|
|
|
|
|
میگویی این فکت تاریخی یا علمی یا... را که فرمودید، ممکن تست مرحمت کنید مرجع و منبعش را...؟ میگویند : «از کسی که تولید علم میکند، استناد و ارجاع نخواهید!»
یک زمانی بود که رهبر انقلاب، سخن از نهضت نرمافزاری، تولید علم، تحول در علوم انسانی، استعمار فرانو، مراحل رسیدن به تمدن اسلامی، الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت (بجای الگوی توسعه!) ، و... میگفتند. از اواخر دهه هفتاد. این سخنان اوایل فهم نمیشد، بعد تمسخر میشد و بعدتر مد شد! اواخر دهه هشتاد بود که اهالی علوم انسانی بر اساس اعتقاد یا عدم اعتقاد به این مفاهیم، ۲ جبهه شدند: یک طرف ریشخند و تمسخر هرچه بیشتر ِِاین عبارات «نان و نام» داو در طرف دیگر تکرار هرچه بیشتر و پرطمطراقتر و مقدسانگارانهتر ! چیزی نگذشت که اندیشکده ها و اتاق فکرها و.. با این عناوین از همه جا سر برآورد.. (کافیست لیست اندیشکده ها را با توجه به تاریخ تاسیسشان نگاه کنید!) 👈هر کدام مدعی بودند نظام جامع فلسفی ساخته ند. و (اگر کمی اغراق آمیز بگویم) معتقد بودند «در دنیا ۳ تا پارادایم بزرگ وجود دارد :لیبرالیسم و مارکسیسم و من! باقی ایسمهای دیگر هم خرده ریزهایی این وسط...» 👈و همگی هم مدعی «مبانی اسلامی» بودند : «نظر من، همان نظر اسلام است که شما و هیچکس تاحالا درست نفهمیده اش! »
👈حول هرکدام هم حلقه ای بزرگ یا کوچک از شاگردان وفادار بود که همین دعاوی را تایید و تاکید میکردند. 👈و همگی هم انتقادات وارده را ناشی از نفهمیدن میدانستند! 👈اکثرا هم «دانشگاه» را چیز بد و بدردنخوری میدانند(مگر آنکه در اختیار پارادایم آنها باشد)
همان سالها، وقتی تازه ترم اول ارشد بودیم (فلسفه علم) و یکی از آقایان سوپرحزب الهی میگفت «ما که نمیخواهیم آخرش مثل گلشنی و سعید زیباکلام بشویم که به دردی بجز تدریس نمیخورند!» 😳😳😳 از نظر آن دوست سوپرحزب الهی ، «بدرد خوردن» معنیش آن بود که یک نظریه ی جامع تمدن اسلامی بسازند!
راستی! 👈👈👈چرا امثال پروفسور مهدی گلشنی یا دکتر سعید زیباکلام ، هرگز سعی نکردند از این «نظریه ی جامع ِ رقیب لیبرالیسم!» بسازند؟! برای پاسخ، باید کمی قصه بگویم... از تجربه ی ۱۴ سال دانشجویی خودم! که ۴ سال اولش در فضای همین مدل اساتید نظام ساز گذشت! ..البته به هیچکدام «ایمان» نیاوردم.. ولی کمابیش ازشان آموختم.. و اجمالا دنبال چیزی از عمان جنس بودم! و بدنبال همان هم برای ارشد ، رفتم سراغ «فلسفه علم» و در ۱۰ سال بعدی ، با تجربه ی پدیده ی «پژوهش آکادمیک» ، کم کم حالیم شد که چرا امثال گلشنی و سعیدزیباکلام ادعای پارادایم سازی ندارند!
لذا باید کمی، قصه ی این تجربه را تعریف کنم (پوزش از اطاله ی کلام):
فروزنده: اما فرق اساسی دکتر گلشنی با بقیه (صاحبنظرهای غیردانشگاهی) فرق اساسیش اینه که آدم دانشگاهیه. من تا قبل از دکترام نمیفهمیدم این فرق رو فکر میکردم اساتید بزرگ دانشگاه (آنها که کار روزمره فقط میکنند منظورم نیست... آدمهای دغدغه مند و بزرگی مثل گلشنی، مثل سعید زیباکلام ..و...) یا «کم کاری» میکنند که نظریه ی جدید نمیدهند یا خدانکرده «مرعوب غرب» ند! میدیدم سالهاست رهبر دارد میگوید الگوی پیشرفت ایرانی -اسلامی ، ولی اینهایی که باید درباره ش کار کنند، نمیکنند ، یا لااقل کار بزرگ مفصلی (مثل این استاد جوان یا مثل دیگرانی که نام بردم) نمیکنند ولی بعد در فرایند نوشتن رساله دکترام فهمیدم ماجرا چیست
تجربه ی کوچک ۱۰ سال پژوهشک(!) آکادمیک من (البته فقط درحد یک «دانشجو»ی ارشد و دکتری) این بود:
من میخواستم در پایاننامه ی ارشدم، «یه کار خیلی خیلی خیلی بزرگ بکنم» می خواستم «جای علم، در تمدن با شکوه اسلامی» را مشخص کنم 😅😂
گفتم من تمام دوران لیسانسم (از ۸۳تا ۸۸) را دنبال حرفهایی از سنخ فرمایشات استاد شبیه این استاد عزیز میگشتم! دانشجوی مهندسی بودم (شریف) ولی با هزار انگیزه و دغدغه ارشد تغییر رشته دادم به «فلسفه علم» میخواستم اندیشه های رهبر، درباره تمدن اسلامی و علم و ... را ، «نه بصورت ذوقی و دانشجویی و اماتور» ، بلکه بطور «آکادمیک و جدی» !!! دنبال کنم ولی واقعا اساتید میخندیدند به این ادعای گزاف... آن هم توسط بچه ای که تازه دوسال فلسفه علم خوانده گفتم « چه کنیم دیگه.... این دانشگاهی ها مرعوب و غربزده ند .... باشه...کوچیکترش میکنم» نهایتا عنوان را، با رفیق شفیقم، گذاشتیم «علم ، از نگاه مکتب رئالیسم انتقادی،و ملاصدرا» یک جورهایی میخواستیم «سوال را از رئالیسم انتقادی بگیریم و جواب را فلسفه اسلامی بجوییم! و «حرف ملاصدرا درباره علم، و علوم انسانی» را استخراج و «کشف» کنیم!!! با این ایده با دکتر افروغ شروع کردیم (تنها استادی که این ایده را تحویل گرفت! چون اساتید خودمان در گروه فلسفه علم شریف. همین را هم ادعای بزرگ میدانستند)
خب ما یکسال و نیم کار کردیم ، «۱ کتاب و نصفی» از فیلسوف اصلی رئالیسم انتقادی را ۱ دور خواندم، ۲، ۳ تا کتاب ترجمه شده هم «درباره ش» بعد براحتی گفتم خب من نه فقط این فیلسوف را «فهمیده م» ، بلکه حتی چیزهایی در بک گراند اندیشه ش کشف کرده م و درباره ی «روش علوم انسانی در رئالیسم انتقادی» ، «تز» دارم و....😅 ولی دیگه واقعا به «تطبیق با صدرا» نرسیدیم! دیدیم فهم خود صدرا هم اقلا یکسال و نیم کار داره...تا چه رسد به کشف نظر او درباره ی.... تازه اگر اصلا شدنی باشد!
👈چی شد؟ من یک مقدار خیلی خیلی کم «کار علمی» را «تجربه کردم» و این باعث شد «ادعاهام کوچک شود»!!!👉 خلاصه پایاننامه ارشد با راهنمایی دکتر افروغ خدابیامرز و داوری ِ دکتر گلشنی و دکتر پارسانیا به خوبی دفاع شد و همه راضی.. و خودم از همه راضی تر!!! حتی پایاننامه ی من و رفیق شفیق، بعنوان کتاب چاپ شد!!! و من کمابیش احساس صاحبنظر، که نه، ولی متخصص بودن داشتم!!!
گذشت و دکترا را شروع کردم، در جایی که خود را «اصیلترین گروه آکادمیک فلسفه، در ایران» میدانست!
و رسیدیم سر رساله دکترا، اول خواستم درمورد «جان لاک» کار کنم.. بعد بازهم با خواندن ۱ کتاب خودش و دوتا کتاب و چندتا مقاله درباره ش، به «حرف خودم» و «تز من» و «کشف من» رسیدم و پروپوزال نوشتم و باز همه راضی...و خودم راضی تر! میخواستم کاری کنم که «هیچکی نکرده» ربط دادن نظریه معرفت لاک با نظریه سیاسیش، و با برده داریش! و... 👈کار بزرگی میشد یعنی واقعا ادعایی بود که اثباتش سخت بود و کسی نکرده بود البته نه بزرگ به اندازه ی آنچه که زمان انتخاب موضوع ارشد انتظار و ادعا داشتم👉
ولی بدلایلی آن موضوع نشد، و من از قضای روزگار ناچار شدم با یک استاد بزرگ و واقعا جدی کار کنم...کسی که با وجود احترام و علاقه ای که داشتم به ایشان، ولی بخاطر «دقت و سختگیری بینظیرشان» واقعا نمیخواستم (میترسیدم!) باایشان کار کنم، ایشان هم نمیخواست! و در واقع مجبور شدیم! «سعید زیباکلام»! استاد در گام اول موضوع هی کوچک و کوچک و کوچکتر کردند!(و من هی ناراحتتر و ناراحتتر شدم!) و رسیدیم به این👇 «بررسی بی طرفی نظریه ی عدالت جان راولز» چی شد؟! فقط «یک انتقاد»😳 به فقط«یک نظریه»😳 از فقط «یک فیلسوف» 😳!!!
قرار بود نشان بدهم که «نظریه ی عدالت جان راولز، بی طرف نیست» . همین!!! (البته مهم بود ، ازین نظر که جان راولز برای خیلی از تصمیمسازان وطنی، خدا بود !!! ... ولی بهرحال «ادعای کوچکی» بود! )
اما این «موضوع کوچک»...۳ سااااال عمر از من گرفت !!! چون باید: 👈 تقریبا همه ی کتابهای خود فیلسوف را خواندم!!! نه فقط ۱و نصفی! (مثل ارشد) نه «درباره ش» نه ترجمه ش (چون در ترجمه، نگاه مترجم هم قاطی شده!)
👈تقریبا تمااام منتقدینش را هم باید میخواندم (استاد انتظار داشت آن «تقریبا» ها نباشد..اما من خب، دانشجوی ایدآل ایشان نبودم واقعا) 👈 چرا اینهمه؟ 👈👈چون بارها و بارها اون وسط گفتم «آها دیگه فهمیدم!!!» ولی استاد مرا با چالشی مواجه میکرد که «می فهمیدم که نفهمیده م»! و باز ناچار بودم بیشتر بخوانم حتی خوانده های قبلی را دوباره و چندباره و از نگاه های دیگه بخونم...
👈👈 بارها و بارها گفتم «کشف من درباره راولز اینه...» یا «انتقاد من به اصصصصصل و کننننه نظریه رولز اینه...» بعد استاد میگفت برو انتقاد فلانی را هم ببین! و من میدیدم «عه! کشف من رو قبلا یکی دیگه کشف کرده!» (و جالبه همه ی این انتقادات هم قبل از ما و بیش از ما از خود غربیها کسی گفته بودش! ) 👈من بالاخره تز خودم و کشف خودم را پیدا کردم و نوشتم 👈👈البته کشفی که بخش خیلی کوچکیش مال من بود! خیلی هاش را از مقالات ِ آدمهای گمنامی برداشته بودم! 👈اگر من با این استاد بزرگ و «دقیق» کار نمیکردم، حتما خیلی زودتر می نوشتم 👈و حتما مقالات آن آدمهای گمنام در گوشه کنار مجلات یا دانشگاههای نه چندان مشهور آمریکا و... را هرگز نمیدیدم و 👈حتما همه ی آن حرفها را «حرف خودم و کشف خودم» تصور میکردم!!!👉👉
در این پژوهش ۳ ساله من فهمیدم واقعا چرا بزرگانی مثل گلشنی، به این راحتی حاضر نیستند بگویند «نظریه ی من»... «کشف من» ... «پارادیم من»!!!... 👈آدم های بزرگ مثل دکتر گلشنی، «عجله ندارند برای ادعای نظریه پردازی» 👉 چون بر اثر بیشتر خواندن و بیشتر فهمیدن، دائما ندانسته های خودشان را بیشتر دیده ند! و ادعاهاشان را متعادل کرده اند!
پ.ن.من نمیگوم «نمیشود نظریه ی جدید داد» حتما میشود. همانطور که تاریخ علم پر از این نظریه هاست اما هیچکدام از آن نظریه پردازهای بزرگ در دنیا، در ۳۰ ، ۴۰ سالگی ، آن هم «یک نفری»! نظریه شان رو نساخته ند! و «خود را بی نیاز ار ارجاع و استناد» ندیده اند! (بله! خیلی از بزرگان صاحب نظریه، «اصلا آدم آکادمیک نبودند»... اما فقط در قرن ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ ! و نه قرن ۲۰ و ۲۱ !) مارکس ، تحت تاثیر بزرگترهایی مثل هگل و کانت و داروین و... و البته نبوغ و مشاهدات و تجربه ی خودش... و نه در اوان جوانی! .کتاب سرمایه را نوشت، و این کتاب «به تنهایی» نشد مکتب مارکسیسم! ... کتابهای نظریه پردازهای بزرگی مثل کوهن و پاپر پر از ارجاع به منابع دیگر است(!) لیبرالیسم ، مکتبی که اقلا دویست سال است مسلط هست بر دنیا، و رقیب ِ اصلی این نظریه پردازان وطنی(!) ، توسط ۱ نفر و حتی ۱ گروه و حتی ۱ نسل ایجاد نشد! از جان لاک تا استوارت میل تا همین راولز تا هایک تا حتی منتقدینی مثل سندل و مک اینتایر و هابرماس و.... واقعا نمیتوان لیست کرد چند تا فقط فیلسوف صاحبنظر در این منظومه ی «تشکیل لیبرالیسم» هستند! (تازه خیلی با اغماض از لاک شروع کردم!!!) حالا بماند که بجز این «فیلسوفها» چندتا اقتصاددان و جامعه شناس و رماننویس و ... در پارادایم ساختن از لیبرالیسم نقش دارند! آن هم «با تضارب آرائ شدید»! همان نظریه ی عدالت و لیبرالیسم سیاسی جان راولز، طی ۲۰ سال و با جدی گرفتن ِانتقادات بعضا بنیان کنِ «منتقدینش»، کلی «رشد» کرد و شد نظریه راولز!
بعد اینجا بعضی عزیزان بسیار کوشا، حتی شاید دارای نبوغ، «عجله دارند» که در جوانی ، یک نفره ، با گارد بسته دربرابر هر انتقادی، یک مکتب جدید پایه بگذارند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۳۰ تیر ۱۴۰۲ساعت 13:43 توسط فروزنده
|
|
||