|
|
|
|
|
فرصت نشد از شوك ِ "فقط 6تا سوال فلسفه (باقي درسها كه بماند!)جواب دادن" بيرون بيام! گوشي رو كه از نگهباني دانشگاه الزهرا (محل برگزاري آزمون ارشدمون) تحويل گرفتم ؛ روشن كردم كه تا هنوز باطري و آنتنش ياري ميكنن شرح فاجعه را خدمت مادر محترم و رفقاي شفيق عرض كنم كه پيامك رسيد : "زمان اعزام شما 20/12/1387 – مدير كاروان ميراميني-ستاد عمره ي دانشجويي" . . . فرصتیست مغتنم که مجاااز هم (بعنوان حجره ی مجازی ما و يه قلم از مايملك...!) بايد عذرخواه ِ قصور و تقصيرهاش باشه : تحليل غلط خبر و استناد نامطمئن گفتن بدون علم ...(يا عمل!) قضاوت يك جانبه پرت و پلا گفتن و اتلاف باند و وقت خواننده ! شخصي نويسي احيانا دستكاري كامنتها ایضا همینها راجع به کامنتهایی که مجاااز برا رفقا گذاشته! و هرچي ديگه به ذهن شما ميرسه... بفرماييد و ترجيحا روش جبران هم پيشنهاد بديد ! اگه کامنتی هم برای "توشه" داشتید ، دوبل ممنونم که سخت دستم خالیه...سخت...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷ساعت 0:51 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم – انّ الله لايغيبر مابقوم الّا يغيّروا مابأنفسهم 1 (قبل از انقلاب) سيد ابوالحسن بني صدر در تاريخ 2/1/1312 در "ده باغچه"ي همدان متولد شد. پدرش ، آيت الله سيد نصرالله بني صدر،فرزند "صدرالعلما همداني" بود. خانواده ي بني صدر از مالكين اين منطقه بوده و گاهي مسؤليتهايي از طرف حكومت وقت مي پذيرفتند. اولين فعاليت سياسي او تلاش براي جمع آوري راي از دبيرستانهاي تهران، براي ملي شدن صنعت نفت بود. بني صدر در سال 1334 در رشته "معقول و منقول" در دانشگاه تهران پذيرفته شد و ليسانس خود را از آنجا اخذ كرد. در دوران نخست وزيري علي اميني علي اميني، براي ايجاد يك دولت ائتلافي، از سوي جبهه ي ملي هيئتي به سركردگي شاهپور بختيار به دولت فرستاده شد كه ابوالحسن بني صدر نيز عضو اين هيئت بود. در سال 1340 از سوي دولت اسرائيل براي شركت در سمينار سازمان جهاني جوانان دعوت شد و در آنجا بخش همكاريهاي بين الملل وزارت امور خارجه ي اسرائيل به وي پيشنهاد بورس نحصيلي(اقتصاد) داد؛ كه در پاسخ به اين پيشنهاد بني صدر به هويدا مراجعه كرده و حاصل ملاقاتشان اقامت 17ساله ي بني صدر در پاريس شد. در پاريس بني صدر زندگي بسته اي داشت و كمتر از منزل خارج مي شد. يك بار در هفته سر كلاس درس مي رفت؛ با اعضاي جبهه ي ملي هم همكاري داشت. از طرفي نفوذهايي هم در انجمنهاي اسلامي و در نتيجه نيروهاي مذهبي داشت. يكي از اطرافيان او در آنروزها بنيصدر را چنين وصف ميكند:"سعه ي صدر و رفتار مؤدبانه و مردم داري اش ظاهري است.او هركسي را از زاويه ي نفع يا ضرري كه براي آينده ي سياسي اش دارد مينگرد و رفتارش را با او برهمين اساس تنظيم ميكرد.ك خان منشي و برتري جويي نيز در او ديده مي شود كه شتيد ناشي از محيط خانوادگي ش است." البته بني صدر پس از بازگشت به ايران همواره همكاريهاي خود با نيروهاي مذهبي را خيلي بيش از واقعيت تصوير ميكرد. في المثل چند جلسه مناظره ي خود با ماركسيستها را (كه در جهت ايجاد انجمن اسلامي فارسي زبانان بود) را موثرتر از كتابهاي شهيد بهشتي و دكتر شريعتي كه در اروپا و آمريكا بشدت رايج بودند ميدانست. بني صدر تا قبل از بازگشت به ايران، در ميان عامه ي مردم (بجز عده اي از دانشگاهيان، بواسطه ي كتاب "اقتصاد توحيدي") كاملا ناشناخته بود. شهید مطهری در آغاز نقدی که بر یکی از مقالات او ("در روش")نگاشته اند از ایشان با عنوان "یکی از دوستان نادیده ی ما که هرچند سالهاست در اروپا است و غیابا به ایشان ارادت دارم زیرا تا آنجا که شنیده و اطلاع دارم مرد مسلمان با حسن نیتی است." 2 (از انقلاب تا رياست جمهوري)
روز 12 بهمن 1357 بني صدر نيز، با همان پروازي كه بعدها به "پرواز انقلاب" مشهور شد، بهمراه امام و سايرين به ايران بازگشت. و از همان ابتداي ورود تبليغات زيادي پيرامون او انجام مي گرفت و مورد توجه رسانه ها بويژه ملي گراها(صدا و سيماي قطبزاده + روزنامه ي كيهان ابراهيم يزدي) بود و مناظره هاي او با گروه هايكمونيست و مائوئيست(مانند بابك زهرايي) از تلوزيون پخش مي شد. از اولين سخنرانيهاي بني صدر (15 بهمن1357) در دانشگاه شريف بود! شوراي انقلاب : بني صدر با واسطه ي سابقه ي مبارزات قبل از انقلاب، توانست حمايت اكثر اعضاي شوراي انقلاب را براي حضور در اين شورا جلب كند. (شايان ذكر است اعضاي نهضت آزادي( ِ حاضر در شورا) با عضويت او موافق نبودند. پيشنهاد ملي شدن بانكها : اين پيشنهاد از طرف بني صدر در شوراي انقلاب مطرح شد و در آن مقطع مورد استقبال قرار گرفت. هرچند از سوي كارشناسان ايراداتي نيز بر اين طرح وارد بود (مثلا اينكه با ملي شدن بانكها، بدهيهاي خارجي ِ آنها نيز ملي مي شود!) اما كمك شاياني به "مطرح شدن بني صدر بين عموم مردم" كرد. خبرگان قانون اساسي و نمايندگي مردم تهران(مرداد 1358) : پررنگترين اختلاف نظر بني صدر با اكثريت مجلس خبرگان در دو مسئله بود: يكي اصل 5 قانون اساسي كه در مورد ولايت فقيه و اختيارات او بود و ديگري اصل 115 كه مربوط به شرايط عمومي و اختصاصي رئيس جمهور بود. (در اين مرحله هنوز هيچ خبري از كانديداهاي احتمالي رياست جمهوري نبود) به اعتقاد او رياست جمهوري منصبي ست "اجرايي" و لذا فقط به علم وتخصص بالا نياز دارد و دينداري و امانت و... را بايد به نهادهاي مسئولش(مثلا مساجد) سپرد. و در طي اين بحثها روزنامه ي انقلاب اسلامي ،بيش از مجلس خبرگان(!)، محل طرح ايده هاي او و محل پاسخگويي به اكثريت خبرگان بود. روزنامه ي انقلاب اسلامي- 1/6/1358: بني صدر:"در مجلس خبرگان تمايل شديدي كه از جانب عده اي اظهار مي شود در دو زمينه است يكي اينكه تنها خودشان باشند روشنفكر اصلا معني ندارد و حقي هم ندارند. يكي ديگر هم برداشتي كه از ولايت فقيه مي كنند كه بيشتر ميتوان گفت ولايت فقيه مرادشان نيست، بلكه مسئله ي "خدايي ِ فقيه" مد نظرشان است. تيتر ِ كيهان 22/6/1358 : از نظر بني صدر ، ولايت فقيه لباسي است كه آخوندها براي تن خود دوخته اند و نهايتا در تاريخ 22 دي 1358 روزنامه ي انقلاب اسلامي(كه مدير مسئولش خود بني صدر بود) اعلام مي كند : " آقاي بني صدر به ولايت فقيه راي مثبت داد." كه البته در روز راي گيري راجع به اصل5 اصلا ايشان در مجلس حضور نداشتند! وزارت امور خارجه : پس از مسئله ي فتح لانه ي جاسوسي توسط دانشجويان خط امام و غافلگير شدن نهادهايي مانند شوراي انقلاب و دولت موقت، دولت موقت ااسي ترين شكل اعتراض خود را در تقديم استعفا به رهبر انقلاب يافت(البته اين تنها مسئله ي مورد اعتراض دولت موقت نبود) كه مورد قبول امام واقع شد و در روز 14 آبان 1358 طي حكمي از سوي امام، شوراي انقلاب مامور به اداره ي كشور تا زمان انتخابات رياست جمهوري شد. و در نتيجه شوراي انقلاب بعضي از اعضاي خود را براي سرپرستي برخي وزارتخانه هاي مهم انتخاب كرد. در اين ميان بني صدر نيز به مدت يك ماه سرپرست وزارت امور خارجه شد و پس از آن نيز مدتي سرپرستي وزارت امور دارايي و اقتصاد را برعهده گرفت. در آن يك ماه ، پرونده هايي از مجموعه پرونده هاي سري وزارت امور خارجه ناپديد شد و انتشار اسناد مربوط به ايادي رژيم سابق مسكوت ماند. از جمله اين موارد پرونده ي كاظم رجوي(او از همكاران نزديك ساواك و نيز سفير ايران در سنگال در دولت موقت بود و ضمنا برادر مسعود رجوي) بود كه به واسطه ي آشنايي و همكاري او با شخص بني صدر از وزارت امور خارجه خارج شد (و البته اين خدمت او نيز بعدها توسط سازمان مجاهدين خلق و در روزهاي پس از عزل بني صدر جبران شد!). ادامه دارد ... 3 (موضع بني صدر در قبال گروگانگيري) 4 (انتخابات رياست جمهور و جريانهاي حاضر در آن) 5 (اولين گردش مواضع رئيس جمهور-اعضاي دفتر رياست جمهوري - دفتر همكاريهاي مردم و رئيس جمهور- يگان حفاظت-...) 6 (انتخاب نخست وزير) 7 (جنگ تحميلي) 8 (رويارويي مستقيم از 14 اسفند 59 به بعد) 9 (پايان راه)
پانوشت:همانطور كه عرض شده بود، مطالب فوق در از زمستان 83 تا تابستان 84 و براي قالب "نمايشگاه" تدوين شده بود. لذا بعيد نيست كه از خيلي مسائل، تيتروار عبور شده باشد. و شرح جزئيات كافي نباشد از طرفي هم گذشت 3 سال از اين كار(و بالاخره توان محدود حافظه !) ، امكان توضيح بيشتر را براي خودم هم باقي نگذاشته. همينطور منابع مورد استفاده هم الآن در دسترسم نيست(و ضيق وقت هم!)... جهت اطلاع دوستان:اين منابع در آرشيو مجمع شهيدبهشتي هست! ضمنا با توجه به اينكه كار براي سطح دانشگاه درنظر گرفته شده بود، سعي بر آنم بود كه از ارائه ي "تحليل" خودداري شده و تنها به گزارشي بي طرف (!) اكتفا كنيم. پانوشت 2 : عملكرد و مواضع شهيد رجايي نيز بصورت تطبيقي(با همين عنوان بندي) درآمده بود كه اگر حسش بود و شما هم تمايل داشتيد آنها را هم... منابع : بن بست غرور (مركز اسناد انقلاب اسلامي) ذخيره هاي امپرياليسم :بني صدر و منافقين (اطلاعات سپاه-فكر كنم) مكاتبات بني صدر و رجايي (كيومرث صابري فومني) آرشيو روزنامه هاي انقلاب اسلامي (با تشكر از مركز اسناد!) آرشيو روزنامه هاي كيهان و جمهوري اسلامي( ً ) سایت انقلاب اسلامی در هجرت (و خاطرات آقای بنی صدر) هم تا وقتی هنوز فیلتر نشده بود مورد استفاده بود! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷ساعت 21:16 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از ظهر روزي كه علي را به خاك سپردم وقتي (دكتر سعادت)مرا ديد پرسيد:"كجايي خواهر حسيني؟از صبح تا حالا پيدات نيست. بغض كردم.اما سعي كردم اشكهايم نريزد. درحالي كه صدايم مي لرزيد گفتم : مگه نمي دونيدديشب برادرم علي شهيد شد، رفته بودم جنت آباد براي دفنش.چشمهايش پراشك و صورتش قرمز شد.نگاهش را پايين انداخت. وقتي گفتم : علي هم مثل بابا من رو تنها گذاشت و رفت؛ يكهو بغضش تركيد...گفتم دكتر چرا اينطوري ميكنيد؟ من اومدم اينجا كه شما به من دلداري بديد.با گريه گفت: نه خواهر جسيني من نميتوانم من مثل ما طاقت ندارم.
رفتم طرف شلنگ آبي كه گوشه ي باغچه افتاده بود. شير را باز كردم. خدا را شكر آب مي آمد. اول دستم را كه بعد از جمع كردن مغز پيرمرد مكينه خاكمال كرده بودم شستم. بعد دستم را پر آب كردم و بطرف دهان بچه بردم. صداي گريه اش آرامتر شد و دهانش را به آب نزديكتر كرد ولي سريع سرش را برگرداند و گريه اش را از سر گرفت.صورتش را شستم و پستانكي كه با نخ از گردنش آويزان بود را در دهانش گذاشتم. جيغ ميكشيد و سرش را عقب مي برد. وقتي ديدم با هيچ راهي نميتوانم ساكتش كنم دوباره بغض به گلويم چنگ انداخت. بي تابي هاي بچه را كه مي ديدم و به بي كسي و بي پناهي اش فكر مي كردم مي خواست دلم بتركد. ديگر نتوانستم جلوي اشكهايم را بگيرم . رفتم توي همان وانت كه هنوز مشغول تخليه ي جنازه هايش بودند نشستم. چهره ي زنهاي كشته شده(همان جنازه هاي درحال تخليه از وانت،كه راننده ي وانت گفته بود در خانه اي پيداشان كرده و تنها فرد زنده ي خانه همان بچه بوده) جلوي نظرم آمد. يعني كداميك از آنها مادر اين طفل معصوم بودند؟! شنيده بودم توي يكي از شهرها زير پاي مردم جنگزده آب باز كرده ، آنها را اذيت كرده اند. به آنها تهمت زده، گفته بودند :شما بزدل و ترسوييد كه شهرتون رو دست دشمن داديد. شماها خائنيد. از شهر ما برويد.... دفعه ي قبل كه براي درمان به تهران آمده بودم موقع برگشت به محل اسكان خانواده ي آقاي محمدي، در صف اتوبوسهاي تهران نو ايستاده بودم. غروب بود و چون اتوبوس نبود مردم باهم حرف مي زدند. آنها مي گفتند: مردم خرمشهر بيخود شهرشان را رها كرده اند و به شهرهاي ديگر رفته اند يا به تهران آمده اند. ناگهان آژير قرمز به صدا درآمد و همه جا يك دفعه خاموش شد. ضدهواييها شروع به تيراندازي كردند. مدم ميتورسيدند. يكي دو تا از خانمهايي كه در صف بودند غش كردند! گفتم شما كه با ديدن هواپيماي دشمن، غش و ضعف مي كنيد چطور به مردم خرمشهر كه شب و روز توپ و خمپاره روي سرشان مي باريد دَري وَري ميگوييد؟... (بعد از اينكه توي جنت اباد ،قبرستان خرمشهر، آب و كفن و نيرو انساني كم مي آورند و ماندن جنازه ها روي زمين و حمله ي سگها و...معضل ميشه، شهيد جهان آرا پيشنهاد مي ده كه شهدا را به شهرهاي ديگر يعني ماهشهر و آبادان منتقل كنند)وقتي ماشين از جاده ي اصلي خارج شد و توي جاده ي فرعي رفت گرد و خاك زيادي توي هوا پيچيد. با چادرم روي صورتم را پوشاندم.مردم را مي ديدم كه هرچه جلوتر مي رويم فشرده تر مي شوند و بدنبال ماشين مي دوند. شهدا را كه (كف وانت) مي ديدند صلوات مي فرستادند و شعار مي دادند. خيلي تعجب كردم.تا آنموقع فكر ميكردم ما توي ماهشهر ايد شهدا را به چه كسي تحويل بدهبم؟سراغ چه ارگاني برويم؟سپاه؟شهرداري؟فرمانداري؟ ولي حالا خيل جمعيت به استقبال شهدا آمده بودند...به خودم گفتم اين حتما تدبير برادر جهان آراست...به مردم نگاه كردم. مرد و زن كوچك و بزرگ توي قبرستان بودند.توي دست يك عده بيل و كلنگ بود بعضي ازبيل و كلنگها از برقي كه ميزدند معلوم بود نو هستند(به ياد بيل و كلنگهاي جنت آباد كه توي همين دو سه روز...!) كم كم جمعيت دور وانت جمع شدند و سرك كشيدند.با ديدن شهداي به خون خفته توي سر و صورت خود مي زدند . واويلا مي گفتند. زنها گريه ميكردند،پسربچه هاي ده دوازده اله با تعجب نگاه مي كردند. اين روحيه ي مردم ترغيبم كرد درباره مظلوميت شهدا چيزي بگويم...حرف بابا يادم افتاد كه گفته بود هنوز خبر اين بدبختي ها به گوش مردم شهرهاي ديگه نرسيده...يك دفعه بلند شدم و لبه ي وانت ايستادم گفتم:مردم! اينا جوانهاي مظلوم خرمشهر هستن كه به اين روز افتادند. اينا بخاطر ناموس و شرفشان بخاطر دين و مملكتشان كشته شدند. سه روزه كه بخاطر نبودن آب و كفن بخاطر بمباران هواپيماها نتونستيم اينا رو به خاك بسپاريم.همينطور كه حرف ميزدم اشكهايم ميريخت...ادامه دادم: توي خرمشهر مردم آب و برق ندارن.تو مضيقه ند.امنيت ندارند. حتي جرات نميكنن برن لب شط آب بردارند.توي اين شرايط مردم با چنگ و دندون از آب و خاكشون دفاع مي كنن، نيروهاي ما اسلجه ندارند درحاليكه ما از نظر اسلحه و تجهيزات در مملكتمان كمبودي نداريم.ولي خائنها نميگذارن نيرو و اسلحه وارد خرمشهر بشه. شماها مظلوميت خرمشهريها را به گوش مسئلين برسونيد... جلوي مسجد سرگرد شريف نسب را ديدم. روي سقف وانتي ايستاده و نيروها و سربازهايي را كه دور و بر مسجد بودند خطاب قرار مي داد. از آنها ميخواست همراهش به پادگان دژ (كه خالي از نيرو و در آستانه ي اشغال بوده) بروند و اسلحه و مهمات پادگان را خالي كنند. مي گت:" نبايد بذاريم تجهيزاتمون دست دشمن بيفته. تا قبل از سقوط پادگان بايد هرچه مي تونيم از اونجا تسليحات خارج كنيم." سربازها و نيروهايي كه تخليه ي پادگان را نيازمند يك حكم نظامي ميدانستند كه رده هاي بالاي ارتش آن را صادر كرده باشد زير بار نمي رفتند. در جواب سرگرد يا سكوت مي كردند يا ميگفتند :"ما نمي آييم.فرمانده هامون اجازه نمي دن" تقريبا اين كار هرروز سرگرد بود...سرگرد در مقابل جواب رد سربازها باز با احترام گفت: من از شما خواهش ميكنم.ما نبايد بذاريم مهماتي كه اينقدر به اونا احتياج داريم از دستمون بره....دلم براي سرگرد سوخت...از بلاتكليفي سربازها(در شرايطي كه نيروهايي كه هيچ آموزشي نديده ند توي خطوط درگيري بودند)عصباني بودم...در بين سروصداها شنيدم دخترهايي كه براي كار كردن توي شهر مانده اند، بلند مي گويند: سرگرد اگر اينا نمي آيند ما حاضريم براي تخليه ي پادگان بيايم... (عجيب با اين سربازها حس مشابهت دارم!)
یادم آمد چندماه پیش شهید بهشتی به اردوگاه ملاوی برای بازدید از جنگزدگان آمد ...دکتر بهشتی در بازدید از اردوگاه وقتی پاپا (پدربزرگ-کردی) را با آن سن و سال درحال کار میبیند از او خوشش می آید و با او صحبت میکند.پاپا هم از اینکه دکتر بهشتی خیلی ساده و معمولی به دیدار با جنگزده ها آمده بود خیلی خوشحال می شود...آنروز با بلندگو در اردوگاه اعلام کردند برای راهپیمایی و عزاداری شهادت دکتر بهشتی همه به بروجرد می روند .راهپیمایی بزرگی در آنجا براه افتاد. همه علیه منافقین و آمریکا شعار میدادند. (این راهپیمایی بزرگ با در نظر گرفتن شرایط غیرقابل تحمل اردوگاههای جنگزده ها عمیقا درک می شه. چند ماه قبل که می پرسیدم "مردم دارند استقامت میکنن یعنی چی؟" و بعضا جواب میگرفتم که یعنی همین راهپیماییها... راهپیمایی تو اون شرایطه که نشونه ی استقامت و خسته نشدن مردم میتونه باشه نه...!) شبی خانم اعظم طالقانی که آنزمان نماتینده ی مجلس بود به کمپ (محل موقت جنگزده ها در روزهای ابتدای جنگ) آمد. او مقداری وسایل پزشکی ، دارو و کتاب آورده بود... من گفتم : مردم جنگزده الآن احتیاج به كتاب ندارند. لباس و غذا مي خواهند.به جاي هزينه ي كتابها شما دارو و وسايل بهداشتي مي آورديد بيشتر مورد استفاده ي مردم بود. مردم الآن با چه دل خوشي كتاب بخوانند؟
آن روزها رفتن به مجلس مثل اینروزها آنقدر سخت نبود. آزادانه و بدون هیچ تشریفاتی میتوانستیم همراه آقای محمدی(نماینده ی وقت خرمشهر) وارد مجلس شویم. آقای محمدی مرا به آقایان رفشسنجانی و کروبی معرفی کرد و جریان کارهایم را برایشان توضیح داد. آقای رفسنجانی گفتند: ما افتخار میکنیم به چنین خواهران و دخترانی که اینطور شجاعانه در جبهه بوده و هنوز هم هستند(توضیحی در شرایط حضور خانم حسینی در مجلس:مجروح-با همان مانتویی که کلی باهاش جنازه و مجروح جابجا کرده و توی مناطق درگیری بوده و نهایتا ترکش هم ...!و کلا بیش از 1 ماه هست که تنها لباسشان است...)و جهت بررسی موقعیت ترکش توی کمرشان(به زور و اصرار دکترها) به تهران آمده اند و تنها آشنایشان همین نماینده ی شهرشان است و آنهم فقط از این جهت که نماینده ی شهرشان است! ) ...در طول دو سه نوبتی که به مجلس رفتم آقای خامنه ای ، دکتر دیالمه ، دکتر آیت و محمد منتظری را هم دیدم و با آنها راجع به جنگ، فداکاریهای مردم و اوضاع خرمشهر صحبت کردم. آنها می گفتند کسانی که باید این صحبتها و واقعیتها را به گوش امام برسانند کوتاهی میکنند.امثال شما باید بیایند و خبررسانی کنند.
روز آمدن رئيس جمهور بني صدر، من بعد از خاكسپاري شهدا مجروح به بيمارستان طالقاني برده و مثل هميشه با غرغر و جيغ و داد پرستارها مواجه شده بودم كه چرا باز مجروح ها را اينجا آورده اي، جا نداريم، نيرو نداريم؛و اين مسئله خيلي عصباني ام كرده بود. با همان حالت آمدم مسجد (مسجد جامع كه هم مردم را پناه داده بود و هم كلا يه جورهايي مركز مديريت شهر شده بود) . دنبال كسي ميگشتم تا حرفم را به او بگويم. مي خواستم فكري كنند. كسي بايد مسئوليت پذيرش يا اعزام مجروحين را بعهده ميگرفت تا با بيمارستانها هماهنگ كنند هركدام ظرفيت دارد مجروح بپذيرد يا اينقدر سر تحويل جنازه ها بحث نكنند. بالاخره ما جنازه ها را جنت آباد ببريم؟ سردخانه ي بيمارستان بگذاريم؟ در قبرستان آبادان دفن كنيم؟ پيدا كردن ماشين و راضي كردن راننده هم كه معضل هميشگي بود...گفتند برو به بني صدر بگو. با تعجب گفتم بني صدر رو از كجا گير بيارم؟ گفتند الان تو ساختمون فرمانداريه. يكدفعه تمام صحنه هاي دلخراش جنت آباد(مراجعه به خود كتاب) ، تمام مظلوميت شهر و مردمش جلوي چشمم آمد...جلوي فرمانداري كه رسيديم با ازدحام جمعيت روبرو شديم. از مردم عادي گرفته تا نيروهاي نظامي ، مدافعين، زن و مرد پشت در ايستاده بودند. گاه جمعيت به در دولنگه ايي فرمانداري هجوم ميبرد تا در را باز كنند. نيروهاي مسلح به حالت شليك پشت در ايستاده و از آنطرف نرده ها اماده ي عكس العمل بودند...هركس چيزي مي گفت: چرا راهمون نميديد؟ما ميخوايم حرفمون رو بزنيم... دست آخر بعد كلي هياهو و داد و فرياد چيزي عايدمان نشد .گفتند شما بريد مسجد جامع.قرار شده بني صدر از همه جا ديدن كنه.وقتي اومد تو مسجد حرفهاتون رو بزنيد. مردم ميگفتن:آقا ما فقط ميخوايم بهش بگيم دو تا فانتوم بفرسته مواضع دشمن رو بكوبن.ما ديگه هيچي نميخوايم(اين انتظار "دوتا فانتوم كه..." را از همان روز دوم حمله ي عراق، نويسنده از قول بسياري از مردم نقل ميكند!) ... (بالاخره بني صدر نمياد مسجد جامع!) از خودم پرسيدم: "اگه اين خائن نيست اگه دلسوز است چرا بين مردم نيامد چرا بجاي مسجدجامع رفت فرمانداري؟...آقاي بني صدر! ما مقاومت ميكنيم. دشمن را كه بيرون كرديم. به تهران ميآييم. ميرويم جماران و به امام ميگوييم؛ تو خائني...بايد روي پاي خودمان بايستيم چه حمايت بشويم چه نشويم چه نيرو برسد چه نرسد." . فرداي آنروز تمام نتايجم قطعي شد .مصاحبه ي بنيصدر را از اخبار ساعت دو راديو شنيدم. توي مصاحبه اوضاع جنگ را عادي جلوه داده بود و گفت: مشكل در اين حد و اينطور حاد كه منعكس شده نيست. حمله اي شده و نيروهاي ما جلوي حمله را گرفته اند.!!!
ترتيب پاراگرافها با كتاب مطابقت نداره. پرانتزها رو من اضافه كرده م. انشاالله استارت مباركي باشه براي تكميل صفحه ي "او هم منتخب ما بود" ِ مجاااز . سعي مي كنم قسمت اول رو همين هفته بذارم بعديهاش هم انشاالله ايام عيد... ضمنا دوستان جهت بحث روي خود كتاب به اینجا مراجعه كنن بهتره. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۷ساعت 10:9 توسط فروزنده
|
||
|
|
|
|
|
فرض کن:حدود ده روز از سی و یکم شهریور ۱۳۵۹ میگذره - خرمشهر... سقوط شهر برای آگاهان قطعیست و خانه ها "باید"تخلیه شوند(آن تک و توک افرادی که نه شهر را ترک کرده ند و نه در مسجد جامع و...پناه گرفته ند و اغلب سالخورده)
- پسرم اینجاست من کجا بذارم برم؟ مگه خون من از خون اون رنگینتره؟! وقتی خسته از خط میاد یکی نباشه یه کاسه آب دستش بده؟! اصلا چه فرقی می کنه ؟مگه چقدر از عمر من مونده؟! چه میکنی؟ میبریش ؟ یکی به انبوه "جنگزده"هایی که نمیدونی چکارشون کنی اضافه شه ؟(اونم در حالی که به قول خودش آفتاب لب بومه) میبریش تا بعد یه عمر سختی طعم "آوارگی و وبال شدن" رو هم تجربه کنه؟ میبریش تا تو دلش شرمنده ی پسرش بمونه؟... یا میذاریش تا اسیر شه دست بعثیها و... رفقا تحلیل جامعه شناسی کنید : مردمی که درب خونه شونو موقع "رخت جنگزدگی بستن" و خرمشهر رو با دشمن رها کردن (البته با دشمن و با بچه های مدافع بی"گلوله" شون!) قفل میکنن !!!
پانوشت۱: "دا" رو بخونید اگه نخوندید(هرچند اولهاش و کلا توضیح و تفصیل زیادش بدجور تو ذوق میزنه) ... این تاریخ خیییلی با اون تصوری که از خونده ها داریم فرق داره(منظورم تحریف تاریخ نیست! ولی مگه قلم تحلیلگرها و دوربین فیلمسازها چفقدر توان ثبت داره؟...اصلا مگه همین کتاب هم...) بعد از خواندن «دا»خجالت مي كشم بگويم ما هم ... .همین پانوشت۲: این وسط دردتر از همه چی رد له کننده ی خیانته...خیانت کسی که خودمون خواستیمش!... مونده م من چطور یه موقعی میتونستم دلسوزانه تحلیل بفرمایم که فلانیها فقط "یه کم" اشتباه و ضعف داشتند که تو فضای ملتهب انقلاب اینطوری "پرتی" شدن و تا ته سوختن... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷ساعت 21:5 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از كنكور فرصت خيلي كارها دست داده! و از جمله آرشيوگردي...
اين يكي از كف دستيهايي بود كه روز 14 خرداد پخش مي شد(في الواقع كف زمين و زير پاي ملت ...) . كلا اين قبيل مرور خاطرات گاهي واقعا مفيدند؛ در اين فقره خاصيتش اين بود كه انصافا ميان تبليغات جورواجور آنروز شعاري پيدا نكردم از شهردار تهران كه بعد از رئيس جمهور شدن فراموشش كرده باشد! خط آخر : "سياست تنشزدايي و خروج از انفعال از اولويتهاي سياست خارجي در دولت اسلامي ست." لفظ "تنش زدايي" را عموما بعنوان جايگزين آبرومندانه تري براي "سازش" (و به بيان من "بردگي"!) و "پا روي دم دنيا نگذاشتن" ديده ايم؛ و در اين بيان كنار "خروج از انفعال" آمدنش شايد يك مقدار غريب بنظر برسد. محض يادآوري به خودم و هر دوستي كه احيانا مثل بنده تعجب كرده از تركيب فوق : دنياي "سلطه گر-سلطه پذير" خودش عين تنش است ! مثل "مرض"ي كه بهش عادت كرده باشيم در اين صورت هر اقدامي براي درمان را شايد "خلاف نظم و تعادل" و "تنش" بيانگاريم و "پا روي دم دنيا گذاشتن" و محكوم كنيم! ... نكته اينجاست : "دنيا را مريض پذيرفته ايم."
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۷ساعت 20:27 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
ميگفتند وقتي كسي محكوم به اعدام ميشد؛ هزينه ي "گلوله هاي شليك شده" را خانواده ي متهم موظف بود بپردازد! ... قانون دردناكيست! بخصوص وقتي دادگاه صادر كننده ي حكم هم صلاحيت نداشته باشد... راستي! حكايت ما و كالاهاي صهيونيستي(تازه اگر نگوييم همه ي كشورهاي استعمارگر) همين حكايت نيست ؟! با اين تفاوت كه آن "بغض و كينه"ي آن خانواده هنگام پرداخت هزينه ي كذا ؛ در حكايت ما ميشود "شادي و تبختر" كه "جنس خريده م با كيفيت خدا !و پولم را توي جوب نريخته م!" ... آدم پولش را توي جو بريزد به از اينكه خرج اعدام نابحق پاره ي تن خودش كند... می گفت فلسطین پاره ی تن اسلام است. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۷ساعت 20:16 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
ظاهرا همه ي رسالتهاي هيئت در خوابگاه انجام شده و فقط مانده همين! مي بينيد كه خانم مهندسهاي آينده ي شريفي (از نوع خوابگاهي) ديگه نه مشكل اعتقادي دارند نه درسي نه روحي-رواني نه... كي گفته؟ چه مشكلي؟! كار رو زمين مونده ي خدا تو اين خوابگاه "آموزش ساخت انواع جعبه هاي فانتزيست" ... نمي دانم . شايد ما كه شعورمان به جستجوي الگوي "زن" مسلمان نميرسد ؛ از سر جهالت فكر ميكنيم توان ِ نفر-ساعت ِ تشكيلات هيئت حيف است خرج شود براي... لابد دوستان يه گوشه اي از الگوي كذا ضرورت ِ ساخت جعبه هاي فانتزي را هم كشف كرده اند! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۷ساعت 19:58 توسط فروزنده
|
|
||