***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

معترفم که آنچه ابتدائا مرا با جنبش عدالتخواهی آشنا کرد و به آن جذبم(!)، بحث­های وحید جلیلی بود.اولین منتقد درونی ِ مجموعه­ی حزب­الله(كه من ديدم!) با ناله­های بجایی که از غلط رفتن­های "بسیجی"داشت که از تکرارش میگذرم. بعدتر درخواستم براي همراهي با جنبش، با استقبال خانم مصطفی­پور(از ارکان ِ مجموعه­ی کوچک اما پرانگیزه­ی جنبش شریف) مواجه شد وچنانکه گفتم ارجاعم دادند به "کانون رشد" (که محصول مشترک مجمع و جنبش بود . البته برخی هم برآنند که اساسا همین "اشتراک" مبنای انحلالش بود) و ابتدای سال تحصیلی 85-86 که دیگر کانون رشدی در کار نبود؛ از طرف ایشان مامور شدیم به پرکردن تدریجی ِ جای ایشان(در حالی که مصطفی­پور همه­ی زندگی­اش در خدمت جنبش بود و اساسا متعلق به آن مجموعه و آن آرمان و... و من ...!و خلاصه انتظاری بود از بیخ نابجا) اینجا هم مشکل رفتن ِ ناگهانی ِ 81یها و جایگزین شدن ِ ناگهانی­تر 83یها بیشتر وجود داشت. طبیعتا نمی­توانستم آن باشم که مصطفی­پور می­خواست و از "من و جنبش" انچه بيشتر در ذهنم مانده شعار و بي عملي و بدقوليهايم است كه از همان اولين برخورد بود تا انتها...بقول مصطفي­پور"هروقت كسي مي­خواهد برنامه­اش را سبُك كند اولين چيزي كه حذف مي­كند جنبش است!"

گفتم كه آدم "متعلق ميشود" به آن اولين گروهي كه مي­پذيرد و مي­پذيرندش؛ حالا بعد هرجاي ديگري هم اين آدم را ببري مي­شود "وصله" ي ناجور. از همين دست بود حضور اكثر ماهايي كه در آن سال جنبشي بوديم (شايد بجز خود آقاي باقري­نژاد،دبير محترم جنبش). چنانكه برنامه­ي خودم بنا بود جا دادن ِ مظروف ِ "درك وحركت در راستاي مطالبات ره­بر، بويژه در مورد خلا تئوريك انقلاب و..." در ظرفهاي طرح ورودي­ها و جنبش بود. منتها آنوقتي كه ديديم  "مجمع" دچار مشكل است...!

مستضعفين

اولين معني ِ با جنبش بودن، همكاري در دوهفته­نامه­ي "مستضعفين"،ارگان جنبش عدالتخواه دانشجويي شريف است. و ما هم خب ملزم بوديم هرچند هيچ استعداد ِ كار ­رسانه­اي در خود نمي­ديدم! اولين مطلبي كه جوشيد و تقديم كردم همان "جمعه­ي آخر رمضان..." بود كه گفتم. بعدتر يكي دو بار چارت نشريه تغييراتي كرد مطلبي كه مصرانه به عهده گرفته بودم درآوردن جمله­هايي از امام و رهبر بود براي دوطرف لگوي مستضعفين؛ كه هيچ وقت هم نرساندم و مثل همه­چيز ديگر، زحمتش مي­افتاد بعهده­ي دبير جنبش. كلا مي­توان گفت مطالب مستضعفين را بجز دبير، آقاي طاهري و بعضي دوستانشان(كه كلا نيروهاي نشريه­كار ِ بسيج يا هر مجموعه­ي مذهبي ديگر در دانشگاه محسوب مي­شوند! و البته كارشان هم رو به رشد است هميشه) تامين مي­كردند و کم کاری بقیه مان بیداد می کرد!

امام...

از كم گذاشتن­هايم براي جنبش همين بس كه از لحظه­ي ورود پيشنهاد "بررسي ديدگاه­هاي امام" را مطرح كرديم اما تا آخر حتي يكبار هم ننشستم دقيق مشخص كنم كه منظورم چيست! بحمدالله اين فقط دغدغه­ی ما (مصطفي­پور و من) نبود و لااقل برادرها (آقايان صادقيان و خود دبير جنبش) كار را جلو ميبردند. پيشنهادهايي داشتيم:صحيفه خواندن و بحث كردن و خروجي دادن (مثلا نمايشگاه) براي از3 تا 14 خرداد يا پخش  مستند 10 قسمتي "روح­الله" در خوابگاه براي دهه­ي فجر كه از اين بستر اگر كسي هم خواست بپيوندد... كه بجز اين آخري و يكي دو مشاوره، باقي...

CDي تدفين شهدا

از بحث تدفين درجاي خودش گذشته بودم كه بماند براي اينجا.اينجا هم چندان نيازي به بازگويش نميبينم. اما ربط قضيه به جنبش! حوالي ِ بهمن بود كه طي تماسي غير رسمي؛ اطلاع يافتم كه قرار است از طرف جنبش شريف نرم­افزاري گمستندگ از تدفين تهيه و منتشر شود.و جهت ويرايش متن يا "احساسي سازي!" همكاري خواستند. مطالب "مستند" را ديدم! عينا همان "شبنامه"هايي كه همان زمان "در جواب مخالفين تدفين" پخش مي­شد !!! اين موضع جنبش شريف نبود،اگر جنبش شريف آنروز آقايان باقرين‍ژاد و طاهري و صادقيان و كرباسفروشان و خانمها رادنيا و مقدم و من بوديم!و حتي اگر جنبش، جنبش ِ سال قبل(زمان تدفين)بود! پس چرا جنبش؟! چون آن بنده­ي خدايي كه اين عَلَم را برداشته، "هم­اتاقي دبير سابق" است! بحث شد. انگيزه­هاي مختلفي براي اينكار ذكر شد:"در آستانه­ي سالروز تدفينيم. قطعا مخالفين برنامه­هايي دارند؛ براي اينكه 85يها با 1 موضع فقط مواجه نشوند ما هم بايد..." يا "همه­اش چسبيده­ايم به قالب­هاي تكراري1 اين مستضعفينتان را بدهيد خودم 2هفته­اي همه­ي شماره­هايش را براتان مي­نويسم"!!! حتي اين كه :"ممكن است اين كار(تدفين) در دانشگاه­هاي ديگر هم بخواهد تكرار شود؛ مي­خواهيم انتقال تجربه شود كه بدانند به مخالفينشان چه جوابي بدهند"!!!!ما هم ه حساب تجارب(!) خودمان در كنجكاوي­هاي هر از گاهي در تاريخ انقلاب، و مشكلاتي كه داشتم از مستند نشدن وقايع (و بويژه وقايع دانشجويي كه معمولا يتيم­تر و بي­صاحب­تر رها مي­شوند) بر آن وديم كه "اگر مي­خواهيد كار كنيد؛ بدنبال يك كار مستند و همه جانبه و صرفا گزارش(و نه جانبداري از كسي) باشيد كه همهي طرف­هاي درگير با ماجرا تائيدش كنند:دست­اندركاران،انواع ِ مخالفين، مسئولين دانشگاه، موافقين و ..." منتها ابراز مخالفت علني از بچه­ها نديدم.نمي­دانم "تعارف" بود يا... سر اين قضيه حتي از سعيدينژاد هم كمك گرفتم! اما افاقه نكرد.اين CD درمي­آمد و به اسم جنبش هم درمي­آمد.با بچه­هاي جنبش يا بدون آنها!!! در نهايت هم يك OKي صوري با وساطت ِ آقاي حاجي­قاسمي(كه مواضعشان در اين مورد، مشخص و  تقريبا مورد قبول همه بود) و قول ايشان مبني بر "يكطرفه روايت نمي­كنيم" از بچه­ها گرفته شد! اين تقريبا پايان جنبش عدالتخواهي(آن­سال) بود.

يك مقدار انتقاد!

چون با شرحي كه گذشت، اهليت انتقاد از جنبش براي خود قائل نيستم؛ اكتفا مي­كنم به اشاراتي گذرا:

يك مسئله وابستگي و خطگيري شديد بود از "جنبش مركز" كه ضمن اينكه استقلال فكري و هدف­گذاري و حتي گاهي برنامه­ريزي را تا حد زيادي از بچه­ها سلب مي­كرد؛ موجب غفلت نسبي از فضاي دانشگاه خودمان هم مي­شد(هرچند باز هم مثلا مسئله­ي بوفه ي روز مهندس يا... را هم داشتيم اما مي­توانست بهتر از اين باشد.مثلا يك نقد جان­دار ولي دوستانه به مقوله­ي "اردوجنوب"هاي بسيج لازم بود كه از جنبش باشد كه...!)

ديگر مسئله­ي احترام نابجا به "سال­بالايي"ها بود! تا جايي كه بخاطر دارم يك يا دوبار جلسه­ها مستضعفين "بخاطر نبودن آقاي طاهري يا بنده بعنوان 83يها" كنسل شده بود! يا مثلا در اين بحث اخير (CDي تدفين) كسي نظر 84يهاي مجموعه را نپرسيد! اين را به خانم مصطفي­پور هم گفته بودم؛ براي جنبش مسئله­ي "تربيت نيروي عدالتخواه" موضوعيت نداشت.اگر در همان بحثهاي "نقد نهاد رهبري" ِ سال 82-83 بايد به­هاي 82يي و 83يي را داخل ماجرا مي­كردند نه اينكه اين بحث اصلي باشد و ما وروديها را مثلا بنشانيم به بحث ايزوله بر سر مثلا "ده­گفتار"يا... مگر خود اين بچه­ها معتقد نبودند "نيرو در عمليات ساخته مي­شود نه در سنگر"؟!

مسئله­ي ديگر اينكه ،آنطور كه ما از همان بحثهاي وحيد جليلي و پيشكسوتهاي جنبش شزيف دستگيرمان شد، مستقل تعريف كردن ي جنبش عدالتخواهي به ضرورتهايي بود مثلا اينكه "بسيج پذيرش اين بحثها را ندارد" كه واقعا هم مثلا در سال 81 بسيج پذيرش نداشته كه مثلا بگويي بيا "آغاجري را ول كن و فلاني ِ خودي را بچسب"! جليلي مي­گفت "چون "مسلماني" منحرف شد، "شيعه" تعريف مستقل پيدا كرد. امام وقتي بعد از 1400سال، انحراف شيعه را ديد، يك صراط مستقيم شيعي را نشان داد بنام "بسيج". حالا (همان سالهاي حوالي 80)مي­بينيم بسيج هم راه راستي كه بايد نمي­رود.-نقل به مضمون" پس ظاهرا جنبش اساسا رسالتي "اصلاحي" داشته در مجموعه­ي بسيج. درماني براي درد "محافظه­كاري" و آلت دست شدن و... ديگر امراضي كه براي دانشجو ،آنهم بسيجي، مهلك است. حالا اگر وظيفه­اش انجام شد و درد درمان يافت؛ چه فلسفه­ي وجودي خواهد داشت؟! و آن­سال و سالهاي بعد مي­شد نشانه­هايي دالّ بر  به اتمام رسيدن ِ موفقيت­آميز اين رسالت را در مجموعه­ي بسيج ديد. (يكي از عوامل هم قطعا حضور حاجآقا موسوي(سيد علي موسوي) كه از نسل اول جنبش ،آنهم از بچه­هاي مشهد، بودند؛ در كنار مجموعه­ي بسيج بود.)

مسئله­ي  ديگر هم سردرگمي سراسري جنبش بود كه در برابر "دولت عدالتخواه" چه موضعي بايد داشت؟! البته اين مسئله بيشتر همان سال اول ِ دولت مطرح بود منتها چون واقعا حل نشده بود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:48  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده