|
|
|
|
|
"ماركسيسم" را سالها كلمه اي مي پنداشتم در مقابل "خداپرستي"! كلمه اي كه خيليها را "منحرف" كرده و بزرگاني هم خيلي بهش گير داده ند و بعضي بزرگان ديگر هم براي جذب مخاطب حرفهاشان را گاهي به "اين زبان" مي گفته اند. تا حدود 8 سال قبل كه كتابي را با عنوان "كمونيسم نظري و كمونيسم عملي" از آرشيو دهه ي 50ي مادر محترم كشف و مطالعه كردم و فهمم شد كه "مكتب"ي بوده "اعتراضي" كه يك سري حرف حساب هم داشته ولي "در عمل" تا حد قابل توجهي "متناقض" ظاهر شده. و 5-6 صفحه ي آخر كتاب را هم به تشخيص "ديگه حرفشو زد داره تكرار مكررات ميكنه" رها كرديم و احساس "باسوادي" و "دیگه موضوعیت نداره. حالا بريم پله ي بعدي:مجاهدين خلق " و بويژه بعد از ورود به دانشگاه كه آسيبشناسي گروههاي آرمانخواه دانشجويي في نفسه برايم موضوعيت يافت. تا همين چند روز كه از بركات كنكور(!) گذرمان به "فلسفه ي سياسي ماركس" افتاد و... اينها را گفتم كه گفته باشم راقم اين سطور ، مطالعه اش ، به معني "كتابخواني" ، در اين باب محدود است به همان 50 صفحه و همين 14 صفحه ! البته تأملش ، به معني "سؤالپروري" شايد بيشتر... الآن هم قصدم نه بحث "فلسفي" ست پيرامون كمونيسم و نه بحث اجتماعي پيرامون كمونيستها. بلكه "دقتي" كوتاه به "تجربه"اي و انشاالله "عبرتي" از "اشتباه"ي... "كارل ماركس(1818-1883) در محيطي نسبتا مرفه پرورش يافت . در دوره ي اول زندگي ، از تهيدستي ناراحت كننده اي كه بيشتر سالهاي دوره ي بلوغ را در آن گذرانيد، بركنار بود.وي به دانشگاه هاي بن و برلن فرستاده شد و با امتياز فارغ التحصيل شد و درجه ي دكتري فلسفه گرفت. از لحاظ جريان عادي حوادث، قاعدتا او بايد به يك شغل علمي و فرهنگي اشتغال يابد و بنابر اين در حواشي و زيرنويسهاي تاريخ ناپديد شودچنانكه اين سرنوشت اغلب استادان برجسته و ممتاز است." اما حال بدين منوال نبود و ماركس از همان ابتدا زندگي اي متفاوت و سخت و پرمخاطره "برميگزيند". ماركس مروري دارد بر تاريخ و رصدي از وضع موجود و در نتيجه ي اينها پيشبيني اي براي فردا. پيشبيني كه محقق نشد. براي اين عدم تحقق علل مختلفي برشمرده اند؛ در اين مجال آنچه مورد توجه من است آن جهتي ست كه نزديك تر است به "ما" ! "پيشبيني فردا". از اين رو در اينجا نمي پردازم به اينكه ماركس چطور تاريخ را ديد؟ و چطور تحليل كرد؟و جهانبيني اش را از كه گرفت و چرا؟ و ...(به همان علت که "دیگه موضوعیت نداره"!) می گفت:"هروضعی در درون خودش یک وضع مقابل می پرورد. از کشمکش و تقابل ِ این دو وضع ِ متضاد، یک وضع جدید حاصل می شود که جامع بین این دو وضع است و باز هم این وضع جدید در درون خود و..." از این رو می کوشید که در وضع موجود جامعه "اش" این "تضاد" را کشف کند: "سرمایه دار می خواهد تا آنجا که ممکن است، هرچه بیشتر سود بیندوزد و این فقط وقتی امکان دارد که وی کمترین مزد ممکن را بپردازد و کالاهای خود را به بالاترین قیمت ممکن بفروشد. برعکس، کارگر دریافت بالاترین مزد ممکن برای کار خود و خرید کالای تولید شده به ارزانترین قیمت را می خواهد.بدین گونه در داخل سرمایه داری یک ناسازگاری اساسی هست و نزاع بین این طبقات اجتناب ناپذیر است." اما در حالی که مارکس منتظر است این "نزاع اجتناب ناپذیر" در یکی از کشورهای صنعتی رخ دهد و به "انقلاب کمونیستی" بیانجامد؛ کشورهای صنعتی "کم کم" سعی می کنند "صدای اعتراضات مارکسیستی را بشنوند!" .چنانکه بعدتر مدافعین سرمایه داری در جواب مارکس گفتند :"سرمایه داری نشان داده است که در حل مشکلاتی که در داخل آن پدید می آید، استعداد اختراعی شگفت آوری دارد.موازینی از قبیل تامین اجتماعی و اتحادیه های اصناف وکسر اوقات کار در زمان بحران و... پیوسته بوسیله ی کشورهای سرمایه داری مکشوف خواهد شد." مارکسیستها نیز مدعی اند که بسیاری از موازینی که سرمایه داری برای حل معضلات خود بکار برده راه حلهای سوسیالیستی بوده ند." "اصلاح"! این نکته ایست که ظاهرا در این تئوری از آن غفلت شده ! هر اعتراضی لزوما به "انقلاب" نمی انجامد! و بویژه با توجه به اینکه اروپای قرن 19 که بستر ِ تز سرمایه داری ست؛ قبلا به اندازه ی کافی "منعطف" تربیت شده است!(دعواهای "اعتقادی"ای که به کثرتگرایی ِ امروز و آنروز رسیده از قرون 15 و 16 شروع شده بود)گویی مارکس زنگ خطری برای او به صدا درآورد که توجه به آن خطر و "پیشگیری" ِ از آن اتفاقا بر "ثبات" سرمایه داری افزود! باز هم صرف نظر از اینکه "انگیزه ی خود مارکس و انگلس هم آیا همین "کمک به ثبات سرمایه داری" بود یا نه؟!"؛ در عمل نتیجه این شد. چنانکه از امام خمینی تشبیه ِ "شرق و غرب" به "دو تیغه ی قیچی! تضاد ظاهری و اتحاد در عملکرد!..." تقابل مارکس با سرمایه داری تقابل "آنچه نیست" با آنچه هست" بود! تقابل یک جور "نسیه" با "نقد"! تقابل "موهوم" با "موجود" و این همان نقطه ی مشترکیست که توجه مرا جلب کرده. همین دست ِ "طرف موجود" را باز می گذاشت برای "اصلاح خود" بدون اینکه "فشار"ی از جانب طرف "موهوم" بر او وارد آید!(اساسا چه فشاری میتونه از "وهم" ...!) تصور کنید مبارزه ای را که یکی از طرفین در آن قبل از "اقدام" با صدای بلند استراتژی و تاکتیکهای خود را برای خود مرور می کند! نتیجه نیست بجز "تثبیت طرف موجود" و "خلع سلاح طرف موهوم" . به فرض: ما باید از روی آوردن غرب به "اقتصاد اسلامی" خوشحال باشیم یا نگران؟ یا از مثلا تفکیک قسمت خانمها و آقایان در متروی ژاپن یا مثالهای نه چندان اندک از این دست... یک نکته در کنار این سوال اینکه: ما دقیقا با "دشمن" مواجه نیستیم بلکه خیلی "مردم خاکستری دنیا"هم...
باقیش رو نمیتونم جمع بندی کنم! شاید با سوال و جواب به جای بهتری برسه!در نتیجه اگه جایی توضیح بیشتری لازم داره(قطعا داره ! ) لطفا بفرمایید. ۴تا حاشیه هم داشت که انشاالله در فرصتی بیشتر! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۷ساعت 14:2 توسط فروزنده
|
|
||