|
|
|
|
|
(با تشکر از برنامه ی کودک!)
حمید نشسته و متوالیا توپش رو با ملایمت میندازه بالا و میگیره... فکر می کنه :" من چقدر مامانم رو دوست دارم! کاش یه طوری میشد بهش نشون بدم چقدر دوستش دارم... کاش مامانم مثل مامان ِ "هاج" گم میشد و من میرفتم پیداش می کردم... ولی مامان ِ من که همه جای تهران رو بلده! کاش مامانم مریض میشد و من ..." مامان ِ حمید : "حمییید!... مامان جان برو نون بخر من دستم بنده ..." حمید: " اِاِاِاِ... دارم فکر میکنم مامان. خودت بورو..." حمید و مامانش من و مامانم ما و رهبرمون ما و مردممون ما و "خدمت"مون ما و آرمان مون ما و اسلام مون... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۷ساعت 2:14 توسط فروزنده
|
|
||