|
|
|
|
|
در اينكه فلسفه ي غرب، به درد غير غرب نمي خورد كه شكي نيست مراجعه بفرماييد به آراي خودِ فلاسفه ي علم ِ غربي (امثال فايرابند يا مايكل روت) كه روشنتان بفرم چندبايند كه "ارزشهاي شخصي محقق چگونه روي حاصل كار او تاثير مي گذارد و چگونه اين تاثير در مورد علوم انساني كه موضوعش(يعني انسان) خود، منطقه به منطقه و زمان به زمان، متغير و متفاوت است؟"
پس اين كه "مطلق انگاشتنِ علوم انساني غربي"، براي غيرغربي ها مضر است، مورد ترديد عقلا نيست! ...مثل اينكه شما مثلا مشكل "صفرا" داشته باشيد، بعد هي برويد داروهاي "زخم معده" بخوريد!!! توقع داريد اوضاعتان بهبود يابد؟؟؟ اما مسئله ي "روز جهاني فلسفه"... خب همان "رهبر"ي كه گفت علوم انساني غربي "مسموم"ند، هم او هم گفت بايد از جديدترين دستاوردهاي بشري -چه غربي و چه شرقي- استفاده كنيد... بهرحال تحقيق و مداقه اي صورت گرفته و محترم است و "اگر هشيارانه مورد مراجعه قرار بگيرد" مفيد هم هست. و قصد نداريم چرخ را از اول اختراع كنيم! مشكل جهان سوم (مستعمرات ديروز!) اين است كه هشيارانه به سراغ اين علوم غربي نمي روند. بلكه چشم و گوش بسته، آن را مي پذيرند و متعصبانه بر آن پاي ميفشارند...
اما "الف"... بله. سياست الف، سياست يك بام و دو هوا ست... متاسفانه اين آسيبي است كه به هر كسي كه خودش را "فهيم ترين و معتدل ترين" راه توهم كرد وارد خواهد شد... "اعتدال" را با "يك بام و دو هوايي" اشتباه مي گيرند... سايت "الف" اصرار دارد كه بگويد من متفاوتم. من هم با اپوزسيون ايران فرق دارم و هم با رجا و فارس فرق دارم. اما چون ماهيتا هيچ فرقي ندارد، و درست مثل همانها "ژورناليست" است، به ناچار فقط كشكولي گرد هم مي آورد از سخنانِ گاه اينطرفي و گاه آن طرفي
جناب سايت محترم الف! اگر قرار بود هركشوري براي خودش يك كنگره ي بزرگداشت برگزار كند كه ديگر "كنگره ي جهاني" معني نداشت! هدف كنگره ي جهاني، "تبادل نظر همه ي فلاسفه با هم"است. اگر هركسي در كشور خودش، اين هدف چگونه محقق خواهد شد؟
چرا اينگونه محافظه كارانه اصرار داريد القا كنيد كه "هيچ اتفاق خاصي نيفتاده"؟ چرا همصدا با نمايندگي "خواب" و ناكارآمد ايران در يونسكو، به شعار دادن و "با شوه برگزار خواهد شد" روي ميآوريد؟ چرا واقعيت را آنطور كه هست نمي نمايانيد؟ بهتر نيست به جاي اكتفا به حرفهاي نمايندگي غافل ايران، لينك اصل خبر روي سايت يونسكو را اينجا قرار دهيد؟ اتفاقي افتاده اتفاق بزرگي هم افتاده... ككه مي تواند تاريخ را به گونه اي ديگر رقم بزند... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۹ساعت 12:39 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
سعي ميكنم مختصر بگم اهميتش را |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۹ساعت 12:39 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
در ادامه ی پست قبلی-که چه اتفاقی همزمان شد با...!-
درباره ی لغو کنگره بین المللی فلسفه در ایران حضرات وابسته اندیش به زعم خودشان متفکر نهایت خوشخدمتی شان را به جناح سلطه ی جهانی اثبات کردند که : بله! ما حتی امانتداران خوبی هم نیستیم!
اُف بر فلسفه ای که ملاک تشخیصش بجای "حقیقت" و "روشن بینی" ... "کمپین" و بوق و تبلیغات باشد...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۹ساعت 12:30 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
ميگويد:«هيچ فكر كرده ايد كه چرا –فقط- بچه هاي فلسفه، "منطق" ميخوانند؟» -: خب چون يك فصل از فلسفه ي ارسطو، منطق بود(كليات خمس و مقولات عشر و جدل و برهان و مغالطه و...) بعد هم همين فلسفه آمد اين طرف و از طرفي توي "حوزه هاي علميه"ي ما جا خوش كرد و امروز طلبه ها بايد بخوانندش؛ و از طرفي هم طي جنگ هاي صليبي، به غرب برگشت و تغييرات و تحولاتي تا شد فلسفه ي امروزي و دانشجوهاي فلسفه ي ما هم بايد بخوانندش! -: نه. غلط است. شماها فلسفه را از "كاپلستون" ياد گرفته ايد؛ كه آغاز فلسفه را از طالس و فيثاغورث و فلاطون و ارسطو ميدانيد و حرفهاي اينها را –ولو اراجيفِ جهان بر اعداد بنا شده و مادة المواد آب است و... را "فلسفه ي ناب"مي دانيد و آموزه هاي غير آن را ، اعم از آيين هاي شرقي، خرافه و افسانه... از اين جهت است كه ريشه ي فلسفه ي اسلامي را و ريشه ي ابن سينا را هم ارسطو مي دانيد... در حالي كه "غايت" فلسفه در شرق و غرب متفاوت است! فلسفه در غرب، تنها در پي "فهميدن" است و فلسفه در شرق، در پي "شدن" ... [ادامه ي بحث استاد را وامي نهم و مي تأملم!...] تعبير رهبر اينطور بود:«سنت خدا بر آن بوده كه علم و حكمت، هميشه بين اقوام مختلف "دست به دست" شود...» پس بنا بر همين سنت است كه روزگاري، يونان، همه ي بضاعت علميِ معاصرش را از سراسر عالم جمع مي كند و آتن مهد انديشه مي شود و آنقدر تفلسف - و چرت و پرت بافي- وسعي و خطا و "پخته شدن"... تا يك "افلاطون"(1) به عنوان هديه ي مهد انديشه ي قبل از ميلاد، به بشر تقديم شود و گل سرسبد انديشه تا آن روز شود و افلاطون نيز پخته تر شود و "ارسطو" شود و "علم" را سامان دهد... بعد زمين مي گردد و زمان مي گذرد و مقدونيه سقوط مي كند و آتن رها مي شود و به در جستجوي هويتِ مستقلِ خويش، هرآنچه را يادگار سلطه ي مقدونيه بود، از خود مي راند، و از جمله شاگردانِ مكتبِ ارسطوي مقدوني! كه قدم به مدرسه "اسكندريه" –در مصر- مي نهند... (2) و حكمتِ "تأليف شده از سراسرعالم، و پخته شده در آتن" ، در "مصر"ِ شرقي سكني مي گيرد، با فرهنگ ها و انديشه هاي ويژه ي خود كه انديشه هايي كه آتن هرگز به خود نديده بود ... و حكمت، در اسكندريه رشد مي كند و علم هم! و "جالينوس"، اولين پزشكي كه در طبابتش به علائم باليني (يعني توصيفات خاصي كه هر بيمار، از حال خودش مي كند) توجه كرد؛ از اسكندريه سر برمي آورد و "ارشميدس"ي كه هنوز فيزيك مدرن بينياز از قانون او نيست! و "اقليدس" كه نيمي از هندسه را به نام او ميشناسيم! و بطلميوس و... بديهي ست كه "مصر"ي كه پيش از افلاطون، حرفهايي براي گفتن داشته تا افلاطون از او نقل كند؛ پس از آن هم تا زمانِ آمدنِ علماي مشائئ(ارسطويي) به اسكندريه، بيكار ننشسته باشد! و حرفهايي داشته باشد كه هيچ گاه به گوش غرب نرسيده... كم كم يونانِ بدونِ ارسطو و ارسطوييان، به تسخير رومِ بيگانه با انديشه مي افتد و چراغِ فلسفه در آن كم سو تر از پيش مي شود و كم كم يونانِ رومي شده، به همراهِ كلِ اروپا، مسيحي مي شود و "فلوطين"ي ظهور مي كند و مختصر بقايايي كه از ارسطو در يونان مانده بود را با جهانبينيِ افلاطون و با آموزههاي مسيح ميآميزد و باز چون اروپا چندان مشتري نبوده، آرائِ فلوطين هم به همان اسكندريه سرازير مي شود و رشد مي كند و "مكتب فلسفي" مي شود. كجا؟ در شرق... همزمان در حواليِ ما –خاورميانه- به جز اسكندريه، مدارسي چند نيز در سوريه و فلسطين و خوزستان هست انطاكيه و رُها و نصيبين و جندي شاپور و حران(در جزاير خليج فارس!)... در جندي شاپور، كتب بسياري از سرياني و هندي به پهلوي ترجمه شد.(3) جزيرهي حرّان نيز، پناهگاهي بود براي انواع افكار و عقايد و بالتبع مأمني براي رشدِ انواع علوم؛ از بابليها، از رياضي و نجومِ صائبيان ، و فلسفهي فلوطيني و...(4) تا اينكه در قرن نهم، مأمون عباسي، مدرسهي "بيت الحكمه" را ويژهي ترجمه تأسيس كرد و عدهاي را به هند و ايران و اسكندريه فرستاد تا كتب سودمند را جمعآوري كنند. و خاندانهايي(مانند بنو شاكر) ميبينيم كه براي كسب علوم و كتب از اقصا نقاط عالم زحمات بسياري بر خود هموار ميكنند. در ابتدا كتبي كه به عربي ترجمه ميشد، شامل علوم كاربردي مانند طب و حساب و نجوم و سياست و كيميا بود ؛ از هندي و پهلوي(و نه از يونان!) و از يوناني هندسه و ستارهشناسي را. و از تأليفات ارسطو، علاوه بر طبيعيات و مابعدالطبيعه، كتب اخلاقي و اقتصادي و سياسي و منطقي به عربي ترجمه شد. و بعدتر به علوم نظري و حتي كتب ديني تورات و انجيل و كتب مانوي و مزدكي نيز رسيد. و شواهد نشان ميدهد كه مسلمانان با فلاسفهي قبل از سقراط، و اپيكوريان و دموكريتوس و رواقيون آشنا بودند. (5) پيشتر كه مي آييم، صحبت از "همكاري"ِ چين و هند و ايران و اعراب، در تجارت دريايي نيز صحبت مي كند. (6) همكاري تجاري، سفرهاي بلندمدت دريايي(اقيانوسي!) و در كنار تجارت، "تبادلات فرهنگي"...از عربستان، تا چين... و اگر مانند پاپكين بپذيريم كه "فيلسوف، كسي ست كه به مسائلِ زندگيِ مردمش مي انديشد و به دنبال تحليل آنها و يافتنِ راه سعادت در اين زندگي هاست" –نقل به مضمون!، از مقدمه ي كتاب كليات فلسفه- ؛ يعني «فلسفه ي سودمند، جز در بسترِ زندگيِ مردم، نمي تواند شكل بگيرد!»(7) آنگاه قطعا فلاسفه در طول دوراني كه به زعم غرب، "امانتداري مي كرده اند!"، مشغول بودند به "تحليلِ زندگي مردمِ خود"... چنان كه چنين هم بوده! خواجه نصيرالدين طوسي، عمري "وزارت" مي كند بلاد شرق، تا "سياست نامه" اش را بنويسد و مغول را به راه بياورد! بي شك تنها با "خواندن و حفظ كردنِ كتبِ يونان"، كسي از پس مهاجمين "مغول" برنمي آمد! ... چنان كه خودِ افلاطون از پس حكامِ جورِ يونان برنيامد! ابن سينا طبابت مي كرد ...فارابي سخن از "عقل عملي" و سياست منزل را پيش مي كشد و ... و اين گونه مي شود كه در بستراسلام، همان "ابن سينا"يي كه در غرب، سر از دكارت در آورد، در شرق ، سر از سهره وردي درمي آورد و بعد تر در "حوزه هاي علميه ي شيعي"، با آموزه هاي "اهل بيت" مي آميزد و "صدرا" مي سازد و بعدتر به قرن بيستم مي رسد و در متن مسائل بالفعل جامعه، "مطهري" و "خميني كبير" مي سازد كه كجا ارسطو مي توانست تصورش كند؟! و باز "راسل" و ويل دورانت و كاپلستون و ... گفتند "شما امانتداران خوبي بوديد" و ما و صادق زيباكلاممان، چشم بربستيم و پذيرفتيم و دل هم خوش كرديم به چنين "خوش خدمتي اي !
(1) كتاب "فاريدوس"ِ افلاطون، كلا داستانِ قضاوتِ هوشمندانه ي "تاموس"، پادشاه مصر است! –به نقل از كتاب "تكنوپولي"-نيل پستمن (2) 323 قبل از ميلاد (3) قرن ششم ميلادي (4) كتاب "تاريخ طب عربي" نوشته است:«در ميان اطباي قرن دهم ميلادي، 29 طبيب مسيحي و 3 طبيب يهودي و 4طبيب وثني حراني بودند؛ در قرن بعد تعداد مسيحيان به 3 و يهوديان به 7 رسيد؛ و پس از آن، طب به دست مسلمانان افتاد.»
(5) همان- اين كتاب ادامه مي دهد « يكي از نكات قابل توجه، آن كه در ميان انبوه كتب ترجمه شده از يوناني به عربي، آثار ادبيات و شعر يونان به چشم نميخورد؛ در حالي كه اين قبيل آثار(ادبي و اساطيري)، از هندي و فارسي به عربي بسيار ترجمه شد، مانند انواع شاهنامهها، كليله و دمنه، تواريخ فارسي و... . گويا كتب ادبي يونان، مثل ايلياد و اديسهي هومر، جذابيتي براي مسلمانان نداشته است. شايد علتِ اين بيتوجهي، رغبتِ مسلمانان به فلسفه و طب و نجوم و منطق باشد، يعني علومِ كاربردي بهعلاوهي فلسفه و منطق كه بهكارِ تعميق فهم ديني و اثبات عقايد ميآمده. و اينكه اينچنين آثاري از فارسي و سانسكريت(هندي) به عربي ترجمه شده نيز شايد بهدليلِ تعلقاتِ خاطر ِ خود مترجمان بوده است. شايد اگر درميانِ مترجمان، از يونانيان هم يك يا چند تن وجود داشتند، آثار يوناني هم ترجمه ميشد.» و اين نيز گواه ديگري ست بر آن كه "فلسفه ي يونان"، تنها بخشي از انديشه اي بود كه مسلمانان از ساير بلاد جمع آوردند. و توجه داريم كه "ادبيات" خود يكي از بسترهاي قويِ انتقالِ فكر و حكمت است... و اين ادبيات، از ايران و هند و مصر و عراق آمد، اما از "يونان" و غرب نيامد...
(6) ما چگونه ما شديم؟ - صادق زيباكلام
(7) اين ديگه از كلمات قصار خودم بود! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۱ آبان ۱۳۸۹ساعت 14:3 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
از جمله تفاوتهايي كه، مفتخرانه، بين "علم مدرن" با "جادوي قرون وسطي" ميگذارند اين است كه «آزمايشها و نتايج علمي، براي هركسي و به هر تعدادي، تكرارپذير است. در حالي كه آزمايشها و نتايج جادو، منحصرا توسط خودِ جادوگر قابل دستيابيست.» اما علم مدرن هم ميتواند "پتنت" شود. يعني انحصاري شد! و آنوقت درآمدِ شركت IBM با 350هزار نفر كادر، به تنهايي از همه ي كشورهاي جهان (بجز شش تا!) با هركدام چندده ميليون جمعيت، بيشتر مي شود! یادتان هست توی کتاب های دبستان... وقتی محمدبن زکریای رازیُ براثر جستجوی "کیمیا" چشمهاش ضعیف میشود. و "پزشک" در ازای "درمان مبلغ زیادی از او طلب می کند و می گوید : "کیمیا این است. نه آنچه تو در پی آنی!" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ساعت 16:5 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چندي پيش از سرِ "توهمِ بيكاري"، كارتونِ "ماداگاسكار-2" ميديدم. بدنهي داستان و پيام داستان، دقيقا عينِ كارتونِ "پنگوئن خوش قدم" بود:
يك عضو از يك قبيله (آنجا قبيله ي پنگوئنهاي قطب جنوب؛ و اينجا قبيله ي شيرهاي آفريقا)، از زمانِ كودكي، توانايي هاي سنتي ِ قبيله را نمي تواند بياموزد. و مورد تمسخر و تحقيرِ ديگر اعضاي قبيله است. بعد، اين عضو به طريقي، از "دنياي متمدن" سر در مي آورد! – يعني دقيقا از آمريكا! (مشخصه ي "دنياي متمدن" در هر دو مورد، "حضورِ پررنگِ تكنولوژي" است و "گفتگوپذيري"!) و از قضا همان "ناتواني"اش كه مورد تقبيحِ قبيله اش بود؛ در "دنياي متمدن" مورد توجه و استقبال قرار مي گيرد! در هر دو مورد، اين "ناتواني"، چيزي ست از قبيلِ "بازيگوشي، يا شيرينكاريِ غيرارادي" ...! و از قضا، در همين حين، قبيله، با يك "بلا" مواجه ميشود. و از قضا! اين "بلا" از جانبِ دنياي متمدن؛ بر قبيله تحميل شده! در هر دو مورد، بلا، عبارت است از اينكه يكي از دارايي هاي "طبيعي"ِ قبيله، توسطِ دنياي متمدن، "دزديده" مي شود. (در مورد پنگوئن ها: ماهيهاي اقيانوس – و در مورد شيرها: آب رودخانه) و از قضا، همين موجودِ مطرودِ قبيله، و مقبولِ دنياي متمدن، "قهرمان"وار، بلا را دفع ميكند! و از قضا، با همان "ناتواني"ِ كذايي اش هم ! –كه حالا ديگر بيننده كاملا پذيرفته است كه اين يك "توانايي"ِ بزرگ است! و به اين شكل قبيله به او و "توانايي!" اش ايمان مي آورند. و همه ي قبيله سعي مي كنند حركتِ او را تقليد كنند!
-دقت داريم: مخاطبِ "كارتون"، كودكانِ دنيا هستند . يعني كارتون،يك جور نقش "تربيتي" و "شكل دهي به افكار و شخصيت نسلهاي انسان" دارد!-
استاد –فلسفه ي علوم اجتماعي- مي گفت : «علم پوزيتيو، فرض مي كند كه تمامِ انسانها مثل هم اند.» پرسيدم: استاد! فقط "فرض" مي كند؟ يا اينكه راه كارهايي هم مي دهد تا "مثل هم بشوند"؟! ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ساعت 15:59 توسط فروزنده
|
|
||