|
|
|
|
|
امروز حتی "محمدحسن"هم نبود! کنکورخوانی من بود و پایان نامه نویسی مامان و فضایی علمی!!!(که نتیجه ش این بود که به همان 15 صفحه هم نرسید! اوایل شب به هوای "تازه دارم گرم درس می شم" مهمانی را پیچاندیم یکی دو مبحث نگذشته تنهایی و دلتنگی رفقا و فیل و هندوستان و gmailی که اونقدر ادا درآورد که پشیمان شدیم و عوضش "ارمیا"یی که گوشه ی میز ...! از سر کنجکاوی "امیرخانی جوان چطور میدیده و چطور مینوشته؟" و از وسط کتاب(برخورد با معدنچیها) شروع کردن و بی رغبت تا "رحلت امام"( آخر) رسیدن و برگشتن مامان و _طبیعتا _ شاکی شدنشون! و سراغ اول کتاب برگشتن و محو شدن تا الآن... و n بار شکر خدا را که بسیجی سال 68-69 نیستم!!! بعیده بعد از اینکه "جبهه دیده م" و "مصطفا"یی را با فاصله ی یک متری در ثانیه ای از دست داده م و امامم جام زهر سرکشیده و توی خانه م هیچ خبری از هیچکدام اینها نیست؛ وقتی غیرت و حمیت عده ای جاهل (که چون دانشجو اند توهم فهم و فرهنگ...) را سر "بازی" فوتبال می بینم و چنین زمینی را ترک میکنم و بعنوان "ترسو""هو" میشوم ؛ اگر رئیس دانشگاهی شروع کند به نصیحت که "جوان!تشخیص کار ِ درست به این راحتی نیست. شما با این کاری که کردی محال است توی تیم دانشگاه انتخاب شوی" بتوانم کنترل رفتارم را داشته باشم و یک کاری دست خودم یا خودش ندهم! بعید است مداحی را که بیخبر از همه ی دردهای 598ی ما، به زور ادای هق هق گریه درمیآورد بتوانم تحمل کنم... بعید بود بتوانم از پس این تناقضات بربیایم که "...وقتی خوب فکر میکرد، ناراحت میشد از اینکه در معدن عملگی میکند. از عملگی کردن ناراحت نمیشد. از این ناراحت میشد که برای این عملگی میکند که کاووس(معدنچی پررویی که از ارمیا خواسته بود که بجایش کار کند تا او مرخصی با حقوق برود!) در خانه ی خودش راحت پهلوی زنش بخوابد! باز هم وقتی خوب فکر میکرد همه ی کارها را از این قماش می دانست. چه فرقی می کرد بین اینکه کار کنی تا کاووس پهلوی زنش بخوابد یا نقشه ای بکشی تا خانه ای بسازی برای اینکه کاووس دیگری پهلوی زن دیگری بخوابد. همه ی کارها همینطور بود. در همه ی کارها آقای ردیسی بود که باید همیشه از آدم راضی باشد.... به چه دلیلی ارمیا مجبور بود به کشورش خدمت کند. ارمیا چه وظیفه ای نسبت به شماره ی 11 (یکی از همان جاهلهای دانشجو) و امثال او داشت.کمال ارمیا چه ارتباطی با پیشرفت جامعه داشت. حتی اگر ارمیا میتوانست جامعه اش را آنقدر رشد بدهد تا در شمار پیشرفته ترین کشورهای جهان دربیاید؛ چه کار مهمی انجام داده بود؟مگر پیش رفت آن کشورهای پیشرفته چه تاثیری در کمال و کمالات مردمشان گذاشته بود؟..." بعید بود میتوانستم هم درد محمدکاظم کاظممی و قزوه و حسینی و...باشم و فقط ... دارم به امیرخانی ای فکر می کنم که وقتی میگوید علم بومی، مطالعه ی "انصار"(نه به معنی سیاسی!) است؛ منتظر حضرات عالم جامعه شناس نمی ماند! که وقتی میگوید باید اول 50 تا رمان که سعی کرده اند بومی باشند تولید شود بعد بنشینیم مولفه های رمان بومی را از آنها دربیاوریم؛ خودش قبل از آن بسم الله گفته و شروع کرده... که می گفت من برای 1000نفر نمینویسم. برای 1 نفر مینویسم و می توانم این یک نفر را عمیق و کامل ببینم! خدا از اسلام نگیردش! خدا آن عزیزی را هم که نسل ما را از این ابهامات "بسیجی 1368" نجات داد حفظ کند...
بی ربط: می گفت «فلان ارتفاعات را فرمانده ی نظامی گفت طی 12 ساعت با 4 تا شهید گرفته ایم. خبر نداشت احداث جاده ای که بستر این فتح شد، 11 روز از بچه های جهاد کار مستمر کشیده بود بعلاوه ی 7 تا شهید...» نقش "جهاد سازندگی" را اگر بخواهیم توی این جبهه مدل کنیم؛ چه خواهد شد؟! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 6:48 توسط فروزنده
|
|
||