|
|
|
|
|
این هفته دکتر ظریف برای دومین بار(شاید هم چندمین بار) در سخنرانی دانشگاهی خود تاکید کرد: «ما تنها 1 ابرقدرت می شناسیم و آن هم خدا ست.» پیشتر هم در دیدار مهم رهبر با سفرا و مسئولین وزارت خارجه همین را تاکید کرده بود.
جمله ی کاملا درستی ست. اما «الا الله» است منهای «لا اله»! باید مراقب بود که گوینده را غافل نکند از اینکه «برخی ها برای خودشان شأن ابرقدرتی قائلند» برای اثبات ابرقدرت واقعی جهان، راهی جز عبور از ابرقدرتهای تقلبی و خودساخته نیست. چیزی که آقای دکتر ظریف به وجودش اعتقادی ندارد! وقتی این حقیقت را «نادیده گرفتیم» که کسانی در دنیای ما خود را -به گزاف- ابرقدرت می دانند، آنگاه طبیعتا مطالبات آنان را هم «گزاف» نخواهیم دانست و به روی خودمان نخواهیم آورد که فی المثل مطالباتی که آمریکا از ما -و دیگر کشورها- دارد، مطالباتِ یک ابرقدرت از زیردستان است، و لذا (چون ابرقدرتی او نامشروع است و بقول آقای ظریف: فقط خدا ابرقدرت است) مطالبات او نامشروع است! و حتی ارزش مذاکره ندارد، چه رسد به ارزش «پذیرفتن»! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۳ساعت 10:48 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
میپرسم: از حدیث کوچولو (خواهرزاده ی سه ساله م) چه خبر؟ انگار دیگه سراغی از ما نگرفت! میشنوم: حدیث کوچولو که دیگه حدیث کوچولو نیست که سراغ کسی رو بگیره! یکسره تبدیل شده به «لیلا»! یادم می آید آخرین بار که دیدمش مادرش برایش قصه ی دزد عروسکها گفته بود و بچه از همه میخواست برایش «قصه ی لیلا و بهرام»(همان دزد عروسکها) تعریف کنند، من هم که قصه را -بعد از بیست و چند سال!-با جزئیات یادم نبود، دست به دامن اینترنت شدم و فیلمش را برایش دانلود کردم. طی همان دو روزی هم که با حدیث کوچولو بودم، حداقل 4-5بار فیلم را دید. چنان غرق میشد و دقت میکرد که حتی به ذهنش نمیرسید بنشیند تا پاهای کوچکش خسته نشود! شش دانگ حواسش جمع بود که حتی کلمه ای از دیالوگها را از دست ندهد، حرفها، شعرها، سیر داستان، حرکات، حتی جزئیترین چرخش چشم ها را مو به مو حفظ می کرد و تکرار می کرد! از همان موقع شروع شد: «من لیلا باشم تو بهرام، تو هم خورخور»... از آن موقع حدود یک ماه گذشته و گویا با کشف علاقه ی وافر حدیث خانم به تماشای این قبیل فیلمها، مجموعه ای برایش تهیه کرده اند و بچه غرق در نقشهای رنگارنگ است و اطرافیانش هم ناچارند نقشهای مکمل را بعهده بگیرند! البته این علاقه ی بچه به بازیهای تخیلی و در نقشهای مختلف فرو رفتن را دیرزمانیست که میبینیم. اوایل نقش اطرافیان را میگرفت و کارها و حرفهایی که ازشان دیده بود را تکرار میکرد: بچه های توی پارک، مامان فلان نی نی، پدربزرگ فلانی و... . بعدتر «خاله شادونه» هم اضافه شد و بعدترها «خاله دنا»، کارشناس محیط زیست برنامه کودک شبکه 2 . شال میپوشید و یک کلاه سرش میگذاشت و میشد خاله دنا! درمورد انواع مارمولک یا اینکه لاکپشتها چه می خورند و... هرچه از خاله دنا شنیده بود تکرار می کرد... تا اینکه یک روز اتفاق جالبی افتاد: همین تابستان بود که حدیث کوچولو با کلافگی کلاهش را پرت کرد و شال را هم از سرش در آورد و داد کشید: «نمیشه! اینجوری که خاله دنا نمیشم. خاله دنا همه چی می دونه. من چرا همه چی نمی دونم؟!» اینجا بود که دیدم ذهن بچه ی زیر 3 سال می تواند از شباهتهای ظاهری عبور کرده و فراتر برود و تفاوتهای باطنی (مثلا تفاوت سطح دانایی!) را هم تشخیص بدهد... بچه مثل آینه است، هرچه دید تقلید میکند. حرفها را، حرکتها را، حتی شکل نگاه کردن و چرخش چشمها را، حتی تر «احساس»ها را، و حتی تر «حوزه ی داناییها»را... «لیلا»ی دزد عروسکها، دختربچه ایست که ضمن اینکه کودکی دارد، عروسکهاش را دوست دارد، موی بلند طلایی دارد، شعر می خواند، هوش و ذکاوت هم دارد، شجاعت هم دارد، احساس مسئولیت نسبت به مشکلات مادرش هم دارد...اما امان از وقتی که بجای «لیلا»، پرنسسهای والت دیسنی جلوی آینه ی بچه قرار بگیرند، آنها که بجز زیبایی(با تعریف خاص!) و آراستن چهره و لباس هیچ هنری ندارند و بجز معشوقه بودن هیچ چالش و وظیفه و دغدغه ای! آنان که نه هم سن و سال کودکند و نه ذهن بچه را به جایی فراتر از ظاهر تصویر دعوت می کنند. بچه مثل آینه است، هرچه دید تقلید میکند. و البته چشم تیزبین بچه، محدود به دیدن و تقلیدکردن از فقط ظواهر هم نیست. منتها اگر جلوی این آینه شخصیتهایی را قرار دادیم که هیچ چیزی بیش از ظاهرشان ندارند، مسئولِ «سطحی نگری» فردای فرزندمان، خودمانیم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۳ساعت 10:39 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
توافقنامه ی ضعیف ژنو مجددا بعد از 1 سال و برای دومین بار تمدید شد. با سه گانه ای که در ماجرای مذاکرات داریم، راهی بجز تمدید هم نمیشد برایش تصور کرد.حتی عجیب نیست اگر همین روند تمدیدهای چند ماهه را تا پایان دولت یازدهم ادامه دهیم! این سه گانه عبارتند از: 1. طرف غربی. که به چیزی کمتر از توقف کامل برنامه ی هسته ای راضی نیست و بارها و بارها هم این را تصریح کرده اند، از همان سال 82 تا کنون. یا اگر توقف نشد، «وابسته سازی»ِ برنامه هسته ای ایران به خارج. که این هم در واقع همان توقف است، منتها نرم نرمک و بی سروصدا. یعنی عملا عنان اختیار برنامه هسته ای از دست ایران خارج شود، و دست ما برای تامین نیازهای هسته ای مان همواره پیش حضرات دراز باشد، تا ایشان هروقت و هرجا که صلاح دیدند، نیاز ما را ندهند، یا بابتش باج بگیرند. حال یا با نابود کردن اورانیومهای بیست درصد در شرایطی که برای مصارف پزشکی مورد نیازند، یا با کاهش تعداد سانتریفیوژها در حدی که نیازهای اساسی کشور را نتوانند تامین کنند ؛ و یا با نظارتهای (بخوانید:مداخلات) بیش تر از حد متعارف، درجریان تمام جزئیات این برنامه ها (و هرچه که اندک ارتباطی بتوان میان آن با هسته ای تصور کرد!) قرار بگیرند تا بتوانند در مواقع دلخواه مداخله و کارشکنی مقتضی را بعمل آورند. چنان که در پروتکل الحاقی ای که سال 82 داوطلبانه پذیرفتیم (چیزی که تاکنون بجز ما هیچ کشوری زیر بار آن نرفته است!) به بازرسان آژانس حق نظارت «سرزده» (یعنی بدون اجازه و هماهنگی قبلی با مسئولین ایران) به «هر جایی که ناظر تشخیص بدهد که ممکن است مرتبط با برنامه هسته ای باشد» (یعنی درواقع«هرجا دلمون خواست» حتی صنایع نظامی!) و تحت نظر گرفتن «هر شخص حقیقی»ای که کمترین ربطی با تشکیلات هسته ای دارد (که منجر به ترورهای بعدی شد) داده شده بود. باید توجه داشت که توقف کامل برنامه های هسته ای ایران، «کمترین» و در واقع «کف» مطالبات طرف غربی ست. مطالباتی که از روز اول انقلاب وجود داشت: در امور نظامی تان با ما مشورت کنید. قوانین خلاف حقوق بشر (بخوانید قوانین اسلامی! مثل قصاص، یا قوانین مربوط به حجاب و عفاف و خانواده، یا قوانین مربوط به ولایت فقیه و...) نداشته باشید. موجودیت اسرائیل را به رسمیت بشناسید. از گروه های تروریستی (بخوانید مظلومین مقاوم: حزب الله لبنان و حماس) حمایت نکنید. اینها چالش های بزرگ جمهوری اسلامی(از بدو تاسیسش) با غرب و بویژه آمریکا بوده که ابتدا منجر به جنگ تحمیلی شده و بعد از جنگ و بر زمین گذاشتن تفنگها، همینها بعنوان موضوعات محاکمه ی ایران آقای ولایتی را کشانده پای میز مذاکره یا به بیان فریبنده تر «گفتگوهای منطقی» با غرب، علیرغم مخالفت رهبر. و بعد از اینکه راه حل نظامی و مذاکره نتوانستند منجر به تحقق خواسته های غرب شود، دقیقا همین چالشها شده اند دلیل وضع تحریمهای جامع علیه ایران. (علیرغم القائات دولت، دلیل تحریم ایران در قانون مصوب کنگره آمریکا، این مسائل ذکر شده و نه مسئله ی هسته ای) 2. رهبر ایران، و همفکران ایشان اعم از کارشناسان و مردم. که خط قرمزشان و درواقع کف مطالباتشان، «حفظ استقلال برنامه ی هسته ای» است! تا جایی که حتی عدد هم ذکر کرده و تصریح کردند که غنی سازی کمتر از صد و نودهزار سو را نمیپذیریم. همچنین در جریان مذاکرات سال 82، مقام معظم رهبری، به تصریح خودشان، وقتی دخالت کردند که دیدند دامنه ی تعلیق و توقف دارد به مراکز علمی و تحقیقاتی هم می رسد. و یا تاکید ایشان بر تولید اورانیوم بیست درصد در داخل، بعد از کارشکنی طرف غربی در بیانیه ی تهران که بنا بود اورانیوم بیست درصد بدهند و ندادند و تولید داخلی اورانیوم بیست درصد در اولویتهای نظام قرار گرفت. این شواهد حاکی از آن است که خط قرمز رهبر، «حفظ استقلال» این برنامه هاست. یعنی اینکه ما در هیچ یک از بخشهای اساسی این برنامه، «نیازمند» به خارج از کشور نباشیم. در واقع خط قرمز رهبری، «حفظ استقلال» به طور کلی است. و ایشان بارها تصریح کرده اند که اهمیت موضوع هسته ای برای ما، گذشته از نیاز فنی کشور به این تکنولوژی، «خط مقدم» و «سنگر اول» بودنِ موضوع هسته ای است. ایشان تاکید میکنند که اگر ما در موضوع هسته ای کوتاه بیاییم، قدم بعدی غرب تکنولوژیهای نظامی ماست، یا نفت ما (هرچند در صنعت نفت چندان استقلالی نداریم) یا صنایع پزشکی ما و ... و به همین ترتیب برنامه ی دشمن فتح سنگر به سنگر «استقلال» کشور است، بعد از حوزه های علمی-صنعتی (که فتحشان راحتتر است) حوزه های اقتصادی، و نظامی- امنیتی و سیاسی... کنار هم گذاشتن مطالبات این 2 طرف تاثیرگذار و تعیین کننده ی مذاکرات، نشان میدهد که دستیابی به توافق، امری نزدیک به محال است! هرچند توافقنامه ی ژنو، با قبول نابود کردن تمام ذخایر اورانیوم بیست درصد، و با پذیرش مجددِ نظارتهای غیر متعارف (شبیه به سال 82) خیلی به عبور از خط قرمزهای رهبر نزدیک شد. پارسال و در جریان توافق ژنو، استراتژی عاملین این توافق برای نزدیک شدن یا حتی عبور ازین خطوط قرمز، «محرمانه نگه داشتن متن توافقنامه» بود. چنان که دولت محترم، بدون انتشار متن توافقنامه، با جوسازی رسانه ای مفصل، به رهبری و مردم تبریک گفته و این همه شکست را پیروزی قلمداد کردند. اما کم کم با فاش شدن محتوای توافقنامه اعتراضات بالا گرفت؛ اعتراضات مردمی، اعتراضات برخی رجال و جناح های سیاسی، اعتراضات کارشناسان (که رسما توسط دولت محترم بایکوت شد!) ، و حتی اعتراضات تلویحی رهبر. و خب، آبِ رفته که نمی توانست به جوی بازگردد، اما دست کم، دولت محترم و تیم مذاکره کننده اش را متوجهِ این موضع کرد که به این راحتی نمیشود گامهای اینقدر بزرگ به سمت عبور از خطوط قرمز کشور و «راضی کردنِ دشمن» برداشت. پس همچنان، راه برای توافق نهایی (چنان که نظر طرف غربی را بیش از ژنو تامین کند؛ و در عین حال، نارضایتی رهبر و مردم و کارشناسان همفکر ایشان را بیش از ژنو بر نینگیزد!) بسته است. 3. پس منطقا میبینیم که حصول به توافقی میان دو طرف فوق محال است. اما این داستان طرف سومی نیز دارد که تمام وجاهت و موفقیتش و بلکه اصل بقا و هویتش، در گروِ نیل به توافق است! : دولت ایران! دولتی که از روز نخست، با گره زدن تمام مشکلات کشور به «عدم توافق با غرب» آمد و با وعده ی حصول به این توافق رأی آورد. لذا طبیعیست که وزیر خارجه ی این دولت معتقد باشد که «هر توافقی بهتر از عدم توافق است.» چون عدم توافق عملا یعنی «اعلام شکست دولت روحانی»در برابر رقبای داخلی. و بدیهی ست که شکست برای دولتی که کمتر از دو سال از روی کار آمدنش گذشته و حالا حالاها برای فتح مجلس و... برنامه ها دارد، پذیرفتنی نیست. حال که نه توافق ممکن است و نه عدم توافق(!) راهی بجز «کش آوردن بازی مذاکرات» باقی نمی ماند، یعنی تمدیدِ آخرین وضعیت! تمدید آخرین توافق. (شاید حتی تا پایان دوره ی چهارساله ی دولت!) منتها هر بار با افزودنِ «محرمانه»ی امتیازاتی جدید برای طرف غربی. و این ناشی از درسی است که دولت روحانی از توافق متهورانه ی پارسال گرفته، جامعه ی ایران ، هرچند به امید توافق به او رای داده اند و اغلب مشتاق توافقند، اما نسبت به امتیازدهی های به این شدت هم حساسند. و تحریک کردنِ این حساسیت، کار دولت را در انتخاباتهای بعدی خیلی دشوار خواهد کرد، لذا نباید در جلب رضایت طرف غربی آنقدرها هم «تند رفت». و امتیازات را باید خرد خرد داد تا صدای منتقدان داخلی در نیاید.! روشی قدیمی که مشهور است به «استراتژی پخت قورباغه»! (بلانسبتِ منتقدین! میگویند قورباغه را اگر بیندازید توی آب جوش، فورا بیرون میجهد، اما اگر در آب ولرم بگذاریدش و کم کم حرارت آب را تا درجه ی جوش بالا ببرید، چیزی نمی فهمد و بدون مقاومت، می پزد)
پ.ن. چندی قبل آقای شمخانی مصاحبه ای کردند که محورش بحث داعش بود و ابراز بی اعتمادی به شعارهای آمریکا و تیمش در مبارزه با داعش و اساسا پارادوکسیکال بودن این مبارزه و از کمکهای نظامی و با هلیکوپتر، مهمات بردن آمریکا برای داعش گفتند، حتی با ذکر جزئیات از زمان و مکان تحویل دادن محموله ها و... مصاحبه ای که چند بار هم از تلوزیون پخش شد. در خلال این مصاحبه ایشان به موضوع هسته ای هم مختصرا پرداختند و در راستای اثبات ِ «سر براه» بودنِ ایران و صداقتمان در انجام تعهدات، گفتند «اینها 4000 نفر-ساعت از مراکز نظامی ما هم بازدید کردند.» من این اعتراف عجیب و بزرگ را جز در این مصاحبه دیگر از کسی نشنیده م و ایشان هم توضیح ندادند که بازدید یعنی چه؟ مراکز نظامی یعنی دقیقا چه مراکزی؟ لذا امیدوارم که «گربه باشد»! اما ما قورباغه های درحال پخته شدن نباید از این قبیل سیگنالها غافل شویم. برای هر کشوری اطلاعات نظامی، امر محرمانه ای است. حتی کشورهای مفلوک آسیایی(از جمله قبل از انقلاب خودمان) و آفریقایی هم که تشکیلات نظامی شان را آمریکا یا شوروی برایشان درست کرده اند، باز بجز همان آمریکا یا شوروی، کسی دیگر از اسرار نظامی این کشورها مطلع نیست. اساسا امنیت هر کشوری در گروِ بی خبریِ بیگانگان از توان نظامیِ اوست تنها دلیل شکست اعراب با آن کبکبه و دبدبه از اسرائیلِ نوپا در جنگ مشهور شش روزه، آن بود که اسرار نظامی کشورهای عرب، مطلقا در اختیار حامیان اسرائیل قرار داشت. لذا همان روز اول جنگ هرچه از عقبه (فرودگاه و پادگان و توپخانه و...) داشتند، نابود شد! ما هم اگر سر پاییم و با خاک یکسان نشده ایم، بابت ِ بی خبری دشمن از محل نگهداری موشکهای به اسرائیل رسنده است! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۳ساعت 16:32 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
اخیرا بطور اتفاقی یک مقاله از استاد مطهری خواندم بنام «پیرامون محلل» . محلل یک حکم فقهی ست که استاد، به بهانه ی نقد یک فیلم مبتذل که در تحریف و تمسخر این حکم ساخته شده بوده، آن را و فلسفه اش را توضیح داده اند. بنظرم حکم، چندان حکم مبتلابه و مهمی نبود، و لذا سوژه ی مقاله ی استاد هم برام زیاد جالب نبود. اما مقاله ی استاد یک نکته ی حاشیه ای خیلی جذاب داشت، چیزی که بنظر من مطهری را مطهری کرده است، و متفکرین مذهبی امروزی را از «مطهری» شدن دور نگه داشته:
استاد مطهری، هدفشان، وسیله شان را توجیه نمیکرده! استاد، ابتدائا با وجود درخواستهایی که ازیشان میشده، از نقد نوشتن بر این فیلم امتناع کرده و خود را معذور دانسته اند؛ و گفته اند «نقد فیلم کار من نیست.» اما بعد از اینکه شرح مکتوب فیلم در اختیارشان قرار گرفته، عذر خود را برطرف شده دیده اند! یعنی عذر ایشان فقط بی خبری از جزئیات فیلم بوده! و جالب این است که گویی اصلا و ابدا به مخیله ی استاد هم نیامده که «بروم فیلم را ببینم!» استاد حاضر بوده قید یک مقاله ی خوب و هدایتگر(!) را بزند، اما چشمهایش را به دیدن هرچیزی نسپرد! آن وقت ماها تا حالا چند تا فیلم نادیدنی را با انگیزه ی «می خوام نقدش کنم» دیده ایم؟! چه بسا مقاله ی انتقادی دقیق و عمیق و خوبی هم حاصل شده و کلی تلفن و پیامک و کامنت «احسنت احسنت» دریافت کرده ایم و به خیال خودمان خدمتی متفکرانه و هنرمندانه به دین خدا شده(!!!) اما... خودمان را از مطهری شدن محروم کرده ایم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱ آذر ۱۳۹۳ساعت 15:14 توسط فروزنده
|
|
||