(مطالب
قهوه ای رنگ در ادامه ی بحث "حکایت سلطه"... و مطالب
آبی رنگ اونایی ست که منظور اصلی م از گذاشتن این بیانات در مجاااز بوده...! مطالب
بلد شده هم که خب بنظرم بُلد بوده ند!... مطالب
ایتالیک شده هم "درحاشیه" جالب بودن--- ضمنا
لینک مطلب اصلی !)
...
يك جمله دربارهى پيشنهاد آقاى دكتر رهبر عرض كنيم. مسئلهى دكترى افتخارى؛ خوب، البته اين يك افتخار است كه اين دانشگاه اين اظهار محبت را به ما بكند؛ ليكن من اهل دكترى نيستم؛ همان طلبگى ما كافى است. اگر بتوانيم به ميثاق طلبگى متعهد و پايبند بمانيم - كه قولاً و فعلاً اين ميثاق را از دوران نوجوانى و جوانى با خداى متعال بستيم - اگر خداوند كمك كند و ما بتوانيم اين ميثاق را حفظ كنيم و در همين عالم طلبگى پيش برويم، من اين را ترجيح ميدهم. شما لطف كرديد و اين براى ما هم مايهى مباهات است، ليكن من پيشنهاد شما را قبول نميكنم.
چند مطلب را ما عرض بكنيم. البته اينها مطالبى است كه شماها ميدانيد، خودتان در اين مسائل صاحب نظريد، بنده هم سالهاست كه روى اين مسائل تكيه ميكنم؛ منتها بيشتر بايد كار كنيم، چون عقبيم. بايد اعتراف كنيم كه عقبيم. مسئلهى كشور ما و انقلاب ما و نظام جمهورى اسلامى در دنياى امروز اين نيست كه يك كشورى است، يك ملتى است، در بين چند صد ملت يا كشور ديگر. البته يك وقتى من در يك جمعى عرض كردم كه خاك ما، سرزمين ما يكصدم مجموعهى كشورهاى دنياست، جمعيتمان هم تقريباً يكصدم جمعيت بشريت در دنياست؛ اما مسئلهى ما قناعت به يكصدم در مسائل گوناگون نيست. ما رسالت داريم. ايران اسلامى، ايران مسلمان، رسالتى بيش از اين حرفها دارد. نه اينكه قصد جهانگشائى و تصرف داشته باشيم - ابداً و اصلاً - اصلاً در ذهن آن كسى كه مسلمان باشد، وارد نميشود كه بخواهد جهانگشائى كند؛ بلكه مسئله، مسئلهى رسالت در مقابل بشريت است. بشريت، هم امروز و هم در دورانهاى گذشته، دچار ابتلائات بزرگى بوده. همچنان كه من و شما نسبت به خانوادهى خودمان، نسبت به شهر خودمان، نسبت به ميهن خودمان مسئوليتهاى مشتركى داريم و اگر بتوانيم براى كشورمان كارى بكنيم و نكنيم، گناه كرديم؛ بتوانيم گرد غمى را از چهرهى ملتمان پاك كنيم و نكنيم، گناه كرديم، عين همين قضيه در مورد بشريت وجود دارد. اگر ما ديديم كه مردم در دنيا، در يك نظام سياسى باطل و پر از فشار دارند زندگى ميكنند، و توانستيم يك قدم آنها را به نجات از اين نظام نزديك كنيم و نكنيم، گناه كرديم. اگر ما ديديم كه بخش مهمى از مردم دنيا دچار گرسنگىاند، دچار فقر بدبخت كننده و تيرهروز كننده هستند و توانستيم اقدامى بكنيم و نكنيم، گناه كرديم. با اين نگاه بايد به مسائل بشريت و مسائل جهان نگريست. اگر اين است، پس بايد كشور توانائى داشته باشد؛ بايد ملت و دولت، مجموعهى نظام و كشور قوى باشد و اقتدار داشته باشد. اگر مقتدر نباشيم، مقتدران عالم بر روى ما اثر ميگذارند؛ مجالى باقى نميماند تا ما بخواهيم حتّى روى همسايگان خودمان يا همكيشان خودمان تأثير بگذاريم، چه برسد بر روى كل بشريت. پس بايد قدرت پيدا كرد. اين قدرت بلاشك در ابزارهاى نظامى نيست؛ حتّى در قدرت توليد و پيشرفت فناورى هم نيست.
بد نيست من اين را هم عرض بكنم. بنده با اينكه يك عنصر دانشگاهى نيستم - حالا يكى از آقايان فرمودند «دانشگاهى»؛ نه، من دانشگاهى نيستم - ليكن با دانشگاه و دانشجو و دانشگاهى از قديم ارتباط طولانىاى داشتم. گاهى به يك مناسبتى در دانشگاه تهران كار داشتم، مىآمدم دانشگاه تهران؛ احساس ميكردم كه به يك محيط خودمانى وارد شدم. با اينكه محيط از لحاظ ظواهر آن روز با لباس ما و عمامهى ما و اينها هيچ تناسبى نداشت، اما آدم احساس ميكرد كه يك محيط خودمانى است. دوستان ديگرى هم كه از قبيل ما بودند، همين جور احساسى ميكردند. شايد همين هم موجب شد كه مجموعهى دستاندركاران و سررشتهداران امور استقبال امام بعد از اينكه آمدن ايشان در مثل اين روزها به تأخير افتاد، محل تحصن را دانشگاه تهران انتخاب كردند. اين يك تصادف محض نبود، اين نشاندهندهى يك نوع ارتباط معنوى و روحى با دانشگاه بود؛ بخصوص با اين دانشگاه.
آن سالهاى اول و دوم انقلاب هم بنده هفتهاى يك بار به دانشگاه تهران مىآمدم و با دانشجوها ديدار و گفتگو ميكردم. حضور در مسجد دانشگاه شايد به نظرم مستمراً بيش از يك سال طول كشيد. مىآمديم دانشگاه تهران، آنجا در مسجد با دانشجوها صحبت ميكرديم و به سؤالات پاسخ ميداديم. بحمداللَّه دانشگاه تهران غير از اينكه از لحاظ علمى يك محور و مركز و پيشكسوت قطعى است، از لحاظ دينى و معنوى و ايمانى - يعنى اين ركن دوم - هم يك مركز قابل اشاره است؛ اين را بايستى مغتنم شمرد و قدر دانست.
صحبت اختراعات شد؛ كه حالا مقدارى اختراعات انجام گرفته، كارهاى جديدى انجام گرفته. پيشرفتها را شايد من يك مقدار بيشتر هم بدانم؛ چون گزارشهاى گوناگون از جاهاى مختلف به ما خيلى ميرسد؛ اما حقيقتاً بنده راضى نيستم و اين مقدار پيشرفت علم راضى كننده نيست. حالا اينها مطالبى است كه فقط در اين جمعها ميشود گفت. وقتى ميگوئيم از اين مقدار پيشرفت راضى نيستيم، نه اينكه ما ميتوانستيم و نكرديم؛ نه، ممكن است هيچ كس هم مقصر نباشد، و بيشتر از اين هم نميشده. ممكن است واقع مطلب هم همين باشد، اما همين واقعيت براى بنده واقعاً خشنود كننده نيست؛ ما هنوز خيلى فاصله داريم تا آنجائى كه بايد به آن برسيم. من توقع زيادى هم ندارم. بنده عرض نميكنم كه حتماً در ظرف ده سال يا بيست سال بايستى به رديفهاى اول علمى دنيا برسيم - حالا نميگويم رديف اول - ليكن بايد هدف ما اين باشد؛ ولو در ظرف پنجاه سال كشور از اسارت علمى مطلقاً خارج بشود. توليد علم معنايش اين است. علم يك محصولى نيست كه توليدش مثل توليدهاى ديگر باشد؛ به خيلى مقدمات نيازمند است؛ ولى بايد بالاخره ما به آنجا برسيم كه دانش را گسترش و بسط بدهيم، به ژرفاى دانش برسيم، دانشهاى جديدى را پيدا كنيم. دانشهاى ممكنِ براى بشر فقط همين دانشهائى نيست كه ما امروز داريم؛ بسيارى دانشها قطعاً وجود دارد كه بعدها بشر به آنها خواهد رسيد؛ كمااينكه بسيارى از دانشها تا صد سال پيش نبود. خيلى از اين علوم انسانى كه صحبت كردند، تا صد سال پيش، از اينها خبرى نبود؛ نه علم وجود داشت، نه تحقيقات علمى در آن رشتهها وجود داشت؛ بعد به وجود آمد. بشر قابليت اتساعش خيلى بيش از اينهاست. عالَم قابليت معرفت و شناختش خيلى بيشتر از اينهاست. ما بايد به جائى برسيم كه در اين عرصهها هرچه ممكن است، پيش برويم؛ هرچه ممكن است، بفهميم. و البته علم را وسيلهى سعادت انسان قرار بدهيم. تفاوت نگاه دين - يعنى اسلام - به علم، با نگاهى كه دنياى مادى به علم مينگريست، در همين است. ما علم را ميخواهيم براى سعادت بشر، براى رشد بشر، براى شكوفائى بشر، براى استقرار عدالت و آرزوهاى قديمى بشر.
بارها عرض كرديم كه آرزوى ديرين بشر، استقرار عدالت بوده. از قديمترين دورانها، انسانها از بىعدالتى رنج ميبردند. امروز هم در دنيا بىعدالتى هست: بىعدالتى مدرن، بىعدالتى مسلح، بىعدالتى غير قابل اعتراض! امروز در دنيا بىعدالتىهائى وجود دارد كه كسى نميتواند به اينها اعتراض كند. بمجردى كه اعتراض ميكنند، با ابزارهاى علمى، با امكانات علمى، با همين دانش ارتباطات كه امروز رو به شكوفائى روزافزون است، هر صداى معترضى را خفه ميكنند. ... يك چنين بىعدالتىاى امروز وجود دارد. علم بايد با اين بىعدالتى بجنگد. امروز علم در خدمت اين بىعدالتى است؛ امروز علم در خدمت ظالمترين انسانها و ظالمترين جوامع است؛ بايد از اين حالت خارج شود. نگاه اسلام به علم، نگاه شريف، نگاه نظيف، نگاه دور از هوى و هوس، نگاه معنوىگراست. ما علم را ميخواهيم براى اين؛ خوب، بايد براى اين تلاش كنيم.
مسئله ی فرهنگ
يك نكتهاى كه به نظر من مهم است، اين است كه در داخل دانشگاه به مسئلهى فرهنگ خيلى بايد پرداخت؛ خيلى بايستى به مسئلهى فرهنگ در داخل محيط دانشگاه اهميت داد. البته رسالت اصلى دانشگاه علم است - در اين شكى نيست - منتها همين نگاهى كه عرض كرديم، از اول بايد در دانشجو به وجود بيايد؛ و اين كارى است ممكن.
حالا يكى از آقايان فرمودند كه در همهى آحاد مردم همدلى ايجاد بشود؛ خوب، اين چيز خيلى مطلوبى است، اما كار آسانى نيست؛ مقدماتى لازم دارد؛ ليكن اينى كه ما عرض ميكنيم - يعنى تربيت فرهنگى دانشجو از آغاز - كار ممكنى است؛ مديريتهاى اساسى دانشگاهها ميتوانند اين منظور را با برنامهريزى تأمين كنند. اين منظور ميتواند در كتابهاى درسى تأمين شود، در انتخاب استاد تأمين شود، در برنامههاى گوناگونى كه براى دانشجو گذاشته ميشود، ميتوان اينها را تأمين كرد؛ منتها كار بسيار ظريفى است.
بايد به مسئلهى فرهنگ نگاه مدبرانه داشت. خود علمآموزى، يك فرهنگ است. اگر چنانچه ما به مسئلهى فرهنگى در دانشگاه توجه كنيم، آن وقت هم دانشجوى ما عاشق و راغب به علم ميشود و دنبال علم و تحقيق ميرود - صرفاً دنبال مدرك نيست - هم استاد ما از حالت اداى تكليف در كلاس درس خارج ميشود. در موارد بسيارى از خود دانشگاهها به ما گزارش ميكنند كه درسهاى بعضى از اساتيد يك اداى تكليفى است؛ همين كه بالاخره بيايند و درس موظفى خود را بدهند و بروند. در حالى كه در تدريس استاد، مسئله نبايد مسئلهى اداى تكليف باشد؛ مسئلهى عشق، علاقهى به علم، علاقهى به تربيت دانشجو؛ اينجورى بايد باشد.
استاد بايد پدرانه و برادرانه رفتار كند و دانشجوى خودش را رها نكند؛ اين حالتى است كه خوشبختانه الان در حوزههاى علميهى ما هست؛ يعنى از سنتهاى حوزههاى علميهى ما يكى اين است. استاد كاملاً آماده است براى اينكه شاگرد بيايد از او بپرسد، تحقيق كند، به او كمك كند. بعضى از اساتيد از محل درسشان كه خارج ميشوند، طلبهها با اينها ميروند تا توى خانهشان؛ همان جا هم مىنشينند، سؤال ميكنند، بحث ميكنند؛ ساعتى را، گاهى ساعاتى را به اين چيزها ميگذرانند. اين، حالت خوبى است؛ اين احتياج به يك تزريق فرهنگى دارد. اين، يك كار فرهنگى است؛ اين با دستور نميشود.
شما ميدانيد كه بنده سالى چند بار با دانشگاهيان و اساتيد محترم ديدار دارم. اينى كه استاد در اتاق خودش منتظر بماند تا بعد از كلاس درس، دانشجو به او مراجعه كند و از او بپرسد، اين را بارها هم من توى اجتماعات اساتيد و دانشگاهىها گفتم، هم خود دانشگاهىها گاهى گفتند و اين را تكرار كردند؛ دولت هم كه آمد، يك مقرراتى در چهار پنج سال قبل از اين گذاشت؛ خوب، شما ميدانيد، بنده هم ميدانم كه به آن مقررات هم درست عمل نميشود. اشكال كار كجاست؟ اشكال كار در همان مشكل فرهنگى است. يا در مورد تحقيق، بعضى از آقايان در فرمايشاتشان اشاره كردند كه عشق و شور تحقيق در مردان ما، زنان ما، اساتيد ما، محققين ما هست. خوب، اين خيلى چيز مهمى است. مهمترين اختراعات بشرى آن اختراعاتى است كه با تفحص و كنجكاوى و گذشت و فداكارى محقق به دست آمده؛ نه با سفارش، نه با پول. گاهى آن محقق در شرائط بسيار سختى قرار داشته، سالهاى متمادى را هم صرف وقت كرده تا بالاخره به آن نتيجه رسيده. البته بعد كه به نتيجه رسيده، ممكن است اقبال و شهرت و پول و بقيهى چيزها هم به او رو كرده؛ اما آن عامل اصلى، عامل شور و عشق و علاقه و ميل به تحقيق و كنجكاوى و عمقيابى بوده. اين، فرهنگ لازم دارد؛ اين فرهنگ را بايد تزريق كرد.
ميدانيد ملتها خصال ملى دارند. بعضى از ملتها خصلتى دارند كه خصلت عمومى است، بعضى از ملتها خصلتهاى ديگرى دارند كه حالا مربوط به تاريخ و جغرافيا و اقليم است و به عوامل گوناگونى وابسته است. ما اين روحيهى شور و شوق را، ميل به تحقيق را، كنجكاوى را، خسته نشدن و پيگيرى كردن را بايد در ملتمان به وجود بياوريم. اين روحيه، كم است؛ نيست. كار جمعى هم كه گفتند، همين جور است؛ كار جمعى هم جزو خصال ملى ما نيست. شما به ورزشهاى ما هم كه نگاه كنيد و مقايسه كنيد با ورزشهائى كه متعلق به اروپائىهاست، مىبينيد همين جور است. ورزش ملى ما كه كشتى است، يك ورزش انفرادى است. حتّى ورزش باستانى ما هم كه يك ورزش دستهجمعى است، هر كسى براى خودش ورزش ميكند. ميدانيد وقتى كه توى گود زورخانه ميروند، كار دستهجمعى انجام نميگيرد؛ با هم يك حركاتى را انجام ميدهند، هر كسى ورزش خودش را انجام ميدهد؛ مثل فوتبال يا واليبال نيست كه كار اين، مكمل كار آن باشد؛ لذا كار، كار جمعى نيست. اين يك نقص ملى است در ما؛ اين را بايد درست كرد؛ بايد تزريق كرد. اين كارِ كيست؟ كار دانشگاه است. بنابراين دانشگاه غير از مسئلهى علم، بايد به مسئلهى فرهنگ هم بپردازد.
ما ميتوانيم اين جوان را صبور، قانع، مايل به كار، مايل به تحقيقات، اهل كار جمعى، اهل اغماض، اهل تغليب عقل بر احساس، اهل انصاف، اهل وقتشناسى، اهل وجدان كارى تربيت كنيم؛ ميتوانيم هم عكس اين صفات را در او تزريق كنيم. واقعاً اين جوانى كه در اختيار دانشگاه قرار ميگيرد - يك جوان هجده نوزده ساله - در خور اين تربيت هست. در دورههاى بخصوص ليسانس - اين دورهى اول - ميتوان روى اين مسئله واقعاً فكر كرد، برنامهريزى كرد. شما ميتوانيد يك نسلى را به وجود بياوريد كه اين نسل داراى اين خصوصيات اخلاقى باشد. اين هم برنامهريزى ميخواهد؛ اين با پوستر و با دستور و با اينها درست نميشود.
همان طور كه شما براى كار علمى نياز به برنامهريزى داريد و بايد برنامهى كلان ترتيب بدهيد، براى اين كار هم برنامهى كلان لازم است. اين برنامهى كلان هم توى خود دانشگاه بايد انجام بگيرد؛ اين چيزى نيست كه ما بگوئيم بيرون دانشگاه انجام بدهند، به دانشگاه ابلاغ كنند؛ اينها حكمى نيست كه با حكم بشود اين كارها را كرد؛ اينها كارهائى است كه بايد از درون دانشگاهها بجوشد. من اينها را عرض ميكنم تا انشاءاللَّه اين زمينه و ذهنيت به وجود بيايد و روى مسئلهى فرهنگى در دانشگاه كار بشود.
البته يك بخش مهم كار فرهنگى هم، كار دينى است؛ با دين مأنوس كردن، با عبادت انس دادن، لذت عبادت را چشاندن. واقعاً يكى از سيئات دوران پهلوى همين است كه اينها مجموعهى تحصيلكردهها را از آن وقت از مسائل دينى منقطع كردند؛ از قرآن منقطع كردند، از صحيفهى سجاديه منقطع كردند، از نهجالبلاغه منقطع كردند؛ بعد هم همان حالت تقريباً بعد از انقلاب ادامه پيدا كرده. البته سى سال - يك نسل - از شروع انقلاب گذشته، خيلى كارها ميتوانسته انجام بگيرد؛ ليكن ما همان رويّه را دنبال كرديم.
دوستان عزيز! من به شما عرض بكنم؛ انس با قرآن و تدبر در قرآن، همچنين تدبر در ادعيهى مأثورهاى كه اعتبار دارد - مثل صحيفهى سجاديه و بسيارى از دعاها - در تعميق معرفت دينى خيلى نقش دارد. تعميق معرفت دينى خيلى مهم است. يك وقت يك كسى همينطور روى احساسات، در نماز جماعت هم ممكن است شركت كند، در اعتكاف هم شركت كند، در مجلس عزاى حسينى هم شركت كند، در فلان تظاهرات دينى هم شركت كند، اما اين معرفت در عمق جان او وجود نداشته باشد؛ لذا سر يك پيچى، سر يك دستاندازى، يكهو مىبينيد كه از جا در ميرود؛ اين به خاطر اين است. ما نظائرش را زياد ديديم. توى همين مجموعههاى انقلاب، اوائل انقلاب كسانى بودند كه از ماها كه ريش داشتيم و عمامه داشتيم و اينها، به نظر ميرسيد كه اينها متدينتر و مقيدتر و پابندتر و نسبت به دين متعصبترند؛ بعد يك وقت - همان طورى كه عرض كردم - يك دستاندازى پيش آمد، يكهو ديديم تايرش در رفت! خوب، پيداست كه چفت و بست محكمى نداشته. بنابراين تعميق معرفت دينى، خيلى مهم است؛ انس با معارف اسلامى، خيلى مهم است. اين هم يك بخش كار فرهنگى است كه بايد ترويج شود. اينها متولى ميخواهد، متولىاش هم شمائيد؛ هيچ كس ديگر نيست. يعنى شما مديران و رؤساى گروههاى تحقيقى، متولى اين كار هستيد. اين كار را نميشود به شكل ادارى درست كرد و مثلاً تزريق كرد به يك مركز علمى و محيط علمى؛ اين را بايد بنشينيد برايش فكر كنيد؛ اينها خيلى مهم است.
يك مسئلهى ديگر هم مسئلهى سياسى در دانشگاههاست. ميدانيد من از سابق عقيدهام بر اين بوده است كه در دانشگاه بايد روح سياسى زنده باشد؛ اين يك نشاطى به جوان ميدهد. ما جوان بانشاط لازم داريم. دانشگاهى كه از سياست دور باشد و بكلى از سياست بركنار باشد، اين دانشگاه خالى از شور و نشاط خواهد بود؛ بعلاوه كه محلى خواهد شد براى رشد ميكروبهاى خطرناك فكرى و رفتارى. بنابراين خوب است و بايد در دانشگاه سياست باشد؛ منتها معناى سياسى شدن دانشگاه يا حضور سياست در دانشگاه را نبايد اشتباه كرد. معنايش اين نيست كه دانشگاه بشود يك جائى براى اينكه جريانهاى سياسى، گروههاى سياسى، عناصر سياسى براى اغراض سياسى بيايند از اين استفاده كنند؛ اين نبايد باشد؛
حالا بعضىها حساسند روى كلمهى دشمن، كه چرا شما ميگوئيد دشمن؛ چرا هى تكرار ميكنيد دشمن. خوب، تكرار هم ميكنيم و باز بعضى اينجورى دچار غفلت ميشوند، نميفهمند كه دشمن دارد با آنها چه كار ميكند؛ اين همه هم ميگوئيم و نميشود! اگر نميگفتيم، چه ميشد! شما ببينيد از اول تا آخر قرآن، خداى متعال چقدر اسم شيطان و شيطانصفتها و ابليس را آورده؛ چقدر اسم فرعون و نمرود و قارون و دشمنان پيغمبر در زمان بعثت آمده و چقدر اينها در قرآن تكرار شده. داستان ابليس و شيطان در قرآن تكرار شده. ميشد يك بار خداى متعال بگويد، براى اطلاع كافى بود. اين براى اين است كه هيچ وقت نبايد از كيد دشمن غافل بود. اميرالمؤمنين فرمود: «و من نام لمينم عنه»؛(2) اگر شما توى سنگر خوابتان برد، لازمهاش اين نيست كه دشمن شما هم كه روبهرو نشسته، او هم توى سنگرش خوابش برده باشد؛ نه، ممكن است شما خوابت برده باشد، او بيدار باشد؛ آن وقت پدرتان درآمده است. نبايد غفلت كرد. و مىبينيد كه غفلت ميشود.
1) شرح نهجالبلاغه، ج 20، ص 319
2) نهج البلاغه، نامهى 62