|
|
|
|
|
از دور، نخلستان از نزدیک، هیچ! انسانهایی تمام فلزی ـ داربست هتلها و دکلهای نفت از دور، نخلستان از نزدیک، قفسی پر آواز پرندگان
ـ نام این شهر چیست؟ ـ تهران استانبول، ابوظبی، حلبچه ـ نام دیگری هم دارد آیا؟ ـ غزه هم میگویند ـ «بار بگشایید، اینجا کربلاست» بنویس راوی، بنویس ... سنگها میرقصند و سگبازان پس بیاورید دستها و سرها را و دریایی تشنگی تا گلویی قرآن بخواند * ـ در شهر کیست؟ ـ ترس، ترس، ترس ترس پسر از پدر زن از مرد مرد از نامرد و نامرد از خويش ـ در شهر چیست؟ ـ نیزههای سرگردان ـ پس هانی کجاست؟ ـ ابوغریب! ـ از مردان که مانده؟ ـ زیدی و کفشهای منتظرش * دارند سانسور میکنند دارند صدای پرندگان را میبرند بیاورید علمها را بیاورید سنجها را * از دور، نخلستان از نزدیک، باغهای رسیده و قلبهای کال شمشیرهای نابالغ و زخمهایی کهنسال میپرسی به چه کسی رأی بدهم؟ ـ به آنکه پشت نقاب است * از دور، نخلستان از نزدیک، نخلستان ... و ناگهان کسی از کمین نخلی دست راست را قلم میکند ـ بیاورید قلمها را بنویس راوی، بنویس دارند سانسور میکنند بنویس دارند چک میکنند میلها را شعرهای مؤدب را وبلاگ قزوه را و قلبهای غزّه را تانکها را کنار شریعه نگاه کن! * مرا ببخشید چشمانم خون گرفته است و همهجا را به رنگ پرچم میبینم کودکان را ششماهه گلوها را بریده ابرها را شیمیایی و پرندگان را قفس ماشینها را آمبولانس میبینم سازمان ملل را گور دستهجمعی با مردگانی چندزبانه و بیزبان * از دور، نخلستان از نزدیک، هیچ نه شاخهای، نه برگی، نه سبزی، نه زردی نه دردی، نه مردی حبیب شبانه رفته است و در شهر دارند میچرخانند سرها میبندند دستها را و چشمها را و ما بر سینه میزنیم و قبیلههای ویلان و سیلان چای احمد میخورند ... و عاشورا در هیچ کتاب رکوردی ثبت نمیشود
از دور، نخلستان از نزدیک، نخلستان و صدای گریههای پدرم هنوز از میان نخلها میآید
منبع : عشق علیه السلام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۷ دی ۱۳۸۷ساعت 22:18 توسط فروزنده
|
||
|
|
|
|
|
دوستی "نظر بچه ها"رو درمورد این جمله ی رهبر جویا شد... شروع کردم به گفتن چیزهایی که چندان گفتنی هم نبود: خب مخاطب ایشون بچه های فرودگاه بود و تصریح هم کردن که دست ما از حضور فیزیکی تو غزه و اعزام شماها بسته ست و یه مقدار هم معذوریتهای دیپلماتیک (که شاید اشاره ای به بقیه مون داشت) و... ولی در تمام مدت یه جواب دیگه تو ذهنم بود که نگفتم... : وَلاَ عَلَى الَّذِينَ إِذَا مَا أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاَ أَجِدُ مَا أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّواْ وَّأَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَنًا أَلاَّ يَجِدُواْ مَا يُنفِقُونَ و [نيز]
گناهى نيست بر كسانى كه چون پيش تو آمدند تا سوارشان كنى [و] گفتى چيزى
پيدا نمىكنم تا بر آن سوارتان كنم برگشتند و در اثر اندوه از چشمانشان
اشك فرو مىريخت كه [چرا] چيزى نمىيابند تا [در راه جهاد] خرج كنند -توبه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷ساعت 18:50 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
حجم کوچیک ِ من از خون داغ میشه ، بلکه یخ ِ عالِم ِ بزرگ (به بزرگ
ی ِ کیفی که از نسکافه خوردن میکنید!!!) ِ شما رو باز کنه !... من اصلا به دنیا آمده م برای همین "شهادت" ! شهادت به اینکه این قوم عملا معتقده به "غیر یهودی هرچند صالح و نیکوکار باشد، باید او را کشت"(1) ... و تو! تویی که یهودیزاده نیستی ! چطور مطمئنی که امروز ِ مادر و پدر ِ من فردای تو نباشه ؟! که یه روز تن کوچیک و لطیف ِ نوزاد ِ تو ،داغ، در آغوشت نباشه ؟!...
شيعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی***او سمعتم بشهيد او غريب فاندبونی*** ليتکم فی يوم عاشورا جميعا تنظرونی*** کيف استسقی لطفلی فابوا أن یرحمونی (2)... فقط گناهش اینه که میخواد تو محاصره نباشه ... و تنها دلیل محاصره ش هم اینکه پدرش نخواست بیعت کنه با ظلم... فقط همین... تاریخ! یه علی اصغر دادی ...1400 ساله که یادت نرفته ! چطور 250 تا علی اصغر رو ممکنه فراموش کنی ؟؟؟
(1) تلمود (2) شعری از امام حسین در صحنه ی ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۷ساعت 19:10 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
۱.چند تا نکته ی قابل توجه در مورد ۱۳ آبان (می خواستم بگم "جهت الگوبرداری"...که فعلا سراغ این الگوها رفتن منتفی ست!)
۱.۱. هدف یا انگیزه یا بهانه : "آمریکا شاه مخلوع ایران را در کشورش پذیرفت" . اهمیت مسئله را وقتی بهتر متوجه می شویم که به یاد آوریم قضیه ی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را... در این صورت می توان به دانشجویان حق داد که نگران شکل گیری کودتایی مشابه (یا بالاخره یک توطئه ای ) باشند که "موجودیت انقلاب" را تهدید کند. مسئله احساس خطر برای کلیت انقلاب است و نه اندکی کوچکتر ... همچنین بد نیست دقت کنیم که کارکنان سفارت آمریکا در ایران پس از این اقدام "کارتر"(پذیرفتن شاه) خطری قریب الوقوع از جانب ایرانیان را پیشبینی کرده و منتظر حادثه ای از این دست بودند. و در این صورت هدف دانشجویان میتوانسته "وارد آوردن فشار به آمریکا" جهت استرداد شاه باشد. یا بالا بردن قدرت چانه زنی مقامات جمهوری اسلامی در مذاکرات احتمالیشان با آمریکا در این مورد. "بوی وابستگی از بعضی مقامات داخلی استشمام می شود." افشای این عده و درنتیجه قطع ید آمریکا و توطئه گرها و وابستگان داخلی شان و همینطور "آگاه کردن مردم به خطرهایی که ممکن است یک انقلاب را تهدید کند" . این احتمال از کجا به ذهن می رسد ؟ از نتایج ماندگار این اقدام! به قولی : "اگر آن روز دانشجویان آن حرکت را انجام نداده بودند خبری از اسناد فوق سری لانه جاسوسی نبود. این اسناد با اخراج سفیر از جانب دولت یا... هم به دست نمی آمد." از اینکه بلافاصله پس از ورود به سراغ "اسناد" رفتند...در اینصورت باید گفت هدف بچه ها اساسا "کسب اسناد" بوده و نه "تسخیر سفارت"... ۲.۱.نظر امام ؟ در خاطرات معصومه ابتکار چنین بر میآید که پس از اینکه دانشجویان چنین تصمیمی میگیرند و تقریبا همزمان با فراهم آوردن تمهیدات لازم برای کار با آقای موسوی خوئینیها می خواهند که نظر امام را جویا شود که ایشان هم می گویند "احتمالا امام موافق باشد" و قول میدهند که در فرصتی با امام مطرح کنند که بعدا معلوم می شود که این فرصت پیش نیامده! اما بچه ها بعد از گفتگو با آقای خوئینیها فکر می کنند اجازه ی امام را گرفته اند. بعلاوه در آستانه ی این اقدام امام یک پیام عمومی داده و از دانش آموزان و دانشجویان و طلاب می خواهند که با تمام توان بر حملات خود به آمریکا و اسرائیل بیافزایند.(۱) که این نیز دانشجویان را به صحت تصمیم خود مطمئنتر می سازد ۳.۱. تمهیدات و برنامه ریزی چند نفر از بچه ها به بهانه ی گرفتن ویزا به سفارت آمریکا مراجعه کرده و نقشه ای تقریبی از ساختمان تهیه کردند. دانشجویان همچنین از ساختمانهای بلندتر اطراف، برای رصد استفاده می کردند. شرکت کنندگان در برنامه ی تسخیر، از دانشگاههای مهمتر تهران به دقت انتخاب شدند. و تا جلسه ی توجیهی نهایی، موضوع مخفی نگه داشته شد. در روز موعود ،دانشجویان در دسته های دو و سه نفره به سفارت مراجعه کردند. از عکسهای امام برای شناسایی خودی از غیر خودی استفاده شده بود. 4.1. ؟ در مهرماه سال 58 نیز اتفاقی مشابه (تسخیر سفارت آمریکا و گروگانگیری) رخ داده بود که با مداخله ی وزارت خارجه ی وقت(ابراهیم یزدی. که در این مورد 13 آبان هم گروگانها روی کمک او حسابها باز کرده بودند!) مسئله حل و فصل شده بود. و پس از آن، گروهی از نیروهای غیر رسمی و خودجوش انقلاب حفاظت از سفارت را بعهده گرفته بودند.(مثل حفاظت از هرجای دیگری در آن روزها!) در این که این اتفاق و آن محافظها چه تاثیری (و چقدر ) بر تصمیم دانشجویان داشته اند برای خودم هم ابهام هست.
2. امام-16/آبان/1358 : " ممکن است عده ای بخواهند از حسن نیت جوانهای ما استفاده سو کنند. زیر گوش آنها بخوانند که خب انگلیس هم مثل آمریکا بریزید بگیرید . عراق هم همینطور فرانسه هم... تا ما را معرفی بکنند که "قضیه نه تنها بر موازین نبوده بلکه قضیه هرج و مرج است." تا به دنیا بفهمانند که این مملکت هرج و مرج و هرکه هرکاری دلش خواست بکند است و این مملکت نیاز به قیّم دارد. قیم کیست؟ آمریکا" گفتند رهبر "ورود به سفارتخانه ها" را تایید نکرده ند...گفتند "شکستیم با این پیام رهبر"... گفتند " ظاهراً همه ساز و كارهاي قانون اساسي و انتخابات و دولت بسيجي و مردمي همه كشك است و من و شماي بسيجي يه لا قبا كه تا ديروز نمي دانستيم فلسطين كجاي نقشه است براي سفارت انگليس و اردن و عربستان و روابط با آنها و خيلي چيزهاي ديگر تكليف تعيين كنيم؟ظاهراً همه ساز و كارهاي قانون اساسي و انتخابات و دولت بسيجي و مردمي همه كشك است و من و شماي بسيجي يه لا قبا كه تا ديروز نمي دانستيم فلسطين كجاي نقشه است براي سفارت انگليس و اردن و عربستان و روابط با آنها و خيلي چيزهاي ديگر تكليف تعيين كنيم؟" ... گفتند :"بیت رهبری از دانشجویان دعوت کرده برای شرکت در مراسم شبهای محرم..." میگویم:"اگر نظم موجود و مصوب شما را به رسمیت نمی شناسیم و بچه دانشجویمان برای دیپلماتهاتان تکلیف تعیین میکند، نه از "هرج و مرج" است ؛ که اتفاقا ناشی از نظمی ست به شکل "امت – امام" ... " (سیستمی که کو تا بفهمند و بفهمیم؟) این دعوت، نوعی اعلام ِ عملی ِ این پیام نبود؟ هم به دنیا و هم به امت...
محض مانت... : مطالب در مورد لانه را از شماره ی آبان "راه" برداشته م! --------------------------------------------------------------------------------
(۰) درب باز بود و پلیس نبود...می خواستم وارد شوم...می خواستم همه وارد شوند... می خواستم لااقل آنها که داخلند به این زودی نیایند بیرون... لااقل با دستاورد بیشتری بیایند بیرون... دقیقا به همین جهت و اولا برای اطلاع خودم یک مروری کردم روی...(راستی اونشب اگه همه مون هم رفته بودیم توی باغ مثلا میخواستیم چه کار کنیم؟)البته منظورم "ندامتنامه"نوشتن نیست! ... همو که به ما یاد داده تحلیل کنیم هرچند غلط تاکید هم کرده که روی تحلیل غلطمان (وقتی غلط بودنش اثبات شد)پانفشاریم...
(1) می توانیم مقایسه کنیم : "با همه ی توان"... "به هر نحو ممکن"......"بر حملات خود به آمریکا و اسسرائیل ..."..."از زنان و کودکان مظلوم غزه دفاع ..."
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷ساعت 23:7 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
رژیم صهیونیستی از دیشب بر فشار بر "خبرنگاران خارجی" جهت "ترک غزه" افزوده است. از سرزمینی به نام "فلسطین" همین "غزه" ی کوچک ِ بزرگ مانده و کرانهی باختری ِ ...! و مگر باقی این پهنه چطور به اشغال درآمد که امروز دنیا "کشور اسرائیل" می شناسد و نه "اسرائیل غاصب" ؟ وجب به وجب این زمینها جز با جنایاتی از قبیل امروز ِ غزه، اشغال شده بود ؟! (همان راهی که "ایالات متحده ی آمریکا" برای "به وجود آمدن" برگزیده بود!) و دنیا به همین سادگی فراموش کرد! نجنبیم آن که از صحنه ی روزگار محو می شود "فلسطین" ِ ما خواهد بود! کو آن "نیل"ی که باید از سطلهای آب تک تک مسلمین، فرعون را ببلعد؟؟؟ خ خ خ خ خ خ خ ب ب ب ب ب ب ر ر ر ر ر ر ر ر
نسل كشي در غزه با اورانيوم ضعيف شده
خبرگزاري فارس: پزشكان بينالملل در ميان برخي از مجروحان غزه در جريان حمله زميني نيروهاي ارتش رژيم صهيونيستي اثرات اورانيوم ضعيف شده پيدا كردهاند. ![]() به گزارش خبرنگار "سرويس فضاي مجازي" خبرگزاري فارس، پزشكان نروژي به خبرنگار شبكه پرس تي وي گفتند كه در بدن برخي مجروحان حمله زميني آثاري از اورانيوم ضعيف شده يافتهاند. نسل كشي در غزه با اورانيوم ضعيف شده
خبرگزاري فارس: پزشكان بينالملل در ميان برخي از مجروحان غزه در جريان حمله زميني نيروهاي ارتش رژيم صهيونيستي اثرات اورانيوم ضعيف شده پيدا كردهاند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۷ساعت 1:2 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
توسط دانشجويان ايراني؛
پرچم فلسطين در باغ قلهك به اهتزار درآمد
خبرگزاري فارس: دانشجويان دانشگاههاي كشور كه دقايقي پيش در ميان شليك هوايي نيروي انتظامي وارد باغ قلهك شده بودند، لحظاتي پيش پرچم فلسطين را در باغ قلهك به اهتزار درآوردند. به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، لحظاتي پيش جمعي از دانشجويان متحصن در مقابل دفتر حافظ منافع مصر در تهران با حركت سريع به سمت باغ قلهك، نيروي انتظامي را غافلگير كرده و براي اعتراض به عملكرد دولت انگليس در قبال جنايات ددمنشانه رژيم صهيونيستي در غزه، وارد اين باغ شدند؛ اين دانشجويان لحظاتي پيش پرچم فلسطين را در اين باغ به اهتزار درآوردند.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷ساعت 8:40 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
غزه در محاصره است. و جهان اسلام در اشغال! روياي از نيل تا فرات محقق شده است. صهيونيست هاي دشداشه پوش و فينه به سر و کروات به گردن تمام قد به ياري عشيره عبري شان ايستاده اند. غزه آزادترين و زنده ترين اقليم جغرافياي اسلامي در غم اشغال جهان اسلام ضجه مي زند وخود را در عملياتي استشهادي به خط زده است تا محاصره را بشکند. در حالي که حاجيان به شيطان کوچک، ريگ مي کوبند، فرزندان کوچک ابراهيم، سنگ در مشت به مصاف شيطان بزرگ رفتهاند. و جبرئيل بر کرانه عرش فرياد مي کشد: "ما لکم لا تقاتلون في سبيل الله والمستضعفين من الرجال والنساء والولدان الذين قالوا ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها ..."
"سئوال من از علما و روحانيون جهان عرب و رؤسای ازهر مصر اين است كه آيا هنگام آن نرسيده است كه برای اسلام و مسلمين احساس خطر كنيد؟ آيا هنگام آن نرسيده است كه به واجب نهی از منكر و كلمةُ حقٍ عندَ امامٍ جائر عمل كنيد؟ آيا عرصهی ديگری عريانتر از آنچه در غزه و فلسطين در جريان است در همدستی كُفار حربی با منافقان امّت برای سركوب مسلمانان لازم است، تا شما احساس تكليف كنيد؟ سئوال من از رسانهها و روشنفكران جهان اسلام و به ويژه جهان عرب آن است كه تا چه هنگام به مسئوليت رسانهيی و روشنفكری خود بیتفاوت خواهيد ماند؟ آيا سازمانهای حقوق بشرِ رسوای غرب و شورای باصطلاح امنيت سازمان ملل بيش از اين هم ممكن است رسوا شوند؟
ازسرمقاله ی 30+7 "راه " + پیام رهبر
سيد حسن نصرالله: غزه تكرار واقعه كربلا است اگر گذرگاه رفح را باز نكنيد، در جنايات صهيونيستها شريك خواهيد بود سيد حسن نصرالله مردم لبنان را به گردهمايي گسترده همبستگي با غزه فراخواند محض حفظ امانت:از س.م. متشکرم!
و مگر جدید است این حکایت؟..."بهای بیداری" (مجاااز-پارسال!) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۷ساعت 14:37 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۷ دی ۱۳۸۷ساعت 19:0 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"دیگه درس!" جلوی کتابی که از ظهر، همانطوری باز رهایش کرده م قرار میگیرم. چشمم ولی از همان "نظریه ی شناسایی جرج بارکلی" ِ بالای صفحه جلوتر نمیرود... هنوز بغض خشم آلودی که قفلم کرده بود به رمان هست... خشم... از که؟ از چه؟!خودم هم دقیقا نمی دانم! از فلاکت افغانستان؟! از اینکه همین افغاستان، روزگاری هم به خود دیده که بوته های گُل در خیابان داشته باشد و کودکانش به مدرسه بروند و مردم مهمانی و تجارت و کار خیریه و ... هم بشناسند!؟ یا از اینکه در ان شرایط فلاکتبار بعضی (از جمله قهرمان داستان) ترک وطن میکنند و فرار...آنهم به سرزمین رویایی آمریکا؟! از مردمی که از هر چاله ای به در آمدند به چاهی افتادند... شاه می رود کودتاچیان می آیند...کودتا میرود شوروی می آید...شوروی می رود جنگ داخلی شروع می شود...جنگ داخلی جمع می شود طالبان می آید...؟! از مردمی که "عادت میکنند" به سختی ؟! از مردمی که برای آمدن طالبان جشنها گرفته بودند؟! یا از "گشت ریش" و سنگسار و...؟! از رنگ "دینی" ِ طالبان؟! یا از وابستگی طالبان؟! یا از مسکوت گذاشتن ِ این وابستگی در تمام طول داستان؟! یا از مسکوت نگذاشتن(!) و بستنش به "نفوذ ژرمنهای هیتلردوست ِ نژادپرست"!؟ یا از بی ارزش بودن ِ جان اینهمه آدم؟! بی ارزش برای کی؟! برای طالبان؟! یا برای حامی و طراح اصلی پشت پرده ی طالبان؟! و مگر فقط جان افغانی هاست که برای او هیچ ارزشی ندارد؟!...یا از اینکه نویسنده ی معروف ِ این رمان ِ معروف، مثل من گیر نمیکند کنار گدایی که استاد دانشگاه بوده... از جمله ی "اینجا فقط طالبان وسعشان میرسد گوشت بخورند" که برای همه عادی شده... در مصیبت شهری(کشوری) که "پدر" درش کمیاب است و برای "مادر"ها هم هر شغلی – بجز گدایی!- ممنوع... با 250کودک ِ یتیم خانه ای (در واقع انبار مخروبه ی لختی) که خواهرها و برادرهاشان جلوی چشمشان در کمبود پتو از سرما مرده اند...یتیم خانه ای که باید هر ماه یکی از دختربچه هایش را به طالبان بفروشد تا بقیه ی بچه ها از گرسنگی نمیرند... از طایفه ای که تنها به جرم "شیعه بودن" و به اسم "الله" قتل عام می شوند...از...از...از... و نویسنده به راحتی ِ 10-20 صفحه از همه ی اینها می گذرد و دلش برای همسرش (که در آمریکا منتظر اوست) تنگ می شود!!!(1) از اینکه "گشایش نهایی" با 11 سپتامبر و منجیان آمریکا و خبرساز شدن ِ افغانستان و ظهور حضرت کرزای حاصل می شود !!!!! یا شاید هم از خودم که در این شرایط کنکور و پایانترم و عقب بودن ِ همه ی کارها یک نصفه روز را –نماز ظهر نخوانده!- گذاشته ام پای...؟! انصاف را! این قهرمان داستان اینقدرها هم پست نیست! اساسا داستان ؛ حکایت ِ خیانت ِ بزرگی ست که او ، از سر ِ نازپروردگی و بزدلی ، به دوست خیلی خوبی (یکی از همان شیعه ها که در تمام 400 صفحه مورد تحقیر ِ همه اند...) میکند و وجداندردها و جبران کردن ... ولی این را هم راجع به این شخصیت نمی شود فراموش کرد که طعنه ی " افغانستان واقعی اوست(اشاره به پیرمرد خنزرپنزری که توی کوره راهی خاکی،با توبره ای پر از هیزم، خودش را بزور میکشید)شما همیشه توی کشورخودتون توریست بودید" ِ یکی از مبارزین افغانی را گویا اصلا نمی شنود!بادبادک باز... "دیگه درس!" جلوی کتابی که از ظهر، همانطوری باز رهایش کرده م قرار میگیرم. چشمم ولی از همان "نظریه ی شناسایی جرج بارکلی" ِ بالای صفحه جلوتر نمیرود... هنوز بغض خشم آلودی که قفلم کرده بود به رمان هست... خشم... از که؟ از چه؟!خودم هم دقیقا نمی دانم! از فلاکت افغانستان؟! از اینکه همین افغاستان، روزگاری هم به خود دیده که بوته های گُل در خیابان داشته باشد و کودکانش به مدرسه بروند و مردم مهمانی و تجارت و کار خیریه و ... هم بشناسند!؟ یا از اینکه در ان شرایط فلاکتبار بعضی (از جمله قهرمان داستان) ترک وطن میکنند و فرار...آنهم به سرزمین رویایی آمریکا؟! از مردمی که از هر چاله ای به در آمدند به چاهی افتادند... شاه می رود کودتاچیان می آیند...کودتا میرود شوروی می آید...شوروی می رود جنگ داخلی شروع می شود...جنگ داخلی جمع می شود طالبان می آید...؟! از مردمی که "عادت میکنند" به سختی ؟! از مردمی که برای آمدن طالبان جشنها گرفته بودند؟! یا از "گشت ریش" و سنگسار و...؟! از رنگ "دینی" ِ طالبان؟! یا از وابستگی طالبان؟! یا از مسکوت گذاشتن ِ این وابستگی در تمام طول داستان؟! یا از مسکوت نگذاشتن(!) و بستنش به "نفوذ ژرمنهای هیتلردوست ِ نژادپرست"!؟ یا از بی ارزش بودن ِ جان اینهمه آدم؟! بی ارزش برای کی؟! برای طالبان؟! یا برای حامی و طراح اصلی پشت پرده ی طالبان؟! و مگر فقط جان افغانی هاست که برای او هیچ ارزشی ندارد؟!...یا از اینکه نویسنده ی معروف ِ این رمان ِ معروف، مثل من گیر نمیکند کنار گدایی که استاد دانشگاه بوده... از جمله ی "اینجا فقط طالبان وسعشان میرسد گوشت بخورند" که برای همه عادی شده... در مصیبت شهری(کشوری) که "پدر" درش کمیاب است و برای "مادر"ها هم هر شغلی – بجز گدایی!- ممنوع... با 250کودک ِ یتیم خانه ای (در واقع انبار مخروبه ی لختی) که خواهرها و برادرهاشان جلوی چشمشان در کمبود پتو از سرما مرده اند...یتیم خانه ای که باید هر ماه یکی از دختربچه هایش را به طالبان بفروشد تا بقیه ی بچه ها از گرسنگی نمیرند... از طایفه ای که تنها به جرم "شیعه بودن" و به اسم "الله" قتل عام می شوند...از...از...از... و نویسنده به راحتی ِ 10-20 صفحه از همه ی اینها می گذرد و دلش برای همسرش (که در آمریکا منتظر اوست) تنگ می شود!!!(1) از اینکه "گشایش نهایی" با 11 سپتامبر و منجیان آمریکا و خبرساز شدن ِ افغانستان و ظهور حضرت کرزای حاصل می شود !!!!! یا شاید هم از خودم که در این شرایط کنکور و پایانترم و عقب بودن ِ همه ی کارها یک نصفه روز را –نماز ظهر نخوانده!- گذاشته ام پای...؟! انصاف را! این قهرمان داستان اینقدرها هم پست نیست! اساسا داستان ؛ حکایت ِ خیانت ِ بزرگی ست که او ، از سر ِ نازپروردگی و بزدلی ، به دوست خیلی خوبی (یکی از همان شیعه ها که در تمام 400 صفحه مورد تحقیر ِ همه اند...) میکند و وجداندردها و جبران کردن ... ولی این را هم راجع به این شخصیت نمی شود فراموش کرد که طعنه ی " افغانستان واقعی اوست(اشاره به پیرمرد خنزرپنزری که توی کوره راهی خاکی،با توبره ای پر از هیزم، خودش را بزور میکشید)شما همیشه توی کشورخودتون توریست بودید" ِ یکی از مبارزین افغانی را گویا اصلا نمی شنود! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۷ دی ۱۳۸۷ساعت 18:54 توسط فروزنده
|
|
||