|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم چنديست ما نيز دعوت شدهام –از طرف دوستان- كه بنويسيم...از 9 دي... اما... نوشتن از چيزي، اشرافِ بر آن موضوع را ميطلبد، محيط بودن بر آن را ... و چه اشرافي ميتوانم داشت بر پديدهاي كه هنوز بعد از يك سال، در پيچ و خم ابهام و استفهامش گمم؟! 9دي را نتوانستم بفهمم... شب قبل، مادر از شهرستان تماس گرفت "فردا ميروي ديگر؟!" -"كجا؟!" –"يعني خبر نداري؟؟؟!!!راهپيمايي!!! در اعتراض به حرمت شكني عاشورا و..." –"چرا بابا! خبر دارم. ولي آخر اين هم مثل بقيهي راهپيماييها! چه كاري از راهپيمايي برميآيد؟! راهپيمايي را همهي دنيا بلدند برگزار كنند، آب هم از آب تكان نخورد! ... بايد كار اصوليتري كرد!... بايد ..." و مادر نطق روشنفكرانهم را به تلنگري قطع كرد كه "كار اصوليت را هم بكن؛ ولي رژيم شاه هم مقابل مخالفها نيرو انتظامي و ارتش را ميآورد. اگر ما هم اكتفا كنيم به همين؛ اگرقوهي قهريهمان پشتوانهي مردمي نداشته باشد، چه فرقي خواهد بود بين ما آن رژيم؟!" ... تا اينجا عليالحساب قانع شديم كه "بله...خب ميروم تا بگويم قوهي قهريهمان، نمايندهي ما، مردم، است. همين... اما بايد كار اصولي كرد!..." 8 ماه ميشد كه رنگ آرامش نديده بوديم. از اوايل ارديبهشت كه بوي فتنه رسما بلند شد... از اوايل ارديبهشت كه انقلاب را نمنمك به "مسلخ تحريف" ميبردند... كه "اصحاب امام" را كم كم داشتند جاي "راه امام" مينشاندند... كه كم كم اسم شريفِ اامِ ما بر زبانهاي كثيفي ميرفت كه تا ديروز ميخواستند به موزههاي تاريخ بسپارند... از روزهايي كه امامِ "نه شرقي نه غربي"ِ ما را كنارِ مصدقِ غربزدهي عاشقِ زندگي در سويس گذاشتند و به عشق "هردو"(!!!) اشك ريختند...از روزهايي كه "دلايلِ منطقي" و "حجتِ عقلاني"ِ جماعتِ دانش جو، كليدواژههاي "دروغ" و "سيبزميني" شده بود... از روزهايي كه برخي اصرار داشتند دائما از صحت و ثقمِ آمارها متقنِ بانك مركزي و حتي جناب بانك بيطرف جهاني بپرسند... (اين روش قديميِ روباهِ پير است: اينقدر احتمالها و امكانهاي مختلف را در كنارِ يك باورِ متقن، تا آن باور در اين كثرتِ متوهم گم شود ...آنقدر الفاظِ بيمعنا را بلند بلند داد بزن، تا صداي رساي حق در ميانشان خفه شود...) ... از روزهايي كه برخي محافلِ مشكوك، اسم "خبرگان" را "با لبخندِ اميدوارانه" بردند... از همان روزها، بوي تند "فتنه" مشاممان را ميآزرد و بيمِ جانِ انقلابِ سيسالهمان كه نقطهي اميد و اتكاي امتهاي مستضعفِ جهان است، دستمان لرزان به صفحهي كيبورد ميرساند... اما هي به روي خود نياورديم... هي استدلال آورديم و بحث كرديم و "مبارزهي سالم انتخاباتي" ارائه داديم... تا ببينيم رضايت رهبرمان را از اين "حضور پرشور اما توأم با آرامشِ نسل سوم" ... تا شبِ مناظره... وقتي دكتر، يكي، يكي تمامِ اتهامات بياساس و پوشاليشان را پاسخ گفت. اتهاماتي را كه حضرات در محافلِ "خودي"شان مستانه عربده ميكشيدند و سوت و كفِ كوركورانه تحويل ميگرفتند، و حالا در مقابلِ منطق صريح و ايمانِ مطمئنِ دكتر، در "فضاي شفاف و برابر"ِ مناظره، "مظلومانه"(!) با لكنت و چيزچيز و صداي لرزان يكي يكي مطرح ميشد... چرا سيبزميني دادي؟! ... چرا سازمان مديريت، (پاتوقِ هوادارانِ دمكلفتِ ما، كه پنجاه سال قبل، به الطافِ آمريكاي مترقي تاسيس شده بود) را منحل كردي؟ ... چرا به مناطقِ محروم "كه پاي هيچ استاندار و بخشداري هم بهشان نرسيده) ميروي تا راي جمع كني؟ ... چرا آمريكا را عصباني ميكني؟ ... چرا خلاف قانون مي كني؟!...چرا به دانشجوها ستاره ميدي(طرحي كه زمان خاتمي تصويب شده بود!)؟... و با همان لكنتِ مصلحتي، سوالِ اساسيِ "بعد از فحش به ما، برنامهي خودت چيست؟" را بيپاسخ گذاشت و با همان اخلاقمداريِ مصلحتي، سوالِ اساسيترِ "حضرتعاليِ مدافعِ امام و انقلاب، طي شانزده سال برگشتن ِ حاميانِ امروزت از تمامِ آموزههاي امام، كجا تشريف داشتيد؟" و... آن شب آمديم نفسي به راحتي بكشيم كه "خب ديگه! ناگفتهاي باقي نماند! حجت بر اهل عقل تمام شد و دروغگو رسوا"... اما غافل از اينكه تازه از فردا صبح، "صفكشي لشكرِ جهل" آغاز ميشود... خداي من! اين جماعت حتي نميفهمند به چه چيزي بايد افتخار كنند؟! "چيزچيز تا پيروزي"؟؟؟؟!!! يعني پيروزي بدونِ هيچ صلاحيتي! و اين كجاش افتخار دارد؟ ... و درد آنجا بود كه اينهمه تخمِ "جهل" و "استحمار"، در جايي پاشيده شده بود كه نمادِ تعقل و حقيقتجويي و "دانش"جويي بود... لشكر جهل ... عرصهي مانورِ تزوير... و كم كم، مانورِ زور حتي : نامهي بعضي بزرگان به رهبر و تهديد به آشوبهاي خياباني!!! ... –ضمنا همان بزرگاني كه صاحبِ نفوذهايي در خبرگان هم... و همان خبرگاني كه از اختياراتش... و تزوير تا آنجا رفت كه تير تهمتهاي حنجرههاي فريادگر وچشم و گوشهاي بسته را متوجهِ رهبرِ عزيزِ ما كند... مدت زيادي نگذشته بود، از اعترافِ آن فرماندهي ارتشِ اسرائيل كه "اي كاش ايران ولي فقيه نميداشت"... دست و دلها ميلرزيد... خواب بهچشممان نميآمد... رهبرمان از "صلح حديبيه" ميگفت ... و از اطميناني كه جز به نيروي ايمان حاصل نميشود... كو ايمان؟ ... هرچه ميديدم "نقشهي دشمن" كامل بود... به خوبي هم عمل ميكرد و پيش ميرفت : "عقل" را از بخش وسيعي از مردم (و بويژه دانشجوهاي مدعيِ فهمِ بيخبر از همهجا) گرفته بودند... احمقانهترين شايعات دهان به دهان ميچرخيد و باور ميشد "شنيدهاي! رهبر ميخواسته به ميرحسين تبريك بگويد، بيتش(!!!) تهديد كرده كه اگر چنين كني برميداريمت و به جايت مصباح را رهبر ميكنيم!!!" ... "شنيدهاي! راي كروبي در كل خراسان جنوبي 3 تا اعلام شده! ما خودمان 6نفر تو بيرجند بهش راي داديم...چه تقلبي!!!" ... "شنيده اي! لباس شخصيها امروز هم-16 آذر!- 5،6تا دانشجو را كشتند!"... "شنيدهاي!"... "شنيدهاي!"... نقشهي دشمن كامل بود... عقول تعطيل بود و بازار شايعات داغ... تا بيايد توهمِ دروغ برطرف شود، ادعاي "تقلب" مطرح شده بود ... و تا بيايد "ادعاي دروغِ تقلب رسوا شود"، مردم به حدِ كافي به خيابان كشيده شده بودند و جميع رسانههاي خبري جهان، استفادههاي مورد نظر را برده بودند... و تا بيايد مردم از به خيابان آمدن به بهانههاي واهيِ تقلب، خسته شوند، "خشونت" به حد كافي بالاگرفته بود... و پيراهنِ عثمان"ِ جديدي براي به خيابان كشيدنِ مردم...و بنا بر طرحِ يك سال قبلِ حضرتِ حجاريان كه "اصلاحات، خون ميخواهد"، خونِ كافي ريخته شده بود، يا بعبارتِ بهتر، اينطور وانمود ميشد... نقشهي دشمن كامل بود... و از چندماه قبل، حزبالله خلع سلاح شده بود: "امام"مان را به لطفِ بيحافظگيِ نسلِ جديد، تحرف و مصادره كرده بودند... شعارهاي انقلابمان را ... شهدايمان را... سادهزيستيمان را... 13 آبانمان را (همانها كه تا ديروز پشيمان بودند از فتح لانه!) چشم توي چشمِ ما، بيشرمانه، "نه غزه نه لبنان" گفتند...در روزي كه متعلقِ به غزه بود... دركشوري كه تنها حاميِ رسمي غزه بود... گفتند و چشمانِ گريانِ آن كودكِ گوشهي مخروبههاي غزه، از شرم ذوبمان كرد... تابلوي "تحريم كالاهاي صهيونيستي" توي دستم سنگ ميخورد و استهزا ميشد... و نوكريِ صهيونيست را در خيابانهاي مملكتِ "مرگ بر اسرائيل" به نمايش ميگذاشت... و دشمن، شاد ميشد... و نقشهاش كامل! چشم توي چشم ما، خائني را كه امام "در قعر جهنم" دانستش و از دستش خون دلها خورد، "روحانيِ آزاده" نام دادند و به امام چسباندند و تاريخ انقلاب تحريف شد و دشمن، شاد شد و نقشهاش كامل...كسي كه "حسبِ عادتِ رهبر"، در ديدار با او، بدونِ برنامه سخني گفت، "كاوهي آهنگر"(!) لقب گرفت! و ما... آخ! كه رسانهمحترمِ ملي! كجا بودي تو بيست سال امام را نشان بدهي به مردم؟... و سيد علي را...؟ و اصلا من خودم كجا بودم ؟...من خواب بودم و دشمن بيدار و نقشهكشان... نقشهي دشمن كامل بود... روزها ميگذشت و خبرگان و مراجع هنوز موضعِ لازم را نگرفته بودند... روزها ميگذشت و دور باطلِ "ادعاي بي اساس اما هيجاني – به خيابان كشاندنِ مردم – هدايتِ اين جمع به سمتِ حركاتِ خطرناك (حمله به صداوسيما يا به وزارت كشور يا به پايگاهِ پليس و مسلح كردنِ آشوبگران) – برخوردِ بديهي و قانوني نيروي انتظامي – مظلومنمايي- و دوباره به خيابان كشاندن و ..." به خوبي جريان مييافت... حضراتِ "ذخيره"ي درونِ نظام (رضايي، مطهري،...) "دلسوزانه" رهبر را به "باج دادن" تشويق ميكردند... نقشهي دشمن كامل بود... و ميديدم و مغز هنگ ميكرد و اشك جاري ميشد و فكر "توبه" ميآمد!... توبه از "گناهِ خوابيدن، در برجكِ ديدهباني" ... جنگ بود... مبارزهي بي امان با فقر و فساد و تبعيض از سال 67 شروع شده بود و ما خوش خوابيده بوديم... توبه ميبايستمان ... توبه بابتِ غفلتمان از "دنيازدگيِ خواص"ي كه رهبر سال 72 هشدارمان داد و نفهميديم و سال 88 ميوههاي منحوسش را برداشت كرديم! ... توبه از غفلتمان از انتخاباتهاي خبرگان... توبه از غفلتمان از صدا و سيمايي كه 20 سال "خميني را بايكوت كرده بود" ... توبه از غفلتمان از دانشگاهي كه سي سال بچهها را "جزئينگر و فكرنكن" بار آورده بود... توبه از غفلتمان از ديپلماسياي كه براي يك لبخندِ انگليسِ پيرِ استعمار، غش ميكرد... يك عمر ما مدعيان، خواب بوديم و دشمن بيدار... دشمن؛ با تمام دستگاههاي علم و تبليغات جهاني؛ بيدار بود. و رهبر بيدار بود. فقط رهبر! و خداي من! آخر چطور بايد اينهمه را جبران كرد؟! ... عقلي كه 12 سال در درسه و 4 سال در دانشگاه، به خواب رفت، را باكدام بيانيه و مناظره و بحث و... ميتوان بيدار كرد؟! ... خواصي را كه 16 سال كركرهي "مبارزه و انقلاب" را پايين كشيدند و از امام فقط "خاطرهي باهم چايي خوردن" را براي خود نگه داشتند، و دل به "علم سياستِ رايجِ دنيا" سپردند تا آلاف و الوفشان تأمين شود؛ چطور ميتوان بهياد انقلاب انداخت؟
گره، بدجوري كور بود و ما (دست كم من!) بدجوري درمانده... به چيزي جز يك طرح قويِ همهجانبهي حداقل 10 ساله، اميد نداشتم... آخر مقابلِ قدرتِ طراحيِ بريتانيا...مقابلِ قدرتِ اقتصادي و رسانهاي آمريكا و اسرائيل... چه "قدرت"ي ميتوانست مقاومت كند؟! اما اما همهي آن طرحِ قوي همهجانبهي حداقل 10 ساله خلاصه شد در چند ساعت حضور در خيابان!!!! ... البته حضوري كه 9 دي بود... حضوري "همزمان و همگام" با تمام امت... 9 دي... هنوز نميفهمم چطور تمام طراحيهاي چند ده سالهي بريتانيا را چند ساعت حضور در خيابان ، به باد داد؟ ... چطور تمام قدرت رسانهاي و اقتصادي آمريكا و اسرائيل را حضور، فقط حضور در خيابان، به زانو درآورد؟ 9 دي... همهي معادلات مادي بههم خورد 9 دي، طومارِ نقشهي كاملِ دشمن را پيچيد! چرا؟ چطور؟ آيا چون "يدالله معالجماعة" ؟ اما هر جماعتي؟! ... نميدانم... شايد جماعتي كه شعارش "لبيك يا حسين" باشد... 9 دي... فقط مردم "يزيد و ابن زياد" را پيش چشم خودشان ديدند... و حماسه آفريدند 9 دي، به چشم ديدم كه "اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگاه داشته است"... اين، قدرتِ بوقهاي رسانهاي نيست... اين قدرتِ "علومِ تخصصيِ جريانسازيهاي اجتماعيِ برانداز"، نيست اين...قدرتِ مردم است، وقتي "اخلاص" دارند قدرتِ "عاشورا" ست... قدرتِ "خدا"ست... 9 دي ديدم كه بايد تعريفم را از قدرت، عوض كنم...
پ.ن. میگویند لحظه ی تحویل سال...لحظه ی اجابت دعاست... خاصه که در جوار خانه ی خدا باشی و در طوافش... و لحظات تحویل سال ۱۳۸۸ اینچنین بودم! ... و دلم...یکسره نگران انتخابات خرداد (و نه نتیجه کنکورم!)... هی آمدم بگویم "خدایا امسال هم دکتر احمدینژاد ..." دوباره حرفم را خوردم... برای خدا که نمیشود تکلیف تعیین کرد...توکل بر خودش...با تمام وجود دعا کردم : خدایا! هرکه صلاح ملت است بشود... فقط این انتخابات را مایه ی رشد و تعالی ملت ما قرار بده... ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۹ دی ۱۳۸۹ساعت 9:56 توسط فروزنده
|
|
||