|
|
|
|
|
"هدایت" یه داستانی رو از سارتر ترجمه کرده بود بنام "دیوار" ... توصیف حالتهای ظاهری سه تا زندانی که بهشون اطلاع داده ند که فردا صبح "اعدام" میشید و تشریح افکار و ذهنیاتشون ... تا صبح عملا اینها سه تا جنازه ی متحرکند ...! : میگفت: "دانشجوی علوم پزشکی بود ... بسیجی بود ... کاش تو اون دعوا من میمردم ... آخه اون بدرد فردای مملکتمون می خورد ..." می گفت : " خلاف؟خب از وقتی که یادمه ! خیلی کوچیک بودم که پدربزرگم میگفت اگه میخوای نون داشته باشی فقط باید اهل "کسب "(باصطلاح خودشون یعنی خرید و فروش مواد مخدر!) باشی ... بابام و عموم هم الان تو زندانند! واسه همین کسب ... پول حلال سخت گیر میاد کم هم هست ولی خیلی میچسبه من تجربه کرده م...! برق ساختمون میکشیدم ... اینجا هم دارم فنی برق می خونم ... " فرامرز فعال بود و اجتماعی . دائم با پشت صحنه در ارتباط بود(مثل اجراییها و فرهنگیکارهای خودمون وقتی یه مراسم داریم!) میکروفون ثابت داشت و تو بحثها شرکت می کرد . مثل اینکه حکم بزرگتر یا تکیه گاه یا بگو سنگ صبور داشت برای بقیه شون ... ۲۱ماه میشد که اومده بود توی کانون بجرم قتل ... و منتظر ۱۸ سالگی و ...! می گفتن :"هر چی می خوایم دیه ی شاکی فرامرز رو پیگیری کنیم میگه : " نه ! اول "میثم" شهرستانیه نداره" ... بابا آخه حکم تو رو همین روزا..." می گفت :"هر چی خدا بخواد ..." میثم ،هرچند بشدت کم حرف بود ، می گفت :"تا سوم دبستان شاگرد اول بودم ولی بعد نمیدونم چرا دیگه هیچی درس یاد نمی گرفتم ... پسر عموم صبحها می رفت مدزسه و عصر هم من کتونیشو میگرفتم می رفتم مدرسه ... دیدم فایده نداره گفتم عوضش یه کاری کنم خواهر و برادرهای کوچیکترم درست درس بخونن... تا یه روز سر کار یکی از رفقا اومد و شروع کرد به شوخی های بد و ... با اسید داشتم کار می کردم ... 23 میلیون دیه می خوان..." خیل بااستعداد بود ... تو این سه سال ۲ تا دیپلم فنی گرفته بود...! و مصطفی... ... فقط 3 ماه به 18 سالگیش مونده بود ... بیش از 3 سال از اینجا بودنش میگذشت ... " بابام کارگر بود ماهی خیلی زیاد اگه در می آورد 150 تومن میشد ... من سفارش میردم برای مشترکهای یه سوپری ... به زحمت یه موتور برای خودم خریده بودم و با اون حدود ماهی 120 تومن در می اومد ... از 6 صبح تا 11 شب کار می کردم ... بچه بودم ،فکر کردم می تونم بفروشمش و خواهرم رو عروس کنم روی تلق جلوش نوشتم فروشی ... با احتیاط از بین بچه های مدرسه ای که تعطیل شده بود میروندم ... یکیشون پرسید چند؟ فکر کردم اینجا معامله کردن بهتر از اینه که خرج بنگاه و ... هم بدی ... تا صحبت می کردیم یکی دیگه شون سوییچمقاپید ... اول فقط درگیری لفظی بود ولی بعد خشن تر شد... نمیشناختمشون ... دو نفر دیگه ، که یکیشون همین مرحوم(مقتول) بود ، رد میشدن گفتن با "بچه محل" ِ ما چی کار داری؟ ... هیچکار ، سوییچم رو بدن ... اونهام درگیر شدن ... موتور رو انداختند زمن ... تلقش شکست ... این مرحوم با زانو رفت تو شکم من و افتادم ... تنها بودم ... آخه کدومشونو بزنم ؟ ... چیزی نمیفهمیدم ... (دیگه اینجاها رو که می گفت اشکش در اومده بود و بریده بریده می گفت البته با همون متانتی که خیلی از بچه ای به سن او بعید بود ...)... فقط یادمه دستم رفت به یه تیکه از شکسته های تلق موتور ... بعد دیدم همه شون دویدند ... بجز مرحوم ... که یه مدت خیره جلو وایستاده بود و نگاهم می کرد ... بعد اون هم دنبال بقیه دوید ... سوییچم دست سرایدار ِ مدرسه بود ... بعدا تو دادگاه فهمیدم که ظاهرا برای اینکه سوییچو بگیرم دستشو گاز گرفته بودم ! ... یه بچه ی کوچیک رو رسوندم خونه شون بعد هم یکی از دوستهامو ... وقتی رسیدم خونه یه عالمه مامور دیدم و ... ظاهرا "مسعود" خونریزیش زیاد شده و مرده بود ... پلیس نمی دونست من زده م ... خودم گفتم ... " مامانش هم بود ... می گفت امیدم به خود خداست نه بنده ها... قاضی پرونده فقط صفحه ی آخر رو خونده ... و "قصاص" رو تایید کرده ...اصلا نگاه نکرد که پیشنمازشون ،اینجا، شهادت داده 2 ماه بعد از بازداشتش تازه بالغ شده ... تا بیت رهبری هم دنبالش رفته م ... حتما همه ی اینها یه حکمتی داره ... " خودش می گفت :"کیه که از مردن نترسه ؟ ولی اگه بابای اون مرحوم راضی نباشه ... تو این دنیا در بری از زیرش ... اونور چی؟ ... " هر چند مقتول رو تازه تو همون درگیری دیده بود و اون هم به اون ترتیب ، ولی عجیب با احترام ازش یاد میکرد ! می گفت:"آخه اون از من بهتر بود ... مدرسه می رفت ... " یکی دیگه شوهر عمه ش رو بیخودی کشته بود ... یکی دیگه یه نفر رو که بخاطر "کرایه ی تاکسی" داشته باباش رو می زده ... یکی دیگه توی یه دعوا به حمایت رفیقش رفته و ... یکی دزدی می کنه تا خرج "کراک" ِ داداش 20 ساله ش رو بده ! البته می گه رفتم بیرون ار می کنم زن می گیرم! پول حلال رو حیفه که بدم به داداشم ...! چند ثانیه بعد از شمردن اعضا خونه شون اضافه می کنه "آها ! راستی بابام هم هست " ! ... یکی دیگه از دیوار خونه ی رفیقش بالا رفته می پرسن چه آینده ای دوست داری؟ می گه :"نمیدونم..." آقای بالای 50 ساله ای که بعدا معلوم میشه خودش از 16 سالگی اومده تهران و کار کرده و ... اعتراض می کنه :"پس شما اینجا چه کاره اید که این بچه هنوز انگیزه و فکری برای آینده نداره ...؟" خوذش می گه :"آخه کسی رو نداریم..." به زبون ما منظورش اینه که "هیچ آینده ای ، هیچ گزینه ای از آینده های محتمل برای یه آدم ندیده ... " فرامرز می گه کسی به یه سابقه دار اعتماد نمی کنه که کار بده ..."و خلاصه بحث بالا می گیره _ خوشم نمیاد جلوی خودشون از این بحثها بشه ... _ آخر برنامه مصطفی میکروفونو می خواد... صداش می لرزه ... : " من به میثم تبریک می گم ... همین آقایی که بحث کرده ند مرد عمل بودن و 10 میلیون از دیه ت رو قبول کرده ند ... " غیر منتظره ست برای همه ... مصطفی پایین میاد از سن تا دست اون آقای بالای ۵۰ سال رو ببوسه(باز یادم میفته که خودش ۳ ماه دیگه ۱۸ ساله میشه و ...)...و عجب فضایی می شه ... سیر نمیشی انگار ... کاش می شد باهاشون بیشتر مراوده داشت ... فرامرز می گفت :" میشه ... کافیه کارت همکار (مددکار) افتخاری بگیری ... ولی همه شون بعد یکی دو جلسه خسته می شن ! ... مقاله شون که در اومد میرن ... انگار نه انگار ... " الفشین _که براش تعریف کرده م _ میگه : "خیلی فداکاری میخواد اینجاها مددکار شدن ..." فکر می کنم :"ولی به اینهمه تغییر یه مصطفی یا یه فرامرز می ارزه ... نمی ارزه ؟... " |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶ساعت 1:2 توسط فروزنده
|
|
||