|
|
|
|
|
صهیونیستها در تازه
ترین جنایت خود ضمن حمله موشکی به منزل خانواده الدلو در منطقه حی الرضوان
در شمال نوار غزه 14 فلسطینی از یک خانواده را را شهید کردند که سه نفر از
آنان زن و پنج نفر دیگر کودک هستند.(و لینک باقی عکسها از این جنایت هولناک) خدایا...کاش می شد مرد و این روزگار بشر رو ندید...
واقعا چرا اسرائیلیها «اصرار» بر کشتنِ کودکان دارند؟ چرا اسرائیلیها «مهدکودک» را هدف قرار میدهند؟ چرا «خانه ی مسکونی» را؟ بهمان دلیل که در بحرین 25 سال فقط به انواع و اقسام غیربحرینیها تابعیت داده میشود(همانجا که تابعیت شهروندان بحرینی را دارند بهزار بهانه لغو میکنند) و افزایش جمعیتشان و ازدواجشان با بحرینیها تشویق میشود(لینک) به همان دلیل که درخاطرات سربازان آمریکایی دراشغال ویتنام، سخن از دو نوع سلاح است به همان دلیل که در تونس قبل از انقلاب بچه های نامشروع برسمیت شناخته میشوند و سقط جنین مورد حمایت قرار میگیرند(+) بهمان دلیل که هیچ برنامه ی کنترل جمعیتی در اسرائیل وجود ندارد به همان دلیل که زنِ یهودیِ فلسطین اشغالی، تشویق به فرزندآوری هرچه بیشتر میشود(+) به همان دلیل که طرح تی شرت اسرائیلی خانم باردار فلسطینی را یک تیر و دونشان میداند!
به همین دلیله که آقا میگه اشتباه کردیم دنبال کنترل جمعیت رفتیم «تغییر نسل» «تغییر نسل» «تغییر نسل» هنوز نفهمیدیم چقدر این تغییر نسل برای دشمن ما (میخوای بگو استعمارگر، یا بگو صهیونیست، یا بگو فراماسونر، یا بگو شیطان پرست، یاهرچی...خلاصه دشمنان اسلام) مهم است. دائم در امثال بازیِ call of duty به خورد ما داده اند که «به ازای اشتباها کشتنِ هر غیرنظامی ای، از بازیکن، که سرباز آمریکاییست، امتیاز کم میشود»!!!! و این چه دروغ شرم آوریست وقتی اصل هدف اتفاقا غیرنظامیها هستند! این قوم غاصب بالذاته، هنوز بر سر شعار قدیمیشان هستند، با یک مقدار بروزرسانی«یک فلسطینی خوب یک فلسطینی مرده است»و این چیزی نیست که پای هیچ میز مذاکره ای حل بشه. مذاکره با کسی که خواسته ش فقط آن است که تو نباشی، یعنی اعطای «زمان کافی» به او تا با فراغ خاطر برای خوردن تو اقدام کند
با اعلام صفر شدن ذخیره دارویی در غزه؛جسد سوخته "رنان" تنها یک نمونه روشن از حقوق بشر غربی! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ساعت 3:56 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چهار روز است دوبار بمباران هوایی غزه شروع شده. به جرم «داشتن» موشک!!! فقط داشتن! و نه شلیک شورای امنیت چه میکند؟ به زور و اصرار مرسی یک جلسه برگزار میکند و حتی یک خط هم این حمله را محکوم نمی کند. سازمان ملل چه میکند؟ فقط از حماس میخواهد که «پاسخ» دادنش را به حملات هوایی اسرائیل قطع کند اوباما «آغاز به حمله» را «دفاع»ِ اسرائیل از خود میداند. موشک فجر5 داشتن جرم است سلاح هسته ای داشتن اسرائیل جرم نیست موشک فجر5داشتن جرم است با تانک سراغ مردم رفتن جرم نیست موشک فجر5 داشتن جرم است محاصره کردن6ساله جرم نیست موشک فجر5 داشتن جرم است بمب ریختن گاه و بیگاه روی سر مردم جرم نیست موشک فجر5داشتن جرم است روز روشن خانه را روی سر مردم با بولدزر خراب کردن جرم نیست ... منطق دنیا همین است. منطق «سیاست بین المللی عاقلانه» همین است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۱ساعت 17:10 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
1. گفته بودم صورتکهای شیطان هیچ محدودیتی ندارد (پارسال، همین روزها) شیطان همیشه به شکل خودش سراغ آدمها نمی آید. گاهی پشت نقابی، صورتکی،.. صورتک شیطان میتواند کاملا شبیه به دشمنانش باشد. این شیوه ی هر دشمنیست که "جاسوس"ی، "نفوذی"ای... شیطان گاهی پشت صورتک علمای یهود و کتاب مقدس، سراغ مردم ناصره می آید شیطان گاهی پشت صورتک صحابی پیامبر، به سقیفه می آید گاهی پشت صورتک قرآن، به صفین.. پشت پیشانیهای داغدار سجده، به نهروان... شیطان گاهی پشتِ نامه های دعوت... شیطان گاهی پشت سلیمان صرد خزاعی، شیخِ شیعیان... ... شیطان گاهی پشت صورتک اسلام، به شبه جزیره ی عربستان می آید.. شیطان گاهی پشت صورتک اسلام انقلابی طالبان و القاعده میشود شیطان گاهی پشت صورتک مبارزه با اسرائیل... اینجا دوباره دارد عاشورا می رسد در غزه، دوباره دارد کربلا میرسد اما پروژه ی صورتکسازی شیطان، از همان عاشورای 4 سال قبل آغاز شد. مقامات اسرائیل رجزخوانده اند:این اسرائیل، اسرائیل 2008نیست. آنموقع گنبد آهنین ضد موشکی نداشتیم حالا داریم! راست گفت.اسرائیل 2008 برای خوردن ِ غزه باید از سدِ بزرگ «اندیشه ی مقاومت» میگذشت. این را خوب فهمید، اسرائیلِ 2008! و از همان وقت شروع شد: در افتادن با «اندیشه»ی مقاومت! یک برنامه، «جابجا کردنِ حامیان فلسطین»! از طرفی، تراشیدن حامیان قلابی: از همان برخورد کوچک لفظیِ اردوغان با شیمون پرز آغاز شد. : اعتراضِ کوچکی، به جنایتی بزرگ! اما این اعتراض کوچک را رسانه های غربی باد کردند و باد کردند و آنقدر بزرگ شد که کم کم آن جنایت بزرگ از پشت آن پیدا نبود!!! از طرف دیگر از میان برداشتنِ حامیانِ اصلی، حامیانی که معتقد به روش مقاومت بودند. 8 ماه اغتشاش برای ایران...8 ماه برای سوریه... برنامه ی دوم، زرق و برق بستن به روشهای سازشکرانه! «طرح دولت فلسطینی و عضویت در سازمان ملل»! درصورتی که در این طرح، تنها مناطقی به فلسطین داده میشود که هم اکنون هم فلسطینیها "با مقاومت"، آن را برای خود نگاه داشته اند!!!! اما چنان بوقهای رسانه ای در مدح این طرح فریاد میکشند که گویی «تمام حق فلسطینیان همین بوده و آن را هم سازمان ملل لطف کرده و به آنها بخشیده!!!» بهر روی، «رسانه» لشکر مخفیِ اسرائیل است! رسانه یعنی «جهت دهی افکار عمومی». و تا اینجا افکار عمومی باور کرده که : اولا . راه حلی بجز مقاومت هست که مردم فلسطین را «راضی» کند. (و این بعد از آن بود که دیدند نمی توانند کلا چشم بر وجود این مردم ببندند.چنان که درطول60سال بستند) و ثانیا. حامیان واقعی فلسطین کسانی اند که از این طرح حمایت میکنند. یعنی : قطر، عربستان، ترکیه!!! حالا امیر قطر به غزه سفر میکند. اسماعیل هنیه ی ما از او استقبال گرم می کند... امنیت سفرش را اسرائیل تامین می کند!!!!! (چه پیامی داره بجز اینکه اسرائیل و فلسطین هیچ جنگی ندارند. و قطر این را میداند و این ایران و سوریه است که القای جنگ میکند!) و او وعده ی سرمایه گذاری اقتصادی میدهد حالا ترکیه درمورد فلسطین حرف میزند! مهم نیست که حماس با حمایتهای چه کسی حماس شد. مهم نیست که امروز حماس با ایران هست یا با صورتکهای دشمن... مهم ما نیستیم مهم سوت و کف و عنوان «حامی فلسطین» نیست که به چه کسی بچسبد مهم، فقط غزه است
که بماند... راه حل سازش با گرگ، جز دریده شدن نیست ... بگذار ژست و اسم و افتخار مال قطر و ترکیه باشد تانکهای اسرائیلی روی مرزهای غزه با اراضی اشغالی مستقر شده اند... مهم کسی ست که از دنیا بپرسد: چگونه اسرائیل حق دارد بعنوان دفاع از خودش «فقط دربرابرِ وجود داشتنِ چند موشکِ» در دست حماس، 60 بار زن و مرد و کودک فلسطینی را بمباران کند؛ درحالی که هنوز فقط "احتمال حمله میرود؛ اما حرکتِ غزه در برابر این 60 بار حمله، اسمش «دفاع» نیست؟؟؟!!! اوباما توجیه کرده که «اسرائیل حق دارد از خودش دفاع کند»!!! مهم کسی است که از دنیا بپرسد: چگونه سکوهای پرتاب چنین موشکهای اولیه ای، برای اسرائیل «تهدید» هستند، اما تانکها و بمب افکنها و انواع موشکهای پیشرفته و...ی اسرائیل، «تهدید»ی برای ساکنان غزه نیست؟!!! مهم آن است که کسی از دنیا بپرسد «حق» یعنی چه؟؟؟؟؟ و به چه کسانی تعلق می گیرد؟ و »دفاع» یعنی چه؟!
2. اینجا دوباره دارد عاشورا می رسد در غزه، دوباره دارد کربلا میرسد 4سال بیشتر نگذشت. حتی فرصت نداد خاطرات عاشورای فلسطینیمان و از این هیات به آن تجمع و از این جلسه به آن چاپخانه و تومار و جزوه و ... "خاطره" شوند برایمان! حتی فرصت نداد خستگی درکنیم... ما هم آن نسل سومیهای 4سال قبل نیستیم البته! خیلی بزرگتر شده ایم! داغی کله هامان کم کم، کم شده! اصلا «دنیادیده تر» شده ایم! یاد گرفته ایم این بدو بدوهایمان فقط بدرد خاطره شدن میخورند! آبی از این کارهای کودکانه گرم نخواهد شد...تانک و هواپیمای اسرائیلی از جزوه و تومار و تجمع تو نمی ترسد... «دنیادیده تر» شده ایم. دیده ایم "مظلوم" فقط در فلسطین نیست! مردم بحرین هم مظلومند. شیعیان عربستان هم. مسلمانان میانمار هم. سیل زده های پاکستان هم. اصلا99درصد آمریکا هم. (مقایسه نمی کنم ها.ابدا) اصلا مظلومتر از همه خودمانیم که مرغ و شیر و طلایمان گران شده! همه ی اینها درست. همه ی اینها مهم. خیلی مهم. اما هیچکدام فلسطین نمیشود. داستان «غزه» با تمام داستانها فرق دارد. داستان فلسطین، داستان «غصب» است. داستان حذف کامل یک ملت است. داستان جعل یک ملت دروغین است. با تاریخ دروغ، و با اهداف بزرگ! ... با سودای نیل تا فرات... این روزها همه ش به کوفه فکر میکنم...همه ش به کوفه...به آدمهایی که فقط گفتند«حالا چرا من بجنگم؟ بقیه که هستند؟» ... به خودم فکر میکنم و کوفه ای که دور نیست راستی! امسال که ما توفیق نداشتیم برا محرم بریم دانشگاه امام صادق(ع)، خودشون خلاصه بحث آقا پناهیان را میگذارند: |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۱ساعت 7:2 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم پاسخ به نامه ی تاجزاده درمقایسه سیاست خارجی خاتمی با احمدینژاد
جناب مصطفی تاجزاده معاون سیاسی وزیرکشورخاتمی که درآشوبهای سال78 نقش کلیدی داشتند و ایضادر شلوغی خرم آباد هم و خیلی چیزهای دیگه، الان از زندان اوین، یک نامه ی سرگشاده نوشته ند به رهبر ما!!! تحت عنوان « من مقایسه می کنم، شما قضاوت کنید؛ کدام سیاست خارجی شاه سلطان حسینی بود؟» و آن نامه را در اختیار سایت کلمه قرار داده ند!!! این البته واقعا باعث خرسندی و افتخار است برای یک کشور که زندانش بنحوی باشد که حتی سردمداران اپوزسیون آن، بتوانند در این زندانها با فراغ خاطر بنشینند و نامه های طولانی بنویسند!!! و آن هم به شخص اول آن مملکت!!! و بتوانند چنین نامه ای را براحتی به بیرون از زندان رسانده و به دست سایت اپوزسیون هم برسانند و منتشر کنند!!! خداییش اگرکسی توانست لنگه ی یک چنین زندانی را در کل دنیا (و بخصوص مدعیان دموکراسی) پیدا کردید هرچی گفت، قبول! نامه ی تاجزاده جای شکر دیگری نیز برای من دارد: اینکه یک بار کل سیاست خارجی دولت خاتمی را از زبان یک مقام مسئول(درحدمعاون وزیر) و صدالبته یکی از لیدرهای دولت کذا، باز گو کرده، آنهم در مقام دفاع! و این برای چون منی که تشنه ی جمع کردنِ تاریخم یعنی یک فرصت و نعمت و غنیمت بزرگ! و بنوبه ی خودم باید از تاجزاده و کلمه و دوستی که نامه را برایم فرستاد ممنون باشم. و اینکه چنین نامه ای علاوه بر اینکه سند خوبیست برای تاریخ! فرصت بزرگی هم هست تا بحساب تعرف الاشیا باضدادها، ما نیز از سیاست خارجی مطلوب جمهوری اسلامی مان بگوییم و تبیین کنیم فرمایش بلند امام را که: «بعضی از مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و کینه توزی درمجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار میدهند و با دلسوزی های بی مورد و اعتراضهای کودکانه میگویند جمهوری اسلامی سبب دشمنیها شده است. و از چشم غرب و شرق و ایادی شان افتاده است! که چه خوب است پاسخ داده شود که ملتهای جهان سوم و مسلمانان و خصوصا ملت ایران در چه زمانی نزد شرقی ها و غربیها اعتبار داشته که امروز بی اعتبار شده اند؟! آری اگر ملت ایران از همه ی موازین و اصول اسلامی و انقلابی خود عدول کند و خانه ی عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین را با دستهای خود ویران کند، آن وقت ممکن است جهانخواران او را بعنوان یک ملت ضعیف و فقیر و بیفرهنگ برسمیت بشناسند. ولی درهمان حدی که آنها آقا باشند و ما نوکر » - پیام قطعنامه.29.4.1367 . چکیده ی نامه ی تاجزاده :آقای خاتمی مروج اسلامی بود که امروز مدل منتخب اشخاص و احزاب مسلمان در ترکیه، تونس، مراکش و مصر است. اسلامی که در آن نه عزت بهانهای برای برباد دادن مصالح و منافع ملی میشود و نه مصالح و منافع ملی بهانهای برای از دست دادن عزت و نه وجود دشمن بهانهای برای نقض مردمسالاری و نادیده گرفتن بدیهی ترین حقوق ملت. با التزام به همین تفکر بود که آقای خاتمی زمانی پذیرفت شنونده نطق افتتاحیه رئیس جمهور امریکا در اجلاس سران کشورهای عضو سازمان ملل باشد که آقای کلینتون متقابلاً همان روز هنگام سخنرانی رئیس جمهور کشورمان در سالن مجمع حاضر شود. او حتی چند دقیقه بیشتر در ساختمان ماند بدان امید که با رئیس دولت اصلاحات دست بدهد. این صحنهها را مقایسه کنید با صحنههای حقارتباری که در دوران پس از اصلاحات و به نام اصولگرایی شاهد آن بودیم. آقای احمدی نژاد، دست کم دو سال پای سخنرانی رئیس جمهور امریکا نشست بدون آن که هنگام نطق وی، حتی وزیرخارجه آن کشور در محل اجلاس حضور یابد. او پیروزی انتخاباتی آقای اوباما را تبریک گفت اما دریغ از پاسخی شفاهی به پیام مکتوب او. نامههای بدون پاسخ به سران کشورهای آلمان و آمریکا حتماً از خاطر مبارک نرفته...
حالا
اگر اقای تاجزاده میخواهند یک نامه ی انتقاد به قانون اساسی بنویسند، آن بحث
دیگریست ولی فعلا تا اینجا فرمایش ایشان خلاف قانون است.
9. آقای تاجزاده! علیرغم تصور شما، ما چشممان را بر روی غرب نبسته ایم که بجای آن چشم به شرق بدوزیم. بلکه ما «چشم خوف و رجا»یمان فقط به خداست و به آنچه که خودمان داریم. نه به شرق و نه به غرب. ما غرب را میبینیم. خیلی هم به دقت. اما تفاوت ما و شما آنجاست که ما غرب را بعنوان یک دشمنِ کمین گرفته مینگریم و رصد میکنیم و شما بعنوان یک دوست! دوست که البته نه، بعنوان موجودی که از قهرش باید ترسید و به لطفش باید امید داشت!
برچسبها: تاجزاده, سیاست خارجی, شاه سلطان حسین, مقایسه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ساعت 6:29 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
حدود یک هفته قبل بود که مامان داشتند در ذهنشان دنبال آیات و احادیث متناسب با «پدافند غیرعامل» میگشتند و زیر لب غر میزدند که بچه های بیچاره، هی ما مناسبت میتراشیم و هی اینا باید بنشینند سخنرانی گوش کنند، تا مدرسه گزارش فعالیت پرملات رد کند برای اداره. همه ش هم سخنرانی های تکراری امثال من، خسته می شوند خب، چیز بدردخوری هم دست آخر گیرشان نمی آید و...ما و اخوی هم شروع کردیم به ایده دادن که درمورد فلان و بهمان هم میتوانی مثال بزنی و... نتیجه ای که مامان گرفتند که«خودت هم میومدی بد نبودها...» «واقعا؟! میشه؟!» «شاید ولی حراست اداره باید تاییدت کنه و...» ای بابا بیخیال نخواستیم اصلا... ولی مامان پیگیری کردند و مجوز یک بار آمدن به مدرسه شان(که از قضا از آن مدارس ازآسمان نازل شده و حساس و نخبگانی و اینحرفهاست و خلاصه حساسیت اداره روی آن بیشتر است) را برای ما گرفت و قضیه شوخی شوخی جدی شد و حالا ما به فکر افتادیم که نفرین بر دهانی ک بی موقع باز شود!!! آخه این چه ادعای گزافی بود!!!من؟؟؟بچه ی راهنمایی؟؟؟پدافند غیرعامل؟؟؟ من که با پسرخاله و دخترعمه و نوجوانهای فامیل هم استرس میگیرم وقتی بخوام حرف بزنم؛ حتی حرف عادی چه رسد به... البته مامان فرمودند که بچه های تیز و روشنی دارند و در اینمورد هم پارسال اتفاقا یک جزوه و امتحان(غیراجباری البت) داشته اند و ...جزوه را دیدم، شبیه خطبه های نمازجمعه بود: مجموعه ای از جملاتی ثقیل که از ترکیب کلمات "جنگ نرم" و "فتنه" و "تهاجم فرهنگی" و "ناتوی فرهنگی" و "ارزشها و مبانی اعتقادات" و ... درست شده اند. به قول منطقیون«تعریف یک مفهوم با مفاهیم پیچیده تر» ناملموس، بی ربط به زندگی روزمره ی بچه ها و معلمها. راستش دلم سوخت، راستترش لجم هم گرفت! خب حداقل هیچی به بچه نگویید که فردا اگر جای دیگری حرف حسابتری به گوشش خورد مطلب قبلا توی ذهنش ذبح نشده باشد... راستترترش هم اینکه با همین فکرها و حرص خوردنها ذهنم بقاعده ی موتوری که چندماه بیمصرف مونده، شروع کرد به "غام غام"کردن و راه افتادن که حالا که الزام هست بچه در اینمورد بشنود، چه حرفهای ملموستر و کاربردیتری میتوان با نوجوان زد. در یک جلسه ی نیم ساعته حتی یک جمله را اگر بتوانی برای مخاطب نوجوان جابیندازی، طوری که "خودش" آن را نتیجه بگیرد و بپذیرد و یا دست کم آندر برایش مهم بشود که اگر باور هم نکرد، در موردش سوال داشته باشد، کافیست. یک جمله ی کلیدی. یک قضیه ی اساسی. بالاپایین کردم و در فکرهای نوجوانی خودم گشتم و دیدم اساسیترین قضیه توی زندگی نوجوانی خودم، آن چیزی که از خیلی مهلکه های رایج زمان ما نجاتم داد، این بود که باور کرده بودم بعضیها که برای ما فیلمها و کارتونهای دوست داشتنی میسازند و مدهای خوشکل طراحی میکنند، «دشمنند». فرق من با اغلب همکلاسیهام آنروزها شاید در باور کردن همین یک کلمه بود: «دشمن»! همین یک کلمه باعث میشد ساده با ورودیهای ذهنم برخورد نکنم. فیلم و کارتون ببینم. شاید مثل بقیه لباس بپوشم و موسیقی گوش کنم و سعی کنم خوشتیپترین باشم و... اما آژیرقرمزِ تشخیصِ حمله ی دشمن، گوشه ی ذهنم همیشه آماده باشه. نگاهم به اصطلاح «انتقادی» باشه....تا شب طول کشید که مثالهای مناسب پیداکنم و نقشه ی ارتباطات منطقی حرفها را تنظیم کنم و... فرداصبح بعد از نماز اما دوباره یک عالمه تردید به ذهنم هجوم آورد: آخه چرا تو؟ فکر کردی چه حرف حسابی داری؟! وقت بچه های مردم رو بیخودی میگیری. اصلا بفرض که حرفهات خوب، اگر نفهمیدن چی؟اگر برای سنشون زیاد بود؟ اگر اصلا سرصبحی خسته بودند و خواب آلود، اگر استرس امتحانهاشونو داشتند؟ و اگر و اگر و اگر... همیشه از سخنرانی کردن میترسیدم؛ شاید به این دلیل که سخنرانهای بد زیاد دیده م!سخنرانیهایی که نه خبر جدیدی به تو میدهد و نه نکته ی تازه ای درهمان اخباری که میدانی به تو نشان می دهد. سخنرانیهای کپی شده از روی هم! سخنرانی که آدم حرصش میگیرد از وقتی که برای گوش دادن به او گذاشته. چه رسد به اینکه گوش دادن به اینجور سخنرانیها "اجبار" هم باشد. برای همین بود که هربار غلطی کرده و ازدستم دررفته بود و پیشنهاد سخنرانی ای را پذیرفته بودم، تا موعد سخنرانی استرس و عذاب وجدان امانم را بریده بود و دربسیاری موارد زده بودم زیرش و کنسل کرده بودم! در همین فکرها بودم که مامان گفتند اگر آماده نیستی باشد برای یکشنبه؟! و من از خدا خواسته قبول کردم و خزیدم زیر پتو و ادامه ی خواب! که تا یکشنبه هم خدا بزرگ است یک جوری میشود بالاخره! و بعد دوباره پشیمانی و وجداندرد که تنبل! ترسو! چرا بهانه می آوری؟ فوقش این است که خوششان نیاید تو مامور به تکلیفی نه نتیجه و ...خلاصه مصمم شدیم برای یکشنبه که هرطور شده خواب دلچسب صبحگاهی را رهاکنیم و از بچه ها هم نترسیم و توکل به خدا... بچه ها توی نمازخانه نشسته بودند و به عده ای داشتند جایزه می دادند.و بنده هم که قرار بود نیم ساعت مزحمشان شوم، قرار نبود بنشینم! یعنی صندلی نبود و این البته برای مثل بنده ای که اگر راه نروم حرفهام یادم میروند! خیلی هم خوب بود. هوا هم نه گرم بود و نه سرد و خلاصه خاطرجمع شدم که اوضاع رفاهیِ مستمعینم از خودم بهتر است! خانم معاون پرورشی، به اسم و فامیل و تحصیلات معرفیم کردند و گفتند باقیش بعدا!(یعنی اینکه بچه ی فلانی هستم!) روی تابلوی نمازخانه کلمات "پدافند غیرعامل" و "توسعه ی پایدار" را چسبانده بودند؛ با دو تا دیگه که یادم نیست. کار را با سوال شروع کردم: بچه ها کی میدونه پدافند غیرعامل یعنی چی؟ -دو تا دست بالا رفت: خانم اجازه یعنی جنگ درمورد ارزشها و اعتقادات خانم اجازه یعنی جنگ نرمی که اهداف و سنگرهاش ذهن و دل و اندیشه ی مردم است. [یعنی همان مطالب جزوه ی کذا!] آفرین بچه ها. در یک تعریف ساده تر: کلمه ی پدافند، یعنی «دفاع»؛ در برابر آفند که یعنی «حمله». اینا دو تا اصطلاح نظامی و جنگیند. مثلا وقتی یک هواپیما به شما حمله میکند تا شما را بمباران کند؛ شما دربرابر این آفند، 2 تا کار میتوانید بکنید، 2جور میتوانید پدافند کنید: یا میتوانید اسلحه ی ضدهوایی را به طرف او شلیک کنید که در این صورت هم شما از بمبهای او نجات یافته و حفظ شده اید و هم خلبان و هواپیمای دشمن آسیب دیده اند و ترکیده اند. یعنی شما برای "دفاع" از خودتان، یک "عمل" روی دشمن انجام داده اید. به این میگویند «دفاع عامل» یا پدافند عامل، پدافند عمل کننده. یک وقت هم میتوانید علاوه بر شلیک ضدهوایی، خودتان به پناهگاهی که «قبلا ساخته اید» بروید و از آسیب دشمن در امان بمانید. پناهگاه، یک دفاع غیرعامل است. که آسیبی به دشمن نمی رساند اما شما را حفظ میکند. بهرحال درهرجنگی ما همزمان به پدافندهای عامل و غیرعامل احتیاج داریم،هردو باید با هم وجود داشته باشند. ممکن است هواپیمای دشمن از چنگ ضدهوایی شما دربرود، و موشکهای شما به او نخورد، و او بمبهایش را بریزد، شما باید ساختمانهایت را و فضای جبهه ات را به گونه ای «از قبل» ساخته باشی که کمترین آسیب را دربرابر بمباران ببینی. نکته ی قابل توجه: پدافند غیرعامل باید قبل از حمله ی دشمن وجود داشته باشد! یعنی باید حمله ی دشمن را "پیش بینی" کرده باشیم و برای دفاع غیرعامل آماده شده باشیم. حتی توی طبیعت و حیوان ها هم میتوان انواع عامل و غیرعاملِ پدافند را پیدا کرد! مثلا مار برای دفاع از خودش، به دشمنِ مهاجم نیش میزند! یعنی پدافند عامل دارد1 و لاکپشت، برای دفاع از خودش لاک محکم دارد، یعنی پدافند غیرعامل دارد. اما حمله ها همیشه نظامی و همراه با توپ و تانک و تفنگ نیستند. مثلا «دزدی» یک حمله است! یک حمله ی اقتصادی. تحریم کردن هم همینطور، یعنی مثلا من چیزی را که تو داری از تو نمیخرم(تا تو پولی به دست نیاوری) و چیزهایی که که تو لازم داری و من دارم را به تو نمیفرشوم. این هم یک جور حمله ی دشمن است که باید در برابر آن دفاع کرد. دفاع های عامل و دفاع های غیرعامل. مثلا ما وقتی بنزین را سهمیه بندی کردیم، و با این کار مصرف بنزینمان را به اندازه ای پایین آوردیم که خودمان می توانستیم تولیدش کنیم، یک دفاع غیرعامل کردیم، دربرابر حمله ی "تحریم بنزین"! چون این حمله را از قبل پیش بینی کرده بودیم. حمله ها گاهی سیاسی اند، مثل حیله گری ها و ترفندهایی که مثلا کسی برای کسب یک مقامی انجام میدهد.(شبیه چیزی که توی سریال دونگ یی زیاد دیدید!) گاهی اجتماعی اند مثلا در برخی مناطق کشور ما، که بعضی خانواده ها عقاید انحرافی مثل وهابیت و بهاییت دارند، دشمن به آنها پول می دهد تا زیاد بچه به دنیا بیاورند و ترکیب جمعیت به نفع آنها تغییر کند. یعنی تعدادشان زیاد شود. این هم یک جر حمله ی دشمن است. اما یک سوال مهم تر: آفند، پدافند، حمله، دفاع، دشمن، و... اینها همه اصطلاحات جنگی هستند. چرا ما هنوز و درشرایطی که جنگ نیست و داریم خیلی عادی زندگیمان را میکنیم، هنوز از این کلمات استفاده می کنیم؟! (اصل بحثم امروز درمورد این سواله) یکی از بچه ها: چون همیشه داریم تهدید میشویم (شاید هم گفت: چون میخواهیم دشمن را تهدید کنیم-دقیق متوجه نشدم) بله. اجازه بدهید یک مثال بزنم: شما توی کلاس دارید درستان را میخوانید، یادمیگیرید، امتحان میدهید، مشق مینویسید و بازی میکنید و با هیچکس هم دعوایی ندارید. اما بین تمام همکلاسیهای خوب شما، یک نفر هست که «تصور میکند هرچه که هست، مال خودش است» مثلا فکر میکند کیف شما مال خودش است، شما برداشته اید! کتاب دوستتان مال اوست، کفش آن دیگری هم مال اوست و... خب این آدم شاید اول هم به شماچیزی نگوید و خودش در فرصت مناسب، یواشکی وسایل شما را بردارد! شاید هم با شما دعوا کند و مثلا شما را بزند تا به زور وسایلتان را از شما بگیرد. یک موقع هم از روشهای دیگر عمل میکند: مثلا سعی میکند با «گفتگو» شما را مجاب کند که این وسایلتان را باید به او بدهید! مثلا به اصطلاح "تو سرِ مال بزند": این کتابی که تو داری کهنه و پاره و کثیف شده. بدردت نمیخورد. این کیفت زیادی بزرگ و سنگین است نمی خواهیش بده به من به جاش این آبنبات مال تو!... شما ممکن است فریب او را بخورید، ممکن هم هست فریب نخورید اما چون حوصله ی دعوا ندارید ، هرچه خواست اطاعت کنید و به او بدهید. اما تا کجا ؟ دربرابر این آدم زیاده خواه تا کجا میتوان کوتاه آمد؟ کیف وکتاب و جامدادی و گل سر و کفش و لباس و کم کم خواهد گفت خم شو تا من سوارت شوم!!! خودِ تو هم اسبِ من باش! پس شما بالاخره یک جایی باید برای او خط قرمز بکشید و خواسته های او را اطاعت نکنید. و همین جا نقطه ی آغاز جنگِ شماست! درحالی که شما با کسی جنگی نداشته اید. اما وجودِ یک آدمِ زیاده خواه، خودبخود برای سایرین هم ایجادِ جنگ میکند. دنیای ما متاسفانه از این آدمهای زیاده خواه همیشه داشته است! تمام آدمهایی که پادشاه شده اند. و بسیاری هم که خواسته ند اما زورشان نرسیده پادشاه شوند! تمام پادشاههایی که به کشورهای دیگر حمله کردند. تمام آدمهایی که سر یکدیگر کلاه می گذارند! و... اما یکی از این گروههای زیاده خواه هست که چندصدسال است که زورش از همه ی زیاده خواه ها قلدرهای دیگر بیشتر بوده! و هنوز هم هست! و آن هم رؤسای کشورهای اروپایی اند! بگذارید برای شما قصه ی آنها را بگویم: قاره ی اروپا یک قاره ی کوچک اما پرجمعیت و خوش آب و هوا بود که دریاهای بسیار زیادی هم داشت و مردمش کشتیسازی و دریانوردی را از قدیم به خوبی بلد بوده اند. (یک شمای کلی از نقشه ی اروپا را روی تابلو رسم کردم.) اما مردم اروپا یک صفت داشتند و آن اینکه اغلبشان ، شاید بخاطر وضعیت کشور و جمعیتشان که منابع به اندازه ی کافی نبود و...شاید هم به دلایل دیگر، همیشه با هم درگیر جنگ بودند. همیشه برای تصاحب خانه و زمین و وسایل یکدیگر با هم میجنگیدند. برای همین شهرهاشان به شکل قلعه بود! تا از حمله و غارت در امان بماند! و یا مثلا همراه کشتیهاشان (که مثل قطار و اتوبوسهای ما زیاد بودند و وسیله ی ارتباطی شهرها و کشورها با هم بودند) همیشه ابزارهای جنگی و جنگجویان زیادی بود، تا از آسیب "دزدان دریایی" در امان بباشند. اصلا پدیده ی "دزد دریایی" یک پدیده ی مخصوص اروپا و قدیمی و ریشه دار در فرهنگ اروپاییست. زمان گذشت و اروپایی ها در صنعت کشتیسازی و دریانوردی پیشرفتهای زیادی کردند. و توانستند کشتیهای قوی و بزرگی بسازند که بتواند ماهها و گاهی یکی دوسال روی آب بماند و اقیانوسها را هم طی کند و غذا و آذوقه ی کافی هم برای سرنشینان خود حمل کند و نگه دارد و... و به این ترتیب پای همان اروپایی ها و ازجمله همان دزدهای دریایی به سرزمینهایی رسید که تاکنون نرسیده بود. و به قول خودشان سرزمینهای "جدید"ی را "کشف" کردند. مثل امریکا، آفریقا و استرالیا. اما آیا تا حالا به این کلمه ی "کشف آمریکا" و به کلمه ی "کشف" توجه کرده اید؟! معمولا اصطلاح کشف کردن را برای چیزی بکار میبرند که برای اولین بار پیدا میشود. کسی قبلا آن را پیدا نکرده و از وجود آن خبر نداشته. اما آن سرزمینهایی که اروپاییها به قول خودشان کشف کردند، ساکنان بومی ای داشت! آمریکا در ابتدا حدود 60-70میلیون نفر جمعیت داشت که با صلح و دوستی با هم زندگی میکردند. فرهنگ خاص خودشان را داشتند و آداب و ستها و قوانین و تمدن خاص خودشان را داشتند. اما اروپاییها اصلا آنها را آدم به حساب نیاوردند. و این طور تصور کردند که خودشان اولین «آدمهایی»هستند که پایشان به این سرزمین رسیده و لذا هرچه در این قاره است، مال آنهاست! مثل همان همکلاسی قلدر و زیاده خواهی که برای شما مثال زدم! اینطور شد که شروع کردند به کشتن ساکنان اصلی آمریکا. و شعار «یک سرخپوست خوب، فقط یک سرخپوست مرده است» را دادند. و در کمتر از صد سال بعد، از آن جمعیت سرخپوستها تقریبا چیزی باقی نمانده بود!!! و اروپایی هایی که حالا ساکن آمریکا شده بودند اصلا احساس نمیکردند کار بدی کرده اند! فکر میکردند یک جور جانور مزاحم بنام سرخپوستها را از سرزمینی که مال اروپایی هاست(!) پاک کرده اند! مثل وقتی که ما مثلا سوسکهای توی خانه ی خودمان را میکشیم! چون فکر میکنیم خانه مال ماست و سوسک مزاحم شده است. اروپاییها نسبت به تمام آدمهای غیراروپایی همین احساس را داشتند. در آفریقا و استرالیا هم شبیه به همین اتفاق افتاد. در کشورهای آسیایی هم چون مردم هشیارتر بودند، به این شدت نشد، اما مثلا نفت ما را یا برخی محصولات مارا یا گنجهای باستانی ما را مفت میبردند. با همان روشِ "تو سرِ مال زدن"! این نفت به چه درد شما میخورد؟! بدهید ما آنرا از کشور شما خارج کنیم این ماده ی سیاه بدبوی مزاحم را. و به جای آن چیزهای بهتری به شما بدهیم! کم کم اروپاییها و آمریکاییهای جدید، متوجه شدند که چیزی که درکشورهای آسیایی مزاحمِ آنهاست، اعتقادات و فرهنگ مردم است. که آنها را هشیار کرده است. و برای همین سعی کردند به روشهای مختلف، در کنار آن غارتی که میکنند، این فرهنگ را هم از بین ببرند. یک روش بسیار بسیار موثر این بود که وانمود کنند فرهنگ ما فرهنگ بدردنخوری است! (یعنی همان تو سرِ مال زدن!) این چادر و چاقچور چیست سیاه و زشت که میپوشید؟! ببینید زنهای ما چقدر زیباتر و رنگارنگتر لباس میپوشند! این مشغولیتها به چه درد میخورد که شما دارید؟! منبر و روضه و آخوند و ...ببینید ما چه سینماهای خوبی داریم!چه تیاترهای هیجان انگیزی داریم! این غذاها چیست شما میخورید؟! ببینید ما چه غذاهای گوشتی و چرب و شیرین و خوشمزه تری داریم! این چه ورزشهای خنده داریه که دارید، زورخونه و...ببینید ما فوتبال داریم چه هیجانی داره! درحالی که خیلی سنتهای ما حساب شده و ریشه دار بوده ند و امروز ثابت میشه که برای روح و جسم آدم و داشتن جامعه ی سالم، چقدرمفیدبوده که متاسفانه برگرداندنشون به این راحتی نیست. خب پس یک راه آن بود (و هست) که چیزهایی که ما داریم را برایمان بی ارزش جلوه دهند. راه دیگر غافل کردنِ ما بوده!مثل اینکه آن دوست زیاده خواه شما شما را دنبال کاری، از کلاس بفرستد بیرون، یا حواستان را به چیزی پرت کند! و بعد وسایل شما را بردارد. غربی ها از این روش هم خیلی استفاده کردند. بعنوان مثال برای اولین بار انگلیسیها بودند که مواد مخدر را به کشور چین وارد کردند و بعد از آنکه امپراتوری آن زمان چین متوجه این موضوع شد، و با آن مخالفت کرد، جنگهایی بین چین و واردکنندگان انگلیسی مواد مخدر درگرفت. و یا در همین ایران خودمان نیز درآغاز انگلیسیها بودند که کشت و تهیه و استفاده ی این مواد را به مردم یاد دادند. و خیلی راههای دیگر که برای غافل کردن مردم ما بکار میبردند و هنوز هم میبرند! اینها تبلیغاتی بوده که از صدسال قبل تا حالا اروپاییها درکشور ما میکردند. هنوز هم میکنند، مثلا کارتونهایی مثل ماداگاسکار را احتمالا دیده اید!(که وقتی پرسیدم انگشتهای زیادی با هیجان و شتیاق بالا رفت که یعنی بله ما دیدیم!) توی کارتونهای شبیه به این، ما همیشه یک «جنگل» از حیوانات میبینیم که در شرایط وحشی و بدور از تمدن زندگی میکنند و سنتهای خرافه گونه ای دارند. این تصویری است که اروپایی ها همیشه از مردم بومیِ سرزمینهایی که کشف میکردند یا به آن وارد میشدند، داشتند! شما آدمهای غیراروپایی شبیه به حیوانات این جنگلید! بعد مثلا درکارتون ماداگاسکار، یک بچه شیر بطور اتفاقی سر از کشور متمدن آمریکا در می آورد و «دلقک سیرک» میشود. یعنی وسیله ی خنداندن مردم! و این میشود یک «غیر اروپاییِ متمدن و خوب!» و وقتی به جامعه ی سنتی خودش برمیگردد و با شرایطی مواجه میشود که انسانهای آمریکایی متمدن آمده اند و جنگل اینها را گرفته اند و آبِ اینها را برای خودشان برداشته اند و حیوانات دچار خشکسالی و قحطی شده اند؛ همین بچه شیر تقریبا کودن و دلقک، جنگلش را نجات می دهد! و میشود قهرمان. اما چطوری؟ با آدمها «مذاکره» میکند! و آنها را راضی میکند که آب مالِ خودتان!!!فقط یک مقدار کمی از آن را هم به ما بدهید تا نمیریم!!! خب این چیزی است که این کارتون دارد به بچه های ما یاد میدهد! آن کارتون آموزش اژدها هم همین است. کارتون پنگوئن خوشقدم هم. کارتون زنبور عسل هم و... نمیگوید آدمها اصلا ب چه حقی وارد جنگل ما شده اند و آبی که مال ما بوده را برداشته ند؟! میگوید حقِ آنهاست! فقط اگر یک سهم بخور و نمیری هم به بومیها بدند، لطف کرده اند! همین برخوردی که صدسال با نفت ایران کردند! یا صریحتر از این، کارتونهای دروغی مثل «مهاجران» (همان لوسیمی!) را میسازند که یک خانواده ی خیلی محترم و زحمتکشِ انگلیسی رفته اند در یک سرزمینِ خالی از آدمها در استرالیا...درحالی که اینطور نبود، استرالیا مردم بومی داشت که انگلیسیها آنها را کشتند. اولین گروههای انگلیسی که به استرالیا رفتند خلافکارها و جنایتکارها بودند که بعنوان "تبعید" به استرالیا میفرستادندشان. بعد اینها که ذاتا جنایتکار بودند، شروع میکنند از بومیهای استرالیا کار کشیدن و حتی بعنوان تفریح آدمهای بومی را شکار میکردند! و خلاصه اینها کم کم با سواستفاده از این بومیها ثروتمند شدند.و استرالیا را ظاهرا برای خودشان آباد کردند و درواقع برای صاحبان اصلیِ آن، ویران! خب حالا پدافند غیرعاملِ من و شما دربرابر این حملات فرهنگی چطوری است؟! 1.بنظر من، اول آن است که بدانیم دشمن، دشمن است! دشمن حرفهاش از روی دلسوزی نیست! دشمن دنبال آسیب زدن به ماست. مثل همان همکلاسی زیاده خواه است. ما وقتی حرف دشمنهای تاریخیمان را باور میکنیم که دست از دشمنی برداشته باشند. که از عملکرد قبلی خودشان پشیمان و عذرخواه باشند. مثلا انگلستان تا وقتی خساراتی را که درطول جنگ جهانی به کشور ما زده(چقدر آذوقه ی مردم را غارت کردند سربازهای انگلیسی چه بیماریهایی با خود آوردند و مردم ما را به کشتن دادند و چقدر شهرهای ما زیر پای ارتش آنها ویران شد [هولوکاست9میلیون ایرانی بدست بریتانیا]) نپردازد، ما حرف شبکه های بی بی سی و من و تو و ... ش را نمی توانیم باور کنیم. اثر این پدافند غیرعامل را با یک مثال برایتان روشن می کنم: سال81 آمریکا میخواست به کشور عراق حمله کند. اما قبل از حمله شبکه ها ماهواره ای آمریکا شروع کردند به تبلیغات زیادی که بله مردم عراق شما خیلی بدبختید شما بیچاره اید صدام باعث تمام مشکلات شماست. ما آمریکایی ها می آییم و شما را نجات میدهیم. مردم و جوانان عراق این پدافند غیرعامل را نداشتند! دشمن را "دشمن" نمی دیدند! فراموش کردهبودند که او فقط بدنبال سود خودش است. لذا نه تنها مقاومتی نکردند بلکه از خداشان هم بود! استقبال هم کردند از سربازهای آمریکایی...خب نتیجه ش شد بیش از یک میلیون کشته در عراق و روز به روز بدبختتر شدن مردم. 2. مهمترین پدافند آن است که ما تامیتوانیم فرهنگ و ارزشهای خودمان را بشناسیم. تا نتوانند آن را برای ما تحقیرکنند! مثلا ما بدانیم ارزش حجاب و نوع پوششمان به چیست، برای چیست؟ ما بدانیم چه تمدن درخشانی داشته ایم. بدانیم زمانی که اروپاییها تا قرن شانزدهم! هنوز –ببخشید-دستشویی توی خانه ها و شهر و حتی قصرهای شاهانشان نداشته اند، و از شدت گندآب و فاضلاب به بیماریهایی مانند طاعون دچار میشدند، زمانی که اروپاییها شیطان را عامل بیماری میدانستند! و با انواع خرافات درصدد درمان بیماریها بودند، ما در کشورهای اسلامی چاههای فاضلآب و حمام و بیمارستانهای مجهز داشتیم. زمانی که آنها دچار دزدان دریایی بودند، ما مسلمانها و شرقیها از چین و ژاپن گرفته تا هندوستان و تا ایران و کشورهای عربی، در تجارت دریایی با یکدیگر «همکاری» می کردیم و در صلح و آرامش و دوستی کالاها و محصولاتمان را با یکدیگر مبادله میکردیم و هیچکس سهم دیگری را نمی خورد. نیازی هم به اسلحه گذاشتن در کشتیها نبود! ما باید بدانیم ما که بوده ایم؟! و آنها که بوده اند؟! باید قدر چیزی را که داریم بدانیم. تا براحتی آن را در چشم ما سیاه نکنند؛مثلا دشمن با این موضوع که مردم ما روحانیت و ولایت فقیه را دوست دارند خیلی مشکل داشته و دارد. چون روحانیون و امروز ولی فقیه، تنها کسانی بودند که همیشه دربرابر آنها ایستاده اند و نقشه های آنها را برای مردم افشا کرده اند. بهمین دلیل شما میبینید که شبکه های ماهواره ای آنها دائما ولایت فقیه و روحانیت را مسخره میکنند، یا تحقیرمیکنند، میگویند دیکتاتوری و... درحالی که مشکل آنها جای دیگریست. شما دارید توی خانه تان زندگی میکنید، بازی میکنید، درس میخوانید مدرسه میروید با دوستهایتان به گردش میروید، اما کسی که حواسش هست هرشب درب خانه را قفل کند تا «امنیت» شما حفظ شود پدرو مادر شماست! کسی که مراقب است شما با دشمنتان دوست نشوید و آسیب نبینید، پدرومادر شما هستند، کسی که مراقب است در معاملات مختلف سرخانواده ی شما کلاه نرود پدر و مادر است، کسی که شما را راهنمایی میکند تا کمتر اشتباه کنید و کمتر پشیمان شوید پدرومادر شما هستند. روحانیون و ولی فقیه، مثل پدرهای ملت مسلمانند! آنها همیشه مراقب بوده اند که کسی به ملتشان آسیبی نرساند. و دشمنان ما با این موضوع مشکل دارند.اما از راههای دیگر وارد میشوند. آن را کم اهمیت و بی ارزش و حتی مزاحم جلوه می دهند. 3. پدافند غیرعامل دومی که ما به کار میبریم، به اصطلاح «سواد رسانه ای» است. یعنی چه؟ یعنی شما کتاب بخوان، سایتهای خبری را ببین، تلوزیون و کارتون و فیلم ببین، «اما با حواس جمع»! با «نگاه انتقادی» متوجه باش که کارتونی که داری نگاه میکنی و میخندی و لذت میبری، بعد از این لذتها، چه حرفی میخواست به شما القا کند؟! این اسباببازی، این عروسک، این بازی کامپیوتری، بجز سرگرمی، چه حرفهایی برای شما دارد؟ چه الگویی دارد به شما ارائه می دهد؟ مثلا کارتونهای «پاندای کونگفوکار» (که همه بچه ها ظاهرا دیده ند و دوست داشتند!) که خیلی هم قشنگ است، ته داستان دارد یک «قهرمان» به شما نشان میدهد، که درواقع یک موجود کودن و چلمن و شکمو است! اما قهران هم هست!!! خب آدمی که قهرمانهای واقعیِ ملت و فرهنگ خودش را نشناسد، آدمی که «امام علی» را بعنوان قهرمان ندیده باشد که درمیدان جنگ و دربرابر دشمن چقدر محکم است و درباربر یتیمهای شهر چطور خم میشود و اسب میشود تا روی کمرش بنشینند وبازی کنند و دربرابر خدا چطور نماز میخواند و در زندگی و خوردن و خوابیدنش چطور ساده زندگی میکند و...، آدمی که حواسش جمع نباشد، کم کم عادت میکند که پس قهرمانها، آدم خوبها، موجوداتی مثل پاندا، مثل مرد عنکبوتی، مثل بتمن و... هستند! با تمام ضعفهایی که این شخصیتها دارند!
یکی از بچه ها پرسید: با این حساب چرا پس این کارتونها در ایران ترجمه و پخش میشوند؟! و اصلا دشمن چرا روی کودکان کار میکند و نه روی جوانان؟! سوال امیدوارکننده ای بود! یعنی حرفهام مبهم نبوده و جاافتاده و سوال ایجاد کرده! گفتم: خب برای اینکه نمیشود چشم و گوش مردم را بست! خود صداوسیما و موسسه های رسمی ترجمه نکنند، صدجور گروه مخفی و غیررسمی هستند که ترجمه کنند و تکثیرکنند و به دست مردم برسانند مثل خیلی از فیلمها و سریالها! حذف این محصولات، نه امکان دارد و نه اصلا صحیح است. آن آدمی که ایده آل ماست، آن چیزی که کشور ما بهش نیازدارد آدمهای چشم و گوش بسته نیست که بزور پاستوریزه نگهش داشته باشیم و تا یک جایی این زور از سرش برداشته شد بزند زیر همه چی! اتفاقا چیزی که لازم است، یک آدم خوب و رشدیافته کسی ست که با هر نوع حرف و فرهنگی که مواجه شد بتواند آن را تحلیل کند و خوب و بد آنرا تشخیص بدهد و خودش بتواند، دربرابر حملات فرهنگی، از فکر و روح خودش مراقبت کند. دشمن هم روی جوانها کار میکند و هم بزرگترها و هم کودکان. منتها کودک، نگاه انتقادیش کمتر است. راحتتر هرحرفی را میپذیرد، تا شمای نوجوان. زودتر باورمیکند و اعتماد میکند. اساسا راونشناسها میگویند 80درصد از شخصیت آدمها درزمان کودکی و زیر7سال شکل میگیرد! پس اتفاقا طرف، خوب جایی دست گذاشته!!!
دیگه اینجا صدای اعتراض معلمهای مدرسه به گوش ما رسید که بجای نیم ساعت، یکساعت وقت گرفتی و درس داریم...و قصه را جمع کردیم. سه تا کتاب هم معرفی کردم بهشان هم بعنوان سند،هم برای بیشتر دانستن که دادم مربیشان تائید کند.. ولی میدیدم بچه ها بلند که شدند خسته و کسل نبودند و درمورد اینحرفها با هم حرف میزدند؛ و همین مرا بس. هرچند دربست نپذیرند و باور نکنند حرفهام را. بعد رفتم از معلمها پوزش بطلبم که دیدم به به، اغلب معلمهای 12-13سال قبل خودمند! البته لطف داشتند و متبسمانه تحویلم گرفتند،ولی خب ما چنان خجالتی کشیدیم که تا یکساعت بعد خواهرم بهم میخندید که چقدر سرخ شدی!!!
پ.ن. چیزایی درمورد عرفه نوشته بودیم، یعنی دعای عرفه. که دیگه برا رو مجاااز گذاشتنش دیر شده.یعنی ازوقتش خیلی گذشتیم :( بیربط ولی مهم: این مطالب حداقل 2 سال دیر نگاشته شده ند؛ اما همین که بالاخره نگاشته شدند هم شکر! ملاحظه اش توصیه میشود.اکیدا. : رویکرد نسبتا خطرناک
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۱ساعت 14:9 توسط فروزنده
|
|
||