|
|
|
|
|
سابقا تصور می کردم "خودشناسی"ای که توی اسلام بسیار بهش توصیه شدهُ یعنی اینکه دائما خودت را رصد کنی و مثل یک "سوژه ی آزمایشگاهی"، كنش و واكنشهاش را در شرايط مختلف بسنجي و "توانمنديهاي خاص خودت" را و "علايق و سلايق خاص خودت" را و "عادات خاص خودت" را و "حساسيتهاي خاص خودت" و "پيچ و خم هاي خاص روح خودت" را و ...خاص خودت و...خاص خودت وخاص خودت و خاص خودت و...
نويسنده هاي متفكر غربي اين حركت را زياد انجام مي دهند، از همان "دكارت" و خودپژوهي هايش گرفته تا سارتر و...و بعد مي ديدم "دكتر شريعتي" هم اينطور عمل مي كند در مورد خودش. به همين ظرافت و دقت مچ خودش را در بزنگاه هاي مهم مي گيرد و نكات مثبت و منفي را درمورد خودش استخراج مي كند...(بطور خاص، كتاب "معبودهاي من" ايشان اينطور است...) و من هم ياد گرفته بودم و اينچنين... ولي اينطوري چه حاصلي باقي مي ماند جز "خود بيني"؟ و خودبيني را چه به دين؟
مكه كه بوديم ياد گرفتم : خودشناسي اي كه اسلام مي گه يعني "خود را بماهو انسان" شناختن. يعني فراز به فراز ِ "دعاي ابوحمزه ثمالي" را در خود و درمورد خود شهود كردن يعني دائما مچ خود را به عنوان "همان انساني كه خدا توصيف كرده" گرفتن! -نه به عنوان "فروزنده"...! -حالا به چه مناسبت يادش افتادم...بماند!-
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۹ساعت 15:6 توسط فروزنده
|
|
||