ام بهتر بشوم و ديگر اين گناهان را مرتكب نشوم و آنها را تكرار نكنم و به در گاه خدا دعا كنم و از خدا مدد بخواهم و توفيق بخواهم ... اگر هيچ كس هيچ مطلبي هم نگفته بود و ما خودمان حساب مي كرديم مي گفتيم بله ، اين دو سه شب در تعيين سرنوشت و روش و رفتار و مقدرات يك ساله ي من تاثير بسزايي خواهد داشت . چون آثار روحي اين بررسي و اين مطالعه ، اين توجه ، اين محاسبه ، اين دعاي به درگاه خدا بدون شك تا سال آينده كه باز چنين محاسبه اي تكرار خواهد شد ، در روح من به طور خودآگاه و به طور ناخودآگاه آثار ارزنده اي خواهد داشت .اين بود آن مفهوم ِ معقول ِ دلچسبي كه من براي شب قدر براي خودم دارم.

اما مسئله ي دعا؛ .......دعا پناهگاه پر ارزشي است براي مردمي كه بفهمند دعا يعني چه و چه جور بايد دعا كرد؟ و دعا لغزشگاه خطرناكي است براي فرد و امتي كه كه ميزان و حدّ ِ دعا را نشناسند.

... اگر امتي ، اجتماعي، كه در لابلاي چرخهاي پيچيده ي زندگي اجتماعي گير افتاده و از هر سو فشار مي گيرد ، دست به دعا بردارد و از خدا خلاص و نجات و رهايي خودش را از شرايط و مشكلات بخواهد، بسيار بجاست؛ بسيار خوب است ؛ اما قبلا ً بايد از اين امت پرسيد آيا همه ي راههاي عقلايي ِ تلاش و كوشش براي نجات و اصلاح خودش را طي كرده يا نه . اگر قدمي كوتاهي كرده باشد و دعا كند، دعايي جاهلانه است و منتظر اجابت هم نباشد .

... اگر فرد يا جامعه تمام تلاشهاي عاذي را كرد ولي با تلاشش به جايي نرسيد، دچار يأس و نااميدي نشود؛ بداند و ايمان داشته باشد كه دستگاه الهي از حوزه ي تلاش او بسي وسيعتر است و چه بسا راههاي تلاش ناشناخته اي وجود داشته باشد كه در آينده به رويش باز شود و مسيري تازه و نو براي تلاش و كوشش پيش پايش بگذارد .

...در مفهوم ِ دعا در اسلام اصلا آمادگی برای تلاش و کوشش ِ بی پایان نهفته است! یعنی آدمی نه تنها باید در حدودی که به عقلش رسیده کار کرده باشد ، بلکه باید در حدودی که عقلش هنوز نرسیده نیز به راه های ناشناخته ی نو برای تلاش و کوشش امید داشته باشد . این کجا و آن تنبلی و کنار زدن تلاش و کوشش به امید دعا کجا؟! 

معنی دعا این است که از آن طرف پیوند با بی نهایت ، پیوند با خدای بی نهایت و قدرت بی نهایت ِ او را، همواره برای خودمان محفوظ نگه داریم . و از این طرف معنایش این است که بر خودمان نهیب می زنیم مبادا دچار یأس و ناامیدی باشیم . بکوش؛ امیدوار باش؛ امید است از راه هایی که هرگز به فکرت نمی رسد به هدف و مقصود و آمال و آرزویت برسی.

در مراسم دعای شب قدر، ... در عین حال که به خدا و درگاه خدا دعا می کنیم، پای پیغمبر و امامان را در میان می کشیم . این امر نکته ی لطیفی دارد . آن نکته ی لطیف این است که در اسلام دعا کردن نه تنها با تلاش و کوشش در راه همان مطلبی که دعا می کنیم ، بلکه با تلاش و کوشش برای انجام همه ی وظایف الهی همراه است. ... من از پیش کشیدن قرآن ِ کریم و پیغمبر و خاندان پیغمبر در شبهای قدر و شبهای احیا اینطور می فهمم که ما می خواهیم با قرآن و معلمان قرآن تجدید عهد کنیم و تصمیم بگیریم به قرآن و به معلمان قرآن یعنی پیغمبر و خاندانش نزدیکتر شویم و بهتر بفهمیم آنها چه گفته اند و بهتر عمل کنیم .



+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 2:9  توسط فروزنده  | 

اسلام و اگزیستانسیالیسم(شهید بهشتی-سخنرانی در جمع معلمان 1352)

4 اصل اگزیستانسیالیسم:

1- انسان برخلاف سایر موجودات ، وجودش بر ماهیتش تقدم دارد. یعنی ابتدا بوجود آمده و ماهیت پیش ساخته ندارد. خودش میسازد ماهیت خود را.(یک درخت یا یک گوسفند یا یک کاغذ یا... به واسطه ی درخت یا گوسفند یا کاغذ یا... بودنشان، مشخص است که چه کاره اند؟ چه ویژگیهایی دارند و چه تاثیر و تاثراتی و ...اما انسان؟!)

2- در نتیجه ، انسان مسئولیت بزرگی دارد .(خلق ماهیت خویش. و ضمنا انسان تحت جبر محیط هم نیست! تحت تاثیر محیط است و محیط هم تحت تاثیر اوست، انسان محیط ساز هم هست.و این یعنی مسئولیت بیشتر!)

3- انسانی که چنین می بیند که "راه همه مشخص است، تعریف همه مشخص است، بجز من" دچار دلهره و اضطراب می شود.

4- در نتیجه انسان در نهایت ناامید می شود. اما ناامیدی از چه؟ از غیر خود. تمام امیدها را به خود میبندد و به تلاش و عمل روی می آورد (در مورد این اصل 4 اختلاف نظر هم هست.)(گریپ گار- کشیش دانمارکی)

این (تعریف ماهیت خود) همان بار امانت است که "
انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان ،انه كان ظلوما جهولا
"
و در آیه ی بعد هم می گوید"لیعذب الله منافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات و یتوب الله علی المومنین و المومنات..." (1) چرا این کار(عرضه کردن ِ امانت) را کردیم؟ برای اینکه زمینه برای پایان و برداشت نهایی (کیفر و پاداش) آماده شود. عذاب بخاطر انحراف از سنت امانت داری.(جای تامل داره)

"إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا. إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا " : 1- انسان "نطفه امشاج" دارد. خمیرمایه ی مخلوط و آلیاژی که هر نوع فلزی که بگویید ممکن است باشد! برخلاف سایر موجودات که یکدستند!) 2- شنوا و بینا هم هست.3- راه را هم نشانش دادیم.4- حالا چه کسی می تواند پیشبینی کند که این انسان سعادتمند خواهد بود یا شقاوتمند (اما شاکرا و اما کفورا) ؟! من در 9 سال تجربه ی تدریس و تاسیس و اداره ی مدرسه هیچگاه نشد که بتوانم آینده ی بچه ای را با تکیه بر آنچه از بچه های قبل دیده بودم پیشبینی کنم. هر انسانی یک کتاب سر بسته است که تنها 1 نسخه از آن وجود دارد... میرسیم به یکی دیگر از شعارهای اگزیستانسیالیسم!"تنهایی"!

این که می گوید "قرعه ی فال بنام من بیچار زدند" یا اینکه می گوید : "لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین" (نه جبر است و نه اختیار بلکه چیزی ست بین این دو !) این "من بیچاره" و این "امر بین الامرین" تلویحا همان اضطراب و دلهره (اصل3) را تداعی میکند! ... به دنبال مسئله ی آزادی ، احساس مسئولیت می آید. بدنبال احساس مسئولیت هم دلهره و اضطراب. انسان ِ از خود بیخبر انسان نیست! انسان دنبال "بی خبری" میرود! اگر از طریق روزمرگی نشد از طرق دیگر!... چون میترسد با این واقعیت ِ خود مواجه شود. اینکه پیامبران "نذیر"ند دلهره ایجاد کننده در دلها هستند ، دلهره از چه؟ از خدا(که انسان را دوست دارد)؟! نه . دلهره از فرجام کار (کار ِ تعریف ماهیت ِ خود).(اگزیستانسیالیسم الحادی همینجا میماند. و اگزیستانسیالیسم ایمانی و اسلام جلوتر می روند:) در نتیجه ی این دلهره حرکت می کند تا تکیه گاه اصلی خود را بیابد : "و علی الله فلیتوکل المومنون"

 

(پیوند روزانه ی آخری رو توصیه میکنم ببینید-هیام عطوی از چمرانی که دید می گه)


(1) منافقین یعنی گروه ِ بی پرنسیب و بی اصل . و مشرکین یعنی گروهی که اینقدر اصول متضاد در زندگی شان هست که عملا فرقی با گروه اول ندارند!(جای تامل داره)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 18:50  توسط فروزنده  | 

 

**  1909 سال پس از اولین كشتار مسلمین در بیت‌المقدس    :

گزارش‌هایی كه پیش از هجوم مغول و صلیبیان ، در دست است نشان می‌دهد كه زمینه‌ی زوال تمدن اسلامی آشكار بود. خوشگذرانی پادشاهان به عامه‌ی مردم سرایت كرده بود... زمانی مسلمانان به خدمت دین اسلام كمر بسته بودند و حتی بازرگانان مسلمان، در حد یك مبلغ دینی ظاهر می‌شدند و گاه موجب اسلام آوردن یك شهر می‌شدند. بسیاری از ساكنان چین و هندوستان و آفریقا، به دست این بازرگانان مسلمان شدند و اینگونه بودكه فرهنگ اسلامی در سراسر جهان گسترش می‌یافت. اما این دوران گذشته بود. اكنون در قرن 11 میلادی، مسلمانان فقط به فكر عیش و نوش بودند و ثروت‌های باد آورده و فراوان مردم و حا كمان را فاسد كرده بود. سرزمین‌های اسلامی، یكی یكی از پیكرهای جهان اسلام جدا می‌شد و از همه بدتر این بود كه مسلمانان، حساسیت خود را نسبت به این اتفاقات از دست داده بودند و به «بی دردی» دچار شده بودند. برای مسلمانان تفاوتی نمی‌كرد كه چه كسی بر آنها حكومت می‌كند و یا بر سر مسلمانان دیگر مناطق چه می‌آید. تشتت و پراكندگی مسلمانان، عامل مهمی برای ترغیب دشمنان اسلام بود تا قدم به سرزمین‌های اسلامی بگذارند.
لشكر صلیبیون در جهان اسلام به هر اقدامی دست می‌زدند و در سر راه خود به سمت بیت‌المقدس، شهرها را كی یكی ویران می‌نمودند. آنها به عهدنامه‌ها و قول‌هایی كه با مسلمانان بسته بودند، پایبند نبودند و این بدان سبب بود كه آشفتگی جهان اسلام و دشمنی دو قدرت بزرگ اسلامی یعنی سلجوقیان و فاطمیان را با یكدیگر به خوبی دریافته بودند.

سربازان صلیب، در سر راه خود شهرهای اسلامی را یكی‌یكی تصرف نمودند و مسلمنان زیادی را از دم تیغ خود گذراندند. سرانجام پشت دیوارهای بیت‌المقدس رسیدند و آن را محاصره نمودند و سعی كردند كه برای ورود به شهر راه نفوذی بیابند. البته با مقاومت مردم شهر، صلیبیون مدت‌ها پشت دیوارهای شهر تلفات می‌دادند. این فرصت خوبی بود تا مسلمانان سایر مناطق با اعزام لشكر، به یاری مسلمانان مظلوم بیت‌المقدس بشتابند. اما این طنز تلخ تاریخ است كه مدافعین بیت‌المقدس همواره تنها بوده‌اند. سرانجام حاكم شهر، تسلیم شد و مسیحیان توانستند وارد شهر مقدس بیت‌المقدس شوند.
قوای صلیبی پس از تصرف قدس خطاب به پاپ نوشتند: « اگر تمایل دارید بدانید چه بر دشمن ما گذشته ، همین بس كه اسبهای ما در ایوان سلیمان و معبد او تا زانو در خون مسلمین شناور بودند. »

...

"بدترین سلاح مرد این است كه از شمشیرها آتش جنگ برخیزد و او اشك بریزد."
كشتار و تاراج بیت المقدس كه نقطه شروع دشمنی هزار ساله اسلام و جهان غرب است، هیچ گونه جهشی ناگهانی ایجاد نكرد. نیم قرن به درازا كشید تا مشرق زمین مسلمان در برابر جهان مسیحی بسیج شود

 

** لبنان، يك معادله‌ي چندمجهولي با درجاتِ بالا! - امیرخانی :

در ايران ما هيچ‌گاه در عالمِ سياست، معادله‌اي بالاتر از يك معادله‌ي يك‌مجهولي درجه‌ي اول نداشته‌ايم. الا در چند هفته مانده به انتخابات‌ها كه گاهي اوقات جاي مجهولات و معلومات عوض مي‌شوند. توضيح مي‌دهم: امروز عرصه‌ي سياستِ ما يك گروهِ حاكم دارد و گروهِ منتقدانِ گروهِ حاكم كه هر دو درگيرِ ساز و كارهاي قدرت هستند...اين يعني يك معادله‌ي يك مجهولي درجه‌ي اول! كه در بسياري موارد به قدري ساده شده است كه حتا يك مجهول هم ندارد!

...
 اصالتا سياستِ خارجيِ ما توسطِ سياست‌مداراني با دانشِ معادلاتِ يك‌مجهولي اداره مي‌شود. اگر موفقيت ما در لبنان را مديونِ عمل‌كردِ امورخارجه بدانيم، همين موفقيت بايستي در افغانستان و عراق نيز تكرار مي‌شد. فراموش نكنيم شكستِ ما در افغانستانِ چندمذهبي (اگر نگوييم چندفرهنگي) دقيقا به دليلِ عمل‌كردِ سياست‌مدارانِ يك‌مجهولي بود باز هم بگذار توضيح دهم.

...

 امروز بعد از سال‌ها امل و حزب‌الله در نزديك‌ترين رابطه‌ي سياسي قرار دارند. يعني بعد از گذشتِ سال‌ها از جنگ‌هاي خون‌آلود، امروز در دوستانه‌ترين وضعيتِ ممكن هستند. اين يعني اتحادِ همه‌ي شيعيان. در نگاهِ يك‌مجهوليِ ما اين قضيه بسيار به نفعِ جمهوريِ اسلامي است كه هر دو متحدِ بزرگ و كوچكِ ما (حزب‌الله و امل) هم‌پيمان شده باشند. اما اين قضيه در نگاهِ چندمجهوليِ سياستِ لبنان، اتفاقي بسيار پيچيده و اتفاقا نگران‌كننده است.

يعني همين اتفاقِ مذهبي در ميانِ ماروني‌ها نيز افتاده است. كندروترها مثلِ اميل لحود مجبورند با تندروترها مثلِ سمير جعجعِ تازه آزاد شده (به قولِ خودشان القائد الحر) هم‌پيمان شوند. همين‌طور اهلِ تسنن.

در لبنان هر گاهِ اتحادِ مذهبي شكل بگيرد، ماننده‌ي آرامشِ قبل از طوفان، زنگِ خطرِ جنگِ داخلي به صدا در مي‌آيد و جنگ داخلي در لبنان قطعا به نفعِ امريكا و اسرائيل و به ضررِ ماست.

 

* رییس سازمان انرژی اتمی زمان شاه: اگر در رژیم فعلی بودم به غرب اطمینان نمی کردم


 

** غربت غریبه (تحلیل إ "تنهایی" و انتقال إ ناموفق إ دریافتها.....---- دکتر!!!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 17:35  توسط فروزنده  | 

جمع رفاقتیه و بکگراند خنده . شوخی و جدی مرز مشخصی ندارند... تلخم! از اون روزی که دوستی یادآوری کرد :"موتورلا نخریدی. اینتل رو میخوای چیکار کنی؟؟!!!" ... یه نگاه دیگه به حاضرین : برق٬ کامپیوتر٬ مدیریت و ... یه مرور دیگه به انگیزه ها و شعارهامون که اوه! سر به گردون سای... جاش نیست ولی دیگه میگم :" بچه ها!٬ بیاین اینتل رو بشکنیم!" ... یه لظه سکوت چند لحظه بمب خنده ... "با سنگ بشکنیمش یا چکش؟!" ... "تو فعلا یه فکری برا همین ۳ واحد میکرو بکن!" ... "اینتل فقط منتظر ما بیایم تو میدونا! "... "حالا بچه یه چیزی گفت!"... ندا آروم میگه :" چند سال قبل یه گروه از بچه های کامژیوتر زدن به تولید ِ آی سی . ولی ...! علی الحساب میتونی ژیگیر شی که چرا اونا شکست خوردند؟" چهار ماه میگذره و من هنوز قدمی برنداشته م!...

 

 

... دولتهای استعمارگر ٬ بسیار زود متوجه این خطر شدند و بلاتفاصله دستور جلوگیری از ورود مجله ی "عروه الوثقی" را به ممالک مستعمره ی انگلیس و فرانسه صادر کردند. بدین وسیله اولین قدمی که "سید جمال" برای نحات ممالک اسلامی برداشته بود ٬ با شکست مواجه گردید... سید جمال به اتفاق شیخ محمد عبده از پاریس حرکت کرده و وارد مصر شدند. در آنجا جمعیتی را به نام "انجمن وطنی " تشکیل داده و از مردم برای ژیوستن به آن دعوت کردند. از آنجا که این انجمن بر خلاف تمام احزاب سیاسی روز برای رسیدن به قدرت تاسیس نشده بود از سرتاسر مصر تنها ۴۰ نفر به آن پیوستند.... همگی به اتفاق آرا به این نتیجه رسیدند که تنها راه نجات ٬ بازگشت به فرامین سعادت بخش اسلام است و بس. از اینرو برنامه ی ۱۷گانه ای برای عمل تنظیم کردند :

"هر یک از اعضای انجمن در هر شبانه روز لااقل۱ حزب از قرآن را با دقت و تامل بخواند.

به جماعت خواندن نماز های واجب

ترک نکردن امر به معروف و نهی از منکر

دعوت غیر مسلمانان به اسلام

بحث به احسن شکل با مبلغین مسیخی

یاری به فقرا در حد امکان

کشف و برآوردن نیازهای مشروع نیازمندان قبل از درخواست آنان

صله رحم

عیادت بیماران

جویا شدن از حال مسلمانی که در مسجد یا محل کار دیده نشده و کوشش برای رفع مشکل او

دیدار با کسانی که از مسافرتهای مشروع برمیگردند

پرداخت حقوق واجب مالی

کوتاهی نکردن از راهنمایی افراد ناآشنا با قوانین دین و یا سایر شئون سعادت بخش دیگر

دور کردن صفات رذیله از خود بویژه تکبر و خودپسندی و جاه طلبی

گذشت از لغزشهای برادران مسلمان خود

تندخو و غضبناک نبودن در رفتار با مردم

خودداری از انجام کاری یا گفتن سخنی که نفعی (مادی یا معنوی) برای آنان یا دیگر مسلمانان ندارد"

هر یک از اعضا موظف شدند دفترچه ی کوچکی به همراه خود داشته باشند تا به هر یک از مواد هفده گانه که که عمل کردند آن را یادداشت کنند. تا در دفتر انجمن ثبت شود و چون بعضی از این مواد هفده گانه احتیاج به امکانات مالی داشت ٬ همه ی ۴۰ نفر در مرحله ی اول تصمیم گرفتند که تجملات زندگی خود را بفروشند و با حداقل ضروریات زندگی به سر ببرند و باقی درآمد خود را در اختیار صندوق انجمن قرار دهند...

٬

کارنامه ی ۱ ماهه :

عیادت ۱۵۰۰ مریض

برآوردن اختیاج ۱۲۰۰۰ محتاج

توبه ی ۸۰۰ معتاد به مشروبات الکلی

نماز خواندن ۱۳۰۰ مسلمان که نماز نمیخواندند

توبه ی ۴۰۰ زن منحرف

استعفای ۸۰ نفر از مستخدمین ادارات انگلیسی

خودداری ۵۰۰ نفر از ثروتمندان مصر از خرید کالاهای لوکس از ممالک بیگانه بویژه انگلستان

سرمایه دادن به ۷۵ نفر ورشکسته

تامین یک ساله ی ۲۰۶ نفر از نیازمندان واقعی

برقراری ۴۴ مجلس بخث با مبلغین مسیحی و وارد کردن ۱۲۰ اشکال که از دادن پاسخ به آنها عاجز شدند!

... "لرد کرومر" مستشار مالی دولت انگلستان در مصر ٬ یکباره مشاهده کرد که امور تجاری انگلیس در مصر ۳۵٪ تنزل کرده است! و ۸۰ نفر از مامورین مجرب مسلمان استعفا دادند و نمایندگان کمپانیهای انگلیسی و مخصوصا نمایندگان فربوش اشیای تجملی از عدم مراجعه ی مشتریان فریادشان بلند است که "به اندازه ی مخارج مغازه و حقوق کارکنان هم فروش نداریم"آن عده از مامورین دولت مصر کعه مامور وصول مالیات مشروبات الکلی و فواحش بودند از شغل خود استعفا دادند. فعالیتهای ۳۵ ساله ی مبلغان مسیحیت نسبت به فعالیت یک ماهه ی انجمن وطنی مصر رنگ باخت و ... .

او در اولین گزارش خود چنین نوشت:"بدین وسیله به زمامداران انگلستان اعلام خطر میکنم که اگر یک سال دیگر انجمن وطنی مصر تحت رهبری سید جمال الدین اسدآبادی ادامه پیدا کند، نه تنها سیاست و تجارت دولت انگلیس در آسیا و آفریقا یکسره نابود خواهد شد بلکه ترس آن است که نفوذ کشورهای اروپایی یکباره در سراسر جهان به خطر افتد."

و در گزارش دوم خود نیز هشدار میدهد :"انجمن وطنی مصر بدترین صاعقه ایست که برای پیشرفت ما تصور شود و باید با کمال سرعت برای تفرق آنان دستور صادر شود."

کرومر در سومین گزارش معترف است:" انجمن وطنی مصر بهترین شاهد است بر استیلای محیر العقول مسلمین در سیزده قرن قبل که در مدت کوتاهی بر ثلث کشورهای جهان تسلط یافتند.."

یکی از مبلغین مسیحی در گزارشی که به کلیسای صانپل (بزرگترین کلیسای آنوقت) ارائه کرد، آورده است:"هیچ امری عجیبتر از این واقعه نیست که 700 میلیون مسیحی در مقابل 40 نفر مسلمان که در واقع روح یک سید روحانی در کالبد آنها بیش نیست، اینگونه مقهور گردند!"

و رئیس بانک انگلستان در مصر نیز نوشت:"از غرایب روزگار این که امروز سیاست اروپا در مصر و فردا در سراسر دنیا پایمال فعالیت 40 نفر مسلمان خواهد شد که سلاحشان فقط دیانت است ."

..."بارالها! گفته ی تو راست است که "و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا" پروردگارا! گفته ی تو حق است و این انجمن مقدس به نام تو و برای یاری دین تو تشکیل یافته است . ...قرآنی که در پرتو شعاع نورانی اش دنیای دیروز و امروز را با آن انحطاط به این درجه از تمدن رسانید امروز منحصر شده به : تلاوت قبرستانها!زینت قنداق بچه! مقدمه ی انتقال اسباب منزل!چشم زخم! قسم دروغ! مشغولیت روزه داران! زباله ی مساجد! بازیچه ی مکتبخانه ها! سلاح جن زده ها! حمایل مسافرین! حرز زورخانه! سرمایه ی کتابفروشیها! ... خدایا تو گفتی و حق گفتی :" ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم" آری خداوندا! ما صورت دلهای خود را از اطاعت تو برگرداندیم تو هم سعادت و شرافت ما را به ذلت و نکبت مبدل ساختی !"... -سید جمال/پانزدهمین جلسه ی انجمن

(به نقل از کتاب "بخثهای دکتر و پیر" نوشته ی شهید هاشمی نژاد)

 

 

 

 

 

 

شاید سطحی و ساده انگارانه بنظر بیاد ولی اینها رو گفتم که یادآوری کنم همین اسلامی که میشناسیم چه پتانسیلی داره...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 2:52  توسط فروزنده  | 

یه قسمتهایی از نامه ی ۳۱ نهج البلاغه ...

ضرورت مطالعه ی تاریخ و اخذ تجربه ی دیگران

دل جوانان نوخاسته ، چونان زمين ناكشته است كه هر تخم در آن افكنند ، بپذيردش و بپروردش . من نيز پيش از آنكه دلت سخت و اندرزناپذير شود و خردت به ديگر چيزها گرايد ، چيزى از ادب به تو مى‏آموزم . تا به جدّ تمام ، به كارپردازى و بهره خويش از آنچه اهل تجربت خواستار آن بوده‏اند و به محك خويش آزموده‏اند ، حاصل كنى و ديگر نيازمند آن نشوى كه خود ، آزمون از سرگيرى . در اين رهگذر ، از ادب به تو آن رسد كه ما با تحمل رنج به دست آورده‏ايم و آن حقايق كه براى ما تاريك بوده براى تو روشن گردد .

اى فرزند ، اگر چه من به اندازه پيشينيان عمر نكرده‏ام ، ولى در كارهاشان نگريسته‏ام و در سرگذشتشان انديشيده‏ام و در آثارشان سير كرده‏ام ، تا آنجا كه ، گويى خود يكى از آنان شده‏ام . و به پايمردى آنچه از آنان به من رسيده ، چنان است كه پندارى از آغاز تا انجام با آنان زيسته‏ام و دريافته‏ام كه در كارها آنچه صافى و عارى از شايبه است كدام است و آنچه كدر و شايبه‏آميز است ، كدام . چه كارى سودمند است و چه كارى زيان‏آور . پس براى تو از هر عمل ، پاكيزه‏تر آن را برگزيدم و جميل و پسنديده‏اش را اختيار كردم و آنچه را كه مجهول و سبب سرگردانى تو شود ، به يك سو نهادم . و چونان پدرى شفيق كه در كار فرزند خود مى‏نگرد ، در كار تو نگريستم و براى تو از ادب چيزها اندوختم كه بياموزى و به كار بندى . و تو هنوز در روزهاى آغازين جوانى هستى و در عنفوان آن . هنوز نيتى پاك دارى و نفسى دور از آلودگى .

طرح اندیشه های  مختلف و تضارب آراء

مصمم شدم كه نخست كتاب خدا را به تو بياموزم و از تأويل آن آگاهت سازم و بيش از پيش به آيين اسلامت آشنا گردانم تا احكام حلال و حرام آن را فراگيرى و از اين امور به ديگر چيزها نپرداختم . سپس ، ترسيدم كه مباد آنچه سبب اختلاف عقايد و آراء مردم شده و كار را بر آنان مشتبه ساخته ، تو را نيز به اشتباه اندازد . در آغاز نمى‏خواستم تو را به اين راه كشانم ، ولى با خود انديشيدم كه اگر در استحكام عقايد تو بكوشم به از اين است كه تو را تسليم جريانى سازم كه در آن از هلاكت ايمنى نيست . بدان اميد بستم كه خداوند تو را به رستگارى توفيق دهد و تو را راه راست نمايد . پس به كار بستن اين وصيتم را به تو سفارش مى‏كنم .

 

راستی خیلی از آخرین سخنرانی رهبری گذشته ... نه ؟!...

 

ماجرای کانون رهپویان از قول سایت خودشون

قسمت دوم ـ "آنچه گذشت ـ من و شریف"( رصد ِ اولیه ی گروه ها ) توی ادامه ی مطلبه ... اگه کسی خواست...!

نوکیا به جای شهید ! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 23:57  توسط فروزنده  | 

بنظر شما این دوتا حدیث  ربطی به هم ندارند ؟ :

حدیث اول :

وَلَدُکَ اَمیرُکَ سَبعَ سنین

و اَسیرُکَ سَبعَ سنین

و وزیرُکَ سبعَ سنین

 

(فرزند ِ تو ، امیر ِ توست تا 7 سال و اسیر ِ توست تا 7 سال و وزیر ِ توست تا 7 سال.) یعنی 7 سال اول برای جلب ی اعتماد ِ کودک به والدین و اطمینان ِ او به دلسوزی و در عین ِ حال توانمندی ِ آنها . در نتیجه این کودک براحتی می تواند "اوامر و نواهی" ِ والدین را در مرحله ی بعدی بپذیرد یعنی  برای دوره ی 7 ساله ی دوم ِ تربیت آماده است : آشنایی با "حدود" و خط قرمزها ، ارزشها و ضد ارزشها ، بعبارتی" آموزشهای تئوریک ِ "لازم برای مرحله ی سوم : سپردن ِ بخشی از "مسئولیت"ها به نوجوان ! برای به بوته ی اجرا و آزمایش گذاردن ِ هر آنچه که تا کنون آموخته ! درگیر شدن با مسئله ها و سعی و خطا  در جستجوی  راه حل و مجددا یادگیری از  بازخورد های  راه حلها ! و البته اینهمه با نظارت و پشتیبانی ِ والدین !(مثل وزیری که به واقع "وزر" ِ پادشاه را به دوش میکشد اما آسوده خاطر است که حمایت ِ پادشاه را دارد!) اما این حدیث ظاهرا به همینجا ختم می شود ! بعبارتی وظیفه ی والدین در برابر فرزند تا 21 سال است شامل ِ 3 مرحله آموزش و آماده سازی . اما آماده سازی برای چه ؟!

.

.

.

 

حالا ! حدیث دوم :

(هر شب منادی در آسمان ندا می دهد:..) یا اَبنا العِشرین ! جِدّوا و اجتَهِدوا!

یا ابنا الثلاثین! لا تَغُرَّنَّکُم الحیاۀ الدنیا!

یا ابنا الاربعین! ما اَعَدتم لِلقاءِ ربکم؟

یا ابنا الخمسین! آتاکُم النذیر

یا ابناالستین! زرع الآن حصادۀ

یا ابناالسبعین! نودیکم و اجیبوا

یا ابنا الثمانین! آتتکم الساعۀ و انتم غافلون

 

 

 

 

استاد فلاح امروز با پیشنهاد ِ جدیدی اومده بودند! از طرفی نگرانم که این هم  باز با کمکاریهای ِ ما  "شهید بشه ! "  از طرفی هم اگه جدی بگیریم....! یعنی برداشت ِ محصول ِ 1سال (یا بگو 4 سال حتی!) ...

 

قسمت اول ـ "آنچه گذشت ـ من و شریف"(موجودی که وارد شریف شد) توی ادامه ی مطلبه ... اگه کسی خواست...!

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:6  توسط فروزنده  | 

1.

نزدیک اذان ظهره ... پیامبر تو مسیر رفتن به مسجد به چندتا بچه که بازی میکردن برمیخوره ... سلام میده و جواب میگیره... بچه ها (که سواری دادن  پیامبر به حسن و حسین رو یا دیده ند یا شنیده ند) یه پیشنهاد میدن ! ... :"کن ناقتنا(شتر ما باش)...!" ...

مردم توی مسجد منتظر پیامبرند ... تاخیر ایشان غیر عادی شده ... بلال به نمایندگی از جمع برای پیگیری علت میره ...

 و ...!

"برو به خانه ی ما ببین چی داریم... "

بلال میره و با دست پر برمیگرده !

"بچه ها شترتونو به 8 تا گردو میفروشین؟..." 

طرفین معامله راضی میشن ! ... پیامبر  همینطور که خاک  لباسشونو میگیرند می خندند :"خدا رحمت کنه برادرم یوسف را که او را به چند درهم فروختند و مرا به 8 گردو!"

2.

1 سال از آشنایی محمدحسن با "دنیا" گذشت! ... "دنیا"... فرصتی برای "شدن" ... ممدحسن تو این 1 سال فرصتش از یک (بقول مامانش) "ارگانیزم زنده" (زنده بمعنای موجچودی که صرفا تنفس میکنه و غذا میخوره و ...درست مثل یه گیاه!) تبدیل" شد" به موجود هوشمندی که "مستقلا راه میره" ، بعضی چیزها(آدمها، خوراکیها، شعرها، بازیها،...)رو به بعضی دیگه "ترجیح میده" ، رفلکسی که  به صدای بلندی که  میگه "زاغکی قالب پنیری دید ..." میده کاملا با رفلکسش به صدای به همون اندازه بلندی که میگه "دست نزن!" متفاوته! (180 درجه!) هرچند فقط چند تا کلمه ی ساده تلفظ می کنه ولی به خوبی "می فهمه که چی میخواد و میفهمونه ..." و ...

منم 1 سال فرصت داشتم ... ! تو هم ...!

 

 

3.

هر صبح با صدای "خاله ضی ضی...!" ی مامانت شروع میشد و طرفه العینی تو (یه ممدحسن کوچولوی دوست داشتنی !) توی دستهام بودی...! تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت که قرار بود برم نیروگاه...!  تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت "صلح امام حسن" هنوز خیلیش مونده...! تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت قول داده م به آینده ی "جهتگیری..." فکر کنم...! تو توی دستهام بودی  و تا عصر که نیروی کمکی برسه(!) من خیلی چیزها یادم میرفت...!

این خانوم هم یه موجودی "مثل تو" تو دستهاشه... بنظرت اون چه چیزهایی رو یادش رفته...؟! اصلا بنظرت اون چه چیزهایی یادش مونده...؟!

طلایی ـ خاله! "محاصره"  می دونی چیه ؟!... یه چیزیه تو مایه های اون شب که همه مون پای تلوزیون بودیم و تو بیدار شدی  و دیدی اتاق تاریکه و تنهایی و ... کلی ترسیدی...

 

 

۴.

وقتی داشتم رای می دادم یه متولد۶۸ بغل دستم بود. اومده بود بقول خودش شناسنامه ش مهر بخوره که دانشگاه راهش بدن! حتی میترسید توی برگه ی رایش "شوخی" بنویسه! هیچکی رو نمیشناخت! میپرسید أأأأ...!!! یعنی قراره رئیس مجلس عوض بشه!!! وقتی فهمید شریفیم برگه ی رایمونو گرفت کپ زد! پارسال الکترونیک آزاد تبریز قبول شده بود ولی چون شهریه ش زیاد بود امسال دوباره ... ! ته دلم باز همون نگرانی اومد ... : ما با بودجه ی بیت المال داریم درس میخونیم... بدهکاریما!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 17:48  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

1- انگیزه های لشکریان امام:

جنگ امام حسن با معاویه در ابتدای خلافت ایشان و در واقع بلافاصله پس از دوران خلافت امام علی بود که دورانی پُرجنگ _ لااقل برای اهل کوفه_ بوده و در نتیجه جَوِّ هیجانی ِ جنگ (بویژه جنگ با معاویه) کماکان در کوفه وجود داشت بویژه که امام علی هم در اواخر حیات خود در تدارک سپاهی 40هزار نفره برای مقابله با معاویه بودند . پس قریب الوقوع بودن ِ جنگی مابین کوفه و شام از همان زمان (اواخر خلافت امام علی) برای مردم واضح بود. این فضای آماده(ظاهرا!) را علاوه یکنیم به تبلیغات گسترده و قوی ِ شیعیان امام حسن مبنی بر ارزشهای جهاد و سعی آنها در ترغیب هرچه بیشتر ِ مردم به پیوستن به جنگ (این تبلیغات پس از حرکت سپاه شام بسمت کوفه و صدور فرمان امام حسن برای جهاد بود) . و نیز علاوه می کنیم به برگزاری جشنهای هفته ی اول خلافت امام حسن در گوشه و کنار کوفه!(مردم کوفه ظاهرا از این حسن انتخاب خود و پذیرش امام حسن ، خلافت را، بسیار مشعوف بودند بطوری که تا 1 هفته بصورت خودجوش در گوشه و کنار کوفه جشنهایی به این مناسبت برپا بود!)

طبیعتا از رَصَد ِ کلی این فضا ابتدائا بالا بودن ِ احتمال جنگ کوفه با شام و سپس بالا بودن ِ احتمال ِ "پیروزی کوفه" بر می آمد. این مسئله(بالا بودن ِ احتمال ِ "پیروزی کوفه") جای دقت ویژه ای دارد : 20سال پس از این ماجرا (سال 61) آنچه که برای همگان مسلم است "شکست نظامی ِ امام " است!... اما اینجا همین بالا بودن ِ احتمال ِ پیروزی بود که جنگ را برای "غیر مخلصین" هم جذاب می کرد ! (این مسئله خیلی جای تامل دارد) بعلاوه ی جماعت خوارج [که فارغ از حرفهای تکراری، بسیار جای مطالعه دارند که چرا آنروز اینهمه جذاب بودند؟ و ...] که حضور خود ر ا در این جنگ بمنزله ی "بُرد-بُرد" میدیدند! یا پیروزی کوفه بود و ضربه به معاویه (یک دشمن ِ خوارج) و یا شکست کوفه بود و...! و اما مهمتر ازهمه برای این جماعت (خوارج) خود ِ فضای جنگ بود یعنی مناسبترین بستر برای ایجاد ِ فرصتهای ناب ِ "ترور" ِ امام و اصحابش و آشوبگری (در سپاه کوفه)...

و دسته های دیگری با انگیزه های متنوع(!) که به لشکر امام پیوستند! (مثلا گروه الحمرا که اساسا طایفه ای شورش طلب بودند ، غنیمت طلبانی که اگر از دشمن نتوانند، از دوست می بَرَند!!!)

شاید اگر امکان نوعی "فیلترینگ " برای امام حسن وجود میداشت میتوانستند از آنچه رخ داد اجتناب کنند... یعنی معضل ِ جدی "حضور عناصری که نباید" در سپاه امام بود و نه "عدم حضور عناصری که باید" . این عدیکپارچگی و بویژه عدم اخلاص در سپاهیان امام بود که مانع ِ شکل گیری یک "جهاد مقدس اسلامی"(آنطور که میدانیم) بود . شاید اگر تنها امام بود و همان یاران نزدیک و عده ای (*) که بر اثر یادآوریهای اصحاب و امام ، فضایل ِ جهاد را، و تحریک انگیزه های "دینی"شان به امام پیوستند ؛ ولو اندک بودند اما "بدر"ی یا "جمل"ی یا "نهروان"ی ... یا لااقل "کربلا"یی می شد! در واقع بهترین فیلتری که در سال 61 بود و در سال 41 نبود همان "شکست قطعی نظامیامام بود !

"حضور عناصری که نباید " در سپاه امام حسن ، آن عده(*) را هم از حال ایده آل جهاد و مجاهد دور میکرد [(*): این عده مانند مسلمانان صدر اسلام ِ مدینه بنظر میرسند؛و بعبارت نزدیکتر: مثل اکثریت خود ِ ما!؛ وجدّا جای مطالعه ی "کاربردی" دارند: کارآیی ِ این عده چقدر است؟ و در چه شرایطی؟ و چرا و کجا "نیاز" به حضورشان داریم ؟ و...]

خود ِ امام حسن از این سپاه توصیف ِ گویای دارند:

"به راه صفین که می رفتید ، دینتان پیشاپیش دنیاتان بود ولی اکنون دنیاتان پیشاپیش دینتان قرار دارد! شما اکنون در میانه ی دو کشته قرار گرفته اید : کشته ای در صفین که بر او میگریید و کشته ای در نهروان "که انتقام ِ او را از ما میطلبید."! بازماندگان ، عهدفروگذار و نامردمند و گریه کنندگان ، شورشگر و عاصی ... "

اما این امکان ِ تصفیه نیست! چون در اسلام ، داوطلب ِ جهاد را مادام که "ادعای اسلام" دارد و "قادر به حمل سلاح" است (فقط همین دو شرط) نمیتوان از سپاه طرد کرد و میان طبقات مختلف امتیازاتی قائل شد. اگر امام حسن می خواست دست به تصفیه ای بزند ، آن شورش را خود در سپاه ِ خود _و بسی خونینتر !_ می انداخت!

2- شخصیت عبیدالله بن عباس (فرمانده ِ اول ِسپاه ِ "مقدمه" ی امام حسن ، که به معاویه پیوست!):

او اولین کسی بود که با امام حسن بیعت کرد و مردم را به این بیعت فراخواند . دو فرزند ِ خردسالش بدست لشکر ی فرستاده ی معاویه (بسر بن ارطاه) در یمن کشته شده بودند (لشکری که به مدینه و مکه رسیده بود و پس از فرار کارگزاران ِ این شهرها کشتار فجیعی از مردم مکه و مدینه براه انداخته بود . عبیدالله بن عباس فرماندار یمن بود_از طرف امام علی_ که از مقابل این لشکر گریخته بود و ... البته این امر توجیه تاریخی داشت: ضعف قوای نظامی ِ یمن...) .

در این زمان (جنگ امام حسن با معاویه) 37 سال داشت(یعنی نسبتا یک فرمانده ی جوان محسوب می شد) و مصرّ بر عداوت ِ با معاویه و لزوم ِ جنگ با او بود ، هاشمی بود و امین ِ امام به لحاظ پایداری در شرایط سخت جنگ و ... اما ذاتا فردی تندخو بود و علاقه مند به "اول بودن" و مغرور . در نامه ای که امام مبتنی بر فرماندهی ِ او به وی داده در چند جمله ی پشت سر ِ هم کرارا تاکید بر این شده است که : "مشورت کن(با قیس بن سعد و سعید بن قیس)"،"با لشکرت فروتنی کن،با آنها همنشین باش "و ... و بسیار در تمجید و ذکر فضایل ِ فضایل این لشکر(لشکری که به عبیدالله سپرده شده) در این نامه سخن رفته است ، که همگی نشان از توجه ِ امام به خصلتهای ذاتی این فرمانده است و سعی ایشان بر پیشگیری از آسیبهای احتمالی.

(پس از اندک مدتی از فراخوان امام برای جهاد 12هزار نفر از کوفه و سایر بلاد لبیک گفتند که آمده است: هیچ شیعه ای نبود که از هرکجای سرزمینهای اسلامی به امام نپیوندد(یعنی بهترین سرمایه های انسانی ِ شیعه در این12هزار نفر بودند)!این 12هزار نفر را امام به فرماندهی ی عبیدالله(و قیس و سعید بعنوان جانشینان احتمالی ِ او) به مقابله با سپاه معاویه که به سمت کوفه می آمد فرستاده بود تا خود باز هم به جمع آوری سپاه بپردازد(با توجه به آمادگی 40هزار نفر جنگجو در اواخر حیات امام علی!)و این 12هزار نفر "سپاه مقدمه" نام گرفتند اما این تلاشهای امام تنها به گرد آوری 4هزار نفر ِ دیگر از کوفه انجامید...!!!) عبیدالله پس از مشاهده ی اینکه تبلیغات ِ جهاد در کوفه (شهری که وقتی عبیدالله آنرا با لشکرش ترک می کردند ، یکپارچه شور ِ جهاد بود!) بی نتیجه مانده است ، بیم آن میبرد که این خبر (فقط 4هزار نفر ...) به لشکرش برسد و "بی انگیزگی برای جهاد " را منتقل کند ، که چنین هم شد! و از طرفی هم از سمت سپاه شام بطرق مختلف شایعه ی تمایل امام به صلح در سپاه او میپیچید! و این برای عبیدالله که نه بر "تعداد نفرات " ِ لشکرش ، که بر "روحیه" ی آنها تکیه کرده بود، معنایی جز شکست نداشت، با مطالعه بر روی افراد سپاهش چنددستگی و و سستی و کم اخلاصی و آمادگی شورش و نافرمانی ِِ آنها را دریافت و در مقایسه با "انبوه ِ چشم بسته و گوش به فرمان" ِ شام ، نگران ِ شکستی بود که پرونده ی نظامی ِ و را خدشه دار میکند:" با این روحیه ی لشکر ما شکست خواهیم خورد و من بعنوان فرمانده مورد مذمت ِ افکار عمومی قرار خواهم گرفت..." این فکر بود که بیش از هرچیز بر او فشار وارد می کرد.[این شخصیت هم خیلی قابل مطالعه است]

3- خیانت :

دیگرانی که به معاویه پیوستند(از 12هزار نفر ِ مقدمه، پس از عبیدالله، 8 هزار نفر به معاویه پیوستند!) بگواهی تاریخ از "اشراف کوفه" بودند (که برای غنیمت و ... به این جنگ ِ احتمالا پیروز(گفتیم...!)آمده بودند) برای این جمع ، به خودی ِ خود ، تکرار ِ خلافت و عدالت ِ علی به صلاح نبود ! (هرچند با نرمخویی ِ امام حسن ، در ابتدا گمان میبردند که آن سختگیری ِ علوی تکرار نخواهد شد! اما بزودی بطلان ِ این گمان را دیدند) و در نتیجه به شکست ِ امام بی میل نبودند ! و با توجه به اینکه اینان کسان نبودند که معاویه و بدعهدیش را نشناسند ، انگیزه ی رفتنشان بیشتر ترک ِ سپاه ِ امام بود و نه وعده های معاویه .

4- گزینه های آلترناتیو ِ امام :

از طرفی ، راه ِ "شهادت" هم بر امام بسته بود! این ادعا با نگاهی به وضع ِ لشکر ِ امام مشخص می شود : پس از اینکه معاویه پیام صلح را (بهمراه ِ نامه هایی که از لشکر امام حسن _لشکر مدائن . نه لشکر ِ مقدمه، که امکان ِ فرار به سمت ِ معاویه را نداشتند!_ مبتنی بر حمایت از معاویه!!! به او فرستاه شده بود) برای امام فرستاد ، امام امام مردم را جمع کردند و خطاب کردند:"آگاه باشید که معاویه ما را به کاری خوانده است که ...(شرح ِ پیشنهاد ِ معاویه با توضیحات ِ لازم ...و نظر خواهی از لشکریان)" و پس از این خطابه همه یکصدا فریاد زدند :"صلح را بپذیر"! این یک نقل متواتر است و یک نقل متواتر ِ دیگر اینکه : پس از پذیرش صلح ، افراد ِ لشکر شورش کردند! و خیمه ی اام را غارت کردند! و ایشان را که برای تصمیمگیری به سوی والی ِ مدائن می رفتند ترور کردند ! ...

اگر سایر ِ وقایع را هم نبینیم(مثلا تکفیر ِ امام! و ...) کنار ِ هم گذاشتن ِ همین دو مطلب ِ قطعی ، چنددستگی ِ سپاه را مشخص میکند! که چه در حال جنگ و چه در صلح عده ای ناراضی و آماده ی شورش بودند!!! (بعلاوه ی گروههایی مثل خوارج و الحمرا...!) کشته شدن ِ امام به دست ِ لشکر ِ خود ، چیزی شبیه به "قتل عثمان" میبود و نه "شهادت"(حاکمی که به زیردستان ِ خود ظلم کرده و و مورد ِ غضب ِ آنها واقع شده . همین ! )

یک امکان دیگر هم که به ذهن میرسد : "سپاه ِ مقدمه پس از فرار ِ آن 8 هزار نفر ، 4هزار نفر متقاضی جهاد داشت! امام می توانست آنها را به جهاد بفرستد... " این هم با توجه به روحیه ی سپاه و تعداد و ... به شکستی محتوم می انجامید و هم این 4هزارنفر (که مشتمل هم بود بر بهترینهای شیعه که متکای حفظ ِ اسلام ِ راستین بودند)و هم امام (که یا بدست لشکر ِ خود یا در جنگ و به دست ِ دشمن کشته میشد) از دست می رفتند و موضع امام از "رقیبی که شرایط ِ تعیین کننده ای برای صلح وضع می کند" به "دشمنی شکست خورده و ذلیل" تغییر می کرد(کاهش قدرت چانه زنی ِ امام)! و اینهمه یعنی اسلام بی هیچ محافظی در اختیار معاویه (که به تصریح ِ تاریخ در همه ی فعالیتهایش هدفی جز تحریف اسلام نداشته) برای ارائه ی "هر" قرائتی ...!

5- شرایط صلح (طرح استراتژی جدید شیعه) و شبهه ی خلافت معاویه و بیعت امام با او!

در واقع پیشنهادی که معاویه برای مرتبه ی اول به امام می دهد این است که :"کاری بدون اطلاع امام انجام نگیرد و ..." و همین تلقی موجب آن است که بعدتر امام در باره ی معاویه میگوید :"او به وضع ِ خود آشناتر و بر کاری که بدو واگذار کرده ایم شکرگذارتر است ..." یعنی کار ِ "زمامداری"! بتعبیری :از آنجا که جنگ بر سر ِ مسئله ی "حکومت" بود ، پس مصالحه هم بر سر ِ همین امر (حکومت و زمامداری و نه خلافت و بیعت و ...) بوده است . امام هم در خلال گفگو با یکی از اصحاب _پس از صلح_ چنین می گوید :"من مومنان را خوار نکردم بلکه خوش نداشتم آنها را بخاطر "سلطنت" به کشتن دهم...". بعلاوه امام و سایرین و حتی اطرافیان ِ معاویه و حتی خود ِ او(معاویه!) خلافت معاویه را صراحتا وبه کَرّات نفی کرده اند!

[شرایط صلح را نمی آورم چون مفصل و دردسترس است و البته نقلهای مختلفی هم در جزئیات ِ آن هست ... _ به خود ِ کتاب مراجعه شود!] چند نمونه از گامهای موفقیت آمیزی که طرح صلح در راه ِ بدنام کردن ِ معاویه و رسوا کردن ِ بنی امیه بطور عام به آن نایل آمد (شاید این همان شکل جدید رسالت اهل بیت بود که امام حسن اولین سنگ بنای آنرا کار گذاشت!_ کتاب پیشوای صادق مفصلتر به این شکل جدید رسالت میپردازد_) :

دشمنی تعداد زیادی از شخصیتهای "بارز" ِ اسلامی با معاویه ...

+ گروههایی که در بندهای قرارداد ی صلح از آنها نام برده شده بود و معاویه حقی (یا امنیتی یا ...)برای آنها بعهده گرفته بود (با این بدعهدی ِ آشکار ِ معاویه) در جبهه ی مخالفین معاویه قرار گرفتند و او را دشمن خونخوار خود دیدند (چون اعلام کرد که به تعهد خود مبنی بر دادن امنیت جانی به آها پایبند نیست)!

+مسئله ی نامزد کردن ِ یزید برای خلافت ( ِ بعد از خود) ! که عموم مسلمانان را علیه خود به دشمنی برخیزاند!

+ جنایات خونین و آشکار معاویه (قتلهای صحابه ی پیامبر و تابعین ،مثلا حُجر و یارانش که بازتاب گسترده ای داشت تا آنجا که یکی از صحابه در پی اعتراض به قتل حجر از غصه جان سپرد![اگر کسی راجع به ماجرای حجر منبع قابل بررسی ای سراغ دارد لطفا ذکر بفرماید]) در کنار آن زمینه ای که امام در قرارداد ایجاد کرده بود...

+ماجرای کربلا که قویترین تیری بود که امام حسن از پیش در کمان نهاده بود (در نتیجه "لایوم کیومک یا اباعبدالله" لحن فرمانده ی ارشدی میشود که سایر فرماندهانش را به کارها و وظایفشان میگمارد و هر نقش را به تناسب به هرکسی محول میکند!)

+ ...

6- حکایت بیعت گرفتن برای یزید

ابتدائا معاویه به مدینه می آید و امام حسین و ابن عباس را فرا می خواند و از فضایل یزید!!! با آنها سخن می گوید(که با تدبیر است ولو اینکه کم سن و سال است از نکات جالب توجه اینکه او خود برای گرفتن ِ حکومت از امام حسن و امام حسین تنها دلیلی که می آورد: من از شما مسنترم! ولو اینکه شما فضایل بیشتری دارید!) و ... و امام حسین صریحا او را جواب میدهد که :"گویی چیزی را توصیف می کنی که نهفته ای!!!...(یزید را که همه میشناسیم که چنین نیست!)... "

بعدا زمانی که امام حسین و ابن عباس در مکه بودند معاویه به مکه رفته و اینها را تهدید میکند و در اجتماع حج این عده را زیر شمشیر می آورد و اعلام میکند کهاین عده موافقند با ولیعهدی ِ یزید! و در این شرایط برای یزید بیعت میگیرد! [متن مذاکرات در خود کتاب در دسترس است!]

[تصور کنیم امام حسین در این لحظه دست به افشاگری میزد و یا لااقل اعلام مخالفت میکرد ... نتیجه : کشته شدن ِ او و با توجه به قدرت رسانه ای ِ معاویه (تا حدی که از مردی شامی در مورد "ابوتراب" میرسندمیگوید : بگمانم یک راهزنی بوده ...!)دلیلی برای این قتل تراشیده میشد! ومانعی در برابر ِ چرخش 180 درجه ای ِ همه ی ماوقع نبود!(در صورتی که مثلا در واقعه ی عاشورا امام آنقدر روی بعد رسانه ای و ثبت و نشر ِ حقیقت ِ واقعه کار میکنند!) ...]

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 18:42  توسط فروزنده  | 

از خطبه ی ۱۷

دشمنترين مردم در نزد خدا ، دو كس باشند . يكى آنكه خداوند او را به حال خود رها كرده ، پس ، از راه راست منحرف گشته است ، به سخنان بدعت‏آميز دلبسته و مردم را به ضلالت فرا مى‏خواند . فريبى است براى كسى كه بدو فريفته شود ...

 ديگرى ، كسى است كه كوله‏بار نادانى بر پشت گرفته و در ميان جماعت نادانان امت در تكاپوست . در ظلمت فتنه و فساد جولان دهد و ، همانند كوران ، راه اصلاح و آشتى را نمى‏بيند . جمعى كه به ظاهر آدمى‏اند ، او را دانشمند خوانند و حال آنكه در او دانشى نيست . آغاز كرده و گردآورده ، چيزى را كه اندكش از بسيارش بهتر است . خويشتن را از آبى گنده سيراب كرده و بسا چيزهاى بى‏فايدت كه در گنجينه خاطر خود نهان دارد . در ميان مردم به قضاوت نشست و بر عهده گرفت كه آنچه را كه ديگران در شناختش درمانده‏اند برايشان آشكار سازد . اگر با مشكل و مبهمى روياروى گردد ، براى گشودن آن سخنانى بيهوده از رأى خويش مهيا كند ، كه آن را كلامى قاطع پندارد و بر قامت آن جامه‏اى مى‏بافد ،

در سستى ، چونان تار عنكبوت . نداند رأيى كه داده صواب است يا خطا . اگر صواب باشد ، بيمناك است كه مبادا خطا باشد . و اگر خطا باشد ، اميد مى‏دارد كه آنچه گفته صواب باشد . نادانى است ، در عين نادانى ، دستخوش خبط و خطا ، و با اين حال ، بر اشترى سوار است كه آن هم پيش پاى خود نبيند . هرگز در علمى حكم قطعى نراند .

روايات را بر باد مى‏دهد آنسان كه گياه خشك را بر باد دهند . به خدا سوگند ، توانايى آن ندارد كه درباره آنچه بر او وارد مى‏شود حكمى صادر كند . شايسته مسندى كه بر آن نشسته است نباشد . و نمى‏پندارد كه ديگران را در چيزى كه خود بدان جاهل است دانشى باشد و نمى‏بيند كه آن سوى آنچه او بدان دست يافته ديگرى را رأى و نظرى بود . اگر مطلبى بر او پوشيده ماند كتمانش كند ، زيرا به جهل خود آگاه است .

خونهاى به ناحق ريخته ، از جور او فرياد مى‏آورند . ميراثهاى بناحق تقسيم شده از ظلم او مى‏نالند . به خداوند شكوه مى‏كنم از مردمى كه در جهل زيستند و در ضلالت مردند . در نظر آنان هيچ متاعى كاسدتر از كتاب خدا نيست اگر آنچنانكه شايسته است تلاوت شود . و هيچ متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نيست اگر تحريف شده باشد و از معنى واقعى خود گرديده باشد . هيچ چيز را زشت‏تر از كار نيك نمى‏دانند و هيچ چيز را نيكوتر از زشتكارى نمى‏شمارند .

از خطبه ی ۲۹

اى مردمى كه به تن‏ها مجتمعيد و به آراء پراكنده . سخنتان هنگامى كه لاف دليرى مى‏زنيد صخره‏هاى سخت را نرم مى‏كند ، در حالى كه ، كردارتان دشمنانتان را در شما به طمع مى‏اندازد . چون در بزم نشينيد ، دعوى رزم‏آورى كنيد و چون جنگ چهره نمايد ، از آن مى‏گريزيد . دعوت آن كس ، كه شما را فراخواند ، روى پيروزى نبيند و آنكه براى راحت شما خويشتن را به تعب افكند ، هرگز به راحت و آرامش نرسد . مشتى اباطيل را بهانه مى‏كنيد تا در كار تعلل ورزيد . همانند وامدارى كه پيوسته اداى دين خويش به تأخير اندازد . ذليل سركوفته ، از خود دفع ستم نتواند كرد ،

كه حق جز در سايه كوشش فراچنگ نيايد .

اگر خانه شما را بستانند ، كدام خانه را از دشمن حمايت خواهيد كرد ؟ و بعد از من با كدام امام با دشمن پيكار مى‏كنيد ؟ به خدا سوگند ، فريب خورده كسى است كه شما او را به وعده دروغ بفريبيد . هر كه پندارد كه به نيروى شما پيروز مى‏شود ، همانند كسى است كه آن تير از تيرهاى قمار نصيب او شود كه سودش از همه كمتر است و هر كه شما را چون تير به سوى دشمن افكند ، تير شكسته بى‏پيكان را در كمان رانده . به خدا سوگند ، به جايى رسيده‏ام كه ديگر سخن شما باور نمى‏كنم و به يارى شما اميد نمى‏بندم و دشمن را به شما بيم نمى‏دهم .

http://www.imamalinet.net

استفتا و جوابش با شعر!(آیت الله مکارم)

-----------------------------------------------------------------

این بیکاری اول ترم و ازدحام آخر ترم... دو روی سکه ی بینظمی اند... هفته ی قبل که عاطفه رو بعد از بیش از ۱ ماه دیدم  فقط چند ثانیه ای تبادل نگاه با بکگراند لبخند! برای خودم باورش خیلی سخت بود که "هیچ کاری با هم نداریم!!!"فکر می کنم دیگه بازنشسته شده م! چه احساسی داره روزهات با "نماز ظهر" شروع بشه فقط چون انگیزه ای برای بیدار شدن نداری !؟ (ببخشید یه کم "شخصی" بود ولی گفتم که هر کی فکر می کنه میتونی کمکی ازم بگیره I have a plenty of time !!!...)

اینم یه بیان دیگه از اومدن "بنی صدر" ! نکته ش "صداقت"شه!   به یاد ترم ۲  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 16:13  توسط فروزنده  | 

غرق خون شد غروب

ذوالجناح سم مکوب

این غروب آفتاب زینب است

 آسمان در "اضطراب" زینب است...

امروز (عاشورا!)بالاخره این "انگار می بینم..." ِ آقای حدادیان یادمون انداخت "جنگ" بوده (هست!) ، "بحران" بوده (هست!)... نه یه تیاتر لطیفانه ی سمبلیک...!

و من _ نوعی _ کماکان حلوا... و کماکان از "تعطیلی" مستفیض می شم ... و کماکان عاشورا رو "جریانشناسی" می کنم! ... و گاهی "مسئولیت"هام رو لیست می کنم که سر "فرصت" و فراغت (فراغت از چی؟!...) بهشون فکر کنم ...!

 انگار یه روزهایی یه چیزهایی میشنیدیم: "ما استراحت نخواهیم کرد. این انقلاب و این مملکت اینقدر کار درش هست که دیگر استراحت غیر استراحت..."(شهید بهشتی)

این چند روزه جا داشت یجایی روضه ی "عمر سعد" بشنوم! :

روزی که با هم همبازی اند...

روزی که مهلت میگیره که به انتخاب فکر کنه: بین ملک ری و ... !

و روزی که لشکرش "تکبیر"(!!!!!) می گن از روی نیزه رفتن ِ... . . .

خداگو به سوی خدا تاختند...

به بیان دیگه

به امام سجاد فکر می کردم...

و اینکه باید بمونه...

و باید "امام" بمونه...

و برای همین امت ...!

(باز هم کتاب پیشوای صادق!)

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 22:41  توسط فروزنده  | 

۱. عذر می خوام از طولانی شدن ! اما این نتیجه ی به کار بستن همه ی تلاشمه برای خلاصه کردنش !

"... تجدید یک انقلاب ، گاه از ایجاد آن بسی مهمتر و دشوارتر است. روحیه هایی استوار، ایمانهایی راسخ، مغزهایی نیرومند و فکرهایی بیدار و آگاه و فعال لازم است تا بتواند این بار فرساینده را برای مدتی دراز روی دوش نگه دارند . اکنون چه کسی برای اینکار آماده است؟ آن شیعه یی که قیام حسین بن علی را تحمل نمی کند؟ آن شیعه یی که با امام حسن راه نمی افتد؟ بی گمان هر قیام و اقدامی که به اتکائ عناصر ناپخته و تربیت نشده یی از آن قبیل واقع شود فرجامی ندامت انگیز و خسارتبارتر خواهد داشت. تجربه ی توابین(!) و سپس قیام مختار و ابراهیم بن مالک گواه صادق این ادعاست..."

"... پس از حسین بن علی همه از راه بازگشتند، مگر 3 نفر؛..."

و ماجرا از اینجا شروع می شود امامی (امام سجاد(ع)) با فقط 3 شیعه!

کتاب "پیشوای صادق" با بیان دو نگاه به زندگی امام صادق شروع می کند(نگاه اکثر شیعیان: امامی نشسته در خانه، اهل درس و بحث و 4000 شاگرد و مغلوب کننده ی ملحدان در همه ی مناظره ها و ... که برای حفظ این حوزه ی علمی حاضر است در کسوت ِ مقصری پشیمان، منصور ِ عباسی را به ایوب و یوسف و یونس تشبیه کند(!) و از او بخواهد که در برابر ِجهالت ِ(!) شیعیانی که اقدام به قیام کرده اند صبر پیشه کرده و از سر تقصیراتشان بگذرد! و دیگری نگاه برخی مستشرقین: رهبری بی اعتنا به فقر و فلاکت و اختناق ِ حاکم بر امتش...) وبا این تصریح که" این هر دو نگاه ریشه ی واحدی در "سطحی نگری و بی انصافی " دارند..." ، پس از مروری بر مفهوم ِ (فلسفه و وظیفه ی) نبوت و در ادامه ی آن امامت و برشمردن ۴ دوره ی امامت (سکوت وهمکاری(25 سال ِ اول)/ کسب قدرت(5 سال ِ بعد)/ صلح(دورانی که همه ی رسانه ها مطلقا در اختیار دشمن است و... و استراتژی ویژه ی امام حسن که راه امامت و شیعه را از لحظه ی صلح به بعد تعریف می کند،آغاز به کار مخفی شیعه - کتاب ِ "صلح امام حسن پرشکوهترین نرمش قهرمانانه ی تاریخ ترجمه ی همین نویسنده!)/ تعقیب) مفصلا به تشریح و بررسی ِ عملکرد ِ امامت در دوران تعقیب( ۳ امام بعد از عاشورا) می پردازد.

"...چه حادثه ی شگفت انگیزی !... پس از واقعه ی عاشورا همه رفتند!همه از راه برگشتند! همه از آینده ی جذاب و دلگرم کننده یی که آنها را به خود میکشید مایوس شدند!از همه ی آرزوها و آرمانهای تشیع صرف نظر کردند. فقط به نام تشیع و به اینکه در دل به امامان عقیده و محبت داشته باشند قناعت ورزیدند... ... یحیی بن ام طویل (یکی از همان فقط ۳شیعه ) به مسجد مدینه داخل می شد و در میان جمع مسلمانان و معتقدان به امام می ایستاد و خطاب به شیعیان مدعی سخنی را که ابراهیم بت شکن به بت پرستان زمان خود می گفت تکرار می کرد :"ما از شما و از آنچه شما بجای خدا عبادت می کنید بیزاریم..." ... این همان قاطعیت ِ ایدئولوژیک و جبهه گیری ِ پیروان و وابستگان به یک مکتب ِ دگرگون ساز است در برابر ِ ..."

 در ادامه ،در کنار ِ مرور ِ برخی موضعگیری های تند و زیرکانه و بعضا عجیب ِ امام سجاد و امام باقر(ع) ، کم کم حقایق ِ کلیدی تری از جهان شیعه ی آنروز رخ مینماید(البته رخ نمی نماید! چون یکی از معضلاتی که نویسنده به کرات از آن اظهار تاسف می کند "شدیدا مجهول بودن" ِ این تاریخ و این روابط است دقیقا بدلیل ماهیت این تعاملات!) :

"دوران زندگی امام ِ پنجم بطور کامل ادامه ی منطقی ِ دوران ِ زندگی ِ امام سجاد است . اکنون دیگر جمعی گرد آمده اند و شیعه دوباره احساس شخصیت می کند. دعوت شیعی که چند سالی بر اثر حادثه ی کربلا و حوادث خونین پس از آن... جز در پوششهای بسیار ضخیم ارائه نمی شد ، اکنون در بسیاری از اقطار کشورهای اسلامی... ریشه دوانیده ]دقت شود که در این مدت امام سجاد چه کرد که آن ۳ نفر شد این!؟ [ و... و حتی در دایره ای محدودتر به صورت یک پیوند فکری و عملی که می توان از آن به یک "تشکیلات حزبی" تعبیر کرد در آمده است..."  واین آن چیزیست که ظاهرا بیش از هر چیز کنجکاوی نویسده را برانگیخته! و نویسنده عمده ی همت کتاب را بر کشف ِ روابط و ضوابط ِ این "تشکیلات" متمرکز کرده اند و البته که کرارا تصریح دارند که این خود ِ "ماهیت" ِ کار تشکیلاتی است که آنرا از دید ِ تاریخ مخفی نگه می دارد...!

در ادامه ی حدیث فوق داریم" پس از حسین بن علی همه از راه بازگشتند، مگر 3 نفر؛...بعدها مردم دیگربه آنها پیوستند و جمع شیعیان انبوه گشت..." و حکایت ، دقیقا از آن تاکتیکی ست که این سه امام برای تحقق این فرایند (تبدیل ِ۳ شیعه به جمع ِ انبوه) بکار بستند (و البته در راستای استراتژی ِ۲۰۰ساله ای که امام حسن در اولین روزهای پس از صلح پایه ریزی کرد: کار مخفی با عده ای خاص !-مراجعه به صفحه ی ۱۰۰ و ۱۰۱ همین کتاب)

اما با بنی عباس وضع متفاوت میشود. حاکمانی که خود در اینگونه مبارزات( نظم یافته و مخفی) سابقه ی طولانی دارند ! و ... در نتیجه اختناق بالا می گیرد و مفاهیم " بایکوت" و "جاسوس"و "شکنجه برای اعتراف کشی" و ... از طرفی و "راز" و "تقیه " و "باب" و "صاحب ِ سِرّ " و "وکیل" از طرف مقابل تعریف می شوند! "...هر حرکت نسنجیده ای می تواند سر ِنخی باشد تا عمق این تشکیلات... "و جان امام و بهترین شیعیان و آینده ی نهضت را شدیدا به خطر بیاندازد...

نهایتا امامی تصویر می شود که دعا می کند شیعه ای را که ،پس از طی مسافتها برای ملاقات با امام، مجبور می شوند بی اعتنا روی از ایشان برگردانند!!! و... فکر می کنم این به مراتب دردناکتر است از روضه هایی که اغلب برای امام شنیده ام! اگر بفهمیم و البته قهرمانانه تر!

(از قسمتهای هیجان دارش می گذرم که مجبور شوید بخوانید البته خواهش می کنم بخوانید اینهمه فقط۱۱۳ صفحه ست ها!)

http://khamenei.ir/FA/Works/Books/detail.jsp?id=022

(منم یکی دارم! می تونید ازم بگیرید حتی!)

۲.شده تا حالا لازم شده باشه یه چیزاهیی بگید که از گفتنش شدیدا بیم ِ آن می برید که پای ِ دفاع از خوتون هم وسط باشه؟(یعنی نمی دونی برای خدا می خوای مثلا اعتراضی یا نقدی کنی یا برای اینکه مثلا به خودت برخورده یا...؟) چه باید کرد اونوقت؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 22:1  توسط فروزنده  | 

[غروب نهم ذیحجه ی سال شصت - عرفات]سر بر آسمان، بلند می خواندش: "یا اسمع السامعین ، یا ابصر الناظرین" در انتهای آن نجوای تاریخی، ساعاتی متمادیست که چهره اش مجال خشک شدن – از اشک – نیافته ،  "عازم" است و اینچنین "خواندن"ی، سدّ راه هر تردیدیست که  "این عزم به کجا می کشاندش؟"  ["آیینزدگی" دردی ست در انتظار هر انقلابی که "ایدئولوژی"اش را مضمحل و انقلاب را در اندک زمانی قشری و پوک می کند؛ و چشمان دردمند تمام انقلاب های حق جو، از این لحظه تا پایان تاریخ به جستجوی درمان بر "او" خیره مانده اند] حامل" ماموریتی" ست به پهنای زمین و درازای زمان و عمق انسان .

"اسلام" ، انقلاب الهی محمد(ص) ، به تنگ آمده است از "مسلمانی کردن"ها! که این مسلمانی نه اسلام است، "نفاق" است بر مسند خلافت. نفاق است بر منبر فقاهت. نفاق است جاری در کوچه و بازار ... و دستور: " جاهدوا الکفار و المنافقین..." .  " مامور" است به جهاد با نفاق . "رسول"یست مهیای ابلاغ رسالت : ارائه ی شریعت ِ "طغیان ِ نماز بر صفهای طویل ِ جمعه و جماعات ِ به امامت ِ حجّاج ها " ، شریعت ِ " فریاد ِ طواف الله بر حج های میلیو نی ِ حول ِ ولایت بوزینه بازان"... پس "یا ایها الرسول بلّغ ما انزل علیک..."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 14:25  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده