***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

در اينكه فلسفه ي غرب، به درد غير غرب نمي خورد كه شكي نيست

مراجعه بفرماييد به آراي خودِ فلاسفه ي علم ِ غربي (امثال فايرابند يا مايكل روت) كه روشنتان بفرم چندبايند كه "ارزشهاي شخصي محقق چگونه روي حاصل كار او تاثير مي گذارد

و چگونه اين تاثير در مورد علوم انساني  كه موضوعش(يعني انسان) خود، منطقه به منطقه و زمان به زمان، متغير و متفاوت است؟"

 

پس اين كه "مطلق انگاشتنِ علوم انساني غربي"، براي غيرغربي ها مضر است، مورد ترديد عقلا نيست!

...مثل اينكه شما مثلا مشكل "صفرا" داشته باشيد، بعد هي برويد داروهاي "زخم معده" بخوريد!!! توقع داريد اوضاعتان بهبود يابد؟؟؟

اما مسئله ي "روز جهاني فلسفه"... خب همان "رهبر"ي كه گفت علوم انساني غربي "مسموم"ند، هم او هم گفت بايد از جديدترين دستاوردهاي بشري -چه غربي و چه شرقي- استفاده كنيد... بهرحال تحقيق و مداقه اي صورت گرفته و محترم است و "اگر هشيارانه مورد مراجعه قرار بگيرد" مفيد هم هست. و قصد نداريم چرخ را از اول اختراع كنيم!

مشكل جهان سوم (مستعمرات ديروز!) اين است كه هشيارانه به سراغ اين علوم غربي نمي روند. بلكه چشم و گوش بسته، آن را مي پذيرند و متعصبانه بر آن پاي ميفشارند...

 

اما "الف"...

بله. سياست الف، سياست يك بام و دو هوا ست... متاسفانه  اين آسيبي است كه به هر كسي كه خودش را "فهيم ترين و معتدل ترين" راه توهم كرد وارد خواهد شد... "اعتدال" را با "يك بام و دو هوايي" اشتباه مي گيرند...

سايت "الف" اصرار دارد كه بگويد من متفاوتم. من هم با اپوزسيون ايران فرق دارم و هم با رجا و فارس فرق دارم. اما چون ماهيتا هيچ فرقي ندارد، و درست مثل همانها "ژورناليست" است، به ناچار فقط كشكولي گرد هم مي آورد از سخنانِ گاه اينطرفي و گاه آن طرفي

 

جناب سايت محترم الف! اگر قرار بود هركشوري براي خودش يك كنگره ي بزرگداشت برگزار كند كه ديگر "كنگره ي جهاني" معني نداشت!

هدف كنگره ي جهاني، "تبادل نظر همه ي فلاسفه با هم"است. اگر هركسي در كشور خودش، اين هدف چگونه محقق خواهد شد؟

 

چرا اينگونه محافظه كارانه اصرار داريد القا كنيد كه "هيچ اتفاق خاصي نيفتاده"؟

چرا همصدا با نمايندگي "خواب" و ناكارآمد ايران در يونسكو، به شعار دادن و "با شوه برگزار خواهد شد" روي ميآوريد؟

چرا واقعيت را آنطور كه هست نمي نمايانيد؟

بهتر نيست به جاي اكتفا به حرفهاي نمايندگي غافل ايران، لينك اصل خبر روي سايت يونسكو را اينجا قرار دهيد؟

اتفاقي افتاده

اتفاق بزرگي هم افتاده... ككه مي تواند تاريخ را به گونه اي ديگر رقم بزند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۹ساعت 12:39  توسط فروزنده  | 

سعي ميكنم مختصر بگم اهميتش را
:
1. جمهوري اسلامي بناست حرف نويي براي دنيا داشته باشد. همان حرف انبيا
را. همان اسلام ناب را
2. اين حرف، بيش از هرجاي ديگر، پيرامون موضوعاتيست كه دنياي امروز -غرب-
بهش ميگه "علوم انساني"و
3. اين "علوم انساني" نه فقط نسبتي با اهداف جمهوري اسلامي ندارند بلكه
يكي از موانع مهم و جدي تحقق اين اهدافند
(مانع بودن از چند لحاظ: يكي  اينكه بهرحال اين علوم هم مثل ساير علوم،
"جاده صاف كن"ِ مدرنيته اند يعني جاده صاف كنِ سلطه ي آمريكا...
سلطه ي دشمن، با آغوش گشاده و رضايت خاطرِ ماها كه علوم انساني خوانده ايم
-خب تابلوترين شكلش فتنه ي پارسال بود ولي قصه خيلي بيخ دارتر و وسيعتر
از اين حرفهاست-
و يكي هم از اين لحاظ كه به قاعده ي "مسكّن" عمل مي كنند براي دردهاي
ريشه اي جامعه. يعني "سيريِ كاذب" ميارند و باعث ميشوند آدم ها و اصلاح
گران جوامع(!) سراغ درمان هاي ريشه اي نروند...منظورم از "درمان ريشه اي"
همان "دين" است)

4. پس جمهوري اسلامي بايد در اين حوزه حرف داشته باشه
 و اين "بايد" درحالي ست كه توي خود ايران، متون غربي ِ اين علوم، از
قرآن مقدس تر شمرده ميشه!

5. رهبر، چند ساليست -حدودا11 سال- كه به اشاره و كنايه دم از "تغيير"
اين علوم و لزوم "نهضت"ي براي اين تغيير مي زنند
و از تعبير "جنگ" در اين مورد استفاده مي كنند. جنگي كه "هدف" داره.
"دشمن"  و "مانع" هم داره . تلاش شبانه روزي هم مي طلبه و شهيد هم لابد
مي تونه داشته باشه!-اين آخري رو من اضافه كردم!

6. رهبر پارسال، اين جنگ رو علنا اعلام كردند
(يعني از فاز  استراتژي 3سال اول بعثت و استراتژي امام حسن و امام صادق
و... در اومدند و وارد اعلان عموميِ دعوت شدند)

7. اين اعلان نبرد، واكنشهايي از سمت دشمن داشت! -درواقع دشمن هم كه از
اول مشغول بود...حتي زودتر از ما...ولي با علني شدنِ دعوت رهبر، او هم
"صف آرايي"ش را علني كرد

امروز توي كلاس هيچكدوم از اين عمله هاي فكري غرب نيست كه بروي بنشيني و
تمام ساعت فحش و استهزا به اين بحث "اسلامي سازي علوم" نشنوي
شب و روز به گوش دانشجوهاي علوم انساني مي خوانند كه آي! چه نشسته ايد كه
دارند بي خانمانتان مي كنند و دانشكده تان را قرار است ببندند و
...
و اينها "ضدعلم"ند و...

8. پيروزي در "جهاد علمي" كي حاصل مي شود؟
اين نه از سنخ جنگ نظامي ست كه طرف را "بكشيم" نه از سنخ جنگ فرهنگي و
سياسي و مدني ست كه "قلوب ملت" را با استفاده از "تبليغات" و... از او
بگردانيم

بلكه پيروزي در اين عرصه -به زعم من!- وقتي ست كه طرف مقابل (كه امروز
همه ي كرسي هاي علمي جهان و ايرانِ خودمان در اختيار اوست!) حرف تو را
بشنود. با تو مجادله ي احسن كند و تو نيز بااو مجادله ي احسن كني. و در
يك فضاي "معقول"، او حقانيتِ حرفِ تو را بپذيرد
9. پس اگر قبل از اينكه تو حرفي زده باشي ، عليه تو شانتاژ شود كه تو
ضدعلمي و... اميد تو به اين پيروزي يك مقداري كم مي شود!

10. اما كنگره ي فلسفه و لغو آن
:
لغو كنگره ي كذا، دقيقا به همين بهانه رخ داده : اي اهاليِ انديشه در
جهان! بدانيد كه ايران جاي انديشه نيست. بدانيد كه در ايران، علوم انساني
دربندند

يعني چي؟
يعني دشمن رسيد پشت دروازه هاي خرمشهر.

چرا رسيد؟
چون ما گفتيم : شرق و غرب را قبول نداريم. مي خواهيم ملتي مستقل و "موحد"
و "مسلمان" باشيم
چون شاه را و آمريكا را از كشورمان بيرون كرديم، تهاجم ها آغاز شد

اهميتِ لغو اين همايش با اين بهانه، به زعم بنده در همين است
:
اعلامِ جنگ معرفتي انقلاب اسلامي با غرب

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۹ساعت 12:39  توسط فروزنده  | 

در ادامه ی پست قبلی-که چه اتفاقی همزمان شد با...!-

درباره ی لغو کنگره بین المللی فلسفه در ایران

حضرات وابسته اندیش به زعم خودشان متفکر  نهایت خوشخدمتی شان را به جناح سلطه ی جهانی اثبات کردند که : بله! ما حتی امانتداران خوبی هم نیستیم!

 

اُف بر فلسفه ای که ملاک تشخیصش بجای "حقیقت" و "روشن بینی" ... "کمپین" و بوق و تبلیغات باشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۹ساعت 12:30  توسط فروزنده  | 

مي­گويد:«هيچ فكر كرده ايد كه چرا –فقط- بچه هاي فلسفه، "منطق" مي­خوانند؟»

-: خب چون يك فصل از فلسفه ي ارسطو، منطق بود(كليات خمس و مقولات عشر و جدل و برهان و مغالطه و...) بعد هم همين فلسفه آمد اين طرف و از طرفي توي "حوزه هاي علميه"ي ما جا خوش كرد و امروز طلبه ها بايد بخوانندش؛ و از طرفي هم طي جنگ هاي صليبي، به غرب برگشت و تغييرات و تحولاتي تا شد فلسفه ي امروزي و دانشجوهاي فلسفه ي ما هم بايد بخوانندش!

-:  نه. غلط است. شماها فلسفه را از "كاپلستون" ياد گرفته­ ايد؛ كه آغاز فلسفه را از طالس و فيثاغورث و فلاطون و ارسطو مي­دانيد و حرف­هاي اينها را –ولو اراجيفِ جهان بر اعداد بنا شده و مادة المواد آب است و... را "فلسفه ي ناب"مي دانيد و آموزه هاي غير آن را ، اعم از آيين هاي شرقي، خرافه و افسانه... از اين جهت است كه ريشه ي فلسفه ي اسلامي را و ريشه ي ابن سينا را هم ارسطو مي دانيد... در حالي كه "غايت" فلسفه در شرق و غرب متفاوت است! فلسفه در غرب، تنها در پي "فهميدن" است و فلسفه در شرق، در پي "شدن" ...

[ادامه ي بحث استاد را وامي نهم و مي تأملم!...]

تعبير رهبر اينطور بود:«سنت خدا بر آن بوده كه علم و حكمت، هميشه بين اقوام مختلف "دست به دست" شود...»

پس بنا بر همين سنت است كه روزگاري، يونان، همه ي بضاعت علميِ معاصرش را از سراسر عالم جمع مي كند و آتن مهد انديشه مي شود و آنقدر تفلسف  - و چرت و پرت بافي- وسعي و خطا و "پخته شدن"... تا يك "افلاطون"(1) به عنوان هديه ي مهد انديشه ي قبل از ميلاد، به بشر تقديم شود و گل سرسبد انديشه تا آن روز شود و افلاطون نيز پخته تر شود و "ارسطو" شود و "علم" را سامان دهد...

 بعد زمين مي گردد و زمان مي گذرد و مقدونيه سقوط مي كند و آتن رها مي شود و به در جستجوي هويتِ مستقلِ خويش، هرآنچه را يادگار سلطه ي مقدونيه بود، از خود مي راند، و از جمله شاگردانِ مكتبِ ارسطوي مقدوني! كه قدم به مدرسه "اسكندريه" –در مصر- مي نهند... (2)

و حكمتِ "تأليف شده از سراسرعالم، و پخته شده در آتن" ، در "مصر"ِ شرقي سكني مي گيرد، با فرهنگ ها و انديشه هاي ويژه ي خود كه انديشه هايي كه آتن هرگز به خود نديده بود ... و حكمت، در اسكندريه رشد مي كند و علم هم! و "جالينوس"، اولين پزشكي كه در طبابتش به علائم باليني (يعني توصيفات خاصي كه هر بيمار، از حال خودش مي كند) توجه كرد؛ از اسكندريه سر برمي آورد و "ارشميدس"ي كه هنوز فيزيك مدرن بي­نياز از قانون او نيست! و "اقليدس" كه نيمي از هندسه را به نام او مي­شناسيم! و بطلميوس و...

بديهي ست كه "مصر"ي كه پيش از افلاطون، حرفهايي براي گفتن داشته تا افلاطون از او نقل كند؛ پس از آن هم تا زمانِ آمدنِ علماي مشائئ(ارسطويي) به اسكندريه، بيكار ننشسته باشد! و حرفهايي داشته باشد كه هيچ گاه به گوش غرب نرسيده...

كم كم يونانِ بدونِ ارسطو و ارسطوييان، به تسخير رومِ بيگانه با انديشه مي افتد و چراغِ فلسفه در آن كم سو تر از پيش مي شود و كم كم يونانِ رومي شده، به همراهِ كلِ اروپا، مسيحي مي شود و "فلوطين"ي ظهور مي كند و مختصر بقايايي كه از ارسطو در يونان مانده بود را با جهان­بينيِ افلاطون و با آموزه­هاي مسيح مي­آميزد و باز چون اروپا چندان مشتري نبوده، آرائِ فلوطين هم به همان اسكندريه سرازير مي شود و رشد مي كند و "مكتب فلسفي" مي شود. كجا؟ در شرق...

همزمان در حواليِ ما –خاورميانه- به جز اسكندريه، مدارسي چند نيز در سوريه و فلسطين و خوزستان هست انطاكيه و رُها و نصيبين و جندي شاپور و حران(در جزاير خليج فارس!)... در جندي شاپور، كتب بسياري از سرياني و هندي به پهلوي ترجمه شد.(3) جزيره­ي حرّان نيز، پناهگاهي بود براي انواع افكار و عقايد و بالتبع مأمني براي رشدِ انواع علوم؛ از بابلي­ها، از رياضي و نجومِ صائبيان ، و فلسفه­ي فلوطيني و...(4)

تا اينكه در قرن نهم، مأمون عباسي، مدرسه­ي "بيت الحكمه" را ويژه­ي ترجمه تأسيس كرد و عده­اي را به هند و ايران و اسكندريه فرستاد تا كتب سودمند را جمع­آوري كنند. و خاندان­هايي(مانند بنو شاكر) مي­بينيم كه براي كسب علوم و كتب از اقصا نقاط عالم زحمات بسياري بر خود هموار مي­كنند.

در ابتدا كتبي كه به عربي ترجمه مي­شد، شامل علوم كاربردي مانند طب و حساب و نجوم و سياست و كيميا بود ؛ از هندي و پهلوي(و نه از يونان!)  و از يوناني هندسه و ستاره­شناسي را. و از تأليفات ارسطو، علاوه بر طبيعيات و مابعدالطبيعه، كتب اخلاقي و اقتصادي و سياسي و منطقي به عربي ترجمه شد. و بعدتر به علوم نظري و حتي كتب ديني تورات و انجيل و كتب مانوي و مزدكي نيز رسيد. و شواهد نشان مي­دهد كه مسلمانان با فلاسفه­ي قبل از سقراط، و اپيكوريان و دموكريتوس و رواقيون آشنا بودند. (5)

پيشتر كه مي آييم، صحبت از "همكاري"ِ چين و هند و ايران و اعراب،  در تجارت دريايي نيز صحبت مي كند. (6) همكاري تجاري، سفرهاي بلندمدت دريايي(اقيانوسي!) و در كنار تجارت، "تبادلات فرهنگي"...از عربستان، تا چين...

و اگر مانند پاپكين بپذيريم كه "فيلسوف، كسي ست كه به مسائلِ زندگيِ مردمش مي انديشد و به دنبال تحليل آنها و يافتنِ راه سعادت در اين زندگي هاست" –نقل به مضمون!، از مقدمه ي كتاب كليات فلسفه- ؛  يعني «فلسفه ي سودمند، جز در بسترِ زندگيِ مردم، نمي تواند شكل بگيرد!»(7)  آنگاه قطعا فلاسفه در طول دوراني كه به زعم غرب، "امانتداري مي كرده اند!"، مشغول بودند به "تحليلِ زندگي مردمِ خود"... چنان كه چنين هم بوده! خواجه نصيرالدين طوسي، عمري "وزارت" مي كند بلاد شرق، تا "سياست نامه" اش را بنويسد و مغول را به راه بياورد! بي شك تنها با "خواندن و حفظ كردنِ كتبِ يونان"، كسي از پس مهاجمين "مغول" برنمي آمد! ... چنان كه خودِ افلاطون از پس حكامِ جورِ يونان برنيامد! ابن سينا طبابت مي كرد ...فارابي سخن از "عقل عملي" و سياست منزل را پيش مي كشد و ...

و اين گونه مي شود كه در بستراسلام، همان "ابن سينا"يي كه در غرب، سر از دكارت در آورد، در شرق ، سر از سهره وردي درمي آورد و بعد تر در "حوزه هاي علميه ي شيعي"، با آموزه هاي "اهل بيت" مي آميزد و  "صدرا" مي سازد و بعدتر به قرن بيستم مي رسد و در متن مسائل بالفعل جامعه، "مطهري" و "خميني كبير" مي سازد كه كجا ارسطو مي توانست تصورش كند؟!

و باز "راسل" و ويل دورانت و كاپلستون و ... گفتند "شما امانتداران خوبي بوديد" و ما و صادق زيباكلاممان، چشم بربستيم و پذيرفتيم و دل هم خوش كرديم به چنين "خوش خدمتي اي !

 

 

 


(1)    كتاب "فاريدوس"ِ افلاطون، كلا داستانِ قضاوتِ هوشمندانه ي "تاموس"، پادشاه مصر است! –به نقل از كتاب "تكنوپولي"-نيل پستمن

(2)    323 قبل از ميلاد

(3)    قرن ششم ميلادي

(4)    كتاب "تاريخ طب عربي" نوشته است:«در ميان اطباي قرن دهم ميلادي، 29 طبيب مسيحي و 3 طبيب يهودي و 4طبيب وثني حراني بودند؛ در قرن بعد تعداد مسيحيان به 3 و يهوديان به 7 رسيد؛ و پس از آن، طب به دست مسلمانان افتاد.»

 

(5)    همان- اين كتاب ادامه مي دهد « يكي از نكات قابل توجه، آن كه در ميان انبوه كتب ترجمه شده از يوناني به عربي، آثار ادبيات و شعر يونان به چشم نمي­خورد؛ در حالي كه اين قبيل آثار(ادبي و اساطيري)، از هندي و فارسي به عربي بسيار ترجمه شد، مانند انواع شاه­نامه­ها، كليله و دمنه، تواريخ فارسي و... . گويا كتب ادبي يونان، مثل ايلياد و اديسه­ي هومر، جذابيتي براي مسلمانان نداشته است. شايد علتِ اين بي­توجهي، رغبتِ مسلمانان به فلسفه و طب و نجوم و منطق باشد، يعني علومِ كاربردي به­علاوه­ي فلسفه و منطق كه به­كارِ تعميق فهم ديني و اثبات عقايد مي­آمده. و اينكه اين­چنين آثاري از فارسي و سانسكريت(هندي) به عربي ترجمه شده نيز شايد به­دليلِ تعلقاتِ خاطر ِ خود مترجمان بوده است. شايد اگر درميانِ مترجمان، از يونانيان هم يك يا چند تن وجود داشتند، آثار يوناني هم ترجمه مي­شد.» و اين نيز گواه ديگري ست بر آن كه "فلسفه ي يونان"، تنها بخشي از انديشه اي بود كه مسلمانان از ساير بلاد جمع آوردند. و توجه داريم كه "ادبيات" خود يكي از بسترهاي قويِ انتقالِ فكر و حكمت است... و اين ادبيات، از ايران و هند و مصر و عراق آمد، اما از "يونان" و غرب نيامد...

 

(6)    ما چگونه ما شديم؟ - صادق زيباكلام

 

(7)    اين ديگه از كلمات قصار خودم بود!

+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ آبان ۱۳۸۹ساعت 14:3  توسط فروزنده  | 

 از جمله تفاوت­هايي كه، مفتخرانه، بين "علم مدرن" با "جادوي قرون وسطي" ميگذارند اين است كه «آزمايش­ها و نتايج علمي، براي هركسي و به هر تعدادي، تكرارپذير است. در حالي كه آزمايش­ها و نتايج جادو، منحصرا توسط خودِ جادوگر قابل دست­يابي­ست.»

اما علم مدرن هم ميتواند "پتنت" شود. يعني انحصاري شد!

و آنوقت درآمدِ شركت IBM با 350هزار نفر كادر، به تنهايي از همه ي كشورهاي جهان (بجز شش تا!) با هركدام چندده ميليون جمعيت، بيشتر مي شود!

یادتان هست توی کتاب های دبستان... وقتی محمدبن زکریای رازیُ براثر جستجوی "کیمیا" چشمهاش ضعیف میشود. و "پزشک" در ازای "درمان  مبلغ زیادی از او طلب می کند

و می گوید : "کیمیا این است. نه آنچه تو در پی آنی!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ساعت 16:5  توسط فروزنده  | 

چندي پيش از سرِ "توهمِ بيكاري"، كارتونِ "ماداگاسكار-2" مي­ديدم. بدنه­ي داستان و پيام داستان، دقيقا عينِ كارتونِ "پنگوئن خوش قدم" بود:

 

يك عضو از يك قبيله (آنجا قبيله ي پنگوئنهاي قطب جنوب؛ و اينجا قبيله ي شيرهاي آفريقا)، از زمانِ كودكي، توانايي هاي سنتي ِ قبيله را نمي تواند بياموزد.

و مورد تمسخر و تحقيرِ ديگر اعضاي قبيله است.

بعد، اين عضو به طريقي، از "دنياي  متمدن" سر در مي آورد! – يعني دقيقا از آمريكا!

(مشخصه ي "دنياي متمدن" در هر دو مورد، "حضورِ پررنگِ تكنولوژي" است و "گفتگوپذيري"!)

و از قضا همان "ناتواني"اش كه مورد تقبيحِ قبيله اش بود؛ در "دنياي متمدن" مورد توجه و استقبال قرار مي گيرد!

در هر دو مورد، اين "ناتواني"، چيزي ست از قبيلِ "بازيگوشي، يا شيرين­كاريِ غيرارادي" ...!

و از قضا، در همين حين، قبيله، با يك "بلا" مواجه مي­شود.

و از قضا! اين "بلا" از جانبِ دنياي متمدن؛ بر قبيله تحميل شده!

در هر دو مورد، بلا، عبارت است از اينكه يكي از دارايي هاي "طبيعي"ِ قبيله، توسطِ دنياي متمدن، "دزديده" مي شود. (در مورد پنگوئن ها: ماهيهاي اقيانوس – و در مورد شيرها: آب رودخانه)

و از قضا، همين موجودِ مطرودِ قبيله، و مقبولِ دنياي متمدن،  "قهرمان"وار، بلا را دفع ميكند!

و از قضا، با همان "ناتواني"ِ كذايي اش هم ! –كه حالا ديگر بيننده كاملا پذيرفته است كه اين يك "توانايي"ِ بزرگ است!

و به اين شكل قبيله به او و "توانايي!" اش ايمان مي آورند.

و همه ي قبيله سعي مي كنند حركتِ او را تقليد كنند!

 

 

-دقت داريم: مخاطبِ "كارتون"، كودكانِ دنيا هستند . يعني كارتون،يك جور نقش "تربيتي" و "شكل دهي به افكار و شخصيت نسلهاي انسان" دارد!-

 

 

استاد –فلسفه ي علوم اجتماعي- مي گفت : «علم پوزيتيو، فرض مي كند كه تمامِ انسانها مثل هم اند.»

پرسيدم: استاد! فقط "فرض" مي كند؟ يا اينكه راه كارهايي هم مي دهد تا "مثل هم بشوند"؟!

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ساعت 15:59  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده