***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

از این به بعد  قصد دارم انشاالله  بیشتر از تاریخ بگم... تاریخی که اگر ما خوانده بودیم و اگر بزرگترهای مملکتمان یادشان مانده بود حیا میکردیم و میکردند و این باز سخیف سیاسی را به اسم دغدغه ی اسلام و انقلاب تو کشور راه نمی انداختند و نمی انداختیم.-فعلا این "دستگرمی"ش! :

بسم الله

اخیرا نشریه­ی به­اصطلاح دانشجویی "زیرسوال"(که ۲نفر درمی آورند و اسم خودشان را گذاشته ایند "دانشجویان شریف"!) با چاپ مطلبی تحت عنوان "خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد"، برای انتقاد از نظریه­ی جمهوری اسلامی، دست به دامن نظریات پوسیده­ی مهندس مهدی بازرگان شده است. بنده نیت­خوانی نمی­کنم و از اینکه "غرض از چاپ چنین مطلب کم­مایه و مغلوطی چیست؟" می­گذرم؛ و تنها سعی می­کنم توجه هم­دانشگاهیانم را به چند نکته­ی تاریخی جلب کنم که؛ نکاتی که آن نشریه­ی محترم، سعی کرده است که از دید ما مخفی نگه دارد.

1.   بازرگان کیست؟ مهندس مهدی بازرگان را به­خوبی می­توان نماد و نماینده­ی یک تیپ فکری-شخصیتی در کشورهای جهان سوم (و از جمله کشور ما) دانست. تیپی که به غرب، به­عنوان قبله­ی آمال بشریت، ایمان دارد؛ البته تفاوتش با آنچه که "غرب­زده" خوانده می­شود(امثال ملکم خان و تقی­زاده و...) در آن است که این تیپ، یک علقه­هایی هم به سنت خودشان دارند.  اعم از اینکه این سنت، بوداییسم باشد یا اسلام؛ اما نکته اینجاست: پیوند این تیپ فکری-شخصیتی  با سنتِ خود، عقلانی نیست، یعنی از "شناخت عمیق از سنت خود" و سپس "اعتقاد به آنچه که شناخته است"، ناشی نشده است. بلکه یک تعلق خاطر "صرفا عاطفی"ست.

و لذاست که این موجودِ "سنت­نشناس" و "غرب­پرست" و "علاقه­مند به سنت"، تمام تلاش خود را معطوف می­کند به اینکه نشان دهد که «ببینید! سنت من هم با ایت تمدنِ آرمانیِ مدرن ناسازگار نیست!» درواقع ابتدائا کمال را در تمدن مدرن غربی می­داند؛ و سپس "معیار" و خطکشِ سنجشِ خود را "انطباق با تمدن غرب" قرار می­دهد و بعد سعی می­کند که سنت خود را (که صرفا دوستش دارد و نه آن را می­شناسد و نه به آن معتقد است) هرطور که شده با این ملاک­ها مطابق کند. ما در اصطلاح به این تیپ می­گوییم "سکولار"، یعنی کسی که دین را برای گوشه­ی خلوت دل خودش "دوست دارد"، اما ملاک­ها و دستورالعمل­های زندگی فردی و اجتماعی­ش را از دین نمی­گیرد. درواقع دین خود را به­قول آقای سروش، "صامت" می­پندارد. یعنی گمان می­کند که این دین، هیچ حرف حسابی برای زندگی فردی و یا سیاسیِ انسان ندارد؛ و فقط مکاتب بشری اند که حرف دارند و امرشان مُطاع است!

این رویکرد، وقتی که سنتِ مورد بحث "اسلام" باشد، منجر می­شود به ارائه­ی استدلال­هایی سخیف و تصاویری کاریکاتوری از دین! مثلا اینکه «در اسلام مستحب است با پای راست وارد مسجد شویم، چون چنانکه "علم مدرن" ثابت کرده است، آدم وقتی سکته می­کند، بدنش به سمت راست متمایل می­شود، و اسلام خواسته است که اگر کسی درحال ورود به مسجد سکته کرد، بدنش داخل مسجد بیفتد!» و یا اینکه «در اسلام ما سفارش به نماز شده است برای اینکه 5مرتبه در روز خم و راست شویم و ورزش کنیم! و "علم مدرن" ثابت کرده­است که ورزش برای بدن مفید است!» خب این استدلال، "مفید بودنِ ورزش" را می­پذیرد، اما هیچ درکی از این ندارد که مثلا نماز "ذکر" است، "یادآوری" است، یادآوریِ جهانی بزرگتر ازاین جهان، که ما برای آن خلق شده­ایم و زندگی در این دنیا ما را دائما از آن غافل می­کند. خب این "جهان دیگر" و این "غفلت­زاییِ دنیا" اصلا برای این تیپ فکری معنا ندارد، چون چنانکه عرض شد اینان "نظام فکری"ِ خود را مطابق با سنت خود نساخته­اند و اصلا سنت خود را نمی­شناسند. خب اینها و امثال اینها استدلال­هایی­اند که جناب آقای مهندس مهدی بازرگان در "تفسیر قرآن"ِ خود آورده­اند! پس ابتدائا متوجه باشیم که این سخنان و اینطور "استهزا کردنِ جمهوری اسلامی" از یک چنین اندیشه­ی ناقصی ناشی شده است. ناقص به این معنی که "راجع به چیزی نظر می­دهد که آن را ناقص شناخته است" هم اسلام را ناقص شناخته است و هم تمدن مدرن غرب را.

لذاست که مطالبات مردم را برای "اسلامی بودنِ سیاست­ها" اصلا نمی­تواند بفهمد. از نظر او، سیاست، یعنی عمل برطبق قوانین بین المللی. یعنی همان قوانینی که کشورهای اروپاییان، بعد از اینکه 200سال، همه­ی دنیا را از هند تا آفریقا و تا خاورمیانه و تا قاره­ی وسیعی به­نام آمریکا، "خوردند" و دوشیدند و غارت کردند، حالا نشسته­اند و میان خودشان این قوانین را نوشته­اند تا هر یک "سهم خودش را از دنیا" بداند! به قول متفکرِ آزاده، جلال آل احمد«برای رسم نقشه­ی جغرافیای جهان، فقط دو تا رنگ لازم داریم، نصف دنیا را صورتی می­کنیم، یعنی مال انگلستان، نصف دیگرش را هم قهوه­ای می­کنیم، یعنی مال فرانسه!»

واضح است که انسان­های آزاده­ی انقلابیِ ایران، به­هیچ­وجه نمی­خواهند به چنین قوانین ظالمانه­ای تن دربدهند. اصلا مردم ایران علیه همین ظلم­ها بود که قیام کردند. و مهندس بازرگان و دولتیان او، این را نمی­فهمیدند. و گمان می­کردند که اگر مردم می­گویند «تا جایی از این قوانین ظالمانه­ی به­اصطلاح بین­المللی پیروی کن که مورد تأیید اسلام است»، یعنی دارند از او می­خواهند که "روی آب راه برود یا طی­الارض کند"! به­این دلیل که آنچه آقای بازرگان از دین اسلام "شنیده است"، فقط روی آب راه رفتن و طی­الارض کردن بوده! یعنی فقط همانها که چشم مستشرقین غربی را هم گرفته! و بازرگانِ مثلا مسلمان هم اسلامش را از چشم این مستشرقین غربی دیده!

به­همین دلیلِ "غرب را اصل، و اسلام را فرع، دیدن" است که می­بینیم که همین بازرگان علیه "قصاص" موضع می­گیرد! چرا؟ چون با اعلامیه­ی بی­اساس و پرتناقضِ "حقوق بشر" سازگار نیست! و چون مستکبرین و غارت­گرانِ عالم نخواهند پسندید!

و باز به همین دلیل هم هست که آقای بازرگان، از اقدام دانشجویان بر اشغال لانه­ی جاسوسی، سخت برمی­آشوبد و استعفا می­دهد.

و اتفاقا تاریخ، در قامت رفیع و متواضعِ "آقای رجایی"، نشان داد که "دولت اسلامی، آن­چنان که مردم می­خواهند"، امکان­پذیر است! رئیس­جمهوری که بارها گفت «افتخار من آن است که مقلد امامم.»، و رئیس­جمهورِ مسلمانی که به پشتوانه­ی همین امام و همان تسخیر لانه­، توانست این آمریکای شکست­ناپذیر و آرمانیِ آقای بازرگان(!) را به زانو درآورد! رئیس­جمهوری که گروهک مجاهدین خلق، یعنی همانها که بازرگان "فرزندان خود" خواندشان، او را بیش از 1 ماه تاب نیاوردند و بی­خیالِ همان حقوقِ بشرِ خودشان، "ترور"ش کردند.

 

2.    آیا بازرگان که این­چنین دم از "مردم" و "آزادی مردم" می­زند، به­واقع نماینده­ی مردم است؟

خیر! دولت بازرگان ساسا تنها دولتی بود با انتخابات مردمی روی کار نیامد، این دولت درشرایطی شکل گرفت که انقلاب هنوز پیروز نشده بود، شورایی بود به نام "شورای انقلاب" که از امثال شهید مطهری و شهید بهشتی و شهید مفتح و آیت­الله خامنه­ای و آیت­الله طالقانی و آقای هاشمی در آن بودند تا امثال دکتر بنی­صدر و مهندس بازرگان و... خلاصه هرآنکس که نقشی درهدایت این انقلاب داشت، یا تصور می­شد که نقشی دارد، به­فرمان امام، در آنجا گرد هم جمع شده­بودند تا وحدتِ حرکت حفظ شود. (و چه دموکراسی­ و احترام به­همه­ی دیدگاه­هایی از این کاملتر می­توان تصور کرد؟!) این شورا حتی در شرایطی تشکیل شده بود که امام خمینی هنوز به ایران نیامده­بود. خب، در یک چنین شرایطی، آیت­الله طالقانی حسبِ اسلام­گراییِ "ظاهری"ِ بازرگان، و سابقه­ی او در "امور اجرایی"، او را به­عنوان نخست­وزیر پیشنهاد می­کنند. یعنی به­عنوان "مأمور تشکیل کابینه­ی موقت"، یعنی کسی که امور اجراییِ کشور را موقتا و تا زمان استقرار نظام و انتخابات ریاست­جمهوری، رتق و فتق کند. و سایر اعضای شورای انقلاب هم می­پذیرند. بعدها امام خمینی می­گویند «من از اول هم با نخست­وزیری بازرگان موافق نبودم.» اما رویه­ی امامتِ شیعه هموراه چنین بوده که به همه­ی دیدگاه­ها اجازه­ی بروز عقیده بدهد، تا اینکه دیدگاه غلط، خودش، خودش را مفتضح کند و مردم خود بیاموزند و کنارش بگذارند. چنانکه خط بازرگان و خط بنی­صدر، به­همین ترتیب توسط مردم حذف شد. شاید به­این دلیل که امام خمینی به­واسطه­ی ده­ها سال مطالعه­ی عمیق در اسلام، از یک سو، و ده­هاسال آشنایی­اش با سیاستمداران جهان و ایران و خطوط فکری مختلف داخلی و خارجی، آن تیپِ فکری-شخصیتی­ای را که عرض شد، خوب می­شناخت. و خوب می­دانست که بله، ممکن است کسی نمازشب هم بخواند، اما به سیاست که می­رسد، یک قبله بشناسد به­نام کاخ سفید، و یک کتاب مقدس به­نام "اعلامیه­ی –مفتضح و پرتناقضِ- حقوق بشر".

به­هر روی، در چنان شرایطی بود که بازرگان، سکان امور اجراییِ کشور را به­دست گرفت. بسیار قابل تأمل است که رسانه­های آمریکایی همان روزهای نخست تحلیل می­کنند:«به­نظر می­رسد انقلاب ایران منجر به تغییرات خاصی نشود؛ ترکیب کابینه­ی بازرگان، کاملا مشابه ترکیب کابینه­ی بختیار است. هردو از عناصر "ملی­گرا" و با سوابق یکسان تشکیل یافته­اند» !!! اما مردم اگر چنین چیزی را می­خواستند، بختیار که بود! دیگر چرا آنهمه کشته بدهند و انقلاب کنند؟! صد البته آقای بازرگان که شما نماینده­ی مردم نیستید! بلکه شما نماینده­ی همان­کسانی هستید که مردم در برابر آنها انقلاب کرده اند. دولتِ بازرگان، "ارتجاع"ِ محض بود به "جاهلیتِ غرب­پرستی"؛ جاهلیتی که مردم، با انقلابشان آن را پشت سرگذاشته بودند.

 

3.   آقای بازرگان در این نقل قولی که نشریه­ی محترم زیرسوال آورده است، از "کسانِ مجهول"ی سخن می­گوید که "تغییرات عمیق"ی در قانون اساسی بوجود آوردند. (نشریه­ی محترم "تغییرت عمیق" را بولد فرموده!) اما ببینیم اصل ماجرا چه بوده:

سوال: آن "کسان"ی که در این بیان، به­طور مجهول­الهویه از ایشان نام­برده می­شود چه کسانی­اند؟ به چه اجازه­ای در قانون تغییرات عمیق دادند؟! اساسا در "کدام قانون" تغییرات عمیق دادند؟!

انقلاب اسلامی ایران، از ابتدا بر 2 پایه شکل گرفت و با اتکا به همان دو پایه هم پیروز شد: یکی عزم و همت همگانی مشارکت مردم، و یکی هم حرف و مطالبه­ی مردم، که همان اسلام ناب محمدی بود. اساسا منطق حکومت از نگاه شیعی این است: همواره امامِ "برحق"ی وجود دارد؛ منتها این امام زمانی اداره­ی امور را به­دست می­گیرد که مردم به او روی بیاورند و حکومت او را بخواهند؛ یا به­عبارتی، همواره قوانینِ الهی برای اداره­ی امور فرد و جامعه دردسترس هست، اما این قوانین تنها زمانی جاری می­شود و تنها "به­اندازه­ای" جاری می­شود که مردم بخواهند جاری کنند.

خب، بنا بر همین منطق، باید "قانون اساسی" هم شکل داده می­شد. یعنی قانونی که تاآنجا که مردم می­فهمند و می­خواهند، اسلامی باشد. اما چه مکانیزمی می­توانست یک چنین قانونی را تهیه کند؟ مکانیزمی که رخ داد و همواره هم مورد تأیید و حمایت امام بود، این بود: "ابتدا مردم، نمایندگانِ خود را برای طراحیِ قانون اساسی انتخاب می­کنند." حتی این انتخابات، به­صورت استانی برگزار می­شود، یعنی هر استان نمایندگان خودش را به این "مجلس خبرگان قانون اساسی" می­فرستند؛ این تدبیر، هم باعث می­شود که مردم نمایندگان را با "شناخت هرچه بیشتر و از نزدیک" انتخاب کنند و هم باعث می­شود که واقعا قانون اساسی برآمده از مشارکت و مطالبه­ی سراسر کشور باشد و نه فقط پایتخت! خب، پس گام اول، انتخابات و تشکیل مجلسی از نمایندگان مردم؛ و سپس این"مجموعه­ی نمایندگان"، تلاش می­کنند که هرچقدر که می­فهمند و می­توانند نظر اسلام را در قالب قانون اساسی صورت­بندی کنند. "مجموعه­ی نمایندگان" می­گویم، به این جهت که بالاخره یک عده­ای (مثل همین بازرگان که یکی از نمایندگان این مجلس می­شود، یا مثل اقلیت­های دینی حاضر در مجلس) اصلا دغدغه­ی دخالت دادن اسلام و نظر اسلام  و فهمِ اسلام را ندارند، و یک عده ای دارند، و یک عده­ای اصلا دغدغه­های دیگری دارند و یک عده­ای فهم­های متفاوتی از اسلام دارند؛ و "انتخابات" موجب شده که نسبتِ جمعیتیِ اینها با هم، "ولقعی" شود. یعنی بیانگرِ "واقعیتِ جامعه­ی ایران" باشد؛ و ازطرفی هم برای بند بند و تبصره به تبصره­ی این قانون، رای­گیری شد، و هرکسی با هربندی یا تبصره­ای یا کلمه­ای که مخالف بود، اجازه داشت که استدلال بیاورد و سعی کند بقیه را مجاب کند. و سپس این قانون مجددا به رأی عمومی گذارده شود.

اما پیش از این، یعنی پیش از انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی، لازم بود که لااقل "اسم نظام" مشخص باشد! تا مشخص باشد "برای چه چیزی می­خواهیم قانون اساسی بنویسیم؟!" لذا، پیش از آن انتخابات مشهور 10-12فروردین 1358 برگزار می­شود، و اتفاقا می­بینیم که مردم دقیقا به­آن عنوانی رأی 98درصدی می­دهند که پیشنهاد حضرت امام بود و مورد مخالفتِ هم­فکرانِ بازرگان. (شاهدی دیگر بر اینکه بازرگان و تیپ فکریِ او، نماینده­ی ملت ایران نبود) پیش از این انتخابات، در "معرفیِ اجمالی"ِ جمهوری اسلامی، یک چیزی تحت عنوان "پیش­نویس قانون اساسی" توسط دولت موقت (که چنان­که بحث شد، نه نماینده­ی مردم بود و نه اسلام­شناس) ارائه شد؛ و آنچه که آقای بازرگان مدعی­ست که دچار "تغییرات عمیق" شده است، همین پیش­نویس است! پیش­نویسی که نه توسط نمایندگان مردم نوشته شده و نه دغدغه­ای برای اجرای اسلام (که خواسته­ی ملت بود) دارد؛ و لذا به­هیچ­وجه درخورِ آن نیست که قانونِ اساسیِ انقلاب اسلامیِ مردمِ ایران پنداشته شود!

نهایتا بابت اطاله­ی کلام عذرخواهم، و امیدوارم ما دانشجویان، که سرنوشت فردای کشور به­دستانمان است، توفیق بیابیم بر تعمق در تاریخ، که تجربه­ی انسانِ محصور در زمان و مکان  را به طول قرنها و  عرضِ ملت­ها می­گستراند و آرائش را پخته­تر می­کند؛ و امیدوارم که اینگونه نقل قول­های "بزن در رو"یی و "سانسور شده" و نسنجیده که نه گفتنش در شأن دانشجوست و نه باورکردنش، کم­تر در سطح دانشگاهِ اندیشه­ورز شریف، تکرار شود.

 

والسلام

فروزنده

ورودی83برق-88فلسفه­ی علم

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 8:27  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده