تبليغاتX
تا...؟... فعلا هیچی... - متولد 1340 (1)
لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ ...

 

بسم الله

می گفت: تاریخت را اگر خود روایت نکنی؛ برایت روایت می­کنند. و دست تو کوتاه خواهد بود از هرآنچه بخواهند به اسم ِ تاریخ ِ تو بگویند!

نویسنده نیستم! اما وقتی نویسنده­ها و فیلمسازان و رسانه­های حرفه­ای­مان، اینقدر دردهای مهمتری دارند(!) که به ثبت معجزه­ی عظیم انقلاب اسلامی ِ ایران نمی­رسند؛ معجزه­ای که در آن فرد فرد مردم، دست خدا شدند که در کار بود؛ چاره­ای نیست جز اینکه همین مردم هم دست به قلم برند و ضعیف یا قوی بنگارند هرچه کردند و هرچه دیدند – او که باید بپذیرد و برکت دهد و قلم را شیرین کند و حرف را به جان بنشاند دیگری ست! – و چه کسی مُحِقّ­تر و دلسوزتر از همین مردم برای حفظ تاریخشان از تحریف­ها! و من هم یکی از همین مردمم!

قصه­ی یک همسرشهید دقیقا از لحظه­ی تنها شدنش آغاز می­شود.(2) لحظه­ای که باید بزرگ شود! چقدر بزر؟ به اندازه­ی یک مادر؟ یک پدر؟ یک مادر و پدر توأمان؟ نه! بزرگ­تر! بزرگ به اندازه­ی یک مربی ! بزرگ­ به اندازه­ی یک مقلد ِ "زینب" ! رسالت زینبی ِ او از این لحظه شروع می­شود: نه تنها نباید از غصه­های آنچه که دیده است، بشکند؛ نه تنها باید قافله را از میان مشکلاتی که هنوز ندیده­است، سلامت به مقصد برساند؛ بلکه باید "پیام"ی را نشر دهد. عَلَمی را برافرازد... باید بزرگ شود. بزرگ به اندازه­ی زینب. و عَلَم ِ یک همسر شهید "فرزندانش" هستند! که نه تنها نباید باوجود ِآنها اظهار ضعف و احساس خسرانی کند از آنچه در راه خدا داده؛ و نه تنها باید نگه­داردشان در همه­ی مشکلاتی که... بلکه باید مهیاشان کندشان برای فرداهایی اگر نباشند این رایت­های شهادت و این فرزندان ِ ولایت؛(3) اگر نباشند این بچه­ها(یی که آنروز دیگر نمی­توانند "بچه" باشند!) شاید یادی هم از شهید درمیان ِ مردم (و نه در موزه­ها و کتابخانه­های تصنعی ِ متولیان فرهنگ!...بلکه میان ِ مردم) باقی نمانَد! بچه­هایی که عَلَم ِ انقلاب ِ خمینی­اند بر دوش او که باید برافرازدشان... و لذا دقتی که یک او باید در فرآیند  تربیت و رشد فکری و شخصیتی ِ فرزندان بخرج دهد، را کمتر پدری یا کمتر مادری دارد... و البته شاید مشکلات معیشتی و اجتماعی ِ او را نیز!...(4)

 

متولد 1340 . سومین فرزند پدر و مادری بی­سواد ولی با همت و با اخلاص و خداآشنا با 5فرزند بود. پیشه­ی پدر، به یادگارِ ایام نوجوانی ،که دل از خانه­ی پدری­ کنده بود و برای تجربه­ی استقلال، رو به روستاهای اطراف آورده بود؛ کشاورزی بود. هر صبح بعد از نمازی که صدای اذانش بچه­ها راهم برای نماز بیدار می­کرد، راهی می­شد تا غروب. تابستانها گاهی پیش می­آمد که یک ماه یا بیشتر سَرِ زمین مراقب غله می­ماند (و خاطره ها داشت از درگیری با گرگ و گراز و دزد و مار!) ولی آخر ماه و آخر سال که می­رسید، اگر صاحب زمین حرفی از دستمزدش نمی­زد، حیای او هم مانع از طلب کردن و یادآوری می­شد! و جوابش به خانواده "دست خود صاحب کار هم تنگ است لابد. محصول آنقدرها خوب و سودآور درنیامد." موقع اصلاحات ارضی هم که قرار بود هر کشاورزی که مالک ِ بخشی از  زمینی که سالها رویش کار کرده  شود؛ هرچه اصرارش کردند زیر بار "زمین صاحبدار مردم را گرفتن" نرفت. از روحانی مسجد محل این مسئله را پرسیده بود. و فهمیده بود که این توطئه­ایست برای مثله کردن زمین و از کار انداختن کشاورزی .

بچه­ی وسطی بود نه هم­حرف بزرگترها نه هم­بازی کوچکترها! مشغولیتش گوش دادن به قصه­ها و حکایت­ها و گاه حافظخواندن و قرآن خواندن ِ مادربزرگ بود و گاهی هم با او به مسجد رفتن و نماز و دعاهای معتبر را به زنها یاد دادن؛ عادتی که بعد از مادربزرگ و تا سالهای نوجوانی هنوز برایش مانده بود! مدرسه که رفت(و بواسطه­ی مضیقه­های خانواده، یک سال دیرتر از همسالان) و بخصوص بعدتر که مادربزرگ هم نبود، دیگر او بود و عالم ِ کتابهایی که از مدرسه امانت می­گرفت. کتابهای مدرسه هم که تمام می­شد به سراغ  کتابخانه­های دیگرشهر می­رفت.اوایل رمانهای رایج دنیا بعدتر هم کتاب­های اخلاقی و تفسیری . او بود و کتاب­ها و فکرهایش در تنها اتاق ِ خانه­ی 40(؟) متری با کف ی خاکی؛ که تازه اسب پدر هم با هفت نفر اعضای خانواده در آن شریک بود (برق و آب لوله­کشی که دیگر بماند)! مثل خیلی از هم­سالانش مدتها طول کشید تا بفهمد که ضعف بینایی­اش به راحتی ِ یک عینک حل شدنیست! و مدتها طول کشید تا صاحب یک عینک شود. عادت داشت به کلاس­های بالای 50نفره در زیرزمین­های تاریک و نمور و عادت داشت به شاگرد اول مدرسه شدن در همان شرایط و عادت داشت به اینکه معلم­ها وقتی پاسخ سوال دانش­آموزان را نمی­دانستند؛ سوال را به او ارجاع بدهند!"روشن! تو جوابش را بگو!"

خیلی دوست داشت برای دبیرستان رشته­ی "صنعت" را انتخاب کند. ولی در این­صورت لازم بود به دبیرستان پسرانه برود. لاجرم به رشته­ی "ریاضی فیزیک" رضایت داد. و همین هم در شهر خودشان نبود. این شد که با خواهر بزرگترش که به تازگی دانشجو شده بود، بار مهاجرت به شیراز (که شنیده­بود دبیرستان­هایی دارد که کمتر از شهر خودشان به دخترهای محجب سخت می­گیرند)بستند. با حقوق اندک خواهر اتاقی اجاره کردند و در کنار همان خانواده­ی صاحبخانه ساکن شدند. "امورات داخله­ی خانه(همان تک اتاق!) با خواهرم بود و امورات خارجه با من!" در این شرایط جدید زندگی بود که کم کم رفت و آمد دانشجوها به خانه ، او را با فساد نظام سلطنتی و مبارزه و اعتراض آشنا کرد. و کم کم کتابفروشی ِ بین مسیر خانه-مدرسه کتابهای "دکتر شریعتی" را در کنار کتاب­های آیت الله دستغیب به او پیشنهاد داد و بعدتر هم کتاب­های شهید مطهری و امام را.  پایه­های اعتقادی­اش را مطالعات سالهای نوجوانی محکم کرده بود، "درد"های دین و مردم و جامعه­ش را که در  ناله­ها و گاه فریادهای شریعنی شناخت و لمس کرد، قدم در راهی گذاشت که کم کم چیزی از او باقی نگذاشت بجز "رهرو" ِ همین راه! و "درمان" را که در "خمینی" جُست، دیگر دلیلی وجود نداشت برای اینکه او با تمام وجود غرق و مستحیل در این رهبر خدایی نشود و همه­ی داشته­هایش (تا امروز) را "فدایی ِ امام" نخواهد! این پامبر قرن بیستم  با همان پیام پیامبران و با همان قیام. پیامبری بعد از "ختم پیامبران!" ومصداق تام ّ "علماء امتی افضل من انبیاء بنی اسرائیل" !

تدریجا با بچه­های همفکر مدرسه یکدیگر را پیدا کردند و "انجمن اسلامی"مدرسه راه افتاد و به اتحادیه­ی انجمنهای اسلامی دانش­آموزان پیوست. چه می­گویم؟ به انقلاب خمینی پیوست. به انقلاب اسلامی ِ مردم.

سال سوم دبیرستان با مهر 57 شروع شد و به خرداد 58 ختم! و این تقریبا یعنی "درس بی درس!" چندماه ابتدای سال تحصن و تعقیب و گریز بود و بعد که رژیم دید دیگر این مدرسه­ها برایش مدرسه نمی­شوند؛ تعطیلی. و در انتها هم ، اداره­ی مدرسه توسط خود دانش­آموزان انقلابی (مدرسه­ای که اغلب کادرش استعفا داده بودند و بفرمان امام باید بازگشایی می­شد) و مباحثات نفس­گیر با همکلاسی­ها و معلم­های کمونیست و... یک روز که از معلم ریاضی برای حل یکی از "تست"ها راهنمایی خواست، معلم خندید : "شما انجمنی­ها مگر اصلا دیپلم می­گیرید که به کنکور و تست هم فکر کنید؟!" آن سال معدل دوم مدرسه شد!

دیپلم را که گرفت، انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه­ها تعطیل. فقط پزشکی و علوم قرآنی پذیرش داشتند. به خانه برگشت و دیپلم تجربی هم گرفت و در کنکور پزشکی شرکت کرد. همان روز کنکور بود که رفقا  با هیجان

خبر از اعدام چند نفر از مجاهدین خلق را دادند. "از جمله یکی از  دوستان نزدیکم! بچه­ای مومن و باعرضه و اخلاق­مدار. دانشگاه که رفت(کرمان) اوایل زیاد از امام جمعه­شان تعریف می­کرد. کم کم اما از دیگرانی هم تعریف کرد و گرایشات چپ در دیدگاههاش پیدا شد و به مجاهدین خلق پیوست. چند باری بینمان بحث و گفتگوهایی شده بود. می­دانستم اخیرا بازداشت شده و حاضر به توبه و برائت از سازمان نیست؛ و تقریبا می­دانستم کجاها گیر ایدئولوژی دارد اما فرصت مباحثه­ی مفصل و توجیه کامل دست نداده بود. هرچه از استدلال و استناد و جواب و دعوت و... داشتم برایش مکتوب کردم و امیدوار بودم که بتوانم با این ترتیب قانعش کنم که...اما قبل از اینکه برسانم به دستش خبر اعدامش رسید. سر کنکور همه­ی اینها و این کوتاهی و امروز و فردا کردنم در کاری که شاید می­توانست رضا را برگرداند توی ذهنم می­پیچید و بدحالم می­کرد.بماند که همه شناسایی و اعدام او میدیدند!  " دانش­آموزی­اش را در شهر خودش نبود و لذا مسئولین گزینش شهرستان شناختی از او نداشتند. رد شد و سال بعد دوباره کنکور داد! اینبار علوم قرآنی و اینبار هم گزینش! اما طی این دو سال راه جدیدی در زندگی­اش باز شد که انگار  کانال خدمت­رسانی او را به آرمانهایش می­توانست مشخص کند:"در آن گیر و دارهای ایدئولوژیک، به پیشنهاد شهید باهنر برای مدارس "مربی پرورشی" تعریف شد! نیروهای جوان و توجیه نسبت به انقلاب و با توان مباحثه بالا  لازم بود که از پس القائات کمونیستی بربیاید و هم توان ارتباطگیری با بچه­ها و انتقال صحیح اندیشه­ی انقلابی داشته باشد. خواهرم خواسته بودند که در کنار تدریس ریاضی، در همان مدرسه مربی هم باشد و او مرا بجای خودش پیشنهاد داد." حدود بیست نفری بودیم ؛ محفلهای دعا و بحثهای اخلاقی و تحلیل ماوقع انقلاب و جریانها واحزاب و گروه­ها و تشکلهایی که هر روز حکایتی نو داشتند!و نظریه­پردازانی که هرروز یکی به­شان اضافه می­شد و سخنرانیها و موضع­گیریهای لیدرهای انقلاب؛ گاهی هم بحثهای اعتقادی برنامه­ی باهم بودنهامان را پر می­کرد.  تشکلها هم مثل قارچ تکثیر می­شدند! سازمان مجاهدین خلق و انجمنهای اسلامی و حزب جمهوری که بود؛ جنبش ملمانان مبارز،امت اسلام(دکتر پیمانی­ها) اخوان؛و... از آنطرف هم چریکهای فدایی اکثریت و اقلیت و پیکار و دموکراتها و...تعاملاتی با اکثر اینها داشتم. اما دأبم این بود که مستقل فکر کنم و مستقل تصمیم بگیرم. بخصوص وقتی غل و غشی در لیدرهای بعضی­شان در سطح شهرستان می­دیدم؛ مصرتر می­شدم بر اعتماد مطلق نکردن به "احزاب". اینکه 20 سال بعد هم از موتلفه جدا شدم به همین دلیل بود. رای دادنم به بنی­صدر هم البته به همین دلیل بود! بعد از کنار رفتن جلال الدین فارسی حزبی­ها نتوانستند قانعم کنند که به دکتر حبیبی رای بدهم. البته هنوز چندماه نگذشته بود که بنی­صدر خودش را نشان داد!

از سفارش­های امام "آموختن عربی" بود. رفتیم حوزه­ی علمیه و از استادهای آنجا خواستیم کلاس تشکیل دهد. جامع المقدمات و شرح نهج البلاغه.علاقه­مند بودم و استاد هم خیلی رویم حساب می­کرد. تا اینکه یک جلسه (مهمانی!) ترتیب داد که همه­ی گروه­های مطالعاتی­ای را که ساپورت می­کرد یکجا جمع کند . شروع کرد به سخنرانی.کم کم بوی برداشتهای چپ از نهج البلاغه به مشامم رسید.در جمع تقریبا از همه کوچکتر بودم. دستم را بالا بردم و استاد با استقبال اجازه داد و شروع کردم به رد ِّ برداشتهاش. وسط حرف زدن دیدم دخترها دورم زنجیر شده­اند:"فرار کن مگه نمی بینی دارن با چاقو میان سراغت!" و چند نفر از آقایان را نشانم دادند که به سمت ما می­آمدند... کلا به این ترورها هم آنروزها عادت داشتیم! اینبار که کنکور داد ادبیات عرب شرکت داد و دانشگاه تهران قبول شد. سال­بالایی­ها وقتی دیدند چقدر ازجامع المقدمات را خوانده؛ گفتند اگر مدرکش برایت مهم نیست، برو همانجایی که تا حالا خوانده­ای! ما هنوز نرسیده­ایم به اینجاهای کتاب! او هم که کم کم فرزندش در راه بود و مسیر 16 ساعته و مدرسه؛ ول کرد! و بعدتر در ارتباط با کارش، اممورتربیتی خواند و با فاصله­های چند ساله(نقل و انتقال به ساری و بعد شهادت مسعود و بعد هم بچه­ها) کاردانی و کارشناسی و بعدتر ارشد گرفت.

مسعود از بچه­های فامیل بود. با خواهرهایش در همان محفلهای مذکور بودیم و یکی­شان همکارم بود. خودش هم اگر جبهه نبود و دانشگاه هم نبود شرکت می­کرد. گاهی هم در خانه­ی ما جلسه­های بحث و تبادل نظر و اخبار و... داشتیم. کم سن و سال بود(همسن بودیم) و خانواده مسئله­ی ازد.واجش را جدی نمی­گرفتند. تهدید کرده­بود که یا فلانی یا من میروم همان ساری(که دانشگاهش بود) یک فکری برای خودم می­کنم! قبل از آن چند بار رفقایش را پیشنهاد داده بود! مدل بچه­های آنروزها: اگر دختر خوبی هم می­شناختند دوستانشان را بر خود مقدم می­کردند! از این کار بهم برمی­خورد. از طرفی فکر می­کردم آدم باید صرفا از روی وظیفه ازدواج کند لذا چون او را می­شناختم و بچه­ی خوبی می­دانستم و روی این حساب دوستش داشتم؛ بنظرم ازدواج با او از سر نفس می­شد و نه وظیفه! بالاخره وقتی شرط "شهادت"ش را مطرح کرد راضی شدم و تا زمان عقد ارتباطمان قطع شد بعد هم او برگشت دانشگاه و من هم به کارهای مدرسه و... ادامه دادم تا حدود سه سال و وقتی که فرزند دوممان در راه بود  که رفتم ساری. بنظرم جهاد سازندگی بیشتر جای خدمترسانی­ِ گم­نام بود و لذا بین سپاه و جهاد، دومی را پیشنهاد دادم. یک بار که با ذوق گفت مسئول فلان دانشگاهمان شده م گفتم نه خودت دلت را خوش کن به این چیزها نه بیا برای من تعریف کن!اینها وظیفه را سنگینتر می­کنند ذوق و افتخار ندارند! دیگر نفت! بعد از شهادتش چیزهایی از دوستانش به گوشم می­خورد که کی بوده؟! گاهی که از مشکوک بودن بعضی کهبعنوان سران و رهبران انقلاب شناخته می­شدند می­گفت عصبانی می­شدم:"ببین تو توی دانشگاهی ولی اینجا منم با این دو تا بچه. امکان بررسی صحت و سقم این حرفها را ندارم. لطفا اینها را برای من نگو" دانشگاه و جهاد زیاد بهش اجازه­ی جبهه رفتن نمی­دادند.تا سال 67 که پیام "امروز ایران کربلاست" داد . وقتی آمد مسئله­ی رفتنش را مطرح کند؛ با همه­ی غرورم زدم به واقعگرایی و از مشکلات قریب­الوقوع بعد از رفتنش گفتم؛ لرزش صدایش را که حس کردم به خودم آمدم:" چه می­کنی دختر؟!داری سرباز خدا را از جهاد سرد می­کنی؟!" فوری مسئله را جمع و ور کردم که "البته می­دانی که من می­توانم! و مشکلی نیست و خدا بزرگ است و..." به تک تک رفقا و استادهایش تلفن زد که :"من دارم می­روم. شما هم باید بیایید..." جمع و جور کردیم و آمدیم کازرون و او رفت جبهه.

نماینده­ی مجلس سوم(و ششم!) شهرستان با بچه­های خط آیت الله منتظری توی شهر یک جنگ روانی علیه نماینده­ی امام براه انداخته بودند. تا جایی که بعضی خانواده­های شهدا اجازه نداده بودند اشان بر جنازه­ی شهیدشان نماز بخواند. و در بعضی موارد حتی در مجلس ترحیم شهید هم ایشان را به خانه راه نداده­ بودند! مسعود از آن تیپ اخلاقهایی داشت که توی رفاقت خط سیاسی و فرهنگی و...نمی­شناخت! همه جور دوستی داشت و از جمله از این دسته. وصیت­نامه­ش هنوز بدستم نرسیده بود و نگران بود که نکند تصریحی درش نباشد و راه برای سواستفاده­کنندگان باز بماند. احساس کرد مراسم مسعود هم دارد می­افتد دست همان خط انحرافی. نماینده­ی کذا هم آمده بود خانه و یکیشان هم داشت مداحی می­کرد. و این تصور را ایجاد می­کرد که مسعود هم از اینها بوده. تا اینکه وصیتنامه رسید :" وحدت اسلامی را تحت زعامت حضرت امام حفظ کنید و هرگز برخلاف نظرات ایشان عمل ننمایید و همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید نه یک قدم جلوتر و نه یک قدم عقبتر." و همین برای ختم همه­ی نگرانی­هایش کافی بود. با اطمینان رفت که با نماینده­ی کذا در مقابل جمع صحبت کند و موضع واقعی شهید را  بگوید که مردهای فامیل مانع شدند. سر کاری که درست می­دانست با کسی تعارف نداشت؛ اما در آن شرایط هم بگومگوی خانوادگی صلاح نبود. کوتاه ؛آمد و فقط رفت روی هرکدام از عکسهای بزرگ مسعود که در دست تشییع­کنندگان بود، یک عکس امام و یک عکس آیت الله ایمانی(امام جمعه­ی شهرستان) گذاشت! و در جواب اعتراضها گفت:"دلیلش را از آن دو تا اتوبوس بچه­های شمال بپرسید که هنوز نرسیده، رفتند دفتر امام جمعه که ببینند این آقای ایمانی ای که مسعود آنطور شیفته­اش بود کیست؟" دو ماه بع فرزند سومش بدنیا می­آمد و لذا بود که مسیر تشییع را با مینیبوس، با پیرترها و آنها که معذوریت جسمی داشتند آمد. مثل تمام این مدت، آنجا هم کسی اشکش را ندید! فکر می­کردند "شوکه"است! و می­خواستند با او "همدردی"کنند تا بغضش باز شود :"خدا ازشان نگذرد. خودشان توی آرامش نشسته اند حکومت میکنند. بچه های مردم را میفرستند جلوی توپ و تانک!" جوش آورد ، حرف خیرخواهانه ی طرف راقطع کرد:"کدام خودشان؟! آقای هاشمی رئیس مجلس که یک خط درمیان جبهه­ست آقای خامنه­ای تا قبل از ریاست جمهوری همیشه توی جبهه حتی خطوط مقدم بوده  حالا هم فرزندانشان قاطی سایر بسیجیهایند.نوه­های امام هم...جوانهای مردم برای خدا میروند جبهه. کسی بزور نفرستاده اینها را."

حالا درد کم داشتیم؛ بعضی مقدس­بازی­ها و تحجرها هم که به پای انقلاب نوشته می­شد، قوز بالای قوز! مدیر مدرسه چه فحشها که نثار دانش­آموز نمی­کرد بخاطر اینکه طبق مد آنسال دکمه­ای پشت مانتوش بود. معاون پرورشی آموزش و پرورش شهرستان، یکی از دانش­آموزها را تا مدرسه تعقیب کرده بود تا ببیند "کدام مدرسه است که بچه­هایش گناهی به بزرگی ِ کفش سفید پوشیدن دارند! و...

بچه­ها هم گاهی واقعا عجیب می­شدند! یکی دائما باید یک حیوانی چیزی توی خانه نگه می­داشت! مرغی خروسی اردکی گربه­ای خرگوشی، مارمولکی، ملخی، کبوتری ...!جانورهایی که گاه خطرناک بودند و گاه کثیف اما بهر حال رفیق با بچه!  یکی هنوز فارسی یاد نگرفته، عشق زبان انگلیسی شده بود و توی شهر تا 3،4 سال بعد هم  موسسه­ی زبان وجود نداشت!کتابی تهیه کردم و خودم شروع کردم باهاش کار کردن . بعد هم که موسسه باز شد کلاس مختلط بود و مربی بشدت بدحجاب و البته مورد علاقه­ی بچه­ها چاره­ای نبود، باب رفاقت با مربی که توی شهر هم غریب بود باز کردم و...سومی از 8 سالگی شروع کرده بود به شعر گفتن و تقویت لازم داشت. بین مادرهای دیگر (از فامیل و همکاران و...) کمتر کسی می­دیدم که اینطور به خصلتهای خاص هر کودکش دقت کند.

موضوع پایان­نامه­اش را "علل افت تحصیلی فرزندان شهدا" انتخاتب کرد و متناسب با این موضوع ، آن سال "مشاور شاهد"و برای بیشتر درگیر شدن با مسئله، از بچه­های خودش هم خواست که  آن سال را به دبستان شاهد بروند. 

درب  باز شد و دخترکوچکی را هل دادند داخل دفتر: "بیا این هم مشاور! ببینم خانم روشن می­تواند زبان تو را باز کند یا نه؟!" از قضا دخترک از فرزندان شاهد بود. بعلت تالاسمی که داشت، هیکلش خیلی کوچکتر از سنش بود. سه سال بود که توی همان کلاس اول مانده بود! معلمش می­گفت در این 3 سال یک کلمه حرف نزده! "بغلش کردم. می­لرزید. ترسیده بود. یکی دو ساعتی من گفتم و گفتم وگفتم و بازی کردیم تا بالاخره زبانش باز شد!"

تبعیض رایج­ترین مسئله­ای بود که در این مدرسه­ها می­دید. و تنبیه بدنی! معلمی سر کلاس به کسی تهمتی زده بود و با واسطه­ی 3 نفر بچه­های کلاسش به گوش طرف رسیده بود. از قضا یکی از این سه دانش­آموز ، شاهد بود و معلم گیر داده بود که انتقام آبروی رفته­اش را از او بگیرد! گفتم اولا تو اشتباه کرده­ای کهجلوی بچه­ها، پشت همکارت حرف ناحسابی گفته­ای. بعد هم این بچه­ها سه نفر بودند. نه فقط فلانی. چشمهایش گرد شد:"فلانی و فلانی را می­گویی؟ می­خواهی پدرهایشان پدرم را دربیاورند؟!"...! روزهای سختی بود. اشکی را که صدام نتوانسته بود دربیاورد حتی در این بگومگوهای هر روز با مسئولین بی­مسؤلیت ِ آموزش و پرورش شهرستان و استان درآمد!نهایتا موفق شدم کادر دفتری دو تا از مدرسه­ها را عوض کنم و پایان­نامه­ی کذا هم تمام شد و بچه­ها به مدرسه­ی قبلی­شان برگشتند(طی آن یکسال تازه اعتراض مدام بچه­ها هم بود که شرایط استرسزای اینجا را با مدرسه­ی قبلی خودشان قیاس می­کردند و می­خواستند برگردند و توجیه کردنشان چندان راحت نبود!).

معلم دینی­اش گفته بود:"برهان نظم قانعت نمی­کند؟ استغفرالله! توی این فکرها نرو دیوانه می­شی"

بچه­ها نوجوان بودند و به اقتضای سنشان درگیر با انواع شک­ها فکرها و چراها و...فضای توطئه­آلودِ آنروزهای جامعه هم با این وضع دامن می­زد و بلکه جواب­های انحرافی به این سوالات طبیعی می­داد. از طرفی شرایط اخلاقی مدارس راهنمایی هم خیلی سالم نبود! دخترها را اگر معشوقی، B.F.ی، چیزی نداشتند مسخره می­کردند. بهترین حرف­هایشان می­شد بحث و تحلیل­های  فوتبالی!از طرفی چیزی هم که به اسم "دین"در سطح شهر ارائه می­شد، منطق درست و درمانی نداشت که برای نوجوان قابل قبول بعنوان "تنها صراط مستقیم" باشد: سفره­ی اباالفضل و ختم انعام و مراسم­های بی­اساس و خاله­زنکی که ملت وقتی آب و نانشان کم می­شد به این بهانه­ها گریه و زاری کنند. نه دینی که منش اجتماعی بدهد.و نه دینی که برای همه­ی تصمیمگیری­های اساسی زندگی، متقن­ترین حرفها را داشته باشد.

سوالهای مریم(13 ساله) زیاد شده بود :"این ولی فقیه شما با شاه چه فرقی می­کند چه عمامه چه تاج وقتی رأس نظام است و مردم انتخابش نکرده­اند؟ چرا نمی­گذارند مهاجرانی کارش را بکند هی استیضاحش می­کنند؟ چرا نماز را باید عربی بخوانیم؟ چرا کسی حق ندارد از اسلام برگردد والا اعدامش می­کنند؟ چرا حجاب اجباری ست؟ چرا دختر و پسر توی رفاقت فرق میکنند؟ چرا...؟" گاهی جوابهایی می­داد، قانع می­شد دوباره باهمکلاسی­هایش که مطرح می­کرد، سرزنشش می­کردند که "تو اصلا چرا در این موارد با مادرت صحبت می­کنی؟!" می­دانست اینها فقط سوالهای مریم نیست. صبر کرد تا نوروز. مهمانی­ای ترتیب داد "به بهانه­ی سوالهای مریم"! از بعد از ظهر تا پاسی از شب گفتگوی چالشی ادامه داشت: جوانهاغ و نوجوان­های فامیل بودند و بزرگترهای سنتی هم بعضی انقلابی­های تیر هم. بعضی ضدانقلابهای تیر هم!بعضا مربی یا معلم دینی بعضا مسئولین راستی ِ نسبتا در انزوا(در آن سالها) و... یکی از خانمها سری به تاسف تکان داد ونگاهی دلسوزانه به مریم کرد و در گوشم گفت :"نامردها دست روی چه کسانی هم می­گذارند" گفتم سوال طبیعی ِ سنش است، و وظیفه­ی من کمک به او در کشف جواب. کسی دست روی مریم نگذاشته. اتفاقا جمع رفقایش را خودش خط می­دهد.این سوالها توی ذهن اغلب بچه­هایی که فکر می­کنند هست. اگر نپرسند باید نگران شویم.

خدا یار شد و بعد از همان جلسه علایق و تمایلات سیاسی در بچه­ها دید. ارجاعشان داد به انجمن اسلامی. دور هم روزنامه­های مختلف را می­خواندند و بحث می­کردند. آن کتاب "نفوذ و استحاله" مثلا خیلی جذبشان کرده بود. وقتی رئیس­جمهور گفت "از مردم آمریکا معذرت می­خواهم که می­گفتیم مرگ بر آمریکا" خیلی ناراحت شده بودند. "بالاخره راه­های رسیدن به خدا به عدد انفس است!" انگار این تنها راه حل برای زاویه دادنشان به سمت دین بود. این استراتژی تربیتی را سالها بعد برای بچه­ها لو داد!وقتی بچه­ها با تعجب می­پرسیدند"مامان! انگار توی کاروانی که می­رفتیم دیدار رهبری فقط من بودم که هم شوق دیدار داشتم هم حوصله ی مداحی و سینه­زنی بچه­ها را نداشتم! چرا؟!" برای همین هم بود که اغلب توی گروه­های دوستی­شان اصطکاک سیاسی داشتند. بخصوص سر انتخابات­ها که می­شد این مسئله دردسرهای جدیتری هم می­ساخت. بچه­ها را به بحث با هم تشویق می­کرد. و روی این بحثها دور را دور نظارت داشت. فکر کرد اگر بجای اصرار روی ظواهر دین، فقط سعی کند بچه­ها را "حقیقت­جو" بار بیاورد؛ بالاخره خودشان روزی راه این دین ِ یکپارچه حق را خواهند یافت. اگر امروز از امام حسین زخم­دار ِ بهانه­ی گریه منزجرند، با این ترتیب، بالاخره یک روز مجذوب امام حسینی که برای حقیقت قیام کرد و ظلم و انحراف و استحمار را برنتافت، خواهند شد.

مهدوی­کیا و استیلی و عابدزاده و علی پروین و هفته­نامه­ی ماهان و شادمهر و خشایار و ...در دستگاه ارزشی او هیچ جایگاهی نداشتند، اما بخاطر بچه­ها گاهی دل می­داد به این عشقهاشان هم! به عنوان کسی که عمری با مسجد بزرگ شده و صبحها طنین صدای نماز صبح پدرش بیدارش کرده و هنوز جز نوای الله اکبر انقلاب صدایی در ذهنش نیست، برایش راحت نبود 24ساعته صدای موسیقی پاپ با متن­های چرند "آبی رو خیلی دوست دارم" را تحمل کند؛ اما همین که می­دید بچه­ها خودشان یک خط قرمزهایی می­شناسند و مثلا مصرّند که پای نوار یا فیلمی که توی آمریکا تهیه شده به خانه باز نشود، برایش ارزش داشت که چیزی به روی بچه­ها نیاورد. از اینکه می­دید بچه­ها بالاخره بین خداداد عزیزی و آرش و شهدا یک ربطی برقرار می­کنند! از اینکه می­دید بعد از گُل به آمنریکا، از "شکستن شیطان بزرگ" خوشحالتر بودند تا صرفا پیروزی فوتبال. برایش ارزشمند بود که بچه­ها یک خط قرمزهایی برای خود دارند ولو اینکه منطبق بر خط قرمزهای او نیست؛ که اگر احیانا فراتر از آن رفتند قبل از اینکه بخواهد چیزی بپرسد شرمندگی چشمهاشان لوشان می­داد! شرمنده از مادر؟ نه شرمنده از خودشان! "فلان کار یا فلان فیلم یا فلانرفیق یا فلان برخورد در شأن من نبود"!

چند تا از دانشجوها با پشتیبانی خانه­ی جوان و فرمانداری و...گروهی را برای بحث­های دانش­آموزی راه انداخته بودند به نام "پاورچین" موضوع صحبتهاشا ملی­گرایی بود؛ مد و تجدد بود؛ حقوق زن بود؛...اغلب همپالگی­های مرضیه توی مدرسه ، عضو پاورچین بودند و به مرضه هم خیلی اصرار داشتند که بیاید بحثهاشان را آنجا دنبال کنند. از طرفی جلسات مختلط بود و معضلی شده بود برای خانواده­های مذهبی و اغلب با بچه­هاشان درگیر بودند. پرسیدم: "اشکالی ندارد با هم برویم؟" او هم از دوستهاش پرسیده بود و ظاهرا استقبال کرده بودند. رفتیم. ساکت بود. عادت داشت وقتی جایی تازه­وارد است بیشتر بشنود تا حرف بزند. تمام که شد نظرش را پرسیدم. شروع کر:"اینها که هیچی نمیفهمنددوتا حرف کتاب تاریخ مدرسه را حفظ کرده­ند با چرت و پرت­های کوچه بازاری که لابد خانواده­هاشان دهنشان گذاشته­اند بعنوان تحلیل به هم تحویل می­دهند! و همدیگه را تشویق می­کنند. که بله ایرانی ذلیل است. کورند ببینند بیست سال است دنیا چطور جلوی ایران مستقل کم آورده؟! گذشت آن ایران قاجار و پهلوی ..." گفتم بنظرت چیزی بهت اضافه میکنه این جلسات؟ سرش را بالاگرفت :"نه ! چی دارند بهم بدن این چهارتا بچه؟!" تو چی؟ چیزی میتونی بهشون بدی؟ بازم با حالت روشنفکرانه­ای گفت "اینا نمی­خوان حرف حساب بفهمند" گفتم فکر نمی­کنی جلسه­ای که بخواد هر هفته فقط بر "من میفهمم و هیچکی دیگه نمی­فهمه" بیافزایدت ضررش از سودش بیشتر باشه؟!" دیگر نرفت! بعدتر می­گفت "مامان هرچه می­پرسم از بچه­ها که بحثهاتان به کجا رسید؟ نشریه­ای چیزی بخواهید دربیاورید پایه­م و... فقط از شوخی­های آقای فلانی و بهمانی توی فلان اردو و گروه کُر و... شان می­گویند!" یکی از معلم­دینی­های فامیل کتاب "پدر،عشق و پسر" داده بود بخواند؛ از خود کتاب بدش نیامده بود اما چون خیلی بهش برخورده بود که "می­خواد منو هدایت کنه!" اصلا روی خوش نشون نداد. خیلی سعی می­کردم از این برخوردهای ناشیانه نداشته باشم!

معاون پرورشی تربیت معلم بود. در سالهای غربت انقلاب. سالهای "اصلاح­طلبی!" سالهای سپردن خمینی به موزه­ها! اتاقش تنها پناهگاه دانشجوهایی بود که تحمل این وضع را نداشتند و فعالیتهات را آنجا سازماندهی می­کردند. و البته نه­چندان پناه­گاه امنی! که هر حرفی آنجا ردوبدل می­شد فردا به گوش مدیر مرکز رسیده بود! چطور؟خدا می­داند!تا جایی که تهدید به اخراج شد... با دانشجوها نمایشگاه می­گذاشتند از تاریخ شیعه تا غربت آنروز "علی"...سمینار و شب و شعر و راهپیمایی هم هرچه وسعشان می­رسید. گاهی هم دیداری با امام جمعه که حالا دیگر حتی خانواده­اش هم از دست تهمت­های مردمن در امان نبودند چه برسد به خودش! نماینده­ی شهرستان بعد از نطق پیش از دستوری که در مجلس داشت و درواقع هیچ حرفی بجز فحش دادن نداشت(!) آمده بود به شهرستان و دانشجوهای تربیت معلم دعوتش کردند و راجع به آن حرف­ها پرسیدند. جوش آورد. و همان­حرفها را تکرار کرد؛ بدون دلیل و اینبار با اهانت­ها بیشتر. هیأت همراه که متوجه ِ خراب شدن ِ اوضاع شدند گیر داده بودند که نوار ضبط شده­ی این جلسه را از دانشجوها بگیرند. امام جماعت خوابگاه مانعشان شده بود. همانجا حکم اخراج امام جماعت صادر شد! معاون پرورشی را هم فردا خواستند به اداره که تو چرا دانشجوها را پر می­کنی که این سوالها را مطرح کنند؟ و تهدیدهایی که دیگر تکرار نشود. گفت دانشجوها مگر خودشان کورند، اظهارات نماینده را در روزنامه­ها خوانده­ند همان نماینده­ای که پارسال به تک تک دانشجوها که از شهرهای دیگرند و نمی­شناختندش تلفن زدید و برایش تبلیغ کردید! حرف بی­معنی زده آبروی شهرتان را هم پیش این بچه­ها برده! به او یاد بدهید اگر بلد نیست حرف بزند لااقل چیزی نگوید؛ دانشجو حق دارد بفهمد و سوال کند.

وسط آن گیرودارها آقایان انقلابی شهر پناه برده بودند به جلسات خصوصی محرمانه! و غرزدن به جان دشمن در جمع خودی­ها! پارسایان جامعه و شیران خلوت! در یکی از همین جلسات تحملش تمام شد گفت :"شما یک نگاهی هم به عملکرد خودتان انداخته­اید ببینید اینهمه سال که همه چیز شهر دست شماها بود چه خاطره­ی خوبی از خودتان برای این مردم گذاشته­اید؟ چه خیری از شما به مردم رسید؟ چرا فکر نمی­کنیم این خودبرتربینی­های ماها بمراتب بیشتر از توطئه­های دشمن باعث رمیدن مردم از انقلاب می­شود؟" جلسه ساکت بود و سرها پایین. انگار حرفی­شانم نمی­آمد. خودش اما از کار خودش خیلی راضی نبود. بعدا می­گفت:"خیلی­هاشان حق استادی به گردن من داشتند نمی­توانم اینطور باهاشان برخورد کنم. نمی­توانم هم اینهمه اشتباهاتشان را تحمل کنم و همراه شوم" از همین­جا از"حزب مؤتلفه اسلامی" جدا شد و "شما" و بولتن­ها را هم دیگر به خانه نیاورد.

دکور اتاق پذیرایی خانه­شان گُل است قاب عکس! 2تا قاب عکس از امام، دو تا از رهبر، یکی از مسعود، و یکی هم از سیدحسن نصرالله که بچه­ها در جریان جنگ سال 1386 اضافه کردند. همین. تا بساط پذیرایی حاضر شود، مهمانها فرصت دارند راجع به فضای خانه اظهار نظر کنند! بعضی­ها خیلی ابراز علاقه می­کنند. بعضی­ها هم به یاد همه­ی مشکلاتی که توی زندگی­شان دارند و لابد تقصیر نظامن است(!) طعنه می­زنند بعضی هم "نتمایشگاه عکس" می­خوانندش!بچه­های 4-5 ساله هم معمولا شروع می­کنند به سوال­پیچ کردن مادرها! اصلا هیچ واکنشی قشنگتر از همین سوالهای بچه­های این سنی نیست. از جمله خواهرزاده­ی5 ساله­اش حالا که بالاخره راجع به عکس­ها توجیه شده؛ همه­جا می­گوید می­خواهم وقتی بزرگ شدم "مثل بابای عباس" با دشمن بجنگم! فردایی هم که محمدحسن (نوه­اش!) بزرگتر شد حتما این سوال برایش پیش می­آید که "چرا اینیکی آقاجون موهایش سیاه است و آنیکی سفید؟ چرا اینیکی فقط عکس است؟!" یا از این دست... شاید روزی بیاید که برای بچه­ها معنی "جوانان غیور کشور" ثقیل و نامأنوس باشد؛ اما هیچ روزی نخواهد آمد که کسی معنی "بابا" یا "برادر" را نفهمد!و همین است سرّ  تفاوت نگه­داری آثار شهدا در خانه؛ با نگه­داری در موزه و ...!

سومی هم که دانشجو شد؛ نفس راحتی کشید! احساس می­کرد بچه­ها خوب راه خودشان را پیدا کرده­ند؛ همانطور که فکر کرده بود! مأموریتش رو به اتمام بود و فرصت برای کارهایی که تا بحال به تعویق افتاده ند: دوباره درس و دانشگاه!

تلفن. - سلام مامان.  –سلام! زنگ زدم هم تبریک بگم هم یادآوری کنم سالروز تکمیل چرخه­ی سوخت هسته­ای کشور است! به هم اتاقی­ها هم تبریک بگو! (بعد از چندذ لحظه – خنده) – می­گن مامان تو هم دلش خوشه ! توی این گرونی گوجه و پودر لباسشویی و بنزین و خونه و...  – (خنده)هم­اتاقیهات که متاهلند!بگو بنظرتون چیزی که از همسر آدم عزیزتر باشه، از گوجه عزیزتر نیست؟!

 

 

 

 

 

 

 

 


 

(1) به یاد او که سال 1342 ، یارانش را در گهواره­ها انتخاب کرد!

(2) "سراغ از حماسه­سازان ِ پشت ِ صحنه­ی انقلاب گرفتن" را پیشتر در کتابهای "نیمه­ی پنهان ماه" دیده­ایم. که البته کتاب­های کذا به اقتضای موضوع و غرض ِ نگارششان، با غروب ِ ماه، کارش با این حماسه­آفرینان هم تمام می­شد! حال آنکه این اول ِ قصه­ی او بود که داشت ناگفته می­ماند. این کتاب­ها خوب شروع کردند اما (من صرفا بعنوان یک بیننده­ی !)دیدم که این اقدام مبارک و ابتکاری، وقتی "عادت"شد و تعداد کتاب­ها و دفعات تجدید چاپ ِ هر کتاب، و بالتبع  تعداد خواننده­ها بیشتر و بیشتر و بیشتر شد؛ تبدیل شدند به نقل مجالس دخترخانم­های رمانتیک ِ بی­درد و ازقضا مذهبی! که رؤیای نگاه محبت­آمیز همت را در دل بپرورند و عکس­های هنری ِنیمه­سایه­اش را به دیوار اتاق­شان بزنند(چنانکه برخی عکس چگوارا و شاملو را و برخی دیگر عکس...) ولی پای عمل که رسید فراموش کنند که کل زندگی ِ همت و همسرش پشت یک وانت را هم پُِر نمی­کرد!...بگذریم!

(3)   قاعدتا منظورم این نیست که الآن هر فرزند شهیدی یک چنین موجود کاملیست! بلکه مسئله این است که تلاش همسر شهید در این راستا بوده است.

(4)   قرار بود عنوان مطلب "من هم معتقدم المرأة ریحانة اما گاهی..." و بنا داشت بیشتر به شرح مسائلی بپردازد که موجب شده نگارنده جمله­ی "مادر تو که خودش مرد است!" را به کرّات از آشنا و غریب شنیده باشد؛ غافل از اینکه این قسم مسائل برای هر پدری از جمله مادر داستان ما(!) از اسراریست که بچه ها (بویژه بچه های  شکلاتی ِ نسل سومی!) هیچوقت ندانند. لذا سوژهی داستان گاهی خانواده­ی زیر متوسطی در دهه­های قبل از پنجاه است و کودک یا نوجوانی از این خانواده، گاهی نوجوان یا جوانیست راه یافته(خمینی یافته!) و مستحیل در این راه؛ گاهی بزرگسالی ِ همان نوجوان است و راهش و... ولی اغلب یک مادر است! چنانکه به چشم نگارنده آمده! بویژه که سوژه اهل "از خود گفتن" و خاطره تعریف کردن هم زیاد نباشد! لذا قبلا از این روایت ناقص و تقریبا تک بعدی پوزش می طلبم.

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 23:24  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده