|
|
|
|
|
پردهي اول- پنجشنبه حدود 2 بامداد21بهمن89، زائرسراي صحرا: دارم فكر ميكنم و يادداشت: فلسفيدن، يعني همين كاري كه خيليهامان ميكنيم: يعني عميق فكر كردن به مسائل روزمره! مسائلي مثل همينها كه ميدانيد: خودسازي بايد بكنيم يا جامعهسازي؟ درس بخوانيم يا كار فني؟ آيا تغيير رشته بدهم؟ رابطهي خانمها و آقايان(خواهران و برادران) در يك فضاي ايدهآل ديني؟ رابطهي نيروهاي فكر و اجرايي؟ رابطهي آزادي و استقلال، با رهاشدگي و سرگرداني؟ (اين مثلا در تشكيلاتبازي، تبديل ميشود به مسئلهي بود و نبود و چگونگيِ "مربيگري" يا "نگاههاي از بالا" و...) دشمن كيست؟ نظام سلطه؟ يا سبزها؟ يا بي حجابها؟ يا ملكيان؟ يا زن فضولِ همسايه؟ يا...؟(اين سوال هم مثلا نتيجه ش ميشود امثال متنِ "راه قدس از همين ايران ميگذرد.") چقدر بايد به هنجارهاي بعضا غلط اجتماعي اهميت داد؟ مسائلِ روزمره، و نه مسائلِ فانتزي و نه مسائلِ فانتزي مثل افتادنِ برگ از درخت! و "عميق فكر كردن" ميگويم يعني به ريشههاي هركدام فكز كردن: به اينكه "چرا اين مسئله، مسئله شد؟" و بعد بررسي راهحل ه آلترناتيو...همهي مردم هم بالاخره در مواجهه با اين مسئلهها يك راهحلي را پيش ميگيرند، اما اغلب با منطقِ "دلم خواست" و با منطق ِ "همه همينكا را ميكنند! و... خلاصه در توقف نميمانند (درحالي كه فيلسوف ممكن است بماند در توقف!) اما براي رسيدن به اين راهحل و گريز از توقف، لزوما تا تَهِ مسئله را و راهحل را نكاويدهاند، فرق فيلسوف با سايرين در دو چيز است: اول: كاويدنِ مسئله تا ته(قبل از ارائهي راه حل) يعني لزوما راهحلهاي فيلسوفانه، "سليقهاي" نيست.. و دوم : وجود نوعي انسجام ميان اين تمام اين مسئلهها با هم . (و ميانِ راهحلها...) درواقع فيلسوف كسي است كه براي خودش يك "نظام فكري" دارد. يك پازل منسجم كه حتما بايد هر مسئلهاي و هر جوابي جاي خودش را يك جاي مشخصي در اين پازل داشته باشد و در نسبتِ با ساير مسائل و راهكارها تعريف شود. و نه اينكه زندگي آدم، يك كشكولي باشد از مجموعه مسئلههايي كه فيالبداهه تعريف ميشوند و صرفا براي راه افتادنِ لحظهايِ كار، جوابي گرفتهاند و فراموش شدهاند! اين نظام فكري ميتواند توسط خود فيلسوف ايجاد شده باشد و يا اينكه از جاي ديگر اخذ شده باشد و يا تلفيقي (مثل كاري كه ماها با اسلام ميكنيم!) اما براي فيلسوفِ "حرفهاي" بودن، علاوه بر اينها يك توانايي ديگر هم بايد داشته باشد: بايد بتواند اين نظام فكري خود را با اين مسائل حل شدهاش، به بقيه هم منتقل كند. لذا بايد از دو لحاظ قوي باشد: اول، قلم! و دوم، مطالعهي زياد و تسلط بر آرائ ديگر فلاسفه! و تعيين كردنِ نسبتِ خودش با ايشان! . . .
پردهي دوم- همان شب ساعت حدود 3 بامداد؛ با دوستان تو خيابانهاي مشهد! به سمتِ زيارت جامعه كبيره در دارالهدايه؛ كه سنت اردوهاي دانشگاه است. نيمه شب و همه خواب و تو در حال مطالعه و تأمل و تعمق و ..و نوشتن از آندرو ساير و از رئاليسم و از استعمار و دست آخر از خودِ فلسفه و خودِ نوشتن و ... آن هم در مشهد! ديگر به قول خودمان "تركوندهاي ها!... حسابي التماس دعا داريم خدمت حضرت خودمان!!!" مست از نوشتههاي خودم و مست از فكرهام و از تفلسفهام درموردِ نوشتههام! و تفلسفها و تئوريسازيها راجع به اينكه چرا كسي قدر اين شاهكارها را نميداند! و ... خاصيتِ اينطرفِ حرم همين است! بر خلاف بابالجواد و بابالرضا،و صحنِ جامع، اين طرف، يعني طرف ورودي بست شيخ طوسي، همين است: يك مرتبه حرم با تمام شكوهش جلوي چشمت ظاهر ميشود؛ و تو هنوز توي خياباني! ... لابلاي مغازهها...در معيتِ رفقا... و بدتر از همه: هنوز مَستي! مستِ غرور از داشتههاي نداشتهات! ... و شرمنده ميشوي از اين مستي؛ در اين محضر!... «كاش صحن جامع بود... كاش اينقدر نزديك نبودي... كجا فرار كنم؟ كجا فرار كنم از زير نگاهِ تو، در حالتِ مستي؟!» اما گفتهايد «در هر حالي هستيد، از ما رو مگردانيد...فرار نكنيد» ... پس خودت بيدارم كن! خودت بشكن اين موجود متوهم را... پردهي سوم: به دارالهدايه ميرسيم؛ زينب،رفيقم، ختم قرآنش را دنبال ميكند. چشمم ميافتد به صفحهش ...(ص393-395) قصهي قارون!!! مغرور شد به آنچه كه داشت (تازه من كه خدا را شكر چيزي هم ندارم!) كه ادعا كرد "اينها را با علم خودم كسب كرده م" كه «آيا نميدانست پيش از او بسياري قويتر از او وجود داشتند و هلاك شدهند!... و آخرش «آخرت، چيزي است كه به كساني ميدهيم كه در زمين عُلُو(برتري) و فساد نجويند!» ... خداي من!!! ... اللهم اني اعتقد حرمة صاحب هذاالمشهدالشريف، في غيبته، كما اعتقدها في حضرته! فهميدي بندهي خدا قصه چيست؟! فيلسوف ادعاش اين است كه "فهميدم همهچيز را. تمام!" تو، اما، با "نفهميدهها"ت زندهاي بيچاره! تو با نفهميدههات زندهاي، با سرگردانيهات... يعني عالَمِ خلقت آنقدر حقير است كه تو بتواني بفهميش؟! ... توي اين عالَم "امام" و "امامت" تعريف شده! چيزي كه عمرا فهم امثال تو به آن قد بدهد! ميداني اصلا! فيلسوف، اگر شيعه باشد، و تمام آن پازل مذكور را بدون امامش چيده باشد، يا بدون امام نچيده باشد اما خواسته باشد كه امام و امامت را هم همعرض (و همارز!) و لابلايِ همهي مسائل جا بدهد! آن وقت است كه تفلسفش و ريشهكاوياش از مسائل، جز سردرگمي و جز حل نشدن و پيچيدهتر شدن و گره بيشتر خوردن به جايي نميرسد. تو (بهزعم خودت فيلسوف) ميخواهي حل كني! ولي نميتواني!فكر ميكني؛ اما جز گمراهي نميفزايدت...جز گره... گره را طور ديگري بايد حل كرد ... با دخالت كسِ ديگري... زياد هم دنبالِ مكانيزمِ حل مشكل نباش! بههرحال ميشود؛ با مكانيزمي كه لزومي ندارد تو بفهمياش! فيلسوف اگر شيعه باشد، اصلا حرفي ندارد جز حرف امام، لراي گفتن...! –آن وقت تازه ميشود خميني |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ساعت 6:9 توسط فروزنده
|
|
||