|
|
|
|
|
بسم الله می گفت: تاریخت را اگر خود روایت نکنی؛ برایت روایت میکنند. و دست تو کوتاه خواهد بود از هرآنچه بخواهند به اسم ِ تاریخ ِ تو بگویند! نویسنده نیستم! اما وقتی نویسندهها و فیلمسازان و رسانههای حرفهایمان، اینقدر دردهای مهمتری دارند(!) که به ثبت معجزهی عظیم انقلاب اسلامی ِ ایران نمیرسند؛ معجزهای که در آن فرد فرد مردم، دست خدا شدند که در کار بود؛ چارهای نیست جز اینکه همین مردم هم دست به قلم برند و ضعیف یا قوی بنگارند هرچه کردند و هرچه دیدند – او که باید بپذیرد و برکت دهد و قلم را شیرین کند و حرف را به جان بنشاند دیگری ست! – و چه کسی مُحِقّتر و دلسوزتر از همین مردم برای حفظ تاریخشان از تحریفها! و من هم یکی از همین مردمم! قصهی یک همسرشهید دقیقا از لحظهی تنها شدنش آغاز میشود.(2) لحظهای که باید بزرگ شود! چقدر بزر؟ به اندازهی یک مادر؟ یک پدر؟ یک مادر و پدر توأمان؟ نه! بزرگتر! بزرگ به اندازهی یک مربی ! بزرگ به اندازهی یک مقلد ِ "زینب" ! رسالت زینبی ِ او از این لحظه شروع میشود: نه تنها نباید از غصههای آنچه که دیده است، بشکند؛ نه تنها باید قافله را از میان مشکلاتی که هنوز ندیدهاست، سلامت به مقصد برساند؛ بلکه باید "پیام"ی را نشر دهد. عَلَمی را برافرازد... باید بزرگ شود. بزرگ به اندازهی زینب. و عَلَم ِ یک همسر شهید "فرزندانش" هستند! که نه تنها نباید باوجود ِآنها اظهار ضعف و احساس خسرانی کند از آنچه در راه خدا داده؛ و نه تنها باید نگهداردشان در همهی مشکلاتی که... بلکه باید مهیاشان کندشان برای فرداهایی اگر نباشند این رایتهای شهادت و این فرزندان ِ ولایت؛(3) اگر نباشند این بچهها(یی که آنروز دیگر نمیتوانند "بچه" باشند!) شاید یادی هم از شهید درمیان ِ مردم (و نه در موزهها و کتابخانههای تصنعی ِ متولیان فرهنگ!...بلکه میان ِ مردم) باقی نمانَد! بچههایی که عَلَم ِ انقلاب ِ خمینیاند بر دوش او که باید برافرازدشان... و لذا دقتی که یک او باید در فرآیند تربیت و رشد فکری و شخصیتی ِ فرزندان بخرج دهد، را کمتر پدری یا کمتر مادری دارد... و البته شاید مشکلات معیشتی و اجتماعی ِ او را نیز!...(4)
متولد 1340 . سومین فرزند پدر و مادری بیسواد ولی با همت و با اخلاص و خداآشنا با 5فرزند بود. پیشهی پدر، به یادگارِ ایام نوجوانی ،که دل از خانهی پدری کنده بود و برای تجربهی استقلال، رو به روستاهای اطراف آورده بود؛ کشاورزی بود. هر صبح بعد از نمازی که صدای اذانش بچهها راهم برای نماز بیدار میکرد، راهی میشد تا غروب. تابستانها گاهی پیش میآمد که یک ماه یا بیشتر سَرِ زمین مراقب غله میماند (و خاطره ها داشت از درگیری با گرگ و گراز و دزد و مار!) ولی آخر ماه و آخر سال که میرسید، اگر صاحب زمین حرفی از دستمزدش نمیزد، حیای او هم مانع از طلب کردن و یادآوری میشد! و جوابش به خانواده "دست خود صاحب کار هم تنگ است لابد. محصول آنقدرها خوب و سودآور درنیامد." موقع اصلاحات ارضی هم که قرار بود هر کشاورزی که مالک ِ بخشی از زمینی که سالها رویش کار کرده شود؛ هرچه اصرارش کردند زیر بار "زمین صاحبدار مردم را گرفتن" نرفت. از روحانی مسجد محل این مسئله را پرسیده بود. و فهمیده بود که این توطئهایست برای مثله کردن زمین و از کار انداختن کشاورزی . بچهی وسطی بود نه همحرف بزرگترها نه همبازی کوچکترها! مشغولیتش گوش دادن به قصهها و حکایتها و گاه حافظخواندن و قرآن خواندن ِ مادربزرگ بود و گاهی هم با او به مسجد رفتن و نماز و دعاهای معتبر را به زنها یاد دادن؛ عادتی که بعد از مادربزرگ و تا سالهای نوجوانی هنوز برایش مانده بود! مدرسه که رفت(و بواسطهی مضیقههای خانواده، یک سال دیرتر از همسالان) و بخصوص بعدتر که مادربزرگ هم نبود، دیگر او بود و عالم ِ کتابهایی که از مدرسه امانت میگرفت. کتابهای مدرسه هم که تمام میشد به سراغ کتابخانههای دیگرشهر میرفت.اوایل رمانهای رایج دنیا بعدتر هم کتابهای اخلاقی و تفسیری . او بود و کتابها و فکرهایش در تنها اتاق ِ خانهی 40(؟) متری با کف ی خاکی؛ که تازه اسب پدر هم با هفت نفر اعضای خانواده در آن شریک بود (برق و آب لولهکشی که دیگر بماند)! مثل خیلی از همسالانش مدتها طول کشید تا بفهمد که ضعف بیناییاش به راحتی ِ یک عینک حل شدنیست! و مدتها طول کشید تا صاحب یک عینک شود. عادت داشت به کلاسهای بالای 50نفره در زیرزمینهای تاریک و نمور و عادت داشت به شاگرد اول مدرسه شدن در همان شرایط و عادت داشت به اینکه معلمها وقتی پاسخ سوال دانشآموزان را نمیدانستند؛ سوال را به او ارجاع بدهند!"روشن! تو جوابش را بگو!" خیلی دوست داشت برای دبیرستان رشتهی "صنعت" را انتخاب کند. ولی در اینصورت لازم بود به دبیرستان پسرانه برود. لاجرم به رشتهی "ریاضی فیزیک" رضایت داد. و همین هم در شهر خودشان نبود. این شد که با خواهر بزرگترش که به تازگی دانشجو شده بود، بار مهاجرت به شیراز (که شنیدهبود دبیرستانهایی دارد که کمتر از شهر خودشان به دخترهای محجب سخت میگیرند)بستند. با حقوق اندک خواهر اتاقی اجاره کردند و در کنار همان خانوادهی صاحبخانه ساکن شدند. "امورات داخلهی خانه(همان تک اتاق!) با خواهرم بود و امورات خارجه با من!" در این شرایط جدید زندگی بود که کم کم رفت و آمد دانشجوها به خانه ، او را با فساد نظام سلطنتی و مبارزه و اعتراض آشنا کرد. و کم کم کتابفروشی ِ بین مسیر خانه-مدرسه کتابهای "دکتر شریعتی" را در کنار کتابهای آیت الله دستغیب به او پیشنهاد داد و بعدتر هم کتابهای شهید مطهری و امام را. پایههای اعتقادیاش را مطالعات سالهای نوجوانی محکم کرده بود، "درد"های دین و مردم و جامعهش را که در نالهها و گاه فریادهای شریعنی شناخت و لمس کرد، قدم در راهی گذاشت که کم کم چیزی از او باقی نگذاشت بجز "رهرو" ِ همین راه! و "درمان" را که در "خمینی" جُست، دیگر دلیلی وجود نداشت برای اینکه او با تمام وجود غرق و مستحیل در این رهبر خدایی نشود و همهی داشتههایش (تا امروز) را "فدایی ِ امام" نخواهد! این پامبر قرن بیستم با همان پیام پیامبران و با همان قیام. پیامبری بعد از "ختم پیامبران!" ومصداق تام ّ "علماء امتی افضل من انبیاء بنی اسرائیل" ! تدریجا با بچههای همفکر مدرسه یکدیگر را پیدا کردند و "انجمن اسلامی"مدرسه راه افتاد و به اتحادیهی انجمنهای اسلامی دانشآموزان پیوست. چه میگویم؟ به انقلاب خمینی پیوست. به انقلاب اسلامی ِ مردم. سال سوم دبیرستان با مهر 57 شروع شد و به خرداد 58 ختم! و این تقریبا یعنی "درس بی درس!" چندماه ابتدای سال تحصن و تعقیب و گریز بود و بعد که رژیم دید دیگر این مدرسهها برایش مدرسه نمیشوند؛ تعطیلی. و در انتها هم ، ادارهی مدرسه توسط خود دانشآموزان انقلابی (مدرسهای که اغلب کادرش استعفا داده بودند و بفرمان امام باید بازگشایی میشد) و مباحثات نفسگیر با همکلاسیها و معلمهای کمونیست و... یک روز که از معلم ریاضی برای حل یکی از "تست"ها راهنمایی خواست، معلم خندید : "شما انجمنیها مگر اصلا دیپلم میگیرید که به کنکور و تست هم فکر کنید؟!" آن سال معدل دوم مدرسه شد! دیپلم را که گرفت، انقلاب فرهنگی شد و دانشگاهها تعطیل. فقط پزشکی و علوم قرآنی پذیرش داشتند. به خانه برگشت و دیپلم تجربی هم گرفت و در کنکور پزشکی شرکت کرد. همان روز کنکور بود که رفقا با هیجان خبر از اعدام چند نفر از مجاهدین خلق را دادند. "از جمله یکی از دوستان نزدیکم! بچهای مومن و باعرضه و اخلاقمدار. دانشگاه که رفت(کرمان) اوایل زیاد از امام جمعهشان تعریف میکرد. کم کم اما از دیگرانی هم تعریف کرد و گرایشات چپ در دیدگاههاش پیدا شد و به مجاهدین خلق پیوست. چند باری بینمان بحث و گفتگوهایی شده بود. میدانستم اخیرا بازداشت شده و حاضر به توبه و برائت از سازمان نیست؛ و تقریبا میدانستم کجاها گیر ایدئولوژی دارد اما فرصت مباحثهی مفصل و توجیه کامل دست نداده بود. هرچه از استدلال و استناد و جواب و دعوت و... داشتم برایش مکتوب کردم و امیدوار بودم که بتوانم با این ترتیب قانعش کنم که...اما قبل از اینکه برسانم به دستش خبر اعدامش رسید. سر کنکور همهی اینها و این کوتاهی و امروز و فردا کردنم در کاری که شاید میتوانست رضا را برگرداند توی ذهنم میپیچید و بدحالم میکرد.بماند که همه شناسایی و اعدام او میدیدند! " دانشآموزیاش را در شهر خودش نبود و لذا مسئولین گزینش شهرستان شناختی از او نداشتند. رد شد و سال بعد دوباره کنکور داد! اینبار علوم قرآنی و اینبار هم گزینش! اما طی این دو سال راه جدیدی در زندگیاش باز شد که انگار کانال خدمترسانی او را به آرمانهایش میتوانست مشخص کند:"در آن گیر و دارهای ایدئولوژیک، به پیشنهاد شهید باهنر برای مدارس "مربی پرورشی" تعریف شد! نیروهای جوان و توجیه نسبت به انقلاب و با توان مباحثه بالا لازم بود که از پس القائات کمونیستی بربیاید و هم توان ارتباطگیری با بچهها و انتقال صحیح اندیشهی انقلابی داشته باشد. خواهرم خواسته بودند که در کنار تدریس ریاضی، در همان مدرسه مربی هم باشد و او مرا بجای خودش پیشنهاد داد." حدود بیست نفری بودیم ؛ محفلهای دعا و بحثهای اخلاقی و تحلیل ماوقع انقلاب و جریانها واحزاب و گروهها و تشکلهایی که هر روز حکایتی نو داشتند!و نظریهپردازانی که هرروز یکی بهشان اضافه میشد و سخنرانیها و موضعگیریهای لیدرهای انقلاب؛ گاهی هم بحثهای اعتقادی برنامهی باهم بودنهامان را پر میکرد. تشکلها هم مثل قارچ تکثیر میشدند! سازمان مجاهدین خلق و انجمنهای اسلامی و حزب جمهوری که بود؛ جنبش ملمانان مبارز،امت اسلام(دکتر پیمانیها) اخوان؛و... از آنطرف هم چریکهای فدایی اکثریت و اقلیت و پیکار و دموکراتها و...تعاملاتی با اکثر اینها داشتم. اما دأبم این بود که مستقل فکر کنم و مستقل تصمیم بگیرم. بخصوص وقتی غل و غشی در لیدرهای بعضیشان در سطح شهرستان میدیدم؛ مصرتر میشدم بر اعتماد مطلق نکردن به "احزاب". اینکه 20 سال بعد هم از موتلفه جدا شدم به همین دلیل بود. رای دادنم به بنیصدر هم البته به همین دلیل بود! بعد از کنار رفتن جلال الدین فارسی حزبیها نتوانستند قانعم کنند که به دکتر حبیبی رای بدهم. البته هنوز چندماه نگذشته بود که بنیصدر خودش را نشان داد! از سفارشهای امام "آموختن عربی" بود. رفتیم حوزهی علمیه و از استادهای آنجا خواستیم کلاس تشکیل دهد. جامع المقدمات و شرح نهج البلاغه.علاقهمند بودم و استاد هم خیلی رویم حساب میکرد. تا اینکه یک جلسه (مهمانی!) ترتیب داد که همهی گروههای مطالعاتیای را که ساپورت میکرد یکجا جمع کند . شروع کرد به سخنرانی.کم کم بوی برداشتهای چپ از نهج البلاغه به مشامم رسید.در جمع تقریبا از همه کوچکتر بودم. دستم را بالا بردم و استاد با استقبال اجازه داد و شروع کردم به رد ِّ برداشتهاش. وسط حرف زدن دیدم دخترها دورم زنجیر شدهاند:"فرار کن مگه نمی بینی دارن با چاقو میان سراغت!" و چند نفر از آقایان را نشانم دادند که به سمت ما میآمدند... کلا به این ترورها هم آنروزها عادت داشتیم! اینبار که کنکور داد ادبیات عرب شرکت داد و دانشگاه تهران قبول شد. سالبالاییها وقتی دیدند چقدر ازجامع المقدمات را خوانده؛ گفتند اگر مدرکش برایت مهم نیست، برو همانجایی که تا حالا خواندهای! ما هنوز نرسیدهایم به اینجاهای کتاب! او هم که کم کم فرزندش در راه بود و مسیر 16 ساعته و مدرسه؛ ول کرد! و بعدتر در ارتباط با کارش، اممورتربیتی خواند و با فاصلههای چند ساله(نقل و انتقال به ساری و بعد شهادت مسعود و بعد هم بچهها) کاردانی و کارشناسی و بعدتر ارشد گرفت. مسعود از بچههای فامیل بود. با خواهرهایش در همان محفلهای مذکور بودیم و یکیشان همکارم بود. خودش هم اگر جبهه نبود و دانشگاه هم نبود شرکت میکرد. گاهی هم در خانهی ما جلسههای بحث و تبادل نظر و اخبار و... داشتیم. کم سن و سال بود(همسن بودیم) و خانواده مسئلهی ازد.واجش را جدی نمیگرفتند. تهدید کردهبود که یا فلانی یا من میروم همان ساری(که دانشگاهش بود) یک فکری برای خودم میکنم! قبل از آن چند بار رفقایش را پیشنهاد داده بود! مدل بچههای آنروزها: اگر دختر خوبی هم میشناختند دوستانشان را بر خود مقدم میکردند! از این کار بهم برمیخورد. از طرفی فکر میکردم آدم باید صرفا از روی وظیفه ازدواج کند لذا چون او را میشناختم و بچهی خوبی میدانستم و روی این حساب دوستش داشتم؛ بنظرم ازدواج با او از سر نفس میشد و نه وظیفه! بالاخره وقتی شرط "شهادت"ش را مطرح کرد راضی شدم و تا زمان عقد ارتباطمان قطع شد بعد هم او برگشت دانشگاه و من هم به کارهای مدرسه و... ادامه دادم تا حدود سه سال و وقتی که فرزند دوممان در راه بود که رفتم ساری. بنظرم جهاد سازندگی بیشتر جای خدمترسانیِ گمنام بود و لذا بین سپاه و جهاد، دومی را پیشنهاد دادم. یک بار که با ذوق گفت مسئول فلان دانشگاهمان شده م گفتم نه خودت دلت را خوش کن به این چیزها نه بیا برای من تعریف کن!اینها وظیفه را سنگینتر میکنند ذوق و افتخار ندارند! دیگر نفت! بعد از شهادتش چیزهایی از دوستانش به گوشم میخورد که کی بوده؟! گاهی که از مشکوک بودن بعضی کهبعنوان سران و رهبران انقلاب شناخته میشدند میگفت عصبانی میشدم:"ببین تو توی دانشگاهی ولی اینجا منم با این دو تا بچه. امکان بررسی صحت و سقم این حرفها را ندارم. لطفا اینها را برای من نگو" دانشگاه و جهاد زیاد بهش اجازهی جبهه رفتن نمیدادند.تا سال 67 که پیام "امروز ایران کربلاست" داد . وقتی آمد مسئلهی رفتنش را مطرح کند؛ با همهی غرورم زدم به واقعگرایی و از مشکلات قریبالوقوع بعد از رفتنش گفتم؛ لرزش صدایش را که حس کردم به خودم آمدم:" چه میکنی دختر؟!داری سرباز خدا را از جهاد سرد میکنی؟!" فوری مسئله را جمع و ور کردم که "البته میدانی که من میتوانم! و مشکلی نیست و خدا بزرگ است و..." به تک تک رفقا و استادهایش تلفن زد که :"من دارم میروم. شما هم باید بیایید..." جمع و جور کردیم و آمدیم کازرون و او رفت جبهه. نمایندهی مجلس سوم(و ششم!) شهرستان با بچههای خط آیت الله منتظری توی شهر یک جنگ روانی علیه نمایندهی امام براه انداخته بودند. تا جایی که بعضی خانوادههای شهدا اجازه نداده بودند اشان بر جنازهی شهیدشان نماز بخواند. و در بعضی موارد حتی در مجلس ترحیم شهید هم ایشان را به خانه راه نداده بودند! مسعود از آن تیپ اخلاقهایی داشت که توی رفاقت خط سیاسی و فرهنگی و...نمیشناخت! همه جور دوستی داشت و از جمله از این دسته. وصیتنامهش هنوز بدستم نرسیده بود و نگران بود که نکند تصریحی درش نباشد و راه برای سواستفادهکنندگان باز بماند. احساس کرد مراسم مسعود هم دارد میافتد دست همان خط انحرافی. نمایندهی کذا هم آمده بود خانه و یکیشان هم داشت مداحی میکرد. و این تصور را ایجاد میکرد که مسعود هم از اینها بوده. تا اینکه وصیتنامه رسید :" وحدت اسلامی را تحت زعامت حضرت امام حفظ کنید و هرگز برخلاف نظرات ایشان عمل ننمایید و همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید نه یک قدم جلوتر و نه یک قدم عقبتر." و همین برای ختم همهی نگرانیهایش کافی بود. با اطمینان رفت که با نمایندهی کذا در مقابل جمع صحبت کند و موضع واقعی شهید را بگوید که مردهای فامیل مانع شدند. سر کاری که درست میدانست با کسی تعارف نداشت؛ اما در آن شرایط هم بگومگوی خانوادگی صلاح نبود. کوتاه ؛آمد و فقط رفت روی هرکدام از عکسهای بزرگ مسعود که در دست تشییعکنندگان بود، یک عکس امام و یک عکس آیت الله ایمانی(امام جمعهی شهرستان) گذاشت! و در جواب اعتراضها گفت:"دلیلش را از آن دو تا اتوبوس بچههای شمال بپرسید که هنوز نرسیده، رفتند دفتر امام جمعه که ببینند این آقای ایمانی ای که مسعود آنطور شیفتهاش بود کیست؟" دو ماه بع فرزند سومش بدنیا میآمد و لذا بود که مسیر تشییع را با مینیبوس، با پیرترها و آنها که معذوریت جسمی داشتند آمد. مثل تمام این مدت، آنجا هم کسی اشکش را ندید! فکر میکردند "شوکه"است! و میخواستند با او "همدردی"کنند تا بغضش باز شود :"خدا ازشان نگذرد. خودشان توی آرامش نشسته اند حکومت میکنند. بچه های مردم را میفرستند جلوی توپ و تانک!" جوش آورد ، حرف خیرخواهانه ی طرف راقطع کرد:"کدام خودشان؟! آقای هاشمی رئیس مجلس که یک خط درمیان جبههست آقای خامنهای تا قبل از ریاست جمهوری همیشه توی جبهه حتی خطوط مقدم بوده حالا هم فرزندانشان قاطی سایر بسیجیهایند.نوههای امام هم...جوانهای مردم برای خدا میروند جبهه. کسی بزور نفرستاده اینها را." حالا درد کم داشتیم؛ بعضی مقدسبازیها و تحجرها هم که به پای انقلاب نوشته میشد، قوز بالای قوز! مدیر مدرسه چه فحشها که نثار دانشآموز نمیکرد بخاطر اینکه طبق مد آنسال دکمهای پشت مانتوش بود. معاون پرورشی آموزش و پرورش شهرستان، یکی از دانشآموزها را تا مدرسه تعقیب کرده بود تا ببیند "کدام مدرسه است که بچههایش گناهی به بزرگی ِ کفش سفید پوشیدن دارند! و... بچهها هم گاهی واقعا عجیب میشدند! یکی دائما باید یک حیوانی چیزی توی خانه نگه میداشت! مرغی خروسی اردکی گربهای خرگوشی، مارمولکی، ملخی، کبوتری ...!جانورهایی که گاه خطرناک بودند و گاه کثیف اما بهر حال رفیق با بچه! یکی هنوز فارسی یاد نگرفته، عشق زبان انگلیسی شده بود و توی شهر تا 3،4 سال بعد هم موسسهی زبان وجود نداشت!کتابی تهیه کردم و خودم شروع کردم باهاش کار کردن . بعد هم که موسسه باز شد کلاس مختلط بود و مربی بشدت بدحجاب و البته مورد علاقهی بچهها چارهای نبود، باب رفاقت با مربی که توی شهر هم غریب بود باز کردم و...سومی از 8 سالگی شروع کرده بود به شعر گفتن و تقویت لازم داشت. بین مادرهای دیگر (از فامیل و همکاران و...) کمتر کسی میدیدم که اینطور به خصلتهای خاص هر کودکش دقت کند. موضوع پایاننامهاش را "علل افت تحصیلی فرزندان شهدا" انتخاتب کرد و متناسب با این موضوع ، آن سال "مشاور شاهد"و برای بیشتر درگیر شدن با مسئله، از بچههای خودش هم خواست که آن سال را به دبستان شاهد بروند. درب باز شد و دخترکوچکی را هل دادند داخل دفتر: "بیا این هم مشاور! ببینم خانم روشن میتواند زبان تو را باز کند یا نه؟!" از قضا دخترک از فرزندان شاهد بود. بعلت تالاسمی که داشت، هیکلش خیلی کوچکتر از سنش بود. سه سال بود که توی همان کلاس اول مانده بود! معلمش میگفت در این 3 سال یک کلمه حرف نزده! "بغلش کردم. میلرزید. ترسیده بود. یکی دو ساعتی من گفتم و گفتم وگفتم و بازی کردیم تا بالاخره زبانش باز شد!" تبعیض رایجترین مسئلهای بود که در این مدرسهها میدید. و تنبیه بدنی! معلمی سر کلاس به کسی تهمتی زده بود و با واسطهی 3 نفر بچههای کلاسش به گوش طرف رسیده بود. از قضا یکی از این سه دانشآموز ، شاهد بود و معلم گیر داده بود که انتقام آبروی رفتهاش را از او بگیرد! گفتم اولا تو اشتباه کردهای کهجلوی بچهها، پشت همکارت حرف ناحسابی گفتهای. بعد هم این بچهها سه نفر بودند. نه فقط فلانی. چشمهایش گرد شد:"فلانی و فلانی را میگویی؟ میخواهی پدرهایشان پدرم را دربیاورند؟!"...! روزهای سختی بود. اشکی را که صدام نتوانسته بود دربیاورد حتی در این بگومگوهای هر روز با مسئولین بیمسؤلیت ِ آموزش و پرورش شهرستان و استان درآمد!نهایتا موفق شدم کادر دفتری دو تا از مدرسهها را عوض کنم و پایاننامهی کذا هم تمام شد و بچهها به مدرسهی قبلیشان برگشتند(طی آن یکسال تازه اعتراض مدام بچهها هم بود که شرایط استرسزای اینجا را با مدرسهی قبلی خودشان قیاس میکردند و میخواستند برگردند و توجیه کردنشان چندان راحت نبود!). معلم دینیاش گفته بود:"برهان نظم قانعت نمیکند؟ استغفرالله! توی این فکرها نرو دیوانه میشی" بچهها نوجوان بودند و به اقتضای سنشان درگیر با انواع شکها فکرها و چراها و...فضای توطئهآلودِ آنروزهای جامعه هم با این وضع دامن میزد و بلکه جوابهای انحرافی به این سوالات طبیعی میداد. از طرفی شرایط اخلاقی مدارس راهنمایی هم خیلی سالم نبود! دخترها را اگر معشوقی، B.F.ی، چیزی نداشتند مسخره میکردند. بهترین حرفهایشان میشد بحث و تحلیلهای فوتبالی!از طرفی چیزی هم که به اسم "دین"در سطح شهر ارائه میشد، منطق درست و درمانی نداشت که برای نوجوان قابل قبول بعنوان "تنها صراط مستقیم" باشد: سفرهی اباالفضل و ختم انعام و مراسمهای بیاساس و خالهزنکی که ملت وقتی آب و نانشان کم میشد به این بهانهها گریه و زاری کنند. نه دینی که منش اجتماعی بدهد.و نه دینی که برای همهی تصمیمگیریهای اساسی زندگی، متقنترین حرفها را داشته باشد. سوالهای مریم(13 ساله) زیاد شده بود :"این ولی فقیه شما با شاه چه فرقی میکند چه عمامه چه تاج وقتی رأس نظام است و مردم انتخابش نکردهاند؟ چرا نمیگذارند مهاجرانی کارش را بکند هی استیضاحش میکنند؟ چرا نماز را باید عربی بخوانیم؟ چرا کسی حق ندارد از اسلام برگردد والا اعدامش میکنند؟ چرا حجاب اجباری ست؟ چرا دختر و پسر توی رفاقت فرق میکنند؟ چرا...؟" گاهی جوابهایی میداد، قانع میشد دوباره باهمکلاسیهایش که مطرح میکرد، سرزنشش میکردند که "تو اصلا چرا در این موارد با مادرت صحبت میکنی؟!" میدانست اینها فقط سوالهای مریم نیست. صبر کرد تا نوروز. مهمانیای ترتیب داد "به بهانهی سوالهای مریم"! از بعد از ظهر تا پاسی از شب گفتگوی چالشی ادامه داشت: جوانهاغ و نوجوانهای فامیل بودند و بزرگترهای سنتی هم بعضی انقلابیهای تیر هم. بعضی ضدانقلابهای تیر هم!بعضا مربی یا معلم دینی بعضا مسئولین راستی ِ نسبتا در انزوا(در آن سالها) و... یکی از خانمها سری به تاسف تکان داد ونگاهی دلسوزانه به مریم کرد و در گوشم گفت :"نامردها دست روی چه کسانی هم میگذارند" گفتم سوال طبیعی ِ سنش است، و وظیفهی من کمک به او در کشف جواب. کسی دست روی مریم نگذاشته. اتفاقا جمع رفقایش را خودش خط میدهد.این سوالها توی ذهن اغلب بچههایی که فکر میکنند هست. اگر نپرسند باید نگران شویم. خدا یار شد و بعد از همان جلسه علایق و تمایلات سیاسی در بچهها دید. ارجاعشان داد به انجمن اسلامی. دور هم روزنامههای مختلف را میخواندند و بحث میکردند. آن کتاب "نفوذ و استحاله" مثلا خیلی جذبشان کرده بود. وقتی رئیسجمهور گفت "از مردم آمریکا معذرت میخواهم که میگفتیم مرگ بر آمریکا" خیلی ناراحت شده بودند. "بالاخره راههای رسیدن به خدا به عدد انفس است!" انگار این تنها راه حل برای زاویه دادنشان به سمت دین بود. این استراتژی تربیتی را سالها بعد برای بچهها لو داد!وقتی بچهها با تعجب میپرسیدند"مامان! انگار توی کاروانی که میرفتیم دیدار رهبری فقط من بودم که هم شوق دیدار داشتم هم حوصله ی مداحی و سینهزنی بچهها را نداشتم! چرا؟!" برای همین هم بود که اغلب توی گروههای دوستیشان اصطکاک سیاسی داشتند. بخصوص سر انتخاباتها که میشد این مسئله دردسرهای جدیتری هم میساخت. بچهها را به بحث با هم تشویق میکرد. و روی این بحثها دور را دور نظارت داشت. فکر کرد اگر بجای اصرار روی ظواهر دین، فقط سعی کند بچهها را "حقیقتجو" بار بیاورد؛ بالاخره خودشان روزی راه این دین ِ یکپارچه حق را خواهند یافت. اگر امروز از امام حسین زخمدار ِ بهانهی گریه منزجرند، با این ترتیب، بالاخره یک روز مجذوب امام حسینی که برای حقیقت قیام کرد و ظلم و انحراف و استحمار را برنتافت، خواهند شد. مهدویکیا و استیلی و عابدزاده و علی پروین و هفتهنامهی ماهان و شادمهر و خشایار و ...در دستگاه ارزشی او هیچ جایگاهی نداشتند، اما بخاطر بچهها گاهی دل میداد به این عشقهاشان هم! به عنوان کسی که عمری با مسجد بزرگ شده و صبحها طنین صدای نماز صبح پدرش بیدارش کرده و هنوز جز نوای الله اکبر انقلاب صدایی در ذهنش نیست، برایش راحت نبود 24ساعته صدای موسیقی پاپ با متنهای چرند "آبی رو خیلی دوست دارم" را تحمل کند؛ اما همین که میدید بچهها خودشان یک خط قرمزهایی میشناسند و مثلا مصرّند که پای نوار یا فیلمی که توی آمریکا تهیه شده به خانه باز نشود، برایش ارزش داشت که چیزی به روی بچهها نیاورد. از اینکه میدید بچهها بالاخره بین خداداد عزیزی و آرش و شهدا یک ربطی برقرار میکنند! از اینکه میدید بعد از گُل به آمنریکا، از "شکستن شیطان بزرگ" خوشحالتر بودند تا صرفا پیروزی فوتبال. برایش ارزشمند بود که بچهها یک خط قرمزهایی برای خود دارند ولو اینکه منطبق بر خط قرمزهای او نیست؛ که اگر احیانا فراتر از آن رفتند قبل از اینکه بخواهد چیزی بپرسد شرمندگی چشمهاشان لوشان میداد! شرمنده از مادر؟ نه شرمنده از خودشان! "فلان کار یا فلان فیلم یا فلانرفیق یا فلان برخورد در شأن من نبود"! چند تا از دانشجوها با پشتیبانی خانهی جوان و فرمانداری و...گروهی را برای بحثهای دانشآموزی راه انداخته بودند به نام "پاورچین" موضوع صحبتهاشا ملیگرایی بود؛ مد و تجدد بود؛ حقوق زن بود؛...اغلب همپالگیهای مرضیه توی مدرسه ، عضو پاورچین بودند و به مرضه هم خیلی اصرار داشتند که بیاید بحثهاشان را آنجا دنبال کنند. از طرفی جلسات مختلط بود و معضلی شده بود برای خانوادههای مذهبی و اغلب با بچههاشان درگیر بودند. پرسیدم: "اشکالی ندارد با هم برویم؟" او هم از دوستهاش پرسیده بود و ظاهرا استقبال کرده بودند. رفتیم. ساکت بود. عادت داشت وقتی جایی تازهوارد است بیشتر بشنود تا حرف بزند. تمام که شد نظرش را پرسیدم. شروع کر:"اینها که هیچی نمیفهمنددوتا حرف کتاب تاریخ مدرسه را حفظ کردهند با چرت و پرتهای کوچه بازاری که لابد خانوادههاشان دهنشان گذاشتهاند بعنوان تحلیل به هم تحویل میدهند! و همدیگه را تشویق میکنند. که بله ایرانی ذلیل است. کورند ببینند بیست سال است دنیا چطور جلوی ایران مستقل کم آورده؟! گذشت آن ایران قاجار و پهلوی ..." گفتم بنظرت چیزی بهت اضافه میکنه این جلسات؟ سرش را بالاگرفت :"نه ! چی دارند بهم بدن این چهارتا بچه؟!" تو چی؟ چیزی میتونی بهشون بدی؟ بازم با حالت روشنفکرانهای گفت "اینا نمیخوان حرف حساب بفهمند" گفتم فکر نمیکنی جلسهای که بخواد هر هفته فقط بر "من میفهمم و هیچکی دیگه نمیفهمه" بیافزایدت ضررش از سودش بیشتر باشه؟!" دیگر نرفت! بعدتر میگفت "مامان هرچه میپرسم از بچهها که بحثهاتان به کجا رسید؟ نشریهای چیزی بخواهید دربیاورید پایهم و... فقط از شوخیهای آقای فلانی و بهمانی توی فلان اردو و گروه کُر و... شان میگویند!" یکی از معلمدینیهای فامیل کتاب "پدر،عشق و پسر" داده بود بخواند؛ از خود کتاب بدش نیامده بود اما چون خیلی بهش برخورده بود که "میخواد منو هدایت کنه!" اصلا روی خوش نشون نداد. خیلی سعی میکردم از این برخوردهای ناشیانه نداشته باشم! معاون پرورشی تربیت معلم بود. در سالهای غربت انقلاب. سالهای "اصلاحطلبی!" سالهای سپردن خمینی به موزهها! اتاقش تنها پناهگاه دانشجوهایی بود که تحمل این وضع را نداشتند و فعالیتهات را آنجا سازماندهی میکردند. و البته نهچندان پناهگاه امنی! که هر حرفی آنجا ردوبدل میشد فردا به گوش مدیر مرکز رسیده بود! چطور؟خدا میداند!تا جایی که تهدید به اخراج شد... با دانشجوها نمایشگاه میگذاشتند از تاریخ شیعه تا غربت آنروز "علی"...سمینار و شب و شعر و راهپیمایی هم هرچه وسعشان میرسید. گاهی هم دیداری با امام جمعه که حالا دیگر حتی خانوادهاش هم از دست تهمتهای مردمن در امان نبودند چه برسد به خودش! نمایندهی شهرستان بعد از نطق پیش از دستوری که در مجلس داشت و درواقع هیچ حرفی بجز فحش دادن نداشت(!) آمده بود به شهرستان و دانشجوهای تربیت معلم دعوتش کردند و راجع به آن حرفها پرسیدند. جوش آورد. و همانحرفها را تکرار کرد؛ بدون دلیل و اینبار با اهانتها بیشتر. هیأت همراه که متوجه ِ خراب شدن ِ اوضاع شدند گیر داده بودند که نوار ضبط شدهی این جلسه را از دانشجوها بگیرند. امام جماعت خوابگاه مانعشان شده بود. همانجا حکم اخراج امام جماعت صادر شد! معاون پرورشی را هم فردا خواستند به اداره که تو چرا دانشجوها را پر میکنی که این سوالها را مطرح کنند؟ و تهدیدهایی که دیگر تکرار نشود. گفت دانشجوها مگر خودشان کورند، اظهارات نماینده را در روزنامهها خواندهند همان نمایندهای که پارسال به تک تک دانشجوها که از شهرهای دیگرند و نمیشناختندش تلفن زدید و برایش تبلیغ کردید! حرف بیمعنی زده آبروی شهرتان را هم پیش این بچهها برده! به او یاد بدهید اگر بلد نیست حرف بزند لااقل چیزی نگوید؛ دانشجو حق دارد بفهمد و سوال کند. وسط آن گیرودارها آقایان انقلابی شهر پناه برده بودند به جلسات خصوصی محرمانه! و غرزدن به جان دشمن در جمع خودیها! پارسایان جامعه و شیران خلوت! در یکی از همین جلسات تحملش تمام شد گفت :"شما یک نگاهی هم به عملکرد خودتان انداختهاید ببینید اینهمه سال که همه چیز شهر دست شماها بود چه خاطرهی خوبی از خودتان برای این مردم گذاشتهاید؟ چه خیری از شما به مردم رسید؟ چرا فکر نمیکنیم این خودبرتربینیهای ماها بمراتب بیشتر از توطئههای دشمن باعث رمیدن مردم از انقلاب میشود؟" جلسه ساکت بود و سرها پایین. انگار حرفیشانم نمیآمد. خودش اما از کار خودش خیلی راضی نبود. بعدا میگفت:"خیلیهاشان حق استادی به گردن من داشتند نمیتوانم اینطور باهاشان برخورد کنم. نمیتوانم هم اینهمه اشتباهاتشان را تحمل کنم و همراه شوم" از همینجا از"حزب مؤتلفه اسلامی" جدا شد و "شما" و بولتنها را هم دیگر به خانه نیاورد. دکور اتاق پذیرایی خانهشان گُل است قاب عکس! 2تا قاب عکس از امام، دو تا از رهبر، یکی از مسعود، و یکی هم از سیدحسن نصرالله که بچهها در جریان جنگ سال 1386 اضافه کردند. همین. تا بساط پذیرایی حاضر شود، مهمانها فرصت دارند راجع به فضای خانه اظهار نظر کنند! بعضیها خیلی ابراز علاقه میکنند. بعضیها هم به یاد همهی مشکلاتی که توی زندگیشان دارند و لابد تقصیر نظامن است(!) طعنه میزنند بعضی هم "نتمایشگاه عکس" میخوانندش!بچههای 4-5 ساله هم معمولا شروع میکنند به سوالپیچ کردن مادرها! اصلا هیچ واکنشی قشنگتر از همین سوالهای بچههای این سنی نیست. از جمله خواهرزادهی5 سالهاش حالا که بالاخره راجع به عکسها توجیه شده؛ همهجا میگوید میخواهم وقتی بزرگ شدم "مثل بابای عباس" با دشمن بجنگم! فردایی هم که محمدحسن (نوهاش!) بزرگتر شد حتما این سوال برایش پیش میآید که "چرا اینیکی آقاجون موهایش سیاه است و آنیکی سفید؟ چرا اینیکی فقط عکس است؟!" یا از این دست... شاید روزی بیاید که برای بچهها معنی "جوانان غیور کشور" ثقیل و نامأنوس باشد؛ اما هیچ روزی نخواهد آمد که کسی معنی "بابا" یا "برادر" را نفهمد!و همین است سرّ تفاوت نگهداری آثار شهدا در خانه؛ با نگهداری در موزه و ...! سومی هم که دانشجو شد؛ نفس راحتی کشید! احساس میکرد بچهها خوب راه خودشان را پیدا کردهند؛ همانطور که فکر کرده بود! مأموریتش رو به اتمام بود و فرصت برای کارهایی که تا بحال به تعویق افتاده ند: دوباره درس و دانشگاه! تلفن. - سلام مامان. –سلام! زنگ زدم هم تبریک بگم هم یادآوری کنم سالروز تکمیل چرخهی سوخت هستهای کشور است! به هم اتاقیها هم تبریک بگو! (بعد از چندذ لحظه – خنده) – میگن مامان تو هم دلش خوشه ! توی این گرونی گوجه و پودر لباسشویی و بنزین و خونه و... – (خنده)هماتاقیهات که متاهلند!بگو بنظرتون چیزی که از همسر آدم عزیزتر باشه، از گوجه عزیزتر نیست؟!
(1) به یاد او که سال 1342 ، یارانش را در گهوارهها انتخاب کرد! (2) "سراغ از حماسهسازان ِ پشت ِ صحنهی انقلاب گرفتن" را پیشتر در کتابهای "نیمهی پنهان ماه" دیدهایم. که البته کتابهای کذا به اقتضای موضوع و غرض ِ نگارششان، با غروب ِ ماه، کارش با این حماسهآفرینان هم تمام میشد! حال آنکه این اول ِ قصهی او بود که داشت ناگفته میماند. این کتابها خوب شروع کردند اما (من صرفا بعنوان یک بینندهی !)دیدم که این اقدام مبارک و ابتکاری، وقتی "عادت"شد و تعداد کتابها و دفعات تجدید چاپ ِ هر کتاب، و بالتبع تعداد خوانندهها بیشتر و بیشتر و بیشتر شد؛ تبدیل شدند به نقل مجالس دخترخانمهای رمانتیک ِ بیدرد و ازقضا مذهبی! که رؤیای نگاه محبتآمیز همت را در دل بپرورند و عکسهای هنری ِنیمهسایهاش را به دیوار اتاقشان بزنند(چنانکه برخی عکس چگوارا و شاملو را و برخی دیگر عکس...) ولی پای عمل که رسید فراموش کنند که کل زندگی ِ همت و همسرش پشت یک وانت را هم پُِر نمیکرد!...بگذریم! (3) قاعدتا منظورم این نیست که الآن هر فرزند شهیدی یک چنین موجود کاملیست! بلکه مسئله این است که تلاش همسر شهید در این راستا بوده است. (4) قرار بود عنوان مطلب "من هم معتقدم المرأة ریحانة اما گاهی..." و بنا داشت بیشتر به شرح مسائلی بپردازد که موجب شده نگارنده جملهی "مادر تو که خودش مرد است!" را به کرّات از آشنا و غریب شنیده باشد؛ غافل از اینکه این قسم مسائل برای هر پدری از جمله مادر داستان ما(!) از اسراریست که بچه ها (بویژه بچه های شکلاتی ِ نسل سومی!) هیچوقت ندانند. لذا سوژهی داستان گاهی خانوادهی زیر متوسطی در دهههای قبل از پنجاه است و کودک یا نوجوانی از این خانواده، گاهی نوجوان یا جوانیست راه یافته(خمینی یافته!) و مستحیل در این راه؛ گاهی بزرگسالی ِ همان نوجوان است و راهش و... ولی اغلب یک مادر است! چنانکه به چشم نگارنده آمده! بویژه که سوژه اهل "از خود گفتن" و خاطره تعریف کردن هم زیاد نباشد! لذا قبلا از این روایت ناقص و تقریبا تک بعدی پوزش می طلبم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 23:24 توسط فروزنده
|
|
||