|
|
|
|
|
شخصی در کمال بی رحمی و خشونت شخص دیگری را کشته است و انگیزه ی قتل را «عمل آن شخص، آبروی مرا برده بود» اعلام کرده است. با توجه به مختصات مختلف این جنایت، گروههای مختلف نسبت آن حساس شده و سیل تحلیلها و مصادره های مختلف براه افتاده: قاتل مرد است و مقتول زن، پس ریشه ی این قبیل جنایات «مردسالاری»ست. قاتل پدر است و مقتول فرزند، پس ریشه، تحمیل ارزشهای خود به فرزندان است. قاتل و مقتول هردو مسلمان(شناسنامه ای)اند پس ریشه، آموزه های اسلام است قاتل و مقتول هردو مسلمان «شناسنامه ای»اند پس ریشه در عدم ایمان دینی و کُفّ نفس و تقوا و... است. قتل در ایران رخ داده پس ریشه قوانین جمهوری اسلامی است قاتل از فلان شهر یا بهمان طبقه ی اجتماعیست پس ریشه.... تحلیلهایی که همه میخواهنداز «سطح رخداد» عبور کرده و «ریشهی مشکل» را نشان بدهند. همه ی اینها عمیقند اما دقیق نیستند! هرکدام هرجای خاک را «که دم دستشان بوده» کنده اند در جستجوی ریشه های عمیق تلاش برای رسیدن از سطح رخداد مشاهده شده به علتهای کمتر مشاهده شونده(یا لایه های عمیقتر، یا مکانیزمهای علی، یا هر اسمی...) کار «علم» است. علوم طبیعی، برای «دقیق»بودنِ این علتجویی، ابزار موثری دارد: «آزمایش» آزمایش یعنی ایجاد شرایط بسته و تحت کنترلی که در آن همه ی علتهای احتمالی شناسایی و همگی به جز آن یک علت مورد ادعا و آزمون، حذف یا بی اثر شوند. و آن علت مورد ادعا به کار بیفتد تا معلوم شود معلول کذا را خواهد داشت یا نه. حتی در علوم طبیعی هم بسیاری علتهای احتمالی را نمی توان آزمایش کرد (مثلا چون آزمایشش صرفه ی اقتصادی برای کسی ندارد! مثل اثر درمانی رژیمهای غذایی بجای دارو! و...) اما علوم انسانی ذاتا ازین ابزار محروم است.در دنیای انسانها و جوامع نمیتوان شرایط بسته ی آزمایشگاهی ایجاد کرد و لذا در رخدادهایی ازین دست، همواره انواع تحلیلها مطرح شده و راه متقنی برای اثبات یکی و رد سایرین نیست...راه حلهایی البته هست، مثل مقایسه ی موارد مشابه (از سنخ جدول حضور و غیاب فرانسیس بیکن! یا دورکیم!) اما هیچکدام، هرچند مفیدند، جای آزمایش را نمیگیرند و فصل الخطاب دعواها نمیشوند.. یکی از راه حلها برای علوم انسانی آزمایشهای ذهنی ست! مثلا از آنگونه که کانت برای علم اخلاق پیشنهاد میکند: (به بیان خیلی ساده) برای دانستن درست یا غلط بودن یک قانون اخلاقی، ببینیم اگر "همه" طبق آن عمل میکردند، دنیای بهتری داشتیم یا بدتر؟(بماند نسبی بودنِ خودِ "بهتر" و "بدتر") مثلا در این مورد خاص که اغلب تحلیلها «اصالت انتخاب فردی» را پیشفرض گرفته اند و «ریشه ی جنایت» را در «محدود کردن انتخاب فردی» توسط مردان، پدران، والدین، اسلام، قوانین جمهوری اسلامی، یا... میدانند؛ میتوان پرسید: آیا جهانی که در آن انتخاب فردی اصیل تلقی شود(یعنی مهمتر از هر ملاک وقاعده ی دیگری)، جنایاتی ازین دست کمتر خواهند بود یا بیشتر؟ (دقت: بحثم بر سر "محترم" بودنِ انتخاب فردی نیست! قطعا انتخاب فرد محترم است، بحثم از "اصیل"بودن آن است) سوال مهم دیگری که کسانی که بر طبل اهمیت یا اصالت انتخاب فردی میکوبند با آن مواجهند آن است که «حوزه ی مسایل فردی(شخصی، خصوصی) کجاست؟» کجا می توان مرز مشخصی کشید و گفت «از اینجا به بعد به کسی مربوط نیست!»؟ از اینجا به بعد منم و انتخابم! انتخابم (هرچه بود) محترم است! واقعیت آن است که اغلب انتخابهای ما دیگران را نیز متاثر میکند. و به این معنا، حوزه ی خصوصی مشخص و وسیعی نمی توان تعریف کرد. فرض کنید شما میخواهید به یک تشکیلات مخفی بپیوندید که میدانید بخاطر این کارتان مثلا پدر شمااز شغلش اخراج خواهد شد و مثلا فرزندان شما از تحصیل محروم، و ... حق انتخاب فردی شما در چنین شرایطی چقدر محترم است؟! واقعیت آن است که در جامعه ی آدمیزادها، بسیاری از انتخابها اینگونه اند، از جمله اش ازدواج، یا حتی نحوه ی پوشش (مثلاکسی که مفتخر است که ده بیست سال "با خانواده و والدینش جنگیده" تا بتواند پوششی که انتخاب کرده را داشته باشد، آیا اخلاقا در قبال آرامشی که ده بیست سال از اعضای خانواده اش سلب کرده و فشار روانی و اجتماعی ای که به آنها تحمیل کرده و فرصتهای رشد و پیشرفتی که در این محیط جنگی(!) از دسترس آنان دور کرده، مسئول نیست؟ ) آدمها به دلیل پیوستگی ای که با یکدیگر دارند از انتخابهایی یکدیگر متاثر میشوند. آیا این تأثر را نباید در انتخابهایمان لحاظ کنیم؟ قضاوت و تحلیل بر اساس «اصالت انتخاب فردی» ما را به کجا می برد؟ آیا نمیتوان گفت پدر #رومینا حق داشته نحوه ی حفظ آبروی خود، یا نحوه ی آرام کردن روح و روان خود را خودش انتخاب کند؟! (حرف عجیبیست؟!طرفداران "اصالت انتخاب فردی" پارسال در مورد مشابهی و در دفاع از مرد قاتلی با همین مضمون استدلال میکردند!) اصلا خیلی قبلتر، آیا یک پدر حق انتخاب فردی نداشت که نوزادش را سر کوچه و خیابانی بگذارد و خود را از بار نگهداری آن آزاد کند؟ یا قبلتر از آن: آیا حق انتخاب فردی نداشت که او را قبل از تولد، سقط کند؟!(این حق آخری را بصراحت، طرفداران اصالت انتخاب فردی، تأیید میکنند.احتمالا چون جنین را آدم حساب نمیکنند!) وقتی این حد و مرز را مشخص نکنیم، نتیجه میشود سلیقه ای: از این آدم ،به هر دلیل، خوشم میآید پس دیگران باید به حق انتخاب فردی اش احترام بگذارند، از آن یکی به هردلیل خوشم نمی آید پس او باید به حق انتخاب فردی دیگران احترام بگذارد!(مقایسه کنید واکنشها به قتل امسال و پارسال را)... انتخاب فردی وقتی "اصالت" یافت، از یک جایی به بعد، میشود خودخواهی. و جهانی میسازد از انسانهایی که میتوانند گرگ یکدیگرباشند! و هر روز هرجایش قوی تری، ضعیفتری را میدرد! در چنین دنیایی نظم و قانونمندی و توسعه هم جز به ضرب و زوری سرکوبگر و قویتر از همه ی قویها، تحقق نخواهد یافت. بیایید فکر کنیم: احترام به انتخابهای فردی تا کجا میتواند جهان را اخلاقی تر کند؟ بیایید به این راحتی حکم کلی صادر نکنیم..(هرچقدر "قضاوت کردن اشخاص" میتواند دور از انصاف باشد، "قضات کردن فلان گروه و فلان جامعه و فلان دیدگاه" و ریشه یابی های سلیقه ای و غیردقیق، بمراتب از انصاف دورترند) نیمه های خرداد 1399 پ.ن. نخواستم مطلبی درباره ی حادثه ی وحشتناک "قتل" بنویسم، بلکه فقط بحث از نوع تحلیلهای یک رخداده.. که اساسا نوشتن وفکر کردن به پدیده ی سنگین و زشت و وحشتناکی مثل قتل، اونم ازین نوعش، در توان روحی من نیست...(پدیده ای که هر روز و هرساعت داره گوشه گوشه ی این دنیا رخ میده!)...پناه بر خدا... باید فکری به حال آدمیزاد کرد... واقعا خدا رو شکر میکنم که نه پزشکم نه پلیس نه قاضی و وکیل... برچسبها: رومینا اشرفی, محمدعلی نجفی, میترا استاد, قتل |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ساعت 6:4 توسط فروزنده
|
|
||