|
|
|
|
|
امروز صبح هم -مثل خیلی روزهای دیگه!- با فکر کردن به کابوس "استعمار" و "امپریالیسم" و... درد 300 ساله شروع شد... و فکر اینکه این دغدغه ها رو 50 سال قبل "جلال" میگفت و هنوز هم فقط میگیم. و فکر اینکه دشمن، حتی به "انگیزه های زن تحصیلکرده ی مسلمان، از حجاب داشتن" هم داره فکر میکنه و حتی این جزئیات رو هم از قلم نمیندازه... خلاصه به قول شاعر "در این اندیشه ها میسوخت[یم] چون شمع که گَردآلود پیدا شد سواری"(البته پیاده ای!) و گفت بی زحمت برو چهار تا تخم مرغ بخر جهت صبحانه! و و رفتیم که -تنها مغزه ای که اونوقت صبح باز بود!-نداشت. و آمدیم تشکر کنیم و بیاییم بیرون که پرسید "می دونی چرا ندارم؟" و منتظر جواب من نشد و ادامه داد:"چون دارم مغازه رو خالی میکنم که برم؛ جنس جدید نمیارم. میدونی چرا میخوام برم؟" و باز هم منتظر جواب نشد و ادامه داد... :"آخه برادرهام چشم ندارند منو ببینن" ... بعد در حالی که یه مقدار "ارتعاش" توی راه رفتن و حرکاتش داشت که باعث میشد آدم بی اختیار حس بدی بهش دست بده و خودشو ازش کنار بکشه؛ اومد جلو و کف دستهاشو نشون داد "ببین! ماهیچه هام اصلا کار نمی کنن. شُل اند. آخه سکته کرده بودم. ولی غیرتم اجازه نداد زیاد تو بیمارستان بمونم و فیزیوتراپی و اینا که کامل خوب بشم..." "سکته کرده بودم.از دست همین برادرهام... یه روز ویزای کویت و ترکیه تو دستم بود. کفیل(من نمی دونم یعنی چی؟) هم داشتم اونجا. 30 میلیون پول همون ویزاهه بود. ولی غیرت داشتم. گفتم این خانواده بجز من کسی نیست هواشو داشته باشه. نرفتم. ولی اینها اینجوری قدر دونستن!!! گفتن اِ...! این داشته باشه ما نداشته باشیم؟! زیرآبمو زدن و با سر کوبوندنم زمین. هیچی نگفتم. آدم اجیر کردن منو با چاقو بزنه (با هیجان و حالت تئاترگونه ای تعریف میکرد!) اینا ببین! (چیزی شبیه جای چاقو رو روی دستهاش نشون میداد) تا اونطرف خیابون خون از دستم فواره میزد!" "این ماشین (اشاره می کنه به پیکان قهوه ای رنگش!) مگه چی از اینا کم میکنه که نمیتونن ببینن؟! شب میرن سیمهاشو دستکاری میکنن. اونروز تو خیابون ؛مسافر هم داشتم؛ یه دفعه بوی سوخت پیچیده تو ماشین.نزدیک بود آتیش بگیره..." من؟ بعنوان موجودی که بزرگترین دعوا و دلخوری خانوادگی ای که دیده "چرا دوهفته ست خونه ی ما سر نزدی" و "چرا زنگ زدم؛ بین رفقات بودی؛ درست جواب ندادی" و از این دست بوده... و موجودی که این خاله ش نصف هزینه ی حج اون خاله شو میده و اونیکی هم متقابلا نصف هزینه ی ازدواج بچه ی اونو و خلاصه جیب من و جیب تو نداریم... حالم داشت از این حرفها به هم میخورد چند بار سعی کردم بگم "آقا صلوات بفرست! مال دنیا آخه ارزش این چیزها رو...؟" ولی فرصت نمیداد! داشتم به حال خودم تاسف می خوردم که چرا مجبورم به این اراجیف و دردلهای "سخیف" گوش بدم؟! و باز داشتم فکر میکردم : بیا! ملتی که اونطور دشمنی داره، اینطور برادرهاش به جون هم می افتن...یا به هم بدبین اند... و خلاصه حرفهاشو یه جمله درمیون نمیشنیدم، تا یه دفعه رسید به اینکه "شب انگشت شست پام، کاملا برگشت؛ از درد گفتم یا زهرا و از خواب پریدم. ... 22 ماه خط مقدم جبهه بودم. جرات ندارم سند چند درصد(نفهمیدم چنددرصد) جانبازیمو به اینا نشون بدم...حسودی میکنن" !!!! یازهرا؟!... جبهه؟!... جانبازی؟!... اونورتر از فضای پاستوریزه و انتزاعی دانشجویی ما هم خبرهایی هست!... یادمه یه آقایی، تو دانشگاه سمنان، در ادامه ی بحث عظیم "تحول؛ و ضروت و مدیریت تحول، به سمت ایجاد تمدن مطلوب" -که ما یا ندیدیم؛ یا فقط همون "تحول"ش را دیدیم!- می گفت : «ما تحولى مىخواهيم كه بين پدرها، مادرها، خانوادهها، فرزندان، دوستان و همسايگان الفت و محبت بيشتر به وجود آورد؛ تا چهل خانه آن طرفتر را شما همسايهى خود بدانيد؛ اين خوب است. محيط، محيط تراحم و تعاطف باشد؛» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 12:14 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|||||
“اين حاج عبدالله والي كه امروز ميگوييم پيامبرِ بشاگرد بود و ديگري ميگويد سفيرِ امام بود در بشاگرد و آن يكي ميگويد بايد بر سرِ قبرش دخيل بست، كارمند بانك بود! يك كارمندِ سادهي بانك! پيش از انقلاب استخدام شده بود. چون سالم بود و در هيچ نظامي اهلِ زيرميزي و روميزي نبود، يحتمل دستِ بالا در اين سن و سال ميشد رئيسِ شعبه. يك شعبهاي در حواليِ ميدانِ خراسان، محلِ زندهگياش. اين غايتِ پيشرفتِ شغليِ عبدالله والي بود. قطعاً سالي ده روز هم مجلسِ اباعبدالله ميگرفت در منزل، كمككارِ هياتي ميشد كه دستش خير بود و... همين! اين غايتِ ابعادِ وجوديِ عبدالله والي بود، اگر خميني ظهور نميكرد!“ |
||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 4:13 توسط فروزنده
|
|
||||||