***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***
ابتدائا...چندکلام حرف دل : همه چیز تقصیر تو بود پیرمرد!

بعد هم چند تا لینک مهم که نمی توان ازش گذشت: جهاد یک نفره برای دفاع از مسجد الاقصی و  اخبار امیدبخشی از ترکیه...شاید قطع رابطه با... و سایت کشتی آزادسازی غزه+ثبت نام

بعدترش هم متن زیر، به¬قلم دوستی¬ست که نخواست نامش فاش شود! شما هم لطفا سعی نکنید حدس بزنید!

خب مثل همه، از هفته¬ی گذشته، برنامه¬ی نمازجمعه¬ی امروز را درنظر داشتم. 11 راه می¬افتم که 12:30 آنجا باشم. تا دیشب که پیامک رسید «خواهران دانشکاه امام صادق، برای "طرح انتفاضه¬¬ی اقتصادی" غرفه گرفته¬اند و نیرو کمکی می¬خواهند، جهت بودن توی غرفه و پخش کف¬دستی¬ها!» یک سرچی میان دوستان برای "احاله" یا دست کم تقسیمِ این "کارِ گِل"!!! و نگرفتنِ هیچ okیی. و نهایتا اینکه خب خودم که هستم لااقل! در ادامه¬ هم شب را تا حدود4 بیدار ماندن و 8:30 صبح به¬جای اینکه در غرفه باشیم برای توجیه؛ تازه بیدار شده بودیم و با عجله راه افتادن و خلاصه 9:30 حدودا، به حرم رسیده بودیم.

پیدا کردن غرفه زیاد سخت نبود. خواهرهایی که نمی¬شناختم و نمی¬شناختندم و «بچه¬ها گفته¬ند کمک می¬خواید!» 4،5 نفری توی غرفه بودند و در نتیجه، کسی لازم بود برای توزیع. حدود 1000 تایی ریختم توی کیسه¬ی پلاستیکی¬ و راه افتادم.

 بجز ما، چند نفری هم که "تی¬شرت¬های منقش به عکس امام" می¬فروختند هم در حرکت بودند. که مربوط بودند به غرفه¬ی بغلیِ خودمان. اسم غرفه را دقیقا یادم نیست؛ اما محصولات متنوعی راجع به امام داشتند و مهم¬تر از همه DVD وصیت¬نامه بود و 750 سخنرانی امام. به¬علاوه یک وانت هم بود که کتابچه¬ای از یک سخنرانی سردار فیروزآبادی را توزیع می¬کرد. عجیب اینکه یک مقدار از این کتابها هم بسته¬بندی شده، درغرفه¬ی ما هم بود! و کلا افراد زیاد و متنوعی در حال توزیع این کتاب¬ها دیده می¬شدند. چیز دیگری که نزدیک ظهر توزیع می¬شد هم عکس¬هایی بود از جریان عروسی و کنار هم نشستن سیدحسن خمینی با کروبی و میرحسین. عکس رنگی و نسبتا با کیفیت!

 اولش سعی می¬کردم برای همه "توضیح بدهم" «ببینید؛ یهودی¬های دنیا خود را مقید می¬دانند که به¬طور ثابت به اسرائیل کمک کنند؛ ما اما همیشه منتظر می¬مانیم که یک فاجعه¬ای رخ دهد و جوگیر شویم و سیل کمک... این مهم است که بچه¬های حزب¬الله بدانند که چقدر روی کمک¬های مردمی حساب کنند. مبلغش اصلا مهم نیست؛ 100تومان یا 1000تومان حتی. ولی استمرارش مهم است. به این شماره¬ی پشت کارت، اگر یک پیامک خالی بفرستید، شماره¬حساب رابط مالی حزب¬الله را به¬شما می¬دهد. می¬توانید با بانک هم چک کنید مطمئن شوید!» بعد دیدم نه! اینطوری که نمی¬شود مردم که الاف نیستند اینهمه حرف گوش کنند! نیم ساعتی می¬گذشت و به کمتر از 10 نفر رسانده بودم! بلندبلند هم که می¬گویی و دورت جمع می¬شوند اصلا تصویر خوبی ندارد. اصلا همه¬ی این¬حرفها را می¬توان از همان کارت برداشت کرد! خب پس. فقط می¬دهم!

به کی؟ اول فقط خانم¬ها. و ترجیحا خانم¬های جوان¬تر که استقبال هم بکنند و لااقل سردربیاورند که داستان چیست؟! بعد دیدیم نه. خب کسی نیست که به آقایان بدهد و بلکه شاید مخاطب، بیشتر آنها باشند تا اینها. همه هم که خانوادگی نیامده¬اند. خب باشد به همه می¬دهم. راه می¬رفتم در محوطه¬ی نسبتا وسیعی که غرفه¬ها بودند و سعی می¬کردم قبل از دادن برآوردی هم از میزان استقبال احتمالیِ فرد موردنظر داشته باشم! البته گاهی هم برآوردم درست نبود! مثلا :

در دو سه مورد تمسخر شنیدم «شماره¬ست؟! به منم بده!» و در حیرت از اینکه اینطور آدمی هم امروز؟ اینجا؟! یعنی شما هم "امام" دارید؟ یا اینکه...؟! بطور کلی این "توزیع¬های خیابانی"، گاهی وقت¬ها –نه همیشه!- زمینه¬ی خوبی برای"مردم¬شناسی" فراهم می¬کند!

برخی هم "شأن¬شان اجلّ بود" از اینکه صید (ببخشید! مخاطب!) ِ تبلیغات رنگ به رنگ فرهنگی و غیرفرهنگی! شوند . درست مثل خودم ، وقتی که با بی¬اعتنایی و اندکی تکبر، خود را از تبلیغات "کلاس کنکورو کلاس زبان و ..."ی توی خیابان¬ها، کنار می¬کشم. یکی آدم¬های –خانم یا آقا- از یک حدیِ شیک¬تر! بودند که چنین می¬کردند؛ و یکی هم برادرهای از یک حدی ظاهرا مذهبی¬تر!یک مقداری به آدم برمی¬خورد از این برخورد؛ ولی خب زیاد هم مهم نبود. بهرحال مطمئن بودم که کاری که می¬کنم "لازم" است. و واجب کفایی.

از همه بدتر، زمانی بود که به کسی می¬دادم و یک¬دفعه افراد زیادی هجوم می¬آوردند برای گرفتن. و چه افرادی؟! آدم¬هایی که بعید می¬دیدی حتی موبایل دور و برشان باشد! تا چه رسد به پیامک و اصلا چه رسد به "کمک مالی"! چهره¬های تکیده و آفتاب¬سوخته؛ اغلب با دندان¬های ناقص، لباس¬های کهنه و پر از انواع لکه و... که یا چیزی نمی¬گفتند و فقط دست دراز می¬کردند که بگیرند، و یا "به من هم بده"ای را بدون پرسیدن "این چیست؟" حواله می¬کردند. و چقدر هم زیاد بودند. باور نمی¬کنید؟! حق دارید. ایجور موجودات دور و بر ما اهالی دانشگاه! پیدا نمی¬شوند. اصلا نسل "بی¬موبایل" سال¬هاست که از دانشگاه منقرض شده! اما امروز "زیاد"بودند! زیاد! آنقدر که رسما برایم تبدیل به معضل شده بود! بدهم کاغذ را به اینها؟ خب یک کاغذم هدر رفته! و معلوم هم نیست که واکنش طرف بعد از خواندن –اگر سواد داشته باشد!- چه خواهد بود. اما اگر هم ندهم، به وضوح طرف به¬ش برخواهد خورد و شاید به¬هرحال، حمل بر اهانت... همچنین بود معضل "کودکان"! در اغلب موارد می¬دادم و به فکر فرو می¬رفتم.

یکی دوبار هم به آقایان حدود 40-50 سالی برخوردم که سعی می¬کردند مچ بگیرند که «آخر روی چه حسابی ما باید به شما اعتماد کنیم؟! و به شماره حساب آدم مجازی پول بریزیم؟!» و اشاره می¬کردند به «مثال شما کمک جمع¬کن¬های غیررسمی، اینروزها خیلی زیاد شده!» و این را با حالت شکاکانه¬ای می¬گفتند. مرتبه¬ی اول، خودم هم به تردید افتادم! ولی به بعدی¬ها گفتم خب مجبور که نیستید! از بانک هم می¬توانید استعلام کنید!

بطور کلی، مشتری¬های اصلی¬ام بین 20 تا 50 سال بودند و اگر آقا بودند، "بدون کت و شلوار!" با مقادیر متفاوتی محاسن. و اگر خانم بودند بدون "بادبزن" و البته بدون "انبوه بچه". بعدتر توجه کردم که طرف موبایل هم داشته باشد بهتر است. به خانم¬های شدیدا مانتویی! یا آقایانی که... نمی¬دانستم بدهم یا نه؟ واکنش¬شان اصلا قابل پیش¬بینی نبود. بعضی شدیدا استقبال؛ و بعضی شدیدا "مسخره" و بلکه دعوا(منظورم از دعوا، قصه¬ی تکراری و مغلوط "چراغی که به خانه رواست" است)!

 اما موارد استثنایی¬ای هم بود! مثلا:

دو تا نوجوان که بدو بدو آمدند سراغم و-با لهجه¬ی احتمالا اطراف شیراز- گفتند «ثبت نام می¬کنی؟!» گفتم «ثبت¬نامی نیست؛ با پیامک هم می¬شود!» -: «نه! پول را نمی¬گوییم! اعزام خودمان» اصرار هم داشتند! –یاد نوجوانی خودم...!- از یک کاروان یا ستاد اعزامی هم اسم بردند "نسیم مهر" یا چنین چیزی؛ که نمی¬شناختم. به¬هر نحو، آن¬دو را هم با ارجاع به adlroom.com و edalatkhahi.ir دست به سر کردیم! و بعد که به خواهرهای غرفه گفتم؛ گفتند «بله! اینجا از شیر مرغ تا جان آدمیزاد از ما می-خواهند! یک قلمش هم همین "ما را اعزام کنید"ها! که چند مورد هم بوده! ... گویا بچه¬های "امت واحده" هم هستند و بساط ثبت-نامی دارند. اما نمی¬دانیم کجا هستند و موبایل هم که آنتن نمی¬دهد.» پیشنهاد دادم بگردم بین غرفه¬ها پیدایشان کنم که گفتند نمی-توانی. و گذشتیم.

یک پیرمردی هم عصا زنان می¬رفت، و دستش پر بود از کتاب و نشریه¬هایی که غرفه¬ها می¬دادند؛ ما را که دید، نمی¬دانم به چه مناسبت، پرید «تو که زمان انقلاب یادت نیست؟...-مکث-...اصلا نبودی آن¬موقع! نه؟!» و بنا کرد خاطره تعریف کردن، از روزی که امام آمد و گاهی بغضی هم می¬کرد یا آهی...ولی متاسفانه، صدای دکتر احمدی¬نژاد، بر فضا طنین افکنده بود و صدای پیرمرد بس ضعیف و خش¬دار؛ و تقریبا هیچی نشنیدم! دست آخر هم یک عکسی از امام را یادگاری به ما داد. –البته فکر کنم "تعارف" بود و ظاهرا توقع هم نداشت بگیرم!

مورد بعدی، کنار غرفه که بودم؛ برای شارژ دوباره¬ی کوله¬بار! پیرزنی نزدیک شد؛ با چادر رنگی! و با لهجه¬ای که نمی¬شناختم؛ گفت «از این روسری سفیدهایی که دارید می¬خواهم!» به قرینه¬ی حضوری، مفهوم بود که "چفیه" را می¬گوید! برداشتیم از گردن-مان و دادیم! و با لبخندی و حس معنویتی!!! که یک¬دفعه گفت «آخر من همیشه روسری سفید می¬پوشم» و تازه توجه¬مان جلب شد به روسری کرمی رنگی که تار و پودش وارفته بود... نفهمیدم. یعنی واقعا اینقدر، که روسری¬ش را هم از اینجا تأمین کند؟!!

نکته¬ی خیلی جالب، آدم¬هایی بودند که سراغ "وصیت¬نامه¬ی امام" را می¬گرفتند!...حتی قبل از خطبه¬ها و تصریح رهبر. که من هم ارجاع می¬دادم به همان غرفه بغلی!

صحبت¬های احمدینژاد که تمام شد، باقی¬مانده¬ی کف¬دستی¬ها را تحویل دادم که بروم برای خطبه¬ها. که دیدیم سیدحسن خمینی شروع کردند به صحبت. اول از ذهنم گذشت که عجب فرصتی¬ می¬شود برای کندن سیدحسن از فتنه و بازگشت به آغوش رهبر! اما... دیشب هم یکی از دوستان پیامک زده بود و شعاری پیشنهاد داده بود که «نواده¬ی روح¬الله، سیدحسن نصرالله»! و خلاصه اینکه از همان دیشب "یادآوری" شده بود که احتمال ناآرامی دربرابر سیدحسن، هست. و آن عکس¬ها هم که... و چنین شد!

همین که شروع کردند «20 سال از رحلت امام ...» سروصداها شروع شد. بیرون بودیم و صدا از بلندگو می¬آمد و کلماتِ شعارهای مردم –اگر اساسا شعار یک¬پارچه¬ای وجود داشت!- اصلا واضح نبود. همین "همهمه" به گوش می¬رسید. پس¬زمینه¬ی صدای سیدحسن. یا شاید هم صدای ایشان، پس¬زمینه¬ی این همهمه!

 نمی¬دانم. بهرحال "شنیدن صدای مردم؛ بدون واسطه¬ی تلوزیون و مسئولین" ، امر مبارکی¬ست. اما اگر طرف بفهمد که این واقعا "صدای مردم" است. و البته اگر مردم واقعا حرف حسابی داشته باشند. که هیچ¬یک از این دو هدف بنظرم محقق نشد. ایشان که صریحا گفتند "عده¬ی قلیلی نمی¬گذارند" و "مردم مشتاقند" ! و از آن¬طرف هم، چیزی به¬جز نفسِ "اعتراض" معلوم نشد. اعتراض دقیقا به چه؟ نامعلوم.

 بهر روی، این¬کار مردم و تنگی وقت، تریبون را به خطیب عزیز جمعه سپرد. و من هم مطابق معمول، درحال رساندنِ خود، به نقطه¬ای دنج، با پوشش صوتیِ خوب! و قلم و کاغذ به¬دست! گرما بیداد می¬کرد و آفتاب و تشنگی!و این¬همه را تا داری راه می-روی و درتکاپویی نمی¬فهمی! به محض اینکه نشستم و آماده¬ی نوشتن، سرگیجه و حال تهوع، به درد کمرو پا اضافه شد!و... ناچار، اوایل صحبت¬ها را از دست دادم. بحث "استقامت" بود و سوره¬ی هود و...

بحث خطبه¬ی اول، مولفه¬های خط امام بود. به¬عنوان "شاخص". شاخص برای تشخیص انحراف انقلاب. و "شاخصِ پیش چشم همه¬ی مردم".:

تأکید کردن که مواضع امام علیه استکبار؛ علیه مرتجعین؛علیه لیبرال¬های غرب¬زده؛ علیه منافقین دورو مشخص است. «نمی¬توان برای زیاد کردنِ طرف¬دارهای امام، این موضع¬گیری¬ها را حذف کرد» حرفی که سال¬هاست توی دلمان مانده بود. سال¬ها... مخاطب اولش هم به¬زعم حقیر، رسانه¬ی فخیم ملی¬ست. بیش از همه.

 گفتند«آن¬هایی که تحت تأثیر امام قرارگرفتند، این مواضع را دیده-بودند... این مواضع بود که دنیا تکان داد. گفتند «امامِ منهای خطِ امام، آن امامی نیست که ملت ایران، به نَفَسِ او، جان¬شان سر دست گرفتند و بزرگترین اتفاق قرن حاضر را به¬وجود آوردند.» گفتند «مواضع امام را باید آن¬چنان صریح تبیین کرد، که خود ایشان می¬گفت و می¬نوشت.»

 1.اسلام ناب. اسلام عدالت¬خواه. اسلام ظلم¬ستیز. اسلام مجاهد و طرف¬دار محرمین.

2.جاذبه و دافعه. و در این¬جا بود که با نقلی از امام سجاد، تأکید کردند که امام با کسی دعوا نداشت؛ مگر با آن¬کسانی که با اسلام دعوا داشتند.

3.اطمینان به وعده¬ی خدا و به شدت تأکید کردند به "تقوا" در مواضع و قضاوت¬های سیاسی¬مان. و این را خطاب به جوانان عاشق این خط، که حرف می-زنند و می¬نویسند، فرمودند. فکر کنم یعنی خودمان! و تأکید کردند«در مورد هر "زید"ی، فقط همان اندازه بگویید؛ که پیش خدا می¬توانید توضیحش بدهید.»

4. اتکاء به مردم. و این¬که در هیچ یک از انقلاب های دنیا سابقه نداشته که 2 ماه پس از پیروزی، نظر مردم را راجع به نحوه¬ی حکومت، جویا شوند...

و اینجا بود که فرمودند «دیکتاتوری که فقط حکومت پادشاهی نیست. این تنها یک نوع از دیکتاتوریست. یک نوع دیگر دیکتاتوری حکومتهای چپ و تک¬حزبی بود. یک دیکتاتوری بسیار هوشمندانه هم دیکتاتوری ِ سرمایه¬داران است بر کشورهای ظاهرا دموکرات. امام در برابر این طاغوتهای بشری، اسلامیت را که دربطن اسلامیت، تکیه برملت است، آورد.» لفظ "طاغوت" هم از آن الفاظ پرمغزی ست که ما تنها به یم محمدرضاشاه چسباندیمش و با رفتنِ او، توهم زدیم که دوران طاغوت هم تمام شد.

5.جهانی بودنِ این نهضت.

 6."میزان، حال افراد است

خطبه ی دوم هم بالاخره راجع به "یهودی¬سازی" قدس و کرانه¬ی باختری بود! و باز دلمان را بسی شاد کرد.(موضع¬گیری صریح رهبر دلمان را شاد کرد! بعد از دغدغه¬های عید تا حالا...) و بحث حمله به کاروان آزادی؛ و استخراج دو نتیجه¬ی "اثبات توحش اسرائیل به دنیا"، چیزی که جمهوری اسلامی سال¬هاست می¬گوید. و اشتباهات مکرر اسرائیل...

و ضمنا خطبه¬ی دوم، به پیروزی ایران، در منزوی کردن آمریکا هم پرداخت! و ین¬که در نشست اخیر، من باب NPT، 180 کشور، مقابل آمریکا رأی دادن و تصویب کردند!

حین خطبه¬ها یک مرتبه هم راه افتادم در جستجوی آب! و چون همزمان هم می¬نوشتم، یک خانمی که آرام و دقیق راه می¬رفت و به اطراف توجه داشت، و مثل من درحال یادداشت کردنِ چیزی بود، پرسید «شما "هم" بازرسید؟»!!!

و یک خانم دیگر هم با شدت بسیاری "ما خبرنگارها"!!! را مزمّت کرد! و چه اشتباهاتی که این کاغذ و قلم، ایجاد نمی¬کند!

بعد از نماز، باز برگشتم غرفه و باز توزیع. حدود 1.5 ساعتی مشغول بودیم.

 دوستان نه چندان غریبه ای هم مشغول شده بودند به پخشِ نشریاتِ –فکر کنم-"افشاگر"! ... یا به بیانی، "نشریات تخریب¬چی"! -واقعش این است که مردم عادی زیاد توی این باغها نیستند...تعجب می کنند از اینکه مثلا سید حسن هم با اینها؟؟!!!...اگر ما بچه دانشجوهای دنبال دردسر بگذاریم...و مشکل اینکه ما چطور این حرفها را منتقل می کنیم به مردم؟!! بدون ریشه یابی...بدون گفتن تمام حقیقت...فقط "مچ گیری". فقط همین. و همبن هم هست که من آن اعتراض را بی ربط به توزیع "عجیب" آن عکسها نمی بینم.

و چه خوب نکته ای را برگزید رهبر برای تذکر به ما «تنها چیزی را بگویید که پیش خدا بتوانید...»...

و جالب که انگار از همان غرفه¬ی ما هم در آمد!...بالاخره کار "دانشجویی" بود و...

مردم، یعنی مخاطبین!، چگالی¬شان بیشتر بود. اما "حوصله"شان کمتر. گرما وآفتاب، بدجوری امان می¬برید. اما با این حال، به قول آن خانم مانتوییِ توی مترو، که به سن و سالش هم نمی¬خورد چیزی از امام خاطرش باشد، که بچه¬ش از فشار جمعیت ترسیده و گریه می¬کرد،:«قربان امام بروم! مگر می¬شود نیامد!»

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹ساعت 23:0  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده