***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

یسم الله الرحمن الرحیم

هر سال به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه از ثبت نام عمره طفره می رفتم: "من چیزی نمی فهمم.جیب سعودی رو چرا باید پر کنیم؟مگه کار خوب تو دنیا اصلا تو همین ایران کم داریم؟ خدا مگه فقط تو مکه ست؟! یا "شعاع تاثیرگذاری" ِ پیامبر و فاطمه فقط تو مدینه؟! و... " نهایتا دوستی قاتعم کرد که اگر اینهایی که می گویی درست باشند، قطعا خدا بهتر از تو می داند و "قرعه کشیست دیگر!" اسمت در نخواهد آمد! برای اعتراضات خانواده و دوستان هم بجای اینهمه چرت و پرت گفتن میگویی اسمم درنیامد!... ولی آمد! ... حتی توی مدت درگیریهای غزه بارها آرزو کردم که ای کاش همه با هم عمره ی امسال را تحریم می کردیم و خلاصه این قضیه جایی در دغدغه هایمان نداشت  تا سه چهار روز آخر که جستجوی کتاب و توصیه گرفتن از بزرگترها و..."قاچاق عکسهای امام و رهبر و احمدینژاد و زیارت عاشورا و ..." (1)

اینجا مدینه ست! شهری که با وجود ِ معماری نسبتا غربی(و غرب ساز!) ِ فعلی ش،  بعید است که روزگاری را که مهد تنها سربازان خدا در زمین بود فراموش کرده باشد... روزهای برادری، روزهای  تجهیز سپاهی با معادله ی "1 نفر از شما 10 نفر از دشمن را کفایت است اگر ایمان داشته باشید" روزهای اُحُد و خندق و بنی نظیر و مسجد ضرار و...و روزهای بعد از سقیفه! روزهای اتمام حجت در ِ خانه های تک تک ِ مهاجر و انصار و تحریف و تحریف و تحریف...روزهای سازش و سکوت تلخ سرداری که تنها می ماند و شیعیانش "مذلّ المومنین" خطابش می کنند. روزهای "مثلی لا یبایع مثله" و دلسوزیهای بلاشعور که "حالا زن و بچه چرا؟!" ... روزهای "همه رفتند بجز 3 نفر"(علی بن الحسین، امامی برای فقط 3 نفر شیعه!)...روزهای اختناق... روزهای امید صادق... هیچی توی ذهنم نیست!  راه میرویم از هتل به سمت مسجدالنبی، اولین پایگاه حکومت اسلام! ... به زحمت به خاطر می آورم که آمده بودم  درد 22 ساله ی فلسطین"اشغالی" را با پدر امت ... اما مگر نمی دانست؟! یا مگر من از او برای  فرزندانش دلسوزترم؟! ... و به زحمت بیشتری  به خاطر می آورم که آمده بودم "بیعت" کنم! نه تنها؛ از طرف همه مان همه ی ایران انقلابی مان! آمده بودم برای استمداد... توان سربازی ... شعور سربازی ...  تائید سربازی مان!... باید "بزرگ شدنمان" را می خواستم...ولی... در عظمتهای این شهر و صاحب این شهر اصلا "من" یا "ما"یی نبود که بخواهد بزرگ باشد یا کوچک؟! که بخواهد سرباز باشد یا گوسفندی سر در آخور؟! که بخواهد چراغش را بر خانه حرام بدارد یا بر مسجد؟!... فقط یک جمله خاطرم پر کرده بود: همه ی این فتنه ها را شما شروع کردی! یا رسول الله!«کان الناس امة وٰٰٰٰحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین ...»

نه خیر !کم کم مطمئن می شدم که ما را با رسول الله کار خاصی نیست!

همان بهتر که با قاعده ی همین کودکانی که روی سنگهای مسجد تیله بازی می کنند و به هم آب می پاشند و ... ما هم در محضر پیامبرمان  به بازی خودمان مشغول باشیم! شروع کردم به ارسال ِ بی هدف ِ یک کلیپ ضد اسرائیلی عربی-انگلیسی، هرچی بلوتوث ِ روشن پیدا می شد! ولی دریغ از یک مشتری!  دوست داشتم کسی پیدا کنم و از دردهای مشترک دنیای اسلام گفتگویی...ولی انگار جا برای بیش از "تقبّل الله"گفتن ِ بعد از نماز نبود که فوقش لبخندی هم ضمیمه ش باشه یا اگر طرف "تُرک" بود اسمی هم از "اردوغان" ! ... احساس می کردم عربها ازم می ترسند! حتی مانع بودند به بچه هاشان لیوان آبی، شکلاتی، چیزی بدهیم!گاهی چنان نگاه می کردند که خودم هم به خودم مشکوک می شدم!  ... البته راه های دیگری هم گهگاه پیدا می شد مثلا دفترم را که درآوردم تا از خودم (به کی؟!) گلایه کنم که چرا توان خلوت با خودم ندارم؟! روی جلد دفترچه، چشمم به عکس پدر محترم افتاد، به خانم چهل و چندساله ی ترکی که حدود یک ساعتی کنا ِ هم منتظر شروع نماز نشسته بودیم و مشغول بود به مرور و ارزیابی ِ خریدهاش و انگار راهی به دنیای هم نداشتیم، نشون دادم و بعنوان تیری در تاریکی الفاظ بابام...پدرم...مای فادر... شهید...را بلغور کردم!... به آغوش کشیدمان! نمی فهمیدم چه می گوید اما کلمات "ایران" و "فلسطین" و "شفاعت" را که  با بغضی میگفت میشد تشخیص داد!...این تعامل اول به کمک ِ...! یک زیارت عاشورا هم به پیرمرد شیعه ای که با زنش روبروی بقیع(وقتی درب باز نبود و فضا عاری از جماعت ایرانی و جماعت دستفروش!) چیزی می خواندند رساندیم و با دختر تُرک 10 ساله ای که حافظ قرآن بود بنای رفاقتی و ایمیلی و... تا وقتی...

تا وقتی رنگ سفید ِ آفتابگیرم توجهم را جلب کرد! و ظرفیتی را ایجاد! خرجش یک ردیف چسب نواری پهن بود و یک ماژیک : "الموت لاسرائیل" !!! البته بعد چنان از اختناق عربستان انذارمان داده بودند که با "فلسطین بضعة مِن اسلام" جایگزینش کردم! خنده دار است که بگویم چقدر آن لحظه ذوق داشتم از این اسباب بازی جدید! و خنده دارتر اینکه برای استفاده ش از مدیر کاروان هم اجازه گرفتم! ... بی معطلی گذاشتم روی سرم و راه افتادم به سمت مسجد! در  مسیر چشمم هم به حد کافی میچرخید تا ببیند احیانا چه رفلکسهایی...؟! اولین چیزی که خیلی زود فهمیدم اینکه "هیچ خطری نداره!" اصلا انگار به کسی ربط نداشت که روی لباسها و ... مردم چه چیزی نوشته شده؟ انگار که مثلا اسم کاروانمان را نوشته باشم! دومین چیزی که فهمیدم این بود که اغلب اگر هم می خواندندش کمترین واکنشی نشان نمی دادند! بعضی سوالی می پرسیدند و بعضی پوزخندی. یک نفر هم راهنماییم کرد به سمتی که نفهمیدم کجاست! و سومین چیزی که متوجه شدم این بود که یک جمله روی نقاب نوشتن، شاید "انقلاب"خاصی در کسی ایجاد نکند(!) اما دست کم باب و بهانه ی خوبیست برای آغاز گفتگو! کنار کاروان ترکی که "یاسین" می خواندند نشستم. خانمی شروع کرد  - با همون لال بازیمان!- به تعامل از اینکه قرآن من خطش ریز است و نمی تواند بخواند تا اینکه معلم زیست است و بعد هم شروع به فیلمبرداری و وقتی من یاد بلوتوث بازی و کلیپ کذا افتادم و او هیچ فهم نمی کرد منظورم را، شروع کرد به خبر کردن ِ همه ی 30-40 نفر همراهش! و معرفی ما و عکس گروپ یادگاری و... و بدبختی وقتی بود که امر بر دوستان مشتبه شد (با جمله ی کذا!) که ینده فلسطینی ام!!! و اشک و آه و محبت و "ان الله ینصرکم" و... وای!!! نه! کمک مالی!هر کدام یک مبلغی میچپاندند توی مشتم ! زبان هم که نمی فهمیدیم(طرفین!)...کمکها را نهایتا گذاشتم توی جیب یکی شان و چندتا ایمیل گرفتم و جیم زدم!

در برخورد با خانم ترک دیگری شانس همراهی ِ اتفاقی ِ دوتا از آذری های کاروان را داشتم و اینقدر فهمیدیم که دانشجوی علوم قرآنی بود و از استانبول بعنوان شهری معنوی یاد میکرد و "خمینی" را دوست میداشت! دستمان را فشرد که "انماالمسلمون اخوة"(2)

همان نزدیک پیرزن و پیرمرد بابلی ای نشسته بودند که این گفتگوی 4 نفره توجهشان را جلب کرده  بود (البته می خندیدند به ما و خوشخیالیمان!) ما هم آشنایی دادیم که بله ما هم مدتی اونطرفها بودیم و پدرمان درس میخوانده و به امید همدلی بیشتر اشاره ای هم به شهادتش(سابقه داشته در برخوردهای بیربط با مازندرانیها اینطوری آشنا دربیاییم!) و اولین رفلکس دریافتی از پیرمرد:"بنیاد شهید چقدر حقوق میده به تون؟"!!! تعجبم را مخفی نکردم تا بلکه بفهمد سوال خوبی نپرسیده؛ نسبتا محکم گفتم "مادرم معلمند" و رفتم. طرف بقیع یک آقایی گفت زیارت عاشورا را توی موبایلش دارد ولی مهر کربلا را گرفت و خوشحال شد. خانم عربی هم در جواب سوال ُ سوپرناشیانه ی ما که :"ا انت شیعه؟!جعفری؟" گفت "لا...دوست" ما هم زیارت عاشورا را تعارف دادیم و استقبال کرد ولی بخاطر را به همینجا ختم کردم. دختر ترک دیگری هم که با مادرش بود خیلی تعجب کرد از اینکه ایرانیها اردوغان و گل و ... را میشناسند! "دشت آخر" (!) ِ آن شبمان هم یک خانم (50-60 ساله) فلسطینی بود که چنان ذوق زده مان کرد که یادم رفت چیزی بپرسم! ولی کم کم داشت فهمم میشد که با همین عربی ِ نیمبند هم میتوان مفهوم موردنظر را منتقل کرد! روز بعد وقتی احساس کردم جمله م  آنقدر که دوست داشتم جلب توجه نمی کند، تصمیم گرفتم به تبلیغ "شفاهی!" در مسیر برگشت به هتل توی مسجد و خیابان هرجا گعده ای میدیدم از اعراب یا رهگذری یا... جلو می رفتم و بداهتا یک منبر یکی دو دقیقه ای ارائه می دادم ! "فوقش فکر می کنن دیوونه م دیگه!"(3)

مسجد شیعیان... یا نخلستان موسوم به امام حسن...بعضیها به هم مژده میدادند که "اینجا بالاخره یه نماز مثل آدم میخونیم!-با مهر-بدون قیام مفصل بعد از رکوع- بدون "آمین" بعد از سوره ی حمد- بدون حرکت انگشت توی تشهد-مغرب و عشا دنبال هم!و..." (4) مجذوب نخلها بودم... انگار امامی که تو بقیع نبود را اینجا می شد جُست! کسی که چقدر حرف داشت برای همه ی ندانسته های ما ...چقدر جواب برای سوالهایی که خودمان هم دقیقا نمی دانستم  صورت سوال را! ...همین نخلها خبر میدادند... حتی چمنها...آب ِ روان توی جو... خاک... لبخند شیطنت آمیز شیرینی دارند که "دلت بسوزه ! اینهمه جواب هست که دست تو ازشان کوتاهه!"(بقول جامعه کبیره: ف حملتُ علمکم"...) ... اگر بیم به گند کشیدن ِ مسجد با جورابهای گِلی نبود؛ لبیکی به سیگنالهای "فاخلع نعلیک"شان... اینجت عین معجزه ست! هرچند قد کوتاه نخلها خبر از عمر کوتاهشان دارد و سندی هم نیست که این نخلستان همان نخلستان امام علی و امام حسن باشد؛ اما من عمیقا بین این دو درک میکنم: تاکتیکی که 1400 سال است که مانده! : وقف نخلستان برای ساپورت مال ِ اقلیت شیعه...شبکه ی شیعه... یاد اعلام تصمیم آنروز (امام حسن)می افتم، جلسه ی مهمی که محتواش از چشم تاریخ مخفی ماند اما نتیجه هاش شد... یکی از این نتیجه ها شد کربلا... یکی از این نتیجه ها  شد خمینی !  کاش می فهمیدیم و این معجزه ی زنده را (تنها بعنوان محلی برای تفریح و نماز مثل آدم خواند!) رها نمی کردیم تا برای اثبات حقانیت شیعه دست به دامن دودوتاچهارتای مدرسه ای شویم که: مقام امام علی از همه ی پیامبرها بالاتره! چون مقام پیامبر اسلام از مقام همه ی پیامبرها بالاتره و در ماجرای مباهله دیدیم که علی مصداق "نفس" پیامبر اسلامه  پس...

حدود 80 درصد حضار ایرانی اند و حس خوب آشنایی و حس بد شرمندگی از بعضی صحنه های آشنا(!) : هجوم به سمت منبع پذیرایی! سروصدای نمازگزاران موقعی که امام جماعت دارند فتاوی تک تک مراجع شیعه را در مورد نماز مسافر مدینه می خوانند و بعد تا موقع ِ رکوع از همدیگر سراسیمه و بلند بلند پرسیدن ِ "کامل بخونم یا شکسته؟"!!!ازدحام نمازگزاران دم ِ درب ورودی روی سر و کله ی هم و  خالی ماندن ِ باقی ِ مسجد!دستی خیس با آستینهای بالا زده که میاد روی کمرت و فشارت میدهد به نفر ِ جلویی و فریاد بی حوصله ی "بببببرو خانم!" از صاحب دست!(ضمنا تنها تابلوی فارسی ای که توی مدینه دیدم، "هل ندهید" ِ نزدیک روضه ی رضوان بود!) و انبوه دستمال کاغذی کثیف و لیوان و پوست شکلات و مهر و...که یک نفر باید پشت سر نمازگزاران محترم جمع کند! بگذریم!...

متولی ِ خرماهای نخلستان(شاید هم متولی نخلستان!) افغانی ایست به نام "حزب الله" ...از احوال شیعه های مدینه می پرسم "الحمدلله! همینی که میبینی!" سرش شلوغ است و من دیگر نمی پرسم؛ منتظر می مانم تا فرصتی برای توضیح بیشتر دست دهد؛ اینطور که می بیند شماره اش را میدهد و توضیح اینکه هر صبح بعد از نماز می توانم بقیع پیدایش کنم.

کیسه ی خرماها را روی دوشم می اندازم ...خداحافظ نخلستان... این هدیه ت را می برم برای بچه ها!

فردا صبح حزب الله را با مصییتی پیدا می کنم! خواب مانده م و شارژ موبایلم همراهی نمی کند و به یک دختر مضطرب وطنی برمیخورم که هتلشان را گم کرده و باید همراهش...! و بعد هم چون در آن چندثانیه ی قبل از خاموش شدن گوشیم درست نفهمیدم "درب بزرگ پایین بقیع" یعنی کدام؟ مجبرم یک دور کامل دور بقیع بگردم! و... خیلی مشتاق بودم از  گروهی، تشکیلاتی، اعتراضی به حکومت سعودی، تبلیغ و تکثیری، تالیف قلوبی،چیزی ... بشنوم ؛ اما وقتی دیدم با حالتی فاتحانه گفت "بعضیهامان معلم هم هستند" (و باقی یا عملگی یا تجارت(؟) یا همان نخلستان مسجد یا مشاغل پایین اداری و دولتی) واقعش خجالت کشیدم پای اینطور سوالها را بکشم وسط! با این حال پرسیدم "احیانا کار فرهنگی...؟" گفت اجازه نمی دهند در حد همان دور هم جمع شدن مسجد و نذورات و... دسترسی به اینترنت ندارند و ارتباطها با ایران از طریق بعثه  رهبری(آقای نجفی اینها) است و تلفن و همین زائرینی که می آیند. و از ماجرای 28 صفر امسال می گوید که سه روز شیعه های همه جای عربستان کنار بقیع عزاداری می کنند و با وهابی ها درگیر میشوند و 5 نفر (از جمله خانمها) کشته می شوند و روز آخر هم با دخالت پلیس و بازداشت جمع کثیری از عزاداران ماجرا ختم... روز بعد هم فیلمی از ماجرا ازش می گیریم که البته اثری از درگیری درش نیست. قول میدهد فیلمهای درگیری را پیدا کند و فیلمهای تظاهراتهای شیعه های ..........در مورد غزه را که تا او پیدا کند ما از مدینه رفته ایم!

یک روز مانده به رفتنمان از مدینه. به صریحترین شکلی که به ذهنم میرسد وارد عمل می شوم: بعد از نماز ظهر توی شبستان مسجدالحرام کنار هرکسی (یک نفر یا چندنفر) می نشینم و سلام می کنم و شروع می کنم: انا ارید ان اقول لکم من فلسطین!...I want to tell you about  Palestin ! ...در خواستم حداقل دعاست و تذکر بین دوستان و خانواده و تعلیم به بچه ها و... تا مطالبه ی متحد و منسجم از سران کشورها! ... توی بعضی گفتگوها، متوجه کلمه های مناسبتر یا حرفهای مشترکتری می شدم و در بعدی ها استفاده می کردم! تقریبا همه اول فکر می کردند دارم کمک مالی جمع می کنم! اغلب سعودیها خوب گوش می دادند و علیرغم تصور قبلیم تحویل هم میگرفتند و وقتی می فهمیدند قصدم فقط تذکر است، "جزاک الله"ی هم می گفتند! مصریها خودشان نسبتا پایه بودند و بعضی به ظاهر توجیه تر از من! اشک دوتا پیرزن مصری درآمد! یکی گفت امیدی به رؤسا نیست ما علیه مبارک هم کلی تظاهرات و...کردیم ولی فایده ندارد و اغلب فکر نمی کنند از "اخوان المسلمین" کار خاصی بربیاید ولی بجز همین یک نفر، بقیه به مبارک خوشبینند! و معتقدند حسن نیت دارد و در کمکی هم به اسرائیل نمی کند و سکوت بعضی وقتهاش را هم بالاخره دیپلماسی جهانی میطلبد! یک نفرشان هم حتی در جریان ِ اعتراضات دانشجوهای ایران به مبارک و جریانات دفتر حافظ منافع مصر بود! اما خودش اذعان کرد که می دانم ملتها با هم مشکلی ندارند و اعتراض شما به دولت مصر بوده و...یک خانم دکتر مصری، حدود 40 ساله، می گوید 4 فرزند دارد که آخری 4 ساله است و همه ی پول تو جیبی هایش را آخر به مادرش برمیگرداند برای کمک به فلسطین. توی پایگاههای مختلف به جمع آوری های کمکهای مالی و دارو و لباس و... کمک می کرد(کلا اغلب افرادی که آنروز دیدم با این روش خیلی آشنا بودند!) معتقد بود راه حل دیپلماتیک برای این مسئله وجود ندارد و فقط باید جنگید!!! و در جواب چند درصد از مصریها اینطور فکر می کنند با قاطعیت گفت همه (فکر کنم مثل خودم اهل شعار دادن بود!)برای اینکه ایمیلش را بهم بدهد پرسید پشت امام جماعت اینجا نماز می خوانم یا نه؟!جا خوردم؛ گفتم بله البته و فورا ادامه دادم که رهبرمان معتقدند نماز به اقتدای امام جماعت مدینه مثل نماز به اقتدای پیامبر است(به هیچ وجه راجع به سندیت این حرف و بویژه نقل قولش از رهبر مطمئن نبودم ولی اینقدر این چند روزه شنیده بودم که یک جور تواتر...! و البته که در آن موقعیت خیلی کارراه انداز بود!) شاکی بود که بعضی ایرانی ها فرادا نماز میخوانند و ماهم مجبور به عذرخواهی!که بله ما با اینهمه مشترکات : خدای واحدی را میپرستیم و به پیامبر و کتاب واحدی معتقدیم و ...حرفم را قطع کرد که به صحابه میگذاریم گفتم بله ابوذر و عمار و سلمان و ...گفت ابوبکر و عمر و عثمان و علی نه فقط علی...من هم حرفهای حاجآقا تائب را بخاطر داشتم که ابوبکر اسلام کأنه پولس مسیحیت من هم حواسم بود که توی پرونده ی عمر قتل چه کسی هست! من هم به خاطر داشتم که پای بنی امیه و پای زرسالاری و... را عثمان به اسلام باز کرد؛ ولی لبخندی زدم که ofcors!aboobakr…  در نهایت آرزو میکند که ماه رمضان هم  مجددا همینجا یکدیگر را ببینیم ولی بعد خودش حرفش را پس میگیرد که نه ! برای شما ایرانیها به لحاظ مالی زیاد مقدور نیست!!!من هم اضافه می کنم که یک مشکل هم همیشه تقاضای بیشتر از ظرفیت برای حج و عمره است که اخلاقیتر این  است که آدم بیش از یک بار اقدام نکند !... دو تا خانم سیاهپوست لندن ادعا داشتند که مشکلی نیست و محاصره ای هم نیست و همین هفته  6 تا کشتی انواع کمکهای انساندوستانه از لندن به غزه رفته!!!من هم که اطلاعاتم (لااقل به اندازه ی یک هفته!) بروز نبود از ادامه ی بحث منصرف شدم؛ولی ته ذهنم به یاد آن کشتی ای بودم که حدود پارسال از جوانان نوعدوست اروپایی رفت غزه و حامل چیز خاصی نبود و صرفت جهت اعلام "محاصره ای درکار نیست"! یک دختر 25 ساله مهندس IT از آفریقای جنوبی هم هست . آنجا هم بازار کمکهای مالی داغ است! چون به انگلیسی مسلطتر است  پیشنهاد می دهد که باهام همراه شود و...! چندتا زن مصری به "امام رضا" سلام می رسانند. یک حلقه ی قرآن خوانی همانجا فی المجلس شروع میکنند به دعا برای آزادی فلسطین! یک خانم عرب هم کلا فقط مینالد از اینکه بچه هایش از او دورند ! ما هم ذکر مصیبتی از خوابگاهی بودنمان میکنیم و دلها به هم نزدیکتر می شود، بعد حرفم را میزنم !!!و نهایتا با یک دختر کشمیری برخورد دارم که خیلی تند و البته سرد برخورد میکند : همه از فلسطین می گویند ولی در کشمیر(هند) هر هفته بعد از نمازجمعه پلیس هند عده ای  مسلمان می کشد و کسی خبری ندارد!!! اصرار هم دارد که ما نیازی نداریم کسی حمایتمان کند.ما خدا را داریم. خیلی فضا برایم سنگین بود و واقعا نمی دانستم چه واکنشی الآن باید داشت؟! ایمیل که می گوید ندارم حتی شماره تلفن هم نمی دهد نمی دانم چرا؟... نهایتا، به هوای اینکه با آدم تکراری صحبت نکنم، راه افتادم به سمت درب ورودی مسجد و همینطوری به کارم ادامه دادم و با هرکی وارد میشد چند قدمی همراه میشدم و ... حسابی جو ِ استقبال مردم ما را گرفته بود و چشممان که به خانم عرب جوان و شدیدا محجبی که افتاد (علیرغم تابلو بودن ِ این شکل لباس و اینجا دم درب ورودی!) تنها چیزی که درموردش فکر می کردم "این بهتر می فهمد چه می گویم!" و جلو رفتم و شروع کردم. و وقتی خیلی جدی گفت what do you want?  تازه دوزاریمان افتاد که بله! این لباس اینجا یعنی "انتظامات"!!! به روی خودم نیاوردم و در حد "دعا کنیم" به حرفهام ادامه دادم! دستم را گرفت و برد توی اتاق امانت و سپرد به دو سه نفر دیگر تا تماس بگیرد یک نفر فارسی زبان پیدا کند! کماکان سعی میکردم دوستانه بپرسم این جمله ی بدی ست که نوشته م ؟یا این حرفها صحیح نیست؟ یا ما وظیفه ی دعا کردن نداریم؟ ... تائید می کرد ولی فکر کنم وضعیت من هم آنقدر تابلو مشکوک بود که توجه خاصی نکند! سعی کردم به چه خواهد شد فکر نکنم ولی به فکر "جواب آقای میرامینی را چه بدهم؟!...من تنها که نیستم برای کاروان که نمی توانم دردسر درست کنم!" و... بودم. در همین حین صدای اذان عصر بلند شد و من هم به بهانه ی "صلاة" از جا پریدم و دستش را از دستم باز کردم و لای جمعیت گم شدم! بیرون که آمدم تازه متوجه ضربان غیر عادی قلبم شدم! و مجبور به اعتراف که بله یک مقدار فکر کنم ترسیده م! بهر حال بعد از این دوباره قید کار توی شبستان را بخاطر همین  نظارت بیشتری که هست زدیم و صحن هم که اغلب یا خانمها نبودند یا رهگذر بودند و اکتفا کردیم به همان کار قبلی، تقریبا تا آخر مدینه !البته روز آخر که قاعدتا جمع و ور کردن و وداع و...است! از لحظه ی ورود به مکه هم بساط تصنع آور ِ کاغذ و قلم را جمع کردیم و چپاندیم ته ِ ساک! لذا همینجا می شود ختم گزارش!

التماس دعا

(1)   البته فضای کاسب مسلک(100تا عکس امام به قاعده ی 1کیلو پرتقال!!1آنهم عکسهایی که من توقع داشتم هر کدام یک خانواده را کن فیکون کند!) و ظاهرگرایانه ی مهستان بدجور حالمان را گرفت؛ و به هوای "اسلام جز با اسلام(روشها و نیتهای اسلامی) ترویج نمی شود" و اینکه در هر تیری که بسمت دشمن شلیک میشود سازنده ی تیر و رساننده ی تیر به سرباز و خود سرباز هرسه شریکند و... قید قضیه را زدیم!

(2)   البته آن دو نفر دوست آذری  ماندند و صحبتهاشان را ادامه دادند راجع به "دعا"ها و مفاتیح ما را بهش نشان دادند و کتاب او را ذیدند(کهگویا اغلب دعاها یا از قرآن استخراج شده بوده یا از قول انبیا...) و برایم جالب بود که در این مورد هم می توان سحبت کرد!

(3)   البته بعدا فکر کردم آنقدر که به گوش ما خواندند که خانمهای ایرانی اینجا باید مظهر فلان و بهمان باشند و... یحتمل در و دیوار هم می توانستند تشخیص بدهند که کارم چندان هم خوب نبوده! لذا دیگر تکرارش نکردم

(4)   بحث نسبتا مفصلی روی این مسئله(عمره: فرصتی برای اتحاد یا...؟) نوشته م که اگر فرصت شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۸ساعت 7:12  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده