***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

همدان

تجربه ی دوم این طرح را واضحا می توان موفق تر از تجربه ی اول دانست.

خب مجددا بر سر ضرورت یا عدم ضرورت وجود آن بحثهای مفصلی بود(در شورای مرکزی بسیج خواهران که بعد از از کار افتادن شورای مرکزی بسیج، با زحمات خانم دبیران، احیا شد)! ز آنجا که قرار بود یک سال وجود ِ مجمع، جای کار های ضربتی ِ اینچنینی  را پر کند و خود مجمع به تدریج مسیر ورود ِ ورودیهای سالهای بعد هم باشد. که خب با توجه به نوپا بودن ِ مجمعین(!) و همه ی مشکلاتی که شرح آن رفت؛ "امسال برای تحقق ِ چنین انتظاری زود است." عذر قابل قبولی بود و چون تلاش برای پیشنهاد ِ راههای کم هزینه تر از اردو هم به نتیجه نرسید؛ وجود "طرح آموزشی – تشکیلاتی شهید بهشتی ِ  2 " تصویب شد. امسال کار تقریبا از 3 ماه قبل از اردو شروع شد. مجددا  کار به بخشهای "محتوایی" – "روابط عمومی" – "اجرایی" تفکیک شده و جستجوی مسئول یا "تیم"ی برای هرکدام در صدر امور قرار گرفت. ابتدا توافق عوامل پشت صحنه بر کسی! و بعد تلاش برای جلب رضایت و همراهی ِ آنکس ! از افرادی قولهای مساعدی گرفته می شد(به زحمت!) و بعد از یک هفته به علل و معذورات مختلف، پیچانده می شدیم! امتحانات میانترم و پایانترم؛ تعریف شده بودن ِ یک بخشهایی از کار (که گزینه های ابهام دوست نمی پسندیدند!) تعریف نشده بودن بخشهای دیگری از کار (که گزینه های ابهام گریز با آن دچار مشکل میشدند!) نحوه ی تعریف "مخاطبین طرح" که خیلی مورد بحث بود و... بویژه برای مسئولیت "محتوایی" ِ اردو که می بایست کار خود را در ایام میانترمها و پایانترمها شروع میکرد، گزینه های زیادی آمدند و رفتند. تا اینکه بالاخره خانم "هاشمی مدنی" قبول کردند همان 1 ساعت در هفته ای را که در کتابخانه هستند (در آن سال کتابخانه ی شهید همت تازه تاسیس شده و کتابدار نداشت و خودمان شیفتی در آن می ماندیم.) به این طرح اختصاص دهند. ما هم چیزی نگفتیم که "بزودی این 1 ساعت تا حدود 100 - 90 ساعت در هفته  هم خود را در برنامه ات خواهد چپانید!" که چنین هم شد! دومین نعمت طرح امسال حضور خانم هاشمی بود! موجودی که به موقع مشورت می­گرفت به موقع مستقل بود و به موقع منعطف و به موقع سختگیر! همه جا بود و ارتباطگرفتن با هیچکس از دستش درنمی­رفت! و موقع کارهمه­ی مخالفتهایی را  که نسبت  به حضورش ابراز می­شد نادیده می­گرفت.به موقع محتاط بود و به موقع ریسک می­پذیرفت.(بسه دیگه خیلی تعریف شد!)

بحمدالله اینبار کار از ادامه ی پارسال شروع شد! یعنی دیگر روی "پیام اردو" توقف نکرده و پیام مصوب سال گذشته را پذیرفتیم. بعلاوه اینکه امسال پیام مورد نظر برادران هم تا حدی مشابه همین بود و این از اولین نعمتهای طرح امسال بود.

اما "برنامه"ها ! سال گذشته به یک برنامه  رسیدیم که ولو اینکه اجرایی نشد؛ اما تجربه های بعدی نشان داد که اگر هم می شد چندان موفق نبود در انتقال پیام. و یک برنامه هم اجرا شد که علیرغم  ادعای منادیان، آنهم نتیجه ی مطلوبی نداشت. چرا؟ علت عمده را باید در "دور بودن ِ طراحان از فضای مخاطبین" جست. البته این مشکل امسال تقریبا وجود نداشت.

خیلی سعی شد بر اینکه "تیم محتوایی" داشته باشیم، هم از اینجهت که "همه چیز را همگان دانند"! و هم از این جهت که فشار بر 1 نفر نباشد. اما نشد !(به همه ی آن علتهایی که فوقا تشریح کردم- دشواریهای کار در فضای خواهران) و عملا خانم هاشمی ماند و من( که شاید بخاطر جنایتی که در حق ایشان کرده بودم، وجدانی نبود که خودم هم تنهایش بگذارم!) سیر برنامه ها، انتخاب قالبها و مدعوین، هماهنگی با مدعوین، نشریه، کتابخانه، امور فرهنگی، بررسی پتانسیل ِ اماکن قابل بازدید ، مسئله ی مهم ادامه ی طرح بعد از اردو و... همه ی اینها بود و هاشمی و من !

یکی از نعمتهای دیگر این سال ، همکاری نسبتا خوب خواهران و برادران بود. "برنامه"ها و هدف از هرکدام از برنامه­ها ،نشریه، و 50% مدعوین، تقریبا مشترک بررسی و نهایی شد (هر چند تفاوتهایی هم داشتند اما مشترکا بررسی شده و هماهنگ با هم بودند) و این در مقایسه با "بیگانگی" سال گذشته ، معجزه ای بود! و جدّا ً باید مغتنم شمرده می شد و بخاطر آن شاکر می بودیم.

پیش­اردو

یک پیشنهاد بجا : "پیش اردو" ! یک اردوی 1روزه برای هماهنگی و آمادگی ِ کادر و 85یها و طرح اولیه ی بحث با آنها. از نظر "کادر" می توان گفت کاملا این هدف محقق شد! اشتباهات فاحشی (ناشی از کم تجربگی شاید...) در این پیش اردو بود که این تجربه­ی نسبتا کم­هزینه، مانع از تکرار آنها در همدان شد. اینکه نهایی شدن ِ برنامه افتاد به دقیقه ی 90 ، اینکه احساس ضرورت نکردیم که این برنامه ی دقیقه 90ی را به اطلاع برادران برسانیم! چون به حساب خودمان "هماهنگ با مصوبه ی نهایی ِ مشترک"بود ، اما برادران هم از طرفی تغییراتی در برنامه ی خود اعمال کرده بودند که به علت ِ مشابه به اطلاع ما نرساندند فوقع ما وقع !

 باید بعد از ظهر پنجشنبه،بعد از امتحان میانترم ریاضی 85یها که میرسیدیم به اردوگاه، پس از استراحت و بازیهای اولیه(که بهانه ی "معارفه" بود!) ، مستند مختصری از زندگی شهید چمران (بعنوان یک نمونه ی موفق و قابل الگو شدن برای دانشجوی مسلمان شریفی، و البته به اندازه ی کافی قابل به چالش کشیده شدن!) پخش می شد و بعد بحث اینکه در مقاطع حساس ِ زندگی ِ او، اگر من بجای چمران بودم چه تصمیمی می گرفتم و چرا؟  و فردا صبح یک مقدار "دامنه نوردی(!)" و حواشی ِ آن و بعد هم پخش فیلم کوتاه "قدرت چشم انداز"(از محصولات روانشناسی کاربردی غربی.اندر مزیای "چشم­انداز"داشتن در زندگی.ربطی به سند چشم­انداز بیست ساله هم ندارد!) و بحث پیرامون آن و معرفی ِ طرح و گفتگو با 85یها و گرفتن ِ نقطه نظرات آنها در این مورد. و بعد هم صحبت آقای امامیان در "تیپولوژی" و آسیبشناسی ِ دانشجویان شریف و... (که مفید بود و مورد استقبال هم واقع شد.) ضمنا برای پُر شدن ِ اوقات ِ احتمالا خالی هم ، مقادیری "گِل ِ سفال" با خود بردیم تا بچه­ها "پررنگترین تصویری که در این 1 سال از دانشگاه دیدند" را با آن بسازند(و ار نشد هم هرچه دل تنگشان خواست...!) که خیلی تجربه­ی خوبی بود.

در عمل، اما... زمان پخش فیلم شهید چمران بعلت تلاقی با پخش فیلم برادران و اشتراک ِ "ویدئو پرژکتور" موکول شد به زمان خواب ِ بچه ها ! و متعاقبا بحث آن شب افتاد به فردا قبل از ظهر و بعد از صحبتهای آقای امامیان و صحبتهای "هماهنگ نشده"ی مسئول طرح !!! که ایشان بنا کردند به "معرفی طرح"، قبل از اینکه ما در این مورد با بچه ها صحبت کرده باشیم و این یعنی اول بدبختی و آغاز موج اعتراضات ِِ فمنیستی ِ همیشگی ِ بچه ها !!! بحث در مورد چمران آن نشد که می خواستیم (طبیعی هم بود از تصمیم دقیقه 90ی!) اما ظاهرا بجز خانم هاشمی و بنده بقیه راضی بودند! بعد هم اعلام نا بهنگام ِ زمان ِ حرکت و از قضا نرسیدن اتوبوس!!! و 4 ساعت علافی بچه ها!!! نشستیم به خودانتقادی با بچه­های کادر(کادر: خانم هاشمی+من+خانم موسویتبار که موقتا مسئولیت اجرایی را پذیرفتند+خانم نوری،مسئول روابط عمومی) . می­رفت که نه فقط "پیش اردو" بلکه کل طرح به یکباره شکست بخورد و با این معرفی ناهماهنگ و تعصبات و حساسیتهای همواره­ی "چرا به ما دخترها نگفتین؟!" و افتضاح برنامه­ریزی ِ ما و بدتر از همه، "بازتاب"ی که حاضرین به غایبین می­رساندند قطعا!... در این مرحله بود که روی آوری به موقع ِ خانم هاشمی به "تاکتیک صداقت" باب ِ نجاتی گشود! بچه های بیکار ومنتظر اتوبوس و بعضا معترض را جمع کرد و ماوقع را شرح داد و متواضعانه پوزش طلبید و "برای اینکه تکرار نشه" کمک ِ فکری یا فرهنگی یا... ی بچه ها برای "همدان" را خواستار شد. و ما سرمان به زیر بود! که کم کم متوجه پچ پچ های گوشه کنار در مورد پیش اردو و همدان شدیم و در اندک مدتی، مراجعه ی یکی پس از دیگری بچه ها برای "پیشنهاد" یا "سوال" یا... در مورد همدان !!! این آغاز "بزرگواری دیدن"های ما از 85یها بود! که در همدان به کرّات تجربه شد وبه کرّات شرمنده شدیم و شکرگزار...(این خصلت بزرگواری 85یها هم سومین نعمت طرح امسال بود!)

سیر بحثها و قالبها و ...:

 

گفتم پیام تقریبا همان پیام پارسال بود. منتها باید بنحوی "نزدیکتر به فضای دانشجوهای سال اولی" ارائه می­شد.بر این اساس آنچه نهایتا تصویب شد(کل بحثها را بعلت ضعف مستندسازی! آنوقت ننوشتیم الآن هم یادم نیست!) این بود که : با یک سخنرانی ِ چالش برانگیز شروع کنیم(منظورم از چالش، دقیقا چالش ذهنی است نه به هم ریختن فضا! چیزی که ضمن اینکه مورد نیاز و "اصل کار"  است؛ و به اندازه ی کافی هم مورد نیاز است مطرح شدنش برای" این "مخاطب؛ توانایی ِ به سوال کشیدن ِ بخش عمده ای از داده های صحیح یا ناصحیحِ ذهن مخاطب باشد و استارت 4روز فعالیت فکری را برای او بزند! و البته بیگانه هم نباشد!) بعد از یک چنین شروعی (که از جنس "تبلیغ و اندکی توصیف و تشریح ِ قله" است؛ شروع کنیم به حرکت . پله پله و از "نزدیکترین دغدغه ها" برای این مهم  شب اول بحث "دانشگاه را چطور تصور می کردیم؟ و چگونه دیدیم؟" و کارگاه "مهارتهای تحصیل موفق" را داشتیم .( موضوعاتی که با یک شیب نرم از دغدغه های خود بچه ها برساند به پیام اصلی اردو) روز های بعد بترتیب  کارگاه "مهرابی" و گفتگوی بچه ها با حاجآقا فلاح بود در مورد "کلیت زندگی و هدفمندی آن بود (چنانکه شرحشان خواهد گذشت!)  و کارگاه "win-win"(یک جور جهانبینی اجتماعی!) و بحث "آسیبها و فرصتهای کار گروهی"  و جمع بندی اردو و بحث آقای ایزدخواه(خواهم گفت!...) . نه خیلی "ذهنی" نه خیلی "عملیاتی"  نه خیلی دور و بیگانه نه خیلی دم دستی... فکر می کنم ترکیب (و بلکه ترتیب!) ی موفقی بود برای تحقق هدف اردو! این میان هم بازی ها  و بارانها (!)و سرودها و "بازدیدها" هم کمک میکردند به نزدیکتر شدن بچه ها به هم و البته زیادی سنگین نشدن فضای اردو! 

در مورد بازدیدها سعی کرده بودیم صنعتی و  دانشگاهی هم باشند اما بعلت محدودیت توان قبل از اردو(تقریبا ۴ -۶نفر...تیم محتوایی +حمایتهای پشت صحنه ی خانم دبیران و آقای دهنوی!) نشدِ و محدود شد به همان اماکن سیاحتی...(غار علیصدر-هگمتانه- گنجنامه(همان پایین اردوگاه)-آرامگاه ابن سینا و باباطاهر- یک مقدارکی هم کوهنوردی در اطراف اردوگاه!) ِ

رسالت اساسی ِ اردو را باید در بستر "بحث دسته جمعی"(دانشکده ای-7-5 نفره) محقق میشد.  چون هم کارکرد "درونی"کردن ِ حرفها را دارد و هم "همفکری" و هم "آشنایی" ِ بچه ها باهم و... در این باب آنچه اهمیت داشت "سیر موضوعات این بحثها" و "نحوه ی مدیریت(دبیری جلسه)" آنها بود.

 قالب کارگاه (با حضور 10-15نفر)عمدتا برای "مهارتهای کلی و اصلی" (که همه به اولویت داشتن آنها اذعان دارند) در نظر گرفته می­شد و از این جهت اهمیت داشت که می­توانست با حضور "فارغ التحصیلان"ِ ،موفق در این زمینه­ی، خودمان باشد. که نسبت به "استاد"، آشناتر با فضای شریف و همزبانتر و نزدیکتر به بچه ها و گاهی حتی تواناتر در اداره­ی بحثی که مد نظر ما بود. که متاسفانه به علل مختلف از همراهیشان محروم شدیم . بجز خانم سعیدینژاد و خانم مهرابی و خانم فرهادیان. که البته برکات مشهود حضور همین سه نفر، حسرت بر نیامدن بقیه را بیشتر می کرد(برای بیش از 10 نفر ِ آنها برنامه در نظر داشتیم)!

روی خانم سعیدینژاد برای بحثهای حول محور "رشد" همچنین هرآنچه در مورد "بسیج"ممکن بود مطرح شود حساب شده بود.ضمن اینکه کلا حضور ایشان یک اطمینان خاطر تلویحی بود برای کادر! و ضمنا بچه­های صنایع هم یک "گزارش مفصل از تدفین شهدا ی 22/12/84" از ایشان کشیدند! برای خانم مهرابی کارگاه"ضرورت بینش اجتماعی" را در نظر داشتیم (که به خواست خودشان به عنوان "کارگاه مهرابی" مطرح بود تا بعد از ارائه هرکسی هر عنوانی خواست برای آن برگزیند! کلا خانم مهرابی از نوادر فارغ­التحصیلان ِ "امیدوار"ند که برای بچه­ها(حتی 86یها!) زیاد وقت می­گذارند.بحثشان را با الگوگیری از بحث "عبرتهای عاشورا و رسالت خواص" ِ رهبر ، و با "استفهام­هایی" شروع کردند. شرایط آنروز کوفه را به کمک بچه­ها برشمردند و عوامل موثر بر تصمیمگیری ِ هرکسی در آن شرایط را.و رساندند به تفکیک عوام-خواص باطل-خواص حق ِ دنیاطلب-خواص حق  و روی تفاوت عوام و خواص یک مقدار بحث شد بعد آمدند به "شورای عالی دفاع- بهار 1367" و دستور جلسه­ی "با ناو آمریکایی ِ وینسس در خلیج فارس چه کنیم؟" هرکدام از بچه­ها پیشنهادی مطرح کرد و بقیه نقد کردند تا جمعا تصویب کردیم که "فعلا هیچ کار!" و خانم مهرابی ادامه دادند که "اتفاقا آنروز هم شورای عالی دفاع به همین نتیجه رسید!و بعد هم همین ناو هواپیمای مسافربری ایران را زد!و نظر امام بر این بود که "با هرچه دارید به آن شلیک کنید!" و اینکه بعدتر فاش شد که فرمانده ناو دستور داشته در صورت کوچکترین آتشی از طرف ایران، برگردد!... و بث از این بود که آن بینشی که امام داشت و بقیه نداشتند را باید کسب کرد که پیچیده هم نیست! بینش "توحیدی"ست! منتها یک مسئله در این بحث این بود که "دیر مطرح شد" تقریبا اواخر حضور مهرابی در اردو و این مورد اعتراض بچه­ها هم بود که امکان ادامه­ی آن نبود. و بعلاوه اینکه سوال "امام که می­دانست چرا چیزی نگفت؟" طبیعتا پیش می­آمد و بحث طویل­الذیل "ولایت مطلقه­ی فقیه و کارآمدی آن" و... این چرت و پرتها که بحمدالله خوب جمع شد! و خانم فرهادیان از فارغ­التحصیلان ارشد مخابرات(رمز) که ید طولایی در فعالیتهای فکری-دانشکده­ای داشتند و ما برای بحث "تحصیل موفق" در خدمتشان بودیم؛ اما کلا حضور ایشان خیلی به نفع بحثهای خودجوش ِ  "برق"یها شد!

 

یک قالب دیگر "سخنرانی" بود که "مشترک" برگزار می شد سخنرانی بنوعی نقش یک "جهش در سیر بحثها" را می­تواند داشته باشد اگر در جای مناسب تعبیه شود! فقط بحث آقای "تقوی"(علم بومی، از ذکر جذئیات میگذرم که تکرار مکررات نشود!) اینچنین ارائه شد. که بحث دسته­جمعی ِ در ادامه ی آن بعلت خستگی بچه ها کنسل شد.(رفت و بازگشت تا اردوگاه برادران برای این سخنرانی، یک جور "کوهنوردی" بود و ضمن جذابیتی که داشت، انرژیگیر هم بود!)

قالب دیگر، گفتگوی نزدیک  و پرسش و پاسخ با برخی اساتید بود(با حضور همه­ی 30-40 نفر) یعنی(بترتیب زمانی!) خانم دکتر سیاح (قرار بود در مورد نظم و تشکیلات صحبت کنند و با تکیه بر الگوی "حزب الله") و حجه الاسلام فلاح (قرار بود  یک دور آن روندی را که از زمان پیدایش دغدغه ی "چرا برق می خوانم؟" برای خودشان پیش آمده بود، تا رسیدن به بحث "منطق هدفگذاری"  را به همراه بچه ها "طی کنند" !!! )و آقای ایزدخواه موضوع بحث ایشان را می­توانم "ما می­توانیم، اگر..." بگویم. که بعد از ابراز ناباوری ِ حضار نسبت به گزاره­ی "ایران تا 50 سال آینده می­تواند ابرقدرت باشد"؛ به بررسی ِ عوامل موثر بر "می­تواند" یا "نمی­تواند" پرداختند.(ضمنا با توجه به افتضاح اجرایی ِ پیش آمده در تهیه ی بلیط و... بدجوری مرامی  پذیرفتند که بیایند و بدجوری شرمنده­ شدیم) بحث خانم سیاح نمی دانم چرا آنطور که باید نشد!( بچه­هایی که بعدتر خانم سیاح را در کلاس­هاشان یا جای دیگر دیدند، به کرّات می­گفتند خیلی با انکه توی همدان بود فرق دارند!)  و بحث حاجآقا فلاح تقریبا همانطور که باید ارئه شد اما نتیجه ای که باید نداد(شاید اینجا هم مشکل کمبود وقت!). البته حاجآقا فلاح طبق معمول جذابیت خودشان را دارند و از بعد از ناهار تا پاسی از شب در جمع بچه ها بودند.البته استاد اصرار داشتند که اسمی از طرح رشد موجود و حضور خودشان در دانشگاه نیاورند.تا تعادل برنامه های اردو ،مثلا به نفع طرح رشد، به هم نخورد(اتفاقی که به هیچ وجه بعید نبود!).

یک قالب دیگر که باید مهمترین می بود و "هرشب"!  اما فقط 1 بار بطور رسمی برگزار شد، "بحث دانشکده ای" بود. که البته همان 1 بار آنقدر قوی بود (بویژه در گروه "صنایع" و "برق") که بعد تر بطور "سیال" خود بخود چند بار برقرار شد!

"بحث سیال" را بهتر دیدیم حول "کتابخانه ی همراه" شکل بگیرد به این شکل که کتابهایی با موضوعات نزدیک به هم مشخص شده باشند و خواننده های آنها را ، که احتمالا دغدغه های نزدیکی داشتند، برای مباحثه و همفکری و... به یکدیگر ارجاع دهیم(معرفی کنیم!)

بحث نشریه ی دوطرفه هم بود که ...

یک قالب دیگر بازی ها بودند که پررنگترین آنها همان بازی WIN-WIN(برنده-برنده) ِ آقای دهنوی بود. طی این بازی اثبات می­شود که نتیجه­ی بهینه زمانی حاصل خواهد شد که هر یک از بازیگران، سهم ِ خود را شناخته و بدنبال کسب همان باشند.

که شاید یکی از علل عدم توفیق بحث خانم سیاح، موازی(بچه ها به دو گروه تقسیم شدند که ابتدا یک گروه این بحث و یک گروه آن بازی را داشتند و سپس بر عکس! این شیوه در مباحث دیگر هم استفاده شد) برگزار شدن آن با این بازی بود! و تفاوت فضای این دو... و البته خستگی خانم سیاح که تازه رسیده بودند و محدودیت وقت و...

یک تجربه ی عبرت آموز: بحثی که برای ما سوال برانگیز است لزوما برای بچه ها سوال برانگیز نیست! که طی یک طرح سوال کاملا ناموفق حاصل شد! که از نگاه بچه­ها هیچ ابهامی در سوال نبود و مسئله هم برمی­گشت به ترجمه­ی متفاوت ِما و بچه­ها از یک حدیث ! به همین سادگی 2 ساعت وقت را تلف کردیم و حضار را خسته!

دانشکده­ها و آنچه در اردو گذشت:

اولا .  با توجه به  آمار 85یهای حاضر در اردو(7نفر از  صنایع ، 6نفر از برق ،  6نفر از شیمی ، 3 نفر از  عمران ،3 نفر از کامپیوتر ، 2 نفر از فیزیک ،  1 نفر از متال، 2نفر از  م شیمی ، 1 نفر از علوم کاپیوتر(اگر اشتباه نکرده باشم!)) ما بچه ها را به گروههای  برق-کامپیوتر ، علوم پایه ، م شیمی-عمران-متال و صنایع تقسیم کردیم .  در متن برنامه های اصلی اردو تنها 1 بحث دانشکده ای داشتیم! (پنجشنبه شب)که به موضوعاتی از قبیل "قبل از ورود به دانشگاه چه تصوری از آن و از وضعیت خود در دانشگاه داشتیم؟ پس از ورود واقعیت را چطور دیدیم؟ و..." که  نتایج بحث هر گروه به نوعی امیدوار کننده بود و البته طبیعا تفاوت نتایج ، مشهود! مثلا گروه  اول متمایل به کار علمی و غیر علمی(مثلا بدست گرفتن اردوی معارفه ی 86!) در دانشکده بودند واکثریت گروه دوم بدنبال مباحث تقریبا معرفتی  و مذهبی و یا گروه  چهارم بیشتر نگاه های فرهنگی اجتماعی داشتند و ... . بعد از این با توجه به اینکه از جمله مطلوبیتهای اردو "تبادل نظر "بچه ها بود تصمیم بر این شد که سایر جلسات بطور همگانی تشکیل شود . البته بحثهای دانشکده ای بطور غیر رسمی  تقریبا هر شب و روز شکل می گرفت (با طیفی از موضوعات از چگونگی تعامل گروه قریب التاسیس ِ ما با رسانا(!) تا گرفتن اتاق در دانشکده تا ماجرای تدفین (که بچه های صنابع از خانم سعیدینژاد خواستند)تا مسئله ی اختلاط در دانشگاه و...) و نتایج در خور توجهی هم داشت ! آن بحث اول در واقع توانست باب ارتباط فکری، حتی تا حد سمتگیری به "چه باید کرد؟" ها،را بین بچه هایی که تا به حال با هم بودند اما با غیر ِ تعاملاتی از این دست، باز کند . 

ثانیا. هر چند حذف جلسات دانشکده ای از برنامه به ضرورتهایی انجام شد اما این تصمیم غیر مترقبه خالی از برکت هم نبود! در فضایی که توصیف کردم چنانکه مشخص است موضوعات مورد بحث نشات گرفته از دغدغه های بشدت بومی ِ خود ِ بچه ها بودند(نه هماهنگ شده با کادر اردو!) و در نتیجه هر کس حرفی دارد که قبلا بارها به آن اندیشیده و چون مسئله ی مبتلا به ِ خود اوست با اشتیاق بیشتری پاسخ را در نظرات سایرین جستجو می کند (ابته ما  مطرح شدن ِ غالب این موضوعات را تحت عنوان "بحث سیال" حدس زده بودیم و بحمد الله سعی بر داشتن آمادگی کافی براي سوالات احتمالی شده بود ، منتها آنچه که تصور نمی کردیم "استقبال دانشکده ای از بحث سیال " بود یعنی این که دغدغه های پراکنده ی بچه های یک دانشکده ، مشابه باشد! ) این "خودجوش" بودن دستاوردهای اردو برای 85یها شاید پررنگ ترین توفیق اردو بود و جدّا غیر قابل معامله!

ثالثا. بچه ها کم کم  اثر نظراتد خود را بر برنامه ها و انعطاف برنامه ها را می دیدند (بطوری که مثلا ظهر پنجشنبه بعلت خستگی بچه ها بازدید از گنجنامه وارد برنامه شد و برای برنامه ی ظهر تا انتهای شب 3جدول زمانبندی ِ احتمالی (یکی در صورتی که بچه ها از گنجنامه استقبال کنند و مدت طولانی تری آنجا بمانند... دیگری اگر بروند و سریع برگردند ... و سومی در حالتی که امکان برگزاری کارگاه و بحث اول در آن فضا باشد...)طرح شد! این مسئله هر چند ابتدا مورد اعتراضاتی بود (بعنوان بی برنامگی و...) اما تا دو روز آخر همین مورد موجبات صمیمیت و نزدیکی بیشتر بچه ها با برنامه ها بود .

رابعا . صبح یکشنبه (تا ظهر) با حضور همه ی بچه ها به جمع بندی ِ اردو و نقدها و نتایج و... پرداختیم(که البته حدو د یک سوم بچه ها جمع را ترک کردند! شاید می توانست بهتر شروع شود!) آنچه در انتهای  بحث همه را به حیرت آورد اذعان همه ی حاضرین به " باید یک کار گروهی در دانشگاه شروع کنیم" !!! بود . (این بحث به مسئله ی"تیم مشابه یا تیم مکمل؟" و... هم رسید) .  ظاهر ماجرا امیدوار کننده بود اما ساعاتی بعد خود ِ بچه ها (اکثرا) ابراز نگرانی کردند که شاید این تصمیم بعلت فضای هیجانی اردو و انرژی بچه ها و... بوده که در این صورت فاقد ارزش است (قابل توجه من که معتقد بود تا قبل از  خارج شدن بچه ها از جوّ اردو چند برنامه ی دیگر هم داشته باشیم و...!) و باید این فرصت باشد که به این تصمیمها در فضای واقعی و موجود زندگی بیاندیشیم پیشنهاد جمع این بود که تا  مثلا آغاز ترم آینده  بچه ها از طریق گروپی که یکی از حضار تاسیسش را پذیرفت ،  با یکدیگر در ارتباط باشند(ضمن دعوت اعضای جدید و...) برای به اشتراک گذاشتن سوالها و جوابها و مطالعات شخصی(در جمع داشتن سیر مطالعاتی واحد بعلل قابل قبولی تصویب نشد) و ایده ها و حتی دوستان و...  . در انتهای فرصت ِ معهود ، پایه های جدی تر مشخص شوند و...

در مورد مسئله  بودن ِ" ایجاد تصور جذب عضو در مخاطبین "برای هر چند که "برای کار در هر گروهی باید عضوآن بود"، اما تا انتهای اردو  تصمیم رسمی برای تشکیل گروه  اعلان نشد بچه ها به ضرورت آن وضرورت مطالبه ی آن  رسیدند یا به عبارت بهتر این سوال که "فکر می کنید اعضای آن گروهی که الان صحبتش هست  چقدر با حاضرین در این اردو همپوشانی داشته باشد ؟" از سوی 85یها بی جواب ماند! رغبت بچه ها به اینکه  دوستان ِ خارج از اردوی خودشان را با خود همراه کنند بیش از ادامه با همین جمع بود (چنانکه قبلا هم گفتم گزاره ی " فلان افراد در فلان اردو شرکت کردند" گفته های متعددی دارد که "همفکر بودن"ِ این افراد تنها یکی از آنهاست و" اعتماد داشتن ِ این عده به یکدیگر " ابدا از گفته های این گزاره نیست_هرچند البته جز مطلوبات نهایی اردو است_  قاعدتا بچه ها به آن رفقایشان که مثلا فقط با زمان اردو مشکل داشتند _که بسیاری هم بودند!_ یا آنها که شاید بطور دیگری اردو به آنها معرفی شده بود یا... زیاد فکر می کردند مثلا این سوال را که "می شود دیگر بچه ها را هم به گروپ و ... دعوت کرد؟" زیاد پرسیده می شد!) مسلما ما نمی خواستیم تیم خاصی(مثلا حاضرین در اردو) را به انها تحمیل کنیم همچنین است راجع به آقایان همدانشکده ایشان  (البته خیلی کمرنگتر). فکر می کنم هر گونه فراخوانی برای شروع به کار غیر مجازی(!) باید از طرف یکی از 85یها مي­بود ( که در این مورد سعی می كردم اتفاق بیفتد!)

عبرتها:  

*           چیزی که مشخص بود اینکه در اردوی امسال هرچند دیگر وقت تیم محتوایی بر سر "تعریف هدف و پیام اردو"مصرف نشد و به "راههای انتقال پیام" وطرح  سیر ِ بهینه ی برنامه ها  پرداخت؛ و در این امر هم بحمدالله بسیار موفق بود (در طول اردو و حتی در طول سال بعد، اثرگذاری ِ فکری ِ اردو بر مخاطبین مشهود بود) اما آنچنان با همین مسئله درگیر بود و البته آنچنان دیر ، تیم فرهنگی به کار پیوست که بالکل از امور فرهنگی (یعنی نمود ِ اصلی همه­ی تئوریپردازی­ها!)  بازماندیم! کتابخانه و ویدئو پرژکتور و "کاغذ متری" را فراموش کردیم بیاوریم بعلاوهیبساط بازی از قبیل توپ و طناب و سطل و گِل(که در پیش اردو، با توفیق، تجربه شده بود!)

*           روی "همکاری 85یها با کادر چقدر باشد و چطور؟ و اینکه ضمن استفاده­ی متناسب با استعداد ویژه ی هرکس، از او، کسی را نیز قبل از اردو تعیین نکرده باشیم که تبعیض باشد یا..." در طول 2-3ماه خیلی بحث شد. و نتیجه این شد که ما یک سری باکس ِ خالی  و مشخص برای همکاری 85یها در نظر بگیریم و در ابتدای اردو بخواهیم که هر کسی به انتخاب خود یکی از آنها را پر کند. از این دست بودند: عکاسی در طول روز -  کلیپ کردن عکسها برای پخش در انتهای هر روز – روی نمودار بردن ِ نتایج بحثهای هر روز (برای این مسئله قرار بود برای هر کدام از بحثهای دانشکده ای ، یک درآمد ِ داستان گون یا استفهام برانگیز یا... و در ادامه ی آن چند سوال ِ گزینه دار طرح شود، قبل از بحث یک مرتبه از بچه ها بخواهیم که این سوالات را پاسخ بگویند و بعد از بحث یک مرتبه ی دیگر، به این طریق اثر "همفکری" مشخص میشد و نتایج آماری  و مقایسه ی اینها نیز در انتهای هر روز پخش شود. و این کار آماری و اِکسِل و... یکی از باکسهای خالی بود. که چون فقط تا دقیقه 90، فقط موضوع بحث اول مشخص شده بود، فقط برای همان بحث چنین چیزی طراحی شد(می تونم بعنوان یه پست مستقل ازش استفاده کنم...!) که همان هم تکثیر نشد و البته جز ئ وسایل فراموش شده !) – مدیریت نشریه ی دو طرفه – مدیریت ِ کتابخانه - ویک سری باکسهای فرهنگی و یک سری باکسهای تدارکاتی ...

*           مسئله­ی "مستندسازی" که مغفول همیشگی ِ برنامه­ها بود... (البته تیم برادران در این مورد انصافا موفق بودند.)

*           یک تجربه­ی موفق: "کادر"! انتخاب خانم "سالم" بعنوان مسئول اجرایی اردو، نقشی که مدیریت اصلی را در طول زمان برگزاری اردو بعهده دارد. شخصیتی به حد کافی "توجیه"در مورد دغدغه­های تیم محتوایی و به حد کافی نزدیک با مشکلات تیم اجرایی. و به حد کافی صمیمی و دائما در کنار بچه­ها. مجتمَعی از توان اجرایی و درک فرهنگی-محتوایی و قدرت مفاهمه­ی بالا(که می­توانست "همه"ی نیروها را جمع و مدیریت کند!و راضی هم نگه دارد!) و مسئولیتپذیر ؛ خوشرو (در عین خستگی!) و با حوصله و ضمنا دارای تعامل مثبت با برادرها(مواردی که از یک مسئول اجرایی انتظار می رود!)یا مثلا مسئول "تدارکات"ی که با بچه­ها در مورد "نانو" صحبت می­کند و از خاطرات تاسیس گروه علمی و... می­گوید خیلی جالبتر بود از اینکه مثلا او را بعنوان یک مدعو یا همراه...! این شاید مرهون ِ تجربه­ی "پیش اردو" بود.

*           بخش "روابط عمومی" واقعا باید "تیم" می­داشت.تیمی که فبل از اردو و در طول اردو و حتی بعد از آن تعامل نزدیک با 85یها داشته باشد(کاری که قبل از اردو بعهده ی خود تیم محتوایی(همان 2نفر!)بود و بعد از اردو هم به امان خدا ...!) و اینکه به فقط 1 نفر سپرده شد از اشتباهات بزرگ ما بود. البته در این مورد برادران زیاد هشدار داده بودند و ما توجه نکرده بودیم.. از طرفی روی نحوه­ی حضور غیر 85یها هم به اندازه­ی کافی فکر نشده بود.

*           همفکری با 85یها قبل از اردو، و مشورت با آنها در مورد برنامه ها خیلی "کلی" و "ابتدا به ساکن" بود مثلا "بنظرت چنین اردویی چه پیامی باید داشته باشه؟"!!! و یا "بنظرت کدام موضوعات باید بعنوان بحث سیال لحاظ بشه؟"و... بیش از آنکه "انعطاف" طرح را بازگو کند، "بی­برنامگی"ِ آن را اعلام می­کرد!گفتند باید تو برنامه را تعریف کنی و فوقش فیدبک بگیری از بچه ها و من فکر کردم که به این شکل ذهن بچه­هایی که طرف مشورت بودند "بسته می­شود" روی همان پیشنهاد ما. در واقع صحیح آن بود که جواب این قبیل سوالها را در طول 1 سال با مطالعه روی این بچه­ها ، می­گرفتیم!

*           یک تجربه ی دیگر اینکه : اصرار ما روی "مدعوین مورد نظرمان" خیلی زیاد بود و این منجر به چانه زنیهای خسته کننده و ناامید کننده(وقتی چانه زنی جواب نمی داد!) می شد و زمان و انرژی­ای را که می توانست صرف دیگر امور (مثلا همان امور فرهنگی) شود از ما می گرفت.  این چانه زنی ها و اصرارها یکی با "فارغ التحصیلانمان"بود (برای کارگاهها)که خب با توجه به موجه بودن عذرشان، ...! وبجای آن می توانستیم به سراغ 84یهای توانمند تر برویم (که در شب آخر قبل از اردو بطور ضربتی مجبور به چنین کاری شدیم!) و بیشتر توجیه شوند و... و از طرفی هم با برادران بود بر سر دعوت از مدعوین دیگر. مثلا وقتی یک موضوع را مشترکا تصویب می کردیم، بعد مثلا برای هر کدامشان یک لیست از افرادی که می توانند خوب از پس این مورد برآیند و جذاب هم هستند و... در میاوردیم و بعد مثلا برادر محترم فلانی را در نظر داشتند و " چون این مدعو ِ مورد ِ نظرشان، برای فلان موضوع ِ دیگر بیشتر، راه دستشان است" موضوع عوض می شد !!! این می شد مایه ی ساعتها بلکه گاهی چند روز چانه زنی و بحث فرسایشی و ...! مثلا در دعوت آقای تقوی(که نهایتا بعد از صحبتهایی با ایشان و توافقاتی بر آنچه احتیاطا نگویند، مسئله ی ایشان حل شد و کوتاه آمدیم !) یا عدم دعوت وحید جلیلی چنین شد . اما نکته ی قابل توجه ِ خودم اینکه : واقعا اگر هم از همان ابتدا کوتاه می آمدیم ، "فاجعه"ای رخ نمی داد! مثلا وقتی بجای وحید جلیلی(که پس از نوساناتی تصویب شد که "سیاسی"اند!)، "حاجآقا مظاهری" دعوت شد، خب واقعا برای فضای خواهران مناسبتر شد (هر چند برای فضای برادران ظاهرا نه !) و یا مسئله ی ساعت حرکت که ما می گفتیم چون اردوگاه کوهستانی است طوری حرکت نکنیم که شب و در تاریکی برسیم و بچه های مردم با ساک و چمدان و ... در تاریکی در این مسیر... که مخالفت می شد که نه ! فلانی اردوگاه را دیده و اینطور نیست که شما می گویید! بعدا معلوم شد که "فلانی" اردوگاه ِ خواهران را فقط دیده بودند که در دامنه بود!!!) خلاصه اینکه واقعا خیلی راحتتر از اینها میتوانستیم کنار بیاییم. و هم همکاری بهتر و عمیقتر و هماهنگتری بشود که پشتوانه ی محکمی برای بعد از اردو باشد و هم فرصت را به هدر ندهیم! در وقع برای اینکه کیفیت ِ یک مورد، از 90 به 100 برسد، داشتیم کیفیت ِ موارد ِ دیگرا را از 90 یا 100 به 10 یا 20 تنزّل می دادیم !!!

این آخرین کارم بود:

گفتم این 1 سال عمده تلاشم برای پرکردن شکافی بود که بر سر سوئتفاهماتی میان خواهران و برادران افتاده بود. اما نتیجه­ی دردآوری که در این 3 ماه کار ِ همدان دیدم اینکه شکاف کذا پر نشده، بلکه شیفت خورده به وسط فضای خود خواهران!!! و مجموعه­ی بسیج خواهران را تفکیککرده بود به حلقه­ای – غیرحلقه­ای!!! تفکیکی که سال بعد هم بدجوری دامنگیرِ خانم دبیران شد. نمود ِ واضح این تفکیک هم همان مخالفتها یا بهتر بگویم "احتیاطها"یی بود که در مورد حضور هاشمی (بعنوان یک موجود "حلقه­ای"!!!) در این کار می­شد. شاید علت اصلی ِ اینکه به برنامه­­ی واحدی برای "ادامه­ی طرح" نرسیدیم همین بی­اعتمادی متقابل بود. و بزعم من متهم ردیف اول هم... با عرض شرمندگی! همین بس انگیزه­ای بود برای من که این کارم (بگو خرابکاریم) را در اولین فرصت ممکن(بعد از اردو!) خاتمه دهم!

واقعیت تلخ دیگر اکراه فارغ­التحصیلان از همکاری بود! بچه­هایی که عمری در اینچنین فضاها گذرانده بودند از دعوت به حضور مجدد نه فقط استقبالی نداشتند بلکه شدیدا هم مقاومت می­کردند و گویا اصرارِ ما نبود  جز نمک زدن بر زخمی که نمی­دانم چه بود؟!  گویا "آرمانخواهی" و "گروه­گرایی" و "روحیات بسیجی" هم مثل "فوتبال­دوستی" در خانمها "تاریخ مصرف" داشت(دارد)! این نتیجه­ای که هر روز با بیشتر سراغ­گرفتن از فارغ­التحصیلان ، بیشتر خودش را "جا می­انداخت" ...(از توضیح بیشتر معذورم)

این تجربه، بعلاوه، به شخص من(!)، اثبات کرد که با تقریب خوبی، حرف خاصی ندارم که این گروه ِ نورس ِ برادران نداشته باشند. و بنحوی حضورم ، با وجود ِ این سرمایه­های تازه­ی شریف ، یک جور "هجو" است ! و این شد (علاوه بر آن "بیخیالی گزینی"!) که از کارهای مشابه بعدی با طیب خاطر کنار کشیدیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:49  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده