|
|
|
|
|
«وچنین بود که ابراهیم گفت پروردگارا! این شهر را امن بگردان» باز تصمیمی برای درس خواندن و باز وسوسه ی داستان خوانی! رمان «آواز بلند»، اثر علی اصغر عزتی پاک، که با جمله ی بالا آغاز میشود؛ به صورت هنرمندانه ای سالهای 63-64 را بعنوان بستر زمانی انتخاب کرده. یعنی سالهای «میانی» جنگ. با این انتخاب، و به دلیل ذاتیِ رمان بودنش، خواننده را می برد به یک «زندگی در بستر جنگ». «زندگی» با تمام مولفه های زنده اش، در شرایطی که جنگ سالهاست شروع شده و سالها هم قرار است ادامه پیدا کند. «زندگی» ای با آدمهای دوست داشتنی آشنا؛ آدمهایی که ارزشش را دارند وقت بگذاری و نزدیکشان شوی و کشفشان کنی. ... و «به هم ریختن زنده گی» توسط چیزی بنام جنگ. جنگ، همسایه ی جاافتاده و مانوس شده با این زندگیهاست. و گویی زندگی ها با تمام شور و نشاط و استحکام و ریشه داری شان، کم کم به این «ناپایداری»ِ ناشی از همسایه ی تحمیلی عادت کرده اند. زندگی هایی که هر روز و هرساعت و هر سکانسش مملو است از محتوا و حرف گفتنی و نوشتنی...
کاراکترها دقیقند و ظریف و بی سر و صدا لابلای داستان جا گرفته اند: عزیز، خاله، آقاجان، مرد سفیدپوش، سرو سر کوچه، آرامگاه بوعلی و... نشانه های تاریخی و سیاسی وقت گاهی از حاشیه ی رمان میگذرند و حوادث و سرنخ ها را به دست خواننده ی کنجکاو میدهند، اما بی هیچ کزاحمتی برای داستان. بی هیچ خودنمایی یا شعاری. حکایت، حکایت زندگی یک شهر است، با خیابانها و میدانها و مدرسه ها و مغازه ها و باجه های تلفن و حتی آرایشگاه(!)، و انواع علاقه های مخفی و آشکار و مجاز و غیر مجاز و یکطرفه و دو طرفه، با دغدغه ی کنکور! با تصمیمهای مهم یک نوجوان برای اینده اش، با آدمهایی که با افکار مختلف، کنار همند و یکدیگر را دوست دارند، یا از هم بدشان می آید ، شهری مثل تمام شهرها، به اضافه ی آپارتمانهای جنگزده ها و آژیر گاه به گاه و صدای ضدهوایی و هواپیما و موشک و انفجار و... انفجارهایی که از کنار «اخبار»شان خیلی راحت میگذریم و منتظر خبرهای «مهمتر» میشویم، سری هم البته به تاسف تکان میدهیم، تحلیل سیاسی-نظامی-اقتصادی ای هم شاید افاضه بفرماییم و «اگر آمار کشته ها زیاد بود» روحمان هم دردی بگیرد و شایداعتراضی، یادداشتی، تجمعی، بیانیه ای، پیامکی، چیزی... و اگر هم «تعداد کشته ها کم بود» شاید حتی خدا را هم شکر بکنیم که «به خیر گذشت»!!! هنر این رمانها و احیانا فیلمها همین است که یادمان بیندازند که موضوع حرفهای گوینده ی خبر جنگی، «آدم»ها هستند، نه اعداد و ارقام. خدا صبر بدهد به «آدم»های سوریه، به «آدم»های غزه،... به همه ی آنهایی که «حق»ی میخواهند، یا «ارزش و قیمت»ی دارند و لذا همواره باید زیر سایه ی تهدید «لشکرکشی ناتو و آمریکا و اسرائیل» زنده گی کنند.. زیر سایه ی «جنگ»... و خدا تدبیر بدهد به کسانی که دانسته یا نادانسته قوای نظامی کشور را و تضعیف میکنند و با امنیت ملت، بازی. یکی از جذابیتهای داستان بنظر من «انتخاب راوی» بود: حبیب، دانش آموز کلاس چهارم دبیرستان که اولیای مدرسه، امید زیادی به نتیجه درخشان گرفتن او در کنکور دارند. و درگیر مختصر جریانات عاشقانه ای هم هست. حبیب، یعنی راوی داستان، زندگی و دغدغه های خودش را دارد، کجا بهتر میتواند درس بخواند، چه زمانی بی دردسرتر میتواند چند کلام با محبوبش گفتگوکند، چگونه موضوع او را با مادر و خانواده ی خود درمیان بگذارد و... جنگ، در حاشیه ی زندگی اوست. پس زمینه ی زندگی او. پس زمینه ی زندگی اغلب مردم شهر. حبیب نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکند و آنان را از همان صفحات اول داستان «چشم به راه» میبینیم. چشم به راه دایی هادی که به جبهه رفته و مفقود شده. در نگرانیها و پیگیریهای پدربزرگ و مادربزرگ به دنبال خبری از دایی هادی ست که پای مقوله ی «جنگ» به گوشه از زندگی حبیب باز شده است. درحد چند دقیقه یا چندساعت همکلام شدن با پدربزرگ یا مادربزرگ یا خاله. پای جنگ، عراق، اسارت، سیاست، گروههای تروریستی تجزیه طلب مثل کوموله ها و... . البته «دود» نشسته روی برف خیابانها نیز اثری دیگر از «جنگ» و انفجارهای توی شهر است و «کلاس کمک های اولیه»ای که حبیب مجبور به شرکت در آن است و آژیرقرمز و پناه گرفتن هر از گاه. حبیب برای جنگ، یک راوی سوم شخص است! و این یعنی امتیاز بزرگ «بی طرفی» برای داستان! خواننده، فضاها و پدیده های اجتماعی دهه ی شصت را خیلی نرم و غیرشعاری، بدنبال شخصیتهای اطراف حبیب میبیند، فی المثل دایی هادی برای حبیب یک قفسه ی کتاب است و خاطره ی یکی دوتا دیالوگ کوتاه،ساده، اما عمیق؛ و الگوی «اول دانشگاه قبول شو بعد برو جبهه»! و یا «خاله مهناز» یک خاله ی جوان عادی ست در نسبت با خواهرزاده ای نوجوان، با روابطی گاه صمیمی و اعتمادآمیز و گاه لجبازانه.اما همواره درحاشیه، از جوان روستایی ساده ای که گه گاه درموقعیتهای مختلف سر راه حبیب سبز میشود و مصرانه و متواضعانه سراغ خاله را میگیرد و یکی دو برخورد خاله با او، خیلی نرم و غیرشعاری با پدیده ی اجتماعیِ «معلمین داوطلب نهضت سوادآموزی در روستاها» مواجه میشویم. که یکی از شاخصه های دهه شصت بوده. و یا با شخصیت «دایی مصطفی» یک رزمنده ی فراتر از بسیجی را میبینیم، یک چریک با دغدغه ها و توانمندیهای خاصتر، با ارتباطات جهانی حتی. با دیدن مادربزرگ و پدربزرگ،ضمن تصویرسازی مختصر و ملموسی از سبک زندگی دو نسل پیشتر از ما، «صبر و ایمان» والدین شهدا را میبینیم که باز هم از مولفه های دهه شصت است. و با شخصیت "پیکر" و برادرزاده ی ساکت و سفیدپوشش، دغدغه های اقلیتهای مذهبی را میبینیم: یهودیهای ایرانی مومن و دعوت اجباری(!) به ارض موعود و... اما نویسنده روی این شخصیتها هیچ پرگویی و قلمبازی ای نمیکند و «فقط در نسبتی که با حبیب دارند» پرده از وجود آنها برمیدارد. یعنی بی هیچ تبلیغات و تشویق و تمجیدی. دایی هادی گم شده؛ پدربزرگ به جستجوی او میرود و مادربزرگ هرشب از حبیب میخواهد رادیو بغداد را برایش بگیرد تا اگر اسرا خود را معرفی کردند... پیکر،فقط بقال سرکوچه است، که خودکاری به حبیب میفروشد یا آمار باز و بسته بودن آرایشگاه و رفت و آمد محبوبش را به او میدهد! و ... خاله موجودیست که وقتهایی که قرار است از روستا بیاید مادربزرگ بفکر تهیه ی غذای مفصلتر می افتد و خانه به اندازه ی یکنفر شلوغتر میشود. دایی مصطفی هم موجودیست که معمولا برای دلداری دادن به مادربزرگ و قول پیداکردن هادی پیدایش میشود و معمولا وقت رفتن مخ یک نفر را به کار میگیرد برای «مجاب کردن او به جبهه رفتن». (همینجا یکی از مهمترین و مغفولترین ویژگیهای سالهای جنگ رخ مینماید: آیا واقعا "همه"ی مردان کشور، دغدغه ی جنگ و جبهه را داشتند؟!! علیرغم تبلیغات رایج، پاسخ منفیست!) این افراد یا آقای همسایه ی طبقه بالاست، یا پدر حبیب است یا خود حبیب! و این هم یکی از دردسرهای حبیب است! و سوالی که گاهی خودش هم از خودش میپرسد: برای جبهه نرفتن چه بهانه ای بیاورم؟ اصلا واقعا آیا اینها بهانه ست؟ آیا من هم مثل بابام از جبهه میترسم؟ نه! من نمیترسم! فقط میخواهم بعد از کنکور... و نکته ی کلیدی داستان شاید همینجاست: تو برای نزدیک شدن به جنگ بهانه می آوری و تعلل میکنی، اما «جنگ» برای نزدیک شدن به تو هیچ تعللی نمی ورزد! تو نروی، او می آید و چنگ می اندازد به تمام داراییهایت، به تمام رویاها و برنامه ها و نقشه هایت. (نحوه ی هنرمندانه ی شروع داستان هم وقتی حبیب «تکه فلز سیاه داغ عجیب»ی را در حیاط خانه پیدا میکند؛ اشاره ای به همین پایان دارد) جنگ، «آواز بلند»یست، بخواهی یا نخواهی، به گوش تو خواهد رسید. 29آبان1392
پ.ن.1. مطلب فوق را 29 آبان نوشته م، منتها سیر حوادث جاریه ی سیاسی چنان سریع بود و حرفهای گفتنی چنان زیاد که مجال به نوشتن از امور فرهنگی نمیرسید، ولو اینکه آن گفتنیها را هم ناگفته بگذاریم. پ.ن.2. حالا که بحث فرهنگ شد، از دو تا فیلمی هم که توفیق تماشایشان در این ایام سکوت نصیب گشت بگویم بد نیست: اولی استرداد و دومی تنهای تنهای تنها. اولی با سوژه ای ناب و بکر و خلاقانه و کیفیت ساختی کمنظیر؛ منتها تبلیغاتی نه چندان درخور، و تخریبهایی بعضا بیرحمانه! شخصا بعنوان یک ایرانی، ازینکه داستانی (ولو داستان!) از سرنوشت غرامتهای جنگ جهانی و آسیبی که به کشورم زدند و جبرانی که نکردند بشنوم، خوشحال میشوم،و بعنوان بیننده هم از تماشای فیلمی خوشساخت لذت میبرم. گویا اساتید ایراد حقوقی گرفته بودند که بنظر من بنا نیست یک فیلم داستانی، را معادل یک سند حقوقی تلقی کرده و نقد کنیم. برخی ایرادها هم ناظر به هزینه های فیلم بود که بهرحال بنظرم فی نفسه نباید یک فیلم تاریخی و ملی را از لحاظ هزینه با فیلمهای رایج خانوادگی و دختر-پسری مقایسه کرد. فیلم دومی را، تنهای تنهای تنها، بیتعارف، در پی تمجیدات آقاسعید و آقاوحید جلیلی کنجکاو شدم که ببینم. علیرغم فرمایش عزیز اولی، تقریبا هیچ ربطی بین حقوق هسته ای ایران با این فیلم ندیدم. سوژه کاملا تکراری بود، سوژه ای اغلب فیلمهای پراحساس «کودک» اروپایی دارند: حکایت رفاقت یک کودک، با یک موجود «بیگانه» و نکوهش این رفاقت توسط بزرگترها. حالا در فیلمهای رایج کذا، این موجود بیگانه، خرس ی، گرگی، بچه دایناسوری، موجود فضایی ای ، آدم کوچولویی چیزی ست؛ و در فیلم آقای عبدیپور، «بچه ی سرمهندس روسی نیروگاه». و البته نفسِ اینکه در ان وانفسای فیلمهای خز و اغلب غیراخلاقی خانوادگی، کسی پیدا بشود و با کودکان فیلم بسازد، جای تجلیل و دست مریزاد دارد. خاصه آنکه کسی پیدا بشود و برای فیلم ساختن قدم از چهارچوب تهران بیرون نهد و با فرهنگ و بازیگران بوشهری کار کند، جای تجلیل دو چندان. پ.ن.3. رهبر، 19 دی، بعد از مدتها سکوت را شکسته و دیدار عمومی داشتند. اما با تکرار سرخطهای کلی و «نامسموع» قبلی گذراندند: به لبخند دشمن اعتماد نکنید.. توهم نزنید که دشمن ممکن است دست از دشمنی بردارد (و لابد با شما دارای منافع مشترک بشود!-این پرانتز از بنده ست) ... برای پیشرفت و وادارکردن دشمن به عقبنشینی، بر نیروی داخلی تکیه کنید. (دقت:پیشرفت ما با عقبنشینی دشمن رابطه مستقیم داره! پیشرفت مشترکی بین ما و 5+1 قابل تصور نیست) (آنوقت آقایان دولتی اینچنین تشنه ی تکیه به خارج و وارداتند!)... با شیطان مذاکره میکنیم، اما «برای رفع شرارت او» و نه برای رفاقت با او. (دقت: در نگاه آقا، آمریکا هنوز دشمن است، و علیرغم ایشان، تیم مذاکره کننده آمریکا را متحد «اعتدالگرا»ی خود میبیند!!! و منتقدین داخلی(هرکسی به نقد و بررسی توافقنامه ژنو بپردازد!) را با صهیونیستهای کنگره آمریکا یک کاسه کرده و هردو را بعنوان دشمن «افراطی» قلمداد میکند! (نمردیم و با اسرائیل در یک جبهه قرار گرفتیم!!!) ) نکته زیاد است و حوصله ها اندک. الغرض سکوت آقا خیلی نگرانم میکند ... اینروزها دعا برای سلامتی ایشان فراموشمان نشود. پ.ن.4. این مطلب وبلاگ سوتک ، طولانیه ولی ارزش خوندن داره، نگاهی عمبق و متفاوت در رمزگشایی از شعارهای دولت: اعتدال، رفرمیسم عملگرا
برچسبها: رمان, جنگ, جامعه, آواز بلند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲ساعت 2:53 توسط فروزنده
|
|
||