|
|
|
|
|
برادر محترم دو
هفته پیش، از فرصت بیکاری و علافی بنده استفاده نموده و پیامک داد که
"سابقه ی مصاحبه داری؟" گفتم "دادن یا گرفتن؟ ای..درحد بضاعت دانشجویی
چیزایی بوده" گفت نشریه ی «شهر سبز» بمناسبت روز زن میخواد اینت شماره
خانمها مطالبشو آماده کنند با «ننه ی الهی» میری مصاحبه؟! ...میشناختم
ایشونو از بچگی. یعنی تو نمازجمعه می دیدمش. یه پیرزن ساده، که همه رو
"ننه" خطاب میکنه. ولی جدی. درحد "انتظامات" بودن!... بازم از سوابقشون
پرسیدم...
گفت تو کمیته بودن ...تو سپاه...تو شهربانی... شاکی شدم : یعنی دیگه کسی ندارید بعنوان الگو معرفی کنید؟! انقلاب مگه آدمهای فرهیخته کم داره؟! بچه هایی که مثلا مربی تربیتی شدن تو مدارس... مبارزه ایدئولوژیک کرده ند... چرا کمیته؟ چرا شهربانی؟ ... گفت تو حالا این کارو راه بنداز... عوض کردن فکر بچه های شهرسبز، برای بعد...
رفتیم... و ...کلی شرمنده شدیم...از تصور و پیش داوریمون...می گفت مردم می گفتن خدا نکنه ما مثل تو باشیم! که میری زنهای مردم رو میگیری... ولی اینطور نیست. بروید از خود متهم ها و خانواده هاشان بپرسید... می گفت خودم صورتشان را می شستم، برایشان لالایی می خواندم...میگفتم بچههای مردمند،اینها هم برای پدرمادرهاشان عزیزند. من هم بچه دارم. چطور میتوانم به بچهی مردم ظلم کنم؟! صورتشان را میشستم، چادر دخترهای خودم را میبردم سرشان میکردم، مثل یک خانم، با احترام میبردمشان دادگاه. که قاضی نمیشناختشان! میگفت پس کو متهمتان؟! ... برایشان (برای همین منافقهایی که در درگیری مسلحانه دستگیر شده بودند) معلم خصوصی میگرفتیم، در یک سال، چهارکلاس میخواندن و میرفتند بالا. حالا خیلیهاشان دکتر شدهاند!حالا این روزها متهم را با غل و زنجیر و لباس خاص میآورند... هشت
سال بدون حقوق ، بیست و چهار ساعته کار کرده. در درگیری با اشرار چاقو
خورده... می گوید «اگر پول می گرفتم، فردای قیامت به برادرشهیدم چه داشتم
بگویم؟!» ... می گفت اگر طلا
میخواستم توی خانههایی که میرفتیم متهم را بگیریم، پر بود، اما پناه بر خدا من
مأمور بودم، دزدی کنم؟! رشوه بگیرم؟! آبروی دولت اسلامی را ببرم؟!
مشروح صحبتهاشان در ادامه مطلب
پ.ن. چندی پیش بنیادشهید پیامک سراسری ای فرستاده بود که برای یک سری مدارک و... به بنیاد مراجعه شود ... جالب بود، کلی از بچه ها را یک جا...بعد از 10-15سال دیدیم... بچه هایی که سابقا هیچ اشتراکی باهاشان حس نمی کردم و از خیلیهاشان بدم می آمد... اینیکی بخاطر خط سیاسیش، آن یکی به خاطر جوکهای بی مزه ش، آن یکی به خاطر حجاب کم یا زیادش آن یکی به خاطر درس نخواندنش آن دیگری بخاطر دوستهاش و این یکی هم به خاطر تکبرش و ... لاصه درعالم کودکی و نوجوانی سلام هم شاید به زور به هم میکردیم. کاری نداشتیم به کار هم. اما عجیب این بار حس می کردم در تمام دنیا تنها موجوداتی که درکم می کنند اینها هستند...(رفتار صمیمی آنها هم شاید خبر از متقابل بودن چنین حسی می داد!) دردمشترکی که بعد از بیست و پنج سال تازه می فهمیمش!... و خدا را شکر کردم بابت این درد! که باعث میشود بیست و چند سال بعد از جنگ، هنوز زنده ی زنده، به آن فکر کنیم! تازه از پدر بپرسیم که "تو چرا می جنگی؟!" و تازه بگویدمان :"تا چراغ از تو نگیرد دشمن!" ...
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:48 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ازیکی از برنامه های لوس شبکه دو آمده بودند ولایت ما...و از رؤسا دستور رسید که بروید بعنوان خانواده ی شهید موفق بصحبتید و از ما انکار و از روسا اصرار که رسالت دارید و حرف شهید زنده بشود و این شعارها... و خام شدیم و مادر صد و یک جور کار مدرسه را رها کرد و ما خواهرزاده ها را که مادرشان سپرده بود؛ و از ساعت 10 صبح درمحل حاضر شدیم و دقیقا تا ساعت12 ماندیم! (با هزار تا کار روی زمین مانده!) که حضرات بساط دولچه و حصیر و نمد و آش ماست و ... شان را ردیف کنند و طناب و طنابکشی و از کارگردان و مجری لوس پرسیدیم که قصه چیست؟ کی هستید؟ برنامه تان؟ هدفتان؟ کارتان؟ سوالتان؟چرا شهر ما؟ چرا...؟ بی هیچ توضیحی گفت نگران نباشید! ما برای "تکریم شهدا" خواستیم که شما هم... اما نفهمیدکه ما نگران گذران 2ساعت وقت زبان بسته بودیم! خلاصه با مادر سعی کردیم گفتنیها را از زندگی، مرور کنیم...آنگونه که به کار بیننده بیاید و به سفر این همه دم و دستگاه بیرزد! یعنی حرفی که جای دیگر شاید کمتر پیدا کنند و... ولی بعد از اینهمه در حد دو دقیقه معرفی و یکی دو جمله از ما و ده بیست جمله هم از مجری لوس و خداحافظ!... درحالی که چنین وانمود شد که خانواده ی موفق(!) آنقدر بیکارو علافند که سرظهر بیایند پارک و بنشینند به تماشای طنابکشی یک عده علافترین های شهر! باقی برنامه هم البته به تقلید لهجه ی کازرونی توسط مجری دلقک برنامه و همان آش ماست و غذای سنتی و پاتیل و دولچه وکاسه و کوزه و ... گذشت؛ به قول مامان : گویی خانواده ی شهید هم یکی از همین "اشیاء" !!! گویند انگلیسیها وقتی آفریقا را کشف کردند و برای "خوردن" آن لشکر کشیدند؛ یک قبیله ی آفریقایی را قتل عام کردند و تنها بازمانده اش را بردند "باغ وحش"!!! به عنوان "گونه ی در حال انقراض" به نمایش گذاردند... حالا حکایت برخورد صداوسیما با "شهرستان ها" هم از همین گونه است! می آیند "تماشا! می آیند مردم را نشان بدهند و مسخره کنند و بخندند! ... خانم متشخص مردم را بنشان به غذا پختن توی پارک، جلوی دوربین،بعدهم به اسم کوچک صداش بزن و سوالهای خصوصی ای که در شأن نیست بپرس و بخند و ...زر زیادی بزن...و همه ی کازرون را خلاصه کن در غذا و لهجه و اسم محلات و کاسه و بشقاب... شهری با این سابقه ی مبارزاتی و فرهنگی... اقلا "علامه دوانی"ش که معاصر بود! می شناختید.... بچه هاش که کارشناس صداسیمای خودتانند... مجری برنامه چنان از این گلیم به آن گلیم می رفت و با مردم صحبت که نه... "مردم را نشان می داد"؛ که انگار بین قفس زرافه و میمون و شیر و گوزن قدم می زند و نشان می دهد... تف به این رسانه ی مثلا ملی که پول مردم را خرج توهین به مردم میکند... تف به اینهمه وقت و آنتن که خرج نافهمیهای این مجری های دلقک...
بعدتر از خاله شنیدم که خانمهای مسجد گفته ند این خواهر زاده ت که گفت "کار فراوان است" چی سراغ داشته؟! تنهاخوری نکنید و ما را هم خبر کنید! من 4تا بچه ی دیپلم و لیسانس بیکار دارم... کلی بهمغزم فشار آوردم که منظور خانم محترم چه بوده؟! دیدم بله... بنده در چندثانیه وقتی که بالمنِّ و الأذا بهم دادند، فقط فرصت کردم که بگویم «موفقیت به مدرک تحصیلی نیست. موفق کسی است که بتواند و توفیق یابد که انقلاب اسلامی را گامی جلوتر ببرد. موفقیت به آن است که باری از دوش مردم و جامعه برداری و این انقلاب و این جامعه آنقدر کار روی زمین مانده دارد که حالا حالاها بدهکارش باشیم... » و حضرات اینطور برداشت فرموده اند که... به خاله عرض کردم:بفرمایید بله کار سراغ دارد! فراوان هم سراغ دارد! منتها "کار! و نه شغل!" ...یعنی کار بی مزد! با انواع سنگ اندازیها ... بی تشویق... برای انجام این کارها که بنده عرض کردم "فراوانند" باید از جیب خرج کنی. تازه فحش هم بخوری. متهم هم بشوی... در عوضش، اگر صبور بودی و غر نزدی و عُجبَت نگرفت، تازه "شاید" رضای خدا جلب شود و اجرت را از او گرفتی!!!...4تا بچه ی بیکارتان مشتری این کارها هستند؟! بسم الله!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:53 توسط فروزنده
|
|
||