|
|
|
|
|
TSB (طرح شهید بهشتی... مجمع جدید! ... !!!) گفتم عده ای از برادرهای 84ی در ادامه ی اردوی شمال مشهد، جمعشان را نگه داشتند و بحثهاشان را؛ بحثهایی که آخرش هم نفهمیدم دقیقا چه بود؟ که ظرفیت داشت که 30-40 نفر را ، 3 ماه ، حول خود نگه دارد؟! "چرا درس میخوانیم؟" بود؟ چرا فنی؟؟ چرا...؟؟ یا "چرا فضای دانشکده هامان مذهبی نیست؟" ؟ و.. یا اوضاع مملکت و نیازهای دولت اصولگرا؟ یا افقهای آینده و نقش دانشجوی مسلمان؟ یا ؟؟؟ یا شاید هم حمایت ِ مشاورینی که عمری صرف ِ بررسی ِ گروههای مذهبی دانشجویی کرده بودند ، نزدیک و آشنا و برنامه دار...؟ یا شاید هم حاشیه های متنوع و مفرّح جلسات؟... خلاصه اینقدر می دانم که خود این مشاورین هم به حیرت آمده بودند (یکی از ایشان می گفتند: باورتون نمیشه! 0-40 نفر هر هفته میان که حرف گوش کنن !!!) !و حالا چون فضای دانشکده ها بهر حال مختلط بود، ناچار شده بودند از همراه کردن(! )ِ خواهران با خود؛ هر چند در آن جلسه ی کذای بعد از شمال مشهد، طرفین تصویب کردند که "موسی به دین خود و عیسی به دین خود" تا کِی و به کدام اعجاز این دو جریان رو بگذارند به همگرایی؟!و گفتم که در اردوی غرببودیم که یکی از دوستانِ 84ی از قافله ی شمال-مشهد که در دانشکده شان فعال محسوب میشد، از قول برادران همکلاسی، این مسئله ی وجود چنین جمعی و تمایلشان به همراهی خواهران، را با سعیدینژاد مطرح کرد.(که در آن وضعیت چیزی بود شبیه به قوز بالا قوز!و بعد تر هم بیشتر شبیه شد!) در اولین فرصت سعیدینژاد و این دوستمان (که اولین گزینه برای لینک ِ احتمالی میان بسیج خواهران و tsb بود) حضورا صحبتهای نمایندگان این جمع(tsb!) را شنیدند. 3 برگ معرفی ِ گروه و چشم اندازها و ... و چارت پیشنهادی ِ گروه برای بسیج!و آن 3 صفحه اینطور آغاز می شد: " طرح شهید بهشتی طرحیست با آرمان گسترش ِ تمدن اسلامی مبتنی بر کار گروهی با محوریت علم و دین که سعی بر تبیین زندگی موفق دانشجویی در زمینه های گوناگون دارد و بدنبال رشدی همه جانبه و همطراز برای دانشجو است .و بعد این "زمینه های گوناگون" را برمی شمرد: دین – علم – فرهنگی و اجتماعی – سیاسی – فردی بازتاب : یه عده سال اولی(البته الان ابتدای سال دومشان بود) که می خوان بسیج را کن فیکون کنند!(و طبیعتا خنده!) ... همت خوبی کردن و بچه های تیزی هستن ولی خودشون هم نمیدونن اینایی که یخوان یعنی چی؟! خوبه کم کم پشتوانه ی فکریشونو تامین کنیم!و هواشونو داشته باشیم(کاری که اوایل از من توقع میرفت!!!) ... خطرناکه! بوی کودتا میاد! و مراجعه به بزرگترهای مجموعه ی برادران که کنترل کنید اینا رو... اصلا tsb یعنی "طرح ساماندهی بسیج" سرکار گذاشته اید مارا؟زیرآبی دنبال جذب عضوید؟! ... کار دانشکده ای آسیب داره که اینا فکری به حالش نکرده ند ... تا آنجا که خاطرم هست با 3 نفر صحبت شد.برای ارتباط با tsb. بچه هایی که بیشتر رنگ "واحد علمی" داشتند. و البته که آن ابتدا tsb بیشتر یک گروه فرهنگی بود تا هر چیز دیگری . منتها چون در بسیج خواهران دانشکده ها را بشرط ِ کار علمی، وارد دایره ی دید می کردیم، و چون _ نمیدانم چرا؟ _ پررنگترین فاکتور tsb "دانشکده ای بودن" بنظر میرسید، لذا گزینه های پیشنهادی پس از یکی دو جلسه احساس عدم انطباق کرده و عذر می خواستند(حق هم داشتند) .نظر خاصی(رد یا تایید) نداشتم. بردن بسیج تو دانشکده ها مزایایی داشت و معایبی...اینطور که نمیشد قضاوت کرد!...و مهمتر اینکه من ِ از بیخ منفک از دانشکده مان را چه به این بحث! فرصتهایی،برای پیگیری آرمانها(!)، را که بواسطه ی این جداییم، از دست رفته بود ؛ گوشزد کنم ... و البته به یاد تجربه ی ورود خودم. کسی در مجمع بخاطر سال اولی(بلکه ترم اولی!) بودن محکومم نکرده بود! این(موضعگیری و سرکوب و جدی نگرفتن و... یا توقع ایده آل بودن از او داشتن...)که تعامل نشد با یک اراده ی جوان !اولین برخورد مستقیمم در جلسه ای بود که به اصرار(بخوانید : اجبار!) ِ سعیدینژاد و با اکراه تمام، و محض "سیاهی لشکر"(که ععاطفه تنها نباشد) رفتم... انچه دیدم همان مجمع قدیم بود که از عمق کاسته و بر نیرو انسانی(و ساماندهی نیرو انسانی، که دانشکده ای شدن لازمه ی این ساماندهی بود) افزوده...و تعریف این نیرو انسانی را هم از آیین نامه ی کانون رشد برداشته باشد...(جسارتا چون از میزان درونگروهی و محرمانه بودن ِ طرح اطلاع دقیقی ندارم، از تشریح جزئیات طرح میگذرم...) این یعنی یک جورهایی رفع هر دو مشکل ی مجمع قدیم! با حفظ همان محسنات(انشاالله) ... بعد از جلسه همین را گفتم به عاطفه، و او هم که در آن موقعیت ِ نیاز به لینک، یک نفر موافق با این بچه ها کشف کرده بود، تا تنور داغ بود نان را چسبان و در دَم TSB شد زیر مجموعه ی "طرح ورودیها"!!![ کلامی در مورد TSB (طرح شهید بهشتی) و مجمع سابق : گفتم انچه دیدم همان مجمع قدیم بود که از عمق کاسته و بر نیرو انسانی(و ساماندهی نیرو انسانی، که دانشکده ای شدن لازمه ی این ساماندهی بود) افزوده...و تعریف این نیرو انسانی را هم از آیین نامه ی کانون رشد برداشته باشد... و البته حق هم همین بود. آن کار سنگین پژوهش دینی ِ مجمع سابق ، ضرورتی بود ناشی از خلائهای تئوریک ِ زمان خودش، و با توجه به کم کاری ِ نهادی که در حقیقت متولی این امر بود(حوزه ی علمیه) و قرار نبود که الی الابد "دانشجو" درگیر با چنین پروژه های پژوهشی ِ گسترده و عمیق ِ دینی- اجتماعی باشد و بقولی کم کاری ِ دیگری را نیز او جبران کند؛ بلکه بایست بدنبال تعریف و اجرایی کردن ِ سازوکاری بود برای تعامل ِ صحیح و سازنده میا ی حوزه و دانشگاه . بنحوی که "اصطیاد و طرح سوال" از دانشگاه و "جواب دینی به آن" از حوزه باشد. و هیچ قری مانند دانشجو(بواسطه ی جوانی و پویایی و نشاط و اخلاصی که لازمه ی آن است و برخاسته از کل ِ جامعه بودنش،و فراغت نسبی اش از دغدغه های شخصی و ماهیت واسطه ای ش و استقلالش و...)و نمی تواند "نیازها"ی اجتماع و علم و توسعه ی کشور را درک کند و و بهینه ترین مطالبات را از دین داشته باشد ؟ و مگر نه علم از "سوال" آغاز می شود ؟ بعلاوه کار ِ گروه هایی از جنس مجمع سابق، می بایست پله ای می شد که نسل بعدی با اطمینان بر آن بایستد و پله های بعدی را بنا کند . نه اینکه دائما همانجا درجا بزند و مگر نمی گوییم "جریان "ِ دانشجویی؟! این مهم نیز با تعاملات ِ صحیح ِ این دو نسل ِ مجمع بخوبی می توانست تامین شود. (چنانکه شد!)کدام پله های بعدی ؟ مهمترین پله ی بعدی "خودآگاهی جریان دانشجویی" بود. اینکه نوک پیکان ِ کنجکاویها و پرسشگریها و "مطالعات" ِ جریان دانشجویی، از بیرون، به درون متمایل شود! از "جریانشناسی سیاسی" به "جریانشناسی علم" از واکاوی گروههای فرهنگی و سیاسی خارج از دانشگاه، به "آسیبشناسی گروههای دانشجویی" از "نقد ِهدف و اصول حرکت فلان مکتب" به "تعریف اهداف و اصول حرکت دانشجوی مسلمان" از اصلاح جهان به اصلاح خانواده ی دانشجویی ِ خود. پس از شناخت و بررسی ِ محیط اطراف و نقش آفرینیان ِ آن ، نگاهی به خود بیاندازد که :"حالا من چه کاره ام؟چه نقش را من قرار است بیافرینم؟" از "انفعال" به در آمده و از تاریخ خوانی و نقد تاریخ، به "تاریخ سازی" برسد .پله ی دیگری که باید بنا می شد عبارت بود از شبکه سازی ، حول ِ این تئوریها. عرض کرده بودم، در مجمع هر فرآیند خوبی هم که رخ می داد ، در همان مجموعه ی 10-15-20 نفری بود و حتی بقیه ی مجموعه ی بسیج هم با آن بیگانه بودند. که این شاید اهتمام اصلی ِ دوستان بود. حدود 4-5 ماه بعد از شروع به کار tsb ، "همگانی" بودن ِ اندیشه های مجمع را بخوبی مشهود بود ! از واحد سیاسی و فرهنگی تا جنبش عدالتخواهی ! این "رشد ِ متحد" از نقاط قوت این حرکت بود.یک پله ی مهم دیگر "انسجام" ِ حوزه های مختلف ِ پژوهشی ِ مورد ِ توجه ِ امثال ِ مجمع سابق ِ ما بود. "نمی دانم اینهایی که پی گرفتیم و خواندیم و پرسیدیم و بحث کردیم و فهمیدیم ، ته ش به چه دردمان می خورد؟" این را از خیلی از فعالین مجمع، حتی بعضی از دبیر های مجمع، شنیده بودم. نیاز به دانستن ِ "جغرافیای دانستنی ها" و مدیریت ِ آن: هر "فهمیدن"ی چرا؟ و چقدر؟ و در چه نسبتی با سایر فهمیده ها؟ و...این پله ی آخر را علی الاصول باید "طرح رشد" باتاکیدی که بر "نظام اندیشه ی اسلامی" داشت، میساخت. که معتقدم آنطور که می توانست؛ نساخت. چرا ؟ چون "منقطع شد" از نسل قبلی . اصلا "دانسته و فهمیده" ای نبود که بخواهد "نظام مند" شود!!! قطعات پازلی در کار نبود که طرح رشد، مرتبشان کند. این هم برمیگردد(به زعم من!) از یک طرف، به همان اشتباهی که در "معرفی طرح رشد" شد. و از طرف دیگر اینکه بعد از در آمدن اساسنامه ی کانون رشد، همه ی موسسین(تدوین کنندگان اساسنامه) طرح را رها کرده و متفرق شدند .نکته ی قابل توجه اینکه در همه ی همتهایی که برای بنای این پله ها شد، ردپای یک یا چند نفر از بچه های مجمع سابق بود! (چه TSB و چه حلقه و چه جهت گیری و...) و این بنظر من یک قوت ی دیگر است از مجمع سابق؛ که ضعفش را خودش شناخت و درصدد رفع آن برآمد. ]کار اول همان برنامه ی "یکشنبه ی آخر مهر" بود. طبق معمول مدتی بحث بر سر ضرورت یا عدم ضرورتش؟ بعد هم بحث روی مخاطبین (حاضرین در اردوی شمال-مشهد + افرادی که دعوت شده بودند و نتوانسته بودند شرکت کنند + افرادی که بعد از اردو اما بواسطه ی اردو شناسایی شدند+ هر کسی که هر کدام از این مخاطبین صلاح بدانند!)بعد هم هدف و پیام ِ دقیق برنامه(که در دعوتنامه مشخص است و میگذرم!) بعد هم تدقیق برنامه و صحبت با مدعو و طرح و توزیع دعوتنامه (به پیوست می گذارمش همینجا!) . هرچند باز هم بعلل اجرایی(کمبود وقت. کلاس داشتن ِ همه ی کامپیوتریها در همان ساعت. اجتناب خواهران از برگزاری بحثهای گروهی در رواقهای مسجد و ماندن در اتاق هیئات- با توجه به اینکه فضای هیات فقط به کار افطاری دادن می خورد و رفاقت و به زور ، سخنرانی! – و ...) آن نشد ه وعده داده بودیم؛ حاجآقا فلاح قرار بود بحث اولیه را(در آمفی تیاتر) طوری ارائه دهد که هم به کار بحث دانشکده ای ِ بچه های ما بخورد و هم به کار برادران بیاید؛ و بعد هم خواهران تا اذان مغرب ، در رواقهای مسجد، ذیل صحبتهای حاجآقا فلاح، بحث دانشکده ای داشته باشند. بعد نماز و افطار و بعد هم جمع بندی بحثها با حضور مجدد حاجآقا فلاح(در هیئات). که برنامه ی آمفی تیاتر طبق معمول با تاخیر شروع شد و تا اذان طول کشید! (و البته من هم همان ساعت کلاس داشتم! که بعلت تاخیر برناه با 20 دقیقه تاخیر رسیدم و استاد به جریمه 5 دقیقه جلوی کلاس نگه م داشتند! و خلاصه من این بحث حاجآقا فلاح را نبودم و ظاهرا عمده ی مخاطبین هم نبودند!و ظاهرا بحث هم زیاد ربطی به آنچه وعده شده بود نداشته!) منتها بحث ِبعد از افطارِ استاد، به خوبی توانست مفهوم مد نظر را مطرح کند. اما اینکه چقدر برای مخاطب جا افتاد؟ را متاسفانه نفهمیدیم .و چنانکه در قسمت قبل(بحث جهت گیری تخصصی) عرض کردم، برای خودم(خودمان)هم این بحث یک جور جمع بندی ِ همه ی فایلهایی بود که طی 1 ماهه ی کار قبل از شمال-مشهد باز کرده بودیم... و عزمی شد برای ادامه ی آن. اما یکی از بستر های ادامه ی این کار همین tsb بود. : بهتر این است که بچه های دانشکده ها در جستجوی "استراتژی خدمت" باشند. شناسایی و ارتباطگیری با گروههایی که در زمینه ی مختلف ِ مرتبط با رشته ی تحصیلی آنها موفق بوده اند (و یا حتی آنها که موفق نبوده اند!) و مباحثه ای که بطور طبیعی پس از آشنایی و بازدید و گفتگو با یکی از این گروهها میان این بچه های پیگیر ِ کار رخ می دهد، خود به خود به سمت طراحی ِ "طرح خدمت ویژه ی گروه" سوقشان خواهد داد . اینجا هم یک "آفت خور" داشتیم! اینکه بچه ها در برخورد با اولین نمونه ها، "جذب" ِ همان نمونه شده و از ادامه دست بکشند و از گروه کناره بگیرند؛ چیزی که "فراوان" دیده شده.خب از اینجا به بعد کار ، آدمی می خواست با توان ِ بالا در روابط عمومی و "انتقال دغدغه" . و این همان آدمی بود که من نبودم! هر چند سعی هم کردم. با فرد فرد بچه هایی که مورد نظرم بود صحبت کردم .اصراری که داشتم این بود که چنین گروههایی را نمی توان از بالا و مثلا با اعلام در یک جلسه که ملت را به زور کشانده ای در آن که "حرفهای تو را بشنوند"! و این رسمی بازی ها شکل داد. بلکه باید 10 تا گوش بود و یکی زبان! دغدغه های فرد فرد مخاطبین را شناخت، به مرور و از کانال دغدغه های خودش و واقعا بعنوان یک دوست که از دغدغه های مشابه او (مثلا با یک سال اختلاف سن) رسیده به این اولویتها (و خدا گواه است که نگاهم هم به 84یها و به این کار جز این نبود...) با او صحبت کرد... جنس کار تعامل با انسان بود. و ضرورتهای همین کار هم سوقم داد به آثار شهید بهشتی (که التفاط ویژه ای به نقش "مطالعه ی انسانها" در پیشبرد نهضت دارند.). مدتها وقت می گذاشتم پای شنیدن ِ حرفهای هر کدامشان؛ بیشتر از اعضای خانواده ام این بچه ها را میشناختم! و به هزار لطایف الحیل باب صحبت را پیش می کشیدم که تصور "جذب عضو" و "اغفال" و "مخ زنی" و "هدایت از بالا!" و "پیچ و مهره ی کارهای بسیج شمردن ورودیها" و ... برای کسی حاصل نشود. که اجازه ی تصرف در "وقت" کسی به بهانه ی فلان جلسه برای استماع نطق من ! بعنوان مزدی که چون برده ایمشان اردو می خواهیم ازشان بکشیم! و... به خودم ندهم! (چیزی که در سال بعد از آن دیدم به راحتی در بسیج اتفاق می افتد... برای معرفی ِ همین کاری که من اینطور دنبالش می کردم، ملت را کنار دریا از بازی محروم کرده، زیر آفتاب و در گرما و شرجی ِ شمال، بنشانند تا بگویند ما یک کاری می خواهیم بکنیم که برادرها به ما ابلاغ فرموده اند و اسمش پژوهشکده گذاشته شده تا استادها بیشتر تحویلش بگیرند و... و شما اگر مایل به همکاری هستید به فلانی که رابط ما با دانشکده ی شماست مراجعه کنید.) نه . اعلام برنامه نمی کنیم! انتقال دغدغه می کنیم. هر برانامه ای خودش صلاح دید آنهم اگر اصلا این دغدغه ها را پسندید...در فضای دوستانه و کاملا غیر رسمی و در سرقیچیهای زمان (مثلا مسیر خوابگاه، سلف، در کنار تماشای مسابقه ی بسکتبال، قبل یا بعد از نماز یا...) در مورد آن گفتگومی کنیم... اگر من اشتباهی می کنم در این اولویتی که تشخیص داده ام و او تذکری میدهد می پذیرم و ... و نهایتا اگر کمکی خواست، هم بله یک "پیشنهاد"هایی دارم برای استارت ِ کارش... و اگر حمایتی (اجرایی، اعتباری،...) خواست هم بسیج هست ...البته که این رویکرد من هم اگر نگویم افراطی بود، لااقل آسیبهایی داشت که بعدتر(این روزها!) از خود 84یها شنیدم(!) : بچه ها احساس نمیکردند که من مثلا منتظر ِ یک فیدبکی یک تکانی یک ...ی از اینها هستم! انگار خب یک مقدار صحبت کردیم که راه کوتاه شود ! البته یک مسئله هم این بود که من هم توقع داشتم، با آن مقدماتی که عرض کردم!، همین "صحبتهایی که راه کوتاه شود" یک جرقه ای در ذهن بچه ها ایجاد کند( و احتمالا چون خودم همیشه اینچنین بودم!) و اگر ایجاد نمی کند "زور" که نیست!... به نظر من "خودجوش"بودن و "بومی" بودن ِ یک چنین تحولی را با هیچ نباید عوض می کردیم. ولو اینکه فردایی همین بچه ها بگویند :"فروزنده... بله! یه حرفهای خوبی میزد اما "برنامه" نداشت!... سازماندهی بلد نبود..." و البته امروز می بینم که نه! یک سری هزینه ها برای این "خودجوش بودن" داده ایم که نباید... که بعد از 2 سال بزرگترین درد بسیج خواهران را سبب شده... این "اندکی افراط" از همان کاهلی هاییست که عرض کردم به مثابه ی خیانتهای بزرگند. میدانستم این کاری که دارم ،شاید امروز(آنروز!) یک گوشه ی بی سر و صدا و بی خروجی ِ بسیج خواهران باشد، اما در آینده ای به فاصله ی 2-3 سال جریان غالب ِ دانشگاه همین است. (و البته که مجموعه ی برادران هم آگاهانه یا ناآگاهانه همین راه را می رفت) . سعی می کردم بهترین "پُل "ِ ممکن را بین وضع موجود بسیج و آن وضع مطلوب(که امروز شعار بسیج است! و آنروز نمی شد راجع بهش حرف هم زد!) را پیدا کنم. خیلی هم ناموفق نبودم. اما به این فکر نکردم که این پُل به هر قیمتی باید همین امسال کسی قدمی روی آن بگذارد. چرا؟ ببینید عرض کردم مجموعه ی برادران هم آگاهانه یا ناآگاهانه، گاهی تندتر و گاهی کندتر همین راه را میرفت، منتها این رفتن برادران با رفتن من (و به خیال خودم:) رفقای84یهای ام در دانشکده ها، کاملا و 100% ایزوله بود از یکدیگر!!! خیلی سعی کردم اینطور نباشد.اما بعللی که در قسمت بعد می آید(سوء تفاهمات) ، نشد!... واضحا مجموعه ی برادران منتظر "خودجوش"بودن ِ این حرکت نمیماند.چرا؟ این مجموعه متشکل بود از 30-40 نفر 84ی + 2-3 نفر مشاور. مسیری که مد نظر این دو سه نفر مشاور بود این بود. و مجموعه ی 84یها "به این مشاورین اعتماد داشتند" و سیر جلسات هفتگی، کم کم با این مسیر همراهشان می کرد.(ارجاع به آن بحث :"ما 83ایها" که اول این صفحه گفتم!). همانطور که اشاره ای شد در آن جلسه ای که بین الطلوعین جمعه با حاجآقای موسوی داشتیم و طرحمان را ارائه دادیم(برای مشورت) گفتند این را فعلا با برادرها مطرح نکنید"آنها قرار است 2 ماه دیگر به این دغدغه برسند"...و البته چون بخشی از کار هم بعهده ی خود 84یها بود، و اساسا اجتماعشان حول این مشاورین و اعتمادشان به ایشان، به انتخاب خودشان بود، و از کانال همین اعتماد، این دغدغه ها خود به خود "بومی" تلقی میشد. خب حالا وقتی برادرها وارد این عرصه شدند، از آنجا که کم هم سر و صدا ندارد! و از آنجا که معمولا سیاستهای بسیج از طرف برادران به طرف خواهران سرازیر میشود(!!!... متاسفانه) ؛ این بحث "نگرش سازی تخصصی" هم مانند سَلَف ِ خود،TSB ، خودش نمی آید به مجموعه ی خواهران و اسمش می آید! و این "وادادگی" می آورد و اعتماد به نفس را می کشد و "دست پاچه" می کند مجموعه را و... تا می رسد به همان طرز معرفی ای که روضه اش خوانده شد!(کنار دریا و ...) و تا 2 سال بعد هنوز وقتی پای حرف بچه های بسیج خواهران مینشینی از هیولاهای مجهولی به نام tsb و مجمع و طرح تحول و مطالعه و ورودیها و موثرین(نامی که همان 30-40 نفر بر خود نهاده بودند) و نگرش سازی تخصصی و دانشکده و ... میشنوی...(همان خیانتی که عرض کردم...)القصه... حاصل عملی این بحثها و گفتگوها و... شد فقط همان حلقه ی مختصری در خوابگاه که عرض کردم ! ... که زمانی که بچه های این حلقه مطالبه ی "کار عملی" داشتند، از قضا منطبق شد با ورود برادرها به بحث "نگاه بچه مسلمان به رشته ی تحصیلی اش" ، منتها بعد از این چند ماه که از جانب ما نه خروجی دیدند و نه اطاعت(!) (و ما هم بفرموده ی حاجآقا موسوی مامور به سکوت بودیم و اگر هم گاهی چیزی میگفتیم، طبق همان پیشبینی حاجآقا موسوی (بالاخره استاد خوب ، میداند چه تربیت میکند...)، (یا چون زود بود یا چون من نه حاجآقا موسوی بودم و نه آقای امامیان و نه باقی مشاورین مورد اعتماد و احتمالا داشتم یک چیزی برای خودم بلغور می کردم...) به چیزی گرفته نمیشد... و خلاصه اینبار دیگر دعوتی از خواهران نشد! برای همراهی(!) و دعوت از طرف بنده بود ! ... شاید همینجا اگر بچه های حلقه ی خوابگاه می پیوستند به این جمع، بالاخره آن "همگرایی" ِ فراموش شده رخ می داد و ،ضمن برکاتی که برای خود جمع برادران داشت، اوضاع بسیج خواهران امروز این نمی بود...منتها بزرگان(!) بر حذرم داشتند از " سپردن ِ بچه هایت(بچه های حلقه ی خوابگاه) که هنوز هیچ "اصول حرکت"ی ندارند، به جمعی که "اصول حرکت"شان شکل گرفته و چندان هم قابل تائید نیست"!!!!! و من ِ "..." پذیرفتم و حلقه ی خوابگاه در جستجوی "کار عملی در ادامه ی مطالعات و مباحثات" متلاشی شد(البته من کماکان به همان شکل غیر رسمی حضور بچه ها را در انجمن نخبگان یا فردای سبز یا... پی می گرفتم...و همان سبک کار سابق به قوت خود بر جای بود! منتها فرصت ِ گام نهادن بر آن پُل ِ کذا بود و حتی "کشف اشتراک این دو پُل ِ موازی که در غبار ِ شایعات کودکانه، چشم بر یکدیگر بسته بودند!؛ که از دست رفت.). و این هم خیانت بعدی ! و من کِی در صدد ِ جبران برآمدم؟ در آستانه ی اردوی همدان، که همان اکیپ مورد نظر برادران، درگیر با اردو بودند و از طرف برادران کِی استقبال شد؟ ابتدای تابستان(بعد از اردوی همدان) که بچه ها ی حلقه ی "خوابگاه!!!" در تهران نبودند!!!این شد حکایت بنده و tsb که به اردوی همدان ختم شد که شرح این اختتامیه هم خواهد رفت!و زان پس ما "بیخیالی" گزیدیم!دشواریهای کار در قسمت خواهران :یک مسئله که مرثیه ی آن را پیشتر خواندیم، کسی با ماموریت ِ من، می بایست توان بالایی در "انتقال دغدغه و باز کردن افق جدید برای مخاطب و جاانداختن ضرورت آن" می داشت؛ که نداشت!اما مسائل دیگر :یکی اینکه کلا فراخوان های "بیایید صحبت کنیم" در فضای خواهران "لبیک"ی نخواهد شنید! فقط 3 انگیزه است که می تواند کسی را به "هفته ای 1 ساعت جلسه" بکشاند! اول "رودربایستی" دومی "موضوعی که از نظر خودش خیلی خیلی مهم باشد." سومی "مدعوی که خیلی خیلی ممورد قبول باشد" انگیزه ی اول که ماهیتاً مناسب ِ منظور ما نبود! انگیزه ی دوم هم همان بود که انتخاب کردیم و عمده تلاش من هم برای جاانداختن این "خیلی مهم بودن" بود و چنان شد که گفتم... اما انگیزه ی سوم، پیدا کردن ِ چنین شخصی "سخت" نبود ! اگر "تفکیک موضوعی"ای در کار می بود ! در زمینه های سیاسی ، اخلاقی، جریانشناسی، نیروهای مذهبی، انقلاب، تاریخ، مهدویت، صهیونیزم، علم دینی، صنعت و دانشگاه، زن و حجاب و خانواده و...، قرآن، فلسفه، مباحث کلامی و معرفتی و... استادهای قَدَر و مورد تائید و جذاب و دلسوز و دردسترس و "لله کار کُن" و آشنا با فضای دانشجویی پیدا می شد؛ اما جامع ِ همه ی این موضوعات نه ! در واقع وقتی زمان از دست رفته بود و انگیزه ی دوم ، بواسطه ی اشتباهات بنده، بیدار نشده بود و مسئله لوث شده بود (!) در تابستان 86 ، بچه ها زمان زیادی را به جستجوی چنین فردی اختصاص دادند که برای nمین بار اثبات شد که تلاش بی نتیجه است! و نهایتا پیشنهاد من همان "تفکیک موضوعی" بود بعلاوه ی اینکه مثلا یکبار در ماه گردهماییهای مشترک (بین همه ی گروههایی که هرکدام حول یکی موضوعات ِ تفکیک شده تشکیل شده اند) برگزار شده و گروههای مختلف حاصل کار یک ماهه ی خود را ارائه دهند و ... که "تصویب نشد" و بعد هم دوره ای آغاز شد که "ما بی خیالی گزیدیم" !یک مسئله درک تفاوت بچه های ابهام دوست و ابهام گریز بود!عده ای از بچه ها با ابهام ِ کار کنار نمی آمدند ، و عده ای بعکس با قاطعیت کار در این زمان کوتاه!( مثلا یکی از علل عدم همکاری خانمها سعیدینژاد وپریشن در هنگام طرح اولیه و خانم غنوی در اواخر آذر و اول کار طرح و برنامه ی اردوی همدان و خانم میرکمالی و... همین بود)مدتی طولانی درگیر با این مسئله بودم که چه باید کرد ؟ اعده پای کار تعریف شده و واضح می آیند و از طرفی عده ای کاری را می طلبند که نقش خود را در تعریف و طرحریزی آن ببینند! آیا ممکن است که اینقدر به بچه ها نزدیک باشیم که این تمایلاتشان را درک کرده و پیشنهاد مناسب برای آنها داشته باشیم؟(البته در معدود مواردی امکان دارد) تا به اولین تجربه ی دانشجویی خودم مراجعه کردم: زمانی که مجمع به من معرفی شد یک مجموعه ی کامل بود و مثلا قرار نبود من ساختار آن را دستکاری کنم!(البته هرچند در طرح موضوع "تغییر ساختار مجمع" هم کسی جدیدالورود بودن مرا مورد توجه قرار نداد یا لااقل من اینطور دیدم! این نگاه ها اعتماد مجموعه به اعضا را میرساند) اما نهایتا ما در طول یک ترم روی طرحی که خودمان تعریف کردیم کار کردیم و حمایت هم شدیم! در واقع مجمع همراه اهدافش، کارنامه اش و چارچوبهایش معرفی شد و البته مثلا اینهم ذکر شد که "واحد عمومی فعلا روی زمین مانده" و اولین ماموریتی که ما داشتیم "تعریف موضوع کار" و "تشکیل تیم(در حد 3،4نفر)" بود! این یک شیوه ی خوب می توانست باشد.یک مشکل دیگر اعتماد بنفس نسبتا ضعیف خواهران بود(که برخی ناشی از خودِ محیط شریف و ذهنیت غالب ِ برتری ِ کمی و کیفی ِ آقایان در آن میدانندش! و برخی ناشی از کلا مهجوریت اجتماعی زن در طول تاریخ! و برخی اینکه اصلا این کار خانمها نیست و نبود اعتماد بنفس در آن طبیعیست! و...) که نه می پذیرند که "می دانند" و نه می خواهند که "بدانند" !!!یک مسئله ی دیگر اینکه (بویژه بچه های اجراییتر) "می چسبند" به همان اندک تجربیات ِ خاص ِ خود و همه چیز را می خواهند با آن بسنجند (همانطور که خودم هم اوایل همهچیز را با مجمع و واحد عمومی می سنجیدم!) و این هر شروع ِ جدیدی با این بچه ها را با دردسر های فراوان مواجه می کرد، کما اینکه ایده ی "ستاد مرکزی مجمع خواهران" (که مجمع بجای یک دبیر، ائتلافی باشد از همه ی گروههای مطالعاتی ویا تشکیلاتی و انسانی و یا دانشکده ای و... با صبغه ی مذهبی . مثل واحد علمی بسیج،سیمرغ(امتداد طرح سجاد)، انجمن نخبگان، جهتگیری تخصصی، و .... و این ستاد مرکزی متشکل از نمایندگان آنها باشد)در ابتدای سال بعد آنطور شکست خورد.دیگر (که البته خیلی هم عمومیت نداشت) اکراه بچه ها از کار با "همکلاسی"هایشان در فضای دانشکده .و در نهایت مسئله ای که اتفاقا بین قشر اصطلاحا "فکری" خیلی هم عمومیت دارد اینکه " اگر می خواهم وقت بگذارم، بهتر است روی عمیقترین و موثرترین موضوع بگذارم" که این "عمیق ترین و موثرترین" دقیقا به خاطر همین نسبیت ِ ملحوظ در کلمه ("ترین"!) هیچگاه مشخص نمی شود!
مجمعین : سوء تفاهمات ... برچسب... عداوت...و هزار تا مشکل از این دست! صورت مسئله:مراجعه به 1 مشاور، برای گرفتن ِ پاسخ ِ 1 سوال، توسط 5 گروه ِ بی ارتباط با هم، و همگی منتسب به "بسیج شریف"، طی 2 ماه (حالا بماند که در 3-4 سال گذشته بیش از 10 گروه!!!!!) علامت خوبی نبود! یعنی اینقدر عاجز بودیم از تعامل با هم ؟؟؟ !!!ابتدای سال تحصیلی تلاشهایی شد برای به توافق رسیدن ِ برادران و خواهران روی تعریف ِ "مجمع شهید بهشتی. اما از یک طرف فقط لفظ "دانشکده ای شدن" فریاد می شد و از یک طرف فقط لفظ "حاجآقا فلاح" !!! (ریشه ی دردسر را در همین تاکیداتِ طرفین، هنگام معرفی ِخود بجویید!!! "یا اولی الابصار") چند جلسه دعوا، چند جلسه صحبت، گاهی توجیه شدن ِ کسی ... و نهایتا دلها آرام گرفت به : " خب ما می خوایم روی "قالب تشکیلاتی" مجمع کار کنیم و شما روی "محتوای تئوری" ِ مجمع... در نتیجه مجمع شهید بهشتی برادران تعریف می کنیم و مجمع شهید بهشتی خواهران و گاهی هم در صورت نیاز یک هماهنگی ای بین این دو باشد(نیازی که ظاهرا هیچوقت نبود!!!)" !!! (و این یعنی اینکه اینبار هم "موسی به دین خود عیسی به دین خود" ) و واقعا همه آرام گرفتند! و بنظر کسی فاجعه رخ نداده بود! ما واقعا اینقدر عاجز بودیم از اندکی انعطاف نشان دادن؟ از اندکی اعتماد به یکدیگر؟ و اینقدر تحمل غیر خودمان دشوار بود؟و یا اینقدر بی رغبت بودیم به اینها؟ واقعا اینقدر نمیدیدیم اینهمه اشتراک را؟ یا اینقدر محو همین حرفها بودیم و غیر از آن به گوشمان نخورده بود که درک نمی کردیم " فقط ماییم که چنین اولویتی را حس کرده ایم چنین راه علاجی برای آن جسته ایم و چنین همتی کرده ایم!" (لااقل در شریف) و غنیمت نمیدانستیم اینهمه اشتراک اصولی و کلی را (مراجعه به تعریف اهداف ِ طرح رشد و tsb که هر کدام را در قسمت مربوطه آورده ام) و چشممان فقط همان نقطه ی اختلاف را می دید و پررنگ می کرد؟!چه چیزی باید این دو مجمع را به هم می پیوست؟ هدف ِ مشترکی که همه می دانستند که با هم بهتر محقق خواهد شد؟ یا صِرفِ مختلط بودن مخاطب(مشابه نگاه برخی برادرها)؟ یا صرف ِ "رسم بودن ِ کار مشترک"؟ یا توهم ِ وابستگی(از جانب برخی خواهران مثلا بخاطر سلسله مراتب بسیج که بالاخره هر کاری باید تائید مسئول برادران را جلب می کرد و این حرفها) یا...؟؟؟؟؟ یا نه! هدف یکی بود، و تا حد زیادی راه هم یکی بود(منتها با اطمینان می گویم این برای هیچ کسی(بجز خودم !!!) انگیزه نبود! و اساسا همه منکر ِ این اشتراک بودند!(آخر "عده ی سطحی وترقه بازی ِ فرهنگی کُن" با عده ای "بخور و بخواب و رشد کن" چه اشتراک هدفی می توانند داشته باشند؟ !) )،پس اصلا چه چیزی موجب میشد با وجود ِ مبداء یکسان(وضع موجود جامعه و دانشگاه و اولویتهایی که توجه ِ دو طرف را بطور یکسان جلب کرده بود) و مقصد یکسان (تصویر مطلوب جامعه و دانشگاه)و بستر یکسان (بسیج و مجمع شهید بهشتی) و در این قحط نیروی تا این حد همفکر،چه چیزی این دو مجموعه را اینطور جدا و بلکه مخالف هم نگه می داشت؟ !اول گمان میکردم مسئله مقداری "ضعف اخلاقی" در طرفین است...اما مسئله عمیق تر از این حرفها بود... که بضرورتهایی گذرا و سر بسته عرض می کنم :1. از مثل معروف "دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند! ... " شروع می کنم. به این منظور که هیچیک از طرفین تفوق فکری طرف مقابل را نمیپذیرند. بلکه گاهی حتی اصلا به حسابش نمیآورند بعنوان کسی که ممکن است که حرف قابل شنیدنی داشته باشند! علی الحساب بجای پرداختن به اینکه این بی اعتمادی از کجا آمده، نگاهی دارم به اینکه "اعتماد لازم" از کجا میتواند حاصل شود؟ - بر اثر گفتگوهای شفاف طرفین (یا شناخت مستقیم از طرق دیگر مثل همکاری یا ...) - با ملاحظه ی موفقیت و کارآمدی طرف مقابل در تصمیمات پیشین(با فرض یکسان بودن ِ معیارهای کارامدی!) - اعتماد به منابع تغذیه ی فکری ِ طرف مقابل که واضحا در مورد این همکاری هیچیک از این شرایط احراز نشد. بلکه حتی ...! 2.اصلا چرا حرف از "طرفین" میشود؟! این ادبیات،چنانکه گفتم، متاسفانه از اردوی شمال مشهد ایجاد شد که خود ِ تعریف ِ آن به رسمیت نشناختن ِ کانون رشد بود(در حالی که با توجه به اساس ِ قوی ِ کانون رشد بهتر بود سعی بر رفع نواقص ِ احتمالی ِآن و ارتقا و بهبود هرچه بیشتر عملکرد آن میشد و طی 1 سال تلاش خواهران بر همین بود ) و این دو گروه(کانون رشد و طراحان اردو) (بواسطه ی صرفا یک "فرصت" مشترک) وادار به همکاری شدند و در نتیجه تعاملات دقیقا تبدیل شد به مذاکراتی بین طرفین این قرارداد! و چون اتفاقا همین اردو، ورودی نسل جدید بسیج بود ، این نحوه ی تعامل براحتی در مجموعه جا افتاد! و عادت کردیم به توقع "همکاری" داشتن در شراطی که زمان "تعریف مسئله" و "جستجوی راه حل "و حتی "تدوین طرح عملیاتی " هیچ اهمیتی به باهم بودن ندادیم! و این میشود همان دو گروهی که دو مسئله ی مختلف(یا گاهی دو تا تعریف مختلف از یک مسئله!) دارند و هر کدام گشته و به راهکاری رسیده و حالا موقع اجرا به دلایلی (مثل اینکه دانشگاه به هر حال مختلط است و یا مثلا صرفه جوییهایی در بودجه که صرف دوتا برنامه نشود و یا محدودیت زمانهایی که قابلیت اجرای کار خاصی دارند(مثلا "آخر ترم دوم") یا ... )به همکاری نیاز پیدا میکنند! و البته که به محض رفع دلایلی که "مجبور به همکاریشان کرده بود" هر کس مجددا به راه خود میرود... 3.حضور نا هماهنگ مبلغین (مشاور یا استاد راهنما ؟)در دانشگاه که هر کدام بطور جداگانه منشائ برکات فراوانی شدند اما برنامه ریزی ایشان برای بسیج دانشجویی و بویژه بدون کوچکترین هماهنگی با خود ِ مجموعه ی بسیج یکی از عوامل اصلی معضل مورد بحث بود(توضیح بیشتر در همان لفظ "ناهماهنگ" نهفته است!) در حالی که نقش "مشاور" طور دیگریست: اینکه وقتی مشخص کردیم که در چه حوزه هایی نیاز به کار داریم _ متخصصین و صاحبنظران ِ آن حوزه را به هر طریق شناسایی کنیم و مشخص کنیم که از هر یک با توجه به قوتها و ...اش چه کمکی می خواهیم _ و بعد با در قالب مناسبی مثلا مشاوره ی حضوری با آنها تبادل نظر کنیم و در واقع تعریف ِ کار از ما تئوری از متخصصینی که پیدا ذمی کنیم و نهایتا تطبیق و ترجمه ی آن دمتناسب با فضای دانشگاه ما هم طبیعتا به عهده ی خود ماست.4. از جمله آثار این حضور ِ هماهنگ نشده این بود که طرفین گاهی مدافع موضعی بودند که نه تنها از خودشان نبود بلکه گاهی خودشان نیز به حد کافی نسبت به آن توجیه نبودند. 5 .مسئله ی تقسیم کار : با توجه به محدودیت وقت دانشجوها این مسئله اولین و شاید بهترین راهی ست که به ذهن می رسد اما دقت داشته باشیم زمانی تقسیم کار می تواند بطور کارآمد مطرح شود که مثلا یک تیم 10 نفره به 5 سرفصل کلی بعنوان اولویتهای کاری رسیده و همه ی اعضا به یکسان بودن ِاولویتِ همه ی این 5 عنوان اذعان دارند و نسبت به همه ی آنها بطور یکسان دغدغه مندند در اینجا این مسئله و یا بتعبیر بهتر "تقسیم نیروها بین کارها!" موضوعیت پیدا می کند که مثلا به حسب توانایی های اعضا یا... باشد . نه اینکه مثلا هر هسته ی کاری فقط کاری را که خود بعهده گرفته بعنوان "کار" قبول داشته باشد!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:23 توسط فروزنده
|
|
||