|
|
|
|
|
يا كافي من استكفاه
(لینک: این جبهه فرمانده ندارد 1 ) ما اصلا از اولش "كشت ديم" بوديم! بي تشويق و بي راهنماييِ هيچكس، سرمان را انداختيم پايين آمديم شريف! و هيچ وقت نفهميدند امثال ما چرا آمده اند "شريف"ِ مقدس را به لوثِ وجودِ خود بيالايند! نه "استادها" فهميدند نه همكلاسيها و همدانشگاهي ها! :آخر تو كه "اپلاي"نميي خواهي بكني! اصلا اسم ده تا دانشگاه برتر جهان را هم بلد نيستي! آخر تو كه المپياد هم نداده اي! آخر تو كه مدرسه ي فلان هم نبوده اي (و يحتمل كُندذهني—اين را ديگه رويشان نميشد بگويند و عملا نشان مي دادند!) آخر، دست كم به مدد "قلمچي" هم نيامده اي كه لااقل از آنجا بشناسيمت!... پس تو چه جور شريفي اي هستي؟! ببينم! اصلا تو هم مگر"آدم"ي؟! - و از همه مهمتر اينكه تو 2 تا تواناييِ ويژه و خارقالعادهي "شريفي" را هم نداري! نه ميتواني «با "اصطلاح"ي كه مفهومش را هيچ نفهميدهاي، مأنوس شوي و كارشناسانه در موردش صحبت كني!» و نه ميتواني «براي هدف مقدسِ بيست گرفتن و فقط بيست گرفتن، آنطور جدّ و جهد كني و دست آخر هم به اين جايگاهِ رفيعِ يك ماشين حساب دقيق و سريع بودن درراه حل مسئله هاي "جهاني"ِعلم، چنان فخري به عالم بفروشي!» ... تو آخر بدون اين دو استعداد اصلي، شريف آمده اي به چه كار؟! آخر خودمان هم نفهميده بوديم! همين مي ديديم كه ازكودكي، وقتي ايده اي مي زديم و «يك مشكلِ بالفعل»ِ خانه يا اطراف را با امكانات دم دستي و اغلب "دور ريختني"، رفع و رجوع مي كرديم؛ اطرافيان ذوقمان را مي كردند كه "مهندس"يم! و به هواي اينكه همين خلاقيت ها و "به يك دردي خوردن"ها بيشتر شود و وسيع تر شود، آمديم كه "مهندسمان كنند"! ما از اولش هم كشت ديم بوديم! اينچنين "ديواري قطور" مابين ما و هرآنچه كه نام "استاد" داشت كشيده شد! اگر هم سوالي، ابهامي، چيزي داشتي، يا مثلا مي خواستي بپرسي «حضرت استاد عزيز! چه كنيم تا بفهميم كه اين درس يا اين مبحث درس، يا اين ماتريس هاي چند در چند را ساعتها نشستن و حل كردن، به كدام درد دنيا مي خورد؟!»؛ به فاصله ي نيم متري موجودي به نام "استاد" كه مي رسيدي ؛ چنان با چشمان گرد شده و ملامت آميز در تو مينگريست و همه ي آن سوالاتي كه درمورد تو مطرح است! را با همين نگاه ها –و گاه به تصريحِ كلمات!- تكرار مي كرد؛ كه هنوز "ببخشيد استاد..." نگفته؛ سوالت را قورت مي دادي و خودت بهخودت پاسخ ميدادي كه:«خب حق با استاد است! مگر وقتشان مفت است كه به سوالهاي تو جواب بدهند! برو خودت سعي كن ياد بگيري! خودت سعي كن بفهمي...» اما از كجا؟! از كي؟! ...مهم نيست! سعي كن ديگه! و اينچنين بود كه در طول دوران ليسانس، گفتگويم با هيچ موجودي به نام "استاد" بيش از 1 دقيقه به طول نينجاميد! –چنان كه توقفِ "مگسي هزل و مزاحم" در هيچ جا بيش از يك دقيقه طول نمي كشد و مي پرانندش!- ما اصلا از اولش كشت ديم بوديم. وقتي هم كه در پي علايقي كه هميشه به "تاريخ" داشتم؛ و علايقي كه به "زندگيِ ايدئولوژي-محور" داشتم؛ پاي در گروه هاي به اصطلاح فوق برنامه گذاشتم. اولش با مطالعه و فكر!؛ بعد كم كم اجرايي تر و نمايشگاه و اردو و گروه راه انداختن و كم كم تا سال سوم، چهارم، سروكارمان با مفاهيم پرطمطراقِ "چشم انداز" و "استراتژي" و "راهبرد" و... بيفتد و خودمان و بعضي ها باورمان شود كه ممكن است چيزهايي هم سرمان بشود! اما هنوز مابينِ "من" و آنچه نامِ "استاد" دارد، ديوارهاييست! چرايش را نفهميدم هيچ وقت! ما از اولش كشت ديم بوديم. آفتاب و بارانِ خدا روي سرمان بود و ريشه مان –اگر داشتيم!- در دلِ خاكش. بي "گلخانه"؛ بي "مربي"؛ بي "صاحاب"؛ بي... در هر محفلي سرك كشيديم، سرِ خود؛ بي دعوت! هر كتابي را به نظرمان "مفيد" رسيد خوانديم، سرِ خود؛ بي "سير مطالعاتيِ توصيه شده اي"! گروه تشكيل داديم، بي آنكه مرامنامه يا ساختار يا محتوايش را هيچ "بزرگتر"ي تأييد كند... نبود... نه "دكتر..." ي نه "سردار ..." ي نه "حاج آقا..."ي نه "روشنفكر مشهور...."اي نه "مديركل..." ي نه "كارشناس..." هيچ كس، هيچ وقت نبود از اين قسم بزرگان، طرحي برايمان بينديشد يا هدايتمان كند به راهي؛ يا نظارتي بر روند پيشرفت كاري ... هم نبود... هم شايد نخواستيم باشد! "ديم" بودن، سخت است، هميشه؛ اما چيزهايي داشت كه "راضي" مان كند! ديم بودن، گره خورده به "تنها"يي ديم بودن، گره خورده به "سرگرداني ديم بودن، گره خورده به "طرد شدن"
اما ديم بودن گره خورده به "حريت" ديم بودن گره خورده به "روي پاي خود ايستادن"
آسمان خدا بالاي سرمان بود و به جاي ناز و نوازشِ باغبان و آب پاشيِ قطره ايِ منظمش؛ گاه رطوفان بود و رگبار بود و گاه شلاق باد پاييزي و گاه ركود و سنگينيِ برفي و خيلي وقتها هم خشكسالي و تشنگي و برهوت به جاي نور تنظيم شده ي گلخانه، خورشيدِ "رهبر"ي بود كه گاهي به تمام جلوه مي تابيد و راه مي نمود و رو به سويش مي كرديم و ردِّ شعاع نورش را پي مي گرفتيم خورشيد، هيچ وقت خودش را با تو تنظيم نمي كند! ظاهرا هيچوقت نمي آيد كنار تو بنشيند و يك استكان چاي با تو بنوشد و ازت "فيدبك"ِ مستقيم بگيرد كه دردت چيست كه متناسب با درد تو بتابد! اين تو يي كه بايد خودت را با خورشيد تنظيم كني و البته...خورشيد، خورشيدِ خداست! ... و خدا، خداي تو هم هست! ... براي اينكه ملاحظه ات كند، نياز به سفارش هيچ دكتري يا سرداري يا حاج آقايي يا روشنفكر مشهوري يا مديركلي ندارد! و شايد همين است كه مي بيني از اين فاصله ي دورِ دورِ دور، خورشيد هميشه متناسب با دردهاي تو ميتابد! نمي دانم...شايد هم كم كم دردهاي تو خودشان را با تابش او تنظيم كرده اند!
ما ازاولش كشت ديم بوديم... بادي آمد و بذري را پرت كرد وسطِ زميني ... زير آفتاب و بارانِ خدا... كشت ديم، باغبان و گلخانه و نور تنظيم شده و آبياريِ ملايم و مطمئنِ قطره اي كه هيچ؛ چه بسا پرچين و حصاري هم ندارد ... كشت ديم، بايدعادت كند به زير پاي عابرين لگد شدن! بايد كم كم پوستش كلفت شود! ما از اولش كشتِ ديم بوديم... هيچ صاحابي نبود... پس هيچ آقا بالاسري هم البته نبود! پس هيچ "بازار عرضه" اي هم برايمان نبود! هيچ تريبوني، مجله اي، اسمي، رسمي... گياه ديم و خودرو، رهاست روي زمين خدا ...بلكه ميانِ عابريني كه بي توجه لگدش مي كنند، كسي هم دستي دراز كند و گُلي از بوته اش بچيند يا ميوه اي از درختش...
بازارعرضه اي نبود... يا شايد هم نخواستيم باشد آخر، در بازاري كه "مربي برايت فراهم كرده باشد"، بايد همان را عرضه كني كه "مربي مي خواهد"!
بايد بازتابِ همان پرتويي باشي كه از چراغِ تنظيم شده ي گلخانه گرفته اي همان كه سر كلاس دكتر نُت برداشته اي يا همان كه در محفل حاج آقا شنيده اي يا همان كه در بولتن هاي سردار خوانده اي يا نسخه ي تكراريِ همان كه روشنفكر مشهور عرضه مي كند
اما هيهات از چشمي كه به تابشِ خورشيد خو كرد و دل سپرد... اصلا اين چشم، ديگر نمي تواند نور تنظيم شده ي حضرات را ببيند و ازشان روشني بجويد!... ولو اينكه بازاري براي عرضه نداشته باشد -ديم كه باشي، بايد عادت كني كه حرفهايت را نفهمند... و چه بسا همين حرفهايي كه كسي از تو نميشنود؛ وقتي با تاخير 4-5 ساله از زبان دكترها و سردارها و روشنفكرها و حاجآقاها و مديرها درآمد، تازه فهم ميشود!...يا شايد مُهرِ تأييدِ حضرات را مي خورد و به بازار، عرضه مي شود! - خيالي نيست! ... تو را كه براي "بازار" نيافريده اند! -البته، نمي دانم براي چه آفريده اندت!-
اصلا شايد بر اثر چشم دوختن به آفتاب، كور شوي! چه بسا گياه ديمي كه زير عظمتِ خورشيد، مي سوزد! و هيچ وقت هيچي براي عرضه كردن ندارد!
خلاصه ديم بوديم... خاكمان، بقايايِ ديم هاي قبليِ تاريخ بود! –كتاب! اغلب نه آنها كه "سفارش شده" و آب مان، هر آنچه خدا نازل مي كرد بر سرمان! –هرچقدر كه توفيق داد كه از چيزي به نام "دين" شنيديم يا خوانديم يا ديديم يا فهميديم و"نور" و روشنايي و راهنما، خورشيدي كه خدا ارزاني مان داشت... دور، اما نزديك و راهگشا!... رهبر... و عاقبتمان؟...نمي دانم!
--- پ.ن.1. خلاصه كه اين بار هم هر چه زور زديم براي چپانده شدن در قالب هاي از پيش تعيين شده ي گلخانه اي، نشد ما را سايز اين اين قالبها نساخته اند! ما هنوز زبانِ باغبان ها و استاد ها را بلد نيستيم
هنوز نمي توانيم دردها و دغدغه هامان را به هيچ باغبان هيچ استادي تفهيم كنيم تا كمك كند و "پايان نامه" شود و قابل عرضه در بازارهاي آكادميك!
وقت حذف پاياننامه گذشته، اما يحتمل با مقاديري دوندگيِ اداري بشود... اصلا دوندگي بي حاصلِ عمرتلفكن ِ اداري هم شرف دارد بر منتِ حضراتِ اساتيد را كشيدن...
دانشگاه، دانشگاه است و استاد استاد و همه متناسب با عناصر قالبيِ گلخانه اي ...قالبِ "آكادميك"...
ولو تحت عنوانِ "ديم پسند" ِ فلسفه ي علم!
پ.ن.2. این مطلب را دیروز صبح نوشتیم که بعدش بریم بیت رهبری، مراسم اربعین... که شنیدیم مثل اینکه برای دیدن خورشید هم باید کارت گرفت...و چون خیلی دوستمون داشتند -لابد بخاطر همان چندصباحی که با اون کلمات پرطمطراق سروکار داشتیم!، افزودند که :«خواستی بیا فلان جا بگیر... !» ... و نرفتم!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۹ساعت 10:44 توسط فروزنده
|
|
||