***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

بسم الله

گفتند رکورد دارد! پرهزینه ترین فیلم در تاریخ فیلمسازی جهان! گفتند نبینی از دستت رفته! گفتند چیزی فراتر از لاست و بیست و چهار و امثالهم(که بحمدالله برای دیدن هیچکدوم وقت صرف نکردم!) گفتند گفتند طراحی صحنه و مناظرش بی نقص، گفتند دیالوگهاش عمیق و حکیمانه، گفتند داستانش پرماجرا و جذاب و مملو از نکات، گفتند Game of Thrones دروغ نگفتند البته! گویا یک سالی هست که همین فصل ده قسمتیش تا حالا در آمده و گویا قرار است تا اردیبهشت امثال فصل بعدیش... دروغ نگفته بودند البته، اما من چندان هم از اینکه شبی تا صبح نشستیم و براش وقت گذاشتیم خرسند نبودیم! به عللی که خواهم گفت. لذا بر خود وظیفه دیدیم که لااقل "نقدک"ی درموردش بنویسیم که زیاد هم اتلاف عمر نبوده باشد!

یکم: داستان

مانند بسیاری فیلمها یا کارتونهای مهم، تلاش شده که درقالب منطقه ای محدود، و  شخصیتهای محدود، صحنه ی "جهان" به تصویر کشیده شود!  اغلب این هدف، با مواجه شدنِ "انسان" با خطراتی از جنس "غیر انسان" محقق می شود، در این چنین مواجهه ای، بیننده ناخودآگاه خود وتمامی انسانها را ، فارغ از هر فرهنگ و منطقه و عقیده و موقعیت و...، با انسانهای فیلم، دربرابر خطر مذکور سهیم و همراه میابد. گاهی صراحتا حرف از خطری است که "نوع انسان" را تهدید می کند، مثل فیلمهای دربرابر دشمنان فضایی و... گاهی هم نه، فیلم دیدگاه جهانی خود را تصریح نمی کند. گاهی دشمن، یک موجود خیالی مثل گودزیلا یا آدم فضایی است، گاهی یک خطر طبیعی مثل بیماری یا زلزله یا... و گاهی هم خیلی صریحتر: انسانهای به دور از تمدن!

سریال گیم آف تراونس، یا بازی تخت و تاج یا بازی سلطنت یا هرچی ترجمه کنید! نگاه جهانی خود را کاملا تصریح میکند:تیتراژ ابتدای داستان یک نقشه      ی جهاننما است که برج و بارو و چرخ دنده ها و صنایع و خلاصه تمدنها از هر نقطه اش سربرمی آورند! البته نقشه، مطابق با هیچ جای نقشه ی واقعی جهان نیست و فضای فیلم هم با هیچ دوره ای از تاریخ مطابقت ندارد؛ شکل لباسها و ابزارها به قرون وسطی شبیه است و سیستم چندخدایی به روم باستان ... و همین لازمانی و لامکانی بیشتر فضای داستان را "استعاره ای از کل جهان" می سازد!

قصه از هفت منطقه ی متمدن است با هفت حاکمیت تقریبا مستقل لردها؛ که یک تحت حکومت یک پادشاه باهم متحدند. تا اینجایی که قصه درجریان است، دو تا از از مناطق هفتگانه به رهبری لردهاشان، علیه "شاه دیوانه" شورش کرده اند و کشته ها داده اند ( البته بیشتر از بزرگان یکی از این دو خاندان یعنی خانواده ی "استارک"ها که حاکم شمالند و ظاهرا نقش "مثبت" قصه اند!) و نهایتا شاه دیوانه به دست یک خانواده ی سوم! (یعنی "لنیستر"ها که بعدتر معرفی خواهند شد) کشته شده و سلطنت به خانواده ی دوم می رسد! "ظاهرا" به پاس قتل شاه دیوانه، طی یک ازدواج صرفا سیاسی، ملکه از لنیسترها انتخاب شده و لنیسترها  مقام دوم حکومت میشوند! فرزندان شاه دیوانه به "خارج از قلمرو هفت پادشاهی" تبعید می شوند. قصه از آنجا آغاز شده که مشاور اعظم شاه، به طرز مشکوکی مرده است و شاه، از لرد استارک برای جایگزین او شدن، دعوت می کند!

این فصل ده قسمتی، با مرگ شاه عیاش، و اعدام لرد استارک و شورش انتقام جویانه ی خانواده ش، به پایان می رسد! خانواده ی استارکها و خانواده ی "لرد، جان آرین" مشاور قبلی شاه، نیز با استارکها متحد میشود، از طرف دیگر، میان برادر شاه، و لنیسترها(به حمایت از پسر شاه) نیز برسر ولایتعهدی دعواست. و از طرف سوم، دخترِ شاه دیوانه ی مقتول هم باتکیه بر قدرت ماوراءطبیعی و حمایت "وحشیهای خارج از قلمرو هفت پادشاهی"، نیز برای پس گرفتن تاج و تخت پدر باز میگردد!

در حاشیه ی داستان، و فارغ از کشمکشهای داخلی بر سر قدرت، "خطر اصلی" در راه است! "زمستان"! خطری که فقط پیرها آن را جدی می گیرند و نگهبانهای شمال. بقیه ی مردم و مقامات، به خاطر اینکه در "تابستان طولانی" متولد شده و زیسته اند، چیزی از "زمستان" و آدمخوارهایی به نام "وایت واکر"ها که با زمستان می آیند، نمی دانند و آنرا چیزی درحد افسانه های غیر واقعی مضحک می دانند! پیرها،در حاشیه ی فیلم (شاید تنها در یکی، دو، سه سکانس!) از زمستانی خاطره میگویند که «مادرها بچه هاشان را میکشتند تا شاهد مرگ تدریجیشان از سرما و گرسنگی نباشند!...همه یخ می زدند و توان حرکت نداشتند و تنها وایت واکرها در شهر راه می رفتند و مردم را می خوردند و...» زمستان، از سمت "شمال"  می آید. و مردم شمال و استارکها بیشتر حالت "محافظین مردم" را دارند! و بیشتر متوجه خطر هستند؛ اما باز هم نه کاملا، در وضعیتی تردیدگونه و نه مثل سایرین،مسخره کردن! منتها الیه شمالیِ این منطقهِ شمال، یک قلعه ی "ظاهرا نظامی"ست، که به نام "دیوار" معروفه؛ درواقع دیوارِ شمالیِ تمدنِ بشریست! انطرف دیوار، وحشیها هستند (نه اون وحشیهایی که قبلا ذکر شد!) و وایت واکرهای آدمخوار و هوای سوپر سرد! دیوار، ظاهرا برای حفاظتِ تمدن بشری(هفت پادشاهی) دربرابر خطر اصلیست؛ ولی درواقع، چون کسی به این خطر اعتقاد واقعی ندارد، دیوار، عملا محلیست برای نگهداریِ «آدم های از همه جا مانده و رانده!» زندانی ها و خلافکارها و مطرودها و ناقصها و حرامزاده ها و... از سراسر سرزمین متمدن جمع آوری شده و به دیوار فرستاده میشوند؛ با تمجیدهایی که چون همه می دانند الکیست، بیشتر به فحش شبیه است!

خلاصه، در حاشیه ی داستانِ کشمکشهای سیاسی و خانوادگی، و معماها و جزئیات دیگر، خیلی آرام و بی صدا و بی جنجال، گه گاه سرکی به "دیوار" و اهالیش زده میشه؛ بی هیچ جذابیتی! فضایی تاریک و بی هویت و بریده از هرچه امید به زندگی؛ مجموعه ای از موجوداتی که وجه اشتراکشان "مطرود بودن" است. اسمشان سرباز و نظامی و محافظ است، اما در عمل فقط روز به شب می رسانند و شب به روز. صحنه ی ابتدایی فیلم، مواجهه­ی سه سرباز دیوار با وایت واکرهاست؛ و بعد با اعدام "قانونی"ِ سرباز جان به در برده، به دست لرد استارک(همان شخصیت مثبت و اخلاقی قصه!)، فضای فیلم بالکل دگرگون میشود و از برف و سرما و خون و خشونتِ سه چهار دقیقه ی اول، به  وارد فضاهای سیاسی و خانوادگی و رنگارنگ می شود!

دوم: شخصیتهای داستان

خانواده ی استارکها:

"ند استارک"- یا همان لرد استارک، فرمانروای سرزمینِ شمالی، شخصیتی حر منش، که در سیاست به صداقت و صراحت و شرافت مقید است، ، از "جاسوس" استفاده نمی کند و به وجود جاسوسهای بقیه هم در اطرافش اعتنا ندارد! با کشتنِ نوزاد، از ترس اینکه روزی بزرگ شود و خطرناک، اجتناب می کند، اهل عیاشی نیست و مشروب نمیخورد (تنها مرد قصه ست که چنین نمی کند!) در عوض پدری محکم و مهربان برای خانواده ش است و ظاهرا مردمش هم به او علاقه مندند. تنها رجل سیاسی ست که "حرص قدرت" ندارد و . نهایتا همین حقیقتجویی و شجاعت و شرافت و تمام فضایل اخلاقی ش، او را به کشتن می دهد!

البته همین ایشان، دارای یک فرزند نامشروع است که با بقیه ی خانواده ش زندگی می کند، البته با تحقیر! و نهایتا بواسطه ی همین تحقیر، داوطلبانه به دیوار می رود . او و عمویش(که هنوز شخصیتی مجهول دارد) تنها "آدم حسابی"ِ دیوارند، او سعی در ساماندهی و حتی رسیدگی روحی روانی به بچه های دیوار است. احتمالا این شخصیت، در ادامه قهرمان و منجیِ همگان از وایت واکرها باشد!

دیگر شخصیتهای مهم خانواده ی استارک، کوچکترین پسر است که چون در بازی کودکانه اش، شاهد خیانت لنیسترها شد، فلج شد!(در سانحه ای ظاهرا طبیعی!) و بعد هم اقدام ناموفق به قتلش و... این شخصیت ساکت که موضوع حرفهای بسیاری در داستان است، احتمالا در ادامه ی سریال نقش مهمی داشته باشد.

دیگر، مادرِ خانواده ی استارکهاست، که از سر احساسات مادرانه و هوش و کنجکاوی کارآگاهانه، درگیری استارکها و لنیسترها، را آغاز می کند، تا بعد که خبر قتل "ند استارک" در پایتخت، به شمال رسیده و جنگ، جنگ می شود!

ند استارک، دختر کوچکی دارد که احتمالا شخصیت فمنیست سریال در ادامه خواهد بود! از آن نمونه ها که از تمام تشریفات زنان گریزان است و اهل تیروکمان و شمشیر و... او و پدرش و همان برادر نامشروع، تنها موجوداتی اند که به "مردم عامی" توجه می کنند، البته درحد دو سه سکانس فقط! دختر بزرگتر استارکها هم یک دختر به تمام معناست! که طی ازدواجی سیاسی، برای پابند شدنِ پدرش به پایتخت، با ولیعهد ، وارد بازی میشود و بعد از اعدام پدر و فرار مخفیانه ی خواهر کوچکتر، کماکان در پایتخت و کنار لنیسترها مانده. نماد استارکها "گرگ" است و شعار خانوادگیشان«زمستان می آید».

خانواده ی لنیسترها:

پدری که بیشتر اسمش هست تا خودش، اسمی که با "پول" گره خورده، شاه به اندازه ی نصف مملکت به او مقروض است! و لذا باید در همه ی امور منافع او را درنظر داشته باشد! دیگر اعضای خانواده، دختریست که ملکه است، و پسری که قاتل شاه دیوانه بود، و جنگجویی قهار است، و –با عرض پوزش- پدر اصلیِ بچه های ملکه. (درواقع رازی که دانستنِ آن سرِ ند استارک و پسر کوچکش و مشاور قبل از ند استارک را به باد داد، همین بود!) و پسر دیگری که "کوتوله" است، یعنی ناقص است و بارها در طول فیلم تاکید میکند که بخاطر این نقصش، مایه ی ننگ پدرش بوده و به همین جهت عقده ای شده! و البته تنها شخصیت کتابخوان داستان هم او ست! و شاید پرحرفترین شخصیت! خلاصه به تعبیر خودش: مغز او معادلِ شمشیرِ برادرش است.

لنیسترها مشخصاتی دارند که وقتی بخواهیم فیلم را استعاره ای از وضع موجود جهان بدانیم، قابل تأمل می شوند:

-پول! قطب اقتصادیِ تمدن مورد بحث، لنیسترها هستند؛ ثروتی که هم قدرت سیاسی را به آنها بخشیده و هم مایه ی نجات از تمامی مخمصه هاست.

-تمامیتخواهی و نژادپرستی! البته تقریبا تمام فرمانروایان داستان، به صورتی داروینیستی(!) دغدغه ی "بقای نژاد خود" را دارند! اما نژادپرستیِ لنیسترها در آنچه که میان ملکه و برادرش میگذرد و اصرار این دو بر آنکه کسی بجز خودشان ارزش زنده ماندن ندارد، مشهودتر و موکدتر است.

-بازیگردانِ پشت صحنه بودن! ظاهر امر حکومت به دست شاه است، اما عملا

-تیزهوشی! که بطور خاص مشخصه ی کوتوله است، اما به نفع کل لنیسترها!

این خصایل، بعلاوه ی نماد لنیسترها که "شیر" است، و بعلاوه ی رنگ موی بلوند، ذهن را به سمتِ "بریتانیا"...! و نکته ی قابل توجه آن است که لنیسترهای داستان، "شیطنت" دارند، اما "خطراصلی نیستند"!

سیاسیون!:

دو سه کاراکتر از هیئت مشورتی ِ شاه، دارای شخصیتهای مرموز، که همه جا جاسوس دارند، از هرچه می گذرد مطلعند، ظاهرا از تمام رازی که دانستنش برای دو مشاور اعظم، که شیوه های شرافتمندانه داشتند، به قیمت جان تمام شد، باخبرند، اما قصدی بر اقدامی یا افشایی ندارند. یکیشان به استارک خیانت کرده و باعث قتل او می شود. اینها هنوز نقش چندان مهمی ندارند، هریک رمز و رازهای زندگی گذشته و نقشه های آینده خود را دارند که هنوز پرداخته نشده؛ حضورشان فعلا فقط فضای سیاسی پایتخت را بهتر تصویر می کند، و یکی از پیامهای مهم فیلم را ابلاغ می دارد :

** «پیروزی سیاست کثیف. و شکستِ سیاست سالم!»

ند استارک، نهایتا غریبانه و مظلومانه و درحالی که حق با اوست اما نمیتواند اثبات کند، و درحالی که این "حق" هم مسئله و منفعت شخصی خودش نیست! بلکه "صلاح مملکت"است! اعدام میشود و به تعبیری، یک نمیچه عاشورا راه می افتد! خلاصه "شهید" فیلم جور میشود! البته این شهید به خاطر اخلاقمداری زیادی که به کشتنش داده، موجود نسبتا ضعیفی به چشم بیننده می رسد و یا دست کم کسی تشویق نمی شود که از او الگو بگیرد!

وحشی ها:

یک قوم وحشی و تقریبا آدمخوار در شمال و اطراف منطقه ی استارکها هستند که گاه دردسری برای اهالی شمال، اگر در جنگلها گم شوند، ایجاد می کنند. اینها به "خشونت بی منطق" معروفند در همان سکانس اولی فیلم، صحنه ی چندش ناکی از سرهای بریده ی یخ زده روی نیزه هایی در برف است، از زن و مرد و کوک و نوزد و بزرگ...و توضیحِ «اینا حتی اگه یه غاز از هم بدزدند، جریمه ش مرگه!» درواقع مبالغه ای در اینکه خونریزی "عادت"ِ اینهاست!

یک قوم وحشی هم در "جنوب" داریم. در "آنطرف دریا". همانجا که تارگارینها به آن تبعید شده اند!اینها آنقدری تمدن دارند که گروهی زندگی کنند، رئیس داشته باشند و تقسیم کار. شیوه ها و آداب و رسومی خاص خود هم داشته باشند و مهارتها و توانمندیهایی.

این وحشیها خطری برای قلمرو هفت پادشاهی ، یعنی مهد تمدن عالم، محسوب میشوند، به شرطی که راهی برای عبور از دریا بیابند! فعلا اهالی پایتخت دلخوشند که اینان وسیله ای برای عبور از دریا ندارند! ضمنا زبانشان با زبان هفت پادشاهی متفاوت است.

شاه!

شخصیتی که یک روزی شوالیه ای مبارز بوده، اما امروز زن باره ای دائم الخمر است. بخشی از جستجوهای سربرباددهِ دو مشاورِ اعظم، جستجوی فرزندان نامشروع شاه، در گوشه و کنار شهر بود!یکی از اینها گمنام، بی آنکه خودش پدر خود را بشناسد، در یک آهنگری کار می کند و در انتهای این فصل او هم داوطلبانه به "دیوار" می رود، تا احتمالا در فصول بعدی، درکنار فرزند نامشروع استارک، نقش قهرمان را ایفا کنند! شاه، از خیانت همسر خود بی اطلاع است. به ند استارک ارادت ویژه دارد، به نحوی که حسادت دیگران را برمی انگیزد. دو برادر دارد، یکی لطیف و ضد جنگ و "ترسان از خون!" و البته همجنسباز؛ که کبریت بی خطر داستان است و چشم به تاج و تخت ندارد و همراه شاه است. و دیگری برادری خونریز و خشن که فرمانروای یکی از مناطق هفتگانه است و مدعی ِ شاهی!

** نکته ی جالب، قداستی است که لرد استارکِ شریف(!) برای او و خدمتِ به او قائل است. که نمی دانم حکایت از کودنیِ شخصیت اخلاقمدار داستان است، یا تشویقِ اندیشه ی "اطاعت از مافوق"؟!

سوم: نمادها!

استارکها، که آدم مثبتهای قصه اند و درد و دغدغه ی اصلی دنیا را می فهمند و با قدرت از بشریت محافظت می کنند! و مجموعه ای از فضایل اخلاقی اند! (البته نه مجموعه ای چندان خالص)

لنیسترها، که عرض شد، بیشتر بریتانیا، یا شاید روحیه ی یهودی-صهیونیزم را تداعی می کنند!

دیوار...دقیقا نمی توانم نماد چیز خاصی بدانمش؛ مهمترین و مغفولترین نقطه ی دنیاست! از جمله دیالوگهای حکیمانه این است «این شمشیرها که به روی هم کشیده شده، باید همه گی باهم به سمت دیوار کشیده شود!»

وحشی ها: با رنگ پوستی، نسبتا تیره،برنزه!،و چشم و موی مشکی و اعضای نسبتا درشت در چهره، بیشتر شکل عربی-خاورمیانه ای دارند؛ ایضا تاکید بر زبان متفاوت ایشان( فارغ از اینکه به عربی شبیه هست یا نه)؛ و با توجه به قداست "اسب" برای اینها (که معروف است که بر پشت اسب به دنیا آمده و بر پشت اسب می خوابند و می میرند!) و بت توجه به "هلالی بودن"ِ شمشیرهاشان، و با توجه به "جنوب دریا" بودنشان و گرمای منطقه شان، به نظر نماد عربهای خاورمیانه را میخواهند نشان دهند!البته اسم قبیله، "دوتراکین" می تواند اشاره ای به ترکیه هم تلقی شود.

زنها!-فاحشه ها- حرامزاده ها-

درواقع، "زن"ِ این فیلم،بجر مادر استارکها و دو دختر و خواهرش (که زنِ مشاورِ مقتول قبلی ست، و فرمانروای سرزمین خود و نقش او هم در  انتقام همسر خلاصه شده) و ملکه، و دختربچه ی شاه دیوانه که توسط برادرش به رئیس وحشیهای دوتراکین فروخته شده(درواقع ملکه ی متمدن و سفیدپوستِ دوتراکینهای متوحش و غیرسفید شد! قرار بود در ازای او،ذلشکری دراختیار برادرش قرارگیرد برای بازپسگیری تاج و تخت،اما خلف وعده شد و برادرش کشته!)، و مورد حمایت آنان است، دیگر انبوهی است از فاحشه هایی که در تمامی سکانسها یا خودشان هستند یا حرفشان! و به هیچ وجه هم تقبیح نمیشوند؛ حتی یکی از اینها که مدعیست از نه سالگی توسط مادرش به این مجموعه ها فروخته شده، یکی از شخصیتهای دانا و مهربان و و "دنیادیده" است! ه مدعیست اطلاعات عمومی زیادش را از مردهای زیادی یادگرفته.

تاکید این فیلم، با آنهمه ادعای اندیشمندانه بودنش(!)، بر حضور پررنگ فاحشه ها و بچه های نامشروع، در ابتدا سوال برانگیز بود.آیا قصد فیلمسازها واقعا توهین به زن است؟! درحالی که اقلا نصف بیننده ها و مشتریهاشان زنانند! اما وقتی یادم افتاد که «در زبان نمادها، زن، نماد سرزمین است.»قضیه مکشوف شد: انبوه فاحشه ها = انبوه سرزمینهای بی صاحاب که با اندک مایه ای، به تملکِ "هرکسی" (هر اروپایی ای!) در میایند! و از این بابت ناراضی هم نیستند.

زمستان! ... یا آخرالزمان، یا بزرگترین خطر، یا...

حضور سیاست کثیف و شریف هم که بحث شد؛ و مذهب نیز امری ست صددرصد اعتباری و من درآوردی(چنان که هر شاهی می آید، هفت خدای جدیدبرای مردم وضع می کند!) برای استحمار و استثمار مردبم...

چهارم: دلایل قوت سریال

پرداختن بسیار زیاد و دقیق و نکته سنجانه به "جزئیات"! هم جزئیاات صحنه ها، هم جزئیات رفتار و افکار و روحیات شخصیتها، هم جزئیات ماجراها و پیچ و خم های داستان...این پرداخت به جزئیاتِ ظاهرا غیر ضروری، امری به شدت بی اهمیت در فیلم و سریالهای ماست.

تعدد شخصیتها. تنوع آنها (مثلا یه لشکر دختر و پسر جوان کلیشه ای بریزی تو فیلم، نه واقعیست و نه خلاقانه و نه هنرمندانه.)شخصیتها، در عین تعدد، واقعی ایند، کاملا. پرتعداد بودن شخصیتهای فیلم، ضمن اینکه کاملا تسلط نویسنده را بر کار خود میرساند، به "باورپذیرتر شدن" فیلم هم کمک میکند؛ یعنی بیننده تقریبا انواع کاراکترهایی را که در زندگی خود دیده است، می تواند در فیلم پیدا کند! ضمنا حضور کودکانی که خوب بازی کنند! و پای دنیای کودکانه را همانگونه که هست ، به فیلم بکشانند و از پس تمام مسائل جدی، دغدغه های ود را داشته باشند، نیز، از دیگر عوامل "جامعیت" و جذابیت فیلم می شود.

شخصیتها نه سیاهند نه سفید، و نه ابلق!!! (یعنی سیاه سفید! یعنی خوبی ها و حسنات خفن و بدیها و خطاهای خفن را د یک نفر نمی تواند حلبد کرد! شخصیتها باید خاکستری باشند...

حرف اصلیِ قصه، کاملا درحاشیه ی فیلم دارد پیگیری می شود! (باز هم برخلاف عادات فیلمسازی کشور!

یک مسئله ی واضح: یک فیلم، یک مقاله یا یک میزگرد نیست! دیالوگها، هرچند عمیق و کلیدی  و حکیمانه هم که باشند، تنها جزء کوچکی از سریالند. البته نه از سنخ کارتونهای اکشن کودکانه، که اگر کلا صدای فیلم را هم قطع کنی چیزی را از دست نداده ای! بلکه جملات، در کنار دیگر ابزارهای دیداری وظیفه ی خود را در پیشبرد فیلم ایفا می کنند! فیلمهای ما عمدتا از این امتیاز هم بی بهره اند،یعنی کل  داستان در گفتگوهای نامحدود شخصیتها تعریف می شود! بنحوی که شما اگر فقط صدای فیلم را بشنوید، کل ماجرا را به راحتی می فهمید!(لبت نمونه های استثنائی هم داریم، مثل یه حبه قند! یا برخی فیلمهای اوایل دهه هفتاد...)

به تمام ابعاد وجودی و انسانی یک شخصیت پرداخته میشود! اینطور نیست که یک نفر شاه باشد و و فقط شاه باشد دستور بدهدو عیاشی کند و. یا یک نفر شوالیه باشد و بیننده هیچی جز جنگیدن از او نبیند یا... نه، شخصیتها با تمام ابعاد  و تمام دغدغه هایی که یک آدم در زندگی اش و در طول شبانه روز دارد  حضور دارند. شخصیتهای خشن و خونریز سریال بی بهره از عشق و لطافت نیستند؛ سیاستمدارترین و آرامترین شخصیتها، تنشها و عقده های روانی خود را دارند، خلاصه تقریبا هیچ کدام از نقشهای مهم، شخصیت تک بعدی ندارد! ند استارک هم که مجموعه ی تمام خوبیهای یک انسان! (البته به خاطر شکستش و شخصیتی نه چندان ستودنی!)

از همه مهمتر هم اینکه بالاخره داستان و فیلمنامه باید کارشده باشد؛ فیلمی که هیچ جزئی از صحنه پردازی، هیچ دیالوگی، هیچ "نگاه و سکوت"ی و هیچ سکانس "اضافی" و "نا به جا"یی ندارد، همه چیزش حساب شده و فکرشده ست؛ خیلی فرق می کند با انبوه فیلمهایی که کارگردانش شب می خوابد و صبح با یک ایده ی فیلمسازی بیدار میشود و تا فرداش هم ایده ش را کرده یک سناریوی سرهم بندی شده! که حتی قابلیت دارد "احسن القصص" را هم به گند بکشد! خلاصه برای فیلم زیاد خرج شده، زیادتر فکر شده! و زحمت کشیده شده؛فیلم قوی ای است، چون سرسری و با پول مفت بیت المال مسلمین نساخته اندش.

پنجم: کارکرد سریال برای بیننده

خب، همه  اینها مقدمه بود تا بهاین قسمت بحث برسم!

سریال مختارنامه ی ما، که نسبتا سریال خوش ساختی بود؛ متهم میشد به "خشونت". جالب بود که این سریال، چندبرابر مختارنامه خونریزی و کشتارهای رقتبار  چندش آور دارد، دقایقی بطور مستمر صرف خام خوردن قلب اسب توسط ملکه ی بچه سال دوتراکیهای وحشی می شود؛ شاه داستان، از سر بیکاری و تفریح دو شوالیه را به جان هم انداخته و از کشته شدنشان لذت می برد، وایت واکرها و وحشیهای شمال به راحتی سر روی نیزه می کنند! و...این قسم صحنه ها فراوان است، اما سرجمع بیننده نمی تواند فیلم را خشن ارزیابی کند! چرایش را دقیقا نمی دانم بنظر میرسد پخش بودن این صحنه ها در میان دیگر فضاهای خانوادگی که احساس بیننده را تعدیل می کند یا سکانسهای سیاسی که دقت و تمرکز بیننده را برمی انگیزد، و... باعث شده که بیننده با این همه کشتار بیرحمانه بتواند به سادگی کنار بیاید!

 

تماشای یک فیلم، با مطالعه ی یک کتاب (البته نه رمان) تفاوتی اساسی دارد.

فیلم، نیامده است تا با مخاطب حرفهایی بگوید؛ بلکه آمده است،تا "تجربه"ای بر مخاطب بیفزاید!  انسان هنگام تماشای فیلم، وارد زندگی و دغدغه های شخصیتها شده و با آنها در رنجها و لذتها و ترسهاشان همراه و سهیم میشود، رنج میکشد، لذت می برد و می ترسد. و این یعنی اینکه ما، یک "سوم شخص" نیستیم که فیلم را تماشا کنیم و از محتویات آن "مطلع شویم"، بلکه کاملا در کسوت "اول شخص"، یکی دو ساعت، در فضایی که کارگردان و فیلمساز خواسته اند، "زندگی میکنیم". بسته به قوّت فیلم، این زندگی واقعی تر می شود.

 سریالها دست باز تری در "تجربه ساختن" برای مخاطب دارند؛ هم به دلیل زمان بیشتری که با او میگذرانند، که چون انسان و شخصیت او به طور طبیعی از محیط اطرافش اثر میگیرد، هرچه زمان طولانیتری از عمر محدود خود را در یک فضا بگذراند، احتمال  اثرپذیری او بیشتر می شود! (البته واضح است که "زمان طولانی" تنها عاملِ افزایش اثرگذاری محیط نیست، بل، "شدت" لذت بخش بودن، یا رنج آور بودن محیط و تجارب انسان در آن، و نیز موقعیت خود انسانِ اثرپذیر، از لحاظ سن، سواد، روحیات و... نیز در تاثیرپذیری او تعیین کننده اند). اما امتیاز دیگر سریال نسبت به فیلمهای سینمایی، گذشته از زمان طولانی تری که بیننده برای موانست و خویشتنپنداری با شخصیتها و ورود در فضای فیلم دارد؛، در "تکرار منظم" آن است! این که بیننده، هر روز در ساعتی مشخص، یا هرهفته در روزی مشخص، منتظر این سریال است، به خوبی جای سریال را در زندگی او باز می کند، و آن را جزئی از زندگیِ روزمره ی خودِ بیننده می سازد. همچنین اینکه سریال را در محیط خصوصیِ "خانه" می بینیم و نه در فضای اجتماعیِ سینما، راه را برای درونی شدنِ ماجراهای فیلم برای بیننده،هموارتر میسازد.

از این رو؛ به زعم حقیر، بررسیِ یک فیلم، بیشتر یک تأمل "وجودشناختی" ست تا یک تأمل "معرفتشناختی". یعنی در بررسی یک فیلم، باید پرسید «چه تغییراتی در بیننده ایجاد می کند؟» و نه اینکه بپرسیم «چه معرفتها و دانشهایی به بیننده می دهد؟» شاید واضح ترین "دستکاری"ای که فیلم و سریال در وجودِ بیننده ی خود می کنند، دستکاری در "حب و بغض"های او باشد. طی زندگی ای که بیننده با سریال دارد، و تجاربی که از مواجه با امور مختلف میبد، علاقه یا انزجار او از این امور تغیراتی می کند؛ درست همانطور که علایق و انزجارهای ما، درطول "زندگی"مان شکل گرفته اند. به این ترتیب، سریال و فیلم، به صورتی خزنده و نرم و بی هیچ "موعظه" یا "جنجال"ی ، ارزشگذاریهای ذهن مخاطب را دستکاری کرده و در دراز مدت، یعنی با زیاد فیلم دیدن، این ارزشگذاریها و حب و بغض ها و "دوست دارم- دوست ندارم"ها و "خوب است- بد است" های بیننده، مطابق نظر کمپانیِ فیلمساز، جهت می گیرد. (به همین جهت است که برای کسی که ادعای حکومت بر جهان را دارد، می ارزد که چندبرابر هزینه های نظامی و تسلیحاتی اش را صرف ساختن فیلمها و کارتونهای قوی با مخاطب جهانی کند!)

اما این، ساده ترین و واضحترین تغییری است که فیلم در مخاطب ایجاد میکند. جهتدهی حب و بغضها، گاهی با شنیدن یک خبر یا خواندن یک تحلیل هم میسر می شود؛ هرچند خب، با تماشای فیلم و زیستن در هوای مورد نظرکارگردان و تجربه کردن و واقع شدن در موقعیتهای مورد نظر او، به مراتب عمیقتر و "درونی"تر است. فیلم، قویترین و برترین و کارآمدترین ابزار جهتدهی به علایق و سلایق مردم است، دیگر ابزارها به گرد آن هم نمی زسند، اما تنها ابزار نیست!

در اینجا میخواهم به تغییراتی اشاره کنم که هیچ ابزاری جز فیلم و سریال را توان ایجاد آن نیست. و به این سادگی ها هم بیننده ای که من و شما باشیم، مچ آن را نمی تواند بگیرد! البته این اساسا کار من نیست! کار انسانشناسیست! آنهم انسانشناسیِ اسلامی! که لایه های وجودی انسان را بشکافد و مشخص کند که هرکدام چگونه تغییر می کنند، و از چه طرقی دردسترس قرار می گیرند. من به عنوان شروع چنین تأملی فقط می خواهم عبارت «فلینظر الانسان علی طعامه» را یاد آوری کنم. چنانکه غذا، نه تنها با سیستم گوارش انسان مواجه است، بلکه با "جذب شدن" در بدن او، بر تمام سلولهای او اثر مخرب یا مقوی دارد؛ و بلکه تر! بر روح و روان او نیز (غذاهای مهیج، غذاهای عصبی کننده، آرامش بخش، قساوت آور، رقت آور و...به لحاظ نقلی و تجربی اثبات شده ند!) و با توجه به اینکه "طعام" در این آیه تفسیر شده به "تمام ورودیهای انسان"، اعم از خوردنی، خواندنی، دیدنی، شنیدنی، تجربه کردنی،...که هرکدام بخشی از وجود او را متأثر می سازد و تغییر می دهد، تقویت می کند و رشد می دهد و شکوفا می کند، یا تخریب و افساد می کند و از کار می اندازد! با این حساب، سریال، دست بازی دارد در ایجاد تغییرات وجودی در انسان؛ در رشددادن او، در بزرگ کردن او، و یا در افساد و کوچک کردن او.

از بحث "تقوا"ی استاد پناهیان که همین دهه ی محرم اخیر ارائه شد و همینجا قرار گرفت، استفاده می کنم در اینکه اثرِ "عمل"ِ انسان در خود او، بمراتب از اثر تمام ورودیهای دیداری و شنیداری و خواندنی و... بیشتر است.شاید به حساب احادیثی مانند "اثر گناه در انسان، از اثر کارد در گوشت بیشتر است"! یا قانون "لیس لالانسان الا ما سعی"!(انسان چیزی جز آنچه که خود سعی کرده، عمل کرده، ندارد، یا نیست) باز هم در احادیث هست، و به لحاظ عقلی و فلسفی هم اثبات می شود، که رابطه ی مستقیم و دوطرفه ای میان "عمل" انسان با "عقل"او هست،(نه اینکه فقط عمل متناسب با عقل باشد؛ بلکه) عقل انسان، با بعضی اعمال، کم و زیاد می شود، اسلام، "گناه" را "عمل"ی که منجر به کاهش و زوال قوای شعوری و عقلانی انسان میشود.

از این منظر، اینکه با تماشای برخی فیلمها و پیگیری برخی سریالها، "روحیات" و "شخصیت" بیننده تحت تأثیر قرار می گیرد، خشن می­شود، لطیف می شود، شجاع می شود، ترسومی شود، خوشبین می شود، بدبینو شکاک می شود، "پست" و حیوانی و اسیر شهوت و خشم می شود، یا "متعالی" و "عاقل"و سوار بر خشم و شهوت، نه تنها "جوگیری"ست، بلکه تغییرات وجودیِ خود بیننده است، بیننده شبیه به شخصیتهای داستان می شود، نه به این دلیل که "جو آنها او را گرفته!" و نه به دلیل علاقه یا انزجاری که نسبت به آنها دارد و اعمال آنها را "آگاهانه" "تقلید" میکند؛ بلکه به این دلیل که مدتی را مانند آنها زندگی کرده است. هر آنچه که بر این شخصیت اثر کرده و او را اینچنین ساخته، بر بیننده هم همان اثر را میکند! منتها، با واسطه، و نه مستقیما. تنها تجربه که عینا و مستقیما میان شخصیتهای فیلم با بیننده یکسان است، "تجارب دیداری"ِ شخصیتهای داستان است. آنچه را که شخصیت قصه می خورد، بیننده نمی خورد، زخم یا خستگی ای که شخصیت داستان تجربه می کند، بیننده تجربه نمی کند، احساس پیروزی یا شکست یا ترس یا محبت یا آرامشی را که شخصیت داستان تجربه می کند، اگر فیلم قوی باشد، بیننده هم تا حدود زیادی تجربه می کند؛ اما آنچه را که شخصیتهای داستان "می بینند"، عینا همان را بیننده هم میبیند. و خوب یا بد، یا رشد آفرین یا مخرب بودنِ دیدنیها برای شخصیتهای داستان، به همان اندازه، موجب رشد یا تخریبِ شخصیتِ بیننده هم می شود. این شاید یکی از آثار نرم و مخفی و خزنده ایست که فیلم روی "وجود" مخاطب خود دارد. چنان که برخی خوردنیها زایل کننده ی عقلِ خورنده(!) است، یا موجب اعتیاد فرد به خوردن آنها یا استنشاق آنها میشود، برخی دیدنیها هم زایل کننده ی عقل یا اعتیاد آور است برای بیننده، و از این نظر، عقلِ بیننده و عقل کاراکترهای داستانی، به یک اندازه متآثر و زایل و معتاد می شود.

فی المثل، چنانکه قبلا ذکر شد، پدیده ی فاحشه در این فیلم حضور خیلی پررنگی دارد. و دقایق زیادی از فیلم، صرف ایفای نقش مقتضیِ اینان می شود (که خب بنده ی "منتقد"!فی المجلس سانسور میکنم برای خودم،اما) جای این سوال باقیست: حذف این صحنه ها و این آدمها، هیچ ضربه ای به داستان نمی زند! درواقع، سکانسهای اینچنینی(اعم از مشروع یا نامشروع) هیچ ضرورتی برای هیچ جای قصه ندارند، بی ربطیِ این سکانسها به کلِ فیلم، چیزیست در حد بی ربطیِ پیام بازرگانیِ وسط فیلم، به فیلم! و به نظر هم می رسد که این حد از ابتذال، در شأن فیلمی با ادعاهای اینچنینی نیست. پس چرا؟ گمان می کنم، فارغ از معانی نمادین، کارکرد واقعیِ زوال عقل بیننده و "کاهش هشیاریِ انتقادی"ِ او را دارد. (این اثر، حتی برای بیننده ای که باید ذهن خود را آماده نگه دارد برای تشخیص مقدمات تجارب دیداری نامطلوب، و رد کردن، مثلا این بخشها از فیلم، هم به اندازه ی همان "آمادگر ذهن برای تشخیص و اجتناب" مخرب هست؛ تا چه رسد به بیننده های در سطح جهان که فیلم را مستقیما از تلوزیون میبیند و امکان رد کردن هم ندارد.) و عقل بیننده که زوال یابد، هشیاری بیننده که پایین بیاید، نگاه انتقادیِ او کُند و کم اثر می شود و همراه شدنش با قصه و تن به تجربه های مورد نظر فیلمساز دادنش سهل تر و میسرتر می شود! طبق همان قاعده ی «شما که مشروب و فحشا را میان مردمتان رواج نمی دهید و بل، ممنوع می کنید، پس چطوری می توانید حکومت را حفظ کنید؟!» به همین ترتیب اگر مغز بیننده را اینچنین از تیزی و تندی نیندازی، چطور می توانی بیننده را خلع سلاح کرده و با خود همراه کنی و دنیای دروغین مورد نظر خود را برای او بسازی؟! یعنی نگاه غیرواقعی خود را به دنیا، به او تحمیل کنی و او هم راضی باشد! اعتراض نکند! انتقاد نکند!

بهرحال، رسالت فیلم، ارائه ی صریح و شسته رفته ی گزاره های معرفتیِ "هست" یا "باید"ی نیست. بلکه تغییر نرم و ساکت و بی صدای انسان است، "تهیه ی روحیات"ی خاص است برای او. روزگاری جلال آل احمد می نالید از اینکه لباس پوشیدن و دکور خانه و غذای مردم را کمپانی های فیلمسازی تعیین میکنند؛ امروز قضاوت آدمها، روحیات آدمها، جهانبینی آدمها را کمپانیهای فیلمسازی تعیین میکنند. از تمام ابزارها هم استفاده می کند: شخصیتهای واقعی و ملموس، تعدد شخصیتهای واقعی و ملموس، بازی سیاسی، معما و راز، صحنه های هیجان انگیز اکشن، دیالوگها، سکوت ها، نفس عمیق کشیدن و پلک زدن و خیره نگاه کردنهای به جا! جزئیات طبیعی و تکنولوژیک صحنه ها و زوایای فیلمبرداری دوربین، صحنه های عقل زایل کن، و...

حالا تمام اینها برای چه؟! حرف حساب فیلم؟ یا به تعبیرِ من، آنچه که پذیرش آن از سوی بیننده مطلوب فیلمساز است؟ گذشته از تصویرسازیهای "خوبی مغلوب است"، "پول غالب است"، "جاسوسی مشروع است"، "حرامزادگی عیب نیست"، "عربها و غیر اروپایی ها وحشی اند"، "آنچه مهم است، اشراف هستند و نه مردم عادی"، "هر آدم خوبی، بالاخره حداقل یک سابقه ی سوء اخلاقی دارد!"، "آدمهای قدرتمند ثروتمند، هرچه باشند، پذیرفتنی اند!"و... که بحث شد؛ و هرچند تصریح نشده اند، اما چندان سخت نیست فهمیدنشان! بزعم حقیر، همین روحیه و همین نگاه به دنیا که «مسئله ی اصلی را بیخیال!» اینکه بیننده میداند که مسئله و خطر اصلی، زمستان و وایت واکرها هستند، اما ده ساعت می نشیند و دل می دهد به "بازی"ِ سلطنت!!!

این، به نظر من، حرف اصلیِ سریال لاست هم بود، نکته ای که اعتراض اغلب علاقه مندان و منتقدان لاست را برانگیخته بود، به عنوان "ضعف" سریال که "سوالهای مهم ایجاد می کند و بعد بی اهمیت، از کنارشان می گذرد وحل نشده باقی شان میگذارد"... می خواهم بگویم تمام هدف لاست، چه بسا همین باشد! اینکه بیننده "عادت کند" که با وجود سوالهای مهم و بی جواب، مشغول به زندگی روزمره و ماجراهای کم اهمیت باشد!

بیننده، حینِ دیدن این فیلم و زندگی در فضای آن، "عادت می کند" به اینکه تمام تمرکز و هیجان و دغدغه اش را صرف مسائل جزئی روزمره کند،  درحالی که می داند که خبرهای مهمتری هست، اهمیتی به آن ندهد!

این روحیه ی انسانها، (مشغول شدن به امور روزمره و فراموش کردن سوالات مهم دنیا) بیشترین و کلیدیترین کمک را به آمریکا و حکامِ جهان می کند! به کسانی که بزرگترین خطری که تهدیدشان میکند "توجه رعیتِ جهان، به تناقضات انبوه و بزرگِ حکومت جهانی"ست! مردم باید عادت کنند که سوالات مهم را جدی نگیرند! اهمیتی ندهند که چرا آمریکا درمورد تغییر حکومت مصر و بحرین تصمیم میگیرد؟! چرا باید در افغانستان و عراق در آنسوی دنیا، حضور داشته باشد؟ "منافع ملی"آمریکا در "ویتنام" چه می کند؟! چرا فلسطینیها را باید به جرم آلمان نازی گرفت؟!  چرا صدو ودویست سال بریتانیا و دیگر کشورهای غربی، "انسان"های آفریقا و آمریکا و استرالیا را مانند ماشین، تا وقتی بمیرند، به کار میگرفتند یا مانند کالا مبادله میکردند؟ چرا آمریکا در سودان انتخابات برگزار می کند؟! چرا ناتو در دعوای قذافی و مخالفانش دخالت می کند؟ و چرا و چرا و چرا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:9  توسط فروزنده  | 

 اولین بار کلاس پنجم دبستان بودم که این حس را تجربه کردم! حسِ "من اصلا برای این کار خلق نشده م! چون زبان این کار را نمیفهمم؛ چه رسد به اینکه مسئله هاش را بفهمم، و مسئله هاش را حل کنم!" یک امتحانهایی ان زمانها برگزار میشد، درسطح مدرسه و شهرستان و استان، به نام "مسابقه­ی علمی"! ما آزمون تستی را آنجا برای اول تجربه می کردیم. دوست داشتم این مسابقه را. چون به نظر خودم "سوادسنج"بود  نه "محفوظات سنج"! برای همین بدون آمادگی قبلی، به عنوان بازی واردش میشدم و معلمهام را که مثلا روی من حساب باز کرده بودند که افتخار بیاورم برای مدرسه شان! حسابی حرص می دادم. حالا کلاس پنجم بودم و موعد مسابقه ی علمی بود! سال قبل چند مرحله ای پیش رفته بودیم و افتخار و آّرو شده بودیم برای مدرسه، و خلاصه امسال میدانستم که حسابی انتظار دارند! خودم هم بگی نگی انتظار داشتم از خودم! یعنی درواقع هندوانه های زیر بغلم را حس میکردم و دلم نمی خواست از دستم بیفتند و جایگاهم از دست برود. از طرفی کماکان هم سرخوشانه و بی مطالعه و گتره ای رفته بودم سر امتحان، به خیال "همه چیز را بلدم"! حالا برخورده بودم به یک کلمه و دنیا پیش چشمم تیره و ار شده بود! یعنی یک سوال که معنی یک کلمه اش را نمی فهمیدم! "جو"! با یک دایره به علامت "سکون" روی "و"! (یادم نیست کل سوالها تایپ نشده بودند یا فقط همین کلمه با علامت سکونش!) یک مسئله بود و اعداد و ارقام توش، و من نمی فهمیدم "جو" که من "جُو" می خواندمش وسط سوالات درس علوم تجربی ما، کنار این اعداد و ارقام چه میکند؟ چه مسئله ای را باید درمورد جو (که نوعی گیاه است مثل گندم!) باید حل کرد؟! اصلا "فشار جو" یعنی چه؟؟؟!!! چون عادت هم نداشتم هیچ وقت که سر امتحان، سوال بپرسم، من ماندم و تا اواخر امتحان درگیری با کلمه ی "فشار جو" و در واقع اولش با این کلمه، بعدش کم کم ناسزا گفتن (توی ذهنم!) به طراحان سوال، به خط بدشان، به بی سوادی شان! به سوال نابجا دادنشان، به... و کم کم تر که دیدم معلمها سوالات مبهم یا غلط را توضیح دادند و به این یکی اشاره ای نکردند، سر رگبار ناسزا را برگرداندم سمت خودم که تو اصلا خنگی، تو بی سوادی، تو بدرد هیچ کاری نمی خوری، مگر نمی بینی هیچ کس بجز تو با این سوال مشکل ندارد، همه میدادنند "فشار جُو" چیست، و چه ربطی به سوالات علوم دارد،  تو اصلا روی چه حسابی فکر کردی باید داخل بازی مسابقات علمی بشوی؟! و... یادم نیست گریه هم کردم یا نه، ولی یادم هست که  چطور "شکستم"! به اصطلاح کرک و پرم ریخت! به سوالهای دیگر هم جواب ندادم، ...تا بعدها (یادم نیست دقیقا کی) که فهمیدم "فشار جَو"، همان "فشار اتمسفر" بود!!! یک اصطلاح قدیمی تر که به گوش من نخورده بود! همین!

این تجربه ی اول بود، و خیلی هم سنگین! بعدها در دوران لیسانس، بارها و بارها و بارها تکرار شد! بارها پیش آمد که فقط با متوجه شدن یکی از مفاهیم، در فاصله ی میان دو تا امتحان، نمره ی امتحانم از 5و6و8 به15و16و17 میرسید! تا اینکه سر کلاس ساختار و زبان ماشین دکتر ثنایی چیز جدیدی فهمیدم: مردم با این "نفهمیدن زبان!" مثل من برخورد نمی کنند! آخر کلاس بود و استاد داشت از کاربرد واقعی مباحث تئوریک آن جلسه میگفت و مسئله ی جدید مطرح میکرد که این نوع سیگنالی که امروز بحث شد و تحلیل کردیم و ... عملا اگر طول کابل از این پردازنده تا آن پردازنده از 30 متر (یادم نیست! شاید هم 30 سانتیمتر!) بیشتر شد، احتمال قاطی شدن و از دست رفتن اطلاعاتش زیاد است، و مثلا از کامپیوتری در این سر دانشگاه تا آن سر دانشگاه نمی رسد و چه باید کرد؟ سکوت بچه ها! و جواب استاد توأم با لبخندی حاکی از "سادگی جواب"! که «کَسکیدش  (cascade) میکنیم» و لبخند بچه ها، حاکی از "آها!فهمیدیم! چه بامزه! چه ساده!" و من سخت درگیر که اینکه استاد گفت یعنی چه؟! یعنی طول کابل را کم میکنیم؟ یعنی قطر کابل را زیاد میکنیم؟ یعنی یه کابل یه جور دیگه به کار می بریم؟ اصلا به کابل ربط داره؟ شاید به سیگنال ربط داره! شاید یعنی قدرت سیگنال را زیاد...؟فاصله ی ارقامش را زیاد...؟رمزش را یک جور تغییر...؟! اصلا ازکجا باید این کلمه را فهمیده باشم؟ اول کلاس که من دیر رسیدم استاد گفته؟! سالهای قبل، در دروس دیگر باید خوانده باشیم؟! چرا هیچکس دیگری سوال نپرسید؟!؟!؟! خب همه میفهمند بجز من... اصلا من "زبان برق" را نمی فهمم. اصلا من برای برق خواندن خلق نشده م... L تا بعد از کلاس که از دوست بغل دستیم که وقتی استاد گفت «حالا اگر فاصله بازم بیشتر شد چی؟»، این دوستم فورا پاسخ داد که «خب یه بار دیگه م کسکیدش میکنیم!» و استاد با هیجان گفته بود «احسنت! همینطوره!» با ترس و تردید پرسیدم "فلانی! کسکیدش میکنیم یعنی چیکارش میکنیم؟!" و طرف –که اهل دروغ گفتن هم نبود!- خندید که "نمی دونم! فکر کنم مبحث بعدی باشه"!!!! و بله، چند جلسه ی بعد بهش رسیدیم و فهمیدم که کسکید کردن نه به کابل ربط داره نه به سیگنال، بلکه یعنی یک (یا چند) پردازنده ی دیگه بین مسیر بگذاریم که برنامه ریزی شده باشند که حسب دستور پردازنده ی اصلی، خودشان این سیگنالها را تولید کنند، یعنی درفاصله ی مناسب گیرنده!

ولی یک چیز مهمتر هم فهمیدم: هیچکس با مواجه شدن با کلمه ای که تاحالا نشنیده، دست و پای خودش را گم نمی کند که "من زبانِ این حرف را نمی فهمم"  "من توی این پارادایم نیستم!" و از بیخ در فلسفه ی وجودی خودش شک نمیکند...

سالهای آخر بود که تازه فهمیدم برق (یعنی مشغله ی یک دانشجوی رشته ی مهندسی برق دانشگاه شریف) چیست؟ برق خواندن، یعنی اینکه دو تا مفهوم داری به نامهای ولتاژ الکتریکی و جریان الکتریکی، و انبوهی از ابزارهای ریاضی هم داری، مثل معادلات دیفرانسیل، انواع سریها، انواع ماتریس بازی ها و.... و چند رابطه (فرمول!) که این ولتاژ و جریان را به انحاء مختلف توی آن ابزارهای ریاضی چپانده اند؛ فرمولهایی که از فیزیک به عاریت گرفته شده اند، و به ما، بعنوان دانشجوی برق، ربطی ندارد که فیزیک چگونه به اینها رسیده. کار دانشجوی برق، اساسا "بعد" از این آغاز میشود! او باید تا جای ممکن، هر مسئله ای را در دنیا با همین ولتاژ و جریان و ابزارهای ریاضی حل کند! (البته اگر "شریف"ی بود، این "هرمسئله ای در دنیا" تقلیل خواهد یافت به "هرمسئله ای که در کتاب بود یا استاد داد"!) تفاوت گرایشهای مختلف قدرت و الکترونیک و کنترل و مخابرات، فقط در این است که ولتاژو جریانت "کیلو" و "مگا" باشد، یا "میلی" و "میکرو" و ابزارهایت بیشتر دیفرانسیل باشد یا ماتریس و با کدام فرمولهای از آسمان فیزیک فروافتاده، بیشتر سروکار داشته باشی... و وای اگر دانشجوی برق بخواهد بپرسد "ولتاژ چیست؟!" یا جریان چیست؟! آن وقت است که واقعا "زبان برق" را نخواهد فهمید! و این سوالی بود که من از اول تا آخر لیسانس، جواب درست و درمانی برایش نیافتم! و شاید همین تحجر و جمود فکری-علمیِ برق بود که ما را هل داد سمت فضای سوپررادیکال و درواقع بی در و پیکرِ فلسفه ی علم!...

بگذریم، خلاصه اینروزها هم همان احساس کذاییِ "زبان نفهمیدن" را دارم! نفهمیدنِ زبانِ دنیا! نفهمیدنِ زبان زندگی! وقتی احساس میکنی زبان چیزی را نمیتوانی بفهمی، مسئله هایش را هم نمی فهمی! تا چه رسد به اینکه حل کنی مسئله هاش را! ... و دیگر راه حل این نیست که "خب مسابقه ی علمی نمی دهم!" "خب دیگر برق نمی خوانم!" خب دیگر...خب دیگر چی؟ دیگر زندگی نمی کنم؟! ... نمیدانم شاید... شاید به همین خاطر است که اینروزها بیشتر از هرکسی با محدثه (بچه ی سه ماهه ی خواهرم!) احساس تشابه و همزبانی و همدلی دارم! فقط اوست که مثل من نمیفهمد توی دنیا چه خبر است..هیچ ایده ای و هیچ فکری راجع به محیط اطرافش ندارد! مثل من. زبان دنیارا نمی فهمد... فقط یک موجود زنده به معنای زیستشناختی ست! درست مثل این روزهای من!

دیروز اعتراض مادرم هم درآمد که یعنی چه با اینهمه ادعا نشستی کنج خانه؟! خب پاشو یک چرخی بزن توی شهر! ببین چه خبر است ببین چه کاری روی زمین مانده که از عهده ت برمیاد؟ مسئولی در برابر تواناییهایی که داری، چیزهایی که خواندی، و نیازهای شهر و... رسالت داری، و اینحرفها، که اگر 15 سالم بود، حسابی در من اثر میکردند و انگیزه م میدادند! حالا 25 سالم است! البته ساده ترین جوابی که میتوانستم بدهم این بود که شهر ما نه آنقدر بزرگ است که "حمل و نقل عمومی"ش خیلی قابل اتکا باشد، نه آنقدر کوچک که بتوان روی پیاده روی توش حساب کرد و تنها راه ممکنِ "توی شهر چرخیدن" رانندگی ست که بنده بلد نیستم! ولی جواب اصلی این نبود. مشکل من همان 25سالگیست! (در واقع تفاوت من و محدثه ی نوزاد هم همین است!) خسته م! و مقادیری تجربه م زیاد شده! می دانم سراغ هر کار به قول مادر، روی زمین مانده (ی فرهنگی)ای که بروم، یک آقای ریش دارِ 20الی 60 ساله ای بالای سرش ایستاده! کهفکر میکند همه ی صلاح های عالم را خودش میداند و هرکسی به جز او طفل هیچی نفهمِ ازراه رسیده ایست که باید اوامر او را اطاعت کند... الین بار این چنین موجودی را در همین شهر دیدم! 10-11سال پیش، که دلم یک "پژوهش میدانی درمورد شناخت مردم از ولایت فقیه" میخواست! حضرت ایشان سر راهمان سبز شدند و فرمودند که "کار تو نیست بچه!" و کتاب فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی را داد دستم که «اگر می خواهی تحقیق(!!!) کنی، این را بخوان!» ظاهرا تحقیق معادل بود با "خواندن"! این جور موجودات، دومین فکری که میکنند (اولیش این بود که دانای کل ند و تو یک بچه ی هیچینفهمی!) آن است که تو، اگر احیانا خانم باشی، فقط باید به مسأله ی "حجاب" و "فمنیسم" بیندیشید و لاغیر! ... آن روز خیلی جا خوردم و از کوره در رفتم و له شدم، دلم میخواست، کتاب را بکوبم روی سر متبختر و متکبر ایشان، که از رؤسای فرهنگی امروز شهرمان است!(که البت به دلیل همکاری مادر با ایشان و به دلیل لحن بسیار کریمانه!!!شان نتوانستم) اما حالا ده سال گذشته و آنقددددددددددر در دانشگاه  هرجای فرهنگی دیگری در مملکت از این نمونه آدمها دیده ام که دیگر از کوره به درم نمی برند! عادت کرده م به وجودشانن و به مانع شدنشان دربرابر "هرکار فکر شده ی به جای به دردخوری"... یاد گرفته م که باید آنقدر وقت داشته باشم و به سوراخ و سمبه های کار واقف باشم که بتوانم یک باریکه راهی برای حل مشکلات جامعه(!) و انجام رسالات(!) انسان  بیابم که گذرش به اینجور موجودات نیفتد! خلاصه اظهر من الشمس است که گریزی از این موانع نیست، و در شهرهای کوچکتر هم "خودخداپنداری"ِ این آدمها به کرات بیشتر است! و من هم نه حوصله و نه وقت کافی برای "واقف شدن به سوراخ سمبه ها" ندارم! ...عامل دیگر این "زبان زندگی را نفهمیدن"، وجود خواهرزاده ی پنج ساله ست! و بازیهاش... و جدیتی که در تمام بازیهاش نشان می دهد، درست عین جدیت ما در درس خواندن، پژوهش کردن، همایش برگزار کردن، گروه تشکیل دادن، تبلیغات یک کاندیدا را کردن، وبلاگ نوشتن! و... وجود محمدحسن  دائما پیامک می دهد که چه فرقی ست بین بازی های تو با بازیهای من؟! ... پیامکی که جوابی برایش ندارم!...

پ.ن.فکر کنم به جایی رسیده م که دیگه تصوری که تا حلا از خدا داشته م، جواب نمیده! باید یه لایه عمیقتر شه! خدایی لازم دارم که زورش به جهاد اکبر هم برسه...میادین تلاش و جنگ با دشمنهایی که کسی نمیبیندشون، گاهی حتی خودم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:1  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده