|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
جمعه شبها با اشتیاق به استقبال سریال کلاه پهلوی میرویم و با افسردگی و ذوق کورشده، بدرقه اش! انگار به مان برخورده باشد. دوست داریم کاش آخرش یک جور دیگر میشد! کاش اینطور موم نبودیم توی دست بالانش و سیمسون و فرانسه و بریتانیا و سرسپرده هاشان...کاش یه کم عزت... سریال کلاه پهلوی سالهای تاریک کشور را روایت میکند. هربار با خودم فکر میکنم: اگر آنروز بودم چه کار میکردم؟ آیا من هم آب از دهانم می آویخت برای زرق و برق فرنگی؟آیا تسلیم؟ یا مقاومت؟ یا دق کردن؟! احتمالا گزینه ی آخر! مقاومت، واقعا مقاومت مذبوحانه ای بنظر میرسد؛ ما در آن برهه از تاریخ با یک ملتِ به واقع «بی اعتماد بنفس» و ناامید ازخود، و مفلوک مواجهیم. که «دفعتا و ناگهانی» با انبوهی از محصولات «زیبا»ی غربی مواجه شده. صدالبته محصولاتتی که سبک زندگی جدیدی نیز همراه با خود تحمیل میکنند. و رئوس قدرتِ کشور هم در رأسِ این ازخودبیگانگی اند! دولت و مجلس و روزنامه ها(که اوج رسانه ی آنروزگار است) بسیج شده اند برای هرچه سریعتر تغییر دادن ایران بسمت مدرنیته (بخوانید هرچه سریعتر ایران را زیر پای اروپا صاف و هموار کردن. که اداره ی کشوری که شبیه به خود توست، بمراتب راحتتر است از کشوری متفاوت! مساله ی بازار بودن ما برای محصولات اروپا و ...که بماند!) و شخص شاه و قوای نظامی هم آماده ی سرکوب هرگونه مقاومتی دربرابر این تغییر. اما چه شد که ما اینطور بی اعتماد بنفس و مفلوک شدیم؟! مگر نه اینکه روزگاری نه چندان دورتر، ورق دنیا برعکس بود و ما در اوج تمدن بودیم و غرب در فلاکت؟! ما بیمارستان داشتیم و طبیب داشتیم و دارو داشتیم و غربیها بیمار را جن زده میخواندند! مگر نه اینکه یک روزگاری ما خواجه نصیر داشتیم و ابن سینا داشتیم و شیخ بهایی داشتیم و «جریان علمی» داشتیم و حوزههای علوم اسلامی مان به مسائل قضاوت و فرهنگ و حتی عمران جامعه و مردم رسیدگی میکردند و...؟ پس چه شد که اینطور شد؟(یک پرداخت مبسوط البته نه چندان منصفانه و بیطرفانه! را صادق زیباکلام درکتاب «ما چگونه ما شدیم؟» آورده. که بالاخره چون کاچی به از هیچی است ،خواندنش را توصیه میکنم اما اینجا) سعی میکنم یک سرکی بکشم به اینکه از روزگار برتری و سروری ما تا این روزگار بردگی و ازخودبیگانگی، چه اتفاق عجیبی بر ما رفته؟! شاید بتوان گفت، آخرین دوران شکوفایی و روشنایی ایران، مربوط است به دوران «صفوی» . زمانی که تمدن باشکوه اصفهان با مواریث علمی و فرهنگی و معماری و...ش شاهد موفقیت آن است. زمانی که امثال شیخ بهایی ها در دامان دین تربیت شده و احتیاجات مادی مردم را نیز (با اشرافی که بر علوم طبیعی داشته ند)درکنار نیازهای معنویشان پاسخ میدادند. بعد از صفویه دیگر نه چندان با چنین علامههایی مواجهیم، و نه اگر چنین نوابغی یافت شوندف دستی در حکومت و قدرت مییافته اند، و نه کوچکترین حمایتی ازطرف حکام، حتی! و لذا نه چندان تمدنهایی که حاصل اجتماع علم و فرهنگ و اندیشه باهم اند. در همین ایام آخرین پیشرفتهای تمدن ایرانی، حدود 1500-1600میلادی، اروپا به تازگی سر از روزگار خرافه و استبداد و فقر و جنگها و غارتگریها و کشتارهای داخلی برداشته، و به تازگی اقیانوسها را درنوردیده و به منابع مفت(و انسانهای مفتتر!!!) آمریکا و آفریقا و استرالیا دست یافته. و «ثروت» بصورت سیل آسا بر اروپا و اروپاییان، نازل شده! و منبع این ثروتِ ناگهان کشف شده: «تجارت»،که بعدها استعمار خوانده شد و بعدترها، بورژوازی، و درواقع بمعنای غارت سرزمینهای غیر اروپایی، بود. و ازطرفی «فرهنگ» و اندیشه نیز با اختراع ماشین چاپ و درنتیجه گسترش کتاب و علم و اندیشه، و ازطرفی با تضعیف کلیسا توسط پروتستانها و نیز توسط آراء علمی گالیله و کپلر و ...؛ خلاصه اروپا در همین اثناء آخرین بارقه های تمدنیِ مشرق، در حال برخاستن است. چنانکه که گویی دست بر سرِ تمدنِ بزرگ ما گذارده و بار خود را بر دوش ما گذارده و ما را به پایین هل میدهد! تا به این اتکا، از جا برخیزد! از قضای روزگار، در همین ایام اوج صفویه است که اولین حضور غربیان را در ایران داریم!!! از یکسو «هجوم پرتغالیها» به جنوب، و از دیگرسو «نفوذ انگلیسیها»به دربار! که از عوامل موثر و مشوقِ جنگ میان صفویه و عثمانی بودند!!! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! دوقدرت بزرگ شرقی، به جنگ با یکدیگر ترغیب می شوند. (ظاهرا در زمان صفویه، سنی ها دشمنند و سنی بودن جرم محسوب شده، اما ادیان مسیحیت و یهودیت، آزادند!) چنانکه همواره دو همسایه ی بزرگ، از جانب یکدیگر احساس خطر کنند، و نیازمند به «اسلحه» و تجهیزات نظامی باشند. و این اولین «نیاز کاذب ِ غربساز»ِ ماست! و اولین «وابستگی ما به غرب»! نیاز به ابزار امنیتی، دربرابر عثمانی! غربیان، ابتدا دولت عثمانی را به «توپ و تفنگ» مجهز میکنند؛ و سپس ایران نیز که با شمشیر، دربرابر توپ و تفنگ عثمانی، در چالدران شکست میخورد، محتاج توپ و تفنگ غربی می شود. اینجا هنوز از «نفت» خبری نیست. بعد از صفویه، یک دوران افشاریه و زندیه داریم، و بعد در سال 1796، آغاز دوران قاجار. این ایام، بیشتر شاهد کشمکش بر سر قدرت است و آمد و شد لشکرهای شاهانه! و سرکوب یکدیگر و خشونت و ویرانی و تصاحب تاج و تخت و کشورگشایی با زور و... (البته باز هم یک دوره کوتاه فرهنگ و عمران و...در دوران زند داریم، منتها محدود به شیراز و با عمر خیلی کوتاه). تا اواسط قاجار و «پیدایش نفت، همزمان با آغاز مشروطه»!!! تا اینجا خبر خیلی خاص و بزرگی از تعاملات اروپا با ایران نیست، یحتمل جهانگردهایی از اروپا برای شناسایی و «رصد» مردم و فرهنگ و...ی ایران می آمده و می رفته اند، که بالاخره کلنگِ «باستانشناسهاشان» به چاه نفت! میرسد. و یحتمل جریان «دعوت شاهزاده ها برای تحصیل در اروپا» آغاز شده بوده که برای مشروطه، غربپرست به حد کافی درمیان اشراف مملکت موجود باشد. به هر روی، خبری از مداخله ی مستقیمی نیست. در تعاملات ایران و اروپا در دوران قاجار ، «شاه» برای خودش شاهی هست! و آنقدری اعتبار و استقلال دارد که یک سوی میز مذاکره بنشیند و با طرف اروپایی قرارداد امضا کند! هرچند دیگر ایران فرصتی برای پیشتر رفتن نداشته و اروپا بعکس،با سرعت اعجاب انگیزی درحال ترقیهای علمی و صنعتی و اجتماعی و فلسفی ست. و پای قراردادها حسابی کلاه سرشاه ایران میرود! اما دست کم، شاه، «آدم»ی فرض میشده که لازم باشد طرف غربی راهی برای مذاکره ی سودمند با او چاره کند! چیزی که زمان پهلوی(که زمان روایت سریال است) نبود! با کشف نفت و مهمتر شدنِ ایران، و ضرورتِ «رام بودن»ِ ایران، برای اروپا، این میزان استقلال شاهان بیکفایت قاجار نیز برای بریتانیا غیرقابل تحمل شده، و اینجاست که با تصویب مشروطه، رسما «دستپروردگان بریتانیا» عنان امور ایران را به دست می گیرند و «جنگ فرهنگی» برای سرکوب هر عاملِ ضد استعماری ای آغاز می شود. جنگی که اولین قربانیِ آن شیخ شهید، آیت الله فضل الله نوری است. پس ما در این ایام، یعنی از آغاز مشروطه، تا آغاز پهلوی، چشمهای بیداری داریم که دست اروپا را و اغراض اروپا را در این نهضت ببینند، و حتی توان نقادیِ موشکافانه ی مدرنیته را نیز داشته باشند!(چنان که از نوشته جات شیخ فضل الله باقیست) منتها آنروز با «باز ی سیاسی و رسانه ای» دستپروردگان غرب (یعنی همان اشرافِ پریروز قاجار، و دانشجوهای دیروز غرب، و رهبران مشروطه ی امروز) و با استفاده از «بی خبری مردم و اغلب علما» از همین علما برای از میان برداشتنِ شیخ فضل الله فتوا گرفتند. البته علما بعدتر متوجه شده و از این فتوای خود پشیمان شدند! منتها زمانی که دیگر لیدرهای غربپرورده ی مشروطه، بدون رقیب، ماموریت نانوشته ی خود را در هرچه شبیه تر کردنِ کشورشان، به مونوپولی ای که از آن بازگشته و دل در گروش داده بودند، انجام دادند و بر مسند قدرت و قانونگذاری، استقرار یافتند. و نرم نرمک، راه برای پخش حرفهایی در «تبلیغِ غرب» و آشنا کردنِ «عامه ی مردم» (البته درحدِ سواددارها!) در روزنامه ها و مطبوعات باز شد. تا شرایط برای آمدن پهلوی (آوردن پهلوی!) و ورود مستقیم بریتانیا بعنوانِ «عناندارِ شخصِ اولِ مملکت»! مهیا شد. که شاه رسما عروسکی باشد کهبه دست سفیر بریتانیا و بعدا آمریکا، حرکت میکند! و به صدای او و زبان او سخن میگوید . وضعیتی که در سریال کلاه پهلوی شاهد آنیم! ملتی که با تزویر غرب و حماقت حاکمان وطنی، از پیشرفتهای علمی و صنعتی و رفاهی خود وامانده و «عقب نگاه داشته شده»، و دینش نیز درجریان مشروطه شکست خورده و منزوی شده، و در اولیه های مملکت (حفظ امنیت و تسلیحات، و درآمد نفتی و...) محتاج غرب است و رئوس قدرتش (شاه و دولت و مجلس) همگی عوامل دست غرب وبی هیچ استقلال فکری ای، و روحیه ی ملت نیز پس از سالها استبداد، و استثمار و نقشی در امور نداشتن و «برای دیگران کشتن»، خموده و رخوت زده و بی انگیزه شده؛ حالا یک چنین ملتی که نه از خود چیزِ قابل تفاخری دارد و نه حامیِ قوی ای(از علما و حکومت و...) مواجه می شود با هجوم سیل آسای محصولات رنگ به رنگ و جورواجور و رفاه آور غربی! آیا «پذیرشِ بی چون وچرا و مشتاقانه» واکنشِ غیرقابل انتظاریست از چنین ملتی؟ درنهایت یک نکته اینکه آن روز، برای کسانی که وصل به «جهانبینی» اصیل اسلامی بوده اند و «امیدوار به قانونهای الهی»، نه این نفوذ گام به گام غرب امری ناپیدا بوده، و نه حتی انبوه تناقضاتی که غرب مدرن، خود به آن دچار بود و بعدترها فهمید! حتی چه بسا برای اینان، موضوع خیلی روشنتر از امروز ما نیز بوده؛ چرا که موضعشان نسبت به غرب «سوم شخص»تر از موضع امروز ما نسبت به غرب بوده. ما امروز، شبیه ماهی، در دریای دنیای مدرن مستغرقیم و خیلی ژرفنگری بیشتری لازم داریم تا تناقضات و نارساییهای سیستمی که «محیط بر ما است» را بفهمیم. ما، از روزی که به دنیا آمده ایم، چیزی جز تکنولوژی مدرن، آموزش مدرن، مشاغل و روابط اجتماعی مدرن، رسانه های مدرن، تفریحات مدرن، ندیده ایم! ما هیچ آلترناتیو یا جایگزینی برای زندگی مدرن (حالا البته با تغییراتی که بعد از ظهور امام و انقلاب برای جامعه حاصل شد، که جای بررسی مفصلتر دارد-مثلا یه فتح باب خوب-) ندیده ایم؛ چیزی که آنروز میدیدند! و از طرفی نیز رسانه بصورت اغواگرانه ی امروزیش وجود نداشت؛ و ته ته ش کتاب بود و روزنامه و لذا چشمهایی که زرق و برق غربی سحرشان نمیکرد، احتمالا آزادانه تر از ما میتوانستند ببینند که چه اتفاقی دارد می افتد! چنان که مقاومتها و مخالفتهایی نیز از سوی بعضی علما شد،امثال شیخ فضل الله و سیدجمال الدین اسدآبادی و میرزاکوچک خان و ...خیلی های دیگر. و مکتوبات و رساله های انتقادی قوی ای نیز نگاشته اند. منتها باز هم جای تعجب است که چرا حرف اینان میان قاطبه ی مردم به اندازه ی کافی خریدار نداشته؟ (آنچنان که کلام حضرت روح الله، 50 سال بعد، داشت!) آیا انزوای روحانیت؟ فاصله گرفتن مردم از روحانیت واحیانا بی میل شدنشان به دین؟! آیا رفتن حوزه علمیه به نجف نیز میتواند ربطی داشته باشد؟! و سوالات بیشتری که من جوابشان را نمیدانم!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۱ساعت 5:44 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(اینایی که نوشته م مقاله نیست! یه سری حرف یا درددل،یا ازین دست.که بعد از حضور خانم ابتکار و آقای روح الامینی در برنامه ی دیروز امروز فردا، تو ذهنم میپیچید و حالا یه کمش به کیبوردمون اومد...خلاصه بی نظمه و جمله هاش نامنظم...پوزش) چند شب قبل برنامه ی دیروز امروز فردا در اقدامی عجیب و انقلابی و البته -بزعم بنده- پربرکت سراغ دو شخصیتی رفت که حرفها داشتند اما سکوتهااااا کردند. البته جنس این دو تا سکوت هم متفاوت بوده. یکی متواضعانه سکوت پیشه کرده (چنان که خودش هم اشاره ی گذرایی کرد:) و دیگری را صدا و سیما بطور ابلهانه ای بایکوت کرده. مطالب را تکه تکه نقل نمیکنم که خواننده ی محترم تشریف ببرد اینجا کل متن را مطالعه کند!(نقل تکه تکه و مثله شده بزرگترین جنایت است که در حقِ یک حرف حساب میکنیم!) در توصیفی اجمالی، حرفهای آقای روح الامینی نصایح دلسوزانه و موشکافانه ای بود که متاسفانه جریان دانشجویی (مذهبی) ما خودش را از شنیدن این نوع نکات و نصایح محروم کرده... یکی اینکه ما(دانشجوهای خط امام، نسلی که در انقلاب نقش داشت و معجزاتی مثل تسخیر لانه، و تاسیس جهاد سازندگی و سپاه و...را رقم زد) یک پا در مطالعه و مباحثه و غور در اندیشه های اصیل(آثار استاد مطهری و قرآن(!) را اینجا مثال زدند) داشتیم و پای دیگر در واقعیتهای ملموس جامعه و ارتباط با مردم. چیزی که جریان دانشجویی امروز هیچ بهره ای از آن نبرده و خود را بی نیاز از آن میداند! یا نکته ی دیگرشان، درمورد موضوعیت پیدا کردن قدرت و سمت و منصب و...در بین دانشجوها بود! حرفی که بجز خودِ رهبر ندیدم کسِ دیگری جرأت کند بگوید! فرمایشات خانم ابتکار هم که کمافی السابق، و درست مثل سایر هم حزبیهایشان، «کلمه الحق، یراد بهاالباطل» بود! از اول تا آخر چیزی جز نبود آزادی انتقاد در فضای دانشجویی نفرمودند. و مصداقهاش هم ستاره ی دانشجویی(!) بود و مقوله ی گزینش ارشد و دکترا و رد شدن برخی دانشجوها «ظاهرا» به دلیل سابقه ی سیاسی. و تعطیلی انجمنهای اسلامی. (که البته بچه های دانشگاه علم و صنعت، در پاسخ، گوشه ای از پرده ی غفلت و فراموشی را از «آزادی بسبک خاتمی» کنار زده اند: «جناب عالی از دوران خاتمی و سعه صدر ایشان و باز کردن فضای نقد سخن می گویید. و این شاعبه را در فضای پرتنش سیاسی امروز ایجاد می کنید که دولت اصلاحات نماد آزادی و عدم برخورد با منتقدین است این در حالیست که دبیر تشکل مجمع دانشجویان حزب ا… به همراه مسئول وقت بسیج دانشجویی دانشگاه علم و صنعت در دوره اول اصلاحات صرفا به دلیل ممانعت از تخریب دفتر بسیج دانشجویی، از دانشگاه اخراج و به مدت ۵ سال محروم از کنکور شدند. ») هرچند خانم ابتکار بصورت رندانه و ظریفانه ای در انتخاب مثالها و مصداقهاشون هدفمند عمل کردند و مثلا از هزینه هایی که بچه های بسیج و عدالتخواهی و... هم بابت فعالیت سیاسی و اعتقادیشون دادند(در دوره های سازندگی و اصلاحات و دوره ی حاضر) کاملا چشم پوشیدند.و حتا شهید شهریاری و احمدی روشن را هم تلویحا بنفع فضای باز اصلاحاتی خودشان مصادره فرمودند! و هرچند کاملا چشم پوشیدند ازینکه آن «انتقاد» و «حرف دل» دانشجوها که بخاطرش احیانا هزینه میدهند، کدام حرفهاست!!! و واقعا چقدر میتوان اسمش را انتقاد گذاشت؟ و چقدر میتوان اسمش را فحاشی و تکرار حرفهای احزاب معلوم الحال نگذاشت و چقدر میتوان چشم بست و ندید که چطور گروه های دانشجویی ِ بقول ایشان «منتقد» وظیفه شان شده بود «سوژه سازی» برای حضرات رادیو فردا و بی بی سی و روزنامه های اصلاحاتچی که دانشجوی «منتقد»! در دانشگاه تجمع صنفی برگزار کند و عکس و خبر و مصاحبه ش را بفرستد برای فلان رسانه ها که بنام «تجمع دانشجوها برای تحریم انتخابات» و...استفاده ش کنند. بهرحال ما که دانشجوی دوران «آزادی» بودیم(!) و فعالیت آزادانه ی انجمن را هم دیدیم که نه اسمش انتقاد بود و نه هیچ چارچوبی از نظام میشناخت و نه اپسیلون علاقه ای به اسلام داشت و نه حقیقتا «مستقل» بود! (البته نمیگویم «تمام طیفهای دانشجویی وابسته به اصلاحات» اینطور بودند. بالاخره فضا باز بود، تو شریفِ ما، یکی میشد دفتر مطالعات فرهنگی، و ولو جهت دار(=غیرآزادانه!)، اما کارش واقعا «اندیشه ورزی» بود. یکی هم میشد واحد سیاسی انجمن و کارش زیرآبی رفتن و پیاده نظام شدن و اغتشاش و کتککاری و... هم بود. هر دو هم وجودشان در دانشگاه ضروریست بنظر من.چنان که همین دو جور رویکرد را در سمت بچه مذهبیها هم داشتیم. ) درواقع خانم ابتکار چشم بر این حقیقت میبندند که -بله دانشجو آزاد باید باشد و مستقل از احزاب و اهل اندیشه و تحلیل و نظردادن و انتقاد کردن و نباید بیخودی انگ وابستگی بهش زد، اما-آیا احزاب و دشمن هم چشم طمع به پتانسیل عظیم جنبش دانشجویی ندارد؟ نمیگویم راه مقابله با این طمعورزی، سلب آزادی دانشجوست، اما تمام اتفاقات فضای سیاسی دانشجویی را هم «ساده لوحی»ست اگر پای خودِ دانشجوها بگذاریم. اتفاقاتی که متاسفانه هزینه ش را دانشجو میدهد و نفعش را بیگانه و احزاب شما! بله دانشجو ستاره دار میشود، تا جنابعالی و حزبتان حرفی برای گفتن داشته باشید! اما با این حال، این حرفهای خانم ابتکار، کلمه ی حقند. وجود آزادی و «هزینه ندادن دانشجو بابت نقد و تحلیل و فعالیت سیاسیش» برای داشتن دانشگاهی فعال و پویا ضروریه. تجربه ی 7-8سال دانشجویی ما میگه حتا طیف ولایتمدار دانشجو (بطور خاص، بسیج دانشجویی) بدون وجود و فعالیت بچه های اپوزسیون(این عنوان خیلی مطابق با واقعتره، تا عنوانِ منتقد!) خراب میشوند و راکد و فاسد. تکصدایی خوب نیست. چون «واقعی»نیست. دانشجو را گول زدن است. مسئول را گول زدن است. مردم را گول زدن است. بالاخره عده ای از دانشجوها «مخالف»ند. عده ای از دانشجوها اسلام را نمیپسندند، جمهوری اسلامی را نمی پسندند، عده ای از دانشجوها دولت را نمی پسندند. عده ای از دانشجوها آراء و فلسفه های غربی را میپسندند(اعم از لیبرال و کمونیست و اگزیستانس و...) انصافا این عده هم کم نیستند. بدنه ی کلیِ دانشجوها، نه اینطرفی اند و نه آنطرفی! اکثریتِ قاطعِ بچه های از دبیرستان در آمده هیچ نظری و هیچ آشنایی ای با جریانهای سیاسی و فلسفی و فکری و اجتماعی جامعه و جهان ندارند. چرا باید آنها را فریب داد و وانمود کرد که هیچکس بجز ما نیست! هیچ نظری هم بجز نظر ما کلا تو دنیا طرح نشده؟! ابراهیم یزدی، 2 کلمه حرف عاقلانه ندارد که بزند، اما بهرحال یک شخصیت سیاسیست که یک روزی کارهای(خیانتهای!) بزرگی توی این کشور کرده، طرفدارانی دارد، بود و نبود امضایش پای بیانیه ها اهمیت دارد، نماینده ی یک حزب قدیمی و اثرگذار (جبهه ملی و نهضت آزادی) در تاریخ ماست. باید کسی باشد این آدم را دعوت کند دانشگاه. تا دانشجو ببیندش، بشناسدش. حرفش را بشنود. «خود دانشجو ارزیابی کند»صحت و سقم حرفهاش را. این که اسلام و آیات قرآن شأن انسانی برای زن قائل نیست، یک گزاره ی «کاذب» است و صحیح نیست و ادله ش هم متقن و فراوان؛ اما بهرحال پای این گزاره ی کاذب، سالها و قرنها نظریه بافته شده، ان جی او تشکیل شده، تمدنها جابجا شده. بنظر بنده ی کمترین، اصلا بد نیست که یک عده ای از دانشجوها که قائل به این گزاره ی کاذب هستند، فرصتی بیابند تا حرفشان را بزنند، آدمهاشان را دعوت کنند، ادله شان را ارائه دهند؛ دانشجوی مسلمان مذهبی هم خودش احساس مسئولیت کند در مورد اعتقاداتش که دنبال تفکر و تامل و مطالعه و سوال و...بیفتد و ایدئولوژی خودش را بهتر بشناسد و اندیشمندانه از آن دفاع کند. دانشجوی صفرِ از دبیرستان درآمده ی بیطرف، هم حرف طرفین را بشنود و قضاوت کند. تکصدایی کردن دانشگاه، بچه های مذهبی را به لحاظ اعتقاد و اندیشه، سست و نحیف و پوشالی بار می آورد و بیطرفها را بیخبر(!) و البته تخم کینه و عداوت را در دل غیرمذهبیها(یا سوال دارها) میپروراند. درفضای آزاد چندصداییست که دانشجو می آموزد و تمرین میکند که «خودش» استدلال کند، و اندیشه ها را بشناسد و به سایرین بشناساند.در فضای فعالیت سیاسی آزاد است که دانشجوی جوان با تاکتیکهای دنیای سیاسی واقعی آشنا میشود و آنها را تجربه میکند، و حمله و ضدحمله و کار تابلودار و کار چراغ خاموش و روی صحنه و پشت صحنه و... را میفهمد. این تجربه های واقعی دانشجویی، کاری میکند که هزارسال کتاب خواندن هم نمیکتواند بکند. در فضای آزاد و چندصداییست که مقوله ی «انتخاب» و اختیار معنا پیدا میکند. و آدمِ «انتخاب نکرده» به درد جمهوری اسلامی نمیخورد. (چه مخالف باشد چه موافق) ... نمیخواستم اینهمه بنویسم ها! فقط خواستم بگم کلمه الحق یراد بها الباطل بود. همین! درِ دردلهای دوران دانشجویی باز شد. یکوقتهایی فکر میکنم خیلی حیفند امثال خانم ابتکار، آدمهایی که میتوانند خیلی عمیقتر از این ببینند و بحث کنند، میتوانند خیلی چیزها را روشن کنند برای نسل ما، اینطور خودشان را مقید و متعهد کرده ند به منافع فلان حزب، که در مثل این تربونی، از اول تا آخر یک کلمه بجز دانشجوی ستاره دار و هزینه ی انتقاد و... نگویند. مسئله ای که خودشان هم بهتر از ما میدانند که دلیلش چه بوده و آنقدرها هم به «فعالیت منتقدانه ی مستقل دانشجویی» نمیچسبد. کوه یخیست که فقط نوکِ کوچکِ بیرون از آبِ آن دانشجوی بیچاره ست! خودشان هم بهتر از ما میدانند چطور دانشجو را سپر بلای خودشان کرده اند...بماند. بهرحال خانم ابتکار بالکل جریانات سال88 را «شتر دیدی ندیدی» کردند! انگار نه انگار که خبری بوده، آشوبی شده، کشور را تا مرز فروپاشی برده اند و آمریکا جشن گرفته از خوشرقصی و خوشخدمتیِ حضراتی که با حمایتِ همین جریان اصلاحات، بود که مطرح شدند و اسطوره شدند! و لیدرِ «انقلاب سبز»!!! شدند. حالا آمده ند میگویند چرا به اصلاحات تهمتِ «بیرون از نظام بودن» میزنید؟! اما آقای روح الامینی، برخلاف خانم ابتکار، جریانات88 را فراموش نکرده اند! چون مثل خانم ابتکار و حزبش، مردم را تیری نکرده بودندکه در تاریکی پرت کنند، اگر به هدف خورد و جمهوری اسلامی بساطش جمع شدو قدرت دست ما افتاد، که فبهاالمراد، اگر هم نشد، به ما چه، به زندگیمان ادامه میدهیم، تا فرصتی دیگر و تیری دیگر... پسر اقای روح الامینی یکی از تیرهایی بود که حزب شما و اربابانش در تاریکی انداخت، و برایش هم مهم نبود که سرانجامش چه میشود. و اگر سر انجامش به سنگ خوردن و شکستن هم بود که تازه بساط سوروسات شما و رسانه های پشت سرتان را بهتر پهن میکند: که آی و وای بیا که شهید دادیم! آقای روح الامینی -بالاخره بعد از 3 سال- در رسانه ی ملی به این "جنایت" اشاره کردند: « روح الامینی با اشاره به این که من در حوادث سال 88 آسیب دیده ام و شاید تکرار آن برای خودم و خانواده ام ملال آور باشد، گفت: از روز اولی که این جنایت در حق فرزندم رخ داد، سی ان ان و بی بی سی با من برای مصاحبه تماس گرفتند، خانم میم که خبرنگار ضدانقلاب فراری بود بیچاره کرده خودش را که یکبار با من صحبت کند، اما بگردید و ببینید که در این 4 سال یک کلام یا جمله از من در رسانه های خارجی گفته شده است؟ حساب ما با آن ها جداست. من مسیر قانونی و حقوقی را دنبال می کنم و خداروشکر دادگاه دوم این موضوع هم در حال انجام است. من نیازی به هیاهو نداشتم، ولی خط قرمز گذاشتم و به بیگانه اجازه ورود ندادم.» کاش خانم ابتکار و هم جبهه ای هاش خوب میشنیدند این حرفها را کاش خجالت بلد بودند بکشند. و کاش من و ما و همه آنهایی که ادعای سربازی و جانبازیمان برای انقلاب، گوش فلک را کر کرده، بیشتر میشنیدیم. و بیشتر و بیشتر...و کاش خجالت بلد بودیم، بکشیم... پ.ن. بیربطه ولی اینم خواندنیه. برای مشاهده ی تفاوتهای ظریف بین شعار ولایتمداری و انقلابیگری، با نوع غیرشعاریترش: مناظره ی رسایی و شجاعی (درباره اصلاح قانون انتخابات و...) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱ساعت 15:11 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
سایت مشرق، خبری درباره ی شکل آینده ی مشهد گذاشته بود. که کامنتهای عجیبی ذیلش آمده بود! برام جالب است که یک عده، دین که هیچ، علاقه ای به ملیت خودشان هم ندارند. مطلب 48 پروژهی عمرانی را در مشهد برشمرده که برخی تمام شده و برخی دردست احداثند. و تا چندسال آینده مشهد را از شکل کنونی و اصیلش به در آورده و مدرن میکند. (مثل کاری که سالهاست داره با مکه و مدینه میشه! منتها اختیار اونا با عربستان سعودیِ مولودِ بریتانیاست، و اختیار مشهد با جمهوری اسلامی!!!) فارغ از دعواهای متافیزیکی(!!!) ِ نمادهای فراماسونری و... سعی کردم واقعیتر و اجتماعیتر به این موضوع نگاه کنم:
1. موضوع معماری و شکل ظاهری شهر یه مسئله ست. که شیک و تروتمیز بشه(بقول بعضی اندیشه های ساده لوح و ظاهربین که اینجا هم کامنت گذاشته ند) این یه موضوعه. میشه شیک و تروتمیز بود ولی لزوما غربی نبود. میشه از تکنولوژی استفاده کرد ولی شبیه کاخ سفید نساخت.
2. اما بنظر من مسئله ی مهمتر از ظاهر و معماری، اثرِ «اجتماعی»ِ این پروژه هاست. دو جور اثر: 1.2. اثر اجتماعی این پروژه ها روی زائرین: 1.1.2.یکی اثری که زائرین امروز و توریستهای فردا(!!!)ی مشهد میگیرند. که همینه یعنی توریست بجای زائر، گردش و ولخرجی و «غرق در مادیات» بجای زیارت و خدا و... (دقت دارید: حرف سرِ این نیست که تفریح "اصلا نباشه"و همه ش زیارت باشه. بلکه حرف اینه که کدوم "اصالت" داشته باشه؟ کدوم بشه «برندِ مشهد»؟ حجم کدوم بیشتر؟ تبلیغات کدوم بیشتر؟ (و بالتبعِ حجم و تبلیغات، مشتری کدوم بیشتر؟) وقت زائر (یا توریست!) بیشتر به کدوم قراره بگذره؟! و ازهمه مهمتر: هدف از رفتن به مشهد قراره چی باشه؟ پس یک اثر اینه که آدمهایی که میان مشهد، «ایدئولوژی»شون و هدفشون از آمدن، تغییر میکنه. تبصره.نیاز به توضیح نداره که امام رضا نیازی به توجه زائرین ندارند! نه این گنبد و بارگاه و اینهمه صحن و طلا چیزی به عظمت امام رضا اضافه کرده، نه خاکهای بقیع چیزی از عظمت 4امام ما کم. بلکه این ما آدمهاییم که نیازمندیم که عوامل غفلت زا رو اطراف خودمون زیاد نکنیم.
2.1.2. یک اثر دیگه که روی ترکیب زائرین مشهد میذاره، در «طبقه ی اجتماعیِ و اقتصادی» زائرینه!این طرحها به سمتی میره که کم کم هزینه های اقامت درمشهد بالا بره. هتلهای ارزانتر نایاب شه و هتلهای مجلل(!)جاشونو بگیره و این کم کم به سمتی سوق پیدا میکنه که زائری کم درآمدتر از آمدن به مشهد مایوستر بشن! (دیگه امام رضا حجِ فقرا نیست!) و حتی زیارتی هم اگر باقی می ماند، مال قشر متوسط به بالا باشد! 2.2. اثر دیگر، روی ساکنین مشهد است. دقت کنیداغلب این پروژه ها(بجز مونوریل و یکی دو مجتمع مسکونی و پارکینگ، که از ضروریات زندگی دریک شهرپرجمعیت میتوانند باشند) «تجاری» و «تفریحی» اند. و این یعنی سوق دادنِ جوانان مشهدی به مشاغل تجاری و تفریحی. یعنی اغلب مردم مشهد یا مغازه دارند یا کارگر و نگهبان فلان مجتمع تفریحی اند!(و مگر موزه و هتل و پارک و سیرک و... بجز کارگر و نگهبان و احیانا اندکی تکنسین و تاسیساتچی، چی لازم دارد؟!) و این یعنی سطح زندگی و «علم»و «تخصص»ِ مردم مشهد را پایین کشیدن!!!(عجیب است که برخی ساده اندیشان چطور وجود یک واحد تجاری یا تفریحی با معماری مدرن را موجبِ علمی تر شدنِ شهر میدانند!!!) و کم کم با شهری مواجه خواهیم بود که اغلب ساکنین آن بازاریهای خرده پا هستند. شغلی که تا همینجا هم نفسِ اقتصاد کشور را گرفته. این درحالی است که همین مشهد امکانات «صنعتی» و «کشاورزی» خوبی دارد. سرمایه گذار اگر واقعا دلسوز است و مغرض نیست، چرا روی کشاورزی و باغداری و صنایع غذایی و سایر صنایع مشهد سرمایه گذاری نمیکند تا اشتغال برای جوانان تحصیلکرده ی شهر ایجاد شده و جوانان شهر به تحصیل تشویق شوند و مجبورنباشند دیپلم بگیرند و بروند سراغ مغازه، یا لیسانس و فوق لیسانس بگیرند و بگذارند لب کوزه آبش را بخورند! (فکر میکنم واضحه که به این ترتیب، نوعا آدمهایی که در هر روز و هر ساعت دارند توی خیابانهای مشهد راه میروند و پایه های اقتصاد شهر را به دست دارند، چقدر با وضع فعلی فرق داره!!!فرض کنید در مواقع خاص در یک گرد هم آیی بیایند یا نیایدند!یا در یک شرایط خاص، مغازه ها و ...ی شهر را تعطیل بکنند یا نکنند! و پیدا کنید پرتقال فروشی را که از این «تغییرات اجتماعی» سود می بره؟!) 3. اساسا اینهمه واحد تجاری در مشهد و غیر مشهد، کشور ما را دارد به کجا میبرد؟! مجموعه هایی مثل خلیج فارس شیراز و انواع دیگری که مثل قارچ در هرشهری سر برآورده و مثل کندوی زنبور پر است از مغازه های کوچک چسبیده به هم. و داخل این مغازه ها چی داره فروخته و خریده میشه؟! کفش و کیف و انواع پوشاک و موبایل و انواع وسایل تزیینی کوچک و بزرگ و ارزان و گران! راستی جای این سوال نیست که اساسا «مغازه» به چه درد یک جامعه و مردم میخوره؟! مغازه، یا مرکز «توزیع» (توزیع، دربرابر تولید و مصرف!) احتمالا کارکردش «دردسترس قرار دادنِ کالا»ست. آیا مردم شهری مثل مشهد یا شیراز، از دردسترس نبودن کالاهای مورد نیازشان در رنجند؟! من گمان نمیکنم اینطور باشه. ما آدمها معمولا چیزی که لازم نداریم، ولی زیاد، خیلی زیاد، تو دست و بالمون ریخته را میخریم! اینو اغلب توی مترو و خریدهای مترویی تجربه کردیم! یه بار، دو بار، سه بار، ده بار، می آرند جلوت تبلیغ میکنن، کم کم به حضورش «عادت میکنی». باورت میشه که لازم داری! یا دست کم کنجکاو میشی که خب حالا که «همه دارند می خرند» منم بخرم ببینم چیه؟! «پاساژگردی» امروزه یه جور تفریح یا حتی یه جور کار(!) برای اغلب خانمهای ماست. ساعتها وقت از این مغازه به آن مغازه دنبال یه قلم کالا که مثلا «یه کم قرمز تر» باشه!یا برای «رصد دائمی»! آخرین مدها. که نکه چیزی بیاید و ما «عقب بمانیم»! از داشتن یا لااقل دیدنش! اساسا برای خیلی خانمها «پاساژگردی» یک جور «حضور در جامعه»ست!... اتلاف وقت، اتلاف پول! اتلاف همت و دغدغه و فکر ... از اونطرف، سرمایه گذاری روی گسترش «مغازه داری» به عنوان یک «شغل»! خودش خالی از آسیب نیست. مغازه داری، بمعنای رایج، یعنی دلالیِِ کالاهای غیرضروری! هیچ خیری که برای جامعه نداره، هیچ، ضررهای بسیار هم که گسترش عرضه ی این کالاها در جامعه داره که هیچ، برای خود جوانِ مغازه دار چه خیری داره؟! ما از یه طرف مردم و جوانها رو به شدت تشویق میکنیم به درس خواندن و درس خواندن و لیسانس گرفتن و فوق لیسانس گرفتن؛ از یه طرف به داستان «اشتغال زایی» که میرسیم، صاف میریم سراغ مشاغلی که سواد دبستان هم براش کافیه!!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ساعت 16:52 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چند سال است دلم می خواهد یک کسی یک جایی روضه ی عمر بن سعد را برایم بخواند! عمربن سعد آدمیست که پدرش از بزرگان صحابه ی رسول الله است و حداقل اینقدری میفهمیده که در جنگ صفین، اگر با امام علی نیست، اقلا با معاویه هم نباشد. و معروف آن است که در کودکی همبازی امام حسین بوده و بهرحال رابطه ی خویشی و... عمر بن سعد آدمیست که، البته به امام نامه نمی نویسد که بیا کوفه! و البته تا سال 61، حسابی در دار و دسته ی بنی امیه جا گرفته؛ اما خیلی هم تقلا میکند که به جنگ با امام نفرستندش! و تلاشهایی هم میکند که کار امام، با مصالحه انجام شود. امام، 14 روز قبل از عاشورا، با حر (که با هزار نفر نیرو از طرف ابن زیاد مأمور بود که از امام جدا نشود و اجازه ی بازگشت به مدینه را هم به امام ندهد، تا او بیعت کند؛ و دستورِ جنگ نداشت) به این توافق میرسد که نه به کوفه رود و نه به مدینه بازگردد، و هردو به یزید نامه بنویسند و کار به مصالحه بگذرد. عمربن سعد کسیست که وقتی با چهارهزار نفر وارد کربلا میشود و به لشکر حر میپیوندد، به ابن زیاد نامه مینویسد و از او میخواهد که به امام اجازه بدهد که به مدینه بازگردد! کاری که حتی حر هم نکرده بود! عمر بن سعد کسیست که هنگام کشته شدنِ امام، زار زار گریه میکند!!! اما عمربن سعد همان کسی هم هست که دستور به کشتن امام میدهد! و لشکریانِ احمق و حیوانصفتش را بخاطر کشتن امام به بهشت وعده میدهد! پس چرا؟؟؟ (ص240کتاب آه): عمر ابن سعد سر به زیر انداخت. آنگاه گفت «به خدا سوگند من میدانم آزار کردن او حرام است. ولیکن در خود نمیبینم که بتوانم ملک ری را به دیگری واگذارم.» امان از «حرامهایی که میدانیم حرام اند اما در خود نمیبینیم که بتوانیم از آنها درگذریم»... چندوقت قبل یک ایمیلی رسیده بود، بنظرم گویای حال عمربن سعد باشه...و گویای حال خیلیهامون... :
عاشورا همه چیش سخت است... ولی سخت تر از همه «ترس»ش است. ترس از باطنِ آدمهایی که ظاهرشان شبیه من و شما بود...داشتند زندگیشان را میکردند خیلی عادی...مثل من مثل تو... این روزها «مختارنامه» هم دردی از دل آدم دوا نمیکند! بدتر آدم دردش میگیرد...بدتر آدم «میترسد» : آخر نامردها! شماها اینهمه توان داشتید و برای امام رو نکردید؟؟؟ - حالا فرض کن مختار توی زندان بود، اینهمه شیعه ای که بعدا لشکر و فرمانده لشکرش شده ند چه میکردند؟ واقعش این است که خیلی ها، خیلی از آگاه ها، خیلی از «تحلیلگرهای قوی»، نامه ننوشتند به امام، اما نصیحت مشفقانه میکردند امام را که به این کوفیان امیدی نیست. خیلی از همینهایی که شدند لشکر مختار. حضرات «غر میزدند»... به جان حماقت و بی وفایی کوفیان غر میزدند...از اولش هم آخرش را می دانستند...اما فقط غر میزدند... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۱ساعت 18:28 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
سوال روی تصویر: چرا هیچ موشک ترکی یا مصری در اختیار حماس نیست؟!
البته جوابش که روشن است: ازنظر ترکیه و قطر و احتمالا مصر، ایران هم غلط میکند که موشک میدهد! قطر و ترکیه و احتمالا مصر اعتقادی به موشک بعنوان راه حل موضوع فلسطین ندارند. اعتقاد به توسری خوردن و دم نزدن و زمین دادن و اختیار آب و برق و مواد غذایی و دارو و... را واگذار کردن، و درنتیجه «فقط زنده ماندن» درند مصر را مطمئن نیستم اما ترکیه و قطر بیشتر دردشان «خفه شدنِ غزه» ست برای آرام ماندنِ منطقه... و کاش چشمشان کمی دورتر را میدید که غزه فعلا «سپر» است جلوی باقی سرزمینهای نیل تا فرات اما نظر مردم مسلمان و عزتمند غزه این نیست:اینجا منزل شهید الدحدوح است، یکی از خانواده های معروف غزاوی که شهدای زیادی را تقدیم مقاومت کرده است و ایشان آقای حسن عبدو تحلیل گر مسائل سیاسی هستند که هراز چند گاهی در شبکه های الکوثر و المنار و العالم ظاهر می شوند. این پیغام هرچند متعلق به سفر کاروان آسیایی است اما کماکان زنده است: "وقتی که به
ایران رفتی، می خواهم که پیغام محبت و دوستی کودکان جوانان و بزرگسالان و
تمامی مردم فلسطین را به رهبری ایران و مردم ایران برسانی؛ پیغام محبت و
دوستی و همبستگی میان قدس و تهران و قم!"-به نقل از آقای روح الله رضویو زیاد نخُاله؛ معاون دبیر کل حرکت جهاد اسلامی فلسطین:
این سلاحی که در اختیار ماست، سلاحی
ایرانی است و لازم می دانم از ایران بخاطر قربانی هایی که جهت رساندن این
سلاح به غزه متحمل شده است تشکر کنم ... باید بگویم که اگر این سلاح در اختیار ما نبود امروز ارتش اسراییل بر روی اجساد کودکان ما راه می رفت.
![]() مهم مردم غزه اند که راه مقاومت حسینی را یافته اند (1) یک هفته گذشت...شهدا به 120 نفر رسید... (کاش ما هم بیابیم و در این امنیتِ زیر سایه ی اسلام، اینهمه غر نزنیم...) (1) (میدانم مردم غزه شیعه نیستند اکثرشان. اما حسین که مخصوص شیعه ها نیست. آن روحانی لبنانی حزب الله میگفت: به دعوت بچه های استشهادی فلسطین رفته بودم. باتوجه به تفاوت مذهبمان، فقط از قرآن گفتم و آیات جخاد و شهادت...گفتند «اینها را که خودمان بلدیم. اینهمه راه تو را آورده ایم که از حسین برایمان بگویی») |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۱ساعت 0:47 توسط فروزنده
|
|
||