خوش به
حال "ارمیا" ؛ لااقل بدرد مردن می خورد!
مشکل اینه
که من هیچ مشکلی ندارم واقعا! یعنی هیچ بهانه ای برای این وضع بی بازده فعلی...
واااااااااای
من نمیخوام امتحان مخاتبرات بدم.چون حوصله ی افتادن ندارم. من اصلا نه لیسانس می
خوام نه ارشد نه اینهمه "انتظار فاجعه"! مثل روز روشنه که "روزی
4ساعت؛ و متوسط روزی 15 صفحه" درس خوندنِ کنکوری نیست! فقط دارم خودمو
"سرگرم" میکنم تا از فکر مخابرات (که همینجوریش هم مصیبته چه رسد که
امتحانش بیفته همون روز آزمون تشریحی!) فرار کنم
و بهانه ی خوبی هم هست برای شرمنده نشدن از انبوه بدعهدیهام با
دوستان...دست آخر هم طبعا نه کنکور نتیجه ی مطلوبی خواهد گرفت نه مخابرات پاس
میشه! در نتیجه سال بعد به سلامتی کماکان دانشجوی لیسانس خواهم بود!!!...ولی اصلا
اصلا هم نمیتونم برای تغییر این آینده ی قریب اسفبار تلاشی بکنم! چرا؟ نمیدونم
واقعا! خستگی؟بلاتکلیفی؟لج؟ حاشیه؟...چی؟
«لنبتلیه
و جعلناه سمیعا بصیرا» خدا! آخه چرا همه ی ابتلاهاییت که به ما میرسه اینجوریه؟!: فقط
کشمکشهای ذهنی دراز مدت با عاقبت نامعلوم و عدم تناسب همواره ی من با شرایط و شکافهای عمیق و
وسیع بین هستهام وبایدهام؛شکافهایی که فقط فقط خودمم !!! اصلا ابتلای همیشه
ی من خودمم!!! وقتی محل امتحان ِ آدمها رو دقیقا روی نقاط ضعفشون میذاری خب آدم به
غرضت شک میکنه دیگه!
من که نمیدونم. تو میدونی چه جونوری
خلق کردی؟ احساس میکنم اینهمه سال مهلتی که هیچوقت نخواسته م(بل
"نداشتنش"رو بارها خواسته م!) میدی؛ دغدغه ها و درکهایی که موجبات خنده
ی ملته و گریه ی ما(و فقط گریه!) و خودمونیم آخرش هم نه به کار من میاد نه به کار
جامعه! ...چرا؟ لابد یه توقعی داری! ولی من هیچ هیچ هیچ نمیفهمم که چه توقعی می
تونه باشه که از موجود مزخرف بی خاصیتی مثل من...؟!