***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

و فرشتگان گفتند: آیا موجودی در زمین قرار می دهی که در آن فساد کند و خونها بریزد؟...

باز هم ایام جام جهانی ست و باز هم لابلای اخبار انبوه اخبار و جشن و پایکوبیهای مربوط به این اتفاق بزرگ، خرده اخباری هم از جنگهای خونین از اقصا نقاط  دنیا درز میکند!... آفریقا،  افغانستان ، اوکراین، غزه(طبق معمول) ، سوریه (همچنان)، و حتی عراق...

و سود تمامی جنگها را کسی می برد که چرخ اقتصادش با تولید و فروش سلاح(به دو طرف جنگ!) میچرخد.

و سود ناامنی عراق را کسی میبرد که به دنبال زیرسوال بردن حکومت مردمی عراق یا به دنبال بازگشت دوباره به بهانه ی برقراری امنیت در آنجاست

و سود تمام ویرانیها را کسی میبرد که میخواهد در دنیای «رقابتی» امروز، یکه تاز آبادانی باشد و دستهای گدایی تمام جهان، برای دریافت وامهای «بازسازی کشور» به سویش دراز...و جان انسانها...؟! اصلا چه اهمیتی دارد؟!

بعد از ویرانی کشور آرام و زیبای سوریه، قطب صنعتی عراق، موصل،(مفت و مجانی و طی خیانت آقای استاندار) ویران می شود، یکی از وحشی ترین اقوامی که تاریخ به خودش دیده، داعش، علاوه بر سلاحهای سبکی که دائما از آمریکا دریافت می کند، به سلاحهای سنگین پادگان موصل هم دست میابد(اینها که با همان چاقوی دستی هم سرها بریده اند، اینکه با هواپیما و تانک چه کنند، خدا عالم است!)، 1700 نفر دانشجوی عراقی یکجا به دست داعش کشته میشوند، کودکان و زنان روستاهای عراق سلاخی می شوند، مقامات بحرین(!!!) بحران عراق را «اعتراض مردمی» میخوانند!!!  دهها انگشت رای دهنده در افغانستان قطع می شوند و صدها نفر کشته، و دیده بان حقوق بشر نسبت به اعدام4زندانی در ایران اعلام خطر میکند! و رسانه ی ملی بیست و چهار ساعته برای مردم خیال کودکانه ی صعود ایران به مرحله ی بعد جام جهانی می بافد. و وقت وزیر محترم خارجه ایران ارزشمندتر از آن است که از «راضی کردن ابرقدرتها» گرفته شود و اندکی هم به مسائل همسایگان بپردازد و لااقل اندک اعتراضی به رفقای آمریکاییش بکند بابت ماهها حمایت از تروریسم سوریه و عراق...

و ما 1458 کیلومتر مرز مشترک با عراق داریم

از آذربایجان غربی...تا... خلیج فارس

شامل استانهای آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه، ایلام، خوزستان

و از مردم این استانها باید پرسید معنای مرز مشترک را، و معنای امنیت را، و معنای تروریسم را...

اینکه اسلام داعش چجور اسلام بی یال و دم و اشکمی ست و قرآنشان چطور قرآنیست که نمیگوید «هر کس انسانی را بکشد، گویی تمام مردم جهان را کشته است»  و پیامبرشان کدام پیامبر است که نگفته به جنازه ی (حتی دشمنان متجاوز!) هم بی حرمتی نکنید و سر بریده را توپ فوتبال نکنید وبه مردم بیگناهی که با شما نجنگیده اند، حمله نکید، من نمی دانم؛ این را هم که اعضایش چقدر احمقند که چنین رویه ای را به نام اسلام باور کرده اند، من نمی دانم... بهرحال دین made by Britain ست دیگر...

اما این را میدانم که داعش دشمن اول خود را «شیعیان» معرفی کرده. و جان و مال و ناموس دشمنانش را مهدور میداند. و شیعه ماییم! و بیجهت از سوریه به سمت همسایگان شرقی حرکت نکرده...

اینها را میگویم، فقط برای اینکه چند دقیقه با خودمان فکر کنیم: چطور با وجود دشمنی اینچنین قسم خورده و با مرزهایی اینچنین نزدیک، با آرامش توی خانه هامان نشسته ایم و شبها بدون استرس اینکه درب خانه باز شود و مشتی اسلحه به دست کله خر بریزند و هرغلطی خواستند با خودمان و همسر و فرزندانمان بکنند، پای تلوزیون لمیده ایم و فوتبال میبینیم؟

.

.

.

گلی به گوشه ی جمال سرهنگهایی که هرچند بودجه شان را امسال به یک هشتم کاهش دادند، اما هنوز آنقدر مرد هستند که اسرار نظامی و نقشه ی محل ادوات و کلید پادگانهایمان را نداده اند دست حقوق دانها که ببرند و بعنوان یک سری تیر و ترقه ی بی ارزش(1) با بال هواپیمایی، چیزی، طاقش بزنند!

دلگرمی ما به حقوق دانهایی نیست که آنقدر حقوق بین الملل بلد نیستند که بابت قول شفاهی، پای توافقنامه های مکتوب را امضا نکنند!(2) و به دیپلماتهایی نیست که میروند برای رفع تحریمها مذاکره کنند اما نمیداننددلیل تحریمها، طبق قانون مصوب آمریکا، نه برنامه های هسته ای ما، بلکه حمایت ما از حزب الله و قانونهای اسلامی کشور و همان چند موشک دوربرد(بی ارزش!) است! و به وزیر اطلاعات هم نیست که lمتوجه نیست که جلسات محرمانه ی مربوط به امنیت کشور جای «خبرنگار» نیست و مثل کودکان تهدید میکند که اگر این برود بیرون، من هم میروم!

دلگرمی ما به بچه پاسدارهاییست که هنوز هم برای حفظ امنیت کردستان کشته میشوند و ما شاید اسمشان را هم ندانیم... دلگرمی ما به تدبیر و نفوذ منطق محکم قاسم سلیمانیهاست، که آمریکا را از عراق بیرون کرد(اگر دوباره به بهانه ی داعش و خوشباوری حکام عراق و ایران بازنگردند!) ... دلگرمی ما به شاگردان شهید تهرانی مقدم است که با دست خالی و بی حمایت هیچ قدرتی، موشکهایی ساختند که خواب آرام از چشم نیتانیاهو گرفته...(3)

گلی به گوشه جمال این سرهنگهای چکمه پوش نظامی... که برای «دفاع» از مظلوم چکمه پوشیدن، شرف دارد به بگو بخند دوستانه و دیپلماتیک با ظالم.

 

پ.ن. یکی از مفاهیم دروغینی که داره به خورد ما داده میشه، مفاهیم صلح طلبی و جنگ طلبیه! و اینکه برسرکار بودن صلحطلبها، منجر به برقراری امنیت میشه! اما یک مرور کوتاه بر تاریخ همین سی سال خودمان نشان میده: اوج ناامنی را کشور ما در زمان حکمرانی دولتهای لیبرال مسلک مدعی صلح و نرمش تجربه کرده: بی توجهی های دولت مهندس بازرگان لیبرال منجر به قدرت گرفتن تجزیه طلبها در چهارگوشه ی کشور و کشتار مردم مرزنشین شد.(مراجعه به هرکتابی که قبول دارید درمورد مثلا شروع بحران کردستان!) بی توجهیهای بنیصدر لیبرال مسلک منجر به ورود بدون مقاومت عراق تا هویزه و سوسنگرد و...شد.(مراجعه به هرکتابی که قبول دارید درمورد آغاز جنگ،مثلا دا) در زمان حاکمیت اهالی «گفتگوی تمدنها» بود که متمدنین غربی با زبان تفنگ و سلاح اتمی تا پشت مرزهای شرقی و غربی ما آمدند. و امروز هم که...(اگر بالای بیست و هفت هشت سالتان هست،مراجعه بفرمایید به خاطرات خودتان)

 

(1)- اشاره به فرمایشات جناب وزیر خارجه که تصور می فرمایند آمریکا از توان نظامی ما نمیترسد و پای جنگ که میرسد، تمام سرمایه اش میشود «مردم مخلص جان برکف» همان مردم بی سوادی که هنگام صلح نامحرمند و هیچکاره ی کشور.

(2)- اشاره به توضیحات خود جناب روحانی که : من شفاها از البرادعی پرسیدم که این «تعلیق» که میگویید چیست؟ گفت فقط یعنی عدم تزریق مواد به سانتریفیوژها، ما هم امضا کردیم، بعد البرادعی زیر حرفش زد!!!

(3)-هرچند ربط میان امنیت کشور و سرهنگها و حقوقدانها، کاملا واضح است اما از بابت پاسخ به اعتراض و سوال برخی کامنتگذارها توضیحی عرض میکنم:

الان تنها چیزی که آمریکا و اسرائیل را از حمله به ایران بازداشته، وجود موشکهایی در ایران هست که آنها محل نگهداریشان را نمیدانند، و این موشکها بردشان به اسرائیل میرسد و نقاط حساس حیفا و تلاویو را نشانه رفته اند(مثلا مراجعه بفرمایید به مستند کابوس کرکسها). این یک طرف قضیه.

طرف دیگر قضیه آمریکاست که مقاماتش از روزی که مذاکرات آقای ظریف شروع شد، شروع کردند در تمام سخنرانیها و اظهارنظرهاشان به این حرف که «ایران باید درمورد کلیه ی فعالیتهای نظامیش شفافسازی کند.(مثلا مراجعه به این مقاله ی حقوقی) و ما نگرانی فعالیتهای موشکی ایران هستیم.» شفافسازی درمورد فعالیتهای موشکی و نظامی یعنی چی؟! یعنی مثلا اعلام همین محل نگهداری موشکهای کذا.

طرف سوم قضیه چیست؟ آقایان مذاکره کننده. که اصرار دارند هرطور شده با آمریکا به یک توافقی برسند. و طرف غربی در آن توافق اولیه این بند را گنجانده است که: یا تمام نگرانیهای ما درمورد ایران (دقت دارید که! بحث خیلی فراتر از صرف انرژی هسته ایست) رفع میشود و سر «همه چیز» توافق میکنیم؛ و یا اصلا سر هیچ چیز توافق نمیکنیم. که واقعا نمیدانم حضرات حقوقدان با کدام سواد حقوقی ای چنین چیزی را در ژنو امضا فرموده اند؟ولی بهر حال وضع این چنین است:توافق با آمریکا، که شدیدا مورد علاقه ی حقوقدانهای آمریکازیسته ی ماست، جز با فاش کردن تمام اسرار نظامی کشور(و البته خیلی امتیازدادنهای سیاسی و فرهنگی دیگر) به دست نخواهد آمد. حالا شما بفرمایید: توافق نکردن با آمریکا مساوی است با با خاک یکسان شدن کشور؟ یا توافق کردن با آمریکا؟!!

لازم به ذکر است که اطلاعات نظامی اغلب کشورهای جهان سوم، در اختیار آمریکا یا انگلستان یا روسیه هست. شاید ما تنها کشور جهان سومی باشیم که تجهیزات نظامی مان را هیچیک از این ابرقدرتها برایمان درست نکرده اند که از سیر تا پیازش را خبر داشته باشند.(مراجعه:توضیحات جلال آل احمد از دلیل شکست اعراب در جنگ با اسرائیل- قسمت آخر متن)


برچسب‌ها: عراق, داعش, حقوقدان, سرهنگ, جام جهانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 خرداد1393ساعت 19:57  توسط فروزنده  | 

 
 

«وچنین بود که ابراهیم گفت پروردگارا! این شهر را امن بگردان»

باز تصمیمی برای درس خواندن و باز وسوسه ی داستان خوانی!

 رمان «آواز بلند»، اثر علی اصغر عزتی پاک، که با جمله ی بالا آغاز می­شود؛ به صورت هنرمندانه ای سالهای 63-64 را بعنوان بستر زمانی انتخاب کرده. یعنی سالهای «میانی» جنگ. با این انتخاب، و به دلیل ذاتیِ رمان بودنش، خواننده را می برد به یک «زندگی در بستر جنگ». «زندگی» با تمام مولفه های زنده اش، در شرایطی که جنگ سالهاست شروع شده و سالها هم قرار است ادامه پیدا کند. «زندگی» ای با آدمهای دوست داشتنی آشنا؛ آدمهایی که ارزشش را دارند وقت بگذاری و نزدیکشان شوی و کشفشان کنی. ... و «به هم ریختن زنده گی» توسط چیزی بنام جنگ.  جنگ، همسایه ی جاافتاده و مانوس شده با این زندگیهاست. و گویی زندگی ها با تمام شور و نشاط و استحکام و ریشه داری شان، کم کم به این «ناپایداری»ِ ناشی از همسایه ی تحمیلی عادت کرده اند.  زندگی هایی که هر روز و هرساعت و هر سکانسش مملو است از  محتوا و حرف گفتنی و نوشتنی...


http://multimedia.mehrnews.com/original/2012/05/790567.jpg

کاراکترها دقیقند و ظریف و بی سر و صدا لابلای داستان جا گرفته اند: عزیز، خاله، آقاجان، مرد سفیدپوش، سرو سر کوچه، آرامگاه بوعلی و... نشانه های تاریخی و سیاسی وقت گاهی از حاشیه ی رمان میگذرند و حوادث و سرنخ ها را به دست خواننده ی کنجکاو میدهند، اما بی هیچ کزاحمتی برای داستان. بی هیچ خودنمایی یا شعاری. حکایت، حکایت زندگی یک شهر است، با خیابانها و میدانها و مدرسه ها و مغازه ها و باجه های تلفن و حتی آرایشگاه(!)، و انواع علاقه های مخفی و آشکار و مجاز و غیر مجاز و یکطرفه و دو طرفه، با دغدغه ی کنکور! با تصمیمهای مهم یک نوجوان برای اینده اش، با آدمهایی که با افکار مختلف، کنار همند و یکدیگر را دوست دارند، یا از هم بدشان می آید ، شهری مثل تمام شهرها، به اضافه ی آپارتمانهای جنگزده ها و آژیر گاه به گاه و صدای ضدهوایی و هواپیما و  موشک و انفجار و...

انفجارهایی که از کنار «اخبار»شان خیلی راحت میگذریم و منتظر خبرهای «مهمتر» میشویم، سری هم البته به تاسف تکان میدهیم، تحلیل سیاسی-نظامی-اقتصادی ای هم شاید افاضه بفرماییم و «اگر آمار کشته ها زیاد بود» روحمان هم دردی بگیرد و شایداعتراضی، یادداشتی، تجمعی، بیانیه ای، پیامکی، چیزی... و اگر هم «تعداد کشته ها کم بود» شاید حتی خدا را هم شکر بکنیم که «به خیر گذشت»!!!

هنر این رمانها و احیانا فیلمها همین است که یادمان بیندازند که موضوع حرفهای گوینده ی خبر جنگی، «آدم»ها هستند، نه اعداد و ارقام.

خدا صبر بدهد به «آدم»های سوریه، به «آدم»های غزه،... به همه ی آنهایی که «حق»ی میخواهند، یا «ارزش و قیمت»ی دارند و لذا همواره باید زیر سایه ی تهدید «لشکرکشی ناتو و آمریکا و اسرائیل» زنده گی کنند.. زیر سایه ی «جنگ»... و خدا تدبیر بدهد به کسانی که دانسته یا نادانسته قوای نظامی کشور را و تضعیف میکنند و با امنیت ملت، بازی.

یکی از جذابیتهای داستان بنظر من «انتخاب راوی» بود: حبیب، دانش آموز کلاس چهارم دبیرستان که اولیای مدرسه، امید زیادی به نتیجه درخشان گرفتن او در کنکور دارند. و درگیر مختصر جریانات عاشقانه ای هم هست. حبیب، یعنی راوی داستان، زندگی و دغدغه های خودش را دارد، کجا بهتر میتواند درس بخواند، چه زمانی بی دردسرتر میتواند چند کلام با محبوبش گفتگوکند، چگونه موضوع او را با مادر و خانواده ی خود درمیان بگذارد و... جنگ، در حاشیه ی زندگی اوست. پس زمینه ی زندگی او. پس زمینه ی زندگی اغلب مردم شهر. حبیب نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکند و آنان را از همان صفحات اول داستان «چشم به راه» میبینیم. چشم به راه دایی هادی که به جبهه رفته و مفقود شده. در نگرانیها و پیگیریهای پدربزرگ و مادربزرگ به دنبال خبری از دایی هادی ست که پای مقوله ی «جنگ» به گوشه از زندگی حبیب باز شده است. درحد چند دقیقه یا چندساعت همکلام شدن با پدربزرگ یا مادربزرگ یا خاله. پای جنگ، عراق، اسارت، سیاست، گروههای تروریستی تجزیه طلب مثل کوموله ها و... . البته «دود» نشسته روی برف خیابانها نیز اثری دیگر از «جنگ» و انفجارهای توی شهر است و «کلاس کمک های اولیه»ای که حبیب مجبور به شرکت در آن است و آژیرقرمز و پناه گرفتن هر از گاه. حبیب برای جنگ، یک راوی سوم شخص است! و این یعنی امتیاز بزرگ «بی طرفی» برای داستان!

خواننده، فضاها و پدیده های اجتماعی دهه ی شصت را خیلی نرم و غیرشعاری، بدنبال شخصیتهای اطراف حبیب  میبیند، فی المثل دایی هادی برای حبیب یک قفسه ی کتاب است و خاطره ی یکی دوتا دیالوگ کوتاه،ساده، اما عمیق؛ و الگوی «اول دانشگاه قبول شو بعد برو جبهه»! و یا «خاله مهناز» یک خاله ی جوان عادی ست در نسبت با خواهرزاده ای نوجوان، با روابطی گاه صمیمی و اعتمادآمیز و گاه لجبازانه.اما همواره درحاشیه، از جوان روستایی ساده ای که گه گاه درموقعیتهای مختلف سر راه حبیب سبز میشود و مصرانه و متواضعانه سراغ خاله را میگیرد و یکی دو برخورد خاله با او، خیلی نرم و غیرشعاری با پدیده ی اجتماعیِ «معلمین داوطلب نهضت سوادآموزی در روستاها» مواجه میشویم. که یکی از شاخصه های دهه شصت بوده. و یا با شخصیت «دایی مصطفی» یک رزمنده ی فراتر از بسیجی را میبینیم، یک چریک با دغدغه ها و توانمندیهای خاصتر، با ارتباطات جهانی حتی. با دیدن مادربزرگ و پدربزرگ،ضمن تصویرسازی مختصر و ملموسی از سبک زندگی دو نسل پیشتر از ما، «صبر و ایمان» والدین شهدا را میبینیم که باز هم از مولفه های دهه شصت است. و با شخصیت "پیکر" و برادرزاده ی ساکت و سفیدپوشش، دغدغه های اقلیتهای مذهبی را میبینیم: یهودیهای ایرانی مومن و دعوت اجباری(!) به ارض موعود و... 

اما نویسنده روی این  شخصیتها هیچ پرگویی و قلمبازی ای نمیکند و «فقط در نسبتی که با حبیب دارند» پرده از وجود آنها برمیدارد. یعنی بی هیچ تبلیغات و تشویق و تمجیدی. دایی هادی گم شده؛ پدربزرگ به جستجوی او میرود و مادربزرگ هرشب از حبیب میخواهد رادیو بغداد را برایش بگیرد تا اگر اسرا خود را معرفی کردند... پیکر،فقط بقال سرکوچه است، که خودکاری به حبیب میفروشد یا آمار باز و بسته بودن آرایشگاه و رفت و آمد محبوبش را به او میدهد! و ... خاله موجودیست که وقتهایی که قرار است از روستا بیاید مادربزرگ بفکر تهیه ی غذای مفصلتر می افتد و خانه به اندازه ی یکنفر شلوغتر میشود.  دایی مصطفی هم موجودیست که معمولا برای دلداری دادن به مادربزرگ و قول پیداکردن هادی پیدایش میشود و معمولا وقت رفتن مخ یک نفر را به کار میگیرد برای «مجاب کردن او به جبهه رفتن». (همینجا یکی از مهمترین و مغفولترین ویژگیهای سالهای جنگ رخ مینماید: آیا واقعا "همه"ی مردان کشور، دغدغه ی جنگ و جبهه را داشتند؟!! علیرغم تبلیغات رایج، پاسخ منفیست!) این افراد یا آقای همسایه ی طبقه بالاست، یا پدر حبیب است یا خود حبیب! و این هم یکی از دردسرهای حبیب است! و سوالی که گاهی خودش هم از خودش میپرسد: برای جبهه نرفتن چه بهانه ای بیاورم؟ اصلا واقعا آیا اینها بهانه ست؟ آیا من هم مثل بابام از جبهه میترسم؟ نه! من نمیترسم! فقط میخواهم بعد از کنکور...

و نکته ی کلیدی داستان شاید همینجاست: تو برای نزدیک شدن به جنگ بهانه می آوری و تعلل میکنی، اما «جنگ» برای نزدیک شدن به تو هیچ تعللی نمی ورزد! تو نروی، او می آید و  چنگ می اندازد به تمام داراییهایت، به تمام رویاها و برنامه ها و نقشه هایت. (نحوه ی هنرمندانه ی شروع داستان هم وقتی حبیب «تکه فلز سیاه داغ عجیب»ی را در حیاط خانه پیدا میکند؛ اشاره ای به همین پایان دارد) جنگ، «آواز بلند»یست، بخواهی یا نخواهی، به گوش تو خواهد رسید.

29آبان1392

 

 

 

 


پ.ن.1. مطلب فوق را 29 آبان نوشته م، منتها سیر حوادث جاریه ی سیاسی چنان سریع بود و حرفهای گفتنی چنان زیاد که مجال به نوشتن از امور فرهنگی نمیرسید، ولو اینکه آن گفتنیها را هم ناگفته بگذاریم.

پ.ن.2. حالا که بحث فرهنگ شد، از دو تا فیلمی هم که توفیق تماشایشان در این ایام سکوت نصیب گشت  بگویم بد نیست: اولی استرداد  و دومی تنهای تنهای تنها. اولی با سوژه ای ناب و بکر و خلاقانه و کیفیت ساختی کمنظیر؛ منتها تبلیغاتی نه چندان درخور، و تخریبهایی بعضا بیرحمانه! شخصا بعنوان یک ایرانی، ازینکه داستانی (ولو داستان!) از سرنوشت غرامتهای جنگ جهانی و آسیبی که به کشورم زدند و جبرانی که نکردند بشنوم، خوشحال میشوم،و بعنوان بیننده هم از تماشای فیلمی خوشساخت لذت میبرم. گویا اساتید ایراد حقوقی گرفته بودند که بنظر من بنا نیست یک فیلم داستانی، را معادل یک سند حقوقی تلقی کرده و نقد کنیم. برخی ایرادها هم ناظر به هزینه های فیلم بود که بهرحال بنظرم فی نفسه نباید یک فیلم تاریخی و ملی را از لحاظ هزینه با فیلمهای رایج خانوادگی و دختر-پسری مقایسه کرد.

فیلم دومی را، تنهای تنهای تنها، بیتعارف، در پی تمجیدات آقاسعید و آقاوحید جلیلی کنجکاو شدم که ببینم. علیرغم فرمایش عزیز اولی، تقریبا هیچ ربطی بین حقوق هسته ای ایران با این فیلم ندیدم. سوژه کاملا تکراری بود، سوژه ای اغلب فیلمهای پراحساس «کودک» اروپایی دارند: حکایت رفاقت یک کودک، با یک موجود «بیگانه» و نکوهش این رفاقت توسط بزرگترها. حالا در فیلمهای رایج کذا، این موجود بیگانه، خرس ی، گرگی، بچه دایناسوری، موجود فضایی ای ، آدم کوچولویی چیزی ست؛ و در فیلم آقای عبدیپور، «بچه ی سرمهندس روسی نیروگاه». و البته نفسِ اینکه در ان وانفسای فیلمهای خز و اغلب غیراخلاقی خانوادگی، کسی پیدا بشود و با کودکان فیلم بسازد، جای تجلیل و دست مریزاد دارد. خاصه آنکه کسی پیدا بشود و برای فیلم ساختن قدم از چهارچوب تهران بیرون نهد و با فرهنگ و بازیگران بوشهری کار کند، جای تجلیل دو چندان.

پ.ن.3. رهبر، 19 دی، بعد از مدتها سکوت را شکسته و دیدار عمومی داشتند. اما با تکرار سرخطهای کلی و «نامسموع» قبلی گذراندند: به لبخند دشمن اعتماد نکنید.. توهم نزنید که دشمن ممکن است دست از دشمنی بردارد (و لابد با شما دارای منافع مشترک بشود!-این پرانتز از بنده ست) ... برای پیشرفت و وادارکردن دشمن به عقبنشینی، بر نیروی داخلی تکیه کنید. (دقت:پیشرفت ما با عقبنشینی دشمن رابطه مستقیم داره!  پیشرفت مشترکی بین ما و 5+1 قابل تصور نیست) (آنوقت آقایان دولتی اینچنین تشنه ی تکیه به خارج و وارداتند!)... با شیطان مذاکره میکنیم، اما «برای رفع شرارت او» و نه برای رفاقت با او. (دقت: در نگاه آقا، آمریکا هنوز دشمن است، و علیرغم ایشان، تیم مذاکره کننده آمریکا را متحد «اعتدالگرا»ی خود میبیند!!! و منتقدین داخلی(هرکسی به نقد و بررسی توافقنامه ژنو بپردازد!) را با صهیونیستهای کنگره آمریکا یک کاسه کرده و هردو را بعنوان دشمن «افراطی» قلمداد میکند! (نمردیم و با اسرائیل در یک جبهه قرار گرفتیم!!!) ) نکته زیاد است و حوصله ها اندک. الغرض سکوت آقا خیلی نگرانم میکند ... اینروزها دعا برای سلامتی ایشان فراموشمان نشود.

پ.ن.4. این مطلب وبلاگ سوتک ، طولانیه ولی ارزش خوندن داره، نگاهی عمبق و متفاوت در رمزگشایی از شعارهای دولت: اعتدال، رفرمیسم عملگرا



برچسب‌ها: رمان, جنگ, جامعه, آواز بلند, عزتی پاک
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1392ساعت 2:53  توسط فروزنده  | 

بدیهیه که شکست تلخه.

این روزها تلخم. تلخیم.

 نه بابت انتخابات. که انتخابات شکست نبود. فتح بزرگی بود، به بزرگی تثبیت نظام.

تلخیم، از شکست همه ی تلاشها برای رفع «نفاق» از فضای سیاسی کشور...

 تلخیم از احوال مجلس.

تلخیم از گیردادنهای وسواسگونه ی دیروز

   (که اصرار داشت به هربهانه ای شده، به افتخار «عزل رئیسجمهور» نائل بشه!)

و

سعه صدر و مسامحه ی سخاوتمندانه ی عجیب امروز!

   (بقول یکی از رفقا، اگر خود موسوی و کروبی هم بعنوان وزیر معرفی شده بودند امروز از این مجلس مثلا «اصولگرا» رای آورده بودند!)

برای جلب این رای کلی هم تمجید به ساحت رهبر معظم انقلاب ابراز میفرمودند... البته «برای جلب رای» که احتمالا زحمتهای چرب و شیرین دیگه ای باید میکشیدند، ولی حالا محض حفظ عنوان «اصولگرا»ی آقایان مجلسنشین هم که شده، بالاخره چهارتا شعار ولایی باید داد!

اونایی که دست و بال جهاد سازندگی رو بستند و چپاندند تو وزارت کشاورزی، به اسم «جهادگر» رای آوردند

اونایی که به دغدغه های «اقتصاد بدون نفت»ِ رهبر «لبخند انکار» میزدند، به اسم ستاره ی دولت و منجی نفت، رای آوردند

فکرهای تربیت شده ی سیاست آمریکایی بعنوان سفیر جمهوری اسلامی رای آوردند...

(تمام تکیه ی آقای روحانی و وزیر خارجه شون درمورد سیاست خارجی، تاکید روی «رفتار منطقی با دنیا»ست.  کاش کسی جایی از آقای روحانی میخواست که دقیقا  و مصداقا چند نمونه حرکت «بی منطق» رو مثال بزنند. تا منظورشون روشن بشه. چون هر رفتاری قاعدتا برای خودش منطقی داره.

مثلا منطق آنچه که غربیها بعنوان علم سیاست به خورد آموزندگان میدهند میگه «به زور طرف نگاه کن و متناسب باهاش امتیاز بده یا بگیر» اما منطق اسلام میگه «اگر شما ده نفر مومن صبور باشید، زورتون به صد نفر کافر مجهز به تمام امکانات مادی، میرسه!» و باید دید که منطق خوشآیند آقای روحانی دقیقا چیست؟)


نخواستیم آقایان.. از شما پیروی از خط رهبری نخواستیم.

لطفی کنید و «اسم» آقای ما رو اینقدر روی سیاستورزیهاتون نذارید

 

 



پ.ن.1. این یکی دو ماهه خیلی دارم تمرین «سکوت» میکنم. حرفها هست. حرفها... ولی وقتی طرف «رئیس جمهورمون» باید ساکت موند و سوخت و ساخت. رهبرمون گفت عیبجویی نکنید. رهبرمون گفت..(یه چندخطی درمورد استراتژی جدیدی که آقا از بچه ها خواستن تو افطاری امثال، باید بنویسم. بزودی انشاالله)

بچه ها تو دیدار کذا، از آقا خواستند اعتدال رو معنا کنه. آقا گفتن از خود رئیس جمهور بپرسید. حالا رئیسجمهور اعتدال رو معنا کردند، و بعضی کلمات دیگه رو:

اعتدال= لب مرز حق و باطل = پاک کردن فتنه از حافظه ی تاریخی مردم! = برگرداندن حامیان فتنه و  عناصر امیدبخش دشمن، به قدرت

تخصص = مدرک!(ولو مربوط به 40سال قبل) = شاگرد اول بودن!(برای یک وزیر، مهم این نیست که چقدر توان مدیریتی داره، بل مهم اینه که چندسال شاگرد اول بوده!)

تجربه = مدیران مادام العمر = وزیرانی که از روز اول انقلاب وزیر  و معاون و میزدار بودند تا هنوز!

 

دو حرف از هزاران: اپیدمی دروغ در دولت راستگویان!و بازگشت امیدوارانه ی یک جاسوس در دولت «امید»!


پ.ن.2. خسته نباشید و خداقوت و «قبول باشه» ی اساسی خدمت تک و توک نمایندگان «زنده» ی مجلس، امثال رسایی و نوباوه و ...

از اهالی تلوزیون هم بایست متشکر بود، که چندروزی احوال نمایندگان ملت را به ملت نشون دادند، و قدرت استدلالشون رو! و منطق تصمیمگیری و انتخابشون رو و صداقتشون و ... بلکه دو سال آینده چشمهامونو بیشتر وا کنیم.

پ.ن.3. یه حرف خوبی یکی در دفاع از زنگنه زد: اگر اینهمه اشکال به پرونده های نفتی زمان زنگنه مطرح هست، خب چرا اینهمه سال پیگیری قضایی نکردیدش؟!

تف سربالاست، ولی راست میگن خب. اگر بدنه ی حزب الله، اقلا بدنه ی دانشجویی حزب الله، نه، اقلا تر، بچه های بسیجی دانشکده های نفت و حقوق و ... این چندسال همت کرده بودند و بجای بیانیه های کپی-پیست بی خاصیت سیاسی دادن، یکی ازین پرونده ها رو قوی پیش میبردند، (نه دو تا نشریه ی دانشجویی که دستش به جایی بند نیست و وقتی پا روی دم کلفت صاحبان نفت گذاشت، مدیرمسئولش بازداشت شه و صداشم به جایی نرسه) حالا وضع این نبود!


پ.ن.4. توی مصر ظاهرا با 2-3سال تاخیر، آمریکا داره برنده ی میدان میشه: قدرت به آرامی از مبارک(حامی بینظیر اسرائیل) گرفته شد تا خطری اسرائیل را تهدید نکنه. فعلا حکومت مورد نظر آمریکا مستقر هست. اسم و ظاهر غیر دیکتاتوری هم داره. جنگ داخلی هم برای نابود کردن زیرساختهای کشور و برای «سی سال دیگه زمینگیر کردن انقلابیون» راه افتاده...خدا رحم کنه...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1392ساعت 23:49  توسط فروزنده  | 

اینو چند روز قبل نوشتم، تو یه گروپی که بحث دوستان سر این بود که محمد مرسی و اخوان، باتوجه به مواضع نه چندان انقلابیشون، ارزششو دارن که دربرابر کودتا ازشون حمایت کنیم یا نه..-البته درس پس دادم خدمت اساتید


یکی از اصول و مبناهایی که معمولا از فرط بداهت، مورد توجه مون واقع نمیشه، اصلِ «قانونگرایی»ست
حتی امام هم سال42 اصرار داره که شاه رو به قانون و شرع برگردونند و روی قانون تاکید دارند
دلیلشم همونطور که دوستان اشاره کرده ند اینه که از اولیه ترین ارزشهای ما «استقلال»ه. لازمه ی استقلال اینه که دنیایی که تمام توجیهش برای «سلطه و استعمار» اینه که «شماها شعورتون به اداره ی مستقلانه ی کشورتون نمیرسه. شماها صلاحیت دموکراسی ندارید» (فرمایشات جان لاک) ببینه که ما میتونیم یک حکومت «ازنظر سیاسی مستقل» و «قانونمند» و «متکی به مردم» و «کارآمد» داشته باشیم
اونجوری که بنده ی حقیر از فرمایشات امام و رهبر فهمیدم، موضوع فوق الذکر بمراتب مهمتر و اولیتر از مواضع انقلابی داشتن درمورد فلسطین و...ست.
و درواقع «پیشنیاز»هست.
اگر حکومت باثبات و مردمی و قانونمندی وجود داشته باشه، اولا پیام مهم و اساسی «ما میتوانیم» (ما=جهان سوم. مسلمان) رو به دنیا رسونده و پایه ی استکبار و استعمار رو زده. بعدشم با فرایندهای قانونی و مردمی میشه بمرور زمان اهداف انقلابی رو هم توش پیش برد
الان به انقلاب خودمون دارم فکر میکنم: دو تا دولت «به دلیل ناهماهنگی با اهداف انقلاب مردم» ساقط شدند تو ایران. دولت بازرگان و بنی صدر. و هردو هم دقیقا با فرایند قانونی! اولی خودش استعفا داد و دومی ازش شکایت شد، شکایت پیگیری قضایی شد، مبتنی بر محکومیتهای قضایی، طرح عدم کفایت تو مجلس مطرح شد و با اکثریت آرا تصویب.

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1392ساعت 15:2  توسط فروزنده  | 


(گفتار اول-سیاست خارجی)


گفتار دوم- فرهنگ:

1.     تشخیص مسئله ها: اینجا نیز تفکر منسجم و عمیق و متکی بر مبانی دینی دکتر جلیلی، در مقایسه با سایر کاندیداها درخشش مشهودی دارد: ایشان بجای سیاه نمایی و برشمردن تکه تکه ی معضلات فرهنگی و اجتماعی (اعتیاد،فساد، کلاه برداری،دروغ،طلاق، افسردگی، و...) و برای هرکدام یک برنامه ی بی ارتباط با سایر برنامه ها دادن، مستقیما به سراغ ریشه ها میروند:

ریشه ی ناهنجاریهای فرهنگی و اجتماعی، یا در کمبودهای شخصیتی افراد است، یا در ضعف ایمان دینی، و یا در راه و چاه ندانستن و «دانش سودمند» نداشتن. اگر این سه مشکلِ ریشه ای، از راه طبیعی خود حل شوند، نیازی به هزینه های اضافی برای درمان بیماریهای فرهنگی نخواهیم بود.

الف. شخصیت انسانها در خانه و شکل میگیرد. و هرچه در جامعه ای «خانواده های خوب» خانواده هایی که در آن پدر و مادر و فرزندان، یکدیگر را از محبت و توجه و همدلی سرشار میکنند، و جای هیچ عقده ی فروخورده ای را برای یکدیگر باقی نگذارند، این جامعه دچار آسیبها و ناهنجاریهای اجتماعی، دچار اعتیاد و فساد و ناسازگاری و  کلاه برداری و... نخواهد بود.چون شخصیت افراد آن (که در خانواده های خوب تربیت شده اند) بالاتر از آن است که تن به حقارت این فسادها بدهند. و محور این خانواده های خوب، «مادر»ها هستند.

ب. ایمان دینی مردم، کانون تقویتش در مساجد است. اگر مساجد به درستی وظیفه ی خود را انجام دهند، اگر مساجد و روحانیتی که بعنوان امام جماعت در این مساجد هستند، خود را در قبال حل مشکلات فکری و راهنمایی و کمک بمردم موظف بدانند، خیلی از اشتباهها و انحرافها برای افراد پیش نخواهد آمد. (بعنوان مثال برنامه ی «سمت خدا» را نگاه کنید تا شدت نیاز مردم به حضور و رسیدگی روحانیون ببینیم!)

ج.  محل «دانش آموزی» افراد جامعه، مدرسه است. دانشی که بتواند انسان را «در لحظه ی تصمیمگیری کلیدی» یاری کند، میتواند سطح فرهنگی و اجتماعی جامعه را ارتقا دهد. و این جز با خواست و اراده ی «معلم»ها اتفاق نمی افتد. این معلم است که میتواند دانش آموزان ، کودکان و نوجوانان، را به سمت «صرفا حفظ کردن متن کتابها» هدایت کند، و یا آنان را به تفکر و تأمل و آزمایش و مشاهده ی دقیق تشویق کرده و «هنر حل مسئله» را در آنان نهادینه کند.

 

دکتر جلیلی معتقد است اگر ما سرمایه گذاری مان را روی این 3 حوزه ی کلیدی متمرکز کنیم، نیاز به هزینه کردن برای رفع آسیبهای اجتماعی دیگر نداریم. اگر دولت به «مادر و مسجد و معلم» کمک کند تا وظایف خود را به خوبی انجام دهند، جامعه از نظر فرهنگی بیمه خواهد شد.  دقت کنیم: بسیاری از کاندیداها به اعطای حقوقو مزایا و بیمه و... برای زنان خانه دار و یا افزایش حقوق فرهنگیان و... سخن میگویند، اما این وعده ها عمدتا مبتنی بر «مبانی فکری» خاصی نیستند و صرفا برای حل موضعی یک مشکل (یا خدای ناکرده برای جلب آراء) مطرح میشوند. اما دکتر جلیلی مبتنی بر اندیشه ی اسلامی، پایه های فرهنگ جامعه را در این سه عنصر میبیند. (و تعارفی هم با دیگر اقشار ندارد! که بخواهد از آنان نیز  نام ببرد و وعده ی حمایت دهد و رای جمع کند! درمورد سایر اقشار، دولت باید به وظیف قانونی خود، عمل کند.)

 

2.     تهاجم فرهنگی، مصونیت یا محدودیت؟:

یکی از چالشهای کشور ما، و سایر کشورها! موضوع تهاجم فرهنگیست، اینکه دیگر فرهنگها و بویژه فرهنگ زندگی آمریکایی، تلاش میکند که خود را بر سایر ملتها تحمیل کند. این مسئله و این فشار و تهاجم فرهنگی بر ایرانِ اسلامیِ ما بسیار شدیدتر است. به این دلیل که چیزی که موجب ایستادگی ملت ما دربرابر دشمنان بوده، در طی قرنها، همین «فرهنگ ایرانی و اسلامی» بوده است. این موضوعیست که کاندیداها باید موضع خود را درقبال آن روشن کنند: برای مقابله با تهاجم فرهنگی چه میکنید؟

اغلب کاندیداها در این زمینه رویکرد «محدود کردن کشور و بستنِ درهای کشور به روی فرهنگ بیگانه»، مثلاماهواره، را رد میکند و معتقدند که راه حل این نیست که چشم و گوش مردم را ببندیم. و بلکه فراتر از این رفته  و سخن از «مردمی کردن فرهنگ» و «سپردن فرهنگ به مردم» میدانند و بعنوان  راه حل  میگویند باید اهالی فرهنگ (فیلمسازان، روزنامه نگاران، نویسندگان، هنرمندان، و...) از الگوی نظام پزشکی استفاده کنند و مانند پزشکان، خودشان بر خودشان نظارت داشته باشند. و کس دیگری بر کار اهالی فرهنگ نظارت نکند. این ایده درحالی مطرح میشود که سیستم «ناظر ، همان کسی باشد که ذی نفع است» در همان نظام پزشکی هم جواب نداده و موجب اجحاف زیادی در حق بیماران شده است! ظاهرا برخی از کاندیداها اصلا اعتقادی به این ندارند که بخشی از تهاجم به فرهنگ خودی، توسط برخی از اهالی فرهنگ داخل کشور انجام میگیرد و تحسین و  تشویق دشمنان را به خود جلب میکند.

اما آقای جلیلی به نحو دیگری به این موضوع مینگرند:  خود انقلاب اسلامی، وقوع و وجود  انقلاب اسلامی، یک تهدید بوده برای غرب. حمله ما آغاز کرده ایم! از سال 57 ! تهاجم فرهنگی غرب، در واقع پاسخ و ضدحمله ی غرب است به آن حمله. و بهترین دفاع ما هم حمله است! به تعبیر رهبر ما «در قضیه ی زن و خانواده، این غرب است که باید محکوم شود.» در حوزه های فرهنگی، عرضه ی  فرهنگ غنی ایرانی و اسلامی و انقلابی ما به دنیا اتفاقا یک فرصت است، صادرات فرهنگی باید داشته باشیم، هم به غرب، هم به کشورهای منطقه و کشورهای بی طرف.

با این نگاه، دکتر جلیلی، فرهنگ را نه یک تهدید، بلکه یک فرصت و یک امتیاز برای انقلاب اسلامی میدانند. و معتقدند اگر محصولات قوی و با کیفیت فرهنگی خوب را حمایت کنیم، محصولات مخرب خود بخود از رونق افتاده و کم اثر خواهند شد. چون محصولات فرهنگی خوب، راه خودشان را، جای خودشان را در قلب مخاطب باز میکنند. هم برای مخاطبان داخلی، خودمان، نسلهای بعدی مان، و هم برای مخاطبان خارجی.

مزیت رقابتی ایران، «فرهنگ» است. ما باید انقلابمان را با هنر و فرهنگ به جهان  صادر کنیم.

در تاریخ اسلام در تاریخ اایران ، در تجربه های  انقلاب و دفاع مقدس، از واقعیتهای زیبای  جامعه و کشورمان، آنقدر سوزه های ناب وجود دارد کا هنوز کسی به آنها توجه نکرده است! غربیها اگر 1نفر مانند شهید شهریاری یا هریک از شهدای ما داشتند، دهها فیلم و سریال و رمان و ... با الهام از آن می­ساختند و بعنوان الگو به مردم دنیا معرفی می کردند.

با شعار یا حذف محصولات فرهنگی نامناسب، جلوی تهاجم فرهنگی گرفته نمیشود.  بلکه مردم و جوانان ما باید برتری الگوهای خودی را در برابر الگوهای غربی، ببینند.

 

3.     عدالت رسانه ای:برای خلق هرچه بیشتر و بهترِ این آثار  و محصولات فرهنگی خوب، باید به هر صاحب ایده ای در هرکجای کشور که باشد، امکان بروز استعداد را داد. امکانات فرهنگی نباید منحصرا در اختیار قشر خاصی از فیلمسازان و هنرمندان، با سلیقه ی خاص(شیفته ی غرب)، باشد.

الان یک جوان 25-30 ساله از بوشهر، بی هیچ کمکی از دولت ، با استفاده از ظرفیتهای خود بوشهر، فیلمی ساخته (تنهای تنهای تنها) که بمراتب بهتر از منِ مذاکره کننده از حقوق هسته ای ما دفاع میکند! این ظرفیت هنر را باید مغتنم شمرد و حمایت کرد.

من گمان میکنم مد نظر دکتر جلیلی، طراحی ساختارها و فرصتهایی مانند جشنواره مردمی فیلم عمار  است که آثار خوب و خلاقانه و با محتوای ایرانی-اسلامی-انقلابی، از سراسر کشور میپذیرد. 700فیلم از سراسر کشور، توسط هنرمندان جوان و گمنام اما خوشذوق به این جشنواره ارسال شد و برای اکران و دیده شدن این آثار نیز مجددا  روی کمک نیروهای مردمی داوطلب حساب میکند! این یک جلوه سپردن فرهنگ به «مردم» است.

4.     آزادی بیان در دانشگاه: گاهی برخی از مسئولین آزادی بیان در دانشگاهها را برای امنیت و آرامش و ثبات سیاسی کشور یک تهدید قلمداد میکنند.اما دکتر جلیلی ، با نگاه ظرفیت شناسانه ی خود، این را نیز به عنوان یک فرصت مینگرد و معتقد است اگر ما پای بحثها و مناظره های جدی و عمیق را به دانشگاه بکشیم، بازار حرفهای سطحی خود بخود کساد خواهد شد. دولت و سایر نهادهای سیاستگذار در کشور، باید دانشگاه را محرم و طرف مشورت بدانند. چه اشکالی دارد که ما مثلا برنامه ها یا سیاستهایی را که در مورد کشاورزی، صنعت، فرهنگ، و... داریم، بیاوریم و در دانشگاه (دانشکده های مرتبط) میان استادان و دانشجویان به بحث بگذاریم؟! آن مسئول ِ  سیاستگذار نیز باید ازین کار استقبال کند، چون اولا باید طرحش را حساب شده و کاملا قابل دفاع تدوین کرده باشد، ولی در عین حال آماده باشد که از این بحثها هم بهره ببرد و در جهت اصلاح سیاستها استفاده کند.  (خود دکتر جلیلی تا کنون چنینی مشی و مرامی داشته اند.)


گفتار سوم- اقتصاد


برچسب‌ها: سعید جلیلی, تفکر و اندیشه, مادر, مسجد, مدرسه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 3:46  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحمن الرحیم

کاندیدایی که عمیقتر میبیند.

 

از یکی دوماه قبل که شروع کردم به مطالعه ی برخی سخنرانیهای دکتر سعید جلیلی، فهم و درک عمیق ایشان از موقعیت کنونی ایران و انقلاب اسلامی، در مقایسه با دیگر اسامی مطرح برای کاندیداتوری ریاست جمهوری، بشدت نظرم را جلب کرد. و پس از مقادیری تحقیق و مشورت و تامل درمورد سابقه ی ایشان و عملکردشان در شورای عالی امنیت ملی، که به این نتیجه رسیدم که ایشان «توانایی مدیریت راهبردی» آنگونه که مورد نیاز ریاست جمهوریست، درمورد انتخاب ایشان مطمئن شدم. در این یادداشت، سعی دارم، با تکیه بر 3مناظره ی تلوزیونی 8 کاندیدا، از این نگاه عمیق و دقیق سعید جلیلی، در مقایسه با سایرین بگویم.

پیشگفتار: رهبر ما، حضرت امام خامنه ای، بارها تاکید کرده اند که  به  هیچ کاندیدای خاصی نظر ویژه ندارند. این امر، حاکی از احترام زیادیست که ایشان برای رای و انتخاب و تشخیص و فهمِ مردم قائلند و معتقدند که این خود مردمند که باید تحقیق کنند و تشخیص دهند و تصمیم بگیرند.

اما بدیهی است که رهبر ملاکهایی مطرح میکنند، نقشه ی راهی به «مردم» پیشنهاد میکنند، که با مراجعه به ان این تحقیق و تشخیص، صحیحتر و واقعیتر شود. که اگر چنین نمیکردند که  «ره بر» (راه بر!)  نبودند. بهمین دلیل تاکید میکنم: همانگونه که وظیفه ی دینی و قانونی  رهبر آن است که درمورد کاندیدای خاصی موضعگیری نکنند، وظیفه ی دینی من هم آن است که مواضع کاندیداهای مختلف را با ملاکها  و مواضع رهبرمان تطبیق دهیم. دغدغه های آنها را، و اینکه چه چیز را اصلی و چه چیز را فرعی میبینند، و اینکه واقعیتهای جامعه ی ایران و جهان را چگونه درک میکنند؟ اینها را باید با دغدغه ها و اصلی-فرعی ها و درک رهبرمان مقایسه کنیم، تا به کاندیدایی رای بدهیم که کمترین زاویه و جدایی را با رهبرمان داشته باشد. این کاندیدا از نظر من سعید جلیلی است. توضیح میدهم:

-گفتار اول- سیاست خارجی:

1. هدف از سیاست خارجی: سیاست خارجی (و کلا هر سیاستی و هر کاری)، بدون وجود یک آرمان و هدف، معنی ندارد. هر کشوری هدف و آرمانی دارد که آن را در سیاست داخلی و خارجی خود دنبال میکند. بسیاری از کشورها هدف سیاست خارجی و دیپلماسی خود را «حفظ منافع ملی»خود میدانند. و بسیاری از کاندیداهای فعلی انتخابات ما نیز چنین عقیده ای دارند که «هدف دیپلماسی، دفاع از منافع ملی پای میز  مذاکره با دیگر کشورها است.» و اغلب کاندیداها نیز معتقدند که «نباید با دنیا سر جنگ داشت! و باید با دنیا "آشتی" بود.»

2. سوال مهم بی جواب از کاندیداها: سعید جلیلی در مناظره ی 17خرداد، سوال خوبی پرسید که تمام کاندیداهای دیگر(بجز اقای حدادعادل) آن را بی جواب گذاشتند: «اگر کشوری، منافع ملی خود را طوری تعریف کرد، که با منافع ملی ما در تضاد بود، چطور میشود با او آشتی بود؟»

این یک سوال تخیلی نبود که کاندیداها از آن براحتی چشم پوشی کنند. این اتفاق در واقعیت رخ داده و هنوز هم رخ میدهد: روزگاری صدام، منافع ملی کشور عراق را در این میدید که «خرمشهر» و «قصرشیرین» و دیگر شهرهای ما جزء خاک عراق شوند! با او چطور می شد آشتی بود؟  اسرائیل، منافع ملی کشورش را در این میبیند که «یهود قوم برتر دنیا باشد و سایر مردم جهان در خدمتِ یهودیان باشند.» ، اسرائیل منافع ملی خود را در این میبیند که «از نیل تا فرات» را اشغال کند! با او چگونه میتوان آشتی بود؟! آمریکا و اروپا، منافع ملی خود را در این میبینند که سایر کشورها تنها مواد خام به انها بفروشند، و در دانش و تکنولوژی عقب بمانند تا همواره نیازمند به محصولات تکنولوژیک آنان باشند. آیا میتوان سخن از «پیشرفت» گفت، و با آمریکا و اروپا، که چنین طالب عقب ماندنِ جهان سومند، «آشتی» بود در حال که آنها با ما سر جنگ دارند؟!

3. جواب قرآن: البته «آشتی نبودن» به معنای آن نیست که ما با توپ و تفنگ و موشک به این کشورها که منافعشان با منافع ما در تضاد است، حمله کنیم! هیچکس چنین ادعایی نکرده است! بلکه به این معناست که مطابق فرمان قرآن با آنان برخورد کنیم:

«و اعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة... برای مبارزه با انها، خود را مهیا کنید و تا میتوانید از آذوقه و اسبان سواری و آلات جنگی، برای ترساندن دشمنان خدا و دشمنان خودتان، فراهم کنید (آیه60 سوره انفال)

«...کافران آرزو دارند که شما یک لحظه از اسلحه و اسباب جنگی خود غفلت کنیدف تا ناگهان بر شما حمله ور شوند...»(آیه 102 سوره نسا)

راه برخورد با کشورهایی که «دوست نیستند» و «منافعشان با منافع ملی ما در تضاد است»، این است که تا میتوانیم قوی باشیم تا آنان به طمع تسلط بر ما نیفتند. تسلط بر علم ما، تسلط بر اقتصاد ما، تسلط بر فرهنگ ما، یا خدای ناکرده، تسلط بر خاک ما.

4. برخی جوابهای کاندیداها: اما برخی از کاندیداها، صحنه را اینگونه نمی بینند و تفاوتی میان دوست با دشمن نمیگذارند.

 بعنوان مثال آقای روحانی افتخار میکند که ما راه پیشرفت خود در دانش هسته ای را بستیم، و تمام تاسیسات هسته ای خود را تعلیق کردیم ، تا اروپا را راضی کنیم که در برابر آمریکا از ما دفاع کند!!! ایشان متوجه نیستند که چیزی که اروپا و آمریکا، هر دو، میخواسته اند، دقیقا «تعطیلی تحقیقات هسته ای ایران» بوده و نه چیز دیگر. دقیقا «پیشرفت نکردن دانش بومی در ایران اسلامی» بوده و نه چیز دیگر. برای رسیدن به این خواسته، آمریکا ما را «تهدید» کرده، و اروپا میوه ی این تهدید را چیده است.

یا آقای ولایتی، اظهار میدارد که بجا بود که برای حذف فلان تحریمها، هرآنچه که اروپا خواسته بود را به او میدادیمف اقای جلیلی اشتباه کردند که در این معامله «چانه زدند» ! و اینکه آقای جلیلی به طرف اروپایی گفته اند که «اگر شما 4کیلومتر جلو میآییدف انتظار نداشته باشید که 20کیلومتر جلو بیاییم!» را اینگونه توصیف میکنند: «طرف میگوید این لیوان را به تو میفروشم 100تومن. شما میگویی نه بده 2 تومن! خب معلوم است که طرف میگوید مرا مسخره کرده ای!» (مناظره ی سوم17خرداد92) گویی اقای ولایتی حق و اجازه ی تحقیقات هسته ای ملت ایران را چیزی (مثلا یک لیوان1) متعلق به غربی ها میداند! که ما باید ان را از غربی ها بخریم!  و لذا باید هر قیمتی که او گذاشت را برای آن بپردازیم!!! و یا اینکه حق تجارت ما را چیزی متعلق به غربیها میداند که ما باید آن را از آنان بخریم. با هر قیمتی که انها تعیین کنند. با هر «امتیاز»ی که بخواهند از ما بگیرند.

رهبر ما روز14خرداد92 فرمودند: «علاج عصبانیت دشمن، امتیاز دادن نیست. عصبانیت دشمن از این است که  "شما هستید"! عصبانیت دشمن از این است که "امام خمینی در این کشور زنده است." عصبانیت دشمن را باید با اقتدار ملی علاج کرد. »  ایشان هشدار دادند که نباید کاندیداها با این تحلیل غلط که «باید به دشمن امتیاز داد تا عصبانیت او را از خودمان کم کنیم»، منافع بیگانگان را بر منافع ملت ترجیح دهند.

آقای  جلیلی راه حل پرونده ی هسته ای ایران را تنها و تنها در «پیشرفت  هرچه سریعتر» دانش هسته ای در کشور میدانند.البته پیشرفت کاملا بومی و داخلی و بدون کمک گرفتن از خارج . ما تا وقتی که مثلا اورانیوم 20% غنی شده ی مورد نیاز 850هزار بیمارمان را مجبوریم از آژانس بین المللی انرژی اتمی بگیریمف به آنها نیازمندیم، و مجبوریم برای عصبانی نشدن آنها از خودمان، هرگونه شرطی را که بر ما تحمیل کردند، بپذیریم.اما اگر یک شهید شهریاری ای بود، و دولت و مذاکره کنندگان هسته ای هم مانند سپر محافظی، از کار و تحقیقات او حمایت کردند. کار آقای جلیلی این بود که بهیچ وجه برای راضی کردن غربیها، مانع کار ایشان نشد، بلکه با حمایت از ایشان (مثلا در قانع کردن دولت برای تخصیص بودجه ی بیشتر به دانشمندان هسته ای و ...) ایشان را تشویق کرد. و حالا ما مجبور نیستیم بخاطر گرفتن اورانیوم20%، به هیچ کشوری باج بدیهم!

5. دو جور آشتی با دنیا: به 2 شکل میتوان از «دیپلماسی» به نفع اقتصاد استفاده کرد که بنظر من اولی  شکل غلطی است و در درازمدت اتفاقا آسیبهای زیادی به اقتصاد کشور میزند. و دومی راه درستی است:

شکل اول اینکه: در روابطمان با بیگانگان، «سعی کنیم راضیشان کنیم  که تحریممان نکنند!» یا سعی کنیم «راضیشان کنیم که تحریممان را لغو کنند». خب، باید دقت کنیم: کسی که ما را تحریم کرده، دشمن است و هدف او از تحریم شکستن ماست. پس تنها راه برای راضی کردن او برای دست برداشتن از تحریمها، «پذیرش شکست» است! و این درست نیست.

شکل دوم: بپذیریم که ما «تا وقتی به دنبال استقلال و عزت و اسلام و دفاع از مظلومین هستیم، مورد دشمنی دشمنان و ازجمله تحریم اقتصادی هستیم.» اما تلاش کنیم که در رابطه با کشورهای بیطرف،و نه دشمنان، «دوستان و  متحدان» بیشتری برای خود جور کنیم، تا «قدرت جهانی ما افزایش پیدا کند» و در برابر غرب و دشمنان، با این قدرت بتوانیم از منافع ملی و ارمانهای اسلامی مان دفاع کنیم.امروز حضور متحدان ما در لبنان و فلسطین و سوریه، یعنی درست کنار دشمن ما(اسرائیل) یک قدرت است برای ما. یا حضور متحدان ما در آمریکای لاتین، که آمریکا انجا را حیاط خلوت خود میدانست، یک قدرت است برای ما. امروز حضور متحدان ما در عراق ، قدرت است برای ما و... اگر ما قدرت منطقه ای خودمان را در تعامل با کشورهای دوست و بی طرف افزایش دهیم، در برابر تهدید دشمن، ما هم او را تهدید کنیم. یعنی در روابط خارجی مان هم بدنال همان آیه ی «و اعدّوا لهم..» باشیم. در ادبیات سیاسی، به این قدرت میگویند «قدرت بازدارندگی» یعنی این «قدرت» است که که دشمن را از دشمنی کردن با شما باز میدارد! درحالی که برخی تصور میکنند که ما اگر خود را و دوستانمان را «خلع سلاح» کنیم، آنوقت دشمن هم خیالش از ما آسوده شده و از تهدید ما دست برمیدارد!

آقای جلیل تفاوت این دو نوع دیپلماسی را می فهمند، و «هدف ما از دیپلماسی» را هم میفهمند، و با دیدگاه قرآنی، سیاست خارجی نوع دوم را ، در کنار «افزایش توانمندیهای داخلی» دنبال میکنند.


گفتار دوم - فرهنگ

گفتار سوم- اقتصاد


برچسب‌ها: سعید جلیلی, تفکر و اندیشه, سیاست خارجی, مذاکره, اقتدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 3:37  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

چرا مقاومت رمز پیشرفت است؟

  چند روزیست که تیغ تبلیغات و شایعه­سازیهای تلوزیون­های خارجی به سمت دکتر سعید جلیلی نشانه رفته و او را و دیپلماسی ای که با او شناخته میشود را و کلا پرونده هسته ای را موجب تحریم کشور و تحریم را موجب فقر و فلاکت کشور معرفی می­کنند. (البته این که به نوبه ی خود، ما را به یاد جمله ی جاوید روح خدا می­اندازد که «هرگاه آمریکا از شما تعریف کرد، بدانید که دارید یک جایی اشتباه میکنید»)  حضور او که خار چشم دشمن است، بهانه ی خوبی شد تا دو تصور رایج اشتباه را در فضای تقابل ایران و غرب مرور، و درحد وسع خودم، تحلیل کنم:

تصور اشتباه اول: «نان میخواهیم نه اورانیوم غنی شده!»

میتوان گفت تمام دغدغه ی مخالفین از همین تحلیل اشتباه نشأت میگیرد که : «اولا، ما بخاطر انرژی هسته ای تحریم شده ایم. ثانیا. این انرژی هسته ای یعنی بمب هسته ای و ثالثا این بمب  به هیچ درد ما نمیخورد. یا دست کم به هزینه اش نمی ارزد. پس درنتیجه قید آن را بزنید و همان نان ما را برسانید.»!

تمام حرف ما اینجاست که این تحلیل درست نیست. این محاسبه (علیرغم ادعای واقعنگری) اتفاقا اصلا واقعیت را ندیده است و لذا مقدمات غلطی را برای استدلال خود  فراهم کرده که درحد وسعم، یک به یک به آنها میپردازم. (1)

1. درمورد مقدمه ی اول: آیا تحریمها ربطی به مذاکرات بر سر انرژی هسته ای دارد؟ بسیاری از کاندیداها معتقدند که میتوانستند مذاکرات هسته ای و بطور کلی سیاست خارجی را به سمتی پیش ببرند که ما تحریم نشویم! و درواقع مدعی اند که تحریم شدن ما، ناشی از آن چیزیست که ما نام آن را «مقاومت» نهاده ایم و این کاندیداهای محترم نام آن را «عدم تعامل با جهان»!!! (که جهان=آمریکا) و «افراطی گری و ماجراجویی» و... می­گذارند.

اما با نگاهی به تاریخ سی و چهار ساله ی کشور، خواهیم دانست که از روز اول انقلاب با بلوکه شدن اموال ایران در بانکهای اروپا و آمریکا، تحریمها شروع شد. و سپس با فتح لانه جاسوسی شدت یافت. و مثلا «گندم» که در تمام طول سال از آمریکا به ایران وارد میشد، دیگر وارد نشد! و با شروع جنگ تحمیلی نیز با تحریم نفت و انواع جنگ افزار شدیدتر هم شد. (درواقع نان ما همان وقتی به خطر افتاد که خواستیم  آمریکا ما را مدیریت نکند!)

میبینیم که از آن روز که ملت ایران تصمیم گرفته که بتعبیر امام، «کشور ضعیفی زیر پرچم غرب و شرق» نباشد،  تا امروز، حتی 1 روز هم نبوده که ما تحریم نبوده باشیم. و هیچ وقت در دوره ی هیچیک از رؤسای جمهور ، هیچ کدام از تحریمها «لغو» نشده!!!


«اصل برای ما باید تهدید‌زدایی باشد. شما مانند هر کشور دیگری یک‌سری دیدگاهها و اصولی دارید که براساس آن منافع شما تعریف می‌شود و از آن دفاع می‌کنید. اگر کسی بخواهد متعرض این منافع بشود ممکن است مقاومت شما برای دفاع از این منافع و اصول موجب یک تنش بشود. نمی‌توانیم بگوییم چون اصل برای ما تنش‌زدایی است و دفاع در این موقعیت تنش در پی خواهد داشت پس آن را دنبال نکنیم. پس رویکرد اصلی باید تهدیدزدایی باشد و نه تنش‌زدایی.»-دکتر سعید جلیلی، 1384

به این مسئله توجه کنیم: هدف از تحریم کردن مردم ایران چیست؟ چرا از آغازین روز انقلاب اسلامی تحریم علیه  ایران آغاز شد؟! آمریکا با ما چه مشکلی دارد که فشار اقتصادی بر ما وارد میسازد؟ نگاهی به نقطه ی آغاز این تحریمها به خوبی نشان می­دهد که مشکل با اصل وجود نظامی مردمی و اسلاممحور است. تحریمها با پیروزی انقلاب (یا با فتح لانه جاسوسی)آغاز شد، تحریمها با «استقلال خواهی» و «اسلامخواهی» ملت ایران آغاز شد، و جز با عدول ملت از این «استقلال و اسلام» هم لغو نخواهند شد. (مفهوم جمهوریت هم ذیل این استقلالخواهیِ مردم مد نظر دارم. منظورم «حق مردم در تعیین سرنوشت خود» است. نه تحت قیمومیت قدرت خارجی، نه دیکتاتوری داخلی)

فارغ از تحلیل، تجربه هم این موضوع را به ما نشان داده! برخی طوری حرف می­زنند که انگار آریکا و غرب دوستان عزیز و رفقای دویست ساله ی ما بوده اند و حالا سر مسئله ی هسته ای ما کاری کرده ایم که این دوست دیرین، از ما رنجیده است! تاریخ دویست سال دشمنی غرب که بماند، در همین سی و چهار سال هم غرب دشمنی را درحق ما تمام و کمال کرد! درحمایت مطلقشان از صدام، و منافقین و بعد هم تصریح در تصویب و تخصیص بودجه برای براندازی ایران و تروریست خواندن ما و... حتی در مقاطعی که برخی از سران کشور طی محاسبات اشتباهشان، تصور نموده اند که تحریمها علتی جز «اصل وجود مستقلانه ی ما» دارد، و سعی کرده اند با دادن امتیازاتی (مانند تعلیق غنی سازی یا سکوت دربرابر حضور نظامی آمریکا در دوکشور همسایه ما، یا اجرای سیاستهای بانک جهانی و ...)از شدت این تحریمها بکاهند، رسما به درب بسته خورده اند! مگر در زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی و آقای خاتمی چیزی از تحریمهای ما لغو شد؟! مگر در تمام مدت تقریبا دو ساله ی مدیریت پرونده هسته ای توسط جناب روحانی، چیزی از تحریمها کم شد؟! مگر ما کل فعالیتهای تکنولوژیکمان را تعطیل (تعلیق=تعطیلی تا هروقت که دشمن صلاح بداند!) نکردیم؟! بجز فروش برخی قطعات هواپیما، چه دستاوردی داشت؟ کدام تحریم کاهش یافت؟ کجای اقتصاد کشور فعال شد؟! کدام امکانات برای «آینده» ی کشور فراهم شد؟!

پس تحریمها، اساسا «وضع» نمیشوند تا طی مذاکرات و سازشهایی «لغو»شوند! بلکه تحریمها آمده اند تا بمانند و با چیزی جز اصل وجود ما، «معامله» نخواهند شد!

کمااینکه تا کنون «لغو یا کاهش تحریمهای به اصطلاح فلج کننده ی فعلی، هیچوقت جزء پیشنهادات 5+1 نبوده! یعنی آمریکا بنا ندارد که این تحریمها را با پرونده هسته ای ما معاوضه کند.

 

2. درمورد مقدمه­ی «ثانیا» باید گفت : بمب هسته ای را که الان سالهاست «بهانه»ی آمریکا برای فشار وارد کردن به ایران است،  با اورانیومِ 3رصد غنی شده هم می توان ساخت! در حالیکه مدتهاست که غنی سازی 3درصد که هیچ، غنی سازی 20درصد هم در داخل ایران و بطور بومی و مستقل انجام میشود، و تلاش فعلی غرب برای «متوقف کردنِ این روند رو به رشد در دانش و فناوری هسته ایست». که این خود دروغ بودن ادعای «نگرانی غرب از سلاح هسته ای ایران» را نشان میدهد. غربیها  الان دارند ما را از داشتن 20درصد منع میکنن! این یعنی چه؟ یعنی دعوا اصلا سر سلاح نیست.

دعوا دقیقا سر «دانش» است. دانش بومی.

چیزی که غرب نمیخواهد که ما داشته باشیم  «دانش بومی»ست. چیزی که منافع غرب را تهدید میکند این است که ما تا چند سال آینده در تامین انرژی و ...مان نه محتاج غرب باشیم و نه محتاج نفت!. و بلکه بتوانیم به کشورهای اطراف هم خدمات تخصصی بدهیم و «بازار» غرب را محدود کنیم. و از قدرت جهانی اش، یعنی از وابستگی کشورها به او، بکاهیم.

به تعبیر دکتر جلیلی : «برخی قدرت‌ها بقای خود را در عدم پیشرفت دیگر ملت‌ها می‌بینند»

 (برای توضیح بیشتر به کتاب خانم واندانا شیوا، «چپاول دانش و طبیعت» هم میتوان مراجعه کرد که در آنجا اثبات میکند که غرب و بویژه آمریکا، روزگاری برتری خود را با به انحصار درآوردن منابع زمینی تثبیت کرد؛ و امروز همین هدف را با «به انحصار درآوردن علم» دنبال میکند! ملتهای دنیا به محصولات «دانش بنیان» نیازمندند، مانند دارو و... و اگر این دانش در انحصار کسی باشد، عنان اختیار ملتهای جهان در دست اوست )

از این منظر، «دانش هسته ای» درحال حاضر خط مقدم جنگ علمی ما با غرب است. منظورم از غرب، ابرقدرت علمی در حال حاضر جهان. و چرا میگویم جنگ؟ بخاطر همین موضوع «انحصار» که ما در بحث هسته ای این اصرار بر انحصار را کاملا داریم تجربه می کنیم. داریم تجربه میکنیم که مسئله، مسئله ی «بده و بستان علمی» نیست. حتی مسئله ی «رقابت علمی» هم نیست! بلکه به غیرانسانیترین و غیر علمیترین روشها دارد با پیشرفت علمی یک ملت مقابله میشود. الغرض، ما اگر اینجا هم کوتاه بیاییم، جناح انحصارطلب جهان، قدم به قدم پیش تر خواهد آمد و برای هریک از حوزه­های علمی رو به پیشرفت ما نیز بهانه ای خواهد تراشید و محدودیتهایی ایجاد خواهد کرد. (مانند محدودیتهایی که برای دانشمندانی که برای شرکت در سمینارهای بیوتکنولوژی به ایران سفر کرده بودند! و...) دکتر آراستی، استاد دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف، یکبار سر کلاس مدیریت تکنولوژی می­گفت«ایران دارد روی بحث هسته ای با غرب چانه زنی می­کند تا پیشرفت سریعش در حوزه ی بیوتکنولوژی و حوزه های پزشکی و... در حاشیه ی امن قرار گیرد»! کسانی که ایشان را می­شناسند، معنی این حرف را «از قول ایشان» بهتر متوجه خواهند شد!

 و از همه مهمتر چیزی که منافع غرب را تهدید میکند این است که عملا به دنیا اثبات شود که «میتوان بدون کمک غرب هم به دانشها و تکنولوژی پیشرفته رسید»! این  برآورد خود آمریکایهاست که ایران در سالهای نه چندان دور، قدرت اول انرژی خواهد بود. این را اگر بگذاریم کنار الگوی جدیدی که ایران و انقلاب اسلامی به جهان عرضه کرده است، که صِرفِ «موفق بودن»ِ این الگو برای آمریکا و تمدن غرب یک خطر بزرگ است. آن وقت میبینیم که کاملا هم طبیعیست که برای پیشگیری از این موفقیت و اگر نشد برای «کتمان» این موفقیت تلاش کنند. (در تمام زمینه ها هم. از چانه زنیها بر سر پیشرفت در فناوری هسته ای، تا کتمان و بایکوت اخبار موفقیتهای هوافضا، تا انتشار دائمی فیلم و کتاب و... با مضمون سیاه نمایی اوضاع فرهنگی و اجتماعی ایران! آن زن ترکیه که کتابی در سیاهنمایی اوضاع زنان تهران نوشته، صراحتا در مقدمه اش آورده که چون دیدم ایران برای مسلمانان جهان تبدیل شده به یک رویا، رفتم و دیدم و نوشتم تا ببینند از این خبرها نیست!)

 

3. اما مقدمه ی «ثالثا» در تحلیل «نان میخواهیم نه اورانیوم غنی شده» نیز درست نیست.

 فناوری هسته ای، کاربردهای  وسیعی دارد. اولین و شناخته شده ترین آن، کاربرد آن بعنوان انرژی است. میگویند ما که نفت و گاز داریم. دیگر چرا هسته ای؟! اولا نفت و گاز را نهایتا تا 50 سال آینده داریم. ثانیا انرژی هسته ای انرژی پاک است. با توجه به اینکه در سالهای آینده مالیاتهای سنگینی را بابت مصرف سوختهای فسیلی که موجب آلودگی محیط زیست است، از ملتها خواهند گرفت! سالهای آینده، احتمالا یعنی زمانی که نیاز آمریکا به سوخت فسیلی قطع شد! چون درحال حاضر تنها کشور مخالف با اجرای این قوانین محیط زیستی، آمریکاست!)

کاربرد «انرژی» هسته ای، فقط بعنوان نیروگاه نیست، بلکه بعنوان نیرومحرکه ی قابل حمل در ناوها یا در صنایع فضایی به کار رفته است.

کاربرد دیگر در مصارف پزشکیست که هم به کاهش وابستگی ما به خارج (برای استرلیزه کردن کالاهای پزشکی یکبار مصرف) و صرفه جویی در ارز منتهی می شود و هم موجب حفظ جان هفتاد هزار بیمار سرطانی.

در کشاورزی، ما تلفات کشاورزی داریم بخاطر ضعف در «نگهداری» محصولات کشاورزی. بخاطر کم بودن زمان ماندگاری محصولات، این را با فناوری هسته ای می­توان بهبود داد و تلفات را کم کرد. و با اصلاح و مقاومسازی  بذر توسط پرتودهی هسته ای، بسیاری از زمینهای فعلا کویری  نیز قابلیت کشت پیدا میکنند. آفات و حشرات از محصولات دور شده و  با افزایش زمان ماندگاری، امکان صادرات محصولات کشاورزی تا  اروپا هم فراهم می­شود. مقایسه کنید با وضعیت فعلی، که ما صادرکننده نیستیم که هیچ، بلکه واردکننده ی محصولات حیاتی ای هستیم که خودمان توان تولیدش را داریم! (روشن است که مدعی نیستم که مشکلات کشاورزی ما فقط معطل فناوری هسته ایست!!)

-          لینک مفید از سایت عیار : میزگرد آشنایی با تحریمها و آسیبپذیریهای اقتصاد ایران -

 

تصور و تحلیل اشتباه دوم:  اگر ما اهل «مذاکره» و «گفتگو» و «تعامل» با ابرقدرتها باشیم، خیلی بهتر میتوانیم حقوق خود را احقاق کنیم. و نیازی نیست که دائما با کشورها سر جنگ داشت!

در تحلیل این حرف، ابتدا توضیح کوتاهی درمورد «سر جنگ داشتن» لازم است: در حدیث داریم که «من نام لم ینم عنه» اگر ما بخوابیم، دیگران درباره ما نمیخوابند! اگر کسی از مشاهده و رصد و مراقبت وضعیت خود غافل شود، دلیل نمیشود که دیگران و دشمنان نیز از رصد کردن او ، از مراقبتِ او چپاول او و داشته هایش غافل شوند.

«وقتى درگيرى داريد، بايد بيدار باشيد. درگيرى به اختيار من و شما نيست. دشمن ميخواهد درگيرى داشته باشد؛ حالا درگيرى سياسى، درگيرى امنيتى، درگيرى اقتصادى. همه‌اش درگيرى نظامى هم نيست. وقتى درگيرى هست، بايد بيدار بود.»-رهبر19/10/1389

 قرآن کریم، حتی در شرایط «صلح» نیز توصیه میکند که «سلاحهای خود را زمین نگذارید»! حتی وقتی که به نماز ایستاده اید. چون دشمن منتظر همین لحظه است،که شما سلاحتان را ولو برای نماز، از خود دور کنید. حتی در شرایط صلح توصیه میکند که «قوای نظامی خود را تقویت کنید». ( و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه..) قدرت خود را افزایش دهید.

و باید گفت که «قدرت» هرکشوری لزوما در داخل مرزهای خود او نیست. چون امنیت و منافع کشورها نیز در داخل مرزهای همان کشور تعریف نمیشود. ناامن شدن کشورهای همسایه ی ما، ناامنی را به داخل مرزهای ما نیز سرایت خواهد داد. این یک واقعیت آشکار است. ناامنی و سلاح و تروریسم از سوریه به ترکیه و عراق سرایت میکند، از افغانستان و پاکستان به سیستان و بلوچستان ما! از کردستان عراق به کردستان ما. این یک روند طبیعی و اجتناب ناپذیر است. البته مسئله فقط مرزهای خاکی و جغرافیایی هم نیست. بعنوان مثال ما نه با سوریه مرز مشترکی داریم و نه با رژیم غاصب اسرائیل و نه با لبنان!اما...

. مسئله ی مهم آن است که مذاکره به تنهایی دوای هیچ دردی نیست و حقوق هیچ کشوری را تا به حال  پای میز مذاکره ی صرف احقاق نکرده اند. قانونی که در جهانِ تحتِ مدیریتِ آمریکا حکمفرماست، قانون قدرت است. «مذاکره» یعنی  موقعیتی که دوطرف مقابل یکدیگر مینشینند و «قدرتشان» را برای یکدیگر تشریح میکنند تا هرکس به اندازه ی قدرتی که در خارج از اتاق مذاکره دارد، امتیاز بگیرند یا بدهند. بعبارتی «هرچی پول دادی آش میخوری».

مذاکره یعنی این را می دهم، آن را بده. و شما باید ببینی این که میگیری واقعا چقدر گرفتنش برایت ضروری است؟ اگر چیزیست که «خودت هم داری» یا نداری اما چندان هم نیازی به داشتنش نداری، آنوقت است که میتوانی آن را به قیمت کمتری بگیری! اگر ما خارج از دایره ی متحدین آمریکا، به اندازه ی کافی بازار برای صادرات کالای xمان داشته باشیم، آنوقت مجبور نیستیم که برای لغو تحریم کالای x  از حقوق اساسیمان بگذریم!  اگر کالای y را خودمان میتوانیم در کشورمان تولید کنیم، آنوقت پای میز مذاکره نمیتوانند ما را به وعده ی دادن y به هرسو که بخواهند بکشند و وادار به امضای هر تعهدی بکنند.

دکتر سعید جلیلی: « ما فکر می کنیم امروز علیرغم گذشت سی و سه سال در ابتدای یک حرکت بزرگ هستیم. یک حرکت برای مدل سازی در عرصه های مختلف. یک وجه ممیزه آنچه امروز انقلاب اسلامی در این سی و سه سال از خود بارها نشان داده است این است که مقاومت آن توانسته است همراه با پیشرفت باشد.»

 

پس مذاکره ای که پشتوانه ی «قدرت» نداشته باشه یعنی دقیقا وادادگی. قدرت یعنی «خودکفایی» در داخل، و نفوذ و افزایش متحدین در خارج. دو مسیر کلیدی ای که خط مقاومت دنبال میکند.   

وقتی شما قبل از مذاکره تمام فعالیتهای هسته ایت را تعلیق (تعطیل تا وقت گل نی!) میکنید، دارید دست خودتان را از «قدرت» خالی میکنید، بعد ناچارید بنشینید ، به شما بگویند می خواهی سوخت هسته ای آماده به تو بدهم؟ در فلان موضوع دخالت نکن، این جا هم نظر نده، آنجا هم نرو، فلان دانشکده ات را هم تعطیل کن و... میخواهی من که از دو طرف تا بغل مرز تو آمده ام، به تو حمله نکنم؟! می خواهی بنزین به تو بدهم؟! میخواهی بال هواپیما به تو بدهم؟!...

پای میز مذاکره، طرف قدرتش را به تو نشان میدهد و شما میبینید که بله هزینه ی نپذیرفتن برایتان بالاست. با این موازنه ی قدرت، که احتیاجات شما به دست اوست، بله شاید «عقلانی» بنظر برسد که کوتاه بیایید و امتیاز بدهید. و البته خود را آماده کنید که با ادامه ی این روند روز به روز امتیازات بیشتری نیز از شما بخواهند.  مادام که شما تلاشی برای افزایش قدرت ملی و منطقه ای خود نکنید. این روشیست که سیاستگذاران پیشین ما به کار میگرفتند. مسائل را «مقطعی و لحظه ای» میدیدند. نیاز همین لحظه ی کشور به فلان قطعه ی هواپیما را. یا حضور همین لحظه ی آمریکا بغل مرزهای ایران را میدیدند. و عقلشان حکم میکرد که در همین لحظه ، آنچه که طرف مقابل از آنان می­خواهد، ولو حقوق اساسی ملت باشد را بپردازند، تا مثلا نیاز اساسی دیگری را از دست ندهند. و اگر این روند «مذاکره بدون تلاش برای افزایش قدرت» ادامه میافت، معلوم نبود که امروز بعد از 8سال، کجا بودیم و سر داشتن یاذنداشتن کدام حق اولیه مان داشتیم مذاکره میکردیم؟!

اما در این چند  سال اخیر، این موازنه ی «قدرتِ پشتِ مذاکرات»،  تغییر کرد، و اکنون این طرف مقابل است که برای حل بسیاری از مشکلاتش «نیازمند» به ماست، (مانند وضعیت فعلی آمریکا در سوریه، یا اندکی پیشتر در عراق)  و این ماییم که دیگر نیازی به اورانیوم غنی شده ی آژانس نداریم. تا به ازای دادن آن ما را از تحقیقات علمی منع کنند.

الان بحث آقای جلیلی با 5+1 دیگر اجازه بدهید ما 1 عدد سانتریفیوژ داشته باشیم نیست! امروز آقای جلیلی مسئله ی «عدالت در عرصه ی بین الملل» را پیش روی غرب می­نهند.

 

حرف امام ما بعد از 25سال هنوز چقدر زنده است که فرمود:

«بعضی مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و كینه توزی در مجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار می دهند، و با دلسوزیهای بیمورد و اعتراضهای كودكانه می گویند جمهوری اسلامی سبب دشمنیها شده است و از چشم غرب و شرق و ایادیشان افتاده است! كه چه خوب است به این سؤال پاسخ داده شود كه ملتهای جهان سوم و مسلمانان، و خصوصا ملت ایران، در چه زمانی نزد غربیها و شرقیها احترام و اعتبار داشته اند كه امروز بی اعتبار شده اند! آری، اگر ملت ایران از همه اصول و موازین اسلامی و انقلابی خود عدول كند و خانه عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین - علیهم السلام - را با دستهای خود ویران نماید، آن وقت ممكن است جهانخواران او را به عنوان یك ملت ضعیف و فقیر و بی فرهنگ به رسمیت بشناسند، ولی در همان حدی كه آنها آقا باشند ما نوكر، آنها ابرقدرت باشند ما ضعیف، آنها ولی و قیم باشند ما جیره خوار و حافظ منافع آنها، نه یك ایران با هویت ایرانی - اسلامی ، بلكه ایرانی كه شناسنامه اش را امریكا و شوروی صادر كند، ایرانی كه ارابه سیاست امریكا یا شوروی را بكشد و امروز همه مصیبت و عزای امریكا و شوروی شرق و غرب در این است كه نه تنها ملت ایران از تحتالحمایگی آنان خارج شده است، كه دیگران را هم به خروج از سلطه جباران دعوت می كند. » 29/7/1367

 

 

(تبصره1: درمورد بیاینه ی تهران و توافقی که با ترکیه و برزیل شد، که برخی معتقدند مایه ی ننگ برای ایران بود: این بیانیه اولا اجرای توافقنامه از سوی ایران را منوط به پذیرش تمامی حقوق ایران در تحقیق و تولید و استفاده و چرخه ی غنی سازی کرده بود. یعنی همکاری میکنیم اما پیش شرط آن عدالت است. عدالتی که واضح بود آمریکا و انحصارگران علم، به آن تن نخواهند داد. و با این تن ندادن روشن خواهند کرد که اهل مذاکره ی عادلانه نیستند. و از دیگر سو، با لغو یک جانبه ی(یعنی بدون منتظر اجازه ی اروپا شدن) تعلیق، و حمایت جدی از تحقیقات هسته ای، موجبات آن فراهم شد که از آنچه که در این بیانیه وعده اش را به ایران داده بودند، بینیاز شویم! و پای میز مذاکره، دیگر نیازی به اینگونه توافقات نداشته باشیم.

 

تبصره 2 : برخی میگویند سیاست خارجی ما و بویژه پرونده هسته ای ما، همواره با هماهنگی مقام معظم رهبری بوده است. و لذا نمی توان دو خط متقابل سازش و مقاومت را در روند آن قائل شد.  در این مورد باید یادآور شد که سیاست خارجی –مانند سایر سیاستهای کشور- تنها «از خط قرمزهای نظام خارج نمیشود» یعنی حداقلها و کفِ رهبری را دارد و این ابدا به معنای همراستا بودن و یا «مطلوب» و مورد تایید کامل بودن این سیاستها نیست. رهبری در تحلیل آن سالهای سازش، از این تعبیر استفاده میکنند که «آن راه را رفتیم و دیدیم که آخرش چیست» یعنی بعنوان یک راه غلط، که تجربه اش موجب «عبرت» بوده است یاد میکنند.

تبصره سه: اینکه در این چندسال اخیر، عقبگردهایی از وضعیت خودکفایی در کشاورزی و... داشته ایم، عدول از وجه دیگری از مقاومت بوده، که جای تحلیل مجزایی دارد. که ذیل همین گفتمان مقاومت هم معنای بیشتری پیدا میکند. (دکتر جلیلی: تا ساز و کارها اصلاح نشود نمیتوان از خطر دشمن ایمن بود.)  )

 

پ.ن. : در تحلیل اندیشه ی «نان میخواهیم نه اورانیم غنی شده»، یک رابعا هم البته نهفته است و  صراحتا بیان نمیشود اما بدون پیشفرض گرفتن آن، این 3مقدمه به آن نتیجه نمیرسند. و آن اینکه «نان ما را کسانی باید بدهند که اکنون ما را تحریم کرده اند» فرض غلط و ننگینی، میراث حسنعلی منصور! فرضی که ما در ابتدای انقلاب و طی تحریمهای شدید سالهای جنگ و بعضا، پس از جنگ، بطلان آن را بار ها و بارها نشان داده ایم، اما نمیدانم چرا برخی هنوز متعصبانه باور دارند که « ما بدون کمک غرب نمیتوانیم حتی یک لولهنگ بسازیم!» ایران پیش از انقلاب در شرایطی بود شبیه به مصر زمان مبارک. شبیه به عربستان امروز. نفت میداد و کالا میگرفت. کالاهای اساسی حتی. گندم! گوشت! تخم مرغ! میوه! ماهی! و... گاهی بد نیست مرور کنیم که چه بوده ایم و چه شده ایم؟ ما امروز خدمات مهندسی مان را به دیگر کشورها هم صادر میکنیم. این کجا و خط تولید را با مهندس و طراح و تکنسینش از خارج وارد کردن و ایرانی را درحد «کارگر ساده» نگه داشتن کجا؟ این مسیریست که ما با «مقاومت» طی کردیم. و آن مسیری بود که با دویست سال سازش و کرنش و دوست پنداشتنِ دشمنان.

پ.ن.2. البته درحال حاضر هیچکدام از کاندیداها نمیتونن بیان صاف بگن میریم حق هسته ای رو میدیم بره! چون اونوقت چجوری میخوان از ملتی که ترجیعبند اجتماعاتش «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» رای بگیرند؟!
بحمدالله مردم اینقدر حواسشون هست که کاندیداها جرأت نکنند «صریحا» چنین چیزی بخوان.
ولی اگر یک مقدار بیشتر حواسشون باشه اینو هم متوجه میشن که کاندیدایی که
«1.زوم میکنه روی مشکل گرانی!
2.بعد مشکل گرانی رو به تحریم ربط میده
3.بعد تحریم رو به سیاست خارجی "افراطی" ربط میده»
اینچنین کاندیدایی متعلق به پارادایم «نان میخواهیم نه اورانیوم غنی شده»ست. نه پارادایم مقاومت.
فرمایشات حضرت امام رو برای همین آوردم:
1. سیاست خارجی امام هم به اندازه ی احمدینزاد "افراطی"ست و با خیلی ها سر جنگ داره!
2. امام «از چشم غرب و شرق افتادن» رو بد نمیدونه
3. امام مشکلات معیشتی رو بعنوان بهای این مبارزه با غرب، کاملا میپذیره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1392ساعت 15:9  توسط فروزنده  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایها الذین آمنوا

لاتتخذوا الیهود و النصری اولیا، بعضهم اولیا بعض،

و من یتولّهم منکم، فانّه منهم

ان الله لایهدی قوم الظالمین (51)

فتری الذین فی قلوبهم مرض، یسارعون فیهم

یقولون نخشی ان تصیبنا دائره

فعسی الله ان یأتی بالفتح، او امر من عنده

فیصبحوا علی ما اسرّوا فی انفسهم نادمین(52)

 

ای کسانی که ایمان آورده اید!

یهود و نصاری را ولی (= دوست و تکیه گاه) خود انتخاب نکنید.

آنها اولیای یکدیگرند.

و هریک از کسانی که از شما با آنان دوستی کنند، از آنها هستند.

خداوندجمعیت ستمکار را هدایت نمیکند. (51)

کسانی را که در دلهایشان مرض است میبینی که در دوستی با آنان از یکدیگر پیشی میگیرند.و میگوین

و میگویند:

«می ترسیم حادثه ای برای ما اتفاق بیفتد (و نیاز به کمک آنان داشته باشیم.)»

چه بسا خداوند پیروزی یا حادثه ی دیگری از سوی خود پیش بیاورد و این دسته از آنچه در دل پنهان کرده اند پشیمان گردند.(52)

-سوره مائده . ترجمه­ ی آیت الله مکارم شیرازی.

 

قضاوت با شما:

هاشمی رفسنجانی: ما با اسرائیل سرجنگ نداریم.

(این درحالیست که بوضوح اسرائیل با ما سر جنگ دارد! آمریکا با ما سر جنگ دارد وگرنه چرا بی هیچ بهانه ای باید به ما حمله ی نظامی کند؟!یا هواپیمای مسافربری ما را بزند؟ یا علیه «ملت» ما تحریمهای فلج کننده اعمال کند و...؟

ضمنا آقای هاشمی در ادامه همین صحبتها میگویند که در این دولت درمورد سیاست خارجی بد عمل شده و الا پرونده ی ما به شورای امنیت نمیرفت که حالا برای بیرون آوردنش و لغو تحریمها هزینه ی زیادی لازم باشد. جای دارد از ایشان سوال شود: آیا دولتشما و آقای خاتمی، طی شانزده سال حکومت و سیاست خارجی موردپسند شما، توانست تحریمهایی را از اول انقلاب بر ما اعمال شده بود، لغو کند؟!چنانکه خودشان نیز معترفند که غرامت جنگ را هیچگاه نتوانستند از عراق پس بگیرند! منظورم از این بیان، محکوم کردن دولتها نیست،بلکه توجه دادن به «خصومت ذاتی آمریکا با ما»ست و اینکه مادام که جمهوری اسلامی وجوددارد، تحریمها روزبه روز رو به فزونی دارند.

جالبتر آن است که  تاحالا هیچوقت پیشنهاد اروپا در مذاکرات هسته ای، لغو تحریمها نبوده! یعنی اگر شما بچه ی خوبی باشید وآنچه ما میخوایم بما بدید، درعوض تحریمها را برمیداریم نبوده! بلکهامتیازات کوچکتری را همیشه پیشنهاد کرده ند!یعنی چی؟ یعنی ما سر هسته ای تا ته هم کوتاه بیایم، خبر از لغو تحریمها نیست!)


حسن روحانی(در دانشگاه شریف): آمریکا کدخداست. با کدخدا ببندیم راحتتریم....بنده معتقدم مذاکره با آمریکا راحتتر از مذاکره با اروپاست چرا که اروپاییها به دنبال آقا اجازه از آمریکا هســتند. از این رو دولت آینده بایــد بتواند رابطه ایــران و آمریکا را از حالــت تخاصم به مرحله تنش که یک مرحلــه پایینتر است برســاند. وی اضافه کرد: حاال که رهبر انقاب در ســخنان اول فروردین امسال راه مذاکره را باز گذاشتند

(البته عجیب است که  ایشان توجه نداشته ند که رهبری فرمودند «اگر آمریکا تغییر رفتار بدهد» مذاکره مانعی ندارد. اما کو تغییر رفتار آمریکا؟! کو احترام گذاشتن آمریکا به قوانین آژانس؟!)


حسن روحانی(در مازندران): کشورهای جهان همیشه در پی دشمنی با ایران نیستند، ... می توانیم با تمام کشورها مذاکره کنیم و به نتیجه برسیم.

(وی در همین سخنرانی، بزرگترین دستاورد مذاکراتش را آن میداند که سعی کرده وزرای سه کشور اروپایی را راضی کند که نگذارند آمریکا پرونده ی هسته ای ما را به شورای امنیت ببرد!!! ایشان درحالی این التماسگونه را دستاوردی بزرگ میداند که این تصمیم آمریکا کاملا خلاف قوانین و معاهدات بین المللی بوده! و بجاتر بود که ایشان «با منطق و قانون» از حق مسلم ایران بعنوان یک عضو از ان پی تی که مدرکی علیهش وجود ندارد، دفاع میکرد . درحالی که او برای اینکه جلوی تاراج یکی از حقوق ملت ایران را بگیرد، حقوق اساسی دیگری از ملت را دو دستی تقدیم تاراجگران کرد!)

محمدباقر قالیباف: ما 30 سال حامی اصلی آرمان فلسطین بوده ایم ولی به واسطه هوشمندی امام و رهبری کسی نتوانست ما را متهم به ضد یهود بودن بکند.ولی یکباره بدون توجه به نتایج و پیامدها بحث هولوکاست مطح می شود.این چه نفعی برای انقلاب و فلسطینی ها داشت.

(این سخنان درحالی ایراد میشود که هرکس اندک مطالعه ای بر فرآیند تحمیل رژیم اسرائیل بر دنیا داشته باشد، بخوبی میداند که مهمترین ابزاری که با آن اذهان دنیا را برای غصب فلسطین توجیه کردند و میکنند، واقعه ی دروغین هولوکاست و در سایه ی مظلومنمایی صدساله ی اسرائیلیها بر این مبناست که اساسا به اذهان عمومی فرصت داده نشده که بپرسند«خب بفرض که هیتلر شما را سوزاند، این چه ربطی دارد به فلسطین و فلسطینیها؟! چرا آلمان را اشغال نمی کنید؟!»

لذا طرح مسئله ی هولوکاست دقیقا زیرسوال بردن مبانی رژیم صهیونیستی بود. و نه تنها بر محبوبیت جهانی ایران افزود بلکه موج سوال و اتهام را متوجه اسرائیل نمود. و این دقیقا درراستای سیاست خصومت ما با اسرائیل است که حضرت امام صریحا فرمودند: اسرائیل باید از صفحه ی روزگار محو شود.)

ضمنا «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» گفتن هم ذیل همین آیات معنای روشنی دارد!که بعهده ی خود خواننده ی محترم.


آیات فوق الذکر گرایش به سمت «کمک گرفتن از دشمن» (تازه دشمن هم حتی نه! اهل کتاب! بیگانگان) را ناشی از «ترس» دانسته («نخشی..») ناشی از ترسِ از آسیبهایی که دشمن یا بیگانگان ممکن است به ما بزنند، یا ترسِ از اینکه به ما کمک نکنند! و از بابت عدم کمک آنان، ما دچار آسیبها و سختیهایی شویم(نخشی ان تصیبنا دائره..)

اما جالب آن است که اتفاقا همین ترس است که منجر به افزایش تهدیدها می شود!

چرا آمریکا به گزینه ی حمله ی نظامی به ایران نمی اندیشد؟ چون «مطمئن است» که در این صورت پاسخ «قاطعی» از ایران دریافت خواهد کرد. و هدفی که از این جنگ و حمله دارد، یعنی کوتاه امدن ایران از آرمانهای 57، محقق نخواهد شد. و بلکه حتی به انسجام داخلی ایران کمک میکند. پس جنگیدن جز تحمیل هزینه فایده ای ندارد.

اما چرا آمریکا همواره به تهدید و تجریم اقتصادی متوسل می شود؟چون مطمئن نیست که ایران در برابر تحریم نشکند! بلکه احتمال بالایی میدهد که ایران دربرابر تحریمهای اقتصادی «بترسد» و از مواضعش کوتاه بیاید. درواقع اگر «ترس برخی از ما» از تحریم نبود، اگر ما مردم، و دولتمردان حال و آینده ما، مصمم بودند که از تحریم، از گرانی، از ساده تر زندگی کردن، نهراسند، نترسند، دشمن نفعی در تحریم اقتصادی ایران نمیدید! میبیند تحریم ممکن است منجر به کوتاه آمدن ایران شود، تحریم میکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 3:2  توسط فروزنده  | 

سوال روی تصویر: چرا هیچ موشک ترکی یا مصری در اختیار حماس نیست؟!

البته جوابش که روشن است: ازنظر ترکیه و قطر و احتمالا مصر، ایران هم غلط میکند که موشک میدهد!
قطر و ترکیه و احتمالا مصر اعتقادی به موشک بعنوان راه حل موضوع فلسطین ندارند.
اعتقاد به توسری خوردن و دم نزدن و زمین دادن و اختیار آب و برق و مواد غذایی و دارو و... را واگذار کردن، و درنتیجه «فقط زنده ماندن» درند

مصر را مطمئن نیستم اما ترکیه و قطر بیشتر دردشان «خفه شدنِ غزه» ست برای آرام ماندنِ منطقه...

و کاش چشمشان کمی دورتر را میدید که غزه فعلا «سپر» است جلوی باقی سرزمینهای نیل تا فرات
Inline image 1

اما نظر مردم مسلمان و عزتمند غزه این نیست:اینجا منزل شهید الدحدوح است، یکی از خانواده های معروف غزاوی که شهدای زیادی را تقدیم مقاومت کرده است و ایشان آقای حسن عبدو تحلیل گر مسائل سیاسی هستند که هراز چند گاهی در شبکه های الکوثر و المنار و العالم ظاهر می شوند. این پیغام هرچند متعلق به سفر کاروان آسیایی است اما کماکان زنده است:
"وقتی که به ایران رفتی، می خواهم که پیغام محبت و دوستی کودکان جوانان و بزرگسالان و تمامی مردم فلسطین را به رهبری ایران و مردم ایران برسانی؛ پیغام محبت و دوستی و همبستگی میان قدس و تهران و قم!"-به نقل از آقای روح الله رضویو
زیاد نخُاله؛ معاون دبیر کل حرکت جهاد اسلامی فلسطین:
این سلاحی که در اختیار ماست، سلاحی ایرانی است و لازم می دانم از ایران بخاطر قربانی هایی که جهت رساندن این سلاح به غزه متحمل شده است تشکر کنم ...
باید بگویم که اگر این سلاح در اختیار ما نبود امروز ارتش اسراییل بر روی اجساد کودکان ما راه می رفت.
بگذار افتخارش به این ریزه خورهای سفره ی غرب بچسبد...
مهم مردم غزه اند که راه مقاومت حسینی را یافته اند (1)
یک هفته گذشت...شهدا به 120 نفر رسید...
(کاش ما هم بیابیم و در این امنیتِ زیر سایه ی اسلام، اینهمه غر نزنیم...)

(1) (میدانم مردم غزه شیعه نیستند اکثرشان. اما حسین که مخصوص شیعه ها نیست. آن روحانی لبنانی حزب الله میگفت: به دعوت بچه های استشهادی فلسطین رفته بودم. باتوجه به تفاوت مذهبمان، فقط از قرآن گفتم و آیات جخاد و شهادت...گفتند «اینها را که خودمان بلدیم. اینهمه راه تو را آورده ایم که از حسین برایمان بگویی»)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 0:47  توسط فروزنده  | 

صهیونیست‌ها در تازه ترین جنایت خود ضمن حمله موشکی به منزل خانواده الدلو در منطقه حی الرضوان در شمال نوار غزه 14 فلسطینی از یک خانواده را را شهید کردند که سه نفر از آنان زن و پنج نفر دیگر کودک هستند.(و لینک باقی عکسها از این جنایت هولناک)

خدایا...کاش می شد مرد و این روزگار بشر رو ندید...



واقعا چرا اسرائیلیها  «اصرار» بر کشتنِ کودکان دارند؟

چرا اسرائیلیها «مهدکودک» را هدف قرار میدهند؟

چرا «خانه ی مسکونی» را؟

بهمان دلیل که در بحرین 25 سال فقط به انواع و اقسام غیربحرینیها تابعیت داده میشود(همانجا که تابعیت شهروندان بحرینی را دارند بهزار بهانه لغو میکنند) و افزایش جمعیتشان و ازدواجشان با بحرینیها تشویق میشود(لینک)

به همان دلیل که درخاطرات سربازان آمریکایی دراشغال ویتنام، سخن از دو نوع سلاح است

به همان دلیل که در تونس قبل از انقلاب بچه های نامشروع برسمیت شناخته میشوند و   سقط جنین مورد حمایت قرار میگیرند(+)
به همان دلیل که  در بعضی مناطق ایران خودمان به بچه دار شدن اهالی فلان فرقه ی جعلی انگلیسی ازطرف شیوخ عرب همسایه، امتیاز و کمک هزینه داده میشود

بهمان دلیل که هیچ برنامه ی کنترل جمعیتی در اسرائیل وجود ندارد

به همان دلیل که زنِ یهودیِ فلسطین اشغالی، تشویق به فرزندآوری هرچه بیشتر میشود(+)

به همان دلیل که طرح تی شرت اسرائیلی خانم باردار فلسطینی را یک تیر و دونشان میداند!

به همین دلیله که آقا میگه اشتباه کردیم دنبال کنترل جمعیت رفتیم

«تغییر نسل» «تغییر نسل» «تغییر نسل» هنوز نفهمیدیم چقدر این تغییر نسل برای دشمن ما (میخوای بگو استعمارگر، یا بگو صهیونیست، یا بگو فراماسونر، یا بگو شیطان پرست، یاهرچی...خلاصه دشمنان اسلام) مهم است.

دائم در امثال بازیِ call of duty به خورد ما داده اند که «به ازای اشتباها کشتنِ هر غیرنظامی ای، از بازیکن، که سرباز آمریکاییست، امتیاز کم میشود»!!!!

و این چه دروغ شرم آوریست وقتی اصل هدف اتفاقا غیرنظامیها هستند!

این قوم غاصب بالذاته، هنوز بر سر شعار قدیمیشان هستند، با یک مقدار بروزرسانی«یک فلسطینی خوب یک فلسطینی مرده است»و این چیزی نیست که پای هیچ میز مذاکره ای حل بشه.

مذاکره با کسی که خواسته ش فقط آن است که تو نباشی، یعنی اعطای «زمان کافی» به او تا با فراغ خاطر برای خوردن تو اقدام کند

با اعلام صفر شدن ذخیره دارویی در غزه؛


سازمان بهداشت جهانی: بیمارستان های غزه از مجروحان پر شده است

جسد سوخته "رنان" تنها یک نمونه روشن از حقوق بشر غربی!

(به بهانه ی کامنتی درمورد فتوا خواستن بحرینی ها برای مجازشدن خودکشی زنان زندانی..معذرت میخوام از بیان این واقعیتهای خیلی زشت)


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1391ساعت 3:56  توسط فروزنده  | 

چهار  روز است دوبار بمباران هوایی غزه شروع شده.
به جرم «داشتن» موشک!!! فقط داشتن! و نه شلیک
شورای امنیت چه میکند؟
به زور و اصرار مرسی یک جلسه برگزار میکند و حتی یک خط هم این حمله را محکوم نمی کند.
سازمان ملل چه میکند؟
فقط از حماس میخواهد که «پاسخ» دادنش را به حملات هوایی اسرائیل قطع کند
اوباما «آغاز به حمله» را  «دفاع»ِ اسرائیل از خود میداند.
موشک فجر5 داشتن جرم است
سلاح هسته ای داشتن اسرائیل جرم نیست
موشک فجر5داشتن جرم است
با تانک سراغ مردم رفتن جرم نیست
موشک فجر5 داشتن جرم است
محاصره کردن6ساله جرم نیست
موشک فجر5 داشتن جرم است
بمب ریختن گاه و بیگاه روی سر مردم جرم نیست
موشک فجر5داشتن جرم است
روز روشن خانه را روی سر مردم با بولدزر خراب کردن جرم نیست
...
منطق دنیا همین است.
منطق «سیاست بین المللی عاقلانه» همین است


اخبار لحظه به لحظه ی غزه

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1391ساعت 17:10  توسط فروزنده  | 

1. گفته بودم صورتکهای شیطان هیچ محدودیتی ندارد (پارسال، همین روزها)

شیطان همیشه به شکل خودش سراغ آدمها نمی آید. گاهی پشت نقابی، صورتکی،..

صورتک شیطان میتواند کاملا شبیه به دشمنانش باشد. این شیوه ی هر دشمنیست که "جاسوس"ی، "نفوذی"ای...

شیطان گاهی پشت صورتک علمای یهود و کتاب مقدس، سراغ مردم ناصره می آید

شیطان گاهی پشت صورتک صحابی پیامبر، به سقیفه می آید

گاهی پشت صورتک قرآن، به صفین.. پشت پیشانیهای داغدار سجده، به نهروان...

شیطان گاهی پشتِ نامه های دعوت... شیطان گاهی پشت سلیمان صرد خزاعی، شیخِ شیعیان...

...

شیطان گاهی پشت صورتک اسلام، به شبه جزیره ی عربستان می آید..

شیطان گاهی پشت صورتک اسلام انقلابی طالبان و القاعده میشود

شیطان گاهی پشت صورتک مبارزه با اسرائیل...


اینجا دوباره دارد عاشورا می رسد

در غزه، دوباره دارد کربلا میرسد

اما پروژه ی صورتکسازی شیطان، از همان عاشورای 4 سال قبل آغاز شد.

مقامات اسرائیل رجزخوانده اند:این اسرائیل، اسرائیل 2008نیست. آنموقع گنبد آهنین ضد موشکی نداشتیم حالا داریم!

راست گفت.اسرائیل 2008 برای خوردن ِ غزه باید از سدِ بزرگ «اندیشه ی مقاومت» میگذشت. این را خوب فهمید، اسرائیلِ 2008! و از همان وقت شروع شد:

                   در افتادن با «اندیشه»ی مقاومت!

یک برنامه، «جابجا کردنِ حامیان فلسطین»!

 از طرفی، تراشیدن حامیان قلابی:  از همان برخورد کوچک لفظیِ اردوغان با شیمون پرز آغاز شد.

                       :

         اعتراضِ کوچکی، به جنایتی بزرگ!

اما این اعتراض کوچک را رسانه های غربی باد کردند و باد کردند و  آنقدر بزرگ شد که کم کم آن جنایت بزرگ از پشت آن پیدا نبود!!!

  از طرف دیگر از میان برداشتنِ حامیانِ اصلی، حامیانی که معتقد به روش مقاومت بودند. 8 ماه اغتشاش برای ایران...8 ماه برای سوریه...


برنامه ی دوم، زرق و برق بستن به روشهای سازشکرانه! «طرح دولت فلسطینی و عضویت در سازمان ملل»!

    درصورتی که در این طرح، تنها مناطقی به فلسطین داده میشود که هم اکنون هم فلسطینیها "با مقاومت"، آن را برای خود نگاه داشته اند!!!!

اما چنان بوقهای رسانه ای در مدح این طرح فریاد میکشند که گویی «تمام حق فلسطینیان همین بوده و آن را هم سازمان ملل لطف کرده و به آنها بخشیده!!!»

بهر روی، «رسانه» لشکر مخفیِ اسرائیل است! رسانه یعنی «جهت دهی افکار عمومی».

و تا اینجا افکار عمومی باور کرده که :

  اولا . راه حلی بجز مقاومت هست که مردم فلسطین را «راضی» کند.  (و این بعد از آن بود که دیدند نمی توانند کلا چشم بر وجود این مردم ببندند.چنان که درطول60سال بستند)


و ثانیا. حامیان واقعی فلسطین کسانی اند که از این طرح حمایت میکنند. یعنی : قطر، عربستان، ترکیه!!!


حالا امیر قطر به غزه سفر میکند. اسماعیل هنیه ی ما از او استقبال گرم می کند...

امنیت سفرش را اسرائیل تامین می کند!!!!! (چه پیامی داره بجز اینکه اسرائیل و فلسطین هیچ جنگی ندارند. و قطر این را میداند و این ایران و سوریه است که القای جنگ میکند!)

و او وعده ی سرمایه گذاری اقتصادی میدهد

حالا ترکیه درمورد فلسطین حرف میزند!

مهم نیست که حماس با حمایتهای چه کسی حماس شد.

مهم نیست که امروز حماس با ایران هست یا با صورتکهای دشمن...

مهم ما نیستیم

مهم سوت و کف و عنوان «حامی فلسطین» نیست که به چه کسی بچسبد

مهم، فقط غزه است



                            که بماند...

 راه حل سازش با گرگ، جز دریده شدن نیست ...

بگذار ژست و  اسم و افتخار مال قطر و ترکیه باشد

تانکهای اسرائیلی  روی مرزهای غزه با اراضی اشغالی مستقر شده اند...

مهم کسی ست که از دنیا بپرسد:

چگونه اسرائیل حق دارد بعنوان دفاع از خودش «فقط دربرابرِ وجود داشتنِ چند موشکِ» در دست حماس، 60 بار زن و مرد و کودک فلسطینی را بمباران کند؛ درحالی که هنوز فقط "احتمال حمله میرود؛ اما حرکتِ غزه در برابر این 60 بار حمله، اسمش «دفاع» نیست؟؟؟!!!

اوباما توجیه کرده که «اسرائیل حق دارد از خودش دفاع کند»!!!

مهم کسی است که از دنیا بپرسد:

چگونه سکوهای پرتاب چنین موشکهای اولیه ای، برای اسرائیل «تهدید» هستند،

اما تانکها و بمب افکنها و انواع موشکهای پیشرفته و...ی اسرائیل، «تهدید»ی برای ساکنان غزه نیست؟!!!

مهم آن است که کسی از دنیا بپرسد «حق» یعنی چه؟؟؟؟؟ و به چه کسانی تعلق می گیرد؟

و »دفاع» یعنی چه؟!

 





2. اینجا دوباره دارد عاشورا می رسد

در غزه، دوباره دارد کربلا میرسد

4سال بیشتر نگذشت. حتی فرصت نداد خاطرات عاشورای فلسطینیمان و از این هیات به آن تجمع و از این جلسه به آن چاپخانه و تومار و جزوه و ... "خاطره" شوند برایمان! حتی فرصت نداد خستگی درکنیم...

ما هم آن نسل سومیهای 4سال قبل نیستیم البته! خیلی بزرگتر شده ایم! داغی کله هامان  کم کم، کم شده! اصلا «دنیادیده تر» شده ایم! 

یاد گرفته ایم این بدو بدوهایمان فقط بدرد خاطره شدن میخورند! آبی از این کارهای کودکانه گرم نخواهد شد...تانک و هواپیمای اسرائیلی از جزوه و تومار و تجمع تو نمی ترسد...

«دنیادیده تر» شده ایم. دیده ایم "مظلوم" فقط در فلسطین نیست! مردم بحرین هم مظلومند. شیعیان عربستان هم. مسلمانان میانمار هم. سیل زده های پاکستان هم. اصلا99درصد آمریکا هم. (مقایسه نمی کنم ها.ابدا)

اصلا مظلومتر از همه خودمانیم که مرغ و شیر و طلایمان گران شده!



همه ی اینها درست. همه ی اینها مهم. خیلی مهم.

اما هیچکدام فلسطین نمیشود. داستان «غزه» با تمام داستانها فرق دارد.

داستان فلسطین، داستان «غصب» است. داستان حذف کامل یک ملت است.

داستان جعل یک ملت دروغین است. با تاریخ دروغ، و با اهداف بزرگ! ... با سودای نیل تا فرات...




این روزها همه ش به کوفه فکر میکنم...همه ش به کوفه...به آدمهایی که فقط گفتند«حالا چرا من بجنگم؟ بقیه که هستند؟» ... به خودم فکر میکنم و کوفه ای که دور نیست


راستی! امسال که ما توفیق نداشتیم برا محرم بریم دانشگاه امام صادق(ع)، خودشون خلاصه بحث آقا پناهیان را میگذارند:

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1391ساعت 7:2  توسط فروزنده  | 


جالبه که یه چیزایی از ما می کنند و یه چیزایی هم اضافه میکنند! مثلا بخشی از افغانستان را بذل و بخشش میکنه و درعوض کردستان را میگیرند!  و با باقی کردنشینها ی عراق و ترکیه میکنندش "کردستان آزاد" بهمین ترتیب "بلوچستان آزاد"! یا عراق را به دوبخش شیعه و سنی!!!برای برقراری نزاع دائم درمنطقه و البته کل خزستان و بوشهر ما رو هم با بخش اعظم خلیج فارس بهش پیشکش میکنند! به یک «حکومت شیعه بدون ولایت فقیه!» فتأمل!!!


پ.ن.حالا با بی غیرتی و بلاهت هرچه تمامتر بگید "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران"! فلسطین و لبنان که خورده شدند و قورت داده شدند وتمام شدند، نوبت به باقی اراضی "نیل تا فرات"ه. بعدشم باقی خاورمیانه که بهرحال قراره اینشکلی بشه! غزه و لبنان ایستاده ند تا تو ی ایرانی ایرانت رو از دست ندی...

پ.ن.2. در همین رابطه:مقاله ی دکتر شریعتی در 19سالگی اشغال فلسطین (آقای دژاکام)

و  نظرات جلال آل احمد در15سالگی اشغال فلسطین

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1391ساعت 13:25  توسط فروزنده  | 

بسم الله

 

آنچه در روز حساب، بیش از هر چیزی، ترازوی اعمال را سنگین می کند،"خوش اخلاقی" است.

این مطلب یک مقدار دچار آشفتگیست. به این دلیل که ذهن نگارنده ش در مورد این موضوع هنوز آشفته ست. و درواقع مطلبی که می نویسم یکجورهایی برای باز کردن باب گفتگو با دوستان و خواننده های محترمه، تا ذهن خودم هم مرتب شه و انشاالله یک پست دقیقتر ...فعلا سعی کرده م با الهام از بیانات اخیر رهبر، جوابهایی بیابم برای خودم!

چندیست  می خوام از نقش زن بنویسم. "نقش زن در..." ... "نقش زن در..." ... در هیچی، همینجوری "نقش زن"! "نقش زن در دنیا"!  اصلا یک آدم بماهو زن چکاره ست در این عالم؟!  مقدمتا باید پرسید که چرا اصلا چنین سوالی باید مطرح شه؟! چرا تا حالا کسی نپرسیده "مرد تو این دنیا چه کاره است؟!"ولی همیشه چه کاره بودن زن تو این دنیا محل مناقشه بوده. تازه اوضاع ما که خوبه! یک زمانهایی بر بشر گذشته که صورت سوالش "آیا زن هم آدم هست؟" بوده!

واضحه که دلیل اینکه نقش زن در دنیا! برای آدمها محل سوال میشه و نقش مرد در دنیا! محل سوال نمیشه، اینه که ما دنیا رو داریم مردونه نگاه می کنیم. نه "آدمونه!" که توش جایی و نقشی برای زن نمی بینیم! گویی که دنیا = جوامع! و هر "جامعه" متشکل هست از "افراد"ی که نقشهایی در این جامعه دارند. و قرنهاست که بین جامعه شناسها دعواست که بالاخره اصالت با فرد است یا با جامعه؟  اما جای تفکیک میان زن و مرد، نه در سطح "فرد" هست و نه در سطح "جامعه" . یعنی زن همانقدر یک فرد انسانی است که مرد. و زن همانقدر یک عضو تشکیل دهنده ی جامعه هست که مرد.  و ازین نظر در تمام دعواهای علمی، جای تفکیک نقش زن و مرد خالی بوده. و از آنجا که عموما این مردها بوده ند که همیشه در جامعه حضور پررنگتری داشته ند، در واقع جای تعیین تکلیف زن(!) خالی بوده. البته زنان امروز خیلی وقتها قائل به این ایده اند که اصلا چه اصراری دارید که ما را "بماهو زن" ببینید؟ خب ما را بماهو فرد انسانی، بماهو دانشجو، بماهو دکتر، بماهو مدیر، و... ببینید. اما در عمل می بینیم که درصد قریب به 100% همین زنان، به زودی آنچنان درگیر "بماهی زن"بودنِ خود می شوند که از تمامی شخصیتها و نقشهای دیگرشان که با مرد یکسان بود، باز میمانند!

اما در نظامهای اندیشه ی قدیمتر، (ارسطو، فارابی، خواجه نصیر و...) ما به جای دوگانه ی فرد-جامعه، با سه گانه ی فرد- خانواده – جامعه مواجهیم! سه گانه ای که قرنهاست از ادبیات علمی جهان رخت بربسته. و اتفاقا محلِ تفکیک معنادارِ نقشهای زن و مرد، دقیقا و فقط، همین سطح "خانواده" ست. مقوله ی "خانواده" که بعنوان یک موجودِ قابل بررسی، از ادبیات علمی حذف میشه، بدنبالش نقش معنیدار و علمی و "غیرذوقی"ای نمیشه برای زن تعریف کرد.

جالبتر اینکه در ادبیات علمی قرون اخیر، خانواده را اینطور تعریف کرده ایم : خانواده = اولین و کوچکترین واحد اجتماع!

این یعنی چی؟ یعنی خانواده همان جامعه ست، اما خیلی خیلی کوچک و حقیر. البته میگویند "اساسیترین واحد اجتماع" ولی دیگه لفظ اساسی توی چنین تعریفی رسما کشکه! و تعارف! وقتی صریحا گفتی همون جامعه ست ولی  کوچکش، یعنی همان قوانین و همان شانیت را دارد منتها در وسعت "تاثیرگذاری "خیلی خیلی کم و محدود و درنتیجه یعنی یک واحد حقیر و کم اهمیت.  واضح است که با این تعبیر هیچ وقت نمیتوان حتی تصور کرد که یک جریان عظیمِ اجتماعی، از "خانواده" نشأت گرفته باشد!

خب، جای تفکیک نقش زن و مرد؛ و دادن نقشی مستقل به زن بماهوزن، نه در سطح فرد است ونه در سطح اجمتاع. بلکه در سطح "خانواده" است. و از طرفی هم با حذفِ "خانواده بعنوان هویتی مستقل"، و چپانیدن آن ذیل جامعه و در واقع تحقیر آن، نقش مستقل زن می شود یک نقش خیلی حقیر که قاعدتا هیچ زن امروزی ای نمی پسندد! گویی که جامعه عرصه ی نقش آفرینی مردانی است که هرکدام برای رفع خستگی، در خانه ی خود، یک موجودی بنام زن یا مادر یا... دارند!

خب خداییش شما هم زن باشی بهت برمیخوره ازین همه مهم نبودن در نظام خلقت! ازینکه توی دنیا اینهمه خبرهای مهم و کلان هست؛ بزرگترین قدرتها می آیند و می روند، تکنولوژی و علم بسرعت برق و باد متحول می شود و... و شما بعنوان یک "زن" دستت از تمامی این تحولات عظیم تاریخ کوتاه است و دایره ی تاثیرگذاریت فقط درحد 4-5نفر، همسر و فرزندانت است؛ تازه!  اگر آنها هم حرفی از شما بشنوند ! و گوششان از تبلیغات مدرسه و کتاب و مجله و سایت و رفقا و... پر نباشد!

این وسط وقتی آدم برمیخورد به حرفهایی از سنخ « اگر زنان در حركت اجتماعى يك ملتى حضور نداشته باشند، آن حركت به جائى نخواهد رسيد » که دیروزها حضرت روح الله می گفت و این روزها آقاسیدعلی؛ برق از سرت میپرد که آخر چگونه؟؟؟؟!!!! روی چه حسابی؟! زن، با این دایره ی تاثیرگذاریِ محدود؟؟؟!!! بعد سعی میکنید برای اینکه این حرف را باور کنید، مثلا یک "زن چریک" یا یک "زن خبرنگار" را تصور کنید!  که اگر همراه نشوند با حرکتهای اجتماعی...اما آخه کدوم منطق می پذیره؟ خب چ ربطی داره؟!  بعد به خودت می گویی شاید هم منظور این باشه که بهرحال زنها 50درصد از جامعه ند!!! و اینجوری –من و شما ی خیس خورده در اندیشه ی غربی- خودمان را قانع کنیم که رهبرمان "حرف منطقی" زده!!!

در این مورد نمی تونم زیاد توضیح بدم. چون تئوریهای پیش نیاز فهم این فرمایشات را ندارم. تئوری ای که خانواده را نه بعنوان "کوچکترین اجتماع" بلکه بعنوان یک موجود با ماهیتی کاملا خاص و متفاوت ببیند. ذهن من هم در سیستم دوگانه انگارِ فرد-جامعه بار آمده. (خیر سرمان، پایاننامه مان هم دنبال حل همین دعوای دوگانه بود!)لذا بنده هم تا اطلاع ثانوی هیچ درکی از این ایده ی امام و رهبر ندارم.  در حد "مشاهداتم" یک تلاشهایی میکنم برای تشخیص تمایز خانواده از سایر ساختارهای اجتماعی و تمایز نقش زن از سایر نقشهای اجتماعی. این "مشاهداتم" یعنی سبک زندگی مادر و خواهرم، که بعد از 7-8 سال زیستن در محیط بلاخانواده ی دانشجویی، کاملا برایم حیرت آور و هضم نشدنی است!

در فضای دانشجویی ، همه ی ما "افراد"ی بودیم که با هم یک "جامعه" را تشکیل داده بودیم. رفیق شفیق داشتیم. استاد داشتیم، همکلاسی، کارمندهای بخشهای مختلف دانشگاه، و شهروندان خارج از دانشگاه و احیانا اگر تشکل کار هم بودیم، دغدغه مان آرمان های جامعه بود و یک همکار و کارگروه و مسول و...هم میشناختیم. و "اهداف بیرونی"ای مطرح بودند که در این ساختارها، و در این روابط انسانی و اجتماعی پیگیرشان بودیم. اگر این اهداف، آخر ماه، آخر ترم، آخر سال، محقق میشدند و خروجیش را عینا می دیدیم، مثلا نمره و معدلی، تحقیق و پرژه ای، همایشی، نشریه ای،  مطالعه ای، چیزی، میگفتیم "موفق" شدیم. اگر نمی دیدیم، حس پوچی و بی خاصیتی و ... لذا این چندماهه که آمده م خانه، پدیده ای به نام "مادر" (هم مامانم و هم خواهرم که مادر خانواده ی خودش است) و سبک زندگیش و دغدغه هاش و مشغولیتهاش و گذران 24ساعتش کاملا عجیب و حیرت آور و تعریف نشده است!

مادر تمام 24 ساعت در فعالیت و تکاپو ست و هرچه صبر می کنی و نگاه می کنی، آخر روز، آخر هفته، آخر ماه،...کو پس؟! خروجی ای؟! "حاصل"ی؟! پس عجب تلاش بیهوده ایست!!!

نه؛ اینطور نمی توان از دور نظاره گر بود و قضاوت کرد. کمی نزدیکتر می رویم: مثلا یک مادر شاغل، صبح بعد از نماز صبح مشغول می شود به تهیه ی مقدمات ناهار، و بعد هم براه کردن صبحانه و بعدتر هم بیدار کردن اهل خانه و...از خانه می رود بیرون، بدنبال شغلش، یعنی نقشهای اجتماعیش! که فارغ از زن بودن و مادر بودنش تعریف شده. ظهر که برگشت، بی هیچ استراحتی، باقی امور ناهار و سفره و بعد شستن و جمع کردن ظرفها و احیانا یک استراحت یک ساعته، که می تواند آن هم خرج شنیدن صحبتها و گزارش روزانه ی اهل خانه شود! و بعد هم احتمالا همین آوردن و پهن و جمع کردن و بردن برای عصرانه ای، بعدتر هم شام و... خب، این شد فقط وظیفه ی روزانه ی تهیه ی غذای اهل خانه! حالا "غذا" کجای زندگی و دغدغه های آدم، بماهو فرد، و بماهو نقش آفرین در جامعه، است؟! هیچ جا! نهایتا یکی دو ساعت از بیست و چهارساعت آدم هم صرف خوردن غذا بشود!  که آنهم وقت مرده ی ادارات است! و حتا خدا هم جزء تعطیلات تعریفش کرده: زمانی که صرف غذا خوردن میکنید، جزء عمرتان محسوب نمی شود! اما همین "اتفاق روزمره ی کم اهمیت" یعنی غذاخوردن، بخش عمده ای از عمرِ موجودی به نام مادر را دارد به خودش اختصاص می دهد! 

تازه درنظر بگیرید که این "تهیه ی غذا" چه مشتقات دیگری هم کنارش هست: تهیه ی مواد اولیه ی لازم، یعنی دقت و توجهِ دائمی که چه چیزی هست و چه چیزی نیست و آنچه نیست را کی و کجا تهیه کنیم و احیانا حساب و کتاب بودجه و صرفه جویی و ... که تمام اینها از سنخ "دغدغه و فکر" هم هستند و نه صرفا کار فیزیکی! ... یا حتا اینموضوع که برای تهیه ی غذا، روزی چند بار باید کلی وسیله از جای خاص خود بیرون بیایند و مورد استفاده قرار گرفته و دوباره شسته و خشک شده و به جای قبلی خود برگردند! روزی چند بار! ...یا همین که اگر بعللی یکی از مواد یا وسایل لازم وجود نداشت چطور باید بلطایف الحیل نبود آنرا چنان جبران کرد که سایر اهل خانه اصلا ککشان نگزد! و... خلاصه

تمام اینها فقط یک قلم از وظایف یک مادر است! اینهمه "فکر" و "انرژی" بگذار، فقط برای غذا خوردنِ یک عده آدم! حالا به این اضافه کنید احیانا وجود یکی دو کودک که زیر دوسالش رسما یک انگل چسبیده به مادر است که فول تایم رسیدگی لازم دارد، و بالای دوسالش هم "امیر" است و برای بی اهمیت ترین بازیهایش هم دائم مادر بیچاره را احضار می کند و به اینها همه اضافه کنید اینرا که ظهر که پدر و باقی اهل خانه هم هر یک از سر کار، مدرسه یا خلاصه "نقشهای اجتماعی"ِ خود برمیگردند، ، هرکدام با این ذهنیت که «من صبح تا حالا بیرون زحمت کشیده ام، مادر نشسته توی خانه پس...»، بجای برداشتنِ یکی از بارهای صبح تا ظهر از دوش مادر، چهارتا کار دیگر هم روی دستش می گذارند و اگر بی توجه، سرشان به تلوزیون و موبایل و خواب و گفتگو با هم گرم نشود، تمام لطفشان به مادر این است که او را مستمع گزارش  روزانه ی خود قرار بدهند، یا سر ناهار ایراد نگیرند! باز، به تمام اینها اگر اضافه کنیم "شاغل بودن مادر" را یعنی مادر تمام کارها و مشغله ها و دغدغه های سایر آدمها (و سایر اهل خانه) را داراست، و علاوه بر آن سرویس دهی به سای اعضای خانواده، یعنی بخش زیادی از ضروریات زندگی اعضای خانواده اش نیز، بی آنکه آن اعضا بفهمند، بر عهده ی اوست!

و دقیقا اعجاب آور بودن نقش مادر در همین است: 1. خرج کردنِ عمر و انرژی و فکر خود، برای دیگران. 2. نامرئی بودنِ اثر تلاشهای او!

 تلاشهای یک مادر ، برای "حفظ سلامت جسم و روح « آدمهاست. پس همانطور که سلامتی را تا از دست ندهی متوجهش نمی شوی، کارهای مادر را هم آدم نمی تواند ببیند، مگر وقتی که به دلیلی، نبود! مثلا وقتی اختلال رفتار کودکان طلاق را می بینی، تازه متوجه می شوی که پس "سایر آدمها که عادی اند، یک چیزی بوده که اینها را از اختلال روانی حفظ کرده!!!» آن چیز، مادر است.

مادری یعنی

 خب همه ی اینها چه ربطی داشت به حرف رهبر؟ ربط مستقیمی نداشت. قضیه آن است که زن بماهو زن، تنها  در "خانواده" است که نقشِ معنادار میابد. و این نقش معنادار، یک نوع عجیبی از نقش است که تا وقتی به خوبی انجام می شود، نامرئیست! تنها وقتی که نیست، نبودنش را می توان فهمید! سلامت روانیِ افرادِ جامعه را تنها وقتی می توان فهمید که به اختلالات روانی آدمها توجه کنیم. خب؛ قاعدتا، نقش زنان در حرکتهای اجتماعی هم از همین سنخ نقش نامرئیست! یعنی اگر یک حرکت اجتماعی ای بخواهد شکل بگیرد ولی زنان، بماهو مادران وهمسران، «مخالف» بانشد با آن یا به حد کافی و «بابصیرت» در جریان آن نباشند؛ نه فقط خودشان (یعنی نیمی از جمعیت) به آن نمی پیوندند، بلکه به خوبی هم از توانِ منصرف کردنِ سایر اهل خانه برخوردارند! چه بسیار می شناسم مردهایی را که درتمام 8سال جنگ مادرشان یا همسرشان با بیتابی کردن، مانع رفتنِ آنها به جبهه میشد! دقت داریم که! نه با "زور"! بلکه صرفا با اظهار بیقراری و بی تابی کردن! با یادآوریِ «اگر تو بروی چه مشکلاتی پیش روی ما هست!» صرفا با "کم صبری"ِ زنان، می توانست حماسه ی 8 ساله ی دفاع مقدس، توسط مردان رقم نخورد!

بعلاوه، این همراهی کردن یا نکردنِ زنان، وقتی خودش را در پیروزی یا شکست یک حرکت اجتماعی نشان میدهد که "همه گانی" شود! یعنی اگر همه ی زنان جامعه با یک حرکت همراه بشوند یا همه ی زنان جامعه با یک حرکت همراه نشوند؛ تازه آنموقع است که نقش زن در پیروزی یا شکست یک حرکت به چشم می آید. (این موضوع را سریال مختارنامه در جریان قیام مسلم بن عقیل خوب نشان داد!)

 

نقش زن در دنیا، حفظ سلامت روحی و جسمیِ چندنفر اعضای خانواده ی خودش است. (این طراحی و تقسیم کار خداوندی آدم را یاد  طرح پزشک خانواده می اندازد!)

مادری یعنی تمام عمر را خرجِ آدمهایی کردن که هرکدام سرش به کار خودش است. و مادری یعنی تمام عمر را صرف کارهایی کردن که هیچگاه نه خودت ونه دیگری، حاصلش را به چشم نمی بینید!

مادری یعنی تمام عمر را صرف کارهای سخت  و "روزمره" کردن. یعنی در گمنامی و غربت کم آوردن، و کم نیاوردن! یعنی از خستگی مردن و به روی اعضای خانواده "لبخند"زدن! ...سنگ صبور همه شدن و سنگ صبور نداشتن!

 مادری یعنی مشکلات را دیدن و چاره جستن و به روی خانواده نیاوردن!

مادری یعنی سرویس دادن به یک عده ای در خانواده، تا آنها به مشغله های فردی و اجتماعی خودشان برسند، درحالی که خود نیز به اندازه­ی آنها مشغله ی فردی و اجتماعی داری! و در عین چنین نامعادله ای، هیچگاه عصبانی نشدن! مادری یعنی هنر خوش اخلاقی! یعنی هنر صبر!

مادری یعنی هر روز استقامت! مادری یعنی هر روز حماسه! مادری یعنی هر روز و هر لحظه، ایمان، ایمان، ایمان. ایمان به خدایی که "او میبیند"!( اون حدیثِ بالای مطلب رو برای اینجا نوشتم)

 

 

مطالب مرتبط: انسانهای کوچک به انسانهای دیگر فکر میکنند / زن به مثابه ی یک بازار/ و...

 

سایت تابناک هم از منظر اقتصاد به کارهای نامرئی مادرانه پرداخته .که البته بنظر من این نوع نگاه"چرتکه انداز"که همه چی رو با خطکش سودآوری اقتصادی میسنجه از مدل زندگی آمریکایی برمیاد و شایسته ی فرهنگ اصیل ایرانی و اسلامی ما نیست.

 

پ.ن.1. ایده ی "سه گانه ی فرد-خانواده-جامعه" بجای "دوگانه ی فرد-جامعه" را از استاد گرانقدر، دکترسوزنچی در مصاحبه ای که با مجله ی خیمه داشتند، وام گرفته م. (اگر مصاحبه را پیداش کردم، میذارمش. خیلی نکات هوشمندانه و مفیدی داره)

پ.ن. 2. حکایت ما و مادرمون هم شده مثل "حمید"برنامه کودک!

پ.ن.3. البته مامان میگه اگر مامان بودی، میفهمیدی که مامانها اگر جز این باشند ناراحتند!

پ.ن.4. یه مطلب درمورد "سبک زندگی ماقبل مدرن" دارم، تو ذهنم! مجموعه خاطرات مادربزرگ ومادر و... از نحوه ی زندگی مردم وقتی نه آب لوله کشی بود ونه گاز و نه برق و نه هیچی! بنظرم لازمه نوشتنش. بنظر شما چیطو؟

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
برچسب‌ها: نقش زن, حماسه, مادر, رهبر, فلسفه خانواده
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1391ساعت 5:30  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ابناءالعشرین! قوموا و اجتهدوا!

1.   نسل ما با فرماندهی احمدمتوسلیان حال نمی کند!

اخیرا خدا توفیق داده بود و در سفری همراه شده بودیم با بچه­های راوی دفاع مقدس، یعنی موجوداتی که اهم مشغله­شان خواندن و تحلیل کردن و گفتن از حکایت عجیب هشت سال دفاع ایران دربرابر هجمه ی مسلحانه­ی تمام دنیا و سیره­ی شهدا و فرهنگ جبهه و ...ست. حسب عادت این دوستان، هر روز سفر باید به نام یکی از شهدا و توسل به او همراه میشد. یعنی سرصبح یکی از شهدا حسب حس و حال جمع و خاطراتی که از هریک از شهدا به ذهن بچه ها میرسید و می روایتیدند و اصول دموکراتیک(!) انتخاب بشود و زیارت عاشورایی هدیه به ایشان و بعد درطول روز، در زمانهای به اصطلاح مرده(!)ی روز، بجای حرف مفت زدن همه درمورد آن شهید و احیانا شرایط عملیاتهای مربوطه و... گفتگو کنند.

عجیب بود که تقریبا هر روز سفر کذا  قرعه(یعنی اجماع!) به نام حاج احمد متوسلیان می­شد! و تقریبا هیچ خاطره­ای از ایشان نبود که توش یک اشاره­ای به "جدیت و سخت گیری" احمد متوسلیان به نیروهاش نباشد! تا اینکه یکی از دوستان بالاخره گفت: شخصیت احمدمتوسلیان برام جذاب نیست. چه ضرورتی هست به اینهمه سختگیری؟ فرماندهانی داریم که وقتی می آیند می بینند بسیجی سر پستش خوابش برده یا چرت می زند، با مهربانی پدرانه میفرستندش بخوابد و خودشان ولو ساعتها و روزها کم خوابی داشته باشند- به جاش کشیک میدهند؛ چرا من احمدمتوسلیان را الگو کنم که در چنین موقعیتی یکی می خواباند زیر گوش بسیجی که "چرا خوابیدی؟!"... چرا احمدمتوسلیان را الگو کنم که بچه های هیجده بیست ساله ی مردم را که داوطلبانه به عشق امام و انقلاب آمده بودند کردستان، هرروز مجبور میکرد ساعتها از کوه بالابروند و اگر می افتادند به جای دلداری و تیمار کردن، جریمه می­کرد و وامیداشت روی سنگها بغلتند و...؟! فراوان داشتیم فرماندهانی که خاکساری میکردند پیش این بچه های بسیجی، پوتینهاشان را واکس بزنند و جفت کنند، به جای آنها ظرف بشویند، جارو بزنند، دائم قربان و صدقه­ی نیروهایشان که از معنویت نوربالا میزنند بروند! چرا از احمدمتوسلیان؟!

و راستش این سوال اعتراض گونه گوشه­ی ذهن من ماند، تا وقتی رفتیم پای ارتفاعات "تته"،"کوه"هایی که مرز ایران و عراق، است، حدود شهر پاوه. راستترش قبلاها وقتی در کتابهای خاطرات می­خواندم که "روی ارتفاعات فلان مستقر شدیم یا ارتفاعات بهمان را پاکسازی کردیم" یا... تصورم از ارتفاعات، چیزی بود که حداقل بشود روی آن "جنگید"! یعنی بشود روی آن از اینطرف به آنطرف دوید. و از گلوله های دشمن فرار کرد و به دشمن شلیک کرد و ... اما حالا با "کوه"ی مواجه شده بودم با 2300متر ارتفاع! با شیب زیاد؛ باد شدید؛ سنگهای لغزنده؛ که فقط راه رفتن و نیفتادن روی آن هنر بزرگی بود! چه رسد به جنگیدن! کوهی که امروز جاده کشی شده و ما با ماشین و از جاده­ی صاف، 2ساعت و نیم طول کشید که برسیم بالا! و فقط چند قدم آخرش را تا قله، بیست دقیقه شد تا پیاده رفتیم و کلی استرس "قدم بعدی را کجا بذارم که نه سنگ بلغزد و نه باد ببردم؟!" ...

حالا داشتم تصور می کردم: این، فقط چند قدم بود، فکر کن کل این کوه هست،

 پیاده،

با کلی اسلحه و آذوقه و بار و...،

 بدون جاده،

 با 13متر ارتفاع برف!!! (که بعضی جاها بین یخها تول زده بودند و...) ،

پشت هر درخت یا هر سنگ، یک ضد انقلاب(دموکرات یا کوموله) کمین کرده که به خونت تشنه ست!

هر تیر که به تو هم نخورد و به سنگهای کوه بخورد، سنگها را تبدیل به کلی ترکش می کند و...

تازه در این شرایط مراقب مردم محلی هم باشی که طوری بجنگی که آسیبی نبینند!

با روزها بیخوابی و خستگی و گرسنگی و سرما و احیانا بیماری هم...

بعد باید طرح عملیاتی هم بریزی دشمنِ همه جوره مسلح را هم غافلگیر بکنی و شکست بدهی و حواست هم به کارت باشد و دست هم از پا خطا نکنی که اگر گیر افتادی، دموکرتات و کوموله، رحم ندارد، زنده زنده پوست می کندت...

و آدمهایی که کماندو و نظامی حرفه­ای هم نیستند! دانشجو بوده؛ دانش آموز بوده، معلم بوده، خیاط بوده، کارگر و کشاورز بوده... یک عشق داشته و یک احساس مسئولیت نسبت به دین و انقلاب...همین.

آنوقت بود که فهمیدم چرا همان بچه هایی که طعم جریمه ها و کلاغپر رفتنها و سینه خیز رفتنها و سیلیها از احمدمتوسلیان را چشیده اند؛ اینطور عاشقانه و مریدانه درباره ش حرف می زنند!

آنوقت بود که این منطق  احمدمتوسلیان حسابی به دلم نشست: «این بچه ها امانتهای مردمند دست من. پدرمادرهاشان هزارامید بهشان داشته ند؛ من حق ندارم شُل بگیرم، که فردا اینها نتوانند از خودشان محافظت کنند، اسیر دست ضدانقلاب بشوند و چه بلاها که...»

فهمیدم نیروهای احمدمتوسلیان، "جدیت جنگ با ضدانقلاب توی این کوهها" را می دیدند که قدر جدی گرفتنهای فرمانده شان را می دانستند!

و گرفتم:

نسل ما، مدل فرماندهی مهربانانه ی همت و خرازی و بابایی و زین الدین و... را بیشتر میپسندد تا مدل احمدمتوسلیان را. چون هیچ کار جدی ای در برابر خودش نمی بیند!

نسل ما درتمام زندگی اش فقط بازی کرده. 20، 30 سالمان شده، و تا حالا حتی یک کار جدی انجام نداده

 

2.   آنچه باید می بود : نظام تربیتی با محوریت "مسئولیتپذیری"

آنچه از احادیث برمی آید، و اصول علمی روانشناسی پوزیتیویستی هم افتخار داده و تأییدش می نمایند(!) آن است که یک خردسال داریم و یک کودک و یک نوجوان و یک جوان. برخورد والدین و مربی و جامعه با هریک از این  رده های سنی بایست متفاوت باشد. بچه ی خردسال تا اوایل کودکی را باید "اشباع از محبت و توجه" کرد. به تعبیر دینی «7سال اول، بچه باید امیر باشد.» چون بطور طبیعی، بچه به اندازه ی نیازش می خورد و می خوابد و "حرص" ندارد. و تمام رشدهای فردی و اجتماعی بچه نیز در "بازی"هایش و نقشهایی که در بازیها بعهده می گیرد حاصل می شود؛ پس باید اجازه داد که هرچقدر خواست بخورد و بخوابد و بازی کند. حتی فراتر از این، بچه باید امیر بودن را تجربه کند؛ یعنی والدین باید با رفتار خود به او نشان بدهند که او از همه چیز برای آنها عزیزتر و مهمتر است! و آنها دغدغه ی راحتی او را دارند و نه راحتی خودشان را. آنچه که به این آدم در آینده و تا همیشه ی زندگی اش، احساس کرامت و عزت نفس و غنای درونی می دهد، همین "اشباع محبت" در خردسالی است.

هفت سال دوم  یا کودکی تا اوایل نوجوانی، قرار است بچه، "آموزش" ببیند؛ اصطلاح حدیث، "اسیر"یا به روایت دیگر "عبید" بوده. به این معنا که آن آزادیِ مطلقِ  امیرگونه، باید رفته رفته "محدود" شود. بچه ای که در هفت سال اول، اعتمادش به به خانواده و اطرافیانش جلب شده و نسبت به خیرخواهی آنها خوشبین و مطمئن است و دارای اعتمادبنفس و عزت نفس کافی هم هست، حالا  بایست در این سن با مقوله ی  "حد و حدود" آشنا شود. بچه ی هفت تا چهارده سال باید یاد بگیرد که دنیا ملک شخصی خودش نیست! دیگرانی هستند که بایدحقوقشان را مد نظر داشت. مطلبی که بسیاری از ما بزرگسالان هم هنوز یاد نگرفته ایم!  روی دیگر سکه ی احترام به حقوق دیگران، توان کنترل نفس است. من این وسیله را می خواهم و می توانم بردارم. اما نباید این کار را بکنم. چون مال من نیست.

هفت سال سوم یا نوجوانی تا اوایل جوانی، این انسان دارای اعتماد بنفس، و دارای قدرت کنترل نفس، حالا باید وارد تجربه ی جدید و بزرگتر "مسئولیت" بشود. چهارده تا بیست و یک سال را در احادیث میگویند سن "وزیری"ِ فرزند. این بچه حالا باید مسئولیت به عهده بگیرد. البته با حمایت و کمک والدین. و نه به تنهایی رها شده! والدین باید امور مختلف خانواده را به فرزندان 4هارده تا بیست سال خانه محول وتفویض کنند. تا وجود و دغدغه های بچه، از "خودم" فراتر رود و سرنوشت امور دیگران(حداقل خانواده) نیز برای او همچون کارهای شخصی خودش، اهمیت یابد. این کودک را آماده می کند تا:

انسان به بیست سال که رسید، مورد خطاب مستقیم پروردگار قرار می گیرد! که "یا ابناءالعشرین! قوموا و اجتهدوا!" حالا تو دیگر صرفا یک "فرزند" نیستی! تو حالا یک شخصیت مولد در جامعه ای. مشمول "کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته"ای. تو که اعتمادبنفس و کرامت نفس را با قدرت کنتل برنفس درآمیخته ای؛ و درد دیگران را داشتن را نیز تمرین کرده ای؛ حالا بیا و مسئولیت جامعه ی خود و مسئولیت بشر را  بعهده بگیر و "قیام کن" و "بکوش". یک نیروی مولد باش! نیرویی باش که جامعه به وجود تو مفتخر باشد. و بار از دوش جامعه ات بردار . جامعه ات را پیش ببر!... همت باش! متوسلیان باش! باکری باش! زین الدین باش! باقری باش!

"ابناءالعشرین" یعنی 20 الی 30 ساله ها! یعنی ، گلاب به رویتان، همین بنده و شما!!!

کو عزت نفس ما؟ کو کنترل نفس ما؟ کنترل خشم و شهوت ما کو؟ مسئولیت پذیری ما کو؟! جمیعمان موجوداتی هستیم پشتگرم به مدارک معظمه و مکرمه ی لیسانس و فوق لیسانس و دکترا و لم داده ایم بر گرده ی جامعه و طلبکاریم که چرا دولت به حال اشتغال و ازدواج و مسکن ما فکری نمی کند؟! چرا فرش قرمز پهن نمیکنند که بنده نزول اجلال بفرمایم پشت یک میزی بنشینم و حقوق بگیرم؟!

چرا ما اینطور شدیم؟!(بقول نویسدنه ای: ما چگونه ما شدیم؟!)

3.   آنچه هست : نظام تربیتی با محوریت "حفظ آرامش و شادی به هر قیمتی"!

 

ما 20 الی 30 ساله های امروز، یعنی فی الواقع متولدین دهه 1360. دوران امارت و خردسالی ما، یکچیزی بوده بین سالهای 60و چند تا 70و چند! یعنی سالهای جنگ. و سالهای به اصلاح سازندگی. یا بگو سالهای آسمانی روبه خدا و مقاومت ملت دربرابر شدائد؛ و سالهای گشایش و نعمت و البته دنیازدگی و آغاز مسابقه ی اشرافیت! ... این دوگانگی البته که بر ملت ایران حسابی اثر خودش را گذاشته! برخیمان را عاشق دوران نخست و دلخسته از دوران اشرافیت کرده؛و برخیهامان را منزجر از تصویر سیاه جنگ و چسبیده به دنیای مدرنی که بعد جنگ حسابی به بعضیها چسبید!  ما کودکان و خردسالهای آن دوره هم البته بی نصیب نماندیم از این دوگانگی و از این تغییر رویکرد پدرمادرهامان! (این شد که خیلیها مثل بنده میانه حال شدیم! حماسه ای از آن پریروز در سرشان ماند و تنشان به این راحتطلبی عادت کرد!) اما نوعا بخواهیم ببنیم:

 یک بچه ی متولد دهه ی شصت، دوران امیر بودنش احتمالا در کنار دو سه خواهر وبرادر همسن خودش گذشته. (البته که امارت به معنای تک فرزندی یا اختلاف سن زیاد میان فرزندان نیست. اما توان بالایی از والدین نیاز هست که همزمان 2،3تا امیر در خانه داشته باشند!)و آنهم در میان فشار روحی والدین:کشته شدن دوست و آشنا، جیره بودن مایحتاج منزل، و... و البته برای خیلی ها هم این زمان، زمان شکفتگی روحی ومعنوی بوده که قطعا اثر مثبتش را بر فرزندان داشته (فی المثل مادر بنده!)

و یک بچه ی متولد دهه ی 60 احتمالا اوایل دوران "حدشناسی"ش مصادف شده با پایان جنگ! و 8سال سازندگی و مسابقه ی اشرافیت! و ترویج ناگهانیِ اصول «من باید بخورم! من باید ببرم! من باید داشته باشم!» و بدیهیست که کودک نیز از این فضای والدین و اطرافیان نیز بی نصیب نخواهد ماند! در همین دوران، برنامه های صداوسیما و از جمله برنامه­های کودک نیز شروع به تغییر می­کند! از هاج زنبور عسل و اچ و مچ و ...به سمت مهاجران! و بعدتر هم به سمت فوتبالیستهاو... . (انتقال از فضای مبارزه و سختی برای یک هدف مقدس ضروری؛ به سمت مبارزه برای اهداف غیرضروری و نسبتا فانتزی! در بستر یک آرامش و رفاه نسبی) در همین فضای رفاه زده ی دور شده از مبارزه است که کم کم قاب دور عکسهای امام و رهبر درشتتر و چشمگیرتر میشود: شعارزدگی! ارزشها هستند، اما ریاکارانه و خشک و رسمی و "مقام معظم"ی! و درعمل بی توجهی مطلق به همان ارزشها. (ای کاش لااقل این قسمتش را بچه، ندیده باشد!)

با این سابقه، البته هنوز چندان بوی "بدتربیتی" به مشام نمی رسد، تا سال76 و رو آمدن تمام گندهای تربیتی ای که در سالهای قبل به جامعه ی دینی زده شده بود! بحثم سیاسی نیست. حتی سراغ بی بند و باری به معنای رایج هم نمی خواهم بروم. حرفم بر سر تربیت نسل ماست: از اینجا به بعد، رویه ی تربیتی شد «بیایید جوانان را باور کنیم.» ما حالا چند سالمان است؟ 6 الی 16 سال. تا سال 84 می رسیم به 14 الی 24 سال. و با توجه به اینکه این رویه چنان جاافتاد که هنوز هم کسی نتوانسته تغییرش دهد، می توان گفت دوران "حدشناسی"ِ بعضیهامان و دوران "مسئولیتشناسی"ِ همه مان در این سالها گذشته. می خواهم یک مقدار دقیقتر به این شعار که سرخط تمامی برنامه های تربیتی دوران نوجوانی ما شد، دقت کنم: ف اولی که این شعار، با صدای بلند می گوید این است که "ایها الجوانان! تا کنون کسی شماها را آنطور که هستید نشناخته و باور نکرده است!" خب؛ حالا باید دید چطور هستیم که نشناخته و باورمان نکرده اند؟! منِ جوان، با القاء این حرف، تماما چشم و گوش می­شوم تا گوینده برایم بگوید که تو کیستی و چیستی و چگونه باید باورت کرد؟! ... و گوینده هم البته گفت! با تمام آنچه که در اختیار داشت! تو!(بچه ی 6 الی 24سال!) اولا موجودی هستی آزاد! آزادی اولین مشخصه ی توست. آزاد برای چه؟! آزادی هرچه دلت خواست، بپوشی! هرطور دلت خواست حرف بزنی! هرچه دلت خواست ببینی و بشنوی و بگویی... و هرطور دلت خواست "تفریح"کنی. ثانیا! تمام خدمت ما به تو آن است که تمام امکانات را جهت تفریح و تفرج تو فراهم آوریم! تا جایی که داد آقای پزشکیان وزیر بهداشت درآید که شما را به خدا دیگر قلیان، نه! (یعنی اخلاق و شرع و "حدشناسی" را بیخیال، دست کم به سلامت بدن بچه های مردم رحم کنید!)

اینجا نمی خواهم بگویم هویت تاریخی کجا رفت و  حجاب چطور شد و شبهات فکری چطور شد و احترام به بزرگتر کجا رفت و الگوها چطور تغییر کرد و... اینها همه شد. و محصول دولت به اصطلاح اصلاحات به تنهایی هم نبود، حاصل سیاستهای پیشین بود که آنطور بروز یافت. اما اینجا فقط بحثم این است: تفریح جوان" جای "مسئولیتپذیری جوان" نشست!  و خیلی زود، این تغییر نگاه، از دولت و دامنه های دولت، به صداوسیمای همیشه منفعل هم رسید! فیلمها و سریال های لوس و آبکی و یکی عاشق یکی دیگه شده و  چند تا خواهر برادر سر ارث بابا دعوا دارند و... . در اعیاد مبعث و غدیر و 22بهمن و موقع انتخابات و راهپیمایی و هفته دفاع مقدس و سوم خرداد و ... جناب احمدرضای عابدزاده و علی دایی و مهدی مهدوی کیا و علی انصاریان و فرهادمجیدی و محمدرضاعیوضی و خیلیهای دیگر از فوتبالیست و بازیگر و خواننده، باید می آمدند و بی سوادیهایشان را تحویل ملت می دادند و گوشه هایی از زندگی بی خاصیت و پوچ خصوصیشان را پیش مردم پرده برداری می کردند تا منِ نوجوان یا جوان بیش از پیش دل در گروی حضرات داده و به عشق اینها و به سفارش اینها بفهمم که بله، امام علی آدم مهمی بوده! یا یک چیزهایی به نام رزمنده وجود داشتند که مثل تیم ملی فوتبال افتخارهایی هم آفریدند.  یک توصیف تمیزی دارد آقای امیرخانیف در کتاب ارمیا، از صحنه ای که جنگ تمام شده و ارمیا از جبهه به دانشگاه بازگشته و حالا در تیم فوتبال دانشکده ش بازی می کند و هیجان و حماسه های نهفته در فعلهای "دفاع کن!" "بزن!" و... که می بینی چطور «عرصه ی مبارزه ی واقعی را وانهادیم و مبارزه های بازی بازی شد واقعیت زندگی مان!». (چون الان کتاب دم دستم نیست، نقل نمی کنم!)

قرار شد جوان را باور کنند. تا تفریح کند. تا بخورد و بخوابد و درس بخواند و تفریح کند و شهوت براند و رفاه  بطلبد و بطلبد و بطلبد و طلبکار باشد و توقع داشته باشد و ... همین! یک روزگاری در همین سرزمین ،در کتاب تعلیمات اجتماعی زمان مدرسه می خواندیم، که می گفتند بچه 15 ساله باید کمک خانواده باشد!(و همین اصل موجب رجحان پسر بر دختر توسط والدین میشد! چون دخترتا آنموقع شوهر کرده و نیروی کار مفید برای مردم بود!) در روزگار ما دختر و پسر فرق ندارد!- حداقل تا 18سالگی دانش آموز و کنکوری هستی و کودکی و باید خدمتت کنند تا درس بخوانی. بعد تا 22سالگی داری لیسانس می گیری و هرچند شاخ و شانه ای برای جامعه و احیانا مسئولین هم می کشی که آی من مطالبه می کنم و من زبان آتشین مردمم و... اما باز هم نیک که بنگری می بینی هنوز همان کودکی که پدر و مادر دار و ندارشان را به پایت می ریزند تا بخوری و بخوابی و درس بخوانی و ادعا کنی...بعد تا 24،5 سالگی داری فوق لیسانس می گیری و مثلا پژوهشگر(!) و یکی از سلولهای خاکستری مغز متفکر جامعه(!) شده ای و جامعه دارد به تو افتخار می کند و...اما باز هم نیک که بنگری می بینی هنوز دست تو است و جیب پدر و مادر! و در خواندن تو است و خدمترسانی پدر و مادر!

تفاوتش آن است که سی سال پیش، مادر بنده در نوزده سالگی آنقدر "احساس مسئولیت" دارد که لیسانس دانشگاه تهرانش را رها کند و بیاید در شهرخودشان "مربی پرورشی" دبیرستانها شود. اوایل بی مزد ! بعدتر هم مزد را دو دستی تقدیم پدر و مادرش می کرده یا خرجِ تجهیز کتابخانه های همان مدرسه ها!!! و امروز بنده ی نوعی بیست و پنج سالم است و لم داده ام گوشه ی خانه که چرا هیچکس تخصصهای والای مرا قدر نمی داند و از من دعوت نمی کند تا از دانش بی نظیرم مستفیض شوند؟! و نتیجه می گیرم که اصلا اینها قدر مرا نمی دانند و باید بروم دکترا را هم بگیرم! و باطن قصه آن است که من نوعی به هیچ دردی بجز درس خواندن نمی خورم! بماند که خود درس خواندن به چه درد جامعه می خورد؟!

خوردن و خوابیدن و بازی کردن و توقع داشتن خوب بود؛ برای بچه ی زیر هفت سال! اما چرخ چرخید و سیاستها آمدند و رفتند و ما بیست سی سال است که فقط داریم می خوریم و می خوابیم و بازی می کنیم و توقع داریم!...ما بیست سی سال است که زیر هفت سال مانده ایم! زیر هفت سال نگه مان داشته اند!

همه ی تقصیر را به گردن دولت به اصطلاح اصلاحات نیندازم؛ سنگ بنایی بود که آنها گذاشتند و دیگران خوب بالا بردندش! صدا و سیما امروز در "لوس کردن" مردم و "بچه ی زیر هفت سال نگاه داشتن"ِ مردم، گوی سبقت را از همه ربوده! بارها و بارها مسئولان صداوسیمای جمهوری اسلامی (!) با افتخار اعلام کرده اند که مأموریت اصلی خود را سرگرم کردن مردم می دانند!!!! نسبت حجم برنامه ها هم همین را می گوید: سریال ها و طنزها و مسابقه های بی محتوا و صرفا هیجانی و فوتبال و موسیقی و ... کجا؟ مستند و تحلیل و خبر کجا؟!

روز 22 بهمن در خیابان رودکی، نزدیک خیابان آزادی، دیدیم صدای دانگ و دونگِ موسیقی ای از آن گونه که اگر از خانه ای برآید، پلیس 110 می آید و ساکتش می کند!، از گوشه ای از خیابان بلند است! و ملت زنان چنان رو گرفته که فقط نوک بینیشان از چادر بیرون است، مشتاقانه پای غرفه ایستاده اند! رفتیم تذکری بدهیم و چندان پاس داده شدیم تا فهمیدیم بله! اینجا برنامه ی فلان شبکه ی رادیو است و این مجری چاق نیمه مست در حال قر دادن می خواهد برای مردم سراسر کشور، از انقلاب اسلامی  بگوید!!! به خانمهای چادری کذا گفتم شما اعتراضی ندارید، با تعجب نگاهم کردند : "جشنه دیگه!"... سرم سوت میکشید... مردم 22بهمن 57 را با "الله الله الله، الله اکبر الله اکبر... ایران ایران ایران رگبار مسلسلها..." جشن گرفتند!  با "برخیزید ای شهیدان راه خدا" از امامشان استقبال کردند و جشن گرفتند!!! امروز فقط "جشن"ش را برای ما باقی گذاشته ند؛ بادکنک بخر و ماکت امام بگذار سر خیابانها و سرو صورت بچه ها را شکل حیوان کن و موسیقی از هرنوع و جشنواره ی مترسکهای مثلا اوباما و بوش و قر و فر و بازی "خب جشن است دیگر!" مهم نیست جشن  برای کدام اتفاق خوب؟! فقط جشن!

این رویکرد را در تمامی برنامه های سیما می بینیم (صدا، یعنی رادیو هم صددرجه بدتر!) اصل بر آن است که مردم "شاد و آرام" باشند. برای همین هم هست که به جای تصاویر اصلی فتح خرمشهر سال 57، باید آقای یوزارسیف را از سریال در چشم باد بیاورند و بچپانند در کلیپها! برای همین است که وقتی می خواهند از خون دادنِ مردمِ بحرین، به پای آرمانهاشان بگویند، حتما باید مجری را به اسم کوچک صدا کنند و لحن قصه گویی و زبان گفتاری و بلافاصله هم پشتِ آمار کشتگان حکایتِ "یک اردک که عاشق یک تراکتور شد" را با آب و تاب بگویند؛ تا مبادا دلی از مردم  بلرزد یا اشکی در همدردی ای بچکد یا سوالی گوشه ی ذهنی ایجاد شود که "چرا؟ " حتما باید بلافاصله بعد از سرود بی آلایش و از دل برآمده ی «مادر برام قصه بگو! قصه ی بابا رو بگو...» که تاریخ بی پرده ی این ملت است، باید پیام بازرگانی پخش شود و تبلیغات سینمای خانگی سامسونگ یا سپرده ی طلای بانک صادرات بیاید و به مردم یادآوری کند که حالا بابای این بچه و امام حسینش بی خیال، شما دنیای خودتونو بچسبید و بفکر باشید چطور سرمایه تون دوبرابر شه؟! وقتی اصالت با حفظ شادی و آرامش مردم است، باید قبل و بعد از 1دقیقه اخبار کشتار یمن و بحرین و حرف حساب قیام مردم، 10،20دقیقه از وضعیت بازار شب عید و ترافیک جاده ها گفت...

بچه که بودیم یک جوک بی مزه ای بود که یک سوسولی  آمد و عَلَم و کتل محرم را دید و پرسید و طرف برایش یک دهن روضه ی جانسوز خواند و یارو خیلی خیلی تحت تأثیر قرار گرفت و گفت «وای وای!جنایت کردن مستر حسین رو کشتن!» در مقام جوک البته بی مزه ست. اما در وصف حال صداوسیمای محترم ما کاملا گویاست! شخصیتهای مثبت  سریالهای تلوزیون، درست مثل مستر حسین" چنان شعاری و ملغمه و غیرواقعی اند که داد می زند جناب نویسنده و کارگردان توی تمام زندگی اش نه یک رزمنده ی واقعی دیده نه یک دانشجوی بسیجی نه حتی یک پیرزن دست به خیر واقعی! یک زن جوان چادری ترگل ورگل که کلاه ایمنی سرش گذاشته و پای ساختمان ایستاده و بهش می گویند خانم مهندس! این شد زن ایده آل اسلامی!!! نه خبری از درد ملت، نه از اصلات خانواده، نه از چالشهای واقعی ای که در برابر زن مسلمان عاقل هست نه...

 وقتی اصالت شد "حفظ شادی و آرامش" اگر یک کسی هم بخواهد چهارتا شخصیت مثبت واقعی نشان بدهد، یک پدر خوب، یک سیاستمدار خوب، غیر شعاری، باید حتما بریزدش در قالب طنز! سریالهای پایتخت و چک برگشتی که  شخصیتهای واقعی مثبت اگر الگو نمی شوند، حداقل "به چشم مردم بخورند"! وقتی اصالت شد "حفظ شادی و آرامش" مردم،  سلیقه ی مردم هم کم کم شکل می گیرد، آنوقت است که سریال مختارنامه جزء ده سریال محبوب مردم نمی شود! چرا؟ چون «جدی» است! چون تاریخ واقعی است! چون اضافات فانتزی اش کم است! چون منطق اجتماعی مردم را، بدون افزودنیها و زرق و برقهای شادکننده ی مسترحسینی، نمایش می دهد. بعد مردمی که عادت کرده اند به مانکنهای بزک کرده ای که خرامان خرامان قدم میزنند و حرفهای پیش پاافتاده ی فلسفی نما را  با حداکثر احساس بیان می کنند، مختارنامه را فیلم خشن و سیاسی و بد میدانند!

 

همه دست به دست هم داده اند که حرفهای مهم را، «شهادت» را، «ایثار» را، «عرق ملی» را ، «ماهواره امید» را «شهدای هسته ای» را...

...توی «بازی» به ما نشان بدهند!

اما بعضی حرفها را نمی شود توی هیچ بازی ای چپانید!

بعضی حرفها را  مثل «احساس مسئولیت» و «وظیفه» و «غیرت دینی» را نمی شود در قالب طنز و هرهرکرکر و عاشقانه های فانتزی و سریالهای سرگرم کننده چپانید...

چون بعضی حرفها «تماشا کردنی» نیست.

«تمرین کردنی» است.

ما هیچوقت کار جدی نکرده ایم.

ما اصلا کار جدی  ندیده ایم.

ما فقط بازی دیده ایم!

ما زیر هفت سال مانده ایم!

ما زیر هفت سال نگه داشته شده ایم!





شاعر چه ظریف گفت: ما منتظر تو نیستیم آقا جان!

تنها همه انتظار داریم از تو!


مطلب مرتبط: آیا حاضرید از فرزندتان برای سکونت در اتاقش اجاره بگیرید؟  (در مقایسه ی این نوع تربیت ما با تربیت آمریکایی!)

پی نوشت: زن همسایه که پدرشوهرش هم صاحبخانه مان بود روز آخری آمده بود  تعاملات دوستانه برقرار کند. از نمونه های رایج محجوب سوسول! ... بنده ی خدا دید فضا دانشجویی ست، شروع کرد دردل کردن و اندوه تمام می گفت: «خانواده شوهرم خیلی منو تحقیر میکنن. چون هم همه شون فوق لیسانس به بالا دارن، هم همه شون لاغرند!!!...»اینها که گفتم وصف احوال ما نسل سومیها بود، بطور عمومی، اگر بخواهیم وارد دنیای خصوصیتر دخترهای نسل سوم بشویم، و  ارزشها و دغدغه ها و الگوها و  نحوه ی گذران عمرشان...مثنوی هفتادمن کاغذ میشود!


برچسب‌ها: نسل سوم, انقلاب, صداوسیما, بیکاری و بیکارگی, مبارزه و رفاه طلبی
+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1391ساعت 13:26  توسط فروزنده  | 

حدود ده روز قبل بود ، جمعه، که خبر رسید هیأت شش نفره ای از اسرای فلسطینی ای که با شالیط مبادله شده ند، میان ایران؛ به فکر استقبال می افتیم، و وقتی میشتویم که تو این هیأت، خانم ه هست، مطمئنتر میشویم که باید رفت. اما وقتی پیگیریها به نتیجه نمیرسند و تنبلیِ ساعت 3 بامداد فرودگاهامام رفتن(!) هم مزید علت!، میفتیم به توجیه کردن که "حالا فرودگاه چرا؟!آنجا که جای ملاقات نیست! ما هم که عربی بلد نیستیم؛ باشد همان دانشگاه تهران که آمدند، میرویم دیگر"... اما وقتی برنامه دانشگاه تهران کنسل میشود و به برنامه ی دانشگاه امام صادق هم نمیرسیم، و تازه به عمق آنچه از دست داده ایم فکر میکنیم: آخر، یکی از این اسرا، حین عملیات استشهادی دستگیر شده! همین کافی بود که آدم برای دیدنش سر از پا نشناسد! دیدنِ آدمی آنقدر بزرگ که پاره های وجود خودش را "تیر"ی کند از تیرهای خشم خدا. که تمام تمامِ خودش را برای خدا خواسته، عملا! نه در حرف و شعر و شعار!.. همین کافی بود که آدم برای دیدنشان سر از پا نشناسد، حتی اگر نمی گفتند که "فرزند ایشان هم در زندان اسرائیل متولد شد"... یوسف الزقِ 4 ساله، کوچکترین اسیر!

و این یعنی خانم "فاطمه الزق" حین عملیات استشهادی، باردار هم بودند؟؟؟!!! خدای من! برای زنهایی که ما تو عمرمان دیده ایم، بارداری، تازه موقعیست که نازشان حسابی از همه طرف خریدار دارد! موقعی که هربهانه گیری ای توجیه دارد و هر روز یک چیزی خواستن و کانون توجه تمام خانواده و فامیل شدن و همه گان در خدمتشان صف بستن است...

نه وقت کمربند انفجاری بستن و راهیِ جنگلی از وحشی ترین و قسی ترین موجوداتی که تاریخ به خود دیده است شدن!!!؟؟؟!!!

اما خانم الزق با "همه" فرق دارد. با همه ی آنهایی که من و تو هرروز میبینیم.

خانم الزق، مالِ دنیای روزمره ی بخور و بخوابِ ما نیست...

هیئت کذا رفته اند و ما مغبون از اینکه ندیدیمشان... تا رسیدن خبری مبتنی بر اینکه "خانم الزق، بخاطر امور درمانی –بابت مشکلاتی که تحت شکنجه های زندان برایشان ایجاد شده- یک هفته دیگر هم مهمان ایرانند." بی درنگ یادِ زینب میفتم که میخواست حتی هتل هم اگر شده، بروی ملاقاتشان... می گفت «شهید همینه دیگه...حتما باید بمیره که بهش بگیم شهید و دلمون بخوادش و...خدا خواسته بمونه، وگرنه او...»

مایوسانه و ناباورانه و بیشتر برای رفع تکلیف و خفه کردن وجدان و به قاعده ی تیری در تاریکی، ایمیلی روانه ی گروپ میکنم که «حالا که ایشان هستند، اگر امکان دارد یک تجمع تقدیرآمیز دخترانه ای چیزی در هتل یا جلوی بیمارستانشان یا...بگذاریم؟» همین هم به تشویق ندا بود، که تا شنید خانم الزق مانده اند، از جا پرید که "پس ما چرا نشستیم؟! زنگ بزن به خانم شریعتمدار!"...همین اعلام آمادگیِ مُرده وار!

و جواب میرسد که «خیر! نیازی نیست. استقبال مردم از ایشان به حد کافی بوده؛ بیشتر احتیاج نیست. ضمنا ایشان هم  خسته اند و...» چند روزی میگذرد و فقط همین یک جواب رسیده، و از بچه های بسیج خواهران شریف –که ازشان مایه گذاشته بودم! در ایمیل کذا!- هم هیچ لبیکی نمیرسد. بی خیال قصه شده م و تو فکر پایاننامه م هستم و تو فکر هزار فلاکتی که آدمِ بدور از خدایی مثل من دارد...تا یکشنبه شب؛ که چک میل میکنم و لابه لای ایمیلها "فوری"ای میبینم و باز میکنم: «سلام علیکم خانم فروزنده! البته اگه اشتباه نکنم

بنده "..."هستم! ...غرض از مزاحمت همانطور که میدانید از جمع اسرای فلسطینی خانم فاطمه الزق همچنان در تهران مانده اند و پیگیر کارهای درمانی ایشان هستیم...این هفته وقت ایشان بازتر است و برای روز سه شنبه ظهر یا حداکثر چهارشنبه میخواهیم برنامه ای را در جمع دانشجویان دختر تهرانی برگزار کنیم، لذا از انجایی که شما هم زیر ایمیل بنده اعلام امادگی برای برگزاری مراسم تجلیل بین خواهران کرده بودید تقاضا دارم که هر چه سریعتر به بنده خبر بدهید که توانایی این کار را دارید یا خیر؟ فرقی هم ندارد که در کدام دانشگاه باشد. پیشنهاد خود ما دانشگاه الزهرا یا تهران است ولی اگر فکر میکنید که دختران دانشجوی شریف هم استقبال میکنند، مانعی ندارد 
اگر هم قطعی شد لطفا هرچه سریعتر تماس بگیرید تا کارهای بعدی را هماهنگ کنیم»

سه شنبه یا چهارشنبه؟! یعنی فقط یک یا دو روز وقت داریم؟!! ایمیل را فوروارد میکنم به همین زینب و مسئول بسیج خواهران و یکی دو نفر بچه های پایه کار قدیمی!، و میروم میخوابم! صبح دوباره ندا آمار میگیرد که چی شد؟! و من تو رودربایستیِ ایشان و ودانِ خودم پیامک هم میزنم که "ایمیل دیشبمو دیدی؟ بنظرت شدنی هست الان؟ نظر؟"... اولین جواب از یکی از دوستان کنکوری میرسد: «معلومه که شدنیه! اگه تبلیغاتش سریع بره و مسئول بسیج خواهران زیاد برای نامه ها معطلمان نکند.. من خونه م. هرکاری از تو خونه ازم برمیاد بگو انجام بدم. تو هم اگه دانشگاه میری، یه مکان برا برنامه پیدا کن!» !!!

نه مثل اینکه دارد جدی میشود! برای "تست میزان جدیتِ اوضاع!" میگویم"خب همین تبلیغات، غیرحضوریه دیگه! یه کم سرچ بزن دنبال اطلاعات اولیه و عکس و اندکی خلاقیت خودت و پوستر..." منتظرم بهانه بیاورد و بپیچاند و من هم مثل همیشه قیافه بگیرم که «ما خواستیم کار بکنیم؛ اما هیچ کس نبود!» اما جواب که میرسد «تا ساعت 4امروز میفرستم برات»!!! دو دو تا چهارتایی میکنم که اگه 4 برسه، تا شب وقت داریم پرینت بگیریم و همان شب هم نصب کنیم و...دیگر جای نشستن و بهانه آوردن و تست کردن و توجیه کردن نیست. بی معطلی راهی دانشگاه میشوم و هماهنگیهای پیامکی با همان خانم مسئول کذا که بنده ی خدا، آخر ترمی، درگیر کلاسهای فشرده و امتحان و...ست؛ و با وجود این فشارها، و فشارهای سازمانی"از بالا"! کم نمیگذارد... و پیامکی به آقای "..." که "انشاالله برای فردا یا پسفردا هماهنگ میکنیم!" و خودم هنوز نمیدانم دقیقا چی را هماهنگ میکنم؟!

آخر ترم است و دفتر بسیج خالی! یکی دو نفر می آیند برای درس خواندن؛ کارهای مربوط به انتخابات و اردو جنوب و... هم در اتاقهای خصوصیتر(!) پیگیری میشود؛ یعنی تک و توک بچه هایی هم که هستند، هرکدام یک سرند و هزار سودا. روی برادرها هم که حسابی نمیشود باز کرد...حدود دو سالی هست که برای انجام کار توی این دفتر و سراغ این تیپ بچه ها نیامده م...هنگ کرده م... سرِ ظهری که همه تعطیل کرده ند رفته ند ناهار، نشسته م پای تلفن به "سالن جابر" و "آمفی تیاتر" و گام اول و لاینحلِ پروژه را این میدانم که این معادله ی سه مجهولی را حل کنیم: کی باشد؟(سه شنبه یا چهاشنبه؟) کجا باشد؟ (سالن بزرگ یا کوچیک؟) مشترک باشد یا ویژه خواهران؟... و سوالات حاشیه ای و فلسفی تر که "اساسا هدف از این برنامه چیست؟ میخواهیم جمعیت نشان بدهیم؟! خب معلومه که  دخترها آنقدری جمعیت ندارند...رئیس دانشگاه هم بیاید باشوهتر میشودها!...ولی برادرها را الان کی میتواند توجیه کند و راضی به همکاری...سالن بزرگ خالی بماند "زشت است" و ... همچنان مشغول تلفن زدن و تفلسف و...دوستِ مسئول، کلاسش که تمام میشود، شماره موبایل مسئول یکی از سالنها را میدهد و دست درکارِ نوشتنِ نامه های مربوطه...برای حراست(جهت ورود) برای ریاست دانشگاه(جهت دعوت-نامه ای که امضا و ارسال نشد البت) و برای روابط عمومی(جهتِ مکان) ولی هنوز زمان و مکان مشخص نیست! آقای "..."(همان رابط خانم الزق) را هم درجریان مجهولاتِ عظیمه ام میگذارم؛ پیشنهاد خاصی ندارند-بنده ی خدا در جریان احوال شریف نیستند که- همین که سالن بزرگ نگیرید، نمیتوانید در این وقت کم پُرش کنید...در همین احوالم و همینطور که نه تلفنهام جواب میدهند و نه معادلات روی کاغذم سرزنش ندا ذهنم را پر کرده "فکر کردی کار خدا منتظر ما میمونه؟!"راست میگوید؛ باید بدوم ، بدویم، بلکه بتوانیم برسیم بهش، برای همین سمیه همیشه وقتی شاکی میشوم که خودت همه کارها را تمام نکن و قاعده ی "تقسیم کار" را بهش یادآوری میکنم؛ میگوید"نچ! فاستبقواالخیرات!"...باید دوید، باید سبقت گرفت از هم...من ندویده م. اصلا نخواسته م که در این مسابقه شرکت کنم... این بار قصه، قصه ی "یک کار رو زمین مانده ی اسلام و مسلمین؛ که باید انجام بشود نیست" این بار، قصه، قصه ی "من" است که روی زمین مانده! که باید به دادش رسید... که باید کمکش کرد که عقب نماند، باید عقب نمانم؛باید برگردم، باید  توبه کنم! این کار با همهی کارها فرق دارد، نه بعد رسانه ایش مهم است، خانم الزق نیاز دارد که از چهارتا درمانده مثل من روحیه بگیرد! (انگیزه ای که مثلا توی کار دعوت خانم نجلاالقلیوبی بود) ...منم که نیاز دارم. شدیدا هم... خدایا! یعنی اجازه میدی؟!...

...و دارم کم کم به خودم جواب میدم که "معلومه ه اجازه نمیده! چرا باید اجازه بده؟!" که تلفن : «زینبم! گوشیم خاموشه. دارم میام کمکت!» حضار شهادت دادند که اگر همه ی دنیا را بهت میدادند اینهمه شادی در وجناتت نمودار نمیشد که با این تلفن!

کمک اول : سالن بزرگ یعنی چی دختر! "زشت میشه" یعنی چی؟! حواست هست با کی طرفی؟! بنظرت برا آدمی که جز خدا کسی رو نمیبینه،، جمعیت و سالن ما چقدر اهمیت داره؟؟؟!! یه جمع کوچک و صمیمی و مشتاق کافیست. ما فقط سعی میکنیم هرکس –مثل ما- احساس میکند اگر فرصت زیارت یک شهید را از دست داد، ضرر بزرگی کرده؛ این فرصت را از دست ندهد...

-هرچه فکر میکنم میبینم راست میگوید! چرا بفکر خودم نرسید؟! به قول آقای پناهیان(البته به قول امام معصوم که ایشان نقل کردند!) هرگناهی میکنی، بخشی از عقلت زایل میشود، دیگر هم برنمیگردد!...فکرم قفل شده، عقلم نمیکشد، ساعتها در این بدیهیات میمانم-

خلاصه نیروی کمکی رسیده! نیروی کاربلد! برای منِ گیج و ویج! و نیروی پرهمّت، برای منِ پُراینرسی!...

کارها یکی پس از دیگری انجام میشود...مشکلات و دست اندازها یکی پس از دیگری پیدا میشوند و حل میشوند...نامه ها دستِ مسئول بسیج خواهران است، تا از کانال بسیج ردش کند،و ما انشاالله فردا برسانیمشان به مقصد...آخرین کار امشب: باید روستاآزاد (ریاست محترم دانشگاه!) را ببینیم! منشی که بدیهی بود وقت نمیداد، زینب اما اینکاره ست! آنقدر کنار ماشینِ دکتر کشیک می ایستد تا بالاخره... از غروب دوشنبه ساعتی گذشته، تو سایت مشغول تبلیغاتم، که میرسد:«دیدمش! خودش خبر داشت این هیآت آمده ند ایران! –خلاف بسیاری از بچه های بسیج که خبر نداشتند!- استقبال کرد، سپرد که ورود خبرنگارها هماهنگ شود به دکتر شریفخانی هم سپرد که یک تقدیرنامه ای چیزی آماده کند.» (تقدیرِ کی از کی؟!) خیلی البته امیدوار نیستم که چهارتا جمله ی شفاهی به جایی برسد، ولی برای تقویت روحیه مان بد نیست. میرود و میمانم به ایمیل فرستادن به ملت و گوشی هم که –طبق معمول- در موقعیتهای حساس تنهامان گذاشته و خاموش...با چت و ایمیل و...هماهنگ و مشورت و اطلاع رسانی و ...پوستر همان ساعت4 رسیده، محتواش خوب است، ظاهرش ولی "در حد بضاعت کنکوری!" به لطف خدا اولین کسی که "آن" شده، تقبل میکند که نیم ساعته پوستر را خوشکل نموده برساند...

تا منتظر پوسترم، آقای "..." هم "آن" میشوند و "یک خبر فوری"! چی؟ «پزشکِ خانم الزق، برای فردا احضارشان کرده. شاید افتاد دقیقا ساعت برنامه ی شما!» چند درصد ممکن است؟! 50 درصد!!!...تازه داشت باورم میشد که خدا دوستم داشته؛ نمیخواهم مخدوش شود این باور؛ میگویم «طوری نیست! من نشنیده میگیرم و کماکان فرض بر برگزاری برنامه ی فرداست. نامه ها را برای چهارشنبه تکرار میکنیم و همراه همین سه تا، امضاهاش را پیگیری میکنیم؛ زاپاس! فوقش اگر کنسل شد، خرجش یک پیامکِ تغییر زمان است و پوسترها را هم همان روی دیوار با ماژیک درست میکنیم. سالن خالی هم چهارشنبه ها فراوان است!» این یکی هم به خیر گذشت! تبلیغات کف دستی را یکی از دوستان ِ "آنلاین" شده ی دیگر قبول میکند و پوسترها را  آ3 پرینت میگیرم(چون آنوقت شب آ2 و آ1 نیست-راستش بودجه م هم نمیرسید اگه بود!) شب هم که گوشی روشن شد، برای تبلیغات پیامکی...هنوز "مترجم" نداریم!!!!! زینب پیگیر است. پیگیر مدعوین دیگر هم:خانم دباغ، یا مادر یکی از شهدا یا خانم رجاییفر و...خلاصه کسی که دیدنش بیشتر از دیدنِ ما خانم الزق را خوشحال کند! که هیچکدام یافت نمیشوند... هنوز مترجم هم نداریم

فردا صبح ، هنوز هیچکس خبر "قطعا می آیم" نداده!(تو ایمیل و پیامکها خواسته بودیم که ملت آمدنشان را اعلام کنند) کلافه میشوم پیامک به تمام دیشبیها «دوستان! جلسه ی امروز نیمه خصوصیست! اگر نمی آیید سریعا اطلاع بدهید که کنسل کنیم.» و پیامکها میرسند...تا ظهر دقیقا15نفر "قطعا میام" هستیم! و سی نفری هم "قطعا نمیام"...خوبه، اگر از پیامک عمومیها و تبلیغات در و دیوار هم 5نفر(!) مشتاق دیگه دربیاد، بیستنفری که آقای "..." تخمین میزدند میشیم! –بحثی شده بود که وقتی جلسه صمیمانه و خصوصیست، دیگه پوستر نزنیم..اما نمیشد که! درست که جمعیت برای کار مهم نیست، و این هم درست که ممکن است که اقلیتی بخواهند سواستفاده کنند و سوالاتِ "نه غزه نه لبنانی" بپرسند که نباید و اصلا جاش نیست؛ ولی اگر کسی مشتاق بود و بخاطر پنهانکاری ما مطلع نشد، چه جوابی داریم برای خدا؟!

از دفتر دکتر شریفخانی زنگ میزنند –به هرکسی که احتمال میدهند ربطی به ماجرا داشته باشد- که "ما بلد نیستیم برای یک آزاده ی استشهادی فلسطینی چطور باید بنویسیم! بنویسید، بیاورید ما باقی کارهاش را و دکترروسستا امضا... و تا ظهر که متن میرسد به دستشان دقیقا هر ده دقیقه یک بار تلفن میزنند! –عجب اثری داشت همان چند جمله ی شفاهی!!!- نهاد رهبری هم دست در کار تهیه ی یک تقدیرنامه ی دیگر میشود(و انصافا، مسئول نهاد خواهران از ساعت3 تا خود 8شب پای کار میمانند و وقت میگذارند!)) و گویا که بسیج هم...این وسط گویا بنده بیخبر بوده ام از پدیده ی جدید "کمیته نظارت برنشریات" و قانون مصوبی که هر فعالیتی باید از امضای ایشان بگذرد! و ظاهرا کلی قانون شکنی کرده ایم و بزرگترها جمیعا شاکی...!

هنوز نمیدونیم برنامه امروز هست یا کنسله؟!

مترجم در دقایق نزدیک به نود پیدا میشود: یکی از دانشجوهای عراقیِ خودمان... و در دقیقه ی نود و یک کنسل میکند! مهندس میرزایی را برای امضای یکی از نامه ها از وسط جلسه ای در دانشکده برق بیرون میکشیم، خانم منشیش کلی مر  دعوا میکند و کلی تر هم برای مسئول بسیج خواهران خط و نشان میکشد...مترجم جدید به محضی که –از مشهد- میرسد تهران، راهیِ دانشگاه ما میشود!!!

مدعو عزیز ما یک ساعتی تاخیر دارد و ملت منتظرند –حدود40 نفری شده ند!- (ندا هم که صبح پیامک زد که استاد جلسه رو انداخت عصر، نمیتونم بیام L هست!ذوق میکنم از بودنش، ولی وقت نمیشه بپرسم آخه چطوری؟!...چندتا از بچه ها هم جلسه ی آخر کلاس دکتر سوزنچی را پیچونده ند!) جوانترهای بسیج در سوت ثانیه کلیپ مناسبی میابند و دانلود و پخش(کاری که به حلت عادی 5-6ساعت وقت میخواست!) مهرابی هم از راه میرسد و با توانایی ویژه ی خود –تا مهمانمان برسد- بحثی از فلسفه ی عملیات استشهادی راه می اندازد و پرسش و پاسخ و رفع شبهات!

آنقدر به حراست و نگهبانی مراجعه کرده ام که با مهمانی که اینهمه دل بهش بسته شده و مبهوت عظمتش است، آن برخورد زشتی را نکنند که دوسال پیش با خانم نجلا القلیوبی کردند. آنقدر میروم و تذکر میدهم که صداشان درمی آید «خانم! خاطرجمع، دستور داریم 1 ثانیه هم معطلشان نکنیم» اما با این حال "تفکیکشان میکنند"! و آقای "..."و آقای مترجم تازه از سفر رسیده! و محمود، پسر بزرگ خانم الز را از درب برادران وارد کرده و خانم الزق و یوسف را می فرستند درب خواهران!!!! صحنه را که میبینم با عجله میدوم درب خواهران، مهمان ما متواضعانه و بی هیچ سوال و اعتراضی گذرنامه ش را نشان میدهد و خانم نگهبان تلفن به دست دارند اذن ورود میگیرند! دارم میمیرم...نمیدانم از هیجان لحظه ی اول دیدار این دریای آرامش و اقتدار و شکوه(ترکیبی که فقط از اولیای خدا سراغ داریم، از موجوداتی که ماسواالله هرچه باشد و هربرخورد زنده باد یا مرده بادی باهاشان بکنند، پشیزی ارزش توجه ندارند)...یا از خجالتِ این برخورد افتضاح...

خانم الزق، مالِ این دنیای روزمره ی بخور و بخواب و تفاخرهای پوچِ ما نیست...

میپرسیم«آخر، چرا استشهاد؟!» قاطعانه میگوید «قتل یهود» دشمنان باید بدانند که جایشان اینجا نیست... پس همسرتان؟! چطوری راضی شد؟!

«اصلا خبر نداشت. مسئله امنیتی بود. وقتی من اسیر شدم فهمید»

خانمِ الزق، از دنیای "جنگ" آمده.

"جنگ ازلی و ابدیِ حق باطل"ی که من و تو و هانتینتون و فوکویاما و... حرفش را میزنیم، او ، لحظه لحظه زندگیش کرده!...

«از زمان خردسالی در تظاهرات و... علیه رژیم اشغالگر شرکت میکردم. و ازدواجم و 8 فرزندم هم مانعی در این راهم ایجاد نکرد»

عمری اگر بود و آدم بودم، روی فلسفه ی جنگ باید کار کنم! جنگ، بمثابه ی پدیده ای که "پرده های توهم و غفلت" را کنار میزند و زندگی آدمها را "واقعی" میکند! خودِ خودِ هرکسی را –وهرجامعه ای را!- "رو میکند"! ... جنگ، کودک 4 ساله را به درکهای حکیمانه میکشاند...چقدر دلم جنگ میخواد... چقدر کورم کرده این "صلح احمقانه ی ظاهری"

دم رفتن از یوسف و جواب دندانشکنش به اطلاعاتیهای اسرائیل میگوید...دعا میکند «موقع نماز خواندن در مسجدالاقصی ببمینمتان» ...  چشم میگردانم روی بچه هاُ انگار سعی دارند ژلک نزنند که خداحافظیمان بارانی نشود!فرصت نمیشود سراغ شهدای گمنام برویم؛ ولی به 5 عکسِ شهیدِ روی دیوار کنار درب اصلی، خیلی توجه میکند-برام جالب است این دقت! استادند یا دانشجو؟(که شهید عباسپور استاد بودند و بقیه دانشجو) و شهدای جنگند یا انقلاب و...

منتظر آژانسیم. خانم الزق و چهار همراهشان و معاون خواهران نهاد رهبری و مسئول بسیج خواهران و گلشن و من. هوا سرد است. گلشن جلسه را از دست داده و تازه دارد باب گفتگو را با خانم الزق باز می کند. همه از سرما مچاله شده ند! البته میگویند قم "باردتر"بوده! آرام نیستم. نه از سرما. زبانم بند آمده. این عظمتی که اینطور دربرابرش دست و پایم را گم کرده ام و صدایم میلرزد، شکوهِ "بندگیِ خدا"ست! در دوران دانشجویی،چند بار تصمیم گرفتم آدم بشوم و آداب الصلاة حضرت روح الله را بخوانم. نمی شد. هربار، درهمان چندصفحه ی اول، کم می آوردم از "ما کجا این حرفها کجا! خواندنش هم به ما نیامده حتی!" حالا آن حرفهای امام، مجسم کنارم ایستاده. موجودی "کالجبل الراسخ"!...درست از جنس همان عظمتی که نیم نگاهِ پیرمرد نودساله ی جماراننشینِ ما را بر تمام لشکرکشیهای اقتصادی و رسانه ای و نظامی و فرهنگی و سیاسی دنیای مدرن پیروز کرد...

 مومن به معنای واقعی کلمه! موجودی چنان بزرگ که تمام دنیای بزرگ ما را حقیر میبیند... همان دنیایی که اگر یک گوشه ش به کام من نچرخید، اگر یک فصل از پاییاننامه م گیر کرد، اگر به عشقم نرسیدم، اگر بچه م یک هفته سرما خورد، اگر صاحبخانه م  نرخ را بالا برد، اگر کنکور قبول نشدم، اگر کار پیدا نکردم، اگر مادرشوهرم دراموراتم دخالت کرد، اگر استاد گفت "قلمت بدرد لای جرز میخوره!" اگر وبلاگم را نخواندند، اگر تحلیلم را نپسندیدند، اگر دستت به آل سعود وآل خلیفه نرسید که حضورا خشمت را سرشان خالی کنی، اگر...اگر یک گوشه ی این دنیا به کامم نچرخید چنان آسمان و زمین را به هم میدوزم و منکر همه چیز میشوم و کفر میبافم و همه را متهم میکنم و... و همین دنیا –که ما اینطور برای گوشه گوشه اش حرص داریم!- اینچنین در نگاه او بی ارزش و ناچیز و "ندیدنی"ست! «شما و 8 تا بازجوی وحشی اسرائیلی؟!! آخر چطور توانستید تحملشان کنید و یک کلمه حرف نزنید؟!» «-لبخند-اصلا نمیدیدمشان!»... در همین هوای سرد دارم ذوب میشوم از شرم. دارم میمیرم از اینهمه تفاوت بین این دو موجودی که کنار هم ایستاده ند. گریه، شاید تنها راه نمردن است در این لحظات!فلسفه ش را نمیدانم! فقط میدانم اینجور مواقع خودش میرسد و نمی گذارد بمیرم راحت شوم، از فکر کردنِ به اینهمه حقارتم. ...اینبار هم میرسد، همان ثانیه هایی لابلای سیاهی چادرِ این شکوهِ مجسم گم میکنم خودم را... خدایا کاش این ثانیه ها بیشتر طول میکشید...کاش گم می ماتندم در او...در خدای او...در "جنگ دائمی او"...کاش دیگر هیچوقت پیدا نمیشدم در دنیای دنیِ روزمره ی توهمِ صلح...

 

تشنه م هنوز-کم بود. قبول نیست! خودم اصلا نرسیدم! آخر کارهای تدارکاتیِ ساده، برای بی دست و پایی چون من، تمام وقت راگرفته...قبول نیست...خودم اصلا نرسیدم... آژانس نمیرسد؛ خانم شریعت(همان معاون خواهران نهاد رهبری) بنده خدا، جای آژانس را پر میکند!...خداحافظی میکنند... میروند... اما من هنوز انگار باورم نشده که ...تمام شد واقعا؟!...هنوز هنگ م...خدا اگر این آدمها را دارد؛ پس لنگ و لوک هایی مثل من چه غلطی میکنند در دنیا؟!... دارم میمیرم...نمیدانم چرا...لابد از حقارتی که سراپام را گرفته... شایدم از لطف بزرگ خدا که بالاخره یک "آدم" به مانشان داد...هرچند فقط دقایقی ...


فایل صوتی نشست صمیمانه ی خانم الزق با دانشجویان دانشگاه شریف


به کلاس دکتر سوزنچی نرسیده م –جلسه ی آخر بود؛ میدانم با بچه ها جلسه دارد؛ میروم که ام پی تری زینب را بگیرم که فایل این برنامه را ازش بردارم و لااقل غیر حضوری بشنوم خاطرات خانم الزق را... همان پشت درب اتاق، صدای استاد که میرسد، با همان انرژی و هشیاریِ زایدالوصفِ سرِ کلاس، و درست مثل سر کلاس،هرجمله ش گره گشای یک گوشه ی پازل به هم ریخته ی ذهن ما!... در معیت دو تا دوست دیگر، همان پشت درب میشینیم به فیض بردن(به سبک شریفِ استراق سمع!!!

بعد از1.5سال کفشم پاره شده بالاخره! سر راه، یه نگاه به ویترین می اندازم، عجب تنوعی! فقط دو رنگ صورتی-توسی را 5-6 ترکیب زده- و یکی پیدا میکنم که ظاهرا نه "نایک" است، نه "آدیداس" می آورد و خوب است و دقیقتر که نگاه میکنم! إ! اینم آدیداس؟! بلمه خانم، بهترین مارکه دیگه... میذارمش رو میز. "کوچیک بود؟ بزرگ بود؟" "نه! صهیونیستی بود!" چشماش داره از حدقه میزنه بیرون! "خب معلومه که صهیونیستیه! مسلمون مگه عرضه داره چنین چیزی بسازه؟ مسلمون فقط میتونه تروریست باشه!...یه نگاه به دور و برت بنداز! همه ش صهیونیستیه!همه چیمون؛ صهیونیستها نبودن که زندگی نداشتیم (!!!)نوش جونش عرضه داره علم داره. همینی که سر خودته..." چادرم رو میگه؛ سعی نیکنم عصبانی نشم، "نه آقا این یکی دیگه نهایتا ژاپنی باشه!"...دلم میخواد بگم "تو اصلا ترور میدونی با کدوم "ت" مینویسن؟! چنان امنیتی برات درست کرده جمهوری اسلامیِ ما که اینقدر وقت و فراغت داری زیرابرو مرتب کنی!!!" ولی نمیگم،هنوز داره از مدیون بودنِ "زندگیمون" به صهیونیستا میگه...میگم "انحصار بازار میدونید یعنی چی؟! همه چی صهیونیستیه چون همه رو خفه کردن"... هنوز داره داد میزنه... میام بیرون و دارم"تکنیکهای سرکوبِ تازه وارد" رو که تو کلاس مدیریت تکنولوژی میخوندیم مرور میکنم...و یک راست سراغ کفش ملی میرم!



تو خونه، ندا، داره از حرفهای خانم الزق میگه که من نبودم و نشنیده م...میگه همه ی بچه ها خیلی راضی بودن... هنوز هنگم...هنوز تشنه...هنوز در حسرتِ نبودن و نشنیدنش... پیامک میاد :

«انصافا دستتون درد نکنه. جلسه ی خوب و صمیمی ای شد. خانم الزق تو ماشین گریه اش گرفت!از جو انقلابی خانمها خوششون اومده بود. قبول باشه...»

سجده ی شکر را برا همین وقتها تعریف کرده اند...

 

پ.ن. خدا اینطوری حجت را تمام میکند بر آدم؛ ولی چه فایده؟ که انسان موجودیست بس فراموشکار؛ و دنیا سراسر دام و دانه و غفلت... دعا کنید


+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1390ساعت 0:0  توسط فروزنده  | 

زحمت تایپ جزوه ی امشب را دوست عزیز دیگری کشیدند،لذا بنده فرصت دارم یک مقدار به بحثهای دیگر بپردازم!

امروز به سلامتی یک پرده از "بچه های خوبِ سواری ده" رو ملاحظه کردیم!!! واقعا حکایت چیه؟

یه عمر ه میگیم رابطه تون با انگلیس مشکل داره... رابطه ی اکل و مأکول ه

از قراردادهای اقتصادیشان

تا دخالتهای فرهنگیشان

تا زیرآبی رفتنهای سیاسیشان

تا تصرف مشکوک قلهکشان

عمریست میگوییم(یعنی جریان دانشجویی انقلابی "مستقل"می گوید)

و عمریست حضرات مجلس و دولت (هر سه دولت بعد از امام! فرقی با هم ندارند ازین نظر) متفقا دل سپرده اند به عرف دیپلماتیک

کمربسته اند به تحکیم روابط با منشا سیصدسال غارت ما و همسایگان

حال در افتادنِ "واقعی" با زورمندان جهان را ندارند...

یادشان رفته امام گفت "هیچ نیازی نداریم به این کشورها"

باور ندارند انقلاب را و امامش را

حالا چه شده که به یکباره حضرات درد استعمارستیزیشان گرفته؟؟؟

کاش فقط قصه ی "رای جمع کردن" باشد

و یک عده دانشجوی مخلص بی فکر بی خبر از تقصیرات واقعی انگلیس،

"که بصیرتشان را از حضرات سازمان و سایتهای خبری می گیرند و نه از رهبر"

راه افتادند به سینه زدن پای تبلیغات مفصل و بوق و کرنایی که قطعا در توان یک مجموعه ی دانشجویی مستقل خودجوش نیست

این قصه قصه ی چهارتا بچه بسیجی دلسوخته  از حمله ی اسرائیل به غزه، که "وقت ندارند فکر کنند" نیست

شدت هماهنگی و تبلیغات این برنامه داد میزند "سازمانی" و "دستوری" و سفارشی بودنش را!

کاش فقط قصه ی رای جمع کردن مجلسیها باشد!

کاش ربطی به اعتراض دو سه هفته قبلِ شهرداری سرتاپاغربزده ی تهران، به آتشسوزی قلهک، نداشته باشد!

کاش تکرار نشود  "امحای آثار هلیکوپترهای آمریکایی ناکار شده در طبس"...

بعد هم کی بود کی بود؟ من نبودم!  چهارتا بچه ی تندرو بودن...و خلاص!

 کو تا هزینه هایی که این حرکت مشکوک بر انقلاب بار کرده خود را نشان دهد...بنشینیم و بشماریم و بمیریم از غصه ی اتحاد دوستان نادان و دشمنان دانا...

 

متاسفانه الان وقت توضیح بیشتر درمورد منظورم ندارم...این مطلب مربوط به اشتباه مشابهیست که 3سال قبل کردیم   امام-16/آبان/1358 : " ممکن است عده ای بخواهند از حسن نیت جوانهای ما استفاده سو کنند. زیر گوش آنها بخوانند که خب انگلیس هم مثل آمریکا بریزید بگیرید . عراق هم همینطور فرانسه هم... تا ما را معرفی بکنند که "قضیه نه تنها بر موازین نبوده بلکه قضیه هرج و مرج است." تا به دنیا بفهمانند که این مملکت هرج و مرج و هرکه هرکاری دلش خواست بکند است و این مملکت نیاز به قیّم دارد. قیم کیست؟ آمریکا"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 0:36  توسط فروزنده  | 

صورتك هاي شيطان، نامحدودند!

 تجربه ي سيصدساله ي استعمار، به ما ياد داده كه دشمنِ استعمارگر براي خوردنِ ما هرروز به رنگي و به لباسي درمي آيد. محدوديتي هم براي خودش قائل نيست...

 يك روز حرف از "آزادي" ميزند... يك روز درحمايت از ديكتاتورها، آزادي خواهي  را "شورش و آنارشي" مي خواند...

يك روز با فكل مي آيد و مذهب را ضدپيشرفت معرفي مي كند... ديگر روز درلباس وهابيت مروج خشكترين و متحجرترين مذهبها ميشود...

يك روز در لباس چپ و كوپني كردنِ همه چز... ديگر روز درلباس "مانور تجملِ مسلمين"!!!...

يك روز مي خواهد خميني را به موزه ها بسپارد... ديگر روز "نخستوزير امام" مي شود و صورتك دوستداريِ انقلاب را...

يك روز كرزاي را به اسم "مردم سالاري" به افغانستان مي آورد... و ديگر روز، "آمريكاسالارانه"ترين قرارداد را بر "مردم"ِ افغان تحميل ميكند...(لينك)

اين صورتكها هرچيزي مي توانند باشند... فقط كافيست "مردم پسند" تشخيص داده شوند!!!

اگر روزگاري مردم "مرگ بر استعمار" را پسنديدند، خيالي نيست، "مبارزنما"ترين و "ضداستعمارنما"ترين مهره ها را رو مي كند... براي تثبيت استعمار!!!

 

و اگر يك روز مردم كشورهاي اسلامي، به آرمان ِ "مرگ بر اسرائيل" رو آوردند... طي نمايشي چند ساله، دشمنان اصلي اسرائيل، و آنان كه سالها براي مبارزه ي با اين رژيم غاصب و براي نجات و حمايت از مظلوم هزينه داده اند؛ به بهانه هاي مختلف "تخريب" مي شوند... ايران با "نمايش اعتراضِ اقليتِ خودبيشمارپندار 88" و سوريه با امثال پروژه ي نيلوفرآبي و تقويت "اقليتِ مخالفِ مظلوم مسلح" ...

و در عوض، تركيه ي "عضو ناتو"!!! تركيه ي "متحد نظامي اسرائيل"!!! بايد طي چند كلام مشاجره ي صوري اردوغان و شيمون پرز –و بدون هيچ هيچ اقدام عملي واقعي تركيه عليه اسرائيل- تبديل بشود به "پرچمدار ضديت با اسرائيل"

...

عبرتش بماند براي ما...

كه شيطان به "هر صورتك"ي مي تواند دربيايد... هرصورتكي...




بهانه ي نوشتنم: خبر عضوگيري و آموزشِ تركيه، مر مخالفان سوري بشار اسد را!!!


اشاره ي دو سال قبلم درهمين مورد : تحريف مگه شاخ و دم داره؟!


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 15:42  توسط فروزنده  | 

فيلمي كه صداي خيلي ها را در آورد... اعم از دوست و دشمن!

آمريكاييها  را واداشت كه ويزاي علي نصيريان را كنسل كنند.

كارگردان يهودي داخلي را به اعتراض كشاند.

و برادر اهل هنر ما را واداشت كه 1 ساعت ما را  از رفتن و ديدن نهي كند كه :فيلمي به اين شدت شعاري نديده م و فيلم نبود مقاله بود! و از سينما منزجر خواهي شد و در بي دقتي ش همين بس كه توش مهدي فقيهي بعنوان يك عرب فلسطيني، شيرازي صحبت مي كند و...

اما رفتيم. ديديم. لذت برديم. حرص خورديم. و فرصت باشه دوباره هم مي رويم و ميبينيم.

برادرمان هم پيش رفقاش شرمنده شد از اينكه ما پسنديده ايم فيلم كذا را!

فقط چند نكته ي مختصر بگويم:

خب سبك كار فيلم، قاعدتا با امثال طلاومس و حبه قند و اين تيپ فيلمها كه سر و ته موضوعش يك خانواده ست و يك اتفاق چند ماهه نيست.

موضوع، موضوعِ 60 سال اشغال و قساوت است.

 موضوع قومي كه ادعاي امپراطوربر كل بشريت را دارند.

بنظرم بديهي ست كه با چنين موضوع گسترده اي، ناچار شوند از به كار گيري نمادها !

في المثل صحنه ايست كه خاخامي كه ادعاي وحي و پيامبري و تورات جديد مي كند، سرِ زن مسيحي خدمتكارش را مي تراشد؛ قر و فرهاي دوربين بيننده را آماده مي كند براي ديدن شنيع ترين فاجعه، اما اين فاجعه فقط در كوتاه كردن مو خلاصه ميشود! ... منظورم از نماد آن است كه همين يك سكانس، و يك سكانس بعدتر از همين زن، روي ويلچر و درحال خنده اي ديوانه وار، مي خواهد تمام 4سال زجر و استرس و فشار  اين زن را در خانه ي هانون نشان دهد. زني كه به نمايندگي از "مسيحيت در اختيار يهود" در اين خانه حضور دارد و اين "در اختيار بودن" به آن حد است كه اختيار موي خود را نيز ...

من بعنوان بيننده، هيچ نيازي نمي بينم كه براي رفتارهاي هانون، سندي از تورات يا حتي تلمود بيابم(هرچند اغلب بي سند هم نيست) چون  غرض اين فيلم، "روايت آيينهاي يهود" نيست. بلكه غرض، "روايت خودساخته بودن"ِ اين آيينهاست. هانون، از شريعت خودش پيروي مي كند و نه از شريعت موسي. و حتي در صحنه اي، مورد شماتت يك خاخام جوان هم قرار مي گيرد.

ضمنا اين فيلم حقيقتا هيچ "فساد اخلاقي" (بمعناي اصطلاحي اين كلمه) را به يهود نسبت نداده! بلعكس، هانون و همراهانش، به مرزهاي ميان زن و مرد پايبندند؛ مشروب نمي خورند؛ احمق نيستند؛ ذكر و دعاي فراوان دارند و...

تنها صفتي كه –به حق- به اين قوم نسبت داده شده؛ "نژادپرستي"ست. و "زرنگي" و "حرف خود را حرف خدا تلقي كردن". صفاتي كه هم تاريخ به شدت براي اين قوم اثبات مي كند و هم قرآن!

نژادپرستي مي گويم به اين معنا كه "غيريهود=غيرانسان"!  اين مطلب در تلمود تصريح شده. در رفتارهاي 60ساله ي اسرائيل نيز بخوبي رويت مي شود. از اين نظر، غيريهودها، جزء حيواناتند؛ اگر "بي آزار" بودند، يهود لطف كرده و به شان حق حيات ميدهد. (مانند خدمتكار مسلمان خانه ي هانون) آن هم فقط به اندازه اي كه يهود تشخيص بدهد! اين مطلب را فيلم اصرار دارد كه به تصوير بكشد. هم در رفتار هانون با دو خدمتكارش. و هم در رفتار او با ساكنان فلسطيني اطرافش؛ كه تنها درصورتي حق دارند زنده بمانند كه هرگاه هانون اراده كرد؛ هرمقدار از خانه و زمينهاشان را كه او خواست، به او بدهند. و البته ادعاي هانون در اين اراده كردنها، به استناد كتاب مقدس است كه "قوم يهود تمام زمين را از خداوند به ارث برده اند" و هانون مدعيست اگر پولي هم بابت خريد اين زمينها به اعراب ميدهد، از سر لطف و سخاوت اوست!

ايراد ديگري كه ميتوان به فيلم گرفت؛ نامشخص بودن زمان و مكان دقيق ماجراست؛ چون از طرفي، هانون مدعيست كه "وقتي اين سرزمين آباء و اجداديمان را از شما عربها پس گرفتيم؛ ويرانه اي بود. اما امروز ما آن را آباد كرده و پيشرفته ترين كشورجهان ساخته ايم." اين ادعا بايد ناظر به سالهاي اخير اسرائيل باشد. اما از طرف ديگر، اين چنين كشتارو اشغالِ افراطي اي را در سالهاي اول ورود يهوديها داشته ايم؛ و نه امروز.

اما به نظر بنده اين اشكال هم چندان وارد نيست! چون فيلم داستاني ست؛ و نه مستند! و چنانكه عرض شد، مي خواسته "خلق و خوي رايج يهود" را در  طول "60سال" ، در قالب شخصيت نمادين هانون، نشان دهد؛ و نه زندگي نامه ي يك شخصيت واقعي را... كه البته اگر چنين مي كرد و مثلا زندگي امثال هرتزل را تصوير ميكرد، بنظرم بهتر بود...

و شايد مهمترين حرف قصه، نمايش "تولد يك صهيونيست" باشد! كودكي كه در اولين صحنه ي فيلم، به اجبار از مادرش به جدپدري اش،هانون، تحويل داده مي شود؛ و مادر تاكيد مي كند كه اين بچه امروز به لحاظ جسمي و رواني سالم است و... و هانون شروع مي كند به آموزشهاي ويژه ي كودك و آماده سازي او براي "پيامبر بعدي" شدن! از غسل تعميد و ازدواج در كودكي و دعا و نمازها و مراسمات مذهبي؛ تا نكات و داستانهاي اعتقادي... و تا چالش برانگيزترين مسئله براي اين كودك: آموزش كشتنِ غيريهوديها! ...و دست و پنجه نرم كردن كودك با اين صحنه هاي ترسناك و چندش آور...از ابتدايي كه كودك حاضر نيست به "سيبلهايي كه به شكل زنان و مردان و كودكانِ درحال فرار طراحي شده اند" شليك كند؛ تا انتهاي فيلم كه حاضر است... و تمام اين فرآيند رواني دشوار براي او با تاكيد بر "تو با همه فرق داري!" و "اگر نكشي، مي كشندت و حقت را خواهند گرفت" همراه است؛ هرچند كه كودك، در يكي از اين درگيريها به چشم خود مي بيند كه مبارزين فلسطيني او را چون كودك بود، نكشتند.

نكته ي ظريفي كه بعيد مي دانم مدنظر فيلمساز بوده باشد؛ انتخاب يك كودك "آمريكايي"ست! اين بچه؛ پيش از آمدن به اسرائيل، با مادر و ناپدريِ مسيحيش در "آمريكا" زندگي مي كرده، با تيپ اسپرت ويژه ي كودكان آمريكايي وارد ماجرا مي شود، و هرگاه هم كه از شرايط خسته مي شود و قصد فرار مي كند و روياي بازگشت درسر ميپروراند، همه روياي آمريكا و "پلي استيشن"بازي كردن و ...ست!

يعني اين كودك، هرچند در ابتدا چنان "قساوت" و نژادپرستي اي نداشت؛ اما به رسمِ امريكايي، نوعي "خودبسندگي" و "بي تفاوتي"نسبت به ديگران داشت! ...از كشتار منزجر بود و طالب صلح بود، و نه طالب عدالت! جايي كه از كشته شدنِ اعراب ناراحت و تحت فشار رواني ست، بجاي شكايت از پدربزرگ خود، به خدمتكارِ زبونِ عربِ خانه پرخاش مي كند كه "تقصير شماست كه وجود داريد؛ تا ما مجبور شويم بكشيمتان!"!!!

خلاصه..فيلم، هرچند ايده آل نبود؛ اما به زعم حقير، ارزش ديدن داشت. بهرحال فيلمي روان ، با شخصيتهايي ملموس، و با ماجراي رئالي مانند "بازمانده" نبود...اين كه بيننده بپسندد يا خير، كاملا بسته به آن است كه به قصد تماشاي چه سبك كاري سراغ آن برود. و اينكه "فيلم" بدانيمش يا خير هم بسته به آن است كه تعريفمان از فيلم چقدر محدود و كليشه اي باشد... برادر ما كه تعبير فرمودند: يك مقاله ي مصور!...

و خلاصه هرچه كه هست؛ صداي دشمن را بدجوري درآورده...يعني با شاخصهايي كه از امام امت گرفته ايم، بايد "موفق" ارزيابي ش كنيم!

(رفيق جامعه شناس ما، اخيرا در يك مقاله ي "علمي"!!!ِ آمريكايي، اشاراتي به فيلم "چشمان آبي زهرا" يافت! ... سريالي از سنخ همين شكارچي شنبه؛ كه شخصا در سنين نوجواني به زور "محتواي قوي"اش، ساخت فاجعه آميز و بي دقت و درب و داغانش را تحمل كرده و دنبال ميكردم!...  و با اين اشاره ي "علمي"! به حرف جلال ايمان آوردم كه "بله! حضرات اينجوري مراقب ما هستند و از كوچكترين حركتمان هم غفلت نمي كنند")

 

دفاع پرویز شیخ طادی در برنامه ی هفت


بي ربط- مطلب "درمكتب آنتاليا نمي توان انقلاب كرد" از حسين قدياني خواندن دارد...هرچند "دير" فهميد اين برادرمان منظور درسهاي دو سه سال قبل رهبر را؛  اما قشنگ فهميد...

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1390ساعت 13:34  توسط فروزنده  | 

اخیرا طرحی تحت عنوان فریبنده ی "کشور مستقل فلسطینی" موضوع بحث سازمان ملل و حاشیه های رسانه ایش قرار گرفته  و بحثها بر سر موافقت و مخالفت این و ان  و رایزنی ها برای جلب موافقت و مخالفتها و بیا و برو و فضایی که با پتانسیلِ فوق آلعاده ی "آرمانسازی" و "قهرمان سازی" !!!

که البته برای ملتی که خود آرمان دارد(محو رژیم نامشروع و غاصب اسرائیل و بازگشت همه ی فلسطینیان به وطن) و ملتی که خود، با مقاومت خستگی ناپذیرش قهرمان واقعی این عرصه ست، در واقع یعنی "تحریف آرمان ها" و "تحریف قهرمانها"!

بگذریم...خودتان ملاحظه بفرمایید

 

 

این "مرزهای 1967" که قرار است بالمنّ والاذی و با اینهمه برو و بیا و "معطلی"، به فلسطینیان داده شود؛ آیا چیزی بیشتر از همین اراضی ای است که هم اکنون خود با "مقاومت"ِ خود، در دست دارند؟!!!

 

 

پ.ن.1-حضرات نفتخوار هم کارشونو تو لیبی شروع کردند...به عبارتی داره زحمات دلسوزانه ی "ناتو" به ثمر میرسه!

http://www.irna.ir/NewsShow.aspx?NID=30582181

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1390ساعت 10:43  توسط فروزنده  | 

مطلب مرتبط قبلی

صبح شنبه 19شهریور با خبری عجیب از خواب پریدم: تسخیر سفارت اسرائیل به دست ملت مصر!!! مردمی که پتک به دست، برای پاک کردن لکه ی ننگ "کمپ دیوید" آمده بودند... پتک به دست، آهنگ خیبر کرده بودند...آهنگ قلعه ی رذالت و افساد و نفاق و زیاده خواهیِ یهود...«یخربون بیوتهم بأیدیهم و ایدی المؤمنین»! ...

حیرت آور بود... واقعا از ملتی که چند نسل با خیانت جمال عبدالناصر و انورسادات و مبارک کنار آمدند، چنین انتظاری نداشتم! ... ملتی که سالهای سال نسبت به ایران و انقلاب ایران بدبینش کرده اند، چطور ممکن است 13 آبان ایرانی را تکرار کند؟! ... ملتی که انقلابش مورد حمایت و تأیید آمریکا قرار گرفت و دولتش چیزی از مبارک کم ندارد، چطور سفارت ِ سگ هار غرب را در کشورش برنتابید؟! انقلابی که مدعیهای رهبری اش امثال البرادعی و وائل غنیم و اخوان المسلمین و... بودند، چطور سر از فتح دژ جرثومه درآورد؟!...

خواستم چیزی روانه ی وبلاگ کنم، اما واقعا تحلیلی نداشتم! جز حیرت ... حیرت از دست خدا که بالاتر از تمام دستهاست...

ایمان آوردم که خدا بزرگتر است... حتی از بریتانیای کبیر... حکومت خدا فراگیرتر است... حتی از حکومت جهانی گوگل و فیس بوک و... تربیت و رهبری خدا نافذتر است، حتی از رهبریِ یکپارچه ی تمام شبکه های تحلیلساز و تحریف­کنِ امپراطورهای رسانه ای استکبار...

صبح شنبه هیچ حرفی جز "الله اکبر" برای گفتن نداشتم...هنوز هم ندارم!

هرچند هنوز نمی دانم چه کسی دارد این انقلاب را رهبری می کند؟ و به اصطلاح کانون تصمیمگیری کجاست؟ هرچند هنوز نگرانم از اینکه حرکت عزتمندانه و مردمی ملت مصر، با تجاوز نظامی پاسخ داده شود؛ هرچند هنوز نمی دانم درصورت درگیری جنگ صلیبی دوم(اینبار البت بجای صلیب، ستاره...!)، مقاومت امت مسلمانِ خاورمیانه که سالها تحت فرهنگسازی غربی بوده اند چقدر خواهد بود؟ یا حتی مقاومت همین ما وارثانِ سوسولِ نسلِ سومیِ بیرق بیداری و انقلاب ایران اسلامی؟!

و هرچند شورای نظامی مصر باز هم وفاداری و خوش خدمتیش را به رفیق غاصبش اثبات کرد (با کشتن 3نفر و بازداشت قریب به 1000نفر)و ظاهرا این اقدام شکست خورد...ولی "جهت گیری ضداسرائیلی"ِ انقلاب به اشد وجه اثبات شد...و میتوان با اطمینانِ به آگاهی و اراده ی مردم، برای مقاومتشان دعا کرد... مقاومت بر اصلاح انقلاب! (هرچند نمی دانم دولت اگر دست اینا نباشه دست کی خواهد بود؟)

اما با این وجود دیدم تحقق وعده ی الهی را... دیدم که قلعه ی رها شده ی یهود در سرزمینی به لرزه افتاد و به دست اسلام فتح شد که تا همین پارسال ملک طلق و منطقه ی امن لیونی و نیتانیاهو و پرز و ... بود

مِن بعد سوره ی "حشر" را  مومنانه خواهم خواند!

«هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ يخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيثُ لَمْ يحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يخْرِبُونَ بُيوتَهُمْ بِأَيدِيهِمْ وَأَيدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصَارِ(الحشر/2)»

او کسي است که کافران اهل کتاب را در نخستين برخورد (با مسلمانان) از خانه‌هايشان بيرون راند! گمان نمي‌کرديد آنان خارج شوند، و خودشان نيز گمان مي‌کردند که دژهاي محکمشان آنها را از عذاب الهي مانع مي‌شود؛ اما خداوند از آنجا که گمان نمي‌کردند به سراغشان آمد...

پ.ن. خانواده باز پیگیر جور کردن بودجه ند برای ثبت نام عمره! و همه سخت معتقد که این بار که بریم دیگه سایه ی شوم سعودیِ مولود بریتانیا بر سر بیت الله نیست... نمی دونم از کجا آورده ند این اطمینان را؟! ولی ما هم باهاشون "آمین" می گیم!

راستی! 45درصد گاز اسرائیل از مصر میاد...

 

پ.ن.2. دیرز گفتند که سفارت آمریکا تو لیبی هم تهدیدهایی شده از طرف مردم... کماکان به انقلاب ساختگیِ لیبی مشکوکم. به این اقدام نیز مشکوکترم! چه بسا برای ساختن "نسخه ی بدلیِ ِ تسخیر سفارت"... این تاکتیک نسخه ی بدلی، از جمله پرتکرارترین و البته موثرترین شیوه های استعمار بوده همیشه...مثل وهابیت که نسخه بدلی اسلام بود...طالبان که نسخه بدلی اسلام سیاسی و ... یه غرض مهم از این نسخه های بدلی میتونه "تصویرسازی کاریکاتوری" و درنتیجه "کتکخورسازیِ تبلیغاتی"! از نسخه های اصل باشه!-23شهریور1390

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 11:19  توسط فروزنده  | 

)جانستان کابلستان را در بحبوحه ی کارهای پایاننامه خواندم؛ به دور از چشمِ رفیقِ هم درس...درست مثل بیوتن که شب امتحان الکترونیک صنعتی شروع کردم به خواندنش! و ارمیا که سر کنکور و نفحات نفت که سر پروژه­ی فلسفه اسلامی! –این هم حکایتیست ها!)

ما و افغانستان

البته این "ما و افغانستان" عنوانِ سنگینیست برای کسی که  هیچگاه در تمام عمرش  نتوانسته قدمی رنجه کند و سری بزند به آن سوی مرزی که به جبر برامان کشیده اند...نمی دانم، شاید  تبخترِ احمقانه ایست که ما ایرانی ها داریم نسبت به همسایه ای که تنها در قالب کارگری رؤیتش کرده ایم، ...تازه از این تبختر مزخرف و مرزشناسیِ مزخرفتر که بگذری، ،و اعتباری برای این مرزهای یادگار استعمار قائل نباشی و مثل بنده فکر چنین سفری بارها و بارها به ذهنت برسد، اینرسی و تنبلی خودت مانع میشود، خاصه  وقتی که از اطرافیان هم هیچ تشویق و دلگرمی ای نبینی و همه به شوخی و ریشخند بگیرند این تصمیمت را! ...و این می شود وضعیتِ بنده ی حقیر! لذا اصلاح می­کنم عنوان را :

سر ما و هوای افغانستان:

سالیان کودکی، ما هم مثل سایر هموطنان،  لفظ افغانی را اطلاق می­کردیم به چهره­ای خاص بهمراه لباسی خاص و جایگاه اجتماعی خاص­تر... و احیانا با بار خاصی از سرزنش...چنانکه شایسته ی یک راحتطلبِ فراریِ بی­غیرت نسبت به آب و خاکش است... بزرگتر که شدیم، افغانستان که می­شنیدیم، "طالبانِ آمریکایی" درنظرمان مجسم می­شد... تا سالهای نوجوانی که ورق برگشت و برجهای دوقلوی شیطان فروریخت و طالبانِ آمریکاییِ دشمنِ مای دوست آمریکا، شد طالبان تروریست دشمن آمریکا! و حضرت شیطان لشکر کشید به افغانستان... این اولین روزها بود که معنای افغان در ذهنم دستخوش تغییر و اصلاح می شد...و بعدتر هم که بازیِ دردآورِ "دموکراسی" و کرزای... و به تعبیر کاظمی، "تیشه رفت و رنده آمد"! رنده ی دموکراسی غربی! به جای تیشه ی جنگ...

و تا بعدترها که شعرهای محمدکاظم کاظمی  شیفته مان کرد به این خاک و این نام، و بعد از آن که خونمان به جوش آمد پای رمان بادبادکباز، که نویسنده در آن رسما سر برآستان مقدس آمریکا ، بعنوان منجی خلق افغان!، می ساید. ... با این نگاه جدید، دوباره که به همان مناظری که در کودکی از این قومِ میهمان دیده بودم، نظر انداختم، این بار، بیش از تحقیر و ملامت؛ قناعت دیدم، و نجابت، و البته غربت، و رنج و خیلی چیزهای دیگر ... کم کم دیدیم ریش و لباس خشن افغانی، رویایی شده است برای ما!  که هرجا میبینیمش، باید کلی رفتامان را کنترل کنیم که از دیسیپلینِ "متمدن و بی تفاوت"(!) خارج نشود! ... رویای آدمی که منزجر شده از هرآنچه که رنگ و بوی "تفاخر مدرن­زدگی و غربزدگی" را دارد...

سرجمع، با تنها افغانی­ای که هم­صحبت شده­م، آقا "حزب­الله" بود در مدینه، متولی فروش خرماهای نخلستان امام حسن(ع). که آن هم بیشتر از شیعیان مدینه می گفت، و اغتنامی بود "فارسی زبان" بودنش! و زحمت ترجمه نداشتن در تبادل نظر و اطلاعات...چه حیف که شماره ش را گم کرده م...خوب لینکی می توانست باشد برای این روزهای منطقه! ... یک خانم جوان را هم 14خرداد 89 دیدم توی مترو، که جز چشمها و گردی صورتش، هیچ نشان دیگری از افغان بودن نداشت، یک تهرانی به تمام معنا بود، با مختصر گلایه ای از غربت و دیدگاه منفی مردم. همین!

خلاصه حس انسی بود و عطشِ سفری و پیوند قلوبی و رفقایی برای سفر نبودند... تا اینکه دیدیم گویا برادر امیرخانی اقدام فرموده و ظاهرا بصورت اتفاقی رویاهای ما را جامه­ی تحقق پوشانده اند و کتابیست رهاورد این سفرِ رویایی، مرخوانندگان را!

افغانستان، در نگاه امیرخانی

البته متوجه هستم که این عنوان هم برای چند خط و یکی دو پاراگراف ، خیلی سنگین است!  فی الواقع کلِ کتابِ 350 صفحه ای، برای روایت افغانستان و افغانی از نگاه امیرخانی نگاشته شده دیگر! اما نمی توان از مرور آن چشم پوشید، بیشتر به دلیلِ تفاوتِ فاحشی که با تصوراتِ غالبِ ایرانی ها از افغانی و افغانستان دارد:

مختصرش اینکه از دریچه ی چشمِ دقیق و قلمِ روان نویسنده، مردمی میبینیم با وصفِ پررنگِ "جوانمردی"... مردمی که به مهمان ارج می نهند، بی چشم داشتِ انعامی یا تلافی یا  حتی تشکری... مردمی میبینیم "قانع و شکرگزار" که خاطراتی شیرین از ما ایرانی ها دارند! با همه ی تحقیری که دیدند از ما! ... مردمی میبینیم که به "سبکباری" خو گرفته اند تا جایی که «افغانی، حتی شارژر[ِ موبایل] را نیز بارِ زائد می داند. افغانی یعنی یک زندگی متحرک، جوری که هر آن که اراده کنی بتوانی جانت را کف دست بگیری و فرار کنی...» ...مردمی می بینیم که ماجرا بسیار دیده اند... درست مثل سرزمینشان... که عادت کرده اند به سربریدن های طالبان...به پرسه ی ماشینهای نظامیِ غربی... به اختطاف (گروگانگیری) کردنهای راهزنهای سواستفاده گر... به جنگ داخلی... و البته خسته از این آخری... و زخم دار، "زخم های ناخودآگاهِ فرهنگی" یعنی پررنگ بودنِ خطکشی های قومی در اذهانِ مردم... مردمی می بینیم پرحوصله! که از ترافیکهای چندساعته و جاده ی 4ساعته را 12ساعته رفتن، خم به ابرو نمی آورند! ... مردمی سخت پایبند به "عهد"! ...مردمی نه در پیِ کلاه سرِ هم گذاردن! ... مردمی که به خوبی می دانند که به دنبالِ ماشینهای نظامیِ بیگانه، احتمال یک انفجار انتحاری هست، و البته بعد از دانستنِ این نکته، با عبورِ ماشینِ کذا، باید به نزدیکترین جانپناهی که می شناسند، بروند، بی سر و صدا ، بی اعتراض! ... مردمی که دلشان برای زیارت "نگین خراسان" می تپد، و بیش از چند ساعت هم با آن فاصله ندارند، اما حسرتِ زیارت بر دل، به خاطر دشواری گرفتن ویزای ایران!...

و البته اهل فرهنگِ افغانستان را نیز به لطفِ جلسه ای که نویسنده در دانشگاه هرات دارد، می بینیم! قشری که به واقع هیچگاه به چشم منِ ایرانی نیامده(جز همان جناب خالد حسینی آمریکاپرست) و حرفهای شنیدنی شان را می شنویم... و با حیرت می بینیم که هرچه ما بی توجهیم به همسایه ی هموطنِ شرقی، او چه پیگیریِ دائمی دارد از ماوقع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران و چه تحلیلِ دقیقی ، گزارش، چنان آشنا و ملموسند که گویی نه از اساتید و دانشجویانِ هرات، بلکه از  یکی از گعده های تحلیلی-رفاقتیِ خودمان خبر می دهد... و البته گلایه هایی هم دارند، که به حق، شنیدنی ست...  

فی المثل، همین مورد که اگر ایران، و حوزه های علمیه ی اهل تسننِ ما در سیستان مثلا، طلابِ سنی مذهبِ افغانی را می پذیرفت، اگر اینچنین گرفتاری برای ویزا و...شان درست نمی کرد، این جوانانِ علاقه مند به دانستنِ حرفِ دین، در این بی دینیِ مدرن، و از کشوری اینچنین ویران شده به دستِ دشمن و دوست، ناچار به مراجعت به "پاکستان" نمی شدند و آموزه های "مید این بریطانیا"ی وهابی به مغزشان تحمیل نمی شد و چه بسا فتنه ی طالبان، به زرقِ "نرم و نظری و مباحثه ای" و به دستِ دلسوزانِ داخلی، و نه قداره بندهای طمع کارِ غربی، در نظفه خفه می شد... و چه بسا که راهی می شد برای نشتِ بارقه های زندگی بخشِ ااسلامِ نابِ خمینی...

در این کتاب، سرزمینی می بینیم، یادگار اعصار مختلف تاریخ، به قاعده ی درخت کهن سالی که هرکه عبور کرده، امضایی یا نشانی به یادگار بر آن حک کرده... زخمی زده بر آن ... از تیمور بگیر...تا شوروی ...تا فرانسه...تا طالبانِ هماهنگ با آمریکا... و تا خودِ آمریکا و ناتو... و امان از این آخری که به تعبیر  تلخِ کاظمی، در تشبیهِ افغانستان به "عروسِ جمله ی دنیا": «تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد، هفتاد ملت از بر و دوشِ تو بگذرد...»... ردپای هفتاد ملت را...بماند

و سرزمینی می بینیم که در آن "ناامنی" با زندگیِ روزمره ی مردم گره خورده! روزها در خیابانها  زندگی جریان دارد و به محضِ غروب، همه به خوبی می دانند که همان خیابانها جای آدمی زاد نیست!... سرزمینی که بدتر از ایرانِ ما، نظم و زمان بندی توش معنی ندارد! ...سرزمینی وسیع، کوهستانی، "بلاجاده"! ... و عجیب آدم معنا و قدر و ارزشِ پدیده ی "جاده" را حتی در پیشرفتِ "فرهنگ" ، در ایجادِ "اتحاد و همدلی" در به اصطلاح "ملت سازی" می فهمد!

 سرزمینی با آینده ای مبهم برای کودکانش(و تأملات نویسنده بر این موضوع و قیاس صادقانه ش بین این کودکان و فرزند خودش...)...و البته سرزمینی که –هنوز- می توان در آن فرمها را به انگلیسی پر نکرد!

سفرنامه ی امیرخانی – سفرنامه ی جلال

نمی دانم، منِ "جلال زده" اینطور میبینم، یا واقعا اینچنین است که "جانستان کابلستان" گویی سی و چندمین کتاب جلال عزیز است که از دهه های 30 و 40، امتداد یافته تا دهه ی 80 و 90 ... گویی همان جلال است که به پنجمین قبله اش هم سفر کرده و روایت کرده سفرش را. (منتها با مقادیری "سوسولی"بیشتر، که خب لابد لازمه ی این اختلاف زمان نیم قرنی ست! واقعا گمان نمیکنم جلال اگر بود آنچنان از خشکی و خونریزی پوست دستش درمانده می شد، یا از بلند کردنِ کالسکه ی بچه ی یک و نیم ساله! شاید هم جلالِ ورژن 80-90 اینچنین می بود، نمی دانم!) نکته ی جدید دیگر کتاب، همراهیِ خانواده ی نویسنده با ایشان است که برای آثار امیرخانی(سفرنامه ی قبلی و سرلوحه­های مختلف) چیز جدیدی بود، این هم یک اشتراک دیگر می تواند محسوب شود با آل احمد! که در بسیاری از گزارشهاش همراهیِ خانم دانشور مشهود است و البته پررنگتر از این نمونه ی جوان، شاید چون خانم دانشور بنحوی همکار حرفه ای جلال هم هست، شاید هم چون متأسفانه در گزارشها و سفرها و زندگی وی، هیچ گاه هیچ "بچه ی یک و نیم ساله"ای نیست که... البته زیاد هم جای تاسف نیست؛ فرض کن می بود، و امروز یک "وارثِ بیخبر از پدر"ِ دیگه در کنار احسان و سارا شریعتی و علیرضا بهشتی و  علی مطهری و ...هم از جلال داشتیم، جهت استفاده ی حضرات ژورنالیست...

اما شباهتی که میگویم می بینم، هم در کلیتِ نظر و دیدگاه روایتگرها(آل احمد و امیرخانی) ست، و هم در سبک نگارش و قلم(البته بنده متخصص نیستم!) به مثالهایی اشاره می­کنم از هر دو:  

دیدگاه کلیِ حاکم بر سفر و سفرنامه، و درواقع پیام اصلی نویسنده را در پشت جلد کتاب می خوانیم:

«هربار از سفری به ایران برمی گردم، دوست دارم سر فروبیافکنم و بر خاک سرزمینم بوسه ای بیافشانم. این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم. برعکس، پاره ای از تنم را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزی، خطوطِ "مِید این بریطانیای کبیر"! پاره ای از نگاه من مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه...»

و آل احمد در غربزدگی، حکایتِ "مید این بریطانیای کبیر"بودنِ این خطوط مرزی را چنین تحلیل می کند:

«...مرزهای مشترکمان با همسایه­های دیوار به دیوارمان از دیوار چین هم قطورتر است و با عراقی و افغانی و پاکستانی بریده­ایم... [اما] کدام مرز و سامانی را می­شناسید که در برابر پپسی­کولا نفوذناپذیر باشد؟ یا درمقابل رفت و آمد دلالان نفت؟ یا دربرابر فیلم "بریژیت باردو"؟... در دوره­ای که "ماشین" خواستار بی­مرزی است، خواستار بین­المللی شدنِ همه­چیز و خواستار بازار مشترک و پرچم سازمان ملل را در دست دارد و تا هرجا که بنزین کمپانی­ها مدد بدهد می­راند... سرحدات در تمام دنیا فقط و فقط حدود قلمرو کمپانی­های مختلف را مشخص می­کنند که تا اینجا مال "جنرال موتورز" و تا آنجا مال "سوکونی واکیوم" و تا آن­جای دیگر مال "شِل" و "بریتیش پترولیوم"و... »(صص96و97)

امیرخانی هم مانند جلال عزیز، لحظه لحظه­ی سفر و صحنه صحنه­ی دیدنی­ها و صفحه صفحه­ی کتابش، مشحون است از فریاد مرگ بر استعمار، مرگ بر استکبار، مرگ بر آمریکا؛ مرگ بر بریتانیا؛ مرگ بر شوروی!

توجه جلال، دائما جلب می شود به "انگ کمپانی آمریکایی" روی اتوبوسهای مکه و مدینه،  همه ی پیچ و مهره ها و کابلها و ژنراتورهای سد دز و ایضا روی چادرهای تیم "حفاری باستان شناسانه"ی بیشابور فارس و...؛ و امیرخانی روی سیم خاردارهای میدان هوایی هرات و روی صندلی و نیمکتهای دست دومِ اهداییِ کشورهای اروپایی ...

... البته "فریاد" که نه؛ بیشتر می­توان گفتش "ناله"!...جلال که البته در "مملکتِ پنج­هزار مستشار آمریکایی"، مجالی برای فریاد ندارد! ... اما امیرخانی چرا؟! آن هم در دلِ جمهوری اسلامی ِ ضد آمریکا! چرا به جای فریاد، اکتفاکرده است به ناله­هایی آنهم اشارت­وار و گذرا؟!...به گامنم آنچه امروز نَفَسِ این فریادهای آزادی خواهانه و عزت­جویانه را گرفته است، نه حضور مشهود و ملموس پنج هزار مستشار، که غلبه ی بی صدای سبک زندگی و فرهنگ آمریکاییست در میان مردم!...بویژه تهران! (که خود نیز در انتهای کتاب اشاره ای دارد که "نقشِ جهانِ ایرانی را در تهران نیافتم...رفنتم سراغ اصفهان) ههنوز هم ما به اینکه صفتِ "آمریکایی" پشتِ اجزاء زندگی­مان بنشیند، مفتخریم! ...چه جای فریاد مرگ بر آمریکا؟!

چنانی که جلال در کتاب "خسی در میقات"، می نالد از اینکه

 « و اصلا در خود بناي مسجدالنبي، چنان اهمالي كرده­اند كه نگو. با يك معماري نيمه­آندلسي-نيمه­عثماني، و با پوشش سيماني تخته تخته؛ منتها دو سه رنگ. ...به­جاي اين همه سنگ سياه زيبا كه اطراف مدينه است و مي­توانستند به­راحتي بتراشند و بگذارند روي بنا....خيلي دلم مي­خواست بدانم معمار بنا كه بوده تا يخه­اش را بگيرم و بگويم: "حضرت! عظمت ماوراي طبيعيِ چنين بنايي را از ساده­ترين عوامل طبيعت بايد ساخت. در سنگ بايد جُست. نه در اين تكّه­هاي قالبي و سيماني... –پاورقي: مهندس اين بناها دكتر عمر عزام. مهندس خدمات عمومي و تربيت شده­ي سوييس. حكومت عربستان سعودي او را از سازمان ملل به­قرض گرفت تا كارهاي ساختماني مشاهد مقدس را رهبري كند. و خواهرش زن پسر شاه­زاده فيصل ...»

 و با همین درد، امیرخانی، در وصف "مناره های خون آلود" –که بدجوری در پیچ و خم کوچه های تاریخ، چشم های خواننده را نیز، "سرخ و مرطوب" می کند!- گریزی به معماری مسجد گوهرشاد زده و به سنگهای پیروزه ی نیشابور و زر بغداد اشاره کرده و شکوه می کند:

«حالا البته دوصد سال است که ما نیز مشغول توسعه ی حرم رضوی(ع)  به سبک خادم حرمین شریفین هستیم، و سنگ از ایتالیا می آوریم و رنگ از فرانسه...»

از این دست نزدیکی ها میان دو نویسنده فراوان است، نزدیکیِ درد، نزدیکیِ درک، نزدیکیِ دقتها و نقاط توجه؛ ادامه نمی دهم این "مثله کردنِ متن" را! ...بخوانید و به پای دل همراه شوید با این جغرافیای تاریخ اندود! ... و این تاریخ دردآلود...

فقط به عنوان یک مثال دیگر از تشابهاتِ "قلمی"ِ امیرخانی و جلال، وصفِ هر دو از  "مرز" را مرور می کنم:

جلال(گزارشی از خوزستان):

«...مرز در نظرِ من هنوز ملغمه ای ست از گرما و عطش و تابش جانکاه خورشید و حضور سربازان استرالیایی با خالکوبی نقش زنان لخت بر بازوها و قاه قاه خنده شان و بطری از پنجره پرت کردنشان. و بعد، از برهوت گمرک و بی کسی میان درها و دیوارهاش و آزاری که برای بردنِ یک دوربین حلبی بیست تومانی باید کشید و...»

امیرخانی:

«مرز، یعنی یک ساختمان نسبتا مرتب نونوار طرفِ ما و چند ساختمان پراکنده ی قدیمیتر طرفِ افغانستان. مرز یعنی یک صف چندکیلومتری از کامیونها و تریلیهای حامل کالای صادراتی به افغانستان، مملو از سیمان و میلگرد و تیرآهن و...مرز یعنی یک ردیف سیم خاردار که از چند کیلومتری شروع میشد و به ساختمان گمرک می رسید...» (شوخی خیلی تمیز و انتقاد دوستانه! ای هم به دنبال همین جملات، خدمت مرزداران و گمرکداران و البته فیلم سازان تقدیم می کنند ایشان! که کیفور شدیم ازش ولی ربطی به بحث ندارد و از نقلش می گذریم، خودتان می خوانید!)

 

اما سیاستستان!

بنده ابتدائا این اثر را سیاسی نمی بینم، بویژه اگر از فصل انتخاباتیاتش چشم بپوشیم، نپوشیم هم باز بالاخره بخشی مهم از مشغله های ذهنیِ هرکسی در آن روزهاست، و درصد خیلی کمی از کتاب هم به آن اختصاص دارد؛ اما به هر روی، ناشر محترم کتاب، البته کتاب را در رده ی "سیاست امروز" قرار داده!

ربط تیمور و مور را من متوجه نشدم، اما فلسفه ی ذکر مثال دماوندنوردی را فکر کنم متوجه شدم، و اگر اشتباه نکرده باشم تمثیل خیلی ظریفی هم بود از "مسئله­های کلان و دائمی"ِ فرهنگی و مسائلِ زودگذرِ سطحیِ سیاسی...

تحلیل انقلاب

یک ایده ای دارد امیرخانی که قبلا هم در یادداشتهاش اشاره ای گذرا به آن کرده بود: «زمانی اسلام را عمیق فهمیده(و فهمانده)ایم، که بتوانیم تفاوتِ سیدحسن نصرالله با بن لادن را روشن کنیم.» این ایده را نیز اگر اشتباه نکنم، از برخوردی که با یکی از اهل فرهنگ آمریکا داشته و از سوالِ او، برگرفته... در این کتاب و در خلالِ روند داستان گونه ی آن، سعی شده که اشاره ای هم به این مسئله و این مقایسه بشود؛ و پل زده شده به تفاوتِ میانِ حکومت اسلامی ای که حضرت روح الله پایه گذارد، با حکومت اسلامی ای که طالبان ( ِتخمِ وهابیتِ همفرِ انگلیسی) اجرا کرده اند؛

 مقایسه ی جالبی ست؛ اما به شدت مبهم! مطالب خیلی سریع و کوتاه بیان شده و بدتر اینکه از کلماتِ به شدت دست مالی شده ی "سنتی" و "مدرن" استفاده شده است. و به این طریق، بدجوری ایده اش را شهید کرده است برادرمان...

اجالتا برداشت خوشبینانه ی حقیر این بود که وجه تمایزِ انقلاب خمینی را "حضور پررنگ و دائمیِ مردم" می بیند که نظام جمهوری اسلامی را از تمام نظامهای مدعیِ دینِ دیگر در طول تاریخ متمایز می کند، و این خصلت را نیز حاصلِ عقایدِ شیعی (و اتحاد شریعت و طریقت و حقیقت در آن) می بیند بعلاوه ی بلوغِ جوامع در عصرِ مدرن که امکانِ یک مشارکتِ آگاهانه ی چندده میلیونی را فراهم کرده است.

تحلیلِ جذابی ست، فقط کاش تکلیفِ حکومتِ غیر مدرنِ امام علی و پیامبر نیز در این تحلیل روشن می شد؛ و باز هم ای کاش و ای کاش اینچنین باعجله نگاشته نشده بود این قسمتِ کتاب!

تحلیل انتخابات

واضح است که حقیر، در این مورد تا حد زیادی با نویسنده ی گرانقدر کتاب اختلاف نظر دارم، لذا زیاد نخواهم پرداخت به این قسمت، تا طعم این مرقومه تلخ نشود! بهر حال، ما کاندیدای مورد نظرِ ِ این برادرِ صاحب قلم مان را –علیرغمِ علاقه ی وافری که قبل از انتخابات88 به او داشتم- یک پدیده ی "سرِ کاری" "برای آنها که فکر می کنند فرهیخته اند" می دانم و کمی تا قسمتی توی ذوقمان خورد از انتخابِ شخصی مثلِ تمیرخانی، مر ایشان را... یعنی فی الواقع از سرِ کار رفتنِ شخصیتی مثل امیرخانی... البته خب قطعا انتظار هم نداشتم که ایشان را همرنگِ جهالتِ "سبز" ببینم یا همراهِ "جسارت"ِ خودمان! ...جسارت میگویم، چون برای دانشجو و به اصطلاح "فرهنگی"جماعتِ ما، واقعا جسارت بالایی لازم است که از انگِ "عوام" بودن و "حکومتی" بودن نترسی و فلانی را انتخاب کنی...جسارتی که جسارتا امیرخانیِ عزیز ما ندارد!

سر جمع اینکه ایشان راه حل را در "ارتباطِ مستقیم و غیر دولتیِ مردم با رهبری" می داند. که ما هم کاملا موافقیم البته با آن! ... و برخوردِ خشن را در شأنِ جمهوری اسلامی نمی دانند؛ که باز هم صد البته موافقیم با ایشان...

نکته ی ویژه ی بحث ایشان، در مقایسه ی چهار انتخاباتِ تقریبا همزمانِ ایران و عراق و افغانستان و لبنان است! که باید خواند! (یعنی من نقل نمی کنم؛ خودتان بخوانید!) و تحلیلِ ایشان از برخورد و مواضعِ جمهوری اسلامی در هرکدام؛ که باز موافقم با ایشان، حتی موافقم که پشتِ پیروزیِ ظاهریِ ما در فتنه ی 88، خیلی چیزها را باختیم متاسفانه... بخشی ش بخاطر دشمن دانا...بخشی هم به خاطر دوست نادان...که البته امیرخانی فقط به مقوله ی "دوست نادان" اشاره می کند. و نقطه ی اختلاف حقیر با ایشان هم در همین جاست، در قیاس تلویحی ای که بین نقشِ طنرال "پترائوس" می کند با... که خداییش قیاس نسنجیده ایست و بعید از این نویسنده ی عزیز... یعنی ناشی ست از ندیدنِ عمقِ تفاوتِ جایگاهِ آمریکا در افغانستان، با جایگاهِ آمریکا در ایران...و  تفاوتِ نسبتِ دولتِ افغانستان با قدرتهای رسانه ای جهان؛ با نسبتِ دولتِ ایران با قدرتهای رسانه ای جهان... نمی دانم، ندیده  اند، یا احیانا نادیده گرفته اند...

حکایت زبان دری یا زبان پشتو

نمی دانم این نکته را  در اصطلاحاتِ رایج چقدر "سیاسی" می دانند، بهرحال، مسئله ی مهمی ست؛ چه بسا مهمتر از دو نکته ی قبلی!

مختصر اینکه: در هرات و کلا در افغانستان، دولتِ مرکزی(یعنی همین دولت دستنشانده ی محترم) در تلاش است برای رسمی کردنِ زبانِ "پشتو" درحالی که عمده ی مردم به زبان دری تکلم می کنند، و مهمتر اینکه "پیشینه ی ادبیات"ِ این سرزمین نیز فارسیِ دری است. (اهمیتِ استراتژیکِ این پیشینه ی ادبیات را در قصه ی مجلس دراویشِ مزارشریف، به روشنی درمیابیم...) . دانشکده ی ادبیاتِ هرات و هم­صحبتهای نویسنده در این دانشکده نیز، سخت از زبانِ پشتو و غلبه ی آن نگرانند، اما... اینجاست که امیرخانی به نکته ی ظریفی اشاره می کند : «در اختلاف بین فارسی و پشتو، آرام آرام در دانشکده های فنی و طب، زبانِ "انگلیسی" جا باز می کند! همچنان که زبان اداری تان به زبان بین المللی تبدیل میشود...» حق، صددرصد با امیرخانی ست. سیاست کثیفِ "اختلاف بینداز حکومت کن" سالهاست سرمشقِ بریطانیای کبیر است. در عرصه ی سیاست فراوان دیده ایم،تاریخ سیصد ساله مان مملو است از این سیاست...از جنگهای مسلمان با مسلمانی که فاتح نهاییش غرب بوده! این هم در عرصه ی فرهنگ! ... جالب توجه است که چرا امیرخانی از "دانشکده ی طب و فنی و ادارات" مثال می زند؟! به زعم حقیر نکته ی ظریفی در این تصریح نهفته: "مدلِ زندگی"! این دانشکده های فنی و طب، و ادارات هستند که ربط مستقیمی دارند با زندگی روزمره ی مردم، که فرهنگسازند، البته فرهنگ غربی ساز! ...دانشکده های اجتماعی و انسانی و ادبیات، فاصله ای بس دراز دارند تا دستشان به سطحِ جامعه برسد! ظاهرِ جامعه و زندگیِ روزمره ی مردم را دانشکده های فنی اند که میسازند، و  سبک زندگیمدرن غربی، بیشتر از این سرچشمه هاست که جاری می شود و رواج میابد بین مردم... همین ایران خودمان مثال مشهودش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 0:3  توسط فروزنده  | 

ترجمه ش يه مقدار بعضي جاها مبهمه. اما اين چيزي از ارزش خبر كم نميكنه! و كماكان مطالعه ش توصيه ميشه. بويژه برا دوستان"ديرباور" كه پديده ي جنگ امنيتي رو باور نمي كنند...(وگرنه ما كه دويست ساله كه عادت داريم به اين رفتار آمريكا!!!)
 
و در مورد سومالی :  از سیل تا قحطی.آزمونهای بزرگ رمضان نگاهی که پشت پرده ی فاجعه ی انسانی نمی خواهند ما داشته باشیم...)
مطلب عينا از سايت رحماءنقل ميشه. چون فكر ميكنم نيازي به شرح نداره..!
 
 
عمليات ياسمين آبي عملياتي فوق سري آمريكا براي براندازي دولت سوریه بود که بعد از لو رفتن آن دستگاه های جاسوسی بسیار پیشرفته آمریکا به دست سوریه و هم پیمانانش افتاد امری که باعث خشم آمریکا و تهدید به حمله ی نظامی به این کشور شد.اولین نتائج آن، اقدام سازمان اطلاعات سوریه در فرستادن گزارشی برای وزارت اطلاعات ایران است که یکباره منجر به دستگیری سی جاسوس آمریکایی و کشف یک شبکه سری تجسس بر ضد سوریه در لبنان شده است.
 
 
 
به گزارش رحماء یکی از سایت های تند روی اسرائیلي، رسوایی جدید ديگري از رسوایی های رژیم صهیونیستی و آمریکا را به شرح زیر لو داد: تهدید آمریکا به جنگ علیه سوریه در صورتی که یکی از دستگاه های جاسوسی آمریکا به روسیه یا چین برسند.

وزیر امور خارجه امارات پیامی تهدید آمیز مبنی بر جنگ علیه سوریه یا کشاندن مسؤولین سازمان اطلاعات سوریه به دادگاه های بین المللی برای مسؤولین دمشق برد درصورتی که هر کدام از دستگاه های جاسوسی آمریکا که سازمان اطلاعات سوریه در عملیات انهدام یاسمن آبی مصادره کرده به روسیه یا چین برسد. وي تهدید می کند که در این صورت رهبران امنیتی سوری به دادگاه های بین المللی فراخوانده خواهد شد.

ولی رئیس جمهوری سوریه پاسخ داد که ما قبل از انهدام این گروهک جاسوسی و در سخنرانی مجلس عوام گفتیم که اگر امروز جنگی بر ما تحمیل شود پس باکی از آن نداریم.

این عملیات، همان عملیات یاسمن آبی است که که جز آنچه که امریکایی ها و اسرائیلی ها آن را لودادند اطلاعات دیگری از آن وجود ندارد و گفته می شود که این عملیات بزرگترین عملیات نظامی امنیتی از چند دهه پیش است که در سال های آینده در چند کشور جهان بررسی خواهد شود.

 در گزارشاتی که از یک منبع امنیتی بزرگ امریکایی آمده، گفته شده که ناتو از آنچه که در سوریه رخ داده است، شک کرده است که سوری ها وارد عملیات یاسمن آبی شده باشند و تصمیم گرفته که همه ی جاسوسان خود را فرابخواند.

در حال حاضر یک نامه به فرمانده عملیات امریکا در سوریه فرستاده شده که مفاد آن بدین شرح است: عملیات را متوقف کن و همه جاسوسان را فرابخوان. پاسخ این بود: با سلام عملیات پایان یافت. سازمان اطلاعات مرکزی سوریه. پس آمریکایی حسابی به هم ریختند چرا که جدیدترین تجهیزات جاسوسی امنیتی امریکا که هزاران جاسوس امریکایی در سراسر جهان را تهدید می کند به دست سازمان اطلاعات سوریه افتاد. در حال حاضر اولین نتائج آن، اقدام سازمان اطلاعات سوریه در فرستادن گزارشی برای وزارت اطلاعات ایران است که یکباره منجر به دستگیری سی جاسوس آمریکایی و کشف یک شبکه سری تجسس بر ضد سوریه در لبنان شده است. گفته می شود که لو رفتن یک جاسوس اسرائیلی در روسیه و بسیاری از موارد دیگر از نتایج کشف این شبکه بوده است.

به دلیل توانایی سازمان اطلاعات سوریه در نابودی این عملیات، روسیه و چین سعی می کنند در شورای امنیت در کنار سوریه باشند به این امید که به یکی از این دستگاه های جاسوسی آمریکا و نحوه ی کار با آن دست یابند، درحالیکه امریکایی ها با یک سلسله مجازات های دیوانه واری که کشورهای عضو ناتو برای بازپس گیری این تجهیزات از طریق سیاست هویج و چماق به کارمی گیرند، مدام در مقابل سوریه عرض اندام می کنند. درحالیکه سوری ها خوب می دانند که آنچه در اختیار دارند بهایش بسیار گران است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 11:51  توسط فروزنده  | 

مدتیست میخوام درمورد لیبی بنویسم و بازی های بین المللی و بازی خوردنهای عوامل محلی! ... ولی وقت برای مطالعه ی دقیقتر نداشتم...

تا حالا که ایمیلی از دوستی رسید  که از خدمات عجیب قذافی تو لیبی گفته بود و از شاخ شدنهای عجیبتر و استراتژیکش برا آمریکا و اوپک و وام بین المللی نگرفتن و طلا بجای دلار گرفتن ... صحت و سقمش البت پای نویسنده ش، ولی بهانه ای شد حداقل چند تا نکته و درددلی که تو دلمون مونده رو بگیم با مجاااز!


بهرحال اینقدر واضح هست که قذافی کمتر قاطی بازیهای بین المللی میشد و

سرخود بود...بعضی شایعات میگه یهودیه...ولی اینم هرچند بعید نیس...ولی
همهم نیست!

چیزی که مهمه  برای من اینه که شورشهای فعلی لیبی "مردمی" نیست
انقلاب نیس
اسلام خواه نیست
بیداری نیسنت
ازهمه مهمتر، اگه نگم سرنخش دست آمریکاست، حداقل میتونم بگم کاملا با
آمریکا هماهنگه

رهبرمون گفت ما از حرکاتی حمایت میکنیم که "مردمی" "اسلامخواه" و "ضدآمریکا"باشه...


از جنگ داخلی توی یه کشور کی سود میبره؟

مردمش که آواره میشن
زیرساختهای تمدنش که داغون میشه
ارتش و نیروی دفاعی براش باقی نمی مونه

فقط "نفت"ش میمونه
بدون صاحاب
و "موقعیت ژئوپلیتیکش".. جایی درست وسط مصر و تونس...و اونهمه مرز با مدیترانه و...

یعنی چربترین لقمه برا آمریکا

(بماند که هر جنگی، بازار فوق العاده ایست برای پنتاگون و فرشته ای ست برای نجات اقتصاد آمریکا!)

شورشیهای لیبی، اگه خائن هم نباشند که بنظر من هستن، دست کم فوق العاده

احمقند. باید وقتی زمزمه های دخالت ناتو بلند میشد دست از کارشون
برمیداشتن تا پای بیگانه به آسمون و بعد هم زمین کشورشون وارد نشه
ولی نه تنها برنداشتن، بلکه باهاشون وارد مذاکره هم شدن
!
بلکه سفارش اسلحه هم دادند به پنتاگون
اروپا هم که خوب براشون جبران کرد:اموال قذافی که تو بانکهای اروپا بود،
تقدیم شد به مخالفان قذافی

البته درواقع تقدیم شد به پنتاگون، به جای هزینه ی سلاح های سفارشی مخالفن!


می دونی که اموال بلوکه شده ی  شاه مخلوع تو بانکهای اروپا و آمریکا، بعد از سی سال هنوز به ما برگردانده نشده!

آخه میدونی که 98درصد مردمی که به جمهوری اسلامی رای دادند، "نماینده ی مردم" نبودند!!!!

(و این اقلیت مسلح مخالف قدافی، نماینده ی مردم لیبی ند!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1390ساعت 0:0  توسط فروزنده  | 

فعلا مشغول به تفلسفیم و کمتر به پیگیری اخبار می رسیم و لذا خودم هنوز نظری ندارم

اما  متن بسیار مهم زیر رو یکی از دوستان نوشته

:


منتظر می مانیم تا ببینیم
 تحلیلگران برجسته جمهوری اسلامی و 
دوستان "جهان اسلام شناس" ما - که شوق دیدن امام موسی صدر عزیز هوش و حواسشان را برده (!) - تا کجا برای سرنگونی دولت قذافی(این دیکتاتور خون آشام) با دولت آمریکا(این منجی ملت لیبی) همنوا خواهند ماند؛




اعزام دو کشتی جنگی آمریکا به سوی لیبی

هیلاری کلینتون، وزیر امور خارجه آمریکا درباره امکان آغاز جنگ داخلی تمام عیار در لیبی هشدار داده است. هم زمان، وزارت دفاع ایالات متحده (پنتاگون) دو کشتی جنگی خود را از راه دریای مدیترانه به سوی لیبی اعزام کرده است.

خانم کلینتون روز سه شنبه در واشنگتن گفت: "در سال های آینده لیبی یا به کشوری دموکراتیک و صلح طلب تبدیل خواهد شد یا اینکه با جنگ داخلی طولانی مواجه و در هرج و مرج فرو خواهد رفت".

از سوی دیگر، مجمع عمومی سازمان ملل متحد به اتفاق آرا عضویت لیبی در شورای حقوق بشر را به حالت تعلیق درآورده است.

پیشتر این شورا در واکنش به سرکوب معترضان توسط حکومت سرهنگ قذافی به تعلیق عضویت لیبی رای داده بود.

اعزام ناو جنگی

هیلاری کلینتون در جلسه علنی کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان گفت که سراسر منطقه خاورمیانه در حال تغییر است و در این مقطع واکنش محکم و استراتژیک آمریکا ضرورت دارد.

رابرت گیتس، وزیر دفاع ایالات متحده نیز خبر اعزام دو کشتی جنگی از جمله ناو کیئرسارج به دریای مدیترانه را تایید کرده است.

دولت آمریکا می گوید در برابر لیبی هیچ گزینه ای را کنار نگذاشته است.

شماری از نمایندگان محافظه کار در کنگره خواهان ایجاد منطقه ممنوعه پروازی بر فراز آسمان لیبی شده اند اما کاخ سفید تاکنون با این اقدام موافقت نکرده است.

دریاسالار مایک مولن، رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا سه شنبه گفت: "تمایل برای درک جزئیات این گزینه رو به افزایش است."

او در عین حال هشدار داد چنین کاری هرچند در گذشته در عراق انجام شده، عملیاتی "بسیار پیچیده" است که می تواند هواپیماهای جنگی کشورش را به خطر بیاندازد.

دولت باراک اوباما اعلام کرده است که طی روزهای اخیر ۳۰ میلیارد دلار از دارایی های لیبی را مسدود کرده است.

این اقدام در چارچوب تحریم های یکجانبه ایالات متحده علیه حکومت معمر قذافی در نظر گرفته شده است.

دولت آقای اوباما می گوید رهبر لیبی باید از قدرت کناره گیری کند.

سیف الاسلام قذافی یکی از فرزندان سرهنگ قذافی روز سه شنبه به شبکه اسکای نیوز بریتانیا گفت که در صورت اقدام نظامی کشورهای غربی، نیروهای وفادار به پدرش دست به مقاومت خواهند زد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 13:21  توسط فروزنده  | 

 ابتدائا: 

بيانيه ي جنبش عدالتخواه دانشجويي در محكوميتِ شهادت يك دانشجو توسط اغتشاشگران:

http://edalatkhahi.ir/archives/8162



می گویند "حافظه ی تاریخیِ مردم آمریکا، 3 ساله است"!

با این حساب صد رحمت به مردم آمریکا !  حافظه ی تاریخیِ عمله های وطنی شان که گویا 1 سال هم نیست!

به همین زودی عربده های "نه غزه نه لبنان" پارسالشان، یادشان رفت!

به همین زودی یادشان رفت که با همین "مبارک" هم جبهه بودند!

مبارک حلقه ی محاصره را بر غزه تنگ می کرد

و میرحسینیها سعی داشتند از حمایت ما از غزه جلوگیری کنند

وقیحانه امروز آمده اند که از رفتن مبارک عزیزشان حمایت کنند

درست مثل ارباب و مقتداشان : آمریکا!

تا همین یک ماه قبل بیشترین کمکهای مالی را به مبارک و به اسرائیل میرساند

حالا یک مرتبه شد حامی مردم مصر

و انتظار دارد دنیا کور باشد و نبیند این بوقلمون صفتی را؟!

به راستی این عده ی قلیل احمقی که امروز به دعوت بی بی سی به خیابان آزادی و انقلاب تهران آمدند بویی از عقل...بویی از دین...حتی بویی از شرافت نبرده اند...

چطور چنین تناقض بزرگی را برای خودشان حل می کنند؟

چطور غیرت ملی شان اجازه می دهد اینطور به ساز دشمن برقصند؟!

 

 

یک بار دیگر مرور کنیم حکایت آن ساز را و این رقص را:

1.       جمهوری اسلامی ایران، تنها حکومتیست در منطقه است که "قانون اساسی"اش به دشمنی با اسرائیل تصریح کرده است. و رهبر و رئیس جمهورش با برهان های روشنی بخش، جهانیان را به جنایاتِ این غده ی سرطانی آگاه می کنند...

2.       مصر با وجود حسنی مبارک، بزرگترین حامی اسرائیل در منطقه بود.

3.       با رفتن مبارک، احتمال باز شدن مرز رفح و کاهش محاصره ی غزه وجود دارد.

4.       اگر قیام مصر، به سایر همسایگانِ عربِ اسرائیل برسد...!

«امروز بیشتر از سران فراری ِ مصر و تونس، اسرائیلی ها نگرانند!»

 

5.       آمریکا، برای حفظ امنیت اسرائیل، چاره ای ندارد جز "تحریف ِ قیام و خواست مردم مصر" و "جدا جلوه دادن ِ مبارک از اسرائیل"!!!

(البته این "دروغ"های فاش برای آمریکا مسبوق به سابقه ست! وقتی طالبان دست پرورده ی خود را به اسلام بست و دشمن خود نامید...وقتی صدام را...و...)

لطفا نگویید "آمریکا را چه به اسرائیل؟!" ... تمام روسای جمهور آمریکا سوگند یاد می کنند به وفاداری به اسرائیل و حفظ امنیت آن!

6.       و این "تحریف" چطور ممکن است؟ ...

جدا کردنِ "جمهوری اسلامی ایران"، از صفِ مردم مصر!!!

و بل وقیح تر:

یک کاسه کردنِ مبارک با جمهوری اسلامی!!! ...

    آنهم پس از رسوایی بزرگ بی بی سی که یکی از رهبران اخوان (الهلباوی) در مصاحبه ی زنده اش با بی بی سی "از آیت الله خامنه ای تشکر کرد" و گفت "امیدوار بودم رئیس جمهور شجاعی مانند احمدینظاد داشته باشیم"

 

موج اعتراضاتِ مردمِ مسلمانِ عرب، به حکومتهای "دیکتاتورِ آمریکاپرست"ِ خود؛ برای آمریکا و اسرائیل خطرناک است

موج اعتراضاتِ مردمِ مسلمانِ عرب، به حکومتهای "دیکتاتورِ آمریکاپرست"ِ خود؛ احتمال تشکیلِ حکومتهایی "مانند ایران" را تقویت می کند

چهارستون استبداد از تصور "خاورمیانه ی اسلامی" به رعشه افتاده ...

این کابوس را چطور باید پایان داد؟! جز با "تزویر"؟... "تحریف"...

وانمود کنی که ایران هم یکیست مثل همین کشورها!!!

بی خیالِ این که 32 سال است رابطه ی سیاسی ایران و مصر قطع است!!! ...

بی خیال این که واضح ترین وصفِ دیکتاتورهای عرب، "وابستگی شان به آمریکا"ست و واضحترین وصفِ ایران، |دشمنی با آمریکا"!!!

بی خیال... حضرات عادت دارند چشم بر بدیهی ترین واقعیات ببندند و دهان بگشایند به عربده کشی

 

به قولِ دوستی، برای آغاز فتنه، کافیست وسطِ جمعیت فریاد بزنی "علی، عثمان را کشت"!... بی خیالِ اینکه فرزندانِ علی تنها مدافعانِ خانه ی عثمان بودند و چه زخمها در این دفاع برداشتند!

 

7.       پس باید جناب "عمو سام|"  پیاده نظامِ داخلِ ایران"ِ خود را به صحنه بیاورد

 

و قیامِ مردمِ مسلمانِ عرب را در تهران با این "پیاده نظامِ حلقه به گوشِ خود"، شبیه سازی کند!

 

 

 

و چنین کرد... و یک عده ی هرچند قلیل، در ایران، چشم بسته و عقل تعطیل و گوش به فرمان، به خیابان ریختند و روی سیاه خود را سیاه تر کردند در دروغ گویی...

آخر اهالیِ "نه غزه نه لبنان" را چه به همراهی با مردمِ مصر؟!

 

 

 

پ.ن.1. این عده ی قلیلِ دروغگوی وقیح به خیابان آمدند و برادران نیروی انتظامی متاسفانه با حضور پررنگ خود در خیابان، صحنه ای تولید کردند که نباید ... و "خوراک بی بی سی" تامین شد! ...

و البته خوراک خاله زنکهای سیاسی شایعه پخش کن ِ وطنی!

و فحش هاش را ما باید بخوریم لابد... ما که سهل است... رهبر عزیز ما باید بخورد... و حتی

حتی "امام زمان"ِ ما!... :

         امروز عده ای توی اتوبوس "برای نابودی امام زمان، صلوات" فرستادند! ... جنابانِ خاتمی و کروبی! و مجمع مدرسین! تحویل بگیرید... حیف از عبای رسول الله که بر دوش شمایان سنگینی میکند...

 

چقدر باید خورد از همپیمانی دشمنِ دانا و دوست نادان...

 

پ.ن.2. باز هم گلی به گوشه ی جمال بچه مسلمان های دانشگاه شریف (بسیج-هیات، انجمن مستقل) که داستان را با همان شعار و پلاکاردهای افشاگرانه ختم به خیر کردند و مانع شدند از رسیدن پیاده نظامِ داخل دانشگاه  به نرده ها و نیروی انتظامیِ بیرون...و ولو اینکه طرف مقابل به سنگ پراکنی هم پرداخت، این عزیزان (مسلمان های شریف) جز شعار دادن، اقدامی نکردند.

پ.ن.3. امروز چقدر پیش خدا شرمنده شدم از هم دانشگاهی بودن با اینها که اینقدر راحت حقیقت را کتمان می کنند...

پ.ن.۴. کم کم باید خودمان را آماده کنیم برای دنیایی که توش "بی طرف" معنا نداشته باشه... سخت است...اما اراده ی خدا بر آن است که برسد این دنیا... که هر دو نفری یا باهم باشند...یا علیه هم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 23:20  توسط فروزنده  | 

بعد از اعلام مواضع آمریکاپسندانه در سایت اخوان وب منتسب به یک عضو غربزده ی اخوان المسلمین که برخی سعی کرده بودند آن را به عنوان موضع رسمی اخوان المسلمین عنوان کنند و به این طریق میان ملت مسلمان مصر و ملت مسلمان و رهبری آگاه ایران تفرقه بیندازند

...

به گزارش ایرنا: اخوان المسلمین مصر یکشنبه شب از رهبر انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای تشکر کرد و ابراز امید نمود ملت مصر رییس جمهوری 'شجاع' مانند احمدی ن‍‍ژاد داشته باشند.

شبکه تلویزیونی بی بی سی در یک برنامه زنده از 'کمال الهلباوی' یکی از اعضای اخوان المسلمین مصر پرسید: رهبر جمهوری اسلامی در نماز جمعه این هفته در مورد اتفاقات مصر اظهار نظر کرده و گفته اند یک انقلاب سراسری اسلامی در منطقه در حال شکل گیری است واکنش اخوان المسلمین به صحبت های ایشان چیست؟

کمال الهلباوی پاسخ داد: 'من از 'امام' خامنه ای و تمام کسانی که از انقلاب مصر حمایت می کنند تشکر می کنم .'

وی افزود:‌ در مصر احزاب زیادی فعالیت می کنند بنابراین قانون اساسی باید تغییر کند و مردم باید نمایندگان مجلس را خودشان انتخاب کنند. بعد از رفتن مبارک باید انتخاباتی سالم برگزار شود و مردم نوع حکومت آینده را خودشان انتخاب خواهند کرد.

وی افزود: اگر آنها دولت اسلامی بخواهند که امیدوارم این طور شود، این خواسته ملت است .
بی بی سی در حرکتی زیرکانه اظهارات ضد ایرانی اخیر احمد ابوالغیط وزیر خارجه مصر را پیش کشید که عضو اخوان المسلمین هوشمندانه پاسخ داد: 'اول از همه وزیر خارجه مصر باید از وزارت کنار برود.

دوم اینکه او از روابط مسلمانان با هم شناخت درستی ندارد و در حرف های خود باید از حمایت رهبران ایران از انقلاب مصر قدردانی کند .

با تاسف باید بگویم وزیر خارجه مصر با حملات غرب علیه ایران همراه شده که این قابل قبول نیست'.

بی بی سی در ادامه حوادث انتخابات ایران را پیش کشید وکمال الهلباوی در پاسخ گفت:' من هم امیدوار بودم دولت خوبی مثل دولت ایران و رئیس جمهوری خوب و شجاعی مثل آقای احمدی نژاد داشتیم.

' احمدی نژاد عقیده اش را بیان می کند به درست یا به غلط بودن آن کاری ندارم، اگر کشورهایی مانند آمریکا و بریتانیا حق پیشرفت دارند چرا نباید کشوری مانند ایران هم حق پیشرفت داشته باشد. کشورهایی مانند چین و هند از فن اوری هسته ای برخوردارند چرا کشورهای مسلمان چنین حقی نداشته باشند'.

 

 

سخنان سید حسن نصر الله :

تفسيرهاي بسياري از دوستان اسرائيل و آمريكا مي‌شنويم كه سعي دارد اين انقلاب را انقلاب نان و گرسنگي معرفي كند، اما حقيقت آن است كه بر اساس افرادي كه در مصر تجمع كرده‌اند، ما در مقابل انقلاب كاملي قرار داريم كه انقلاب فقرا و آزادگان و انقلاب كساني است كه خواري و ذلت را رد مي‌كنند، اين انقلاب براي كساني است كه تسليم شدن در برابر آمريكا را رد مي‌كنند و اين انقلاب انساني، سياسي، اجتماعي و عليه ظلم و استبداد و فساد و گرسنگي و از بين بردن امكانات كشور و عليه سياست‌هاي دولت مصر در زمينه درگيري‌هاي اعراب و اسرائيل است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 23:26  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

پارسال، وقتي از خانم "نجلا القلیوبی" كه به نمايندگي از حزب "العمل" مصر به ايران آمده و به دعوت دوستان به شريف هم آمدند، پرسيديم :«فرض كنيم مبارك رفت. بعدش چي؟ آيا براي اداره ي يك حكومت اسلامي، نرم افزارهاي كافي داريد؟ آيا نيرو داريد؟ آيا در مردم آمادگيِ چنين حكومتي را مي بينيد؟» هيچ فكر نمي كردم كه اين اتفاق يك سال بعد رخ دهد!

-البته ايشان و حزبشان برنامه داشتند؛ اما مردم...؟-

 

مردم مصر، امروز براي پيروزي و برقراري حكومتي "مستقل" و "اسلامي" به دو چيز نيازمندند

:

1.      بصيرت. براي عبور از فتنه ي البرادعي

 

وزير خارجه­ي انگلستان، با وقاحت اعلام مي كند كه «ما و آمريكا، به توافق رسيديم: انتقال قدرت بايد در مصر رخ دهد. اما به صورتِ مديريت شده.» شما و آمريكا؟؟؟ چه كسي به شما و آمريكا مشروعيتِ نصميم گيري داده؟!

فعلا از اين نقطه ي  شديدا استفهام برانگيز مي گذرم؛ آخر، دنيا ديگر حسابي  به بي پاسخ ماندنِ اين سوالات "عادت" كرده! (دنيا عادت كرده كه آمريكا براي همه تصميم بگيرد!...قصه ي "حق وتو" و...!)

پس اين آمريكا و انگليس و غرب اند كه خواستارِ انتقالِ قدرتِ "مديريت شده"اند. انتقالِ قدرتي كه هم به دستِ مردمِ معترض "شكلات"ي بدهد و متفرق شان كند به خانه هاشان و هم «هيچ گزندي به اسرائيل نرساند» و مصر را كماكان "جزيره ي ثبات براي غرب" و "متحدِ استراتژيكِ اسرائيل و آمريكا" نگه دارد.

چگونه؟ كسي لازم است –براي اينكه "تحتِ مديريتِ آمريكا و انگليس!" قدرت به او منتقل شود- كه :

اولا، مورد اعتماد غرب باشد! و دست پرورده ي خودشان.

ثانيا، "وجهه ي منتقد دولت داشته باشد" تا مردم بتوانند حساب او را از مبارك جدا كنند.

 ثالثا، در دايره ي "اسلام گرايي" هم نباشد كه خيال اسرائيل عزيز، از بابتِ اين دشمنِ اصلي

(اينروزها مطبوعاتِ اسرائيلي تنها از قدرت گرفتنِ اسلامگراها در مصر ابراز نگراني مي كنند و نه از هيچ گروه ديگري!!!... فافهم!)

رابعا، دنيا هم بايد او را –حالا كه بزرگترين اتهامِ مبارك، "ديكتاتوري"است!- كاملا به "تمدن" و "دموكراسي" بشناسد!

 

و كي بهتر از "محمد البرادعي"؟!

كسي كه آنقدر مورد وثوق غرب هست كه به او "جايزه ي صلح نوبل" بدهند!

كه دبير آژانس بين المللي انرژي اتمي اش كنند!

كسي كه هنوز نيامده، دارد ابتدا توافقاتش را سفير آمريكا و زعماي اروپا راست و ريس مي كند و نه با مردم!!!

كسي كه هيچ نسبتي با اسلامگراهاي مصري (اخوان او را –ابتدائا- به عنوان نماينده نپذيرفت. العمل هم كه...!) ندارد.

دنيا هم با آن صلح نوبل و آن شهرتِ دبيركل آزانس، به عنوانِ كسي مي شنسدش كه از دلِ "دنياي متمدنِ غرب" آمده تا متوحشينِ مصري را "نجات" دهد!

–متوحشيني كه چون متوحشند، لياقتِ تصميمگيري براي خود را ندارند و آمريكا و انگليس بايد "مديريت"شان كنند!

فقط اين "عروسك"ِ ايده آل،يك مشكل داشت!... ايشان هيچ وقت هيچ زحمتي براي مبارزه نكشيده اند! تا موردِ اعتماد و "همدلي"ِ مصري ها واقع شود...

از 6-7 ماه قبل، بايد او را چهره اي معترض و سياسي كند و شهید هم برایش بسازد!! بعد هم چند صباحي توسطِ رژيم ديكتاتورِ مبارك "حبس خانگي" مي شود! تا بالاخره يك جوري با "احزابِ اسلامگراي شهيد داده" بتواند برابري كند! ...

(يادآوري:

دام اول آمريكا براي انقلاب ايران، آن روزهاي اول كه هنوز جدي اش نگرفته بود، «دولتِ بازرگان» بود. بازرگان، دست پرورده ي غرب نبود. مبارز محسوب مي شد و مفسر قرآن! اما بهرحال ذهني كه در مكتب مصدق شكل گرفته و قداستي كه در دانشگاههاي غربزده، براي علمِ غربي قائل است-تا آنجا كه افتخار قرآن را انطباق با علم غربي بداند!- بهرحال، فرصتِ مغتنمي براي آمريكا به شمار مي رود! يك چنين ذهني، قطعا از هيچ كجا هم كه خطدهي نشود، خودش، «راه متعارفِ نظام هاي بين المللي» را در پيش خواهد گرفت! فهمش از "سياست" همان است كه در "درسهاي متعارَفِ بين المللي" به او آموخته اند! و اين راه هاي متعارف، خود براي تامين اهداف آمريكا طراحي شده اند! به همين دليل است كه تحليلگران آمريكايي در همان روزهاي اول با شعف و شگفتي مي نويسند«تركيبِ دولت بازرگان با تركيبِ دولتِ بختيار هيچ تفاوتي ندارد!»...

اما "امام"ي در ايران وجود دارد كه غايتِ "راه هاي متعارف بين المللي" را بارها و بارها ديده است! ... "امام"ي كه نيامده است تا به اين راه ها تكيه كند. بلكه با تكيه بر "سنتهاي الهي" و "راه پيامبران" آمده... اندك اندك صداي اعتراضِ اين سكولارِ محترم به امام و آرائش در مي آيد و پرده از پيش چشم مردم ِ دل داده ي امام، فرو مي افتد و مردم «مي آموزند كه راه انقلاب با همه ي راههاي متعارف دنيا فرق دارد» و اين آموخته را دانشجويان در نامتعارفترين حركت-يعني فتح لانه ي جاسوسي- به عمل مي رسانند و به همگان نشان مي دهند كه «تا وقتي آمريكا هست؛ استقلال نيست.» و اين يك سفارتخانه نيست كه امور اتباع خودش را فقط رفع و رجوع كند؛ بلكه پايگاهيست براي دخالت در تمام امور كشورِ ميزبان! و با اين عمل سوپرنامتعارف! دولتِ سربه راه!ِ بازرگان قهر كرده و امام و امت با كمال ميل استعفايش را مي پذيرند!...

  دكتر سيدابوالحسنِ بنيصدر طرحِ بعديِ آمريكاست! او  نيز سالهاي تبعيد امام و شكنجه و كشتارِ انقلابيون، در پاريس و با بورس ِ تحصيليِ اسرائيل، زندگي ميكردند! و تازه دوازده بهمن 57 بعد از 17 سال! به ايران تشريف آوردند و به پشتوانه ي دو سه كتاب كه صرفا "عنوانِ اسلامي" داشت، و  همان روز اول يكي ديگر از مهره هاي مليگراي آمريكا-يعني صادق قطبزاده- كه به نامِ انقلاب اسلامي مردم ايران، بر صداو سيما مسلط شد؛ او را به عنوانِ "متفكر مسلمان"، "چهره كرد"؛ و روزنامه ي كيهان هم كه دردستِ مهره ي مليگراي آمريكايي ديگري بنام "ابراهيم يزدي"بود، نيز او را پررنگ كرد. تا موفق شد "بعد از افتضاحِ بازرگان"، در انتخاباتي كاملا آزاد، راي مردمِ ايران را به چنگ آورد...)

آيا مردمِ مصر، البرادعي را به نمايندگي خود خواهند پذيرفت؟

2.      استقامت. دومين چيزي ست كه مردم مصر براي برقراري حكومتي مستقل و اسلامي به آن نيازمندند. استقامت براي...بگذاريد مفصل تر توضيح داهم:

واقع آن است كه كسي كه در مصر حاكم شود، نمي­تواند جايي در ميانه ي حق و باطل باشد. يا حقِ حق. يا باطلِ باطل.

يا رفح را بسته نگه مي­دارد و به تعبير خود اسرائيلي ها «دوستي اش ربا اسرائيل را در مشاركت با او در محاصره ي غزه اثبات مي كند.» و در اين نسل كشيِ بزرگ قرن، شريك ميشود. و در تثبيت و گسترشِ سرطانِ عالم خوش ميدرخشد!

و يا رفح را باز مي كند و محاصره ي غزه مي شكند و غذا و دارو و كالاهاي صنعتي و نظاميِ لازم به غزه مي رسد و اسرائيل مي شكند!

و صد البته كه اسرائيل، قطبِ نظاميِ دنيا، دست روي دست نمي گذارد تا بشكنندش.

اگر "نه"گفتنِ ما به آمريكا و اسرائيل، از آن فاصله ي دور، تاوانش حمله ي صدام و تحميلِ هشت سال جنگ نابرابر بود؛

"نه"گفتن، بغلِ گوشِ اسرائيل چه تاواني خواهد داشت؟!

جنگ؟! ... حمله ي نظاميِ خودِ اسرائيل به مصر؟!

قاعدتا! ... باز كردنِ رفح، يعني گستردنِ مرزهاي باريكه ي غزه، به مرزهاي مصر!

و آيا مردمِ مصر، استقامتي در حدِّ مردمِ غزه، خواهند داشت؟

 اگر رفح باز شد، اسرائيل با مصر همان خواهد كرد كه با غزه مي كند.

جنگ.

اما جواب مصر چه خواهد بود؟

آيا مقاومتي از جنس خرمشهر ما؟ ... از جنس 8 سال جدال خون با شمشير؟

و يا چيزي در حدِ بازيِ 6 روزه ي جمال عبدالناصر؟

من، كارشناس نظامي نيستم! اما كارشناس هم نباشي، مي تواني فرق  زمين تا آسمانيِ اين دو را بفهمي!

كوتاه، مقايسه مي كنم:

همين الان تمام نگرانِ اسرائيل، تجهيزاتِ نظاميِ پيشرفته ي مصر است.

تجهيزاتي كه از خودِ امريكا و اسرائيل هديه گرفته.

در ابتداي انقلاب، اوضاعِ ما هم همين بود. تجهيزاتِ نظاميِ پيشرفته، به تعبير حضرت امام: «در حدي كه براي مقابله با شوروي كافي باشد!»

و اهدايي از طرف آمريكا.

در جنگ شش روزه هم اوضاع مصر و اردن و عراق و كشورهاي عربي، همه، همين بود!

و نتيجه:

«همان روز اول، هواپيماهاي اسرائيل، با كمك هواپيماهاي آمريكا و انگليس كه از "ليبي" برمي­خواستند، تمام فرودگاه­هاي مصر و اردن و عراق را بمباران كردند. حتي يك فرودگاه نيمه­تمام مصر، كه از وجودش تنها مقامات دولتي  مصر اطلاع داشتند و مقامات آمريكايي! و بعد طي يك مانور نمايشي كشتي "ليبرتي" آمريكايي را بمباران مي­كنند كه نتواند خبري از حركت هواپيماها ضبط كند. بعد اعراب ، كه نيروي هوايي­شان در همان ساعات اول از كار افتاده، دو روز صحراي سينا را با تانك­هاشان اشغال مي­كنند و  زير بمباران "هوايي" اسرائيل، ششصد تانك و هفت لشكر مصري از هم پاشيد، چرا كه حفاظ هوايي نداشت!

در عرض این مدت روابط سیاسی تمام دولتهای عربی با آمریکا و انگلیس قطع شد. کانال سوئز بند آمد و شیرهای نفت تمام ممالک عربی، بسته شد. شکست نظامی اعراب که مسجل شد و  خیال بشردوستان و متمدنان از این لحاظ آسوده شد، آنوقت در تمام فرانسه، رادیو و تلوزیون وروزنامه همه رفتند به سراغ نفت. چرا که نکند قضیه جدی شود و فرنگ بی نفت بماند؟! و این است آنچه از افادات دستگاههای انتشاراتی فرانسه درباره ی مسئله نفت دستگیر من شد:ملت فرانسه آسوده بخوابید که نفت برای آمریکا و انگلیس قطع می شود و نه برای شما. و بعد این که نفت نفت خاورمیانه ارزانترین نفت دنیاست و نفت ایران ارزانترین نفت خاورمیانه، و این نفت به روی همه ی ما باز است... پس خدا را شکر کنید که هنوز ایران نفت دارد و قول داده که است که استخراج نفتش را چنان بالا ببرد که جبران کمبود نفتهای عربی را کرده باشد.-سفربه ولایت عزرائیل.آل احمد.۱۳۴۱»

بله!

ابتدا  دشمن، كه خود، تا ديروز سياست گذار و همه كاره ي مسلمانان بود!، نيروي هوايي كشورهاي اسلامي را مختل مي كند.

و بعد اين فرمانده ي محترم، عبدالناصر، بي پشتوانده ي هوايي، تمامِ مابقيِ داشته هاي نظامي را هم به مسلخ مي فرستد!!!

و نتيجه ي چنين "جنگ"ي ؟

1.      نابوديِ كاملِ تمامِ آن ادواتِ نظامي ِ پيشرفته اي كه دشمن «سراغش را داشت» و ازش مي ترسيد.

 

يعني «تضمينِ امنيتِ اسرائيل» !

 

2.      نفع اسلحه فروشِ دنيا! آمريكا! كه هر ركودِ اقتصادي ش را با راه انداختنِ يك جنگي در يك گوشه ي عالم جبران مي كند!

 

3.      ايجادِ باورِ "اعراب خطرناكند" در غرب و بويژه در شهروندان غاصبِ اسرائيلي.

باوري كه 50 سال است كه توجيهِ تمامي جناياتِ اسرائيل عليه فلسطيني هاست!

 

كي برنده شد؟! ...

 آخر قصه هم، در ميدان نظامي كه باختي؛ مجبوري در ميدانِ سياسي هم كوتاه بيايي و بروي پاي قرارداد ننگينِ كمپ ديويد و وقع ماوقع.

 

اما اقدامي مشابهِ همين هم در مورد انقلاب ما انجام شد. البته بنده سندي دالِّ بر اينكه "انگيزه ي بنيصدر از آنچنان سياستهاي جنگي اي چه بود؟" نيافتم!‌انگيزه را خدا عالِم است. اما دانسته يا نادانسته، همين سناريو را داشت پيش مي برد!

دشمن، از زير و بمِ ارتشِ ما باخبر بود. اخباري كه خودِ ما نداشتيم!

از يك سو بني صدر به ما القا مي كرد كه داشته هاي نظامي مان –از هواپيما گرفته تا گلوله!- رو به اتمام است!

و از ديگر سوصدام به هدايتِ آمريكا امكانات اساسيِ جنگيِ ما را نابود مي كرد! (تقريبا تمام پايگاههاي استراتژيك هوايي ما همان روزهاي اول جنگ بمباران شد!...درست مثل مصر و اردن!)

از اين طرف، بني صدر ، يكي يكي پادگانهاي مرزي را از نيرو تخليه مي كند، تا بي هيچ دردسري، تمام امكانات به دست دشمن بيفتد! ...درست مثل ناصر!

حتي به تصريحِ آيت الله خامنه اي، به نقل از خود بنيصدر، در ابتداي جنگ، هنوز مستشار آمريكايي در ارتش ما وجود دارد!!! يعني اينقدر همه چيز به نفعِ دشمن! و دشمن به زعم خودش، جمهوري اسلاميِ نوپا را كاملا در مُشتِ خود گرفته است!

اما...

جمهوري اسلامي، ولو اينكه 2 سال بيش از تاسيسش نگذشته؛ اما "ولي فقيه" دارد. ولي فقيهي كه از تجربه ي تمامِ "عُمرِ اسلام" استفاده مي كند!

و اي كاش مصر امروز، يك چنين سكانداري مي داشت...

جمهوري اسلاميِ، تحت هدايتِ اين رهبر، مردمي دارد جان به كف گرفته... مردمي كه از امامشان آموخته اند "جنگ جنگ تا رفع فتنه از تمام جهان"... مردمي كه "مي روند تا اسلام بماند".

اين مي شود، كه وقتي بني صدر با سياستي شبيه به تمامِ عَمَله هاي دشمن در جبهه ي خودي، پادگان ها را از نيروي مجهزِ آموزش ديده خالي مي كند؛

چندتا جوان آموزش نديده ي غير مجهز، اما با اعتقاد؛ چهل روز راه را بر لشكري كه پشتوانه ي تكنولوژيك تمام غرب را دارد، سد مي كند!

 

فرض كنيم ملت مسلمانِ مصر، از فتنه ي البرادعي (كه بي آنكه هيچ هزينه اي داده باشد؛ بر سر سفره ي آماده ي قدرت كه با خون مردم و مسلمين از چنگال مبارك به در آمده؛ رسيده است و با وقاحت درحال رايزني با دشمنان اين مردم است –درست مانند بازرگانِ ما! ... مانند بني صدرِ ما كه بورسيه ي تحصيلي اش ر ا از وزارت خارجه ي اسرائيل گرفته بود!)

آيا توانِ مقاومتي در خورِ "اسلام" را خواهند داشت؟ ...

آيا غيرتِ "جهان آرا" را...؟ آيا "ابتكار ديني، و عدمِ تكيه بر روشهاي نخ نماي غربي"ِ حسن باقري را...؟ آيا عشق و ولايتمداريِ همت را...؟

-اما آخر كدام "ولايت"؟!...اين روزها هرچه فكر ميكنم بيشتر ميبينم كه بدونِ "ولايت"، انقلابِ ما از هيچ يك از دام هاي غرب نمي جَست...  خيانتِ بازرگان، بدونِ امام، بدونِ خطكش و معياري كه همه چيز را با او بسنجند، بر كسي آشكار نمي شد... و دولتِ بازرگان، درست عينِ دولت بختيار بود؛ انقلاب مردمِ مسلمان را به نفعِ راحتطلبان و ساده انديشانِ مليگرا مصادره مي كرد و آمريكا كماكان در اين كشور جولان ميداد! و كمكهاي ماهانه و سالانه ي ايران كماكان به اسرائيل سرازير مي شد ...از بيت المالِ امتِ مسلمان ... و اگر امام نبود، لانه ي جاسوسي فتح نمي شد و دستِ آمريكا از اين كشور كوتاه نمي شد ... و "جوانانِ خرمشهر"ي صدام را پشت دروازه ي شهر نگه نمي داشتند، و صدام سه روزه به تهران ميرسيد و... اگر امام نبود و به يادمان نمي آورد كه "ما ملتِ رمضانيم" زير بار اولين "قطعِ صدقه هاي آمريكا" كمر خم كرده بوديم... به راستي كمر استكبار، با چيزي به جز "اسلام" و "ولايت" نخواهد شكست-

 

آمريكا مصر را به "قطع كمكهاي خود" تهديد كرد...راستي! آيا ملت مصر به ياد خواهند داشت كه "فرزندانِ رمضانند"؟!

 

 

پ.ن.1. سه شنبه صبح، وقتي كلافه، از فكرِ دام هاي هميشه آماده ي امپرياليسم، وارد دانشگاه شدم؛ ناگهان نوايي آشنا...و رفتم به 32 سال قبل : بيست و دو بهمن. بيست و دو بهمن. روز از خود گذشتن. روز پيروزي ما. روز شكست دشمن....الله ياورِ ماست. خميني رهبر ماست.

بله فروزنده! ماجرا اين است! معلوم است كه با دودوتاچهارتاي مادي هيچ وقت دشمني اينچنين، از شما جهان سومي ها شكست نخواهد خورد!

در منطق ما، «از خود گذشتن» است كه دشمن را مي شكند. «ياوريِ الله» است و «رهبري ولي الله»...

و درواقع، متن حاضر، بيشتر تلنگري به خودم بود تا بلكه ايمان بياورم كه خدا فراتر از همه ي حسابهاي دنيوي ست.

پ.ن.2. اين جمعه انتظار 5 ماهه ي ما به سر خواهد رسيد و نماز جمعه را بالاخره به امامان اقتدا خواهيم كرد!... همه ي ديدارهاي رهبر يك طرف، نمازجمعه هاشان يك طرف... نمازجمعه نماد تامِ رابطه ي آسمانِ "امام-امت" است... همان رابطه ي آسماني اي كه چشم اين خدايان زميني را سي و دو سال است كه كور كرده!...

پ.ن.۳. برخی جانشین های احتمالی مبارک  مطلب مفیدیست. ولي از هيچ كدومشون بوي "باز شدن رفح" استشمام نميشه!


راستش... كسي هم اگر قبل انقلاب نگاه ميكرد ايران رو... عمرا "محمدعلي
رجايي" را گوشه ي يكي از دبيرستانها، بعنوان گزينه ي رياستجمهوري نميديد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 22:11  توسط فروزنده  | 

 

خصم بیدار است

یک چشمه بخوابیم ای دوست

هراس صهیونیستها از اسلامگرایان تونس

شنیدیم که جناب "بالاترین" سایت جنبش عدالتخواهی را بابت فراخوان کمک به انقلاب مصر و تونس ملامت کرده و این سایت را حامی دولت خوانده!...بگذریم که حامی این دولت متعهد و متفکر و ولایتمدار و هشیار برای ما افتخار است. و بگذریم که البته "حمایت" در مسلک اسلام ناب ما شامل تذکرات دلسوزانه و برادرانه هم هست!

باید عرض کنیم خدمت این کوته بین های "خودبالابین"! که بله. ما مثل شما نیستیم که فقط درد رفاه خودمان را داشته باشیم

جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمی شناسد.

این را از "خمینی"مان یاد گرفته ایم که شما نمیشناسیدش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 17:46  توسط فروزنده  | 

چند روزی ست اتفاقات عجیبی در دنیا درحال وقوع است

ملتهایی به خروش آمده اند که همیشه -و تا همین چند روز قبل!- فکر نمیکردیم دنیا را هم آب ببرد صدایی از اینها دربیاید

 

 یکی از ملتها شروع کرد و "استقامت"ورزید...

و بقیه راه افتادند...تونس...مصر...یمن...اردن...

 

-راستی! چرا پارسال که یه عده ای توی ایران با همین شعار (مبارزه با دیکتاتور!!!)  شلوغ کردند باقی ملتهایی که "واقعا دیکتاتوری را لمس میکردند" ازشان الهام نگرفتند؟؟؟!!!

آیا نباید حضرات در صدق شعار خودشان تردید کنند؟! و از اغفال شدگان بیچاره پوزش بطلبند؟!

 

بگذریم-سبزکهای اینقدری لیاقت بررسی ندارند ...شاید روزهای اول داشتند...ولی امروز رسواتر از این حرفها کردند خودشان را!

 

 

منطقه دارد تکان میخورد

نه به دست آمریکا!

نه با زیاده خواهی های اسرائیل!

 

به دست مردم!

خود مردم!

هیچ وقت فکرش را میکردی؟!

دوسال پیشُ هرچه مصری توی مدینه دیدم و به حرف گرفتم... مبارک را مثل چی می پرستیدند

!

پارسال یکی از مبارزین مصری آمده بود دانشگاه... از خفقان میگفت و سیب زمینی بودن مردم

...

چطور شد؟؟؟

 

هنوز هنگ م!

نمی دانم اسم این اعتراضات به این گستردگی را می توان "اسلامی" دانست؟!

 

 

کاش میشد تجربه ی ایران را یک طوری منتقل کرد...

یک دولتی مثل "بازرگان" کافیست تا هم مردم را راضی کند هم آمریکا را

بازرگان نشد...بنیصدر!

بنی صدر نشد...

صدام...

صدام نشد...منتظری

نشد...هاشمی

...نشد...خاتمی...

نشد.... میرحسین

 

 

"رهبر"باید داشت....وقتی طرف قضیه آمریکاست

+ نوشته شده در  شنبه 9 بهمن1389ساعت 15:33  توسط فروزنده  | 

بسم الله...

بی هیچ کم و زیادی...به نقل از وبلاگ کاروان

...ضمنا:با ورود کاروان به مصر ، درحالیکه آنها در طول مسیر با پشتیبانی مالی و معنوی کشورهای میزبان رو به رو شده بود، در اقدامی عجیب دولت مصر 50 دلار بابت عوارض ورود از هر کدام از اعضای کاروان دریافت کرد

 

 

حرف برای گفتن بسیار دارم؛ لکن به تصاویر حاشیه ای بسنده می کنم.         

هواپیمای جتی که کاروان آسیایی را از دمشق به العریش مصر رساند      

یک ساعت و ده دقیقه پرواز دمشق العریش را تمامی ۱۲۰ عضور کاروان به یاد خواهند داشت.

 

ورود به العریش ضربان قلب ها را برای رسیدن به غزه بیشتر کرد!

فرودگاه کوچک و بی امکانات العریش ۴ ساعت ما را تحمل کرد و در نهایت هم خود و هم ما را راحت ساخت. سوار بر بدترین وسیله حمل و نقلی کل سفر به سمت رفح راه افتادیم.

بی هیچ تشریفاتی مرز رفح را رد کردیم و . . . در کمال ناباوری ساعت ۱۱ شب وارد نواز غزه شدیم!

اینجا همه چیز دوست داشتنی است، از صورت بچه های حماس تا شامی که برایمان تدارک دیده اند؛ لذیذترین غذایی که در این دو هفته خورده ام.

اینجا غزه است!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 دی1389ساعت 11:36  توسط فروزنده  | 

به گزارش باشگاه خبرنگاران روزنامه صهیونیستی هاآرتص در اقدامی عجیب پیشنهاد ربایش رئیس‌جمهوری کشورمان را در سفر وی به لبنان مطرح کرد.

این روزنامه صهیونیستی با اشاره به سخنان چهار سال پیش "بنیامین نتانیاهو" در کسوت رهبری وقت اپوزیسیون رژیم صهیونیستی که پیشنهاد ربایش دکتر احمدی‌نژاد را به جرم تحریک به نسل‌کشی مطرح کرده بود، رئیس‌جمهوری کشورمان را در عباراتی توهین‌آمیز "میراث‌دار هیتلر" خطاب کرد.

هاآرتص با بیان اینکه احمدی‌نژاد به‌زودی در اولین سفر خود به لبنان وارد بیروت خواهد شد، تصریح کرد:‏ وی در این سفر یک روز کامل را به بازدید از جنوب لبنان اختصاص خواهد داد و از پایگاه‌های حزب‌الله که از آن اسرائیل را هدف قرار می‌دهد بازدید خواهد داشت‏.‏

این روزنامه صهیونیستی در ادامه خیال‌بافی‌های خود اظهارنظر کرد: وی گذری هم به دروازه فاطیما خواهد داشت که در حصارهای مرزی با شهر متولا در اسرائیل واقع است‏.‏ این نقطه بهترین فرصت برای ربودن احمدی‌نژاد است تا او را برای محاکمه به جرم تحریک به نسل‌کشی و انکار هولوکاست به اسرائیل منتقل سازیم‏.‏

این روزنامه صهیونیستی با اذعان به اینکه اسرائیل سابقه‌ای طولانی در گروگان‌گیری دارد، همچنین افزوده است: در عملیات ربایش احمدی‌نژاد امکان ربودن سید حسن نصرالله، دبیرکل حزب‌الله لبنان نیز وجود دارد.

نکته دیگر اینکه، کسی که صاحب چنین راهکارهای مالیخولیایی است، اکنون رئیس کابینه رژیم صهیونیستی است و همین بیمار روانی اکنون طرف مذاکره فلسطینیان قرار گرفته است! بدیهی است که نتیجه مذاکره با چنین شخصیتی، از پیش چه خواهد بود.

رژیم صهیونیستی به ابزارهایی همچون گروگان‌گیری، کشتن غیرنظامیان، اشغالگری و ... عادت کرده و استفاده از چنین روش‌هایی با ذات آن پیوند خورده است.
به قول جلال  -آل احمد- حضرات صهيونيست، براي خودشان شأني فراتر از قوانين بين المللي قائلند! ... چه دليلي دارد كسي كه در خارج از مرزهاي آنها،  يكي از قوانين داخلي ايشان را نقض كرده است،  مجرم شناخته شود. و در همان خارج از مرزها هم حكمش اجرا شود؟؟؟؟
اين پيشنهاد وقيحانه ضمن اينكه اعترافيست به اينكه منش و روش اسرائيل "قانون شكني" و توسل به روشهاي عصرحجري است،  نشان از اين هم هست كه حضرات، هم قوانين خود را "جهان شمول" مي دانند و هم "مرزهاي كشور خود را "همه ي عالم" پنداشته اند.
+ نوشته شده در  شنبه 17 مهر1389ساعت 15:6  توسط فروزنده  | 

در تکمیل و اصلاح پست قبلی ... درپیام رهبرمان آمده بود:

«هدف از اقدام نفرت‌انگیز اخیر آن است كه از سوئی مقابله با اسلام و مسلمانان در جامعه‌ی مسیحی به سطوح همگانی مردم كشیده شود و با دخالت كلیسا و كشیش، رنگ مذهبی گرفته و پشتوانه‌ئی از تعصبات و تعلقات دینی بیابد، و از سوی دیگر ملت‌های مسلمان را كه از این جسارت بزرگ به خشم آمده و جریحه‌دار می‌شوند از مسائل و تحولات دنیای اسلام و خاورمیانه غافل سازد»

ملت‌های مسلمان را از مسائل و تحولات دنیای اسلام و خاورمیانه غافل سازد؟ کدام تحولات مهم دنیای اسلام؟

هرچند هیچ ادعا ندارم که همه ی مسائل را رصد کرده م! (که قطعا نکرده م!) و مهمترین ها را تشخیص داده م...اما بعنوان نمونه ای که نمی توانم ازش چشم بپوشم... لذا فقط لینک چند تا خبر... و شما خود حدیث مفصل بخوانید از این مجمل

خواب سازمان کنفرانس اسلامی در روز جهانی قدس

 

انتقاد بی سابقه تشکیلات خودگردان فلسطینی از احمدی‌نژاد 

 

فتح تهاجم خامنئي وتتهمه بالتدخل السافر في الشأن الفلسطيني (فارسیش!)

 

-نکته ی قابل توجه اینکه دو تا خبر اخیر را توس سایتهای داخلی غیر معارض با نظام اصلا نیافتم!!! اين خبر را بالاترين زده...شيروخورشيد زده! مجاهدين خلق زده!... ايران سبز و گاردپادشاهي ايران و خلاصه انواع معاندين خبر را به شدت پوشش داده اند و البته كه همه هم با خوشحاليِ زايدالوصفي! تنها جايي كه محكوم كرده اين اظهارات وقيحانه را  يك اشاره ي كوچكي يك گوشه ي الف و ريشه (كه بحمدالله نميدونم هم به كي وصله؟)

 

اين يعني صف بندي روشن ِ اسلام آمريكايي در برابر جمهوري اسلامي !!!

و مسلمانان جهان نبايد فرصت بيايند تا به اين نقطه ي ابهامِ بزرگ فكر كنند كه "آخر اگر احمدينژاد و ايران از قدس حرف نزند، چه كسي حرف بزند؟! ... چه كسي به جز احمدينژاد و ايران دارد بخاطر درگير شدنش با دشمنان قدس هزينه مي دهد؟؟؟ تحريم مي شويم...تهديد نظامي مي شويم... از طرف همه ي رسانه هاي جهان تخريب مي شويم... مخالفان داخلي مان را تقويت مي كنند ... ۳۰ سال است هزينه مي دهيم به خاطر اعتقادمان به "محو اسرائيل"

ايران اگر درمورد فلسطين حق اظهارنظر نداشته باشد چه كسي داشته باشد؟؟؟ محمودعباس و تشكيلات مفتضح و غاصب و دستنشانده ي خودگردان؟؟؟ حاصل ۳۰-۴۰ سال حكومت اين تشكيلات چه بود براي فلسطين؟؟؟ به جز اشغال بيشتر ؟؟؟ به جز گسترش بيشتر شهركهاي يهودي نشين؟؟؟

دنياي اسلام نبايد فرصت انديشيدن به اين سوالها را داشته باشد!

واقعا چه چيزي باعث مي شود كه تشكيلات خودگردان مسئله ي مضحك و بي اساس "تقلب در انتخابات۸۸ ايران" را مطرح كند؟؟؟ جز وابستگي؟؟؟ جز ت خط گرفتن از دشمن؟؟؟ تشكيلات مفتضح خودگردان اگر عرضه داشت براي رفع حصر غزه فكري ميكرد!!! براي حذف نمادهاي اسلامي از قدس ... براي افزايش شهركها...

چه چيزي باعث مي شود تشكيلات وقيح خودگردان مقابل رهبري ِ آيت الله خامنه اي كه "تنها موضعش اتحاد در برابر آمريكا و غرب است" قد علم كند؟؟؟  جز وابستگي به آمريكا؟؟؟

چشم ما به فلسطين است و چشم حضرات تشكيلات خودگردان به آمريكا!

 

اصلاحیه-با تشکر از تذکر دوستان:

چشم ما به فلسطين است و  دستمان و عزممان متوجه پاکستان چشم حضرات تشكيلات خودگردان به آمريكا!

و خوب ارتباط همه ی اینها رو به هم روشن کردند دوست عزیزمان :

 

 "با خالی کردن بطری های آب نستله..."

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 12:22  توسط فروزنده  | 

/// اولا : پیام رهبرم /// (۱)

دیروز تجمعی بود...دانشجویی...در محکوم کردن قرآن سوزی حضراتی که باورشون شده "ابرقدرت"ند !

برای همین هست که بهترین جواب می شه "الله اکبر" !

این اما جواب به "عاملان مستقیم این جنایت"

اما عاملان غیرمستقیم چی؟! ... حتی من میگم "عاملین اصلی"!

تو جریان کشتار حجاج سال ۶۶ امام گفت "به راستی اگر بسیج جهانی اسلام شکل گرفته بود کسی جرات چنین جسارتی می کرد؟!"

قصه همینه...

عامل غیرمستقیم و عامل اصلی اینها "ماییم"...

خود ما...

تفرقه ی ما ...

 وابستگی ما به غرب...

"سر در آخور" بودن ما...

اون وضع "برادرها و خواهرهای ما"ست توی پاکستان

...

ساکتیم.

اون وضع محاصره ی ۲-۳ ساله ی غزه ست

...

ساکتیم.

نمادهای اسلامی از "قبله ی اول اسلام" حذف میشه

...

ساکتیم.

 

کدام مسلمانی؟؟؟؟؟؟

 

ما فقط "شهروندان جهانی شده"ایم! ...

مثل همه ی مردم جهان! فقط به دردهای خودمون فکر میکنیم

مثل همه ی مردم جهان خرج میکنیم -فقط برای تامین خودمان

مثل همه ی مردم جهان تفریح میکنیم -با فوتبال...با فیلمهای هالیوود...با بازیهای رایانه ای و...

مثل همه ی مردم جهان "دین" رو فقط برای ارضای احساساتمون می خوایم

 

وقتی ما پرچم "لااله الا الله" رو بالاتر از هر پرچم دیگه ای و هر قدرت دیگه ای به اهتزاز درنمیاریم...

 

وقتی ما مسلمانها "تجلی قدرت الله نشدیم"

 

شیطان احساس "ابرقدرت"بودن می کنه

 

وقتی ما مسلمانها "الله" را نپرستیدیم ... ناچار "طاغوت جهانی شدن" پرستیده میشه...-یعنی همون شکل زندگی

 

خدا نیازی به "دفاع ما از قرآن" نداره... مگر در برابر "ابرهه و فیل سواران" نیازی داشت؟!

قصه قصه ی "آزمایش ما" ست... مثل غزه ... مثل قدس... مثل پاکستان ...

وقتی توی این چنین تجمعهایی فریاد میزنیم "وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد..." با تمام وجود از این "دروغ گویی" خودم منزجر و شرمنده میشم...

 

 

پ.ن.۱. دیروز وسط همین تجمع...یکی از دوستان امیرکبیری صدام کرد:"اون عقب از شبکه خبر دارن گزارش میگیرن و مواضع دانشجویی رو میخوان... و طبق معمول سراغ چهره های صداوسیما پند! و حرفهای رمانتیک صداوسیماپسند... اگه دوستهاتون میتونن برن..."

 و هرچه التماس و اصرار به رفقای خوشفکر و انقلابی و ... کردیم افاقه نکرد و "حیا"ها و "شکست نفسی"های همیشگی دوستان... و لاجرم خودمان -با وجود اینکه این روزها به عللی مغزم "هنگ" کرده...از بیخ-

خلاصه همین حرفهای بالایی را زدیم... تا چقدرش از سانسور "مصالح رسانه ی ملی" جان سالم به در برده باشه!-

  دست آخر خبرنگار پرسید :"خب حالا به نظر شما وظیفه ی مسلمانها چیه؟"

- تحریم! ما مسلمانها همه ی اموراتمان با "نفت" میگذره... و طرف همه ی قراردادهای نفتی هم حضرات کفارند!  ...  کالاهای صهیونیستی توی کشورهای اسلامی فراوون... ترکیه ی مدعی دفاع از فلسطین باید همکاری نظامیش رو با اسرائیل قطع کنه ...

تا وقتی به لحاظ "اقتصادی" وابسته ایم بهشون... هر غلطی دلشون میخواد می توانند بکنند!

 

بعد هم  آقای دادمان -مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه شریف- تاکید کرد روی همین اصل که "قلب نظام سلطه اقتصاد هست و  اگر می خوایم مبارزه کنیم باید قلب دشمن رو نشانه گرفت" ...

بعد هم یکی دیگه از دوستان پشت تریبون مسلمانهای افغانی و عراقی رو دعوت به "انتقام" کرد... با توجه به حضور فراوان "آمریکایی" دم دستشان!!! ... ایده ی خوبیه! ... همین ۱ حرکت اگه بتونه اینجوری شر آمریکایی ها رو از این بلاد کم کنه... عدو شده سبب خیر!

 

 

پ.ن.۲. توی شبهای قدر به فراز "یا حبیب من لا حبیب له...یا طبیب من لا طبیب له" "یا رفیق من لا رفیق له... یا شفیق من لا شفیق له" که میرسیدیم...کلی افسوس داشتم از اینکه "حضور همیشگی رفقای شفیق کمتر اجازه میده که این صفات خدا رو درک کنم...

و عجیب خدا  جواب داد!!! - حتی قبل از تمام شدن رمضان!-  ...

به جایی رساند داستان ما را  که رفقای شفیق "حرف جدیدی نداشته باشند" ... ولی مشکل و درد باقی باشه ... تا خوب خوب بفهمی  وضعیت"لا طبیب له" را...

 

 

پ.ن.۳. اون مطلب "به سخره گرفتن مستضعفین در رسانه ی ملی" رو که توی پیوندهای روزانه گذاشته م... از دست ندید...

 

 

پ.ن.۴. روز قدس شهرمون بودم (کازرون)... اول به ذهنم رسید "فاین تذهبون" های دوسال قبل رو که بچه ها سر غزه در آوردند پخش کنم... اما بچه های فرهنگی شهرستان همکاری نکردند -البته "بچه ها" کردند! "نهادها" نکردند!- و بودجه ی شخصی هم محدود ... و "توان شخصی" هم محدود

لذا اکتفا کردیم به همین پخش "کف دستی های تحریم کالاها" ... و از اونجا که "توضیح فارسی نداشت!!!"

خودم هم سنجاق شده به کف دستی ها... برای هر ۱ نفری باید یک منبر میرفتم... "سرلاک که به بچه میدیم... کوکاکولا...فانتا... نوکیا... موتورولا... مرگ بر اسرائیل گفتن چه فایده ای داره وقتی پول تو جیبشون میریزیم؟؟؟"

... تجربه ی جالبی بود...توی تهران چندبار تجربه ی اینشکلی داشتم...اما شهرستان کوچیکی مثل ولایت ما...!!! کمتر مردم به "مارک" کالاها توجه دارند ... و البته یه مقدار هم "جدی تر میگیرند" این حرفها رو... نمیدونم...شاید از "صداقت بیشتر"... و باز اینکه "خانم ها" هم بیشتر تحویل میگرفتند و استقبال میکردند...و کمتر بهونه می آوردند که "نوکیا که فنلاندیه یا چینی! یا..." یا "پس چرا توی ایران هست؟" و... نمی دونم چرا؟

همینجوری محض "تجمیع تجارب"! عرض شد و اینکه "۱نفری هم میشه یه غلطهایی کرد!"

 


(۱) با این پیام رهبر... باید بعضی از حرفهای این پستم را پس بگیرم!...آقا  ریشه ی این حرکت را "بیداری امت اسلام" دانسته ند ... و من "خواب و غفلت امت اسلام" را... هرچند هنوز منظورشونو نمیفهمم... ولی با کمال میل پس میگیرم ادعام را. (اگه کسی تونست بهم نشون بده که "کو این بیداری؟" ...ممنون)

«  اینها همان كسانی‌اند كه پژوهش‌های حقیقت‌یاب مستقل روز به روز بیشتر انگشت اتهام در ماجرای حمله به برج‌ها در 11 سپتامبر را به سوی آنان متوجه می‌كنند. آن ماجرا بهانه‌ی حمله به افغانستان و عراق را به رئیس‌جمهور جنایت‌كار وقت آمریكا داد و او اِعلان جنگ صلیبی كرد و همان شخص بنابر گزارش‌ها، دیروز اعلام كرده است كه این جنگ صلیبی با ورود كلیسا به صحنه، كامل شد ...

طرف مطالبه‌ی همه‌ی مسلمانان، امروز دولت آمریكا و سیاست‌مدارن آنند.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 11:7  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

حدود 8 سال قبل، بعد از تعطیلات عید که وارد کلاس شدم، رفقا مثل همیشه شروع کردن نظرمو راجع به فلان بازی دیشب جام اروپا پرسیدن... و با چه هیجانی... و نمی دونم از کجا به زبانم اومد که "عراق دارن آدم می کشند، من بشینم پای فوتبال؟!" و دهن رفقا از این تغییرموضع ناگهانی باز موند... و با این جمله من اعتماد احمقانه ای به نام "تماشای حرفه ای! فوتبال" رو برای همیشه کنار گذاشتم-بحمدالله

 

مادرش، همونطور که با "ذرت"ی توی دستش ور میره و به شدت سعی در توجیه شرایط داره..."خب همه ی دوستهات الان وضع تو رو دارن...ما چیزی رو ازت دریغ نکردیم..." می پرسه:

بگو الان چه آرزویی داری...؟

دختربچه ی حدود 7-8 ساله... گوشه ی چادر نشسته... همین پارسال، برادر کوچکترش  در حضور همه ی خانواده "کشته" شده... لابد به عنوان تروریست...

و دختربچه ی 7-8 ساله چطور می تونه فراموش کنه؟...

:"نمی فهمم چرا بهش شلیک کردن؟ اون که اسلحه نداشت!!!"

چطور فراموش کنه که "خونه روی سرمون خراب شده بود... ما همه زیر آوار بودیم ... و هواپیماها کماکان شلیک میکردند..."

چطور فراموش کنه؟ ...خدا میدونه چند تا هم کلاسیش زیر آوار مدرسه موندن؟ ... چند تا همسایه...؟ چندتا...؟

اونی که فراموش می کنه من و توییم... به راحتی هم .

من و تویی که هیچ وقت تو محاصره نبودیم...

هیچ وقت خونه ی امن و راحتمون تکون نخورده...

من و تویی که هیچ درکی از "جنگ" نداریم...

من و تو به "راحتی" دل می دیم به مسابقات ابلهانه ی جام جهانی فوتبال

همراه همه ی دنیا

دخترک گوشه ی چادر نشسته

من و تو ... اهل دنیا ... "اهل دنیا"...! حتی امت حزب الله...

همه

تند تند پیامک می زنیم... پیام غربت دخترک رو؟؟؟

نه !!!

پیامک می زنیم و نتیجه ی مسابقه ی بعدی رو پیشبینی می کنیم!

بانکهای مملکت اسلامی، برای بهترین پیش بینی ها جایزه گذاشته ند

صدا و سیمای مملکت اسلامی تمام قد... 24 ساعته در خدمت جام جهانیه

کارشناسهای داوری  سختکوشانه صحنه ها رو بررسی میکنند... یه بار دوبار ده بار...

ما بدبختیم

ما سر کاریم

شبکه خبر کمتر از 4 دقیقه گزارشی میده از "آغاز فوتبال با آغاز استعمار همزمان بود... و از بریتانیای کبیر......  تفرقه ی بیشتر بین خرده کشورها..." بریتانیای کبیر... اختلاف بینداز و حکومت کن...

گزارشی که "ترجمه" شده !!! ... یعنی همین هم از صدا و سیمای مملکت اسلامی برنمی آمد؟؟؟

و بلافاصله پشت این 4 دقیقه؛ اخبار ورزشی ... و عزای حذف تنها نماینده ی آسیا...

اختلاف بینداز و حکومت کن...؟؟؟

نه !!! دیگه نیازی نیست به تفرقه

"مست" کن و حکومت کن...

مست کن... غافل کن... حتی امت حزب الله 9 دی را...

(البته امت حزب الله، بما هو امت حزب الله، الان فقط نگران موی بیرون مونده ی دخترهاست...

"فقط" این موی بیرون از روسری میتونه خشم خدا رو باعث شه و خونه های "امن" ما –ساکنین ام القرای جهان اسلام!!!_ را ...

امت حزب الله چه کار داریم به خونه ی دخترک گوشه ی چادر...)

 

نیازی به تفرقه نیست "همه با هم"...

همه باهم  زوم روی آفریقای جنوبی ... همه با هم نگران سرد و گرم شدن هوای آفریقای جنوبی...

(چه اهمیتی داره که دخترک نه پتویی داره برا سرما و نه پنکه ای و نه اصلا برقی...)

هوا آفریقای جنوبی مهمه... همه ی دنیا... توجهشون الان به اون پایین نقشه ست...

مستیم

غافلیم

بدبختیم

سر کاریم

تحت کنترلیم

استعمار از این نزدیکتر؟؟؟

استحمار از این نافذتر؟؟؟

دخترک گوشه ی چادر...

مادر سوالشو تکرار می کنه : الان چی دوست داری؟

دختربچه  لبهاشو ورمیچینه... مثل هر کودکی که میخواد بغضشو کنترل کنه...

و جواب می ده... : "موت"....

مرگ ...!

مرگ ... تنها آرزوی بچه ی 7-8 ساله ای که قریب به 4 سال محاصره دیده ... کشته شدن برادر کوچکترش رو دیده ... زیر آوار خونه ش مونده... جنگ دیده ... مقاومت دیده...

مرگ تنها آرزوی ...

و مرگ... تنها آرزوی من ی که توی محاصره م...

 محاصره ی باد خنک کولر...

محاصره ی مستی و غفلت...

محاصره ی آدمهایی که پیامک میزنن...

منم  فقط مرگ می خوام عزیزم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 9:12  توسط فروزنده  | 

یه گوشه ی دنیا 3 ساله محاصره ست
"بی برقی" فقط 1 قلمشه!!!
.
.
.
رفقا بیاید لامپ اضافی رو خاموش کنیم
تا "همه" بتونن جام جهانی رو دنبال کنن


حواشی "طراحی توپ جدید فوتبال" رو نباید از دست داد... سر انجام کاروانهای اول و دوم چه اهمیتی داره؟...


"شگفت" اینه که "آلمان ِ نایب قهرمان" دیروز باخت!!!

با بولدوزر توی خونه های فلسطینی رفتن دیگه عادی شده!
.
.
.
راستی!ورود گوجه فرنگی و سس مایونز و بند کفش به غزه آزاد شد... صلوات

+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 11:56  توسط فروزنده 

دقیقا یادم نیست کدام مقاله یا کتاب مرا با جلال آشنا کرد. دو کتاب "غربزدگی" و "دستهای آلوده" جزو قدیمی ترین کتابهایی ست که از او دیده و داشته ام. اما آشنایی من بیشتر به وسیله و به برکت مقاله ی "ولایت اسرائیل" شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوانهای امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران. تلفنی با او تماس گرفتم و مریدانه اعتراض کردم. با این که جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من خاطره انگیز است. در حرفهایی که رد و بدل شد، هوشمندی، حاضرجوابی، صفا و دردمندی مردی که آن روز در قله ی "ادبیات مقاومت" قرار داشت، موج می زد...- آیة الله خامنه ای؛ ره بر عزیز و حکیم انقلاب

دانلود اصل کتاب (سفر به ولایت عزرائیل)

سال 1326- داستان از "جلال"ی آغاز می شود که مانند بسیاری از جوانان و "آزادگان ِ ما قبل ِ خمینی" ، برای کاستن از آلام انسان و مبارزه در جهت رشد بشر، ایدئولوژی ای آرمانی تر از کمونیسم نیافته بودند. (و البته در ایران، "حزب توده" سایه ی خود را بر تمام محافل کمونیستی گسترده بود!)

اما همین "آزادگی" هم بود که نتوانست "حزب توده ی سرسپرده ی شوروی" را تاب بیاورد و با جمعی از دوستان منشعب شد. و در جستجوی "آرمانشهر کمونیستی، بدون شوروی" ، تجارب دیگر کشورها و انقلابات کمونیستی شان را می کاوید تا اینکه...

 « در جستجوی چیزی به جای "کلخوز"[سیستم کشاورزی اشتراکی شوروی] نهادن بودیم که عاقبت به "کیبوتص" دست یافتیم. دکانی بود و شاید هنوز هست در لاله زار. پارچه فروشی و خیاطی به اسم "ملامد" . که توزیع کننده ی نشریات اسرائیلی بود و من آنوقتها مستاجر خانه ی نادرپور بودم در کوچه نکیسای لاله زار. و هرروز گذارم از جلوی آن دکان بود. آن انتشارات را پشت شیشه میگذاشت که مردم ببینند. تا من هم دیدم و  گرفتم و خواندم و "حسین ملک" را خبر کردم و کار به جایی کشید که ما دو نفر شدیم مشتری پرو پا قرص روزنامه ها و مجله ها و کتابچه های اسرائیلی...شدیم برگرداننده ی آنچه از سوسیالیسم دهقانی اسرائیل به این مملکت میرسد... پس از آن بود که کتاب "کویستلر" را باسم "دزدان در شب" دیدیم؛ در وصف تاسیس یک کیبوتص جدید در متن بدرفتاری همسایگان عرب... و اینها همه مؤید بود و تسلا بود و توجیه بود. و ناچار "جذبه" داشت. "کویستلر" هم مثل ما با استالین که بریده بود، کارش به کیبوتص کشیده شده بود...» (1)

و اینگونه، آن داستانی که قرار است به  "آغاز یک نفرت" ختم شود؛ با  "یک جذبه" می آغازد. و این جذبه را جلال در شرایطی به خاطر آورده و صادقانه بازگو می کند، که در سال 1341 (یعنی درست 15 سال بعد) پا به اراضی اشغالی گذاشته و مهمان اسرائیلی هاست. 15 سال از آن روزها گذشته است. هرچند اسرائیل و کیبوتص ها هم دستخوش تغییراتی شده اند (که از چشم و قلم تیز جلال پنهان نیست) اما جلال با جلال 1326 دیگر قابل قیاس نیست. جلال 1341، همان نویسنده ی تیزبین و ژرف اندیش و صریح "غرب زدگی" ست. جلال اولین کسی ست که "دم خروس استعمار را می بیند که از جیب اسرائیل بیرون زده است...

توصیفهای جلال از اسرائیل، را لازم داریم؛ تا "دشمن" را بیشتر و عمیقتر بشناسیم. آن هم دشمن را در حال "تولد" و "تکوّن".و آن هم از نگاهی اینقدر "نزدیک"...و ضمنا اسرائیلی که جلال وصف میکند، تنها 15 سال از تاسیسش گذشته است!و مملکتی ست "نوپا" و "مبتنی بر انگیزه های دینی" و از این نظر، حتی قابل قیاس با وضع امروز ما!

 -    کیبوتص و مشاو

به اختصار آنکه: هر دو، نوعی مزرعه یا دِه اند. کیبوتص ها از مشاوها قدیمی ترند(حدود ۱۰ سال) در سال ۱۳۴۱ که جلال گزارش می دهد،حدود16/1 از جمعیت 2.5 میلیون نفری اسرائیل در اینها ساکنند. در هر دو وسایل کشاورزی و آب و زمین اشتراکی است، و کسی هم "حقوق بگیر"نیست. اما در کیبوتصها تقریبا همه ی زندگی اشتراکیست! به نحوی که جلال برای ساکنین کیبوتص، بجای لفظ "خانوار" لفظ "اعضا" را به کار میبرد. بچه ها از اوایل زندگی به سیستم آموزش مشترک سپرده می شوند و کلا بچه ها و جوانها جدا ازهم اند و اعضای کیبوتص تکیه ای برخانواده ی خودندارند. در هردو، سیستم حفاظتی و انتظامی، مستقل ازدولت و ارتش است. کیبوتصها بیشتر در نواحی مرزی اند و "پناه گاه" هم در آنها ساخته شده.

-          مسئله ی آموزش در اسرائیل

جلال اساسا این سفر را تحت ماموریتی که از وزارت فرهنگ(آموزش و پرورش فعلی) دارد رفته است. و به همین مناسبت ملاقاتی با بازرس فرهنگ اسرائیل در برنامه ی وی بوده. که داده های زیر حاصل این ملاقات است: 

«جمع کل مدرسه رونده ها در سراسر ئولایت در سال استقلال(۱۹۴۸) ۱۳۰هزار نفر.از کودکستان تا دانشگاه. همین عدد در ۱۹۶۲ رسیده است به ۶۰۰هزار! یعنی یک چهارم جمعیت. یعنی در عرض ۱۳ سال حجم فرهنگ ۵ برابر شده.

با همین اندازه احتیاج به کلاس و معلم و دیگر ابزار تعلیم و تربیت. ناچار در اول کار دستشان به هرکسی رسیده گذاشته اند سر کلاس. و محل کلاسها از زیر چادر و کپر گرفته تا در هوای آزاد. [و نظری بیفکنیم بر وضع امروز که کمتر تکنولوژی پیشرفته ای می تواتن یافت که در رده های اول آن موسسات تحقیقاتی صهیونیستی نباشد...] و ناچار بیش از همه پرداخته اند به تربیت معلم. در دوره های ۶ ماهه ی فشرده و کلاسهای شبانه...

و ماحصل گفتگومان این شد که شاید یکی از علل این سرعت عمل در پرکردن جای خالی معلمان کار آزموده غربتزدگی مهاجران بوده و احتیاجشان به هرچه زودتر همرنگ شدن با جماعت. بخصوص اگر توجه کنیم که علاوه بر کلاسهای مدارس رسمی- کلاسهای دیگری هم هست و اغلب شبانه- برای آموزش فشرده ی زبان عبری.

و این کلاهای زبان قدم اولند برای یکدست کردن اخلاق و آداب مهاجرانی که هر دسته از گوشه ای از عالم کنده اند و به ارض موعود آمده اند...»

-          معضل نژادها در اسرائیل .

جلال این نژادهای مختلف را بطور کامل بررسی میکند و  نشان میدهد که این تنوع، ابتدائا در این کلاسها، و سپس در "آمیزشهای صنفی و شغلی و محله ای"کمرنگ شده،تا نهایتا به دو دستگی اساسی میرسیم "شرقی ها وغربیها"... (گمان میکنم که این شرقی و غربی ای که جلال می گوید و روی "معنی اقتصادی اش" هم تاکید دارد،به نوعی همان اصطلاح رایج "کشورهای شمال و کشورهای جنوب" امروز...)

  و نشان می دهد که «گرچه یهودیان نخستین، یعنی مهاجران اولی که در تاسیس دولت اسرائیل سهم اساسی داشته اند،اغلب از اروپای شرقی و بویژه از روسیه و لهستان آمده اند- مهاجران جدید از ممالکی آمده اند که اکثریت با مسلمانان بوده...یکی با ادب و تربیت غربی، چرا که مهاجران یهودی لهستان و روسیه، قبل از رسیدن به فلسطین،سالها دراروپا و آمریکا و کانادا به سر برده اند...و دیگری با ادب و تربیت شرقی، یعنی یمنی ها،عراقی ها و مصری ها...حل این اختلاف اساسی میان دو نوع آداب وتربیت، اولین مشکل دولت اسرائیل است که آن را می خواهد ازراه یکسان کردن زبان می خواهند برطرف کنند.»

-          مطالبات جدید در کیبوتص ها ... ماجرای یک تیاتر! و  پیامهایی برای خودمان!

و این یعنی مملکتی که "در عین تکوّن"، "درحال جنگ" هم هست! در آن واحد،هم باید به معضلات داخلی پرداخت و هم به تهدیدات خارجی!

«اشاره ای کردم به نمایش سلاح های جنگی دیشب؛ و اینکه آخر تا کیباید مردم رابا ترس راه برد؟

گفت: تا وقتی ما در محاصره ی اعرابیم.

گفتم: در وزارت خارجه تان هم از یک صاحب منصب عالیمقام شنیدم که می ترسید عربها فردا سر برسند و همه ی اسرائیلی ها را بریزند دریا... حرف من در همین است: خودتان مدام با آتش بازی می کنید. و چون طرف را می ترسانید، خودتان هم مجبورید بترسید. و به جای برداشتن اختلافات، پناهگاه بسازید.

[من: این، ذاتا خاصیت کشورهای "ایدئولوژی محور"است. یا شاید هم خاصیت کشورهایی که "داعیه ی رهبری جهانی" دارند... خلاصه که وضع ما هم تا اینجای گفتگو، مشابه است!]

گفت: می گویی چه کنیم؟ ما که قصد جنگ نداریم. اما راحتمان نمی گذارند.

گفتم: درست است که اینجا ارض موعود اساطیری شماست. اما فراموش نکن که این زمین ها را به زور گرفته اید و آن وقت با صاحبان اصلی راه نمی آیید. دیده ام که به دهات و شهرهای عرب نشین، کسی نمی رسد دیده ام که حتی برق و مدرسه ندارند...

حرفم را برید: مگر قضیه ی اعراب مهاجر را نمی دانی؟ خودشان رفته اند. آخر جنگ بود. خرابکاری می کردند. مقاومت می کردند. [خرابکاری = مقاومت !!!  توجه کنید این بحث "خودشان رفته اند" از همان روز اول...و  چه بسا برای آرامش وجدان شهروندان خودشان، مثل این معلم]

گفتم: بسیار خوب. شما ترتیب کار را جوری دادید که ترسیدند. و گمان کردند اگر بمانند خونشان را توی شیشه می کنید. »

و البته چنان که آل احمد اشاره می کند، خود این ترس از مصر و اعراب، یکی از عوامل نزدیکی ِ نژادهای مختلف یهودی در اسرائیل بود!

آنچه در توصیف ایران آن روز و موضع آن راجع به اسرائیل می آورد نیز قابل توجه است. که ...:

-          تبلیغات نشریات داخل ...

 پیش از سفر جلال در سال 41، اسرائیل، هنوز "مسئله"ای نشده است برای جهانا. و در ایران هم تنها چند تنی مقالاتی دارند و همه از یک جمعیت واحد: سوسیالیستهای ایرانی!

« نخست مهندس حسین ملک...مقاله ای نوشت تحت عنوان "کیبوتص" و مجذوب دستاوردهای تازه  ای که در حوزه ی اصلاح کشاورزی و بیرون از حیطه ی روس های استالینی به دست آمده بود.

دوم مقاله ی خلیل ملکی با همان نام. این را یادم هست که لحن و برخورد مقاله های ملکی، چنان مشفقانه بود که ما جوان ها می پنداشتیم گروهی از مردم در آن ناحیه سرگرم پیاده کردن بهشت اند!

سوم مقاله ی داریوش آشوری بود در سال 40 یا 41 که در ایام دانشجویی و بنا به توصیه ی ملکی، به اورشلیم دعوت شد. از مهرآباد پرید و در تل آویو نشست و جا خوش کرد و گزارش مجذوبیتش، باب دندان مطبوعات آن روز  از آب درآمد.»

 [ضمنا آشوری جز یکی دو نفری است که "غرب زدگی(که در همان سال 41 منتشر شد)" را نقد کرد و رد کرد...]

 

و آنچه که جلال تحلیل می کند:

-          چرا "ولایت"؟

o        «حکومت یهود در آن سرزمین نوعی ولایت است و نه دولت. حکومت اولیای جدید بنی اسرائیل بر ارض موعود.» جلال، ولایت به این معنا را از دو جنبه مطرح میکند:

•         "دعوت" و فراخواندن تمام بنی اسرائیل از سراسر جهان. که ماهیتا حرکتی پیامبرگونه است.

•         اسرائیل این حق را به خودش می دهد که قوانین بین المللی و حقوق بشر را زیر پا بگذارد. مثلا دستگیر کردن و محاکمه  و اعدام "آیشمن" که او را ایادی اسرائیل در آمریکای جنوبی گرفتند و...(در حالی که عرف بین المللی چنین اجازه نمیدهد) «چاره ای نیست جز اینکه اسرائیل را ولایتی بدانیم و اداره کنندگانش را اولیا – که به نام چیزی برتر از اعلامیه ی حقوق بشر گام می زنند.»

o        کوچک بودن اسرائیل از لحاظ جغرافیایی.

-                     اسرائیل، عامل امپریالیسم ...

این مسئله روشن ترین مطلبیست که به خوبی در جای جای کتاب رخ می نماید...از حمایت بانک روچیلد و ... در تاسیس و مهاجرت یهودیان و تا حمایت های تمام قد آمریکا و اروپا در جنگ با اعراب (که در قسمت "حکایت جنگ اعراب و اسرائیل" اندکی نقل خواهم کرد) ... و نقشی که در تسهیل خورد و برد های حضرات از منطقه دارد! و...

(فصل آخر کتاب ، در سال 1346، در مجله ای چاپ می شود که ساواک متوجه شده و مجله را جمع و توقیف می کند. اما پیش از متوجه شدن ساواک، یک نسخه از آن به دست روحانیون قم رسیده و در تیراژ 50 هزار توسط آنان تکثیر و توزیع شده! و نام "اسرائیل، عامل امپریالیسم" را نیز آن روحانیت متعهد و آگاه برای آن برگزیده اند)

o        چه کسانی از اسرائیل حمایت کردند؟

[پاسخ این سوال را نیز  در قسمت "حکایت جنگ اعراب و اسرائیل" اندکی نقل خواهم کرد...]

ضمنا صفحات 80 تا 84 کتاب، تاریخ مهاجرت یهودیان را از قرن16 میلادی و تا 1948 نقل می کند. منتها با دقتهای خاص جلال. و از زاویه ی نگاهی منحصر به فرد او که رد پای استعمار را در کنار عوامل "طبیعی جوامع" با هم نشان می دهد. که می گذرم. و انشااله خودتان می بینید.

o        سر کار رفتن اعراب!

«حکومت اسرائیل، با وضعی که فعلا دارد، از نظر من شرقی، از طرفی سرپل مطمئنی ست برای سرمایه گذاری های غرب که پس از جنگ دوم به صورتی دیگر و با لباسی دیگر در شرق نمودار شده. و من با این قسمت اسرائیل، بگومگوی فراوان دارم. و بعد هم تجسم خشن کفاره ی گناهانی است که هم در آن سالها فاشیستها در "داخو" و "بوخن والد" و دیگر داغگاهها مرتکب شدند.

درست توجه کنید که "گناه"یست و "غربی" مرتکب شده است و من "شرقی" "کفاره" میدهم. و "سرمایه"ای است که غربی صادر می کند و من شرقی پایگاه می دهم. در این مورد نیز حرف و سخن ها دارم. ودر این همه راستش را بخواهیم، مسیحیت حجابی از "اسرائیل" میان خود و عالم اسلام کشیده است تا من خطر اصلی را نبینم. سر اعراب اینچنین است که گرم شده.»

o        اتحاد اعراب، به نفع کیست؟!

[این فایل هم فعلا باز بماند!... انشاالله در مطالب بعدی بطور مشخص و مستقل به آن خواهیم پرداخت]

 

-           حکایتهایی از جنگ اعراب و اسرائیل (این قسمت از کتاب را، جلال چند سال بعد از سفر، و یعنی در زمان جنگ اعراب و اسرائیل در 15 و 16 خرداد1346 به آن افزوده. با استفاده هایی از نامه ی یکی از دوستانش از پاریس)

«مردم فرانسه از خرد و کلان و چپ و راست، چه نژادپرست و چه ضد عربند! هیچ کس فکرش را نمی کرد – و من کمتر از همه- که داغ الجزایر، چنین بر دل اینها مانده باشد و ماجرای لشکر کشی به کانال سوئز در 1956 و ناکام ماندن آن، چنین به انتقام  کشی تحریضشان کرده باشد...

دو هفته ی تمام "آماده کردن افکار عمومی" طول کشید. آن وقت، چه کسی اول به میدان جَست؟! دست چپی ها؟! نه، حضرات "وجدان جهانی"- آنهایی که در مغز پوسیده ی خود فکر می کنند که "رسالت" دفاع از حق را در تمام دنیا دارند. آنهایی که حسن و حسین و تقی و نقی را در اقصا بلاد عالم به نام "انسانیت" محکوم میکنند! همه ی آنها یک مرتبه به میدان ریختند. از سارتر گرفته، تا کرگدنی به نام اوزن یونسکو –که وقاحت را به آنجا رساند که ادعا کرد "آوارگان فلسطین که بیست سال در اردوگاههای جنگ به سر می برند و جیره ی غذایی نصف یک آدم معمولی را از سازمان ملل می گیرند، همگی می خواهند همان کاری را بکنند که هیتلر نکرد". یعنی می خواهند این یهودی های رنگ وارنگ  اروپایی و آمریکایی را که نماینده ی تمدن غربند در وسط ممالک عربی قتل عام کنند!... و مالیخولیای دیگری به نام "لانزمن"... و فدراسیون چپ که جای خود دارد... اما وقیح تر از همه جناب "دانیل مایر" که رئیس مجمع دفاع از حقوق بشر است...

«به مدت یک هفته این جوری، دور، به دست این اراذل ادبی و سیاسی بود و چه سیرکی!  زمینه آماده بود. چپ فرانسه به طور یکپارچه احساسات را برای ماهی گیری بعدی آماده کرد÷ه بودند. مطبوعات بورژوا و ارگان های پول و منفعت از دوش این روشنفگران چپ! بالا رفتند. [این که حضرت روح الله می فرمایند: شرق و غرب مثل دو تیغه ی قیچی، به ظاهر از هم دورند، اما برای بریدن اسلام، متحد!]  اسم نویسی داوطلبان شروع شد و پول جمع کردن... برای این که حساب دستت بیاید و حرف هایم را حمل بر اغراق نکنی، فقط یک نمونه دستت می دهم: 5 ماه است که نهضتی به نام "یک میلیارد فرانک برای ویتنام" دارد فعالیت می کند که هدفش از اسمش پیداست و تا به حال فقط ذویست میلیون فرانک پول جمع کرده. اما در عرض 48ساعت میزان پولی که در فرانسه برای اسرائیل جمع شد از 3 میلیارد فرانک گذشت! که نصف آن را حضرات روچیلد پاریس و لندن هدیه کردند. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.»

«خب. چرا این بشردوستان اینطور به دست و پا افتاده اند؟چرا یک مرتبه این جوری همبستگی عمومی با اسرائیل تظاهر کرد؟

جواب ساده است. بیست سال است که یک مشت زورگو به کمک سرمایه های بین المللی و به برکت سازمانهای تروریستی "صهیون" و "هاگانا" خاک فلسطین را اشغال کرده اند و یک میلیون ساکنان آن را بیرون ریخته اند.

به مناسبت این که نازیسم – این گل سرسبد تمدن بورژوایی غرب- شش میلیون یهودی فلک زده را در آن کوره های آدم پزی، پخت، امروز دو سه میلیون عرب های فلسطین و  غزه و غرب اردنباید در حمایت سرمایه داران "وال استریت" و بانک روچیلد، کشته و آواره بشوند. و چون حضرات روشنفکر اروپایی در جنایات هیتلر شریک بودند و همان ساعت دم بر نیاوردند، حالا به همان یهودی ها در خاورمیانه سر پل داده اند؛ تا دیگر ملل مصر و سوریه و الجزایر و عراق شلاق بخورند و دیگر خیال مبارزه ی ضد استعمار را در سر نپرورند و دیگر کانال سوئز را روی ملل متمدن نبندند!

آیا به این علت که رئیس حکومت مصر میانه اش با حکومت ما شکرآب است، باید صد و اندی میلیون عرب را در این قضیه فدا کرد؟الآن 90 درصد نفت اسرائیل را ایران می دهد!...سربازان فراری عرب در صحرای سینا دسته دسته دارند از تشنگی می میرند، آن وقت مطبوعات ما پر است از انتقام گرفتن از ناصر و هیچ کس نیست که بنویسد آقایان، این اسرائیلی های متمدن اند که لوله های آب را بریده اند تا برای نگه داری از اسرا دچار خرج بیشتر نشوند!

... مطبوعات فرانسه که همچون دیگر بنگاه های انتشاراتی این ملک در دست یهودیان سرمایه دار است، چنان افکار را مسموم و تخدیر کرده اند که نظیرش را تا سالهای دیگر نمی توان دید. رادیو های خصوصی و دولتی هم که با پول تبلیغات اینها می گردد.

مگر نه اینکه نخست وزیر فرانسه، رئیس بانک روچیلد است؟ و زمام امور "هاشت" و "رنو" در دست سرمایه داران؟ و جناح چپ تماما در ید قدرت گیموله ، همان که به سوئز لشکر کشید؟ و تبلیغتش به دست آنهایی که هنوز خواب "الجزایر ِ فرانسه" را میبینند؟اینها عجب نیست. عجب ایناست که وجدان روشنفکران مملکت ایران را هم اینها می سازند. اگر وجدان روشنفکر اروپایی ناراحت است که چرا به آن یهودی کشی رضایت داده، روشنفکر ایرانی چه می گوید که "استر" ملکه اش بود و "مردخای" وزیر شاه هخامنشی اش و دانیال نبی امامزاده اش؟

وجدان روشنفکر ایرانی باید از این ناراحت باشد که چرا نفت ایران در تانک و هواپیمایی می سوزد که که برادران عرب و مسلمانش را  می کشد...»

 

و این مسئله را جلال بیشتر توضیح می دهد... توضیح می دهد تا شاید ما بهتر "معادلات حاکم بر نظام استعماری جهان" را بازشناسیم...:

«در عرض این مدت روابط سیاسی تمام دولتهای عربی با آمریکا و انگلیس قطع شد. کانال سوئز بند آمد و شیرهای نفت تمام ممالک عربی، بسته شد. شکست نظامی اعراب که مسجل شد و  خیال بشردوستان و متمدنان از این لحاظ آسوده شد، آنوقت در تمام فرانسه، رادیو و تلوزیون و روزنامه همه رفتند به سراغ نفت. چرا که نکند قضیه جدی شود و فرنگ بی نفت بماند؟! و این است آنچه از افادات دستگاههای انتشاراتی فرانسه درباره ی مسئله نفت دستگیر من شد:

ملت فرانسه آسوده بخوابید که نفت برای آمریکا و انگلیس قطع می شود و نه برای شما [تحسبهم جمیعا؛ و قلوبهم شتّی!!!]  . و بعد این که نفت نفت خاورمیانه ارزانترین نفت دنیاست و نفت ایران ارزانترین نفت خاورمیانه، و این نفت به روی همه ی ما باز است... و بعد، علاوه بر ما آمریکایی ها هم هستند که در ویتنام بی نفت ایران و خلیج فارس نمی توانند یک لحظه دوام بیاورند... نفت حوزه ی خلیج، بیست مرتبه ارزانتر است از نفت آمریکا. و اگر قرار باشد آمریکایی ها خودشان نفت به ویتنام برسانندبودجه ی جنگی شان پنج برابر می شود و ناچار اقتصدشان ورشکسته. پس خدا را شکر کنید که هنوز ایران نفت دارد و قول داده که است که استخراج نفتش را چنان بالا ببرد که جبران کمبود نفتهای عربی را کرده باشد. عین همان کاری که در ملی شدن نفت ما، کویتی ها کردند.»

و در ادامه می آورد: «درست است که فرق میان اسرائیل و اعراب، فرق میان قرن بیستم و ماقبل تاریخ است. اسرائیلی از اروپا یا آمریکا مهاجرت کرده، مرد تکنیک این قرن است و عرب خاورمیانه ای همان مرد اهرام ساز "ایدول"پرست.و اسرائیلی با درآمد سرانه ی 1000 دلار در سال. و اعراب با 75 دلار. و خرج روزانه ی آوارگان فلسطینی بین 7 تا 11 سنت، یعنی 7-8 قران. وحشت آور نیست؟ ناچار اسرائیلی می برد. اما چه کسی مرد عرب را  در دوره ی اهرام سازی نگه داشته؟ جز استعمار؟ و جز کمپانی؟ و جز اعوان و انصارش؟»

و بعد وضعیت دولت های عرب را که مبارزه با اسرائیل را آغاز کرده اند،نسبت به این استعمار از نظر میگذارند:

«و تجربه ی کوبا و الجزایر و چین نشان داده که دست استعمار را فقط با تبر می توان برید نه با وعده و وعید و قول و قرار و اصول بشری و انسان دوستی!

 پس سر ژاندارم های محافظ لوله های نفت به سلامت باد! و من از این [جمال عبد ال]ناصر چنان کلافه ام که نگو. تو که با ملک حسین و امیر سعودی [یعنی همان محافظان لوله های نفت!] می خواهی به چنین جنگی [با استعمار، مثل الجزایر و کوبا و...] بروی، آیا نمی دانی که کور خوانده ای؟ آیا نمی دانی که به امید حکومت کویت و قطر بر سر هیچ چشمه ای نمی توان رسید؟ جالب این است که نماینده ی حکومت سعودی در سازمان ملل یک مسیحی لبنانی است و اجیر است و خدمت آن را می کند که مزد بیشتر می دهد [یعنی بدون کمترین تعلق خاطری به این جنگ و نتیجه ی آن] . در حالی که نماینده ی آمریکا "آرتور گلدبرگ" یهودی است.با چنین طناب پ.سیده ای به چاه جنگ رفتن، حقی که چنین درسی را باید در پی می داشت! و آیا اعراب بیدار شده اند؟»

که امروز 50 سال گذشته و می بینیم خبری از بیداری اعراب نیست. و  به تصریح رهبر، اسرائیل اگر خاطرش از "حمایت اعراب" مطمئن نبود، این چنین جنایاتی نمی بود... و چه خوب گفت جلال آل احمد، نیم قرن پیش، که :

«صهیونیسم همان اندازه خطرناک است که حکومت های دست نشانده ی عربی.»

-         

 

 

 

 

(1)    و البته جلال در تشریح و علت یابیِ این "جذبه"ی اسرائیل برای خود و دوستانش، اشاره ی جالب و واقع بینانه و دردمندانه ای هم به تلخی روابط ایران و اعراب در طول تاریخ و بویژه در همان روزها دارد. که انشاالله در فرصتی دیگر به این دیدگاه های جلال بپردازیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 خرداد1389ساعت 11:0  توسط فروزنده  | 

شما  باید در اسرع وقت ایران را ترک کنید.

اگر با چنین دستوری مواجه می شدید چه می کردید؟

روزنامه صهیونیستی هاآرتض هفته گذشته از تصمیم جدید نظامی رژیم صهیونیستی برای اخراج هزاران خانواده فلسطینی از کرانه باختری خبر داد.

من شرمنده م... ولی خبری دقیقتر از این مسئله نیافتم...(توی قدسنا...رجا...فارس...)

اصولا مگر برای کسی مهم است؟

مگر غیرت کسی جریحه دار می شود؟

غیرت ما فقط وقتی اسم "مشایی" می آید،  به جوش میآید...

غیرت ما "کنترل شده ست"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 16:1  توسط فروزنده  | 

یکشنبه؛ 19 / 7 / 1388 سالن آمفی تیاتر دانشگاه شریف پذیرای مهمانی گرانقدر بود. خانم نجلا القلیوبی؛ دبیر بخش مصر و خاورمیانه­ی اتحادیه­ی زنان مسلمان جهان و همسر استاد مجدی حسین رئیس حزب العمل مصر.

این برنامه به همت ستاد دانشجویی مطالعات اسلام، واحد اجتماعی بسیج دانشجویی برگزار شده بود و عمده­ی هدف آن ، ضمن آشنایی با فضای سیاسی اجتماعی مصرو حزب العمل، بررسی تاثیر انقلاب اسلامی بر مبارزین مصر بود با عنوان "بهتر آن باشد که سر دلبران، گفته آید در حدیث دیگران"...

ابتدا آقای غریب­رضا، مجری و مترجم برنامه، توضیحاتی راجع به حزب العمل مصر و استاد مجدی حسین ارائه فرمودند. از جمله کتابها و مقالات ایشان را مانند"ایما تفضل؟ ولایت الفقیه او ولایت غیرالفقیه؟"که به مقایسه­ی حکومت ایران با مصر میپردازد و اینکه "در ایران مکانیزم ولایت فقیه موجب حفظ دموکراسی است درحالی که درمصر به نام دموکراسی یک نفر 26 سال بر مردم حکومت می کند!" و یا "سنن التغییر فی السنة انبویة"که در زندان دارند می­نویسند و یا "فقه التغییر السیاسی فی الاسلام"  و "العصیان المدنی، رویت الاسلامی" و "حزب العمل حزب القرن21مصر" و "احکام قرآن در پذیرش حاکمیت کفار" و  بعضی مقالات مانند نامه ی به "اخوان المسلمین با عنوان "تعالوا نعبد الله کما اُمِرنا" و یا مقاله­ی خانم قلیوبی با عنوان "واقعیت زندگی زن مسلمان و نقش او در توسعه" و سپس خانم القلیوبی با مقدمه­ی کوتاهی ، پذیرای سوالات دانشجویان شدند:

"من نه از مساجد و ساختمان­های توسع یافته­ی ایران، بلکه از وجود این روحیه­ی جوانان ایران که هنوز عَلَمِ انقلاب امام خمینی را برافراشته نگه داشته­اند به وجد آمدم."

-          سوال: انقلاب اسلامی 57 را چگونه دیدید؟ چه تاثیری  بر فضای مصر داشت؟

o       البته انقلاب اسلامی ایران تاثیر جهانی داشت و نه فقط بر مصر. انقلاب اسلامی برای ما  یک قطب­نمای ایمانی بود و به ما اثبات کرد که امکان دارد نظام­های سیاسی قدرتمند و پشتگرم به حمایت ابرقدرت­ها هم از بین بروند و یک نظام اسلام­گرا به جای آن بنشیند.

ما قبل از انقلاب ایران هم مبارزه می­کردیم اما ناامید بودیم از نتیجه گرفتن. امام خمینی به ما یک نگاه اسلام سیاسی داد.

-          سوال: با وجود این خفقان سیاسی مصر، چطور اینهمه سال از مبارزه خسته نشده اید؟!

o       حزب عمل یک حزب اسلام­گراست که بر ثوابت اعتقادی اسلام پایه گذاری شده. ما باید به خدا اعتماد داشته باشیم و نه به حکام مصر!

مومن از یاری خدا ناامید نمی­شود. آقای مجدی حسین همیشه می­گفتند: وظیفه­ی ما فقط نماز و روزه و حفظ قرآن نیست؛ بلکه این وظیفه­ی ماست که بدنبال ایجاد تغییرات اساسی اسلامی در دنیا باشیم.

-          بعد از گذشت 30 سال از جمهوری اسلامی آیا همچنان همان نگاه را به ایران دارید؟

o       دقیقا! ما همچنان از ایران الهام می­گیریم. حتی گاهی می­بینیم بطور ناخودآگاه سیاستها و خط مشی حزب عمل را با امروز ایران همسوست! حزب عمل از ابتدا اسلام­گرا نبود چون تاسیس یک حزب دینی در مصر ممنوع است. بلکه این ذکاوت  موسسین آن ود که بعد از تاسیس و در همایش سوم ، آن را اسلامی اعلام کردند

درحقیقت ما توان استمرار استقامت را از ایران می­گیریم.

 ما حقیقتا اعتقاد داریم که آمریکا شیطان بزرگ است.

-          اجمالا فضای سیاسی مصر را توصیف کنید و بفرمایید حرکت حزب شما چه تغییری توانست در آن ایجاد کند؟

o       از ابتدای کمپ دیوید(30سال قبل) رسما کشور مصر سازش خود را با اسرائیل اعلام کرده و دارد اجرا می­کند! گازرا تقریبا مجانی به اسرائیل می­فرستد...کشاورزی­اش کاملا در دست اسرائیل است... روی مرز رفح هیچ سرباز اسرائیلی نیست! همین سربازهای ارتش مصرند که مرز را بسته اند... حزب ما اینها را افشا می­کند. امضای رجال سیاسی را در طوماری باعنوان "لا المبارک" جمع کردیم و تجمع­هایی برگزار می­کنیم. در نتیجه­ی این تجمع­ها ترس مردم مصر از اعتراض فرو ریخته است.

-          ارتباط حزب لعمل با  حزب الله لبنان و یا با ایران و ... چگونه ست؟

o       ما نگاهمان این است که با همه­ی گروه­های مقاوم اسلامی تعامل داشته باشیم. آقای عادل حسین،دبیرکل حزب سال57، نامه­ای به امام خمینی دارند که منتشر شد. کتابی هم منتشر کرده­اند و گفته اند که کشورهای عربی باید بجای پیوستن به معاهدات جهانی و ... به قدرتی مثل ایران تکیه کنند.و یا خالد یوسف مقاله­ای در "الشعب" دارد که می­گوید "در ایران 60-70 میلیون نفر دارند دموکراسی را اجرا می­کنند!" . البته مثلا آقای چاوز ، که در جریان غزه سفیر اسرائیل را اخراج کرد، هم پتانسیل خوبی­ست که در آینده با امثال ایشان ارتباط می­گیریم.

–        اوضاع اخوان المسلمین چطور است؟ و رابطه­ی حزب شما با آنها ؟

o       قبلا خیلی با هم متحد بودیم و حتی برای انتخابات پارلمان لیست مشترک دادیم و پیروز شدیم. اما مهمترین تفاوت ما با اخوان در این است که آنها نگاه "اصلاح­گرانه" دارند و ما نگاه "انقلابی" . ما می­گوییم اگر اخوان با این عِده و عُده، اندکی انقلابی­تر بود خیلی چیزها در مصر تغییر می­کرد. سیاست "نافرمانی مدنی" در دستور کار اخوان نیست. گاهی به ما طعنه می­زنند که شما تعدادتان خیلی کمتر از اخوان است اما ما معتقدیم که تعداد مهم نیست. این تعداد کم باعث شده که عمل از سرزنش هیچ سرزنش کننده­ای نترسد و رسالت "کلمة حق عند امام جائر" را واقعا اجرا کند.

-          برای بعد از ساقط کردن ِ "مبارک" چه برنامه­ای دارید؟کسانی هستند در حزب که به این فکر باشند؟ و در حزبتان و در وضعیت اقتصاد و صنعت و  مردم مصر پتانسیل برقراری یک حکومت اسلامی و مستقل می­بینید؟

o       (ایشان ابتدا در جواب این دانشجو که گفته بود"ما اینجا هستیم که بگوییم برای اینکه آرمان قدس به یادمان بیاید نیازی نیست هرسال5هزار نفر کشته شوند! بلکه مادام که اسرائیل وجود دارد ما از این سرطان درد می­کشیم و به فکر درمانیم" ؛ گفتند: و درد ما از این هم بیشتر است چون ضمن پیوندهای عمیق حتی خانوادگی با فلسطین، می­بینیم که این نظام سیاسی کشور ماست که موجب ادامه­ی این جنایات است.)

بله. در همایش چهارم برنامه­مان را ارائه دادیم که قاعدتا اینجا مجال توضیح آن نیست! مختصرا اینکه : یک مجلس انتقالی تشکیل بشود و به مدت یک سال به همه­ی احزاب اجازه­ی حضور در حکومت داده شود و بعد یک رفراندوم برگزار کنیم و نظام اصلی مستقر شود.

-          اما می­دانیم که با "انتخابات" نمی­ توان "یک نظام سیاسی را از بن تغییر داد" ! حتی با حذف یک شخص هم این اتفاق نمی­افتد؛کما اینکه انورسادات ترور شد ولی حکومت مصر همان است که بود!

o       موافقم. با وضع کنونی انتخابات نمی­تواند سالم برگزار شود. بارها هم اعلام کرده­ایم که انتخابات در مصر به نفع حاکم یا فرزندش ختم خواهد شد!

اما روشی که ما پیش گرفته­ایم، بستر و زمینه­ی تغییر را فراهم می­کند. امام خمینی هم وارد جنگ­های خونی نشد. ما باید توده­های مردم را آماده­ی آن تغییر اساسی کنیم. وقتی میلیونها نفر چیزی را خواستند حکومت نمی­تواند مقاومت کند.

ما بدنبال ارتباط با مردم و مستضعفین هستیم. قابل توجه است برای شما که بدانید 50% از مردم مصر زیر خط فقر هستند! خیلی­هاشان در قبرستان­ها زندگی می­کنند!

-          اهداف اتحادیه­ی زنان مسلمان جهان چیست؟(خانم القلیوبی دبیر بخش مصر و خاورمیانه­ی این اتحادیه هستند)

o       در واقع این اتحادیه ترکیبی­ست از سازمان­ها و مجموعه­هایی که با نگاه ِ اسلام­گرا به مسئله­ی زن نگاه می­کنند. بنظر ما زنان با مردان مساوی­اند. در تلاش برای پیشی گرفتن از هم در تقوا و عمل صالح و فعالیت­های اجتماعی؛  برخلاف آن برابری­ای که در غرب مطالبه­ می­کنند؛ مثل  تلاش­هایی در حمایت از زنان باردار مجرد  و... ما با اینها مخالفیم. در اسلام یک تقسیم کار روشن بین زن و مرد انجام شده است. ما یک موضع اجتماعی و اعتقادی برای زن مسلمان می­خواهیم ترسیم کنیم.

البته بله؛ در اطلاع­رسانی قوی نبوده­ایم شاید به این دلیل که نمایندگی­مان در ایران ناکارآمد بود. بهرحال فقط ده سال از عمر این اتحادیه می­گذرد و فعلا یک سایت چند زبانه داریم. یک مشکل جدی در اتحادیه همین تفاوت زبانهای ماست.

-          چرا دانشگاه الازهر مصر در مقابل ظلم حکومت مصر ساکت است؟

o       دانشگاه الازهر، پیش­تر نقش رهبری قیام­ها را برعهده داشته و هنوز هم حزب العمل چنین چیزی را می­خواهد(که رهبری قیام در دست دانشگاه باشد) . یک سری تجمع بعد از هر نماز جمعه برگزار می­کردیم.تا جایی که شیخ الازهر می­آمد بلندگو را از ما می­گرفت تا صدایمان به مردم نرسد.

او امروز مثل یک کارمند عادی شده و نقش تمدن­ساز خود را فراموش کرده است. دیدید که با نیتانیاهو دست داد و بعد در مواجهه با اعتراض مردم گفت که او را نمی­شناخته است! اما دوباره چندی بعد همین کار را تکرار کرد گویی مجددا چهره­ی نیتانیاهو را فراموش کرده!!! نظرات جالبی هم راجع به حجاب دارد! و اخیرا پوشیه را از صورت یک دختر دانشجو برداشت و گفت من بهتر از تو اسلام را می­شناسم. واین حرکت احساسات مردم را خیلی جریحه­دار کرد و اعتراض­هایی برانگیخت.

(در انتهای برنامه، یک جلد کتاب "دا" –خاطرات خانم سیده زهرا حسینی- به ایشان هدیه شد. و آقای غریب­رضا توضیح دادند: در مصر 3000 نفر دانشجو رشته­ی "زبان فارسی" می­خوانند. شاید به این دلیل که حکومت مصر خیلی می­خواهد ما (ایران) را رصد بکند. ولی عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!و این مسئله پتانسیل خوبی برای ما ایجاد کرده است. آقای حدادعادل در سفری به مصر با دیدن این دانشجویان گفته بود"درست است که رابطه­ی سیاسی ما با هم 30 سال است که  قطع شده؛ اما شما با آموزش زبان فارسی، پرچم ایران را هنوز افراشته نگاه داشته­اید.)

(بعد از جلسه دانشجویان تحلیل ایشان را راجع به اتفاقات اخیر ایران و بعد از انتخابات پرسیدند و ایشان گفتند "من از همان ابتدا و در آستانه­ی انتخابات ایران، مسائل را دقیقا پیگیر می­کردم. و از همان اول هم گفتیم یک گروه اقلیتی­اند که طرف­دار آمریکا هستند... و بعلت ضیق وقت بیشتر توضیح ندادند)

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 13:49  توسط فروزنده  | 

«بسیجی واقعی همت بود و باکری»

ولی من مطمئنم اگه خود شهید همت هم امروز بود همینجوری کتک می خورد از این رفقای سبز!

آخه حاجی هم یه روز در شرایطی که خرمشهر رو تازه بعد از دفع خیانتهای بنیصدر آزاد کرده بود،

وقتی هنوز مناطق زیادی از خوزستان و ایلام و کردستان اشغال بود

نتونست سرشم زیر برف بکنه که "نه غزه نه لبنان..."

منطق همت "جان فدای اسلام"ه ! میخواد تو خرمشهر باشه یا لبنان یا غزه یا...

منطق همت  منطق امیرالمومنینه :

"چراغی که بر مسجد رواست بر خانه حرام است"

موج سبزی که دانسته یا نادانسته مامور شده بر "مصادره ی روز جهانی قدس" چطور چنین "همت"ی رو می تونه تحمل کنه؟!!!

 

"در زمان غیبت مطیع امر ولی فقیه باشید" – شهید ابراهیم همت

 

 

واقعا کی از حذف روز قدس داره سود می بره؟؟؟!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 16:0  توسط فروزنده  | 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 13:6  توسط فروزنده  | 

عذر میخوام که وسط فضای پسلرزه های انتخابات ... به این خبر برخوردم:

«

به گزارش «السياسه»، چاپ كويت، حسني مبارك، رئيس‌جمهور مصر در ديدار با فرماندهان ارتش مصر گفت: اوباما به من تأكيد كرده كه رمز استقرار صلح در جهان و خاورميانه، آزادي قدس است تا مسلمانان جهان به ديگر طرح‌هاي داده شده از سوي مجامع جهاني باور پیدا كنند و من نيز بر این باورم، طرحي كه اسرائيل داده و در آن، خواهان به رسميت شناختن اسرائيل از سوي جهان است، طرحي است كه همه تلاش‌هاي صلح را از بين خواهد برد و همگان را به نخستين خانه مذاكرات بازخواهد گرداند و تلاش‌هاي نيم قرن گذشته را بر باد خواهد داد.

مبارك افزود: اگر تل‌آويو همچنان بر طبل خودكامگي در قضيه فلسطين بكوبد، جهان اسلام همچنان صحنه ناآرامي خواهد بود؛ بنابراين، منتظريم تا پيام تازه‌اي از سوي اروپا و آمريكا دريافت كنيم.

گفتنی است، «بنيامين نتانياهو»، نخست وزير رژيم صهيونيستي، پس از فشارهاي بين‌المللي، مبني بر پذيرش تشكيل دو دولت مستقل فلسطيني و يهودي، پيشنهاد داده است كه در نخستين قدم، كشورهاي اسلامي دولت عبري را به رسميت شناخته و پس از آن، براي تشكيل دولت مستقل فلسطيني پيشنهاد دهند.

»

و نتونستم مشکوک نشم!!! «رمز استقرار صلح در جهان و خاورميانه، آزادي قدس است تا مسلمانان جهان به ديگر طرح‌هاي داده شده از سوي مجامع جهاني باور پیدا كنند » ؟؟؟!!! "باور مسلمانان به دیگر طرحهای داده شده از سوی مجامع جهانی؟؟؟ یعنی کدوم طرح که برای آمریکا به آزادی قدس(دولت فلسطینی موازی) می ارزه ؟؟؟؟؟!!!!!

 

ضمنا بحث توی کامنتهای پست(های) قبلی قابل پیگیری یا لااقل "یه نگاه انداختن!" هست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 2:29  توسط فروزنده  | 

بیکار بودیم و منتظر ساعت 4:30 بامداد سوم فروردین. بچه ها توصیه های روحانی کاروان را یادآوری میکنند که برای زنده نگه داشتن ِ این فضایی که اینجا تجربه کردید، در هرجا ، هرشب سوره ی حشر-یا لااقل صفحه ی آخرش!- را...(با کلی محاسبه که "بیش از 8 دقیقه وقت نمیگیره"!) ...

یک چیزی سایه وار آشنا بنظر می رسید ولی آنقدر کمرنگ بود که توجهی نکنم.

بسم الله...

آیه ی اول...

آیه ی دوم ...

"اِ !!! حشر!..." منصوره جمله ی هیجان زده ی نیمه کاره ی مرا با طمانینه ی بیشتری ادامه داد:" آره همون سوره ای که برای فلسطین..."

سعی کردم "خاک برسرمون" را به زبان نیاورم ولی روی همان آیه ی دوم قفل شدم. چه شعله ای گرفته بودیم از همین "آیه ی دوم حشر" ! حالا چه چیزی عوض شده بود که اینطور خاموش... که حتی ته سایه ای هم در خاطرم نمانده ...

آن 5000 نفر زنده شدند؟!

یا اسرائیل از صفحه ی روزگار محو شده؟!

یا مسلمانهای جهان انقلاب اسلامی کرده ند؟!

یا...؟

چقدر آنروزها به مان برمی خورد وقتی کسی می گفت "دو سه ماه دیگه شما هم یادتون رفته" که نه خیر! ما ما اصلا آدم کار بلندمدتیم!...

فکر میکردم خب همینهایی که می توانند طی یک هفته  7شماره  جزوه ی قوی در بیاورند و به دست حداقل 30000 نفر برسانند، اگر یک سال منظم کار کنند چه خواهد شد؟!

عین  یک تیم فوتبال ناشی  که هرجا توپ رفت هر 11نفر باهم می روند...!(بقول رئیس!)(البته نه اینقدرها هم کاریکاتوری!)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 12:51  توسط فروزنده  | 

یسم الله الرحمن الرحیم

هر سال به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه از ثبت نام عمره طفره می رفتم: "من چیزی نمی فهمم.جیب سعودی رو چرا باید پر کنیم؟مگه کار خوب تو دنیا اصلا تو همین ایران کم داریم؟ خدا مگه فقط تو مکه ست؟! یا "شعاع تاثیرگذاری" ِ پیامبر و فاطمه فقط تو مدینه؟! و... " نهایتا دوستی قاتعم کرد که اگر اینهایی که می گویی درست باشند، قطعا خدا بهتر از تو می داند و "قرعه کشیست دیگر!" اسمت در نخواهد آمد! برای اعتراضات خانواده و دوستان هم بجای اینهمه چرت و پرت گفتن میگویی اسمم درنیامد!... ولی آمد! ... حتی توی مدت درگیریهای غزه بارها آرزو کردم که ای کاش همه با هم عمره ی امسال را تحریم می کردیم و خلاصه این قضیه جایی در دغدغه هایمان نداشت  تا سه چهار روز آخر که جستجوی کتاب و توصیه گرفتن از بزرگترها و..."قاچاق عکسهای امام و رهبر و احمدینژاد و زیارت عاشورا و ..." (1)

اینجا مدینه ست! شهری که با وجود ِ معماری نسبتا غربی(و غرب ساز!) ِ فعلی ش،  بعید است که روزگاری را که مهد تنها سربازان خدا در زمین بود فراموش کرده باشد... روزهای برادری، روزهای  تجهیز سپاهی با معادله ی "1 نفر از شما 10 نفر از دشمن را کفایت است اگر ایمان داشته باشید" روزهای اُحُد و خندق و بنی نظیر و مسجد ضرار و...و روزهای بعد از سقیفه! روزهای اتمام حجت در ِ خانه های تک تک ِ مهاجر و انصار و تحریف و تحریف و تحریف...روزهای سازش و سکوت تلخ سرداری که تنها می ماند و شیعیانش "مذلّ المومنین" خطابش می کنند. روزهای "مثلی لا یبایع مثله" و دلسوزیهای بلاشعور که "حالا زن و بچه چرا؟!" ... روزهای "همه رفتند بجز 3 نفر"(علی بن الحسین، امامی برای فقط 3 نفر شیعه!)...روزهای اختناق... روزهای امید صادق... هیچی توی ذهنم نیست!  راه میرویم از هتل به سمت مسجدالنبی، اولین پایگاه حکومت اسلام! ... به زحمت به خاطر می آورم که آمده بودم  درد 22 ساله ی فلسطین"اشغالی" را با پدر امت ... اما مگر نمی دانست؟! یا مگر من از او برای  فرزندانش دلسوزترم؟! ... و به زحمت بیشتری  به خاطر می آورم که آمده بودم "بیعت" کنم! نه تنها؛ از طرف همه مان همه ی ایران انقلابی مان! آمده بودم برای استمداد... توان سربازی ... شعور سربازی ...  تائید سربازی مان!... باید "بزرگ شدنمان" را می خواستم...ولی... در عظمتهای این شهر و صاحب این شهر اصلا "من" یا "ما"یی نبود که بخواهد بزرگ باشد یا کوچک؟! که بخواهد سرباز باشد یا گوسفندی سر در آخور؟! که بخواهد چراغش را بر خانه حرام بدارد یا بر مسجد؟!... فقط یک جمله خاطرم پر کرده بود: همه ی این فتنه ها را شما شروع کردی! یا رسول الله!«کان الناس امة وٰٰٰٰحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین ...»

نه خیر !کم کم مطمئن می شدم که ما را با رسول الله کار خاصی نیست!

همان بهتر که با قاعده ی همین کودکانی که روی سنگهای مسجد تیله بازی می کنند و به هم آب می پاشند و ... ما هم در محضر پیامبرمان  به بازی خودمان مشغول باشیم! شروع کردم به ارسال ِ بی هدف ِ یک کلیپ ضد اسرائیلی عربی-انگلیسی، هرچی بلوتوث ِ روشن پیدا می شد! ولی دریغ از یک مشتری!  دوست داشتم کسی پیدا کنم و از دردهای مشترک دنیای اسلام گفتگویی...ولی انگار جا برای بیش از "تقبّل الله"گفتن ِ بعد از نماز نبود که فوقش لبخندی هم ضمیمه ش باشه یا اگر طرف "تُرک" بود اسمی هم از "اردوغان" ! ... احساس می کردم عربها ازم می ترسند! حتی مانع بودند به بچه هاشان لیوان آبی، شکلاتی، چیزی بدهیم!گاهی چنان نگاه می کردند که خودم هم به خودم مشکوک می شدم!  ... البته راه های دیگری هم گهگاه پیدا می شد مثلا دفترم را که درآوردم تا از خودم (به کی؟!) گلایه کنم که چرا توان خلوت با خودم ندارم؟! روی جلد دفترچه، چشمم به عکس پدر محترم افتاد، به خانم چهل و چندساله ی ترکی که حدود یک ساعتی کنا ِ هم منتظر شروع نماز نشسته بودیم و مشغول بود به مرور و ارزیابی ِ خریدهاش و انگار راهی به دنیای هم نداشتیم، نشون دادم و بعنوان تیری در تاریکی الفاظ بابام...پدرم...مای فادر... شهید...را بلغور کردم!... به آغوش کشیدمان! نمی فهمیدم چه می گوید اما کلمات "ایران" و "فلسطین" و "شفاعت" را که  با بغضی میگفت میشد تشخیص داد!...این تعامل اول به کمک ِ...! یک زیارت عاشورا هم به پیرمرد شیعه ای که با زنش روبروی بقیع(وقتی درب باز نبود و فضا عاری از جماعت ایرانی و جماعت دستفروش!) چیزی می خواندند رساندیم و با دختر تُرک 10 ساله ای که حافظ قرآن بود بنای رفاقتی و ایمیلی و... تا وقتی...

تا وقتی رنگ سفید ِ آفتابگیرم توجهم را جلب کرد! و ظرفیتی را ایجاد! خرجش یک ردیف چسب نواری پهن بود و یک ماژیک : "الموت لاسرائیل" !!! البته بعد چنان از اختناق عربستان انذارمان داده بودند که با "فلسطین بضعة مِن اسلام" جایگزینش کردم! خنده دار است که بگویم چقدر آن لحظه ذوق داشتم از این اسباب بازی جدید! و خنده دارتر اینکه برای استفاده ش از مدیر کاروان هم اجازه گرفتم! ... بی معطلی گذاشتم روی سرم و راه افتادم به سمت مسجد! در  مسیر چشمم هم به حد کافی میچرخید تا ببیند احیانا چه رفلکسهایی...؟! اولین چیزی که خیلی زود فهمیدم اینکه "هیچ خطری نداره!" اصلا انگار به کسی ربط نداشت که روی لباسها و ... مردم چه چیزی نوشته شده؟ انگار که مثلا اسم کاروانمان را نوشته باشم! دومین چیزی که فهمیدم این بود که اغلب اگر هم می خواندندش کمترین واکنشی نشان نمی دادند! بعضی سوالی می پرسیدند و بعضی پوزخندی. یک نفر هم راهنماییم کرد به سمتی که نفهمیدم کجاست! و سومین چیزی که متوجه شدم این بود که یک جمله روی نقاب نوشتن، شاید "انقلاب"خاصی در کسی ایجاد نکند(!) اما دست کم باب و بهانه ی خوبیست برای آغاز گفتگو! کنار کاروان ترکی که "یاسین" می خواندند نشستم. خانمی شروع کرد  - با همون لال بازیمان!- به تعامل از اینکه قرآن من خطش ریز است و نمی تواند بخواند تا اینکه معلم زیست است و بعد هم شروع به فیلمبرداری و وقتی من یاد بلوتوث بازی و کلیپ کذا افتادم و او هیچ فهم نمی کرد منظورم را، شروع کرد به خبر کردن ِ همه ی 30-40 نفر همراهش! و معرفی ما و عکس گروپ یادگاری و... و بدبختی وقتی بود که امر بر دوستان مشتبه شد (با جمله ی کذا!) که ینده فلسطینی ام!!! و اشک و آه و محبت و "ان الله ینصرکم" و... وای!!! نه! کمک مالی!هر کدام یک مبلغی میچپاندند توی مشتم ! زبان هم که نمی فهمیدیم(طرفین!)...کمکها را نهایتا گذاشتم توی جیب یکی شان و چندتا ایمیل گرفتم و جیم زدم!

در برخورد با خانم ترک دیگری شانس همراهی ِ اتفاقی ِ دوتا از آذری های کاروان را داشتم و اینقدر فهمیدیم که دانشجوی علوم قرآنی بود و از استانبول بعنوان شهری معنوی یاد میکرد و "خمینی" را دوست میداشت! دستمان را فشرد که "انماالمسلمون اخوة"(2)

همان نزدیک پیرزن و پیرمرد بابلی ای نشسته بودند که این گفتگوی 4 نفره توجهشان را جلب کرده  بود (البته می خندیدند به ما و خوشخیالیمان!) ما هم آشنایی دادیم که بله ما هم مدتی اونطرفها بودیم و پدرمان درس میخوانده و به امید همدلی بیشتر اشاره ای هم به شهادتش(سابقه داشته در برخوردهای بیربط با مازندرانیها اینطوری آشنا دربیاییم!) و اولین رفلکس دریافتی از پیرمرد:"بنیاد شهید چقدر حقوق میده به تون؟"!!! تعجبم را مخفی نکردم تا بلکه بفهمد سوال خوبی نپرسیده؛ نسبتا محکم گفتم "مادرم معلمند" و رفتم. طرف بقیع یک آقایی گفت زیارت عاشورا را توی موبایلش دارد ولی مهر کربلا را گرفت و خوشحال شد. خانم عربی هم در جواب سوال ُ سوپرناشیانه ی ما که :"ا انت شیعه؟!جعفری؟" گفت "لا...دوست" ما هم زیارت عاشورا را تعارف دادیم و استقبال کرد ولی بخاطر را به همینجا ختم کردم. دختر ترک دیگری هم که با مادرش بود خیلی تعجب کرد از اینکه ایرانیها اردوغان و گل و ... را میشناسند! "دشت آخر" (!) ِ آن شبمان هم یک خانم (50-60 ساله) فلسطینی بود که چنان ذوق زده مان کرد که یادم رفت چیزی بپرسم! ولی کم کم داشت فهمم میشد که با همین عربی ِ نیمبند هم میتوان مفهوم موردنظر را منتقل کرد! روز بعد وقتی احساس کردم جمله م  آنقدر که دوست داشتم جلب توجه نمی کند، تصمیم گرفتم به تبلیغ "شفاهی!" در مسیر برگشت به هتل توی مسجد و خیابان هرجا گعده ای میدیدم از اعراب یا رهگذری یا... جلو می رفتم و بداهتا یک منبر یکی دو دقیقه ای ارائه می دادم ! "فوقش فکر می کنن دیوونه م دیگه!"(3)

مسجد شیعیان... یا نخلستان موسوم به امام حسن...بعضیها به هم مژده میدادند که "اینجا بالاخره یه نماز مثل آدم میخونیم!-با مهر-بدون قیام مفصل بعد از رکوع- بدون "آمین" بعد از سوره ی حمد- بدون حرکت انگشت توی تشهد-مغرب و عشا دنبال هم!و..." (4) مجذوب نخلها بودم... انگار امامی که تو بقیع نبود را اینجا می شد جُست! کسی که چقدر حرف داشت برای همه ی ندانسته های ما ...چقدر جواب برای سوالهایی که خودمان هم دقیقا نمی دانستم  صورت سوال را! ...همین نخلها خبر میدادند... حتی چمنها...آب ِ روان توی جو... خاک... لبخند شیطنت آمیز شیرینی دارند که "دلت بسوزه ! اینهمه جواب هست که دست تو ازشان کوتاهه!"(بقول جامعه کبیره: ف حملتُ علمکم"...) ... اگر بیم به گند کشیدن ِ مسجد با جورابهای گِلی نبود؛ لبیکی به سیگنالهای "فاخلع نعلیک"شان... اینجت عین معجزه ست! هرچند قد کوتاه نخلها خبر از عمر کوتاهشان دارد و سندی هم نیست که این نخلستان همان نخلستان امام علی و امام حسن باشد؛ اما من عمیقا بین این دو درک میکنم: تاکتیکی که 1400 سال است که مانده! : وقف نخلستان برای ساپورت مال ِ اقلیت شیعه...شبکه ی شیعه... یاد اعلام تصمیم آنروز (امام حسن)می افتم، جلسه ی مهمی که محتواش از چشم تاریخ مخفی ماند اما نتیجه هاش شد... یکی از این نتیجه ها شد کربلا... یکی از این نتیجه ها  شد خمینی !  کاش می فهمیدیم و این معجزه ی زنده را (تنها بعنوان محلی برای تفریح و نماز مثل آدم خواند!) رها نمی کردیم تا برای اثبات حقانیت شیعه دست به دامن دودوتاچهارتای مدرسه ای شویم که: مقام امام علی از همه ی پیامبرها بالاتره! چون مقام پیامبر اسلام از مقام همه ی پیامبرها بالاتره و در ماجرای مباهله دیدیم که علی مصداق "نفس" پیامبر اسلامه  پس...

حدود 80 درصد حضار ایرانی اند و حس خوب آشنایی و حس بد شرمندگی از بعضی صحنه های آشنا(!) : هجوم به سمت منبع پذیرایی! سروصدای نمازگزاران موقعی که امام جماعت دارند فتاوی تک تک مراجع شیعه را در مورد نماز مسافر مدینه می خوانند و بعد تا موقع ِ رکوع از همدیگر سراسیمه و بلند بلند پرسیدن ِ "کامل بخونم یا شکسته؟"!!!ازدحام نمازگزاران دم ِ درب ورودی روی سر و کله ی هم و  خالی ماندن ِ باقی ِ مسجد!دستی خیس با آستینهای بالا زده که میاد روی کمرت و فشارت میدهد به نفر ِ جلویی و فریاد بی حوصله ی "بببببرو خانم!" از صاحب دست!(ضمنا تنها تابلوی فارسی ای که توی مدینه دیدم، "هل ندهید" ِ نزدیک روضه ی رضوان بود!) و انبوه دستمال کاغذی کثیف و لیوان و پوست شکلات و مهر و...که یک نفر باید پشت سر نمازگزاران محترم جمع کند! بگذریم!...

متولی ِ خرماهای نخلستان(شاید هم متولی نخلستان!) افغانی ایست به نام "حزب الله" ...از احوال شیعه های مدینه می پرسم "الحمدلله! همینی که میبینی!" سرش شلوغ است و من دیگر نمی پرسم؛ منتظر می مانم تا فرصتی برای توضیح بیشتر دست دهد؛ اینطور که می بیند شماره اش را میدهد و توضیح اینکه هر صبح بعد از نماز می توانم بقیع پیدایش کنم.

کیسه ی خرماها را روی دوشم می اندازم ...خداحافظ نخلستان... این هدیه ت را می برم برای بچه ها!

فردا صبح حزب الله را با مصییتی پیدا می کنم! خواب مانده م و شارژ موبایلم همراهی نمی کند و به یک دختر مضطرب وطنی برمیخورم که هتلشان را گم کرده و باید همراهش...! و بعد هم چون در آن چندثانیه ی قبل از خاموش شدن گوشیم درست نفهمیدم "درب بزرگ پایین بقیع" یعنی کدام؟ مجبرم یک دور کامل دور بقیع بگردم! و... خیلی مشتاق بودم از  گروهی، تشکیلاتی، اعتراضی به حکومت سعودی، تبلیغ و تکثیری، تالیف قلوبی،چیزی ... بشنوم ؛ اما وقتی دیدم با حالتی فاتحانه گفت "بعضیهامان معلم هم هستند" (و باقی یا عملگی یا تجارت(؟) یا همان نخلستان مسجد یا مشاغل پایین اداری و دولتی) واقعش خجالت کشیدم پای اینطور سوالها را بکشم وسط! با این حال پرسیدم "احیانا کار فرهنگی...؟" گفت اجازه نمی دهند در حد همان دور هم جمع شدن مسجد و نذورات و... دسترسی به اینترنت ندارند و ارتباطها با ایران از طریق بعثه  رهبری(آقای نجفی اینها) است و تلفن و همین زائرینی که می آیند. و از ماجرای 28 صفر امسال می گوید که سه روز شیعه های همه جای عربستان کنار بقیع عزاداری می کنند و با وهابی ها درگیر میشوند و 5 نفر (از جمله خانمها) کشته می شوند و روز آخر هم با دخالت پلیس و بازداشت جمع کثیری از عزاداران ماجرا ختم... روز بعد هم فیلمی از ماجرا ازش می گیریم که البته اثری از درگیری درش نیست. قول میدهد فیلمهای درگیری را پیدا کند و فیلمهای تظاهراتهای شیعه های ..........در مورد غزه را که تا او پیدا کند ما از مدینه رفته ایم!

یک روز مانده به رفتنمان از مدینه. به صریحترین شکلی که به ذهنم میرسد وارد عمل می شوم: بعد از نماز ظهر توی شبستان مسجدالحرام کنار هرکسی (یک نفر یا چندنفر) می نشینم و سلام می کنم و شروع می کنم: انا ارید ان اقول لکم من فلسطین!...I want to tell you about  Palestin ! ...در خواستم حداقل دعاست و تذکر بین دوستان و خانواده و تعلیم به بچه ها و... تا مطالبه ی متحد و منسجم از سران کشورها! ... توی بعضی گفتگوها، متوجه کلمه های مناسبتر یا حرفهای مشترکتری می شدم و در بعدی ها استفاده می کردم! تقریبا همه اول فکر می کردند دارم کمک مالی جمع می کنم! اغلب سعودیها خوب گوش می دادند و علیرغم تصور قبلیم تحویل هم میگرفتند و وقتی می فهمیدند قصدم فقط تذکر است، "جزاک الله"ی هم می گفتند! مصریها خودشان نسبتا پایه بودند و بعضی به ظاهر توجیه تر از من! اشک دوتا پیرزن مصری درآمد! یکی گفت امیدی به رؤسا نیست ما علیه مبارک هم کلی تظاهرات و...کردیم ولی فایده ندارد و اغلب فکر نمی کنند از "اخوان المسلمین" کار خاصی بربیاید ولی بجز همین یک نفر، بقیه به مبارک خوشبینند! و معتقدند حسن نیت دارد و در کمکی هم به اسرائیل نمی کند و سکوت بعضی وقتهاش را هم بالاخره دیپلماسی جهانی میطلبد! یک نفرشان هم حتی در جریان ِ اعتراضات دانشجوهای ایران به مبارک و جریانات دفتر حافظ منافع مصر بود! اما خودش اذعان کرد که می دانم ملتها با هم مشکلی ندارند و اعتراض شما به دولت مصر بوده و...یک خانم دکتر مصری، حدود 40 ساله، می گوید 4 فرزند دارد که آخری 4 ساله است و همه ی پول تو جیبی هایش را آخر به مادرش برمیگرداند برای کمک به فلسطین. توی پایگاههای مختلف به جمع آوری های کمکهای مالی و دارو و لباس و... کمک می کرد(کلا اغلب افرادی که آنروز دیدم با این روش خیلی آشنا بودند!) معتقد بود راه حل دیپلماتیک برای این مسئله وجود ندارد و فقط باید جنگید!!! و در جواب چند درصد از مصریها اینطور فکر می کنند با قاطعیت گفت همه (فکر کنم مثل خودم اهل شعار دادن بود!)برای اینکه ایمیلش را بهم بدهد پرسید پشت امام جماعت اینجا نماز می خوانم یا نه؟!جا خوردم؛ گفتم بله البته و فورا ادامه دادم که رهبرمان معتقدند نماز به اقتدای امام جماعت مدینه مثل نماز به اقتدای پیامبر است(به هیچ وجه راجع به سندیت این حرف و بویژه نقل قولش از رهبر مطمئن نبودم ولی اینقدر این چند روزه شنیده بودم که یک جور تواتر...! و البته که در آن موقعیت خیلی کارراه انداز بود!) شاکی بود که بعضی ایرانی ها فرادا نماز میخوانند و ماهم مجبور به عذرخواهی!که بله ما با اینهمه مشترکات : خدای واحدی را میپرستیم و به پیامبر و کتاب واحدی معتقدیم و ...حرفم را قطع کرد که به صحابه میگذاریم گفتم بله ابوذر و عمار و سلمان و ...گفت ابوبکر و عمر و عثمان و علی نه فقط علی...من هم حرفهای حاجآقا تائب را بخاطر داشتم که ابوبکر اسلام کأنه پولس مسیحیت من هم حواسم بود که توی پرونده ی عمر قتل چه کسی هست! من هم به خاطر داشتم که پای بنی امیه و پای زرسالاری و... را عثمان به اسلام باز کرد؛ ولی لبخندی زدم که ofcors!aboobakr…  در نهایت آرزو میکند که ماه رمضان هم  مجددا همینجا یکدیگر را ببینیم ولی بعد خودش حرفش را پس میگیرد که نه ! برای شما ایرانیها به لحاظ مالی زیاد مقدور نیست!!!من هم اضافه می کنم که یک مشکل هم همیشه تقاضای بیشتر از ظرفیت برای حج و عمره است که اخلاقیتر این  است که آدم بیش از یک بار اقدام نکند !... دو تا خانم سیاهپوست لندن ادعا داشتند که مشکلی نیست و محاصره ای هم نیست و همین هفته  6 تا کشتی انواع کمکهای انساندوستانه از لندن به غزه رفته!!!من هم که اطلاعاتم (لااقل به اندازه ی یک هفته!) بروز نبود از ادامه ی بحث منصرف شدم؛ولی ته ذهنم به یاد آن کشتی ای بودم که حدود پارسال از جوانان نوعدوست اروپایی رفت غزه و حامل چیز خاصی نبود و صرفت جهت اعلام "محاصره ای درکار نیست"! یک دختر 25 ساله مهندس IT از آفریقای جنوبی هم هست . آنجا هم بازار کمکهای مالی داغ است! چون به انگلیسی مسلطتر است  پیشنهاد می دهد که باهام همراه شود و...! چندتا زن مصری به "امام رضا" سلام می رسانند. یک حلقه ی قرآن خوانی همانجا فی المجلس شروع میکنند به دعا برای آزادی فلسطین! یک خانم عرب هم کلا فقط مینالد از اینکه بچه هایش از او دورند ! ما هم ذکر مصیبتی از خوابگاهی بودنمان میکنیم و دلها به هم نزدیکتر می شود، بعد حرفم را میزنم !!!و نهایتا با یک دختر کشمیری برخورد دارم که خیلی تند و البته سرد برخورد میکند : همه از فلسطین می گویند ولی در کشمیر(هند) هر هفته بعد از نمازجمعه پلیس هند عده ای  مسلمان می کشد و کسی خبری ندارد!!! اصرار هم دارد که ما نیازی نداریم کسی حمایتمان کند.ما خدا را داریم. خیلی فضا برایم سنگین بود و واقعا نمی دانستم چه واکنشی الآن باید داشت؟! ایمیل که می گوید ندارم حتی شماره تلفن هم نمی دهد نمی دانم چرا؟... نهایتا، به هوای اینکه با آدم تکراری صحبت نکنم، راه افتادم به سمت درب ورودی مسجد و همینطوری به کارم ادامه دادم و با هرکی وارد میشد چند قدمی همراه میشدم و ... حسابی جو ِ استقبال مردم ما را گرفته بود و چشممان که به خانم عرب جوان و شدیدا محجبی که افتاد (علیرغم تابلو بودن ِ این شکل لباس و اینجا دم درب ورودی!) تنها چیزی که درموردش فکر می کردم "این بهتر می فهمد چه می گویم!" و جلو رفتم و شروع کردم. و وقتی خیلی جدی گفت what do you want?  تازه دوزاریمان افتاد که بله! این لباس اینجا یعنی "انتظامات"!!! به روی خودم نیاوردم و در حد "دعا کنیم" به حرفهام ادامه دادم! دستم را گرفت و برد توی اتاق امانت و سپرد به دو سه نفر دیگر تا تماس بگیرد یک نفر فارسی زبان پیدا کند! کماکان سعی میکردم دوستانه بپرسم این جمله ی بدی ست که نوشته م ؟یا این حرفها صحیح نیست؟ یا ما وظیفه ی دعا کردن نداریم؟ ... تائید می کرد ولی فکر کنم وضعیت من هم آنقدر تابلو مشکوک بود که توجه خاصی نکند! سعی کردم به چه خواهد شد فکر نکنم ولی به فکر "جواب آقای میرامینی را چه بدهم؟!...من تنها که نیستم برای کاروان که نمی توانم دردسر درست کنم!" و... بودم. در همین حین صدای اذان عصر بلند شد و من هم به بهانه ی "صلاة" از جا پریدم و دستش را از دستم باز کردم و لای جمعیت گم شدم! بیرون که آمدم تازه متوجه ضربان غیر عادی قلبم شدم! و مجبور به اعتراف که بله یک مقدار فکر کنم ترسیده م! بهر حال بعد از این دوباره قید کار توی شبستان را بخاطر همین  نظارت بیشتری که هست زدیم و صحن هم که اغلب یا خانمها نبودند یا رهگذر بودند و اکتفا کردیم به همان کار قبلی، تقریبا تا آخر مدینه !البته روز آخر که قاعدتا جمع و ور کردن و وداع و...است! از لحظه ی ورود به مکه هم بساط تصنع آور ِ کاغذ و قلم را جمع کردیم و چپاندیم ته ِ ساک! لذا همینجا می شود ختم گزارش!

التماس دعا

(1)   البته فضای کاسب مسلک(100تا عکس امام به قاعده ی 1کیلو پرتقال!!1آنهم عکسهایی که من توقع داشتم هر کدام یک خانواده را کن فیکون کند!) و ظاهرگرایانه ی مهستان بدجور حالمان را گرفت؛ و به هوای "اسلام جز با اسلام(روشها و نیتهای اسلامی) ترویج نمی شود" و اینکه در هر تیری که بسمت دشمن شلیک میشود سازنده ی تیر و رساننده ی تیر به سرباز و خود سرباز هرسه شریکند و... قید قضیه را زدیم!

(2)   البته آن دو نفر دوست آذری  ماندند و صحبتهاشان را ادامه دادند راجع به "دعا"ها و مفاتیح ما را بهش نشان دادند و کتاب او را ذیدند(کهگویا اغلب دعاها یا از قرآن استخراج شده بوده یا از قول انبیا...) و برایم جالب بود که در این مورد هم می توان سحبت کرد!

(3)   البته بعدا فکر کردم آنقدر که به گوش ما خواندند که خانمهای ایرانی اینجا باید مظهر فلان و بهمان باشند و... یحتمل در و دیوار هم می توانستند تشخیص بدهند که کارم چندان هم خوب نبوده! لذا دیگر تکرارش نکردم

(4)   بحث نسبتا مفصلی روی این مسئله(عمره: فرصتی برای اتحاد یا...؟) نوشته م که اگر فرصت شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 7:12  توسط فروزنده  | 


ميگفتند وقتي كسي محكوم به اعدام ميشد؛ هزينه ي "گلوله هاي شليك شده"  را خانواده ي  متهم موظف بود بپردازد! ... قانون دردناكيست! بخصوص وقتي دادگاه صادر كننده ي حكم هم صلاحيت نداشته باشد...

راستي! حكايت ما و كالاهاي صهيونيستي(تازه اگر نگوييم همه ي كشورهاي استعمارگر) همين حكايت نيست ؟! با اين تفاوت كه آن "بغض و كينه"ي آن خانواده هنگام پرداخت هزينه ي كذا  ؛ در حكايت ما ميشود "شادي و تبختر" كه "جنس خريده م با كيفيت خدا !و پولم را توي جوب نريخته م!" ...

آدم پولش را توي جو بريزد به از اينكه خرج اعدام نابحق پاره ي تن خودش كند...

 می گفت فلسطین پاره ی تن اسلام است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 20:16  توسط فروزنده  | 

همه ی دنیا الآن مارک کفش منتظرالزیدی رو می دونن...

همه ی دنیا یاد گرفتن که میشه به بوش (یا دست کم به "عکس"ش!) کفش پرتاب کرد ...

ولی قراداد امنیتی بین عراق و آمریکا ، که کفش زیدی در اعتراض به اون پرتاب شد، منعقد شد. در سکوت !!!



در باب کار اردوغان بحث زیاده (و در شرایط کنکور(!!!) هم زیاد جای پرداختن بهش...! ولی یه هشدار رو لااقل می تونم بدم : دشمن اونقدرها هم که ما گاهی فکر می کنیم احمق نیست... "تبدیل چالش به فرصت" رو خوب بلده ! همین الآن "بازتابهای کار اردوغان در خاورمیانه" برای سی ان ان پررنگتر از "بازتاب کشتار اسرائیل در خاورمیانه" شد...و به طریق اولی پررنگ تر "غده ی سرطانی بودن ِ اسرائیل در خارومیانه" !


 

 


+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 13:20  توسط فروزنده  | 

یه دفتر پوسیده(!) توی دستشه "اینا پیشنهادهاییه که سال ۷۹ به بچه های امام صادق دادم که اومده بودن بگن حاضریم برا هر شماره ی ابرار یه صفحه راجع به فلسطین بدیم...ندادن البته!...این پیشنهادهای من بود یک دو سه همینجوری ۶۰ تا شد!...ما ماشالله مرد ایده های عملی نشده ایم..."

 

استراتژی سطل آب!

وحید جلیلی مدیر دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، سردبیر سابق مجله «سوره» و سردبیر نشریه «راه» است.

ملاقاتی داشتیم با او، به بهانه­ی سفر سوریه، با این سؤال که: برای غزّه چه کار کنیم؟ و فهمیدیم که وظایف ما نسبت به جهان اسلام خیلی فراتر از مسئله غزّه است...

انقلاب فلسطین، انقلاب ایران

مسئله فلسطین در انقلاب اسلامي از همان سال 57 مطرح بوده و از آرمان هاي مسلم به شمار مي­آمده. شايد اولین کسانی که بعد از انقلاب به ایران آمدند رهبران مبارزات فلسطین بودند؛ چهره­های شناخته شده­ی سازمان آزادی بخش مثل عرفات، ابوجهاد و ابواياد خیلی گرم در انقلاب اسلامی پذیرفته شدند.

در ابتداي نهضت هم، خود حضرت امام در سال 41 بحث فلسطین را مطرح کردند. باز حتّی دورتر برویم، در دهه ی 20 فعّالیت های شهید نواب­صفوی و آیت­الله کاشانی هم هست. یعنی طی یک جریان ممتدی در تاریخ انقلاب اسلامی و در تاریخ مبارزات دینی ایران به آرمان فلسطین توجه شده است.

جدای از آن باز بعد از انقلاب چندنقطه­ی عطف وجود داشته؛ از خود انتفاضه­ی اوّل بگیرید تا انتفاضه ی دوم، تا آخرینش که همین جنگ 33 روزه بود. شروع انتفاضه­ی اوّل در فلسطین یک پیوند جدّی با انقلاب اسلامی دارد. در حج هایی که زمان امام برگزار می شد، یک راهپیمایی وحدت وجود داشت و یک راهپیمایی برائت. یک راهپیمایی در مدینه و یک راهپیمایی در مکّه (که خیلی راهپیمایی عظیمی بود). سال 66 که دیگر تصمیم گرفتند این قضیه را جمع کنند، ایران 400- 500 نفر کشته داد و کلّی زن و مرد آن جا شهید شدند. در بین تظاهرکنندگان چند فلسطینی بودند که به دست نیروهای عربستان شهید شدند. بعد وقتی که جنازه آنها در فلسطین تشییع شد، تشییع جنازه­شان منجر به انتفاضه­ی اول شد. یعنی برای اوّلین بار، یک مدل حضور انفجاریِ دینیِ مردمی در انقلاب فلسطین تجربه شد در حالي كه قبلاً گروه های چریکی عهده­دار مبارزه در فلسطین بودند. اين مدل انقلاب ايران را در فلسطين اسمش را گذاشتند انتفاضه، یعنی یک انقلاب انفجاری.

می خواهم بگویم انقلاب ایران و انقلاب فلسطین یک پیوندهای این طوری داشته­اند. از اوّلین گروه­هایی که کارهای جهادی اساسی را داخل فلسطین دومرتبه کلید زدند، همین جهاداسلامی بود (قبل از حماس)، که این حرکت ها تحت تاثیر انقلاب اسلامی بودند.

آقای فتحی شقاقی یک دانشجوی پزشکی بود در مصر که به خاطر هواداری از اندیشه های امام به زندان می­افتد. مدّتی در زندان­های مصر زندانی بوده و در آنجا مبانی ایدئولوژیکی­اش را تقویت می کند. بعد می­آید گروهی را تشکیل می­دهد و خط مبارزه­ی دینیِ اسلامیِ نابی در فلسطین شکل می گیرد. از آن طرف هم حزب الله لبنان را داریم که وضعیتش مشخص است و با اسرائیل درگیرمي شود، و نسبت آن هم با اندیشه های امام مشخص است. در هر صورت دیرینه ی ما و به اصطلاح سابقه فعّالیت­های ما در عرصه فلسطین مشخص است.

کار هیجانی، کار پایدار

در هر کدام از این نقطه عطف ها، یک فضایی در ایران به وجود آمده. مثلاً در انتفاضه­ی اول يا دوم يا جنگ 33 روزه یک شور و هیجان و یک التهابی به وجود مي­آيد و بعد از مدتي سرد مي شود. این دفترم را که داشتم ورق می زدم مال سال 80- 79 است که انتفاضه دوم -انتفاضه الاقصی- اتّفاق افتاد؛ که شارون رفته بود و وارد قدس شده بود و مردم درگیر شدند و عده ای شهید شدند و... آن زمان در دانشگاه امام صادق یک سری از بچه ها یک گروهی را تشکیل داده بودند به نام سیف (ستاد یاری فلسطین)؛ خیلی پرشور و شبانه روزی... آن زمان من ابرار بودم. آمدند پیشنهادهایی دادند که ما حتّی روزی یک صفحه مطلب می دهیم. آن زمان 60 پیشنهاد نوشته بودم که در حوزه فلسطین و فعّالیت های دانشجویی و فرهنگي می­شد انجام داد؛ امّا بعد از یک مدتی سرد شد و خوابید و رفت. در ماجرای جنگ 33 روزه که نزدیکترین­اش به ماست، باز همین طور. یعنی دوباره معلوم شد که ما چقدر نیازمند کار فرهنگی در حوزه ی مبارزه با اسرائیل هستیم؛ چه در داخل ایران چه در فضای منطقه­ای و چه در فضای جهانی. در سرمقاله ی سوره خیلی حرف ها زدیم که عملیاتی نکردیم. [آن] سرمقاله، سرمقاله ی خوبی است و شامل استراتژی و راهکار است ولی... .

و باز غزّه پیش می آید و باز از صفر شروع می کنیم، و چون می خواهیم هیجان خودمان را اقناع کنیم، می­آییم دست به یک سری کارهایی می­زنیم که باز اگر بخواهد تجربه دفعات پیش تکرار شود، دوباره افول خواهد کرد. 1سال دیگر، 6 ماه دیگر، 4 سال دیگر، دوباره یک ماجرای دیگر....

پس نکته­ی اول این است که بدانیم که از صفر نمی­خواهیم شروع کنیم. باید بدانیم که اولین کار و ابتدایی ترین کاری که باید انجام دهیم، اینست که یک آسیب شناسی از فضای 20 یا30 سال گذشته داشته باشیم؛ که چگونه است که آرمان فلسطین -که از همان روز شروع مبارزات امام در سال 41، طرح شده و تا اوج پیروزی انقلاب مطرح بوده و مهمترین امواج منطقه اي وجهاني انقلاب در فلسطین و لبنان و در مقابل اسرائیل انعكاس پيدا كرده و یک موقعيت استراتژیک برای ايران در جهان ايجاد كرده ولي آن موقعی که قرار است یک کاری در اين حوزه انجام شود همه ی بچه ها گیج باشند! از فرودگاه شما نگاه کنید تا جلوی سفارتخانه ها، تا دانشگاه های مختلف، قرارگاه هایی که بچه ها درست کردند. می­روی و می­بینی که دوست داند یک کاری بکنند، ولی هیجانشان و شورشان می چربد بر تدبیر و برنامه و استراتژی شان.

پیام رهبري

ما در حوزه ی فلسطین باید بفهمیم که فضای جنگ چه نوع فضایی است. استراتژی هایی که به ذهنم می­رسد باید در این حوزه داشته باشیم، دو چیز است -که در سرمقاله سوره ویژه جنگ 33روزه نوشتم-. ما بحث فرهنگی را به معنای وسیعش دست کم گرفتیم. یعنی همان نکته ای که در پیام آقا هم بود. آقا در همان اوّلین روز که 300 نفر کشته شدند و اوضاع به شدت هیجانی بود، [پیام دادند]. پیام آقا را نگاه کنید، 2-3 فراز مهم دارد. متأسّفانه هیچ کس اصلاً به این ها توجه نمی کند. «آقا پیام جهاد دادند و ما باید برویم شهید بشویم و هرکس به كمتر از شهادت راضي شود پيام را نفهميده و...!»

نگاه که می کنید، می بینید آقا یکی به حکام عرب حمله می کنند، یکی به علمای دینی، و یکی هم به روشنفکران و فضای رسانه­ای جهان اسلام. یعنی آقا دارد می بیند آن هایی که دارند آنجا کشته می شوند از اینجا ناشی می شود. یعنی اگر اسرائیل این پايگاهها را در جهان اسلام نداشت نمی­توانست این طوری کار کند. و بعد شما می بینید که یک­صدم هیجان و مطالبه ای که می رود به سمت این که می خواهیم برویم در جبهه ی نظامی شهید شویم، به عرصه های دیگری که رهبری جهان اسلام گفته نمی آید.

دوپینگ جواب نمی دهد!

این حوزه اتّفاقاً حوزه ای است که همه می توانند در آن کار کنند. یکی از خرابکاری­های استراتژیکی که ما داشتیم، این بوده که چون به تکلیف همیشگي مان عمل نمی کنیم و یک سری کارهایی را که باید در طی زمان انجام دهیم، انجام نمی دهیم، می خواهیم دوپینگی عمل کنیم و دوپینگ جواب نمی­دهد. و اگر دو سه بار هم دوپینگ برای کسی جواب بدهد بعد از آن، بُنیه­ی شما را آنقدر ضعیف می کند که یک نيروي ضعيف هم شما را شکست خواهد داد. کار فرهنگی این گونه است که شما باید در طی زمان کارهایش را انجام بدهید؛ که وقتی که مثلاً قضیه ی غزه پیش می آید، تمام انرژی هایی که در جهان اسلام وجود دارد بداند چگونه بايد بیاید در صحنه و تاثیرگذار باشد.

اتلاف انرژی

ما می­آییم مدلی را طراحی می کنیم که %99 مردم نمی توانند آن را انجام دهند. مثلاً می­ر­ویم فرودگاه، می­گوییم ما می خواهیم اعزام شویم به غزّه! این چه الگو دادنی است؟! راهکارهایی ارائه نمی­دهیم که اکثریت مردم بتوانند در همان حدّی -که حالا احساساتشان جریحه­دار شده است و می­خواهند وارد شوند- بیایند کار کنند. می­آییم حالتهای «حدّی» را مطرح می­کنیم. به این ترتیب کلی از انرژی­ها اصلاً هرز می­رود؛ یا مأیوس می­شوند از اینکه بتوانندکاری بکنند. می­گویند:«آقا! کار، فقط همین!» خب، اگر این حرکت یک حرکت مثلاً سمبلیک است و قرار است ما یک استفاده­ی «تبلیغاتی» از آن بکنیم، خب پس راهکارهایش کو؟! ابزارهایش کو؟! محملهایش کو؟! بعد شما می­بینید که هزاران نفر-ساعت کار صورت می­گیرد، کلّی هزینه داده می­شود، یک هفته مثلاً آنجا می­خوابند [درجریان تحصّن در فرودگاه ها]، چقدر نتیجه گیری می­شود؟! در صورتی که طرف مقابل بخاطر اینکه سیستم تبلیغاتی­ و رسانه­ای خاص خودش را دارند، یک دهم ِ این هزینه می­کنند و ده برابرش نتیجه می­گیرند.

توسعه و تعمیق اطّلاعات

دو استراتژی اساسی برای کار فرهنگسازی برای مقاومت باید صورت بگیرد: یکی بحث گسترش و تعمیق «اطلاعات» ما نسبت به مسئله است. نسبت به تاریخ مبارزه اطلاعات ما به شدّت کم است. مثلاً به بنده، که سردبیر یک ماهنامه­ی فرهنگی ِحزب­اللهی در ام­القرای جهان اسلام (ایران) هستم، اگر بگویند اسم پنج شهید فلسطینی را نام ببَِر، بلد نیستم! کلی باید به مغزم فشار بیاورم که بشود پنج تا، شش تا؛ به ده تا که مسلماً نمی­رسد. حالا من مدّعی هم هستم که آدم رسانه­ای ام! مثلاً عزّالدین قسام، فتحی شقاقی، عماد عقل، یحیی عیّاش، همین سعید صیام، این پنج تا (یکی دو تا دیگر هم شاید یادم بیاید!). این وضعیت ماست! (محمد الدّره هم، این شش تا!) حالا دیگر شما حساب بکنید. بنده عضو فلان تشکل دانشجویی هستم که آرمان ما فلسطین است! امّا حتي اسم یک دانشجوی شهید فلسطینی را بلد نیستم.

اگر ملت ایران و شیعیان ایران قرار باشد با یک گروه ارتباط جدی داشته باشند، آن گروه حزب­الله است دیگر... اطلاعات ما راجع به حزب­الله چیست؟! اگر به بنده بگویند پنج دقیقه راجع به حزب­الله حرف بزن، دقیقه­ سوم حرف کم می­آورم! [حرف، به معنی] حرف درست، اطلّاعات دقیق. مجبورم شعار بدهم! که اگر راجع به افغانستان هم بگویند، همان­ها را می­گویم، راجع به ایرلند هم بگویند همان­ها را می­گویم، راجع به مثلاً ونزوئلا هم بگویند همان­ها را می­گویم!

اطلاعات ما راجع به محتوا خیلی کم است؛ اطلاعات تاریخی که اصلاً نداریم. سرزمین های1967 چی بوده؟ 1948چی بوده؟ جنگ 6روزه چه بود؟ جنگ رمضان چه بوده؟ خود حماس چه طوری شکل گرفته؟

از طرفی اطلاعاتمان راجع به جهان اسلام هم به شدّت پایین است. مثلاً اگر به من بگویند یک خبر نگار، یك روزنامه نگار، یك سردبیر از کویت نام ببر که فقط اسمش را شنیده باشی، بلد نیستم! در عربستان، بلد نیستم! در تونس، در الجزایر، در مالزي، در اندونزي، در مراكش، در بحرين، در تركيه، در آذربايجان، در ازبكستان، در بوسني، بلد نیستم!

گسترش ارتباطات

می گوییم اندیشه ما جهانیست. اندیشه جهانی باشد، مگر کفایت میکند؟! قضیه به همین بداهت است! اطّلاعات ما شدیداً ناقص است؛ ارتباطات ما هم همینطور. با اینکه امروز این همه هم تکنولوژی و ابزار هست. مثلاً با همین اینترنت به بهانه غزه رفتیم جستجو کردیم، وبلاگ هایی که در غزه به روز می شوند [را پیدا کردیم]؛ ارتباط با یک دانشجو، یک مهندس، یک پزشک، یه فعّال اجتماعی از غزّه. خوب، این کار را یک سال پیش هم می­شد انجام داد، نمی شد؟

ارتباطات خیلی ضعیف است. در ماجرای غزّه، دو تشکّل دانشجویی در جهان اسلام با هم بیانه مشترک ندادند! این عجیب نیست؟ مگر ما نمی­گوییم مسئله، مسئله­ی جهان اسلام است؟ یک دانشگاه در تهران با یک دانشگاه در آذربایجان یا در افغانستان؛ یک بیانیه مشترک داده نشد! در صورتی که شما می بینید حامیان جبهه­ی مخالف، در این دو-سه هفته، همه اش با هم بودند و جلسه داشتند.

کمترین کار: پر کردن گسل ها

مثلاً همین بحثی که اخیراً مطرح شد که اینها سنّی اند، که بماند، وهابی اند که بماند، ناصبی اند! در حالی که طرّاح همین موشک های قسّام کسی به نام محمد نضال فرحات است و وصیت نامه اش در سایت حماس هم هست. در وصیت نامه اش که ده بند است، در بند دهم نوشته «اکنون زمان، زمانه مهدی است و من از امروز تا ظهور کند با او بیعت می کنم.» آقای فتحی شقاقی کلّی جمله راجع به امام حسین دارد. شعرای درجه اوّل فلسطین مثل سميح القاسم و معين بسيسو راجع به امام حسین شعر دارند. یعنی ماجرایی را که شما می توانستید با کمترین هزینه طی زمان جا بیندازید، به خاطر خلائی که ایجاد کردید، مشکل ساز شد. با دو سه جمله وبلاگی موج درست می شود که یکی از فرماندهان حماس گفته: «همانطورکه یزید بر حسین پیروز شد ما هم بر اسرائیل پیروز خواهیم شد!!» عده ای انجمن حجّتیه­ای هم نشسته­اند که به اشاره ارباب­هاي انگليسي شان به اين دروغها ضریب بدهند. کوچکترین و ابتدایی ترین کارهایی را که می توانستیم در قضیه فلسطین انجام بدهیم، انجام نداده ایم. باید عناصر و آثار و مراکز بیداری اسلامی در کشور های مختلف را بشناسیم. هر حرکتی در جهت پر کردن این گسل ها باشد مفید است و تا نتوانیم این گسل هاي عميق بين مراكز و عناصر بيداري را در جهان اسلام پر کنیم، مطمئن باشید اتفاقي نخواهد افتاد.

ایده های ناب

تا دلتان بخواهد ما مرد ایده های انجام نشده ایم. شما هر جا بروید حاضرند ایده بدهند، ولی در عمل...؟ مثلاً این ایده ها، یادداشت ها مربوط به سال 79 -انتفاضه دوم- است:

باید نام بعضی شهدای فلسطین برسر زبان ها بیفتد، از شهدای دانشجو و دانش آموز و ...؛

باید شهرهای فلسطین، مثل رام الله، قدس، غزّه، الخلیل در ذهن ما پررنگ شود؛

گرداندن چهره های ضد اسرائیلی، از روژه گارودی تا چامسکی و... در دانشگاه ها؛

کار های ترکیبی، مثلاً سالگرد انقلاب است، حوادث انقلاب و انتفاضه را با هم کار کنید؛

ارتباطات مستقیم با مراکز داخل فلسطین و با دانشگاه ها، مثلا فلان دانشگاه تهران با دانشگاه فنی غزه خواهرخواندگی اعلام کنند، از آنجا مادر فلان شهید برای دانشجویان مستقیم پیام بفرستد و...؛

کار ترکیبی شهدای بزرگ ضد اسرائیلی، چمران با عزالدین قسّام ، با امام موسی صدر، متوسلیان، عباس موسوی، فتحی شقاقی؛

نام گذاری ها، مثلاً دانش جویان جهان اسلام با هم قرار بگذارند نام یک کتابخانه در هر دانشگاه را به نام فلان شهید فلسطینی نامگذاری کنند؛

استفاده از کارهای هنری، عکس، کاریکاتور، گرافیک، شعر. همین الآن کلّی از این شعرای فلسطینی را دعوت کنید- سميح القاسم یکبار آمده ایران- ، لااقل در دانشگاه های اصلی ایران بروند سخنرانی کنند.

استفاده از فرصت ها

در فضای دیپلماتیک، در همین ماجرای غزّه، چقدر اینها گاف دادند... عکس العمل کشورهای اروپایی، که حتی یکی از آنها، سفیر اسرائیل را احضار هم نکرد که به او تذکّر بدهد! در صورتی که در همین مدت مثلاً سفیر ایران را احضار کردند که چرا به دفتر خانم عبادی تعرّض شده!! این گاف هایی که این­ها می­دهند، به خصوص در فضای دانشگاهی، کلّی می شود ازش استفاده کرد. مثلاً همایش بگذارید: «حقوق بشر و غزه»؛ خانم عبادی را هم دعوت کنید. ما یک صدم این گاف را هم بدهیم، آنها صد برابرش را استفاده می کنند و چماق می کنند توی سر جمهوری اسلامی.

از مسئولین بخواهید

بحث اساسی دیگر این است که قرار نیست همه ی این کارها را از صفر تا صدش را خودمان انجام دهیم. کار مهمی که جنبش دانشجویی، امروز می تواند انجام دهد مطالبه از بعضی سازمان هاست. شما ببینید، یک تشکیلاتی وجود دارد به نام «سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی» با بودجه های میلیاردی. در اكثرکشورهای جهان هم این ها «رایزنی» دارند. شما می بینید که یک دانشگاه شریف چه بسا از کلّ سازمان فرهنگ و ارتباطات در این زمینه بیشتر کار می کند! با اینکه نه ماموریت اصلی اش این است، نه سابقه فعّالیت در این موضوعات را دارد، نه پول این کارها را دارد و نه وقت این کارها را دارد. آن وقت او(سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی) اصلاً از صبح تا شب می آید آنجا، کارت می زند، فقط به خاطر اینکه این کارها را بکند، بعد همین کار را هم نمی کند! پدر بچه ها باید در بیاید که مثلاً خودشان از صفر شروع بکنند و بگردند در سایت ها که email اساتید دانشگاه های مصر را به دست بیاورند. خب این سازمان فرهنگ و ارتباطات پس چه کار می کند؟! [شما بپرسید:]آقا، شما مسئول میز تونس هستی، مسئول میز کویتی، مسئول میز لبنانی؟ بلند شو بیا اینجا به ما اطلاعات بده. اصلاً تو باید به ما خط بدهی.[و او جواب دهد:] خب در تونس این قابلیت ها وجود دارد، این آدم ها هستند، این تشکل های دانشجویی هستند. [خطاب به مسئولین:] تو باید رصدشان کرده باشی.

دقیقاً عین همین تشکیلات را شما در وزارت امورخارجه دارید که به شکل موازی هستند؛ مشابه همین تشکیلات را مثلاً در جامعة المصطفیِ قم دارید. یعنی 3-4 تا تشکّل موازی دارند این کارها را می­کنند؛ بعد ابتدائیات را در اختیار شما قرار نمی دهند. گاهي اصلا ندارند که بدهند! خب ما باید چه کار کنیم؟ ما باید جور همه­ی اینها را بکشیم؟ -مگر الان زمان شاه است!؟- چرا در 20 سال گذشته فقط یک فیلم «بازمانده» درباره­ی فلسطین ساخته شده است؟ یکی نباید سوال کند: اینجا مگر جمهوری اسلامی نیست؟ مگر فلسطین (حتی اگر ایدئولوژیک اش را هم کنار بگذاریم) عمق استراتژیک ما نیست؟ مگر نه اینکه آنها اگر ترتیب فلسطین را بدهند و قضیه اش را حل کنند، بعد می­آیند سراغ ایران؟ پس چرا هر 20 سالی باید یک فیلم «بازمانده» ساخته شود؟

[مشکل کجاست؟] پولش نیست؟ هنرمندش نیست؟ ایده اش نیست؟ چه چیزی مهیا نیست؟ دولت اصولگرایش نیست؟ مجلس اصولگرایش نیست؟ آن فیلم مخاطب ندارد؟ خب می بینید این فیلم همه چیزش هست اما باز هم ساخته نمی شود. بعد در همان تشکیلات، کارهای عبث و بیهوده و حتی ضد انقلابی صورت می گیرد( نمونه اش، رسماً وزارت ارشاد پول می دهد-صدها میلیون- که بیا یک فیلم ضد انقلابی برای ما بساز؛ نه اینکه مجوز بدهد، رسماً خودش تهیه کننده می شود!). ولی یک فیلم در حوزه ی فلسطین ساخته نمی شود. آیا مخاطب ندارد؟ مثلا شما یک فیلم درباره ی حزب الله بسازید مخاطب ندارد؟! این ها سؤالات اصلی است و باید سوال شود.( به نظر من از حالا باید تحصن­های شبانه روزی شما جلوی سازمان فرهنگ و ارتباطات باشد تا ببینید که آن سازمان درست می شود یا نه!)

در جمهوری اسلامی، سازمانش هست، بودجه اش هم هست. بودجه­ی حمایت از مردم فلسطین مربوط به سال 69 است -مصوب مجلس سوم- آن زمانی که آقای کروبی رئیس مجلس بود. مجلس سوم کی بوده؟ بعضي از شما ها حتّی به دنیا نیامده بودید. آن زمان یک قانون بسیار خوبی تنظیم شده است؛ کلی کمیته دارد و... چند سال است وجود دارد؟ 18 سال است است این کمیته وجود دارد، کمیته دائمی، هرسال ردیف بودجه دارد- میلیاردي پول خورده است- بعد شما می بینید که اینها چه کار دارند می کنند، معلوم نیست!

بعد قضیه ای که پیش می آید، همه ی بچه ها می خواهند همه ی کارها را خودشان انجام دهند؛ از بحث تحریم کالاهای اسرائیلی تا بحث کارهای فرهنگی و.... را چهار تا دانشجو بايد انجام بدهند!

پس يك کار جدی که باید بشود مطالبه از دستگاه های مسئول است.

کارهای ابتکاری و زنجیره ای

کارهای ابتکاری به خصوص در زمان اوج بحران خیلی معنا دارد و هرچه کار ابتکاری ترو هنرمندانه تر باشد بهتر جواب می دهد (چون زمان عنصرمهمی است). به کار برکت می دهد. مثلاً بعضي کارهایی که در این مدت بچه ها در حوزه ی کارهای گرافیکی کرده بودند، خیلی کارهای خوبی است، به خصوص در حوزه ی کارهای تصویری؛ چون زبان بین المللی است و نیاز به ترجمه ندارد. بعضی پوسترهایی که بچه ها کار کرده بودند، کارهای قوی ای بودند و اندازه ی 10 تا بیانیه و مقاله حرف داشتند، ولی باز هم چون زنجیره ای نبود، اثر کمتری داشت. مثلاً آقاي ميري در یکی از این پوسترها در پرچم عربستان به جای «لا اله اله الله ...» نوشته بود « رُحَماءُ علی الکفّار، اشدّاء بینهم» با شمشیری که آرم ستاره ی داوود روی دسته اش بود-خب این خیلی معنا دارد- به ویژه که در همه جا فهمیده می شود، به خصوص در جهان اسلام. یک تیم 3-4 نفره وقتشان را بگذارند که این را توزیع کنند؛ لازم نیست وقتشان را از صفر روی فکر و ایده خام بگذارند و بخواهند خودشان از صفر تا صدش را مديريت كنند...

بحران نیرو

سؤال: الآن این بحران ایجاد شده که همه دغدغه دارند و مایلند برای این کاروقت بگذارند. فردا که فروکش کرد همین آدم ها را نمی توان سرکار نگه داشت، به نظر شما باید چه کرد؟

جواب: خیلی نیازی نیست که سیاهی لشگر جمع کنید. همین شمایی که اینجاهستید، 4-5 نفر هم براي شروع بس است؛ كار درست وكيفي به دنبالش كميت هم مي آورد .

ضمن اینکه یک دلیل اینکه شاید نمی آیند پای کار، این است که در این بحران ها حس می کنند کارشان «نتیجه» دارد، یعنی به عیان سودش را می بینند، و یا به عیان می بینند که اگر نیایند، ضرر اتفاق می افتد. شما اگر می توانید، فضایی فراهم بکنید که بچه ها نتیجه اش را ببینند. مثلاً ما نشسته ایم چنین ایده ای را کار کرده ایم، بعد نگاه می کنیم در دانشگاه الجزایر یا در کشورهای مختلف هم مثلاً همین ایده­ی نام گذاری در یک روز عملی می شود.

جالب است، در یکی از این وبلاگ های غزّه ای نگاه می کردم، یکی از سوئد کامنت گذاشته بود که ببین اینجا چقدر آدم هست و... امّا متاسفانه مشکلمان سازماندهی است.» الآن در ایران و در همه جا مشکل همین است.

در جهان هم اگربشود فعالیت هایی تعریف کرد که خروجی داشته باشد؛ محصول عینی داشته باشد، آن موقع انگیزه ی بچه ها برای کار کردن جدی تر خواهد بود؛ مثلاً 1 یا 2 ماه وقت می گذارند و نتیجه اش را در سطح بین المللی می بینند.

در هر حال آن بحث خواص و عوام باز در خود خواص هم مطرح است؛ یک عدّه باید پیش تازی کنند، بایستند و تلاش کنند و از حرف های نا امید کننده خسته نشوند تا کار به یک جایی برسد. اگر با دو تا حرف ناامید کننده شما بخواهید ناامید بشوید، معلوم می شودکه خودتان هم عمیق نبوده اید.

باید هزینه اش را بپردازند...

مثلاً در جهان عرب یک جریانی هست به نا «تطبیع» به معنی طبیعی کردن. جریان تطبیع در جهان عرب یک جریان خیلی جدی است؛ به معنای طبیعی کردن روابط با اسرائیل، که بسیاری از روشنفکران جهان عرب و رسانه هایشان و شخصیت های سیاسی­شان در این جریان کار می کنند. در مورد همین جریان تطبیع سعی کنید اطلاعات موثّقی گیر بیاورید. در همین جریان غزّه -خب مثلاً خیلی جالب است- که طرف بیاید کل 22روز جنگ را مقاله بنویسد علیه حماس و در دفاع از مبارک. یک فضایی هست که اینها جرئت می کنند چنین وقاحتی به خرج بدهند دیگر. مثلاً عبدالرحمن الراشد که سردبیر الشرق الاوسط است ومدير شبکه العربیه؛ سران عرب هم ازش پشتیبانی قوی می کنند، کلی آدم را هم دور خودش جمع کرده است. مقاله های الشرق الاوسط را نگاه کنید. یک معاونی دارد به نام طارق حمید که یک فحّاش به معنای واقعی است. از همان روز اول جنگ در مقاله هایش فحّاشی کرده به سید حسن نصرالله، به ایران، به حماس، رسماً! روزنامه النّهار همینطور، القبس همینطور. اینها در جنگ 33روزه هم مواضعشان همین بود. ما باید برای اینها پرونده بسازیم. باید برای آقای الراشد برنامه ریزی کنیم که تا سال دیگر آنقدر اذیت بشود و آنقدر آبرویش برود که دیگر کاملاً حذف بشود از فضای رسانه ای جهان عرب. باید برای اینها پروژه داشته باشیم. باید 200 تا مقاله علیه اش بنویسیم مثلاً. اینها عملی است.

باید برای اینها طراحی بشود. باید همه این ها را بشناسند. اگر این ارتباط ها برقرار شد، مثلاً اعلام می کنیم هر هفته یکی از خائنین به شهدای غزّه را معرّفی خواهیم کرد. لااقل در 20 دانشگاه اصلی جهان اسلام، در تهران، مصر، فلسطین، مراکش، هر هفته یکی از خائنین معرفی بشوند و پرونده شان رو بشود. یک تراکت در تیراژ ده هزار تا در دانشگاه پخش بشود. مثلاً خائن شماره یک: عبدالرحمن الراشد، خائن شماره دو: حسنی مبارک، خائن شماره سه: العُتیبی (نویسنده فلان جا).

اینها می بینند که ضربه می زنند و هزینه اش را نمی دهند و نفع می برند. یعنی ملک عبد الله می­گوید تو یک مقاله علیه سید حسن نصرالله بنویس، یک ویلا بهت می دهم. همینطوری است دیگر، ساپورت مالی می کنند. می بیند هرچه فحش داده، به غزّه، به حماس، به حزب الله، به ایران، نه تنها ضرری نکرده، بلکه سود هم برده است. خب، شما باید برایش هزینه ایجاد کنید .

در ایران هفتاد میلیونی که اینهمه نیروی حزب اللهی دارد-. چند نفر آمدند در فرودگاه های مختلف کشور؟ از مشهد و بوشهر و رشت و کرمان تا تهران و... یك هفته رفتند شبانه روزی آنجا. حالا بگویند: آقا من هفته­ای نیمساعت وقت میگذارم برای اینکه العربیه را اذیت کنم. هر کدام از اینها بگوید من دو نفر دیگر را هم هماهنگ می کنم. اینها باید گسترده بشود. نه اینکه یك نفر برود آقای مبارک را ترور کند! شما یک لشکر صدهزار نفری، 500 هزار نفری در جهان اسلام تشکیل بدهید که یک تکان معمولی به خودش بدهد، یك موج اساسی ایجاد کند (نه این که یک جماعت 500 نفره که این 500 نفر خودشان را هم بکشند موج ایجاد نشود). جهان اسلام باید از مزیّت نسبی خودش در این عرصه استفاده بکند، که نمی کند. 5/1 میلیارد جمعیت است.

استراتژی سطل آب

امام استراتژی اش چه بود؟ می گفت هر کسی یک سطل آب بریزد. شما باید این استراتژی را منتقل کنید. باید به اين راهبرد برسید که ما می خواهیم یک کاری بکنیم که هر مسلمانی در هفته نیم ساعت برای فلسطین وقت بگذارد و هزار راه کار داشته باشد. هر کس، هر تواني که دارد. از يك بچه پنج ساله ، شما باید طرح برايش داشته باشید، كه مثلا بيا براي غزه نقاشي بكش، تا وزیر ارشادش، تا کارگردان سینما، تا ...

همین استراتژی سطل آب. امام خیلی جمله­ی استراتژیک حکیمانه ای گفته اند؛ با همین یک جمله، هم دشمن را تحقیر کرده اند، هم روش داده اند، هم مزیت نسبی مسلمان ها را یادآوری کرده اند و قدرت مسلمان ها را بهشان نشان داده اند.

هر کسی کار خودش...

مثلاً من یک معلم دبستان هستم در سودان، چه کار می توانم برای حمایت از غزه بکنم؟ باید برای او هم طرح داشته باشید. مثلاً تو برو برای بچه های کلاست مسابقه نقاشی غزه برگزار کن؛ تو هم در مالزی این کار را بکن، تو هم در فیلیپین، تو هم در کانادا. نتیجه اش را هم بیاورید در این سایت. این مثلاً یک موج است، ولی همه باید شریک بشوند. کارهای کوچک و عملي و هدفمند و مستمر تعریف بشود.

هر کس در دانشگاه، هر جا هست، باید به تناسب کار خودش، کار بکند. ما نباید مبارزه را از زندگي عادي جدا كنيم.

مثلاً دانشجوهای فنی بروند توی خط این که خط تولید موشک های دست ساز طراحي کنند، که اگر این ها می خواهند جلوی قاچاق سلاح به غزه را بگیرند، ما مثلاً به یک تکنولوژی نظامی پرتابل برای گروه های پارتیزانی چریکی برسیم. از بچه های برق و و الکترونیک هم بیایند در حوزه جنگ الکترونیک کار کنند. جواب می دهد این کارها. چند تا بچه های شيمي و متالورژی هم بیایند بگویند آقا ما می خواهیم یک چیزی بسازیم که حتی اگر شش سال دیگر هم محاصره طول بکشد، اینها با مثلاً پودر رختشویی هم بتوانند موشک درست کنند.

از این گرفته تا این که برای دانشجوی زبان اسپانیولی هم طرح داشته باشیم که تو هم این کارها را می توانی بکنی: یک وبلاگ اسپانیولی این طوری بزن، این ها را بگذار روش، برو توی این وبلاگ های اسپانیولی کامنت بگذار و... ولی متأسفانه همه می­خواهند یک کار خیلی گنده ی عظیمی بکنند؛ هیچ کس آن کار را هم نمی کند! یک کاری می خواهیم بکنیم که کارستان باشد. در حالي كه کار کارستان همین است، هر کس یک سطل آب بریزد.

این جبهه فرمانده دارد!

هی ما می گوییم: ای رهبر آزاده! آماده ایم آماده! آقا می گویند: خیلی خوب، پیام من این است. باز ما می گوییم: ای رهبر آزاده! آماده ایم آماده!

آقا شیخ الازهر را نام می برند. بعد می بینی از همان کسانی که می­خواهند برای فلسطین خودشان را بکشند، بروند غزه شهید بشوند -چون آقا فرمان جهاد نظامي داده و هیچ کس هم نفهمیده، فقط ما فهمیده­ایم- یک کلمه علیه این شیخ الازهر در این بیست روز در نمی آید. در حالي كه خطش را آقا داده است!

به جای این که از بالا یک حرکتی بیاید، همه را سازماندهی کند، یک حرکت از پایین به بالا باید شکل بگیرد. هر کس بر مبنای مزیّت نسبی که دارد، و امکاناتی که در اختیارش هست، یک کاری را شروع کند. بعد این ها به همدیگر خواهند رسید. نه این که اوّل همه جمع می­شوند با همدیگر، بعد انشعاب­ها یکی یکی شروع می شود! البته این نافی این نیست که بچه ها دور هم جمع بشوند؛ ولی یک چیزی باید باشد که این ها دور هم جمع بشوند. چند تا آدم خالی الذهن بنشینند دور هم، خب هیچی از تویش در نمی آید. هزار تا صفر را با هم­دیگر جمع کنی چه فایده دارد؟! 15 هزار تا را جمع کنی...؟! اوّل از صفر بودن باید در بیاییم.

کار کیلویی، کار مثقالی

کار... کار ... کار... فمن یعمل مثقال ذرةٍ خیراً یره. ترازوی زندگی انقلابی، ترازوی دیجیتال است. ما همه مان آدم های باسکول­ایم! کمتر از باسکول، اصلاً در مراممان نیست. باید مثلاً یک کاری انجام بدهیم که ده تن وزنش باشد. مثقالی حاضر نیستیم. نگاه قرآنی، نگاه مثقالی است. شما مثقالی کار کنید، خلوص هم داشته باشید، این جواب می دهد. ما می گوییم: حالا من بروم توی یک وبلاگ کامنت بگذارم؟ یعنی چی!

در هر صورت، یک کار درستِ مدبّرانه­ی بصیرانه­ی خالصانه­ی کوچک، یک دفعه موج بر می دارد و خدا به آن برکت می دهد. ما می خواهیم برای خدا کار بکنیم، ولی به روش های مهندسی! با محاسبات مادّی و عادّی. ما می گوییم: جهاد! خب جهاد، اصلِ اوّلش ایمان به غیب است. ما می گوییم یک کاری باشد که از بای بسم الله تا تای تمت، همه اش را ما محاسبه کرده باشیم. این که شد تفکر مادّی! پس ایمان کجاست؟ توکل کجاست؟ اخلاص جایگاهش کجاست؟ اگر آرمان هایمان از آن جنس است، روش هایمان هم باید آن جنسی باشد. روش ها کاملاً پروژه ای شده، کاملاً مهندسی. محاسبه می کنیم که اگر این کار را بکنیم، آن اتفاق خواهد افتاد. جالب این که محاسباتمان هم، باز جواب نمی دهد! تکلیف­محور نیستیم. می­خواهیم وجدان يا هيجان خودمان را ارضا کنیم، بیشتر از آن که بخواهیم یک کار واقعی انجام بدهیم. مشکل اساسی مان این است.

استفاده از قابلیت ها

شما باید بروید اطّلاعات جمع کنید. مثلاً ترکیه در ماجرای غزه، خیلی از خودش قابلیت نشان داد. چهار تا دانشجو که ترکی بلدند، بسم الله! یک سری توان ها را ما باید به دست بیاوریم. ترک ها بروند متمرکز بشوند، روی ترکیه، روی آذربایجان کار کنند. عربی بلد نیستیم، برویم عربی یاد بگیریم. آنهایی که انگلیسی بلدند، بروند در وبلاگ های انگلیسی­زبان مسلمان های دنیا کار کنند. از اینها خیلی چیزها در می آید.

شما باید یقه­ی وزارت خارجه و سازمان فرهنگ و ارتباطات را بگیرید. [مثلاً بگویید:] آقا مسئول میز ترکیه ات را بفرست اینجا، ما یک سری جلسات داریم. مسئول میز ترکیه -کسی که چهار سال، ده سال، در این حوزه کار کرده- مطمئناً یک ساعت حرفِ نابِ کاربردیِ هیجان انگیز برای شما خواهد داشت. یک ساعت ترکیه را برای شما توضیح بدهد. عدالت-توسعه چیست؟، اربکان کیست؟ اردوغان کیست؟ در استانبول چه خبر است؟ در آنکارا چه خبر است؟ دانشگاه هایشان چیست؟ از این ها اطلاعات بگیرید.

تجلیل

بعضی موقع ها شاید شما بتوانید یک لیستی فراهم کنید از مثلاً روشنفکرها و رسانه­هایی که در کشور های مختلف اسلامی در ماجرای غزه عملكرد خوبی داشته اند. بروید از کلّ این ها تجلیل کنید. این ها خودش فضاسازی می کند. در لبنان، این آقای طلال سلمان، یک نفره ایستاده و در مقابل همه­ی رسانه های مشهور جهان عرب شمشیر می زند. یکی این و یکی فهمی هویدی که مواضع نزدیک به حماس و حزب الله دارد. یک «دستت درد نکند» به این ها بگویید. به آقای طلال سلمان بگویید ما مثلاً یک «هفته­ی طلال سلمان» در دانشگاهمان برگزار کردیم؛ چند تا از مقاله هایت را به مردم دادیم، عکست را زدیم همه دیدند، یک نفر از بچه های حزب الله لبنان را آوردیم سخنرانی کرد درباره ی تو -حتی نمی گویم دعوتش کنید كه برايتان خرج داشته باشد-.

حرکت تاوان

این حرکت ها باید راه بیفتد. یعنی محسن و مسیئ نباید پیش شما یکی باشد. در پیام دوم آقا هم آمده بود که سرنوشت خائن باید مثل سرنوشت یهود بنی­قریظه باشد؛ که همه شان را گردن زدند. یعنی فضایی ایجاد کنیم که نفرت از این ها، به این حد برسد. حتی اگر حذف سياسي و فیزیکی هم نشدند، در جهان اسلام واقعاً به این حد برسند. آدمی مثل ملک عبدالله، مثل پادشاه اردن، مثل این مردک حسنی مبارک.

از این وقیح تر، در کل تاریخ بشر وجود دارد؟ که تا بیستمین روزی که دارند بچه های زیر شش سال را قتل عام می کنند، حالا این چهار تا عرب را هم که می خواهند دور هم جمع بشوند یک چایی بخورند، می گوید حق ندارید چایی بخورید، چون ممکن است این تصوّر ایجاد بشود که شما در ذهنتان یک حمایتی از ملّت غزه هست! مگر این ها چه کار کردند در کنفرانس قطر؟ جمع شدند چایی خوردند و رفتند! تمام تلاشش را کرد که جلسه رسمیت پیدا نکند، و پیدا هم نکرد. این ها در نهایت باید تاوان پس بدهند. عنوانش مثلاً همین باشد: حرکت تاوان. جنبش تاوان در جهان اسلام. باید این را هزینه­مند کنیم. این خط را در هر کشوری ارتباطات داشتید، توانستید هدایت کنید، شارژ کنید، به یک جایی می­رسد.

باید تاوان ایجاد بشود. خانم شیرین عبادی باید تاوان برایش ایجاد بشود. خود دفتر تحکیم هم همین طور. آن مقاله نویس اسرائیلی، بیانیه نوشته، که آنهایی که می گویند باید هر دو طرف را محکوم کرد، از قاتلین اسرائیلي هم پست ترند (آن اسرائیلی هم لجش گرفته از دفتر تحکیمی ها!). خب، این ها اگر تاوانش را ندهند، اگر آبرویشان نرود، دفعه ی بعد پررو تر می شوند. شما اصلاً یک جشنواره­ی طنز برگزار کنید، فقط برای همین یک بیانیه­ی دفتر تحکیم. یک جشنواره­ی پوستر برگزار کنید. بیانیه­های تشکّل های دانشجویی اروپا را بگذارید کنار همین ها. خود سازمان ملل را که دیگر چیزی از آن نباید باقی بگذارید. 300 تا کودک زیر شش سال کشته شدند. سازمان ملل هم سکوت کرده. شب آخر بان کی مون، رفته تل آویو، ضیافت شام لیونی!!

تا جایی که می توانید خودتان کار کنید. تا جایی هم که می توانید خط بدهید تشکّل های هم­تراز شما کار بکنند.

مطالبه

اگر در توان شما نیست، مطالبه کنید. از هنرمندها، از رسانه ای ها، از مدیران فرهنگی. مطالبه­ی جدّی کنید. بیست سال است در جمهوری اسلامی فیلم راجع به فلسطین ساخته نشده. (راجع به خیلی چیزها ساخته نشده، مثلاً تاریخ انقلاب. راجع به خیلی مفاهیم ارزشی ساخته نشده، ولی یکی اش هم همین مسأله فلسطین است.) آقای احمدی­نژاد می گوید هولوکاست، خب در عملکرد دولت خودت کو؟ کارهایی که بدنه فرهنگي دولت کرده چه بوده؟« چند تا پوستر زدیم»! پوستر را که بچه های مسجد نازی­آباد هم زده اند! خب پس وزارت ارشاد چه کار می کند؟ سازمان فرهنگ و ارتباطات چه می­کند؟

حج

از حاجی های امسال بپرسید، می گویند ما بیست، سی روز حج بودیم، یک اپسیلون راجع به فلسطین مطلب نشنیدیم، نه از ایرانی، نه از غیر ایرانی. آن وقت جالب این است، بلافاصله بعد از حج، تهاجم غزه اتفاق می افتد. حج، ظرفیت عجیبی دارد. آقای مسئول! چه کار کردی برای مسئله­ی فلسطین در حج؟! آن موقع که اوج محاصره اش هم بود...

مبارک و ملک عبدالله اجازه ندادند امسال هیچ کاروان فلسطینی به حج اعزام بشود. حساب­شده بود. شما این همه ظرفیت عظیم حج را ناکار گذاشتی. این ها باید بیایند جواب پس بدهند. در حج، دو سه ملیون مسلمان حضور دارند. یک اپسیلون از این ها فریاد برنیامد، که همه شان دارند فقط شیطان کوچک را ریگ می زنند. اگر حج­مان واقعا حج بود، چرا بعد از آن، اینچنین اتفاقی افتاد؟

تحریم محصولات اسرائیلی

شما می گویی نستله، دانشجوهای صنایع غذایی، بیایند بگویند ما یک چیزی می سازیم که همه­ی خواص آن را داشته باشد. اسراييلي هم نباشد. بابا ما انرژی اتميش را ساختیم، این را چه طور نمی­توانیم بسازیم؟! خب این ها مسخره است دیگر! حتی موبایلش. این هم موضوع خوبی است: خودکفایی از صنایعی که به صهیونیسم وابسته اند. همین را جشنواره کنید. فراخوان بدهید، به بحث بگذارید. هر کس در رشته ی خودش پیشنهاد کند. بنده رشته ام شیمی است، می روم یک چیزی اختراع می کنم که مثلاً بمب فسفری را خنثی کند. یا مثلاً یک دفعه اعلام بشود دویست تا پایان نامه ی دانشجویی در دانشکده های فنی و پزشكي و علوم انساني ایران براي پاسخگویی به نیازهای واقعی ای که در بحران غزه رو شد، دارد انجام می شود یا عناوینش تصویب شده. خود این ها الگو می دهد. خبرش بلافاصله گسترش پیدا می کند. پرس­تی­وی، العالم، بیایند گزارش بگیرند. جنبش نرم افزاری هم هست. جنبش نرم افزاری كه فقط حرفهاي صدتا يك غاز قلمبه سلمبه راجع به سنت و مدرنيته نيست .

دیماه 1387

چاپ و تکتیر این جزوه، حتّی بدون ذکر منبع، جدّاً توصیه می شود! اجرکم عند الله.

بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 14:38  توسط فروزنده  | 

از دور، نخلستان

از نزدیک، هیچ!

انسان‌هایی تمام فلزی

ـ داربست هتل‌ها و دکل‌های نفت

از دور، نخلستان

از نزدیک، قفسی پر آواز پرندگان

 

ـ نام این شهر چیست؟

ـ تهران

        استانبول، ابوظبی، حلبچه

ـ نام دیگری هم دارد آیا؟

ـ غزه هم می‌گویند

ـ «بار بگشایید، اینجا کربلاست»

بنویس راوی، بنویس

... سنگ‌ها می‌رقصند و سگ‌بازان

پس بیاورید

دست‌ها و سرها را 

و دریایی تشنگی

تا گلویی قرآن بخواند

*

ـ در شهر کیست؟

ـ ترس، ترس، ترس

ترس پسر از پدر

زن از مرد

مرد از نامرد و نامرد از خويش

ـ در شهر چیست؟

ـ نیزه‌های سرگردان

ـ پس هانی کجاست؟

ـ ابوغریب!

ـ از مردان که مانده؟

ـ زیدی و کفش‌های منتظرش

*         

دارند سانسور می‌کنند

دارند صدای پرندگان را می‌برند

بیاورید علم‌ها را

بیاورید سنج‌ها را

*         

از دور، نخلستان

از نزدیک، باغ‌های رسیده و قلب‌های کال

شمشیرهای نابالغ و زخم‌هایی کهن‌سال

می‌پرسی به چه کسی رأی بدهم؟

ـ به آن‌که پشت نقاب است

*

از دور، نخلستان

از نزدیک، نخلستان

...

و ناگهان کسی از کمین نخلی

دست راست را قلم می‌کند

ـ بیاورید قلم‌ها را

بنویس راوی، بنویس

دارند سانسور می‌کنند

بنویس

      دارند چک می‌کنند میل‌ها را

شعرهای مؤدب را

وبلاگ قزوه را

و قلب‌های غزّه را

تانک‌ها را کنار شریعه نگاه کن!

*

مرا ببخشید

چشمانم خون گرفته است

و همه‌جا را به رنگ پرچم می‌بینم

کودکان را شش‌ماهه

گلوها را بریده

ابرها را شیمیایی

و پرندگان را قفس

ماشین‌ها را آمبولانس می‌بینم

سازمان ملل را گور دسته‌جمعی

با مردگانی چندزبانه و بی‌زبان

*

از دور، نخلستان

از نزدیک، هیچ

نه شاخه‌ای، نه برگی، نه سبزی، نه زردی

نه دردی، نه مردی

حبیب شبانه رفته است

و در شهر

دارند می‌چرخانند سرها

می‌بندند دست‌ها را و چشم‌ها را

و ما بر سینه می‌زنیم

و قبیله‌های ویلان و سیلان

چای احمد می‌خورند

...

و عاشورا

در هیچ کتاب رکوردی ثبت نمی‌شود

 

از دور، نخلستان

از نزدیک، نخلستان

و صدای گریه‌های پدرم

هنوز از میان نخل‌ها می‌آید

 

 

منبع : عشق علیه السلام

چندتا لینک دیگه هم میذارم که بیشتر خجالت بکشیم از...

 

مثلا ... فتوای آماده ی مراجع راجع به کالاهای اسرائیلی:

من نسکافه نمی خورم

 

و یه چیز "جامع"تر...

قیام دات آی آر

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 22:18  توسط فروزنده 

دوستی "نظر بچه ها"رو درمورد این جمله ی رهبر جویا شد... شروع کردم به گفتن چیزهایی که چندان گفتنی هم نبود: خب مخاطب ایشون بچه های فرودگاه بود و تصریح هم کردن که دست ما از حضور فیزیکی تو غزه و اعزام شماها بسته ست و یه مقدار هم معذوریتهای دیپلماتیک (که شاید اشاره ای به بقیه مون داشت) و...
ولی در تمام مدت یه جواب دیگه تو ذهنم بود که نگفتم...
:


وَلاَ عَلَى الَّذِينَ إِذَا مَا أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاَ أَجِدُ مَا أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّواْ وَّأَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَنًا أَلاَّ يَجِدُواْ مَا يُنفِقُونَ


و [نيز] گناهى نيست بر كسانى كه چون پيش تو آمدند تا سوارشان كنى [و] گفتى چيزى پيدا نمى‏كنم تا بر آن سوارتان كنم برگشتند و در اثر اندوه از چشمانشان اشك فرو مى‏ريخت كه [چرا] چيزى نمى‏يابند تا [در راه جهاد] خرج كنند -توبه(92)


+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 18:50  توسط فروزنده  | 

حجم کوچیک ِ من از خون داغ میشه ، بلکه یخ ِ عالِم ِ بزرگ (به بزرگ

ی ِ کیفی که از نسکافه خوردن می­کنید!!!) ِ شما رو باز کنه !...

من اصلا به دنیا آمده م برای همین "شهادت" !

 شهادت به اینکه این قوم عملا معتقده به "غیر یهودی هرچند صالح و نیکوکار باشد، باید او را کشت"(1) ...

 و تو!

 تویی که یهودیزاده نیستی !

 چطور مطمئنی که امروز ِ مادر و پدر ِ من فردای تو نباشه ؟!

 که یه روز تن کوچیک و لطیف ِ نوزاد ِ تو ،داغ، در آغوشت نباشه ؟!...

 

 

 

 

 

 

 

شيعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی***او سمعتم بشهيد او غريب فاندبونی*** ليتکم فی يوم عاشورا جميعا تنظرونی*** کيف استسقی لطفلی فابوا أن یرحمونی (2)...

فقط گناهش اینه که می­خواد تو محاصره نباشه  ...

 و تنها دلیل محاصره ش هم اینکه پدرش نخواست بیعت کنه با ظلم...

فقط همین...

تاریخ!

 یه علی اصغر دادی ...1400 ساله که یادت نرفته !

 چطور 250 تا علی اصغر رو ممکنه فراموش کنی ؟؟؟

 


(1)    تلمود

(2)    شعری از امام حسین در صحنه ی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 19:10  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده