***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***


جالبه که یه چیزایی از ما می کنند و یه چیزایی هم اضافه میکنند! مثلا بخشی از افغانستان را بذل و بخشش میکنه و درعوض کردستان را میگیرند!  و با باقی کردنشینها ی عراق و ترکیه میکنندش "کردستان آزاد" بهمین ترتیب "بلوچستان آزاد"! یا عراق را به دوبخش شیعه و سنی!!!برای برقراری نزاع دائم درمنطقه و البته کل خزستان و بوشهر ما رو هم با بخش اعظم خلیج فارس بهش پیشکش میکنند! به یک «حکومت شیعه بدون ولایت فقیه!» فتأمل!!!


پ.ن.حالا با بی غیرتی و بلاهت هرچه تمامتر بگید "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران"! فلسطین و لبنان که خورده شدند و قورت داده شدند وتمام شدند، نوبت به باقی اراضی "نیل تا فرات"ه. بعدشم باقی خاورمیانه که بهرحال قراره اینشکلی بشه! غزه و لبنان ایستاده ند تا تو ی ایرانی ایرانت رو از دست ندی...

پ.ن.2. در همین رابطه:مقاله ی دکتر شریعتی در 19سالگی اشغال فلسطین (آقای دژاکام)

و  نظرات جلال آل احمد در15سالگی اشغال فلسطین

+ نوشته شده در  سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۱ساعت 13:25  توسط فروزنده  | 

بسم الله

بحمدالله آدم محافظه کاری نبوده م و نیستم. این را عزیزانی که با این وبلاگ آشنا هستند به خوبی میدانند و عزیزانی که با شخص بنده ی کمترین آشنا هستند بیشتر میدانند! که با خودیتر ها بی تعارفترم و نسبت به کج رفتنهایی که خودمان داریم بمراتب حساستر چنانکه طرفِ اغلب متنهای انتقادی این وبلاگ و یادداشتهای دیگرم، بیشتر صدا و سیما، سازمانها و گروههای اسلامگرای ولایتگرا وطنی، مدیران و مسئولین جمهوری اسلامی و...بوده تا مثلا فریبخوردگان فتنه یا مثلا عموم مردم جامعه یا... . خلاصه به اصطلاح رایج اهل "نقد درون گفتمانی" بوده و هستم. البته از قِبَلِ این نقدها هم دلخوریها از دوستان دیده م و اتهام ها و برچسبهای فراوان هدیه گرفته ام!(از امل و متحجر و کیهانزده! گرفته تا غربزده و سکولار و فمنیست و...) که خب طبیعیست و اعتراضی ندارم.

حالا این انتقادات گاهی تندتر و شتابانتر(و البته نه شتابزده!) است و حالت اعتراض و گلایه می­گیرد. گاهی هم "سوم شخصانه"تر و با حوصله تر و  تحلیلیتر است و شبیه آسیبشناسی میشود. گاهی هم رنگ "حدیث نفس" گرفته که حاکی از آن است که خودم هم کاملا در مجموعه ی نقدشونده می دانسته ام. و البته در هر سه حالت بکگراند "خویشتن پنداری و خیرخواهی" دارد و این شاید وجه تمایز اصلیِ انتقاد از دوست از انتقاد از دشمن است! (البته تعریف نقد درونگفتمانی اینها نیست. بلکه آن است که منتقد و نقد شونده هردو اصول موضوعه ی مشترکی را پذیرفته اند ولی بنده ترجیح دادم ناظر به نیت تفکیکشان کنم!)

-تا اینجا بخشِ «اشهد ان...»ها که در آغاز هر متن انتقادی ای لازم است! یعنی اشهد ان انّی منتقد و لامحافطه کار!-

اما آنچه اینجا میگویم بیشتر در دایره ی حدیث نفس، یا خودشناسی میگنجد و اگر کسی هم به خودش گرفت، از جهت شباهتش با بنده بوده! و خلاصه نظر به شخص خاصی البته دارم و اون شخص خودمم! منتها وبلاگی مطرحش کرده م چون شاید دیگرانی هم با مرضی شبیه بنده وجود داشته باشند. و متن حاضر را بیشتر از سر یک "ترس و نگرانی جدی" نوشته م تا یک اعتراض و غر! لذا از نظرات "امدادی"ِ دوستان هم استقبال میکنم.- تا اینجا شد مقدمه!

 

می دانیم که روح آدم، علاوه بر اینکه برحسب "ورودی"هاش تغییر میکند، بر حسبِ اعمال مختارانه ی خودش هم تغییر میکند؛ درست مثل جسم. که هم ورودیهایش(آب و غذا و هوا و تزریقات و دمای محیط و...) متاثرش میکنند و هم اعمال خود جسم: "خسته شدن" و فرسوده شدن و "ورزیده شدن" و... آثاری هستند که جسم از اعمال خودش می پذیرد.

اصلا لازمه­ی "مختار بودنِ بشر" آن است که روح آدم، شخصیتِ آدم، وجود آدم، بیشتر متاثر از اعمال مختارانه ی خودش باشد تا ورودیهای ناخواسته ش. سفارشات مراقبت و ممارست هم برای کسب یا ترک برخی صفات و حالات روحی درست ناظر به همین موضوع است: رفتار خودِ تو، روحیه­ی تو را متاثر می سازد. مثلا قوای عقلیِ تو با مطالعه و مباحثه و تفکر و ریاضی بازی(!) تقویت می­شوند و با  پاره ای از اعمال دیگر تضعیف میشوند (اعمالی که کمتر بهشان پرداخته شده! مثل زیاد فیلم دیدن و زیاد داستان خواندن! مثل حرف بیهوده زدن، نابجا خوردن یا نابجا خوابیدن که بماند. جای بحثش اینجا نیست.) صبر و حوصله ی تو هم همینطور، با تمرین و رفتارهای صبورانه یا عجولانه، کم و زیاد میشود. حتی حب و بغضهای تو هم تحت تاثیر رفتار خودت تغییر جهت میدهند. اصلا چرا راه دور بروم: "عادت"! عادتهای رفتاری نمونه ی بارز تاثیرپذیری روح و شخصیت آدم از رفتار خود اوست. مثلا بنده چندسال قبل بدون پیامکبازی روزگارم میگذشت، حالا یک روز موبایلم خاموش باشد یک چیزی از وجودم کم شده! (این غیر از بحثِ وابستگی به "ابزار"موبایل است ها!) یا مثلا عادت آدم به ناخن جویدن! یا به برخی تکیه کلامها یا... مسئله بدیهیست و میگذرم! اساسا مفهومِ "ملکه" شدنِ برخی صفات و اعمال در آدم ناظر به همین مسئله ست.

همه اینها عرض شد تا برسم به این که «اگر کسی عادت به انتقاد بکند!...»

آدمِ منتقد و بویژه و بویژه منتقد درون گفتمانی، در معرض خطر است!

نه خطرِ از دست دادن دوستان! (که خب دوستان باید یه کم باجنبه تر باشند! و خودش هم یک مقدار مودبتر! تا دوستانش را از دست ندهد. و اصلا از دست هم داد، داد! خطری بس بزرگتر مد نظرم هست!)

خطرِ تأثیراتی که انتقاد زیاد، بر روحیات خود شخص دارد. خطراتی که بواقع می تواند "عاقبت به خیری"ِ آدم را تهدید کند!

آدم منتقد، در معرض خطر «خودبرتربینی» و تکبر است.

حتی بدتر، آدم منتقد در معرضِ خطرِ «خودبینی» و عُجب است.

آدم منتقد، رفته رفته عادت میکند به «عیب دیدن».

آدم منتقد، رفته رفته «بدبین» می­شود.

آدم منتقد، رفته رفته «مأیوس» و منفی باف می­شود.

حتی بدتر،

آدم منتقد رفته رفته عادت می­کند به «حسن ندیدن»!

من فکر میکنم این شدیدترین و شاید مخفیترین آسیب انتقاد برای منتقد است. عیب دیدن، لزوما بمعنای حسن ندیدن نیست. ممکن است منتقد، هم عیوب را ببیند و بگوید هم محسنات را. و بعکس، عیب ندیدن هم لزوما بمعنای حسن دیدن نیست! ممکن است آدم منتقد مراقب "بدبین نشدن"ِ خودش باشد! کسی را یکسره محکوم و مرتد نکند، اما باز هم محاسنِ کسی، توجهِ او را به خود جلب نکند. منتقد در معرض آن است که بقول حضرت امام:

ما عیب و نقص خویش و کمال و جمال غیر

پنهان نموده ایم، چو پیری پسِ خضاب

 

و آدمی که نتواند حسن ها را ببیند، ناشکر و قدرناشناس می شود.

آدمی که حسنها را نتواند ببیند، آدم خوبها هم توجه ش را اصلا جلب نمی کنند!

این است آن فلاکت بزرگی که گاهی ازش می ترسم. دقت دارید: توجه ش را جلب نمی کنند. شاید کسی "عیب"ی هم نداشت. شاید معصوم بود. شاید امام بود. شاید اصلا حسن محض بود، شاید خدا بود!... آدم منتقدِ تحلیلگری که فقط عادت به موشکافی "آسیب"ها دارد، بی تفاوت از کنار چنین موجوداتی خواهد گذشت و خودش را از چه هدایتی محروم خواهد کرد! (و مقوله ی "علوم اجتماعی" عمدتا ازین دستند. اگر بزرگانشان دورکیم و فروید و مارکس و...باشد که موضوع کار تمامیشان"اعوجاج"هاست.)

آدمی که عادت کرد به انتقاد، درمعرضِ     خطرِ        انتقاد       از         علی        هم      قرار دارد!       مثل    خوارج!

 

 

 

پ.ن. راستش بعد از دیدار رهبر با تشکلهای دانشجویی، چیزی نوشتم، برای دوستان و وبلاگ و.. بعد یه لحظه ترسیدم: چه خبرته فروزنده! چه گلی به سر طرفهای انتقادت زدی تاحالا با این نوشتنها؟! و چقدر چقدر از وجود خودت فرسودی تا حالا، چقدر خودتو عیب بین کردی...از آخرش بترس! و ترسیدم و حذفش کردم J -البته نه بمعنای توبه از انتقاد! بلکه به معنای یه کم فیتیله رو پایین کشیدن و یه کم ... میگه «طوبی لمن شغلت عیوبه عن عیوب غیره» خوشبحال کسی که اونقدر مشغول عیوب خودش هست، که نمیرسه بقیه رو نقد کنه!

پ.ن.2. چندساعت پیش اینجا هم تکانی خورد! زلزله یعنی.البته زلزله درشهر ما امری عادیست و همه عادت دارند.شاید نوعی نعمت خداست که هرازگاه یادمان بیندازد «برای من کاری نداردها! حواست جمع باشد...» کاری ندارد رودبار بسازم یا بم بسازم یا ورزقان...محمدحسن میپرسه:مادرجون! نماز "آیات" یعنی چی؟! 

زلزله سخت است. عزیز از دست دادن سخت است. خیلی از"سخت" سختتر. زبان قلم ما که به همدردی نمیرسد.اما زبان بعضیها برای سواستفاده ی لاشخورانه از درد مردم حسابی دراز است! و علیرغم ادعاهاشان بحمدالله دولت و هلال احمر و بسیج تاکنون خوب ازپس وظایفشان برآمده اند.ا(حتی،این سرعت عمل بی سابقه ست در حوادث مشابه سابق. که اگر مقایسه کنیم با زلزله بم ...)نشاالله مردم هم خوب بربیایند.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:41  توسط فروزنده  | 

دیشب رهبر با شعرا دیدار داشته ند. از افطار، تا ساعت 12 شب!!! که کمتر از یک ساعتش خودشون صحبت میکنن و باقی شعرخوانی...تازه دست آخر عذرخواهی هم میکنن که مجلس پیرمردیست و اگر جوانتر بودم و انرژیکتر، بیشتر مینشستم شعرهاتونو میشنیدم!!! تازه این بعد از اونه که دونه دونه کتابهای شعر هرکدومشونو خونده ند، با دقت! ...(1)

یاد دیدارهای علمی و دانشگاهی رهبر میفتم! چه تشکلهای دانشجویی...چه نخبه ها...چه استادان!!!...چه حوزویا!...چه حتی محفل اساتید خوشفکری که راجع به مسائل استراتژیک کشور میفکرند، درقالب نشستهای اندیشه های راهبردی! ...چه حتی نماینده های شرکتهای دانشبنیان...همه و همه توی حسینیه! چندهزار نفر مثل خرمای توی کارتن چسبیده ند تنگ همدیگه! ازونهمه آدم چندنفری حرف میزنن،1ساعت فقط و 1ساعت هم رهبر!...

http://farsi.khamenei.ir/photo-album?id=20650#155469

http://farsi.khamenei.ir/photo-index?year=1390&type=speech

حسی شبیه حسادت!

آخه چرا رهبر اینقدر ناز شعرا و هنرمندها رو خریدارند؟؟؟!!!

...

پاسخ رو باید تو بیانات خودشون جُست:

-        وظیفه ی شعر و شاعر در قبال عالم خلقت این است که بندگان خدا را به سمت خدا سوق دهد!

-        البته لازم نیست قصیده های اخلاقی و عرفانی بگویید! همان غزل خوب است!(غزل احساسیتر است و قصیده جدیتر وکلیشه ای تر)

-        لازم هم نیست تمام شعر را اختصاص دهید به این مضامین؛ 1بیت در یک غزل هم کافیست!

 

آخه آقا جان! برای 1 بیت در یک غزل اینهمه تحویلشون میگیرید و رسالت پیامبری بهشون میدید؟! پس باقیش چی؟!

-        هیچی! باقیش «حرف دلتان» را بزنید! «احساس خودتان»را بگویید!

من اینهمه به شما احترام میگذارم، تا شما فقط حرف دلتان را احساس خود خود خودتان را بگویید!!!!

قصه همینجاست! ارزش شاعر به آن است که «حرف دلش» را بزند! صادقانه! با رساترین بیان! البته شاعر باید عقلش هم کار بکند، افق دیدش هم بلند باشد، تا احساسهاش را بازی ندهند! تا عشقها و نفرتهاش به آنچه که حقیقتا مقدس و حقیقتا پلید است تعلق بگیرد! ...عشقها و نفرتهاش فقط شخصی نباشد، ملی هم باشد...

-        بی تفاوتی به مسائل بزرگ ملی عیب است...یک مسئله ی بزرگ ملی «دشمنی»هاست...  دشمنی که «اگر دستش برسد ما  و مسلمانهای میانمار برایش فرقی نداریم»...

 

قصه اینجاست که در عالم خبرهای زیادی هست که زیر تیغ تشریح علم نمی آید

اما شعر را دستی بر آن اخبار هست!

و شاعر هرچه حس خالصتر و لطیفتری داشته باشد، قد شعرش بلندتر میشود و دستش به اخبار و ظرایف بیشتری میرسد

درعالم خبرهای مهمی هست که زیر ذره بین علم جا نمیگیرد...باید جور دیگری ادراکشان کرد

و  درد بشر امروز از جاهاییست که اگر علم میفهمید...

و رهبر ما برای اصلاح حال عالم، امیدش به آن خبرها خیلی بیشتر است از خبرهایی که به درک پوزیتیویستی علم میرسد

 

الذین یومنون بالغیب...

 

 



(1) این رویکرد رهبر البته جدید هم نیست! از همان سالهای ابتدای انقلاب نقل میکنند که بابت «یک نقد ادبی خوب» که از سیدحسن حسینی چاپ شده بود، سجده ی شکر به جا می آورند



پ.ن. خداییش، خود تو هم حاضری همونقدر که برای یه کتاب چندصدهزار کلمه ای علمی تحلیلی خرج می کنی، برای یه دفتر چندصدکلمه ای شعر هم...! –اینم بحساب دودوتاچهارتای نقدی!

پ.ن.2. ناگفته نماند که ما با همان دیدارهای چندهزارنفری شبیه خرمای توی کارتن هم حال میکنیما! از سرمون هم زیاده! با دیدارهای چندده هزار و چندصدهزار نفری نمازجمعه و عیدفطر و استانی و...هم اصلا با دیدار از قاب تلوزیون هم :)

(ضمنا! باید بچه ی جنوب باشید تا معنای واقعی "کارتن خرما" رو درک کنید!جعبه های کوچیک خرمای بم که رایجه، گویای مطلب نیست!)

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت 2:16  توسط فروزنده  | 

این مطلب رو حدود یکسال پیش نوشتیم و مجله راه هم با عنوان "کشت نهال در زمین اجاره ای-مختصر یادداشتی درحاشیه ی طرح بومی سازی دانشگاه ها" چاپش کرد

بسم الله

برخلاف تصور عامه، دانشگاه به هیچ وجه محل و مجالی برای پر کردنِ توشه ای "فردی"(یعنی مستقل) و "آفاقی"(یعنی همه جا به یک شکل)، به نامِ "علم" و "تخصص علمی ویژه" که بتوان بعد از فراغت از تحصیل، بلافاصله با این توشه، به هرجایی رفت و "برای خود، کسی شد"، نیست!

و برخلاف تصور عمده دانش آموزان سال بالایی و دانشجویان سال پایینی، دانشگاه، و دوران دانشجویی، به خودیِ خود، چندان هم محلِ فیل هوا کردن و اختراع و اکتشاف و نام نیک از خود به جا گذاری و... هم نیست!

پس دانشگاه مجال و محل چیست؟! به زعم حقیر، مجالی ست برای پتانسیل سازی، "بسترسازی"، کشف و یا ایجادِ فرصت هایی برای سالیانِ بعد. کشف و پرورش حوزه های علاقه و توانمندی، کشف و ارتباطگیری و اعتمادسازی دوجانبه با  پاتوقهای  مربوطه و... خلاصه  زمان "کاشتِ بذر ونشاء" است؛ بذرهایی که تازه از بعد از لیسانس دوره ی "داشت"و مراقبت و پرورششان آغاز می شود و تا "برداشتِ توشه" هنوز خیلی راه دارد. 

دانشگاه، بطور عمده، محلی ست برای "جستجو" ؛ جستجوی "مسیر آینده"،  جستجوی نقش­های احتمالی آینده، درست به سان کودکی که در بازی هایش، هر روز خود را  در قالب مشاغل یکی از مادر و پدر و عموها و خاله ها و اطرافیان، تصویر می کند، روزی معلم می شود، مثل مامان؛ روزی پلیس می شود، مثل پسرخاله، روزی پزشک می شود مثل ... ؛ بسته به اینکه درمحیط اطراف کدام نقش­ها را بیشتر دیده، و به صاحبان آن نقش­ها نزدیکتر شده باشد. (این توصیف از جستجوی کودک  را از آرچر وام گرفتم! تا مطلبم "علمی" قلمداد شود!)

دانشجو نیز اینچنین است؛ آنچه در این 4-5-8سال می گذارند و آنچه که می آموزد، اولا، داشته ای "بالقوه" است، یعنی نوعی "دست گرمی" و تمرین است که "محصول"ش را باید بعدترها برداشت کرد؛ (خداییش، بزرگترین و کار درستترین همایش فکری یا تجمع سیاسی یا اختراع علمی! هم که در دانشگاه و به همت یک تیم دانشجویی برگزار می شود، کلان ترین اثرِ فوریِ اجتماعی ش، خبری می شود و 3-4دقیقه بیست و سی را به خود اختصاص می دهد!) تجربه ایست برای خودِ برگزارکنندگان، تا کار یاد بگیرند، تا روی پای خود ایستادن یاد بگیرند تا "فکر کردن" و "تعمق" و  "حل مسئله" یادبگیرند، تا فرداروزی، رها از فضای ایزوله و "گلخانه ای" دانشگاه، نیروهای کارآمد و آبدیده و مخلصِ جامعه شوند.

و ثانیا، به شدت، رنگ پذیرِ از محیط است. و بحث من روی همین نکته ی ثانی ست. درست مثل کودکی که وصفش گذشت،  نقشهایی که دانشجو، و تیم دانشجویی تجربه می کنند، و گزینه هایی که برای تصمیم درمورد آینده شان در اختیار دارند، به شدت بسته به آن است که مثلا سر کلاس کدام "استاد" بنشینند و تدریسش را یا اخلاقش را یا تئوریهاش را بپذیرند؛ و او نیز، سوالات و ایده ها و مثلا سختکوشی آنها را بپسنددد و پروژه ای مثلا تعریف شود و لیاقتی اثبات شود و علاقه ای جلب شود و "ارتباطات"ی شکل بگیرد و آشنایی هایی با نهادها و مراکزی و...و از این رهگذر، "بستری" برای زندگی و شغل  و خدمات و نقشهای اجتماعی فردای فارغ التحصیلی. ایضا به همین ترتیب است بسترسازی برای نقشهای فرهنگی و سیاسی و فوق برنامه­ای.

و به لحاظِ همین خصلتِ ثانیِ رشدهای دانشجویی ست که این رشدها و این بدرها و نشاءها، خارج از محیطِ کذا، به دور از استاد و شرکت و پاتوق و از همه مهمتر و بدون جمع های رفاقتیِ عمیقی که ویژه ی این سنین و خاصِّ محیط پرنشاط و بی رنگ و ریای دانشگاه و مخصوص زندگی صمیمی و نزدیک خوابگاهند؛  چندان رمقی برای باردهی ندارد.

و نهایتا نیز به همین دلیل است که باید اعتراف کرد : نهالِ یک درختِ 40-50 ساله را در زمینِ اجاره ایِ 4 ساله کاشتن، بزرگترین خطا و خسران است!

و لذاست که بسیاری، بعد از افتادن ناخواسته یا ناخوداگاه- به چنین خطایی، برای پیشگیری از "خسران"، تصمیم به خریدِ ان زمینِ اجاره ای می گیرند. [و با چه هزینه ای؟!] ماندن در شهرهای محلِ تحصیل، بعد از تحصیل؛ پیامدِ کاملا طبیعی و عاقلانه ی نوعِ رشدِ دانشگاهی ست.

(بدیهی ست که این ماندن، چنان که گذشت، برای پیش گیری از خسران است؛ و نه صرفا به دلایل علقه های عاطفی یا رفاه  طلبی، یا... چند سال قبل، دکتر نایبی در معایبِ تحصیل در خارج از کشور می گفت که کسی هم که برمیگردد عملا خدمت خاصی ازش برنمی آید؛ چون "راه و چاه های اینجا" را یاد نگرفته، کارنابلد است و ناآشنا با قوتها و ضعفها و نیازها و پتانسیلهای بومی و... وضعیت دانشجویِ غیربومی نیز اینچنین است: او سالهای استراتژیکِ "اجتماعی شدن"ِ خود را به دور از ساختارهای علمی-صنعتی-فرهنگی-سیاسیِ شهرِ خود گذرانده است. بازگشتن، یعنی از صفر شروع کردنِ هرآنچه گذشت، و حتی این بار بدون فضای حاصلخیز دانشگاه و استادان و هم قطاران؛ و در سنینی که برای "شروع"، چندان مناسب نیست. و به این ترتیب، عملا عمر دانشجوییِ این نیرو به هدر رفته و در شهر خود نیز نمی تواند به اندازه ی واقعی قابلیتهایش، برای جامعه ثمردهی داشته باشد.)

و پیامدِ این ماندن ها، صد البته که برآشفتنِ ترکیبِ جمعیتیِ کشور، به ترتیبی که در این سرزمینِ بحمدالله- پهناورِ عزیزِ ما، اجتماعاتِ نیروی پرانگیزه ی خوشفکرِ خلاقِ راهِ خویش یافته ی جوان، فقط در نقاطی باشد که از دیرباز صاحبِ دانشگاهی "فرصت ساز" که می تواند آینده ی دانشجویش را به طریقی رقم بزند. و البته که این یعنی تشدیدِ رشدِ نامتوازن! و این پیامد، زمانی به سمتِ فاجعه می رود که توجه کنیم به این واقعیت که باتقریبِ خوبی- یک چنین دانشگاه هایی تنها در پایتخت وجود دارند!!!

پیامد دیگرِ مسئله نیز انقطاع های خانوادگی ست که به این واسطه رخ می دهند. و این، یعنی فرو ریختن یک از اساسی ترین و اصیل ترین سنگرهای مقاومت در برابر سبک زندگی تحمیل شده از غرب. این "ماندن"ها اغلب با ازدواج در شهر جدید، تثبیت می شود؛ و خانواده ی جدیدی شکل می گیرد ، به دور از پیوندهای فامیلی که عرصه ی طبیعیِ رشد اجتماعی کودک باشد، و منقطع از یکی دو نسل قبلی، که ضامنِ انتقالِ تعلقات فرهنگی به نسل آینده اند. و این یعنی نسلِ آینده ی کشور را به لجاظ فرهنگی و شخصیتی، "آسیب پذیر" بار آوردن؛ کجا؟! دقیقا در همان نقطه ای که گفته شد به دلیل تمرکز نیروی جوان، باید لوکوموتیوِ قوی و سریعِ حرکتِ پیش رونده ی کشور باشد. و در بعضی موارد هم بدون ازدواج ادامه می یابد. و البته این حکایتِ "مدرن زدگیِ اجباریِ سبک زندگی"، در موردِ ماندن های مجردی، به مراتب شدیدتر است.

اما راه حل:

پر واضح است که این مشکل، ریشه در بی عدالتیِ آموزشیِ کشور دارد. یعنی توزیع ناهمگنِ امکانات آموزشی و پژوهشی در گستره ی وسیع میهن عزیزمان. حال آنکه عدالت اسلامیِ ما(نامه ی امام علی به مالک اشتر) حکم می کند که امکان رشد برای دورترین نقاط از مرکز و نزدیکترین نقاط به یک اندازه فراهم باشد؛ حال که به هر دلیل، این امکانات را نتوانسته ایم به اقصا نقاط مرز پرگهرمان برسانیم، دست کم مانع از دسترسیِ هم وطنان به مرکز، نباید شد. لذا راه حل این مسئله، به هیچ وجه، "بومی سازی" نیست.

بسیاری متفکرین برآنند که از علل کمتر، یا کندترتوسعه یافتگیِ شرق، وسعتِ سرزمینی، و نامساعد بودن جاده ها و خلاصه "کمبود و دشواری سفر و ارتباطات بین شهری" بوده؛ با این فرض، می توان پدیده ی "دانشجوی غیربومی" را نه یک تهدید(چنانکه گذشت)، بلکه یک "فرصت" برای تعادلِ رشدِ کشور دانست. اگر سازوکاری برای ارتباطگیریِ توأمانِ دانشجویان غیربومی، با فضاها و نهادها و متولیانِ صنعتی-علمی-فرهنگی-سیاسیِ شهرهای خود فراهم کنیم.

این سازوکارها می تواند شامل "جا انداختن صورت مسئله"(مثل همین مرقومه ی حاضر!) و "تعریف مأموریت مشخص" برای دانشجوی غیربومی مورد نظر، (مثلا مأموریتِ شناسایی نیازها و پتانسیلهای شهر خود، در زمینه ی مورد علاقه و تخصص وی)، و استفاده ی عینی از گزارشهای وی، و مکانیزمهای تشویقی(البته مهمترین تشویق برای دانشجو، آن است که ببیند که تلاشش، منتج به نتیجه ای مثبت ولو کوچک، برای کشورش شده است... باید با تعریف مناسبِ مأموریتها برحسبِ نیازهای کشور،ترتیبی داد که این نتیجه را ببیند) و مکانیزمهای حمایتی (مانند معرفیِ صحیحِ دانشجو، به نهادهای مربوطه در شهرِ خود، جهتِ همکاری و همراهی هرچه بیشتر...) و سازوکارهایی که به اندازه ی کافی، پذیرای خلاقیتِ دانشجو در برقراری ارتباطها و همکاری هایی مفید، میان شهر خود و پاتوقِ مربوطه باشد؛ و نهایتا سازوکارهایی برای هم فکری و انتقال تجارب و فیدبک و... مانند نشستهای سالانه یا فصلیِ دانشجویان غیر بومی، هم در شهرهای محلِ زندگیِ این دانشجویان، و هم در شهرهای محل تحصیل ایشان.

نقطه ی مناسبِ آغازِ این سازوکارها را به زعم نگارنده، می توان با "تشکلهای دانشجویی" باشد؛ چنان که بعضا نمونه هایی خودجوش، در این برخی از این مجموعه ها دیده شده است. این احتمالا به دلیلِ ماهیتِ دانشجویی و پویای آنهاست ؛ و به دلیل اینکه کمتر گرفتار بروکراسی و بیشتر مستعدِ نوآوری های سیستمی اند؛ و در کل،"وسطِ میدان و خط مقدم" اند  و نه  "محبوس در ستادهای فرماندهی"!

فراموش نکنیم: انقلاب اسلامی، زمانی انقلاب اسلامی شد، که پایگاه های رژیم سلطنتی، در دورترین و کوچکترین روستاها نیز توسطِ مردمِ "آگاه"ِ انقلابی تسخیر شد. و امروز در سراسرِ پهنه ی ایران، شهر و روستایی نمی توان یافت که در مهمترین بحران کشور، یعنی جنگ تحمیلی هشت ساله، خود را کنار کشیده و کار را به پایتخت واگذار کرده و شهید نداده باشد... به همین ترتیب، برای تحقق پیشرفت و عدالت نیز، نیازمند خیزشِ تمامی ایرانیم.

 

توضیح یکی از اساتی


با سلام

شاید بد نباشد وزارت علوم به جای طرح بومی سازی پذیرش دانشجو طرح دیگری را عملی سازد

توزیع دانشگاههای برتر و کوچ اجباری اعضای هیئت علمی آنها به شهرهای مختلف کشور

کاری که با تیم های فوتبال کردیم و جواب داد

این کار موونه کمتری دارد چرا که حداکثر 400 نفر عضو هیئت علمی را میتوان به راحتی منتقل کرد

حتی می توان مناطق خوش اب و هوا از روستاهای اطراف شهرهای بزرگ را برای دانشگاههای جدید در نظر گرفت

اتفاقی که در دانشگاههای ایالات متحده می توان شاهدش بود هرچند آنجا در همان ابتدا به این صورت شکل گرفته و ایالات مختلف منابع اقتصادی مستقل و

کاملی دارند اما بلاخره آمایش سرزمینی تنها راهش خروج مراکز اصلی صنعتی و پژوهشی و آموزشی از تهران است

قدم اول نیز دانشگاهها ست چون دانشجویی که تحصیلات تکمیلی در تهران خوانده به خاطر کار و محیط تهران هم شده حاضر به زندگی در جای دیگری نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:11  توسط فروزنده  | 

خاله: "..." میگه مرغ ارزون آوردم میخواید براتون کنار بذارم؟هرچندتا بخواید

مامان:"..." که بتازگی دختر صاحب فلان توزیع کننده ی بزرگ گوشت و مرغ رو گرفته؟!! مردم بیچاره برای یک دونه از این مرغها صف کشیدن، منم اگر حال داشتم میرم تو صف مثل همه... بنظرم شما هم نگیر، حداقل به "روزه"مون رحم کنیم حلال باشه...

خاله: اینم حرف حسابه...هرکدوم از آشنایان طرف هم اگر بخوان 5-6تا ازین مرغها بگیرن که هیچیش نمیمونه برای مردم! ... خب تعاونی هم مرغ 4600ی میده اونم نمیخوای؟

مامان: نچ. علاجِ گرونی نخوردنه...



هرچند آقای مجری و کارشناس محترم برنامه ی بسیار بسیار  معنوی(!!!)"این

شبها"تمام رزورشان را میزدند تا بگویند پولدار بودن حق هر مسلمانی است. و
میلیاردرها خیلی نازنینند.
هرچند به تضاد طبقاتی که اعتراض میکنی و سیاستهایی برای کاهش فاصله ی
فقیر و غنی دلت میخواهد، بهت می گویند "عقده داری"!!! میگویند دنبال
توزیع عادلانه ی فقری..
باز هم من تو کتم نمیره که جامعه ای هم کوخ داشته باشه هم کاخ هم "اسلامی" باشه
...


بهانه ای تا به این مطلب لینک بدم:

تریبون مستضعفین: قرآن، قارون، گشت ارشاد امیرالمومنین
و این همه زمانی بیشتر آزارمان می‌داد که سر شب غذا را از تالارهایی
تحویل می‌گرفتیم که خرج قالپاق ماشین مراجعینش کفاف جهاز دخترکان معصومی
را می‌داد که شب غذا به در خانه شان میرساندیم....
کسی حق دارد به مردم بگوید مرغ نخورید که شب بر سر سفره خود مرغ کمترین
غذایش نباشد. که پسرخاله‌اش تا آرنج دست در حلقوم مردم نداشته باشد.
زمانی می‌توان از مردم خواست دشواری و تنگناهای اقتصادی را تحمل کنند که
در همان جامعه قارون‌ها سوار ماشین چندصدمیلیونی نشوند و مانور اشرافیت و

شادخواری ندهند…



مطلب مرتبط


--


پ.ن.دلها خون است اوضاع میانمار...از کاری که از دستمان برنمی آید... از دیپلماسیِ ماستِ سالهای اخیرمان...از... کاش یکبار هم بجای سازمان ملل جلوی وزارت خارجه ی خودمان تجمع میذاشتیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:48  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده