***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***
میپرسم: از حدیث کوچولو (خواهرزاده ی سه ساله م) چه خبر؟ انگار دیگه سراغی از ما نگرفت!

میشنوم: حدیث کوچولو که دیگه حدیث کوچولو نیست که سراغ کسی رو بگیره! یکسره تبدیل شده به «لیلا»!

یادم می آید آخرین بار که دیدمش مادرش برایش قصه ی دزد عروسکها گفته بود و بچه از همه میخواست برایش «قصه ی لیلا و بهرام»(همان دزد عروسکها) تعریف کنند، من هم که قصه را -بعد از بیست و چند سال!-با جزئیات یادم نبود، دست به دامن اینترنت شدم و فیلمش را برایش دانلود کردم. طی همان دو روزی هم که با حدیث کوچولو بودم، حداقل 4-5بار فیلم را دید. چنان غرق میشد و دقت میکرد که حتی به ذهنش نمیرسید بنشیند تا پاهای کوچکش خسته نشود! شش دانگ حواسش جمع بود که حتی کلمه ای از دیالوگها را از دست ندهد، حرفها، شعرها، سیر داستان، حرکات، حتی جزئیترین چرخش چشم ها را مو به مو حفظ می کرد و تکرار می کرد! از همان موقع شروع شد: «من لیلا باشم تو بهرام، تو هم خورخور»...

از آن موقع حدود یک ماه گذشته و گویا با کشف علاقه ی وافر حدیث خانم به تماشای این قبیل فیلمها، مجموعه ای برایش تهیه کرده اند و بچه غرق در نقشهای رنگارنگ است و اطرافیانش هم ناچارند نقشهای مکمل را بعهده بگیرند!

البته این علاقه ی بچه به بازیهای تخیلی و در نقشهای مختلف فرو رفتن را دیرزمانیست که میبینیم. اوایل نقش اطرافیان را میگرفت و کارها و حرفهایی که ازشان دیده بود را تکرار میکرد: بچه های توی پارک، مامان فلان نی نی، پدربزرگ فلانی و... . بعدتر «خاله شادونه» هم اضافه شد و بعدترها «خاله دنا»، کارشناس محیط زیست برنامه کودک شبکه 2 . شال میپوشید و یک کلاه سرش میگذاشت و میشد خاله دنا! درمورد انواع مارمولک یا اینکه لاکپشتها چه می خورند و... هرچه از خاله دنا شنیده بود تکرار می کرد... تا اینکه یک روز اتفاق جالبی افتاد:

همین تابستان بود که حدیث کوچولو با کلافگی کلاهش را پرت کرد و شال را هم از سرش در آورد و داد کشید: «نمیشه! اینجوری که خاله دنا نمیشم. خاله دنا همه چی می دونه. من چرا همه چی نمی دونم؟!»

اینجا بود که دیدم ذهن بچه ی زیر 3 سال می تواند از شباهتهای ظاهری عبور کرده و فراتر برود و تفاوتهای باطنی (مثلا تفاوت سطح دانایی!) را هم تشخیص بدهد...

بچه مثل آینه است، هرچه دید تقلید میکند. حرفها را، حرکتها را، حتی شکل نگاه کردن و چرخش چشمها را، حتی تر «احساس»ها را، و حتی تر «حوزه ی داناییها»را... «لیلا»ی دزد عروسکها، دختربچه ایست که ضمن اینکه کودکی دارد، عروسکهاش را دوست دارد، موی بلند طلایی دارد، شعر می خواند، هوش و ذکاوت هم دارد، شجاعت هم دارد، احساس مسئولیت نسبت به مشکلات مادرش هم دارد...اما امان از وقتی که بجای «لیلا»، پرنسسهای والت دیسنی جلوی آینه ی بچه قرار بگیرند، آنها که بجز زیبایی(با تعریف خاص!) و آراستن چهره و لباس هیچ هنری ندارند و بجز معشوقه بودن هیچ چالش و وظیفه و دغدغه ای! آنان که نه هم سن و سال کودکند و نه ذهن بچه را به جایی فراتر از ظاهر تصویر دعوت می کنند.

بچه مثل آینه است، هرچه دید تقلید میکند. و البته چشم تیزبین بچه، محدود به دیدن و تقلیدکردن از فقط ظواهر هم نیست. منتها اگر جلوی این آینه شخصیتهایی را قرار دادیم که هیچ چیزی بیش از ظاهرشان ندارند، مسئولِ  «سطحی نگری» فردای فرزندمان، خودمانیم.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۳ساعت 10:39  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده