***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

دقیقا یادم نیست کدام مقاله یا کتاب مرا با جلال آشنا کرد. دو کتاب "غربزدگی" و "دستهای آلوده" جزو قدیمی ترین کتابهایی ست که از او دیده و داشته ام. اما آشنایی من بیشتر به وسیله و به برکت مقاله ی "ولایت اسرائیل" شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوانهای امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران. تلفنی با او تماس گرفتم و مریدانه اعتراض کردم. با این که جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من خاطره انگیز است. در حرفهایی که رد و بدل شد، هوشمندی، حاضرجوابی، صفا و دردمندی مردی که آن روز در قله ی "ادبیات مقاومت" قرار داشت، موج می زد...- آیة الله خامنه ای؛ ره بر عزیز و حکیم انقلاب

دانلود اصل کتاب (سفر به ولایت عزرائیل)

سال 1326- داستان از "جلال"ی آغاز می شود که مانند بسیاری از جوانان و "آزادگان ِ ما قبل ِ خمینی" ، برای کاستن از آلام انسان و مبارزه در جهت رشد بشر، ایدئولوژی ای آرمانی تر از کمونیسم نیافته بودند. (و البته در ایران، "حزب توده" سایه ی خود را بر تمام محافل کمونیستی گسترده بود!)

اما همین "آزادگی" هم بود که نتوانست "حزب توده ی سرسپرده ی شوروی" را تاب بیاورد و با جمعی از دوستان منشعب شد. و در جستجوی "آرمانشهر کمونیستی، بدون شوروی" ، تجارب دیگر کشورها و انقلابات کمونیستی شان را می کاوید تا اینکه...

 « در جستجوی چیزی به جای "کلخوز"[سیستم کشاورزی اشتراکی شوروی] نهادن بودیم که عاقبت به "کیبوتص" دست یافتیم. دکانی بود و شاید هنوز هست در لاله زار. پارچه فروشی و خیاطی به اسم "ملامد" . که توزیع کننده ی نشریات اسرائیلی بود و من آنوقتها مستاجر خانه ی نادرپور بودم در کوچه نکیسای لاله زار. و هرروز گذارم از جلوی آن دکان بود. آن انتشارات را پشت شیشه میگذاشت که مردم ببینند. تا من هم دیدم و  گرفتم و خواندم و "حسین ملک" را خبر کردم و کار به جایی کشید که ما دو نفر شدیم مشتری پرو پا قرص روزنامه ها و مجله ها و کتابچه های اسرائیلی...شدیم برگرداننده ی آنچه از سوسیالیسم دهقانی اسرائیل به این مملکت میرسد... پس از آن بود که کتاب "کویستلر" را باسم "دزدان در شب" دیدیم؛ در وصف تاسیس یک کیبوتص جدید در متن بدرفتاری همسایگان عرب... و اینها همه مؤید بود و تسلا بود و توجیه بود. و ناچار "جذبه" داشت. "کویستلر" هم مثل ما با استالین که بریده بود، کارش به کیبوتص کشیده شده بود...» (1)

و اینگونه، آن داستانی که قرار است به  "آغاز یک نفرت" ختم شود؛ با  "یک جذبه" می آغازد. و این جذبه را جلال در شرایطی به خاطر آورده و صادقانه بازگو می کند، که در سال 1341 (یعنی درست 15 سال بعد) پا به اراضی اشغالی گذاشته و مهمان اسرائیلی هاست. 15 سال از آن روزها گذشته است. هرچند اسرائیل و کیبوتص ها هم دستخوش تغییراتی شده اند (که از چشم و قلم تیز جلال پنهان نیست) اما جلال با جلال 1326 دیگر قابل قیاس نیست. جلال 1341، همان نویسنده ی تیزبین و ژرف اندیش و صریح "غرب زدگی" ست. جلال اولین کسی ست که "دم خروس استعمار را می بیند که از جیب اسرائیل بیرون زده است...

توصیفهای جلال از اسرائیل، را لازم داریم؛ تا "دشمن" را بیشتر و عمیقتر بشناسیم. آن هم دشمن را در حال "تولد" و "تکوّن".و آن هم از نگاهی اینقدر "نزدیک"...و ضمنا اسرائیلی که جلال وصف میکند، تنها 15 سال از تاسیسش گذشته است!و مملکتی ست "نوپا" و "مبتنی بر انگیزه های دینی" و از این نظر، حتی قابل قیاس با وضع امروز ما!

 -    کیبوتص و مشاو

به اختصار آنکه: هر دو، نوعی مزرعه یا دِه اند. کیبوتص ها از مشاوها قدیمی ترند(حدود ۱۰ سال) در سال ۱۳۴۱ که جلال گزارش می دهد،حدود16/1 از جمعیت 2.5 میلیون نفری اسرائیل در اینها ساکنند. در هر دو وسایل کشاورزی و آب و زمین اشتراکی است، و کسی هم "حقوق بگیر"نیست. اما در کیبوتصها تقریبا همه ی زندگی اشتراکیست! به نحوی که جلال برای ساکنین کیبوتص، بجای لفظ "خانوار" لفظ "اعضا" را به کار میبرد. بچه ها از اوایل زندگی به سیستم آموزش مشترک سپرده می شوند و کلا بچه ها و جوانها جدا ازهم اند و اعضای کیبوتص تکیه ای برخانواده ی خودندارند. در هردو، سیستم حفاظتی و انتظامی، مستقل ازدولت و ارتش است. کیبوتصها بیشتر در نواحی مرزی اند و "پناه گاه" هم در آنها ساخته شده.

-          مسئله ی آموزش در اسرائیل

جلال اساسا این سفر را تحت ماموریتی که از وزارت فرهنگ(آموزش و پرورش فعلی) دارد رفته است. و به همین مناسبت ملاقاتی با بازرس فرهنگ اسرائیل در برنامه ی وی بوده. که داده های زیر حاصل این ملاقات است: 

«جمع کل مدرسه رونده ها در سراسر ئولایت در سال استقلال(۱۹۴۸) ۱۳۰هزار نفر.از کودکستان تا دانشگاه. همین عدد در ۱۹۶۲ رسیده است به ۶۰۰هزار! یعنی یک چهارم جمعیت. یعنی در عرض ۱۳ سال حجم فرهنگ ۵ برابر شده.

با همین اندازه احتیاج به کلاس و معلم و دیگر ابزار تعلیم و تربیت. ناچار در اول کار دستشان به هرکسی رسیده گذاشته اند سر کلاس. و محل کلاسها از زیر چادر و کپر گرفته تا در هوای آزاد. [و نظری بیفکنیم بر وضع امروز که کمتر تکنولوژی پیشرفته ای می تواتن یافت که در رده های اول آن موسسات تحقیقاتی صهیونیستی نباشد...] و ناچار بیش از همه پرداخته اند به تربیت معلم. در دوره های ۶ ماهه ی فشرده و کلاسهای شبانه...

و ماحصل گفتگومان این شد که شاید یکی از علل این سرعت عمل در پرکردن جای خالی معلمان کار آزموده غربتزدگی مهاجران بوده و احتیاجشان به هرچه زودتر همرنگ شدن با جماعت. بخصوص اگر توجه کنیم که علاوه بر کلاسهای مدارس رسمی- کلاسهای دیگری هم هست و اغلب شبانه- برای آموزش فشرده ی زبان عبری.

و این کلاهای زبان قدم اولند برای یکدست کردن اخلاق و آداب مهاجرانی که هر دسته از گوشه ای از عالم کنده اند و به ارض موعود آمده اند...»

-          معضل نژادها در اسرائیل .

جلال این نژادهای مختلف را بطور کامل بررسی میکند و  نشان میدهد که این تنوع، ابتدائا در این کلاسها، و سپس در "آمیزشهای صنفی و شغلی و محله ای"کمرنگ شده،تا نهایتا به دو دستگی اساسی میرسیم "شرقی ها وغربیها"... (گمان میکنم که این شرقی و غربی ای که جلال می گوید و روی "معنی اقتصادی اش" هم تاکید دارد،به نوعی همان اصطلاح رایج "کشورهای شمال و کشورهای جنوب" امروز...)

  و نشان می دهد که «گرچه یهودیان نخستین، یعنی مهاجران اولی که در تاسیس دولت اسرائیل سهم اساسی داشته اند،اغلب از اروپای شرقی و بویژه از روسیه و لهستان آمده اند- مهاجران جدید از ممالکی آمده اند که اکثریت با مسلمانان بوده...یکی با ادب و تربیت غربی، چرا که مهاجران یهودی لهستان و روسیه، قبل از رسیدن به فلسطین،سالها دراروپا و آمریکا و کانادا به سر برده اند...و دیگری با ادب و تربیت شرقی، یعنی یمنی ها،عراقی ها و مصری ها...حل این اختلاف اساسی میان دو نوع آداب وتربیت، اولین مشکل دولت اسرائیل است که آن را می خواهد ازراه یکسان کردن زبان می خواهند برطرف کنند.»

-          مطالبات جدید در کیبوتص ها ... ماجرای یک تیاتر! و  پیامهایی برای خودمان!

و این یعنی مملکتی که "در عین تکوّن"، "درحال جنگ" هم هست! در آن واحد،هم باید به معضلات داخلی پرداخت و هم به تهدیدات خارجی!

«اشاره ای کردم به نمایش سلاح های جنگی دیشب؛ و اینکه آخر تا کیباید مردم رابا ترس راه برد؟

گفت: تا وقتی ما در محاصره ی اعرابیم.

گفتم: در وزارت خارجه تان هم از یک صاحب منصب عالیمقام شنیدم که می ترسید عربها فردا سر برسند و همه ی اسرائیلی ها را بریزند دریا... حرف من در همین است: خودتان مدام با آتش بازی می کنید. و چون طرف را می ترسانید، خودتان هم مجبورید بترسید. و به جای برداشتن اختلافات، پناهگاه بسازید.

[من: این، ذاتا خاصیت کشورهای "ایدئولوژی محور"است. یا شاید هم خاصیت کشورهایی که "داعیه ی رهبری جهانی" دارند... خلاصه که وضع ما هم تا اینجای گفتگو، مشابه است!]

گفت: می گویی چه کنیم؟ ما که قصد جنگ نداریم. اما راحتمان نمی گذارند.

گفتم: درست است که اینجا ارض موعود اساطیری شماست. اما فراموش نکن که این زمین ها را به زور گرفته اید و آن وقت با صاحبان اصلی راه نمی آیید. دیده ام که به دهات و شهرهای عرب نشین، کسی نمی رسد دیده ام که حتی برق و مدرسه ندارند...

حرفم را برید: مگر قضیه ی اعراب مهاجر را نمی دانی؟ خودشان رفته اند. آخر جنگ بود. خرابکاری می کردند. مقاومت می کردند. [خرابکاری = مقاومت !!!  توجه کنید این بحث "خودشان رفته اند" از همان روز اول...و  چه بسا برای آرامش وجدان شهروندان خودشان، مثل این معلم]

گفتم: بسیار خوب. شما ترتیب کار را جوری دادید که ترسیدند. و گمان کردند اگر بمانند خونشان را توی شیشه می کنید. »

و البته چنان که آل احمد اشاره می کند، خود این ترس از مصر و اعراب، یکی از عوامل نزدیکی ِ نژادهای مختلف یهودی در اسرائیل بود!

آنچه در توصیف ایران آن روز و موضع آن راجع به اسرائیل می آورد نیز قابل توجه است. که ...:

-          تبلیغات نشریات داخل ...

 پیش از سفر جلال در سال 41، اسرائیل، هنوز "مسئله"ای نشده است برای جهانا. و در ایران هم تنها چند تنی مقالاتی دارند و همه از یک جمعیت واحد: سوسیالیستهای ایرانی!

« نخست مهندس حسین ملک...مقاله ای نوشت تحت عنوان "کیبوتص" و مجذوب دستاوردهای تازه  ای که در حوزه ی اصلاح کشاورزی و بیرون از حیطه ی روس های استالینی به دست آمده بود.

دوم مقاله ی خلیل ملکی با همان نام. این را یادم هست که لحن و برخورد مقاله های ملکی، چنان مشفقانه بود که ما جوان ها می پنداشتیم گروهی از مردم در آن ناحیه سرگرم پیاده کردن بهشت اند!

سوم مقاله ی داریوش آشوری بود در سال 40 یا 41 که در ایام دانشجویی و بنا به توصیه ی ملکی، به اورشلیم دعوت شد. از مهرآباد پرید و در تل آویو نشست و جا خوش کرد و گزارش مجذوبیتش، باب دندان مطبوعات آن روز  از آب درآمد.»

 [ضمنا آشوری جز یکی دو نفری است که "غرب زدگی(که در همان سال 41 منتشر شد)" را نقد کرد و رد کرد...]

 

و آنچه که جلال تحلیل می کند:

-          چرا "ولایت"؟

o        «حکومت یهود در آن سرزمین نوعی ولایت است و نه دولت. حکومت اولیای جدید بنی اسرائیل بر ارض موعود.» جلال، ولایت به این معنا را از دو جنبه مطرح میکند:

•         "دعوت" و فراخواندن تمام بنی اسرائیل از سراسر جهان. که ماهیتا حرکتی پیامبرگونه است.

•         اسرائیل این حق را به خودش می دهد که قوانین بین المللی و حقوق بشر را زیر پا بگذارد. مثلا دستگیر کردن و محاکمه  و اعدام "آیشمن" که او را ایادی اسرائیل در آمریکای جنوبی گرفتند و...(در حالی که عرف بین المللی چنین اجازه نمیدهد) «چاره ای نیست جز اینکه اسرائیل را ولایتی بدانیم و اداره کنندگانش را اولیا – که به نام چیزی برتر از اعلامیه ی حقوق بشر گام می زنند.»

o        کوچک بودن اسرائیل از لحاظ جغرافیایی.

-                     اسرائیل، عامل امپریالیسم ...

این مسئله روشن ترین مطلبیست که به خوبی در جای جای کتاب رخ می نماید...از حمایت بانک روچیلد و ... در تاسیس و مهاجرت یهودیان و تا حمایت های تمام قد آمریکا و اروپا در جنگ با اعراب (که در قسمت "حکایت جنگ اعراب و اسرائیل" اندکی نقل خواهم کرد) ... و نقشی که در تسهیل خورد و برد های حضرات از منطقه دارد! و...

(فصل آخر کتاب ، در سال 1346، در مجله ای چاپ می شود که ساواک متوجه شده و مجله را جمع و توقیف می کند. اما پیش از متوجه شدن ساواک، یک نسخه از آن به دست روحانیون قم رسیده و در تیراژ 50 هزار توسط آنان تکثیر و توزیع شده! و نام "اسرائیل، عامل امپریالیسم" را نیز آن روحانیت متعهد و آگاه برای آن برگزیده اند)

o        چه کسانی از اسرائیل حمایت کردند؟

[پاسخ این سوال را نیز  در قسمت "حکایت جنگ اعراب و اسرائیل" اندکی نقل خواهم کرد...]

ضمنا صفحات 80 تا 84 کتاب، تاریخ مهاجرت یهودیان را از قرن16 میلادی و تا 1948 نقل می کند. منتها با دقتهای خاص جلال. و از زاویه ی نگاهی منحصر به فرد او که رد پای استعمار را در کنار عوامل "طبیعی جوامع" با هم نشان می دهد. که می گذرم. و انشااله خودتان می بینید.

o        سر کار رفتن اعراب!

«حکومت اسرائیل، با وضعی که فعلا دارد، از نظر من شرقی، از طرفی سرپل مطمئنی ست برای سرمایه گذاری های غرب که پس از جنگ دوم به صورتی دیگر و با لباسی دیگر در شرق نمودار شده. و من با این قسمت اسرائیل، بگومگوی فراوان دارم. و بعد هم تجسم خشن کفاره ی گناهانی است که هم در آن سالها فاشیستها در "داخو" و "بوخن والد" و دیگر داغگاهها مرتکب شدند.

درست توجه کنید که "گناه"یست و "غربی" مرتکب شده است و من "شرقی" "کفاره" میدهم. و "سرمایه"ای است که غربی صادر می کند و من شرقی پایگاه می دهم. در این مورد نیز حرف و سخن ها دارم. ودر این همه راستش را بخواهیم، مسیحیت حجابی از "اسرائیل" میان خود و عالم اسلام کشیده است تا من خطر اصلی را نبینم. سر اعراب اینچنین است که گرم شده.»

o        اتحاد اعراب، به نفع کیست؟!

[این فایل هم فعلا باز بماند!... انشاالله در مطالب بعدی بطور مشخص و مستقل به آن خواهیم پرداخت]

 

-           حکایتهایی از جنگ اعراب و اسرائیل (این قسمت از کتاب را، جلال چند سال بعد از سفر، و یعنی در زمان جنگ اعراب و اسرائیل در 15 و 16 خرداد1346 به آن افزوده. با استفاده هایی از نامه ی یکی از دوستانش از پاریس)

«مردم فرانسه از خرد و کلان و چپ و راست، چه نژادپرست و چه ضد عربند! هیچ کس فکرش را نمی کرد – و من کمتر از همه- که داغ الجزایر، چنین بر دل اینها مانده باشد و ماجرای لشکر کشی به کانال سوئز در 1956 و ناکام ماندن آن، چنین به انتقام  کشی تحریضشان کرده باشد...

دو هفته ی تمام "آماده کردن افکار عمومی" طول کشید. آن وقت، چه کسی اول به میدان جَست؟! دست چپی ها؟! نه، حضرات "وجدان جهانی"- آنهایی که در مغز پوسیده ی خود فکر می کنند که "رسالت" دفاع از حق را در تمام دنیا دارند. آنهایی که حسن و حسین و تقی و نقی را در اقصا بلاد عالم به نام "انسانیت" محکوم میکنند! همه ی آنها یک مرتبه به میدان ریختند. از سارتر گرفته، تا کرگدنی به نام اوزن یونسکو –که وقاحت را به آنجا رساند که ادعا کرد "آوارگان فلسطین که بیست سال در اردوگاههای جنگ به سر می برند و جیره ی غذایی نصف یک آدم معمولی را از سازمان ملل می گیرند، همگی می خواهند همان کاری را بکنند که هیتلر نکرد". یعنی می خواهند این یهودی های رنگ وارنگ  اروپایی و آمریکایی را که نماینده ی تمدن غربند در وسط ممالک عربی قتل عام کنند!... و مالیخولیای دیگری به نام "لانزمن"... و فدراسیون چپ که جای خود دارد... اما وقیح تر از همه جناب "دانیل مایر" که رئیس مجمع دفاع از حقوق بشر است...

«به مدت یک هفته این جوری، دور، به دست این اراذل ادبی و سیاسی بود و چه سیرکی!  زمینه آماده بود. چپ فرانسه به طور یکپارچه احساسات را برای ماهی گیری بعدی آماده کرد÷ه بودند. مطبوعات بورژوا و ارگان های پول و منفعت از دوش این روشنفگران چپ! بالا رفتند. [این که حضرت روح الله می فرمایند: شرق و غرب مثل دو تیغه ی قیچی، به ظاهر از هم دورند، اما برای بریدن اسلام، متحد!]  اسم نویسی داوطلبان شروع شد و پول جمع کردن... برای این که حساب دستت بیاید و حرف هایم را حمل بر اغراق نکنی، فقط یک نمونه دستت می دهم: 5 ماه است که نهضتی به نام "یک میلیارد فرانک برای ویتنام" دارد فعالیت می کند که هدفش از اسمش پیداست و تا به حال فقط ذویست میلیون فرانک پول جمع کرده. اما در عرض 48ساعت میزان پولی که در فرانسه برای اسرائیل جمع شد از 3 میلیارد فرانک گذشت! که نصف آن را حضرات روچیلد پاریس و لندن هدیه کردند. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.»

«خب. چرا این بشردوستان اینطور به دست و پا افتاده اند؟چرا یک مرتبه این جوری همبستگی عمومی با اسرائیل تظاهر کرد؟

جواب ساده است. بیست سال است که یک مشت زورگو به کمک سرمایه های بین المللی و به برکت سازمانهای تروریستی "صهیون" و "هاگانا" خاک فلسطین را اشغال کرده اند و یک میلیون ساکنان آن را بیرون ریخته اند.

به مناسبت این که نازیسم – این گل سرسبد تمدن بورژوایی غرب- شش میلیون یهودی فلک زده را در آن کوره های آدم پزی، پخت، امروز دو سه میلیون عرب های فلسطین و  غزه و غرب اردنباید در حمایت سرمایه داران "وال استریت" و بانک روچیلد، کشته و آواره بشوند. و چون حضرات روشنفکر اروپایی در جنایات هیتلر شریک بودند و همان ساعت دم بر نیاوردند، حالا به همان یهودی ها در خاورمیانه سر پل داده اند؛ تا دیگر ملل مصر و سوریه و الجزایر و عراق شلاق بخورند و دیگر خیال مبارزه ی ضد استعمار را در سر نپرورند و دیگر کانال سوئز را روی ملل متمدن نبندند!

آیا به این علت که رئیس حکومت مصر میانه اش با حکومت ما شکرآب است، باید صد و اندی میلیون عرب را در این قضیه فدا کرد؟الآن 90 درصد نفت اسرائیل را ایران می دهد!...سربازان فراری عرب در صحرای سینا دسته دسته دارند از تشنگی می میرند، آن وقت مطبوعات ما پر است از انتقام گرفتن از ناصر و هیچ کس نیست که بنویسد آقایان، این اسرائیلی های متمدن اند که لوله های آب را بریده اند تا برای نگه داری از اسرا دچار خرج بیشتر نشوند!

... مطبوعات فرانسه که همچون دیگر بنگاه های انتشاراتی این ملک در دست یهودیان سرمایه دار است، چنان افکار را مسموم و تخدیر کرده اند که نظیرش را تا سالهای دیگر نمی توان دید. رادیو های خصوصی و دولتی هم که با پول تبلیغات اینها می گردد.

مگر نه اینکه نخست وزیر فرانسه، رئیس بانک روچیلد است؟ و زمام امور "هاشت" و "رنو" در دست سرمایه داران؟ و جناح چپ تماما در ید قدرت گیموله ، همان که به سوئز لشکر کشید؟ و تبلیغتش به دست آنهایی که هنوز خواب "الجزایر ِ فرانسه" را میبینند؟اینها عجب نیست. عجب ایناست که وجدان روشنفکران مملکت ایران را هم اینها می سازند. اگر وجدان روشنفکر اروپایی ناراحت است که چرا به آن یهودی کشی رضایت داده، روشنفکر ایرانی چه می گوید که "استر" ملکه اش بود و "مردخای" وزیر شاه هخامنشی اش و دانیال نبی امامزاده اش؟

وجدان روشنفکر ایرانی باید از این ناراحت باشد که چرا نفت ایران در تانک و هواپیمایی می سوزد که که برادران عرب و مسلمانش را  می کشد...»

 

و این مسئله را جلال بیشتر توضیح می دهد... توضیح می دهد تا شاید ما بهتر "معادلات حاکم بر نظام استعماری جهان" را بازشناسیم...:

«در عرض این مدت روابط سیاسی تمام دولتهای عربی با آمریکا و انگلیس قطع شد. کانال سوئز بند آمد و شیرهای نفت تمام ممالک عربی، بسته شد. شکست نظامی اعراب که مسجل شد و  خیال بشردوستان و متمدنان از این لحاظ آسوده شد، آنوقت در تمام فرانسه، رادیو و تلوزیون و روزنامه همه رفتند به سراغ نفت. چرا که نکند قضیه جدی شود و فرنگ بی نفت بماند؟! و این است آنچه از افادات دستگاههای انتشاراتی فرانسه درباره ی مسئله نفت دستگیر من شد:

ملت فرانسه آسوده بخوابید که نفت برای آمریکا و انگلیس قطع می شود و نه برای شما [تحسبهم جمیعا؛ و قلوبهم شتّی!!!]  . و بعد این که نفت نفت خاورمیانه ارزانترین نفت دنیاست و نفت ایران ارزانترین نفت خاورمیانه، و این نفت به روی همه ی ما باز است... و بعد، علاوه بر ما آمریکایی ها هم هستند که در ویتنام بی نفت ایران و خلیج فارس نمی توانند یک لحظه دوام بیاورند... نفت حوزه ی خلیج، بیست مرتبه ارزانتر است از نفت آمریکا. و اگر قرار باشد آمریکایی ها خودشان نفت به ویتنام برسانندبودجه ی جنگی شان پنج برابر می شود و ناچار اقتصدشان ورشکسته. پس خدا را شکر کنید که هنوز ایران نفت دارد و قول داده که است که استخراج نفتش را چنان بالا ببرد که جبران کمبود نفتهای عربی را کرده باشد. عین همان کاری که در ملی شدن نفت ما، کویتی ها کردند.»

و در ادامه می آورد: «درست است که فرق میان اسرائیل و اعراب، فرق میان قرن بیستم و ماقبل تاریخ است. اسرائیلی از اروپا یا آمریکا مهاجرت کرده، مرد تکنیک این قرن است و عرب خاورمیانه ای همان مرد اهرام ساز "ایدول"پرست.و اسرائیلی با درآمد سرانه ی 1000 دلار در سال. و اعراب با 75 دلار. و خرج روزانه ی آوارگان فلسطینی بین 7 تا 11 سنت، یعنی 7-8 قران. وحشت آور نیست؟ ناچار اسرائیلی می برد. اما چه کسی مرد عرب را  در دوره ی اهرام سازی نگه داشته؟ جز استعمار؟ و جز کمپانی؟ و جز اعوان و انصارش؟»

و بعد وضعیت دولت های عرب را که مبارزه با اسرائیل را آغاز کرده اند،نسبت به این استعمار از نظر میگذارند:

«و تجربه ی کوبا و الجزایر و چین نشان داده که دست استعمار را فقط با تبر می توان برید نه با وعده و وعید و قول و قرار و اصول بشری و انسان دوستی!

 پس سر ژاندارم های محافظ لوله های نفت به سلامت باد! و من از این [جمال عبد ال]ناصر چنان کلافه ام که نگو. تو که با ملک حسین و امیر سعودی [یعنی همان محافظان لوله های نفت!] می خواهی به چنین جنگی [با استعمار، مثل الجزایر و کوبا و...] بروی، آیا نمی دانی که کور خوانده ای؟ آیا نمی دانی که به امید حکومت کویت و قطر بر سر هیچ چشمه ای نمی توان رسید؟ جالب این است که نماینده ی حکومت سعودی در سازمان ملل یک مسیحی لبنانی است و اجیر است و خدمت آن را می کند که مزد بیشتر می دهد [یعنی بدون کمترین تعلق خاطری به این جنگ و نتیجه ی آن] . در حالی که نماینده ی آمریکا "آرتور گلدبرگ" یهودی است.با چنین طناب پ.سیده ای به چاه جنگ رفتن، حقی که چنین درسی را باید در پی می داشت! و آیا اعراب بیدار شده اند؟»

که امروز 50 سال گذشته و می بینیم خبری از بیداری اعراب نیست. و  به تصریح رهبر، اسرائیل اگر خاطرش از "حمایت اعراب" مطمئن نبود، این چنین جنایاتی نمی بود... و چه خوب گفت جلال آل احمد، نیم قرن پیش، که :

«صهیونیسم همان اندازه خطرناک است که حکومت های دست نشانده ی عربی.»

-         

 

 

 

 

(1)    و البته جلال در تشریح و علت یابیِ این "جذبه"ی اسرائیل برای خود و دوستانش، اشاره ی جالب و واقع بینانه و دردمندانه ای هم به تلخی روابط ایران و اعراب در طول تاریخ و بویژه در همان روزها دارد. که انشاالله در فرصتی دیگر به این دیدگاه های جلال بپردازیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۹ساعت 11:0  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده