***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

باختیم. به شورای نگهبان باختیم. چه شنبه به لطف شورای نگهبان و مصلحی، که بساط و بهانه ی "مظلومنمایی" را برای ظالمترین­ها و قدرتمندترینها جور کردند، و بدهکارها را در موضع طلبکاری نشاندند، همتی از صندوق دربیاید؛ چه رئیسی با درصد آراء پایین و اتهام ناجوانمردانه ی دوپینگی بودن. باختیم به ترکیب شورای نگهبان و هاشمیسم. ما هم قوی نیستیم، نه شبکه سازی بلدیم نه جنگ روانی نه لولوسازی، نه بازی نخوردن، نه "هر نفر ده نفر" نه حتی بلدیم با هم کنار بیاییم... و باختیم به آنها که همه ی اینها را بلدند، که کارکشته ی هدایت افکار عمومی اند... چهل سال است کارکشته شده ند. و حامیانی خارجی ای دارند با دو سه قرن تجربه ی سیاه کردن توده ها... باختیم در یک بازی نابرابر، که یکطرفش "ما" بودیم، و یک طرفش هاشمیسم و اصلاحطلب و اصولگرا و صداوسیما و شورای نگهبان و اپوزسیون و حتی دشمن خارجی، همه با هم!

باختیم و این اولین باخت ما نبود...از اولش هم همین بود..

از روزی که انقلاب پیروز شد! انقلابِ "ما".. انقلاب مردمِ پابرهنه ی صادقی که از جان و جوانی و زندگی شان برای آرمانشان خرج میکنند،

"ما" مردمی که همه چیزشان را می دهند و هیچ چیز، هیچ سهمی برای خود نمی خواهند.

از همان روزی که انقلابِ "ما" پابرهنه ها پیروز شد، سرو کله ی " زرنگها" پیدا شد ...

"ما" بی اعتنا به غنائم، رفتیم به دورترین مرزها و بیغوله ترین روستاها، رفتیم در مدرسه ها و کتابخانه ها و کف خیابانها...رفتیم به جنگ فقر و محرومیت و جهل و ...رفتیم که آباد کردن و ساختن کشورمان را از پایین شروع کنیم..

و "زرنگها" از بالا آمدند، ...آمدند و چنبره زدند بر سر سفره ی غنائم!..

چطوری؟ .. با رنگ کردنِ همین "ما"! .. با جلب اعتماد مایی که همه را چون خودمان صادق میپنداشتیم...با خرج کردن از آرمانی که ما همه چیزمان را خرجش میکردیم!

بعد از شاه و وابستگانش، نهضت آزادی و بنیصدر و رجوی و سایر مدعیان را به نیروی ما، از کنار سفره کنار زدند... و عرصه "بی رقیب" ، ماند برای خودشان.

وقتی "ما" در بیابنها ، با حداقل امکانات، با متجاوز خارجی میجنگیدیم، و کشته میشدیم،

زرنگها به نام انقلابِ ما، کاخها را برای خودشان مصادره می کردند و کم کم  میشدند "سرمایه دار"های چشم و دل سیر!

و مناصب را بین خودشان تقسیم کردند و شدند "مدیران با تجربه"..

 و دانشگاه را ، بنام انقلاب فرهنگی، قُرُق کردند

(اکثر پیشکسوتان علمی مدعی امروزند، جوانکهایی اند که بعد از انقلاب فرهنگی، عرصه را خالی از اهالی واقعیِ علم دیدند و  رئیس دانشگاه ها شدند و تا دهه80 هم رئیس ماندند!)

و بدونِ هیچ رقابتِ علمی ای (وقتی "ما" را به زور جنگ کنار زده بودند، و دیگران را به زور "گزینش")

 به خودشان "بورس تحصیلی" دادند و شدند  "متخصصین باسواد دانشگاهی" ..

(طبق آمارها 80درصد از بورسیه های دهه 60و اوایل 70 مدیران اجرایی کلان شدند)

در غیابِ روزنامه ها و رسانه های مختلف، صداوسیما را قبضه کردند و شدند "تنها صدای" موجود

(رئیس صداوسیما در دهه60 محمد هاشمی رفسنجانی و در دهه 70 علی لاریجانی بودند، یعنی در سالهای شدیدترین سانسور خبری)

و "ستاد تبلیغات برای جنگ" راه انداختند که ما را بیشتر و بیشتر در بیابانها نگه دارند..

(#محمد_خاتمی و #همتی اولین مناصب حکومتیشان همین ستادها بود!یکی در دولت، دیگری در تلوزیون)

تا ما مشغول جنگ بمانیم و "غافل" از غارت انقلابمان

بجنگیم و مزاحمِ تقسیمِ غنائم زرنگها نشویم

بجنگیم و با سادگی مخصوص خودمان، تکبیر بگوییم برای تشویقِ سیاستهایشان

بجنگیم و "افتخار کنیم" به مسئولینی که ظاهرشان شبیه خودمان بود اما "مدیران با تجربه و متخصصین دانشگاهی" هم بودند

به خودمان حقِ اعتراض یا تردید در برتریِ این "ذخایر و مفاخر انقلاب" ندهیم!

 

جنگ تمام شد... امام رفت...

برگشتیم.. خسته و  زخمی و یتیم و وامانده..

وامانده از دانشگاه...

از رسانه..

از مدیریت..

از کسب و کار..

از سیاست..

از "زندگی"..

برگشتیم و زرنگ ها با راه انداختن "بنیاد شهید"، تحقیرمان هم کردند...

به بهای جیره ی بخور و نمیری.. سهمیه ی استخدامی برای مشاغل پایین..سهمیه ای برای دانشگاهی که حالا خودشان بزرگانش بودند، "ما" را منزوی و بدهکار کردند!!! و به ناممان همچنان خوردند و بردند...

چشم و گوشمان را تکصداییِ دولت هاشمی و تلوزیونِ لاریجانی بسته بود

  و دهانمان را بنیاد شهید کروبی!

 و ما همچنان ، بدهکار و عقب مانده و تحقیر شده،

 و افتخارکننده به این خدایانِ علم و دانش و تخصص و مدیریت و تقوا! و...

(مایی که هرگز فرصت رقابت آزاد با حضرات، برای کسب این مفاخر، نداشتیم)

و ماله کشِ گندهایی که داشتند به کشور می­زدند..

مایی که نه نقشی در این گند زدنها داشتیم و نه سهم و بهره ای از آن میبردیم!

اما عادت کرده بودیم به دفاع از "مفاخر و ذخایر انقلاب"!!!

از "سرداران سازندگی"

تا سال 76،

که "زرنگها" دو دسته شدند!

و با جنگ زرگریِ اصلاحطلب-اصولگرا، سعی کردند "فرزندان خود ما را هم علیه ما کنند"!

و ما رسما "تمام بشویم"..!

تا "منقرض" بشویم

و برویم بتمرگیم کنجی، گوشه ی موزه ای، لای صفحات کتاب تاریخی، و هرطور که زرنگها خواستند روایتمان کنند

 

قرار بود بابتِ سیاستهای افراطی و سرکوبگرانه و دزدیهای حضرات، "ما" نزدِ مردم و نسل جدید، متهم شویم!

(همان #خاتمی ای که ما را میفرستاد به جنگی که هاشمی فرمانده اش بود! حالا شده بود رهبرِ جوانترها که ما را بخاطر جنگیدن بعد از آزادی خرمشهر، محکوم و تمسخر کنند!!!)

 

متهم و محکوم شدیم به جرایمِ نکرده..

اما "نمردیم"! منقرض نشدیم.. جوانهایی از ما زنده ماندند..

جوانهایی که به زحمت از زیر آوارِ خفقان و تحقیر و سانسور و رقابت نابرابر خود را به دانشگاه رسانده بودند..

و آنسوی پرده ی قداستِ حضرات را میدیدند

جوانهایی از "ما" که چشم و گوش و زبانشان را نمیشد بست!

زنده ماندیم

و پرده از دعوای زرگری حضرات برداشتیم!

و پرده از غارتها و سیاه بازی های حضرات..

به وقت خرداد 1384

انقلابمان را پس گرفتیم .. تا به راه اصلی خود بازگردانیم.. و تا شیرینیِ عدالت و پیشرفتی که "نسخه ی اصلیِ انقلاب" به ارمغان می آورد را به همه ی مردم بچشانیم

 

از آن روز بود که وارد این "جنگ نابرابر" شدیم

"ما"ی 27 سال دور از سیاست نگه داشته شده، با دستی خالی از زر و زور و تزویر

در برابرِ "زرنگ"های کارکشته ی سیاست، با جیب­های پُر و دستهایی پرتر از انواع تزویر

 

حالا آقایانی که دانشگاه را بدون رقابت برده و قبضه کرده بودند،

 به ما می­گفتند «جوات موات»!

و به منتخبمان میگفتند «پوپولیست»!

 

 زرنگها،  چه اصلاحطب و چه اصولگرا،

8 سال هرچه در توان داشتند کردند، تا "پشیمانمان کنند"

پشیمان ازینکه دستشان را از سفره ی انقلابمان کوتاه کرده ایم..

8 سال با آنچه در این 27سال (با مصادره،با خصوصی سازی، با اختلاس، با حقوق نجومی) انباشته بودند

و با تجربه ای که از 27 سال بازی دادنِ ما  کسب کرده بودند،

خودشان را بازسازی و تقویت کردند

تا بازگردند

جوری بازگردند که دیگر به این راحتی ها نروند!

اینبار ابرقدرتهای جهانی هم با آنها بودند!!!

(ابرقدرتهای جهان سرمایه داری، که تجربه ی ارزشمندی داشت در بازسازی و تقویتِ خود، بعد از انقلابهای کمونیستی، و برگشتن جوری که دیگر نرود!)

بازی خوردیم... بعضیمان به فریب "تقلب" ... بعضیمان به فریب "انحراف"!

دوباره ارزشهایمان را ضد ارزش کردند..

(ساده زیستی و پاکدستی مسئولین، شد "چشم گرسنگی!" و .. "مردمی بودن" شد پوپولیسم.. و استقلال خواهی در جهان شد جنگطلبی.. و تلاش برای عدالت، شد پولپاشیِ بدون سواد اقتصادی! ... و تلاش برای پیشرفت علمی و اقتدار کشور، شد ماجراجویی و...)

بازی خوردیم..پشیمان شدیم.. متفرق شدیم.. و عرصه را به زرنگها باختیم...

 

زرنگها ، قوی تر از قبل، برگشتند .. که نروند..

ما و کاندیداهایمان (رئیسی یا جلیلی) بازیچه ی این بازی نابرابریم...

بازی ای که آن طرفش زرنگها هستند، زرنگها، از شورای نگهبان  تا آنهایی که دوباره جنگ زرگری با شورای نگهبان راه انداخته اند

آنها که خودشان هم دست و هم سود  با شورای نگهبانند و با مظلومنمایی، اتهام ِ "منتخبِ شورای نگهبان" بودن را به ما میزنند..

 

اگر میخواهیم بمانیم، باید "بازی نابرابر" را باور کنیم

باید خودمان را بی جهت مدافع و بدهکار و پاسخگوی غلطکاریهای آقایان نکنیم

باید بزرگ شوم

حریف قدر است و 40 سال است استاد شده در بازی دادنِ ما

باید بازی نخوریم

مراقب باشیم، دوباره در این دعوای زرگری اصلاحطلبان و شورای نگهبان، بازی نخوریم..

مراقب باشیم دوباره هُل نخوریم به موضعِ دفاع از فسادِ هاشمی رفسنجانی ها و ناطق نوری ها

حواسمان باشد که همه شان با همند..

همه با هم، علیه "ما" و علیه مردم..

مراقب باشیم "ما" را علیهِ "مردم" جا نزنند..

باید با "خدا"یی باشیم که امرمان کرده به مدارا با مردم و خدمت به خلق.. امرمان کرده به صداقت و پاکدستی و آزادگی..

و به هوشیاری..

 

پس از همه مهمتر :

(چه این رقابت نابرابر را ببازیم, یا احیانا روزی روزگاری, ببریم)

مراقب باشیم 

هرگز 

"زرنگ" نشویم!

 

 

پ.ن. نسبت "زرنگها" با رهبری چیست؟ (چه امام، چه آیت الله خامنه ای،چه نفر بعدی، رئیسی باشد یا هرکسی)

همانی که تاجزاده از قول هاشمی گفت، که وقتی خاتمی میخواست بخاطر اختلاف نظرش با رهبری استعفا دهد، پدرخوانده توصیه کرده بود: با رهبر همان کن که ما با امام میکردیم! در کلام مطیع باش در عمل راه خودت را برو.. به قولِ فائزه هاشمی«آقا مگه کِی "آقا" بوده بجز زمانِ احمدینژاد؟!»..زرنگها رهبری را بعنوان یک مقام مقدس، میخواهند، یک شخصیتِ دوست داشتنی، با زندگیِ شخصیِ سالم و ستودنی، اما ضعیف، به نحوی که بشود همواره وِردِ «همانطور که رهبری فرمودند» گفت و راه خود را، خلافِ راه رهبری، رفت!..به نحوی که بشود گندِ کارهایمان که در آمد بگوییم دستور رهبری بود! #من_فقط_مجری_بودم !


برچسب‌ها: انقلاب, هاشمی رفسنجانی, دهه 60, دهه 70
+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ خرداد ۱۴۰۰ساعت 7:11  توسط فروزنده  | 

  1. شورای نگهبان کار خودش را کرد! از بین کاندیداهای جریان هاشمیسم فقط یکی را باقی گذاشت
  2. امید اصلیِ این جریان برای پیروزی، همواره (از 76 به بعد) به رأیِ اهالی #رأی_بی_رأی هست!
  3. برای جلب آراء این طیف، همیشه بهتر بوده کاندیدایی معرفی شود که  کمتر مشهور باشد، لااقل برای جوانترها... (خاتمیِ 76.. میرحسینِ 88... روحانیِ 92.. و شاید همتیِ 1400)

از یک آدمِ نسبتا،  راحتتر می توان  قهرمان ساخت!

و راحتتر میتوان او را بابت وضع نابسامان گذشته و حال، مسئول ندانست

  1. بار اصلی کار تبلیغاتی این جریان  به دوشِ  رسانه های "غیر رسمی"ست... پیجها و کانالها و سایتهایی ک اسمشان ستاد هیچکس  نیست! از هیچکس هم طرفداری نمیکنند

 بعضا حتی سیاسی هم نیستند

(از جوک گرفته, تا محتواهای زرد و سلبریتی باز, تا پیجهای آموزشی ، هنر و خلاقیت، خودآرایی، تبلیغات و فروش کالاهای مختلف، و دانستنیها و... مختلف, تا مدافع حقوق فلان و بهمانیها)

  1. این رسانه ها از هیچکس تعریف نمیکنند

در عوض، "فقط" پیامهایی منتشر میکنند با مضمونِ :

          "همه شون بدن"...

        "همه شون دروغگوند"...

        "همشون دزدن" ... 

       و خلاصه #رای_بی_رای

منتها ، مثالها و مصداقهای "همه شون" را فقط از کاندیداها و آدمهای رقیب می آورند و از آنها ، تحت عنوان کلیِ "همه شون" هیولا میسازند، و یک یا چند نفر به شکل کاملا هماهنگ و هدفمندانه ای از فرایندِ هیولاسازی کنار گذاشته میشود، و اسمش یا عکسش جزء این "همه شون" نیست!

بعد، روزهای آخر، وقتی که دیگه کاندیداهای رقیب، حسابی هیولا شده ند، حرف این رسانه های غیر رسمی ، به­شکل هماهنگ و هوشمندانه ای تغییر میکند: «مجبوریم #بین_بد_و_بدتر_ انتخاب-کنیم !»
و ناگهان کاندیدایی که بطور هماهنگ و هوشمندانه، از فرایند هیولاسازی دور نگه داشته شده، از صندوق میاد بیرون!
* رسانه های غیر رسمی خیلی مهمند..
اینها خیلی بدردخور هستند, چون اصلا لازم نیست هیچکس درقبال محتواشان پاسخگو باشد!...و خودشان هم لازم نیست خرابکاریهای دولت حاضر را بعهده بگیرند و مثلا دفاعی ازش بکنند!
مخاطبهاشان هم خیلی وسیعند.. و آدمهای غیرسیاسی ای هستند که معمولا مخاطب چندین پیج و کانال ازین دست هستند,

 این نوع مخاطب علاقه ای به فکر و تحقیق سیاسی ندارد, که صادق یا کاذب بودن مطالب را بررسی کند،

 ولی وقتی یک حرف واحد را همزمان از همه ی پیجهای ظاهرا مختلفی که دنبال میکند, میشنود, احساس میکند که آن حرف "متواتر"هست. و «هرچه که باشد» صادق پنداشته میشود. (مخصوصا که کامنت گذارها هم کم کم همراه میشوند با همین حرف متواتر و تقویتش میکنند..)

  1. اساسا آدم وقتی که به قصدِ شنیدنِ #حرف_جدی سراغ رسانه ای نرفته باشد، ذهنش #گارد_انتقادی ندارد. و پذیرای خیلی چیزها هست که اگر در حالت خودآگاه و انتقادی و "منتظر حرفِ جدی" می­بود، نمیپذیرفت.

(یه وقت هم میبینی بعدا ادمینهای همین رسانه های غیر رسمی،  تو شستا و وزارت نفت و... استخدام خواهند شد مزد خوشخدمتیشونو گرفتن!)

 

  1. نقش شورای نگهبان این وسط آن است که از بین گزینه های مختلفی که جریان اپوزسیون نما (که چشم امید به رای بی رای ها دارند) ارائه می دهد، بعضی را انتخاب کند.
  2. چند سالی هست که "دستوری رای دادن" رایج شده، و بلکه پسندیده هم قلمداد میشه(!) با توجیه اتحاد آراء و موثرتر بودن و ...
  3. اما طرفی که به کاندیدای "اپوزسیون نما" رای میده، از قضا خیلی هماهنگتر و دستوری تر رای میده (لیست امید مجلس با قاطعیت رای آورد, ولی لیست قالیباف خیلی مخالف داخلی داشت و رای حزب الهی ها صددرصد روش نبود... یعنی هرچند سبد رای هر دو جناح "به فرموده"ی گروههای مرجع، یا رسانه های مرجعشون رای میدن. ولی  بدنه ی غیر حزب الهی ها حرفگوش کن ترن!)
  4. چرا؟ باز هم اثر معجزه آسای #رسانه­های غیر_رسمی

 اینکه گروه مرجع حزب الهیها، آدم ها و کانالهای مشخصی هستن که رسما و مشخصا برای گفتن حرفهای "سیاسی" ساخته شده ند و از ابتدا و علنا عَلَمِ  دفاع از فرد یا گروه مشخصی رو بلند میکنن... خب، این باعث میشه اونها مزایای رسانه های غیر رسمی رو از دست بدن! مخاطبهاشون محدود بشه، و همون مخاطب محدود هم وقتی "خودآگاه هست" که داره در معرض پیام سیاسی قرار میگیره، ذهنش حالت انتقادی خودش رو حفظ میکنه و "هرچیزی"رو لزوما نمیپذیره

 

پ.ن. سایت اصلاحاتنیوز، حضور همتی در سازمان صدا و سیما در سالهای 59 تا 73 را محملِ رشدِ و ترقی او عنوان  میکنند.

دقت کنیم کدام صداو سیما؟! تو این دوره مدتی عمدتا ریاست سازمان با #محمد_هاشمی برادر هاشمی رفسنجانی بوده. و قبل از او هم ریاستهای شورایی و و گردشی بین آقایان محتشمی پور و لاریجانی و محمد هاشمی و عبدالله نوری.. (کلا بر و بچز هاشمی) 

مسئولیت جدیِ بعدی ایشان، در شورای عالی امنیت ملی بوده، درست زمانی که #حسن_روحانی دبیر این شورا بود

وقتی میگم #دولت_نهم_هاشمیسم یعنی این!

 


برچسب‌ها: انتخابات 1400, شورای نگهبان, رأی بی رأی, عبدالناصر همتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰ساعت 13:21  توسط فروزنده  | 

اونایی که به پسر بچه­ای که همبازیهاش دختر هستن، میگن «دخترنقش!»

اونایی که به پسری که از خاطرات و مسائل مدرسه و دانشگاهش با مادر و خواهرش حرف میزنه، میگن «بچه ننه»!

اونایی که از کودکی یه خط مرز پررنگ تو ذهن پسرکشون میکشن که همه چیز دنیا رو به «زنونه – مردونه» تقسیم می کنه

اونایی که هرزنی رو از زندگی و دنیای پسرشون حذف می کنن، حتی مادر و خواهرش رو!

اونا دارن مردی رو میسازند که نمی تونه زنها رو «انسان» ببینه.

اونا دارن مردی میسازن که ،اگه تقوا نداشته باشه، موجب آزارِ خانمهای همکلاسی یا همکارش میشه و اگه تقوا داشته باشه، خودش از وجود اونا آزار میبینه... مردی که هیچوقت نمیتونه همسرش رو درست درک کنه

اونا مقصرن!

من نمیخوام یک چنین مادری باشم و یک چنین مردی بسازم.

میگن پسرت رو باید «مرررد» تربیت کنی!!!...دخترت رو باید «خااانوم» بار بیاری... نه!

اگه بتونم بچه م رو «انسان» تربیت کنم خیلی خدا رو شاکر خواهم بود.. انسانی که هم ارزش خودش رو بدونه، هم برای دیگران ارزش قائل باشه،..هم در هر نقشی قرار گرفت مسؤلیتش رو بپذیره..

 

پ.ن.۱. مادر من هم چنین مردی تربیت نکرد. من ماجراهای فرهنگی دانشگاه خلیج فارس رو (بین سالهای 85تا 89 که برادرم اونجا دانشجو و فعال بود) چنان زنده در خاطر دارم، کأنّه خاطرات خودم باشن!..نمی دونم شاید داداشم هم وقایع دانشگاه شریف رو اینطور زنده در خاطر داشته باشه!


پ.ن.۲. آقای تعمیرکار کولر:  خانم کوچولو یه کم برو کنار...

مادرجون(در گوشِ آقا مصطفی) : نمیخوای بهشون بگی من آقامصطفام؟

آقا مصطفی: نه.. من خیلی ناراحت نمیشم که بعضیها فکر کنن دخترم..

(ما که بچه و نوجوون بودیم، دخترها همیشه آرزو داشتن پسر میبودن.. حالا یا بخاطر احترام بیشتری که پسرها تو بعضی اجتماعهای سنتی داشتن... یا بخاطر آزادی عمل بیشتری که پسرها داشتن.. با این حساب، جای شکر داره اگر این طرز تلقیِ آقا مصطفا، خبر از ارتقاء شأن اجتماعی و آزادی و اعتمادبنفس دخترها بده!)

 

 

 


برچسب‌ها: میگن «دخترنقش, میگن «بچه ننه»
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰ساعت 13:13  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده