|
|
|
|
|
کار تیم محتوایی شمال-مشهد را پی میگیریم! ... تا خلق ِ پدیده ی"جهت گیری تخصصی"! چنانکه پیشتر گفتم مباحث 1ماهه ی تیم محتوایی اردوی شمال-مشهد(طرح آموزشی تشکیلاتی شهید بهشتی) هرچند اجرایی نشد، اما بستر بیهمتایی شد برای اینکه یک چنان جمعی با هم بنشیند و همه ی داشته های بینشی و انگیزشیِ خود را بریزد وسط و بررسی و نقد کند و به "وفاق" برسد! بر اینکه اصل کار دانشجو چیست؟ (شخصا آن بررسی دیدگاههای رهبر در موردبسیج ،به بهانه ی اردوی غرب که آنهم اجرایی نشد!، هم کمک بیشتری در این راستا بود برایم! و یا شاید مُهر ِ تائیدی!) این شد که با آغاز ترم جدید، من و خانم سعیدینژاد، فایل این موضوع را مجددا باز کردیم ! شروع : گفتگو و رایزنی با "مجمعیهای "علم و دین"ی شده"! خانمها هداوند،احدی، بهزادی : یک واحد پژوهش داریم، متشکل از یک سری انجمن علمی (با توجه به اینکه منشا این طرح از بچه های دانشگاه امام صادق بود، پرداخت ِ بیشتر ِ طرح به علوم انسانی نسبت به سایر زمینه ها، طبیعیست) : انجمن علمی ِسیاسی- انجمن علمی ِ فرهنگی - انجمن علمی ِ اجتماعی - انجمن علمی ِ اقتصاد - انجمن علمی ِمدیریت - انجمن علمی ِ حقوق - انجمن علمی ِ صنعت و فناوری - انجمن علمی ِ روش شناسی این انجمن اخیر (روش شناسی) در جستجوی "روش ِ دینی ِ تولید علم" است. و تا زمانی که این انجمن به نتیجه نرسیده،یعنی روش ِ اسلامی ِ تولید ِ علم را نمی دانیم، در دوران ِ "گذار" هستیم. شما می توانید مثلا با انجمن علمی "صنعت و فناوری" مرتبط باشید. ماموریت این انجمن در دوران گذار، حول دو محور است : "اصلاح وضع موجود(با سازو کارهای مدیریت تکنولوژی)" و "طرح استراتژی(غیر غربی، ومنطبق با سند چشم انداز بیست ساله ی نظام) توسعه ی صنعتی" . با توجه به این که مراحل تولید علم (فعلا) "واردات علم -> بومی سازی علم -> تولید علم" است؛ کار محور اول، در واقع پیگیری و مدیریت ِ فرآیند ِ کاهش ِ تدریجی ِ واردات و متقابلا افزایش تدریجی تولید است. برای این کار ما بدنبال ایجاد "شبکه ی تحقیقات علمی" هستیم. یک آسیب وجود داشت: بچه های مذهبی-اجتماعی معمولا با این حرفها که مواجه می شوند هوای "رشته های انسانی" به سرشان می افتد و دل از "فنی" بر میکنند که "خدمت به نظام نوپای اسلامی آنجاست!و تا مشکل مدیریت و... حل نشود مهندس به کار نمی آید و..." می خواستیم بچه های دانشکده ها ضمن اینکه دید هدفمند و جامع و از بالا و بقولی "مدیریت تکنولوژی" به رشته ی تحصیلیشان داشته باشند، "جبهه ی فنی" را هم رها نکنند!(کاری که بچه های نسل قبل عمدتا کردند!) - (ما:) الآن بنظر شما مثلا بچه های شریف باید به "شبکه سازی" کمک کنند؟ یا اینکه به عنوان یکی از حلقه هایی که در آینده (کِی و چگونه؟!) به این شبکه خواهد پیوست، توان فنی خود را بالا ببرند؟ - (آنها:) بنظر ما بچه های دوره ی کارشناسی بهتر است در فرهنگسازی ِ ضرورت تحقیقات ِ شبکه ای کمک کنند. بر این اساس و با احتیاط(!) برای برنامه ی "یکشنبه ی آخر مهر"(که شرحش در قسمت بعدی،tsb ، می آید) موضوع را اینچنین تعریف کردیم! و از آقای فلاح هم همین را خواستیم که البته هیچ مطمئن نبودیم ازاینکه چطور خواهد بود؟!تا بحال ارائه ی این بحث را از حاجآقا فلاح نشنیده بودیم! لُبِّ بحثشان اینکه : «سال 78 خبر پیچید که "رهبر قرار است به قم بیایند" ادارات و نهادهای مردمی آماده ی استقبال شدند و ...و رهبر آمدند منتها بی هیچ مقدمه ای به "حوزه ی علمیه" رفتند و با اساتید مطلب مهمی را چند ساعتی به بحث گذاردند و بی هیچ مؤخره ای، به تهران بازگشتند! این مطلب مهم :" نیاز انقلاب به نرم افزارهای اسلامی" در زمینه های مختلف مورد نیاز کشور بود که مخاطب این مطالبه دقیقا قشر علمی جامعه یعنی حوزه و دانشگاه بود(و ما (دانشجو وطلبه) کجا بودیم؟!)... 8 سال می گذرد، و هنوز اتفاقی نیفتاده (یعنی رهبر کماکان همین مطالبه را دارند!) چرا؟برای برآوردن این نیاز باید اولا بچه ها واقعا متخصص شوند. که برای خود ِ این متخصص شدن، باید اولا زمینه ی تخصصیشان را "درست انتخاب کنند" و ثانیا در تحصیل در این انتخاب صحیح، موفق باشند. و ثانیا اگر هم متخصص شوند، "استراتژی خدمت" ندارند! جاهای کلیدی ِکار را نمیشناسند ، و فاقد ِ یک سری فاکتورهای "خوب وارد شدن" به این "جاهای کلیدی هستند از جمله ی این فاکتورها، "جمعی وارد شدن" و "بابرنامه وارد شدن" است. که می طلبد از همان زمان تحصیل، بدنبال این مهم بود. » گویا تکه های به هم ریخته ی پازل ذهنم (که همگی موجود بودند) با تکانی در جای خودشان قرار گرفتند(این تعبیر را از رحمتی کش رفته م!) گویا یافتم "وظیفه"ای را که 2 سال در جستجویش بودم! شاید الآن بدیهی باشد اما آنروز واقعا کشف بزرگی بود! (از رهبر هم هنوز آنطور تصریحی که در دیدارهای دانشجویی ِ سمنان و مشهد و بعد از آن دیدیم، کسی ندیده بود!) نوشتم ! نوشتم و فرستادم به همه ی دوستان و اساتیدی که این 2 سال کمکی کرده بودند به این جستجو...(نوشتم و1ماه بعد تقدیم کردم به "مستضعفین" برای چاپ به مناسبت 16 آذر): « جمعه ی آخر رمضان، انتهای شرقی خیابان آزادی، جمعیت. می شنوم:" یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا" ...تکرار میکنم:" یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا" . دلم هم با من تکرار کرد، حتی چند بار هم بدون من! می شنوم: "ال... اکبر" ...تکرار می کنم :" ال... اکبر"دلم فکر کنم ولی ساکت باشد... می شنوم :" وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد" ...تکرار نمی کنم ؛ دوست ندارم دروغ بگویم . از کوتاهی نگاهم احساس حقارت می کنم، مگر حتماً باید به انضمام کلاه آهنی و آریجی باشی ولابد مقابل تانک تا حکم جهاد را سنس کنی؟! حکم جهاد را همان روزی دادند که اتفاقاً بند پوتینها داشت باز می شد!(پیام امام )یا اصلاً بگو همان ۲۸ سال قبل که ادعای "در انداختن طرح نو"ایران را را تاریخ ثبت کرد، ... طبیعتاً طرح نو نرم افزارهایی می خواست و سخت افزارهایی، فوریت نیازهای سخت افزاری - بهمراه قحط نیرو - نخبه های نرم افزاری نهضت را پای سخت افزار خرج کرد! و ناچار نرم افزار سپرده شد به دانشگاه...سیستمی که ورودی اش شده خروجی های کلاسهای کنکور تضمینی و مدارس غیر انتفاعی و ...و نهایتاً فیلتر قناس کنکور. و خروجی اش پیروزی های پی در پی ربوکاپ و مدالهای المپیادهای "علمی" گوشه و کنار جهان،...، بعلاوه ی ورودی های کنکور مقطع بعدی ، چشم به راههای پذیرش ام ای تی ،لیسانسه های پرتوقع ناکارآمد - و البته بدون کار مانده - ، ... و غرورانگیزترین محصولش هم انبوه paper های منتشره از استاد یا دانشجو، پاسخی - با تمام وجود - به سوالات علمی ـ تخصصی صنعت قطبهای اقتصادی جهان و البته از بودجه ی پژوهشی یک کشور جهان سوم!!! در ازای نشانی و لقبی و سوتی و کفی ... بعبارت واضح تر : بهره کشی هرچه بیشتر از سخت افزار (سیستم آموزشی) کشورمان در اجرای مو به موی نرم افزارهای(محتوای آموزشی) سارشی آنهایی که روزگاری دهان ا.و بود و مشت محکم ما(!). و با این اوصاف لابد منتظر ظهور موسی ای در دامن فرعونیم! و زهی تصور باطل، که فرعون هم از یک سوراخ ، دو بار گزیده نمی شود! پس تا اینجا رسیدیم به دانشجویی که ملتفط این موضوع شده که ظرفیت یک "سلف سرویس علمی" تا کجاست؟ و توقع تولید نرم افزار از همان جریانهای "خودجوش" دانشجوییست. پس سرش را بالا می آورد تا ببیند، کلانتر و اجتماعی تر - چنان که ابتدایی ترین لازمه ی ماموریتی اینقدر سنگین است - بالاتر و بازهم بالا تر و "تق!" ، ببخشید "سقف"ی بنام جناحهای سیاسی را فراموش کردم! ... اینکه چه کسی خواسته است که "حد اشباع " درک و درد دانشجو حتی از احزاب پایین تر نگه داشته شود ؟ (در اندازه ی این تشکل چه کرد و دبیر فلان جمعیت چه گفت و ...)مجال بحث دیگری می طلبد . روی این قلم با مایی ست که ته دلمان - بفهمی نفهمی - شرمنده ایم از همه ی آنهایی که توی مدارس سه شیفته با چهل، پنجاه نفر همکلاسی دیپلم گرفتند ـ یا حتی نگرفتند! ـ تا من وشما - از کانال سمپاد یا غیر آن - "شریفی" شویم ... مایی که شاید بدمان نیاید اگر روزی بتوانیم درصدی را از اینهمه آمپری که طی حداقل چهارده پانزده سال تحصیل(؟!) از جامعه ی محروم سخاوتمندمان کشیده ایم به سیستم برگردانیم، کاهی را از کوهی که بر گرده اش بار کرده ایم ، خودمان بردایم. ما متعلق به آینده ایم - آینده ی همین مردم - و طبعاً "دیروز" و "امروز" فقط پله هایی هستند که بر فرازشان بیاستیم و پله های بعدی تاریخ را راست تر و مستحکم تر و بلند تر بنا کنیم. "ریشه "های آلام اجتماع باید در تیررس اعصاب و نگاههای ما قرار گیرد (هیاهوهای سطح را بهلیم برای آنهایی که توان پیشتر رفتنشان نیست). درک کنیم ، درد بکشیم و درمان بیابیم و از همین امروز. » بعد از آن رایزنیها با بچه های علم و دین را یک مرتبه با حضور حجه الاسلام فلاح ادامه دادیم و یک مرتبه ی دیگر با حضور ایشان و آقای مظفری نیا ،مسئول طرح علم و دین، (که البته منتج شد به پیوند مدرسه ی معصومیه ی قم با علم و دین و سر شریف بی کلاه ماند!) حاجآقا فلاح ارجاعمان داد به سید علی موسوی(با توجه به سابقه ی اخیر ایشان در دانشگاه فردوسی) . بین الطلوعین ِ اولین جمعه ی پیشرو به خوابگاه آمدند. اندکی گلایه از ایشان و بدقولیشان! و توضیح ایشان که :"قرار است امور برادران با من باشد و امور خواهران با حاجآقا فلاح"!!!!!!![و این در همین حد هم یعنی پنبه شدن ِ خیلی از رشته های ما ! حالا عواقب بعدی آن که بوضوح پا توی کفش مجموع ی بسیج شده بود و هر جایی که نگاه می کردی اثری از آثار این مدیریت ِ دوگانه(یکی شورای مرکزی بسیج یکی هم شورای این مبلغین خودجوش در قم) مشهود بود! و جالب اینکه هیچکدام هم طرف مقابل را در شان این نمیدیدند که با او در این مورد هماهنگی کنند!و... بماند!] بعد مقداری به جریانشناسی "نگاه به علم" در ایران اشاره کردند(از فردید تا حسین نصر تا آوینی تا فرهنگستان تا رهبر...) و بعد پیشنهاداتی دادند دقیقا منطبق بر پیشنهادی که ما دادیم! و توصیه ای در ادامه داشتند که فعلا این بحث را با برادرها مطرح نکنید. و همین! دنبال تعریف اساسنامه و زمانبندی برای کارمان بودیم (هرچند فهیمه کنکور داشت و پروزه ی کارشناسی و عاطفه هزار و یک کار حلقه و مطالعات زنان و من هزار وو یک درگیری ِ ورودیها و جنبش و کارآفرینی و ...) اما انگیزه ی این کار به قوت خود باقی بود (در مورد خودم شاید بتوانم ادعا کنم که این اولویت اولم بود! این "مظروف" بودو هر کار دیگری ظرفی برای آن! این نیاز و مسئله ی بومی ِ خود ِ خودم بود!و مهمترین مسئله!) لذا آهسته و پیوسته میرفتیم. از چند نفر از 84یهای خوابگاه دعوت کردیم که کم کم همراه کار شوند. دو جلسه ی اول به گفتگو در مورد مشکلات علم و دانشگاه و ... هرچقدر به ذهن بچه ها می رسید ، گذشت .هداوند هم در جلسه شرکت کرد و علیرغم پیشبینی ما ، عجیب مورد استقبال بچه ها قرار گرفت!(و ما دیدیم که نه! انگار عده ای هم هستند که "می کشند"برای این بحث!!!) بچه ها سعی می کردند خودشان هر کدام از این 3 نگاه را تعریف کنند، مولفه هایش را برشمارند و ضعفها و قوتهایش را و مصادیقی در تاریخ یا در اطراف برایش پیدا کنند... بعد از 3-4 جلسه ی 2 ساعته جزوه ی20 صفحه ای تمام شد(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... بحث حاشیه های خیلی خوبی داشت و بعدها دیدم که 100% جا افتاده برای بچه ها و "بومی شده"براشون... و باید این حسن انتخاب و تیزی ِ خانم هداوند را جدّا تحسین کرد) بعد از آن بچه ها اعلام کردند که "فقط مطالعه" تا همینجا کافیست؛ و به فکر بستر عملیتری باشیم. و خب به حساب ما باید وارد همان کاری میشدند که ما داشتیم دنبال می کردیم(این "باید"ی که گفتم، یعنی گزینه ی دیگری نبود!) که خودشان بحث "انجمن نخبگان" که به تازگی در حال "بازتاسیس" شدن بود را پیشنهاد دادند و تصویب شد ... کارمان را پی می گرفتیم با صحبت کردن با هر کسی که حرفی در اینباره داشت "دکتر گلشاهی" استاد مرکز معارف که نصف کلاس اندیشه2 اش را اختصاص به جریانشناسی "رابطه ی علم و دین" در جهان اختصاص میداد؛ و با دکتر فیض بخش(موسس مرکز کارآفرینی شریف) که بسیار دغدغه ی "بالاخره دانشگاه ما باید معلوم کند که چکاره است؟ می خواهد مغز صادراتی تحویل دهد یا استاد دانشگاه یا مهندس کارآفرین؟! و..." و البته سوابقی هم از پیگیری بحث "منابع و موانع فرهنگی دانشگاه شریف" مربوط به سال 69(!!!) داشت وو خیلی هم از گروه استقبال کرد؛(بعد تر هم یکی دو بار پیشنهاداتی به گروهمان داد که رد شد!) در طول این مدت گزارشاتی شفاها به حاجآقا فلاح می دادیم و ایشان کلا در جریان بودند و دائما هم تشویق می کردند این کار را و از افقهای روشن پیش روی آن می گفتند و ما هم انرژِکتر پیش میرفتیم.(منتها متاسفانه این موضوع را از همان آغاز به خودم قول داده بودم تا بجایی نرسیده، مکتوب نکنم! این است که برای بازگو کردنش منم و حافظه ام!) در این میان مراجعاتی هم به ایشان جهت انتخاب رشته ی ارشد می شد. و البته ظاهرا این دغدغه(انتخاب رشته) از سمت "نورالهدی"ایها بیشتر هم بود. نورالهدی گروهی بود از یکی از خوابگاههای برادران، که حدود 4-5 سال است طرح رشد را با آقای فلاح آغاز کرده اند و بسیار مورد التفاط استاد تا جایی که گاه به شوخی می گویند فقط با انگیزه ی نورالهدی است که هفته ای یک روز برای تهران وقت میگذارم! و البته از دید "عموم" تاحدی هم "یک جمع موفق" محسوب می شد. و البته ظاهرا آغاز به کارش هم مشابه حلقه ی ما بود(و با همان اشتباه در معرفی !) جمع این دو ، یعنی گروه 3نفره ی ما(که میخواستیم جای شریف و بسیج شریف را در نهضت نرم افزاری مشخص کنیم) از طرفی و مسئله ی انتخاب رشته ی نورالهدی ایها از طرف دیگر، استاد را بر آن داشت که یکی از ابعاد رشد یعنی بعد تخصصی را به علت اهمیت آن از لحاظ اینکه "طرح خدمت" که در ادامه ی طرح رشد است؛ مبتنی بر اوست،بطور مجزا یک عده ای پیگیری کنند. دهه ی اول ماه محرم که حاجآقا فلاح بعنوان مبلغ، در تهران حضور داشت(که بحث "بعد اجتماعی اسلام، برگرفته از نگاه علامه طباطبایی، را در همین فرصت ارائه دادند.) زمان مناسبی بود برای شروع اولین گفتگوهای غیر رسمی بین بچه های حلقه ها، در این مورد. که حاجآقا بتعبیر خودشان "مستمع" بودند و می خواستند فضای ذهنی بچه ها را در این مورد بدانند. در این گفتگوها بحثهایی شد از قبیل: جامعه تعامل ِ روشنی با ما ندارد که "دردش را بفهمیم" / ارزشگذاری جامعه غلط است(مثلا اینکه به مدرک مهندسی ارزش بیشتری می دهد!) ما چقدر می خواهیم پابند این ارزشگذاری بمانیم و چقدر می خواهیم با آن درگیر شویم؟ (مثلا برای کار علوم انسانی هم مدرکهای چشمگیر فنی داشته باشیم تا حرفمان "برو" داشته باشد! یا...) / ظرفیت پذیرش رشته-دانشگاه چه تناسبی با نیازهای کشور دارد؟ / اگر از فضای کلان نهضت اسلامی (از لبنان گرفته تا آمریکا) وارد بحث ِ انتخاب رشته ی تخصصی بشویم، آیا باز هم می توانیم همه ی این رشته ها را در یک اندازه مهم بدانیم؟! / بچه های فعال و غیر بیتفاوت نسبت به کشور، در دوران دانشجویی بدنبال مسائلی دیگرند (که با دید مثبت می توان "پرورش عقل عملی" نامیدش!) کِی به "آینده" و "طرح خدمت"ش فکر کند؟! / با فراگرفتن ِ هر دانشی، داریم آنرا "زنده" میکنیم؛ آیا علوم سکولار ارزش این زنده کردن را دارند؟ / ما همه اش داریم "جلو"مان را نگاه می کنیم که مبهم هست یا نیست، "پشت سر"مان چه؟ آیا می خواهیم در امتداد ِ این راه ِ خود "سازماندهی" ِ خاصی داشته باشیم؟ یا قرار است تا ته ش این سیستم خودجوش و "دیالکتیک" را تشویق کنیم؟! / گاهی نقاط مثبت هم انگیزه ی آدم را میگیرد! / و... در مرحله ی بعد، ظاهرا بچه های "نورالهدی" ،همین گفتگوها "در حاشیه ی اردوی مشهد" دانشگاه (که عمومیست و در دهه ی دوم بهمن ماه هر سال) مجددا در حضور عده ی بیشتری باز کردند، و دوتا نشست و پرسش و پاسخ هم(در همین اردو) در این رابطه با آقای "تقوی" (هیات علمی دانشکده ی فلسفه ی علم که نظرات متمایز و شنیدنی ای در باب علم اسلامی دارند، که این حقیر بیشترین نزدیکی با "نگاه ره بر" را در این باب از ایشان دیده ام) داشتیم . گفتم استاد تصمیم گرفتند که یکی از ابعاد رشد، یعنی بعد تخصصی، را به علت اهمیت آن از لحاظ اینکه "طرح خدمت" که در ادامه ی طرح رشد است؛ مبتنی بر اوست،بطور مجزا یک عده ای پیگیری کنند. و این عده ما بودیم(که استاد گمان می کردند نماینده ی حلقه ی خواهرانیم!)بعلاوه ی نمایندگانی از نور الهدی بعلاوه ی نمایندگانی ازموثرین ِ tsb (که در واقع یکی از حلقه های رشد بودند که به تناسب، استاد راهنمایشان حاجآقا موسوی بود)و استاد راهنمای آن هم "حاجآقا موسوی" باشد ومخاطبش هم اعضای همه ی حلقه های رشد و خروجی ِ آنهم، یک ساعت و نیم فرصت از بعد از ظهرهای پنجشنبه(که کلا در وقت کاری حلقه های رشد بود) که باید این تیم برایش سیر ِ برنامه های مشخصی داشه باشیم و ماموریتش هم "درآوردن ِ منطق تصمیم گیری جوان مسلمان در انتخاب تخصص" است . نگاه کلی این بود :
ببینید ، منطق اصلی این بود(است):اولا بواسطه ی تشیعمان یک رسالتی داریم (همان برپایی تمدن اسلامی ، که از قرنها قبل _شاید زمان سید جمال..._ نهضتی به این هدف شروع شده). در ثانی با نگاه به موقعیت(کجای آن نهضتیم؟... دانشجوی ایرانی بعد از انقلاب) و نیازهای جامعه و مولفه ها و توانایی ها و علائق خودمان و ... باید ببینیم هر کداممان از چه کانالی می توانیم از عهده ی این رسالت برآییم؟ (این میشود تعریف "نقش"که بچه ها به آموزشی ، فرهنگی ، صنعتی و اقتصادی تفکیک کردند...) بعد(مرحله ی سوم) باز هم با توجه به مولفه های جزئی تر و با نگاه "جبهه ای"(تقسیم کار) یک "شغل" (یعنی آن چیزی که دقیقا "مشغله"ی زندگی فرد میشود)مشخص انتخاب می کنیم و در این مرحله"تخصص"های لازم برای این "شغل"ی که با این منطقُ مشخص شده را کسب می کنیم... (حالا مقایسه کنید با فرایند انتخاب تخصص خودمان : 18 سال مدرسه... کنکور... رتبه... رشته_دانشگاه ... !) و چشم انداز نهایی تشکیل جمعهایی از حلقه های رشد، با طرح خدمت ِ مشخص بود (که هنوز حاصل نشده) اولین ماموریت اصطیاد سوالات در این موضوع و نظام مند کردن این سوالات و جمع آوری و داکیومنت کردن ِ آرائ هر کسی که در این باب و ابواب مرتبط سخنی گفته است و لیست کردن زمینه های مطالعاتی مرتبط(فلسفه ی علم،غربشناسی،جامعه شناسی،مدیریت تکنولوژی ، سند چشم انداز، آینده پژوهی و ...) منتها طرح این بحث خیلی خیلی زود بود و بچه های حلقه را فقط فقط بر حیرت افزود! و دردسر جدید... از طرفی هم اینطور "تیم تحمیلی و استاد تحمیلی و مخاطب تحمیلی و ماموریت تحمیلی و خروجی تحمیلی" و... به هیچ وجه مناسب کاری از این دست نبود(کم کم من و فهیمه کشیدیم کنار) تا چه رسد که تازه چنان که گفتم دغدغه ی نورالهدی اساسا متفاوت بود با دغدغه ی ما! و برای بچه های tsb هنوز هیچ یک از این امور اهمیتی نداشت...و ضمنا آنقدر کوچک گرفتن هدف هم ذهنمان را می بست هم دستمان را !... بهر روی کار تقسیم شد به دو بخش "استعداد شناسی" و "آشنایی با زمینه های مختلف خدمت" که این زمینه ها به سه قسمت " اقتصاد وصنعت" "فرهنگ" "آمموزش" تفکیک شدند و صاحبنظران هر عرصه به ترتیب برای آن یک و نیم ساعت ِ عصرهای پنج شنبه دعوت شدند. که فایلهای صوتی و متنی ِ جلسات موجود هست. و آن سه گروه به اجبار همراه شده، از هم جدا شده اند! و تا کنون "با حوصله" (بخوانید : کج دار و مریز!) به راه خود ادامه می دهند! من هم گاهی سری میزنم اما متاسفانه آنهمه حوصله ندارم و...! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:13 توسط فروزنده
|
|
||