***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

بسم الله الرحمن الرحيم

يادداشت­هاي روزانه­ي سفر عتبات عاليات- اسفند 1389

[قبل التحرير:حدود 20، 30 روز قبل، يكي از جوانان بحريني را بچه­هاي امت واحده دعوت كرده بودند كه از اوضاع كشورش و انقلابشان بگويد... يكي از بچه­ها از ايشان پرسيد «اگر عربستان،به­نمايندگي از آمريكا!، به بحرين حمله كرد...؟» و جواب شنيد : «ملت ما پاي هيأت­هاي امام حسين بزرگ شده­ند!»

به حركت مردم ليبي هنوز نمي­توانم خوش­بين باشم، در بهترين حالت: مردم بي­عرضه و وقت­نشناس و بي­تدبيري­اند كه اينهمه سال قذافي را تحمل كرده­اند و حالا به­ سادگي دارند بهانه ي حضور ناتو و آمريكا را در منطقه فراهم مي­كنند...يقينا اولين كسي كه ضرر خواهد كرد خودشانند از آن ضررهايي كه عراق كرد. بعد هم كل منطقه، كه پايگاه­هاي از دست رفته­ي آمريكا در منطقه را برايش جبران مي­شود!]

سفرنامه­ي قبلي(مدينه) را بعضي دوستان مقايسه كردند با "خسي در ميقات"ِ جلال آل­احمد؛ بي­آن­كه من چنين قصدي داشته بوده باشم و بي­آن­كه حتي خسي درميقات را خوانده باشم! اما اين­مرتبه، تعمدي دارم در تقليد از او. دليل اين تلاش براي تقليد، گذشته از علاقه­ي ما به ايشان و تمايل به ياد كردن از او، شايد آن است كه جلال هم –مثل ما- از "نجف" شروع كرد! هرچند مسيري را كه در ظاهر كاملا مخالف با مسير ماست! اما من اين­طور تقرير مي­كنم: جلال، "فكر كردن" را و "تجديدنظركردن" را و اعتراض به "مذهبِ آميخته با خرافات و فردي شده و ناتوان از مبارزه و جريان­آفريني­هاي اجتماعي" را از نجف آغاز كرد. و من نيز تجديدنظر در "مذهبِ مدرن­زده" و "مذهب پست­مدرن­زده"را! در جستجوي زندگي­اي با محوريتِ "امامت". از نجف شروع مي­كنيم يك هفته تجربه­ي با امام بودن را!... و عجب "مانبفست شيعه" است اين "زيارت جامعه كبيره" حجة­الاسلام فلاح آن­وقت­ها مي­گفت اين زيارت است كه "خميني"را خميني مي­كند!...يك هفته تمرينِ امام­داري! در محضر ائمه­ي نجف و كاظمين و سامرا و كربلا، و با اين متن شگفت­انگيز "جامعه كبيره" يك هفته تمرين تعامل با امام، كتاب راهنما و "حل­المسائل"ِ اين تمرين هم "زيارت جامعه"!... يا علي مددي

البته از آنجا كه اين تمرين را سعي كرده بودم به فاصله­ي يك ماه، از مشهد شروع كنم، گزارش را هم، از همان جا شروع ­كنم؛ به! پستِ قبلي به­نام "فيلسوف اگر شيعه باشد" درواقع،شرحِ جلسه­ي توجيهي يا پيش­اردوي اين اردوست...!

و بنده بعد از 3 مرتبه رد كردن و درواقع فرار كردن از چنين سفري(سال­هاي 80 و 88 و تابستان 89) بالاخره اين بار بدون اطلاع خودم ثبت نام شدم توسط خواهر محترم! و يك جورهايي "به­زور دارم برد مي­شوم!اين كه چرا به زور و چرا فرار يحتمل در طول متن روشن مي­شود؛ و اگر هم نشد در آستانه­ي ورود به كربلا بحث مي­كنم.

حدود نصف كاروان (17 از 39نفر) خانواده­ي ماست! و اين به­حد كافي فضا را صميمي و خودماني و البته مملو از شوخي و بذله­گويي كرده است (در تمام طول اين سفر معنوي!) باقي كاروان هم كه ماشاالله در امر مهم مزاح، يد طولا دارند از جمله يكي از دو روحاني محترم همراه! روحاني ديگرِ همراه كاروان نيز امام جمعه­ي شهرستان تشريف دارند با پرستيژهاي ويژه­ي امام­جمعه بودن! مدير كاروان هم بدجوري دغدغه­ و استرسِ امنيت و رفاه كاروانش را دارد. و خلاصه يقينا به كسي،جسما و روحا، بد نخواهد گذشت!

اين جمله­ي آخر، براي ذهن بيمار اين جوجه فيلسوف، چندان گزاره­ي خوش­خبري نيست!

ضمنا از مداح خبري نيست، هرچقدر كه به­صورت خودجوش، از دايي بنده و محمدحسن خواهرزاده­ي 4ساله­ي ما كه كوچكترين زائراست و كل 17 نفر ما به اصرار او و مادرش عازم اين سفر شده­ايم!) و پدرش بربياد! ام پي3م هم كه با آنهمه جستجويي كه براي مداحي پرمحتوا كرده بودم، نه شارژرش همراهش است و نه گوشي­ش! و ضمنا، من تنها "كربلا اولي"ِ (بر وزن "راي اولي!) خانواده م!

يا مقلب القلوب... پنج­شنبه19 اسفند- ساعت هشت و نيم شب، توي ميني­بوس، از هتل به سمت حرم- نجف اشرف :

انگار چنان­كه خداي حج با خداي جهاد فرق داشت؛ امامِ حرم هم با امامِ متون(تاريخ، تحليل، حديث) فرق دارد! كانالِ تعامل با دومي، از پردازش­گرِ ذهن و انديشه مي­گذرد(شايد به دل هم برسد، اما به­هرحال نقطه­ي آغاز و تكيه­گاه اصلي بر انديشه وپردازش­هاي ذهني­ست و نه بر احساس)؛ درحالي كه اولي، يعني "امامِ حرم" صاف با دلِ مخاطب مواجه مي­شود. و دلِ من عجيب ناشنواست! به­خصوص وقتي تنها باشد؛ يعني بدونِ همراهي عقل؛ بدونِ همراهيِ "جَو"، بدونِ همراهيِ "تنهايي!" ... و بدون همراهيِ "نياز"!

من چه مي­دانم. مگر من خواسته­م كه بيايم؟! خودشان آورده­اند خودشان هرچه دادند؛ دادند. به من مربوط نيست.

...

بعد از زيارتِ اول، كه بماند، خواهرم با توجه به استنكاف و اكراهِ هميشگي من از چنين سفري، آمارم را مي­گيرد كه چطور بود؟(اين آمارگيري را بعد از هركدام از عتبه­هاي شريفه انجام مي­دادند ايشان! نمي­دانم چه گيري داده!) مي­گويم « ديگه نمي­ترسم!... آخه فرق زيادي با امام رضا نداشت!...» و –بنابر عادت خودشان!- مخالفت مي­كنند و شروع مي­كنند به برشمردن تفاوت­هاي مشهذ و حرم رضوي با اينجا؛ از جمله به اين نكته اشاره كرد كه: زائرين اينجا، بالاخره از يك سطح درآمدي به بالا هستند... لذا عمرا معنويت و صداقت و اخلاص اينجا و حرم شمس­الشموس ما، قابل مقايسه نيست! نكته­ي قالب تأملي­ست! و قابل توجه سازمان محترم حج و زيارت... البته خواهر ما بحث را مي­كشاند به انزجارش از عراقي جماعت! خاله لبخندي مي­زند كه «پدركشته را كي بوَد آشتي؟!» بله... باز هم مي­گويم مرگ بر آمريكا... جنگ مسلمان با مسلمان، به­نفع نامسلمان... و كينه­هايي كه به نسل­هاي بعد هم منتقل مي­شود طبيعتا... اينجور مواقع سخت است تقيد داشتن به اصول "اتحاد و برادري"...صلواتي بفرست به روح حاج آقاي ابوترابي، كه جلوي صليب سرخي­هاي نامسلمان، هرچه از عراقي­هاي مسلمان شكنجه ديده بود، كتمان كرد!...

جمعه صبح 20اسفند- وادي­السلام:

السلام علي امناء الله... السلام علي محالِّ معرفة الله...اين كلمات در زيارتِ حضرات هود(ع) و صالح(ع) است. بر سر مزارشان! آثاري باقي­مانده از عصري كه ما "ماقبل تاريخ" مي­ناميمش! آثار فيزيكي ... و مهمتر از آثار فيزيكيِ به­جامانده، "انديشه و معرفتِ" به­جامانده از اين دوران ماقبل تاريخ است، انديشه و معرفتي كه امروز هم زنده­تر از هر انديشه­ايست! اعجاز يعني همين! انديشه­اي كه 3000 سال براي هر زمان و هر مكاني، قابل مطرح شدن هست. انديشه­اي كه 3000 سال كهنه نمي­شود: خدا را بپرستيد!

همان روز، توي حرم، زيارت جامعه را بايد خواند، هر روز، حداقل تا توي اين چنين سفري هستي. دل به زيارت جامعه كه مي­دهي، "روضه"ها را هم طور ديگري مي­فهمي! ...اگر كربلا بود اگر قصه­ي در و ديوار بود...اگر 25 سال سكوت بود...اگر مظلوميت بود... همه به­خاطر "مأموريت"ي بود... انتم باب المبتلي به الناس... بموالاتكم علّم الله معالم ديننا... محالِّ معرفة الله و... چه مي­دانم، بخوانيد ديگه خودتان! خلاصه براي دلِ كري مثل آن كه بنده دارم، "تقلب­رسان"ِ خيلي كارآمدي­ست اين زيارت. از اول تا آخرش!

همان روز، بعد از نماز ظهر(و نه نماز جمعه!)، درحال خروج از درب شيخ طوسيِ حرم اميرالمومنين نگفتم اگر اذنِ دعا دادند، محتواي دعا را هم خودشان ديكته مي­كنند؟! به ياد مادربزرگم افتادم كه هروقت مي­رويم مشهد مي­گويد دمِ درب­هاي حرم، «در بزنيد و اسم مرا بگوييد تا امام مرا هم بطلبد!» و ما مي­خنديم! و چند نفري را داشتم مرور مي­كردم كه كاش مي­آمدند...راستي! رهبرم! چه شكوهي دارد علمدارِ آخرالزمانيِ تشيع علوي را در محضر علي(ع) ديدن! ...خدايا! يعني مي­شود اين شهرِ نفرين شده (بارها توي نهج­البلاغه ديده­ايم نفرين­هاي امام علي بر كوفه و مردمش را! و بارها در طول تاريخ ديده­ايم آثارِ اين نفرين را... تا همين امروز) را به چنان امنيتي برساني كه رهبر عزيز ما نيز ...

از احوال شهر...

برنامه­ي بعد از ظهر مسجد سهله است و تا برگرديم هتل و نماز و شام، ساعت به حدود 20:30 رسيده، نجف بودن و بيكار توي هتل نشستن و حرم نرفتن، بدجوري بي­ادبي­ست! منتها تا سريال مختارنامه، فقط يك ساعت وقت است و با ميني­بوس­هاي خط هم نيم ساعتي رسيدن به حرم طول مي­كشد! به­ناچار با عباس –برادرم- مي­رويم سراغ تاكسي! (چون هيچ دلِ بيمار ديگري پيدا نمي­كنم كه اهلِ زيارت نيم­ساعته باشد! همه­ي قلوبِ سليمه ترجيح مي­دهند سه چهار ساعتي توي حرم بمانند و خلوتي و...) راننده خيلي اصرار دارد كه با ايران آشناست و زياد رفت و آمد دارد؛ من هم اوضاع را غنيمت شمرده، محض اين­كه امتحاني كرده باشم، نظرش را راجع به "احمدينژاد" مي­پرسم؛ مي­گويد «خوب نيست! مردم ازش راضي نيستند» و انگار "چرا؟!"ي من خيلي "جهت­دار" است! كه فورا موضعش را عوض مي­كند: «قيافه­ش خوب نيست!...-خنده- من كه زياد نمي­آيم ايران...اينطور مي­گويند...» به­هر حال مثل اينكه ماهواره­هاي "شهرِ پشت بام­هايي با منبع آب و ماهواره"! كار خودشان را كرده­اند حسابي!

راستي! جلوي هتل ما‌(درالنجف) كه مي­شد خيابان صافي صفا (يا يك چنين اسمي!) يك بيلبورد بزرگ، درست بغلِ و به اندازه­ي بيلبورد عكس "عبدالعزيز حكيم" بود، كه عكس مختار (يعني فريبرز عربنيا در كسوت مختار!) بود و چند صحنه از فيلم و يك آدرس اينترنتي و چند تا كانال تلوزيوني... و البته اسم فيلم را به جاي "مختارنامه"، نوشته بودند "مختار ثقفي". چرايش را من نمي­دانم... يك دو جا هم پوستر "يوزارسيف" را ديدم؛ البته آفتاب­خورده و يعني قديمي و مربوط به همان يكي دو سال قبل!

كلا به علتِ استرسِ زيادِ مدير كاروان! كه هر لحظه منتظر است يك نفر از كاروانيانش منفجر شوند يا با دست فروشها درگير شوند و بازداشت شوند يا خلاصه يك بلايي از آسمان بر سر كسي نازل شود!، اصلا امكانِ ژانگولربازي­هايي مثل مدينه نيست. البته كار اصلي (همان زيارت و تمرين تعامل با امام) هم اينجا خيلي فشرده­تر از مدينه و مكه است. و كمتر بتوان به مسئله­ي ديگري پرداخت... يك نكته­ي جالب نجف، كنارِ هم بودنِ كاخ­ها و كوخ­ها بود! . كاخ كه مي­گويم البته هنوز اصلا قابل مقايسه با بعضي مناطق تهران نيست! ولي باز هم صحنه­ي جالبي­ست؛ يعني اين­طور كه از ظاهر شهر پيداست، مناطق فقيرنشين و مناطق لوكس، خيلي از هم جدا نيستند. مسئله­ي جذابِ ديگر، اتومبيل­هاي مدل بالا هر است! بعضا حتي پارك شده كنار يكي از همان كوخ­ها يا حتي جلوي خانه­هاي حلبي! كمترينش مي­شود پرايد و سمند ايراني!...نمي­دانم قيمت اتومبيل زيادي پايين است، يا مردم خيلي اتومبيلباز هستند! البته چيزهايي از قيمت مي­گويند، اما من زياد اهل اعتماد به اين آمارها نيستم!

ضمنا همه­جا –و در شهرهاي ديگر هم- پر است از پيام­هاي "جلب مشاركت مردم"! مشاركت در صرفه­جويي در مصرف آب! ... مشاركت در حفظ و تثبيت "امنيت"... مشاركت در قانون­گرايي... مشاركت در نظافت شهر و... و جملات خوبي هم دارد. و بعضا طرحهاي گرافيكيِ خوبي هم!

مثل اين­كه اين زوار هندي و اندونزيايي، از اهل تسنن اند! ... و اينهمه راه براي زيارتِ ائمه؟؟!!!

شنبه 21 اسفند نزديك ظهر – مسجد كوفه :

هرچقدر هم كه ديوارهاي و ستون­ها و رواق­ها و لوسترهاي اين مسجد را شيك و مجلل كنند، باز هم تنها فريادي كه از هر سنگ ش برمي­آيد، خاطراتِ پستيِ انسان است! بله؛ محرابِ اين مسجد، حقِ مجسم را در خود ديد كه نماز مي­خواند و مناجات مي­كند و هر صبح و شام از اين محراب به عرش پل مي­زند؛ اما همين محراب، "قتلِ في سبيل اللهِ حق" را نيز شاهد بود! ...جهالت. جهالتِ انسان است كه موج مي­زند آجر به آجرِ اين مسجد. «إنَّ الانسان، كان ظلوما جهولا»

فرازهاي ابتداي مناجات امام علي در مسجد كوفه ... «يوم يفرُّالمرء من اخيه، و اُمّه و ابيه...يوم يودُّ الظالم لو يفتدي من عذاب، يومئذٍ ببنيه و صاحبته و...» امام از روزي مي­گويد كه اين انسانِ ظالمِ جاهل، از برادر و والدينش فرار مي­كند. روزي كه اين انسان ظلوم و جهول، حاضر است كه (و بل، مشتاق است كه!) فرزند و همسرش را هم فدا كند براي رهايي از آنچه پيش فرستاده... روزي كه همه "وبال"ند! و به هيچ نمي­ارزند. و گفته­اند كه "آخرت، باطنِ همين زندگي امروزاست"! و يعني حُبِّ همين­هايي كه در باطن به هيچ نمي­ارزند، دست و بال انسان را اينچنين بسته است از ياري ِ مولا... غم زن و بچه... غمِ زراعتي كه موقعِ برداشت محصولش رسيده...غمِ هرآنچه كه فرداي قيامت، هيچ دردي از ما دوا نخواهد كرد، محروممان كرده از "دواي همه­ي دردها"...از شتافتنِ به سمت امام...از تشبث به حبل الله المتين... جهوليم. شديدا جاهل! اگر جاهلِ به اين معامله و انتخاب احمقانه­مان نبوديم، اين­چنين ظلوم هم نمي­شديم. اين­چنين مولا را 25 سال، بلكه 30 سال...لذاست كه "حوصله"ي حكومتش را نداريم... شيطان در شام فتنه مي­كند تا نور خدا را خاموش كند؛ و ما بندِ به زن و زندگي و... و حوصله­مان از علي سر رفته است كه "اه! اين هم كه همه­اش به جهاد مي­خواند و موعظه و ملامت مي­كندمان ... نمي­گذارد زندگي كنيم"!

فرقِ معنويتي كه در زيارتِ "امام" است، با معنويتِ كنجِ عزلتِ اعتكاف، همين است: امام، به "جهاد" مي­خواندت... امام، "آسايشِ احمقانه­ي زندگي­ت را برهم مي­زند... امام دائما "دشمن" را نشانت مي­دهد...امام نمي­گذارد بخوابي، تا وقتي كه پرچمِ لااله الا الله را بر فراز همه­ي قلل رفيع كرامت انساني به اهتزاز درنياورده باشي! زيارتت اگر جز اين باشد، ول معطلي!

"فاطمه" هم مي­توانست گوشه­ي خانه­اش مثل يك "خانم" بنشيند و عبادت كند و معنوي شود! و دست به طنابي كه جهالتِ انسان­ها به دستِ امام بسته است نگيرد و تازيانه هم نخورد! مسلم بن عقيل هم مي­توانست... راستي! وقتي جهالت و ظلم مردم را مي­داني و اين مردم ادعاي ياريِ حق مي­كنند! تكليف چيست؟! ... و چه تكليفي از اين سختتر؟ تكليفِ دلسوزي و اعتماد به غيرقابل اعتمادترين مخلوقاتِ عالَم!... [دست بر سينه و سيل اشكِ شرم :]السلام عليك يا سفير الحسين...

هرچه ظلم بر امام و امام­هاي ما رفت كه ما روضه­شان را مي­خوانيم و گريه مي­كنيم برشان! از همين "جهول و ظلوم"بودنِ خودِ ما بوده... همين ما! ... و از رسالتِ امام مبتني بر صبرِ بر ما!... "صبرِ بر امامِ ما بودن"!

امام به جهاد مي­خواند... به كُشتنِ نفسِ راحت­طلب و چسبيده به دنيا ...

و امام به "اطاعت" مي­خواند،... به كُشتنِ نفسِ "ادعاكننده" و "منم"گو! (به بيان امروزي: روشنفكرمآب)

ديشب، پاي سريال مختارنامه، وقتي اصحاب مختار معني كارهاش را نمي­فهميدند و متهمش مي­كردند و ازش جدا مي­شدند، مادرم گفت: همين است كه اين اعراب هيچ وقت به هيچ­جا نرسيدند: تسليم شدن را بلد نيستند! هميشه فكر مي­كنند خودشان و فقط خودشان مي­فهمند! منيّت دارند!.. خدايا پناه بر تو از اين هردو "نفس"...

راستي! مختار، هيچ زيارت­نامه­اي نداشت! نه توي مفاتيح نه روي در و ديوار اطراف مزارش، ولي ضريح داشت كه بالاي ضريحش حك شده بود «يا آخذ الثار»...و كلي زائر مشتاق هم داشت! بدون زيارت­نامه، لحظه­اي مي­مانيم چه بگوييم؟! كسي از پشت سر مي­گويد «خدا رحمتت كنه» آها! ما هم همين را مي­گوييم... همان كه سه امامِ ما گفته­اند!

نماز مغرب و عشا را كنار "كميل" مي­خوانيم. كميل... ميثم... كشته شدگان به­خاطر نامِ علي را بردن! دشمن، تمام تلاش خودش را به كار بسته تا چيزي از اين نام باقي نماند! ... سيعلمون الذين أيّ منقلب ينقلبون؟!...دنيا ببيند كه كدام نام ماندگار شد و كدام كاخ عظيمي كه صاحبش را به اين توهمِ قدرت رسانده بود، نيست و نابود شده!

«إنَّ الارض يرثها عبادي الصالحون» يكشنبه ظهر 22 اسفند- سامرا:

همه­ي هم­سفرها جا خورده­اند! (يا دست كم، آنها كه مثل من سفر اولشان است) ... آستانه­ي حرم، جايي كه از اتوبوس­ها پياده شديم، پُر از پشته­هاي بزرگ زباله­ست! گويي محل جمع­آوريِ زباله­هاي كل شهر، اينجاست!...بعد از آن، از عرضِ خياباني كه بيشتر به جاده شبيه است مي­گذريم و وارد كوچه­هاي خاكي و تنگ و پرپيچ و خم مي­شويم با ساختمان­هايي مجروح از گلوله و تركش كه بيشتر مخروبه محسوب مي­شوند و متركه­اند! كوچه­هايي پر از نظامي­هاي مسلح...مدير كاروان از اولِ سفر استرسِ سامرا را داشت كه "تو رو خدا آسته بريد آسته بياييد؛ اينجا خطرناكه...مردم اينجا سني كه مه... ناصبي­اند..." ذهنِ آدم كجا مي­رود جز پيشِ امامي كه در حصر متولد شد ودر حصر زيست و در حصر شهيد شد؟!... ...امامي كه براي رساندن يك نامه به شيعه­هاش بايد از لطايف­الحيلِ "جاسازي كردن توي عصا"و... متوسل مي­شد؛ ملاقات حضوري كه هيچ!... پيش امامي كه بايد هفته­اي دو بار بياد خدمتِ پست­ترين آدمِ زمين و حاضري بزنه! ...

وقتي آدم­ها پست، فكر مي­كنند كه "چيره" اند اينطور مي­شود... [لحظه­ي "الشمر جالس علي صدره...ايضا "امان نامه­آوردن" و تصورِ شفاعت كردنِ همان لعين براي عباس!] فكر مي­كنند چيره­اند بر نورالله! بر دليلِ وجودِ آسمان و زمين... «أين دابر المتكبرين؟!»

از گنبدِ سيماني و صحنِ چندقدمي! و ضريح شش گوشه­ي پارچه­اي!لي كه چهار درّ گرانبها را در خودش جا داده (امام هادي و خواهرشان و امام حسن عسكري و همسرشان...كه هركدامشان مثلا ايران بودند، يك مشهدي يا قمي راه مي­انداختند!) ديگر مي­گذرم...

توي سرداب... محمدحسن مي­پرسد :اينجا تُجاست؟(كجاست) مادرش –اشك­آلود- توضيح مي­دهد : "امام زمان، وقتي پدرش شهيد مي­شه، همسنِ تو بوده؛ اينجا داشته براي پدرش نماز مي­خونده و دعا مي­كرده، كه يه دفعه آدم بَدها حمله مي­كنند به اين سرداب كه شهيدش كنند. فرشته­ها هم زود مي­فهمند و امام رو از همينجا مي برند پيش خودشون كه مواظبش باشند..." و من توي ذهنم ادامه مي­دهم: و از همينجا شيعه يتيم شد. تا هنوز. تا هروقت كه آدم بشود. تا هروقت كه "عُرضه­ي امام­داري" پيدا كند.تا وقتي ظلوم و جهول نباشد. «اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا و غيبة ولينا و قلة عددنا و كثرة عدونا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا...» ... نه!... شيعه را، اگر شيعه منِ نوعي­ام، چه به اين شكايت­ها؟! بيخود! خودمان كرده­ايم و شكايت كم و كسرمان را پيش خدا ببريم؟«اگر شيعيان ما به اندازه­ي "آب خوردن" ما را مي­خواستند، ظهور نزديك مي­شد» يا اگه –به­قول يك دوستي- به اندازه­ي بُردِ تيم فوتبال ايران از استراليا"!!! ...

سامرا، دلِ همه گرفته... محمدحسن هم ساكت، دنبال شانه­اي مي­گردد كه سرش را روي آن بگذارد...شانه­اي محرم، براي دلِ كوچولوي گرفته­اش...براي مغزِ كودكانه­ي مشوش شده­اش... دلِ همه گرفته است... شكايتم را عوض مي­كنم: الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب و عقلي مغلوب و هوائي غالب... اينجور مواقع هم نمي­دانم انديشه­هاي اتحاد و برادري­ام را چه كنم؟!

قصه درام­تر هم مي­شود وقتي كه مي­بيني همان نزديك حرم، تابلوي بزرگ رستوراني­ست با عنوان "مَطعم عسكريين" و نقش تمام قدِ زني درحال رقص...!!!

اين روزها دائما در شأن مردمِ نفرين­شده­ي عراق و بويژه نجف (همان كوفه­ي قديم!) كه با وجود اينهمه نعمتِ طبيعي(آب زياد، خاك حاصلخيز جلگه­اي، موقعيت تاريخي و توريستي فوق­العاده كه مهد اولين تمدن­هاي بشر بوده، نفت،و...)، اين­طور فقير و حقير و توسري­خورده و كشته­هاي ميليوني داده، دارند زندگي مي­كنند؛از ذهنم مي­گذشت كه "خدا آن ملتي را سروري داد كه تقديرش به­دست خويش بنوشت» اگر اين مردم خودشان جنبيده بودند و شر صدام را خودشان كم كرده بودند به اين فلاكتِ 9 سال اشغال و اين ويراني و اين ناامني و آنهمه كشته­هاي ميليوني نمي­رسيدند... ... حالا دوست دارم همين مصراع را خطاب به امتِ "شيعه" بخوانم!...اگر دو زار غيرت داشتيم...اگر عمار بوديم...امامان تا حالا آمده بود...

حداقلش توي همين زيارت، اگر اين­همه شيعه، از شهرهاي مختلف، نژادها و كشورهاي مختلف، اقشار و اصناف مختلف، فرهنگ­هاي مختلف، و حتي زبان­هاي مختلف، همين­جا، به­جاي توي سر و كله­ي هم زدن و منزجر و دلگير شدنِ از يكديگر موقع مرتب كردن صف نماز جماعت، موقع هجوم برا رسيدن به ضريح! توي صف شلوغ تفتيش، موقع جابه­جايي ساك­ها و خلاصه در هر موقعيتِ "وانفسا"ي ديگري! ... "سلم لمن سالمكم" را تمرين مي­كردند...

يكشنبه شب 22 اسفند- كاظمين:

كنار پنجره­اي كه مزار خواجه نصيرالدين طوسي است، خانمي ازم مي­پرسد "اين كيه؟" مي­گويم "خواجه نصيرالدين طوسي." مب­گويد "خب كيه؟" مي­خواهم توضيح بدهم... فيلسوف بزرگ، عارف بزرگ، منجم و رياضي­دان و ...يك "سياست­گذار علم" و مروج علم در بلاد اسلام و يك سياستمدار قهار كه توانست مغولان وحشي را اهل دين و اهل علم كند!... نچ! نمي­شود! در محضرِ "معادن­العلم...و اركان البلاد و ساسةالعباد"، كدام­يك از مفاخر خواجه­ نصير فخري دارد؟!

البته عرض شد كه زياد جاي سر توي هر سوراخي كردن نيست، اما در مسيري كه 30-40 دقيقه از اتوبوس تا هتل پياده آمديم، مغازه­ها يكي در ميان، "آرايشگاه" بودند!!! اعم از زنانه و مردانه. اين را هم اضافه كنيد به قصه­ي اتومبيل­هاي نجف! باز هم به­ياد جلال كه از آثار غرب­زدگي و واماندگي، همين توجه زياد به شيك كردنِ ظاهر، و غفلت از توسعه­هاي مبنايي مي­داند... كتاب­فروشي (معرض­الكتاب) هم هفت-هشت تايي توي مسير بود در يك نگاه كلي، كتاب­هاي "سيره" را بيشتر ديدم كه البته نزديكِ حرم، چيز طبيعي­اي است و زياد نمي­تواند ملاك قضاوت باشد. كتاب­هاي زرد اخلاقي! هم. مثل نمايشگاه­هاي شهرداري تهران! و كتاب­هاي راهنماي انتخاب و ازدواج هم زياد بود كه من فكرش را نمي­كردم بين مردمي كه هر دختر 20 ساله­شان دو سه تا بچه دارد (يعني سن ازدواج خيلي پايين است)، اين قبيل حرفها مشتري داشته باشد! راستي! يكي دو جا هم كتاب­هايي بود كه عكس آيت الله بهجت روش بود! رساله كه نبود ولي دقيقا نفهميدم چيست.

شب كاظمينيم و مديرِ استرسيِ كاروان، سر با آرامش زمين مي­گذارد از اين كه از بغداد جَسته­ايم و مجبور به اقامت در آن نشده­ايم! اتاق­ها براي تعداد نفرات زياد پيش­بيني شده­اند و لذا مجبورند به تفكيك خانم­ها-آقايان ي! و بعضي­ها شاكي­اند و غرغر مي­كنند! ما كه بحمدالله به زندگيِ اردوييِ توي "سوله" عادت داريم!...عوضش هتل چسبيده­ست به حرم. و خوب تقلب مي­رسانداين "زيارت جامعه" به دلِ ناشنواي جوجه فيلسوفانه­ي من!...

-توي كاظمين دفترچه يادداشت نداشتم و لذا عرض بيشتري نيست!-

بعد از ظهر دوشنبه 23 اسفند- در آستانه­ي كربلا:

يك پيرزن تُرك­زباني كه همراهمان است و خيلي هم متواضع است و بي­سروصدا و بنده­ي خدا، چندباري برايم درددل كرده و من هيچ زبانش را نفهميده­ام، نه سوادي دارد كه چيزي بخواند نه توضيحاتِ جناب امام جمعه را –با همان پرستيژ كذا- چندان متوجه مي­شود؛ توي مزار طفلان مسلم، گير كرده بود. هركاريش مي­كردند دل نمي­كند...از ضريح ابراهيم، به ضريح محمد و از ضريح محمد به ابراهيم... از بين زمزمه­هاش فقط "قربونت بِرُم" را مي­فهميدم...گويا مي­گويد شما برويد؛ من اينجا را ول نمي­كنم!... مانده­م توي كارش! كم داغي هم نيست البته حكايت اين بچه­ها... رسد آدمي(ابن زياد) به جايي كه از دو تا بچه هم بترسد و بعد از يك سال هنوز براي سرشان جايزه بگذارد... و رسد آدمي به جايي كه براي جايزه­اي چنين جنايتي بكند...

(ضمنا نوشته­اند كه مسلم، چهار پسر و يك دختر داشت، كه دو پسر بزرگش همان عاشورا، و جزء شهداي كربلا هستند و اين دو پسر كوچكتر، با خواهر و مادرشان، در كاروان اُسراي كربلا؛ كه اين دو گم مي­شوند و برده مي­شوند و فرار مي­كنند و ...)

تا نيم ساعت ديگر مي­رسيم كربلا. هنوز نگرانم. «خب تا همين­جا بسه برام. ديگه برگردم. ديگه كربلا نه!» هنوز آرزو مي­كنم كاش مي­شد همين وروديِ شهر بمانم تا بقيه بروند و برگردند. ... ميكروفن دستِ امام جمعه­ي محترم است و دم گرفته­اند كه «يك عمر آرزوي كربلا داشتيم... كي فكر مي­كرديم برسيم و...» اصلا نمي­توانم درك كنم كه چطور مي­توان يك عمر آرزوي ديدنِ يك جايي را داشت؟! من كه از يك ثانيه بعدِ فكر و دلِ خودم هم خبر ندارم! بارها و بارها "شك" را تجربه كرده­ ام... بارها شده وسط همين دهه­ي اول محرم! به اين فكر افتاده­م كه «اصلا اگر همه­اش سر كاري باشد چه؟! اگر ماجرا طور ديگري بوده باشد؟ اگر اصلا ماجرايي نبوده باشد؟...» و از اين اراجيف و هربار هم روزها و گاهيي ماه­ها الافِ اين سوال­ها شده­م ... بله جوجه فيلسوفِ بيماردل! تو از كربلا نمي­ترسي! ترسِ تو از اين "تذبذبّ خودت است... ولي تا اينجاش را تو نيامده­اي كه تو بخواهي به فكرِ از اين به بعدش باشي! بيا! هرچه شد، گردنِ همان­كسي كه تا اينجا آورد...

بروبچزِ مستقر در تهِ اتوبوس، هم­خواني مي­كنند :

«...از سراشيبي ترديد اگر برگرديم

عرش زير قدم ماست؛ بيا تا برويم

كربلا منتظر ماست بيا تا برويم» ... و وحشت ما دوچندان مي­شود! به من چه اصلا؟ مگر من خواسته م بيام؟!

«خودم ديدم كه صحرا لاله­گون بود...»غروب دوشنبه 23 اسفند- كربلا:

هتل؟!! ... كجا؟! اينجا؟! ... آخه كجاي اينجا؟!...خدايا!... تمام اين زمين جنگ بود ... تمام اين زمين خون بود... تمام اين زمين مي­لرزيد...آن وقت «ادخلواها بسلام آمنين»؟؟؟! ... كجا؟! ... كسي مگر توي كربلا "ايمن" بود؟! ... «هنوز ناله­ي زينب به گوش مي­آيد»... تمام اين زمين جنگ است... تمامش خون است... تمامش دارد مي­لرزد... چه خبر است اينجا؟!

حرفم را بايد پس بگيرم؛ كربلا فرق دارد؛ با هر حرم امام معصوم ديگري كه ديده­ايم فرق دارد... شايد از جهاتي با مدينه قرابت داشته باشد... شايد با جبهه­هاي خودمان...اما باز هم فرق دارد ... خيلي... اينجا همه­ي ماجرا در كمتر از يك روز رخ مي­دهد... همه­ي ماجرايي كه 1400 سال جهان فراموشش نمي­تواند بكند...تمام دردي كه ما فقط گوشه­هايي ازش را "مي­شنويم" آن هم تقسيم شده در 10 شب... همه يك جا... طي چند ساعت... چرا زمين به لرزه نيفتد؟! ... اينجا انسان دليلِ وجود آسمان­ها و زمين را كُشت... انسان در پست­ترين شكل خود...

معجزه همين است... معجزه­ي حسين... برداشتنِ نقاب از چهره­ي انسان... براي تمام طول تاريخ... طي چند ساعت... اوج پليدي انسان ظلوم و جهول، رو شد! ...

زمين لاله­گون است و آسمان پُر از آواي "انا لله و انا اليه راجعون"... چرا آوردي م؟! ... آوردي كه به رُخم بكشي كه "زنده ام"؟!...زنده توي اين دنيايي كه خاك بر سرش شده؟! ... امام علي اگر مردم ظالم امام نشناسِ "دين به بازي بگير"ِ كوفه را نفرين كرد؛ اينجا امام، همه را ...همه­ي دنيا را... يك جايي از همين زمين بود كه اين فاجعه رخ داد... نمي­دانم، شايد توي حرم...شايد هم زير يكي از اين مغازه­هاي لعنتي...چطور مي­توان زنده بود؟ چه زندگي­اي؟!...زنده بودنِ بعد از عاشورا؟!... فقط، گاهگاه كه نگاه به پنجره­ي قتلگاه مي­افتد (اينهم از الطاف بازسازي­ست كه به جاي گودي قتلگاه، پنجره­ي...!) قفل مي­شوم؛ زبان ذهنم به چيزي جز "يارسول الله" نمي­چرخد...آخر "قرآن" بود كه اينجا پاره پاره شد... از اين مصيبت به چه­كسي پناه ببري جز به خودِ رسول الله؟... چطور مي­توان زنده بود؟ چه زندگي­اي؟!...زنده بودنِ بعد از عاشورا؟!...عجب كوفتي است اين مغز انسان... تمام آنچه در كربلا گذشته را هميشه در يك گوشه­اي ذخيره دارد؛ اما به كار عادي خودش مي­تواند ادامه دهد!؟... تمام آنچه كه توجه به هر گوشه­اش كافي­ست تا آرزوي مرگ كني... و چنين آرزويي دارم... مي­كشد شرمم كه بعد از او نفس آيد هنوزم... توان ايستادن ندارم... يك گوشه­اي، براي نماز مغرب تكيه مي­زنم به داربست­هاي حرم (توضيح: حرم به­شدت در دست ساخت است!) بچه­اي چهاردست و پا رد مي­شود، نزديك است توي شلوغي برود زير دست و پاي مردم؛ كنترلش مي­كنم-حين تشهد-... چقدر كوچك است! نرم و سبك... دنيا دور سرم مي­چرخد: راستي! بچه­ي شش ماهه همين قدري­ست ديگر؟! اينجا ديگر كجاست؟! در و ديوار روضه مي­خواند...شكنجه­ي بزرگي­ست كربلا را ببيني و عادي زندگي كني... ميان صداي چكاچك شمشير كه هنوز فضا را پر كرده...كنار فرياد «علي الدنيا بعدك العفا»... كه بر هلهله­ي كفتارهاي انسان­نما طنين مي­افكند... فكر برگشتن به هتل له مي­كند آدم را... فكر برگشتن به زندگيِ مثل قبل! ... ميخكوبم... گوشه­اي مچاله شده... دستم آنقدري توان حركت دارد كه گاهي بي­اختيار سرم را بفشارد، بلكه اندكي از اين وحشت و اضطراب كم شود... ولي هر بار، صداي «وامحمداه» است كه در فضاي ذهنم مي­پيچد و وحشت و اضطراب، دوچندان!... مرگ! پس چرا نمي­رسي؟! بس م است ديگر...

ولي مي­گذرد... به كمك داربست­ها و ديوارهاي حرم بلند مي­شوم و كم كم بيرون مي­آيم –هرچند، همان موقع هم خيلي "داخل" نبودم...همان دم درب- و چشمم به همسفرها مي­افتد كه كم و بيش شاكي­اند از تأخير من و شاكي­تر مي­شوند وقتي مي­بينند علامت مخصوص كاروانم را برداشته­م!... مي­گذرد و خريد!!! و بازگشت به هتل!!! ... عجب كوفتي است مغز انسان...

بنده كه البته آدمِ خريد كردن نيستم!جز يك دفترچه آنهم چون دفترچه­ي خودم در كاظمين تمام شد! ... مامان دنبال هديه­اي بود براي محمدحسن كه فردا 4ساله مي­شد! ... در همين اثنا، در يكي از مغازه­ها كه دو تا جوان اداره­اش مي­كردند، مِن­باب چانه زدن، مامان گفت «اين پول­ها بركت داره» ...حرفي كه معمولا مي­زنند!... طرف برگشت كه «اگه پولي بركت داشت، پولِ صدام بود!» جا خورديم! نگاه سوال­آميزي بين من و مادر؛ چنان كه طرف با جديت اين حرف را زد، مامان پرسيد «يعني شما هنوز پول زمان صدام را داريد و استفاده مي­كنيد؟!» -«بله» -«و به صدام اعتقاد هم داريد؟» -«بله كه داريم!» ... پس خريد بي خريد... بعدا كه تعريف كرديم، محمدحسن گفت «بايد مي­دفتيد: خدا صدام رو لعنت تُنه، شما دوستاش رو هم بزنه زمين» و من باز ماندم كه از كجاش درآورد اين حرف­ها را!

[ضمنا، شرحي گذشت، فقط حكايت برخورد اولِ ما با كربلا بود! كم كم فضا "عادي­سازي" شد و زندگي نرمال خور و خواب از سر گرفته شد و زيارت­هاي بعدي، فقط جهت نماز جماعت­ها، و هم به سكوت گذشت...هم سكوتِ من؛ هم سكوتِ دروديوار... ديگه نه فكرم جايي رفت، ونه پاهام! ... فقط، "زيارت ناحيه­ي مقدسه را هم بايد خواند واقعا! منسوب به امام زمان است! ... از روضه­هاي مكشوف و عجيبش كه بگذريم –كه من يكي پاي اينجور حرف­ها بيشتر هنگ مي­كنم، تا گريه و اشك!- ؛ يك دور مرورِ كامل است از "انگيزه­هاي قيام امام حسين" و تحليل شرايطي كه اين قيام را واجب كرد و ...! و وقتي توجه هم داشته باشيم كه گوينده­ي اين كلام كيست ديگر...!]

اما محمدحسن... چهارشنبه 25 اسفند89:

ديشب، حدود ساعت 22:30-23 بود كه خواهرم آمد اتاق ما كه «مياي بريم حرم؟» و من كه در حال انجام پروژه­ي "خواب، از اذان مغرب تا اذان صبح!" بودم اصلا نفهميدم چه مي­گويد. و نماز صبح كه مي­رفتيم حرم شنيدم كه بله! محمدحسن و مادرش از ديشب تا حالا توي حرمند! و بعضا ملامت­ها كه «آخه بچه را چرا بردي؟ خسته مي­شه اينهمه ساعت...اگه دستشويي خواست؟ اگه خوابش گرفت؟اگه گشنه شد؟ اگه...» الآن همه هتليم، سري مي­زنم تا حالش را بپرسم و از اوضاع ديشبش؛ محمدحسن خواب است و مادرش با حيرت تعريف مي­كند: ديشب داشتم نماز مي­خواندم و محمد حسن،كنارم، با مهرها و كبوترها مشغول بود با مهرها براي خودش برج مي­ساخت و... تااينكه يك گروهي آمدند در نزديكي ما شروع كردند به روضه و گريه و... نمي­شنيدم دقيقا چه مي­گويند، صداي مداح رسا نبود و آميخته با صداي بقيه... يك مرتبه ديدم محمدحسن مهرها را وِل كرد و آمد سراغ من، درحالي كه لبش را يفت نگه داشتهكه آويزان نشود، گفت «مامان؟» كه ديد نماز مي­خوانم-نماز زيارت با يس و الرحمن، طولاني مي­شود- و ساكت چسبيد بهم تا نماز كه تمام شد نشست تو بغلم، باز آمد چيزي بگويد كه دوباره انگار بغضش گرفت، دستش را جلوي لبش گرفت و يكي دوتا نفس عميق «من يكي از اين كبوترها رو مي­خوام...» و ناگهان هق هق زد زير گريه! «اِ...؟! چي شد مامان؟!... كبوتر مي­خواي؟!» سرش را به­علامت "نه" برد بالا. «خوابت مياد؟ بريم هتل؟» بازم علامت نه؛ «كسي اذيتت كرده؟» باز هم نه، و هنوز هم گريه به همان شكل! كلي باهاش حرف زدم و قصه گفتم و بازي كردم و ... تا اندكي خوب شد بعد متوجه گروه روضه­خوان كذا شدم، با خوشحالي دستش را گرفتم كه «بيا بريم قاطيِ اينا» ديدم دسمت را مي­كشد «نه نريم...نريم» ديدم باز بغض كرده! «نكنه اين آقاهه چيزي خونده تو ناراحت شدي؟!» زد زير گريه! متفاوت با همه­ي گريه­هاش! با گريه­ي كلافگيِ وقتي خوابش مي­آيد؛ يا گريه از درد فيزيكي، يا گريه از ترس؛ يا گريه­ي وقتي به شخصيتش برمي­خورد! ... ديگر به سكسكه افتاده بود! بردمش آنطرف و كلي شعر و قصه و بازي و... مشغول مي­شد و مي­خنديد اما باز تا نگاهش به حرم و گنبد مي­افتاد لبش آويزان مي­شد و اشك­هاش مي­ريخت! يك ساعتي وضع همين بود نگران بودم بلايي سر بچه نيايد!آخر روح لطيف بچه مگر چقدر ظرفيت دارد؟! نمي­دانستم هم چه شنيده؟! نمي­شد هم در آن وضعيتش، بپرسم ازش! كم كم خادم­هاي حرم متوجه­ش شدند و آمدند سراغش به حرف زدن... و خلاصه باهاشان خوب دوست شد و ساعاتي مشغول و اوضاعش كم كم عادي شد! ... بعد از يكي دو ساعت توي قسمت قتلگاه كنارم نشسته بود؛ آرام گفت:«مامان امام حسين الان تُجاست؟» ديدم باز دارد شروع مي­شود گفتم «همينجاست مامان. همه­ي زخم­هاشم خوب شده؛ دارد نگاهمان مي­كند، ما نمي­بينيم. علي اصغر هم داره بين اين بچه­ها بدوبدو بازي مي­كنه حتما» همانطوري كه لبش را سفت نگه داشته بود و بغضش را فرومي­خورد، اشاره كرد به سمت بالا، به سوراخ­هاي سقف. نگاه كردم، چيزي نفهميدم. باز اشاره كرد و باز هم نفهميدم. با صداي گرفته گفت:«اده دفتي اون بالا تي هست؟(اگه گفتي اون بالا كي هست؟)» دوزاريم افتاد! خنديدم: «امام حسين؟ علي اصغر؟» همان­طوري گفت «آفرين...تاشتي منم پَر داشتم پرواز تُنم برم پيششون؛ علي اصغر رو يه بوسي بُتُنم». يك خانمي از خادم­ها گويا، نشسته بود كنارش، محمدحسن آرام آرام از اين حرفها مي­زد آن بنده­ي خدا هم زار زار گريه مي­كرد؛ خودم هم. بعد هم قصه­ي قتلگاه ازم خواست كه ديدم ديگر كم و كسرش همين است! طفره رفتم كه «خودت كه مي­دوني مامان جون» اصرار كرد و منم به حاشيه­ها گذراندمش از وفاداري ذوالجناح و نگراني امام براي بچه­ها و در همين حدود... خانم كنارمان هنوز گريه مي­كرد؛ خودم هم؛ محمدحسن ساكت و مات و بغض­آلود چسبيد به پنجره­هاي قتلگاه، و محو تماشاي توش (كه البته به لحاظ فيزيكي، چيزي هم توش نيست! جز يك چراغ قرمز روي يك زمين سنگ­فرش) بعدتر كه حالش بهتر شده بود داشتيم برمي­گشتيم، گفتم «حالا برام مي­گي كه آقاهه راجع به كي داشت مي­خوند كه تو ناراحت شدي؟» آرام گفت «علي اصغر...» و دوباره...! كه پرتش كردم كه :«اِ ! مامان نگاه دوستت!» و اشاره به يكي از خادم­هاي كذا!

تو فكرم... : ديروز ظهر توي حرم حضرت عباس، دوتا دختربچه­ي ترگل و ورگل و كاملا محجّبه­ي مثلا 6 و 10 ساله، آويزان شده بودند به مادرشان تا براشان قصه­ي حضرت عباس بگويد. با هيجان شديد و جيغ جيغ و خنده كه «گفتي اول پاهاشو بريدن بعد دستاشو بعدم سرشو؟» و مادره اصلاح مي­كرد كه نه سرشو وقتي بريدن كه مي­خواستند بذارن رو نيزه و ادامه هم مي­داد تا جزئياتِ روي نيزه گذاشتنِ سر شش ماهه... كأنّه دارد يك فيلم جنايي و صحنه­هاي سلّاخي را تعريف مي­كند؛ مادر و دخترها با هيجان! و دخترها گاهي چهره درهم مي­كشيدند و «ايششش»ي هم مي­گفتند... مثل آدمي كه چندشش مي­شود... مردد بودم كه نمازم را بشكنم و بزنم به چاك! يا نه كه خدا را شكر خودشان رفتند يك جاي ديگر به گفتگوي پرمعرفتشان(!) ادامه دادند... متأسفانه اين­چنن قشريگرايي و به پوسته­ي دين چسبيدن و "دين را تبديل به يك جور كسب و كار كردن" و "اشك گرفتن از مردم، به زورِ روضه­ي خيلي باز" ها را اگر نداشتیم، دین را اگر عمیق می فهمیدیم.. اینطور کاریکاتور نمیکردیم؛ از فتنه ها هم نیازی نبود بترسیم..... وگرنه تبليغات و تخريبات و حرف­هاي دشمن كه به لطف گسترش ماهواره، که همیشه هست!در هر شهر و روستايي !

و باز تو فكرم... زياد پيش آمده كه بپرسند «بنظرت تو كه دل داده­اي به درس خواندن و كتاب خواندن و تشكيلات­بازي­هاي مثلا سياسي و فكري و فرهنگي و اين آخري هم به فلسفه علم...زندگي را بُرده­اي؟ يا خواهرت كه از همان اول تأهل پيشه كرد و تمام پروژه­ي زندگي­اش شد بچه­ش! و درس و كار و...ش به حاشيه رفت؟»... حالا مي­گويم: اگر بچه، محمدحسن باشد؛ قطعا خواهرم برده و من باخته­م!... و چه بي­شعور بودم وقتي قبل از سفر فكر مي­كردم كه «نكنه در معيتِ بچه، چيزي از حاصل سفر كم بشه؟!!!»

اصلا حوصله­ي بازارهاي مسير را ندارم؛ فقط بعضي عروسك­ها واقعا دلنشين بودند! قيمت­ها هم ماشالا حداقل يك سومِ ايران! اما راست زورم مي­آمد كه يادگاري كربلا بخواهد اين موجوداتِ چشم آبيِ موطلايي،يعني نماد تام و تمامِ وادادگيِ شرق در برابر غرب، باشند... البته گريزي هم نيست! بجز مُهر، هرچيز ديگري هم بخري بالاخره انگي از فرهنگِ جهاني(!) دارد. من هم خب نمي­خرم! مگر مجبورم؟!

راستي! يك مفاتيح توي حرم ديدم كه چاپ "انتشارات قدياني" بود! نمي­دانستم از اين كارها هم مي­كند انتشارات قدياني! مقدمه­ي جالبي هم داشت! "معنويتِ در صحنه و سياسي" را به­خوبي تئوريزه مي­كرد؛ خيلي مختصر! و كم تا قسمتي جا مي­افتاد كه چرا امام خميني در وصيت­نامه­شان داشتنِ مفاتيح را افتخاري براي شيعه مي­دانند!

زيارت آخر... پنجشنبه 26اسفند89 ساعت 5 صبح

ديشب براي آخرين بار رفتيم حرم... 3ساعتي فقط پرسه زير سايه­ي علمدار...-راستش باز هم مي­ترسيدم بروم آن­طرف!- ... هرگوشه­اي كسي مي­خواند و مي­نالد... يكي از بُهتِ سقا موقع تير خوردنِ مشك... يكي از بي­پناهي بچه­ها، بعد از عمو... يكي از شاديِ دشمن از بي­علمدار شدنِ امام... يكي از ادب... يكي از رشادت... يكي از معجزات و كرامات... يكي از خودش! ... يكي شب اولش است و ازحيرتِ «ما كجا اينجا كجا؟» مي­گويد؛ يكي هم مثل ما شب آخرش است و از ...هِ...ي... اين وسط يك گروهي هم زده تو كارِ «جانم فداي سيد علي»! ... و عجيب همين جا، زير همين سايه، جاي اين تجديد بيعت­هاست با آقا... مي­پيوندم به­شان...

ساعت به 1:05 رسيده و هوا بدجور سرد است (نمي­دانم كدام...ي! به ما گفت عراق هوا خيلي گرم است، تابستانه برويد؟!) خوابم هم مي­آيد و با مامان و سايرين همين ساعت قرار داشتيم... اما نه از علمدار مي­توان دل كند نه مي­شود اين­طوري بي­خيالِ صاحب اصلي شد... نمي­دانم بروم يا بمانم –كه ناچار يعني تا صبح بمانم!- خواهرم مي­گفت «حرم امام حسين مثل آهن­ربا مي­كشد آدم را. نمي­داني چرا مي­آيي ولي مي­آيي و نمي­تواني هم بروي...» مرتبه­ي سومي­ست كه جذبِ اين آهن­ربا شده! و بقيه را هم دنبالِ خودش كشيده و آورده... بدجوري رقيق­القلب است... مثل بچه­ش(درواقع بچه­ش مثل او!) ... اما من كه هرچه ديده­ام نيروي دافعه­ي شديدِ اين قطبِ مغناطيسي­ست! (براي همين هم تا حالا زور خواهرم و بقيه بهم نرسيده بود كه بياورندم اينجا!) ... حالا هم همان دافعه... همان استرس... ساعت به 1:10 مي­رسد... مقاومت نمي­كنم...مي­روم. بي­خداحافظي. در نگاه آخر به شكوه علمدار...با مقاديري عذاب وجدان :«ببين عباس جان! ساعت از زمانِ قرارمان گذشته؛ تنهايي هم نمي­توان برگشت هتل؛ اگر صلاح مي­دوني كه يه سر خدمت آن طرف هم برم، نرسم به مامان اينا!» (آخر با همراهان طي كرده ام كه اگر به موقع نيامدم، يعني كلا نمي­آيم؛ برويد) ... مي­روم، به سرعت! به هواي اينكه اگر نرفتني باشم، به قرار نمي رسم و باز برمي­گردم حرم! ...اما همراهان هنوز هستند! ... و يعني... ؟؟؟!

مي­رويم تا هتل... اما چيزي نهيب مي­زند «گر گدا كاهل بود تقصير صاحبخانه چيست؟» مامان مي­پرسد:«تو الآن وقت نكردي يه سر بري حرم امام حسين؟ ... اگه مي­خواي دايي و چند نفر ديگه الان دارند مي­رن حرم...» و از جا مي­پرم!... زيارت آخر... اول چند دوري پرسه در بين الحرمين... و بعد توكل بر خدا حرم امام! ...و اولين قدمها و كم كم آن روي امام مهربان!... و بالاخره روي زيارت جامعه خواندن را پيدا مي­كنم... عجب "تقلب رسان" است اين متن... بالاخره اين جوجه فيلسوفِ بيماردل هم آن "جاذبه"ي مغناطيسي را اندكي تجربه مي­كنم!...حيف، فقط 2 ساعت!...و 4:30 بيرون مي­رويم تا 5 هتل باشيم و حركت كنيم... آمديم بيرون... بدون دل... هنوز چسبيده... كاشكي هميشه همانجا بچسبد...

من و جدا شدن از كوي تو خدا نكند

خدا هرآنچه كند، از تو ام جدا نكند...

راستي! زيارت اگر نتواند زندگي همين دنيايت را متحول كند، اگر نتواند مذهبِ عقيمِ مدرن­زده و پست­مدرن­زده­ات را بدل كند به مذهبِ طوفانيِ شيعيِ "امام­دار"!، آيا در حساب­هاي آن دنيايي جايگاهي خواهد داشت؟! به­عبارت ساده­ترش: اگر برگردي و همان­طور زندگي كني كه قبل از رفتن؛ آيا اين زيارت، "قبول" خواهد شد؟!

+ نوشته شده در  شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ساعت 6:32  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده