|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
گفتگو با خانم رضازاده. 18.2.1391 – زهرا بهروز و فرزنده امروز دعوت شدیم به مصاحبه با خانمی که اکثر پدر و مادرهای ما میشناسندش. و جوانترها هم اگر گاهی پای حرفهای بزرگترها از انقلاب و جنگ نشسته باشیم، حداقل نامی از او شنیدهایم. او را به نام «ننهی الهی» میشناسیم.زنی که از اولین فعالان انقلاب اسلامی است اما خاطراتش را بشنوی،تازه نمیفهمی که چرا بزرگترها و شهدا و رزمندگان، او را "ننه" میخواندند! از هرکسی که شما بگویید، یک خاطره، یک دیدار، یک لبخند، یک راهنمایی، و یک حس مادرانه دارد! وارد خانهاش که میشوی اولینچیزی که چشمانت را میرباید سادگی و مهربانی ست؛ و بعد، قاب عکس برادر شهیدش، موسی؛ و چهار سوره از کلام خدا، و برای شروع ملاقات، چه چیز نیکوتر از یاد خدا؟!
- امام را از کی شناختید؟ از سال 42. هنوز سی سالم نبود. بچهی شیرخوار داشتم. که برادرم برای خدمت سربازی رفت تهران. وقتی آمد همهش گریه میکرد. همه تعجب کرده بودند و نگران شده بودند از گریههاش. مردم قدیم هم که ساده بودند، مادرم رفت فالگیر آورد که تشخیص بدهد برادرم چه مشکلی دارد اول گفت حتما چشم خورده! ولی بعد فهمیدند که او عاشق یک "امام"ی شده به نام امام خمینی. برادرم همهش گریه میکرد و اسم سید مصطفی خمینی و امام خمینی را میبرد. آن موقع در کازرون هنوز کسی امام خمینی را نمیشناخت. وقتی امام به نجف تبعید شد، برادرم اعلامیههای امام را میآورد. در بستههایی به من میداد تا به "حاج جواد لبافی" برسانم. میگفت بگو اینها را موسی داده. من نمیدانستم این بستهها چیست؟ تا اینکه یک روز در بین راه (سمت میدان شهدا وبازار آنموقع اینطور نبود، باغ و درخت و ...بود. کوه و دره بود.) گوشهی یک بسته را باز کردم و دیدم عکس یک امامی در آن هست. خب برادرم بعد از خدمت آمد و دیگر شد "سرباز امام زمان" ، میرفت نورآباد، آهنگری میکرد، مسجد میساخت و... بعد آیتالله مدنی را از تبریز، تبعید کردند به نورآباد. شب و روز حاج احمد و حاج موسی و مشهدی نظر نگهبان آیةالله مدنی بودند. تا عاشورای سال 44 یا 45 (دقیق یادم نیست) دیگر مردم کم کم بیدار شدند. دو نفر بودند با لباس روحانی، یکی از آذربایجان یکی هم از تخت کاووس(؟) از آشنایان آیت الله مدنی، نمیدانم داماد ایشان بود یا پسر ایشان. آمدند کازرون.در روز عاشورا، با برادرم در امامزاده سید محمد، بین جمعیت گفتند «خمینی خودت یکی حسینی» و تمام ملت بیدار شدند. بعد آمدند به مادرم گفتند چرا بچهی تو چنین چیزی گفته؟ میگیرند و میکشندش. مادرم گفت "فدای حضرت علیاکبر. هرچی صلاح خداست. چهکارش کنم." این دو نفر که از آذربایجان آمده بودند، در پستوی خانهی ما مخفی بودند. برادرم گفت بیا برو خانهی حاجی معنویان و بگو موسی گفته میتوانی امشب این دو نفر را در خانهات جا بدهی؟ من رفتم، و این را گفتم. گفت میخواهی سرم را به باد بدهی؟! نمیتوانم بگو جا نداریم. گفتم خدا کریم است. حدود 20نفر یا 50 نفری بودند که در امامزاده سیدمحمد اعلام کرده بودند که «خمینی! خودت یکی حسینی»، همه را آوردیم خانهی خودمان. آمدیم خانه، دیدیم یک لندرور آمده و یک گونی آرد دارد. خودم بودن و همعروسم. با هم ، همهی آردها را نان کردیم و دادیم به اینها و شب تا صبح هم با برادرم در خانهی خودمان خوابیدند و ما نگهبانی دادیم تا بعد از نماز صبح که راه افتادند و رفتند. این حکایت سال 42. سال 57، دیگر ما میدانستیم امام کیست. جانمان امام بود. میدانستیم،اما نمیتوانستیم کاری بکنیم. برادرم میتوانست، دستگیرش کردند در زندان شهربانی. رفته بودیم ملاقاتش که شروع کرد علیه شاه شعار دادن؛ همه فرار کردند، ما را هم دستگیر کردند. گفتند چرا لباس مشکی پوشیدی؟ گفتم خب اقوامم مرده اند. یک خواهری داشتم که مادر شهید هم هست. خیلی نترس بود. نمونه بود. یک روزی یک آقای "قلی پور" بود، هفت هشت تا خر داشت. من و خواهرم و پسرخالهمان، شهید ابراهیم باستان، عکس شاه و فرح و ولیعهد و ... را روی پیشانیشان این خر ها میچسباندیم. ارتشی با ماشین ریو رسید. گفت میبرم انگشتهاتان را قطع میکنم. کی به شما گفته این کار را بکنید؟ ما را با ریو بردند لب چاه. بیسیم زدند که "بیندازیمشان توی چاه؟" ساعت ابراهیم افتاد تو چاه. از پشت بیسیم گفتند نه بیاورشان زندان. ما هم خودمان را زدیم به سادگی. گفتیم «ما چه می فهمیم، همهی دنیا میگوید مرگ بر شاه، ما هم میگوییم مرگ بر شاه!»یه مشت شلاق و باتوم هم زدندمان و موهایمان را کندند. ما این زجرها را کشیده ایم. این انقلاب از[با] خون پیاده شده. من خودم مادر همهی این شهیدها بودم، توی سپاه. هشت سال. زمان جنگ مسلحانهی منافقها. کسی جرأت نمیکرد بیاید. من شب و روز آنجا تو سپاه بودم. خلاصه دیگر مردم آمدند و اعتراض کردند و اینها من و خواهرم را آزاد کردند. خواهرم سر و صورتش خیلی ورم کرده بود بخاطر این شلاقها و باتوم و... . یک افسری بود به نام ایزدی. وقتی خواست ما را آزاد کند، گفت فردا هم بیایید که خستگی ما را در بردید! به خواهرم گفتم فهمیدی چه گفت به ما؟ به ظهر عاشورا قسم میروم ببینم منظورش چه بود چنین حرفی زد.خواهرم گفت تورا به خدا دیگر توان ندارم بس است. برگرد بیا برویم پی کارمان. گفتم یک مردن داریم دیگر! تازه حالا که فقط شلاق خورده ایم. رفتم به ایزدی گفتم بگو ببینم تو پرورشگاه بزرگ شدهای یا کنار مادرت؟! گفت کنار مادرم. گفتم چه نظری داشتی که گفتی فردا هم بیا که خستگی مان را در کردی؟ ترسید گفت تو را به خدا (همینجوری التماس کرد با اینکه سرهنگ بود، تیمسار بود، برای خون ما هم تشنه بود!) شما هم مثل مادر و خواهر خودمانید. تا دیگر انقلاب پیروز شد. شبانه روز در بسیج بودم. اولش هم که هیچ امکاناتی نداشتیم. من با چادرم اتاق بسیج را جارو میزدم! هر چی ظرف داشتم آوردم آنجا. هر چه طلا داشتم، یواشکی فروختم و دادم یخچال برای بسیج. باز هم پول برای یخچال کم امد، یک ترمهی مثقالی داشتیم که پدربزرگم قدیمها از مکه آورده بود. آن را هم فروختم تا پول یخچال درآمد. 1500تومان بود آن روز. خانهی خودمان هم شد بسیج! بچههایم در خانه آموزش نظامی میدادند. همهی آن بچهها هم شهید شدند. بعد دیگر سپاه تشکیل شد و ما از آن بسیج آمدیم سپاه. بعد "منافق" پیدا شد. دیگه همانجا ماندیم. هشت سال برای رضای خدا، بدون دوزار پول که حقوق بگیرم، کار کردم. دیگر منافقها، کمونیستها بودند، چریکهای فدایی بودند، اقلیت و اکثریت بودند تودهای بود و... جنگ مسلحانه شروع کردند. - همهی این گروهکها در کازرون فعال بودند؟! بله! توده ای داشتیم، یک دختری بود، اسمش را میگفتند آنجلا یا یک چنین چیزی بود. (که شهید دانشجو را ترور کرده بود) میگفت خدا نیست. موهاش را زرد کرده بود و غذا نمیخورد و همهش هم گریه میکرد. خودم ، به خدا قسم، صورتش را میشستم، ناخنش را کوتاه میکردم. سرش را میگذاشتم روی پام لالاییش میکردم میگفتم ننه جان! خدا هست! خدا ما را آفریده! گور بابای مردک منافق، مسعود رجوی، شما بهخاطر او پشت به دینتان بکنید؟! به خدا هرچه دستمان میرسید کمکشان میکردیم. سپاه ظلم نمیکرد به کسی. از دانشگاه بهتر بود برایشان. آنقدر احتراشان میگذاشتیم. نه کتکی بود نه چیزی. دروغ میگویند. من خودم هشت سال بودم. میگفتند میزنند و میکشندمان. دروغ بود. - ممکن است یک مقدار بیشتر توضیح بدهید؟ یعنی این منافقین را در سپاه نگه داشته بودید؟! بله. مثلا زندانی بودند. مثل یک "خانم" با احترام نگهشان داشته بودیم . برایشان (برای همین منافقهایی که در درگیری مسلحانه دستگیر شده بودند) معلم خصوصی میگرفتیم، در یک سال، چهارکلاس میخواندن و میرفتند بالا. حالا خیلیهاشان دکتر شدهاند! همهشان هم بچههای اینطرف و آنطرف همین شهر بودند، خانوادههاشان را میشناختیم. نمیشد که ظلمشان بکنیم. میگفتیم جوانند نادانند. حالا یک اشتباهی کرده، خوب میشود بعد. من بیایم ظلمش بکنم؟! یک چند نفر تک و توکشان که هدایت نمیشد، راهگم بود، دیگر خودشان میدانستند. اما اینهایی که دست من بودند، همهشان درست میشدند و درس میخواندند. دیگه بعد از سپاه، کمیته بود. هیچ زنی نمیآمد همکاری. میگفتند خدا نکند ما مثل فلانی(یعنی من!) بشویم برویم زنهای مردم را بگیریم! اما حالا که امنیت هست، همهشان آمدهاند در سپاه و... . خدا میداند شب متهم میگرفتم، شب تا صبح نگهبانی میدادم هرچه هم لازم داشتند فراهم میکردم؛ میگفتم بچههای مردمند،اینها هم برای پدرمادرهاشان عزیزند. من هم بچه دارم. چطور میتوانم به بچهی مردم ظلم کنم؟! صورتشان را میشستم، چادر دخترهای خودم را میبردم سرشان میکردم، مثل یک خانم، با احترام میبردمشان دادگاه. که قاضی نمیشناختشان! میگفت پس کو متهمتان؟! بعد هم اگر تبرئه میشدند با احترام میبردم منزلشان میدادم دست خانوادههاشان. 14 سال هم در زندان شهربانی بودم. هیچ کس نبود آن موقع. حالا که امنیت هست، همه آمدهاند همهکاره شدهاند. انتظاری هم ندارم. خدا به همهشان توفیق بدهد. برای خدا و انقلاب و امام کار کرده ام. به عشق امام بوده. هنوز هم هست. این دخترهای من هم شوهر یکیشان پا ندارد، شوهر یکیشان کلیه ندارد، این عروسم پدر و برادرش شهیدند، شوهرش جانباز است. هنوز هم سختی داریم، اما خدا را شکر میکنیم. انشاالله رهبرمان زنده باشد. ما باید مثل حضرت فاطمه و حضرت زینب زندگی کنیم. برای همه ی شهیدها مادر بودم. درددلهاشان را برایم میگفتند. خواستگاری برایشان میرفتم. 6ماه 6ماه نمیآمدم به خانهام! کار داشتم. حتی اسمم درآمد بروم مکه؛ وقت نداشتم. کار بود. نتوانستم بروم. - بجز منافقها، دیگر چه متهمهایی داشتید؟ بجز منافقها، بیشتر قاچاقچیها بودند، گاهی زنهایی که شوهرشان را کشته بودند، فساد اخلاقی و... هم بود. اینها مال کمیته بود. از پل الف اگر رد شده باشی. آنجا یک کانتینر بود من زنها را بازرسی میکردم. طرف میآمد 15کیلو تریاک به خودش بسته بود. رشوه میداد که چیزی نگویم رد شود، میگفتم استغفرالله. تفنگ میانداختم روی دوشم بیست تا جوان متهم را بدون دستبند، بدون قفل و زنجیر و هیچی، از اطلاعات میبردم تا دادگاه! مأمورها هم تعجب میکردند. آبروشان را حفظ میکردیم بیچارهها. یک ماه دو ماه عادل آباد بودیم دنبال متهمهای موادمخدر. - پس بچههاتان را چه کسی نگه میداشت وقتی شما نمیتوانستید چندماه خانه بیایید؟ همسرتان اعتراضی نمیکرد؟ بچههام خودشان بسیجی بودند! میگویم خانهی ما بسیج بود خودش! آموزش نظامی میدادیم همینجا. البته آن زمانها هم یک خانه بود و چندخانواده (ما و همعروسهایم) با هم زندگی میکردیم. شوهرم هم از من انقلابیتر بود. چندبار دستگیرش کرده بودند. بعد از انقلاب هم کارش نورآباد بود خودش هم دیر به دیر خانه میمد. سخت بود. اما عشق امام بود. امام، امام سیزدهم بود. امام واقعی بود. لیاقتش را نداشتیم، من هنوز هروقت گریه میکنم برای امام گریه میکنم. این انقلاب با خون پیاده شده. خاک عالم بر سرمان، مگر ما هر چه بکنیم به اندازهی حضرت فاطمه میشود؟! چقدر امامهای ما سختی کشیدهاند برای اسلام. ما چه کار کرده ایم در برابر آنها مگر؟! - برایم جالب است، شما قبل از سال 42 و در زمان کودکی و نوجوانی، که نه مدرسه و کتاب و مطالعه و آموزشهای دینی امروز بود(آن هم برای یک دختربچه) و نه سخنرانیها و محافل مذهبی انقلابی که در سالهای 50به بعد رایج شدند؛ چطور با این مفاهیم دینی آشنا شده بودید که بتوانید یک عمر برای دین کار کنید یا از رفتار ائمه الگوبرداری کنید و این مسائل؟ خانهی ما در کودکی حسینیه بود. هر سال دو ماه محرم و صفر روضهخوانی داشتیم . در کل هم کازرون یک شهر مذهبی بود. شاه و فرح هم هیچگاه به کازرون نیامدند چون میدانستند مردم استقبال نخواهند کرد و اعتراض میکنند. وقتی هم که فرح آمد در نورآباد برای عیش و نوش، امثال برادر من را در کازرون زندان کردند و خانهاش را آتش زدند که اعتراضی نشود. در زمان شاه هم کتاب و اعلامیه و نوار سخنرانیهای امام را برادرم برای ما میآورد، بارها زندان رفت و شکنجه شد.. - فرمودید در خانهی خودتان آموزش نظامی میدادید خانمها را؛ خودتان امور نظامی را از کجا یاد گرفته بودید؟ از همان 42 که برادرم وارد این کار شد، واعلامیه پخش میکردیم و... از تبریز از مشهد، از نقاط مختلف برادرم با انقلابیون ارتباط داشت و به خانهی ما میآمدند؛ لبنان هم میرفت و ارتباط داشت. این کارها را هم کم کم یاد گرفتیم. - یک مقدار هم از شاه بگویید. چه مشکلی بود زمان شاه که شما خواستید انقلاب کنید؟ شاه چه میکرد مگر؟ شاه؟! چه نمیکرد؟! هرچه پول مردم و مملکت بود میداد به خارجیها. جوانهامان را شکنجه میداد. مگر امام نگفت "تو بمان، شاهیات را بکن! در کار روحانیت دخالت نکن. اگر روحانی نباشد، تاریخ نیست. دین نیست. دنیا به روحانیت است." خودش نگرفت حرف امام را. تمام سرمایهی ایران را میبرد در کشورهای دیگر میکرد زندگی برای خودش و زنش و این فسادها و کابارهها، چه بگویم. امام که آمد، درست شد. - از سال 42 و 44 و... بیشتر بگویید. مردم کازرون امام را میشناختند؟! نه نمیشناختند. حاج اسدی توی تلوزیون که گفته. هیچ کس نمیدونست. ما هم نمیدانستیم. برادرم سرباز بود. شبی که –بمیرم- امام را در خاموشی میبرند، میگوید چراغ را روشن کنید. سرهنگشان هم مسلمان بوده. اسمش را یادم رفته. قدوسی بود؟ کی بود؟ او هم مسلمان بوده که امام را در خاموشی میبرند، وگرنه تکه تکهشان میکرد. خب این گریه میکرد. بَرو بود. میگفت سیدمصطفی خمینی، گریه میکرد. ما هم نمیدانستیم نمیناختیم. از کجا باید میدانستیم؟! جرأت نفس کشیدن نبود آن موقع. [اینجا را نفهمیدم. یعنی برادر ایشان،آن سربازی بوده که امام را از قم برده؟] چند نفر بیشتر نبودند در کازرون. همین حاج لبافی بود در بازار ابافتح. یک ویترینی هم جلوی مغازهش بود. یک آقای "خشنود" هم بود در بازار پایین، چینی و اینها میفروخت. اینها که برادرم میداد ببرم برای اینها، من نمیدانستم چیست. این آقای حسین جمشیدی کوچک بود، یک کت بزرگتر از خودش میپوشید میآمد دنبال برادرم که اعلامیه بگیرد (توی کتش مخفی کند) ما را که میدید فرار میکرد که نبینیم نشناسیمش. خفقان بود. کارها مخفیانه بود. سال 42 کی میدانست امام کیست؟! اگر کسی میدانست که میگرفتند میکشتندش. مردم ما را محرم میدانستند. اگر دختر یکی را منافق بود، میگرفتیم، بهم اعتماد میکرد، اسمش را بگوید، می رفتم –به خرج خودم- در خانهشان میگفتم دخترت کجاست؟ مثلا میگفت صبح رفته بسیج(!) هنوز نیامده. میگفتیم یک سندی چیزی اگر داری بردار بیار سپاه دخترت را ببر. نمیگذاشتم کسی بجز خانوادهاش بفهمد. نمیگذاشتم آبرویشان برود. یک فامیل بدبخت میشد اگر صدایش درمیآمد حالا بچه بوده یک اشتباهی کرده نفهمیده. اگر راست میگویند امروزیهای سپاه بیایند یک ماه اندازهی یک شب من کار کنند. حقوق هم نمیگرفتم! مفتی کار میکردم.پانزده سال هم توی کمیته هم توی سپاه. تا وقتی کمیته ادغام شد در ژاندارمری، دیگر گفتند بیا استخدام رسمی شو. فردا موقع پیری و بیماری یک نانی داشته باشی. تا رفتیم تهران، ناجا، قالیباف مرا میشناخت. دیگه آزمایش دادم و... . بیا برویم توی این بازار، همه مرا میشناسند، سلامم میکنند، اما اسمم بد بود، میگفتند شلاق میزنه! بله، کسی اگر خلاف کند، نعوذابالله، معذرت میخواهم، زناکار را حکم خداست که شلاق بزنیم. خودشان بد کردهاند. پس بدهم مردها زن مردم را (ولو خلافکار) شلاق بزنند؟! ولی بقیه نه، بقیهی متهمین با احترام. همان هم که شلاق میخورد، بعد با احترام میبردمش خانهش. یک اشتباهی کرده حکمش را اجرا باید کرد نه بیشتر نه کمتر. دروغ میگفتند که فلانی موی مردم را قیچی میکند یا میزند یا اعدام میکند یا... همهش تهمت است.من فقط میگفتمشان زینت زن حجابش است فردای قیامت خجالت میکشی! نه میزدم کسی را نه هیچی. حرف درآوردند. متهم میدادند دستم، تا ببریمش دادگاه و قاضی حکم بدهد، مراقبش بودم و غذایش درست بهداشتش درست، احترام و آبرویش درست، بعد هم هرچه قاضی حکم میداد. ناهارشان، صبحانهشان، شامشان همه بهجا. تلوزیون بزرگ میآوردند برایشان. مینشستم برایشان قصه میگفتم. یک نامحرم (از بچههای سپاه یا...) نمیگذاشتم اینها را ببیند. معلم میگرفتیم برایشان درس بخوانند. همهشان را به راه آوردم، بهجز همان "آنجلا"، دختری که شهید دانشجو را ترور کرده بود. توی همین دانشگاه، منافقها بودند، نامه میدادند به هم دیگر، کاغذ را لوله میکردند توی قلم جاسازی میکردند، پیداش میکردم. اگر میخواستم دنبال پست و مقام و پول بودم، الان میتوانستم بیشتر از ده تا قاضی مال داشته باشم. نمیخواستم. وظیفه ام بود برای انقلاب و امام هر چه از دستم برمیآید انجام بدهم. - نوهی شما اشاره میکنند که در حادثهای با ضربات چاقو مجروح شدهاید؛ از آن ماجرا هم برایمان بگویید. من با پنج شش نفر از پاسدارها مثل آقای میرزایی و آقای زمانی رفته بودیم مأموریت، دربارهی مواد مخدر بود، رمضان سال 71. روزه هم بودیم. من سراغ زنها رفتم دیدم 9کیلو تریاک را در یک بستهی سفید، زیر صندوق بزرگ گوجه جاسازی کردهاند. و کپسول گاز هم روی آنها گذاشتهاند. 6نفری بودند که با زبان ترکی با هم حرف میزدند، من هم مثل گرگ رفتم داخل و تریاکها را گرفتم و آنها به من حمله کردند. پاسدارها تا فهمیدند که "بیایید که ننه را کشتند"! من احساس کردم یک چیزی در شکمم پاره شد، گفتم به خانوادم چیزی نگویید فعلا. رفتیم سپاه، دیدیم یک سری متهم هم هست که باید ببرم تحویل بدهم، دیدم دیگر توان ندارم، نفسم در نمیآمد و تمام شکمم پر از خون بود، رفتم بیمارستان و انتقالم دادند شیراز و خلاصه دو ماهی بستری بودم. تریاک را اغلب در کاهدان مخفی میکردند. یا زیر پای مرغ میگذاشتند. گاهی هم در لولههای دودکش بخاری. یک مرتبه هم در کنارتخته، در لباس زنی، جاسازی کرده بودند و وانمود میکردند باردار است. - گویا در یک برههای از دوران جنگ، در کازرون میان خانوادههای شهدا اختلاف میافتد و یک عده به پیروی از آقای منتظری در مقابل امام و نمایندهی ایشان(یعنی آیت الله ایمانی، امام جمهی شهرستان) میایستند؛ ممکن است در این رابطه توضیح بفرمایید؟ (پسر خانم رضازاده که آمدهاند تا عکسهای زمان جنگ و انقلاب خودشان و مادرشان را به ما نشان بدهند، پاسخ میدهند: )اوایل، آقای منتظری به امام خیلی نزدیک بود، حتی اعلامیههای امام که از پاریس میآمد، ازطریق ایشان در کشور پخش میشد، در مغازهها و خانهها، مردم کنار عکس امام، عکس او را میزدند. بعدها اما رفتارش تغییر کرد و امام او را طرد کرد و دنیا از او برگشت؛ ما هم از او بری شدیم. خانم رضازاده: چه بگویم برایت؟! مردم نادانیهایی دارند؛ مگر خودت ندیدهای؟!یک عدهای نادانی کردند. قدر ندانستند. قدر امام و آقای ایمانی را. این چیزها که همیشه هست. (ظاهرا صلاح ندیدند در این مورد صحبت کنند. ما هم بیشتر اصرار نکردیم.) - شما امام را هم دیدید؟ بله. یک بار ملاقات رفتیم. چندتا دختر خانم جلوی درب ایستاده بودند که پرسیدند از کجا آمدهای؟ گفتم از کازرون، بعد اجازه ندادند بروم، پنهانکاری میکردند من هم متوجه نشدم اینها مأمور حفاظت و اینها هستند. و توجه نکردم و رفتم داخل، بعد این خانمها گفتند یک منافق حمله کرده! اما بچههای سپاه آمدند دیدند گفتند این مادرِ سپاه است، منافق نیست بگذارید برود! روزی هم که امام آمدند ایران، رفتیم استقبال. در سرمای زمستان. با ماشین باری رفتیم. آن آدمهایی که در فیلم ورود امام، روی درختها ایستادهاند، خیلیشان از کازرونیها هستند! بنیصدر را هم دیدم. در میدان ژاله، با چندنفر از پاسدارها و شهید ابراهیم باقری رفته بودیم.گفتند کی جرأت دارد برودجلو؟! گفتم من! و بین صدهزارنفر لشکر، رفتم . - از حال و هوای شهر در زمان جنگ برایمان بگویید. زمان جنگ، بچهها با گریه میآمدند سپاه. شناسنامههاشان را با تیغ پاک میکردند و تاریخ تولدشان را تغییر میدادند تا سنشان بیشتر شود و بتوانند بروند جبهه! بعضیهاشان موفق شدند بروند. کوچک بودند اما همهشان شهید شدند. باقر خردخو(؟) اهل خشت بود. بعد از مأموریت گرسنه آمدیم سپاه دیدیم چیزی نیست. گفتم ناراحت نباش در خانهی خودم خدا داده غذا! رفتم از خانهم تخمرمرغ آوردم و آرد خمیر کردم و نان پختم و خوردیم و دوباره رفتیم. خانهام، دخترهام، خواهر و برادرم؛ همهی فامیل و محله بسیجی بودند، کسی نبود که بگوید "میترسم!" از چی باید میترسیدیم؟! نهایتا یک "مردن" داشتیم دیگر! ده بار همین منافقها آمدند مرا بدزدند، حریفم نشدند. آقای اسماعیل شاملی کوچک بود یک تفنگ روی دوشش بود که میکشید روی زمین، شب در مسجد سید ابراهیم، در هوای تاریک، شمع روشن میکردیم و تا صبح نگهبانی میدادیم! اینهمه علاقه بود به امام، با یک شمع، شب تا صبح نگهبانی میدادیم. دخترها و عروسهایم، همه را در مسجد یا سر مزار شهدا عقد کردیم! با مهریهی کم. همهشان هم کمکم میکردند در مأموریتها. این عروسم نوخانه بود (یعنی تازه عروس ما شده بود) که با دخترم، نقش خریدار مواد مخدر را بازی کردند تا بتوانیم قاچاقچیها را بگیریم! هم شهیدها، هم بچههای آن زمان، نمونه بودند؛ باید برویم سر قبرشان بگوییم به فریادمان برسید. بهفریاد ایران برسید با این وضع بیحجابی و دنیاخواهی و پولپرستی و... اینها را چه کنیم امروز؟ اینها جنگ ندیدهاند. انقلاب ندیدهاند.زحمت نکشیدهاند که قدر بدانند. من هنوز نیمهشب بیدار میشوم به یاد شهیدها: شهدایی مثل مجید رهنما، نماز شب که میخواند، میگفتم ننه بس است دیگر، میدیدم دستهاش –در قنوت- پر از اشک شده! کجا حالا از این بچهها پیدا کنیم؟! من قید همه چیز را زده بودم. زندگی، روزگار، مال، دنیا، 15سال دویدم و هنوز هم حاضرم ادامه بدهم. چه حقی دارم که چیزی بخواهم؟! فدای سر بچههایی که شبها تا صبح بیخوابی کشیدند توی سنگر، توی جبهه، گرسنگی و تشنگی کشیدند و شهید شدند. گاهی برای من میگفتند راز دلشان را. کجاش را میخواهی برایت بگویم؟! پول نمیگرفتم، میگفتم اگر برای پول کار کنم، فردای قیامت چطوری روسفید باشم دربرابر برادرم؟! اگر طلا میخواستم توی خانههایی که میرفتیم متهم را بگیریم، پر بود، اما پناه بر خدا من مأمور بودم، دزدی کنم؟! رشوه بگیرم؟! آبروی دولت اسلامی را ببرم؟! میگفتم زندگی ماندنی نیست. این میز ریاست، با یک قلم (امضا، حکم) میآید با یک قلم هم میرود. باید کار مردم را راه انداخت؛ و چیزی برای آن دنیایمان جمع کنیم. (این دو تا خاطره را هم بهخاطر ما دو نفر تعریف کردند! :شهید رضوانی میآمد سر دیگ، نان و پیاز میآورد میگفت بیا بخوریم! من هم میگفتم نمیخواهم مگر من مثل تو ام نان و پیاز بخورم؟ظهر میخواهم "غذا"بخورم! شوخی میکردم. غذایی هم نبود! بهخاطر خون اینهاست که ما حالا هستیم. یک روز هم در راهپیمایی، که مأمورین شاه دنبالمان کردند، مهندس فروزنده درب خانهاش را باز کرد همه روانهی خانهی او شدیم!یادمان نمیرود اینها.)
و باز او را با کولهباری از 70 سال خاطره تنها گذاشتیم. مادر که اشکهایش را پشت خاطراتش مخفی میداشت. گاهی گوشهی روسریاش را به چشمش میگذاشت و ثانیهای سکوت و دوباره، محکم به حرفهاش ادامه میداد. مادری که مادریاش را به تمام مردم شهرش اثبات کرد؛ حتی برای وقتی خطایی کرده بودند؛ از آنها همچون "امانت"ی و نه همچون متهم یا زندانی، پرستاری می-کرد. و حتی هنوز هم برای ما مادری میکند و بعد از مصاحبه تا درب منزلمان همراهیمان میکند (البته ظاهرا رانندهی آژانس به این رفتار او درمورد مهمانانش، آشناست!) ... او از شفاعت شهدا میگوید و ما...! در خاطراتش احساس خود را گم کردم، حسی مانند شرمندگی، شرم از اینهمه کم کاری، یا از گم کردن راه...کاش قاب عکسش هیچگاه از ذهنم نرود...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:48 توسط فروزنده
|
|
||