|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم يادداشتهاي روزانهي سفر عتبات عاليات- اسفند 1389 [قبل التحرير:حدود 20، 30 روز قبل، يكي از جوانان بحريني را بچههاي امت واحده دعوت كرده بودند كه از اوضاع كشورش و انقلابشان بگويد... يكي از بچهها از ايشان پرسيد «اگر عربستان،بهنمايندگي از آمريكا!، به بحرين حمله كرد...؟» و جواب شنيد : «ملت ما پاي هيأتهاي امام حسين بزرگ شدهند!» به حركت مردم ليبي هنوز نميتوانم خوشبين باشم، در بهترين حالت: مردم بيعرضه و وقتنشناس و بيتدبيرياند كه اينهمه سال قذافي را تحمل كردهاند و حالا به سادگي دارند بهانه ي حضور ناتو و آمريكا را در منطقه فراهم ميكنند...يقينا اولين كسي كه ضرر خواهد كرد خودشانند از آن ضررهايي كه عراق كرد. بعد هم كل منطقه، كه پايگاههاي از دست رفتهي آمريكا در منطقه را برايش جبران ميشود!] سفرنامهي قبلي(مدينه) را بعضي دوستان مقايسه كردند با "خسي در ميقات"ِ جلال آلاحمد؛ بيآنكه من چنين قصدي داشته بوده باشم و بيآنكه حتي خسي درميقات را خوانده باشم! اما اينمرتبه، تعمدي دارم در تقليد از او. دليل اين تلاش براي تقليد، گذشته از علاقهي ما به ايشان و تمايل به ياد كردن از او، شايد آن است كه جلال هم –مثل ما- از "نجف" شروع كرد! هرچند مسيري را كه در ظاهر كاملا مخالف با مسير ماست! اما من اينطور تقرير ميكنم: جلال، "فكر كردن" را و "تجديدنظركردن" را و اعتراض به "مذهبِ آميخته با خرافات و فردي شده و ناتوان از مبارزه و جريانآفرينيهاي اجتماعي" را از نجف آغاز كرد. و من نيز تجديدنظر در "مذهبِ مدرنزده" و "مذهب پستمدرنزده"را! در جستجوي زندگياي با محوريتِ "امامت". از نجف شروع ميكنيم يك هفته تجربهي با امام بودن را!... و عجب "مانبفست شيعه" است اين "زيارت جامعه كبيره" حجةالاسلام فلاح آنوقتها ميگفت اين زيارت است كه "خميني"را خميني ميكند!...يك هفته تمرينِ امامداري! در محضر ائمهي نجف و كاظمين و سامرا و كربلا، و با اين متن شگفتانگيز "جامعه كبيره" يك هفته تمرين تعامل با امام، كتاب راهنما و "حلالمسائل"ِ اين تمرين هم "زيارت جامعه"!... يا علي مددي البته از آنجا كه اين تمرين را سعي كرده بودم به فاصلهي يك ماه، از مشهد شروع كنم، گزارش را هم، از همان جا شروع كنم؛ به! پستِ قبلي بهنام "فيلسوف اگر شيعه باشد" درواقع،شرحِ جلسهي توجيهي يا پيشاردوي اين اردوست...!
و بنده بعد از 3 مرتبه رد كردن و درواقع فرار كردن از چنين سفري(سالهاي 80 و 88 و تابستان 89) بالاخره اين بار بدون اطلاع خودم ثبت نام شدم توسط خواهر محترم! و يك جورهايي "بهزور دارم برد ميشوم!اين كه چرا به زور و چرا فرار يحتمل در طول متن روشن ميشود؛ و اگر هم نشد در آستانهي ورود به كربلا بحث ميكنم. حدود نصف كاروان (17 از 39نفر) خانوادهي ماست! و اين بهحد كافي فضا را صميمي و خودماني و البته مملو از شوخي و بذلهگويي كرده است (در تمام طول اين سفر معنوي!) باقي كاروان هم كه ماشاالله در امر مهم مزاح، يد طولا دارند از جمله يكي از دو روحاني محترم همراه! روحاني ديگرِ همراه كاروان نيز امام جمعهي شهرستان تشريف دارند با پرستيژهاي ويژهي امامجمعه بودن! مدير كاروان هم بدجوري دغدغه و استرسِ امنيت و رفاه كاروانش را دارد. و خلاصه يقينا به كسي،جسما و روحا، بد نخواهد گذشت! اين جملهي آخر، براي ذهن بيمار اين جوجه فيلسوف، چندان گزارهي خوشخبري نيست! ضمنا از مداح خبري نيست، هرچقدر كه بهصورت خودجوش، از دايي بنده و محمدحسن خواهرزادهي 4سالهي ما كه كوچكترين زائراست و كل 17 نفر ما به اصرار او و مادرش عازم اين سفر شدهايم!) و پدرش بربياد! ام پي3م هم كه با آنهمه جستجويي كه براي مداحي پرمحتوا كرده بودم، نه شارژرش همراهش است و نه گوشيش! و ضمنا، من تنها "كربلا اولي"ِ (بر وزن "راي اولي!) خانواده م!
يا مقلب القلوب... پنجشنبه19 اسفند- ساعت هشت و نيم شب، توي مينيبوس، از هتل به سمت حرم- نجف اشرف : انگار چنانكه خداي حج با خداي جهاد فرق داشت؛ امامِ حرم هم با امامِ متون(تاريخ، تحليل، حديث) فرق دارد! كانالِ تعامل با دومي، از پردازشگرِ ذهن و انديشه ميگذرد(شايد به دل هم برسد، اما بههرحال نقطهي آغاز و تكيهگاه اصلي بر انديشه وپردازشهاي ذهنيست و نه بر احساس)؛ درحالي كه اولي، يعني "امامِ حرم" صاف با دلِ مخاطب مواجه ميشود. و دلِ من عجيب ناشنواست! بهخصوص وقتي تنها باشد؛ يعني بدونِ همراهي عقل؛ بدونِ همراهيِ "جَو"، بدونِ همراهيِ "تنهايي!" ... و بدون همراهيِ "نياز"! من چه ميدانم. مگر من خواستهم كه بيايم؟! خودشان آوردهاند خودشان هرچه دادند؛ دادند. به من مربوط نيست. ... بعد از زيارتِ اول، كه بماند، خواهرم با توجه به استنكاف و اكراهِ هميشگي من از چنين سفري، آمارم را ميگيرد كه چطور بود؟(اين آمارگيري را بعد از هركدام از عتبههاي شريفه انجام ميدادند ايشان! نميدانم چه گيري داده!) ميگويم « ديگه نميترسم!... آخه فرق زيادي با امام رضا نداشت!...» و –بنابر عادت خودشان!- مخالفت ميكنند و شروع ميكنند به برشمردن تفاوتهاي مشهذ و حرم رضوي با اينجا؛ از جمله به اين نكته اشاره كرد كه: زائرين اينجا، بالاخره از يك سطح درآمدي به بالا هستند... لذا عمرا معنويت و صداقت و اخلاص اينجا و حرم شمسالشموس ما، قابل مقايسه نيست! نكتهي قالب تأمليست! و قابل توجه سازمان محترم حج و زيارت... البته خواهر ما بحث را ميكشاند به انزجارش از عراقي جماعت! خاله لبخندي ميزند كه «پدركشته را كي بوَد آشتي؟!» بله... باز هم ميگويم مرگ بر آمريكا... جنگ مسلمان با مسلمان، بهنفع نامسلمان... و كينههايي كه به نسلهاي بعد هم منتقل ميشود طبيعتا... اينجور مواقع سخت است تقيد داشتن به اصول "اتحاد و برادري"...صلواتي بفرست به روح حاج آقاي ابوترابي، كه جلوي صليب سرخيهاي نامسلمان، هرچه از عراقيهاي مسلمان شكنجه ديده بود، كتمان كرد!... جمعه صبح 20اسفند- واديالسلام: السلام علي امناء الله... السلام علي محالِّ معرفة الله...اين كلمات در زيارتِ حضرات هود(ع) و صالح(ع) است. بر سر مزارشان! آثاري باقيمانده از عصري كه ما "ماقبل تاريخ" ميناميمش! آثار فيزيكي ... و مهمتر از آثار فيزيكيِ بهجامانده، "انديشه و معرفتِ" بهجامانده از اين دوران ماقبل تاريخ است، انديشه و معرفتي كه امروز هم زندهتر از هر انديشهايست! اعجاز يعني همين! انديشهاي كه 3000 سال براي هر زمان و هر مكاني، قابل مطرح شدن هست. انديشهاي كه 3000 سال كهنه نميشود: خدا را بپرستيد! همان روز، توي حرم، زيارت جامعه را بايد خواند، هر روز، حداقل تا توي اين چنين سفري هستي. دل به زيارت جامعه كه ميدهي، "روضه"ها را هم طور ديگري ميفهمي! ...اگر كربلا بود اگر قصهي در و ديوار بود...اگر 25 سال سكوت بود...اگر مظلوميت بود... همه بهخاطر "مأموريت"ي بود... انتم باب المبتلي به الناس... بموالاتكم علّم الله معالم ديننا... محالِّ معرفة الله و... چه ميدانم، بخوانيد ديگه خودتان! خلاصه براي دلِ كري مثل آن كه بنده دارم، "تقلبرسان"ِ خيلي كارآمديست اين زيارت. از اول تا آخرش! همان روز، بعد از نماز ظهر(و نه نماز جمعه!)، درحال خروج از درب شيخ طوسيِ حرم اميرالمومنين نگفتم اگر اذنِ دعا دادند، محتواي دعا را هم خودشان ديكته ميكنند؟! به ياد مادربزرگم افتادم كه هروقت ميرويم مشهد ميگويد دمِ دربهاي حرم، «در بزنيد و اسم مرا بگوييد تا امام مرا هم بطلبد!» و ما ميخنديم! و چند نفري را داشتم مرور ميكردم كه كاش ميآمدند...راستي! رهبرم! چه شكوهي دارد علمدارِ آخرالزمانيِ تشيع علوي را در محضر علي(ع) ديدن! ...خدايا! يعني ميشود اين شهرِ نفرين شده (بارها توي نهجالبلاغه ديدهايم نفرينهاي امام علي بر كوفه و مردمش را! و بارها در طول تاريخ ديدهايم آثارِ اين نفرين را... تا همين امروز) را به چنان امنيتي برساني كه رهبر عزيز ما نيز ...
از احوال شهر... برنامهي بعد از ظهر مسجد سهله است و تا برگرديم هتل و نماز و شام، ساعت به حدود 20:30 رسيده، نجف بودن و بيكار توي هتل نشستن و حرم نرفتن، بدجوري بيادبيست! منتها تا سريال مختارنامه، فقط يك ساعت وقت است و با مينيبوسهاي خط هم نيم ساعتي رسيدن به حرم طول ميكشد! بهناچار با عباس –برادرم- ميرويم سراغ تاكسي! (چون هيچ دلِ بيمار ديگري پيدا نميكنم كه اهلِ زيارت نيمساعته باشد! همهي قلوبِ سليمه ترجيح ميدهند سه چهار ساعتي توي حرم بمانند و خلوتي و...) راننده خيلي اصرار دارد كه با ايران آشناست و زياد رفت و آمد دارد؛ من هم اوضاع را غنيمت شمرده، محض اينكه امتحاني كرده باشم، نظرش را راجع به "احمدينژاد" ميپرسم؛ ميگويد «خوب نيست! مردم ازش راضي نيستند» و انگار "چرا؟!"ي من خيلي "جهتدار" است! كه فورا موضعش را عوض ميكند: «قيافهش خوب نيست!...-خنده- من كه زياد نميآيم ايران...اينطور ميگويند...» بههر حال مثل اينكه ماهوارههاي "شهرِ پشت بامهايي با منبع آب و ماهواره"! كار خودشان را كردهاند حسابي! راستي! جلوي هتل ما(درالنجف) كه ميشد خيابان صافي صفا (يا يك چنين اسمي!) يك بيلبورد بزرگ، درست بغلِ و به اندازهي بيلبورد عكس "عبدالعزيز حكيم" بود، كه عكس مختار (يعني فريبرز عربنيا در كسوت مختار!) بود و چند صحنه از فيلم و يك آدرس اينترنتي و چند تا كانال تلوزيوني... و البته اسم فيلم را به جاي "مختارنامه"، نوشته بودند "مختار ثقفي". چرايش را من نميدانم... يك دو جا هم پوستر "يوزارسيف" را ديدم؛ البته آفتابخورده و يعني قديمي و مربوط به همان يكي دو سال قبل! كلا به علتِ استرسِ زيادِ مدير كاروان! كه هر لحظه منتظر است يك نفر از كاروانيانش منفجر شوند يا با دست فروشها درگير شوند و بازداشت شوند يا خلاصه يك بلايي از آسمان بر سر كسي نازل شود!، اصلا امكانِ ژانگولربازيهايي مثل مدينه نيست. البته كار اصلي (همان زيارت و تمرين تعامل با امام) هم اينجا خيلي فشردهتر از مدينه و مكه است. و كمتر بتوان به مسئلهي ديگري پرداخت... يك نكتهي جالب نجف، كنارِ هم بودنِ كاخها و كوخها بود! . كاخ كه ميگويم البته هنوز اصلا قابل مقايسه با بعضي مناطق تهران نيست! ولي باز هم صحنهي جالبيست؛ يعني اينطور كه از ظاهر شهر پيداست، مناطق فقيرنشين و مناطق لوكس، خيلي از هم جدا نيستند. مسئلهي جذابِ ديگر، اتومبيلهاي مدل بالا هر است! بعضا حتي پارك شده كنار يكي از همان كوخها يا حتي جلوي خانههاي حلبي! كمترينش ميشود پرايد و سمند ايراني!...نميدانم قيمت اتومبيل زيادي پايين است، يا مردم خيلي اتومبيلباز هستند! البته چيزهايي از قيمت ميگويند، اما من زياد اهل اعتماد به اين آمارها نيستم! ضمنا همهجا –و در شهرهاي ديگر هم- پر است از پيامهاي "جلب مشاركت مردم"! مشاركت در صرفهجويي در مصرف آب! ... مشاركت در حفظ و تثبيت "امنيت"... مشاركت در قانونگرايي... مشاركت در نظافت شهر و... و جملات خوبي هم دارد. و بعضا طرحهاي گرافيكيِ خوبي هم! مثل اينكه اين زوار هندي و اندونزيايي، از اهل تسنن اند! ... و اينهمه راه براي زيارتِ ائمه؟؟!!!
شنبه 21 اسفند نزديك ظهر – مسجد كوفه : هرچقدر هم كه ديوارهاي و ستونها و رواقها و لوسترهاي اين مسجد را شيك و مجلل كنند، باز هم تنها فريادي كه از هر سنگ ش برميآيد، خاطراتِ پستيِ انسان است! بله؛ محرابِ اين مسجد، حقِ مجسم را در خود ديد كه نماز ميخواند و مناجات ميكند و هر صبح و شام از اين محراب به عرش پل ميزند؛ اما همين محراب، "قتلِ في سبيل اللهِ حق" را نيز شاهد بود! ...جهالت. جهالتِ انسان است كه موج ميزند آجر به آجرِ اين مسجد. «إنَّ الانسان، كان ظلوما جهولا» فرازهاي ابتداي مناجات امام علي در مسجد كوفه ... «يوم يفرُّالمرء من اخيه، و اُمّه و ابيه...يوم يودُّ الظالم لو يفتدي من عذاب، يومئذٍ ببنيه و صاحبته و...» امام از روزي ميگويد كه اين انسانِ ظالمِ جاهل، از برادر و والدينش فرار ميكند. روزي كه اين انسان ظلوم و جهول، حاضر است كه (و بل، مشتاق است كه!) فرزند و همسرش را هم فدا كند براي رهايي از آنچه پيش فرستاده... روزي كه همه "وبال"ند! و به هيچ نميارزند. و گفتهاند كه "آخرت، باطنِ همين زندگي امروزاست"! و يعني حُبِّ همينهايي كه در باطن به هيچ نميارزند، دست و بال انسان را اينچنين بسته است از ياري ِ مولا... غم زن و بچه... غمِ زراعتي كه موقعِ برداشت محصولش رسيده...غمِ هرآنچه كه فرداي قيامت، هيچ دردي از ما دوا نخواهد كرد، محروممان كرده از "دواي همهي دردها"...از شتافتنِ به سمت امام...از تشبث به حبل الله المتين... جهوليم. شديدا جاهل! اگر جاهلِ به اين معامله و انتخاب احمقانهمان نبوديم، اينچنين ظلوم هم نميشديم. اينچنين مولا را 25 سال، بلكه 30 سال...لذاست كه "حوصله"ي حكومتش را نداريم... شيطان در شام فتنه ميكند تا نور خدا را خاموش كند؛ و ما بندِ به زن و زندگي و... و حوصلهمان از علي سر رفته است كه "اه! اين هم كه همهاش به جهاد ميخواند و موعظه و ملامت ميكندمان ... نميگذارد زندگي كنيم"! فرقِ معنويتي كه در زيارتِ "امام" است، با معنويتِ كنجِ عزلتِ اعتكاف، همين است: امام، به "جهاد" ميخواندت... امام، "آسايشِ احمقانهي زندگيت را برهم ميزند... امام دائما "دشمن" را نشانت ميدهد...امام نميگذارد بخوابي، تا وقتي كه پرچمِ لااله الا الله را بر فراز همهي قلل رفيع كرامت انساني به اهتزاز درنياورده باشي! زيارتت اگر جز اين باشد، ول معطلي! "فاطمه" هم ميتوانست گوشهي خانهاش مثل يك "خانم" بنشيند و عبادت كند و معنوي شود! و دست به طنابي كه جهالتِ انسانها به دستِ امام بسته است نگيرد و تازيانه هم نخورد! مسلم بن عقيل هم ميتوانست... راستي! وقتي جهالت و ظلم مردم را ميداني و اين مردم ادعاي ياريِ حق ميكنند! تكليف چيست؟! ... و چه تكليفي از اين سختتر؟ تكليفِ دلسوزي و اعتماد به غيرقابل اعتمادترين مخلوقاتِ عالَم!... [دست بر سينه و سيل اشكِ شرم :]السلام عليك يا سفير الحسين... هرچه ظلم بر امام و امامهاي ما رفت كه ما روضهشان را ميخوانيم و گريه ميكنيم برشان! از همين "جهول و ظلوم"بودنِ خودِ ما بوده... همين ما! ... و از رسالتِ امام مبتني بر صبرِ بر ما!... "صبرِ بر امامِ ما بودن"! امام به جهاد ميخواند... به كُشتنِ نفسِ راحتطلب و چسبيده به دنيا ... و امام به "اطاعت" ميخواند،... به كُشتنِ نفسِ "ادعاكننده" و "منم"گو! (به بيان امروزي: روشنفكرمآب) ديشب، پاي سريال مختارنامه، وقتي اصحاب مختار معني كارهاش را نميفهميدند و متهمش ميكردند و ازش جدا ميشدند، مادرم گفت: همين است كه اين اعراب هيچ وقت به هيچجا نرسيدند: تسليم شدن را بلد نيستند! هميشه فكر ميكنند خودشان و فقط خودشان ميفهمند! منيّت دارند!.. خدايا پناه بر تو از اين هردو "نفس"... راستي! مختار، هيچ زيارتنامهاي نداشت! نه توي مفاتيح نه روي در و ديوار اطراف مزارش، ولي ضريح داشت كه بالاي ضريحش حك شده بود «يا آخذ الثار»...و كلي زائر مشتاق هم داشت! بدون زيارتنامه، لحظهاي ميمانيم چه بگوييم؟! كسي از پشت سر ميگويد «خدا رحمتت كنه» آها! ما هم همين را ميگوييم... همان كه سه امامِ ما گفتهاند!
نماز مغرب و عشا را كنار "كميل" ميخوانيم. كميل... ميثم... كشته شدگان بهخاطر نامِ علي را بردن! دشمن، تمام تلاش خودش را به كار بسته تا چيزي از اين نام باقي نماند! ... سيعلمون الذين أيّ منقلب ينقلبون؟!...دنيا ببيند كه كدام نام ماندگار شد و كدام كاخ عظيمي كه صاحبش را به اين توهمِ قدرت رسانده بود، نيست و نابود شده!
«إنَّ الارض يرثها عبادي الصالحون» يكشنبه ظهر 22 اسفند- سامرا: همهي همسفرها جا خوردهاند! (يا دست كم، آنها كه مثل من سفر اولشان است) ... آستانهي حرم، جايي كه از اتوبوسها پياده شديم، پُر از پشتههاي بزرگ زبالهست! گويي محل جمعآوريِ زبالههاي كل شهر، اينجاست!...بعد از آن، از عرضِ خياباني كه بيشتر به جاده شبيه است ميگذريم و وارد كوچههاي خاكي و تنگ و پرپيچ و خم ميشويم با ساختمانهايي مجروح از گلوله و تركش كه بيشتر مخروبه محسوب ميشوند و متركهاند! كوچههايي پر از نظاميهاي مسلح...مدير كاروان از اولِ سفر استرسِ سامرا را داشت كه "تو رو خدا آسته بريد آسته بياييد؛ اينجا خطرناكه...مردم اينجا سني كه مه... ناصبياند..." ذهنِ آدم كجا ميرود جز پيشِ امامي كه در حصر متولد شد ودر حصر زيست و در حصر شهيد شد؟!... ...امامي كه براي رساندن يك نامه به شيعههاش بايد از لطايفالحيلِ "جاسازي كردن توي عصا"و... متوسل ميشد؛ ملاقات حضوري كه هيچ!... پيش امامي كه بايد هفتهاي دو بار بياد خدمتِ پستترين آدمِ زمين و حاضري بزنه! ... وقتي آدمها پست، فكر ميكنند كه "چيره" اند اينطور ميشود... [لحظهي "الشمر جالس علي صدره...ايضا "امان نامهآوردن" و تصورِ شفاعت كردنِ همان لعين براي عباس!] فكر ميكنند چيرهاند بر نورالله! بر دليلِ وجودِ آسمان و زمين... «أين دابر المتكبرين؟!» از گنبدِ سيماني و صحنِ چندقدمي! و ضريح شش گوشهي پارچهاي!لي كه چهار درّ گرانبها را در خودش جا داده (امام هادي و خواهرشان و امام حسن عسكري و همسرشان...كه هركدامشان مثلا ايران بودند، يك مشهدي يا قمي راه ميانداختند!) ديگر ميگذرم... توي سرداب... محمدحسن ميپرسد :اينجا تُجاست؟(كجاست) مادرش –اشكآلود- توضيح ميدهد : "امام زمان، وقتي پدرش شهيد ميشه، همسنِ تو بوده؛ اينجا داشته براي پدرش نماز ميخونده و دعا ميكرده، كه يه دفعه آدم بَدها حمله ميكنند به اين سرداب كه شهيدش كنند. فرشتهها هم زود ميفهمند و امام رو از همينجا مي برند پيش خودشون كه مواظبش باشند..." و من توي ذهنم ادامه ميدهم: و از همينجا شيعه يتيم شد. تا هنوز. تا هروقت كه آدم بشود. تا هروقت كه "عُرضهي امامداري" پيدا كند.تا وقتي ظلوم و جهول نباشد. «اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا و غيبة ولينا و قلة عددنا و كثرة عدونا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا...» ... نه!... شيعه را، اگر شيعه منِ نوعيام، چه به اين شكايتها؟! بيخود! خودمان كردهايم و شكايت كم و كسرمان را پيش خدا ببريم؟«اگر شيعيان ما به اندازهي "آب خوردن" ما را ميخواستند، ظهور نزديك ميشد» يا اگه –بهقول يك دوستي- به اندازهي بُردِ تيم فوتبال ايران از استراليا"!!! ... سامرا، دلِ همه گرفته... محمدحسن هم ساكت، دنبال شانهاي ميگردد كه سرش را روي آن بگذارد...شانهاي محرم، براي دلِ كوچولوي گرفتهاش...براي مغزِ كودكانهي مشوش شدهاش... دلِ همه گرفته است... شكايتم را عوض ميكنم: الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب و عقلي مغلوب و هوائي غالب... اينجور مواقع هم نميدانم انديشههاي اتحاد و برادريام را چه كنم؟! قصه درامتر هم ميشود وقتي كه ميبيني همان نزديك حرم، تابلوي بزرگ رستورانيست با عنوان "مَطعم عسكريين" و نقش تمام قدِ زني درحال رقص...!!! اين روزها دائما در شأن مردمِ نفرينشدهي عراق و بويژه نجف (همان كوفهي قديم!) كه با وجود اينهمه نعمتِ طبيعي(آب زياد، خاك حاصلخيز جلگهاي، موقعيت تاريخي و توريستي فوقالعاده كه مهد اولين تمدنهاي بشر بوده، نفت،و...)، اينطور فقير و حقير و توسريخورده و كشتههاي ميليوني داده، دارند زندگي ميكنند؛از ذهنم ميگذشت كه "خدا آن ملتي را سروري داد كه تقديرش بهدست خويش بنوشت» اگر اين مردم خودشان جنبيده بودند و شر صدام را خودشان كم كرده بودند به اين فلاكتِ 9 سال اشغال و اين ويراني و اين ناامني و آنهمه كشتههاي ميليوني نميرسيدند... ... حالا دوست دارم همين مصراع را خطاب به امتِ "شيعه" بخوانم!...اگر دو زار غيرت داشتيم...اگر عمار بوديم...امامان تا حالا آمده بود... حداقلش توي همين زيارت، اگر اينهمه شيعه، از شهرهاي مختلف، نژادها و كشورهاي مختلف، اقشار و اصناف مختلف، فرهنگهاي مختلف، و حتي زبانهاي مختلف، همينجا، بهجاي توي سر و كلهي هم زدن و منزجر و دلگير شدنِ از يكديگر موقع مرتب كردن صف نماز جماعت، موقع هجوم برا رسيدن به ضريح! توي صف شلوغ تفتيش، موقع جابهجايي ساكها و خلاصه در هر موقعيتِ "وانفسا"ي ديگري! ... "سلم لمن سالمكم" را تمرين ميكردند...
يكشنبه شب 22 اسفند- كاظمين: كنار پنجرهاي كه مزار خواجه نصيرالدين طوسي است، خانمي ازم ميپرسد "اين كيه؟" ميگويم "خواجه نصيرالدين طوسي." مبگويد "خب كيه؟" ميخواهم توضيح بدهم... فيلسوف بزرگ، عارف بزرگ، منجم و رياضيدان و ...يك "سياستگذار علم" و مروج علم در بلاد اسلام و يك سياستمدار قهار كه توانست مغولان وحشي را اهل دين و اهل علم كند!... نچ! نميشود! در محضرِ "معادنالعلم...و اركان البلاد و ساسةالعباد"، كداميك از مفاخر خواجه نصير فخري دارد؟! البته عرض شد كه زياد جاي سر توي هر سوراخي كردن نيست، اما در مسيري كه 30-40 دقيقه از اتوبوس تا هتل پياده آمديم، مغازهها يكي در ميان، "آرايشگاه" بودند!!! اعم از زنانه و مردانه. اين را هم اضافه كنيد به قصهي اتومبيلهاي نجف! باز هم بهياد جلال كه از آثار غربزدگي و واماندگي، همين توجه زياد به شيك كردنِ ظاهر، و غفلت از توسعههاي مبنايي ميداند... كتابفروشي (معرضالكتاب) هم هفت-هشت تايي توي مسير بود در يك نگاه كلي، كتابهاي "سيره" را بيشتر ديدم كه البته نزديكِ حرم، چيز طبيعياي است و زياد نميتواند ملاك قضاوت باشد. كتابهاي زرد اخلاقي! هم. مثل نمايشگاههاي شهرداري تهران! و كتابهاي راهنماي انتخاب و ازدواج هم زياد بود كه من فكرش را نميكردم بين مردمي كه هر دختر 20 سالهشان دو سه تا بچه دارد (يعني سن ازدواج خيلي پايين است)، اين قبيل حرفها مشتري داشته باشد! راستي! يكي دو جا هم كتابهايي بود كه عكس آيت الله بهجت روش بود! رساله كه نبود ولي دقيقا نفهميدم چيست. شب كاظمينيم و مديرِ استرسيِ كاروان، سر با آرامش زمين ميگذارد از اين كه از بغداد جَستهايم و مجبور به اقامت در آن نشدهايم! اتاقها براي تعداد نفرات زياد پيشبيني شدهاند و لذا مجبورند به تفكيك خانمها-آقايان ي! و بعضيها شاكياند و غرغر ميكنند! ما كه بحمدالله به زندگيِ اردوييِ توي "سوله" عادت داريم!...عوضش هتل چسبيدهست به حرم. و خوب تقلب ميرسانداين "زيارت جامعه" به دلِ ناشنواي جوجه فيلسوفانهي من!... -توي كاظمين دفترچه يادداشت نداشتم و لذا عرض بيشتري نيست!-
بعد از ظهر دوشنبه 23 اسفند- در آستانهي كربلا: يك پيرزن تُركزباني كه همراهمان است و خيلي هم متواضع است و بيسروصدا و بندهي خدا، چندباري برايم درددل كرده و من هيچ زبانش را نفهميدهام، نه سوادي دارد كه چيزي بخواند نه توضيحاتِ جناب امام جمعه را –با همان پرستيژ كذا- چندان متوجه ميشود؛ توي مزار طفلان مسلم، گير كرده بود. هركاريش ميكردند دل نميكند...از ضريح ابراهيم، به ضريح محمد و از ضريح محمد به ابراهيم... از بين زمزمههاش فقط "قربونت بِرُم" را ميفهميدم...گويا ميگويد شما برويد؛ من اينجا را ول نميكنم!... ماندهم توي كارش! كم داغي هم نيست البته حكايت اين بچهها... رسد آدمي(ابن زياد) به جايي كه از دو تا بچه هم بترسد و بعد از يك سال هنوز براي سرشان جايزه بگذارد... و رسد آدمي به جايي كه براي جايزهاي چنين جنايتي بكند... (ضمنا نوشتهاند كه مسلم، چهار پسر و يك دختر داشت، كه دو پسر بزرگش همان عاشورا، و جزء شهداي كربلا هستند و اين دو پسر كوچكتر، با خواهر و مادرشان، در كاروان اُسراي كربلا؛ كه اين دو گم ميشوند و برده ميشوند و فرار ميكنند و ...)
تا نيم ساعت ديگر ميرسيم كربلا. هنوز نگرانم. «خب تا همينجا بسه برام. ديگه برگردم. ديگه كربلا نه!» هنوز آرزو ميكنم كاش ميشد همين وروديِ شهر بمانم تا بقيه بروند و برگردند. ... ميكروفن دستِ امام جمعهي محترم است و دم گرفتهاند كه «يك عمر آرزوي كربلا داشتيم... كي فكر ميكرديم برسيم و...» اصلا نميتوانم درك كنم كه چطور ميتوان يك عمر آرزوي ديدنِ يك جايي را داشت؟! من كه از يك ثانيه بعدِ فكر و دلِ خودم هم خبر ندارم! بارها و بارها "شك" را تجربه كرده ام... بارها شده وسط همين دههي اول محرم! به اين فكر افتادهم كه «اصلا اگر همهاش سر كاري باشد چه؟! اگر ماجرا طور ديگري بوده باشد؟ اگر اصلا ماجرايي نبوده باشد؟...» و از اين اراجيف و هربار هم روزها و گاهيي ماهها الافِ اين سوالها شدهم ... بله جوجه فيلسوفِ بيماردل! تو از كربلا نميترسي! ترسِ تو از اين "تذبذبّ خودت است... ولي تا اينجاش را تو نيامدهاي كه تو بخواهي به فكرِ از اين به بعدش باشي! بيا! هرچه شد، گردنِ همانكسي كه تا اينجا آورد... بروبچزِ مستقر در تهِ اتوبوس، همخواني ميكنند : «...از سراشيبي ترديد اگر برگرديم عرش زير قدم ماست؛ بيا تا برويم كربلا منتظر ماست بيا تا برويم» ... و وحشت ما دوچندان ميشود! به من چه اصلا؟ مگر من خواسته م بيام؟!
«خودم ديدم كه صحرا لالهگون بود...»غروب دوشنبه 23 اسفند- كربلا: هتل؟!! ... كجا؟! اينجا؟! ... آخه كجاي اينجا؟!...خدايا!... تمام اين زمين جنگ بود ... تمام اين زمين خون بود... تمام اين زمين ميلرزيد...آن وقت «ادخلواها بسلام آمنين»؟؟؟! ... كجا؟! ... كسي مگر توي كربلا "ايمن" بود؟! ... «هنوز نالهي زينب به گوش ميآيد»... تمام اين زمين جنگ است... تمامش خون است... تمامش دارد ميلرزد... چه خبر است اينجا؟! حرفم را بايد پس بگيرم؛ كربلا فرق دارد؛ با هر حرم امام معصوم ديگري كه ديدهايم فرق دارد... شايد از جهاتي با مدينه قرابت داشته باشد... شايد با جبهههاي خودمان...اما باز هم فرق دارد ... خيلي... اينجا همهي ماجرا در كمتر از يك روز رخ ميدهد... همهي ماجرايي كه 1400 سال جهان فراموشش نميتواند بكند...تمام دردي كه ما فقط گوشههايي ازش را "ميشنويم" آن هم تقسيم شده در 10 شب... همه يك جا... طي چند ساعت... چرا زمين به لرزه نيفتد؟! ... اينجا انسان دليلِ وجود آسمانها و زمين را كُشت... انسان در پستترين شكل خود... معجزه همين است... معجزهي حسين... برداشتنِ نقاب از چهرهي انسان... براي تمام طول تاريخ... طي چند ساعت... اوج پليدي انسان ظلوم و جهول، رو شد! ... زمين لالهگون است و آسمان پُر از آواي "انا لله و انا اليه راجعون"... چرا آوردي م؟! ... آوردي كه به رُخم بكشي كه "زنده ام"؟!...زنده توي اين دنيايي كه خاك بر سرش شده؟! ... امام علي اگر مردم ظالم امام نشناسِ "دين به بازي بگير"ِ كوفه را نفرين كرد؛ اينجا امام، همه را ...همهي دنيا را... يك جايي از همين زمين بود كه اين فاجعه رخ داد... نميدانم، شايد توي حرم...شايد هم زير يكي از اين مغازههاي لعنتي...چطور ميتوان زنده بود؟ چه زندگياي؟!...زنده بودنِ بعد از عاشورا؟!... فقط، گاهگاه كه نگاه به پنجرهي قتلگاه ميافتد (اينهم از الطاف بازسازيست كه به جاي گودي قتلگاه، پنجرهي...!) قفل ميشوم؛ زبان ذهنم به چيزي جز "يارسول الله" نميچرخد...آخر "قرآن" بود كه اينجا پاره پاره شد... از اين مصيبت به چهكسي پناه ببري جز به خودِ رسول الله؟... چطور ميتوان زنده بود؟ چه زندگياي؟!...زنده بودنِ بعد از عاشورا؟!...عجب كوفتي است اين مغز انسان... تمام آنچه در كربلا گذشته را هميشه در يك گوشهاي ذخيره دارد؛ اما به كار عادي خودش ميتواند ادامه دهد!؟... تمام آنچه كه توجه به هر گوشهاش كافيست تا آرزوي مرگ كني... و چنين آرزويي دارم... ميكشد شرمم كه بعد از او نفس آيد هنوزم... توان ايستادن ندارم... يك گوشهاي، براي نماز مغرب تكيه ميزنم به داربستهاي حرم (توضيح: حرم بهشدت در دست ساخت است!) بچهاي چهاردست و پا رد ميشود، نزديك است توي شلوغي برود زير دست و پاي مردم؛ كنترلش ميكنم-حين تشهد-... چقدر كوچك است! نرم و سبك... دنيا دور سرم ميچرخد: راستي! بچهي شش ماهه همين قدريست ديگر؟! اينجا ديگر كجاست؟! در و ديوار روضه ميخواند...شكنجهي بزرگيست كربلا را ببيني و عادي زندگي كني... ميان صداي چكاچك شمشير كه هنوز فضا را پر كرده...كنار فرياد «علي الدنيا بعدك العفا»... كه بر هلهلهي كفتارهاي انساننما طنين ميافكند... فكر برگشتن به هتل له ميكند آدم را... فكر برگشتن به زندگيِ مثل قبل! ... ميخكوبم... گوشهاي مچاله شده... دستم آنقدري توان حركت دارد كه گاهي بياختيار سرم را بفشارد، بلكه اندكي از اين وحشت و اضطراب كم شود... ولي هر بار، صداي «وامحمداه» است كه در فضاي ذهنم ميپيچد و وحشت و اضطراب، دوچندان!... مرگ! پس چرا نميرسي؟! بس م است ديگر... ولي ميگذرد... به كمك داربستها و ديوارهاي حرم بلند ميشوم و كم كم بيرون ميآيم –هرچند، همان موقع هم خيلي "داخل" نبودم...همان دم درب- و چشمم به همسفرها ميافتد كه كم و بيش شاكياند از تأخير من و شاكيتر ميشوند وقتي ميبينند علامت مخصوص كاروانم را برداشتهم!... ميگذرد و خريد!!! و بازگشت به هتل!!! ... عجب كوفتي است مغز انسان... بنده كه البته آدمِ خريد كردن نيستم!جز يك دفترچه آنهم چون دفترچهي خودم در كاظمين تمام شد! ... مامان دنبال هديهاي بود براي محمدحسن كه فردا 4ساله ميشد! ... در همين اثنا، در يكي از مغازهها كه دو تا جوان ادارهاش ميكردند، مِنباب چانه زدن، مامان گفت «اين پولها بركت داره» ...حرفي كه معمولا ميزنند!... طرف برگشت كه «اگه پولي بركت داشت، پولِ صدام بود!» جا خورديم! نگاه سوالآميزي بين من و مادر؛ چنان كه طرف با جديت اين حرف را زد، مامان پرسيد «يعني شما هنوز پول زمان صدام را داريد و استفاده ميكنيد؟!» -«بله» -«و به صدام اعتقاد هم داريد؟» -«بله كه داريم!» ... پس خريد بي خريد... بعدا كه تعريف كرديم، محمدحسن گفت «بايد ميدفتيد: خدا صدام رو لعنت تُنه، شما دوستاش رو هم بزنه زمين» و من باز ماندم كه از كجاش درآورد اين حرفها را! [ضمنا، شرحي گذشت، فقط حكايت برخورد اولِ ما با كربلا بود! كم كم فضا "عاديسازي" شد و زندگي نرمال خور و خواب از سر گرفته شد و زيارتهاي بعدي، فقط جهت نماز جماعتها، و هم به سكوت گذشت...هم سكوتِ من؛ هم سكوتِ دروديوار... ديگه نه فكرم جايي رفت، ونه پاهام! ... فقط، "زيارت ناحيهي مقدسه را هم بايد خواند واقعا! منسوب به امام زمان است! ... از روضههاي مكشوف و عجيبش كه بگذريم –كه من يكي پاي اينجور حرفها بيشتر هنگ ميكنم، تا گريه و اشك!- ؛ يك دور مرورِ كامل است از "انگيزههاي قيام امام حسين" و تحليل شرايطي كه اين قيام را واجب كرد و ...! و وقتي توجه هم داشته باشيم كه گويندهي اين كلام كيست ديگر...!]
اما محمدحسن... چهارشنبه 25 اسفند89: ديشب، حدود ساعت 22:30-23 بود كه خواهرم آمد اتاق ما كه «مياي بريم حرم؟» و من كه در حال انجام پروژهي "خواب، از اذان مغرب تا اذان صبح!" بودم اصلا نفهميدم چه ميگويد. و نماز صبح كه ميرفتيم حرم شنيدم كه بله! محمدحسن و مادرش از ديشب تا حالا توي حرمند! و بعضا ملامتها كه «آخه بچه را چرا بردي؟ خسته ميشه اينهمه ساعت...اگه دستشويي خواست؟ اگه خوابش گرفت؟اگه گشنه شد؟ اگه...» الآن همه هتليم، سري ميزنم تا حالش را بپرسم و از اوضاع ديشبش؛ محمدحسن خواب است و مادرش با حيرت تعريف ميكند: ديشب داشتم نماز ميخواندم و محمد حسن،كنارم، با مهرها و كبوترها مشغول بود با مهرها براي خودش برج ميساخت و... تااينكه يك گروهي آمدند در نزديكي ما شروع كردند به روضه و گريه و... نميشنيدم دقيقا چه ميگويند، صداي مداح رسا نبود و آميخته با صداي بقيه... يك مرتبه ديدم محمدحسن مهرها را وِل كرد و آمد سراغ من، درحالي كه لبش را يفت نگه داشتهكه آويزان نشود، گفت «مامان؟» كه ديد نماز ميخوانم-نماز زيارت با يس و الرحمن، طولاني ميشود- و ساكت چسبيد بهم تا نماز كه تمام شد نشست تو بغلم، باز آمد چيزي بگويد كه دوباره انگار بغضش گرفت، دستش را جلوي لبش گرفت و يكي دوتا نفس عميق «من يكي از اين كبوترها رو ميخوام...» و ناگهان هق هق زد زير گريه! «اِ...؟! چي شد مامان؟!... كبوتر ميخواي؟!» سرش را بهعلامت "نه" برد بالا. «خوابت مياد؟ بريم هتل؟» بازم علامت نه؛ «كسي اذيتت كرده؟» باز هم نه، و هنوز هم گريه به همان شكل! كلي باهاش حرف زدم و قصه گفتم و بازي كردم و ... تا اندكي خوب شد بعد متوجه گروه روضهخوان كذا شدم، با خوشحالي دستش را گرفتم كه «بيا بريم قاطيِ اينا» ديدم دسمت را ميكشد «نه نريم...نريم» ديدم باز بغض كرده! «نكنه اين آقاهه چيزي خونده تو ناراحت شدي؟!» زد زير گريه! متفاوت با همهي گريههاش! با گريهي كلافگيِ وقتي خوابش ميآيد؛ يا گريه از درد فيزيكي، يا گريه از ترس؛ يا گريهي وقتي به شخصيتش برميخورد! ... ديگر به سكسكه افتاده بود! بردمش آنطرف و كلي شعر و قصه و بازي و... مشغول ميشد و ميخنديد اما باز تا نگاهش به حرم و گنبد ميافتاد لبش آويزان ميشد و اشكهاش ميريخت! يك ساعتي وضع همين بود نگران بودم بلايي سر بچه نيايد!آخر روح لطيف بچه مگر چقدر ظرفيت دارد؟! نميدانستم هم چه شنيده؟! نميشد هم در آن وضعيتش، بپرسم ازش! كم كم خادمهاي حرم متوجهش شدند و آمدند سراغش به حرف زدن... و خلاصه باهاشان خوب دوست شد و ساعاتي مشغول و اوضاعش كم كم عادي شد! ... بعد از يكي دو ساعت توي قسمت قتلگاه كنارم نشسته بود؛ آرام گفت:«مامان امام حسين الان تُجاست؟» ديدم باز دارد شروع ميشود گفتم «همينجاست مامان. همهي زخمهاشم خوب شده؛ دارد نگاهمان ميكند، ما نميبينيم. علي اصغر هم داره بين اين بچهها بدوبدو بازي ميكنه حتما» همانطوري كه لبش را سفت نگه داشته بود و بغضش را فروميخورد، اشاره كرد به سمت بالا، به سوراخهاي سقف. نگاه كردم، چيزي نفهميدم. باز اشاره كرد و باز هم نفهميدم. با صداي گرفته گفت:«اده دفتي اون بالا تي هست؟(اگه گفتي اون بالا كي هست؟)» دوزاريم افتاد! خنديدم: «امام حسين؟ علي اصغر؟» همانطوري گفت «آفرين...تاشتي منم پَر داشتم پرواز تُنم برم پيششون؛ علي اصغر رو يه بوسي بُتُنم». يك خانمي از خادمها گويا، نشسته بود كنارش، محمدحسن آرام آرام از اين حرفها ميزد آن بندهي خدا هم زار زار گريه ميكرد؛ خودم هم. بعد هم قصهي قتلگاه ازم خواست كه ديدم ديگر كم و كسرش همين است! طفره رفتم كه «خودت كه ميدوني مامان جون» اصرار كرد و منم به حاشيهها گذراندمش از وفاداري ذوالجناح و نگراني امام براي بچهها و در همين حدود... خانم كنارمان هنوز گريه ميكرد؛ خودم هم؛ محمدحسن ساكت و مات و بغضآلود چسبيد به پنجرههاي قتلگاه، و محو تماشاي توش (كه البته به لحاظ فيزيكي، چيزي هم توش نيست! جز يك چراغ قرمز روي يك زمين سنگفرش) بعدتر كه حالش بهتر شده بود داشتيم برميگشتيم، گفتم «حالا برام ميگي كه آقاهه راجع به كي داشت ميخوند كه تو ناراحت شدي؟» آرام گفت «علي اصغر...» و دوباره...! كه پرتش كردم كه :«اِ ! مامان نگاه دوستت!» و اشاره به يكي از خادمهاي كذا! تو فكرم... : ديروز ظهر توي حرم حضرت عباس، دوتا دختربچهي ترگل و ورگل و كاملا محجّبهي مثلا 6 و 10 ساله، آويزان شده بودند به مادرشان تا براشان قصهي حضرت عباس بگويد. با هيجان شديد و جيغ جيغ و خنده كه «گفتي اول پاهاشو بريدن بعد دستاشو بعدم سرشو؟» و مادره اصلاح ميكرد كه نه سرشو وقتي بريدن كه ميخواستند بذارن رو نيزه و ادامه هم ميداد تا جزئياتِ روي نيزه گذاشتنِ سر شش ماهه... كأنّه دارد يك فيلم جنايي و صحنههاي سلّاخي را تعريف ميكند؛ مادر و دخترها با هيجان! و دخترها گاهي چهره درهم ميكشيدند و «ايششش»ي هم ميگفتند... مثل آدمي كه چندشش ميشود... مردد بودم كه نمازم را بشكنم و بزنم به چاك! يا نه كه خدا را شكر خودشان رفتند يك جاي ديگر به گفتگوي پرمعرفتشان(!) ادامه دادند... متأسفانه اينچنن قشريگرايي و به پوستهي دين چسبيدن و "دين را تبديل به يك جور كسب و كار كردن" و "اشك گرفتن از مردم، به زورِ روضهي خيلي باز" ها را اگر نداشتیم، دین را اگر عمیق می فهمیدیم.. اینطور کاریکاتور نمیکردیم؛ از فتنه ها هم نیازی نبود بترسیم..... وگرنه تبليغات و تخريبات و حرفهاي دشمن كه به لطف گسترش ماهواره، که همیشه هست!در هر شهر و روستايي ! و باز تو فكرم... زياد پيش آمده كه بپرسند «بنظرت تو كه دل دادهاي به درس خواندن و كتاب خواندن و تشكيلاتبازيهاي مثلا سياسي و فكري و فرهنگي و اين آخري هم به فلسفه علم...زندگي را بُردهاي؟ يا خواهرت كه از همان اول تأهل پيشه كرد و تمام پروژهي زندگياش شد بچهش! و درس و كار و...ش به حاشيه رفت؟»... حالا ميگويم: اگر بچه، محمدحسن باشد؛ قطعا خواهرم برده و من باختهم!... و چه بيشعور بودم وقتي قبل از سفر فكر ميكردم كه «نكنه در معيتِ بچه، چيزي از حاصل سفر كم بشه؟!!!»
اصلا حوصلهي بازارهاي مسير را ندارم؛ فقط بعضي عروسكها واقعا دلنشين بودند! قيمتها هم ماشالا حداقل يك سومِ ايران! اما راست زورم ميآمد كه يادگاري كربلا بخواهد اين موجوداتِ چشم آبيِ موطلايي،يعني نماد تام و تمامِ وادادگيِ شرق در برابر غرب، باشند... البته گريزي هم نيست! بجز مُهر، هرچيز ديگري هم بخري بالاخره انگي از فرهنگِ جهاني(!) دارد. من هم خب نميخرم! مگر مجبورم؟! راستي! يك مفاتيح توي حرم ديدم كه چاپ "انتشارات قدياني" بود! نميدانستم از اين كارها هم ميكند انتشارات قدياني! مقدمهي جالبي هم داشت! "معنويتِ در صحنه و سياسي" را بهخوبي تئوريزه ميكرد؛ خيلي مختصر! و كم تا قسمتي جا ميافتاد كه چرا امام خميني در وصيتنامهشان داشتنِ مفاتيح را افتخاري براي شيعه ميدانند!
زيارت آخر... پنجشنبه 26اسفند89 ساعت 5 صبح ديشب براي آخرين بار رفتيم حرم... 3ساعتي فقط پرسه زير سايهي علمدار...-راستش باز هم ميترسيدم بروم آنطرف!- ... هرگوشهاي كسي ميخواند و مينالد... يكي از بُهتِ سقا موقع تير خوردنِ مشك... يكي از بيپناهي بچهها، بعد از عمو... يكي از شاديِ دشمن از بيعلمدار شدنِ امام... يكي از ادب... يكي از رشادت... يكي از معجزات و كرامات... يكي از خودش! ... يكي شب اولش است و ازحيرتِ «ما كجا اينجا كجا؟» ميگويد؛ يكي هم مثل ما شب آخرش است و از ...هِ...ي... اين وسط يك گروهي هم زده تو كارِ «جانم فداي سيد علي»! ... و عجيب همين جا، زير همين سايه، جاي اين تجديد بيعتهاست با آقا... ميپيوندم بهشان... ساعت به 1:05 رسيده و هوا بدجور سرد است (نميدانم كدام...ي! به ما گفت عراق هوا خيلي گرم است، تابستانه برويد؟!) خوابم هم ميآيد و با مامان و سايرين همين ساعت قرار داشتيم... اما نه از علمدار ميتوان دل كند نه ميشود اينطوري بيخيالِ صاحب اصلي شد... نميدانم بروم يا بمانم –كه ناچار يعني تا صبح بمانم!- خواهرم ميگفت «حرم امام حسين مثل آهنربا ميكشد آدم را. نميداني چرا ميآيي ولي ميآيي و نميتواني هم بروي...» مرتبهي سوميست كه جذبِ اين آهنربا شده! و بقيه را هم دنبالِ خودش كشيده و آورده... بدجوري رقيقالقلب است... مثل بچهش(درواقع بچهش مثل او!) ... اما من كه هرچه ديدهام نيروي دافعهي شديدِ اين قطبِ مغناطيسيست! (براي همين هم تا حالا زور خواهرم و بقيه بهم نرسيده بود كه بياورندم اينجا!) ... حالا هم همان دافعه... همان استرس... ساعت به 1:10 ميرسد... مقاومت نميكنم...ميروم. بيخداحافظي. در نگاه آخر به شكوه علمدار...با مقاديري عذاب وجدان :«ببين عباس جان! ساعت از زمانِ قرارمان گذشته؛ تنهايي هم نميتوان برگشت هتل؛ اگر صلاح ميدوني كه يه سر خدمت آن طرف هم برم، نرسم به مامان اينا!» (آخر با همراهان طي كرده ام كه اگر به موقع نيامدم، يعني كلا نميآيم؛ برويد) ... ميروم، به سرعت! به هواي اينكه اگر نرفتني باشم، به قرار نمي رسم و باز برميگردم حرم! ...اما همراهان هنوز هستند! ... و يعني... ؟؟؟! ميرويم تا هتل... اما چيزي نهيب ميزند «گر گدا كاهل بود تقصير صاحبخانه چيست؟» مامان ميپرسد:«تو الآن وقت نكردي يه سر بري حرم امام حسين؟ ... اگه ميخواي دايي و چند نفر ديگه الان دارند ميرن حرم...» و از جا ميپرم!... زيارت آخر... اول چند دوري پرسه در بين الحرمين... و بعد توكل بر خدا حرم امام! ...و اولين قدمها و كم كم آن روي امام مهربان!... و بالاخره روي زيارت جامعه خواندن را پيدا ميكنم... عجب "تقلب رسان" است اين متن... بالاخره اين جوجه فيلسوفِ بيماردل هم آن "جاذبه"ي مغناطيسي را اندكي تجربه ميكنم!...حيف، فقط 2 ساعت!...و 4:30 بيرون ميرويم تا 5 هتل باشيم و حركت كنيم... آمديم بيرون... بدون دل... هنوز چسبيده... كاشكي هميشه همانجا بچسبد... من و جدا شدن از كوي تو خدا نكند خدا هرآنچه كند، از تو ام جدا نكند... راستي! زيارت اگر نتواند زندگي همين دنيايت را متحول كند، اگر نتواند مذهبِ عقيمِ مدرنزده و پستمدرنزدهات را بدل كند به مذهبِ طوفانيِ شيعيِ "امامدار"!، آيا در حسابهاي آن دنيايي جايگاهي خواهد داشت؟! بهعبارت سادهترش: اگر برگردي و همانطور زندگي كني كه قبل از رفتن؛ آيا اين زيارت، "قبول" خواهد شد؟! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ساعت 6:32 توسط فروزنده
|
|
||